انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
خاطرات و داستان های ادبی
  
صفحه  صفحه 79 از 79:  « پیشین  1  2  3  ...  77  78  79

دل نوشته ها ( نوشته ایرانی )


مرد

 
شــــــــــاهنشــــــــــاهــــــــــا! ایــــــــــران درانتظــــــــــار توســــــــــت


تومی دانستی که نمی مانی ولی نمی دانستی که ماندگارمی گردی .تومی دانستی که گوسپندان چگونه ازپرتگاه می افتند اما نمی دانستی که چگونه , شیرها گرگهایی می شوند درلباس میش . تومی دانستی بازیهای زمانه را, اما درآرامکده کشوری که روزگاری طوفانها ویرانش ساخته بود و حال می رفت تا به آبادانی و آرامش برسد , نمی دانستی که آشوب طلبان درجست و جوی رویاهای واهی هستند . تولدت خجسته باد که برای ما برای ایرانیان درطلب آزادی هرلحظه متولدمی شوی . برای ما که اینک یک بت شده ای بتی که هیچکس نمی تواند آن را بشکند . دیگرکسی خریدار یاوه های ملا , چپی مجاهد نیست . چه ناباورانه شاهد پیوند این ویران کنندگان بوده ایم !آنان که دم از زندگی جاودان و بهشت و دوزخ می زدند با آنان که به خدا ایمان نداشته ومذهب را افیون جامعه می دانستند یکی شدند تا سازنده بهشت ایران را ازمیان بردارند و بعد به جان هم بیفتند ویکدیگر را نابودکنند که این است سنت وحوش روزگار .هنوزهم از رو نمی روند و از ایده های پوشالی خود دست بر نمی دارند .شاهنشاها !زادروزت روز جشن و شادمانی است و باید ازخوبیها وشادیها نوشت .از هدیه ای که خداوند به جهان ارزانی داشته تا آدمیان قدرش را بدانند نه آن که نمک نشناسانه به او و به خود پشت کنند وازپشت خنجربزنند .وآمد خمینی خبیثی که درایران انقلابی دیگربسازدودرجامعه آرامش و رفاه به وجودآورد .واهورامزداتورافرستاد تاپیامبر سرزمینی باشی که انگارقرنهاست نفرینش کرده اند و توآن طلسم را شکستی وشکوه را به ایران بازگرداندی .بیگانگان حساب ویژه ای برای ایران و ایرانی بازکرده بودند اما نمی دانستی که نفرین شدگانی هم هستند که هنوزهم عاشق حقارتند . چه روزخوشیست امروز !درچنین روزی خورشید امید درسرزمین ما تابیدن گرفت که تا آفتاب نباشد ابری نیست و بارانی نیست که تا خورشید نباشد دشتها سبزنمی شوند ودلهابه مهرهم نمی تپد . چه روز زیبائیست امروز !روز زیبایی ها, روزی که باید نعمتهای خدا را بیش ازهمیشه شکرگفت وبیش ازهمیشه پروردگارراپرستید. زمین وآسمان وآن چه که درآنهاست به خودمی بالند که توهم با آنانی .کوه و جنگل و دشت و دریا و پرندگان عشق و انسانهای آزاده این روز را جشن می گیرند وماآهنگ شادی آنان را همراه با ترنم روح پرورپرندگان آزادی , با تمام وجوداحساس می کنیم شایداگر نسل 57, ایران را همیشه آباد نمی دیدند این چنین ویرانش نمی کردند .آنان سختیهای پدران و مادران خودرااحساس نکرده بودند ازروزگاران زجرفقط درسهایی درمدارس خوانده بودند اما این برای فریب نخوردن کافی نبود بگذریم که دراین مورد بارها گفته ایم و گفته اند اما باید امروزدرس گرفت و اشتباهات گذشته را تکرارنکرد , درسی که تاریخ به ماداده است .
چه روز زیبائیست امروز!احساس می کنم که به زودی تورادروطن خواهیم دید . آنان که روز و روزگارت رادیده اند بیش ازآنان که آن روزها را ندیده اند برای بازگشتنت بی قراری می کنند آخرتوهدیه خدابودی که به خداپسش دادیم وپشیمانیم.آن نادانان دیوانه صفتی که تورانخواستند وجزنکبت و فلاکت برای خود و کشورشان ثمره دیگری نداشتند اگرهم باشنداندک شمارندونسل جوان و به قول زنده یاد مانوک خدابخشیان , نسل شیک پاسارگادی بی صبرانه درانتظارتو وپادشاهی ازنسل توهستند. شایداگرنمی رفتی شایداگرباقلبی شکسته تو را ازسرزمینت کوچ نمی دادندبازهم امروزدردنیای فانی نبودی اما بازماندگان عربده کش گورخویش کن نسل 57 دیگراین عذاب وجدان رانمی داشتند که چه خاکی سرخودریخته اند !وما زادروزت راجشن می گیریم .
شاهنشاها !ایران درانتظارتوست وبه زودی شاهد روزی خواهیم بود که پادشاهی از ریشه تو میوه های عشق و راستی ودرستی راتقدیم ملتی دارد که با شکیبایی و شجاعت خود ریشه ستم را برچیده برای رفاه ایرانی وسازندگی ایران دست از تلاش برنمی دارد آن گونه که روح پاکت به ایران و ایرانی تعلق داردخاکت راهماغوش خاک پاک ایران زمین خواهم نمود .توبه سرزمینت بازمی گردی تا نفیس ترین مرواریدهای عالم راتقدیم وجودت سازیم .اشکهای شوق وحسرت , اشکهای واقعیتی رویایی چون یک رویای واقعی ,
ایران بی صبرانه درانتظارتوست ومی دانم که باز می گردی .زادروزت خجسته باد ای پادشاه جاویدان ! پایان

نویسنده : ایرانی
چهارم آبان 2584شاهنشاهی
یکصد وششمین زادروزجوانمرد تاریخ
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
  
مرد

 
کــــــــــوروش! مـــــا بــــــــــه پـــــــــا خاستـــــه ایــــــــــم


وما بیدار شده ایم تا برای رهایی بجنگیم و ما بیدار شده ایم تا از حق خود دفاع کنیم و فریاد برآوریم که اگر انسان نمایی , انسانی را زندانی کند جهان را نمی توان در بند کشید که انسانها حق زیستن دارند .کوروش !ما بیدارشده ایم تا همچنان بدانیم و احساس کنیم که چه کرده ای که این چنین از این گوشه تا آن گوشه جهان از تو نیک می گویند و نیک می نویسند . و ما بیدارشده ایم تا دیگرچشمانمان را روی زندگی نبندیم حتی با دستهای مرگبارمرگ .امروز را روز تو می نامند روزفتح سرزمینی که آزادی را برای قومی زجرکشیده به ارمغان آورد . تو فرستاده ای ازخدا بودی که با اهریمنان و اهریمن صفتان درافتادی و آن چنان کردی تا نشان دهی که جهان جای زورگویان نیست , جهان جای کینه و خودخواهی و خودپرستی نیست . تونفرت را دردلها کشتی و عشق راجایگزینش کردی واین قدرت هنوزهم چون خورشیدمهرمی درخشد وتابش آن قومی را به یاریمان فرستاده که آن روز ناباورانه تو را فرشته نجات خود می دیدند .قومی که دریافتند پیام تو را و آن را به آیندگان انتقال دادند تا به جهانیان بگویند که ارزنده ترین گوهری که خداوند برای بشر به ارمغان نهاده گوهر انسانیت است و من مسلمان از قوم یهود می گویم , قومی که آمده تا بگوید که جهان جای عشق است نه کینه و نفرت و ما ابنای بشر از ریشه درخت تنومندی هستیم که آن است دین راستین و مشترک ما .
کوروش را ستایش می کنیم که قوم یهود , قومی ستودنی را از بند اسارت رهایی بخشیده است قومی گه بسیاری اقوام کینه توزانه با آن برخورد می کنند . نمی دانم چرا ولی تنها همین را می دانم که امروز همان قومی که تو به یاریشان شتافته ای به کمک ما آمده اند تا بگویند و بدانیم که اشتباه نکرده ای .آمده اند تا بگویند آن چه که بین بشر داوری می کند و نیک را از بد جدا می سازد همان انسان بودن و انسانیت است .آری ما بیدار شده ایم تا نشان دهیم که از نسل همان پادشاه بزرگیم , همان که در برابر ظلم تسلیم نمی شد و امروز روز فتح بابل است اما مهمتر از آن روز فتح دلهای مهربان است دلهایی که تسخیرش کرده ای تا قومی با آزادگی خود به یاری قومی درجست و جوی آزادی بشتابند و این آشکارترین پیام تو بود ای کوروش بزرگوار!
وکوروش پیامبر راستین زمان خود بود صدای عشق و دوستی و محبت در سر تا سر جهان آن روزگار ومی جنگید با آنان که جز جنگ هیچ نمی دانستند و مدارا می کرد با آنان که تسلیم می شدند . روایات تاریخی درمورد این پادشاه بزرگ بسیاراست و در مورد خصلتهای او.اما آن که نخستین منشور حقوق بشر را پایه گذاری می کند قلمرو جغرافیایی کشورش را گسترش می دهد و میهن پرستی واقعیست و اقوام مختلف را با یکدیگر متحد می سازد جای ستودن دارد و بعد از چنین روزهایی بود که کوروش به یاری قوم یهود شتافت .کوروش چگونه انسان بودن را به بشرنشان داد وامروزاین ما هستیم که باید ازآن چه اوکرده است پند گیریم و آن راالگویی برای رفتاروکردار خود قراردهیم .انسانها باید باهم مهربان باشند یکدیگر را درک کنند نگاهی به زمین و آسمان بیندازند و این احساس را درخود زنده گردانند که زندگی برای همه زندگان است و جنگ وویرانگری راه به جایی نمی برد .جنگ و جنایت و نامهربانیها ثمره ای ندارد وقتی که نهایت سرنوشت انسانها دراین دنیا یکیست و این پندارنیک را کوروش بزرگ با گفتارو کردارنیک خود به نیکی نشان داد تا امروزهمگان به نیکی ازاویادکنند .کاش انسانها علیه جنگ می جنگیدند و نابودش می کردند وآن چه کوروش راجاودانه ساخت منش و رفتارنیک اوبود نه کشورگشائیهای او.پیروزمندان و قهرمانان تاریخ بسیارند اماآن چه به این قهرمانیها تقدس و ماندگاری می بخشد پهلوانیهاست .وشایدامروزقوم یهود و بنی اسرائیل نیز با الهام ازچنین رفتار کوروش کبیر است که صلح طلبی پیشه کرده وتاآزارو توطئه وفتنه گری نبینند ازجنگ می گریزند .
کوروش !ما به پا خاسته ایم تا اشغالگران وطن را نرانیم یا نابودنکنیم آرام نمی گیریم برجای نمی نشینیم و به زودی کنارتودرقبله گاه پاسارگاد سرودپیروزی سرخواهیم داد .
کوروش !ما ایرانیان راببخش که خواسته یا ناخواسته به اشغالگران بی وطن اجازه داده ایم که سرزمین مقدس ما سرزمین تورا اشغال کنند و آزادی ما را بربایند, اشغالگرانی که حتی ازنام تو و ازمزارت هراسانند .اماامروزما بیدارشده ایم و باتمام وجود برای آزادی و رهایی خود و ایران همیشه سربلندمان تا آخرین نفس خواهیم جنگید .مابیدارشده ایم تا بیگانگان بی وطن رابه خواب مرگ و نیستی ببریم وبرمزارپاک و پرشکوهت سرودپیروزی سردهیم وآن روزبسیاربسیارنزدیک است ..پایان

نویسنده : ایرانی
هفتم آبان 2584 شاهنشاهی
روزکوروش بزرگ
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
  
مرد

 
ایـــــــــــــــران تـــــــو را مـــــــی خـــــــوانـــــــــــــــد


وقتی که ستاره لبخند می زند و از امید می گوید ونور, نوید تابش خورشید خوشبختی را می دهد عشق و آرامش بر دلها حاکم می شود و نفرت جایی برای خود نمایی ندارد ونهم آبان 1339خورشیدی اهورامزدای بخشنده این پروردگارجهانیان و حافظ ایران زمین ارمغانی شاهانه برای ایران و ایرانی فرستاد تا پاسدار سرزمین اهورا آریایی ما باشد .ولیعهدایران , شاهزاده رضا شاه دوم به دنیا آمد تا سکان کشتی سرزمین مقدسمان را از دستان پدر بزرگوارش پادشاه مظلوم ایرانسازگرفته به سرمنزل مقصود برساند و امروز بیش از هر زمان دیگری می توان دریافت شکوه چنین روزی را .امید ایران و ایرانی از امید به آینده ای روشن برای ایران و ایرانی می گوید آینده ای که با دستان پرتلاش ما و رضا شاه دوم ساخته می شود .برای پیروزی عناصر زیادی لازم است رهبری و مدیریتی قوی , اتحاد و همدلی و تلاش و امید ملتی که رهایی می خواهند و برای این آزادی و رهایی تا سرحد توان تلاش می کنند اسیر شایعات نمی گردند و هر سخنی را از هرکسی نمی پذیرند که در این راه دشمنان ترفندهای بسیاردارند .رضا شاه دوم در نهم آبان 1359خورشیدی سوگند پادشاهی خورده و اعلام وفاداری به قانون اساسی مشروطه را نموده است اما با همه اینها و با وجود این که اکثریت ملت طرفدار اویند آن قدر بزرگوار است که نوع حکومت ایران پس از سرنگونی جمهوری اسلامی را منوط به رای ملت دانسته است .رضا شاه دوم به خوبی می داند که چه باید کرد و با مشکلات راه به خوبی آشناست .انتظارات از او بسیار است و بسیاری درک نمی کنند شرایط روزگار و شرایط او و مسائل سیاسی و اجتماعی روز را و یک شبه انتظار معجزه دارند درحالی که خود قدمی بر نمی دارند و غرض ورزانی هم هستند که به علت مخالفت با نظام پادشاهی از همان اول ساز مخالف نواخته و به هزار و یک بهانه سعی در تخریب شخصیت او دارند . رضا شاه دوم برای ایران امروز و فردا بر نامه ها دارد .او به خوبی و با منطق , دهان غرض ورزان کینه توز را بسته طوری که برای ادامه مخالفتهای خود توجیهی منطقی ندارند .البته ایشان برای دوران گذار و انتقالی پس از نابودی جمهوری اسلامی برنامه هایی ارائه داده که جای بحثی مفصل و طولانی دارد که در این مقوله نمی گنجد اما آن چه مهم است این است که بیشتر مردم باورش داشته به او اعتماد دارند شاهزاده است اصالت دارد سیاست و کیاست دارد مردم به او اعتماد دارند و او رای آنان را ملاک می داند دیگر بهانه بهانه جویان چه ارزشی دارد و او را دیکتاتورگفتن معنایی ندارد درحالی که دیکتاتوری یعنی تحمیل عقاید خود .مخالفین شاهزاده بیش از آنی که با او مخالف باشند با مردم مخالفند دشمن مردم ایران هستند چون به خوبی می دانند که رای و نظر مردم چیست بنابراین از همان اول سعی درتخریب و تخطئه او دارند برای آنان از مردم و دموکراسی گفتن اهمیتی ندارد و بهانه ای بیش نیست .اگر نگوئیم که آنان دست نشانده دولتهای بیگانه اند اگر نگوئیم که آنان تجزیه طلبند بی تردید آنان را باید افرادی دانست که به دنبال منافع و اهداف شخصی خود هستند درحالی که رضا شاه دوم همه چیز را برای مردم و کشور خود می خواهد
نهم آبان را پاس می داریم روزی که خورشید خوش درخشید و ایرانیان را غرق شادی ساخت و اینک آن غنچه امید می رود تا شکوفا گردد .می رود تا مردم کهن ترین وپر افتخار ترین کشور جهان به جایگاه اصلی خود رسیده و آن گونه که در خور شان و منزلت آنان است زندگی کنند , می رود تا دین از سیاست جدا گردد و سکولاریسم حاکم بر زندگی مردم شود.می رود تا طبیعت ایران نیز رای بر حاکمیت مردی دهند که مردانگی پیشه کرده و برای حفظ و نگهداری محیط زیست و منابع طبیعی می کوشد .ایران سرزمین ماست کوه و دشت و جنگل و دریای آن , هرمشت از خاک این سرزمین به جهانی ازجواهرمی ارزد.برای آن و برای رهایی آن خونها داده اند و آن خونها هرگز پایمال نخواهد گردید .دست یاری به رضا شاه دوم می دهیم و تنهایش نمی گذاریم همان گونه که او تنهایمان نگذاشته همانگونه که او ایرانمان را رها نکرده و خود گفته که در این راه از بذل جانش دریغ ندارد و امروز غنچه های گل امید کاشته شده در نهم آبان شصت و پنج سال پیش شکوفا گردیده تا ایران و ایرانی شاهد بر پایی بزرگترین جشن تاریخ جشن پیروزی نور همیشه پیروز در سرزمین مقدسمان باشد.پس یکدل و یکصدا ..با تمام وجود فریاد برمی آوریم ای پادشاه شریف! ایران تورامی خواند ایران تورامی خواهد .زادروزت خجسته باد ای امید ایران و ایرانی !...پایان

نویسنده : ایرانی
نهم آبان 2584شاهنشاهی
زادروزفریدون زمان , رضا شاه دوم
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
  
مرد

 
جشــــــــــن پیـــــروزی نـــــور بـــــر تــــاریکــــــــــی


ویلداراروشن ترازهمیشه می بینم وآسمانی راکه با نورامیددرخشان شده است همان نوری که می گویند تاریکی راشکست می دهد .
یلداصدای عشق است و جان عاشقان ..ویلدافریادی که تمام وجودمان رامی لرزاند تا بر قله احساس زندگی به فرداوفرداها بیندیشیم وازپاییز و زمستان خود را به بهار خوشیها و خرمیها بسپاریم
یلداصدای گرم دوستیها و آهنگ دلبستگیهاست که ما عاشقانش را به هم نزدیک و نزدیک ترمی سازد
یلداآهنگ آرامش شب زنده دارانی است که با نفسهای خود می خوانند که زندگی ادامه داردوبا صدای مهربانی ترانه صلح و دوستی را زمزمه می کنند این که در زندگی کوتاه ما جایی برای نفرت و کینه وجود نداردویلداشکست سکوت فریادهای تابش آزادیست صدای مرغان سحری که ازشکارچی و ازتفنگ آنان باکی ندارند وبرای پروازمی خوانند .وقتی که سپیده بدمد وخورشیدطلوع کندبالهای خودراگشوده سوی آسمان آزادی پرمی گشایند ونویدآن را به زمینیان می دهند ویلدا این پیام رابه جهانیان می دهد که دنیا بزرگ است ونمی توان ازآن قفسی ساخت که آزادی و آزادگان را به بندکشید .ودرشبی که صبح فردایش روشنی عشق و امیداست همه با هم یکدل و یکصدا یکدیگررا باورکرده ما بااندیشه و احساس خود انسانیت , این گوهرآفرینش را با تمام وجوددرک می کنیم وهنگامی که درسپیده دمان نوربرکجاوه یلدامی نشیند تا به زندگی نفسی تازه ببخشد همه با هم خداوندگارعالم راسپاس می گوئیم که برسفره عشق و محبت نشسته ایم و پیروزمندانه جان یلداجان رادرآغوش کشیده ایم تامعنای مهرزندگی راباتمام وجوداحساس کنیم .درشب شعروشورونور ودلهای خود را به قلب تپنده یلدامی سپاریم و ازپروردگاریگانه می خواهیم که که جزبذرمهرومحبت و همدردی ودلسوزی دردلهای ما نکارد تا به یاری هم بشتابیم و یکدیگرراتنها نگذاریم تابه خودخواهیهاپشت کنیم ویلداباستارگانش نویدنوروشوروولوله شادیهاست . یلدایعنی هزاران هزارفریادی که یک فریادمی گردد تازلزله ای برجان یلداستیزانی افکند که ایران و ایرانی نمی شناسند یلدایعنی آتشی برجان آتش افروزانی که می خواهند خیمه عشق و دوستیها را به آتش بکشند و رفاه و آزادی رابرای خودمی خواهند و یلدا با قلب روشن خود راه را برای راهیان آزادی می گشاید برای آنان که می دانند که نور بر تاریکی پیروزاست و این را با تمام وجود درعمل نشان می دهند
یلدا!تورا با ستارگان امید می خواهم تورا با نوید لبخند خورشید می خواهم توراآن گونه که هستی می خواهم .
یلدای من !یلدای ما !بگوچشمه نورکجاست ؟می دانم ما را به ستارگان امیدمی رسانی .می دانم که با ماسرودپیروزی می خوانی .صدای شادی وآزادی ازخانه ها به گوش می رسد .وقت خانه تکانیست .باید که غمها را به خاک سپرد وبایدکه برای آیندگان خاطراتی شیرین برجای نهادونشان داد که جهان جای رنج و اندوه نیست آن گونه که جان پرستان جهان پرست روباه صفت گرگ منش می سرایند
یلدا!با من از امید بگو از روزهای عشق و مهربانی .ازروزهایی که جای نان برسفره ها درجست و جوی آرامش باشیم آرامشی که دورازدسترس نباشد .وبازهم سپیده می دمد و خروس خوشخوان آزادی ازپیروزی می خواند.یلدا!بامن ازفریادهایی بگوکه سکوت سبز را با ملودی نسیم به کوهساران سپیده دم هدیه می دهد تا ترانه خوان سحردرهوای آزادی ازپیروزی بخواند .
یلدا!با من ازوجدانهای بیدارهمیشه درانتظاری بگوکه نه درسکوت می خوابند و نه درفریاد ..بامن ازصبحی بگوی که وقتی میهمانی پرشکوهت به پایان می رسد خودرا برای جشن باشکوه دیگری آماده سازیم ..جشن شکست اهریمن ..جشن پیروزی نوربرتاریکی پایان

نویسنده : ایرانی
یلدای 2584شاهنشاهی
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
  
مرد

 
خــــــــــداونـــــدا!ســــــــــکوت را بشکــــــــــن !


کجائیدای آنان که درراه وطن جان داده اید وخون داده اید ؟!..چگونه می توانم وصفتان کنم وقتی که احساس شرمساری می کنم؟! مگراشکهای بی ثمرمن می تواند نفسهای شما را برگرداند ؟هرچند شما همیشه زنده اید و درقلب ما درقلب این سرزمین و درقلب خداوندی که به شما هستی بخشید جای دارید .اشکهای من نمی تواند خونهای ثبت شده شما بر صفحه تاریخ را بشوید..
دلم گرفته نمی دانم ازکدامین احساس خود بگویم ؟ازاحساس پوچی یا از حس امید و تلاش برای مبارزه ؟ازاشکها یا ازخونها ؟خسته ام ازخود و خداخسته ام ازآن فردایی که نمی آیدخسته ام ازوعده های واهی خسته ام ازشکیبایی رنج آورخسته ام
خداوندا !چگونه می توانی این همه عذاب و شکنجه وکشتارراببینی وبازهم سکوت کنی ؟!چگونه می توانی به شیطانی که ازتوفاصله هاگرفته بازهم فرصت زندگی وشیطنت بدهی ؟!چگونه می توانی کودکی راچشم انتظارپدرش بگذاری وشاهدمادری باشی که نمی تواند جسدفرزندش رارهاکند ؟!چگونه می توانی شاهد این همه بی عدالتی باشی و دم نزنی ؟!
خداوندا!به خداخسته ام خسته ایم ..مگرنگفتی که برای گرفتن حقمان بایدبجنگیم؟ تا به کی بایدخون داد و جان داد ؟تا به کی باید امید و امیدواران را به خاک سپرد؟مگرقلبهای شکسته را نمی بینی ؟بارها صدایت زده ام وپاسخم را به روشنی داده ای اما بگذارهمچنان باورت کنم ولی دردآوراست که سکوتت راباورکنم .. می گویند صبرخدابسیاراست مگرپیکرهای پاک دلاوران وطن را که سربه سرودرکیسه ها ریخته ندیده ای ؟!مگرشلیک گلوله های بی مهابا را برتن پاک آنان احساس نکرده ای ؟!
خداوندا !تا به کی به تبهکارانی که بویی از انسانیت نبرده اند فرصت زندگی می دهی ؟مگردلهای یکی شده راندیده ای ؟مگرفریادهارانشنیده ای که با گلوله هاخاموشش کرده اند ؟اما زهی خیال باطل !روزی نوبت ما هم خواهد رسید ولی تا به کی باید ویرانی ایرانمان را ببینیم ؟تا به کی باید شاهد مرگ آرزوهایمان باشیم ومرگ عزیزانی که برای نابودی شیطان کشته شده اند ..
چگونه می توان چشمان خفته را دید و هیچ نگفت ؟!چگونه می توان ضجه های عزیز ازدست رفته را شنید و سکوت کرد ؟!چگونه می توان اشکهای خون دل خوردگان را دیدو اشک نریخت ؟چگونه می توان فریاد خونخواهان راشنید و قیام نکرد ؟چگونه می توان چشم ازچشم انتظاران برگرفت و آنان را به حال خودشان رهاکرد؟
مگربی ارزشان نمی بینند ارزشی را که به گلوله ای بنداست ؟مگرنمی بینند که چگونه جاوید نامان سرزمینمان دست ازجان شسته و قهرمانانه و پهلوانانه به زندگی پشت کرده اند تا ماراحت باشیم ؟!
خداوندا!سکوت رابشکن و به یاری ما بشتاب..دلها شکسته اند چشمها خون می بارند جنایتکاران لبخندپیروزی برلب دارند اثری ازوجدان و انسانیت دروجودآنان نیست .
خداوندا!همچنان برای پیروزی می جنگیم ناامیدنمی شویم که اگرچنین کنیم بزرگترین خیانت درحق جاویدنامانی خواهد بود که با هزاران امید و آرزو خود را به میدان مبارزه و جانفشانی سپرده بودند
خداوندا!سکوت رابشکن اگرعدالتی هست اگرانسانیتی هست اگرکرامتی هست
خداوندا!سکوت رابشکن که ازشکستنها خسته شده ایم که ازشکستها خسته شده ایم
جاویدشاه ..پاینده ایران وبا عرض تسلیت به ملت داغدیده ایران به ویژه بازماندگان جاویدنامان وجانباختگان میهن و راه
آزادی . .پایان
نویسنده: ایرانی
پانزدهم بهمن ماه 2584 شاهنشاهی
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
  
مرد

 
عشــــــــــق و اشـــــــــک و خــــــــــون و خشــــــــــم


عشق را خندان نمی بینم روزعشق از راه می رسد جوشش عشق درقلب و روحمان زبانه می کشدو درجای جای عالم هستی این عشق است که به زندگی نفس می بخشد و زندگی را زنده می دارد .اما درسرزمین من , در سرزمین مقدس من , عشق را این روزها گریان می بینم .قلبش رازخمی کرده اندو جای مهر,  تخم نفرتها و کینه ها کاشته اند .چشمانش پرازاشک و قلبش خونین است و این شعله های خشم است که دروجودش زبانه می کشد ..آنان که عشق را نمی شناسند و بویی ازآن نبرده اند دلش را به دردآورده اند .عشق سیاهپوش است عشق عزاداراست چون که عاشقان راکشته اند .عاشقان انسانیت و عدالت را کشته اند .میهن پرستان را کشته اند اما عشق هنوزهم امیدواراست چون جهان به عشق زنده است اگرزندگی نباشد طلوع خورشید معنایی ندارد واگرخورشیدنتابدزندگی بی معناست .این روزها درسرزمین ما دلها شکسته اند و بر پیکرمقدس عشق گلوله ها زده اند قلبش راشکافته اند اما غافل ازآن که عشق هرگزنمی میرد آنان که عشق را از خود رانده اند و جای آن کینه و دشمنی قرارداده اند بایدبدانند که جایی دراین جهان ندارند انگار اصلا نبوده اند .دل عشق خونین است .وطن اشک می ریزد چون بهترین و پاکترین فرزندان خود را درراه عشق و آزادی ازدست داده است .چه می توان گفت ؟چه می توان کرد ؟عشق را می توان درنگاه کودک به پدرش دید و دراحساس مادری به فرزندش ..عشق را می توان درامیدبه فردای زندگی احساس کرد و درتلاش برای رسیدن به آن چه که حق ما از این دنیای خاکیست ..اما خیلی ها چشم دیدن عشق و عدالت را ندارند حیوانی هستند از جنس خوک که خوک وارانه زندگی کردن را دوست می دارند اسلحه به دست می گیرند بی دفاعان را می کشند و می پندارند که شیرند اما چون موشهایی ترسو در فاضلابها و زیر زمین پنهان می شوند ..عشق هرگزنمی میرد چون زندگی هرگزنمی میرد جاویدنامان ایران زمین در راه میهن و عدالت و آزادی جان فداکرده اند اما باید گفت که درراه عشق فداشده اند درراه عشق به آن چه که به آن باورداشته اند این روزها خیلی ها هستند که ناباورانه عزیزانشان را از دست داده اند هنوزهم چشم به راهشان هستند باورشان نمی شود انگار دربرزخ به سرمی برند دردنیایی که به این دنیا نمی ماند هیچ کس نمی تواند بگوید که می تواند احساسشان را کاملا حس و لمس کند چون واقعا سخت و جانگدازاست چون آنان بودن ..بیائید دراین روزمقدس همراهشان باشیم همیشه همراهشان باشیم و همیشه نشان دهیم که این عزیزان جان برکفشان بوده اند که عشق و زندگی و شرافت را برای ما ترجمه کرده و نشانمان داده اند باید نشان دهیم که برای ما همیشه زنده اند و هرگزفراموششان نخواهیم نمود .آری جهان سراسرعشق است اما خودخواهانی که دنیا را تنها برای خودمی خواهند این را نمی بینند این را نمی دانند ..قلب اسارتگاه عشق است وچه احساس لطیفی جای دادن عشق درزندان قلب . بیائید نشان دهیم که عشق زیباست و پیوند دهنده دلها .هرچند دلهای شکسته هرگزعزیزان ازدست رفته را از یاد نخواهند برد اما باید به آنان نشان دهیم که دوستشان داشته حرمت آنان را که جان عزیزشان را در راه میهن فداکرده اند نگاه می داریم که اگرگواهان آزادی  نمی بودند هنوز امیدی به فردا و فرداهای روشن نمی بود .کنار بازماندگان باشیم تنهایشان نگذاریم دردشان را درد خود بدانیم وخود را جای آنان بگذاریم .عشق یعنی من و تو و اویی که ما می شویم عشق یعنی شکست غروروخودخواهی , یعنی باوراین که جهان برای همه جهانیان است .عشق را نمی توان دربندکشیداگرمن فرزندم را دوست می دارم اگرمن زندگی را دوست می دارم اگرمن عاشق می شوم دیگری هم هست که عاشق فرزندش باشد و زندگی رادوست بدارد شاید آنان که جزبی رحمی و شقاوت نمی دانند بتوانند قلب عاشق را بشکافند اما قلب عشق را نمی توان شکافت زندگی زیباست , خاطرات هم چه زشت چه زیبا به قلبمان چنگ می اندازند اما آن چه که می ماند عشق است آن چه که خاطرات خوب می سازد عشق است بیائید دروالنتاین درروزعشق همه با هم پیمان ببندیم که یکدیگر را دوست بداریم احساسات زیبایمان را قسمت کنیم وپیوند انسانی خود را نشان دهیم .نشان دهیم که فاصله ها دردنیای خاکی و نابود شونده ما معنایی ندارد امروزروزعشق است . بیست ونهم بهمن ماه , سپندارمذگان هم روزعشق ایرانیست ..اما عشق روزخاصی ندارد که هرروزروزعشق است .عشق می گویدکه جهان جای صلح و مهر و مهربانیهاست .ای عزیزازدست دادگان وطن !بدانیدکه دلهای ما چون اندیشه هایمان با هم است آن گرگهای درنده خوی بی وطن ازما نیستند ما پیروزخواهیم شد .عشاق هرگزشکست نمی خورند و جاویدنامان هرگزفراموش نخواهندشد آنان درپناه عشق و درسایه خدای عشق جاودانه شده اند . یادشان گرامی , روانشان شادباد پایان 
نویسنده : ایرانی
بیست وپنجم بهمن ماه 2584 شاهنشاهی
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
  
مرد

 
نـــــه دیــــــــــــروز , نـــــه فــــــــــــردا 1


الان که دارم این مطالبو می نویسم روز نحس دوازدهم فروردینه و دوازده روز دیگه نوزده ماهت تموم میشه چند ماهه که ازتوننوشتم پسرم .کمی بزرگ شدی و خیلی چیزا رو متوجه میشی ولی درحرف زدن ضعیفی . خیلی چیزا واسه نوشتن دارم نمی دونم ازکجا شروع کنم .همش امروز و فردامی کنم .آخه به آدم وقت نمیدی شش هفت ماهی میشه که ازت نگفتم .خب از همون وقتا شروع می کنم .ازاون زبلهایی خیلی آروم و مظلومانه شیطنت می کنی ازتخت که البته ارتفاعش برای ما زیاد بالا هم نبود بالا می رفتی ..هنوزخیلی از ترانه های ماریا رو دوست داری و مثل چند ماهگی محو ترانه گلپسری میشی همون سیزده چهارده ماهگی کارهای بامزه زیاد می کردی که هنوز هم ادامه داره ..داخل سبدهای پلاستیکی و دیگ و لگن می نشستی وقتی ازت می خواستیم بوسمون کنی هروقت که سرحال بودی و روفرم , این کارو انجام می دادی سرعت دندان درآوردنت مثل شش ماهگی تا هشت ماهگی نبود ولی هرچند وقت درمیون می دیدیم یه دندون اضافه کردی ..ازمملکت بگم که وضعش همچنان داغونه .وسطای پاییز پرزیدنت ترامپ دوباره رئیس جمهور امریکا شد و این امید ها رو برای من و خیلی از ایرانیها زنده کرد که به اتفاق همشهریمون نتان یاهو بتونه ما رو از شر شیطان خلاص کنه .هرچند پنجاه و خوردی ساله که بعد از دبیرستان رفته اسرائیل وهمون جا هم رفته سربازی .غیر از پنجشنبه و جمعه و تعطیلات رسمی دیگه وقت اداری مسئول مستقیم نگهداری از توبودم .روزی یکی دوساعت با کالسکه می گردوندمت که البته این کارارو بعد از بیدارشدن و قطره و غذادادن و عوض کردن مای بی بی انجام می دادم ..طوری هم باید وقتمو تنظیم می کردم که برگردم و ناهارو آماده کنم .وقتی که هواسردشد دیگه بیرون نمی بردمت .پلو و خورش خوردنهات دیگه شروع شده بود ..هرچند غذاهای اصلی تو همچنان تخم مرغ آب پز محلی و فرنی و سوپ بود .نگاهت همچنان هوشمندانه و مظلومانه بود .برات یه کفش و دمپایی هم گرفتیم .توفسقلی وروجک چند دقیقه که با اسباب بازیهات بازی می کردی خسته می شدی و می رفتی سراغ دیگهای اضافه آشپز خونه که یه گوشه ای گذاشته بودیم همه رو ولو می کردی و آشپز خونه و قسمتی از خونه رو تبدیل به سمساری می کردی هرچی هم ردیف می کردیم بازهم همه چی رو بهم می ریختی .باید باورمی کردم که بزرگترشدی وخیلی چیزا رو متوجه میشی .وقتی که مادرت می رفت سرکار با یه استرس خاصی می خوابیدم .هرلحظه منتظر بیدارشدنت بودم . یواش یواش عادت کردم و توهم بیشتروقتا اجازه می دادی که دوسه ساعتی رو بخوابم ..دوتا آخوند دادگستری رو هم کشتند گرونی همچنان بیدادمی کرد و می کنه .ازخاموشی برقها بگم که پدرمون دراومد زمستون و این همه خاموشی ؟فعلا که با قطع برق صادراتی به عراق موقتا مشکل حل شده و چند وقتیه خاموشی نداریم ولی فکرکنم اگه اینا باشن تابستون بدی داریم .میگن دستگاه ماینر و خرید و فروش رمز ارز هم باعث قطعی برق میشه ..یه حرکت بامزه هم یاد گرفتی و ادای بابابزرگ ترانه ماریا رو درمیاری که موقع راه رفتن کمرشو دولا و راست می کنه .یه وقتی هم که مادرم یعنی مادربزرگت به اتفاق عمه ات اومد خونه مون , تا دیدیشون فوری دریه حرکت پانتومیمی ادای بابابزرگو درآوردی خیلی بامزه و هوشمندانه بود .بعضی وقتا که آزاردادن و شیطنتت گل می کنه و از روی درماندگی یه چیزی ازت می خوام انگارمتوجه میشی و دلت به حالم می سوزه مثلا گاه که دارم مای بی بی تو رو عوض می کنم یهو می بینم دست و پا می زنی و حرکات اضافه انجام میدی بهت میگم پسرم انگشتام درد می کنه جون ندارم با زار و التماس ازت می خوام که با من راه بیای و اون وقت تو دیگه ثابت میشی و حرکتی نمی کنی و به من اجازه میدی که راحت کارمو انجام بدم .یعنی واقعا متوجه میشی که بابات چی میگه ؟.نوروزامسال رو هم کنار کانال حمید شب خیز سال رو تحویل کردم دراین بیست و چهارپنج سال اخیر فقط سال تحویل سال 96 رو درآرامگاه بودم .به این فکرمی کردم که این سومین عیدیه که کنارماهستی البته باراولشو درشکم مادرت بودی .چقدر روزهای کنارتو بودن رو دوست دارم با همه سختیهاش .روزهای شیرین تو را حس کردن و لذت باتوبودن , درآغوشت کشیدن و بوی تو را احساس کردن .روزگار به یک شکل نمی ماند .همیشه این توان را نخواهم داشت واصلا همیشه زنده نخواهم بود .خدارا سپاس می گویم که تو را به من داده است .باتو چند سال نوی دیگر را خواهم دید؟ تنها خدامی داند .هروقت بین نوشتنهام فاصله زیادی میفته دیگه قاطی می کنم و با این که نت برداری هم می کنم بازم یادم میره چی رو نوشتم و چی رو ننوشتم ..زندگی یک خاطره هست می رسی به جایی که دهها سال رو درده دقیقه هم بتونی حس کنی .فقط همش دوست داری به روزهایی برگردی که دیگه نمی تونی به اون جا برسی و احساسش کنی فقط می تونی حس کنی که چه حسی داشتی .. درزمستان 1403کمتر با کالسکه بیرون می بردمت مگر وقتی که هواکمی گرم می شد .بعد از عید 1404خاموشیها و قطعی برق دوباره شروع شده ..شاید زیر ساختهانیاز به اصلاح و تکمیل داشته باشه ولی این پدرسوخته ها احتمالا ازدستگاههای خرید و فروش رمزارزهم استفاده کرده برق رو هم صادرمی کنند ما کم میاریم از طرفی بدون برنامه ریزی کلی مهاجر هم وارد کشورشده و گل بود و به سبزه هم آراسته شد .دیگه چی میشه گفت مردم و بیشتر مردم همه منتظر سرنگونی رژیم هستند به هر قیمتی که شده ..میگن این غده سرطانی باید که نابودبشه وگرنه سرطان آدمها رو می کشه و آدمهایی که طرفدار سرطانند اصلا خود سرطانند .دوازده فروردین رفته بودیم پارک ..برای دقایقی دستتو گرفته تا یک دوردونفره بزنیم .مادرت گوشه ای نشسته بود ..دو تا دختر که روی سکویی نشسته بودند به محض دیدنت هیجان زده شدند و بغلت کردند ..یکی شون مانتویی بود و یکی شون چادری .. مادرشون و یه زن دیگه ای هم باهاشون بود نمی دونم چه جاذبه ای داری با این که زیاد خوش تیپ نیستی ولی همه رو سمت خودت می کشونی یه ملوسی و نازی خاصی داری ..صورت گرد و لپهای برجسته , لب و بینی و چونه ای که به هم میان .فقط پیشونی بلندت نقطه ضعفته که میگن موی سرت که بلند شه میشه سرپیشونی کلاه گذاشت وکوچیکترش کرد البته این کلاهی که ازش اسم بردم ایهام داشت و منظورم خود کلاه نبود .خلاصه دختر اولی که خیلی نازت کرد و بوست داد و اون چادری هم بغلت کرد اصلا از من اجازه هم نگرفتند انگار رو پیشونی ام نوشته شده بود که کبریت بی خطر ..هروقت به عقب برمی گردم و می خوام ازگذشته بنویسم حتی وقتی که نت برداری هم کرده باشم بازم حس می کنم که دارم تکراری می نویسم بهتره یه مقدار آپدیت بشم یعنی با روزجلو برم تنبلی رو بذارم کنار ولی رسیدگی به تو خیلی وقت گیره یه سری کارهای خطرناک هم می کنی از میز شیشه ای و تخت میری بالا و خودتو میندازی پایین البته کنترل شده ولی بازم خطرناکه .این چه جور نوشتنه یهو می بینی که با سطر قبلی چند ماه فاصله داری . باز خوبه که بعضی از اتفاقاتو درذخیره تلگرام یادداشت می کنم ولی گاه اون قدر بی حوصله میشم که حتی زورم میاد برگردم عقب .بگذریم الان که دارم می نویسم دوازدهم تیرماهه و سوم اردیبهشت ماه سواردوچرخه ات کردم .جلوی دوچرخه خودم یک زین کوچولوگذاشتم و دوتا پات از دوطرف آویزون شد و بهت گفتم دستاتم بذار وسط فرمون .با این که میشه گفت حرف نمی زنی ولی حرفا رو خوب متوجه میشی .البته هشت ده کلمه ای رو بر زبون میاری که اونم قبل از یک سالگی می گفتی ولی استوپ زدی .درهرحال نوعی ریسک بود که بچه بیست ماه نشده رو سواردوچرخه کنم اما خلاف رانندگی با ماشین که استرس دارم در این زمینه اعتماد به نفس دارم و تو خیلی خوشت میومد خوشبختانه مشکلی پیش نیومد .درکوچه پس کوچه های تاریک و روشن نیم ساعتی گردوندمت.. خیلی خوشت میومد .منم احساس آرامش خاصی می کردم برگشتم به روزهای جوانی , به اون وقتا که داداشاتو سواردوچرخه می کردم ولی حس می کنم الان کارم خطرناکتره اما هیچ احساس خطر نمی کنم وقتی که حواسم جفت باشه . نمی دونم چرا از ماشین واسه خودم غول ساختم .ازحوادث کشور در بهار 1404 میشه به انفجار سوخت موشک در بندعباس و کشتارمردم و تخریب سوله ها اشاره کرد که خب این وسط مثل بقیه حوادث سرنخ و ته نخ قضیه هم گم میشه و اگه گم هم نشه دزد و قاتلی معرفی نمیشه و اگرهم معرفی بشه بازداشت نمیشه ..و الان که می خوام این قسمتو ببندم اول نهم آبان 1404 خورشیدی و 2584 شاهنشاهیه زادروزشاهزاده رضا شاه دوم ..واقعا سخته تمرکز داشتن و نویسندگی کردن با این شرایط ..همین لحظه یک خرابکاری کردی که نزدیک بود خودت و لپ تاب منو داغون کنی اومدی روتخت کنارمن سرت رو برگردوندی سمت آینه میز توالت ودرازکش افتادی روی کی بورد...واسه همین نباید تعجب کنم که شروع تا خاتمه این متن هفت ماه طول کشیده باشه ...بهتره طلسمو بشکنم و این قسمتو ببندم و بقیه گفتنیها و نوشتنیها رو بذارم برای قسمت یا قسمتهای بعدی وحتی درمواردی هم باید به ماههای قبل برگردم ..یکی ازدغدغه هام انتخاب عنوان متنه ..مثلادرعنوان پس از یک سالگی , بین واژه پس و بعد کلمه پس رو انتخاب کردم چون پارسی بود ولی کلمه بعد عنوان رو روان ترمی کرد ..از طرفی دوساله که شدی باید عنوان متن را بگم بعد یا پس از دو سالگی ؟میشه تا سالهای سال هم نوشت پس از یک سالگی ..من راجع به واژگان خیلی حساسم ..ولی فرصت ندارم که بیشترفکرکنم ..بالاخره عنوان نه دیروز نه فردا رو انتخاب کردم و فلسفه اش اینه که خب تو یک نوزاد یا کودکی و بی غل و غش ..نه به دیروز فکر می کنی و نه به فردا و برات روزی که درش هستی مهمه ..استرس این که چی میشه و نمیشه رو نداری ..بعد ازچند هفته بی بارانی , ساعتهاست که آسمان بی وقفه می بارد وبه زمینهای تشنه آب می رساند .خداوندا!تورا به خاطر همه نعمتهایی که به من وبه ما داده ای سپاست می گویم توآفریننده جهان , پروردگارزمین و زمان وهرآن چه هست هستی کاش کاری کنی که همه مهربانانه و عاشقانه کنارهم زندگی کنند وبه جان هم نیفتند !کاش بهشت راهمین جامی آفریدی !ادامه دارد

نویسنده : ایرانی

در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
  ویرایش شده توسط: aliazad77   
مرد

 
نـــــه دیــــــــــــروز , نـــــه فــــــــــــردا 2


خیلی از سیاست میگم ..البته به دردت نمی خوره ولی فردا که بزرگ شدی و این نوشته ها رو خوندی شاید اون موقع واست یه لطف خاصی داشته باشه .از الان دارم به این فکر می کنم که چطور جای موبایل بازی طوری کنم که به نویسندگی علاقه مند شی .بعدا یه چیزایی بهت یاد بدم .تا علاقه ای نباشه آدم پی یادگیری نمیره .خدا پدر پدرمن و پدر شهبانو فرح رو بیامرزه که یه جورایی دستمو گرفتن البته شهبانو با تاسیس کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کمکم شد .مردم بیشتردوست دارن جنگ بشه و از شر رژیم دزد و جنایتکار جمهوری اسلامی خلاص شن مذاکرات جمهوری اسلامی و امریکا تاثیری نداشت و اسرائیل هم به ایران حمله کرد .جمعه بیست و سه خرداد ..چه هیجانی داشت !بسیاری از سران نظامی و پاسدار کشته شدند ..اسرائیل هرکاری که دوست داشت انجام داد و پدافند اشغالگران وطن هم نتونست کاری از پیش ببره .امریکا هم که چند روز بعد به تاسیسات اتمی ایران حمله کرد و دیگه همه مون خوشبین بودیم که تا سرنگونی پیش میره ولی یهویی ترامپ رئیس جمهور امریکا گفت آتش بس ..راستش آدمهای پشت خطی مثل ما نمی تونن از سیاست سردربیارن ..معلوم نیست چه چیزایی توی سرشونه .فقط اینو می دونم که این روز ها دیگه واسه ملت ایران حال و حوصله و دل و دماغی نمونده که بخوان انقلاب کنن .سیل مسافران و مهاجران فرار کرده از حملات اسرائیل به مراکز سیاسی نظامی تهران , دیگه حسابی شمال ایران و بسیاری از دیگر نقاط کشور را شلوغ کرده بود ..درهرحال باید هوای این میهمانان را می داشتیم .شاید اگر ما جای آنان بودیم این قدرخوشبینانه نمی گفتیم اسرائیل بزنش لنگش کن .اشخاص عادی هم در این درگیریها کشته شدند .اما تفاوت جمهوری اسلامی و اسرائیل در این بود که اشغالگران کشور ما آگاهانه سمت مردم بی دفاع اسرائیل موشک می زدند ولی اسرائیل مستقیما مردم عادی را هدف نمی گرفت .
تقریبا بیست و دوماهته ولی تنها کلماتی رو که بر زبون میاری بابا , ماما , دد ,ن ن هستند .البته اینا کلماتی بودند که فکر کنم هشت ده ماه پیش هم برزبون می آوردی ولی اون وقتا هوشمندانه نبود .الان مثلا بهت میگم بگو بابا یا ماما ..همینو تکرارمی کنی یعنی متوجهی که ازت چی می خوایم .شاید این کلمات از همون وقت درذهنت بودند ولی وقتی یک کلمه جدید رو که ازت می خواهیم بگی هاج و واج نگاهمون می کنی .جالب این جاست که خیلی هوشیار و متوجه مسائل و مطالب هستی .راحت بگم مغزت خوب کارمی کنه و هوشت قویه ولی هنوز توانایی اونو نداری که بین زبان یعنی گویایی و مغز طوری ارتباط برقرارکنی که اون کلماتی رو که می خواهیم درجا بیان کنی .خیلی ها میگن دخترا زودتر حرف میان ..پسرا دیرتر .همه جا رو زیر نظر داری حتی با یک نگاه خیلی ماهرانه اتفاقات رو ضبط کرده و به کارمی گیری .من تعجب می کنم چطور بعضی کلمات رو که برای بار اول به کار می برم تو مطلب رو می گیری و انجامش میدی .مثلا اون دفعه خرابکاری کردی رفتم حموم شستمت وردیفت کردم دیدم پیژامه پام نیست .. بهت گفتم برو پیژامه منو از رو صندلی بیار ..سریع ده متر فاصله رو طی کردی و پیژامه رو برام آوردی .. گاه دو تا لپ تاب رو کنار هم روشن می کنم با یکی برای تو ترانه های کودکانه که بیشترشو ماریا می خونه می ذارم و با یکی دیگه هم به کار خودم می رسم .گوشی موبایلم هم کنارخودم گذاشته گاه یه ناخنکی هم به گوشی می زدی . دیگه اعصابم بهم می ریخت که ول کن گوشی نبودی .یه بارکه حواست نبود وبه نظرمیومد سرت سمت دیگه ایه موبایلو در یک روزنه ای نزدیک لپ تاب قایم کردم ..دفعه بعد یادم رفت گوشی رو قایم کنم بذارم دراون سوراخ .. دیدم خودت اونو برداشتی و درهمان روزنه و مخفیگاه قایم کردی .بی اختیارمی خندیدم و شگفت زده بودم که از کجا متوجه مخفی کاری من شدی ..سوم اردیبهشت بود که برای اولین بار سواردوچرخه ات کردم .یه زین کوچولو روی قسمت جلوی دوچرخه گذاشتم و خیلی راحت سوارش شدی .البته پاهات از دوطرفش آویزون میشه .یه چراغ جلو و یکی هم پشت دوچرخه گذاشتم که موقع رانندگی درشبها امنیت داشته باشه .هرقدر دررانندگی با ماشین احساس ضعف می کنم دردوچرخه سواری اعتماد به نفس دارم .28 تیرماه بود که برای اولین باربردیمت به آرایشگاه ..بهتره بگم سلمونی ..موهای سرت وزوزی شده خیلی بهت میاد اصلا دوست نداشتم کوتاه بشه ولی نمی شد مادرت اصرارداشت واگرهم لفتش می دادیم سرت شبیه به جنگل آمازون می شد .من و مادرت همراهت بودیم ..من روصندلی نشستم و بغلت کردم وسلمانی موهاتو به هزاردردسر اصلاح کرد خیلی گریه می کردی ..یارو چون آشنا بود دویست هزارتومن بیشترنگرفت هواکه روبه گرما می رفت بیشتر می بردمت پارک و تاب بازی می کردی و سرسره می خوردی یواش یواش بیشتر با این وسایل اخت می شدی و انس می گرفتی ..ریخت و قیافه ات با عکسای بچگی من مو نمی زنه منتها حالا نگاه نکن درب و داغون شدم و پوستم شفاف نیست ..هرکی ما رو با هم می بینه میگه توکپی منی ولی خودمونیم تویه چیز دیگه ای هستی ..خیلی ها و بیشتر زنان و دختران نازت می کنن و میگن عین عروسکی و ملوسکی ..من خودم از این مدل خاطره نویسی راضی نیستم چون هرچند هفته درمیون وقت می کنم یه چیزایی بنویسم البته تقصیرا رو هم میندازم گردن تو که وقتمو می گیری ولی خودمونیم وقتی سواردوچرخه ات می کنم و همراه منی یه آرامشی بهم میده و میدی که حس می کنم دارم خلبانی می کنم یا مثل یک پرنده ای هستم که با جوجه اش درآسمان آرامش درحال پروازه ادامه دارد

نویسنده : ایرانی
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
  
مرد

 
نـــــه دیــــــــــــروز , نـــــه فــــــــــــردا 3


الان که دارم این جملات رومی نویسم 24آبانه و تو 26 ماهه شدی .خیلی برنامه نویسندگی من برای تو نامنظم شده وعلتش خودتی .من تقصیری ندارم پسرهوشمند ونازنین کوچولوی من !عکسای خودمووقتی که اندازه تو و یکی دوسال بزرگترو کوچکتر که بودمو می بینم انگارکه دوقلوهستیم یعنی درکودکی ناز و عروسکی بودم .خب دیگه زمانه پوست آدمو کدرترمی کنه وکلا بچه ها خوش تیپ تر به نظرمیان .بغلت که می کنم وبوی تو رو که حس می کنم یه آرامش خاصی می گیرم حاضر نیستم اون لحظات را با چیز دیگه ای دراین دنیا عوض کنم .ومی دونم توهم ازاین روزا چیزی به خاطرت نخواهد اومد همون جوری که منم ازدوسالگی خودم چیزی رو به خاطرندارم .درهمون سنی که توهستی شایدم کمتر , عکسی رو دیدم که درآغوش پدربودم یعنی توهم همون احساسی رو بهم میدی که من به پدرم می دادم ؟چه احساس قشنگی !دلم برای پدرم تنگ شده ..منم چند روزقبل ازاین که پدرم یعنی پدربزرگت خونریزی مغزی کنه و مشکلی نداشت درآغوشش کشیدم و بوئیدم و بوسیدمش .چقدردلم برای اون روزاتنگ شده !یاد روزای خوش و بی خیالی کودکی افتاده بودم .حس می کنم تو هم یه حسی مثل حس منو پیداکنی .فقط خداکنه که وبال گردنت نشم .مادرت بارها و بارها به خاطر شیردادن به تو آنتی بیوتیک نخورد ولی دربیست و سه ماهگی و تقریبا دردوسالگی و ازاون جایی که زمان مناسبی هم برای ازشیرگرفتنت بود وزیرناخنهای دستش هم داشت کبودو چرکی می شد مجبورشد شیر مادررو قطع کنه وازآنتی بیوتیک استفاده کرده البته ازشیرخشک آپتامیل پرونوترا همچنان استفاده می کنی در22 ماهگی و اول مرداد ماه ازپله ها اومدی پائین ..تورو توی حیاط ندیدم درخونه بازبود و بی هوارفتی دم در ..خدارحم کرد جلوترنرفتی ..ازاون روز دیگه درخونه رو همیشه قفل می کنیم .این دوچرخه هم خیلی کمکم شده تاب و سرسره رو خیلی دوست داری . با اون سن کم ادای بچه های بزرگتر رو درمیاری و گاه با شکم سرمی خوری وپایین میای ..با همه دقت و توجهی که به مسائل داری و حتی در مراقبت ازخودت هم دقت نظرداری من نمی دونم چرا وقتی که داری تاب می خوری و اگه از زبونم بپره که حالا بیا سرسره بخور درحال حرکت محافظ تاب رو میدی بالا و می خوای پیاده شی .به واژگان بغل و پائین وحیاط هم حساسیت داری یعنی تا بشنوی باید پیاده اش کنی البته بغل برای زمانی که درحال پیاده روی باشی .خیلی از کارایی رو که انجام میدی یک حالت شرطی شده رو داره ولی بازم هوشمندی می خواد با این که هنوز به اون شکل آگاهانه حرف نمی زنی و فقط هشت ده کلمه بر زبون میاری ولی اگه یه چیزی رو برای اولین بار بهت بگم یا بخوام متوجه میشی .مثلا یک قوطل خالی شده دارو دستت بود .سرشو بازکرده بودی ازم خواستی ببندمش و من بدون این که برات انجامش بدم بهت گفتم سرشو بچرخون محکم میشه و تو این کاروکردی یا مسائل و موارد دیگه ای ..درمورد روشن یا خاموش کردن چراغ دوچرخه هم حواست هست اگه یکی دوثانیه لفتش بدم تو این کارو انجام میدی . تصور زندگی بی تو برام بی معناست البته نسبت به هرکدوم از بچه هام هم همین حسو دارم ولی ازاون جایی که توکوچولویی باید بیشتر با تو همراهی کنم تا یواش یواش با این دنیای درهم و برهم هماهنگ شی .28 شهریور کشوی سه طبقه پلاستیکی سفید رنگو که قسمتی از وسایل و لباسهاتو دراون قراردادیم ازجاش حرکت دادی وانداختی سمت خودت این برای چندمین باری بود که این اتفاق می افتاد ولی سرعت عمل خیلی زیاد بود و سریع طوری دررفتی که اون سه طبقه روی سرت نیفته با این حال دوست داری هرچیزی رو انگولک کنی .. یادگرفتی که چگونه لباتو بذاری رو صورتمون و ما رو ببوسی .البته لبای کوچولو و غنچه ای رو نازانه می ذاری روصورتمون و برمی داری .ازوضعیت مملکت بگم که اوایل شهریورمکانیزم ماشه درمورد جمهوری اسلامی پیاده شد و اشغالگران ایران مثلا تحریم شدند طلا و دلار هم گرون ترشد. بچه خیلی منظم و مرتبی هستی میشه گفت مادرت در این زمینه کمکت کرده که یاد گرفتی ولی خب سریع گفته هاشو جذب کردی .. مثلا اگه درظرف خوردنی برات بریزیم پس از خوردن خودت ظرفتو میاری و می ذاری روی کابینت ..یه روز که بهت انگور داده بودیم دیدیم از مسیر همیشگی نیومدی و جای قرار دادن ظرف روی کابینت سمت یخچال رفته وبا حرکت دادن ظرف سمت یخچال و سر و صدا کردن خواستی متوجهمون کنی که بازم انگورمی خوای .خنده مون گرفت وکمی هم متعجب که چرا با همه این برنامه ها درحرف زدن سرعت خوبی نداری که خیلی ها میگن تا سه سالگی کودک نباید بابت این مسئله نگران بود و تازه تو هم چند کلمه رو که بلدی .. دوشنبه سوم آذرماه بردیمت آرایشگاه و برای باردوم موهای سرت اصلاح شد .این بارموهای قسمت جلوکوتاهتراز دفعه قبل شد واون حالت فرشو موقتا از دست داد .ولی بهت میاد و مثل همیشه ناز و جذابی .هوشت خیلی زیاده و همه چی رو خیلی راحت متوجه میشی ولی درمورد حرف زدن نمره جالبی نداری .یک بار بدجوری تشنه ات بود فقط سر و صدامی کردی با این که به آب میگی آبه ولی نگفتی آبه ..آخرش شیشه پستونک آبو پیداکردی و رفتی سمتش تازه متوجه شدم چی می خوای .از ضعف ما بود یا راحتی کار و شایدم هردو که هنوزآب خوردن با لیوانو خوب نمی تونی و ازاون جایی که می ریزیش و کمترشو می خوری فعلا دراین مورد باهات سروکله نمی زنیم . مایعات رو فعلا با شیشه پستونک می خوری .سه تا غذای ثابت درروز داری که فرنی و تخم مرغ محلی آب پز و سوپ گوسفندیه البته چند غذای متغیر هم داری ..فست فود و هلی هوله رو تا به حال بهت ندادیم ازجمله این آشغالهایی که سعی داریم ازش دوری کنی و بهت ندیم چیپس و پفکه ولی خیلی سخته که دست بقیه ببینی و اونا تعارفت نکنن .وقتی سواردوچرخه ات می کنم و تورومی گردونم احساس دنیایی از لذتو می کنم حس می کنم دنیا زیر پامه یه حس خلبانی با دوچرخه .به من آرامش خاصی میده ..کاش می تونستی این روزا رو به یاد بیاری ولی فکرنکنم آدما از دوسه سالگیشون چیزی رو به یاد داشته باشن یا بتونن به یاد بیارن .خیلی مرتب و منظمی ..هرکاری روکه می بینی یاد می گیری و هرچند دوست داری طوطی وار تقلید کنی ولی همین یه جذبه خاصی به کارهات میده که مادرت خیلی خوشحال میشه که توشلخته نمیشی ..بعضی کارهات عین کارای آدم بزرگاست .. یه بارکه دست آدمو ببینی کافیه که دفعه بعد خودت پیاده اش کنی ..مثلا یک بار که رختها درماشین رختشویی شسته شد و درش بازشد خودت رختا رو درآوردی و یکی یکی داخل سبد گذاشتیش .چقدرنازمیشی وقتی خودت یک برگ دستمال کاغذی روبرمی داری و لب و دهنتو تمیز می کنی ادامه دارد

نویسنده :ایرانی
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
  
مرد

 
دوســــــــــــال گــــــذشــــــــــــت


دوسال گذشت و تو امروزدوساله شدی .درست یک روزقبل از سالروزآغاز پادشاهی شاهنشاه آریامهر و قیام مهسا .دومین جشن تولد توهم برگزارشد مثل پارسال خیلی خودمونی و با جمعیتی انگشت شمار .. زمان مثل برق و باد می گذره انگارهمین دیروز بود که به دنیا اومدی ..مطالب زیادی برای نوشتن دارم ولی خب فعلا به روز تولدت رسیده و ازاون می نویسم و بعد برگشت به عقب می زنم .راستش این روزها خود تو و رسیدگی به تو نمی ذاره که فرصتی برای نوشتن داشته باشم و اگرهم لابه لا دقایقی رو آزاد باشم اونم هول هولکی و بدون تمرکزه .سه روز قبل از تولدت رفتیم حیاط خونه و روی توده گل یاس عمامه ای روبا دکورهای تولد تزئین کرده و این هنرنمایی از مادرت بود که سورپرایزمون کرد .دیگه واسه خودت مردی شدی .چند تا عکس یادگاری گرفتیم که اگه روزتولدت شلوغ بازی درآوردی و عکسا خوب نشد دلمون نسوزه .چون این روزا خیلی شیطون شدی و یه جا بند نمیشی خوابت هم کمتر شده و همیشه هم دوست داری یه چیزی رو سیخ بدی .همه چی حالیته ولی جزچند کلمه روتین و کلیشه ای مثل ماما و بابا و دد و...حرف دیگه ای نمی زنی .مهمونی روزتولدت هم به اتفاق دوتا داداشات و یه زن داداش و دوتا برادر زاده و من و مادرو مادربزرگ وعمه وخودت برگزارشد یعنی جمعا شدیم ده نفر..نسبت به پارسال یک نفر به جمعیت ما اضافه شده که تولدش سه روز بعد از اولین زادروز توست ..یه پسر ناز که من بابا بزرگشم تو عموشی ..تو حالا عموی دونفری یه دختر شش و نیم ساله و یک پسر یکساله ..چقدر دلم می خواد زمان دربعضی لحظات وایسه و روزهای خوشی که من نیازمند دیگران نباشم به پایان نرسه ..منظور از نیاز اینه که سلامتی بالاترین و بهترین نعمتیه که خدا به آدم میده و بیشترآدما دوست ندارن که درسنین بالا و هنگام ناتوانی وابسته به کسی بشن اما وقتی فکرشو می کنم دلم می خواد بزرگ شدن تو رو ببینم و این که واسه خودت مردی شدی بازم یواش یواش داریم به پاییز می رسیم با این که خیلی زیباست ولی درجهش تابستان به پاییز و نخستین روزهای خزان , غم خاصی رو درخود احساس می کنم .حس می کنم که باید باهمه چیز این دنیاخداحافظی کنم .یادش به خیر که دوسال پیش وقتی که به دنیا اومدی و یک هفته ای مونده بود به آخرتابستون , تونسته بودم با این حس افسردگی بجنگم حالا هم که توکوچولوی نازدوست داشتنی ملوسمو دارم بازم باید تلاش کنم تا از این روزها به خوبی عبورکنم .یه جشن تولد معمولی گرفتیم و با چند آهنگ تولد و رقص کوتاه و ساده وخوردن شام و...دیگه همه چی تموم شد و این روزهم به تاریخ یا بهتره بگم به خاطرات پیوست .پسرکوچولوی باهوش و دوست داشتنی من !ضریب هوشی بسیاربالایی داری و از سنت خیلی بیشترمی فهمی و امیدوارم هرچه زودترشروع کنی به حرف زدن .سال گذشته درلباس جشن ازپاپیون استفاده کرده بودیم و امسال ازکراوات ..توهم یه روزی بزرگ و بزرگترمیشی و شاید دلت هوس روزهای بی دغدغه رو بکنه روزهایی که غم آینده رو نداشته باشی ..با این که خیلی مظلوم به نظرمیای ولی به همه چی دست می زنی .. گاه مجبورم می کنی صدامو ببرم بالا که مادرت ازاین حرکت من خوشش نمیاد و میگه که ازدوسالگی تا اول سه سالگی بچه درشیطنت و شلوغ بازی هیچی حالیش نیست و...نمی دونم توکه خیلی چیزاحالیته ..این روزا به زحمت فرصت نوشتن پیدامی کنم و اگرهم وقتی پیداکنم هول هولکی و مدام با از این شاخه به اون شاخه پریدن می نویسم دیگه ازجشن تولد چی بگم که برش کیک و هدایا وگرفتن عکس و فیلمه ..اون چیزی که می مونه خاطراته و به نظر من نوشتن خیلی موندگارترازعکسه و خوندن اونا حالت زنده ای به خاطرات میده انگارآدم دراون لحظه از زمانه ..صبح که مادرت میره سرکار نگهت می دارم الان هم که دارم اینو می نویسم 29 شهریوره و غروبه و توخوابیده ای و مادرت هم رفته دکتر ..دیگه وقت بیدارشدنته ..زندگی ما هم همینه وقتی به سرازیری می رسیم دیگه حس می کنیم خیلی کارهاست که انجام ندادیم و باید بجنبیم .زادروزت خجسته باد پسرم ! پایان

نویسنده : ایرانی
در رفتن جان ازبدن , گویندهرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن , دیدم که جانم می رود
     
  
صفحه  صفحه 79 از 79:  « پیشین  1  2  3  ...  77  78  79 
خاطرات و داستان های ادبی

دل نوشته ها ( نوشته ایرانی )

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA