| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 2 از 77:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  73  74  75  76  77  پسین »  
#11 | Posted: 25 Sep 2010 04:04

من ومامانم وخاله میترا

سلام من آریا هستم و 20 سالمه. تنها بچه خانواده هستم. یه مامان خوشگلم دارم که 41 سالشه و یه خاله که3 سال از مامانم کوچیکتره. اسمش میتراس وبچه دارهم نمی شه. خاله میترا همه کاراشو با مامانم انجام میداد از خرید گرفته تا .... خاله میترا و مامانم خیلی با هم راحتن. مثلا بعضی وقتا می شنیدم که از سکس به هم صحبت میکنن که دیشب چه جوری سکس کردن یا دوست دارن چه جوری سکس کنن وازاین حرفا...... اینم بگم که خاله میترا هیکل سکسی داره بدن جا افتاده سینه های گوشتی (سایز85) کون قلمبه و پاهای تپل. خلاصه هر چیزی که برای حشری کردن یه مرد لازمه. ماجرایی رو که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 2 سال پیش وهمش ازاونجایی شروع شد که من بعضی وقتا با مامانم میرفتم حموم. یعنی ازبچگی این جوری بوده و برام عادی بود. ولی مامان هنوزم فکر میکرد من همون آریا کوچولوم و جلوم لخت لخت میشد. راستش تو بچگی اصلا از این کار خوشم نمیومد ولی بزرگتر که شده بودم خوشمم اومده بود. من با مامان خیلی راحت شده بودم. هرسوالی که برام پیش میومد می پرسیدم. اونم جواب می داد. مثلا برام گفته بود که چه جوری به دنیا اومده بودم. یه بار بهش گفتم مامان چرا اینقدر سینه هات بزرگه؟ آخه واقعا بزرگ بود. تو فامیل تک بود، تو بزرگی وسکسی بودن. اینو از نگاه های بچه های فامیل تا مردای فامیل میشد فهمید.{سایز 95} خندید وگفت بزرگتر که شدی می فهمی. وقتی زیاد گیر دادم گفت: اینا دلخوشی باباته. فهمیدم که بابامم عاشقه سینه های مامانمه و فهمیدم چرا بعضی وقتا موقع خواب مامان به بابا می گفت شیر نمی خوای؟ همیشه به بهونه ی شستن تن و بدن مامان میتونستم به سینه هاش وکل بدنش دست بزنم وهمیشه وقتی دست به کونش میزدم خودشو می داد عقب. فکرکنم از کون خیلی تحریک میشد. مامانم هیچی نمی گفت ولی وقتی زیاده روی می کردم میگفت دیگه داری شیطونی می کنیا! چون دودولم گنده میشد واونم می فهمید ولی اینا باعث نمی شد که دیگه با مامان نیام حموم. می گفت: عیبی نداره عادی میشه. تو این سن همه همین جورین (ندید بدید) بهم چیزی نمی گفت فقط می خندید. یه باربهش گفتم چرا میخندی؟ گفت آخه با این سنت چیزی از بابات کم نداری. نمی دونم همسن بابات بشی چی ازآب در می یای. خدا به داد زنت برسه. بعد منو محکم تو بغلش گرفت. طوری که کیرم رفت لای پاش وسینه هاشو فشار میداد تو صورتم وهمش قربون صدقم میرفت. اولین باری هم که آبم اومد جلوی مامانم بود. آخه همیشه مامانم موهای کیرمو برام میزد و منم برای مامانم این کارو میکردم. یعنی موهای کسشو براش میزدم مامانم خودش این جوری می خواست. از این کار لذت می برد. پاهاشو باز می کرد منم با یه دست کسشو صابونی می کردم و با اون دستم براش می زدم. می فهمیدم که از این کار من لذت می بره ولی به روش نمیاورد که من پر رو نشم. منم از قصدهمش دست چپمو می مالیدم رو کسش اونم چشماشو می بست و حال می کرد. یه بارکه داشت موهای کیرمو میزد دستش رو حسابی صابونی کرد. کیرمو گرفت وشروع کرد به زدن. ولی اینقدر کیرمو اینور اونور کرد تا آبم ریخت تو دستش. من نمی دونستم چی شده. از مامان پرسیدم. اونم گفت هیچی عزیزم دیگه مرد شدی. بعد کیرمو(آخه دیگه مرد شده بودم) گرفت و بوسید. بعد از اون روز رومون بیشتر به هم باز شد چون دیگه همش باهام شوخی می کرد و با کیرم ور میرفت یا کونشو میمالید به کیرم. جوری که مثلا اتفاقی بوده. وقتیم که خیلی حشری می شدم میگفت راحت باش. اگه می خوای جق بزن. می گفت کسمو نگاه کن جق بزن. خودتو خالی کن. ولی من چون عاشق سینه هاش بودم همیشه یه دستم روی سینه هاش بود و جق می زدم. یه دفه ازش خاستم که اون برام جق بزنه. با التماس قبول کرد. کنارم رو زانو نشست طوری که سرش سمت کیرم بود وکونش طرف من. شروع کرد برام جق زدن. خیلی آروم و حرفه ای این کارو میکرد. منم با کونش بازی میکردم تا آبم اومد. بهترین جق عمرم بود. ولی نمی دونم چرا ازم نمی خواست که باهاش سکس کنم. منم که روم نمی شد. فکر کنم همه این چیزا رو برای خاله میترا هم تعریف کرده بود و گفته بود که چه کیر مردونه دارم. چون متوجه شده بودم که خالم یه جور دیگه نگاهم می کنه و حتی رفتارشم با من عوض شده بود. دیگه خودشو انقد جلوی من جمع وجور نمی کرد. برعکس راحت ترم شده بود. مثلا باهم شوخی میکردیم جلوم خم میشد تا سینه هاش معلوم بشه یا می نشست روی پام و... یه روز خاله میترا و مامان رفته بودن خرید. منم تازه از فوتبال اومده بودم و ولو شده بودم رو کاناپه. حولمو برداشتم برم حموم که مامان وخاله اومدن. من گفتم: میرم یه دوش بگیرم. مامانمم گفت: منم خیلی عرق کردم باید یه دوش بگیرم. برو منم میام. گفتم: باشه. خواستم برم که خاله میترا گفت: منم میام! من خیلی جا خوردم. مامانمم گفت لازم نکرده. تو صبر می کنی بعد از ما میری. خاله هم راضی شد. منم رفتم ولی تو دلم همش به مامان بد و بیراه می گفتم که جلوی خاله میترا رو گرفت. رفتم تو حموم. زیر دوش بودم که یه دفعه مامان اومد تو. مثل همیشه لخت لخت. همین جوری که داشت میومد جلو سینه هاش تکون می خورد. منم که مثل همیشه فوری شق کردم. مامان خندش گرفت. گفت: حالا صبر کن برسم بعد. اومد زیر دوش کنار من. منم بغلش کردم وبوسیدمش. با لحنی بیحال گفت: برو اونور توام. دارم از گرما می میرم. نچسب به من. منو میگی! کلی ضدحال خورده بودم. کیرم داشت دیگه می خوابید که یه دفعه دیدم خاله میترا با شورت و کرست مشکی که سفیدی بدنشو جذابتر می کرد اومد تو. فکر کنم مامان از بس هول بود در رو کامل نبسته بود. من که تا حالا خالمو اونجوری ندیده بودم کلی کف کردم و دوباره کیرم مثل سنگ شد. مامانم دیگه صداش دراومد: مگه نگفتم صبر کن بعد ما؟ چرا اومدی؟ خاله میترا گفت: آخه منم گرمم بود. داشتم می مردم. ولی معلوم بود که داره دروغ میگه چون همش نگاهش به کیر من بود. منم که یادم رفته بود لخت لخت با کیر شق شده جلو خالم وایسادم. فقط داشتم خالمو با شورت و کرست دید میزدم. خلاصه خاله میتراهم خودشو جا کرد. مامانم دیگه چیزی نگفت. خاله میترا تا اومد کنار من بهم گفت: این چیه دیگه شیطون؟ داشتین چی کار می کردین؟ مامان گفت: خفه شو میترا! این عادتشه. همیشه همین جوریه تو حموم. خاله میتراهم خندید و گفت: چه عادت خوبی. خوش به حالت. مامانمم خندش گرفت ولی من ققط تو نخ سینه ها و خط کس خاله بودم. خاله همش به بهونه های الکی خودشو می مالید به من و به کیرم دست میزد. منم اولش خجالت می کشیدم ولی خوشم میومد. مامان گفت: میترا بچه ی منو اذیت نکن. خاله هم گفت: کاریش ندارم که توام. من که دیگه داشتم میمردم از شق درد. وقتی خالم دید دارم بد جوری نگاش میکنم به شوخی گفت: می خوای اینارم در بیارم راحت باشی؟ منم با پررویی گفتم: اگه این کارو بکنی که خیلی خوب میشه. اونم ازخدا خواسته پشتشو کرد به من گفت: بازش کن. گفتم: چیو؟ خالم گفت بند کرستو دیگه. مگه نمی خوای ببینی؟ وای من عاشق این کار بودم. هر وقت تو فیلم سوپر این صحنه رو میدیدم 100 میزدم عقب و دوباره می دیدم. بعد خالم برگشت و گفت: بیا ببین چطوره. منم گفتم: عالی. ولی چون می خواستم نشون بدم که چقد مامانمو دوست دارم گفتم: هرچی که باشه به مامانم که نمی رسه. با این حرفم خالم شاکی شد ولی مامانم کلی حال کرد. منو بغل کرد و سینه هاشو فشار داد تو صورتم. می دونست من عاشق این حرکتم وهمش قربون صدقم میرفت. خاله میترا که دید اینجوریه خواست برگه برنده رو کنه. دیدم خم شد و شورتشو در آورد. وای دیگه نمی شد رو این کون حرف زد. واقعا حرف نداشت. بعدشم همش خودشو از پشت می مالید به من. منم دیگه نتونستم تحمل کنم و از پشت چسبوندم بهش و سینه هاشو گرفتم. خاله میترا هم یه آه کشید. معلوم بود اونم خیلی حشریه. همش کونشو می داد طرف من.... منم که دیگه پر رو شده بودم وحشری. اصلا یادم نبود مامانم داره منو نگاه می کنه. آخه صداش در نمیومد. بعد خالم خوابید کف حموم و گفت بیا بخواب رو من. منم یه نگاه به مامانم کردم. ( یعنی اجازه) اونم با لبخند گفت برو پسرم. اینم خالته. غریبه که نیست. عیبی نداره. منم رفتم. خالم ازم خواست که سینه هاشو بخورم. منم مثل قحطی زده ها می خوردم تا اونجا که می تونستم سینه هاشو میکردم تو دهنم. خالم داشت آخ و اوخ می کرد و همش میگفت بخور... فشارش بده.... نوکشوگازبگیر... بعد کیرمو با دستش گذاشت دم کسش و گفت بکن تو. ولی لازم به گفتن اون نبود. چون قبل از این که حرفش تموم بشه من کیرمو تا جایی که می تونستم کردم تو. وای چه کسی! اولین بار بود مزه ی کس کردن رو می چشیدم.... هیچی نمی فهمیدم. فقط وحشیانه تلمبه میزدم. خالمم می گفت محکم تر... تندتر... بکن بکن. منی که همیشه تا دستم به کیرم می خورد می خواست آبم بیاد نمی دونم چی شده بود اصلا انگار نه انگار. انقدر محکم تلمبه میزدم که خالم گفت: بلند شو کمرم درد گرفت. وقتی بلند شدم دیدم مامانم داره با خودش ور میره و سرو صداش حمومو برداشته. خاله میترا بلند شد و دستاشو گذاشت رو دیوار و خم شد گفت: زود باش دیگه شروع کن مردم. از اینکه یه زن 38 ساله داشت به من 18 ساله کس ندیده التماس میکرد حال میکردم. بعد دوباره کیرمو با یه تف جانانه کردم تو کسش. حالا دیگه من سرپا بودم و راحت تر می تونستم تلمبه بزنم. خالم همچنان جیغ میزد که انگار داره پاره میشه. هم من تلمبه می زدم هم اون خودشو به طرف من هول می داد. بعد دستای مامانم رو روی پشتم حس کردم. فکر کنم اون دیگه ارضا شده بود و اومده بود پیش ما. تو همین حال و هوا بودم که احساس کردم که یه چیزی مثل سیل می خواد از کیرم بزنه بیرون. دیگه فرصت نشد به خالم بگم. یه آه بلند کشیدم و تمام آبمو ریختم تو کس خاله میترا. اونم بدترازمن صداش دراومد. انگارداشت ازلذت می مرد. داد میزد: وای سوختم... چقد داغه... آتیشم زدی... بریز همشو. بریز تو کسم. منم همه ی آبمو خالی کردم. مامانمم از پشت منو بغل کرده بود. خودشو می مالید به من. بعد خاله میترا برگشت و کیرمو کرد تو دهنش و تا قطره آخرشم خورد. بعد مامان گفت: بسه دیگه..... پاشین بریم. الان منصور(بابامه) میاد. مارواینجوری ببینه اصلا خوب نیست. بعدشم همگی یه دوش گرفتیم و رفتیم بیرون. خاله میترا به مامانم می گفت: من اگه همچین پسری داشتم دیگه شوهرلازم نداشتم. من که تا یک هفته تو کما بودم که چی به من گذشته. خیلی حال کرده بودم.بعدازاون جریان مامان همش به من می گفت: دیگه این کارو با خاله میترا نکن. یه وقت آبرو ریزی میشه. به خاله میتراهم میگفت که با آریا کاری نداشته باش ولی خاله میترا دست بردار نبود. فکر کنم خیلی بهش حال داده بود. همش باهام از سکس حرف میزد و باهام شوخی میکرد. یه بار یادمه وقتی ما خونشون بودیم توی آشپزخونه گیر داد که باید کیرتو ببینم و می گفت واقعا باید به بابات احسنت گفت. بیبین چی ساخته! حالا دیگه بعد از سکس با خاله اونم جلو مامان رابطم با مامان نزدیکتر و سکسی تر شده. یعنی خودش فهمیده بود که چه چیزی همیشه در کنارش بوده ولی استفاده نکرده. یه جورایی به خاله میترا حسودی میکرد ولی روش نمی شد بگه. شایدم می ترسید. نمی دونم. ولی بالاخره با مامان جونم سکس کردم که اونو بعدا براتون میگم. خوش باشید

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#12 | Posted: 25 Sep 2010 04:05

[b]مامان مهربون[/b]


من میلاد هستم 19 سالمه بابام یه بازاریه ورشکستس و متاسفانه از وقتی که دیدمش پای منقلو بافوره یه خواهربزرگتر ازخودمم دارم که تو شیراز دانشجو و یه مامان تپل دارم که اسمش مریم حودود44 سالشه البته عکسای 10 سال پیشروکه نگاه میکنم خیلی لاغرتراز الان بوده ولی الان بزنم به تخته توپ توپ شده یه هیکل گوشتی و نرم با رونو کون گوشتی سفید سینه ها و شکمش معمولیه ولی از کون نگواصلا به بالا تنش نمییا همچین چیزی داشته باشه از همونا که من میمیرم براش. مامان هیچ وقت دامن نمی پوشه همیشه یا شلوارک نخی پوشیده که از بس نازک رنگ شرتشم معلومه یه شلوار استرج تنگ که کونش تو شلوار جا نمیشه ولی از بس نرم و شل حتی وقتی شلوار استرجم جمش کرده باز موقع راه رفتن میلرزه و میماله به هم مامان مریم حتی جلو مهمونا هم با شلوار استرج میگرده که خیلی تابلو بابامم که دیگه خیلی غیرتی بشه بهش میگه یه دامن بپوش ولی مامان میگه دستو پاگیره نمی خوام مردای فامیلم که چشاشون همش دونبال کون مامان وقتی راه میره همه لرزشو لمبرای گوشتی شو نگاه میکنن مامان مریمم یکم یشتر قرش میده جوری که تابلو نشه ولی من چون حالت عادیشو دیدم میفهمم که داره از قصد کونش قرمیده موقه راه رفتن از این که مردارو با کونش دیونه کنه خوشش مییاد برالعس زنای فامیل که از چشم چرونیه شوهراشون حرص میخورن برا همین خونه ما خیلی کم مهمون مییاد ولی بابا مامان هفته ای دو سه شب میرن مهمونیهای دوستانه با دوستای بابام خدای خیلی به ما کمک میکنن اگه اونا نبودن نمی دونم خرج خونه ما از کجا در مییومد بابام که بیکار تازه یه خرج عملم داره مامانم که کار نمی کنه منم تو خونه تنهام مامان همیشه قبل مهمونی میره حموم وکلی به خودش میرسه نمی دونین چه لعبتی میشه آرایش غلیظ با لباسای بازمن که پسرشم آرزوی کردنشو میکردم کونش از رو مانتو هم معلوم بود چقد گندس و زورکی اونجا جا شده. تا پاشونو از در بیرون می زاشتن من میرفتم سر لباس زیرای مامان که تو حموم بود وای هنوز بوی تنشو میداد شورت کرستشو میمالیدم به کیرم و با هاشون حال میکردم این کار همیشگی من بود تا اینکه یه شب وقتی لخت رو تختم بودم شورت مامانم روی صورتم بوش میکردم و باهاش جق میزدم وقتی آبم امد خیلی احساس خستگی کردم انگار دیگه هیچ انرژی نداشتم و همونجوری خوابم برد.صبح که پا شدم دیدم شرت کرست مامان نیست پتومم کشیده شده روم وای انگار دنیا رو سرم خراب شد نمی دونستم الان که مامان منو ببیبه چی میشه اصلا نمی تننستم تو روش نگاه منم تو همین فکرا بودم که مامان گفت میلاد جان پاشو دیگه مدرست دیر میشه ها منم که نمی دونستم باید چیکارکنم لال شده بودم هیچی نگفتم یه چند دقیقه که گذشت مامان امد تو اتاقم گفت پاشو دیگه تمبل منم از خجالت زیر پتو بودم ولی برالعکس مامان از هر روز مهربونترشده بود شاید نمی خواست جلو بابام تابلو کنه تا بعدن خودش پدرمو در بیاره شنیدم که صدای درامد بابام از خونه رفت بیرون(احتمالان دونبال جنس) بعد مامان امد پتورو زد کنار گفت چیشده حالت خوب نیست منم با تتپته گفت نه مامانم گفت آره رنگت پریده عیبی نداره استراحت کن عزیزم من زنگ میزنم با مدرسه هماهنگ میکنم بعد رفت که زنگ بزنه من گریم گرفته بود نمی دونستم باید چیکار کنم بعد مامان امد تو اتاق گفت خوب حالت چطوره من باز هیچی نگفتم مامان پتو زد کنار وقتی دید من دارم گریه میکنم نشست کنار تختم گفت چی شده منم بی اختیار بقلش کردم و گریم بیشتر شد همش بهش التماس میکردم که مامان غلط کردم گوخوردم ببخشید تورو خدا به بابا چیزی نگو مامان سرمو آورد بالا گفت چی میگی تو چرا گریه میکنی من نمی فهمم منم گفت به خاطر کار دیشبم می دونم که فهمیدی بعد مامان گفت آهان جریان اینکه رفتی سر لباس زیرای من و باهاشون جق میزدی این کلمرو که گفت میخواستم آب بشم ولی مامان بغلم کرد گفت عیبی نداره عزیزم من که ناراحت نشدم حالا که چیزی نشده پاشو بیا صبونتو بخور بعد دربارش با هم حرف میزنیم منم رفتم صورتمو شستم سر میز صبحانه مامان گفت دیگه نبینم گریه کنی ها مرد گنده زشته من گفتم آخه من کار اشتباهی کردم مامان گفت نه شاید اگه منم جای تو بودمو بهم فشار مییومد همینکارو میکردم آخه من قبل از اینکه معنیه کامل سکس رو بفهمم ازدواج کردم وبهم فشار روانی نیومد ولی به تو حق میدم میدونی من اشتباه کردم من یجورای حواسم نبود که تو بزرگ شدی غیراز غذا پول توجیبی نیازهای دیگه ایم داری که من بی توجهی کردم منم سرم پایین بود از این که مامانم با این اتفاق اینجوری برخورد کرده بود خیلی بهش افتخار میکردم آخه فکر نمیکنم هرکسی با این روشن فکری برخورد کنه بعد گفت حالا یا بایید برات زن بگیرم یا یه فکر دیگه برات بکنم بعد گفت تو برو استراحت کن تا منم برم یه دوش بگیرم دیشب دیر امدیم حالشو نداشتم دوش بگیرم بعد رفت حموم منم رو تختم دراز کشیده بودم وبه حرفای مامان فکر میکردم. چند دقیقه بعد مامان صدام کرد تو اتاق رفتم دیدم هنوز ربدوشامش تنشه گفت مدرسه رو که الکی پیچ.ندی بیا موهای منو سشواربکش یه کاره مفید بکون(بکون آخر حرفشو خیلی با تاکید گفت) نشست رو صندلی میز توالت اتاقش منم پشتش وایسادم و شرو کردم موهاشو سشوار کشیدن بعد مامان سر حرفو باز کرد گفت خوب دوست داری زنت چجوری باشه من گفتم مامان شوخی میکنی گفت نه جدی میگم دیگه وقتشه که یکی کنارت باشه تا تنها نباشی بری سر وقت لباس زیرای مامان یکی باشه که حسابی بهت حال بده منم خجالت کشیدم دوباره گفت نگوفتی دوست داری زنت چجوری باشه منم گفتم چیبگم آخه مامان گفت خجالت نکش دارم نظرتو میپرسم منم همون چیزی رو که واقعا دوست داشتم گفتم گفتم یه زن تپل مپل مامان زد زیر خنده گفت ای بد جنس پس از خانموای تپل مپل خوشت میاد گفتم آره بعد مامان گفت وای ی ی چقد گرمم شد و کمربند ربدوشامشو باز کرد من از بالابرای اولین بار سینه های مامانو دیدم عجب سینه های داشت کامل کرستو پر کرده بود خیلی قلمبه بوداز بقل شونش رونای سفیدشو که دیدم نفسم بند امد دستم خشک شد مامانم فهمید گفت کارتو بکون منم ادامه دادم یه کمی شکم داشت ولی انم قشنگ بود روناشو که نگو تمام صندلی رو پر کرده بود سفید سفید مثل برف خیلی پوست سفیدو زندهای داره حتی یه ذره هم چوروک نخورده از بس به خودش میرسه. بعد مامان گفت از کجای خانومای تپل مپل خوشت میاد منم با پروی گفتم از رونا باسناشون تازه خانومای تپل سینه های بزرگم دارن که خیلی دوست دارم فقط شکمش خیلی گنده نباشه بعد مامان با خنده گفت خوب دیگه نون اضافه نوشابه چیزدیگه نمیخوای من یه دم چشام رو سینه های نپل و رونای گوشتی مامان بود کیرم دیگه داشت میرسید به کمرمامان بعد مامان از جاش بلند شد ربدوشامشو در آورد گفت اینا که گفتی میشه این که جلوته از این بدن خوشت میاد من سورخ شده بودم بعد مامان گفت توام که کشتی منو با این خجالت کشیدنت هرجی میشه سرخ میشه منو نگاه کن میگم خوبه؟ دوست داری منم گفتم آره عالیه بعد مامان گفت خوب حالا که پول مول نداریم تورو داماد کنیم توام هنوز سنت کمه و آمادگیشو نداری مهمتر تا بگردیم دونبال یه عروسه تپل مپل که مثل منم باشه (ن دیگه داشتم میمردم مامان حی حرفشو طولانی میکرد) تا اون موقع من خودم میشم زنت چطوره گفتم چی مامان با لبخند گفت ما میشیم زنو شوهر چطوره من نمی دونستم چی باید بگم

مامان گفت از جلو شلوارت که معلومه خیلی خوشحالی ولی باز روت نمیشه بگی بعد مامان منو انداخت رو تخت شلوارمواز پام در آورد گفتم مامان این کار درست نیست مامانم گفت مگه کاری که تو دیشب کردی درست بود بعد کیرمو از رو شرت گرفت گفت درش بیار ببینمش دیشب با این که بی حال بود ولی چیز خوبی به نظر میومد بعد شرتمم کشید پایین و کیرمو گرفت و دستش فشارمیداد سرشو لیس میزد چشاش خمار خمار شده بود بعد گفت توام مشقول شو دیگه بهت نمی یاد اینقد دستو پا چلفتی باشی نشون بده پسر منی منم که دیگه مجوزو از مامان گرفته بودم پریدم روشو کلی ماچش کردم مامان قح قح میخندید میگفت چیکار میکنی دیونه منم ازش تشکر میکردم بعد سینه های تپلشو از تو کرستش در آوردم و مثل مردای تو فیلم سوپرا هم میمکیدمشو هم میلیسیدم مامان خیلی خوشش امده بود سرمو فشار میداد تو سینه هاش بعد رفتم سر شرتش درش آوردم وای چه کسی داشت مامان پف کرده و تمیز خیلی خوشکل بود نمی دونستم کجاشو بخورم کسشو شکمشو روناشو همه جاش خوردنی بودن مامان دیگه نمی تونست چشماشو باز کنه روناشو میچسبوندم به هم و صورتمو میکردم لاش چه حالی میداد نرم سفید سیر نمیشدم مامان سرمو آورد جلو کسش که یعنی کسمو بخور منم می لسیسدمش مامان دیگه صداش در آمد گفت نلیس بمکش محکم بمکش منم چوچولشو میمکیدم مامان داشت آخ و اخ میکرد بعد شل شد یه نفس عمیق کشید منو کشید رو خودش محکم بقلم کرد وای چه حس خوبی بود لخت لخت بقل مامان خودمو بیشتر بهش میچسبوندم تا تمام بدنم بماله بهش چه بدن نرم و گوشتی بعد گفت دیدی گفتم بهت نمیاد پخمه باشی منم تو بغل مامان میلولیدم و لذت میبرم مامان داغ داغ شده بود من از ان بدتر بعد مامان گفت خوب دوست داری مامانو چجوری بکونی همیشه تو فکرت چجوری مامانو میکردی همونجوری بکون باشه گفتم باشه میشه برگردی مامانم برگشت انگار میخواد آمپول بزنه انم چه آمپولی وای اصلا فکرشم نمی کردم کون مامان اینقد خوشکلو بزرگ باشه با اینکه خیلی دید زده بودمش ولی لختش یه چیز دیگه بود هم بزرگ بود هم نرم دستمو از بالا شونه هاش آروم میکشیدم تا روی کونش میمالیدمش مثل موج تکون میخورد خیلی گنده بود نمی تونم براتون خوب بزرگیشو توصیف کنم حدودی عرضش سه وجبو نیم میشه مثل کوه میمونه قلمبه نرم سفید دیگه آدم از یه کون چی میخواد طاغت نیاوردم شیرجه زدم با صورت تو کون مامان صورتمو فرو میکردم تو دوتا کوه گوشت مامان سیر نمیشدم بعد لمبرای کونشو از هم باز کردم سوراخ قهوای شو دیدم خیلی تر تمیز بود مامان حسابی به خودش رسیده بود صورتمو کردم لای لمبرای مامان ودستامو ول کردم صورتم گیر کرده بود ان لا به زور زبونمو میزدم به سوراخش که مامانم خیلی خوشش مییومد از تکونای که میخورد معلوم بود یکم که سوراخشو لیسیدم مامان بلند شد گفت صبر کن الان میام بعد از رو تخت پاشد رفت بیرون اتاق وای کونش چه خود نمای میکرد موقع راه رفتن مثل ژله میلرزیدو میمالید به هم لمبراش همدیگرو هول میدادن چپ و راست روناش اینقد تپوله که وسط پاش معلوم نیست بعد رفت بیرون اتاق منم با چشم تعقیبش میکردم خیلی با حال بود بهترین کون دنیا بود برا من. بعد با یه قوطی کرم که عکس یه زن لخت روش بود امد گفت اینم وسیله کارگفتم مامان خیلی کون قشنگی داری وقتی راه میره آدمو دیونه میکنی بعد مامان گفت پس هنوز خبر نداری توش چه خبره امد دوباره خوابید رو تخت کرمو داد دستم گفت کیرتو با سوراخ کون منو حسابی چرب کن میخوام ببینم چیکار میکنی ها من سریع دست به کار شدم اول کیرمو حسابی کرم زدم بعد مامان طاق باز خوابید و پاهشو جم کرد تو شکمش لمبرای کونش قشنگ از هم باز شدن و سوراخش زد بیرون منم سوراخ مامانو حسابی کرم زدمو انگشت کردم به مامان گفتم چهار دستو پاشو میخام وقتی میکنمت لرزش لمبراتو ببینم مامان گفت انجوری نصف کیرت لای لمبرای کونم حروم میشه چیزیش به من نمیرسه ولی چون دوست داری باشه سریع برگشت منم کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و سرشو آروم کردم تو همینجوری نگر داشتم و از بالا کون قمبول کرده مامانو نگاه میکردم بعد مامان گفت بقیشم بکن تو وای نمی دونین وقتی کیرم رفت توش دیگه داشت میسوخت خیلی داغ بود من که داشت نفسم بند میومد مامانم میگفت بیشتر بیشتر من تا جای که میشد کردم تو بعد کشیدم بیرون و دوباره کردم تو دیگه تند تند تلمبه میزدم وقتی رونای پام با لمبرای مامان میخورد به هم شالاپ شالاپ صدا میداد بعد مامان گفت بکون تو نیگردار منم کردم تومامان خودشو هی شلو سفت میکرد که کیرمو تو خودش حس کنه منم خوشم میومد بعد دوباره شروع کردم به کردن رو کون مامان موج راه افتاده بود خیلی قشنگو حشری کننده بعد مامان دوباره به همون حالت اولش برگشت گفت حالا تا تح بکون تو من کردم کونش باز شده بود تا تح کیرم رفت تو کونش نمی دونم چیشد که مامان یه آه بلند کشید دیونه شد گفت بازم بکن بکش بیرون دوباره تا تح بکن منم چند بار دیگه ایکارو کردم حس کردم آبم داره میاد به مامان گفتم گفت بریز تو کونم عزیزم آخ جون آبت امد دیگه آبتو حدر ندیا همیشه بریزش تو کون مامان باشه باشه باشه و خودشم آبش امد منم با همون حالت خوابیدم روش مامان عرق کرده بود ازش تشکر کردم بعد تو بغلش از حال رفتم خیلی خوب بود نمی خواستم از جام بلند بشم بعد به مامان گفتم چی شد که یدفه داد زدی درد گرفت مامان گفت نه نمی دونم چیه ولی وقتی حشری میشم یه چیزی تو کونم به خارش میفته که اون تح محاست تا کیر نره توش آروم نمیشم باید تا تح بره تو کونم بماله بهش تا از خارش بیفته منم اون حالتو خیلی دوست دارم سیر نمیشم ازش( قابل توجه خانم ها از تجربیات مامان جونم استفاده کنین) برا همینه که روز به روز پربار تر میشه یعنی الان با کمال میل حاضرم باز کونمو بگای حالشو داری منم گفتم حتما منم از کونت سیر نمیشم مامان جون گرم صحبتای سکسی بودیم که تلفن زنگ زد مامان پاشد بره جواب بده که دیدم آبم از کونش زده بیرون و روی لمبرای کونش پخش شده بهش دستمال دادم که خودشو پاک کنه ولی گفت نه این حالتو دوست دارم وقتی لای کونم پرآب کیره و لیذ میخوره رو هم مورمورم میشه دوست دارم بعد با همون رقس قشنگ کونش رفت تلفن جواب بده منم از پشت نگاش میکردم باورم نمیشد من الان این کونو کرده بودم برام غیره ممکن بود ولی شده بود

من رو تخت ولو شده بودم و مامانو نگاه میکردم دیدم مامان داره همش میگه نمیشه چرا نمی فهمی میگم الان نه نمی دونستم موضوع چیه بیشتر که دقت کردم دیدم مامان میگه الان مهمون دارم نمیشه بزار برا بعدا یه چند دقیقه این حرفارو تکرار کرد و بلاخره گوشی رو قطع کرد بعد امد رو تخت خوابید گفتم مامان چی شده کی بود گفت هیچی یکی از دوستای بابات بود گفتم چی کار داشت گفت ولش کن الان مییاد میفهمی منم رفتم تو بغل مامان پوست نرم بدنش آرامش میداد بهم بعد مامان گفت می خوام یه چیزی رو بهت بگم ولی باید قول بدی توام مثل من منطقی برخورد کنی باشه منم گفتم باشه مامان شروع کرد از سکس و فانتزی سکسی حرف زدن و خود منو مثال زد و گفت مثلا فانتزی سکسی تومامانت که من باشم بود که هیچ مادری این کارو برا بچش نمیکنه درسته منم گفتم درسته بعد مامان گفت ولی من خودمو در اختیار تو گزاشتم تا هرکاری میخوای بکونی حالا میخوام از فانتزی سکسی خودم برات بگم خوب ببین من یه زن خیلی خیلی حشری هستم با یه شوهر سردو بی رمق و به شدت تنوع طلب بزار راحت بگم بهت من با خیلی ها سکس داشتم و دارم اگه یه روز سکس نکنم و کسو کونم کیر نبینه روزم شب نمیشه منم شوکه شده بودم ولی چیزی نمی تونستم بگم مامان جوری حرف میزد که من نتونم چیزی بگم چون سکس منم با اون یه کار خلاف بود مثل کاری که اون میکرد و به خاطر همین من چیزی نمی تونستم بگم و خیلی دمق شده بودم بعد مامان گفت ببین عزیزم من با این کار هم نیاز خودمو بر آورده میکنم هم نیاز شما رو نه اینکه فکر کنی من به خاطر پول اینکارو میکنم نه من عاشق سکسم و فقط با آدمای درست حسابی رابطه دارم مثلا دوستای کله گنده بابات نه هر کسی اوناهم به خاطر حالی که میکنن دوست دارن یه جوری جبران کنن که من بهشون میگم به بابات به عنوان دوست کمک پولی بکونن که انم شرمنده منو شماها نباشه یه لحظه که پیش خودم فکر کردم دیدم واقعا چه مامان مهربونی دارم برا من کاری کرد که هیچ مادری نمی کنه خودشو در اختیار دوستای بابام میزاره تا بابام شرمنده خانوادش نباشه و اینجوری نیاز خودشم براوردن میکنه منم مامانمو بغل کردم می بوسیدمش گفتم مامان خیلی مهربونی من از اینکه تو با کسای دیگه سکس داری ناراحت نمیشم هر کاری دوست داری بکن اگه این کار راضیت میکنه با هرکی دوست داری سکس کن مامانم منو محکم تو بقلش فشار داد و گفت میدونستم خیلی آقا فهمیده ای و منطقی برخورد میکنی بعد صدای زنگ در امد مامان گفت آخ سعید امد پاشو برو تو اتاقت درم ببندخودشم سریع شورت و کرستشو تنش کرد منم کمکش کردم بعد گفت هرچی شنیدی صدات در نییاد باشه آبرو ریزی نکنی من که هرچی بهش گفتم الان نه قبول نکرد تازه از دبی امده ول نمیکنه گفتم باشه و رفتم تو اتاقم بعد مامان رفت درو باز کرد آقای محتشم بود از صداش شناختمش تا امد توگفت به به میبینم که لباس رزمتم پوشیدی جون قربون اون بدنت برم بعد چنتا ماچ آبدار از مامان گرفت که صداش تو کل خونه میپیچید وشورع کرد به مالیدن مامان آخه مامان میگفت چقد حولی بابا خوبه تو این یه ماه تو انبار کس بودی به تو که تو دبی بد نگزشته تا حالا ندیده بودم مامان با یه مرد اینجوری حرف بزنه برام جالب بود آقای محتشم گفت نه بابا این خبرام نیست تو خودتو دست کم گرفتی یه پشم کست به همه اونا می ارزه مامانم با عشوه یه خنده کرد و گفت بریم تو اتاق آقای محتشم گفت باشه تو جلو برو یه کم کون گندتو ببینم خیلی وقته نکردمش و دونبال مامان راه افتاد رفت تو اتاق وگفت به به چه بوی آب کیری پیچیده پس خوب از مهمونت پذیرای کردی نه مامانم همش میخندید یعد دیگه صداها آروم شد و چیزی نمیشنیدم فکنم دیگه رفته بودن رو کار من داشتم میموردم از فضولی خیلی دوست داشتم آقای محتشم با اون قیافه خشکش ببینم چجوری داره قربون صدقه کس و کون مامانم میره ولی نمی شد مامان گفته بود از اتاق نرم بیرون یه خورده که گذشت صدای مامان بلند شد آخ آخ بکون توش درش نیار بزار قشنگ حسش کنم آخ کونم میخواره بخارونش برام این جملاتو منم یه ساعت پیش شنیده بودم آقای محتشم میگفت وای سوختم چقد داغی تو اگه یه هفته بری دبی میلیونر میشی با این کونت عربا سر تا پاتو طلا میگیرن فقط صدای آخ اخ میومد یه نیم ساعتی کارشون طول کشید منم سعی میکردم خودمو انجا تصور کنم تو حال خودم بودم که صدای بسته شدن درو شنیدم فهمیدم که آقای محتشم کارش تموم شده و رفت منم رفتم بیرون راست میگفت بوی شهوت خونه رو پر کرده بود دیدم مامان یه پهلو افتاده رو تختش رفتم کنارش دیدم کونش هنوز باز مونده و داره ازش آب کیر مییاد بیرون دور سوراخش قرمز شده بود گفتم مامان حالت خوبه این عوضی چیکارت کرد مامان یه لبخند قشنگ زد و گفت آره خوبم بهتر از این نمیشم اون بیچاره گناهی نداره من خودم التماس میکردم که محکم تر بکونه همه حالش به همینه بعد گفت با انگشتت آروم سوراخ کونمو بمال منم براش ایکارو کردم آب کیرای دورو بر کونشو میمالیدم به سوارخش و ماساژ میدادم مامانم خیلی خوش امده بود قربون صدقم میرفت سوراخ کونشم هی باز و بسته میشد داشت کم کم جم میشد بعد پاشد و با هم رفتیم حموم من با وضیت مامان گفتم دیگه نمی تونه تکون بخوره ولی براش عادی بود سریع رو فرم امد کار کشته شده بود دیگه تو حموم خواستم که بشورمش آروم پشتشو لیف میکشیدم کونشم میمالیدم که مامان گفت نکون دوباره به خارش مییوفته انوقت جونشو داری باز از خارش بندازیش و خندید گفتم یعنی واقعا الان دوباره میتونی کون بدی مامان گفت آره کافیه آروم یه دست کشیده بشه لای کونم چنان به خارش میفته که ده تا کیرم بره توش باز کمه منم زدم زیر خنده بعد از حموم امدیم بیرون مامان رفت خرید منم مثلا مریض بودم و استراحت کردم اصلا باورم نمیشد که امروز چی یا دیدم و شنیدم هنوز تو کما بودم فرداش رفتم مدرسه ظهر که برگشتم مامان یه شلوارک تنگ پوشیده بود هر وقت اینو میپوشید من بد جوری حشری میشدم ولی نمی تونستم کاری کنم ولی اینبار از پشت چسبیدم بهشو کلی مالیدمش بعد گفتم چیه مامان مهمون داشتی آخه نگفتی نکون به خارش میوفته کسی خاروندتت مامان مثل همیشه با خنده روی گفت نه عزیزم از دیشب تا حالا میخواره الان باید از خجالتش در بیای منم گفتم چشم ناهرو با هم خوردیم سر ناهار مامان گفت ببینم از جریان دیروز ناراحت نشدی که منم گفتم نه بابا ناراحت چرا اصلا فکرشم نمی کردم اینقد برای خودمم جالب باشه میخواستم بیام ببینم حال کردنتو مامان میشه یه جوری ببینم وقتی داری با یکی دیگه حال میکنی من ببینم مامانم گفت نمیشه آخه اونا همشون تو رو میشناسن چجوری آخه ولی صبر کن شب یه کاری برات میکنم که از کنجکاوی در بییای گفتم چی بگو مامان گفت نه باشه تا شب که بابات خوابید انوقت قشنگ به آرزوت میرسی. شب که شد بابام خودشو توپ کردو رفت تو چرت و خوابش برد مامانم گفت ببین تورو خدا این میخواد منو ارضا کنه آخه ولی خیلی خوب شد چون از این به بعد شبها که حوس سکس میکنم تو دمه دستمی عزیزم بعد گفتم خوب مامان حالا وقتشه مامانم گفت باشه رفتو یه سی دی آورد گفت یه فیلم جدید میخوام برات بزارم که تا حالا ندیدی گفتم چه فیلمی مامان گفت ببین میفهمی فیلمو گذاشت تو دستگاه خودشم امد کنار من نشست فیلم که شروع شد دیدم چهار پنج تا از دوستای بابامم که دارن مشروب میخورن همشونو میشناختم از اون خرپولای بازار بودن بعد یه دفع دوربین چرخید دیدم بله اون مامانمه گفتم مامان تو قاطی اونا چیکار میکردی مامان فقط میخندید مامان تو فیلم یه شلوارک کوتاه که بیشتر شبیه شورت بود تنش بود با یه تاپ تنگ خیلی خوشکلو جیگر شده بود رونای تپلش تو چشم میزد بعد مامانو دعوت کردن بین خودشون انم رفت و شد ساقی بعد از خوردن مشروب یه کم مامانو دست مالی کردنو خودشونم لخت شدن من داشتم از هیجان میمردم چی میدیدم فیلم سوپر مامانم بعد مامانم که همش دوتا تیکه لباس تنش بودو لخت کردن و چهار نفری افتادن به جونش همه جاشو میخوردن بعد بلندش کردن بردنش رو تخت و حسابی مالیدنش مامان از شدت لذت مثل مار میپیچد به خودش بعد حسابی برای همشون ساک زد انام یه دم انگشتشون تو کس و کون مامان بود گفتم مامان اینا دارن چیکار میکنن تو اونجا چیکار میکردی این مال کیه مامان گفت هیچی عزیزم مگه نگفتی میخوای حال کردن منو با بقیه ببینی خوب ببین دیگه ای مال اون موقع است که گفتم دوستم شوهرش رفته مسافرت من میرم پیشش و شب نمیام گفتم پس تا صبح برنامه داشتین آره حالا چرا گذاشتی فیلم بگیرن نگفتی آبرو ریزی میشه اگه فیلم پخش بشه چی

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#13 | Posted: 25 Sep 2010 04:07

مهرداد و خالش
من مهردادم 20سالم و تنها فرزند خانواده و از بچه هاي شيرازم . داستاني كه مي خوام براتون تعريف كنم بر مي گرده به امسال عيد ، ما هر سال عيد و تابستون مي ريم ويلاي پدربزرگم .
مادر من دو تا خواهر ديگه غير خودش داره كه خاله بزرگم كه سر زندگي خودشه ولي خاله كوچيكم كه تقريبا يك سال پيش ازدواج كرده بود شوهرش بر اثر يه صانحه تصادف كردند ومرحوم شدند و هنوز يعني تا الان به قول خودش كيس مناسب براي ازدواج پيدا نكرده و هنوز بيوه مونده.
سال ها پيش وقتي من 7–8 سالم بود و قتي خاله كوچيكم خونه ما مي اومد و خودشو مي پوشوند مادرم به خالم مي گفت : اين خواهرزادته ، غير از اون هنوز بچه است به خاطر همين هم مادرم و هم خالم خيلي راحت جولوي من مي گشتند تا جايي كه وقتي منو مي بردند حموم هم مادرم و هم خالم فقط با يه شرتو كرست جلوي من مي گشتند . بعضي اوقات كه مادرم خيلي كار داشت منو با خالم مي فرستاد تو حموم كه مواظب باشه من خودمو خوب بشورم.
من تو اون سن و سالها خيلي چيزها رو به راحتي ديد مي زدم . يه بار كه تو حموم بودم خالم كه يه شرت سفيد پوشيده بود با من آب بازي مي كرد و هي آب با دستاش مي ريخت روي معاملم ، منم روم نمي شد و فقط سرم مي انداختم پايين و مي خنديدم .يه بار منم با شيطنت آب رو با يه كاسه كوچيك كه تو حموم بود آبو ريختم رو شرتش كه شرتش خيس شد و چسبيد به تنش و چاك كسش قشنگ معلوم شد اونم از روي شرت طوري كه مثلا حواسش نبوده دستشو ميزد به معاملم و مي خنديدو مي گفت مهرداد گازم گرفت.
اين قضايا زياد طول نكشيد و تا سن 10-11 سالگي ادامه داشت . بعد از اون پدربزگم خونه خودشونو فروخت و به مازندان رفت و من سالي فقط يكي دو بار خالمو مي ديدم . كمي كه بزرگتر شدم خالم زياد جلوي من باز نبود و ديگه اصلا حرفي درباره سالهاي گذشته نمي زد ، نمي دونم شايد روش نمي شد يا … ولي هميشه تو ذهنم و حواسم به سينه هاي گردش و اون چاك كسش بود و ازروي سوتين ها همش تصورشو مي كردم كه الان چه قدر بزرگ شده .
از خودم بگم كه دوست دختري نداشتم و اطلاعات من درباره سكس فقط از اينترنت و فيلم هايي كه از دوستام مي گرفتم بود.
مادرم كه فهميده بود من زناي همسايه و دختراي محله و هر وقت شمال مي رفتيم خالمو يه جور ديگه نگاه مي كنم چند بار با من صحبت مي كرد راجب اينكه درست نيست آدم ناموس خودشو و از اين حرف ها ولي هيچ وقت دعوام نمي كرد و مي گفت مي دونم تو چي مي خواي ولي بايد با تزكيه نفس و از اين حرف ها نصيحتم مي كرد .
بگذريم امسال عيد وقتي رفتيم خونه بابابزرگم ديدم خالم بعد از فوت شوهرش خيلي عوض شده از مادرم شنيده بودم كه قراره عيدي براش خواستگاري بيان ، القضا خواستگارا هم اومدند و تو زرد از آب در اومدن حيوني خيلي پكر شد مادرم كه ديد خيلي خالم پكر شد با مادربزرگم صحبت مي كرد براي روحيه خالم همگي براي چند روزي دسته جمعي برن مشهد و قبل از سيزده برگردند . شبي كه فرداش قرار بود همگي با سه تا ماشين راه بيافتيم دل درد شديدي گرفتم ( گلاب به روتون ) و با استفراغ شديدي . منو سريع به يه درمانگاه كه اون اطراف بود بردند و معلوم شد مصموم شدم . وقتي به خونه رسيديم پدرم قضيه رو براي همه تعريف كرد من با همون حالت بي حسي ،كه داشتم رو كاناپه پيش بقيه دراز كشيده بودم و همه قربون صدقم مي رفتند . مي شنيدم كه قرار شد سفرو به عقب بياندازند كه خالم با اصرار مي گفت من نمي تونم بيام و اينكه من مراقب مهرداد مي مونم و بعد با هم راه مي افتيم كه اكثرا مخالف بودند منم تو همون حالت كه ته دلم داشتم يه فكرايي مي كردم گفتم نه خاله راضي نيستم شما برو من بعدا ميام كه خالم گفت به خاطر خواستگاري زياد روحيم خوب نيست و با مريضي تو بهتره من ديرتر بيام ( و با يه ناز خاص ) گفت : مگه من چند تا مهرداد جون دارم كه همگي خنديدند و قرار شد من با خالم چند روز ديرتر حركت كنيم .
صبح ساعت 11 كه از خواب بيدار شدم ديدم خونه كاملا ساكته و يه سيني صبحانه هم بالاي تختم بود ، مي خواستم مطمئن بشم كسي خونه نيست و چند نفريو صدا كردم ديدم خبري نيست .
به استكان چاي دست زدم ديدم تقريبا داغه . بلند شدم و رفتم دستشويي ك يه آبي به سرو صورتم بزنم ديدم يه نفر داخل حمومه . حمومه ويلا پدربزرگم دارا ي رختكن بزرگه كه درش نصفه باز بود به لباس ها رو نگاه كردم ديدم روي همه لباس ها يه كرست صورتي قشنگه و يه شورتم زيرش ، شورتو يه بويي كردم و اصلا حواسم به اطرافم نبود كه يهو در حموم باز شد و خالم با يه حوله دورش اومد بيرون ، يه نگاهي به من كرد و با حالت به هر ترس و يه جيغ كوچيك گفت:مهرداد؟!همين. من سريع رفتم تو اتاقم و رو تخت نشستم .
ديدم خالم با يه سوتين تنگ كه تا حالا اينجوري نديده بودمش طوري كه سينه هاش داشت منفجر ميشد و يه دامن كوتاة تنگ اومد تو اتاق . من سرمو انداختم پايين . آروم اومد پيشم نشست و گفت فكر مي كني چرا من با بقيه نرفتم ؟
گفتم نمي دونم . گفت : به خاطر اون نگاهايي كه از رو لباسم داشني منو مي خوردي . بعد گفت : منم به خاطر اون جوجويي كه يه زماني اندازه يه هويج كوچيك بود ولي چند روز پيش از زير اون شلوار ليت اندازه يه بادمجون بزرگ بود .تازه فهميدم چي شده .
بعد گفت تو فقط دو ساعت مثل اون زمانوا كه حموم مي رفتيم خودتو در اختيار من بذار . ( منم از خدا خواسته ) گفتم : خاله كسي نيست . گفت هيچ كس نيست . بعد معطل نكرد شلوار راحتيم در آورد و تي شرت و پيراهنمم در آورد و من فقط با يه اسليپ جلوي خالم بودم . اونقدر شق كرده بودم نوك كيرم از بالاي شرتم زده بود بيرون و يه آب بي رنگيم اومده بود . خالم اين صحنه رو ديد گفت:مهرداد آبت زود مي ياد؟گفتم:آره . گفت يه لحظه صبر كن رفت و يه اسپري آورد . معلوم بود تازه خريده چون درش پلمب بود . پلمبش باز كرد گفت : اجازه ميدي گفتم بفرماييد شرتمو زد پايين و يه مقدار رو كيرم زد يه نگاه با غمزه به من كرد گفت : نوبته توه . منم تو فيلم ها ديده بودم سوتينشو در آوردم و بعد شروع كردم به لب گرفتن ، در حين حال داشتم كرستشم در مي آوردم وقتي كرستش افتاد وسينه هاش خورد به سينه هام انگار دنيا رو بهم دادن اونم مثل من بود از چهره صورتش مي فهميدم بعد سريع لباشو ول كردم شروع كردم به خوردن سينه هاش و با يه دستم از روي شرت كسشو دست مي كشيدم كه خيلي داغ شده بود .
خالمو خابوندم رو تخت بعد گفتم خاله كاندوم نمي خواد گفت قرص خوردم راحت باش . منم معطل نكردم پاهاشو آوردم بالا و شورتشو در آوردم و شروع
كردم به خوردن كسش . انگار ميدونست چون يه ذره هم مو نداشت . نمي دونم تا حالا آب كس كسي روخورديد واسه خالم يه كم شيرين بود و من خيلي حال مي كردم بعد خالم با عصبانيت گفت:بكن تو ، جرم بده ، دارم ديونه مي شم . متوجه شدم زياده روي كردم . كيرمو تو دستم گرفتم و با انگشتم آب كس خالمو مي زدم روش . من كه تجربه زيادي نداشتم بعدها فهميدم كه گذاشته بودم رو چوچولش و فشار مي دادم . بعد خالم گفت تو ول كن . حيفه اون كير . يه كم بهم برخورد .
خالم خودش كيرمو گرفت كرد تو كسش منم چون ناراحت شدم با شدت و با زور تمام تا ته كيرم يه دفعه كردم تو كسش . جيغي زد كه تا حالا نشنيدم . گفت چه كار كردي ؟ آروم تر . و من شروع كردم به تلمبه زدن . بعد از چند دقيقه اي گفت بسه گفتم آبم نيومد گفت در بيار . در آوردم و خالم به پشت خوابيد و زير شكمش يه بالش گذاشت گفت همون جاي قبلي بكن . ايندفعه خيلي راحتر مي رفت . بعد از چند حالت ديگه خالم يه لرزشي به تنش افتاد و تقريبا ارضاء شد بعد گفت خوب حال مي كني ؟ گفتم توپه خاله جون و يه ماچش كردم . بعد گفت اگه قول بدي آروم بكني مي زارم تو كونم هم بكني .
همين كه خاله اينو گفت من كيرمو كشيدم بيرون ، چون تو فيلمها ديده بودم و از دوستام شنيده بودم كون خيلي تنگه و خيلي حال مي ده.
خالم هم بلند شد كمي كرم زد به سركيرم و كونش . اول سر كيرمو گذاشتم دم كون خالم ، خالم گفت تو صاف نگهدار من عقب مي يام . من هم اطاعت مي كردم اول سرشو كرد تو آروم درآورد بعد يواش يواش تا ته كيرم تو كون خالم بود داشتم منفجر مي شدم انگار كيرم داخل يه لوله خودكاربود . بعد من شروع كردم به تلمبه زدن . يه شلاپ شلوپي راه افتاده بود كه نپرس . ديدم داره آبم مي ياد به خالم گفتم . خالم گفت بريز رو كسم منم ريختم و رو هم خوابيديم و من دوباره كه كيرم داشت جمع مي شد به زوركردم تو كس خالم و خالم هم پاهاشو سفت مي كرد تا بيشتر حال كنم بعد مي خنديد با چند بار عقب جلو رفتن يه بار ديگه آبمو تو كسش خالي كردم و همونجوري روش خوابيدم .
بعد خالم گفت يه چيزي بهت بگم به كسي نمي گي ؟ گفتم : حتما كه نه .
گفت مادرت از من خواسته بود با تو بخوابم . تازه فهميدم نگاههاي مادرم و …. به خاطر چي بود .
ما تو دو روز بيشتر از 10 بار با هم سكس داشتيم بعد رفتيم مشهد وقتي تو هتل مادرمو ديدم جلوي همه بغلش كردم بوسيدم و همه چپ چپ نگاه مي كردند . مادرمم خنديد و زير گوشم گفت با خاله جون خوش گذشت .

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#14 | Posted: 25 Sep 2010 07:05

فريد و عموم

اين داستان واقعي است
من سارا و الان 23 سالمه اين ماجرا براي 4 سال پيش است حدود 5 ماه بود که با فريد دوست شده بودم .
بعد از ماه اول دوستيم با فريد کم کم ديگه ازم سکس مي خواست که من زير بار نمی يرفتم تا بالاخره راضي به سکس از عقب شدم با چند تا از دوستام که سکس داشتن صحبت کردم که اکثرآ سکس از عقب را با درد توصيف مي کردن در هر صورت من به فريد اعلام امادگي کرده بودم و نمي توانستم بزنم زيرش و از همه مهمتر اينکه خودم هم درونم احتياج به سکس را حس ميکردم.
فريد هم از من ميخواست که برای سکس برم خونشون ولي مي ترسيدم و گفتم هر موقع که شرايط فراهم شد بياد خونه ما در هر صورت قرار شد چند روزي مامان و بابام برن سفر و من خونه بمونم اينم بگم که ما و عمو اين ها داخل يک مجتمع زندگي مي کنيم.
قرار بود مامان اين ها 3 شنبه صبح برن و من با فريد همون روز 2 ساعت بعد از رفتن مامان اين ها قرار گذاشتم و آن روز نمي خواستم برم مدرسه شب قبلش از شدت هيجان خوابم نمي برد. صبح که بيدار شدم ديدم چون بارندگي بوده مامان اين ها نرفتن. واي قرار بود تا 2 ساعت ديگه فريد مي امد تازه حالا که مامان اينا خونن من بايد مدرسه هم برم. داشتم از شدت عصبانيت به زمين و زمان بد و بيراه مي گفتم که... يه فکري به سرم زد لباسهام را سريع پوشيدم و از خونه زدم بيرون. رفتم از مسيري که فريد مي امد حدود 1.5 ساعت منتظر بودم تا فريد اومد.
جريان را بهش گفتم از حالت صورتش معلوم بود چقدر ناراحت شده که من خنديدم و نقشم رو براش گفتم.
از برق چشماش احساسش رو خوندم راه افتاديم يواش وارد حياط شديم ميترسيدم کسي ما رو ببينه به خاطر همين جدا جدا رفتيم داخل زير زمين و من کليد در انباري که بين ما و عمو اينها مشترک بود از جيبم در اوردم و يه چشمک به فريد زدم و در را باز کردم و به فريد گفتم:بفرماييد اينم کلبه حقير ما...
داخل که رفتيم تا در را بستم فريد پريد و بغلم کرد و لبشو رو گذاشت رو لبام و زبون هامون به هم قفل شد و فريد يک دستش را پشت گردن من و با دست ديگش به پشت من و کونم ميماليد بعد شروع به در اوردن لباسهاي من کرد فقط شرت پاي من بود که گردنم را شروع به ليسيدن کرد و رفت و سينه هامو تو دستاش گرفت و با دندوناش نوکش رو گاز مي گرفت واي هيچوقت چنين لذتي را تجربه نکرده بودم بعد يک قدم رفت عقب و شروع به باز کردن دکمه هاي لباسش کرد و منم رفتم جلوش زانو زدم و زيپ شلوارش را باز کردم و خود فريد شلوارش را کشيد پايين و کيرش که از پشت شرتش بد جوري خود نمايي ميکرد حالا جلوي صورت من بود سريع شرتش را کشيدم پايين و بعد از چند ثانيه که با دستم خوب ماليدمش کردم تو دهنم و شروع به ساک زدن کردم.
داشتم از تمام لحظات اين رابطه لذت ميبردم که فريد گفت: برگرد مي خوام بکنم تو
يه آن ترس اومد تو دلم ولي باز به خودم اومدم و به خودم گفتم نه اينم لذت خواهد داشت.
بعد ديدم فريد چادر ماشين بابا رو از گوشه انباري برداشت و انداخت رو زمين بعد به من اشاره کرد که بخواب منم خوابيدم بعد هم خودش در حالي که با دستش که با اب دهنش خيس کرده بود با کيرش ور ميرفت بين پاي من زانو زد.
بعد با دست پاهامو باز کرد و بالا اورد و گفت همين جوري نگه دار جنده خانوم!
من تا امدم عکس العمل نشون بدم کيرش را فشار داد تو و درد تمام وجودم را گرفت و من يه جيغ بلند کشيدم و فريدم از ترس سريع کيرش را کشيد بيرون و خودشو انداخت رو من و شروع به بوسيدنم کرد منم خودم را از زيرش کشيدم بيرون و نشستم و گفتم ديگه بهت نميدم.
فريدم سريع شروع به بهانه اوردن و اين که دردش برا همون اولش است و ديگه درد نداره ولي ديگه من زيره بار نرفتم فريدم که خيلي حشري بود به غلط کردن افتاده بود و به قول معروف کس ليسي مي کرد بعد که ديد من زير بار نميرم گفت حداقل بزار لا پاي حال کنيم منم که ديدم خيلي حشريه و اگر قبول نکنم احتمال داره به خواد با زور کارش رو پيش ببره قبول کردم و بهش گفتم اگر دوباره اون کارو بکونه انقدر جيغ ميزنم تا همه مجتمع جمع شه تو انباري که گفت باشه در هر صورت من به پشت خوابيدم اونم کيرش را گذاشت لاي پام و پاي منو محکم به هم فشار مي داد 1 يا 2 دقيقه که گذشت چنگ زد تو موهام و يکم کشيد و گفت حداقل يکم اه اه کن که يکم حال کنم و منم قبول کردم و شروع کردم اه منو بکن تو تر جون من اين کير را مي خوام و ...
که صداي چرخش کليد تو قفل در امد هر دو تا مون خوشکمون زد در باز شد و نور وارد اتاق شد و عموم را ديدم که تو دهنه در ايستاده !!
فريد سريع از رو من بلند شد و شلوارش رو بالا کشيد و در حالي که پيرهنش در دستش بود از در زد بيرون که در لحظه اخر يه لگد از عموم خورد و فريد در حالي که در ميرفت رو به عموم گفت: برو به اون دختر جندت بزن!
عموم روشو کرد به من منم سريع گوشه اون چادر ماشين رو کشيدم روم بعد عموم برگشت و در را بهم زد و رفت بيرون منم تا ظهر همون جا داشتم گريه مي کردم.
ظهر لباسم را پوشيدم و رفتم بالا منتظر يه کشيده از مادرم و ... بودم
ولي ديدم خيلي عادي جواب سلام رو داد و..
پيش خودم گفتم که حتمآ شب به بابام ميگه بازم تا شب کلي گريه کردم ولي شبم و شب هاي ديگم خبري نشد کلي عموم را دعا کردم که به کسي چيزي نگفته و ... گذشت
تا عيد قرار شد با عمو اينها بريم سفر شمال منم کلآ ماجرا را فراموش کرده بودم خلاصه شمال بوديم که من سرما خوردم دقيقآ يادمه 8 فروردين بود شب بعد از شام من رفتم حمام بعد که از حمام امدم ديدم همه مي خوان برن کنار دريا و منم چون سرما خورده بودم و تازه از حمام امده بودم نرفتم همه رفتن جز من و عموم که به قول خودش خوابش مي امد.
بعد عموم رفت تو اتاق منم جلوي شومينه و رو کاناپه دراز کشيده بودم و يه شلوارک با يه تيشرت پوشيده بودم.
داشتم کتاب مي خواندم که ديدم عموم داره مياد سريع براي احترام بلند شدم و نشستم عموم هم امد کنارم نشست و دستش را انداخت گردنم منم هيچ عکس العملي از خودم نشون ندادم. بعد کم کم داشت با گردنم و گوشم بازي مي کرد که يهو دستش را برد طرف سينم من سريع خودم را جمع کردم که گفت:پستوناتم مثل مامانت گندس !
اين داداش چه حالي ميکنه. من گفتم عمو چيکار ميکني. که با 2 تا دست گرفتم و گذاشت رو پاش و رو به خودش و با دستاش 2 تا کپل کونم را گرفت و چنگ زد توش من که منظوره عمو را فهميده بودم گفتم عمو خواهش مي کنم اين کار رو نکن.
که عموم از لاي پام يه دستش را اورد جلو و کسم را تو دستش محکم فشار داد که من جيغ کشيدم و گفتم کثافت ولم کن! که محکم زد تو گوشم و گفت مئ خواي جريان پسر را به بابات بگم مي دوني چيکارت مي کنه مي کشت.
من که دیگه همه اشکام صورتم را خيس کرده بود تا امدم بگم اما که عموم گفت عزيزم بد قلقي نکن به مام يه حالي بده برا خودت هم دردسر نخر
بعد بغلم کرد و گذاشتم رو زمين و تيشرتم را زد بالا و شروع به خوردن سينه هام کرد بعد هم خواست لب بگيره که نزاشتم که چنگ زد تو موهام و کشيد که من مجبور شدم واي اون ريشاي زبر داشت صورتم را مئ خراشيد و بوي دهنش که هنوز بوي سير سبزي پلو را مي داد بعدش بلند شد که پيرهن و شلوارش را در اورد شرتشم کشيد پايين و منو بلند کرد و گفت بخور جيگر واي يه کير سياه و بزرگ که کير فريد پيشش بچه بود منم مجبوري کردم تو دهنم سرم رو گرفت و همزمان با کيرش فشار داد واي به خاطر سرماخوردگي بينيم گرفته بود و کيره اونم که داشت خفم مي کرد.
يه فشار ديگش که حالم بهم خورد سريع کيرشو کشيد بيرون بلندم کرد برد دم دست شويي و گفت خودت رو تميز کن بعد دباره خوابوندم رو زمين و شلوارک و شرتم را در اورد و پامو باز کرد و گفت: مادر جنده الکي گفت جنده ي ولي تو که هنوز دختري!!!
اميدوار شدم گفتم الان دست از سرم بر مي داره که گفت: عجب کوني پس کون ميدي پدرسگ خوبه اين زري (زنش) که به ما کون نميده تو رو خدا برا ما فرستاده!!
بعد رو به من کرد و گفت: پاشو اين کيره بی صاحب رو قشنگ بخور که اماده شه منم دوباره شزوع به ساک زدن کردن که موهامو گرفت و گفت دوباره بالا نياري بعد که کيرش خوب بيدار شد گفت: بورو از اين کرم هاي ننت رو ور دار بردار بيار که راحت بره تو منم اين کارو کردم وقتي برگشتم ديدم که جلق زده و ابش امده
انقدر خوشحال شدم که ديدم ميگه: بيا بخورش دوباره سر حالش بيار!!!ترسيدم با اين کونت ابم زود بياد مجبور شي دوباره با غريبه ها حال کني
بعد بلند خنديد و انقدر دوباره براش ساک زدم تا کيرش بيدار شد.
خوابوندم رو زمين و پاهام را باز کرد و اومد بين پام و يکم کرم ماليد و يهو فشار داد تو واي جر خوردم چون کرمي بود تا ته رفت تو واي من جيغ بلندي زدم که گفت الان خوب ميشه و يه دستمال برداشت و لاي کونم رو باز کرد و تميز کرد و دوباره کيرش را کرد تو اين دفعه دردش کمتر بود و شروع به عقب جلو کردن کرد بعد بر گرداندم ودر حالي که من 4 دست و پا بودم دوباره شروع کرد
گاهي محکم روي کونم مي زد در همين احوال احساس کردم چيزي توم خالي شد و بعد هم عموم که کيرش را کشيد بيرون و خوابد روم و کيرش را لاي کونم عقب جلو کرد تا همه ابش خالي شه من بعش هم چند بار با اون سکس کردم و الان هم پرده ندارم و از سکس لذت مي برم اما به همه دخترا مگم با پسر ناوارد از کون سکس نکونن!!!

سکس دوم من و عموم بعد از جريان فريد و بعدشم عموم ديگه با هيچ پسري نبودم تا اينکه اوايل تابستان شيرين(يکي از دوستاي صميمي اون موقع و الانم ) زنگ زد گفت : با دوست پسرش مي خوان برن بيرون منم باهاشون برم.
شايد يکي از دوستاي بابک (دوست پسرش)هم بياد. من هم قبول کردم.
بالاخره رفتيم و منم کاميار را ديدم و از هم خوشمون اومد.
اون شمارشو داد و از هم جدا شديم همون روز من بهش زنگ زدم و بعد از کلي حرف زدن منم شمارمو بهش دادم و ....
حدود يک هفته از اين جريان گذشت. پنجشنبه ما عروسي دعوت بوديم منم از چند روز قبل به بهانه جشن تولد يکي از دوستام خودمو از رفتن معاف کردم تا با کاميار برم بيرون.
وقتي که ok را از خانواده گرفتم خواستم زنگ بزنم به کاميار خبر بدم که هر چي زنگ مي زدم گوشي را بر نميداشت.
کلي پکر شده بودم که بعد از کلي تلاش که تونسته بودم يه کاري کنم که با کامي يه شب راحت بريم بيرون حالا همه برنامه ها به هم ريخته بود.
ولي از جهت اينکه عروسي مي رفتم کلي خوشحال بودم چون هميشه بعد از همچين مراسمهاي از فرداش تلفن هاي که قالبش از طرف فاميل بود که به قول معروف منو برا پسراشون خواستگاري مي کردن.
بعد هم کلي بايد صحبت پدر و مادرم را گوش مي دادم که ميگفتن الان تا خواستگار زياد داري يکيش را انتخاب کن و .........
بالاخره پنجشنبه رسيد بعد از ظهر همه داشتن اماده مي شدن و مامانم داشت ميرفت حمام که گفت : کارهات رو نمي کني؟ که گفتم الان زوده و ..
که گفت : خوب پس خواستي بري با عموت برو. يه آن جا خوردم !!! مامان مگه عمو با شما عروسي؟
مامان: نه بابا خيلي وقت که با اون ها قهر زري (زن عموم)اينها با ما ميان .
بعد رفت سمت حمام . يکهو تو دلم خالي شد از يه طرف از تنها موندن با عمو ميترسيدم و از طرف ديگه چجوري اخه عمو منو برسونه تولد در حالي که مهمونيي در کار نيست ؟؟
تا يه فکر به نظرم رسيد. همه کار هاشون را کرده بودن داشتن ميرفتن که مامانم گفت: مواظب خودت باش زودم برگرد يادتم نره با عموت برو ها که من سريع پريدم وسط حرفش گفتم:مهموني به هم خورد و بعد سريع اضافه کردم همين الان مريم (مثلآ جشن تولد اون بود) زنگ زد گفت حال مادر بزگم خوب نيست مهموني بهم خورد .
مامانم نگاهم کرد و گفت: پس کارات را بکن بريم عروسي.
که من گفتم :اخه هنوز هيچ کار نکردم طول ميکشه ...
که بابا دم در گفت: پري بدو دير شد . مامانم هم سريع در حالي که ميرفت دمه در به من گفت: پس مواظب خودت باش. شام هم يه چيزي بخور خداحافظ و در رو بست. همه که رفتن حدود ساعت 9 بود که تلفن زنگ زد گوشي را بر داشتم که کامي بود از شمال وقتي جريان رو بهش گفتم کلي ناراحت شد داشتم حرف مي زديم که تلفن قطع شد منتظر رنگ دوباره کامي بودم که ديدم در مي زنن.
رفتم از پشت چشمي نگاه کردم ديدم عموم دوباره ترس تمام وجودم را گرفت تصميم گرفتم در را باز نکنم که دوباره تلفن زنگ زد فکر کردم کامي دوباره زنگ میزنه سريع گوشي را ور داشتم و گفتم :سلام کامي سلام !!! صداي مامانم بود سريع گذاشتم.
واي چه اشتباهي کرده بودم !!! که دوباره تلفن زنگ خورد گوشي را با ترس بر داشتم
- بله
- سلام سارا
- سلام مامان کجاييد؟
- تو عروسي. چرا دفعه قبل قطع کردي؟
- من! نه حتمآ اشتباه شده
- پس چرا در را رو عموت باز نمي کني ؟
- من اهان دستشويي بودم!
- پس برو يه سر بهش بزن برات شام گرفته با هم بخوريد!
- من خودم شام دارم
- ميگم برو زشته باشه؟
- باشه
- خوب کاري نداري ؟
- نه
- پس فعلآ
- خداحافظ
بوووووووووووووووووووووق واي خدا بازم ترس همه وجودم رو گرفت بايد ديگه مي رفتم. لباس هامو عوض کردم و يه شلوار گشاد و تيشرت پوشيدم که زياد بدنم پيدا نباشه و رفتم و در زدم که عموم اومد در را باز کرد سلام کردم که در حالي که ميخنديد جوابمو داد
رفتم تو که ديدم يه شيشه ويسکي رو ميزه که معلوم بود حدودآ نصفش را خورده بود.
رفتم نشستم روي مبل تک نفره که بغلم نشيمنه که دوباره در حالي که ميخنديد روبه روم نشست و گفت :مي خوري؟؟
(و با دست داشت به ويسکيه اشاره مي کرد که با سر اشاره کردم که يعني نه که برا خودش يه پيک ريخت من داشتم نگاهش ميکردم يه شلوار گشاد وراحتي سفيد پوشيده بود با يه تيشرت نميدونم چرا خيره شده بودم بهش که مثل اينکه فهميد که با يه دستش شروع کرد به ماليدن کير و خايش طوري که کاملآ از پشت شلوارش اون کير گندش پيدا بود من سريع رومو بر گردوندم سمت TV که يکهو کانال عوض شد که يه صحنه بود که يه زن در حالي که يکي داشت از عقب مي کرد داشت کير يه مرد ديگه را ساک مي زد.
رومو کردم سمت عمو که بازم داشت ميخنديد که من بلند شدم از در برم بيرون که ديدم در قفله!
با صداي نسبتآ بلند گفتم : عمو يا در رو باز مي کني يا که
اومد وسط حرفم و گفت: چرا ناراحت ميشي بيا کانال را عوض کردم تمام شد اصلآ خوب نيست به خاطر اين من جريان پسر را رو به بابات بگم بعد بلند شد رفت سمت آشپزخانه منم دوباره برگشتم بشينم که عموم با يه ظرف ميوه امد بيرون و برام يه ظرف ميوه گذاشت که تلفن زنگ خورد.
عموم گوشي را بر داشت بعد از حال و احوال يه چند تا بله و نه گفت بعد جلوي گوشي را گرفت و به من گفت: سارا جان کيف من را از زيره تختمون بيار و منتظر جواب من نشد و به حرف زدنش ادامه داد.
منم با اکراه بلند شدم رفتم سمت اتاقشون در را باز کردم رفتم تو هر چي کليد برق را زدم چراغ روشن نشد پس در را باز گذاشتم تا از نور اتاق بياد داخل بعد کنار تخت زانو زدم و دولا شدم زير تخت ولي هر چي دستم را تکون دادم به کيف نمي خورد که يکهو در بسته شد و اتاق تاريک تاريک عمو را صدا کردم فکر کردم کاره اونه ديدم جواب نميده هنوز تو همون حالت رو زانوم بودم که !!!
که احساس کردم يکي از پشتم بهم چسبونده! و بلافاصله سنگيني يه بدن رو رو کمرم احساس کردم تا اومدم جيغ بکشم که دستش را گذاشت رو دهنم ديگه زير وزن بدنش نتونستم تحمل کنم و خودم رو ول کردم و با سينه خوردم زمين که گفت :اگه جيغ بزني همه مجتمع ميفهمن ديگه نميتوني سرت رو بالا بگيري مي فهمي من ميتونم تو رو بندازم تو دردسر ولي خودم ککم هم نگزه!!
باز از عموم رو دست خوردم از يه طرف مي دونستم راست ميگه از يه طرف اصلآ حاضر نبودم هون کير گندش که الان داشت از پشت شلوار رو کونم بالا پايين ميرفت بازم بره تو کونم نميدونم جوابش را نميدادم داشتم فکر مي کردم که فردا هم بايد به کاميار بدم پس چرا با عمو هم حال نکنم هم ديگه برام دردسر درست نميشه هم عموم هم راضي ميشه پس چه عيبي داره يه سُر هم رُو اين بخورم!!(اين نظريه تو آيندم هم خيلي نقش داشت)
بعد سريع خودم را زير عمو تکون دادم و برگشتم و صورتم رو نزديکش کردم و لباش رو پيدا کردم و لبام را رو لباش گذاشتم و زبونم را دادم تو دهنش، ميشد با اينکه صورتش تو تاريکي پيدا نبود تعجب را تو وجودش حس کرد. بعد سريع خودم را از زيرش بيرون کشيدم و رفتم سمت در و در را باز کردم که عموم فکر کرد مي خوام در برم که سريع از جاش بلند شد که من با خنده بهش گفتم: نترس در نميرم ، نمي خواي بدنم را بيني انجوري که حال نميده.
که عموم رفت سمت بالاي تخت و يه چراغ کوچيک روشن کرد. حالا زير نور مي شد تعجب را تو نگاهش ديد، منم ديگه تصميم را گرفته بودم ، شروع به در اوردن لباسم کردم و مي ديدم که عموم با چه تعجبي نگاهم مي کنه.
که گفتم:نمي دونستم برا من حاضري هر کاري کني، بعد در حالي که يه خنده تحويلش مي دادم و ديگه کاملاً لخت بودم رو تخت دراز کشيدم.
و گفتم دِ بيا ديگه. اونم سريع تشرت و شلوارش را در اورد و امد رو تخت تا اومد نزديکم خودم را کشيدم عقب و با دست جلوش را گرفتم و گفتم :اول اينا را خوب گوش کن اگر ميخواي با هم سکس کنيم اولا مثل ادم باهام سکس ميکني نه مثل دفعه قبل که سريع گفت: باشه بعدش هم ديگه تهديدم نميکني که بازم گفت باشه.
بعد منم پامو باز کردم و خوابيدم که سريع امد روم و شروع کرد در حالي که ازم تشکر ميکرد تمام گردن و سينم را ليسدن و مي امد پايين تا رسيد به کسم بعد سرش را کرد بالا و گفت :من اين کار رو برا زري هم نمي کنم.
رفت سراغ کسم و شروع به ليسدن کرد بعد از چند دقيقه بلند شد و رفت عقب حالا نوبت من بود شروع به ساک زدن کردم ولي اين دفعه اين کير گنده برام دوست داشتني بود، بعد از کلي ساک زدن خود عموم گفت بسه و بلند شد رفت از تو کمد يه روغن بچه اورد و بهم گفت که بيام روش منم همين کار رو کردم يعني به صورت 69 من داشتم کير اون را مي خوردم و اونم انگشت خودش را مي کرد تو کونم و کم کم زيادش مي کرد تا جايي که حدوداً چهار تا انگشتش تو کونم بود که گفت :بلند شو بلند شدم و رو کمرم خوابيدم پاهام را باز کردم که امد بين پاهام و گفت :دردت امد بگو و بعد يکم به کيرش روغن بچه ماليد و اروم گذاشت دم سوراخ کونم و گفت :آماده اي! و فشار داد!!!
باز درد همه وجودم رو گرفت با دست جلوي بيشتر تو رفتنش را گرفتم و يه ناله کشيدم که عموم ديگه تو تر نکرد و همونجا نگه داشت و گفت: بهتر شد بگو بعد از چند دقيقه بهتر شد و منم به عمو گفتم که اونم بيشتر فشار داد حدودآ تا اخرش دوباره درد گرفت و بعد از چند دقيقه خوب شد و عموم شروع به تلمبه زدن شد و منم براش کلي اه اه کردم تا حالت رو عوض کرديم و من روش نشستم و بلا پايين مي رفتم و بعد از چند دقيقه که من گاهي بايد واي ميستادم تا ابش نياد دوباره حالت رو عوض کرديم و من چهار دست چا و اونم از عقب مي کرد يه چند دقيقه هم همين کار را کرد و گاهي هم با دست ميزد روي کونم.
ديگه مثل اينکه دردي در کار نبود و واقعاٌ هردومون داشتيم لذت مي برديم. که کيرش را کشيد بيرون و ابش رو کمرم فواره زد.
بعدم کلي بغلم کرد و کمرم را پاک کرد و ماليد. شام هم با هم خورديم و با يه بوسه ازش خداحافظي کردم .

فردای آن روز که از خانه کامیار امدم. صبح که به مدرسه رفته بودم یک جورایی می خواستم به همه بچه ها که با هم یکمی صمیمی بودیم بگم که با کامی سکس داشتم.
کلآ سکس با کامیار شاید سکسی پر از لذت برای من نبود ولی حداقل سکس با کسی بود که خودم انتخاب کرده بودم و خودم برای لذت بردن خودم حاضر به سکس شده بودم. خارج از جریان لذت بردن خودم چیزی که باعث می شد که من دلم بخواهد که به بچه ها جریان سکس با کامیار رو بگم این بود که تو شرایط سنی ما تو مدرسه نمی توانم که بگم رقابت بود ولی کلآ کسانی که سکس رو تجربه نکرده بودن به کسانی که سکس رو تجربه کرده بودن طوری نگاه می کردند که مثل اینکه موفق شدن یک کار فوق العاده انجام دادن.
چون همه می خواستند این نوع رابطه رو که با جنس مخالف (پسرها) که اون موقع این رابطه برای ما پر از علامت های سوال بود و از یک طرف هم نیازی بود که همه ما تو اون موقع به دنبال راهی برای برطرف کردنش بودیم را تجربه کنند.
هر چند که من قبل از سکس با کامی سکس را تجربه کرده بودم ولی سکس های من طوری بود که نمی توانستم برای دوستانم تعریف کنم چون که سکس با فرید که اصلآ انجام نشد و سکس با عموم هم آنقدر برای خودم عجیب بود که خودم هم اون رو یک سکس عادی نمی دانستم ولی سکس با کامی سکس بود یک سکس که می توانستم به اون افتخار کنم !!!!!!
واقعآ چرا پس تو مدرسه جریان سکس با کامیار رو را با کمی اضافه و کم کردن تعریف کردم و خوب عکس العمل متفاوتی داشتند ولی چیزی که برای من جالب بود این بود که همان طوری که من قبلآ وقتی که دیگران در مورد سکس حرف می زدند من کنجکاو می شدم حالام خیلی از دوستانم رو به همین شکل می دیدم. و از همه جالب تر این بود که ترسی که من در سکس در مورد اول و دوم من داشتم رو هم اکثر بچه ها داشتند. یک جوری احساس می کردند که سکس کار ترسناکی است.
بعد از ظهر که از مدرسه برگشتم به خونه دیدم که مامان نیست و یک نامه گذاشته که به خاله زری (زن عموم که من بهش خاله می گفتم ) رفتن بازار و ...
من هم چون که هم خسته بودم و هم گرسنه سریع غذا را برای گرم شدن روی گاز گذاشتم و رفتم داخل اتاق تا لباس هام رو عوض کنم.
بعد از اینکه لباس هام رو عوض کردم و ناهار رو خوردم رفتم و داخل اتاقم رو تخت دراز بکشم که خوابم برد و با صدای زنگ در ورودی از خواب پریدم معلوم بود که چند دقیقه هست که در حال زنگ زدن هست چون کم کم داشت زنگ ها ممتد می شد.
من هم که فکر می کنم هنوز بیست دقیقه هم نرسیده بود که خوابیده بودم رفتم در رو باز کردم(فکر می کردم که مامان است که بر گشته) و بدون اینکه توجه داشته باشم که کیه سلام کردم و به سمت اتاقم بروم که بخوابم که متوجه شدم کسی که جواب سلامم رو داد عموم بوده یک لحظه مثل کسایی که برق گرفتشون بر گشتم و عموم رو دیدم که داره من رو نگاه می کند من دوباره سریع سلام کردم که دوباره جوابم سلامم رو داد و گفت : ترسیدی ؟ که گفتم که نه فکر کردم مامانه که داره زنگ می زند .
گفت : حالا حالا ها بر نمی گردند چون زری به من زنگ زد و گفت که بازارن و کارشون یکی دو ساعت مونده و فکر کنم تا بر گردند طول بکشه.
من داشتم هنوز عموم رو نگاه می کردم و نمی دونستم که باید چیکارکنم که یک ان عموم به سمت مبل حرکت کرد و گفت : نمی خوای عموت رو به یک چای دعوت کنی؟ که من سریع جواب دادم چرا حتمآ
حرکت کردم سمت اشپزخانه و کتری برقی رو آب کردم و گذاشتم که داغ بشه و راه افتادم سمت اتاقم تا تو حمام آب به صورتم بزنم تا خواب از سرم بپره در حالی که از جلوی عموم برای رفتن به اتاقم رد می شدم متوجه نگاهش به پاهام شدم که یک لحظه متوجه خودم شدم که شلوارک پامه و این دلیله خیره شدنه عموم به پاهای منه .
رفتم توی حمام و آبی به صورتم زدم و امدم توی اتاقم و در همین حال به داشتم به این فکر می کردم که عموم که حتمآ ب

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#15 | Posted: 25 Sep 2010 08:13

من و خواهرم سمانه

سلام.من علی هستم و 24 سالمه و میخواستم داستان اولین تجربه ی سکس عمرم رو براتون تعریف کنم.

راستش من توی یه خانواده ی پنج نفره زندگی میکنم و دو تا خواهر بزرگ تر از خودم دارم.خواهر بزرگترم 30 سالشه و ازدواج کرده و یه بچه هم داره و خواهر کوچک ترم یه سال و نیم از من بزرگ تره و اسمش سمانه هست.من و سمانه از بچگی خیلی با هم عیاق نبودیم و خب دعواهای علی و سمانه از قدیم توی خانواده ی ما معروف بود.دلیل این هم شاید این بود که سنمون خیلی به هم نزدیک بود و نمی تونستیم حرف هم رو گوش کنیم.

راستش داستان من از اونجایی شروع میشه که سمانه بعد از 4 سال پشت کنکور موندن بالاخره دانشگاه قبول شد.اون موقع من دو سالی بود که دانشگاه می رفتم ولی بر عکس بیشتر هم کلاسی هام هیچ نوع تجربه ی سکسی نداشتم و بیشتر فیلم سوپر نگاه می کردم و خودم رو ارضا می کردم.سمانه هم مشخصا تا قبل از اینکه بره دانشگاه مطمئن بودم که هیچ تجربه ی جدی ای نداشت.از لحاظ قیافه سمانه توی خانواده ی ما معروف بود و خیلی خوشکل بود و خب خاطرخواه های زیادی هم داشت ولی بابام راضی نمی شد که ازدواج کنه.به خاطر اینکه بسکتبال حرفه ای هم کار می کرد هیکل روفرمی هم به مرور زمان پیدا کرده بود و در کل چیزی بود که هر مردی آرزوی داشتنش رو داشت و من هم که برادرش بودم وقتی کم کم بزرگتر میشدم به نوعی نگاهم به سمانه عوض شده بود و خیلی از مواقع که حشرم بالا می زد دوست داشتم با سمانه سکس داشته باشم.به هر حال اون قیافه ی زیبا و اون اندام سکسی هر کسی رو تحریک می کرد و بیشتر از همه باعث تحریک منی میشد که هر روز توی خونه سمانه رو می دیدم و با هم توی یه اتاق می خوابیدیم.وقتی خواهر بزرگم ازدواج کرد بابام خونمون رو فروخت و رفتیم یه خونه ی دو خوابه خریدیم و اون اوایل هم سمانه با اکراه قبول کرد که با من توی یه اتاق بخوابه ولی خب بالاخره هر دوی ما به این قضیه عادت کرده بودیم ولی من بعد از این همه مدت عاشق سمانه شده بودم و هر شب بیشتر برای سکس کردن باهاش تحریک می شدم.

خلاصه سمانه دانشگاه رفتن و شروع کرد و یواش یواش با یه دختری به اسم نرگس دوست شد که خیابون پایین ما زندگی می کردن و اون هم دختر خوشکل و سکسی ای بود.خلاصه دوستی سمانه با نرگس نزدیک و نزدیک تر می شد و رفت و آمد نرگس هم به خونه ی ما بیشتر می شد و روز ها برای مدت زیادی با هم پشت کامپیوتر میشستن.

این دوستی اونها گذشت تا اینکه یه روز که من از دانشگاه بر میگشتم صحنه ی جالبی رو توی خونمون دیدم.اون روز بابا و مامانم خونه نبودن.من داخل خونه شدم و به سمت در اتاقمون رفتم ولی درست موقعی که میخواستم در رو باز کنم صدای سمانه رو از پشت در شنیدم که گفت:«آروم تر نرگس.درد داره.»خیلی تعجب کردم.یعنی توی اتاق چه خبر بود؟سریع رفتم و یکی از صندلی های میز آشپز خونه رو آوردم و گذاشتم پشت در و بالا رفتم و دیدم که بله.خواهر خوشکل من به پشت روی تختش نشسته و نرگس هم داشت یه کیر مصنوعی قرمز و تقریبا کلفت رو می کرد توی کون سمانه.سریع موبایلمو در آوردم و شروع کردم از پنجره ی بالای در فیلم گرفتن.اولش بدم اومد ولی بعد حشرم زد بالا.به هر مشقتی بود نرگس به کمک کردم نرم کننده ی من تونست اون کیر مصنوعی رو تا ته بکنه تو کون خواهرم.سمانه هم از شدت درد و هیجان داشت آه می کشید.نرگس بعد از این کار کم کم شروع کرد به تلمبه زدن و شاید حدود 10 دقیقه اون کیر مصنوعی که حتی از کیر من هم کلفت تر و دراز تر بود داشت توی کون خواهرم جلو و عقب می رفت.بعد هم سمانه که داشت با خودش ور میرفت ارضا شدو و نوبت نرگس شد و همون اتفاقا برای نرگس هم تکرار شد و بعد هم دوتایی با هم رفتن توی حموم داخل اتاق.منم سریع همه چیز رو مثل اولش کردم و از خونه زدم بیرون.این خیلی تحریک کننده بود که نرگس و سمانه با هم لزبین بودن و همینطور اینکه خواهرم بالاخره کونش گشاد شده بود بیشتر تحریکم می کرد.یه ساعتی تو خیابون گشت زدم و رفتم خونه و با سر و صدا در رو باز کردم و یه سلام بلند کردم و رفتم سمت اتاق.در رو باز کردم و دیدم سمانه پشت کامپیوتر نشسته بود.سلام کردم و رفتم تا لباسم رو عوض کنم.از سمانه پرسیدم:«مامان و بابا کجان سمانه؟خیلی وقته تنهایی؟»سمانه با بی حوصلگی گفت:«مامانینا امروز با شیدا اینا(خواهر بزرگم)رفتن ویلای محمود(دامادمون)توی چالوس.گفتن امشب و فردا شب نمیان.غذا هم واسه این دو روز گذاشتن.نمیخواد نگران شکمت باشی.»سرم را تکان دادم.این که امشب با سمانه ی قشنگم تنها بودم و به یاد آوردن صحنه هایی که از لز نرگس و سمانه دیده بودم،مدام تحریکم می کرد.خیلی دوست داشتم با سمانه سکس کنم و خب امشب باید هر طوری شده بود این کار رو می کردم.گذشت تا اینکه ساعت حدود 8 شب شد و من داشتم پای اینترنت عکس دانلود می کردم.سمانه هم روی تختش نشسته بود و داشت آهنگ گوش میکرد.منتظر فرصتی بودم تا اینکه توی یکی از سایتها یه عکس هات از گروه تاتو دیدم که داشتن با هم لب می گرفتن.من یه کلکسیون کامل از عکس های تاتو توی کامپیوتر داشتم و خب رفتم سراغ اونها و این رو هم بهشون اضافه کردم و بدون مقدمه برگشتم سمت سمانه و گفتم:«سمانه.این گروه تاتو رو آهنگاشو گوش می کنی؟»سمانه گفت:«اره.بدم نمیاد.مخصوصا از اون مو قرمزه خیلی خوشم میاد.»خندیدم و گفتم:«کلی عکس ازشون دارم.میخوای ببینی؟»سمانه سرش رو تکون داد و به سمت من اومد.من هم فولدر مربوط به عکس های تاتو رو باز کردم تا سمانه خودش بیاد ببینه.توی اون فولدر پر بود از عکس های سکسی خواننده های گروه تاتو توی موقعیت های مختلف و عکس های بدون سوتین اونها.خودم رو عقب کشیدم تا سمانه پشت صندلی بشینه.اون هم نشست و شروع کرد و اولین عکس در حال لب گرفتن اونا رو دید.من هم پشت سرش وایساده بودم و نگاه می کردم.بعد هم یکی یکی عکسا رو دید و به عکسای سکسیشون رسید و مطمئن بودم حشرش زده بالا چون هیچ وقت پیش نیومده بود که من حتی یه عکس نیمه سکسی به سمانه نشون بدم چه برسه به این عکسا.نوک سینه های سمانه که چون میخواست بخوابه سوتین هم نبسته بود کاملا سیخ شده بود و از زیر تی شرتش معلوم بود.مطمئن بودم الان سمانه خیلی حشری هست چون دیگه صدای نفس هاش رو هم میتونستم بشنوم.عکس ها تموم شد ولی سمانه هنوز به عکس آخری خیره شده بود و هیچ حرکتی نمی کرد.شاید منتظر بود تا من یه حرکتی بکنم.من هم کمی فکر کردم و بالاخره خیلی آروم دستم رو روی کتف های سمانه گذاشتم که به محض انجام این کار سمانه هم دستاش رو روی دستام گذاشت و صندلی رو به طرف من چرخوند و زل زد توی چشمام.میتونستم حشریت رو توی چشماش ببینم.درنگ نکردم و دستم رو زیر کمرش بردم و بقلش کردم و از روی صندلی بلندش کردم و بعد روی تخت خودم گذاشتمش.سمانه حالا چشماشو بسته بود و صورت قشنگش بیشتر منو تحریک می کرد.روش خوابیدم و لب هام رو روی لب هاش گذاشتم و شروع کردیم به خوردن لب های همدیگه.خیلی آروم دستام رو پایین بردم و تی شرتش رو در آوردم و حالا دو تا سینه ی برنزه رنگ بزرگ و باد کرده جلوی چشمام بودن.هنوز هیچ کدوم از ما هیچ حرفی نزده بود.خیلی آروم سر یکی از سینه هاش رو توی دهنم کردم که یهو سمانه یه آه حشری کننده ی بلند کشید.به کارم ادامه دادم و با اون یکی سینش هم بازی کردم.زبونم رو از چاک سینه هاش کشیدم و دور نافش چرخوندم و همین موقع با دستام شلوارش رو آروم گفتم و با شرت زیر با هم تا ته کشیدم پایین و از پاش در آوردم و حالا رون های گوشتی و برنزه ی خواهرم جلوی چشمام بود و یک کس بدون موی تنگ بین رون هاش بود.پاهاش رو باز کردم و خیلی آروم زبونم رو بین چاک کسش گذاشتم و از پایین تا بالا با فشار کشیدم که این بار سمانه یه آه بلند تر کشید که بیشتر منو حشری کرد.حالا دیگه با سر روی کسش بودم و زبونم رو تا نصفه توی کسش می کردم و در می آوردم.توی همین مدت شلوارم رو در آوردم و به حالت 69 روی سمانه نشستم و به خوردن کسش ادامه دادم و سعی کردم کیرم رو به دهنش نزدیک کنم تا اونم کیرم رو بخوره که خب اول با نوک زبونش به سر کیرم میزد که وقت با شدت بیشتری کسش رو خوردم اون هم کیرم رو تا ته کرده بود توی دهنش و داشت برام ساک میزد.چند ثانیه گذشت تا اینکه بدن سمانه به لرزه افتاد و ارضا شد و آبش روی تخت ریخت.کیرم رو از دهنش در آوردم و برگشتم و روش خوابیدم و در گوشش گفتم:«چطور بود سمانه؟»سمانه لبخندی زد و گفت:«عالی بود داداش.»چند دقیقه ای روی هم بودیم و داشتیم از هم لب می گرفتیم و سمانه دوباره حشری شده بود تا اینکه کنار گوش من گفت:«میتونم یه چیزی ازت بخوام؟»با مهربونی توی گوشش گفتم:«هر چیزی بخوای گوش می کنم عزیزم.»سمانه گفت:«میخوام امشب منو بکنی.»خندیدم و یه لب کوچیک ازش گرفتم و گفتم:«هر چی تو بخوای عشقم.برگرد گلم.»سمانه هم برگشت و کون قشنگ و خوش حالتش رو به طرف من گرفت.از روی میز توالت کرم نرم کنندم رو برداشتم و در کونش مالیدم و کیرم رو هم چرب کردم.دور سوراخ کون سمانه باز بود و اون کیر مصنوعی نرگس حسابی کار خودش رو کرده بود.خیلی آروم کیرم رو روی سوراخ کونش گذاشتم و یواش فشار دادم.سر کیرم خیلی راحت رفت تو ولی سمانه یه آه از روی حشریت کشید.با کف دستام روی کپل های کونش میزدم و کیرم رو بیشتر و بیشتر توی کونش می کردم.سوراخ کونش گشاد گشاد شده بود و کیرم تا ته کونش رفت تو.یه کم صبر کردم و شروع کردم به تلمبه زدن.سمانه هم حشریتش بالا زده بود و مدام آه و اوه می کرد و می گفت:«محکم تر منو بکن عشقم.داداش جونم منو یه جوری بکن که پاره بشم.میخوام کونم رو جر بدی.»منم به حرفش گوش می کردم و کیر نه چندان کوچیکم رو کاملا در میاوردم و با شدت میکردم تو کونش.تلمبه هام سنگین تر میشد و آه و اوه و جیغ و داد سمانه هم بلند تر میشد تا اینکه اون ارضا شد و منم چند ثانیه بعد از اون ارضا شدم و آبم رو توی کونش خالی کردم.هر دومون روی هم افتادیم و نفهمیدم چند دقیقه شد ولی یه مدتی روی هم دراز کشیده بودیم که سمانه بلند شد و گفت:«این کیرو نباید تکی ازش استفاده کنم علی.»و موبایلشو برداشت وزنگ زد به نرگس و گفت:«نرگس چیزی که میخواستیم رو امشب داریم.به مامانت بگو من امشب تنهام و بگو میخوای پیش من بخوابی.زود خودتو برسون خونمون.»بعد هم دوباره برگشت روی تخت پیش من و کنارم خوابید و لبش رو روی لبهام گذاشت و بعدش گفت:«علی.امشب باید تا صبح من و نرگس رو بکنی داداشی.»یه لب دیگه ازش گرفتم و گفتم:«باشه عزیزم.نمی ذارم بهت بد بگذره آبجی خوشکلم.»همینطوری روی تخت دراز کشیده بودیم و از هم لب می گرفتیم که ده دقیقه بعد نرگس زنگ خونمون رو زد و اومد بالا.سمانه هم لخت سریع رفت دم در و نمی دونم چیکار کردن ولی چند دقیقه ای طول کشید که تا بیان تو اتاق.منم تاق باز روی تخت خوابیده بودم که یهو سمانه و نرگس لخت وارد اتاق شدن.خواهرم سمانه با هیکل سکسی و پوست برنزه و نرگس هم با پوست سفید برفی.نرگس اول روش نمی شد توی نگاه کنه.من هم چیزی نگفتم که سمانه خطاب به نرگس گفت:«علی امشب قول داده از خجالت جفتمون در بیاد نرگس.»منم پر رو تر شدم و به سمت نرگس رفتم و جلوش وایسادم و گفتم:«خوش اومدی نرگس.»سمانه هم که از رفتار رسمی ما عصبانی شده بود گفت:«احمقا مثل اینکه حالیتون نمیشه لخت جلوی هم وایسادیم.»بعد هم نرگس رو گرفت و پرت کرد روی تخت و سریع قوطی کرم رو برداشت و مالید روی کون نرگس و با انگشتش مشغول شد و کون خودش رو گرفت سمت من.من هم رفتم روی تخت و کیرم رو که با دیدن دو تا کس کردنی و ناز لخت دوباره شق شده بود خیلی راحت تا ته کردم توی کون سمانه که دوباره آه و اوه سمانه بلند شد.نرگس هم سر و صداش بلند شده بود که سمانه ازم خواست کیرمو در بیارم و بکنم تو کون نرگس.نرگس هم که حشری شده بود گفت:«علی خواهرت بسشه.منو بکن.جرم بده!»کیرم رو از کون خواهرم در اوردم و جلو تر فتم و سر کیرم روی روی سوراخ نرگس که پشت به من نشسته بود گذاشتم و با یه فشار کوچیک کیرم تا نصفه توی کون نرگس بود.بعد هم آروم آروم کیرم تا ته رفت اون تو و شروع کردم به تلمبه زدن.کون نرگس خیلی از کون سمانه تنگ تر بود.توی همون حالت حشریت به سمانه گفتم:«چرا کون نرگس از مال تو تنگ تره عزیزم؟»که نرگس حشری خندید و گفت:«خودم قبل از تو هر روز خدمتش می رسیدم که امروز اون هم بالاخره کون من رو جر داد و حالا هم ت وداری انتقامشو میگیری.کونم رو جر بده علی!»سمانه حالا زیر نرگس نشسته بود و نرگس همزمان که به من کون میداد داشت کس سمانه رو میخورد.تو همین حال و هوا بودم که نرگس کونش رو جلو کشید و گفت:«بسه.نمیخواد کونم رو بکنی علی.کیرتو بکن تو کسم!زود باش!»سمانه با تعجب به نرگس گفت:«چی میگی؟مطمئنی؟»نرگس گفت:«اره!»سمانه هم حشری شد و گفت:«اصلا اگه میخوای پرده ی خواهر منو بزنی باید پرده ی منم بزنی.منم میخوام بهت کس بدم داداشی.»من که از حرف های این دو تا دختر تعجب کرده بودم حاج و واج بهشون نگاه میکردم.نرگش روی سمانه خوابید و هر دوشون شکمشون رو روی هم گذاشتن و کسشون رو سمت من گرفتن.من که حشرم بی نهایت بالا زده بود گفتم:«کدومتون میخواد اول زن من شه؟اول کس کی رو باید جر بدم؟»سمانه گفت:«اول کس من رو پاره کن عشقم.»من هم به سمت سوراخ پایینی که کس سمانه بود رفتم و آروم کیرم رو جلوی کسش گذاشتم.سمانه با دستش کیرم رو به داخل کسش هدایت کردم.احساس خوبی داشتم و کیرم حالا توی کس تنگ خواهرم بود.یه کم که کیرم داخل شد سمانه گفت:«پردم همینجاست عشقم.زود باش جرش بده.من حاضرم.»و شروع کرد به خوردن لب های نرگس.من هم منتظر نموندم و توی یه لحظه کیرم رو جلو بردم و سمانه یه جیغ بنفش کشید و آروم شد.چند ثانیه کیرم رو همونطوری تا ته توی کس سمانه نگه داشتم و به محض اینکه کیرم رو یه کم عقب کشیدم خون کس سمانه از پایین کسش جاری شد.من هم منتظر نموندم و شروع کردم به تلمبه زدن و حالا سمانه از روی حشریت به جای آه جیغ می کشید.سریع کیرم رو در اوردم و جلوی کس نرگش گرفتم.نرگس هم کیرم رو یه کم جلو برد و با یه حرکت دیگه پرده ی نرگس هم پاره شد و خون های کسشون جاری شده بود و کیر من هم خونی خونی بود.من که آبم داشت میومد کیرم رو یه بار توی کس خواهرم و یه بار توی کس نرگس می کردم و هر دوی اونها داشتند از شدت لذت جیغ می کشیدن و آه و اوه می کردن و ازم میخواستن که بیشتر فشار بدم.من هم چند دقیقه به کارم ادامه دادم تا اینکه آبم اومد و آبم رو پاشیدم روی کمر نرگس که روی سمانه خوابیده بود و اونها هم ارضا شده بودن.هر سه تا مون از خستگی روی تخت من کنار هم افتاده بودیم و آه می کشیدیم.سمانه میگفت:«کسم میسوزه.وای خیلی میسوزه»و نرگس هم حرف های مشابهی می زد و من هم نمیدونستم که چه اتفاقی افتاده و گیچ و منگ بودم.تا صبح ما سه نفر با هم سکس می کردیم و و من چهار با دیگه هم ارضا شدم که بار آخر واقعا بیهوش شدم و صبح ساعت 12 به هوش اومدم.

ما سه نفر مدت زیادی هر هفته با هم سکس داشتیم تا اینکه نرگس پردش رو دوخت و دیگه کس نداد و فقط از کون بهم میداد ولی سمانه تقریبا یه شب در میون ازم میخواد که بکنمش و منم نمی تونم به سینه ی خوشکل ترین و خوش هیکل ترین خواهر دنیا دست رد بزنم.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#16 | Posted: 25 Sep 2010 08:15

سکس با مامانم

اسم من کامرانه پدرم ارتشی بود و در مهران خدمت میکرد. برادر بزرگم محصل بود و سرش تو کتاب ودرس مدرسه بود و برادر کوچیکه منم کلاس چهارم ابتدایی بود. منم حدودا چهارده سالم بود یه روز که داداش بزرگم رفته بود مدرسه داداش کوچیکه منم رفته بود دبستان. من مونده بودمو مامانموخواهر کوچیکم.

یادمه خواهرم یه یکی دوماهه بود که من تو این فکر بودم که بچه از کون مادر در میاد یا نه. خیلی دراین مورد فکر میکردم خلاصه سردر نمی اوردمو بی خیال میشدم. یه روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مامانم خوابیده (به من نخندید اون موقع بچه های تو سن من کمتر به این چیزا فکر میکردن )مخصوصا تو خونه ما من کلا از اول منحرف بودم خلاصه داشتم میگفتم تازه از خواب بیدار شده بودم که چشمم به کون قنبل شده مامانم افتاد یواش یواش رفتم جلو اروم چسبوندم به مامانم. حس عجیبی داشتم نمیدونستم باید چکار کنم خلاصه فشارو بیشتر کردم دیدم واقعا ازدستم خارجه. آخر ترسیدم که مامانم بیدار بشه. رفتم دستشویی که وضع کیرمو ببینم.

خلاصه وقتی از دستشویی اومدم حس کردم کیرم داره درد میگیره ویواش یواش دردش شدید شد و دیگه طاقتم تموم شد یواش یواش شروع کردم به ناله کردن که مامانم بیدار شد و گفت چی شده؟ من هم گفتم اونجام درد میکنه به خودم میپیچیدم. خلاصه گفت ببینم چی شده یه ذره خندش گرفته بود. خلاصه گفت اروم باش تا ببینم یواش یواش شلوارو شورت منو کشید پایینو دید کیرم رنگش شده قرمز و سیخ رفته بود هوا. گفت بچه من با این چه کار کنم؟ شروع کرد به فشار اوردن کیرم که من فریادم رفت آسمون. دید اینجوری نمیشه اروم اروم شروع کرد به دلداری دادن منو گفت خوب میشه گریه نکن! منم امیدوار شدم میخواستم اعتراف کنم که چه غلطی کردم که دیدم رفت از آشپزخانه کرم افسون آورد و شروع کرد به مالیدن کیر اینجانب. گفتم چیکار میکنی؟ گفت خفه شو تو بالا سرتو نگاه کنو حرف نزن به منم نگاه نکن!

منم اروم شدمو بالا سرمو نگاه میکردمو بعضی وقتا زیرزیرکی مامانمو نگاه میکردم خلاصه کرمو مالید رو کیرمو شروع کرد مالیدن. مالیدومالید دید من اروم شدمو چشامو بستم. صدام کرد فکر کرد ازحال رفتم منم جوابشو دادمو گفت بد که نمیگذره؟ منم ازخجالت هیچی نگفتم. گفت دیگه درد نمیکنه؟ منم حس کردم دردش بهترشده گفتم دردش کم شده اونم گفت پس شلوارتو بکش بالا. منم تازه داشتم حال میکردم گفتم اخه ..یه ذره دیگه بمال. گفت دیگه بسه پرو میشی هر روز کارت میشه. این خلاصه شلوارمو دادم بالا و رفتم پیش مامانم دراز کشیدم. ازش در مورد درد کیرم سوال کردم وگفت بعدها خودت میفهمی. منم شروع کردم از رو لباس باسینه مامانم بازی کردن. البته چیزی نمیفهمیدم.

خلاصه همین جور که باهم حرف میزدیم ازش خواستم به من ممه بده که با خنده گفت خاک تو سرت زشته بزرگ شدی! دید من اصرار میکنم یکی از سینهاشو دراورد و گفت بیا به تو تو بچگی شیر ندادم بیا بخور ولی چشاتو ببند منم ازرو ناچاری چشامو بستمو شروع کردم به خوردن. همین که داشتم سینههاشو میخوردم دوباره کیرم شروع کرد به راست شدن منم تو اون لحظه یه فکری به سرم زدو یواش یواش خودمو چسبوندم بهش. اروم اروم خودمو مالیدم بهش. دیدم چیزی نمیگه بعد بهم گفت دوباره درد میگیرها! بهش گفتم برام میمالی اول مخالفت کرد ولی دید دیگه چاره نداره گفت خیلی خوب شلوارتو بکش پایین منم کشیدمو اروم اروم کیرمو مالید. منم دستمو گذاشتم رو پهلو مامانمو یواش پیراهن یکسره مامانمو کشیدم بالا وفکر میکردم نمیفهمه درصورتیکه کاملا حواسش به من بود ولی چیزی نمیگفت خلاصه اینقدر کشیدم بالا که دستم یهدفعه خورد به شورتش حس کردم خودشو کشید به سمت منو کیرمو گذاشت لای پاهاش.

بعد از یه مدت گفت بلند شو که من فکر کردم بازم میخواد ضدحال بزنه اعصابم داشت خورد میشد. یه لحظه تصمیم گرفتم که بپرم روشو حسابی بکنمش که دیدم به پشت خوابیدوگفت بیا روم منم کلی حال کردمو رفتم روش بعد از یه مدت سرکیرم میخورد به شورتشو اعصابمو خورد میکرد بهش گفتم اونم چون شاید حشری شده بودشرتشو تا زانو کشید پایینو منم شروع کردم بالا پایین کردن همینجور که بالاپایین میکردم یه دفعه سر کیرم رفت تویه جای گرمو تنگ یکدفعه خودشو جمع کردو گفت بکش بیرون پدرسگ! منم چون از هیچ جا خبر نداشتمو نمیدونستم اصلا چی شده ترسیدمو ازجام پریدم گفتم چی شد؟! گفت فقط بزار لای پام. منم گذاشتم لای پاهاشو شروع کردم به تلمبه زدن خلاصه بعد از چند دقیقه حس کردم تمام ماهیچه هام دارن منفجر میشن گفتم مامان چرا دارم اینجوری میشم دیگه منتظرجوابش نشدم خودمو گم کرده بودم که این چیه از سر کیرم با فشار داره میزنه بیرون که بیحال شدمو افتادم رومامانم وقتی به حال اومدم دیدم داره منو صدا میزنه و یه لیوان شربت که بوی بیشتر گلاب میداد بهم خوروند و بعد گفت چطوری دیگه اونجات درد نمیکنه؟ منم تازه سرحال شده بودم وگفتم نه ولی اون چی بود ازم ریخت روت اونم با خنده گفت بعدا خودت میفهمی این تنها سکسی بود که با مادرم داشتم و دیگه تکرار نشد امیدوارم از خاطره من خوشتون اومده باشه ممنون

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#17 | Posted: 25 Sep 2010 08:15

باسن خاله ام

سلام من از بچگی دوس داشتم خالمو بکنم. هروقت میشد تو حموم لباس عوض کردن دید میزدم هر وقتم میتونستم میچسبیدم بهش معمولا از عقب. تو اشپزخونه موقع ظرف جمع کردن هرطور شده خودمو به کون خالم میرسوندم میچسبیدم بهش..
تا اینکه یه اتفاقی افتاد من مجبور شدم چند روز در ماه برم خونه خالم چون شوهرش مجبور بود بره شهر دیگه من برای اینکه تنها نباشن میرفتم اونجا.
خالم تشک منو همیشه مینداخت کنار خودش 2 تا بچشو اونورش. شبای اول جرات نمیکردم برم سمتش ولی کم کم نصف شبا پتو رو میدادم کنار. 2 ساعتی با کونش ور میرفتم. کیرمم میچسبوندم بهش آروم آروم .اگه نمیترسیدم فشارم میدادم خلاصه از روی لباس قشنگ میکردم خیلی هم حال میداد آبم قشنگ بعد از 2ساعت ور رفتن میومد.
تا اینکه 2 ماهی گذشت یک شب دوباره خواستم برناممو پیاده کنم وسط کردنم خالم یهو گفت بسه دیگه فکر میکنی من نمیفهمم.
من مردم و زنده شدم. از ترس سرمو کردم زیر پتو حرفم نزدم. 1ساعتی گذشت.
بعد خودش اومد پتورو از روم کشید بوسم کرد گفت اشکال نداره من تورو خیلی دوس دارم برا همین گفتم تو بیای کنارم.
منم پریدم تو بغلش گفتم خاله میتونم بازم....؟؟؟؟
گفت کم کم بدون صدا بچه ها بیدار نشن.من انگار خواب بودم داشتم دیوونه میشدم چسبیدم بهش از عقب 2تامون با پهلو خوابیدیم.
همینجوری سینهاشو میمالوندم بعداز 1ساعتی گفتم خاله در بیارم گفت فقط ساکت!
منم آروم آروم شلوارشو دراووردم شلوار خودمم دراوردم خودش تاپشم دراورد منم تیشرتمو. وقتی گرفتمش تو بغلم انگار سکته کردم داشتم دیوونه میشدم از لذت.....
کم کم شورتشو دراورد و از خودمم درآوردم تف زدم به کیرم گذاشتم لاپاهاش.
بعد از 5دقیقه ای گفت بکن تو خالم. منم پا شدم کرم اووردم کردم تو شروع کردم تلمبه زدن یهو متوجه شدیم صدای چلپ چلپ کردن من روی کون خالم خونرو ورداشتا ...بعد خالم گفت پاشو بری توی اتاق. رفتیم اونجا دیگه دیدم حیف از جلو نکنم .
پاهاشو باز کردم از کس شروع کردم به کردن که آبم اومد ریختم توش. نیم ساعتی روهم بودیم کیرم دوباره راست شد همونجا دوباره شروع کردم به کردن. خالمم دیگه مشکلی نداشت گفت تو که کردی هرچه قد میخوای بکن. اونجام هم از کس کردم هم از کون خوابیده ووایستاده....
از اون به بعد اون شبایی که قرار ه اونجا برم 3 یا 4 بار با خالم سکس خفنی میکنیم....بهترین اوقات زندگیمه اون شبا.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#18 | Posted: 25 Sep 2010 08:19

بالاخره خاله جون رو کردیم!

له ام نزدیک به 35 سال سنشه ولی تا حالا ازدواج نکرده .خاله منو خیلی دوست داشت و همیشه تا منو میدید میبوسید. منم خیلی دوستش داشتم ولی از سن 18 سالگی به بعد دوست داشتم بکنمش, خلاصه تا حالا که موقعیت پیش نیومده بود هر دفعه که می خواستم یکجورایی سر صحبت رو باهاش باز کنم یک فضول تو خونه بود تا اینکه خاله که خیلی وقت بود کار می کرد تونست خونه بخره من که خیلی خوشحال شدم به خودم گفتم جوون حالا دیگه مکانش هم جور شد. به هوای کمک کردن وسایل و از این کس شعرها رفتم خونشون و کلی کمک کردم کس کش چقدر لوازم داشت وقتی اسباب کشی تموم شد رفتم روی کاناپه نشستم به خودم گفتم بابک کس خل این همه کون خودتو پاره کردی برای هیچی خاک تو کونت تو همین فکرا بودم , دیدم با یک لیوان شربت با سینی داره می یاد گفت خیلی زحمت کشیدی بابک جان دستت درد نکنه منم گفتم خواهش میکنم خاله جان من که کاری نکردم لیوانمو که تموم کردم اومد لیوانو برداشت با یک حرکت آروم قری به کون تپلش داد و برگشت . تاپشو کرده بود تو شلوار لی تنگش از پشت عجب هیکلی داشت کیرم یکم حال اومد تو دلم گفتم کی میشه ما این خاله جونو بکنیم"کونشو بگیرم چنگ بزنم و یک ضرب بکنم توش..." تو همین فکرا بودم دیدم دایی ام کلید رو انداخت و وارد آپارتمان شد گفتم کیرم دهنش اینم کلید داره خلاصه اون روز گذشت ما هم کیرمون به همون حالت افسرده قبل برگشت.
روزها با خودم کلنجار میرفتم "بکنم نکنم" بالاخره تصمیم خودمو گرفتم باید بکنمش"تا کی براش جلق بزنم هر چی پیش اومد بادا باد اونم بالا خره جوونه کیر میخواد شوهرم که تو این دوره زمونه گیر نمیاد اونم بخواد با خاله ما که کم کم داره پیر میشه ازدواج کنه به هر حال اونم سکس دوست داره پس باید بکنمش!
زنگ زدم بهش بعد کلی چاق سلامتی و حال و احوال بهش گفتم خاله اون روز تو کامپیوترت فیلم اسپارتاکوس را دیدم داری میشه بیام خونتون اونو بریزم تو فلش مموریم برای خودم داشته باشم. اونم گفت باشه بیا اتفاقا کامپیوترم یکم دچار مشکل شده باهات کار دارم منم گفتم چشم حتما می یام فقط ساعت 5 خونه هستید گفت آره پس می آی دیگه گفتم آره می یام .ساعت5 رفتم زنگ آپارتمان رو زدم دیدم درو باز کرد یک تاپ مشکی ساده پوشیده و یک شلوارکم پاشه قبل از این , اینطوری ندیده بودمش تعجب کردم بعد کلی حال و احوال رفتم پشت کامپیوتر نشستم کامپیوتر در اتاقی گرفته بود که دراور وجود داشت.
خاله گفت من میرم حموم اگه چیزی خواستی برو از یخچال بردار گفتم ممنون خاله جان حتما. کلی کامپیوتر شو فضولی کردم دگمه سرچ رو زدم ببینم عکی مکس چی تو کامپوترش داره دیدم کلی عکس هیدن تو کامپیوترش داره خوشحال شدم گفتم جوون عکس سکسی به طور اتفاقی یکیشو کلیک کردم , عکس خودمو دیدم که داشتم یه زنو میکردم خیلی جا خوردم بقیه رو کلیک کردم عکس خودمو دیدم که مونتاژ شده و در حالتهای مختلف دارم یک زنو میکنم جلوتر رفتم دیدم بعله عکس خودشم مونتاژ کرده که مثلا من دارم میکنمش گفتم جوون خوب مچش رو گرفتم پس امروز خاله هرو میکنم. کس کش زودتر میگفتی میکردمت. یکدفعه صدای خاله اومد که تو حموم بود گفت بابک جان اون لیف منو می یاری تو کشو دومی یه بلند گفتم تو کشو باشه باشه اووردمش. سریع رفتم سراغ کشو دومی دیدم جوون کلی کرست و شورت و...تو کشوش هست سینه بند قرمز شو برداشتم و از روی شلوار به کیرم مالوندم بعد سریع لیفو برداشتم رفتم دم در حموم در زدم گفتم خاله جان لیفتونو اووردم لای در رو باز کرد دستشو اورد بیرون آئینه قدی رو, روبروی در گذاشته بودن , دیدم بعله عکسش تو آئینه افتاده یک لحظه رفتم تو کماء , خاله گفت چرا لیف رو نمیدی تازه به خودم اومدم همین طور که چشمم تو آئینه بود با دستپاچگی گفتم ببخشید حوله از دستم افتاده بود لبخندی زد گفت دستت درد نکنه بابک جوون درم بست. تا حالا به هم نگفته بود بابک جوون منم کلی ذوق کردم کلی لحظه شماری کردم تا بیاد بیرون بالاخره دیدم با یک حوله که به خودش پیچیده بود اومد بیرون گفتم عافیت باشه گفت مرسی عزیزم گفتم برم چایی براتون بریزم گفت نمی خواد خودم بریزم رفت سمت دراور و خم شد لباساشو بر داره حوله اومد بالا و تموم رون مونش معلوم شد باز کیرم به احترام بزرگتر بلند شد.
گفت بابک جون رو تو بکن اون ور تا من لباسامو بپوشم گفتم باشه سریع رفتم تو درایوی که عکسها بود یکی شو کلیک کردم سریع برگشتم گفتم خاله این یارو چقدر شبیه منه, دیدم شورتشو داره میکشه بالا تا برگشتم بلند گفت هئ........ سریع شورتشو کشید بالا و دستشو گذاشت رو سینه هاش دیدم هنوز شوکه است تا خواست چیزی بگه سریع رفتم روبروش دستی رو موهاش کشیدم و دست چپموبردم سمت کمرش. گفت بابک خیلی بی تربیتی این چه کاری بود کردی همین طور که حرف میزد موهای سرشو نوازش میکردم, سریعبا دست چپم هلش دادم سمت خودم و ازش یه لب گرفتم همین طور که چشمامو ریز کرده بودم گفتم دوستت دارم عزیزم دستشو اوورد بالا منو از خودش دور کنه من 2 دستی اونو محکم گرفتم یه لب دیگه ازش گرفتم و همون موقع دستمو بردم سمت کونش و کونشو با دستام فشار دادم صورتشو از صورتم برداشت و با اضطراب گفت بابک این کارو نکن گفتم عزیزم چرا می ترسی؟ هم تو منو دوست داری هم من تو رو پس بیا کسی متوجهه نمیشه بیا عزیزم بیا میخوام بکنمت! گفت آخه , خیلی آهسته و سکسی گفتم آخه نداره عزیزم بیا .
سریع لباشو گرفتم به بوسیدن کم کم رفتم سمت گردنش هی میبوسیدم دیدم کم کم داره رام بغلش کردم بردم رو تخت خوابوندمش همین طور که رو کسش نشسته بودم سریع پیراهنمو در آوردم با یک حالت التماسانه گفت بابک جوون نه. گفتم جوون لاپات بادمجوون عزیزم بعد سریع رفتم روش شروع کردم به خوردن لباش بعد کلی لب گرفتن گردنشو بوسیدم رفتم پائین رسیدم به پستوناش عجب پستونای درشت و توپی داشت شروع کردم به گاز زدن و خوردن ممه هاش مخصوصا نوکشو بعد همین طور اومدم پائین دماغمو کردم تو نافش ,بعد با نوک زبونم یکم با نافش بازی کردم همین طور با نوک زبون اومدم پائین تا شورتش, آروم دستامو بردم پهلوش و با نوک انگشتام شورتشو گرفتم و آروم شرتشو در آوردم . دیدم همین طور داره منو نگاه میکنه رضایتو تو چشاش می دیدم شروع کردم به خوردن کسش عجب کسی داشت بدون یک ذره مو خیلی خوشمزه بود کف دستمو گذاشتم رو کسش و با انگشتام یکم با هاش بازی کردم به همین شکل اومدم بالا روش , لبمو گذاشتم رو لبش و آروم شلوار خودمو باز کردم و کیرمو به حالت درازی گذاشتم زیر شکمش (قسمت پشمینه!) کله ام رو اووردم بالا لباش حسابی خیس شده بود گفتم عزیزم پاهات رو به هم بچسبون تا من کیرم رو بذارم لاپات گفت عزیزم خوب بکن تو کسم یک بشگون از نوک سینه سمت راستش گرفتم بعد کله ام رو اووردم پائین و لبش رو دوباره بوسیدم کله ام رو بردم سمت راست, کنار گوشش گذاشتم به طوری که حرف میزنم گرمای دهنم به گوشش بخوره گفتم باشه عزیزم و همین طور که خوابیده بودم کیرمو کردم تو کسش یک جیغ خفیف کشید فهمیدم پرده اش رو پاره کردم من که زیاد نفهمیدم کیرم رو از کسش در اووردم بیرون نگاه کردم دیدم یکی دو قطره خون رو کسش هست دوباره کیرمو بردم توش آروم شروع کردم به تلمبه زدن کم کم دیدم داره آه آه هش بلند میشه گغتم جوون تلمبه زدن رو سریع تر ادامه دادم و همین طور که دستم رو سینه هاش بود یکم فشارش دادم. گفتم عزیزم برگرد هنوز تو همون حس وحال بود با حالت خماری گفت هان گفتم برگرد میخوام از پشت بکنمت برگشت کون قلمبه اش رو کرد سمتم عجب کونی جوون کیرم رو بردم تو کسش حالا تلمبه نزن کی بزن! بعد انگشت کوچیکم رو بردم تو سوراخش همین طور که داشتم میکردمش یکم با سوراخش بازی می کردم بعد انگشتمو در اووردم و انگشت سبابه رو کردم تو سوراخ کونش . همین طور که داشتم تلمبه میزدم انگشتمو تو کونش بازی می دادم آه آه هش بلند تر میشد انگشتمو از سوراخش اووردم بیرون و جفت دستامو گذاشتم رو قلمبه های کونش شروع کردم به مالش , یک دفعه محکم میگرفتمش بعد ول میکردم گفتم خوشت می یاد آه آه حرف نمی زد بعد چند دقیقه دیدم ولو شده رو تخت فقط کونش بالاست خیلی حشری شدم به تلمبه زدن سریعتر ادامه دادم .
یادم افتاد که خاله اصلا کیرمو ساک نزده کیرمو در اووردم همین طور که با دست راستم کیرمو گرفته بودم بهش گفتم کیرمو ساک بزن گفت هان؟! گفتم این همه بهت حال دادم کیرمو ساک بزن بلند شد چهار زانو نشست و کیرمو گرفت تو دستش یکم عقب جلو کرد بعد برد تو دهنش کس کش عجب ساک زن حرفه ای بود کیر و تا ته می کرد تو حلقش دیگه کیرم طاقتش تاب شده بود گفتم از دهنت در بیار جلق بزن یکم که با دستش عقب جلو برد پاشید بیرون ریخت تو سر و صورتش برای این که بدش نیاد ضد حال نزنه سریع گفتم برای جوش خوبه بمال به صورتت اونم همین طور به سر و صورت و سینه هاش می مالید بعد دوباره کیرمو ساک زد تا ته مونده های آب کیر بیاد بیرون و حسابی خوردش.
در همین وضع بغلش کردم و رو تخت کنار هم دراز کشیدم گفتم چطور بود خوشت اومد خنده ای کرد و با 4 انگشتش یک ضربه ی کوچک به بازوم زد گفت بیشعور برگشتم یه لب ازش گرفتم بعد یک کم استراحت رفتیم با هم حموم و همدیگر رو شستیم یکم با هم بازی کردیم اومدیم بیرون . من رفتم لباسامو پوشیدم خواستم برم کفشامو بپوشم خاله گفت فیلم رو تو فلش ریختی , گفتم فیلم! فیلم زیاد مهم نیست لبخندی زد گفت بیشعور گفتم قربونت برم عزیزم دوباره یه لب ازش گرفتم . گفتم تا بعد بای

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#19 | Posted: 25 Sep 2010 09:31

حمام

توی حموم بودم. در حموم باز بود. کسی خونه نبود. دوست داشتم خودمو تو آئينه گنده حموم نگاه کنم. از ديدن خودم با شامپو و کف صابون لذت می بردم. ياد عکسای توی مجله ها عکسای تبليغات شامپو و صابون و . می افتادم. تو عالم خودم ادای اونا را در مياوردم. پاهامو با ناز و عشوه رو لبه حموم می گذاشتم و ليف می کشيدم. برای خودم ماچ می فرستادم. يک جور تفريح بود برام. وقتی تنها باشی تفريحات عجيب غريب داری. يک دنيای مجازی داری که از بودن توش لذت می بری. بعضی وقتا هم با دنيای واقعی قاطی می شه و نمی فهمی کدوم واقعيه و کدوم مجازي. وقتی ازش ميافتی بيرون تا مدتها اعصاب ناراحته. تا باز خودتو با زور بچپونی توش.
به هر حال در حموم را باز گذاشته بودم تا آئينه بخار نکنه. تنم را صابون زده بودم. صابون روی پوستم می لرزيد. از بازی کف صابونا رو بدنم کيف می کردم. از بوی صابون که با بوی آب قاطی می شد. پرده حموم هم باز بود. به همون دليل قبلی. يعنی می خواستم خودمو تماشا کنم و يک دليل ديگه هم داشت. از اينکه پرده خيس حموم به تنم بخوره بدم مياد. صابونو کشيدم تا روی گردنم. عين تبليغا. دستامو گذاشتم روی سينه هام. خودمو تو آئينه نگاه کردم. به خودم خنديدم. دوش باز بود. موهام خيس بود. مشکی و براق. زير آب صاف صاف. انگار نه انگار که چقدر فر داره و هر روز با زحمت صاف می شه! موهامو شامپو زدم. با لذت دستمو می بردم تو موهام. پر کف بودم. تو آئينه نگاه کردم. شامپو رفت تو چشمم. چشمامو بستم و رفتم کامل زير دوش. آب از دوش که بيرون مياد مثل سوزن نرم می ره تو پوست. پوست دون دون ميشه. سر پستانها می زنه بيرون. بعد قطره های آب رو آدم می لرزن و پائين می رن. انگار با پوست عشق بازی می کنن. انگار می خندن. توی همين فکرا بودم. ديگه رو پوستم دست نمی کشيدم. فقط زير آب بودم. دلم نمی خواست بيام بيرون. چيزی پوستمو می سوزوند. برگشتم. برادر بزرگم ايستاده بود و نگاهم می کرد. ساکت و شايد مبهوت. منم ايستادم نگاهش کردم. نمی دونستم واقعيته يا هنوز تو دنيای خودمم. اونقدر برام قاطی بود که حتی سعی نکردم بدنم را بپوشونم. تازه فکر کنم با لبخند هم بهش نگاه می کردم. لخت شد. کاملا! اومد توی وان بغلم کرد. بدنش داغ بود. تماس بدنش با بدنم بک آرامش خاص بهم می داد. انگار خسته باشی و روی تخت راحت بخوابی. سرمو گذاشتم روی شونه اش. بدنم کاملا با بدنش مماس بود. دوش هنوز باز بود. دقيقا بينمون می ريخت. شروع کرد منو نوازش کردن. گوشامو . گردنمو و بعد موهامو. من آروم تو بغلش بودم. شروع کرد بوسيدن گردنم. روی لاله های گوشم مکث کرد. صورتمو گرفت تو دستاش. آب از صورتم می چکيد. چشمامو بوسيد. گونه هامو. زير گردنمو. هنوز در دنيای خودم بودم. سکس برادرمو بارها ديده بودم. وحشی بود. خوب پس نمی تونه برادرم باشه. چقدر آرومه! چقدر آرامش بخشه. دستشو روی پشتم می کشيد. پائين به بالا. از روی باسن تا گردن. تمام خسته گيها از پشتم در ميومد. سرمو به طرف صورتش می کشيدم. خوب قدش از من خيلی بلند تر بود. نگاهش نمی کردم. منو کشيد عقب. بوسه ها را از گردن شروع کرد. حالا سينه ها. پستانهامو تو دست گرفته بود. آروم می بوسيد. غرق بوسه بودم. غرق لذت. دلم می خواست ساعت وايسه. پائين تر. روی کسم مکث کرد. فقط روشو بوسيد. بعد بالا اومد. من فقط گردنشو بوسيدم. منو مجدد بغل کرد. تماس بدنم؛ بدنش؛ آب. خودمو بهش می ماليدم. باز باسنمو می ماليد. و باز پشتمو دست می کشيد. آروم منو چسبوند به ديواره حمام. ديوار يخ بود. پاهامو برد بالا. پاهامو حلقه کردم دور کمرش. کمی ترسيدم. اگه ليز می خورد. دستامو محکم گرفتم دور گردنش. منو جابه جا کرد. حالا تکيه اش به لبه حمام بود. آروم کيرشو به من می ماليد. غرق لذت؛ شهوت بودم. چشمام بسته بود. سر کيرشو آرام فشار داد تو. چشمامو باز کردم. خودمو تو آئينه می ديدم و پشت اونو. برادرم بود هر چند هم خون نبوديم ولی برادرم بود. اونهم برادر اولم! عقب زدمش. حرکت تندی بود. تلو تلو خورد. نگاهم کرد. دو تائی از دنيای مجازی بيرون پريده بوديم. هنوز دوش باز بود. از حمام با عجله بيرون رفت. منم آب را بستم و با حوله اومدم بيرون. تو اتاقم: روی تختم نشستم؛ حالت تهوع داشتم. عروسکمو بقل کردم و زل زدم به ديوار. ده دقيقه بعد. صدای در خونه را شنيدم. رفته بود. تا کی نشسته بودم رو تخت نمی دونم. صدای تيک تيک ساعت توی مغزم می رفت. همه جا تاريک بود. ظلمات! هنوز به ديوار خيره بودم. انگار منتظر بودم چيزی از ديوار بياد بيرون. با ديدن سايه ای که در اتاقمو باز کرد. شروع کردم جيغ زدن. اونيکی برادرم بود. دويد و بغلم کرد. منم منم! جيغا شد های های گريه!!!!

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     

#20 | Posted: 25 Sep 2010 09:32

خاطره از رضا

سال اول دبيرستان بودم كه بعد از ظهر اومدم خونه. يك جفت كفش غريبه دم در بود آروم درو باز كردم رفتم تو ، صداي پسر عمه ام و جيغ مامانم رو شنيدم.. آروم رفتم تو تراس و از اونجا رفتم پشت شيشه اتاق مامانم از چيزي كه ديدم شوكه شدم صحنه اي ديدم كه انتظارشو نداشتم . باور نمي كردم.
مامانم لخت خوابيده بود رو تخت و پسر عمه ام با انگشت ميكرد تو كسش. بعد از يه مدت مامانم گفت آيدين دو تايي و آيدين با دو انگشت كرد تو كس مامانم ، بعدش مامانم گفت سه تايي و 4 تايي ... و اين در حالي بود كه نفس نفس ميزد.در همين حين ديدم آيدين شلوارشو كشيد پايين و كيرشو گرفت جلوي دهن مامانم و گفت مينا بخورش. مامانم گفت دوست ندارم و آيدين به زور كرد تو دهنش ولي بعد از يه مدت خود مامانم با ولع داشت ميخورد.
نمي دونستم بايد چيكار كنم با ناباوري نشستم رو زمين و زدم تو سرم. بعد از خونه زدم بيرون.
شب برگشتم ديدم مامانم سرحال ميگه سلام كجا بودي چرا دير كردي؟ تو چشاش نگاه كردم و چيزي نگفتم رفتم تو اتاق و بروم نياوردم. آخه چي ميتونستم بگم.
جمعه ي همون هفته قرار بود عمه ام بياد خونمون. معمولا وقتي مهمون داريم مامانم زياد به خودش نمي رسه . ولي اون روز صبح رفت حموم وقتي اومد رفت تو اتاقش. از اتاقش كه اومد بيرون هاج و واج مونده بودم اين چه لباسيه ، ايجوري كه همه ي بدنش معلوم بود. يه دامن قرمز تنگ كوتاه با يه چاك تا دم سوراخ كونش. يه پيراهن آستين كوتاه بدون كرست كه سر سينه هاش افتاده بود بيرون بدون جوراب با يه خلوار آرايش. گفتم مامان ميخواي بري عروسي گفت بده آدم به خودش برسه؟
بعد از ظهر بود عمه ام اينا اومدن بعد از 2 ، 3 ساعت ما رفتيم تو اتاقم ، بابام با عمه ام داشتن tvميديدن حواسشون نبود كلي سرگرم بودن.تو اين اوضا مامانم صدام كرد و گفت مياي اينو تو انباري به من بدي؟ يكدفه آيدين گفت بزار بازيشو كنه چي ميخواي؟ من ميدم. و با مامانم رفتن تو انباري اينو بگم كه انباري ما بيرون ساختمانه
من كنجكاو شدم آروم رفتم دنبالشون كه ديدم مامانم خم شده رو گوني برنج و آيدين از پشت كرده تو كسش ، مامانم شورت هم پاش نبود. تا اينو ديدم رفتم عقب طوري كه انگاري تازه اومدم از بيرون داد زدم مامان چيزي ميخواستي و آروم رفتم تا رفتم تو خودشونو جمع و جور كردن.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
صفحه  صفحه 2 از 77:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  73  74  75  76  77  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.