| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 3 از 77:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  73  74  75  76  77  پسین »  
#21 | Posted: 25 Sep 2010 09:41

سكس مهران با مامانش

من مهران هستم و 19 سالمه يه مامان دارم كه اسمش رويا و 39 سالشه من تنها بچه خانواده هستم. پدرم هم مامور بازرسي يه شركته و هميشه تو مسافرت.
حالا بريم سر اصل ماجرا. مامان من با من خيلي راحت بود و خيلي هم به من محبت داشت. منظور از اينكه راحت بود اینه که وقتهايي كه بابام نبودش جلوي من با دامن كوتاه -شلوارك تنگ - تاپ و خلاصه لباسهايي ميگشت كه لختي توشون داشت و اين باعث ميشد من خيلي حشري بشم. خلاصه اينكه چند وقت بود كه بد جوري تو كف مامانم بودم. مخصوصا تو كف كونش. يه بار هم كه داشت ميرفت حموم از بالاي در رخت كن حموم ديدش زدم. چه بدني داشت. يه بدن سفيد و گوشتي. وقتي كه دولا شد شورتش رو در بياره قمبل كونش كامل معلوم شد. اون موقع يه شورت سفيد پاش بود با يه كرست قرمز كه جلوش توري بود. اين ماجرا گذشت و يكي از شبهايي كه ما خونه تنها بوديم تصميم گرفتم حداقل هم كه شده از روي دامن به كونش بچسبم. شب كه مامانم رفت تو اتاقش بخوابه بيدار موندم تا اينكه ساعت تقريبا 2 نصفه شب شد. دل رو زدم به دريا و رفتم. البته قبلش پاي كامپيوترم 2تا فيلم سوپر ديدم تا حسابي حشري شدم. خلاصه هيچي رفتم آروم در اتاق رو باز كردم اول از لاي در نگاه كردم بيدار نباشه. نه خواب خواب بود. رفتم تو يه دامن پاش بود كه تقريبا تا زانوهاش ميشد و يه پيرهن آستين حلقه اي هم تنش و چون هوا گرم بود روشو نكشيده بود. به پهلو خوابيده بود و كونش قمبل خاصي داشت كه به طرف من بود. رفتم جلو اول دستمو زدم به كونش. خيلي نرم بود. همينجوري نزديك يك دقيقه دستم رو كونش بود اما راضي نشدم. آروم رفتم رو تخت و دامنشو زدم بالا. يهو تكون خورد و برگشت و رو شكم خوابيد. منم قلبم تند تند ميزد. خيال كردم بيدار شد. برگشت رو شكم. حالا من راحت تر دامنشو زدم بالا. وقتي دامنو زدم بالا چيزي ديدم كه داشتم ديوونه ميشدم. يه كون سفيد و گوشتي. اونقدر كونش گنده و گوشتي بود كه شورتش جمع شده بود لاي كونش و لپاي كونش بيرون بود. ديگه گفتم هرچي ميخواد بشه بشه. دستمو گذاشتم رو لپاش و آروم حركت دادم. بعد آروم بردم لاي پاهاش كه دوباره مامانم چرخ زد و به حالت اول خوابيد. من بعدا فهميدم مامانم از قصد اينكارو كرده. منم از اين موقعيت استفاده كردم و كيرمو درآوردم و گذاشتم لاي پاي مامانم كه اين دفعه ديگه مامانم برگشت. آره اون بيدار بود. من قرمز شده بودم اما اون بدون اينكه حرف بزنه برگشت شلوارمو از پام درآورد. بلوز خودشم درآورد و سينه هاش بيرون افتاد. مثل هميشه كرست نبسته بود. بعد ملافه رو كشيد رو دوتامون و كيرمنو گرفت تو دستش و سينه هاشو نزديك كرد به من و گفت: بخور. منم شروع كردم. بعد از اين كارا دستمو بردم دور كمرش. دامنشو درآوردم. بعد شورتشو كشيدم پايين. حالا ديگه مامان رويام لخت لخت بود. باورم نميشد. پاشدم نشستم و خودم هم لخت شدم. اول كسشو حسابي ليسيدم. بد جوري حشري شده بود و صداي آخ و اوخش دراومده بود. بهش گفتم: اجازه هست مامان؟ گفت: صبر كن و رفت از تو كمد واسم يه كاندوم آورد. كيرمو گذاشتم دم سوراخ كسش و هل دادم تو و شروع كردم به تلمبه زدن. بعد از اينكه حسابي از كس كردمش بهش گفتم كه عاشق كونش هستم و مامانم هم برگشت و قمبل كرد طرف من. باورم نميشد اون كون سفيد و نرم با سوراخ قرمزش طرف من بود. رفتم كرم آوردم. اول حسابي با انگشت كردم تو سوراخ كونش. بعد كيرمو چرب كردم و گذاشتم دم سوراخ كونش و هل دادم تو. چه سوراخ تنگی داشت. توش گرم گرم بود. نزديك 1دقيقه طول كشيد تا كير 16 سانتي متري من قشنگ بره تو كونش و در اين مدت مامان رويا درد ميكشيد و آخ و اوخ ميكرد. بعد كه شروع كردم به تلمبه زدن ديگه قشنگ صداي جيغش بلند شده بود. ديگه داشت آب من ميومد وقتي كه آبم اومد همونجا تو كونش خالي كردم. بعد اون به همون حالت خوابيد و من هم روي كونش دراز كشيدم. بعداز اين قضيه ديگه كون مامان رويا واسه منه. هر وقت بخوام بهش ميچسبونم و وقتهایي هم كه با بابا نيست برنامه داريم. مامان رويا ميگه تو از بابات قشنگ تر بلدي بكني. اين رو هم بگم كه بابام هنوز مامانم رو از كون نذاشته بود. از اون موقع به بعد با هم حتي حموم هم مي ريم و من چند بار هم تو حموم باهاش حال كردم.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#22 | Posted: 25 Sep 2010 09:44

سكس ايستاده با خالم

خالم سه سال از من کوچیک تره و من خیلی تو کفش بودم. یه بار که اومد خونمون تو خواب رفتم زیر پتوش. آروم شلوارشو طوری که بیدار نشه کشیدم پایین تا زیر کونش و بعد شورتشو هم کشیدم پایین. راستش چون تاریک بود من فقط گرمای کونشو حس می کردم که داشت دیوونم می کرد. بعد کیرم رو که داشت می ترکید از شورتم در آوردم و چسبوندم به لای کونش. وای که چه حرارتی داشت. داشتم دیوونه می شدم. دیگه دست خودم نبود. با یه دست لای کونشو آوردم بالا، کیرمو گذاشتم لای پاش و اون وسطای کار که کیرم لای پاش بود بیدار شد. اول خواست به روش نیاره ولی بعدش کیرمو با دست گرفت و نذاشت بزارم تو کونش. (البته خیلی آروم که بقیه بیدار نشن.) من هم به هر زحمتی بود کیرمو گذاشتم لای پاش. آبم که اومد ولش کردم. آخه تو خونه تنها نبودیم ولی از اون ماجرا چند سالی می گذشت و من ترسیدم که دوباره باهاش سکس داشته باشم. ولی هر جا برای چند لحظه تنها گیرش می آوردم خودمو بهش نزدیک می کردم. تا اینکه یک بار وقتی داشت ظرف می شست دیدم خونشون خلوته. البته بقیه تو حیاط بودن. من هم که خیلی وقت بود منتظر یه همچین فرصتی بودم. اولش می ترسیدم که بهش بچسبونم. اول به بهانه گرفتن لیوان و آب خوردن رفتم طرفش. پشتش به من بود. با یه دست لیوانو گرفتم و آروم خودمو بهش چسبوندم. کیرم رفته بود لای کونش. یه خورده خودشو کنار کشید ولی من به بهانه پر کردن آب تو لیوان خودمو محکم تر بهش چسبوندم. دیگه کیرم شق شده بود و اون که دیگه کیرمو لای کونش احساس کرد، متوجه شد چه خبره. اولش یه خورده مقاومت کرد ولی دید نمی تونه از دست من فرار کنه و یه بارم مزه کیرو چشیده بود، دیگه ساکت شد.من از ترس این که بقیه نیان خونه زود دست به کار شدم. در همون حالی که داشت ظرف می شست با یه دست سینه های نازشو مالوندم و دیدم اونم به شدت حشری شد. دیگه دیدم نمی تونم طاقت بیارم. با دست دیگم شلوار و شورتشو تا زیر کونش پایین کشیدم تا جایی که قلمبه کونش اومد بیرون. بعدش شلوار خودمو جوری که فقط کیرم دربیاد کشیدم پایین. پاهاشو باز کردم و کیرمو آروم گذاشتم لای پاش. وای چه گرمایی داشت. یه خورده بیشتر فشار دادم که تموم کیرم رفت لای پاش. با یه دست دیگم با کس نازش که هنوزم تو کفشم ور می رفتم. باید زود کارمو تموم می کردم. چند بار با کیرم تو لاپاش تلمبه زدم. دیگه داشت آبم می اومد. آبمو همون جا خالی کردم لای کونش و شورت و شلوارشو سریع کشیدم بالا. (آخه دستش کفی بود و نمی تونست.) بعد شلوار خودمو کشیدم بالا و سریع از اتاق رفتم بیرون تا کسی نفهمه. بعد از اون روز همدیگه رو می دیدیم ولی به روی خودمون نیاوردیم. ولی معلوم بود که باز دلش کیر می خواد. منم دیگه ترسم ریخت و هر جا که تنها می دیدمش می چسبوندم بهش. یه بار همین چند وقت پیش که تو یه اتاق تنها گیرش آوردم، از جلو از رو شلوار چسبوندم بهش. اولین بار بود کیرم به کسش می خورد. بهش مالوندم. آبمو تو شلوارم خالی کردم. بعد سریع از اتاق اومدم. هنوزم که هنوزه نتونستم یه جای تنها گیرش بیارم و کیرمو تو کونش بذارم ولی هنوز با هم سکس سرپایی داریم

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#23 | Posted: 25 Sep 2010 09:45

باباي خوب

"بابا می ترسم. می شه باشه واسه یه روز دیگه ؟ "
این حرف رو که شنیدم بیشتر دیوونه شدم و نفهمیدم دارم چه کار می کنم. از 5 سال پیش که زنم تو یه تصادف منو تنها گذاشت دخترم جای خالی مامانش رو برام پر کرد. چشماش وقتی که نگام می کنه انگار چشمای مامانشه. وقتی می خنده انگار مامانش به من می خنده. همه تلاشم رو کردم که خوب بزرگش کنم که جای خالی مامانشو احساس نکنه.
"بابایی درد نداره ؟ "
یادمه چند سال پیش بود که برای اولین بار پریود شد و وقتی اومدم خونه دیدم از ترس رفته قایم شده. 2 ساعت طول کشید تا زبون باز کرد و گفت که چی شده.
مونا جون هر دختری وقتی که بزرگ میشه و به سن تکلیف می رسه کم کم اینجوری میشه.( حال خودم از کلمه سن تکلیف به هم خورد ولی چاره نیست همین حرف ها رو تو مدرسه یادشون میدن به جای اینکه 4 تا چیز واسه آینده شون یاد بدن ).
" بابا آخه واسه چی ؟ تو هم اینجوری میشی ؟"
می خواستم از خنده بترکم ولی جلوی خودم رو گرفتم. ببین خانومی از این به بعد ماهی یک بار اونم چند روز از اینجات خون میاد. زیر دلت درد می گیره و بی حوصله میشی. باید.... و همه ی کارهایی که باید بکنه رو توضیح دادم که یک کم رنگ و روش باز شد.
غروب زود تر از مغازه برگشتم. نشته بود رو تختش و پاهاش رو باز کرده بود داشت حرف های من رو برای عروسکش توضیح می داد ! یه کادوی کوچیک با یه چیز جدید.
" وای بابایی چه دست بند قشنگی. مرسی.اوممممممممممممم "
گردنم رو گرفت و بوسم کرد.
بابایی این یکی چیه ؟ "
خانومی این اسمش تامپونه.یا نوار بهداشتی. بهت که گفتم به چه درد می خوره.
" ااااا پس اینه ؟ مرسی بابایی "
و اومد محکم منو بغل کرد. مثل مامانش سینه هاش داره بزرگ تر از سنش میشه. یه نگاهی به هیکلش کردم و به دید خریداری که نکنه رو دستم بمونه بترشه. موهای صاف و بلند و نا مرتب با چشمای درشت سیاهش با اون صورت سبزه و چونه ی کوچیک و دندون های مرتب و تن و بدنی که یکمی هم شکمش اومده جلو و از زیر پیرنش بیرونه و کون تپلیش واقعا عالی بود. واقعا که دست منو مامان خدا بیامرزش درد نکنه....
مونای من نه خاله داشت نه عمه. مامانش تهرانی بود. من بچه شمال. مامانش برای من از همه خانوادش گذشت و واقعا سالهای خوبی با هم داشتیم. من سعی می کردم یک روز در میون یا دیگه نهایتا هر 3 روز یک بار دخترم رو حموم کنم. خودم از بس حموم می رفتم مامانش به من می گفت تمساح. یه دفه گفتم خوب حداقل بگو اردک که زنم گفت اردک که بی آزاره. توی وحشی با اون حشر زیادت تمساح هم واست کمه. آره. من جنون سکس داشتم. همیشه با هم بودیم و اونم دیوونه ی دیوونه بازیام بود. مغزم واسه کارای تازه تو سکس عالی کار می کرد. الکی می رفتیم توی انباری و ترتیبشو می دادم که حال و هوای جوونی و ترسمون از دیده شدن از بین نره. بعد از مامانش و شکی که وجودم رو گرفت عوضم کرد دیگه با هیچ کسی سکس نداشتم و خود ارضایی می کردم. چون می دونم هیچکسی جای زنم رو نمی گیره و نمی خوام احساس پشیمونی بعدش رو تجربه کنم. اون حال و هوا رو هم نداشتم و هفته ای 2 یا 3 بار واسم کافی بود که نیازمند هیچ زنی نباشم. خلاصه به جایی رسید که مونای من کم کم داشت به چیز مخفی ای که همیشه زیر شرتم توی هموم میدید حساس میشد. بدنش برای یک دختر 10یا 12 ساله زیادی بزرگ بود و وقتی به تن لختش نگاه میکردم با اون سینه های نازش که کم کم داشت شروع به افتادن می کرد و کون برجسته ی خوشگلش و ران بزرگش همون حسی رو داشتم که با دیدن مامانش داشتم. تا اینکه یک بار که توی حموم روی پام نشسته بود و داشتم تن نازشو می شستم دستش رو همین جور گذاشت روی کیرم و همونجا نگه داشت. من همه بدنم مور مور شد. اما به روی خودم نیاوردم.اما حرکت نکردم و دوست داشتم دست کوچولوش همونجا بمونه. با یه سوال ساده همه رابطه پدر و فرزندیمون تغییر کرد.
"بابایی این چیزه چیه ؟ چرا تو زیر شرتت بزرگه مال من نیست ؟ "
با تعجب نگاهش کردم. خجالت کشید. کلی فکر کردم که چی بگم.
" ببخشید بابایی نمی خواستم ناراحت شی.به خدا... "
حرفش رو قطع کردم و بوسیدمش. تصمیم گرفتم همه چیزایی که باید رو بهش بگم. پس دلمو زدم به دریا و گفتم. مونا جون دخترم تاحالا اسم" دودول" رو شنیدی ؟
" آره بابایی عروسک مهرناز (دوست و همکلاسیش که بعضی وقت ها می ره خونشون ) دودول داره. یک دفعه به من هم نشون داد !! پس این دودوله ؟!!! "
نه...یعنی آره... یعنی... موندم چی بگم. ببین دخترم مردها بین پاهاشون دودول دارن. زن ها یه سوراخ دارن. همونی که تو هم داری و هر ماه شیطونی می کنه و ازش خون میاد. حالا گاهی وقتها کسایی که با هم ازدواج می کنن چیزهاشون رو کنار هم میگذارن و به هم می مالن که نشون بدن همدیگر رو دوست دارن...جدا عجب دروغی تمیزی گفتم !
" راست میگی بابایی ؟ پس تو هم وقتی که به مامانی می خواستی بگی دوسش داری اینجوری میکردی ؟ "
خندم گرفت. آره عزیزم. منم همینجوری می کردم. توی چشماش هزار تا سوال دیگه دیدم ولی سریع پاشدم و جفتمون تنمون رو شستیم و و اومدیم بیرون. تو این مدت همش داشت به شرتم نگاه می کرد. شانس آوردم که ازمن نخواست ببینتش وگر نه نمی دونستم چی بگم.
مونا پیش من می خوابه. معمولا به من پشت میکنه که بغلش کنم. و زیر گوشش لالایی یا قصه یا هر چی که بلدم و از شکمم در میاد رو بخونم. اونم عروسکش رو بغل می کنه و میخوابه. این اواخر یه حس عجیبی تو تنم اومده بود. مونا بزرگ تر شده بود.خیلی بزرگ تر از سنش و وقتی بغلش میکردم احساس خوبی پیدا میکردم. فکر نمی کردم یک دختر بچه نق نقو تو بغلمه. فکر می کنم یک زن تو بغلمه و این خیلی چیزها با خودش داره. هوس و شهوت و سکس. حدود یک ماه بعد شب تولد 13 سالگیش بود که وقتی تو بغلم خوابید حس کردم باسنش رو زیادی داره میده عقب. من یک کم خودم رو کشیدم عقب. ولی اون بازم عقب تر اومد. دیگه موندم که ببینم چکار میکنه. کون نرمش رو حسابی داد عقب و به کیر خوابیدم فشار داد. کیرم راست شد و مونا دیوونه به خواستش رسید. حالا می تونست با کونش کیر منو که فقط 2 تا شورت بینشون فاصله بود رو لمث کنه. من خودم رو به خواب زده بودم که نترسه. نخواستم پوزیشنم رو عوض کنم. هیچ وقت نمی خوام جلوی احساس دخترم رو بگیرم و اصلا خودم هم خوشم اومده بود. کیر راست شده من داد میزد که خواب نیستم و تنها یک بچه نمی تونست اینو تشخیص بده. هنوز صدای نفس نفس زدناش تو گوشمه. نمی دونم ترسید یا چیز دیگه که یک دفعه خودش رو جدا کرد و اون شب همینجوری تموم شد. اما درست فرداش مونای خوشگلم حرفشو زد. اویل اردیبهشت بود و هوای خوبی بود و می شد بدون پتو راحت خوابید. ساعت حدودا یازده بود که من کنار دخترم خوابیده بودم و مثل همیشه تو بغلم داشت می خوابید. یک دفعه برگشت و رو به اسمون خوابید و دستش درست موند کنار کیرم.
\" بابا می شه دودولت رو ببینم ؟ \"
جا خورم ولی از سوالش خوشم اومد و می خواستم یک کم هم سر به سرش بزارم. من که دودول ندارم عزیزم ؟ \" ولی خودت گفتی که داری ؟ \"
اون واسه وقتی بود که کوچیک بودی. نمیشد گفت. این دیگه دودول نیست. وقتی مردا بزرگ میشن اسم دودولشون میشه کیر.
\"اه. چی ؟ ؟؟؟ \"
همین که شنیدی. باشه. اخم کرد و گفت :
\" خب حالا میشه... میشه کیر تو رو ببینم ؟ \"
کیف کردم. اینش به خودم رفته. آره عزیزم. بیا. شورتم و در آوردم و همونجوری کنارش خوابیدم. با اینکه خوابیده بود ولی بد هم نبود.
\" آیی چه بزرگه. میشه دست بزنم ؟ \"
آره. دستشو گذاشت روش و پوستش رو کشید.کمی قرمز هم شده بود.یک دفه یه چیزی به ذهنم رسید. ببینم جوجو تو از کجا فهمیدی بزرگه ؟ مگه تو قبلا کیر دیدی ؟
\" دعوام نمی کنی ؟ \"
نه.
\" یه دفعه منو مهرناز از داداشش خواستیم که به ما نشون بده. تازه اون که کیر نبود دودول بود \"
با همه وجودم خندیدم و بعدش همه صورتش رو بوسیدم. دوست دارم دختر خوبم.
\" منم دوست دارم بابایی \"
و از اون شب دیگه روی ما به هم باز شد......

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#24 | Posted: 25 Sep 2010 09:48

سكس با ابجي كوچيكه:

من رضا هستم و 29 سالمه ومجرد. یه خواهر دارم که 25 سالشه ولی متاهله .این قضیه مال پارساله من خیلی دوست داشتم با خواهرم سکس داشته باشم اونم اینو می دونست چون بارها به بهونه های مختلف مالیده بودمش .
یه روز که رفته بودم خونشون از صبح تو کفش بودم اونم بیحال افتاده بود و می گفت به خاطره بهاره و آب و هوای گرم و استفاده از کولر.
خلاصه بعد الظهر که شوهر خواهرم رفت دوباره آبجیم خواست بخوابه که من بهش گفتم ….. می خوای یه ماساژ بهت بدم؟؟؟؟



گفت : نه مال اینا نیست
گفتم:ولی خوبه ها !!!! که پاشدرفت دستشوئی و دیدم سر حال برگشت و گفت رضا پاشو در اطاقو قفل کن از پشت که می خوای ماساژ بدی یه موقع یکی نیاد بده.
منم گفتم: مگه غیر شوهرت کس دیگه کلید داره؟؟؟
خواهرم گفت : نه خوب خنگ!!! و ادامه داد اگه اون ببینه بدتر آخه خیلی حساسه
منم سریع جرقه خورد تو ذهنم (یعنی خواهرم میدونه شوهرش راضی نیست ولی می خواد من ماساژش بدم؟؟؟!!!)
خلاصه در را بستم و بهش گفتم به پشت بخواب که خواهرم گفت رضا اینجا رو فرش بدنم درد میاد منم رفتم یه پتو انداختم گفتم رو این بخواب.
خواهرم پیرهنشو در آورد و دراز خوابید.
تا دستمو گذاشتم رو کمرش لرزید و گفت : وووووویییی رضا قلقلکم میاد. تموم موهاش سیخ شده بود.
و بهم گفت: رضا فکر بد نکنیا!!!!؟؟؟
بهش گفتم:…..منو تو خواهر برادریم فکر بد یعنی چه؟؟؟ سوتینتو باز کنم؟؟؟؟؟
خواهرم گفت اگه مزاحمه بازش کن ولی بعدا ببندش و قول بده سینه هامو نبینی!
گفتم باشه بابا . تازه مگه ما محرم نیستیم؟؟؟ خواهرم با خنده گفت:تو نه. تو یه جوری دست می کشی به آدم که آدم فکرائی می کنه با خودش.
همینجوری که سوتینو باز کردم و از زیرش کشیدم گفت تو خواهر منی ما به هم محرمیم.شروع کردم پشتشو مالیدن ولی تا به کمرش می رسیدم می لرزید .بهش گفتم : دامنت مزاحمه می خوام پاهاتو بمالم. دامنتو در بیارم؟؟؟
خواهرم گفت : نه نه نه .



گفتم: چرا آخه؟ مگه کار بدی می خوام بکنم؟ می خوام رگ پاتو بگیرم .
خواهرم ولی دوباره گفت نه . لابد یه دلیلی دارم که می گم نه؟
منم گفتم : باشه.
بعد گفت از رو دامن خوب کارتو بکن. منم شروع کردم مالیدن ولی سریع فهمیدم شورت نداره قلبم داشت وای میساد . دامنش کشی بود منم هی می کشیدم تا ببینم و لمبرای کونشو به بهونه ماساژ از هم باز می کردم کیرمم سیخ سیخ بود خواهرم یهو برگشت تو چشام نگاه کرد وبا خنده گفت: آقا رضا یه باره می خوای دامنمونو هم بکش پاییین!!!!!
منم از خدا خواسته گفتم باشه ولی آخه شورت پاهات نیست!!!!
خواهرمم گفت : بی شعور من خواهرتم می فهمی؟؟؟؟اگه لختم باشم نباید نگام کنی احمق
منم دامنو کشیدم پایین و گفتم آره می دونم . دیونه ای مگه؟ هیچ برادری به خواهرش بد نگاه نمی کنه.
دستام داشت می لرزید کون خواهرمو داشتم می دیدم کوسشم معلوم بود همونجور که حدس می زدم کونش سفید ولی کوسش تپل نبود . خواهرم گفت : رضا ترو خدا کار بد نکنی؟؟؟!!!
منم گفتم باشه ولی تموم لباسامو در آوردم خواهرم فهمید چون وقتی نشستم روش لختیمو حس کرد و کیرمو که می مالید به کونش خیلی حشری شده بود ولی نمی خواست پیش قدم باشه برگشت یه کم بد اخلاق بهم گفت: رضااااااا می خوای کیرتو بکن تو کسم بعدشم بگو فکر بد نمی کنی چطوره؟؟؟؟ خیلی خری رضا اگه کار بد با من بکنی من شوهر دارم. منم برگردوندمش به کمر خوابوندمش و شکمسیر گفتم نه می خوام ما بهتر بتونم ماساژت بدم دیونه شدی من برادرتم.
و شروع کردم شکمشو مالیدن مثل ژله داشت می لرزیدمنم با یه تکون کیرمو آوردم تا دم کوسش .
کوسش خیس بود پیش آب منم داشت می ریخت رو کسش . خودمو تنظیم کردم جوری که نشسته بودم روی روناش جوری که کیرم دم کسش بود چشاشو باز کرد گفت رضا نره تو ؟؟؟!!!
گفتم نه ولی از بس لیز شده بود آروم آروم رفت تو . خواهرم چشاشو بست و می لرزید منم کامل نمی کردم تو .
داشتم عقب جلو می کردم و بدنشو ماساژ می دادم که چشاشو باز کرد و آروم گفت پس لااقل یه کم بیارش جلو که دیگه نفهمیدم چی شد سریع دراز کشیدم رو خواهرم و شروع کردم عقب جلو کردن تند تند می زدم خواهرمم هی اهن و نال می کرد آآآ[خخ اووه بیا جون بسه دیگه رضا تمومش کن .



گفتم:آبمو؟؟؟ خواهرم یه جواب سکسی داد : رضااا نریزی توش زشته!!!
منم مثل برق همه آبمو خالی کردم تو کسش و همینجور که تکون تکون می خوردم خواهرم مثل یه خواهر واقعی سرمو گرفته بود محکم تو بغلش و می گفت وای دیدی چیکار کردیم. خدا ببخشدمون
ولی تا من خواستم بلند بشم گفت نه نه نه رضا درش نیار می ریزه بیرون و منو 10 دقیقه رو خودش نگه داشت ولی فکر نکنم به خاطره ریختن بود چون بعد 10 دقیقه همون کاریو کرد که می تونست 10 دقیقه پیش کنه یعنی رفتن به دستشوئی و ………
اینجوری اولین سکس کامل ما شروع شد ولی دفعات بعد خیلی بهتر و پیشرفته تر شد مثلا چند شب پیش شوهرخواهرم زنگ زد گفت من دارم می رم شیراز امشب بیا خونه. منم گفتم باشه ولی یه لحظه گوشیو بده مهسا. تا گوشیو خواهرم گرفت گفتم آبجی کوچیکه امشب از عقبه یا جلو؟؟؟ که خندید و گفت من حالم خوبه ولی فرقی نمیکنه(منظورش این بود که پریود نیستم چون هر وقت باشه از عقب بهم میده) . شب بهم گفت شوهرش ازش پرسیده قضیه چیه ؟؟؟ که پیچونده بود. البته الان برام ساکم می زنه

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#25 | Posted: 25 Sep 2010 09:48

صحبت سكسي دايي با خواهر زاده:

دايي :سلام كس سياه خودم
خواهر زاده :سلام
دايي : چته
خواهر زاده : اگه بخواي اين طوري حرف بزني قطع ميكنما
دايي : جون
خواهرزاده: اه كثافت
دايي : يه ليوان آب كستو مهمونم كن
خواهر زاده : گمشو
دايي : حداقل يه ليوان شاش بريز تو حلقم
خواهر زاده : واقعا كه
دايي : هنوز به دوست پسرت ميدي
خواهر زاده : به تو چه
دايي: چي ميشه به منم بدي كم نمياد كه
خواهر زاده : اتفاقا كم مياد
دايي : كيرم داره ميتركه
خواهر زاده: جدي
دايي :اره قربونت برم ابمو همينجوري هم مياريش
خواهر زاده : چقدر شلي
دايي : اره شلم اما ده دفعه تو يه شب ميكنمت
خواهر زاده : راست ميگي ؟
دايي : امتحانش مجانيه
خواهر زاده : واسه من نه
دايي : چرا ؟
خواهر زاده : خوب ديگه
دايي : حداقل بزار كستو بليسم
خواهر زاده : نچ
دايي : چرا
خواهر زاده : يه دفعه ممكنه بزنه به سرت
دايي : قول ميدم فقط كس و كونتو ليس بزنم كار ديگه نمي كنم
خواهر زاده : نميشه اطمينان كرد
دايي : قول ميدم
خواهر زاده : نه
دايي : دستامو ببند
خواهر زاده : كه چي بشه
دايي : براي اينكه نتونم كيرمو تو كست كنم بدون دست كه نميشه
خواهر زاده : نه
دايي : خيلي تحريكم ميكني
خواهرزاده : اوهوم
دايي : يه لب بده
خواهرزاده : چه جوري ؟
دايي : بيار جلو بچسبون رو لبم تا ميك بزنم
خواهر زاده : سكوت
دايي : يادته اونشب چقدر دست ماليت كردم؟
خواهر زاده : سكوت
دايي : از ترست نمي تونستي تكون بخوري
خواهر زاده سكوت
دايي : چقدر كست اب انداخته بود
خواهر زاده : سكوت
دايي : انگشتمو تا ته تو كونت كرده بودم
خواهر زاده : سكوت
دايي : چقدر كيرمو لا پات گذاشتم
خواهر زاده : هوم
دايي : كير مو اروم اروم تو كونت كردم
خواهر زاده : هوم
دايي : يادته اون شب تو رو به طرف خودم بر گردوندم چقدر لباتو ليس زدم
خواهر زاده : اره



دايي : سرتو بردم زير ملافه كير مو از تو شورتم در اوردم گذاشتم دهنت
خواهر زاده : اره
دايي : يادته ابم پاشيد تو دهنت همه شو خوردي
خواهر زاده : اره
دايي : پس بايد كستو بدي به من تا پاره كنم نه كسي ديگه فهميدي ؟
خواهر زاده : باشه
دايي : موقعشو من معلوم ميكنم
خواهرزاده : باشه
دايي : نمي خوام اون پسره رو ببينيش
خواهر زاده : باشه
دايي : هر موقع زنگ زدم گفتم بيا بايد سريع بياي
خواهر زاده : باشه
دايي : كست مال كيه
خواهر زاده : نمي دونم
دايي: يادت باشه فقط واسه منه نه هيچ كس ديگه
خواهر زاده : هوم
دايي : الان كست خيش شده نه
خواهر زاده : اره
دايي مي خواي واست بليسمش
خواهر زاده : اره
دايي : كير باد كرده مو بكنم تو كست
خواهرزاده : بكن
دايي : اول بايد ساك بزني
خواهرزاده : باشه
دايي : بايد همه ابمو قورت بدي
خواهرزاده : باشه
دايي : دستت رو بزار رو كست
خواهر زاده : باشه
دايي : بمال رو كست
خواهر زاده : خيس شده
دايي : خودم پارت ميكنم
خواهر زاده : قبلا پاره شدم
د ايي : چي ؟ با كي
خواهر زاده : عادل
دايي : عادل؟
خواهر زاده : اره
دايي : چه جوري
خواهر زاده : يادته سه هفته پيش ممد و مريم اومده بودن خونه مامان بزرگ
دايي : اره
خواهر زاده : همون شب عادل اومد سراغم
دايي : مگه اون شب عادل نرفته بود بندر
خواهر زاده : نه ديگه واسه من برگشته بود فهميده بود خونه خاليه
دايي : بعد چي شد ؟
خواهر زاده : تو تختم خوابيده بودم كه صداي كاميون عادل رو شنيدم رفتم پشت پنجره ديدم خودشه دلم هري ريخت پايين ترسيدم چون چند بار حركات ناجور ازش ديده بودم
دايي : چه حركاتي ؟




خواهر زاده : چند وقت پيش اومده بود تو اطاقم
به هوای اينكه متكا برداره بهم دست زده بود
ولي سريع از خواب پريدم اونم تا ديد من بلند شدم متكا رو برداشت رفت
بعد از اونم چند بار وقتي داشتم ظرف ميشستم خودشو بهم ماليده بود
يه بار هم وقتي در اطاقم باز بود ايستاد دم در اطاق با خودش ور مي رفت
اون شبم واسه همين خيلي ترسيدم مرتضی و سارا رفته بودن خونه زهرا
سريع رفتم دامن و پيرهن گل و گشاد پوشيدم
ساعت يازده بود كه زتگ درو زد رفتم درو باز كردم
سلام دادم
گفتم : اين ورا
گفت بچه ها رفتن مشهد منم بارم كنسل شد دیدم تو هم تنهايي خوبيت نداره دختر جوون تو خونه تنها باشه گفتم بيام پيشت
گفتم : شام خوردي
گفت : اره بعد رفت دستشويي با صورت و موهاي خيس اومد بيرون
گفتم : حالا که شام خوردی اگه کاری نداری میرم بخوابم
گفت : برو ابجی
رفتم تو اطاقم درم بستم رو تخت نشستم حسابی ترسیده بودم لباسامو در نیاوردم همونجوری بدون لباس خواب رو تخت دراز کشیدم تو هول و ولا بودم اگه عادل بیاد سراغم چیکار کنم یه مدت گذشت دیدم چراغای هال خاموش شد دیگه صدایی نیومد شش دونگ حواسم به در بود اگه داشت باز میشد شروع کنم جیغ و داد زدن تا عادل بترسه نیاد جلو اما خبری نشد یکی دو ساعت گذشت منم کم کم خوابم برد تا اینکه احساس کردم سرم داغ شده چشام از کاسه داره میزنه بیرون و بدنم گر گرفته با این احساس از خواب بیدار شدم دیدم عادل تو تاریکی زیر پای تخت داره کسم لیس میزنه جیغ خفیفی زدم پاهامو بلافاصله جمع کردم گفتم کیه عادل تویی ؟ هیچ صدایی نیومد فقط دیدم یه چیز سیاه از در باز اطاقم زد بیرون بلند شدم در اطاق رو بستم از اولم اطاق من کلید نداشت تا بتونم اطاقو قفل کنم با خیال راحت بخوابم دست زدم به کسم دیدم خیسه خیسه بعدشم ورم کرده بزرگ شده نفهمیدم چند وقت بود داشت کسمو لیس میزنه ولی با یک حس عجبیب غریب از خواب پریدم و جیغ زدم بلند شدم چراغو روشن کردم بعد اومدم نشستم رو تخت چمباتمه زدم به سرم زد اژانس بگریم برم خونه زهرا ولی بعد به خودم گفتم چه بهانه ایی بیارم بگم عادل اومده بالا سرم کسمو لیس زده

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#26 | Posted: 25 Sep 2010 09:59

كون دادن شيوا به برادرش:

سلام.اسم من وحید هست و امسال وارد 21 سالگی شدم.از اونجایی که خانواده ی ما خیلی کم جمعیت بود و من هم زیاد آدم اجتماعی نبودم تا این اواخر هیچ تجربه ی سکس واقعی نداشتم و تنها راه ارضا شدنم خوندن همین داستان های سکسی بود. دیگه هیچ عکس و فیلمی به اندازه ی این داستان ها به من لذت نمیداد.اما حالا راستش اینقدر از تعریف کردن داستانی که دو هفته قبل برام اتفاق افتاد هیجان زده ام که مدام کلمات رو غلط مینویسم و میخوام خیلی زود تمومش کنم و شما رو هم توی تجربم شریک کنم.

من توی یه خانواده ی 5 نفره بزرگ شدم.به غیر از پدر و مادرم دو تا خواهر هم دارم که یکی از اونها یکی دو ساله ازدواج کرده و من و شیوا حالا توی خونه موندیم. باور کنید من هیچ وقت فکر رابطه ی جنسی داشتن با خواهر هام رو نمیکردم چون از من بزرگتر بودن. بعد از ازدواج خواهر بزرگترم من و شیوا توی خونه تنها شدیم و توی طبقه ی خودمون با هم میخوابیدیم. همین تنهایی ما باعث شد کم کم من به فکر شیوا بیفتم. دختری که دو سال و نیم از من بزرگتر بود و از لحاظ چهره و هیکل کم و کاستی نداشت. یه صورت گرد و خوشکل با یه اندام متوسط و گوشتی که واقعا سکسی بود.از طرفی شیوا خیلی سکسی میگشت و بیرون از خونه و دانشگاه هم تیپ های بازی داشت ولی مثل من بی تجربه بود و این رو میشد خیلی راحت فهمید. من نمیدونستم اون نسبت بهم چه حسی داره ولی مطمئن بودم که خودم میخواستم بکنمش و آرزو داشتم بالاخره یه شب این اتفاق بیفته.



کم کم این احساس من قوی تر شد تا اینکه یه شب وقتی داشتم یکی از این داستان های سکسی این سایت رو میخوندم به یکی برخوردم که مربوط به خواهر و برادر بود و خیلی من رو تحریک کرد.ساعت حدود 1 شب بود. کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم توی حال. طبق معمول شیوا توی حال خوابیده بود..من هم رفتم یه پتو آوردم و کنارش خوابیدم.شاید دو متری بین ما فاصله بود. روم رو به سمتش کردم و در حالی که نگاهش میکردم توی فکرم داشتم سکس کردن باهاش رو تصور میکردم و زیر پتو با کیرم ور میرفتم.توی همین افکار بودم که صدای شیوا به گوشم رسید. چون اتاق تاریک بود متوجه باز شدن چشم هاش نشده بودم. خیلی آروم بهم گفت:«چرا نمیخوابی وحید؟»یه کم سکوت کردم و گفتم:«چطور مگه؟خوابم نمیبره خب» شیوا هم گفت:«منم خوابم نمیبره.امروز کلی خوابیدم.» پیش خودم فکر کردم تا سر صحبت رو باهاش باز کنم.یه کم پیش خودم فکر کردم و گفتم:«شیوا میتونم یه موضوعی رو باهات در میون بذارم؟»شیوا گفت:«خب بپرس.چیه مگه؟» چند لحظه مکث کردم و گفتم:«آخه...بیخیال.مهم نیست»شیوا کنجکاو شد و گفت:«خب بگو.چرا نصفه میپرسی؟»یه کم مکث کردم و گفتم:«میترسم ناراحت بشی»شیوا دوباره گفت:«نترس.ناراحت نمیشم.»قلبم داشت به شدت میزد و خودم میتونستم صدای قلبم رو بشنوم. بالاخره رو بهش گفتم:«راستش من به یه مشکلی برخوردم که خیلی داره حاد میشه.»شیوا ساکت بود. دوباره ادامه دادم و گفتم:«راستش راجب ارتباطم با دختر ها هست. من الان 21 سالم هست و تا امروز با این که با چند تا دختر دوست بودم ولی با هیچ کدومشون رابطه جدی نداشتم.» شیوا گفت:«یعنی چی؟» یه کم فکر کردم و گفتم:«خب...خب...آخه چطوری بگم»که خود شیوا دوباره گفت:«فهمیدم منظورت چیه. آخه چطور ممکنه این برات مشکل درست کرده باشه؟»بهش گفتم:«خب من هم احتیاج دارم و وقتی نتونم بهش برسم کم کم نمیتونم خودم رو کنترل کنم و ممکنه به خودم لطمه بزنم» چند لحظه سکوت بینمون برقرار شد.شیوا سکوت رو شکست و گفت:«خب راست میگی.منم فکر کنم همچین مشکلی رو داشتم» با تعجب گفتم:«داشتی؟یعنی حلش کردی؟» شیوا خنده ی تلخی کرد و گفت:«نه.ولی بهش توجهی نمیکنم» من پر رو تر شدم و گفتم:«یعنی هنوز هم اون نیاز رو احساس میکنی ولی بهش توجهی نمیکنی؟»دوباره سکون ایجاد شد تا اینکه شیوا گفت:«خب آره وحید.نمیشه ازش خلاص شد.» یه کم خودم رو تکون دادم و گفتم:«تا حالا به فکر بودی که برطرفش کنی؟» شیوا خیلی آروم گفت:«تو چی؟» من موندم که چی جوابشو بدم. یه کم با خودم کلنجار رفتم و گفتم:«خب مگه میشه نباشم.ولی به این راحتی نیست.خیلی اذیتم میکنه ولی نمیتونم کاریش بکنم و مجبورم یه جور دیگه خودم رو خالی کنم» شیوا گفت:«من میتونم بهت کمکی کنم وحید؟» من نمیدونستم چی باید بگم. این بود که گفتم:«مثلا چه کمکی؟»که یهو شیوا از جاش بلند شد و نشست.نمیدونستم چه اتفاقی میخواد بیفته. راستش فکر همه چیز رو تو ذهنم میکردم جز اتفاقی که اون شب افتاد.شیوا بلند شد و چراغ آشپزخونه رو روشن کرد.طوری که حال هم روشن شد و من تونستم لباس های تنش رو ببینم.طبق معمول یه دامن تا زیر زانو تنش بود و یه تیشرت قرمز.خیلی آروم بهش گفتم:«چیکار میکنی شیوا؟چرا بلند شدی؟»شیوا برگشت و کنار من نشست و گفت:«میدونم خیلی ممکنه احمقانه به نظر برسه وحید ولی ما میتونیم نیاز همو برطرف کنیم.من هم مثل تو به همون اندازه نیاز دارم.»


خیلی عجیب بود.یعنی واقعا شیوا داشت من رو به سکس دعوت میکرد؟گفتم:«یعنی میخوای ما با هم؟»شیوا بدون اینکه حرفی بزنه سرش رو نکون داد. روبروی شیوا نشستم.اولش ترسیدم ولی کم کم خیلی آروم دستم رو روی پاهاش گذاشتم.همون موقع شیوا چشمش رو بست.خیلی آروم پایین دامنش رو گرفتم و بالا آوردمش.تا جایی که رون های سفید و سکسی شیوا جلوی چشمام قرار گفت.هیچ وقت تصور نمیکردم این صحنه رو ببینم.شیوا روی زمین خوابید.دامنش رو بالاتر دادم و شرت سیاه رنگ توریش رو دیدم.نمیدونم چرا ولی اون شب بین پاهای شیوا مثل بهشت بود.یه کم رون هاش رو نوازش کردم و بعد دستم رو طرف شرتش بردم و خیلی آروم از دو طرف کشیدمش پایین. شرتش رو کامل درآوردم و آروم پاهاش رو که به هم چسبونده بود باز کردم و یه کس کوچیک و بادکرده که انگاز دو سه روز پیش موهاش تراشیده شده بود رو جلوی چشمام دیدم. نمیدونم چرا ولی احساس میکردم این کس از تمام کس هایی که توی فیلم سوپر ها دیده بودم قشنگ تره. سرم رو پایین بردم و زبونم رو بین چاک کس خواهرم قرار دادم و شروع کردم به لیسیدن. با اولین لیسی که زدم آه شیوا بلند شد. یواش یواش دامنش رو در اوردم و سراغ تی شرت و سوتینش رفتم.

چند لحظه بعد خواهرم رو کاملا لخت کردم و روش افتادم و مشغول خوردن سینه هاش شدم.شیوا هم دستش رو توی شلوار من کرده بود و کیرم رو میمالید. بلند شدم و لباس هام رو در اوردم.شیوا هنوز روی زمین بود. دوباره روش خوابیدم و کیرم رو تف زدم و روی کسش گذاشتم و مدام اون رو روی چاک کسش میکشیدم.خیسی کسش هم کمک میکرد وکیرم خیلی روون روی کسش تکون میخورد و من هر لحظه بیشتر به ارضا شدن نزدیک میشدم که یه دفه هم من

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#27 | Posted: 25 Sep 2010 10:01

و هم شیوا با یه فاصله ی کم ارضا شدیم و من آبم رو روی شکم شیوا ریختم و خودم هم روش افتادم. شیوا درگوش من گفت:«خیلی احساس عجیبی بود وحید.»منم گفتم:«آره.خیلی.» بعد من تاق باز خوابیدم و شیوا روی من خوابید. هنوز آماده ی سکس بعدی نبودم.کیرم از بین پاهای شیوا سر خورد و بین چاک کونش رفت.درست همینجا به فکرم رسید که خواهرم رو از کون بکنم. طبق چیزی که از داستان ها خونده بودم از تو اتاق کارم کرم نرم کننده آوردم. شیوا که کرم رو دست من دیده بود گفت:«فکر کنم بدونم میخوای چیکار کنی وحید» شیوا رو بغل کردم و روی مبل گذاشتم و گفتم:«مطمئن باش لذت بخش تر از قبله.»بعد خواهرم رو روی دسته ی مبل راحتی خم کردم و سوراخ کونش رو چرب کردم.بعد هم کیرم رو. پشتش نشستم رو با انگشت توس سوراخش کردم. انگشت اولم داخل شد ولی شیوا زیاد واکنشی نشون داد.انگشت دومم باعث شد یه کم خودش رو سفت کنه ولی انگشت سومم اذیتش کرد.دوباره با دو تا انگشت مشغول شدم و تو کون خواهرم اونها رو عقب و جلو میکردم.یه کم که احساس کردم خودش رو شل کرده بلند شدم و پشتش وایسادم و گفتم:«آماده ای شیوا؟»شیوا فقط سرش رو تکون داد. منم کیرم رو دم سوراخ کونش گذاشتم و خیلی آروم فشار دادم. کله ی کیرم داخل شد. خیلی جالب بود.شیوا یه آخ کوچیک گفت.یه کم توی همون حالت موندم و چند لحظه بعد کیرم رو آروم به جلو هل دادم. یه کم دیگه از کیرم داخل شد. شیوا ساکت بود.شاید داشت درد رو تحمل میکرد.اگه سر و صدا میکرد حتما بابام اینا توی طبقه بالا متوجه میشدن.دوباره کیرم رو جلو تر بردیم تا اینکه بالاخره تمام طول کیر کلفت و بلندم توی کون تنگ خواهرم جا شد.چند لحظه همونطوری موندم و آروم شروع کردم به تلمبه زدن.اول یه ذره عقب و جلو میرفتم ولی یه کم که گذشت تقریبا نصف کیرم رو بیرون میاوردم و باز توی کون شیوا میکردم. کم کم این کارم اوج گرفت و شیوا هم آروم آه میکشید. من هم آهم بلند شده بود و دست آخر کیرم رو کامل در میاوردم و دوباره تا ته توی کون خواهرم فرو میکردم. درست چند ثانیه بعد آبم مثل فواره روی سوراخ کون و کس و کمر شیوا خالی شد خودم هم پشتش روی زمین نشستم.شیوا هنوز روی دسته ی مبل خم شده بود.سوراخ کونش کاملا باز بود و بسته نمیشد. یه کم به کون خواهرم خیره شدم و فکر کردم.هیچ وقت فکر نمیکردم همچین شبی رو ببینم.



شیوا آروم بلند شد و سمت من برگشت و جلوی من نشست. چند لحظه به من نگاه کرد و گفت:«چرا زود تر ازت نخواسته بودم کمکم کنی وحید؟»و خندید. منم بهش خیره شدم و خندیدم.شیوا گفت:«ولی من هنوز ارضا نشدم.»فکری به ذهنم رسید.من دیگه نمیتونستم باهاش سکس کنم. رفتم سمت یخچال و یه خیار سالادی بزرگ که قطرش یه کم از کیر من بیشتر بود و طول متوسطی داشت رو برداشتم و برگشتم پیش شیوا و گفتم:«با این چطوری شیوا؟»شیوا خندید و گفت:«واسه شب اول فکر کنم خیلی اذیت بشم ولی میخوام کونم رو امشب پاره کنی وحید.» من هم خندیدم و خیار رو چرب کردم و باهاش به جون کون خواهرم افتادم.اون خیار هم یه کم سخت توی کونش جا شد ولی وقتی شروع کردم به تلمبه زدن کم کم شیوا بهش عادت کرد و حدود 5 دقیقه داشتم اون خیار رو تو کونش جلو و عقب میبردم و شیوا هم خودش رو میمالید تا آبش اومد.
اون شب تونستیم برای اولین بار همدیگه رو ارضا کنیم و از دو هفته پیش تا حالا هر شب دارم شیوا رو یه بار خودم و یه بار با خیار میکنم و البته چند شب پیش شیوا میخواست پردش رو بزنم ولی خب من این کارو نکردم. نمیدونم.شاید یه روز این کارو براش بکنم ولی هنوز فکر میکنم بهترین راه کردن یه دختر کونش هست.مخصوصا کون خواهرم شیوا که توی این دو هفته کاملا گشاد شده و بین رون پاهاش به خاطر کون دادن فاصله افتاده و باعث شده اندامش سکسی تر بشه

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#28 | Posted: 25 Sep 2010 10:04

سكس زوري با مامان

نمي دونم چطور بايد اين داستانو واستون شروع کنم. داستاني که زندگي منو از هم پاشوند و باعث شد واسه هميشه رابطه من و مادرم واسه هميشه خراب شه.نمي دونم شايد هم مقصر مادرم بود که به بابام خيانت کرد و من با همون دليل به مادرم تجاوز کردم. ولي واسه هر دومون هم واضح بود که درخواست سکس من از مامانم فقط به دليل شهوتي بود که از چند سال پيش شروع شده بود و من نمي تونستم مادرم رو تو سکس ناديده بگيرم.

18 سالم بود که به صورت کاملا اتفاقي سکس مامانم رو با بابام ديدم. از اون موقع به بعد از هر فرصتي استفاده مي کردم تا بدن مامانم رو ببينم . اون يه زن چاق با پوستي واقعا سفيد و روشن بود. سينه هاي بزرگي داشت و همين باعث شده بود سينه هاش اويزون باشه .معمولا تو خونه از سوتين استفاده مي کرد و کمتر پيش ميومد که سوتين تنش نباشه اخه سينه هاش بد جور اويزون ميشد و کلا اونم يه زني بود که سعي مي کرد خودشو از من که بچه شم مخفي کنه.کم کم نظرم به مامانم عوض شده بود با اين که کاملا مذهبي به نظر ميومد ولي منم کسي نبودم که خودمو نااميد کنم.شبها موقع خواب عادت داشت که لباساشو کاملا عوض کنه و سوتينشو بالاي سرش بزاره.منم اين موقع ها خودمو به اتاقش مي رسوندم و سعي مي کردم موقع در اوردن سوتينش سينه هاي بزرگشو ببينم.شهوت من روز به روز بيشتر ميشد تا جايي که با شورتاي مامانم جلق مي زدم و ابمو مي ريختم توش.معمولا اين کارو زماني انجام ميدادم که شورتاي مامانم تو حمام بود و مطمئن ميشدم که اونارو مي خواد بشوره.


روزها همين طور مي گذشت تا رسيديم به اون روزي که کل زندگي من از هم پاشيد و ديگه رابطه من با مامانم اوني نشد که قبلا بود.روز قبل به مامانم گفته بودم که مي خوام برم مسافرت اونم ساکمو اماده کرده بود.قرار بود يکي از بچه ها بياد دنبالم و با هم بريم دنبال اون يکي دوستم.ساعت 3 بعد از ظهر بود که دم در خونه دوستم منتظر اون بوديم که بياد بيرون و راه بيوفتيم که تلفن دوستم زنگ خورد .اون ور خواهرش بود که گريه کنون به دوستم مي گفت باباش سکته کرده و بردنش بيمارستان.هر سه تامون تقريبا حل کرده بوديم و نمي دونستيم چيکار بايد بکنيم.واسه اين که دوستم يه کم اروم شه و استرابش کمتر بشه گفتم زياد ناراحت نشو مطمئنا فشارش افتاده بوده اون بدبختم هي زار زار گريه مي کرد.سريع خودمون رو به بيمارستان رسونديم و خدا رو شکر دکتر گفت چيز خاصي نشده فقط يه سکته خفيف بوده.چون دوستم دست تنها بود منو اون يکي دوستم تو بيمارستان مونديم.هوا کم کم داشت تاريک مي شد که رضا بهمون گفت شما ديگه برين خونه.از رضا خدا حافظي کرديم رفتيم خونه.تا اون موقع شب مامانم اينا فکر مي کردن که ما رفتيم مسافرت.ساعت حول هوش دوازده بود که رسيدم خونه.کليد انداختم و رفتم تو واسه اين که مامانم اينا از خواب پا نشن ارم قدم برمي داشتم .در حال رو باز کردم ديدم کسي خونه نيست.رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم .مي خواستم بخوابم که صداي باز شدن در خونه امد.پنجره اتاقو که باز کردم ديدم مامانمه با دوست بابام!اين صحنه واسم خيلي عجيب بود اخه مامانم هيچ وقت عادت نداشت با دوستاي بابام جايي تنها بره.به خودم گفتم پس بابا کوش؟تو همين بين مامانم اينا وارد خونه شده بودن و صداي خندشون همه خونه رو برداشته بود .نمي دونستم چي به هم مي گن واسه همين در اتاقو نيمه باز گذاشتم تا ببينم چه خبره که ديدم آقاي مرادی (دوست بابام)دستشو گذاشته رو سينه مامانم و داره با مامانم حرف مي زنه!!! داشتم قاطي مي کردم سريع لباسامو پوشيدم که برم تو حال و مچشون رو بگيرم که شنيدم دارن خدافظي مي کنن.تا اون موقع نمي دونستم بابام کجاست.
تا اقاي موسايي در حياط رو بست و رفت خودمو انداختم تویه هال و از پشت دست مامانم رو گرفتم و فشارش دادم.از ترس داشت سکته مي کرد.مامانم هي مي گفت ولم کن تو کي امدي و از اين حرفا که گفتم مامانم ديدم با دوست بابا چيکار مي کردي و مي خوام ابروتو ببرم و به بابا همه چيو بگم مامانم تا اين حرفو شنيد زد زيره گريه.نمي دونستم بايد چيکار کنم.از يه طرف فکر خيانت کردن مامانم که تا همين امروز صبح اونو يه زن مذهبي و وفادار مي دونستم ديوونم کرده بود از طرف ديگه نمي خواستم اين فرصتو از دست بدم.مامان مدام داشت گريه مي کرد.گفتم پاشو زود صورتتو بشور که الان بابا مياد.فعلا نمي خوام به بابا چيزي بگم.ديدم بازم نشسته رو مبل و تکون نمي خوره اين بار داد زدم گفتم پاشو جنده الان شوهر بدبختت مياد و همه چيو متوجه ميشه.ديدم مامانم با همون حالت گريه و ناراحتي گفت بابات امروز رفته ماموريت.همين کافي بود تا بدونم مامان جون مذهبي من که تا ديروز پز وفاداريشو به اينو اون ميداده تا منو بابام نبوديم با اين مرتيکه عوضي دنبال عيش و نوش خودش بوده و تو اين همه سال مرا سکار گذاشته بوده.ديگه همه چي واسه من اماده بود تا نقشه کردن مامانم رو عملي کنم.

دست مامانمو گرفتم و بردمش تو اتاقم رو تخت گفتم درست همه چيو بايد بهم بگي.از کي با اين مرتيکه بودي و تا حالا چيکار کرده باهات.اون شب مامان همه چيو گفت البته خودش مي گفت يه ساله که با هم دوست شدن و اول قصد نداشته که به بابام خيانت کنه ولي بعد به زور اون عوضي چند بار سکس داشتن با هم تا به هم علاقه پيدا کردن.تا مامانم اسم سکس رو اورد گفتم حالا نوبته منه که جرت بدم.به مامان گفتم پاشو مي خوام لختت کنم.مامانت بيشتر از اوني که از لوح رفتن قضيش با اون عوضي شوکه شه از اين حرف من شوکه شد. واسش قابل هضم نبود که پسرش کسشه بزاره واسه همين هي زور مي زد که منو منصرف کنه. کيرم داشت شق مي شد اون موقع هيچي خاليم نبود واسه همين چنتا کشيده خوابوندم تو گوش مامانم تا دست از مقاومت برداره. هي مي گفت نکن من مادرتم و از اين حرفا . زورم امده بود تا همين چند لحظه قبل با دوست بابام بوده و الان اينو بهم ميگه. نمي دونم شايد هم چون پسرش بودم واسش سخت بود که بهم کس بده. ديگه داشتم کامل لباساشو در مي اوردم.اونم مقاومتي نمي کرد تنها کاري که ازش برميومد همون گريه کردن بود.چراغ اتاقمو خاموش کردم که راحت باشه و خجالت نکشه ازم هنوز شورتش پاش بود.يه شورت سياه با يه سوتين قرمز.سوتينشو از قبل در اورده بودم.بلندش کردم سر پا تا بتونم دست کنم تو شورتش.خيلي حال ميداد .اروم هي مي گفت من مادرتم نکن اين کارو ولي من اين چيزا واسم مهم نبود.خودمم زود لخت شدم و از جلو چسبيدم بهش.قلبم داشت تند تند مي زد.کيرمو از جلو مي مالوندم به شورتش.کسش خيلي نرم بود.ديگه نمي تونستم صبر کنم.زود شورتشو در اوردم و خوابوندمش رو زمين.کيرمو که کم خيس کردم و گذاشتم تو کسش.تا کيرم رفت تو کسش مامانم يه اخ گفت و شروع کرد به نفرين کردن.ديگه واسم لذت بخش تر شده بود.هي مي گفت شيرمو حلالت نمي کنم.همون بهتر که شيرت حرومم بشه جنده عوضي.کيرمو چند بار تو کسش عقب جلو کردم و نوک سينه هاشو تو دهنم مک مي زدم.داشت ابم ميومد که رو شکم خوابوندمش و کيرم کردم تو کونش .دردش امده بود واسه همين چند بار کونشو صفت گرفت منم عصباني شدم و دو سه باري زدم تو کونش تا شلش کنه.وقتي کون گندشو شل کرد کيرمو حل دادم تو سوراخ کونش دو سه بار عقب جلو کردم تا ابم امدو همشو ريختم توش.بعدي که ارضا شدم ارم رو کون مامانم دراز کشيدم.مامانم دو سه دقيقه هيچ حرکتي نکرد ولي بعد اروم منو زد کنار و با شورتشو خودشو تميز کرد و رفت بيرون.


از اون شب به بعد ديگه هيچ وقت مامانم واسم مادري نکرد.منم قول دادم قضيشو با دوست بابام به کسي نگن.اون رفتار مامانم باعث شد واسه هميشه از اون خونه برم.ولي قبل از اون مامانم رو تهديد کردم که ديگه به بابام خيانت نکنه چون با کوچکترين موردي که ببينم مامانم رو لوح مي دم.الان يه ساله خونه نرفتم و فقط تلفني با مامان بابام حرف مي زنم.مامانم وقتي بابام خونست عادي رفتار مي کنه ولي وقتي نيست حتي جواب تلفنمو نميده.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     
#29 | Posted: 25 Sep 2010 11:02

حامله كردن مادر زن:

من بهزاد هستم و حدود 30 سالمه داستان از اونجا شروع میشه که ما به دلایلی برای مدتی مجبور شدیم خونه مادر زنمون زندگی کنیم ماجرا از اونجا شروع میشه که من چند بار که به صورت سر زده وارد خانه مادر زنم شدم دیدم که مادر زنم داره یکی از شبکه های ماهواره ای رو که تبلیغات سکس پخش می کنه رو دید می زنه و مجبور شدم دوباره برگردم دم در و زنگ بزنم و وارد خونه بشم که اون فکر کنه من متوجه دید زدنش نشدم البته به اون حق می دم اینکار رو بکنه چون چند سالی میشد که شوهرش اونو جا گذاشته بود و با یه خانومی رفته بود و ما دیگه خبری ازش نداشتیم و این بنده خدا با اینکه 40 سال سن داشت تو این چند ساله نتونسته بود خودشو ارضا کنه برای همین نمی دونم چطور با این مسله کنار میومد البته گاهی من هم از روی شیطنت عمدا بی سرو صدا وارد خونه میشدم که ببینم اوضاع از چه خبره تا اینکه یک روز که وارد خونه شدم دیدم از پنجره حموم که مشرف به حیاط بود صدای آه میاد رفتم جلو تر دیدم بله انگار کسی داره با خودش ور میره سریع خودمو رو یه بلندی رسوندم تا یه دید از پنجره حموم بزنم از پنجره مادرزنمو دیدم که داشت بدنش و سرشون هاش آروم بالا پایین می رفت اما کاملا قابل رویت نبود چون پنجره بخار گرفته بود دیگه داشتم دیوونه می شدم

تجسم بدن لخت مادر زنم خیلی برام هیجان انگیز و شهوت آور بود با اینکه 40 سال سن داشت اما یه کمر باریک ناز داشت و صاحب یه کون گنده خوش تراش بود باور کنید اگه از پشت کسی ببینه فکر می کنه یه زن 20 یا 21 سالست کمر باریک , کون و ران درشت , و مهم تر از همه سینه های برجسته نوک تیز , و موها بلند مشکی یکدست که تا گودی کمرش بود و پوست سیپیدش که منو دیوونه می کرد باور کنید زمانیکه از جلوم رد میشد کیرم مثل قلبم تاپ تاپ میزد البته نمیتونستم کاری بکنم چون می ترسیدم همچیز خراب بشه البته چند ماهی بود که مادرزنم جلوی من راحتر لباس می پوشید یا باهام شوخی های بدنی می کرد و این باعث تعجب منو بود چون تا بحال همچین چیزی تو. این چند سال سابقه نداشت که مادر زنم لپمو بکشه یا گاها ماچم کنه حتی چند روز قبل از این قضیه , حموم , صحبت از لاغر شدن من بود که اومد و از پشت بغلم کرد و یه زوری زد که مثلا منو از زمین بلند کنه که نتونست چون قدش کوتاه تر از من بود بعد گفت زنت خوب بهت نمیرسه که اینقدر ضعیف شدی و من سریع گفتم نه , کاش بیشتر می رسید باور کنید نرمی نوک سینه هاشو رو پشتم احساس می کردم بعد مادر زنم در جواب گفت باید یه فکر برای این مسله کرد و من خندیدم گفتم حتما یه فکر عاجل می کنم , البته خانومم اون لحظه تو حیاط بود و شاهد بغل کردن من توسط مادرش نشد اما صدامونو میشنید این داستان ادامه پیدا کرد تا اینکه تو اونروز مادرزنم رو تو حموم دیدم یا بهتر بگم صداشو شنیدم
سریع خودمو رسوندم پشت در حموم ,خوشبختانه در حموم از داخل قفل نبود برای همین آروم در حموم رو کمی باز کردم صحنه ای رو که دیدم باور نمی کردم مادر زنم کاملا لخت , پشت به من بود و داشت کوسشو می مالوند و مهمتر اینکه تو دست دیگرش یه وسیله بود که کاملا نمی تونستم تشخیص بدم چیه

قلبم تند و تند می زد با خودم فکر کردم این بهترین فرصته که برم تو و غافلگیرش کنم اینطوری راهی برای داد و فریاد نداره سریع لباسمو در آوردم و آروم در حموم باز کردم چون دوش حموم باز بود صدا باز شدن در رو نشنید داشت کوسشو با دست چپ می ما لوند و با دست راستش یه شمع کلفت رو فشار می داد که بره تو کونش. تازه سر شمع فرو کرده بود تو کونش که دادش بیرون اومد و شروع کرد آروم داد زدن و م ی گفت آخ آخ...اوف ف ف ف...

من از این فرصت استفاده کردم گفتم داری چیکار می کنی ؟مستی (اسم مادر زنمه) داری شمعو می کنی تو کونت ؟

با لکنت زبون گفت : تو ! تو اینجا چیکار می کنی ؟ کی امدی ؟ چرا در نزدی؟ برو بیرون . من گفتم که همچیزو دیدم و بیرون هم نمیرم من اینجا هستم و تو داری شمع رو توی کونت فرو می کنی ؟
مادرزنم وقتی دید من بیرون برو نیستم تصمیم گرفت منو بزنه کنا رو بره بیرون که من گرفتم بازوشو و اونو چسبوندم به دیوار

گفت چیکار می کنی ؟

گفتم کاریت ندارم فقط چندتا بوس ساده و سریع شروع کردم زیر گردنشو بوس کردن گفت: ولم کن برم چیکار می کنی؟ بهزاد من هم دوتا دستمو از زیر بغلش رد کردم و اونو بغلش کردم و چسبوندم به دیوار و شروع کردم تند تند زیر گردنشو خوردن خیلی تقلا کرده که آزاد بشه اما من تند و تند زیر گردنشو می لیسیدم


گفت بهزاد اینکارو نکن من گفتم تو چند ساله که تنهایی و این برات خوب نیست که یه شمع برداری و بکنی تو کونت من کیرمو بین شما دونفر عادلانه تقسیم می کنم

برای اینکه بتونم رامش کنم دست راستمو دور گردنش چرخوندم و دست چپمو کردم تو کوسش و شروع کردم کوسشو مالوندن و با دهانم سینه چپشو خوردن البته با چند دقیقه بوسیدن و مکیدن سینه هاش از خواهش و تمناهاش کم شد و دیگه با آه و اوه می گفت بهزاد جـــــون ولـــــــم کن برم.... تورو خدا ولم کن برم... بهزاد جون الههی من قربونت برم ... سینه هامو نخور داری منو دیونه می کنی ... با سینه هام چیکار داری ..... آخ خ خ خ

ومن مثل وحشیا سینه هاشو می خوردم باورش سخته اما سینه های سفید و برجسته و گردی داشت با گذشت چهل سال از سنش هنوز نوک سینه هاش صورتی رنگ بود البته یکی از دلایل ناز بودن بدن و سینه مادر زنم این بود که چندین سال بود که کسی بهش دس نزده بود

و اینقدر من سینه هاشو خوردم که کاملا بی حال شد این جا بود که شاه بیت غزل رو از جاش بیرون آوردم وقتی کیرمو دید دو دست یگرفتش گفتش بهزاد چه کیری درشتی داری گفتم امروز همین کیر باید بره تو کوست با عشوه گفتش نه تو رو خدا میمیرم !

دستمو زدم رو شونش و فشارش دادم پایین گفتم فعلا بخورش شاید نکردم تو کوست

اونم رضایت داد و آروم جلو کیرم نشست و با کف دستش رو برد زیر بیضه هام و و کله کیرمو گذاشت تو دهانش

مشخص بود تا بحال اینکارو نکرده بود چون با اکراه اینکارو میکرد اما دوست داشت امتحان کنه از شهوت زیاد چشماش باز نمی شد و با ولع کلاهک کیرمو می خورد و من موهای بلندو نازشو گرفته بودم و سرشو به طرف شکمم هل می دادم تا کیرم تو دهانش کامل بشینه

با اینکه راه نفسش بسته شده بود اما اعتراضی نمیکرد و همونطوری کیرمو می بلعید دیگه داشت آبم مییومد که خوردن کوسشو بهونه کردم برای همین نیاز بود از حموم خارج بشیم ازم پرسید الان کسی نمیاد بهزاد جون؟

گفتم نه یکی دو ساعت راحتیم دیگه نزاشتم پاشو از حموم بیرون بزاره دس انداختم زیر رانش رو دوتا دستم بلندش کردم طوری که صورتش نزدیک صورتم بود گفتم مستی خیلی می خامت امروز رو مال منی و شروع کردیم از هم لب گرفتن سریع اونو بردم اتاق بغلی رو تخت خابوندم بهم گفت تا بحاال تو عمرش اینقدر حال نکرده بود من تعجبم از این بود که چرا شوهرش اینو ول کرده بود و رفته بود رو تخت به حالت 69 رو هم خابیدیم من شروع کردم به خوردن کوس مستی و اون کیرمو هر بار می خورد و می گفت کیرتو بازم می خام و من هم یه انگشتمو تو کون مادر زنم فرو کرده بود و با زبونم کوسشو لیس می زدم
مستی در حالیکه شهوت از صداش میومد گفت تورو خدا کونمو لیس بزن و من گفتم چشم هرچی مستی خانوم بگه همونه و با تمام توانم زبانمو و کردم تو سوراخ کونش .. دادش رفت هوا و یه آهی کشید ...آه آه اه .... بهزاد جون تو خیلی خوبی . ..خیلی دوستت دارم و شروع کرد تند تند کیرمو خوردن و سرش سریع بالا و پایین می کرد


بعد از چند دقیقه خوردن کونش گفتم مهستی پشت کن میخام کیرمو بکنم تو کوست حاضری گفت آره و از روم بلند شد و سرشو گذاشت رو تخت من رفتم پشتش و کیرم راست گرفت به طرف کوسش یه لحظه دلم نیومد کیرمو بکنم تو کوسش چون کوسش مانند کوس یه دختر باکره تنگ بود تو همین فکر ها بود که مستی داد زد بهزاد جون منو کشتی بکن تو کوسم دارم می میرم ... تورو خدا طاقت ندارم کیرتو می خام ...اومم م م

و من دیگه شک نکردم کلاهک کیرمو فشار دادم تو کوسش دادش بیرون اومد آخ اخ سوختم ... چقدر درد داره ... بهزاد جون سوختم ..... گفتم آره درد داره طاقت داری ؟ بکنم توش مستی ؟ با اینکه درد می کشید حرفی نزد و من سکوتشو به عنوان رضایت برداشت کردمو و کیرمو تا ته فرو کردم تو کوسش ... دادی زد بهزاد جر خوردم ... بهزاد منو پاره کردی .... بهزاد منو ترکوندی .... تورو خدا دارم پاره میشم گفتم اولش سخته طاقت بیار الان آروم میشه

شروع کردم به جلو عقب کردن کیرم .... آخ کوسم بهزاد ...آخ منو جر دادی ... بعد از 15 تا 20 بار تلمبه زدن دیگه صداش قطع شد و شروع کرد به قربون صدقه کیرم رفتن و قربون کیرت برم بهزاد جون چقدر شقه ... بازم منو بکنی ....با این کیر کلفتت منو بکن ..... گفتم آره مستی جون این اولشه .... از این به بعد هر شب می کنمت ... داشتم تند تند تلمبه می زدم اما همش چشمم به سوراخ سفید و تنگ مادر زنم بود یه آب دهن رو سوراخ کونش ریختم و شصتمو آروم انداختم تو کونش اینقدر غرق در شهوت بود که فقط برگشت و منو با شهوت نیگاهی کرد و گفت داری منو دو طرفه می کنی ؟

گفتم آره عزیزم مستی جون خیلی می خامت ؟ از امشب تو زن منی ...

در حال تلمبه زدن بودم که احساس کردم آبم داره میاد گفتم مستی آبم داره میاد ... گفت بریز تو کوسم ...گفتم بابا حامله میشی ... همه می فهمن .. گفتش نه بریز توش .... ازت یه بچه می خام ... اینو که گفت سعی کردم کیرمو بکشم بیرون از کوس مستی که اون پیش دستی کرد و در همون حالت که داشتم تلمبه می زدم منو هل داد به عقب و با کونش نشست روی کیرم و منو چسبوند به دیوار و از پشت منو بغل کرد بطوری که جای حرکت نداشتم و درست در همون لحظه آبم اومد و با فشار تو کوس مستی خالی کردم اما مستی باورش نمیشد که آبم اومده برای همین از رو کیرم بلند نمیشد از پشت سینه هاشو گرفتم و در حالیکه پشتشو بوس می کردم به جونش قسم خوردم که آبم اومده و اون از رو کیرم بلند شد و شروع کردن به بوسیدنش


همونطور خسته یه یکربع رو تخت خابیدیم و سپس رفتیم حموم و بعد از اون تقریبا هفته ای دو یا سه بار باهم سکس داشتیم و در کوچکترین فرصتی همدیگرو بغل می کنیم و با هم می خابیدیم با گذشت یک ماه از اولین سکسمون مادرزنم بهم زنگ زد و بهم گفت که حامله است من سریع خودمو رسوندم به خونش و آزمایشو دیدم بله درست بود مادرزنمو حامله کرده بودم هم ناراحت بودم و هم خوشحال, ناراحت برای اینکه سایه هیچ مردی بالای سر مادرزنم نیست که همه راحت با این قضیه کنار بیان و خوشحال از این قضیه که بالخره پدر میشم الان من بیشتر از گذشته دوستش دارم و براش وقت میزارم تقریبا هر روز به بهانه کمک به مادر زن باهاش بیرون میرم و خوش می گذرونیم باور کنید تو چشماش نیگاه می کنیم شوق یه دختر نوجونو می بینم شاید باور نکنید بارها هوس کردم به بهانه حامله بودن از کون بکنمش اما دلم نیومد که اگه لب تر می کردم نه نمی گفت راستشو بخاید من عاشق مادر زنم شدم .دوماه از این داستانی که براتون تعریف کردم می گذره و مادرزنم دو ماهه که از من حاملست خیلی سعی کردیم پدر زنمو پیدا کنم و اونو برگردونم سر زندپگیش تا بچه هم بتونه سالم به دنیا بیاد اما پیداش نکردیم چند بار با مستی درمورد سقط صحبت کردیم اما زیر بار نمی ره و میگه بچشو میخاد مثل اینکه باید خودمو برای پدر شدن آماده کن

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

SB
همین جاست آغوش من!
روزی هزار بار می خوانمت: بیا
و تو هر بار با شیطنت تمام ناز میکنی
و باز هم می پرسی: کجا...؟!
     

#30 | Posted: 26 Sep 2010 01:07 | Edited By: arazmas

کیش کردن مادرزن
من اسمم سعیده و 25 سالمه
سلام میخوام داستان خودم و مادر زنم (که چند سالی هم به شکر خدا بیوه شده ) رو براتون تعریف کنم.
جریان بر میگرده به یک سال پیش. ( در ضمن اسم زنم بهار و اسم مامانش بهناز )
اون سال زنم و مامانش برای اوردن جنس میرفتن کیش و من مغازه رو نگه میداشتم. بعد از سفر سومشون زنم تو خونه خورد زمین و دستش شکست. و مجبور شد اون سفر همراه مامانش نباشه. برای همین من قرار شد با مادرش برم.
پروازمون نشست تو کیش و خسته وارد هتل شدیم و یک اتاق دو تخته گرفتیم.
بهناز اول رفت دوش گرفت و بعدش من. اون موقع خیلی روم با بهناز باز نبود. وقتی از حمام اومدم لباس راحتی پوشیدم و خوابیدم.
فرداش با هم رفتیم بازار و کلی لوازم خریدیم. تو این وسائل چند تیکه لباس زیر زنونه و مردونه هم بود. وقتی اومدیم هتل همه جنسائی که گرفته بودیمو وسط اتاق باز کردیم که تو چمدونامون جا بدیم. همرو گذاشتیم تا رسید به لباس زیر ها.
بین لباسها یک بادی زنانه بود که خیلی توجهم و جلب کرد. برداشتمش و داشتم نگاهش میکردم که بهناز گفت : قشنگه؟
گفتم:آره فکر میکنم عکسش که قشنگه.
بعد بهناز از دستم گرفتش گفت : میخوای بپوشمش ببینیش؟
منم که فکر میکردم داره شوخی میکنه. گفتم : آره.
بهناز از جاش بلند شد و پشتشو بمن کرد و گفت : چشم چرونی نکن تا بپوشمش.
رومو برگردوندم تا اون راحت باشه. اما روبروم یک آیینه بزرگ بود که کامل میشد اون و دید.
وااااااااااای. تا حالا به بدن اون توجه نکرده بودم. تی شرتشو که در آورد هیچی زیرش نداشت. بعدشم یک دامن پاش بود که دیگه نمیفهمیدم دارم چی میبینم. یک باسن بزرگ سفید و واقعا خوش تراش که هر کی ببینه فکر نمیکنه این یک زن 45 باشه.
دیگه از این بیشتر ندیدم چون فقط پشتش به من بود.
بهناز صدام زد. تا رومو برگردوندم وای واقعا از بهار من که فقط 23 سالش بود صد برابر زیباتر شده بود. یک بادی کاملا تور که فقط سر سینه هاش و جلوی اون بهشت قشنگش و گرفته بود و از یک بدن کاملا لخت شهوت انگیز تر شده بود.
به بهناز گفتم میتونم یک چیز بهت بگم؟
گفت: تو هرچیز میخوای بگو.
نمیدونم ولی واقعا چیزی که گفتم حقیقت بود. اون یک قالی کرمون بود که هر چی پا میخورد ارزشش بالا تر میرفت.
اینو که شنید زد زیر خنده گفت: قابل نداره تو هم بیا روش راه برو.
با یک تک خنده من امروزمونم به پایان رسید و من فقط تمام فکرم شده بود بهناز.
فرداش با بهناز قرار دریا گذاشتیم. حوله و لباس برداشتیم و رفتیم ساحل توریستا. بهناز اونجا آشنا داشت. تو که رفتیم برام خیلی جالب بود. زن و مردم همه با مایو توی اب بودن. کوتاه براتون بگم اونجا هم خیلی خوش گذشت و منم بیشتر و بیشتر با بدن بهناز آشنا شدم.
توی راه برگشت دیگه خیلی با هم راحت شده بودیم و مثل یه زوج خوشبخت شوخی میکردیم و از باهم بودن لذت می بردیم.
تا اینکه یک زنبور خوب عزیز که انشائ ا.. قربونش بشم نزدیک هتل کار ما رو برامون درست کرد. و اومد از زیر دامن بهناز جان بالای رون پاش و نیش زد. آییییییییییییییییییییییی بهناز بلند شد.
گفتم چی شد ؟
- یک چیزی نیشم زد. خیلی میسوزه. آییییییییییی.
به هر زحمتی بود بهنازو به هتل رسوندم و بردمش توی سوئیت خودمون.
دامنش و زدم بالا و روی جای زنبور گزیدگیش یخ گذاشتم.
چه جایی هم بود دقیقا زیر خط شورتش.
دیگه کاملا دامنش از یخی که گذاشته بودم خیس بود و هنوزم خیلی سوزش داشت. برای همین دامنش و در آوردم و اون پاهای زیبا و سفیدش جلوی چشال من با هم لامبادا میرقصیدن و هی میگفت میسوزه.
کم کم که دردش آروم شد و حالش سر جاش اومد. از جاش بلند شد و تازه فهمید دامنش و درآوردم.
یک نگاه به من کردو گفت : بقیشم در میاردی.
دیگه پررو شده بودم و بهش گفتم. تقصیر اون زنبورست که بالا ترشو نبوسید.
خیلی خوشش اومد و گفت خوب تو بیا ببوس.
تا این لحظه با تمام شوخیایی که میکردیم اما بازم هنوز حریمی بینمون مونده بود ولی باید اینم برداشته میشد. (ولی بگم من جسارتشو در این اندازه نداشتم)
تا شب که چند ساعتی هم بیشتر نمونده بود و تو هتل موندیم. و بهنازم دیگه راحت کرده بود و هیچ چیز پاش نکرد و با همون شرت نازک مشکیش جلوی من جولان میداد. و جای بوسیدن اون زنبوره هم یواش یواش داشت بهتر میشد.
بهناز با چند تا از دوستاش قرار گذاشته بودن که شبو بریم کنار ساحل و یک چند ساعتی رو خوش بگذرونیم.
برنامه با جک و حرفای بیمزه شروع شد و با رقص اولین لب گرفتن من و بهناز تموم شد.
دلیلشم این بود که بهناز منو به دوستاش بوی فرند خودش معرفی کرده بود و چون کم نیاره آخر شب جلوی اونها از من یک لب جانانه گرفت. وای هنوز مزش زیر زبونمه.
بعدشم قرار شد ما چند روز باقیمونده رو بریم خونه یکی از دوستای بهناز که فردا صبح قرار بود برگرده شهر خودش و خونش خالی میشد.
صبح زود تمام وسائل و برداشتیم و رفتیم خونه اون.
وای عجب جایی درست کرده بود. واسه چند روز در ماه چه خرجی کرده بود. تمام وسائل کامل یک زندگی خوب و اونجت داشت.
به بهناز گفتم این کارش چیه؟
اونم خیلی با مزه جواب داد. بد بخت خیلی زحمتکشه هر شب یک جایی کار میکنه. منم که خیلی چشم و گوش بسته بودم سریع گرفتم چکارست.
بعد از جا بجا کردن وسائل بهناز سریع رفت دوش گرفت و اومد. منم بعد از اون رفتم. وقتی اومد بیرون دیدم یک لباس خواب بنفش خیلی قشنگی تنش کرده و زیرشم هیچی تنش نبود.
منم رفتم توی یکی از اتاقها که به بدنم کرم بزنم. چون آب دریا بدن و خشک میکرد. لخت جلوی آیینه واستاده بودم و سعید کوچیکه هم با اون صحنه ای که دیده بود و این که چند روزی از بهشت بهار خبری نبود که اون و ببینه و حالش بد بشه بالا بیاره خبری نبود. یکم سرشو بالا آورده بود و داشت خودشو توی آینه نگاه میکرد که ناگهان بهناز اومد توی اتاق. منم یک جیغ کوچیک زدمو جلوی سعید کوچیکه رو با دست گرفتم.
به بهناز گفتم تشریف داشتین.
گفت اومدم ببینم این چیزی که این همه بهار ازش تعریف میکنه چیه.
گفتم اگه میخواست همه ببیننش جلوی در بلیط میداد.
- اونم گفت من بلیطشو چند سال پیش بهت دادم و توهم بالون پارش کردی.(بهارو میگفت )
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم و موقعیتم خوب دیدم و خجالت و گذاشتم کنار و دستم و بردم کنار.
توی این چند لحظه هم سعید کوچیکه خوب سرش و اورده بود بالا و مثل یک شیر نر ایستاده بود.
بهناز اومد جلو و دستشو گذاشت زیر کوچولو خجالتی منو. سلامی بهش کرد و گفت واقعا بهار نوش جانت که با همچین چیزی ازش پذیرایی میکنی.
گفتم دست دخترت درد نکنه که اینو اینجوری بزرگش کرده.
یکم که کنجکاوی کرد گفتش ولی خوب دیگه بهار بدرد کس دیگه نمیخوره چون هرچی بزارن توش جایشو نمیگیره اینقدر که این اون تو برای خودش جا باز کرده.
حالا نوبت من بود که منم چشام به بهشت تپل مپل بهناز روشن بشه و بهش گفتم بهناز جان میشه منم دروازه ورود بهار و به این دنیا ببینم.
- نه.
- چرا ؟
- چون که اجازه نداری.
- از کی ؟
- از بهار
- مگه تو اجازه داشتی ؟
- آره. اون همیشه از تو تعریف میکرد و دل منو آب مینداخت. خوب خودش اجازه دیگه.
منم دیدم داره ناز میکنه خیلی ادامه ندادم. بهناز تیوپ کرم و از دستم گرفت و شروع کرد به کرم زدن بدنم. خیلی آرام و با ناز دستشو روی پوستم میکشید. از پایین پاهام شروع کرد و اومد بالا. وقتی به وسط پام رسید خیلی با احتیاط تخم مرغامو نوازش کرد و دستشو تا سر سعید کوچیکه که همین طور راست هم ایستاده بود کشید و یواش یواش اومد تا روی سینم. یکم موهای سینم بلنده با اونا بازی کرد و دستشو دور نوک سینه هام هی میچرخوند. یواش یواش اومد دور گردنم و کرم زد و اخرش یواش از گوشه لبم یک بوس کوچیک کرد.
یک نگاهی به کوچولوم کردو گفت آخیش داره گریه میکنه که!
راست می گفت. یکم آب ازش اومده بود.
گفتم چکار کنه دلش برای بهار تنگ شده. گریه میکنه.
یواش دستش و برد پایین و دورش حلقه کرد و خیلی عالی نوازشش میکرد. یواش یواش رفتم عقب تا روی تخت نشستم. همین طور ماساژش میداد واقعا ماهر بود. با تخمام بازی میکرد میکشیدشون و دوباره تا سرش میومد بالا. شاید حدود 10 دقیقه این کار کرد تا دیدم دارم خالی میشم. گفتم حالش داره بد میشه. گفت راحت باش. چشامو بسته بودم و داشتم لذت میبردم که آبم با فشار اومد بیرون. ندیدم کجا داره میریزه و فقط سعی میکردم تا آخرین قطرش لذت ببرم. وقتی همش اومد احساس کردم داره با دستمال تمیزش میکنه. چشامو که باز کردم دیدم وای همه دستو لباسو روی سینشو همه پر آب. همینطور که جلوم ایستاده بود تمام آبم روش پاشیده بود.
گفت واقعا حق داشت گریه کنه چه آبی توش جمع شده بود.
گفتم آخه الان یک هفته میشه که کاری نکرده. آخه قبل سفرمونم جیگر بهشت بهار خون بود.
بهناز گفت من میرم لباس عوض کنم. چند لحظه بعد با یک زحمتی از جام بلند شدم که برم حمام دوش بگیرم دیدم اون توی حمامه.
گفتم بهناز من میخواستم برم.
- گفت خیلی بدنم پر شده بود اومدم حالا اشکال نداره تو هم بیا.
- دیدم اینجوری داره میگه از خدا خواسته رفتم تو.

وای خدای من لخت لخت جلوم ایستاده بود.سینه ها سر بالا و سفت درشت. و یک بهشت تپل مپل همونطور که از روی شرت فکرشو میکردم لای پاش و فقط تنها مویی که روی بدنش دیده میشد یک خط نازک و صاف روی پیشانی بهشتش بود و چشمو به سمت یهشت راهنمایی میکرد.
بهناز گفت اگه نمایشگاه دیدنت تموم شد بیا زود دوشتو بگیر. دیگه بیشتر ازینم جلو نرو. رفتم زیر دوش و همینطور چشم روی بدن بهناز بود. اونم شامپو رو برداشت و موهاشو شامپو زد. منم چون چشاش بسته بود از موقعیت استفاده کردم و خوب چشمامو سیر آب کردم. ساناز اومد بیاد زیر دوش که یکی از اون دوقولوهای پشتش به سر کوچولوی من خود انگار که بهش برق وصل کرده باشن سریع از جاش پاشود. بهناز که چشاش و شست و باز کرد گفت این پر رو که باز بلند شد. ولی بهش بگو همون یک مرتبه بود خیلی باز پررو نشه. سرتونو چه درد بیارم این سفر ما تموم شد و این دوتا با هم روبوسی نکردن. وقتی از هواپیما میخواستیم پیاده شیم بهناز گفت : سعید چون تو این سفر پسر خوبی بودی و لیاقت خودتو برای همسری با دخترم نشون دادی سفر دیگه با خودم میبرمت و جایزتو میدم.
ما هم مثل یک آدم خمار تا سفر بعد تو کف موندیم.
عد از اون سفر وقتی رفتیم خونه بهار کلی ازمون پذیرائی کرد و خودشو هم برای یک سکس جانانه آماده کرده بود. یک تاپ کشی صورتی نیم تنه با یک دامن کوتاه. یکمی که خستگیمون گرفته شد. بهناز به بهار گفت من میرم بخوابم تو هم برو به شوهرت برس که دلش برات تنگ شده.
وقتی با بهار اومدیم توی اتاق خواب بهار گفت : خوش گذشت . گفتم جای تو خالی ولی این مامانت خیلی شیتونه . گفت چرا ؟ ادامه ندادم و موضوع و عوض کردم و گرفتمش تو بقلم و یک ساعتی رو باهم بازی کردیم و یک دل پر خوردم و کردم و دادم و....
همونطور لخت خوابیدم که یکبار دیدم یکی صدام میزنه چشامو که باز کردم دیدم بهنازه . گفتم تو اینجا چکارمیکنی گفت بهار گفته بیام بیدارت کنم . بعدشم میبینم که خوب بهت خوش گذشته .
از جام که پاشدم رفتم به بهار گفتم من لخت خوابیدم اون موقع تو به مامانت میگی بیاد بیدارم کنه .
بهارم خنده ای کرد و گفت : اونم دل داره بعدشم تو دامادشی غریبه که نیستی . یک هفته هم که با هم تنها بودین دیگه چه اشکالی داره .
این بهارم عجب شیتونی بود . میخواست مچ مونو بگیره اما خوب منم خودمو لو ندادم و بهش گفتم حالا این چه لباسیه که تنت کردی (آخه همون بادی رو پوشیده بود ) اونم گفت مامان گفته تو ازین خوشت مییاد منم برات پوشیدم .
گفتم آخه جلو مامانت زشته گفت : اونکه مامانم توهم شوهرم چه اشکالی داره .
شام حاظر شده بودو بهار برامون آورد . حر تکونی که بهار میخورد من دوستداشتم همونجا بپرم روش و لباسشو پاره کنم و خوب برم تو بهشت اما خوب جلوی بهناز نمیشد . منم یک شروالک کوتاه پام بود بدون شورت واسه همین سعید کوچیکهه خوب سر علم کرده بود و نمایان شده بود .
بهناز شیتونم که متوجه شده بود به من گفت برم براش چیزی بیارم . وقتی برگشتم روشو کرد به بهارو گفت مگه نگفتم برو به این سعید برس نگاش کن حالش بده . بهارم به من نگاهکرد و هردوشون زدن زیر خنده . منم که جو اینجوری دیدم گفتم یک بره افتاده بین دوتا گرگ ببینین دارن باهاش چکار میکنن .
بهارم گفت خودارو شکر کن تا حالا این دوتا گرگ تیکه تیکت نکردن .
منم گفتم حالا اونا مواظب خودشون باشن که دنیا چپه نشه .
بهار دید جواب نده بهتره . اما بهناز گفت تو یکیشو جر بده تا برسه به بقیش .
شام و خوردیمو رفتیم جلوی تلوزیون نشستیم به صحبت کردن و در ضمن رسیورم روشن بود روی کانال ایتالیا و داشت فیلم میزاشت . در این مورد من قبل هم روم جلوی بهناز باز بود و در سطح نیمه جلوی هم نگاه میکردیم .
فیلم به اونجایی رسید که خانوم تو فیلم تمام لباساشو درآورد و رفت کنار آقا نشست . باز سعید کوچیکه پر رو شده سرش و اورد بالا . بهار یک نگاه به من کردو رفت توی اتاق و منو بهنازم چهار چشمی داشتیم فیلم و نگاه میکردیم . ایندفعه بی معرفتی نکرد چیز آقا روهم یک لحظه نشون داد که دیدم بهناز چپ چپ به من نگاه کرد . تو فیلم خوب داشتن باهم عشق بازی میکردن که دیدم بهار اومد . وای رفته بود لباسشو عوض کرده بود و یک ست جدید پوشیده بود که فقط سر سینش و همون جلوش سه تا گل کوچیک داشت و بقیش نخ نامرعی بود .
و از راه اومد روی پای من نشست .
خیلی سکسی شده بود . بهناز گفت بهار اگه مزاحمم برم . بهارم گفت کار از این کارا گزشته شما من رو که دیدین سعیدم ببینین اشکال نداره دامادتونه و ماهم که نمیخوایم اینجا کاری بکنیم پس راحت راحت بیشین .
با این تواسیر من از جام پاشدم که با بهار برم تو اتاق که بهناز گفت سعید جان من دارم فیلم نگاه میکنم و به شما کاری ندارم . بهارم گفت بشین راحت باش ( بهار بنده خدا که از چیزی خبر نداشت و فقط میخواست جلو مامانش پز بیاد و منو به مامانش نشون بده )
بعدشم دست کرد تو شلوارکم و شروع کرد با سعید کوچیکه بازی کردن . فیلمم داشت جاهای خوبش تموم میشدو راه داشت به حمام میکشید . ولی الحق بازیگره بدن قشنگی داشت . تا اینکه تمام شد .
بهنازم از جاش پاشد و گفت من میرم بخوابم . شما هم راحت باشید .
با رفتن بهناز بهار تمام لباسای منو در آورد و همین طور که روی کاناپه نشسته بودمشروع کرد به بازی با من .
که در همین حال در اتاق باز شد و بهناز با یک لباس خواب مشکی نازک اومد بیرونه و بعد از اینکه یک نگاهی به من انداخت . که به زحمت خودم و پوشونده بودم . به بهار گفت تو آب گرم بخور منم برم از تو یخچال آب سرد بردارم و بعدشم رفت آب وبرداشت و با یک کلمه خوش باشید که به ما گفت رفت تو اتاقش
منو بهار هم کارمونو کردیمو رفتیم خابیدیم . صبح که بیدار شدم دیدم بهار میز صبحانه رو اماده کرده به من گفت برو مامان و بیدار کن . وقتی رفتم تو اتاق بهناز دیدم پاهاشو جمع کرده تو سینش و از پشت قمبلش زده بود بیرون و اون بهشت خشکلش کاملا نمایان بود . رفتم رو سرش و چند باری صداش زدم دیدم جواب نمیده .با انگشت چند تا به بازوش زدم بازم جواب نداد ایندفه شیتونیم گل کرد و آروم دستمو وسط پاش کشیدم که یک هو از جا پرید و یک جیق بلند زد .
منو که دید آروم شد و هموم موقع بهارم اومد تو گفت چی شده . مامانش گفت هیچی سعید ناخونشو کرد تو پوستم . بهار یک نگاهی به مامانش کرد که هنوز خودشو نپوشونده بود و گفت : خوب بوده چیز دیگه توی پوستت نکرده و خندید و رفت بیرون منم دمبالش رفتم .
وقتی اومد سر میز صبحانه . به بهار گفت با اون چیزائی که من دیشب دیدم اگه تو جای من بودی حالا معلوم نبود کجا بودی .
دلم واسه بهناز سوخت چون واقعا گناه داشت اونم دل داره دیگه .
بهارم در جواب مامنش گفت قابل نداره میخوای بهت قرضش بدم . مامانشم خنده ای کردو گفت . نوش جانت .
بخور بهت گوشت بشه .
چند هفته ای گذشت و قرار شد مجدد بریم برای اوردن جنس . قرار نبود من برم اما بهار گفت سعید جان این دفعه هم تو برو خیلی کمک مامان هستی . منم قبول کردم و کارای حرکت و کردیم و دم رفتن توی فرودگاه بهار اومد بوسیدم و گفت بشرطی که برای منم نگهش داری هوای مامانم و داشته باش . گناه داره .منم خندیدم و خودم زدم به اون راه و گفتم من همیشه هواشو دارم . نمیزارم بهش بد بگزره . خدا حافظی کردیم و رفتیم .
این دفعه زمانی که رسیدیم مستقیم رفتیم خونه دوست بهناز. چون از قبل هماهنگ کرده بود و کلیدشم گرفته بود. وقتی رفتیم توی خونه من رفتم دوش گرفتم. وقتی اومدم بیرون دیدم بهناز یک ست سکسی پوشیده و بمن گفت سعید الوعده وفا بیا میخوام بهت جایزت رو بدم!
منم که توقع نداشتم به این زودی به اینجای کار برسم خیلی خوشحال شدم و رفتم جلو.
بهناز گفت من در اختیار تو ام هر کار میخوای میتونی بکنی.
دستم و گذاشتم روی سینه هاش واقها زیبا بود هر کس ببینه فکر میکنه که عمل کرده ولی خوب اینجوری نبود هم اینکه ارثی بود هم اینکه با ورزش نگهش داشته بود.
خیلی آروم دستم و لای سینه هاش میکشیدم و یواش یواش. سوتینشو از تنش در آوردم. ایندفعه میتونستم هر چی میخوام نگاهش کنم. با لای سینه هاش بازی کردم و خیلی آهسته سر سینه هاشو لای لبام گذاشتم و یواش فشارشون میدادم. شهوت و میشد توی چشاش دید. دستم و گذاشتم لای پاش و بلندش کردم بردم سمت مبل و گذاشتمش روی یک مبل سه نفره و بعد خیلی آرام از روی شرت لای پاشو نوازش میکردم. با دندونام خیلی یا احتیاط و آهسته شورتشو از پاش در اوردم این دفعا حتی کوچکترین مویی روی بدنش نبود و گلبرگاش کاملا به هم چسبیده بود و بوی عطر از لای اونها به مشام میرسید.
محیط خیلی آرام بود حتی صدای نفس کشیدنمون شنیده نمیشد. خیلی آرام لب مو گذاشتم روی پیشانی غنچش و یک بوس کوچیک کردمش و تو دلم آرزو کردم که این غنچه قشنگش شکفته بشه و من توشو ببینم. از بهار براتون بگم که اونم همین طوری با این همه سکسی که من باهاش دارم ولی همیشه بسته و خواستنیه. خوب کم کم بوسه هامو پایین تر آوردم و به روی چوچولش رسیدم با دندونهای جلوم یواش از اون تو کشیدمش بیرون و با زبونم باهاش بازی میکردم. دیگه صدای نفس های بهناز شنیده میشد. و صدای نیازش بلند و بلند تر میشد. با یک دست سینه هاشو میمالیدم و با دست دیگه بین بهشتشو و ورودی باسنش و میمالیدم و کم کم گلمون باز شد و من توشو دیدم . بازبون کردم تو مزه عسل میداد شیرین شیرین بود. دیگه بهناز داشت ناله میکرد و میگفت بکن... سعید بکن جرم بده... سعید میخوام...
ولی با اینکه خیلی حشری بودم اما به تلافی اون دفعه جلوی خودمو گرفتم و با یک دست بازش کردم و با دست دیگه از یک انگشت شروع کردم کردم توش تا اینکه به چهار انگشت رسیدم که دیدم بهناز ارضاء شد. نمیتونست خودش و نگه داره همش میلرزید. بعد کم کم بوسش کردم تا رسیدم به لباش بعد از یک لب حسابی از روش بلند شدم.
صورتش سرخ سرخ شده بود و از تمام بدنش عرق میریخت. من هنوز حولم دورم بود. مهناز چشاشو باز کرد و گفت : سعید چرا نکردی؟
گفتم : هنوز زوده میخوام همچی بکنم که تو عمرت ندیده باشی.
خیلی آرام حولمو در آوردم سعید کوچه هم بزرگتر از همیشه ایستاده بود. برای خودم هم عجیب بود که این همه کلفت و بلند شده.
بهناز از جاش پاشد و با شهوت زیاد بهش نگاه میکرد بعدشم سریع اومد جلو و گرفتش کردش تو دهنش. انگار نه انگار که الان خالی شده بود. داغ داغ و حشری بود. منم دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم. بهناز بلندش کردم و رفتم روی تخت درازش کردم و پاهاشو دادم بالا و با آخرین قدرتی که داشتم فشار دادم توش. چون قبلا آبش اومده بود خیلی راحت و سریع رفت تو.
با دندونام سینه هاشو گاز میگرفتم و با دستام باسنش و میمالوندم. یواش از روش بلند شدم و دستامو گذاشتم روی پاهاش و خیلی سریع شروع کردم به تلمبه زدن. شاید حدود 10 دقیقه ادامه دادم احساس کردم دو مرتبه بهناز خالی شد. از اونجا که میدونستم بهناز سالها پیش لوله های رحمش بسته از لحاظ های دیگه هم خیالم راحت بود. و در آخر با فشار زیاد تمام آبم و توش خالی کردم. وقتی تونستم چشام و باز کنم و از روی بهناز بلند شم دیدم خیلی راحت خوابیده. رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون خیلی خالی شده بودم اصلا حال راه رفتن نداشتم و اومدم کنار بهناز وی تخت خوابیدم.
ساعت 9 صبح بیدار شدم و دیدم بهناز حسابی آرایش کرده و پای میز صبحانه منتظر منه. بعد از سلام یک لب ازش گرفتم و با هم صبحانه خوردیم و بعدشم رفتیم بازار.
ساعت 3 بود که به خونه برگشتیم و بعد از یک استراحت کوتاه دیدم بهناز باز داره شروع میکنه.
از سکس دیشبمون خیلی رازی بود و میگفت با پدر خانومم که بوده هیچوقت بیشتر از یک بار ارضاء نشده.
و بعد از اونم که اصلا سکس نداشته فقط یک بار با همین دوستش که الان ما تو خونش بودیم یکمی شیطونی کرده که بازم خوب هر دو زن بودن و خیلی خوش نگذشته. بهناز یک لباس خیلی سکسی پوشیده بود که واقعا خواستنی شده بود. سر سینه های لباسش بریده شده بود و شلوارش از پشت روی باسنش کاملا لخت بود. یک دو بار که جلوی من خم راست شد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و از پشت گرفتمش و به خودم چسبوندمش. بعدم شورت خودمو در آوردم و کوچولو رو گذاشتم لای باسنش.
بهناز گفت تا حالا توی عمرش از پشت سکس نداشته اما به من اجازه داد براش افتتاحش کنم. وقتی نگاه کردم دیدم واقا هم تنگه حتا انگشت کوچیکمم توش جا نمیشه.
کرم و آوردم و یکم به سوراخ اون زدم و یکمی هم به خودم. بعد با انگشت شروع کردم به بازی با سوراخش. با اون دست دیگه هم چوچولشو میمالوندم. زود تر از اون چیزی که فکرش و بکنم سوراخش باز شد و خواستار عزیز من شد. همین که لباسهای بهناز هنوز تنش بود من و خیلی حشری تر میکرد. سعید کوچیکه رو گذاشتم در سوراخش و خیلی آهسته دادم تو. بهناز خیلی حرفه ای بود مثل این دختر لوس نبود خیلی صبورانه صبر کرد تا دردش تبدیل به لذت بشه و واقعا میدیدم داره لذت میبره منم خیلی آرام کارو انجام دادم تا اینکه تا آخر تو کردم.
بهناز با یک لحن شهوت انگیز میگفت بکن بیشتر جرم بده... بقیشم بکن تو!
حدود 5 دقیقه بیشتر نکردم که آبم داشت میومد بهنازم قبلش خالی شده بود. بهنازم فهمید آبم میخواد بیاد گفت بریز روی سینهام براش خوبه خیلی آرام در آوردم و آب مو روی سینهاش خالی کردم اونم با دست به تمام بدنش مالید.
چند روزی که اونجا بودیم حداقل روزی سه بار با هم سکس داشتیم ولی خوب توی خورد و خوراک هم خیلی به خودمون میرسیدیم. با بهناز بهترین هدیه ها و لباس زیرها رو برای بهار خریدیم به پاس اینکه اجازه داده بود ما از هم همچین لذتی ببریم.
چند دفعه که تلفنی با بهار صحبت کردم در بسته ازم پرسید که آیا کاری کردیم یا نه ولی خوب من درست جوابش و ندادم.
وقتی برگشتیم بهناز جلوی


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 3 از 77:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  73  74  75  76  77  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.