غزل شماره ۳۰۷۴ نصیب از نعمت بسیار دیگرگون نخواهد شدزدریا قطره ای آب گهر افزون نخواهد شدنباشد از فروغ مهر تابان لعل را سیریزخون خوردن پشیمان آن لب میگون نخواهد شدگرانجانی بود بار گران بر دل بزرگان رابه سوزن عیسی ما بار بر گردون نخواهد شدبه رنگ خود برآرد سیل را دریای روشندلغبار خط حریف حسن روزافزون نخواهد شدزلیخا یافت عمر رفته را از صحبت یوسفزسودای محبت هیچ کس مغبون نخواهد شدغبار جرم ما در دل نخواهد ماند رحمت رامحیط از رهگذار سیل دیگرگون نخواهد شدزچشم شوخ لیلی گوشه ای خوش می کند صائبغبار ما پریشان سیر چون مجنون نخواهد شد
غزل شماره ۳۰۷۵ زنور عارضش هر ذره ای خورشید منظر شدزشکر خنده اش هر چشم موری تنگ شکر شدچه رخسار جهانسوز و چه چشم دلفریب است اینکه از نظاره اش هر قطره اشکم چشم دیگر شدمن آن روزی که در رخسار آتشناک او دیدمز اشک گرم هر مژگان من بال سمندر شدبرون از خاک در محشر چو سرو آزاد می آیدبه خاک هر که سرو قامت او سایه گستر شددرین صحرا که صید از فربهی در خاک و خون غلطدحصار عافیت با خویش دارد هر که لاغر شدبجز افسردگی سنگی ندارد راه یکرنگیکه نومید از وصال بحر شد تا قطره گوهر شدعرق شد مانع از نظاره رویش، چه بدبختمکه موج آب حیوان در رهم سد سکندر شدمصفا کن دل خود تا شود گوهر غذا در توکه هر آبی که تیغ پاک گوهر خورد جوهر شدمکش گردن زفرمان قضا مهلت اگر خواهیکه بر تیر قضا بیتابی نخجیر شهپر شدچه حرف است این که خاموشی فزاید زندگانی را؟نفس دزدیدن من بر چراغ عمر صرصر شدهمان تاریک می سوزد چراغ بخت من صائباگرچه سینه ام از سوز دل صحرای محشر شد
غزل شماره ۳۰۷۶ به دل باشد گران چشمی که بی اشک دمادم شدغبار خاطر باغ است هر ابری که بی نم شدمن عاجز نفس چون راست سازم زیر بار او؟که از تکلیف بار عشق پشت آسمان خم شدپریشانی شود شیرازه جمعیت خاطرمشو در هم اگر کار جهان یک چند درهم شدگنه را خرد مشمر گر نداری تاب رسواییکه بهر گندمی بیرون زباغ خلد آدم شدنمی باشد غبار کینه در دل پاک گوهر راشدم من از خجالت آب هر جا خصم ملزم شدنباشد در بساط آسمان هم جود بی منتزبار منت خورشید پشت ماه نو خم شدبراق عالم بالاست فیض صحبت پاکانمسیحا آسمان پرواز از دامان مریم شدزهر بیدل نمی آید لب دعوی فرو بستندلم شق چون قلم گردید تا این رخنه محکم شدغم عاشق سرایت می کند معشوق را در دلز آه و دود قمری سرو آخر شمع ماتم شدبه از قطع تعلق نیست تیغی ملک باقی راکز این شمشیر باقی ملک ابراهیم ادهم شدعبیر دامن لیلی است هر گردی کز او خیزدز آب چشم مجنون دامن دشتی که خرم شدسخن جا می کند در بیضه فولاد چون جوهرکه طوطی در دل آیینه از گفتار محرم شدشبستان جهان بی بهره بود از روشنی صائبزبان آتشین من چراغ بزم عالم شد
غزل شماره ۳۰۷۷ نگار نوخطی رام نگاه صید بندم شدعجب آهوی مشکینی گرفتار کمندم شددم عیسی کند کار دم شمشیر با جانمگوارا بس که درد او به جان دردمندم شدمن آن آتش نوا مرغم که در هر دامی افتادمبه دفع دیده بد دانه اش یکسر سپندم شددرین مدت که چون آب روان در پایش افتادمچه غیر از بار دل حاصل از ان سرو بلندم شد؟منم آن غنچه دلگیر باغ آفرینش راکه خواب نرگس مخمور تلخ از زهر خندم شدتلاش چاه بیش از جاه دارم چون مه کنعانکه از افتادگیها پایه عزت بلندم شدزهربندی به آن پیمان گسل افزود پیوندمزتیغ او جدا هر چند صائب بندبندم شد
غزل شماره ۳۰۷۸ رگ جانها به هم پیوسته شد زلف پریشان شدلطافتهای عالم گرد شد سیب زنخدان شدخط سبزی برون آورد لعل آبدار اوکه از غیرت سیه عالم به چشم آب حیوان شددر آن تنگ دهن زان عقد دندان حیرتی دارمکه چون در نقطه موهوم این سی پاره پنهان شد؟همان لب تشنه خون است تیغ آبدار اواگرچه از شهیدانش زمین کان بدخشان شدمگر آمد به عزم صید بیرون نی سوار من؟که بر شیر ژیان انگشت زنهاری نیستان شدهمان پروانه بیتاب را در پرده می سوزدزخط رخسار او هر چند شمع زیر دامان شدمگر از خود برون رفتن به فریادم رسد صائبکه بر شور جنون من بیابان تنگ میدان شد
غزل شماره ۳۰۷۹ ز خط رویش چراغ دیده شب زنده داران شدغبار خط او خاک مراد خاکساران شدبرآرد در دل شب آب حیوان دست جان بخشیلب میگون او در دور خط از میگساران شدبرآمد از حجاب شرم در دوران خط رویشهلال خط مشکین ماه عید روزه داران شدبنای طاقت من گرچه بود از بیستون افزونبه بازی بازی آخر پایمال نی سواران شدنشد از گریه مستانه چشمم خشک چون میناغبار هستی من خرج سیل نوبهاران شدشدم چون سرو تا سرسبز از تشریف آزادیدم سرد خزان بر من نسیم نوبهاران شدمن آن مجنون بیباکم از بیتابی شوقمره خوابیده چون موج سراب از بیقراران شدهمان چشم حسودان بر ندارد سر زدنبالماگرچه شیشه من توتیا از سنگباران شدبلایی آدمی را بدتر از شهرت نمی باشدسیه شد روی هر کس چون عقیق از نامداران شدبه خلق آن کس که رو آورد می باشد زخود غافلنبیند عیب خود هر کس که از آیینه داران شدنمی سازد مرا چون کبک خامش سختی دورانکه شق چون خامه منقارم زتیغ کوهساران شدز بیدردی کنون صائب خمش چون مرغ تصویرماگرچه ناله من باعث شور هزاران شد
غزل شماره ۳۰۸۰ دل تاریک من روشن زفیض صبحگاهی شدچراغ من جهان افروز زین نور الهی شدسر خود گوی چوگان حوادث کرد بی مغزیکه با داغ جنون قانع به تاج پادشاهی شدبهار دیده نظارگی شد چون گل رعنازعشق لاله رویان چهره هر کس که کاهی شدامید من یکی صد شد به دور خط از ان لبهاچو آب زندگانی قسمت خضر از سیاهی شدزبدخویی چرا بازیچه شیطان شود آدم؟زخلق خوش توان تا مظهر لطف الهی شدعزیزان جهان را خوار سازد پاکدامانیاسیر چاه و زندان ماه مصر از بیگناهی شدسر خود در سر زینت مکن چون کوته اندیشانکه عمر شمع کوته بقر سر زرین کلاهی شدسبک روحانه پیش از مرگ ترک جسم خاکی کنچو زین ویرانه بیرون عاقبت خواهی نخواهی شدبه از خجلت شفیعی نیست صائب رو سیاهان راکه جرم اندک من بی شمار از عذرخواهی شد
غزل شماره ۳۰۸۱ زدل طرفی نبستی در جهان گل چه خواهی شد؟نگردیدی گهر در بحر، در ساحل چه خواهی شد؟تو کز خواب گران در عین ره سنگ نشان گشتیاگر بارافکنی در دامن منزل چه خواهی شد؟زطوف کعبه گل، سجده چشم از مردمان داریدهندت راه اگر در آستانه دل چه خواهی شد؟تو کز نقش قدم گم کرده ای خود را درین وادیاگر افتد به دستت دامن محمل چه خواهی شد؟به هشیاری زدی بر سنگ چندین شیشه دل راخدا ناکرده گر می نوشی ای غافل چه خواهی شد؟تو در بیرون در چون شمع سر تا پا زبان گشتیاگر راه سخن یابی در آن محفل چه خواهی شد؟به معراج شهادت پایه خود را رسانیدیهمان پر می فشانی، دیگر ای بسمل چه خواهی شد؟خجالت نیست آب تلخ را از صحبت دریانیامیزی اگر با عالم باطل چه خواهی شد؟جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم مااگر عاشق نخواهی شد دگر ای دل چه خواهی شد؟
غزل شماره ۳۰۸۲ بهار نوجوانی رفت، کی دیوانه خواهی شد؟چراغ زندگی گل کرد، کی پروانه خواهی شد؟زخواب نوبهاران بوی گل برخاست ای غافلتو هم برخیز اگر بیرون ازین غمخانه خواهی شدزگل ته جرعه ای، از بلبلان مانده است فریادیازین فرصت مشو غافل اگر دیوانه خواهی شدچو مجنون دامن صحرای وحشت را به دست آوراگر از آشنایان جهان بیگانه خواهی شدمشو غافل درین گلشن چو شبنم از نظر بازیکه تا بر هم گذاری چشم را افسانه خواهی شدفریب خار خار آرزو خوردی، ندانستیکه چون خاشاک آخر خرج آتشخانه خواهی شدرهایی نیست ممکن از قفس مرغ ترا هرگززبوی گل اگر قانع به آب و دانه خواهی شدبه بوی باده از میخانه عرفان قناعت کنکه از خود بیخبر در اولین پیمانه خواهی شدحریم زلف را از محرمان خاص می گردیاگر خاموش با چندین زبان چون شانه خواهی شدنه کار شیر مردان است جوی شیر آوردنخجل چون کوهکن زین بازی طفلانه خواهی شدمخور چون ساغر می روی دست رنگ و بو صائبکه با دست تهی بیرون ازین میخانه خواهی شد
غزل شماره ۳۰۸۳ اگر از خال لب مهر دهان من نخواهی شدحریف شکوه آتش زبان من نخواهی شدبگو بی پرده تا بر دل گذارم دست نومیدیزبیرحمی اگر آرام جان من نخواهی شداگر هر موی من گردد زبان شکوه پردازینخواهد دل تهی شد تا زبان من نخواهی شدبه جای خط مشکین چون پری گر پر برون آریخلاص از جذبه آتش عنان من نخواهی شدزداغ آتشین مگذار خالی خانه دل رازعارض گر چراغ دودمان من نخواهی شدچنین گرمی کنی با سینه پر خون من کاوشحریف دیده دریافشان من نخواهی شداگر در برکشم چون موج آب زندگانی رانخواهم یافتن جان تا تو جان من نخواهی شدنسیم ناامیدی می دهد بر باد اوراقمگر از آغوش خود دارالامان من نخواهی شدزچشم ظالم و مژگان خونریز تو می باردکه در ایام خط هم مهربان من نخواهی شدنخواهد پر زبرگ عیش شد چون غنچه دامانمزعارض تا بهار بی خزان من نخواهی شدنخواهی یافت صائب رتبه حرف پریشانمبه حرف عشق تا همداستان من نخواهی شد