ارسالها: 214
#941
Posted: 14 Apr 2025 18:06
زن داداش ورزشکار قسمت دوم
بالش گذاشتم دراز کشید و منم رفتم اشپزخونه رو مرتب کردم و جارو زدم و لباساش و که تو سبد لباس چرکا بود ریختم تو ماشین .
اومدم خواب بود ملافه کشیدم روش خوابید و منم لب تاب ثمین رو که در اختیارم گذاشته بود واسه فیلم دیدن برداشتم ویه سریال دیدم و از بی حوصلگی مشغول تاب خوردن تو لبتاب شدم دنبال فیلم میگشتم ببینم که بیشتر فضولی بود عکساشو با نوید میدیم که خیلی عادی و معمولی و خانوادگی بودن که یه فلدر پنهان تو چند تا فلدر فایل پی دی اف دیدم که اسمش خصوصی بود و تو فلدره همه عکساشون بود که یه فلدر مخفی دیدم اتاق خواب بود و رفتم داخلش حدود 200 تا بیشتر عکس و 30 تایی هم فیلم بود
عکسا رو باز کردم واییی چه عکسایی بودن ثمین با لباس های خیلی باز کم کم لباسا شد شورت و سوتین و اخراش هم بدون لباس لخت رو تخت و حالت های مختلف و کلی عکس لختی هم نوید و ثمین با هم که سلفی گرفته شده بود و از کیفیت و نوع عکاسی معلوم بود عکسا رو عکاس گرفته مغزم هنگ بود . یکی از عکسا ثمین جلوی نوید زانو زده بود کیر شق نوید جلوش بود و نوک زبونشو زده بود زیر کیرش و هردو تو دوربین نگاه میکردن و عکس بعدی ثمین لبه تخت بود و سرش رو به پایین و کیر نوید تو دهنش بود .از دیدن کیر نوید تعجب کردم اخه به اندام بدنسازی و درشت نوید نمیخورد کیرش اینقدر کوچیک باشه نهایتش 10 12 سانت کیر قلمی بود نصف کیر منم نبود چه کلفتیش چه طولش.
چند تا عکس اخر و که باز کردم مغزم هنگ بود
عکس اول ثمین تو حالت طاقباز پاهاش و 180 باز کرده بود ونوید لای پاش کیرش تو کس ثمین بود هردوشون چه بدنی داشتن عضلانی و شکم سیکس پک .
عکس بعدی از پشت بود و نوید رو زمین دراز کشیده بود ثمین رو دو تا بالش پاهاشو 180 باز کرده بود و نشسته بود رو کیر نوید
عکس بعدی ثمین ایستاده 180 زده بود پاش بالا با دستاش کف پاشو که بالا بود گرفته بود و نوید هم از بغل کیرشو کرده بود تو کسش .
از دیدن عکسا مغزم داغ کرده بود لبتاب رو پام بود و کیرم شق شده بود خواستم فیلم اول رو پلی کنم که ثمین صدام زد و سریع خارج شدم و لبتابو بستم و رفتم پیشش
دیدم نشسته و حالش زیاد خوب نیست رفتم کنارش و گفتم چیه چی شده خوبی
با سر اشاره کرد نه و اروم گفت تهوع دارم دستمو انداختم زیر بغلش و اروم بلندش کردم تا نزدیک دسشویی بردمش که نتونست وسط پذیرایی یهو زد زیر استفراغ و دستشو گرفت جلوی دهنش و کلی استفراغ کرد و همونجا نشوندمش رو زمین هرچی خورده بود اورد بالا همه لباسش به گند رفت دویدم دستمال و یه لیوان اب اوردم و نشستم کنارش و صورتشو تمیز کردم و اب زدم صورتش و روبروش نشسته بودم و شونه هاشو گرفته بودم تو دست و اروم مالشش میدادم و باهاش حرف میزدم دوباره اورد بالا که پایین پیرهنشو اورد بالا و گرفت جلوی دهنش و صورتش و هق میزد یه لحظه چشمم افتاد زیر پیرهنش که یه تیکه بلند بود وایییی رون پاش و شورت مشکیش و داشتم میدیدم بعد ازاون عکسا الان این اخخخخ .
ولی اون لحظه اصلا برام هوس نداشت .
یکم گذشت لباسش کلا بهم ریخته بود و پیرهنش فقط شورتشو پوشونده بود و کثیف هم شده بود .
نصف تنش هم استفراغ ریخته بود حتی تو یقه اش همه خونه رو بو گرفته بود و میدونستم همین بو حالشو بدتر میکنه . هی تا بو میکشید هق میزد منم سریع دستمو انداختم و لباسشو کامل دراوردم رفتم انداختم تو ماشین و اومدم با شورت و سوتین نشسته بود و لای سینه و رو پاش و شکمش استفراغ ریخته بود بی حال بود دستمو انداختم زیر بغلش و بلندش کردم بردمش تو حمام و نشوندمش رو صندلی دوش اب ولرم باز کردم و اول صورتشو تمیز شستم و اب گرفتم از بالا بین سینه و شکمش و پاهاش و کامل شستم و لیف برداشتم و کشیدم خیلی خجالت هم کشیده بود گفتم اشکال نداره عزیزم قربونت برم تو به بو حساسی و همین بو حالتو بدتر میکنه الان تمیزت میکنم خوب میشی دورت بگردم .
تو سوتینش هم استفراغ ریخته بود و اب گرفتم تو سوتینش و دستمو بردم تو بین سینه هاش و شستم و تمام که شد رفتم پشت سرش ایستادم و سوتینش و باز کردم و انداختم تو سبد لباس چرکا و حوله تنی کشیدم دورش و کلاهشو سرش کردم و گفتم بلند شو بریم تو اتاق .
مثل بچه حرف گوش کن بلند شد و کمکش کردم گفتم شورتت هم در بیار خیسه و تمیز نیست زیر حوله اروم درش اورد بردمش تو اتاقش همه بدنشو خشک کردم و نشوندمش رو تختش از کمد لباساش شورت و سوتین و یه لباس بلند مثل قبلی براش اوردم و بهش دادم گفتم خوبی
با سر اروم اشاره کرد خوبم
گفتم میرم بیرون لباس بپوش
با بی حالی گفت باشه فقط پشت در باش
گفتم هستم خیالت راحت
رفتم در اتاق ایستادم چند دقیقه گذشت صدام کرد و رفتم تو سشوار اوردم و موهاش و سشوار کشیدم و شونه کردم و گفتم میخوای بخوابی
گفت نه بدتر میشم بریم تو پذیرایی
گفتم نه تو نیا تا من برم تمیز کنم میام پیشت
گفت نیما ببخشید خیلی دارم اذیتت میکنم که یهو گریش گرفت . حالم دگرگون شد نشستم کنارش و گرفتمش تو بغل گفتم قربونت برم من خوشکلم عزیزم نگو این حرفو من واسه همین اینجام اومدم کنارت باشم گریه نکن خره منم گریم میگیره ها محکم تو بغلم بود و هق هق گریه میکرد کلی گریه کرد تو گریه گفت کاش نوید یه ذره مثل تو حال منو درک میکرد دست خودم نیست و دوباره گریه کرد
سرش تو بغلم بود گفتم عزیزمن خوشکلم گریه نکن الان من پیشتم درک میکنم هرکاری هم داشته باشی خودم انجام میدم برات.
نوید هم درک میکنه ولی شاید نتونه درست بگه یا عمل کنه
گفت کاش اینجور بود.دلیل ناراحتی و دعوای شب اخرمون هم همین بود .من حالم خوب نبود کلی استفراغ کردم و نتونست به خواستش برسه گفت الکی استفراغ میکنی که با هم نباشیم تا یه ساعت پیش که عالی بودی همین که گفتم میخوام حالت بد شد بالش و پتوش رو برداشت رفت تو حال خوابید و صبح هم بدون خداحافظی رفت .
گفتم دورت بگردم من خیلی اذیت شدی قربونت برم من ناراحت نشو خب حتما چون چهارده روز ازت دور میشه نیاز داشته تو به دل نگیر
گفت باورت میشه با حال بدم تا دو شب داشتم قالی رو تمیز میکردم و هی تا بوش میخورد زیر دماغم باز هق میزدم
هم عصبی شده بودم هم خیلی ناراحت خودمم داشت گریم میگرفت و تو بغلم بود و هق هق میزد . گفت نوید فقط به خودش فکر میکنه تو این چهارده روز ده شب هرجوری دلش خواست کارشو کرد بدون اینکه از من بپرسه تو چطوری اصلا میخوای یا نه. من با حال بد هر کاری خواست کردم براش شب اخر به مرگ خودم نتونستم وگرنه مثل بقیه شبا
اونقدر نازش خریدم و قربون صدقش رفتم تا ارومش کردم و رفتم پذیرایی قالی و موکت و با شامپو فرش تمیز شستم و لباساش هم شستم و یه دمنوش براش دم کردم اومدم تو اتاق پیشش و بردمش تو پذیرایی رو مبل نشست و بهش دادم با چند تا دونه خرما خورد و از شش عصر تا حدودای نه شب حرف زد برام و از همه چی میگفت دلش خیلی پر بود
ادامه دارد.....
ویرایش شده توسط: sooskmar48
ارسالها: 214
#942
Posted: 14 Apr 2025 18:09
ادامه زن داداش ورزشکار قسمت سوم
منم کنارش نشسته بودم پایین مبل بودیم که خودشو کشید کنار دراز کشید به پهلو سمت تلویزیون و سریال میدید و سرشو گذاشت رو پام و منم دستمو بردم تو موهای بلند و خرماییش و نوازشش میکردم حدودای نه و نیم بود دیدم صدای اروم نفساش میاد و خوابش برده و منم همچنان داشتم موهاشو نوازش میکردم اونقدر ناز خوابیده بود و چهرش اونقدر زیبا بود که دلم نیومد بیدارش کنم و محو تماشاش بودم که خودمم خوابم برد حدودای سه بیدار شد و اروم صدام کرد بیدار شدم
گفت پات درد گرفته ببخشید نمیدونم کی خوابم برد
گفتم نه عزیزم خودمم دوست داشتم
بلند شد رفت دسشویی و برگشت کنارم نشست گفتم برو استراحت کن خسته ای
گفت خوابم نمیبره یکم میشینم تو بخواب
گفتم منم میشینم کنارت خوابم نمیاد
و نشستیم کنار هم
گفت وقتی هستی احساس ارامش میکنم حس میکنم یکی هست که حواسش به منه واسه همین خیالم راحته کاش همیشه تو بودی
گفتم چی شد به این فکر افتادی
گفت تو دسشویی یه لحظه حالم داشت بد میشد ترسیدم گفتم اگه الان حالم بد بشه چکار کنم که یادم اومد تو هستی و با اطمینان به خودم گفتم نیما هست میتونی بهش بگی بدون اینکه ناراحت بشه یا غر بزنه سرت
گفتم دیوونه ای تو اخه تو دسشویی به اینا فکر میکنی
گفت اره چون برام پیش اومد از بوی بد دسشویی حالم بد شد افتادم رو استفراغ جوری که نتونستم بشینم رو دوزانو و نشست کف دسشویی و خودمو کثیف تر کردم و هرچی نوید و صدا کردم نیومد اخرش هم دعوام کرد و منم با هزار بدبختی و گریه خودمو تمیز کردم و اومدم بیرون
باز یه ساعتی حرف زدیم که خوابش گرفت و رفت تو اتاقش خوابید منم تو حال تشک انداختم و خوابیدم.
بعد ازاون شب من و ثمین خیلی بهم احساس وابستگی میکردیم . تو مدرسه دل تو دلم نبود که کی برم خونه پیش ثمین و و اونم منتظر نشسته بود تا من برم خونه و تا میرسیدم انگار دنیا رو بهش داده بودن من فقط میخواستم ببینمش و حرف بزنه برام منم نگاش کنم جوری شده بودیم که خودم با لذت لقمه میذاشتم تو دهنش و اونم هرچی اصرار میکرد نکن بازم خودم تکرار میکردم .
وقتایی که نوید خونه بود واسه هردومون میشد دلتنگی و روزشماری میکردیم تا کی نوید بره سر کار به خاطر رابطه نه چندان خوب مامانم با ثمین تو اون چهارده روز که نوید بود فقط یک یا دو بار میومدن خونه بابام و ثمین رو میدیدم .
کم کم ثمین رسیده بود به ماه نه و از قضا و شانس نوید همون تایم که اخرای بارداری ثمین بود دو تا اتفاق افتاد اول اینکه بابای ثمین سکته کرد و حالش خوب نبود و مامانش نتونست بیاد پیشش و دوم هم کارخونه نوید رفت تو تعمیر اساسی و نوید مجبور شد بمونه عسلویه و ماه اخر ثمین خیلی سختش بود شکمش بزرگ شده بود و حالش چندان خوب نبود .
منم دایما پیشش بودم و حواسم بهش بود یه شب نوید بهم گفت نیما تو که پیش ثمین هستی خیالم خیلی راحته مطمینم از من بیشتر حواست بهش هست .
البته واقعیت هم همین بود ماه اخر ویار که تموم شده بود ولی خیلی وقتا کنترل ادرارشو نداشت و خودشو کثیف میکرد چند بار پیش اومد به دسشویی نمیرسید و همون جلوی در دسشویی ایستاده تو خودش جیش میکرد و یا دسشویی خیلی خجالت میکشید که هر بار بدون هیچ حرفی تمیزکاری میکردم یه بار حدودای دوازده شب بود که رفت سمت دسشویی و چون سنگین شده بود نمیتونست سریع راه بره چند قدم مونده بود به دسشویی نتونست و ایستاد و قطره قطره داشت میریخت فهمیدم خودشو گرفته خیلی خجالت کشیده بود که رفتم جلوش ایستادم و دستاشو گرفتم تو دست و تو چشماش نگاه میکردم گفتم راحت باش خودتو ازاد کن بذار بریزه نترس و خجالت هم نکش تو چشماش نگاه کردم از خجالت چشماشو بست و اروم سرشو گذاشتم رو شونم و تو گوشش گفتم خودتو خالی کن که دیدم صدای فششششش جیش اومد و میریخت زمین کلی جیش داشت و خودشو خالی کرد و در حمام و باز کردم گفتم قربونت برم برو تو حمام خودتو بشور برات لباس بیارم و رفتم براش اوردم و پوشید منم تو اون فرصت جلوی دسشویی رو تمیز کردم و تی کشیدم .
دیگه شبا کنار هم میخوابیدیم که اگه یه موقع دردش گرفت سریع بفهمم .خواهرش هم گفته بود میام ولی معلوم نبود کی هر روز هم میرفت حمام تا تمیز باشه اگه همون شب دردش گرفت.
یه شب حدودای دوازده شب دردش شروع شد و به دکترش زنگ زدم و چند تا سوال پرسید زمان انقباض ها چقدر هست و وقتی به زیر بیست دقیقه رسید بیارش بیمارستان و چند تا توصیه دیگه که مثلا شورت پاش نباشه مراقب باش کیسه اب پاره نشه و مراقبتهای قبل از زایمانو بهم میگفت .
که شورتشو دراوردم و تو خونه راه میبردمش و مراقبش بودم تا حدود چهار صبح که مدت انقباض ها زیر نیم ساعت رسید ساک لباسای خودشو بچه رو برداشتم بردمش بیمارستان و به نوید و بابام زنگ زدم و گفتم و تو راه سرش تو بغلم بود و گریه میکرد تا رسیدیم بیمارستان که خصوصی و خلوت هم بود که دیدم بابا تنها اومده گفتم مامان نیومد؟
گفت نه
رفتیم تو بردمش تو بخش که دیگه نذاشتن ما بریم پیشش و بابا گفت میرم تو ماشین بهم خبر بده و من موندم پشت در که اخرش با هزار اصرار و التماس و فکر کردن من شوهرشم پرستاره اجازه داد رفتم تو . اتاق خصوصی بود و ثمین تنها تو اتاق رو تخت معاینه نشسته بود با لباس بیمارستان و دو تا پاهاش از دوطرف تخت بود و دکتر بین پاهاش نشسته بود و داشت ثمین و معاینه میکرد و منم کنارش ایستادم و ثمین از دیدن من هم خیلی تعجب کرد و هم خیلی خوشحال شد تا منو دید اروم یه چشمک بهش زدم و زیر لب بهش فهموندم که گفتم شوهرشم اونم تو هوا گرفت و گفت اومدیییی بیاااا پیشم و دستشو گرفتم تو دست و بوسیدم و قربون صدقش میرفتم و ثمین هم دردش شروع شد و گریه و جیغ با هم بود یک ساعتی گذشت که یهو دکتر گفت زور بزن داره میاد ارهههه و ثمین هم از درد و فشار داشت جیغ میزد و زور میزد و دستمو فشار میداد و منم باهاش حرف میزدم که دکتر گفت اره سرش داره میاد بیرون ادامه بده و با درد زیاد و زور زدن ثمین بچه به دنیا اومد و ثمین از درد و فشار بیحال افتاد رو تخت و منم پیشونیشو سیر بوسیدم و قربون صدقش رفتم و دکتر بهم گفت بیرون باشین لطفا تا صداتون کنم .
موقع بیرون رفتن ثمین با چشماش همراهیم کرد و اومدم بیرون .
که باز صدای جیغ ثمین بلند شد خواستم برم تو که پرستاده گفت بهتره این صحنه رونبینی گفتم چرا
گفت چون دکتر داره جفت رو خارج میکنه صحنه پر ازخونی داره
گفتم بدون بیحسی
گفت اره دیگه بیحسی که نداره زایمان طبیعی .نیم ساعتی گذشت و بچه رو اوردن بیرون و دادن بغلم و پرستاره گفت مبارکه اقا شیرینی من
بچه رو از بغلش گرفتم و 200 تومن شیرینی بهش دادم .
ادامه دارد...
ویرایش شده توسط: sooskmar48
ارسالها: 214
#943
Posted: 14 Apr 2025 18:11
ادامه زن داداش ورزشکار قسمت چهارم
یه دختر گیرش اومده بود که نوید بهم زنگ زد و بهش گفتم دختره و حالش خوبه .
که ثمین رو اوردن بیرون و بردن تو بخش منم همراش رفتم تو اتاق پیشش و دکتر هم چند تا دارو داد و رفتم گرفتم اوردم .
باز نوید زنگ زد که کی پیش ثمینه گفتم خودمم داداش نگران نباش الان اوردنش تو بخش خودم پیشش هستم
گفت مامان و الهه(خواهرم) نیومدن؟
گفتم نه
خیلی ناراحت شد و گفت نمیدونم چطور ازت تشکر کنم خوبه تو رو دارم وگرنه الان چه غلطی میکردم و منم دلداریش دادم و گفتم نوید داداش اصلا نگران اینجا نباش ثمین و دخترت پیش خودمن و مثل چشمام حواسم بهشون هست و کلی تشکر کرد و گفت فقط داداش نبرش خونه بابا ببرش خونه خودم یه امشب و فردا شب و مراقبش باش خواهرش سمیرا میاد.
به بابا هم زنگ زدم و گفتم به خواهر ثمین هم زنگ زدم و حرف زد باهاش و کلی معذرت خواهی کرد نتونسته بیاد و گفت فردا حتما میام .
قرار بود ثمین مرخص بشه و کارای ترخیصش و کردم و هر جا هم امضا خواست خودم به عنوان شوهرش امضا کردم و مرخصش کردم بابا گفت بریم خونه خودمون گفتم نه بابا میبرمش خونه خودش داستان میشه مامانو الهه رو که میشناسی . خواهر ثمین هم فردا میاد
بابا کلی حرف زد که زن تازه زایمان کرده و بچه و اینچیزا گفتم بابا از چهار ماهگی بارداریش خودم مراقبش بودم تا الان نه تو یه سر بهش زدی نه مامان . چرا بیارمش اونجا . نوید هم گفته ببرش خونه خودم و بالاخره بابا هم هیچی نگفت و رسوندمون خونه نوید و بردمشون بالا . ثمین اونقدر خسته بود که توان نداشت .
رسیدیم خونه بردمش تو اتاق خوابش و دراز کشید رو تخت و دخترش که اسمشو بهار گذاشته بودن گذاشتم کنارش هردو خوابیدن ومنم رفتم براش یه سوپ مقوی و جیگر درست کردم و حدودای سه عصر بیدار شدن اوردم تو اتاق پیشش نشستم و به هر زوری بود دادم خوردکه بچه شیر میخواست گذاشتمش تو بغل ثمین و گفتم شیر بهش بده گرسنه هست ثمین خیلی بی حال بود خودم لباس ثمین و دادم پایین و پستون ثمین و دراوردم پستونش خیلی کوچیکه ولی خب الان افتاده بود و نوکش هم درشت شده بود با نوک قهوه ای و یکم اروم نوک پستونشو فشار دادم شیر بیاد و شانس خوب شیر هم داشت و چند قطره اومد و دهن بچه رو گذاشتم رو نوک پستون ثمین و شروع کرد مکیدن و خودم هم اروم پستون کوچیک ثمین و تو دهن بهار جفت میکردم تا شیر بخوره .
ثمین فقط داشت منو نگاه میکرد که با چه دقتی دارم به بهار شیر میدم و بهشون میرسم بهار شیر خورد و خوابوندمش و .
داروهایی که دکتر داده بود شیاف هم داخلش بود که هر هشت ساعت باید میذاش و پرستار تو بیمارستان گذاشته بود و الان وقتش بود .
ثمین هم بیحال رو تخت نیمه خواب و بیدار بود .
شیاف رو دراوردم و ثمین و اروم به پهلو بردم گفت چی شده
گفتم چیزی نیست عزیزم باید شیاف بذارم برات
چیزی نگفت شلوار صورتی بیمارستان پاش بود تا زیر شورت اوردم پایین و یه شورت بهداشتی پاش بود انگشتمو چرب کردم و اروم دستمو از پشت بردم تو شورت گفت جلو نبر گفتم حتما عزیزم دستم لای کونش رفت جلو تا نوک انگشتم رسید به سوراخ کونش و اروم سوراخ کونش و با انگشتم چرب کردم و زیر انگشتم چه سوراخ کونی داشت و خیلی نرم بود سر شیاف و گذاشتم دم کونش و فرو کردم تو خیلی راحت رفت تو و یه بند انگشتمم فرو کردم تو شیاف و جایگذاری کردم دوباره ساعت یازده شب وقت شیاف بود و حالش بهتر بود و بهار تو بغلش بود نشستم کنارش و یکم حرف زدیم و شیاف و از تو جاش دراوردم گفتم میذاری گفت خودت بذار و بهار و ازش گرفتم خوابوندم سر جاش به پهلو خم شد و کونش و داد سمتم منم دستمو بردم تو شلوار و شورتش و شیاف و فرو کردم تو کونش و بعدش هم کلی حرف زدیم گفت خیلی خوب بود موقع زایمان پیشم بودی ممنون که اومدی .
گفتم اره منم دل تو دلم نبود کنارت باشم
گفت چطوری راهت دادن تو
گفتم پرستاره فکر کرد شوهرتم و دید خیلی نگرانم اومد بهم گفت میخوای پیشش باشی منم از خدا خواسته گفتم ارهههه که خودش منو اورد پیشت
خندش گرفت و گفت چه شوهره خوبی دارم منننننن که اینقدر حواسش به زنشه
گفتم دیوونه اگه نوید بفهمه ابرومون میره
گفت مگه قراره بفهمه یهو دستشو گرفت جلوی صورتش و گفت واییی موقعی که لنگام باز بود و سر دکتر لای پام بود تو هم کنارم بودی
ادامه دارد....
ویرایش شده توسط: sooskmar48
ارسالها: 9225
#949
Posted: 17 Apr 2025 14:41
Akaaa:
از نویسنده های مثل شما حمایت کنه تا داستان های بیشتری در سایت قرار بدین
مطمئنا هر جور که بتوانیم از نویسندگانمان حمایت میکنیم.
Once more into the fray
Into the last good fight I'll ever know
Live and die on this day
Live and die on this day
ویرایش شده توسط: Streetwalker