| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 4 از 87:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  83  84  85  86  87  پسین »  
#31 | Posted: 2 Oct 2010 03:45 | Edited By: arazmas

سی دی

خیلی خوابم میومد هر کاری می کردم نمی تونستم از جام بلند شم چند دفعه تو خواب و بیداری می شنیدم که مامانم داد می زنه : بهااااااااره ... پاشو دختر خواب می مونی مگه مدرسه نداری ؟ از یه طرف نگران مدرسه ام بودم که ممکن بود دیر بشه و رام ندن تو از یه طرفم بدجوری خوابم می آمد آخه تا دیر وقت داشتم فیلمی که از سمیرا گرفته بودم رو نگاه می کردم . سمیرا یه دختر زبر و زرنگ بود توی مدرسمون که هر کی هر فیلمی می خواست میرفت سراغ اون چون همه جور فیلمی داشت کماندویی ، جنایی ، پلیسی ، ترسناک ، وسترن ، و .... اما فیلمی که من ازش گرفته بودم رو بگم ... یه روز تو کلاس که سمیرا فیلمای بعضی از بچه ها رو داد به من که تازه باهاش دوست شده بودم و خود سمیرا هم می گفت منو خیلی دوست داره و دختر باحالیم (به خاطر کسخلیم می گفت این حرف و چون خیلی به قول دوستام از مرحله پرت بودم ) گفت : تو چی بهاره فیلم نمی خوای ؟ گفتم نه بابا وقتشو ندارم یا خوابم یا درس می خوونم ... خندید و گفت یه فیلم دارم که اگه ببینی برق از چشمات می پره ...با تعجب گفتم چه فیلمی ؟ گفت می خوای بدم بری ببینی شرط می بندم اگه ببینیش مشتری میشی در حالیکه خیلی کنجکاو شده بودم ببینم چه فیلمیه فکری کردمو گفتم : ترسناک که نیست ؟ خندید و گفت نه بابا نترس لولو نداره توش ... گفتم باشه ..حالا چی هست ؟ گفت چیز خوبیه ولی وقتی تنها شدی نگاه کن اونجوری خیلی بهتره موقعی که زنگ خورد بهت میدمش ..سمیرا خودش یه دختر معمولی بود از لحاظ چهره در مورد خونواده اش هم چیزی نمی دونستم چون تازه با هم آشنا شده بودیم یه جورایی انگار به من اعتماد نکرده بود هنوز که بخواد همه اسرارش رو بگه .. فقط می دونستم تو مدرسه به خاطر اینکه فیلم پخش می کرده یه دفعه گرفته بودنش اما به قول خودش شانس آورده فیلمایی که همراش بوده موردی نداشته وگرنه اخراج می شد البته خیلی خیلی زرنگ بود خودش می گفت به یه بچه فضول فیلم دادم همون لو داده منو ...از اون موقع جوری حواسش جمع بود که عمرا خبره ترین پلیسها هم نمی تونستن بگیرنش چه برسه به مدیر و ناظم مدرسه ما ... خلاصه اون روز اومدم خونه و بعد از ناهار رفتم تو اتاقمو در حالیکه داشتم از کنجکاوی می مردم سریع سی دی رو گذاشتم و منتظر شدم ..یه کمی که گذشت و بعد از معرفی شخصیتها و نوشته های انگلیسی و این چیزا گذشت نمی دونم چرا یهو ضربان قلبم تند شد ... طاقت نمی آوردم به آرومی فیلم رو نگاه کنم خیلی هیجان داشتم می خواستم ببینم این چه فیلمیه که اینقدر سمیرا ازش مطمئن بود ... فیلم رسید به اینجا بعد از حدودا 10 دقیقه : خانومه رفت تو اتاق یه آقایی که انگار اونجا شرکت بود و اون آقاهه رئیس بعد یه کمی حرف زدن و خانومه موقع رفتن در حالیکه خیلی هم موقع راه رفتن به خودش پیچ و تاب می داد یهو یه سری پرونده که دستش بود میریزه زمین و اونم دولا میشه جمع کنه که موقع جمع کردن همه جاش معلوم میشه شورت پاش نبود و همه جاش دیده می شد و اون آقا هم خیره شده بود به خانومه و خودش رو می مالید ... من که مثل مجسمه داشتم به فیلم نگاه می کردم چشم از تلویزیون بر نمی داشتم ... اولین بار بود از این فیلما می دیدم هر چی بیشتر از فیلم می گذشت چیزای عجیبی که شنیده بود م رو با چشمم می دیدم ...پس سکس که می گن این شکلیه .. اون روز من اولین فیلم سوپر زندگیم رو دیدم دوستام خیلی مسخره ام می کردن و می گفتن ما تا حالا شونصد تا از این فیلما دیدیم اما تو یکی هم ندیدی بیچاره .. بدبخت شوهرت چه زنی می خواد بگیره حتما بلد نیستی شورتت رو هم دربیاری نه ؟!! همیشه اینجوری مسخره ام می کردن و سر به سرم می ذاشتن من از اینکه اینقدر به قول اونا شوت بودم خیلی خجالت می کشیدم اما امروز از اینکه فیلم رو دیده بودم هم راضی بودم هم ناراضی چون اولا بالاخره می تونستم جلوی اونا کم نیارم و بگم منم دیدم دوما من از چیزی که خوشم می اومد بدجوری بهش عادت می کردم می ترسیدم به این فیلما هم عادت کنم ..بگذریم ... اون روز من صد بار تا شب فیلم رو دیدم خودمم جوری شده بودم که دلم می خواست جای شخصیتهای زن اون فیلم باشم چون به نظرم خیلی حال می کردن جوری که جیغ می کشیدن تا نصفه شب هی فیلم رو می ذاشتم و خودم رو با دست می مالیدم اما کار زیادی بلد نبودم بکنم دوست داشتم مثل اون زنه یکی منو بکنه اما کی ... تو ذهنم خودمو می ذاشتم جای اون زنا و چشمام رو می بستم و خودم رو می مالیدم و اینقدر این کار رو می کردم تا ارضا شم بعدم مثل یه جنازه ولو می شدم..خلاصه واسه همین اون روز صبح خواب مونده بودم چون شب قبلش همه انرژیم گرفته شده بود و منم چون بار اولم بود زیاده روی کرده بودم و چند بار تا صبح خودمو ارضا کرده بودم
با هر بدبختی بود از جام بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم سر میز صبحانه.. مامانم یه کمی نگام کرد و گفت بهاره بیحالی امروز ؟! چیه ؟ گفتم هیچی دیشب تا دیر وقت درس می خوندم یه کمی خواب آلودم ... من غیر از خودم دو تا داداش داشتم . بهزاد که 26 سالش بود و بهنام که 20 سالش بود. بهزاد نامزد داشت و یه 6 ماهی می شد که عقد کرده بود و بهنام هم درس می خوند ...سر میز طبق معمول بهزاد که نبود و صبح زود رفته بود سر کار من و بهنام و بابام بودیم ...یه کمی با بهنام زدیم تو سر و کله هم تا بقول مامانم ثابت کنیم که هیچیمون به آدمیزاد نرفته ... من و بهنام کارد و پنیر بودیم همش در حال جنگ بودیم با هم .. بر عکس بهنام ، بهزاد.. اینقدر با اون راحت بودم که حد نداشت .. نه گیر می داد..نه اذیتم می کرد .. نه کرم داشت که بی اجازه بره تو اتاقم ... خلاصه خیلی ماه بود ... بابام که دید منو بهنام باز داریم می جنگیم گفت : واقعا که همین چند دقیقه پیش تو اخبار همزیستی مسالمت آمیز گربه و جوجه رو نشون میداد اون وقت شما دو تا که مثلا آدم هستین نمی تونید با هم کنار بیایید ...گفتم بابا تقصیره بهنام همش ... همیشه اول این شروع می کنه ... ببین داره تو لیوان من شیر می خوره ... بهنام خنده ای کرد و گفت بیا نی نی جون ... اینم لیوانت .. بذارش تو جهازت ... مامانم چشم غره ای به ما رفت و گفت زود باشید دیگه تا کارتون به جاهای باریک نکشیده آماده شید که دیگه دیرتون نشه..
رفتم تو اتاقمو اول اون سی دی رو یه جای درست و حسابی گذاشتم یعنی تو کشو لباسم که کسی اونجا کار نداشت بعدم لباسامو پوشیدم خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون ... تو راه به این فکر می کردم که به سمیرا چی بگم ... بگم خوشم اومده ؟ میگه چه ندید بدید بوده اومده میگه ... نگم خوشم اومده میگه پس چرا سی دی رو نیوردی اگه خوشت نیومده ؟ مغزم طبق معمول کار نمی کرد گفتم حالا میرم ببینم اصلا چه حرفی پیش میاد... تو حیاط سمیرا رو دیدم به یه سری از بچه ها که روی پله های کناری سالن نشسته بودن و داشتن حرف می زدن... نمی دونستم برم جلو یا نه ... آخه از دوستای سمیرا خوشم نمی اومد خیلی قیافه هاشون خفن بود می ترسیدم ازشون .. رفتم یه گوشه و کتابمودر آوردم و خودمو سرگرم کردم ... چند دقیقه بعد سمیرا منو دید و خودش اومد طرفم سلام کردیم و گفت بهاره بیا پیش ما ... گفتم نه ممنون .. تو برو .. گفت مسخره بیا بریم دیگه تو که تنهایی ببند کتابتو بیا بریم با بچه ها آشنا شو ... تا اومدم حرف بزنم دستمو گرفت و کشید و برد سمت اونا ... 5 نفر بودن به ترتیب معرفیشون کرد یکی شون که خیلی قیافش ضایع بود اسمش مینا بود...ضایع به این خاطر که یه آدامس انداخته بود تو دهنش اندازه یه کف دست و بد جوری هم می جویدش آدم چندشش می شد خیلی بد نشسته بود پاهاشو باز کرده بود طوری که درز خشتکش هم معلوم بود که دوختش به صورت زیگزال بود ... خیلی بدم اومد ازش از همه بدتر طرز حرف زدنش بود که مثل لاتهای چاله میدون حرف می زد ..اه اه ... به زور منو کشوندن تو جمع خودشون و از شانس گندم هم بعدا فهمیدم این مینا دوست جون جونی سمیرا هستش یعنی هر جا سمیرا هست مینا هم هست گفتم خدا رو شکر که تو یه کلاس نیستن ...
سر کلاس که با سمیرا تنها شدیم اومد کنارمو گفت بهاره فیلمه چطور بود ؟ خواستم کم نیارم گفتم بد نبود ... بلند خندید جوری که همه نگاش کردن بعد بهم گفت : خیلی پررویی دختر ... بد نبود!!! من که می دونم اولین باره از این فیما می بینی ... اینم می دونم آدم باره اول چه احساسی داره می خواد به عالم و آدم بده و تجربه کنه ...پس خواهشا دیگه نگو بد نبود ... بگو عاااااااااااالی بود و حسابی کف کردم ... خجالت کشیدم از اینکه اون دقیقا حالت منو فهمیده بود...دیشب دلم می خواست مثل این جنده ها راه بیفتم بیرون و به همه بدم از بس که شهوتی شده بودم ... چیزی نداشتم که به سمیرا بگم آخه واقعا فیلمش عالی بود و منم کف کرده بودم فقط سکوت کردم و اونم با سکوتم فهمید که حدسش درست بوده
ظهر که مدرسم تموم شد راه افتادم برم خونه همش دعا می کردم کسی خونه نباشه تا راحت با صدای بلند اون فیلم رو ببینم آخه درسته که تو اتاقم کسی نبود و راحت بودم اما بازم باید صداشو کم می کردم کسی نشنوه در صورتی که همه حال این فیلمه به صداش بود دوست داشتم صداشونو بلند و واضح بشنوم ..ااااااااه وقتی رسیدم خونه دیدم علاوه برمامان بهزاد با نامزدش هم خونمون هستند خیلی تعجب کردم اون ساعت اون دو تا خونه بودن اما انگار مهسا نامزد بهزاد حالش خوب نبوده واسه همین بهزاد مرخصی گرفته و مهسا رو برده دکتر بعدشم آوردش خونه خودش دیگه نرفته سر کار ...مهسا تو خونه ما خیلی راحت می گشت یه تاپ تنش بود با شلوار همون جوری جلوی بابام و بهنام می گشت درسته که بابام بهش محرم بود اما خب تاپش به نظر من خیلی باز بود چون چاک سینه اش هم به خوبی دیده می شد واسه بهنام خوب بود که از هر فرصتی واسه دید زدن استفاده می کرد. می دونستم از هر فرصتی واسه دید زدن استفاده می کنه فرقی نمی کنه کی باشه بهنام از دید زدن همه لذت می برد چند دفعه دیده بودمش گاهی وقتا که مهسا شام پیش ماست بعد از شام که دولا میشه میزو جمع کنه بهنام چه جوری سینه هاشو دید می زنه بعضی وقتا اونقدر تابلو نگاه می کرد که بابام بهش چشم غره می رفت حتی مواقعی که مامانم استراحت می کنه می ره دیدش می زنه آخه مامانم تو خیلی لباسای پوشیده تنش نمی کنه چون نزدیکای تابستون بود مامانم همیشه یه تاپ نازک تنش می کرد که همه رنگ و مدل سوتینش دید داشت حتی وقتایی که دولا می شد یا دراز می کشید و استراحت می کرد دامنش می رفت بالا و گاهی تا شورتش هم دیده می شد بهنامم هی به یه بهانه ای می رفت جلوی مامان می شست و دید می زد ... من اینا رو می دونستم اما مامانم اینا نمی دونستن بابام هم فکرمی کرد بهنام اگه دید می زنه از سر کنجکاویه نه حشریت ... خلاصه ناهار و خوردم و رفتم تو اتاقم تا به درسام برسم اما مگه می تونستم هی وسوسه می شدم برم سراغ اون فیلم و دوباره نگاش کنم بالاخره هم کم آوردم و رفتم سراغ فیلم ... اما هر چی گشتم نبود ... واااای یعنی چی شده ؟ اگه کسی پیداش می کرد آبروم می رفت ... فایده نداشت همه کشوی لباسم رو زیرو رو کردم نبود که نبود خب معلوم بود کاری کیه بهنام ! مطمئن بودم کار خودشه چون مامانم اگه همچین چیزی پیدا کنه همون اول از عکس العملش معلومه بابام هم که اصلا تو اتاق من نمیاد بهزاد و زنش هم که کاری با کشوی لباس من ندارن پس می مونه بهنام فضول که نمی دونم سر کشو لباسم دیگه چی کار داشت اخلاقش هم طوری بود که نمی تونستم برم مستقیم بگم سی دی رو بده چون ممکن بود همه چی رو لو بده باید خودم سی دی رو گیر می آوردم اما اون که همیشه در اتاقش قفل بود اااااااااه لعنتی ... تمرکزم بهم ریخته بود باید سی دی رو پیدا می کردم آخه به سمیرا گفته بودم فردا میارمش ...بهنام یک ساعت دیگه میامد خونه باید صبرمی کردم
هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید نمی دونستم چی کار کنم اینقدر صبر کردم تا بهنام اومد چند دقیقه بعد رفتم بیرون ببینم عکس العملش چیه دیدم خیلی عادی نشسته سر میز و منتظره مامانم ناهارشو بیاره .. رفتم تو آشپزخونه تا منو دید گفت علیک سلام .. سلام بلد نیستی ؟ اینقدر بی حوصله بودم که حال نداشتم جوابشو بدم گفتم برو بابا .. نشستم رو صندلیه روبه روش خیلی عادی بود کثافت می خواست رد گم کنه واسه همین اینقدر عادی رفتار می کرد باید حالشو می گرفتم اما الان نه بهزاد و مهسا نبودن حتما رفته بودن تو اتاق بهزاد همونجوری زل زدم به بهنام اصلا حواسش به من نبود داشت از سالادی که پیشش بود می خورد اصلا هم به من نگاه نمی کرد خوب بلد بود فیلم بازی کنه اینقدر نگاش کردم تا خسته شد و گفت چیه بابا ؟ آدم ندیدی تو ؟ گفتم چرا دیدم ولی نه به پررویی تو مامانم گفت باز شروع کردید شماها ؟ چرا مثل آدم نمی تونید با هم حرف بزنید ؟ چیزی نگفتم و بلند شدم رفتم تو اتاقم ...باید صبر می کردم به زور یه چند دقیقه با کتابام خودمو سرگرم کردم تا غذای بهنام تموم شه چون اتاقش کنار اتاق من بود ورود و خروجش رو ناخوداگاه می فهمیدم واسه همین تا کلید انداخت به در اتاقش فهمیدم صبر کردم تا بره تو اتاقش چند دقیقه بعد من در رو باز کردم و رفتم تو اتاقش داشت شلوارشو عوض می کرد گفت در زدن بلد نیستی ؟ گفتم نه مثل تو که اجازه گرفتن بلد نیستی همون جوری که با شورت بود رفت سمت جالباسی و شلوارشو برداشت که بپوشه نگام کرد و گفت چیه وایساده منو نگاه می کنه خوشت اومده ؟! گفتم همه که مثل تو پررو نیستن اخم کرد و گفت بهاره داری عصبیم می کنیا چی کار داری زود باش بگو و برو گفتم هیچی اومدم با هم حرف بزنیم گفت راجع به چی مثلا ؟ به خودم گفتم با این که نمیشه کل کل راه انداخت ممکنه لج کنه پس بذار خرش کنم گفتم هر چی حالا چه فرقی می کنه حوصله ام سر رفته بود گفتم بیام اینجا .. گفت مگه اینجا شهربازیه حوصلت سر رفته بود اومدی اینجا من درس دارما هی می خوای رو مخ من راه بری؟ گفتم نه بابا چقدر تو بد اخلاقی بهنام من که کاریت ندارم میشینم همین جا تعجب کرده بود نگام کرد و گفت بشین خودشم رفت سراغ کیف و کتاباش نمی دونستم از کجا شروع کنم آخه چی بگم ؟ بگم بهنام تو فیلم سوپر منو ندیدی ؟ چی می گفتم واااای گیج شده بودم یه ذره فکر کردمو گفتم بهنام من یه چیزی رو گم کردم که خیلی واسم مهم بوده فردا هم باید ببرم به صاحبش بدم بدون اینکه نگام کنه گفت خب ؟! گفتم کمکم کن پیداش کنم گفت حال چی بوده ؟ گفتم خودت می دونی ... سرشو بلند کرد و گفت منظورت چیه ؟ گفتم خب داداشی یه چیزی تو کشوی لباسم بوده الان نیست می دونم تو برداشتی تروخدا بده مال من نیست آخه پرید وسط حرفمو گفت دیوونه شدی ؟ من اصلا نمی فهمم تو چی می گی و چی می خوای ؟ حرصم دراومد گفتم خودتو نزن به اون راه چی توی کشوی لباسم بوده و تو برداشتی ؟ زود باش بدش دیگه ماله من نیست زل زده بود بهم و فقط نگاه می کرد گفتم با توام کری ؟! گفتم برو بیرون بابا تو قاطی کردی باز من اصلا تو اتاقت نیومدم عجب جونوری بود این بهنام اصلا نمی خواست سوتی بده کفرم دراومده بود با عصبانیت بلند شد مو گفتم باشه خودت خواستی یادت باشه من مثل آدم باهات حرف زدم گفت برو بابا حال نداری . رفتم بیرون از اتاقشو وارد اتاق خودم شدم. وای چیکار کنم حالا ؟! بهنام هم که هیچ جوری خر نمی شه ... خیلی فکر کردم تا اینکه دیدم شب برم تو اتاقشو خودم بگردم ببینم چیزی پیدا می کنم یا نه می دونستم می خواد اذیتم کنه و یه مدت سی دی رو نده بعدم با کلی حق السکوت سی دی رو پس بده ولی آبروم حسابی رفته بود پیشش . آخه من همیشه بهش تیکه می انداختم و می گفتم اگه ریگی تو کفشت نیست چرا همیشه در اتاقت قفله ؟ حالا دیگه یه ریگ گنده از خودم پیدا کرده بود تنها مواقعی که در اتاقش باز بود شبها بود چون هیچ وقت موقع خواب در اتاق هیچ کدوممون قفل نبود .. حوصله ام سررفت پاشدم برم پیش بهزاد و مهسا رفتم طرف اتاق بهزاد و چند ضربه به در زدم و تا اونا جواب بدن دستگیره رو چرخوندم که برم تو همیشه اینجوری می رفتم تو اتاق کسی در می زدم تا بیان جواب بدن بگن بیا تو یا نیا تو من درو باز می کردم اما این دفعه شاخ دراوردم بهزاد که به سرعت داشت شلوارشو مرتب می کرد مهسا هم که رو زمین نشسته بود پشت تخت و نمی دیدمش فقط پاهای لختش یه کمی تو دیدم بود که معلوم بود هیچی پاش نیست اینقدر هول شدم که درو بستم و دوباره رفتم بیرون خیلی ضایع شدم هم من هم اونا من که مثل گاو می رفتم تو اتاق و اونا که حتی وقت نکرده بودن در رو قفل کنن این قدر خجالت کشیدم که دیگه نرفتم پیش اونا دوباره برگشتم تو اتاق خودمو نقشه کشیدم تا شب چه جوری برم تو اتاق بهنام
ساعت حدودای 8 و خورده ای بود که بابام از سرکار اومد و داشتم وسایل آماده می کردم واسه شام بابام اومد رفتم طرفشو سلام کردم خیلی سرد جواب داد و رفت پیش بقیه گفتم باز حتما خسته است اینجوری جواب میده خلاصه سر شام هم هی به من محل نداد و هر چی من شوخی می کردم نمی خندید و بی اعتنایی می کرد بازم گفتم بی خیال باز معلوم نیست چشه ... بعد از شام بهزاد مهسا رو برد رسوند خونشونو و برگشت تا منو تنها گیر آورد گفت دختر تو کی می خوای شیوه صحیح در زدن رو یاد بگیری ؟! گفتم تو کی می خوای یاد بگیری قفل در رو واسه چه موقع هایی گذاشتن خندید و گفت خب دیگه برو سراغ درس و مشقت زبون دراز ... گفتم الان وقت لالاست نه درس و مشق ...موقع خواب هر کی رفت تو اتاق خودش منم رفتم تو اتاق خودمو تی شرتمو درآوردمو یه تاپ داشتم اونو پوشیدم با یه شورت ولو شدم تو تختم خوابم که نباید می برد باید صبر می کردم تا همه بخوابن برم تو اتاق بهنام باید آدمش می کردم تا دیگه نره تو اتاق من بی اجازه هنوز تو پذیرایی سرو صدا بود یه کم معلوم بود کاملا نخوابیدن .. سرو صداها یواش یواش خوابید یه کم دیگه باید صبر می کردم تا حسابی همه خوابشون ببره به زور جلوی چشمام رو گرفته بودم تا خوابم نبره اینقدر به پیدا کردن سی دی فکر کردم تا خواب نیاد سراغم ساعت حدودای 1:20 دقیقه بود که دیگه دیدم خوب موقعیه و حتما همه الان بیهوش شدن تا اومدم از جام بلند شم دیدم صدای دستگیره در میاد سریع خودمو زدم به خواب یعنی کی بود ؟ جوری خوابیده بودم که پشتم به در بود و نمی دیدم ... وای من خیلی ضایع خوابیده بودم هر کی بود قشنگ کونمو میدید آخه یه شورت نازک پام بود و تاپم هم که فقط سینه هامو پوشونده بود چون نیم تنه بود .. از ترس نفسم بند اومده بود نصفه شبی کیه اومده تو اتاقم آخه چی کار داره ؟ حتی نمی تونستم نفس بکشم چند دقیقه بعد در به آرومی بسته شد و صدای قفل شدن در اومد ... احساس کردم یکی اومده نزدیکم اینقدر ترسیده بودم که می خواستم جیغ بزنم ... قلبم داشت از سینه می زد بیرون من خیلی ترسو بودم واسه همین بهنام زیاد اذیتم می کردو بعضی وقتا از این اداها در می آورد به خودم گفتم نترس بابا نترس حتما بهنامه اومده اذیتت کنه اصلا نترس هی خودمو دلداری دادم تا اینکه دیدم یه دستی کشیده شد روی کونم ... جم نمی خوردم ... بهنام عوضی حالا دیگه به منم رحم نمی کنه کثافت ...دست آروم رفت لای پام و کسمو یه فشار آروم داد آآآآآآآااخ چه لذتی داد ولی ترسم نمی ذاشت زیاد لذت ببرم سرش نزدیک کونم اومده بود نفسهاش می خورد به کونم ... باز داشت کسمو می مالید دیگه وقتش بود حال این پسره پررو رو بگیرم یهو برگشتم و گفتم دیدی کثا....فت ... واااااااااای ... خدایا چی میدیدم !!! باورم نمی شد کسی که داشت اونجوری کس منو می مالید بابام بود ..خشکش زده بود در حالیکه یه دستش روی کیرش بود همونجوری مونده بود ... فقط بهم نگاه می کردیم بالاخره کسی که سکوت رو شکست بابام بود که گفت : هیسسسس !!!! ساکت باش و صدات درنیاد دختری که تو این سن از این سی دی ها نگاه کنه معلومه خیلی حشریه و با خودش یه کارایی می کنه بگیر بخواب و صدات درنیاد ...اصلا صدام هم درنمیامد فقط خوابیدم و نگاه کردم بابام دستشو گذاشت رو کسم و گفت فکر نمی کردم بهاره اینجوری باشی اون چه سی دی بود تو کشوی لباست؟ .. چشام هشت تا شده بود از تعجب نمی تونستم حرف بزنم بابام داشت به آرومی کسم رو می مالید من هم ترسیده بودم هم کنجکاو شده بودم هم حشری معلومه چیزی که بیشتر موفق میشه حشریت هست اینقدر با کسم ور رفت تا احساس کردم به آخرین حد شهوت رسیدم بابا م از نفسهام فهمیده بود دستشو کشید کناررو گفت برو کنار ... رفتم اون ورتر و اون اومد رو تختم تاپمو وحشیانه درآورد و انداخت کنار سینه هام افتاد بیرون خوابید رو مو سینه هامو گرفت تو دستش و شروع کرد به مالیدن آآآآآآآآاخ داشتم می مردم چشمامو بستم و صدای ناله ام بلند شد بابام هی می گفت هیس ! آرومتر صدات می ره بیرون ... ولی خودش از من بدتر بود چون اونم نمی تونست جلوی آه و اوهش رو بگیره سینمو برد تو دهنشو سرشو محکم می مکید یه لیس می زد بهشو یه گاز کوچیک می گرفت اینقدر لذت می بردم که شقیقه هام تیر می کشید و مرتب اون صحنه های فیلم می آمد جلوی چشمم ... سرشو فشار می دادم به سینه هم می گفتم آآآآآآآای بخور ... محکمتر بخور .. آآآآآآآآخ بازم گاز بگیر ... ااااااای بازم ....اونم محکم و تند سینه هامو می خورد و فشار میداد ..حرارت بدن هر دومون از یه مریض تبدار هم بیشتر شده بود سرشو برد پایین و زبونشو زد به شکمم و دور نافم هر لحظه آمپرم می رفت بالا یه دستشو گذاشت رو کسم و محکم می مالید اینقدر حشری شده بودم که خودم شورتم و درآوردم بابام شورتمو گرفت تو دستشو یه کمی از روی شلوارکش مالید روی کیرشو بعد انداختش پایین تخت بد جوری کیرش بزرگ شده بود ... سرشو برد بین پاهامو مثل اون فیلم شروع کرد به لیسیدن کسم واییییییییییییی زبون داغ و خیسش که می خورد به کسم تموم تنم می لرزید داشتم می ترکیدم پاهامو فشار دادم دور صورتش اونم دستاشو گذاشته بود روی رونام و به شدت میمالیدشون ... داشتم از حال می رفتم واااااااای که چقدر لذت داشت دلم می خواست هر دقیقه سکس داشته باشم .. چقدراین سکس خوب و لذت بخشه .. چرا من احمق تا حالا با کسی سکس نداشتم حالا می فهمیدم چرا دوستم سمیه یه بار که به دوست پسرش حال داد دیگه نمی تونست بی خیال بشه و هفته ای دو سه بار با هم بودن .خب حق داشت خیلی حال میده بابام زبونشو فشار می داد به کسم و فرو می کرد توی کسم صدامو رو خفه کرده بودم و یه گوشه پتومو گاز می گرفتمو تختمو چنگ می زدم .. دوست داشتم کیرشو فرو کنه توش اصلا برام مهم نبود که دختر هستم ااااااااه این چه بدبختی بود چرا این پرده مثل یه سد سرراه دختراست .. کاش که همچین چیزی اصلا نبود بالاخره بابام سرشو کشید کنار و به تندی برق شلوارک و شورتشو درآورد و کیرشو به آرومی گذاشت روی کسم و مالید کس من که خیس خیس شده بود خیلی روون حرکت می کرد کیر بابام سر می خورد روی کسم و هر دومون داشتیم می مردیم از لذت بابام که تازه یادش افتاد رکابیشو درنیورده سریع اونم در آورد و همون جوری که کیرش رو کسم بود افتاد رومو لبشو گذاشت رو لبام ... زبونشو فرو کرد تو دهنمو لبامو می خورد گردنمو لیس


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#32 | Posted: 3 Oct 2010 04:59 | Edited By: arazmas

توطئه خانوادگی (۱)
سلام ماجرایی که براتون تعریف میکنم مربوط به ماجرای منو دختر عموم و مامانش. من 23 سالمه و یه دختر عمو دارم که 14 سالشه و تک فرزند و از بس درشت هیکله چند تا خواستگارو رد کرده خیلی هم دختر پر روییه از سنش بیشتر میفهمه. یه روز صبح ساعت 10 توی تابستون رفتم خونه عموم اینا.درو زدم زن عموم درو باز کرد دیدم لباس پوشیده داره از خونه بیرون یه کم حال احوال کرد گفت من یه خورده کار دارم بیرون یکی دو ساعت دیگه میام دختر عموتم خوابه صداش کن دیگه باید بلند بشه بعد داد زد مرجان مرجان پاشو لنگه ظهره من رفتم.در وبستو از خونه رفت بیرون رفتم رو مبل نشستم یه نیم ساعت گذشت دیدم خبری نیست.حوصلم سر رفت.رفتم مرجانو از خواب بیدار کنم در اتاقو باز کردم دیدم دمرو خوابیده .لخته و فقط یه شورت داره پشتش به من بود هیچی هم رو خودش نکشیده بود یه ملحفه کنار تختش افتاده بود.عجب کونی بود برای یه دختر 14 ساله زیاد بود هیکل یه دختر بیست و سه چهار ساله رو داشت.

یه کم حشری شده رفتم جلو تر با دستم کشیدم رو کونش یه تکون کوچیک خورد .ولی حشرم زد بالا دیگه حالیم نشد.دست کردم تو شورت مرجان انگشتمو لای لمبر کونش کشیدم از خواب پرید برگشت گفت سهیل اینجا چیکار میکنی.چون ازم کوچیکتر بود زیاد نترسیدم.گفتم مامانت رفت بیرون گفت بیام صدات کنم.منم اینجوری دیدمت خوشم اومد.گفت ایییی از چی خوشت اومد.گفتم ا زکونت دیگه چقدر خنگی .گفت اییییییییی پر رو.نشستم رو تخت شروع کردم مالوندن سینه هاش و کونش.دست کردم تو شورتش کسشو مالیدم.یهو از جاش بلند شد گفت بفرما تو دم در بده.گفتم خواهش میکنم خودت خواستی پریدم روش گفتم دارم میام تو از کجا بیام در جلو یا عقب.گفت درا بستس رات نمیدم پاشو بابا.گفتم تو هم مثل من حالت خوب نیستا من که بابات نیستم من همونم که الان ادبت میکنم تا اینجوری نخوابی.شرتشو در آوردم گفت سهیل شوخی بسته پاشو برو بیرون منم الان میام.گفتم ده نشد میدونم بدت نمیاد با هم میخوابیم بعد با هم میریم بیرون.شلوارمو سریع در آوردم گذاشتم رو کسش گفت هو کجا من دخترم.گفتم از تو بعیده آخه.فکر کردم تا الان نتونستی طاقت بیاری.گفت اشتباه فکر کردی.حالا دیگه پاشو برو بیرون.گفتم هنوز یه شانس دارم.گفت چی.گفتم آهان.برش گردوندم یه تف انداختم رو سوراخ کونش سریع برگشت گفت وا نه سهیل خیلی درد داره نمیشه برو بیرون تا جیغ نزدم.گفتم جیغ زدنتو بذار برای 5 دقیقه دیگه.من تا اینجا اومدم بیرون هم نمیرم.با یه حرکت سریع کیرمو گذاشتم رو کونش و با فشار زیاد هول دادم تو.نمیرفت لامصب.ولی زورچپون کردم.یه جیغی زد که کیرم تو کونش لرزید.متکارو دادم بهش گفتم بگیر جلوی دهنت.چند تا تلمبه زدم بعد از چند بار آبم اومد ریختم تو کونش کشیدم بیرون شلوارمو پوشیدم گفتم حالا بریم بیرون که دهنم خشک شد یه چیزی به بخورم. برگشت صورتشو دیدم قرمز قرمز شده بود از درد.گ فت عوضی میخوای حال کنی بیا مثل آدم با من ازدواج کن.چرا دیگه زورکی کارتو میکنی اونجوری منم یه حالی میکنم نه که درد بکشم.گفتم تا حالا تجربه نداشتی .گفت نه حالا یخورده نسبت به سنم پر رو هستم این که دلیل نشد فکر بد کنی.گفتم دیگه هم فکر بد کردم هم تورو.ولی هیکلتو دیدم به این نتیجه رسیدم که این آخرین بار نیست.گفت زر نزن بابا خودت ببر خودت بدوز منم کشک.گفتم شما دخترا از پسرا بیشتر سکسو دوست دارید ولی ادا در میارید که اینجور نیست.گفت اره نه با پسر عمومون با شوهرمون سکسو دوست داریم.رسمی و بی دردسر.گفت اگه میخوای سری بعد بیای باید اسم من بره تو شناسنامت وگرنه .. گفتم یعنی تو مقاومت نکردی چون نقشه داشتی.گفت سهیل راستش من تو رو دوست داشتم خیلی وقته و 2 تا خواستگار تو این سن داشتم به دو دلیل ردشون کردم اول سنم دوم اینکه تو دو میخوام.چون روم نمیشد بهت بگم وقتی اومدی جلو مقاومت نکردم تا حرفمو بزنم.حالا نظرت چیه؟گفتم آخه من حدود 10 سال از تو بزرگترم تازه فکر میکردم تو زیاد دختر خوبی نباشی.گفت اولا که اشتباه فکر میکردی چون من تا حالا اصلا دوست پسر هم نداشتم.تازه مگه ده سال بزرگتری وقتی زورکی منو میکنی نمیگی ازم کوچیکتره گناه داره نمیتونه مقاومت کنه به اینجا رسید سنو سال مطرح شد.گفت حیف که دوست دارم وگرنه حقش بود نمیذاشتم کارتو بکنی تا تو کف بمونی. من من کنان گفتم حالا هم منو فراموش کن هم این ماجرارو گفت یکیشونو فراموش میکنم یا تورو یا این ماجرارو.اگه تورو فراموش کنم این ماجرا برات دردسر میشه مطمئن باش.عصابم خورد شد این کیر لعنتی منو انداخت تو هچل.البته منم خیلی دختر عمومو دوست داشتم.یه کم فکر کردم دیدم بدم نمیومد باهاش ازدواج کنم ولی سنش کم بود.گفتم قبوله ولی چند سال دیگه با هم ازدواج میکنیم. ولی تا اون موقع باید هر کاری گفتم نه نگی.گفت خر خودتی.گفتم راست میگم دیوونه.

همونجوری لخت وعریان رفت یه کاغذ اورد توش نوشت من سهیل ... با مشخصات ... به دلیل اینکه ارتبط جنسی و علاقه قبلی مه نسبت به مرجان داشتم پس از روبراه شدن اوضاع با او قصد ازدواج رو دارم.گفت حالا امضا کن وانگشت بزن.گفت بابا تو دیگه کی هستی.گفتم اگه امضا کنم همین الان شب زفاف من وتو هم زن وشوهر.گفت از وقتی اومدی تو اتاق زن و شوهر شدیم.باشه تو امضا کن.امضا کردم انگشت زدم.گفتم حالا برو ببیبن تو وسایل مامان بابات چیزی پیدا میکنی؟گفت خودتم بیا رفتیم تو اتاق عموم اینا تو کشوی کنار تخت اسپری و کاندوم برداشتم.زدم به کیرم کاندومو کشیدم سرش. انداختمش رو تخت گفتم مامانت کی میاد گفت مهم نیست.گفتم یعنی چی مهم نیست.گفت احمق جان تو فامیل همه دخترا برای بدست اوردن تو رقابت دارن. مامانم بهم گفت سهیل بهترین گزینست هم درس خونده هم سر به زیر و متینه.اگه میخوای عقب نمونی باید بکشونیش طرف خودت. باهاش خودمونی شو.گفتم احمق خودتی مامانت گفته خودمونی شو نه که بیاد منو تو رو تو حال سکس با هم دیگه ببیبنه.گفت خره قراره همین الان بیاد دیشب که زنگ زدی گفتی فردا میام اونجا به مامانم گفتم بهترین فرصته اونم آماده بود تو که اومدی رفت تا ببینه این دخترش عرضه داره یا نه.

مغزم داشت سوت میکشید.گفتم مثل مافیا نقشه کشیدید برای من.حالا که اینجوره من نیستم تا مامانت بیاد.گفت مامانم بیاد که چی.گفتم مامانتو چنان بکنم تا منم ازش یه آتو داشته باشم که این ماجرارو برای من چماق نکنید بزنید تو سرم.گفت خجالت بکش منو زورکی کردی میخوای مادرمو...وای خیلی خری.گفتم زورکی چیه واسه من نقشه میکشید دهنتونو سرویس میکنم.رفتم سراغ کاغذ گرفتم پارش کردم.ریز ریز کردم رفتم اداختم تو دستشویی فرنگی.گفتم قولو قرار بی قولو قرار کردم که کردم نوش جونم.تو حال جفتمون لخت وایستاده بودیم گفتم من برای ازدواج یه شرط دارم اونم اینه که مامانتو بکنم.گفت خفه شو تو چجور ادمی هستی با مامان من زن عموت مادرزن آیندت میخوای سکس کنی.گفتم تنها راهیه که باهات ازدواج میکنم همینه.مامانت وقتی نقشه شیطانی برای من میکشه باید با نقشه شیطانی جوابشو داد.موبایلشو دادم گفتم یه اس ام اس بهش بزن بنویس همه چیز جوره فقط سهیل یه شرط داره همین الان بیا خونه تا شرطشو بهت بگم.نوشت و ارسال کرد.گفت میخوای چیکار کنی.گفتم میری از خونه بیرون پیش دوستات تا بهت خبر ندادم بر نمیگردی میخوام با مادرت صحبت کنم گفت کاریش نداشته باش.گفتم باشه زود برو حاضر شد از خونه رفت بیرون.10 دقیقه بعد صدای در خونه اومد فهمیدم زن عموم اومده. اومد داخل فکر میکرد من رفتم. تو اتاق قایم شده بودم لخت لخت کاندوم کشیده بودم سر کیرم.خنده کنان میگفت مرجان بیا ببینم شرطش چیه.مرجان مرجان.دید صدا نمیاد اومد تو اتاق منو دید گفت وایییییییییییییییییی.سهیل چه غلطی میکنی.گفتم شرط همینه.گفت شرط چیه در مورد چی حرف میزنی گفتم خودتو به اون راه نزن مرجان همه چیزو بهم گفت.شرطم اینه که همین الان بکنمت تا واسه من نقشه نکشی و آتو ازم نگیری.گفت خفه شو بابا برو گمشو.گفتم الان وسط ماجراییم راه برگشت هم نداری شرط هم باید قبول کنی. رفتم سمتش روسرشو درآوردم.گفتم بدون چون و چرا قبول کن که تو هم لذت ببری.گفت قبول نمیکنم برو بیرون تا پدرتو در بیارم. در اتاقو بستم دکمه های مانتوشو کشیدم پاره شد زورکی مانتوشو در اوردم شلوارشو کشیدم پایین گفتم چیه درناکه ادم تو عمل انجام شده قرار بگیره. گفت سهیل نکن این کارو. باشه باهات سکس میکنم ولی بی حساب میشیم دیگه بدون نقشه قبوله. گفتم باشه.شورتشم در اوردم بدون مقدمه چینی کردم تو کسش تایم گرفتم با اون کاندومو اسپری که من زده بودم 45 دقیقه بدون وقفه میکردمش اونم فقط نفس نفس میزد.بالاخره آبم اومد.کشیدم بیرون رفتم تو دستشویی ابمو خال کردم خودم شستم اومدم بیرون لباس پوشیدم.خواستم از خونه برم بیرون که بهش گفتم خوبی یه چشمک بهم زد.منم رفتم بیرون....ادامه دارد


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#33 | Posted: 5 Oct 2010 00:58
مهدی

اسم من مهدی است دوست داشتم از زندگی خودم براتون بگم ، من در یک خانواده کاملاً مذهبی زندگی میکنم ، بابام بازاری بود و مامانم هم یک زن چادری دو تا خواهر هم داشتم که یکی زهرا که پنج سالی از من بزرگتر بود یکی هم زینب که دو سالی از من کوچکتر بود.
من بچه خوب ساکتی بودم . خیلی حرف گوش کن بودم . مامان تا 9 سالگی خودش منو میبرد حمام ولی هیچ وقت خودش لباس رو جلوی من در نمی آورد . من کیر خیلی بزرگی داشتم که مامان چند بار منو برده بود دکتر که ببینه این جریان طبیعی است یا نه ، وقتی به سن 13 سالگی رسیدم کیرم حدود 20 سانت بود و تو بچگی کیرم رو با بچه های دیگه مقایسه میکردیم خیلی بزرگ بود. همون قدر که کیرم بزرگ بود همونقدر هم شهوتی بودم ولی تو اون سن هنوز از سکسی چیزی بلد نبود و با دوستام با کیر هم بازی میکردیم یا وقتی که با خواهرام خاله بازی میکردیم ، با اینکه هر دوتاشون پوشیده بودن سعی میکردم به یک بهانه ای خودم رو به زهرا خواهر بزرگم بمالم.
اون سال اسم مامان و بابا برای حج در اومد و قرار شد برن مکه زیارت برای همین زهرا و زینب رو گذاشتن پیش خاله طوبی که پیر دختر بود و هنوز ازدواج نکرده بود، یعنی گفتن بیاد خونه ما که مواظب اونها باشه. من بدبخت رو هم فرستادن خونه حاج محمود آخوند محلمون که دوست جون جونی بابام بود و یک پسر هم سن و سال من داشت گذاشتن. من که خیلی زد حال خورده بودم آخه اصلان از حاج محمود و خانواده اش خوشم نمی اومد ولی چکار کنم که مجبور بودم . بابام منو برد داد تحویل زن حاج محمود ، فاطمه خانم وقتی بابا من رو برد اول درب زدیم فاطمه خانم پرسید کیه که وقتی بابا گفت حاج کاظم هستم بعد از چند دقیقه درب باز شد یک خانم چادری اومد دم درب که فقط دوتا چشماش پیدا بود . تو دلم گفتم صد رحمت به خونه ما ، حداقل مامان من با چادر است ولی اینطور نیست خدا رحم کنه تو این مدت با اینها باید چکار کنم.
ولی وقتی بابا رفت بعد از مدتی دیدم فاطمه خانم درست است خیلی مذهبی است ولی خیلی با محبت بود. برام شربت و شیرینی اورد و بعد دیدم چادرش رو دور کمرش بست و رفت تو آشپزخانه که غذاش رو درست کنه ، من هم داشتم هیکلش رو ورانداز میکردم ، زن خوشکلی بود ولی یه کمی توپل بود چیزی که میشد با اون همه لباسی که تنش بود فهمید این بود که سینه های بزرگی داشت فکر کنم از مال مامان من هم بزرگ تر بود ولی چیزی که بیشتر از همه جلب توجه میکرد باسن بزرگش بود که خیلی گنده بود، شکم هم فکر کنم داشت ولی خیلی سفید و خوشکل بود. بعد از اینکه کاراش رو کرد گفت: مهدی جان پسرم بیا اتاق بچه ها رو نشونت بدم چمدونت رو بزار اونجا ، لباست رو هم عوض کن لباس تو خونه بپوش که راحت باشی. من هم گفتم : چشم و پشت سر فاطمه خانم راه افتادم و رفتیم تو یک اتاق بزرگ که دوتا تخت دو طرفش بود . دوتا میز تحریر کوچک هم بود که معلوم بود دوتا بچه دارن . فاطمه خانم چمدانم رو یک گوشه گذاشت و رفت سمت دراور که وسط دوتا تخت قرار داشت و یکی از کشوها رو خالی کرد و گفت مهدی جان لباسهات رو در بیار بزار تو این کشو، من هم مشغول خالی کردن لباسهام از تو چمدان شدم ، فاطمه خانم هم رفته بود سراغ درست کردن نهار، کارم که تمام شد ، داشتم اتاق رو بازرسی میکردم که ببینم چی به چی است که یکدفعه متوجه صدای زنگ در شدم سریع رفتنم بیرون از اتاق ببینم کی اومده که دیدم یک دختر و پسر هم سن و سال من هستن . که خاله تا من رو دیدی گفت: مهدی جان بیا به بچه ها معرفیت کنم ، من هم رفتم جلو فاطمه خانم گفت: این سارا دختر گول منه این هم سعید پسر گلم منه بچه ها این هم مهدی است پسر حاج کاظم یک مدتی پیش ما است حالا برید با هم بازی کنید .
ما بچه ها هم رفتیم تو اتاق سعید و سارا دوقلو بودند و هر دو سفید و توپل بودن و خجالتی ، یواش یواش با هم آشنا شدیم و شروع کردیم به بازی کردن ، که صدای درب اومد و حاج کاظم اومدش من و بچه ها رفتیم بهش سلام کردیم اونهم سلام کرد و ما رفتیم کمکه خاله فاطمه که سفره را پهن کنیم، بعد از نهار حاجی رفت خوابید و ما هم رفتیم تو اتاق که با هم بازی کنیم خاله هم اومد و گفت درب رو ببندید که حاجی خوابیده سروصداتون بیرون نیاد.
من به بچه ها گفتم حالا چه بازی کنیم سارا گفت خاله بازی که سعید گفت : نه دوست ندارم یک بازی دیگه من هم گفتم خوب بیا پلیس بازی کنیم ، سعید کیف کرد گفت قبول من گفتم من پلیس میشم تو دزد و سارا هم زنت باشه . اونها هم قبول کردن سعید رفت تفنگ هاشو آورد یکی رو به من داد یکی رو خودش برداشت گفتم: خوب یعنی اینجا فرودگاه است تخت خواب هم هواپیما من هم بازرس هستم و شروع کردیم به بازی کردن و سعید که اومد گفتم: باید بازرسی بدنی بشی و شروع کردم به دستم مالی کردنش و یعنی میخوام بگردمش دستم رو لاپاش میکشیدم و گفتم برو حالا شما خانم بعد شروع کردم به دستمالی سارا اول دست روی سینه هاش کشیدم تازه سر سینه زده بود خیلی خیلی کوچک بود بعد دستم رو کشیدم لای پاش بعد لای کونش بعد گفتم برید، بعد گفتم بچه ها چطور بود بازی خوبیه؟ هر دوتاشون گفتن: آره دوست داریم ، من هم گفتم خوب یعنی دوباره اومدید فرودگاه من بگردمتون اینبار که دیدم اونها دوست دارم من هم خیلی خوشم اومده بود سعید رو شروع کردم دستمالی کردن و وقتی دستم رو لاپاش میکشیدم دستم رو روی دودولش نگر داشتم و گفتم این چیه بزار ببینم و دستم رو کردم تو شلوارکش و دودولش رو گرفتم برای خودم باش بازی بازی میکردم و میگفتم این چیه حسابی که دستمالیش کردم بهش گفتم: آقا این کیه خانم شما است سعید هم گفت: آره گفتم: خانومت هم مشکوک است به سارا گفتم خانم بیا جلو میخوام بگردمت و بعد از سینه هاش شروع کردم بعد رفتم لای پاش بعد گفتم باید ببینم زیر دامنتون چیزی نباشه سارا هم دامنش رو زد بالا من دستم رو میکشیدم روی شورتش هر چی دست میکشیدم دودول نداشت خیلی کنجکاو شدم ببینم مال دخترها چه شکلی است. برای همین گفتم : شما مشکوک هستید باید لباست رو دربار ببنیم چیزی بات نیست. سارا گفت: یعنی چی رو دربیارم گفتم شورتت کافیه سارا هم سریع شورتش رو در آورد من برای اولین بار داشتم کوس میدیدم خیلی برام عجیب بود به سارا گفتم پس دودولت کو؟ که سعید گفت ببینم مگه نداره؟ بعد به سارا گفتم بشین رو تخت و دامنش رو زدیم بالا و منو سعید داشتیم بهش نگاه میکردیم خیلی جالب بود سارا گفت مگه مال شما چه شکلیه که من سریع شلوارکم رو کشیدم پایین و دودولم رو در آوردم و نشونش دادم سارا هم با تعجب داشت بهش نگاه میکرد و یواش یواش شروع کرد به دست زدن بهش من هم شروع کردم به دست زدن به مال اون که دیدم سعید هم دستش رو اورد و به مال من زد گفتم: مگه خودت نداری گفت: مال تو چرا انقدر بزرگ است تو که یکسال از من بزرگتری گفتم: شلوارکت رو در بیار ببینم اون هم شلوارکش رو کشید پایین مال اون خیلی کوچولو بود شروع کردم باش بازی کردن، که یکدفعه متوجه ساعت شدم که ساعت پنج عصر شده سریع پاشدم و گفتم: بچه ها لباسمون رو باید بپوشیم حالا بابا و مامانتون بیدار میشن بقیه بازی یک موقع دیگه. اونها هم سریع لباس پوشیدن و رفتیم تو حالا دیدم خاله فاطمه بیدار شده داره چای درست میکنه حاجی هم بیدار شد که با هم یک چای خوردیم و سارا و سعید به حاجی گیر دادن که بابا بریم پارک بریم پارک ، که حاجی گفت: باشه یکروز دیگه میبرمتون که خاله فاطمه گفت: حاجی امروز که پنجشنبه است امشب که مسجد کاری نداری . بعد حاجی هم قبول کرد، ما هم سریع حاضر شدیم و رفتیم پارک تا ساعت نه و نیم پارک بودیم شام خوردیم و برگشتیم. سارا تا رسیدیم رفت تو تختش و خوابش برد، خاله هم هر چی صداش زد که بیا برو حمام خواب بود. حاجی هم گفت: ولش کن بزار بخوابه حالا من و سعید میریم حمام بعد هم که سعید رو شوستم به مهدی بگو بیاد تو بعد از ما هم تو حمام بکن که امشب شب جمعه است و خیلی کار داریم. حاجی و سعید رفتن تو حمام بعد از ربع ساعت سعید اومد بیرون و گفت: مهدی بابام گفت بیا ، خاله فاطمه هم رو کرد به من و گفت: زود باش عزیزم بیا برون حمام بکن خیلی سرو کله ات کثیف شده، من که خیلی قرمز شده بودم گفتم هنوز حاجی داخل است وقتی اومد میرم ، خاله هم دستم رو گرفت برد سمت حمام و گفت: این حرفها چیه برو حاجی هم کمکت میکنه که خودت رو تمیز کنی. و من رو کرد تو حمام و درب رو بست، یکدفعه متوجه صدای حاجی شدم که گفت مهدی لباست رو در بیار بیا تو وان سرم رو که بالا آوردم دیدم حاجی تو وان نشسته و به من نگاه میکنه ، من که دیدم چاره ای ندارم همه لباس هام رو در آوردم و با شورت شدم که دیدم حاجی گفتم: مهدی شورتت روهم در بیار دیگه کثیف شده خاله برات میشورتش من که داشتم از خجالت میمردم شورتم رو در آوردم از خجالت دودولم خیلی کوچولو شده بود. دیدم حاجی چشمش فقط به دودول من است و از تو وان پاشد که منو ببره تو وان دیدم حاجی لخت لخت است دودول حاجی رو که نگاه کردم فکر کنم 10 یا 12 سانتی بود تو دلم گفتم این اگه شق بشه چی میشه که با دست کشیدن حاجی به کونم از هپروت در اومدم و با هدایت حاجی رفتم زیر دوشت بعد از کمی دوش گرفتن حاجی گفت: بزار با صابون بشورمت و شروع کرد با صابون بدنم رو صابونی کردن و وقتی کمی با کیرم بازی کرد کیرم از حالت کوچولی در اومد و یه کمی نرمال شد که حاجی گفت: خوب شق کرد بعد گفت دولا شو باید کونت رو بشورم ، من که دیدم چاره ای ندارم دولا شدم دیدم حاجی داره با انگشت میکنه تو کونم ، خیلی درد داشت. که به حاجی گفتم داری چکار میکنی نکن خوشم نمیاد ، که حاجی گفت: پسرم باید تو کونت رو هم برات بشورم ، که من خیلی حرصم گرفته بود . گفتم : حاجی حالا من میخوام شما رو بشورم ، حاجی که دید داره ضایع میشه گفت: باشه خوشحال هم میشم ، بعد صابون رو به من دادن من هم اول یه کمی کمرش رو صابون زدم بعد سینه هاش رو بعد هم شکمش رو بعد بهم گفت: حالا بیا کیرم رو بشور برام ، من که متوجه نشدم چی گفت ، بهش گفتم: چیت رو بشورم . که حاجی با لبخند گفت : همون دودولم رو میگم و دستم رو گذاشت رو کیرش و گفت: اینطور اینطور که بعدان فهمیدم داشت یادم میداد براش جق بزنم بعد کیرش شق شق شد فکر کنم به 14 سانتی رسید (یواش یواش فهمیدم که حاجی تیز کرده ترتیب منو بده ) وقتی دیگه کیرش تا آخر شق شده بود گفت: مهدی حالا باید با دهنت دودولم رو مک بزنی که تا صابونیهای که رفته توش در بیاد، من که ترسیده بود نمیدونستم چکار کنم با پرویی گفتم حاجی هنوز کونت رو نشستم بزار اول کونت رو بشورم ، حاجی که دید داره ضایع میشه گفت: باشه من هم بهش گفتم: دولا بشو که راحت تر بشورمت بعد از این که حسابی کونش رو کفی کردم انگشتم رو کردم تو کونش ، که یک دفعه حاجی پرید بالا گفت داری چکار میکنم گفتم تو کونتون را میخوام بشورم حاجی که خودش این حرفها رو زده بود نمیتوانست کاری کنه گفت: پس خیلی یواش باید بشوری و من شروع کردم به انگشت کردن حاجی ، انگشتم رو راحت تا ته میکردم و در می آوردم حاجی سوراخش خیلی کشاد بود . یواش یواش داشت خوشم می اومد و برای خودم بازی میکردم با سوراخ حاجی که یواش یواش حوس کردم دوتا انگشتم روبکنم تو دیدم حاجی هیچی نمیگه فقط میگه مهدی فشارش بده تا ته بعد دقت کردم دیدم حاجی داره با کیرش بازی میکنه پس خودم هم شروع کردم به بازی با کیرم که حاجی گفت: بسه حالا بیا دودولم رو توش رو بشور که وقتی دستم رو در آوردم و اون برگشت تا کیر منو دید از تعجب داشت شاخ در می آورد، و دست کرد کیر منو گرفت و گفت: پسر این دیگه چیه و کیر خودش روبه کیر من چسبوند و داشت مقایسه میکرد بعد گفت: بزار برات توش رو بشورم و کیرم رو کرد تو دهنش و شروع کرد به خودن و لیس زد انقدر خورد که به حاجی گفتم : دارم یه جوری میشم حالم خوب نیست. حاجی که فهمید اوضاع از چه قرار است گفت: بزار درستش کنم و دولا شد و کیرم رو گرفت گذاشت دم سوراخ کونش و گفت: مهدی فشارش بده تا زود خوب بشی، من که از دوستام شنیده بودم که کردن چطور است چون کلاس دوم راهنمایی بودم درست بود کون نکرده بودم ولی بهم گفته بودن برای همین فهمیدم حاجی رو باید بکنم، سریع با تمام زوری که داشتم کیرم رو فشار دادم تو کون حاجی تا کیرم رفت تو حاجی دادش در اومد من چون فقط شنیده بودم و تا حالا نکرده بودم یادم اومد که حالا باید کیرم رو جلو و عقب بکنم برای همین با تمام قدرت شروع کردم به عقب و جلو کردن کیرم حاجی دیگه داشت ناله میکرد ولی جالب بود هیچ سعی نمیکرد که کیرم رو از تو کونش در بیار بعد از چند تا جلو و عقب دیدم خودش با تمام وجود داره جلو عقب میکنه که یک دفعه احساس کردم تمام وجودم داره از تو کیرم می ریزه بیرون وقتی آبم اومد وداشت میریختم تو کون حاجی کیرم رو از تو کونش در آوردم و با تعجب دیدم که یه شیره سفیدی داره از کیرم میریزه و تمام قدرتم داشت از بین میرفت دیگه نمیتوانستم تکان بخورم ، نمیدونستم چه بلایی سرم اومده کم مونده بود گریم بگیره به حاجی گفتم: چه بلایی سرم اومده که حاجی در حالی که داشت با انگشتش به کونش ور میرفت مثل اینکه خیلی محکم کرده بودمش و دردش گرفته بود گفت: چته ؟ هیچی نشده این نشونه این است که مرد شدی حالا بیا خودت رو بشور و برو بخواب و به خاله بگو بیاد پیش من کارش کارش دارم، من خودم رو شستم و حوله دورم کردم و رفتم بیرون خیلی خسته بودم اصلان جون بیرون رفتن نداشتم، که حاجی داد زد فاطمه بیا مهدی رو ببر، خاله فاطمه هم اومد در رو باز کرد و اومد دست منو گرفت و گفت بیا بیرون میخوام عزیزم که صدای حاجی اومد که گفت: یکی از اون نوشانبه انرژی زا ها رو بده بخوره که سرحال بیاد، خاله هم منو برد یک نوشابه انرژی زا بهم داد من سرحال تر شدم و بعد منو برد تو اتاق بچه ها گفت: جات رو کجا بندازم که سعید که هنوز بیدار بود گفت: مامان میشه منو مهدی تو تخت من بخوابیم؟ خاله هم گفت باشه لباست رو عوض کن برو پیش سعید بخواب و به ما شب بخیر گفت و رفت
بعد صدای خاله رو شنیدم که به حاجی میگفت: با بچه مردم چه کار کردی که انقدر بیحال بود نکنه کونش گذاشتی تو خجالت نمیکشی این بچه امانت دست ماست. که صدای حاجی اومد که گفت: من با اون هیچ کاری نکردم اون کون من گذاشته . که بعد مثل اینکه درب حمام بسته شد و هیچی نشنیدم
بعد من هم حوله را آویزون کردم به چوب رختی و رفتم تو تخت سعید پتو رو زدم کنار دیدم سعید با یک شورت خوابیده ، رفتم زیر پتو و خودم رو از پشت به سعید چسبوندم و از پشت بغلش کردم و اومدم بخوابم که سعید گفتم بزارم من هم شورتم رو در بیارم و سعید پا شد و شورتش رو در آورد و اومد تو بغلم خوابید من هم کیرم رو که کوچولو شده بود کردم لای پای سعید و داشت خوابم میبرد که سعید گفت: تو مگه با بابام چکار کردی که گفت دهنش رو گاییدی؟ من هم گفتم: اول تو بگو با بابات و حمام چه کار کردی اون هم گفت هیچی بابا منو شست و همین. گفتم: یعنی تو کونت رو هم شست گفت: آره همیشه با انگشتش تو کونم رو میشوره تازه توی دودولم رو هم میشوره. حالا تو بگو، من هم گفتم: هیچی من هم با انگشت تو کون حاجی رو شستم . و دیگه موقع حرف زدن خوابم برد
با سرو صدا قاشق و چنگال بیدار شدم چشمهام رو باز کردم ، دیدم صبح شده ، نگاه کردم دیدم سارا و سعید هنوز خواب هستن. من که سرحال شده بودم و سعید رو لخت تو بغلم احساس میکردم لاپاهاشو باز کردم و کیرم رو کردم لای پاش کیرم شق شق شده بود تا به زیر تخمهای سعید میرسید دستم رو گذاشتم یکی رو روی پستون سعید و او یکی رو هم روی شکمش که به خودم بیشتر فشارش بدم. که یک دفعه دیدم در باز شد پیش خودم فکر کردم بهترین حالت این است که خودم رو بزم به خوابی، پس همینکار رو کردم. متوجه شدم خاله فاطمه است اون اومد که ما رو بیدار کنه که پتو رو زد کنار و تا وضعیت ما رو نگاه کرد خیلی تعجب کرد و بیشتر از همه وقتی هسته خرمای سعید رو با کیر من مقایسه میکرد، خیلی ترسیده بودم فکر میکردم دیگه بیچاره شدم که متوجه شدم خاله فاطمه پتو را گذاشت رو ما و رفت بیرون و درب رو بست و از تو آشپزخانه صدا زد بچه ها صبح شده زود باشید بیدار بشید. سعید چشماشو باز کرد و اومد بچرخه که دید کیرم لای پاشه. دستش رو برد شروع کرد با سر کیرم بازی کردن که دیدم سارا اومده بالا سرمون و میگه بچه ها چرا پا نمیشید. و پتو رو کشید که اذیتمون کنه و وقتی این صحنه رو دید، کمی نگاه کرد بعد با اَخم به من گفت: مهدی بات قهرم تو خیلی بدی چرا شب تو بغل من نخوابیدی؟ دیگه با تو حرف نمیزنم. منم سریع بلند شدم رفتم بغلش کردم و بوسش کردم و گفتم: سارا تو خواب بودی دیشب خیلی زود خوابیدی، من نمیخواستم بیدارت کنم. بعداز کلی خایه مالی سارا قبول کرد و ازم قول گرفت که فردا شب تو بغل اون بخوابم.
بعد رفتیم صبحانه بخوریم که دیدم حاجی گشاد گشاد راه میره . سعید از حاجی محمود پرسید: ببا پات درد میکنه؟ حاجی هم گفت: آره پسرم یه کمی پام درد میکنه. سعیدگفت بابا میخوای برات پماد بیارم به پات بمالم که حاجی رو کرد به من و گفت: نه بعد از صبحانه میرم حمام و مهدی هم میاد پاهام رو ماساژ میده، خوب میشه
من که داشتم شاخ در می آوردم پیش خودم گفتم: حتمان میخواهد تلافی کنه ، میخواد منو از کون بکنه. دیدم دیگه چاره ای ندارم گفتم: دل رو میزم به دریا هرچی بادا باد
صبحانه که تمام شد دیدم حاجی یک کرم ورداشت و رفت تو حمام و منو صدا زد. من هم یک دستی به کونم کشیدم و گفتم: دیگه پاره شدی و رفتم تو حمام دیدم حاجی لخت شده و رو کرد به من گفت: مهدی پسرم بیا این کرم رو بگیر رفتم کرم رو از دستش گرفتم گفت: بمال به سوراخ کونم که دیشب خیلی بد کردی توش متورم شده. حاجی دولا شد من هم در پماده رو باز کردم و فشارش دادم بیشتر کرمهاش زد بیرون و به حاجی گفتم: گند زدم گفت: اشکال نداره بریزشون رو سوراخ کونم . منم همه رو ریختم رو سوراخش و با انگشت کرمها رو میکردم تو کونش تمام کون حاجی چرب چرب شده بود. حاجی گفت: مهدی حالا زود باش کیرت رو در بیار بکن توش که باید زود برم امروز خیلی کار دارم. من هم اطاعت کردم و سریع لخت شدم و کیرم رو کردم تو کون حاجی و شروع کردم تلمبه زدن که حاجی شروع کرد به یاد دادن بهم که اول باید این کار رو بکنی بعد اون کار رو بکنی یواش یواش باید بری جلو که کون طرف مثل کون من بدبخت اینطور نشه . همینطور که حرف میزد من هم تلمبه میزدم یواش یواش خیلی خوشم اومده بود و داشتم حال میکردم که حاجی گفت: همینطور که منو میکنی باید با کیرم هم بازی کنی من هم مثل یک شاگرد خودم شروع کردم برای حاجی جق زد و بعد از ده دقیقه ای که میکردمش احساس کردم میخواد آبم بیاد. و دیگه حالیم نبود و با تمام قدرت کون حاجی رو میکردم و براش جق میزدم که یک دفعه متوجه شدم آب حاجی ریخت تو دستم و این جریان انقدر برام جالب بود که مال من هم اومد و تمامش رو ریخت تو کون حاجی بعد کیرم رو از تو کون حاجی در آوردم آبم داشت از سوراخ گشاد شده حاجی میریخت بیرون که حاجی یک دستی به سوراخش زد و دستش که آبی شده بود کرد تو دهنش و رو کرد به من گفت: خوب مرد شدی . منم که دستم آب حاجی محمود روش ریخته بود رو زبون زدم دیدم بد نیست بعد دستم رو شستم رو کردم به حاجی گفتم: حاجی پات خوب شد. حاجی یک خنده ای کرد و گفت: آره خوب خوب شدم برو حالا بازیت رو بکن شب خیلی کارت دارم .
من از حمام در اومدم و رفتم پیش بچه ها و شروع کردیم بازی کردن با پلی استیشن که صدای حاجی اومد که فاطمه من دارم میرم مسجد امروز نماز جمعه است بعد هم میرم خونه میرزا جواد شب میام. بعد یه نگاهی به ما سه تا کرد که پای تلویزون داشتیم پلی استیشن بازی میکردم و گفت: بچه ها خداحافظ و رفت
ظهر هم که شد خاله رفت خوابید باز ما همون بازی دیروزی رو داشتیم با این تفاوت که هرچی جدید یاد گرفته بودم داشتم اجرا میکردم یعد کیرم رو لای پای سعید و بعد سارا گذاشتم و جلو و عقب میکردم و بعد هم شروع کردم به خوردن کیر سعید وبهشون یاد دادم که دیگه با این نگید دودول این اسمش کیر است و بعد سارا هم شروع کرد به خورد مال من خیلی حال داد در حال خوردن بود که یک دفعه آبم اومد و ریخت تو دهنش که سارا اومد تف کنه که جلوش رو گرفتم گفت تو دهنم جیش کردی گفتم: نه این شیره مرد است خیلی هم خوشمزه است. همه زن و مردها دوست دارن این شیره رو بخورن . سارا هم همه آبم رو خورد . سعید هم گفت: چرا شیره من نمیاد که بهش گفتم: تو هنوز سنت کم است هر وقت سنت رفت بالا شیره تو هم میاد.
بعد رفتیم و با خاله چای و عصرانه خوردیم و بعد کمی بازی کردیم تا شب شده و حاج محمود اومد و خاله سفره کشید و به ما شام داد سر سفره بودیم که حاج محمود گفت: فردا باید بره ماموریت قم دو روزی قم هست بعد میاد، بعد از شام رفتیم پای تلویزیون و سریال شبکه سه رو دیدیم و رفتیم که بخوابیم که حاجی صدا زد که مهدی بیای قبل از خواب یکم به پاهام پماد به مال آخه فردا تو راه هستم نمیخوام اذیتم بکنه. من هم که فهمیدم دوباره باید کون حاجی رو بزارم خودم هم که یواش یواش از کون حاجی خوشم اومده بود سریع رفتم تو حمام ، سارا و سعید هم رفتن بخوابن، خاله هم رفت تو تختش که حاجی صدا زد فاطمه لطفان اون کرم روی میز آرایشت رو بده بهم . خاله فاطمه هم یه نگاهی به من کرد که داشتم میرفتم تو حمام و رفت طرف اتاق خوابش منم رفتم تو حمام دیدم حاجی لخت شده و گفت: مهدی لخت شو بیا یک حالی باید بهم بدی که تا دو روزی که نیستم از دوریت اذیت نشم ، منم لخت شدم و رفتم جلو کیرم رو گذاشتم جلو صورتش، حاجی هم فهمیدکه دوست دارم برام ساک بزنه و گفت: میخوای برات ساک بزنم گفتم: نه میخوام بخوریش تا شیره اش بیاد ، که دیدم حاج محمود گفت: بیا بشین روی پام که یک چیزهای رو بهت باید یاد بدم و رفت خودش نشست داخل وان من هم رفتم نشستم رو پاش کیرش رو کردم لای پام، حاجی شروع کرد با کیرم بازی کردن بعد گفت: تمام این کارهای که با هم لخت انجام میدیم بهش میگن سکس به این کارهم میگن جق زدن و ادامه داد تو دیگه مرد شدی باید این چیزها رو بدونی و شروع کرد به آموزش من، بهم گفت یه کمی خودت رو شل بگیر و دیدم شروع کرد کیرش رو لای پام جلو عقب کردن و بعد گفت: به این میگن سکس لاپایی ، حالا پاشو کیرت رو بکن تو دهن من وقتی شروع کرد به خوردن کیرم یکدفعه توقف کرد و گفت: به این هم میگن ساک زدن وبعد شروع کرد برام ساک زدن که من گفتم: حاجی من هم دوست دارم امتحان کنم حاجی هم کف وان خوابید و منو برعکس روی خودش خوابوند 69 و شروع کرد به ساک زدن من هم شروع کردم برای حاجی ساک زدن بعد دیدم رفت پایین تر و سوراخ کونم رو لیس زد و زبونش رو میکرد تو کونم و بعد به من گفت: حالا تو هم باید این کار رو بکنی من هم شروع کردم به خوردن کون حاجی و لیس زدنش و زبونم رو کردن تو کونش ، حاجی کونش مو داشت برعکس کون من که هیچی موی نداشت بعد از کون خوری گفت حالا باید منو حسابی از کون بکنی که تا دو روز کونم راحت باشه تا برگردم که دوباره با هم حال کنیم ، من هم که از سکس با حاجی کیف کر
     
#34 | Posted: 5 Oct 2010 01:02
مهدی قسمت 2

ما برگشتیم هتل و جریان رو به حاج محمود گفتیم: اون هم جوش آورد و کلی سرخاله فاطمه داد و بیدا کرد که تو اصلان عقل نداری که من پریدم وسط حرفهاش و گفتم: روزی که ترتیب دختر مردم رو میدادی یادت نبود حالا که کسی میخواهد ترتیب دختر خودتون رو بده انقدر ناراحت میشی
خاله رفت تو اتاق اون طرفی پیش بچه ها حاجی خیلی پکر بود تو خودش بود و رو کرد به من و گفت: اگه پرده سارا رو بزنه برای ازدواج کردنش چه کار کنم؟ منم گفت: حاجی چرا نمیدیش به من که زن من بشه؟ حاجی کمی فکر کرد و گفت: راست میگی میخوای داماد خودم بشی گفتم: آره ، حاجی که نیشش باز شده بود رفت پیش خاله فاطمه و معذرت خواهی کرد و گفت با عفت خانم زنگ بزن بگو قبوله
خاله هم به حاجیه خانم زنگ زد و بعد به هم جریان رو برای سارا و سعید تعریف کرد ، اول سارا قبول نمیکرد که حاج آقا مرتضوی کوسش رو پاره کنه ، که من و سعید بهش گفتیم: اگه کوست باز بشه ما دوتا میتونیم هر وقت خواستیم کیرمون رو بکنیم تو کوست، سارا هم کمی فکر کرد و قبول کرد
یکساعت بعد ما درب خونه حاج آقا مرتضوی و بعد از زنگ زدن یک دختر خوشکل در رو باز کرد که فکر کنم 11 سالش بود اسمش سمیه بود بعد از اینکه رفتیم تو خونه حاج محمود و حاج آقا مرتضوی اصلان به هم سلام نکردن و فقط به هم چپ چپ نگاه میکردن خاله و حاجیه خانم میخواستن اشتیشون بدن که اصلان حاضر به این کار نبودن من که دیدم اگر این دوتا ادامه بدن بدتر دعواشون میشه، به خاله گفتم: چرا دست به کار نمیشین، خاله هم به حاجیه خانم گفت: پس زودتر انجامش بدیم ، حاجیه خانم هم دختراش رو صدا کرد سمیه و سکینه زود برین دوتا دوشک بیارید و کنار هم پهن کنید ، اونها هم اینکار رو کردن من رو کردم به سارا گفتم: چرا لخت نمیشی سارا لخت لخت شد و روی یکی از دوشکها خوابید ، حاجیه خانم هم به سکینه گفت: تو هم مثل سارا زود باش سکینه یک دختر 17 ساله بود و خوش هیکلی بود ولی اصلان خوشکل نبود برعکس سمیه مثل باباش توپل بود صورتش هم سبیل داشت، لباس پوشیدنش هم مثل مادرش بود، چادر مشکی و فقط چشماش پیدا بود. سکینه هم لخت شد و روی توشک کناری خوابید بعد ما رو کردیم به حاج محمود و حاج آقا مرتضوی و گفتیم چرا معطلید زود باشید لخت بشین حاج آقا مرتضوی 56 سالی داشت و حاج محمود هم 48 سالش بود هر دوشون لخت شدن کم کم داشتن نیششون باز میشد و میخندیدن حاج آقا مرتضوی یک کیر باریک و درازی داشت فکر کنم 19 سانتی بود ولی کیر حاج محمود با اینکه 14 سانتی بود ولی خیلی کلفت تر بود، هر دوشون رفتن نزدیک که شروع کنن همه ما هم دورشون جمع شدیم من رفتم وسط حاجیه خانم و سمیه نشستم ، حاج محمود اول دست به کار شد و کیرش رو گذاشت دم کوس سکینه ولی مدتی مبهوت زیبای هیکل سکینه شده بود آخه واقعان هیکل نازی داشت، (سکینه دختری بود سبزه با صورتی گرد با دو لپ خوردنی و ناز و سینه های بزرگ ولی سفت، سرسینه هاش هم برجسته بود و دورش قهوه ای سوخته بود قسمت قهوه ای رنگ سینه هاش خیلی بزرگ بود که هر مردی رو دیوانه میکرد، از کوسش که نگو توپل برجسته ) حاجی یواش یواش سرکیرش رو کرد تو کوس سکینه که معلوم بود چون فقط یکبار داده خیلی تنگ بود و آه اوه سکینه در اومده بود، حاجیه خانم هم که بالای سر دخترش بود به حاج محمود میگفت: حاجی تروخدا یواش بکن دردش نیاد و همینطور قربون صدقه دخترش میرفت و حاج محمود هم یواش یواش فشارش رو بیشتر میکرد تا اینکه کیرش رو تا ته تو کوس سکینه جا داد و یواش یواش شروع کرد به تلبه زدن، حالا نوبت حاج آقا مرتضوی بود که بخاطر این که میخواست کوس یک بچه رو بکنه تو آسمونها بود و همش لبخند تحویل اطرافیان میداد و کیر باریکش رو گذاشت دم کوس سارا و یواش یواش کردش تو سارا آخ و اوخش در اومده بود که حاج آقا مرتضوی یک لحظه مکس کرد که کوس سارا کمی جا واز کنه بعد کیرش رو فشار داد که یک دفعه سارا یک جیغ بلند کشید و دیگه ساکت شد حاجی آقا که از صدای سارا جا خورده بود کیرش رو درآورد که ببینه چی شده وقتی کیرش رو درآورد دیدیم که کیرش خونی است حاجیه خانم سریع رفت یک دستمال آورد و کوس سارا و تمیز کرد کیر حاج آقا رو هم تمیز کرد بعد حاج آقا دوباره شروع کرد، کیرش رو کرد تو کوس سارا و یواش یواش شروع کرد به تلمبه زدن، این بار سارا آه و اوهش بالا رفت و شروع کرد به حال کردن و همش داد میزد حاج آقا بکن بکن تا تهش بکن تو کوسم، حاج آقا که تو عمرش دختربچه به این شهوتی ندیده بود، داشت حال میکرد، حاج محمود هم داشت با کوس سکینه عشق میکرد، سعید هم که شهوتی شده بود دستش رو از زیر چادر خاله فاطمه کرده بود تو کوسش و باش بازی میکرد و به خاله فاطمه میگفت: کاشکی سکینه زن من بود، خاله فاطمه هم که شهوتی شده بود گفت: باشه عزیزم خودم برات میگیرمش.
منم که بد جور شهوتی شده بودم اول دست راستم رو کشیدم به کون سمیه دیدم برعکس صورت زیبایی که داره خیلی لاغر است زیاد حال نمیده. بعد دست چپم رو کشیدم به کون حاجیه خانم عجب کونی بود دیدم خیلی باحاله، خودم رو چسبوندم به حاجیه خانوم، حاجیه خانم که جاخورده بود خودش رو یه کم کشید عقب و گفت: مهدی چکار میکنی؟ منم گفتم: فدات بشم خوشکل من میخوامت و شروع کردم به نوازش کردن ( البته از روی چادر سیاه که سرش و دورش بود) حاجیه خانم که خیلی ترسیده بود و خودش رو جمع میکرد گفت: مهدی جان میفهمی داری چکار میکنی؟ که حاج محمود که هوای منو داشت همینطور که داشت با سکینه حال میکرد گفت: عفت خانم چکارش داری بچه است بزار حالش رو بکنه مگه نه حاج آقا ! که حاج آقا مرتضوی هم که در حال عشق و حال با سارا بود و هیچی حالیش نبود یه چپ چپی نگاه حاجیه خانم کرد و گفت: مگه نمیشنوی حاج محمود چی میگه بزار بچه حالش رو بکنه و رو به من کرد و گفت: مهدی هر کاری دوست داری بکن
حاجیه خانم که فهمیده بود اون دوتا بخاطر کوسی که میکنن و شهوتی که دارن هیچی حالیشون نیست نزدیک بود گریه اش بگیره، منم شروع کردم به مالیدن سینه هاش که یکدفعه متوجه شدم اگه آب حاج محمود و حاج آقا مرتضوی بیاد کار من هم خراب میشه برای همین سریع پاشدم و رفتم سراغ کیف خاله فاطمه که توش اسپری بیحس کننده حاج محمود رو آورده بودم، برداشتم و رفتم پیش حاج محمود و گفتم: نمیخوای به کیرتون بزنید که بیشتر حال کنید؟ حاجی هم از من تشکر کرد و کیرش رو از تو کوس سکینه درآورد و به کیرش زد و دادش به حاج آقا گفت: بزن که دخترم بیشتر با عموش حال کنه و حاج آقا هم که داشت حال میکرد گفت: فداش بشم سارا خیلی دختر گلی است، بده تا یک حال درستی بهش بدم، منم که دیدم دیگه اوضاع بر وفق مراد است یه نگاهی به خاله فاطمه کردم دیدم سعید داره با کوس بازی میکنه اون هم آه و اوهش به آسمون رفته، و راه افتادم به طرف حاجیه خانم که از ترس من چادرش رو محکم گرفته بود که فقط چشماش پیدا بود منم خودم رو پرت کردم تو بغل و شروع کردم به نوازش کردنش از روی چادر که دیگه خسته شدم و دستم رو کردم از لای چادرش تو و با تمام قدرت پستوناش رو گرفتم و شروع کردم به مالیدنش تا اومد که دستم رو بگیره که سینه هاشون نمالم چادرش از سرش ول شد و من اون یکی دستم رو هم رساندم به سینه اش و دو دستی سینه هاشو می مالیدم و حالا که چادرش افتاده بود و اون با روسری و لباس آستین بلند بود منم همینطور که سینه هاشو محکم با تمام قدرتم فشار میدادم و میمالوندم ، شروع کردم به بوسیدنش که دیدم چشماش پراز اشک شده و دیگه میدید نمیتوانه کاری کنه با بغزی که گلوش رو گرفته بود گفت: مهدی جان عزیزم اجازه بده من باید برم زیر کتری رو خاموش کنم میترسم به سوزه. منم که کمی دلم براش سوخته بود ولش کردم که پاشه و اومد که چادرش رو برداره که نزاشتم وقتی فایده نداره سریع رفت تو آشپزخانه زیر کتری را خاموش کرد و متوجه شدم که میخواهد دربره برود تو اتاق خوابشون که تا راه افتاد منم پشت سرش دویدم و تا اومد درب رو ببنده من پام رو گذاشتم لای درب و نگذاشتم درب رو ببنده و با تمام قدرت درب رو فشار دادم و رفتم تو اتاق و دیدم حالا بهترین موقع است سریع لباسم رو در آوردم و لخت لخت شدم، حاجیه خانم که روی تختشون بود میگفت: میخوای چکار کنی خجالت بکش من جای مادرت هستم، منم سریع رفتم سمت درب و درب رو قفل کردم و رفتم طرف حاجیه خانم اومد فرار کنه که خودم رو طرفش پرت کردم و لباسش رو گرفتم اون هم داشت سعی میکرد که فرار کنه منم لباسش رو با تمام قدرت کشیدم که لباسش جر خورد حاجیه خانم که یک لحظه گیج شده بود خواست ببینه چی شد که خودم رو پرت کردم روش و دستم رو انداختم تو یقه حاج خانم و لباسش رو از یقه پاره کردم تا زیر سینه هاش جر خورد و تا اومد به خودش بیاد دست کردم سینه سمت راستش رو از زیر کورستش درآوردم و شروع کردم به خوردن که متوجه شدم حاجیه خانم داره گریه میکنه وقتی متوجه شدم دیگه تسلیم شده سینه اش رو ول کردم و گفتم: سریع لباست رو در بیار تا خواهر و مادرت رو نگاییدم. اون که دیگه کاری از دستش بر نمی اومد لباسش رو در آورد و بهش گفتم: حالا کورستت رو در بیار وقتی کورستش رو باز کرد داشتم دیوانه میشدم سینه هاش چقدر زیبا بود بزرگ با سر برجسته و دایره دوره سرسینه اش قهوه ای سوخته و بزرگ که تقریبان به قطر 10 سانتی میشد دیگه هیچی حالیم نبود افتادم رو سینه هاش و انقدر خوردم که دیدم حاجیه خانم افتاده به آه و اوه کردن منم یواش یواش یکی از دستام رو کردم تو شورت حاجیه دیدم کوسش خیس خیس است شروع کردم به مالیدنش، حاجیه خانم که دیگه شهوتی شهوتی شده بود و داشت آه و اوه میکرد، سینه اش رو ول کردم و سرم رو بردم لای پاش و از بغل شورتش شروع کردم به خوردن کوس حاجیه خانم، کوسش خیس خیس بود و حاجیه خانم هم دیگه داشت از شهوت جیغ میزد منم که متوجه شدم دیگه مال خودمه بهش گفتم: میخوام شورتت رو در بیارم اون هم خودش سریع شورتش رو درآورد و گفت: برام بخورش بخورش منم شروع کردم به خوردنش انقدر خوردم که دیدم حاجیه خانم ارضاع شد و دیگه حالی نداشت که بتوانم بکنم بغلش کردم و شروع کردم ازش لب گرفتن و نوازش کردن و با صدای سمیه به خودم اومدم که میگفت: مامان، نمیای کار بابا و حاجی تمام شد.
من هم حاجیه خانم رو بوس کردم وتوگوشش گفتم: خیلی دوست دارم و پاشدم لباسم رو پوشیدم و رفتم تو مهمانخونه که دیدم همه لباس پوشیدن و دارن میگن و میخندن، منم رفتم پیش حاج محمود که سکینه کنارش نشسته بود ولی چادرش رو سرش کرده بود و فقط صورتش پیدا بود ولی سارا لخت وسط پای حاج آقا نشسته بود، که من به سارا گفتم: پاشو لباست رو بپوش بقیه نیروت رو براز شب که تو بغل حاج آقا میخوای و بهش کوس میدی، که حاج محمود رو کرد به خاله فاطمه و گفت: ما باید بریم دیگه به حاج آقا مرتضوی و عفت خانم زحمت نمیدیم ، که حاجیه خانم از تو اتاق بیرون اومد ولی اینبار چادر سرش نکرده بود فقط یک روسری سرش بود و گفت: اصلان حرفش رو هم نزنید که ناراحت میشم! امشب هستین فردا صبح هم میرید هتل و وسایلتون رو میارید که چند روزی پیش خودمون باشید.
حاج محمود هم رو کرد به خاله فاطمه و گفت: هر چی فاطمه بگه ، فاطمه خانم هم همینطور که چادرش از سرش افتاده بود و سعید لای پاش خوابیده بود و داشت کوسش رو میخورد (ولی معلوم نبود چون چادر روی پاش خاله بود و سعید زیر چادر سیاه خاله بود) گفت: من که خیلی دوست دارم پیش عفت جون باشم و یکدفعه گفت: آه آه سعید آخ سعید چرا گاز میگیری؟! که همه زدیم زیر خنده، خاله فاطمه که دید چه گندی زده ، سر سعید داد زد و گفت: سعید بیا بیرون تا نزدمت دیگه بسته. که حاج آقا گفت: فاطمه خانم چکارش داری بچه است بزار بازی کنه، که خاله فاطمه که حسابی خجالت کشیده بود و قرمز شده بود سرش رو انداخت پایین . سعید هم سرش رو از تو کوس مامانش درآورد ، حاجیه خانم هم با یک سینی چای اومد تو مهمانخوانه و به سکینه گفت: برو شیرینی تازه ها رو از تو یخچال بیار، اون هم رفت که شیرینی بیاره، حاج آقا رو کرد به سعید و گفت: سعید جان داشتی با مامانت چکار میکردی؟ که خاله فاطمه قبل ازاینکه سعید حرف بزنه گفت: هیچی داشت با مامانش بازی میکرد. که سعید گفت: نه من که داشتم کوست رو میخوردم!. که حاج آقا گفت: پسرم این کارها خوب نیست مریضی میشی و حاجی محمود هم گفت: این بچه ها یه کارهای میکنن که تو مخ هیچ کس نمیره. من که وسط حاج آقا و حاجی محمود نشسته بودم پریدم وسط حرفش گفتم: شما نمیدونید که حالی میده وگرنه از این حرفا نمیزدید و همون موقع سکینه به من رسیده بود که شیرینی تعارف کنه که من کشیدمش جلو و چادرش رو زدم کنار و دامنش رو هم زدم بالا و اون که هنوز شورت پاش نبود به حاج محمود و حاج آقا گفتم: نگاه کنید و شروع کردم به زبون زدن به کوس سکینه و به حاج محمود گفتم: سرت رو بیار جلو یک لیس بزن اون هم اومد و یه لیس زد خوشش اومد و دیگه ول کن نبود، بدبخت سکینه که دستش پر بود فقط میتوانش با آه و اوه کردن شهوتش رو نشون بده، بعد حاج محمود سرش رو از لای پای سکینه درآورد و رو به حاج آقا گفت: نه انصافان خیلی حال میده!. منم به حاج آقا گفتم: شما هم بیا امتحان کن حاج آقا که هم روش نمیشد کوس دختر خودش رو لیس بزنه و کمی هم قرمز شده بود گفت: اینکارها بدرد ما پیرمردها نمیخوره بدرد شما جوانها میخوره که من شروع کردم به اصرار کردن که یکبار امتحان کن ببین چه مزه ای است. حاج آقا که دید چاره ای نداره و همه دارن نگاهش میکنن یک لیس زد که من سرش رو گرفتم و فشار دادم تو کوس دخترش و هی میگفتم: بخور بخور که بعد از چند دقیقه دیدم حاجی یه بوسی کوس سکینه رو کرد و سرش رو آورد عقب و گفت: نه حق با تو بود پسرم، خیلی خوب بود، ما باید از تو یاد بگیریم. منم که تو بچگی خیلی حال کرده بودم گفتم: امشب همه چیز رو یادت میدم که بیشتر از سکس حال کنی، حاج آقا هم به شوخی یکی زد پشت کمرم و گفت: تو خیلی شیطونی، نمیدونم چه بلای سر حاج خانم آوردی.
داشتیم شیرینی و چای میخوردیم که سعید همه اش تو گوش خاله میگفت: مامان قولی که دادی یادت رفت؟ که خاله فاطمه به حاج محمود گفت: یک لحظه بیا. حاج محمود هم رفت و با هم کمی صحبت کردن سر اینکه سکینه رو برای سعید نشون کنن یا نه که حاج محمود تو فکر بود که اگر چنین عروس خوشکلی رو از دست بده خیلی حیف است اگر عروسش باشه از امروز میتوانه هر وقت خواست ترتیبش رو بده. برای همین رضایت داد و اومد نشست سرجاش و رو کرد به حاج آقا و گفت: حاج آقا من و فاطمه با هم صحبت کردیم و به نتیجه ای رسیدیم که سکینه دختر خیلی خوبی است و خیلی خوشحال میشم که سعید رو به غلامی قبول کنید.
حاج آقا که خیلی تعجب کرده بود و خیلی هم خوشحال شده بود که دخترش رو که فکر میکرد چون پرده نداره باید تو خونه ور دلش بمونه حالا براش خواستگار پیدا شده چه خواستگاری هم. حاج آقا هم گفت: من که آقا سعید رو خیلی دوست دارم و خوشحال میشم اون دامادم باشه ولی از نظر شما مشکلی نیست که سکینه پنج سال از سعید بزرگتر است . خاله فاطمه هم گفت: از نظر ما هیچ مشکلی نداره تازه اینطور بهتر میتوانه با سعید هم فکری کنه در زندگی راهنمایش کنه
حاج آقا هم گفت: پس بهتر است عروس و داماد برن تو اتاق و با هم صحبت کنن و بیان نظرشون رو بدن
سعید هم پرید دست سکینه رو گرفت و گفت: بریم که من سریع رفتم تو گوشش گفتم سعید رفتی تو اتاق بیشتر از ده دقیقه وقت نداری پس بهتر است کوسش رو بخوری که بله رو بگیری. سعید هم با کله بهم گفت: باشه و رفتن
بعد از ربع ساعتی سعید و سکینه که دستشون دور کمر هم بود و سکینه دیگه چادر سرش نبود از هم یه لب گرفتن و گفتن: ما قبول داریم
حاج آقا رو کرد به حاج محمود گفت: پس مبارکه، بعد از تبریک و بگو بخند دیگه موقع خواب شد
من به حاج آقا گفتم: جای حاج محمود و خاله فاطمه با سکینه و سعید رو تو مهمانخونه بندازید که با هم حال کنن و شما و سارا و من و خاله عفت هم تو اتاق شما میخوابیم. سمیه هم تو اتاق خودش
حاج آقا که از پیشنهاد من حال کرده بود گفت: فکر خوبیه و به سکینه و سمیه گفت: رختخوابها رو بیار و جاها رو پهن کن تا بخوابیم، بعد من و خودش و سارا راه افتادیم طرف اتاق خوابشون تا رفتیم تو اتاق من و سارا لخت لخت شدیم و به حاج آقا هم گفتیم: زود باش لخت شو دیگه اون هم لخت شد بعد بهش گفتم: بشین لبه تخت تا سارا کیرت رو بخوره. حاج آقا که تا حالا از این کارها نکرده بود مثل اینکه تو زندگیش فقط یاد گرفته بود کیرش رو بکنه تو کوس و کون و بس. سارا هم شروع کرد ساک زدن حاج آقا که اولین بارش بود داشت برای خودش عشق میکرد که به سارا گفتم: ساک نزن قبول نیست که حاج آقا گفت: برای چی تازه داشتم حال میکردم گفتم: عفت جون نیومده من قبول ندارم. که حاج آقا با صدای بلند حاجیه خانم رو صدا زد که چند ثانیه بعد عفت خانم پیداش شد. حاج آقا هم بهش گفت: کجا هستی دوساعته منتظرت هستیم. سارا دوباره شروع کرد به ساک زدن حاج آقا هم که تو پست خودش نمیگنجید که داشت با یک دختر 12 ساله دوباره سکس میکنه اون هم چه سکسی
منم کیرم رو بردم جلو صورت حاجیه خانم و گفتم: عفت جون عزیزم بخورش که حاجیه خانم از حرف زدن من جا خورده بود گفت: من دوست ندارم، که حاج آقا داد زد سرش که زود باش باید یاد بگیری از این به بعد برای من باید بخوریش. حاجیه خانم هم دهنش رو باز کرد منم کیرم رو کردم تو دهنش و بهش گفتم: مثل آبنبات لیس بزن مک بزن، حاجیه خانم هم شروع کرد به این کار کرد ولی خیلی ناشی بود منم بهش گفتم: یه نگاهی به سارا بکن و یاد بگیر اون هم به سارا نگاه کرد و بعد دوباره شروع کرد بهتر شده بود ولی معلوم بود که حرفه ای نیست ولی من حال میکردم بعد بهش گفتم: دیگه بسه، با کمال تعجب حاضر نبود کیرم رو ول کنه و گفت: تازه خوشم اومده که بهش گفتم: باشه ولی بزار برای بعد حالا باید یه کارهای دیگه بکنیم اون هم قبول کرد
منم به حاجیه خانم گفتم: لخت بشو. و خودم کمکش کردم تا لخت لختش کردم و بردمش رو تخت کنار حاج آقا و سارا و گفتم: عفت جون عزیزم بیا بشین پاتو باز کن و افتادم تو کوس حاجیه خانم و شروع کردم به خوردن و داشتم برای خودم حال میکردم و به حاج آقا گفتم: دیگه حالا بیا کوس سارا رو بوخور
حاج آقا هم سارا را گذاشت کنار حاجیه خانم و مثل ما شروع کرد به خوردن کوس سارا فکر کنم ربع ساعتی بود که داشتیم کوس میخوردیم هیچ کدوم هم حاضر نبودیم ول کنیم حاجیه خانم و سارا داشتن دیگه از شهوت جیغ میزدن، من به حاجیه خانم گفتم: پاشو بچرخ رو چهار دست و پا کونت رو بده طرف من حاجیه خانم پیش خودش فکر میکرد میخوام کیرم رو بکنم تو کونش به حاج آقا گفتم: تو هم سارا رو اینطوریش کن اون هم سارا رو مثل حاجیه خانم چهاردست و پا کرد و من شروع کردم به خوردن کون حاجیه خانم سوراخ کونش رو لیس میزدم زبونم رو میکردم تو کونش حاج آقا که داشت من رو نگاه میکرد گفت: باید این کار رو بکنم که بهش گفتم: بخور خیلی حال میده اگه خوشت نیومد نخورد حاج آقا هم شروع کرد. کون حاجیه خانم خیلی ناز بود هر چی میخوردم سیر نمیشودم و انگشتم روکردم تو کوس حاجیه خانم یک ربع ساعتی هم داشتیم کون میخوردیم بعد شروع کردم به لب گرفت و به حاج آقا هم گفتم: باید اینطور لب بگیری زبونت رو بکنی تو دهن سارا زبون اون رو بکنی تو دهنت و حسابی دهن هم رو بخورید و خودم به لب گرفتن از حاجیه خانم کردم بعد از مدتی رفتم سراغ سینه هاش و مثل بچه شروع کردم به شیر خوردن بعد که حسابی خوردم رفتم سراغ کوس حاجیه خانم و کیرم رو کردم تو کوسش حاجیه خانم که تا حالا کیری غیر از کیر حاج آقا تو کوسش نرفته بود تنگ بود و کیر من که خیلی کلفت بود اذیتش میکرد منم با تمام قدرت تلمبه میزدم و انقدر محکم میکردم که داد حاجیه خانم هوا رفته بود حاج آقا هم افتاد به جون کوس سارا ولی اون خیلی راحت کیر حاج آقا رو تحمل میکرد ولی حاجیه خانم که هم شهوتی شده بود هم دردش اومده بود حسابی جیغ میزد که سمیه از تو اتاقش اومد تو که حاج آقا سرش داد زد پدرسوخته تو اینجا چکار داری که من به حاج آقا گفتم: چکارش داری خوب اونم آدمه و بهش گفتم بیاد پیش من و حاجیه خانم و همینطور که حاجیه خانم رو جر میدادم سمیه رو گرفتم و محکم بوسیدمش و گفتم: عزیزم نگاه کن، بعد از چند تا تلمبه دیگه آبم اومد و تمامش رو ریختم تو کس حاجیه خانم و پاشدم و بلندش کردم اون که دیگه قدرت تکان خوردن نداشت گفت: میخوای چکار کنی گفتم: منو تو میریم تو اتاق سمیه که عروس داماد تنها باشن تا صبح حال کنن. حاج آقا هم که از حرف من حال کرده بود گفت: فکر خوبیه زودتر برید
من هم دست سمیه و حاجیه خانم رو گرفتم و دنبال خودم کشیدم حاجیه خانم هر چی گفت: بزار لباس بپوشم گفتم: چراغ خاموشه مشکلی نیست و رفتیم تو اتاق سمیه کف اتاق رختخواب پهن کردیم و به سمیه هم گفتم: لخت بشو. اون هم از خدا خواسته سریع لخت شد. منم دوباره به حاجیه خانم گفتم: بچرخ رو چهاردست و پا، اون که فکر میکرد میخوام کونش رو بخورم سریع چرخید رو چهار دست و پا منم اول یه کمی سوارخش رو لیس زدم بعد کیرم رو به زور کردم توش هرچی حاجیه خانم التماس کرد که نکن درد میکنه من حالیم نبود بدون معطلی شروع کردم تلمبه زدن انقدر تلمبه زدم که احساس کردم حاجیه خانم از بس دردش گرفته بود بیحال شده و افتاده رو رختخواب منم هنوز ول کن نبودم تا آبم اومد و همه رو توش خالی کردم و بعد کمی همانطور روش خوابیدم و بعد از روش بلند شدم و رفتم دستشویی و کمی دستم رو خیس کردم و زدم به صورت حاجیه خانم تا سرحال اومد ولی دیگه توانایی تکان خوردن نداشت و همینطور خوابش برد منم اومد تو بغل سمیه و ازش لب گرفتم و تو بغل هم خوابمون برد.
صبح که بیدار شدم دیدم هنوز حاجیه خانم و سمیه خواب هستن منم که کون حاجیه خانم جلوم بود دوباره کیرم سیخ شد و تصمیم گرفتم صبح خودم رو با کون حاجیه خانم افتتاح کنم و حاجیه خانم که روی شکم خوابیده بود و کونش بالا بود این بار روی میزآرایش سمیه یک کرم مرطوب کنند دیدم و زدم به سوراخ حاجیه خانم و شروع کردم به تلمبه زدن که از خواب پاشد ولی کاری از دستش بر نمی اومد پس سعی کرد تحمل کند و از کون دادن لذت ببره من که از کون خسته شدم از روی حاجیه خانم بلند شدم و گفتم: بچرخ میخوام بکنم تو کوست اون بنده خدا هم چرخید و کیرم رو کردم تو کوسش ولی خیلی یواش کردم که دردش نیاد و آبم که اومد خالی کردم تو کوس و پا شدم رفتم تو بغل سمیه دوباره بخوابم
حاجیه خانم هم بلند شد که بره حمام و صبحانه درست کنه و درب اتاق سمیه رو هم بست منم یک نیم ساعتی خوابیدم بعد که فکر کنم ساعت هشت و نیم بود بیدار شدم و رفتم سراغ و شروع کردم به خوردن کوسش تا بیدار شد و داشت کیف میکرد بعد چرخوندمش و شروع کردم به خوردن کونش و با کرم مرطوب کنند سوراخش رو چرب کردم و با انگشت افتادم به جونش با اون یکی دستم هم کوس رو میمالوندم اونم حسابی حال میکرد تا زمانی که چهار زانوش کردم و کیرم رو فشار دادم تو کونش یو
     
#35 | Posted: 6 Oct 2010 04:28

پسر خوب خودم

سلام من طاهره هستم 39 سالمه و اين خاطره ماله 2 - 3 سال پيشه كه براتون تعريف ميكنم : 24 سال پيش به اصرار باباي خدابيامرزم به زور شوهر كردم من 15 سالم بود و شوهرم 31 سال يعني 16 سال اختلاف سني يه مردي بود كه زنش مرده بود ولي بچه نداشت چون وضعش خوب بود و به پدرم قول داده بود كه از نظر مالي تامينش كنه اونم به زور من رو نشوند سر سفره عقد و من شدم زن كريم آقا كه حتي يه كلمه هم با من حرف نميزد چه برسه بخواد محبت كنه موقع نزديكي هم من زير بودم و اون روم ميخوابيد و كيرش رو ميكرد تو كسم بعد از چند دقيقه آبش رو ميريخت روي شكم من و بعد شلوارش رو ميپوشيد و ميخوابيد آخه آدم اينقدر كثيف ميشه دو هفته يه بار ميرفت حموم وقتي ميومد خونه تموم خونه از بوي گند عرقش پر ميشد دوسال بعد از عروسيمون خدا بهمون يه پسر داد كه اسمش رو گذاشتيم حبيب پسرم يه سالش بود كه كريم تو دعوا چاقو خورد تا رسوندنش به بيمارستان تموم كرد كريم خيلي پول دار بود و من بعد از مردنش زياد سختي نكشيدم يه جورايي خوشحال بودم كه ديگه نميخوام تحملش كنم چند بار برام خواستگار پيدا شد ولي من به خاطر حبيب ازدواج نكردم و ميخواستم براي خودم زندگي كنم حبيب شده بود همه كس و كار من و همه دلخوشيم حبيب روز به روز بزرگتر ميشد و من بيشتر بهش وابسته ميشدم تو اين فاصله حدود شش ماه صيغه يه مرد شدم كه بعد زنش فهميد و چه قشقرقي به پا كرد كه بماند آبروم تو محل رفت ناچارا از اون محل اساس كشي كردم و رفتم يه جاي ديگه يه خونه بزرگ خريدم و تصميم گرفتم ديگه با هيچ مردي نباشم چون نياز مالي نداشتم با شروع شدن مدرسه حبيب منم شروع كردم به درس خوندن و ادامه تحصيل دادم حبيب كلاس سوم راهنمايي بود كه من ديپلم گرفتم يه كامپيوتر خريدم ديگه تو خونه سرم به كامپيوتر گرم شده بود اون موقع اينترنت و اين چيزا خيلي كم بود و من از كامپيوتر بيشتر بعنوان اسباب بازي استفاده ميكردم گذشت تا حبيب شد 17 - 18 سالش و من 36 - 37 سالم شده بود حبيب به خاطر من معافيت گرفت و من كه هنوز حبيب رو بچه ميدونستم جلوش راحت بودم ميرفتم حموم صداش ميكردم پشتم رو ميشست و جلوش راحت لباس عوض ميكردم و اصلا متوجه نگاههاي حبيب نبودم يه روز غروب رفته بودم حموم حبيب رو صداش كردم بياد پشتم رو كيسه بكشه خوب تو حموم جز يه شرت چيز ديگري به تن نداشتم حبيب اومد و داشت پشت من رو ميشست برگشتم بهش چيزي بگم كه يه دفعه چشمم به كير باد كردش خورد تازه يادم افتاد كه حبيب ديگه مرد شده با دلخوري بهش گفتم بسه و از حموم كه رفت بيرون خيلي اعصابم خرد شده بود كه چرا بايد پسر با ديدن بدن مادرش تحريك بشه ولي وقتي بيشتر فكر كردم ديدم منم با ديدن كير باد كرده حبيب يه جوري شدم از حموم اومدم بيرون چيزي به روي حبيب نياوردم فرداش زنگ زدم به فرشته دوست صميميم بود اون شوهر صيغه اي رو هم اون بهم معرفي كرده بود باهاش خيلي راحت بودم جريان رو براش تعريف كردم كلي بهم خنديد و گفت خوب چه عيبي داره هم تو به اون نياز داري هم اون به تو گفتم برو گم شو مگه ميشه مادر فرزند با هم باشن گفت بيا اينجا با هم حرف بزنيم حاضر شدم رفتم خونشون فرشته اينترنت داشت من رو نشوند پاي كامپيوتر و رفت توي اينترنت چند تا خاطره از سايتهاي مختلف برام آورد كه مادر با پسرش سكس داشتن خواهر با برادر – پدر با دختر سكس داشتن سرم گيج ميرفت گفتم فرشته يعني اينا حقيقته گفت خوب معلومه تو تا حالا به فكرت رسيده بود گفتم نه گفت پس بيشتر روش فكر كن حيف نيست اين پسر خوشگلت تو خونه باشه و تو ازش استفاده نكني اونم چند وقت ديگه ميره يه دوست دختر ميگيره و ميكنتش تازه اگر مريض نباشه و بچت مريض نشه يه دفعه ديدي شد عروس اجباريت حبيبم حق داره بايد يه جوري خودش رو تخليه كنه ولي اگر با تو باشه هم مريض نميشه هم خيالت از هر بابتي راحته فرشته راست ميگفت بهش گفتم تو ميگي چه جوري بهش بگم زد زير خنده گفت هيچي امشب برو بهش بگو بيا با مامانت بخواب خوب معلومه ديگه ئچرا خودت رو به خنگي ميزني حبيب با اين كارش يه چراغ سبز نشون داده حالا تو بايد بيشتر تحريكش كني تو خونه احت بگرد آرايش كن شبا بهش نزديك تر بخواب گفتم با هم رو يه تخت ميخوابيم ديگه چقدر نزديك گفت بابا خودت رو بزن به خواب بهش بچسب بالاخره يه راهي پيدا ميشه ديگه نهار با فرشته خوردم نزديكاي غروب رفتم خونه حبيب خونه بود از قصد جلوش لباسم رو درآوردم مثلا دارم دنبال لباسم ميگردم بهش گفتم تو لباس من رو نديدي نگاهم نميكرد و گفت نه ولي معلوم بود داره زير چشمي من رو ميپاد گفتم پاشو بيا بگرد اين لباس نارنجي من رو پيدا كن ميخوام شام درست كنم دير شد بعد رفتم سمت آشپزخونه يه دامن پام بود با يه سوتين مشكي پستونام موقع راه رفتن بالا و پائين ميشد حبيب داشت دنبال لباس ميگشت ولي چون خودم اون رو قايم كرده بودم نميتونست پيداش كنه صداش كردم چي شد پيدا كردي گفت نه گفتم خوب نميخواد ولش كن كسي كه نيست همينوجري خوبه ديدم اومد تو اشپزخونه گفت آره بابا هواهم گرمه نشست روي صندلي منم مشغول بود حواسم بهش بود داشت با نگاهش بدنم رو ميخورد از قصد بهش گفتم از تو يخچال برام چيزي بياره كه ببينم كيرش بازم باد كرده يا نه وقتي بلند شد مثلا بدون اينكه من بفهمم كيرش رو جا به جا كرد كه من نبينم منم به روش نياوردم ولي تو دلم قند آب ميكردن با خوندن اون داستانها هم حسابي تحريك شده بودم بعد از شام حبيب رفت دوش بگيره سريع مانتو پوشيدم رفتم پشت بوم تسمه كولر رو از جاش درآوردم برگشتم پائين حبيب كه اومد گفتم نميدونم كولر چه مرگش شده اونم يه كم با دكمه هاي كولر ور رفت گفت فردا تعمير كار مياريم درستش ميكنه موقع خواب گفتم امشب گرما رو چيكار كنيم گفت تو كه لباس تنت نيست منم با لخت ميخوابم گفتم آره بذار من يه دامن نازك پام كنم رفتم سر كمد چشمم افتاد به لباس خوابي كه فرشته برام از دبي آورده بود از تو جعبه درش آوردم حبيبم روي تخت دراز كشيده بود داشت من رو نگاه ميكرد گفتم آهان اين رو ميپوشم خنكه خوبه بعد رفتم سمت حبيب پشتم رو بهش كردم گفتم اين بند سوتين من رو باز كن وقتي دستش خورد به تنم ديدم تو اون گرماي تابستون دستاش يخه يخه همونطور كه پشتم بهش بود دامنم رو از پام درآوردم يه دست دور كش شرتم كشيدم و لباس خواب رو پوشيدم برگشتم سمت حبيب ديدم چشماش گرد شده داره بر بر من رو نگاه ميكنه همونطوري رفتم از تو آشپزخونه آب آوردم برق رو خاموش كردم فقط يه چراغ خواب روشن بود رفتم رو تخت كنار حبيب دراز كشيدم جفتمون ساكت بوديم گفتم امشب چقدر كمرم درد ميكنه حبيب گفت ميخواي برات كمرت رو بمالم بدون معطلي روي شكم خوابيدم حبيب روي رونام نشست و شروع كرد به ماساژ دادن كمرم قبلا هم برام اينكار رو كرده بود ولي هم از روي لباس بود هم من زياد توجه نميكردم اما اونشب من فقط يه لباس خواب نازك تنم بود و حواسم بود ببينم حبيب چيكار ميكنه حبيب سعي ميكرد دستش رو به پستونام هم بزنه از قصد بهش گفتم يه كم پهلوم رو بمال اونم راحت دستش رو ميماليد كنار پستونام معلوم بود اون قسمت رو بيشتر از هر قسمت ديگه ميماله بهش گفتم يه كم پاهام رو بمال حبيب حسابي برام پاهام رو ماليد برگشتم به كمر خوابيدم گفتم يه كم روي پام رو هم بمال حبيب دستش رو تا نزديكاي شرتم بالا مياورد منم چشمم رو به حالت بسته نگه داشته بودم داشتم زير چشمي نگاهش ميكردم بعد بهش گفتم بسه حبيب دوباره كنارم خوابيد گفتم بذار منم تو رو ماساژ بدم گفت نه من بدون توجه بلند شدم يه كم پشتش رو ماساژ دادم بعد بهش گفتم برگرد تا روي پات رو بمالم اونم برگشت الكي دستم رو به كيرش ميزدم ببينم عكس العملش چيه معلوم بود خوشش اومده آخر كار يه مرتبه كيرش رو گرفتم گفتم قربون پسرم برم مردي شده واسه خودش حبيب هم لذت برد هم خجالت كشيد كنارش خوابيدم ولي همينطوري دستم روي كيرش بود آروم براش ميماليدم گفت مامان بسه گفتم چيه حالت بد شده هيچي نگفت منم سريع دستم رو كردم تو شرتش و كيرش رو گرفتم گفتم اي بد جنس اين چيه چرا اينقدر بزرگه گفت مامان نكن من ... گفتم تو چي گفت هيچي گفتم ميترسي خيس كني آبروت بره ديدم خنديد گفتم راحت باش ديگه داشتم براش جلق ميزدم گفتم اين يه حس طبيعي همه همينطورن منم اين حس رو دارم و بايد هر كسي يه جوري اين حس رو هم تخليه كنه هم كنترل مثل معلمها براي حبيب توضيح ميدادم و اونم گوش ميكرد يه دفعه گفت مامان تو چطوري خودت رو تخليه ميكني بهش گفتم ميدوني كه من چند ساله فقط خودم رو كنترل كردم ولي تخليه نه گفت چرا گفتم براي اينكه كسي نبوده كه به من كمك كنه تا من تخليه بشم همون حرفي رو كه منتظرش بود از حبيب شنيدم گفت ميخواي من كمكت كنم گفتم مگه ميتوني گفت تقريبا تو هم بهم بگو چيكار كنم تا من انجام بدم گفتم بدجنس اون تقريبا يعني چي تو از كجا ياد گرفتي گفت مامان من ديگه 18 سالمه بچه نيستم شنيدم از دوستام يه بارم خونه دوستم يه فيلم ديدم گفتم از همونجا ياد گرفتي كه وقتي پشت من رو ميشوري اينت ( كيرش رو تو دستم يه فشار دادم ) بزرگ بشه هيچي نگفت گفتم خوب بيا ببينم چي بلدي بلند شد تو چشمم نگاه كرد گفت لباسم رو دربيارم گفتم دربيار سريع لخت شد منم حسابي تحريك شده بودم بعد به من گفت تو هم لخت ميشي گفتم خودت لباسم رو دربيار لباس خوابم رو از تنم درآورد داشت به بدنم نگاه ميكرد گفتم چيه خجالت ميكشي گفت آره گفتم چراغ خواب رو خاموش كن اونم همينكار رو كرد اتاق تقريبا تاريك تاريك شده بود گفتم ببين حبيب اصلا به اين فكر نكن كه من مامانتم هرچي تو اون فيلمه ديدي و بلدي انجام بده حبيب خوابيد كنارم و اول دستش رو گذاشت روي پستونم يه بوس از گونه ام كرد بعد آروم شروع كرد به ماليدن پستونم و ليس زدن گردن آروم آروم رفت پائين تر شروع كرد به خوردن پستونام بعد از جدا شدن از شوهر صيغه ايم ديگه كسي اينكار رو برام نكرده بود حبيب زياد وارد نبود ولي براي من كه چند سال بود سكس نداشتم خوب بود بهش گفتم زياد با دندون فشارش نده يه كم كه پستونام رو خورد بهم گفت ميشه اونجا رو نشونم بدي گفتم كجارو دستش رو گذاشت روي كسم گفت اينجارو گفتم اونجا اسم داره يكي به تو بگه اون خوشت مياد تو هم بايد اسمش رو بگي آروم گفت كست رو نشونم ميدي گفتم آره عزيزم ببينش بعد شرتم رو تا زير زانوم كشيدم پائين من عادت دارم هميشه تميزم حبيب با ديدن كسم آب دهنش رو قورت داد گفت واي مامان چقدر خوشگله بوسش كنم ياد داستانها افتادم كه نوشته بودن خيلي دلم ميخواست يكي كسم رو ليس بزنه براي همين گفتم بوسش كن جيگر مامان هر كاري دوست داري بكن حبيب لبش رو گذاشت روي لبه كسم تا بوسش كرد من بدنم داغ داغ شد با دومين بوس حبيب كه از كسم كرد من لرزيدم و با يه ناله خفيف اورگاسم شدم خجالت ميكشيدم جلوي حبيب ناله كنم اونم مثل من بود گفت مامان چي شدي گفتم هيچي عزيزم تخليه شدم گفت پس ولت كنم گفتم نه من هنوز كامل تخليه نشده گفت پس بازم بوسش كنم گفتم آره همه جاش رو بوس اونم با دستش لاي كسم رو باز كرد گفت مامان چقدر خيسه گفتم عيبي نداره تو كارت رو بكن حبيب شروه كرد به بوس كردن وسط كسم ديگه نتونستم خودم رو نگه دارم بهش گفتم حبيب ليسش بزن اونم بدون حرفي شروع كرد به ليس زده لاي كسم وقتي زبونش رسيد به چوچولم خيلي خوشم اومد بهش گفتم بازم اينجارو ليس بزن اونم حسابي چوچولم رو ليس زد خودم پستونام رو ميماليدم كه ديگه داشتم براي بار دوم اورگاسم ميشدم بهش گفتم تند تند ليس بزن حبيب با سرعت زبونش رو ميماليد به چوچولم ديگه ناله من بلند شد و قابل كنترل نبود همش به حبيب ميگفتم آهان بخور ليس بزن ليس بزن تند تند واي واي آههه ليس بزن لييييسسسس بزن و براي بار دوم اورگاسم شدم نشستم روي تخت مثل وحشي ها حبيب رو كشيدم سمت خودم براي اولين بار كيرش رو گرفتم كردم تو دهنم حبيب با تعجب به من نگاه ميكرد ولي خيلي زود چشماش بسته شد و شروع كرد آه آه كردن يه كم براش كيرش رو خوردم از ترس اينكه آبش نياد بهش گفتم زود باش كيرتو بكن تو كسم حبيب با دهن باز مونده به من نگاه ميكرد داد زدم زود باش ديگه سريع خوابيدم روي تخت و پاهام رو باز كردم حبيب رفت وسط پاهام كيرش رو با كسم ميزون كرد با يه فشار تا ته كيرش رو كرد تو كسم شانس آوردم كسم خيس بود ولي بازم چنان دردي رو تو كسم حس كردم چون چند سال بود اين كس بيچاره كير نرفته بود توش حسابي تنگ بود حبيبم مثل آدمهاي كس نديده تند تند كيرش رو تو كسم ميزد با دستشم پستونم رو ميماليد كه به من خيلي حال ميدا كسم كم كم به كيرش عادت كرده بود و حسابي تو آسمون بودم كه ديدم ناله حبيب بلند شد گفتم آبت رو نريزي تو كسم حبيبم سريع كيرش رو بيرون كشيد و تموم آبش رو ريخت روي پستون و شكمم بعد بي حال افتاد كنارم بعد از چند دقيقه من رفتم حموم بعد حبيب رو كه خواب بود بيدارش كردم بره دوش بگيره هر چه اصرار كرد كه صبح بره حموم گفتم نه چون دلم نميخواست مثل باباش بشه از اون به بعد من و حبيب مثل زن و شوهرها بوديم منم رفتم لوله هام رو بستم كه يه موقع حبيب كار دستم نده و با خيال راحت به سكسمون ادامه ميداديم فرداي اونشب براي فرشته گفتم چي شده اونم كلي خوشحال شد يه بار هم فرشته تو سكس من و حبيب بود يعني سه نفري كه داستانش مفصله ولي اگر نظر بدين به همين زوديا براتون تعريف ميكنم .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#36 | Posted: 8 Oct 2010 05:27
مهدی قسمت 3

وقتی رسیدم خونه، همه جمع بودن و خونه شلوغ شلوغ بود. من که حال و حوصله هیچکی رو نداشتم رفتم پیش مامان و بابا و خوش آمد گفتم و رفتم تو اتاقم.
اون روز تا دیر وقت مهمان میرفت و می اومد، خیلی خونه شلوغ پلوغ بود، من هم از اینکه دوران خوشیم تمام شده بود خیلی حالم گرفته بود، برای همین اون روز همه اش تو اتاقم بودم، تا اون روز گذشت و زندگی یکنواخت ما دوباره شروع شد
یواش یواش تابستان تمام شد و مدرسه ها شروع شد. یک روز بعد از اینکه از مدرسه برگشتم و خیلی شهوت بالا زده بود فیلم سکسی که از دوستم گرفته بودم رو گذاشتم تو کامپیوترم و شروع کردم به نگاه کردن و جق زدن، هنوز خواهرام از مدرسه نیومده بودن و خیالم راحت بود تا وقتی اونها بیان بدون ترس از اینکه کسی بخواهد تو کارهام فضولی کنه مشغول جق زدن بودم که یک دفعه با صدای و درد پس گردنی پریدم هوا و نگاه کردم دیدم مامان است که شروع کرد به دعوا کردن من که اینکار چیه میکنی خجالت بکش این چیه داری نگاه میکنی و یک کشیده هم خوردم و مامان سی دی رو ورداشت و شکست و گفت: دیگه تکرار نشه
من که بدجور زد حال خورده بودم وقتی زهرا و زینب هم از مدرسه برگشتن برای نهار خوردن سر سفره نرفتم و گفتم: من سیرم ولی خیلی گشنه بودم از عصبانیت بود که دوست نداشتم چیزی بخورم از اون روز دیگه تو خونه جق نزدم چون از مامان مثل سگ میترسیدم
و تصمیم گرفتم هر کاری میکنم تو مدرسه باشه برای همین تو مدرسه با رفیقام به هم ورمیرفتیم ولی چون بیشتر بچه ها هنوز به بلوغ جنسی نرسیده بودن فقط بازی میکردن ولی من سعی میکردم خرشون کنم و ترتیبشون رو بدم ولی بدبختی رفیقام زیاد خوشکل نبودن برای همین تیز کردم برای بچه خوشکله کلاسمون یک روز زنگ ورزش بود و داشتیم لباس ورزشی میپوشیدیم که بریم تو حیاط ورزش کنیم دیدم بهترین فرصت است چون کامبیز بچه خوشکله کلاسمون اهل ورزش نبود و میماند تو کلاس که درس بخوانه برای همین وقتی همه رفتن تو حیاط رفتم پیش کامبیز و گفتم: پاشو بیا اینجا کارت دارم اون که از من مثل سگ میترسید چون بچه شر کلاس بودم اومد پیشم من شلوارم رو کشیدم پایین و بهش گفتم: کیرم رو بخور، اون که ترسیده بود کمی عقب رفت و گفت: من اهل این کارها نیستم که سریع پریدم گرفتمش و گفت: وقتی بهت میگم بخور بخور و به زور انداختمش زمین و کیرم رو بردم جلو صورتش، هر کاریش کردم کیرم رو نخورد منم یک کشیده زدم تو گوشش و گفتم: بهت میگم بخور یعنی بخور، کامبیز که گریه اش گرفته بود دهنش رو باز کرد و من هم کیرم رو کردم تو دهنش و بعد از یه کمی حال کردن با دهنش به زور شلوارش رو از پاش کندم و با یه تف درکونش کیرم رو کردم تو کونش از درد به خودش میپیچید و گریه میکرد منم که شهوتم بالا زده بود هیچی حالیم نبود و حسابی کردمش و آبم رو هم ریختم تو کونش و بعد لباسم رو پوشیدم و رفتم با بچه ها فوتبال بازی کنم، ده دقیقه بعد بود که دیدم ناظم از بلندگو دفتر صدام زد رفتم دفتر، ناظم تا من رو دید یک کشیده محکم خواباند زیر گوشم که برق از کلم پرید و حسابی فهش بهم داد و زنگ زد خونمون من که گریه ام گرفته بود وقتی مامان اومد هم از ترس هم از کشیده ای که خورده بودم زدم زیر گریه، مامان اول یه کم قربون صدقه من رفت و گفت: برو دم دفتر ببینم دیگه چه کار کردی؟ و خودش رفت پیش آقای ناظم و مدیر مدرسه و بعد از کمی صحبت اومد بیرون و تا به من رسید یک کشیده زد تو گوش من و گفت: پسر بیشعو بیا این هم پروانده ات، حالا ببینم جواب بابات رو چی میخوای بدی؟
منم همینطور که گریه میکردم و به گوه خوری افتاده بودم رفتیم خونه وقتی رسیدیم خونه سریع رفتم تو اتاقم و از ترس اینکه بابا چه بلایی سرم میاره داشتم میمردم
اون روز سر نهار بابا ازم پرسید مدرسه چطوره ؟ خوبه؟ و بعد رو کرد به مامان و گفت: مهدی درس میخونه؟ من که زرد کرده بودم که حالاست که مامان همه چیز رو به بابا بگه و بدبخت بشم
که دیدم مامان گفت: حاجی این مدرسه که میرفت خیلی دور بود امروز رفتم پروانده اش رو گرفتم که بیارمش همین مدرسه تو محله خودمون ثبت نامش کنم. من با تعجب به مامان نگاه میکردم ولی تو دلم خیلی خوشحال بودم که بدادم رسیده
فردای اون روز مامان منو برد به مدرسه تو محله خودمون و ثبت نامم کرد و بهم گفت: اگر یکبار دیگه ببینم کسی رو اذیت کردی یا کسی از دستت شکایت کرد خودم سرت رو میکنم. منم بهش قول دادم که دیگه هیچ کس رو اذیت نکنم و تا یک هفته ای هم جلوی خودم رو گرفتم ولی دیگه طاقتم تمام شده بود برای هم سعی کردم با یکی از بچه های خوشکل کلاس رفیق شدم و یواش یواش شروع کردیم به دست مالی کردن هم دیگه تا یک روز که میدونستم مامان رفت هیأت قرآن خوانی به دوستم کامران گفتم: بیا خونه ما با هم بازی کنیم اون هم بعد از مدرسه رفتیم دم خونشون و به مامانش گفت و اومد خونه ما و من و کامران رفتیم تو اتاق من و شروع کردیم به بازی کردن و بعد کامران رو روی تخت خواباندم و زیپ شلوارش رو کشیدم پایین و کیرش رو در آوردم کیر کوچولوی داشت شروع کردم به خوردنش خیلی بهم حال داد بعد ازش خواستم که اون هم مال من رو بخوره بعد از اینکه حسابی کیر هم دیگه رو خوردیم لخت شدیم و من کرم مرطوب کننده ورداشتم و دم سوراخ کونش مالیدم و بهش گفت: چهار دست و پا بشه تا بتوانم کیرم رو بکنم تو کونش او هم قبول کرد، کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و یواش یواش فشار دادم اول دردش گرفت ولی بعد کمی بازی با کیرش یواش یواش خوشش اومد و من هم کم کم شروع کردم به تلمبه زدن، هر دوتامون داشتیم حال میکردیم که یکدفعه مثل سری قبل دردی پس گردنم حس کردم و با برگرداندن سرم دیدم وای مامانه
مامان با داد و بیدا گفت: سریع لباستون رو بپوشید و بعد کامران را فرستاد خونشون و گرفت منو حسابی کتک زد و با عصبانیت رفت دنبال کارهای خودش و تا فردا با من هیچ حرفی نزد
فردا صبح که میخواستم برم مدرسه مامان مریم گفت: امروز نمیخواد بری مدرسه زنگ زدم برات اجازه گرفتم. منم با تعجب پرسیدم برای چی؟ که با یک چشم غره گفت: باید با هم بریم دکتر
من و مامان رفتیم دکترعمومی. مامان برای اینکه خودش راحت باشه من رو برد یک دکتر خانم و وقتی رفتیم داخل مطب به دکتر گفت: پسر من 13 سالشه ولی مدادم دنبال برقرار کردن ارتباط جنسی است میخواستم اون را چک کنید. ببیند مشکلی نداره؟ خانم دکتر هم به من گفت: لخت شو من هم خیلی راحت سریع لخت لخت شدم. خانم دکتر که کمی خنده اش گرفته بود گفت: برو روی تخت پشت پرده نه اینجا و بعد اومد و حسابی من رو معاینه کرد و بعد به مامان گفت: مشکلی نداره بهتر است ببرینش پیش روانشناس، اون بهتر میتواند به شما کمک کنه و آدرس یک روانشناس رو به مامان داد
مامان هم بعد از اونجا من رو برد پیش اون روانشناسی که خانم دکتر معرفی کرده بود اون هم یک خانم سن و سال دار بود. وقتی رفتیم بعد از کلی معطلی وقتی نوبت ما شد رفتیم داخل مامان مشکل رو براش گفت خانم روانشناس هم از من خواست که برم بیرون از مطب و بعد از چند دقیقه دیدم مامان اومد بیرون و به من گفت: برو داخل
منم رفتم داخل مطب. خانم روانشناس یک صندلی راحتی نشونم داد و گفت: بشین و بعد شروع کرد به حرف زدن اول سئوالات روزمره و بعد یواش یواش سئوالاش سکسی و سکسی تر شد که چطور با خودت و میری؟ نشونم بده و بعد خودش کیرم رو گرفت و گفت: حالا بیشتر لذت میبری یا وقتی خودت بهش ور میرفتی؟ که منم گفتم: حالا بیشتر حالا میده، بعد گفت: دوست داری کیرت رو بکنی تو کون یک پسر یا دختر؟ که منم سریع گفتم: دختر و بعد گفت: تو کوسش یا کونش؟ منم که با بازی کردن خانم روانشناس با کیرم خیلی حشری شده بدم گفتم: کوسش. دوباره خانم دکتر گفت: دیگه دوست داری باش چکار کنی منم که خیلی از خانم روانشناس خوشم اومده بود گفتم: خوردن کوس و خوردن کون یا نوازش پستون و بازی با سر سینه که خانم روانشناس پرید وسط حرفم و گفت: مرسی پسرم دیگه بسه و بعد زنگ منشیش رو زد و گفت: به مامانم بگه بیاد داخل و خودش هم رفت پشت میزش و وقتی مامان اومد تو بهش گفت: پسر شما به بلوغ زود رس دچار شده فکر کنم تجربه روابط جنسی هم داشته برای همین است که نمیتواند خودش رو کنترل کنه و برای اینکه برای خودش و شما مشکل ساز نشه بهش اجازه بدهید خودش رو ارضاع کنه ولی به اندازه که به خودش ضرر نرسونه
بعد از مطب روانشانس برگشتیم خونه مامان خیلی تو فکر بود و نمیدونست باید چکار کنه، هم میخواست به حرف دکتر گوش کنه هم اینکه من زیاده روی نکن برای همین منو صدا کرد و گفت: مهدی بیا ببرمت حمام کارت دارم. منم رفتم حوله ام رو برداشتم و رفتم تو حمام دیدم مامان هم با لباس اومد داخل و گفت: حالا لخت بشو. منم لخت شدم بعد صابون بهم داد و گفت: بدنت رو کفی کن منم اینکار رو کردم و بعد دیدم گفت: بیا بشین لبه وان و شروع کن جق زدن که خودت رو خالی کنی. منم به یاد خانم روانشناس یک جق حسابی زدم تا آبم اومد. بعد مامان رو کرد به من گفت: از این به بعد هر وقت خواستی کاری کنی به خودم میگی میارمت حمام جلوی خودم کارت رو میکنی و میری بیرون. اگر ببینمه که دوباره جایی خراب کاری کردی پوست سرت رو میکنم، منم چون هم ازش میترسیدم هم چاره ای نداشتم قبول کردم
این جریان یک هفته ای ادامه داشت تقریبان یک روز در میان همین کار رو میکردیم تا هفته بعد وقتی رفتم حمام، مامان هم داشت نگاه میکرد هر کاری کردم آبم نمی اومد که مامان دیگه خسته شد گفت: زود باش دیرم شد کار دارم. منم گفتم: خوب نمیاد باید چه کار کنم شاید مثل خانم روانشانس اگر شما برام اینکار رو بکنی آبم زودی بیاد. اول با عصبانیت بهم نگاه کرد ولی بعد از کمی فکر کردن گفت: باشه بیا جلو و شروع کرد برام جق زدن چند ثانیه نگذشته بود که خالی شدم
این روال هم یک هفته ای ادامه داشت یواش یواش فکر کنم مامان از این کار خوشش اومده بود چون دیگه با عصابنیت بهم نگاه نمیکرد و بعضی وقتها خودش منو صدا میزد و میبرد حمام و برام جق میزد تا یک روز هر چی جق زد آبم نیومد که دیدم مامان با کمی نگرانی گفت: مهدی مشکلی برات پیش اومده که دیگه ارضاء نمیشی؟ که من گفتم: نه مامان. برای جق زدن و اومدن آب آدم باید به چیزی فکر کنی به صحنه ای که دیدی یا چیزی که لمس کردی. مامان گفت: پس تا حالا چطور آبت می اومد منم گفتم: خوب به فکر نوازش خانم دکتره یا هیکلش بودم که می اومد حالا دیگه یادم رفته و نمیاد
مامان گفت: خوب حالا چکار کنیم؟ که منم با ترس و لرز گفتم: میشه من شما رو ببوسم و صورتتون رو نوازش کنم؟ مامان که تعجب کرده بود، گفت: یعنی با اینکار میاد؟ خوب بیا منو ببوس. منم شروع کردم به نوازش لوپهای درشت مامان چون توپل و یه کمی چاق بود مامانی و بعد تند تند لباس رو میبوسیدم و یواش یواش هر روز بوسیدنم رو بیشتر و بیشتر میکردم تا به لب گرفتن رسیدیم، مامان همیشه با حجاب بود و من فقط صورتش رو میدیدم و از نوازش کردنش و لب گرفتن ازش لذت میبردم، یواش یواش به جایی رسیده بودیم که تو خونه هم اجازه داشتم مامان رو ببوسم یا ازش لب بگیرم مامان هم دیگه با من خیلی مهربون شده بود و همیشه قربون صدقه ام میرفت
یک روز بابا اومد خونه و گفت: میخواهد برای خرید و تجارت برود به تایلند و 10 روزه میاد
بعد از رفتن بابا یک روز که رفته بودیم با مامان تو حمام در حالی که صورت مامان رو نوازش میکردم بهش گفتم: مامانی میتوانم یک خواهش ازت بکنم؟ مامان که با من خیلی مهربون شده بود و یکی یه دونه اش بودم گفت: بگو پسرگلم. منم گفتم: میشه بقیه بدنت رو نوازش کنم؟ مامان با مهربونی گفت: نه پسرم نمیشه این کار خوبی نیست ولی بعد از اصرار فراوان من گفت: فقط همین یکبار. من که سر از پا نمیشناختم شروع کردم از بالا به نوازشش اول گردنش بعد دستهاش و بعد سینه های بزرگ و نرمش ولی خیلی سریع دستم را از روی سینه هاش برداشت به چند ثانیه هم نرسیده بود دستم رو گذاشتم رو نافش کمی بازی کردم ولی از روی این هم لباس که تنش بود سخت میشد حال کرد بعد که اومدم برم پایین تر که مامان گفت: دیگه پایین تر نمیشه. منم سریع دستم رو بردم رو سینه هاش و شروع کردم به مالیدنش تا اومد جلو منو بگیره دیگه تحریک شده بود و نمیتوانست بعد از ربع ساعتی مالش احساس کردم مامان یک لحظه لرزید، فهمیدم که ارضاع شده و بعد از اون دیگه مامان نزاشت غیر صورتش به جایی دست بزنم
یک ماهی گذشت
یک روز بابا زودتر اومد خونه و به مامان گفت: مریم خونه بالا رو مرتب کن ( چون خونه ما دو طبقه بود. طبقه بالا یعنی برای مهمان بود) لباسهای من رو هم ببر بالا و دیدم کمی با هم حرف زدن بعد بابا رفت بیرون
من و خواهرهام رفتیم ببینم که چه خبره که دیدم مامان چشمهاش پر اشک است منم تا این صحنه رو دیدم رفتم بغلش کردم و بوسیدمش (اصلان حواسم به خواهرهام نبود) و از مامان پرسیدم چی شده
که مامان گفت: هیچی ولی من و زهرا خیلی اصرار کردیم تا مامان به حرف اومد و گفت: حاجی یک خانم جوان رو صیغه کرده برای دو سه ماهی. و بعد به ما گفت: بیان بریم بالا رو تمیز کنیم ما هم با مامان رفتیم و تمیز کردیم و دیگه بابا تواین مدت همه اش اونجا بود خیلی کم به ما سر میزد
بعد از دو سه هفته ای بود که یک روز مامان منو صدا زد و گفت: مهدی بیا بریرم حمام. منم قبول کردم و رفتیم حمام بعد از کمی نوازش مامان و بازی کردن اون با کیرم. مامان گفت: مهدی نمی خوای دوبار بقیه بدن مامان رو نوازش کنی؟ من که هم تعجب کرده بودم هم خیلی حال کرده بودم گفتم: من که آرزوم است. و شروع کردم به مالیدن سینه های مامان و انقدر مالیدم تا مامان ارضاع شد و بعد بهش گفتم: مامان اجازه دارم دستم رو ببرم لای پای شما رو هم نوازش کنم؟ مامان هم گفت: چون پسر خوبی بودی فقط این یکبار. منم از خوشحال بویدمش و دستم رو بردم از روی دامنش گذاشتم روی کوسش و احساس کردم تا دستم خورد بهش آبم اومد
از اون روز به بعد مامان بهم اجازه داده بود که از روی لباس نوازشش کنم غیراز کوسش رو منم هر وقت مامان نزدیکم بود یا بغل میکردم با سینه هاش ور میرفتم یا داشتم ازش لب میگرفتم
یکروز که از پشت مامان رو گرفته بودم و با سینه هاش بازی میکردم احساس کردم مثل اینکه کسی داره نگاهمون میکنه سرم رو چرخاندم و اطراف رو نگاه کردم که دیدم زهرا داره از لای درب ما رو نگاه میکنه و وقتی فهمید منم دیدمش اومد بیرون مامان که حواسش به زهرا نبود فقط داشت حال میکرد با صدای زهرا که پرسید دارید چکار میکنید برق از سرش پرید و سریع منو عقب زد
و گفت: هیچی. زهرا هم گفت: خودم دیدم مهدی داشت سینه های شما رو میمالوند. که مامان گفت: خوب بچه است اشکال نداره. با این حرف زهرا هم که یک دختر توپل و گوشتی بود اومد جلو و دست منو گرفت و گذاشت رو سینه اش و گفت: برای منم بمال، منم شروع کردم به حال کردن و مالیدن که مامانم با عصبانیت گفت: زهرا زشته خوب نیست این چه کاری است که میکنی؟ که زهرا هم گفت: مهدی بچه است اشکال نداره
مامان که دید خراب شده. گفت: پس لطفان برید تو اتاق که زینب نبینه زشته. زهرا هم دست منو گرفت و رفتیم تو اتاق من ودرب رو بستیم. زهرا لباس و روسریش رو در آورد و لباسهای من رو هم در آورد و شروع کرد به ساک زدن خیلی حرفه ای بود و بعد دولا شد و گفت: بکن تو کونم. منم کیرم رو گذاشتم دم سوراخش و فشار دادم دیدم چه راحت رفت تو، فهمیدم خواهرم هم مثل خودم خیلی شهوتی است و تا حالا حسابی کون داده. بعد از کمی تلمبه زدن آبم اومد و ریختمش تو کون زهرا
زهرا که دید من آبم اومده گفت: مهدی بیا تو هم بیا کوس منو بخور تا منم ارضاع بشم. منم که عاشق کوس بودم مخصوصان کوس توپل و نرم، سرم رو کردم لای پای زهرا و شروع کردم به خوردن که از صدای زهرا مامان اومد تو اتاق و گفت: دارید چه کار میکنید و وقتی منو دید دارم کوس زهرا رو میخورم، گفت: این کثافت کاریها چیه پاشو پسرم مریض میشی. که من سرم رو از لای پای زهرا در آوردم و گفتم: مامان من عاشق کوس خوردنم و زهرا هم گفت: آه آه مامان چکار داری بزار حالمون رو بکنیم و بعد از چند ثانیه خوردن آب زهرا هم اومد. مامان هم با دیدن این صحنه ها خیلی بد جور حشری شده بود برای همین اون روز جای اینکه من از مامان لب بگیرم راه به راه مامان ازم لب میگرفت تا شب شد و مامان موقع خواب گفت: شب بیا پیش من بخواب. منم از خدا خواسته رفتم تو اتاق مامان و بابا و کنار مامان دراز کشیدم مامان روسریش رو در آورد و با یک لباس استین بلند یکسره وگشاد بود منم به محض اینکه کنارش دراز کشیدم دستم رو گذاشتم رو سینه هاش و شروع کردم به نوازش که احساس کردم خیلی نرمتر از روزهای دیگه است و متوجه شدم کورست نبسته، عشق کردم و حسابی مالیدمشون مامان هم حسابی حشری شده بود. من به مامان گفتم: میشه دستم رو از زیر لباست بکنم تو و بزار رو سینه هات؟ مامان که خیلی تحریک شده بود گفت: باشه ولی باید یک لحظه چشمهاتو ببندی که من لباسم رو بدم بالا که دستت رو بکنی زیرش و منم چشمهامو بستم مامان لباسش رو داد بالا و دستم رو گذاشت روی سینه هاش منم وقتی سینه های مامان رو حس کردم چشمهامو باز کردم دستم رو سینه هاش بود ولی هیچی پیدا نبود چون ملافه رو انداخته بود رو بدنش منم سر سینه هاشو گرفتم و میمالوندم مامان هم که شهوتی شده بود فقط آه و اوه میکرد منم دیدم بهترین فرصت است دستم رو مستقلیم بردم تو شورتش کوس مامان خیس خیس بود و هیچ مقاومتی نکرد بعد از مدتی بازی با کوسش، به مامان گفتم: لباست رو در بیار و بشین رو صورتم میخوام کوست رو بخورم و خودم هم لباسم رو در آوردم مامان که خیلی شهوتی شده بود و دوست داشت ببینه این کاری که منو زهرا کردیم چه حالی میده سریع پاشد نشست رو صورتم منم شروع کردم به خوردن اون کوس بزرگ و خوشمزه مامانم بعد از کمی خوردن دیدم مامان فقط میگفت: فدات بشم بخور عزیزم بخور و بعد با یک لرزش فهمیدم آبش اومد و کمی هم از کوسش سرازیر شد که من داشتم کوسش رو با لیس میزدم که دیدم مامان گفت: نه مهدی دیگه نخور ولی من توجه نداشتم هرچی مامان میگفت: نکن داره جیشم میگیره و یکدفعه یک آهی کشید و دیدم دهنم داره پر میشه از آب گرم که فهمیدم مامانم داره جیش میکنه تو دهنم منم از ترس اینکه جای بریزه و کثیف کاری بشه دهنم رو چسبوندم به کوسش و مامان رو هم فشار دادم طرف خودم. ماشاالله هرچی هم میخوردم تمام نمیشد و یواش یواش کم و کمتر شد تا تمام شد و بعد مامان که شل شل شده بود از روی صورتم بلند شد و چهارتاق باز کنارم افتاد رو تخت منم به خوردن کوس مامان ادامه دادم و متوجه شدم که مامان دوباره داره تحریک میشه، پس به کارم ادامه دادم تا دوباره کوس مامان خیس شد منم پاشدم و رفتم دستشویی صورتم رو شستم و برگشتم و روی مامان خوابیدم مامان چون توپلی بود مثل یک تخت نرم نرم بود سرم رو گذاشتم روی سینه هاش و سرش رو میخوردم و با اون یکی بازی بازی میکردم، مامان که بدجور تحریک شده بود با دستش کیرم رو گرفت و کرد تو کوسش. من دیگه تو آسمونها بودم باورم نمیشد من داشتم مامانم رو میکردم، خیلی لذت بخش بود هیچ کوسی کوس مامانم نمیشد، انقدر لذت میبردم که بعد از کمی تلمبه زدن آبم اومد و همه آبم رو ریختم تو کوس مامان و همان جا روی مامان خوابیدم.
صبح بیدار شدم، دیدم مامان نیست یک نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت 10 صبح بود. از جام پریدم سریع لباسم رو پوشیدم و بدو بدو رفتم بیرون از اتاق و داد زدم مامان چرا بیدارم نکردی مدرسه ام دیر شد! که دیدم زهرا و زینب که تو حال نشسته بودن و داشتن تلویزیون نگاه میکردن، زدن زیر خنده و گفتن: خنگه امروز جمعه است، (حسنی مکتب نمیرفت وقتی که رفت آدینه بود)
با این حرفشون یک نفس راحت کشیدم و پرسیدم مامان کجاست؟ که زهرا گفت: رفت خونه حاجیه معصومه خانم هیأت داشتن ( حاجیه معصومه زن پنجاه و دو سه ساله ای بود که تو محله نقش بزرگ خانمها رو بازی میکرد و همیشه مسئول راه انداختن هیأت های قرآن خوانی یا سفره های ابوالفضل بود) زهرا گفت: مهدی بیا صبحانه ات رو بخور بزار برات چای بریزم. که من گفت: نه صبر کن باید برم حمام. که زهرا گفت: منو زینب هم میایم، که زینب گفت: منم نمیام زشته با مهدی بریم بزار بعد از اون میریم. منم که حوله ام رو برداشته بودم رفتم طرف حمام، زهرا گفت: مهدی در رو قفل نکن بزار منم حوله ام رو بردارم بیام. زینب رو ولش کن.
من لخت شدم رو رفتم زیر دوش که دیدم زهرا هم اومد تو حمام و لخت شد و بعد اومد کنار من زیر دوش و منو تو بغلش گرفت و می فشورد و بعد شروع کرد ازم لب گرفتن و بعد نشست رو دو زانو و شروع کرد به ساک زدن و هی قربون صدقه کیر من میرفت و میگفت: قربون داداشم برم عجب کیر کلفتی داری تا حالا کیر به این کلفتی نخورده بودم از این به بعد مال خودمه به هیچ کس نمیدمش و بعد از کلی ساک زدن و تحریک کردن من گفت: داداشی بیا میخوام بهت صبحانه کوس بدم بخوری، بیا کوس خواهری رو بخور که دیوانه کوس خوردنت هستم. هر چی گفتم: بزار خودم رو بشورم بعد. که گفت: نه بیا حال کنیم بعد خودم میشورمت. منم قبول کردم و زهرا رو نشوندم لبه وان و خودم رفت لای پاش و شروع کردم به خوردن که متوجه صدای زهرا شدم که میگفت: داری به چی نگاه میکنی دوست داری حمام کنی بیا تو. با شنیدن این حرفها سرم رو از لای پای زهرا در آوردم و نگاه کردم و دیدم که زینب دم درب ایستاده و داره به من و زهرا نگاه میکنه. رو کردم به زهرا و گفتم: دیوانه چرا در رو نبستی؟ که زهرا بلند شود و همینطور که میرفت به طرف زینب، گفت: خواهر کوچولو مون میخواهد نگاه کنه تو چکارش داری؟ و بعد رفت دست زینب رو گرفت و آورد جلو و گفت: بیا خواهری از نزدیک نگاه کن. و با هم اومدن جلو و به منی که کف وان نشسته بودم گفت: مهدی پاشو زینب میخواهد کیرت رو ببینه. منم پاشودم و ایستادم. زینب با تعجب به کیر شق شده من نگاه میکرد. زهرا کیر منو گرفت و دست زینب کوچولو رو گذاشت روش و بهش میگفت: خواهری ببین داداشی چه کیر خوشکلی داره و زانو زد و شروع کرد با دست زینب با کیر بازی کردن و بعد خودش یک لیس به کیرم زد و به زینب گفت: بیا با هم بستنی داداشی رو بخوریم و شروع کرد به خوردن و لیس زدن و بعد سرش رو عقب کشید و سر زینب رو جلو اورد و گفت: بخورش خواهری، زینب که 11 سالش بود و کلاس پنجم دبستان و این اولین کیری بود که میدید براش جالب بود، برای همین به حرف زهرا گوش داد و شروع کرد به بازی کردن و خوردن و لیس زدن، خیلی خیلی ناشی بود همه اش دندان میزد به کیرم، منم چون خواهر کوچولوم بود و میدونستم این اولین بارش است درد و اذیت شدن کیرم و تحمل میکردم و لذت میبردم زهرا رفت نشست سرجاش لب وان و گفت: مهدی تو هم بیا مال منو بخور. منم به زینب گفتم: بزار برم کوس زهرا رو بخورم تو هم لباست رو در بیار و بیا تو وان با
     
#37 | Posted: 8 Oct 2010 14:26
مهدی قسمت 4
و خودش لباس زینب رو در تنش در آورد و رفت تو آشپزخانه که نهار رو بکشه....
من و زهرا کمک مامان سفره رو پهن کردیم و همه نشستیم سر سفره که نهار بخوریم من روبروی مامان نشسته بودم و از دیدن مامان لذت میبردم مامان چون یک زن چاق و توپلی است سینه های بزرگش افتاده بود و شکمش همه کمی روی کوسش رو گرفته بود ولی چون چهارزانو نشسته بود کوسش قشنگ پیدا بود و من داشتم از دیدنش کیف میکردم و نهارم رو میخوردم
مامان به حرف اومد و گفت: رفته بودم هیأت و با حاجیه معصومه صحبت کردم و جریان باباتون رو بهش گفتم اون هم گفت: بهتر است که باباتون رو از خودمون دور نکنیم که یواش یواش دلش رو بده به اون زن جوان و ما رو ول کنه. ما هم که بچه بودیم فقط سر تکان دادیم. مامان هم حسابی برای خودش حرف زد و خودش رو خالی میکرد و بعد رفتیم پای تلویزیون نشسته بودیم که من با دیدن کوس مامان دوباره تحریک شده بودم رفتم لاپای مامان نشستم و شروع کردم به خوردن کوسش که زینب اومد کنار و گفت: داری چه کار میکنی؟ منم گفتم: کوس مامانی رو میخورم تو هم دوست داری امتحان کنی؟ تا مامان اومد بگه نه، سر زینب کوچولو تو کوس مامان بود و داشت میخورد، منم که تحریک شده بودم رفتم سراغ کوس زهرا و حسابی که خوردم و وقتی زهرا ارضاع شد برگشتم سراغ مامان که زینب با کوسش بازی میکرد زینب رو بلند کردم و کیرم رو گذاشتم دم کوس مامان و شروع کردم به گاییدن مامانم و بعد آبم رو هم ریختم تو کوسش دیگه خیلی خسته شده بودم تمام توانم تمام شده بود برای همین رفتم تو تختم که بخوابم که دیدم زینب هم اومد تو بغلم دو نفری خوابیدیم
وقتی بیدار شدم عصر بود دیدم صدای بابا و مامان می اومد رفتم تو حال و بعد به هوای آب خوردن رفتم سراغ یخچال و با یک سلام از کنار مامان و بابا رد شدم، و میشنیدم که مامان داشت میگفت: حاج کاظم از امروز باید این دختره رو بیار تو خونه هر کاری هم خواستی بکنی باید پیش خودمون باشی. من که کنجکاو شده بودم بدون صدا تو آشپزخانه داشتم گوش میکردم. بابا به مامان گفت: تو میخوای اون بنده خدا رو من بیارم که اذیتش کنی. مامان هم قسم خورد که نه بخدا من تو رو درک میکنم که دوست داشته باشی یک زن جوان رو بکنی ولی تو مرد خونه ما هستی و باید همیشه در کنار ما باشی و اگر هم کسی رو دوست داری بکنی بهتر از که بیار تو خونه خودمون بکنی. بابا که کمی رام شده بود و به حرفهای مامان فکر میکرد یکدفعه متوجه من شد که تو آشپزخانه داشتم به حرفاشون گوش میدادم و با عصبانیت داد زد که پدرسوخته تو اینجا چکار میکنی؟ که مامان پرید وسط حرفش و گفت: بچه رو چکار داری؟ مهدی جان بیا برو بالا و زن بابات رو بیارش پایین. منم سریع و سر رفتم بالا و درب زدم یک دختر 24 ساله با قد بلند و لاغر و دهاتی اومد دم درب منم بهش گفتم: بابا گفته بیایید پایین. اون هم چادرش رو سرش کرد و پشت سر من اومد پایین درب باز بود رفتیم داخل
مامان تا ما رو دید پاشد و اومد جلو دست انداخت دور گردن زن بابا و شروع کردن به بوسیدنش و گفت: مهین جان خوش اومدی و راهنمایش کرد به طرف مبل، منم یواش رفتم تو آشپزخانه یک گوشه نشستم که ببینم چه میشه.
مامان مهین رو کنار خودش نشاند و رو به بابا گفت: حاج کاظم مثل اینکه زن ظریف مریف دوست داری. خوب بزار ببینم اندامش چطور است. و رو به مهین گفت: عزیزم چادر رو وردار میخوام هیکلت رو ببینم و بعد خودش چادر مهین رو زد کنار و دستش رو گذاشت روی سینه های کوچک مهین و یه کم مالیدش و بعد دستش رو برد طرف دکمه های لباسش که بازشون کنه و گفت: عزیزم بزار لباست رو در بیارم که ببینم چی داری که حاج کاظم رو تحریک میکنه. مهین که جرات نداشت حرف بزنه چون هم سنی نداشت هم یک دختر دهاتی بیشتر نبود و مامان من یک زن جاافتاده و زن حاج کاظم بود.
مامان لباس مهین رو در آورد و شروع کرد به خوردن سینه های کوچک مهین، بابا هم داشت به کیرش ور میرفت خیلی بدجور تحریک شده بود، راستش مامان هم با دیدن بابا کمی تحریک شده بود برای همین به مهین گفت: پاشو لخت شو حاج کاظم میخواد کیرش رو بکنه تو کوست و خودش رفت نشست لاپای بابا و زیپ شلوار بابا باز کرد و کیرش رو در آورد و شروع کرد به ساک زدن بابا که اولین بارش بود که کسی داشت براش ساک میزد خیلی حال کرده بود (حاج کاظم فقط سکس سنتی بلد بود یعنی فقط کردن کوس و کون همین) مامان بعد از اینکه کمی برای بابا ساک زد مهین را صدا زد ، مهین که لخت شده بود رفت جلو مامان بهش گفت: زود باش برای حاجی ساک بزن و خودش شروع کرد به لخت شدن و رفت پشت مهین نشست و شروع کرد به مالیدن کوس مهین و بعد مهین رو از لاپای حاج کاظم بلند کرد و لباسهای حاج کاظم رو درآورد و حاجی رو خواباند روی زمین و مهین رو بعکس روی بابا خواباند که بتواند براش ساک بزنه و کوسش جلوی صورت حاجی باشه مامان سرش رو گذاشت کنار بابا و شروع کرد به لیس زدن کوس مهین و از بابا خواست که اون هم لیس بزنه بابا که خیلی شهوتی شده بود و هیچی حالیش نبود شروع کرد به لیس زدن و بعد مامان مهین رو از روی بابا بلند کرد و گفت: بشینه روی کیر بابا و خودش هم نشست روی دهن بابا. بابا که حالا داشت مزه یک کوس بزرگ و نرم و میچشید خیلی حال کرده بود و مهین رو از روی کیرش بلند کرد و مامان رو گذاشت روی مبل و کیرش رو گذاشت تو کوسش و شروع کرد به تلمبه زدن و در همین حین بود که بابا متوجه من شد و دوباره با عصبانیت گفت: پدرسوخته اینجا چکار میکنی داری به چی نگاه میکنی بیا برو تو اتاقت تا نزدمت. که مامان گفت: چکار بچه داری تو کوست رو بکن و بعد صدای من زد که مهدی جان پسرگلم بیا اینجا منم رفتم کنار مامان. بابا که داشت شاخ در می آورد ولی چون خیلی خیلی شهوتی بود جرات نداشت به مامان چیزی بگه و مامان رو کرد به من و گفت: عزیزم چرا لباست رو در نمیاری یک حالی به مهین جون بدی، که تا بابا اومد بگه نه برو گمشو تو اتاقت من لخت شده بودم و داشتم پستونای مهین رو میخوردم که مامان به بابا گفت: حاجی جان بچه را چکار داری بزار برای خودش حالش رو بکنه مهدی دیگه بزرگ شده، منم مشغول تلمبه زدن تو کوس مهین بودم که بابا آبش اومد و شل افتاد روی مبل مامان هم رفت کنار و شروع کرد به قربون صدقه رفتنش و نگاه کردنشون به من که داشتم جلوی بابا و مامان کیرم رو کرده بودم تو کوس زن بابام، که یکدفعه زینب که از خواب بیدار شده بود و لباس تنش کرده بود اومد و مستقیم رفت تو بغل بابا بشینه، بابا تا اومد یک چیزی جلوی کیرش بگیره زینب روی پاش نشسته بود. بابا به زینب گفت: دخترم پاشو من لباس بپوشم بعد بشین رو پای بابای و تا پاشد که لباس بپوشه زینب دست کرد و کیر بابا رو گرفت و داشت باش بازی میکرد. بابا که دیگه نمیدونست باید چکار کنه به زینب گفت: دختر کوچولی بابا داری چکار میکنی منو ول کن میخوام لباس بپوشم. زینب هم با لوس کردن خودش گفت: بابای دوست دارم با کیرت بازی کنم. بابا که دیگه نمیدونست باید با زینب چکار کنه. مامان دست بابا رو گرفت و به طرف خودش کشید و گفت: بیا بشین پیش من. بابا هم افتاد رو مبل. مامان هم دست کرد لای پای بابا و گفت: عزیزم پاتو باز کن و به زینب گفت: بیا با کیر بابای بازی کن. زینب هم شروع کرد به بازی کردن و خوردن کیر بابا و یواش یواش بابا رو تحریک کرده بود چون دیگه هیچی نمیگفت فقط آه و اوه میکرد.
منم که دیگه آبم داشت می اومد ریختم تو کوس مهین و بعد مامان رو کرد به من و مهین گفت: پاشید بریم حمام و سه نفری رفتیم حمام، همینطور که داشتیم میرفتیم تو حمام مامان رو کرد به زینب و گفت: عزیزم چرا کوست رو نمیدی به بابای که برات بخوره
من و مامان و مهین رفتیم حمام و دوش گرفتیم و من تو حمام از مامان پرسیدم راستی زهرا کجاست که مامان گفت: عصر رفت خونه خاله سوسن
بعد از حمام وقتی رفتیم تو حال . . .
     
#38 | Posted: 12 Oct 2010 07:47

مادرزن جان
سلام به همه ی دوستان خوبین اسمم ؟ 19 سالمه بچه ی مازندران. می خوام یه خاطره از سکس خودم با مادرزنم براتون تعریف کنم بزارید از مادر زنم بگم یه زنی 40 ساله با کونی بزرگ و کس تپل که یه خال مو روش نداره با این که سه تا بچه زائید اما بدنش خوش فرم بود از حالتش خارج نشوده بود.
من تو سن 17 سالگی نامزد کردم این داستان مربوط میشه به 18 سالگی یعنی سال 1388 دلیل ازدواج خیلی زودم این بود که پدرم آرزو داشت زوردتر دامادیم ببینه بخاطر همین زود ازدواج کردم
اوایل نامزدیم خیلی زیاد خونه مادر زنم میرفتم چون عمل کرده بود رحمش بسته بود اونا هم بخاطر آخرین داماد بودم من خیلی دوست داشتن جلوم راحت بودن 2 تا خواهر زنم دارم یکی از یکی خوشکل تر با ادب تر پدر زنم نقاش ساختمان 10 سال با مادر زنم اختلاف سن داره چند یالی هم هست که از مردانگی افتاده از بحث خارج نشیم داشتم میگفتم من خیلی خونه مادرزنم می رفتم اونم پیشم راحت بود با هم شوخی های بدنی می کردیم یا اون به کونم دست میزد جلوم لباس راحت می پوشید اوایل حسی نسبت بهش نداشتم تا اینکه نظرم عوض شد روزها که پدر زنم خونه نبود پیشه من با تاپ شلورک تنگ میگشت شب که پدر زنم میومد با بلوز دامن. یه روز وقت نهار بود که سفره پهن کردم من کنار سفره نشسته بودم که مادر زنم زنم وسیله های ناهار می آورد که یه چیزی نظرم به خودش جلب کرد مادر زنم که خم میشد وسیله ها روی سفره بزاره سینه هاش آویزون میشدن عین هلو بودن سفید سفید یه لحظه کیرم راست شد داشت شلوارم پاره میکرد که مادر زنم کیرم دید یه چشمک بهم زد خندید من میگی قرمز خون شدم از خجالت رفتم دستشوئی دستم شستم برگشتم دیدم همه سر سفره نشستن غذا رو که خوردیم کمک کردم وسیله هارو جمع کردیم بعد شستن ظرف ها خانمم گفت که با دوستش قراره برن تولد شب میاد خونه مادرزنمم گفت من میرم حموم حمومشون تو اتاق خواب بود مادر زنم رفت تو اتاق من صدا زد رفتم تو دیدم شلوارش در آورده با یه شرت توری بهم پشت کرده بهم گفت که میشه بند کرستم باز کنی عین آفتاب پرست رنگ عوض میکردم از خجالت مرده بودم گفتم باشه کیرم دیگه داشت شلوارم پاره میکرد رفتم جلو بند کرستش باز کنم یهو یه فکری به سرم زد یه خورده خه خه کردم تا بند باز نشه یواش از پشت کیرم به کونش میمالیدم چیزی نمی گفت کونش خیلی بزگ بود سر کیرم لای کونش بود بند باز کردم برگشت من تو بغلش فشار داد بوسم کرد رفت تو حموم رفتم نشستم پای ماهواره زدم شبکه HUSTLER داشت یه فیلم سکس میداد کیرم داشت شرتم پاره میکرد تو حال خودم بودم که مادر زنم صدام زد ؟جان بیا پشتم کیسه بکش گفتم باشه کیرم بد جور راست شده بود گفتم چیکار کنم چیکار نکنم کیرم گذاشتم لای شرتم ولی بازم معلوم بود رفتم تو مادر زنم گفت شلوارت در بیار خیس میشه گفتم نه خوبه از این اسرار از من انکار که بالاخره شلوارم در آوردم کیر شق شده ی من دید خندش گرفت بهم گفت این چیه که داره شرتت پاره میکنه ماله منه من از خجالت آب شدم سرم انداختم پائین که مادر زنم اومد جلو دستش گذاشت رو کیرم بغلم کرد داغ کرده بودم منم دیدم موقعیت جوره در مورد علاقم با هاش صحبت کردم که چقدر دوسش دارم اونم بهم گفت من خیلی دوست داره آزروی بزرگش با هام سکس کنه خلاصه لبش گذاشت رولبام از هم لب میگرفتیم زبونم تو دهنش میچرخوندم اون تو فضا بود کم کم اومدم پائین تر روی گردنش طوری می خوردم که ناله میکرد سرم فشار میداد سینه هاش کردم تو دهنم مک میزدم میخوردم ناله میزد اومدم پائین رو کسش خیلی تپل بودن زبونم گذاشتم لاش گشیدم یه ناله کرد لرزید که ارضا شده بود یکم کسش خوردم پاشد گفت نوبت منه کیرم کرد تو دهنش شروع کرد به ساک زدن خیلی خوب ساک میزد تقریبا 5 دقیقه کیرم خورد بعد خابوندمش کف حموم کیرم کردم تو کسش خیلی تنگ بود مادر زنم یه جیغی زد که فکر کنم بچه همسایشون بلند شد کیرم تو نگه داشتم یکم عادی بشه آروم شروع کردم عقب جلو کردن سرعتم زیاد کردم عین سگ داشتن تلنبه میزدم صدای ناله هاش زیاد شدن میگفت جرم بده پارم کن جون کیر دامادم .... کلی حرف های سکسی از کس کردن خسته شده بودم بهش گفتم برگرد می خوام بکنم تو کونت که گفت نه نمیشه من تا حالا به پدر زنت از کون ندادم درد داره گفتم نه من آروم میزارم دردت نیاد قبول کرد رفتم از روی میز آرایش کرم آوردم زدم سر کیرم یکمی هم زدم به سوراخ مادر زنم او دو انگشتی کردم تو کونش از جاش پرید گفت نمی ذارم گفتم تحمل کن دردش زیاد نیست کلی زبون ریختم تا خم شد دو انگشتی کردم تو کونش هی عقب جلو میکردم دیدم سوراخش باز شد سر کیرم گذاشتم دم سوراخش یواش هل دادم تو که سر کیرم رفت تو تمام تنش سفت شد گفت در بیار مردم در آوردم دوباره گذاشتم تو تا نصفه کیرم کردم تو از درد ناله میزد دو دقیقه کیرم تو نگه داشتم تا سوراخش کامل باز بشه یواش یواش تلنبه میزدم دیگه ناله نمیکرد میگفت محک بکن جرم بده چه کیری داری ماله منه منم محکم میکردم وقتی شکمم میخورد با کونش شالاب شالاب صدا میداد با کف دستم میزدم رو کونش کونش سرخ شده بود وحشیانه میکردمش خیلی سریع تلنبه میزدم که احساس کردم آبم داره میاد بهش گفتم دارم میام کجا خالی کنم برگشت دراز کشید رو زمین گفت خالی کن تو کسم منتظر نذاشتمش کیرم کردم تو کسش آبم خالی کردم توش میگفت جون داغه دارم میسوزم بی حال شدم افتادم روش یه 5 دقیقه رو هم بودیم بلند شدم دستاش گرفتم بردمش زیر دوش آب سرد تنش شستم فرستادمش بیرون رو تخت ،خودم هم دوش گرفتم اومدم کنارش خوابیدم بهم گفت باید قول بدی هر موقع خونه خلوت شد با هم سکس کنیم گفتم چشم تا باشه از این قول ها امید وارم خوشتون اومده باشه بای .............


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#39 | Posted: 13 Oct 2010 13:22

ختم مادربزرگ و کردن خاله
توی خاطره قبلی، جریان کون دختر خالم رو تعریف کردم که در مراسم ختم مادر بزرگم موفق شدم افتتاحش کنم و حالا شب بعد از اون اتفاق، که این‌بار با مادرش یعنی خاله جونم حال کردم.
اول یه مختصر از خودم و خانواده خاله بگم: خاله فاطمه که من بهش میگم خاله فاطی الان 51 سالشه ولی خیلی سرحال و شادابه. یه خورده چاقه ولی هیکل خوش فرمی داره و مثل دخترش کون و سینه نازی داره و هر مردی رو شیدا می‌کنه. این خاله یک دختر داره که همون مریم جون منه و سه تا پسر. شوهرش بسیجی فعال داره ولی باحاله و خودش هم همیشه توی جلسات روضه و دعا و از این حرفاست و لی هیچ وقت چادرنمی‌پوشه.
من با یکی از پسرهای خاله فاطی که یک سال از من بزرگتره خیلی صمیمی‌ام و از دوران کودکی با هم بودیم. اگه اشتباه نکنم کلاس پنجم بودم که یک بار توی زیرزمین خونه خاله وقتی داشتیم با سعید واسه همدیگه جلق می‌زدیم، خاله یهو سر رسید و در حالی که کیر ما توی دست همدیگه بود، حسابی هردومون رو کتک زد و کلی فحش خوردیم. این جریان خیلی منو ناراحت کرد و هیچ وقت فراموشم نشد و همیشه در پی انتقام بودم.
روزها و سال‌ها گذشت و من بزرگ شدم و کتک خاله جون رو فراموش نکردم و فقط با گاییدنش می‌خواستم انتقام بگیرم. چند بار به بهونه‌های مختلف خودمو بهش می‌مالیدم و یه دستی بهش می‌کشیدم ولی فایده‌ای نداشت و منو راضی نمی‌کرد تا این‌که مادربزرگ فوت کرد.
توی داستان قبلی توضیح دادم که مراسم ختم تا چند روز تو خونه ما برگزار شد. اون روزی که مریم، دختر خاله رو کردمش، تازه فهمیدم که بهترین فرصت برای انتقامه ولی باید زمینه‌اش فراهم می‌شد. روز سوم که از مسجد برگشتیم خاله فاطی بی حال بود و غش و ضعف می‌کرد. اوه ... راستی ... اینم بگم که مادربزرگم به خاطر بیماری چند سال آخر رو پیش همین خاله زندگی می‌کرد.
خاله هم مثل مادرش فشار خون داشت. اون روز از غروب حالش بدتر شد و فشارش بالا رفت. منم که از امدادگر‌های فعال هلال احمر هستم و همیشه یه کیف امداد توی خونه دارم، فشارش رو گرفتم و بعد قرص و داروشو دادم و بردمش توی اتاق خودم و گفتم همین‌جا استراحت کن و دیگه حق نداری بیای توی مراسم. بعد از شام که مهمونا می‌خواست برن، چون خاله خوابیده بود دیگه بیدارش نکردن و شوهرش و بچه‌هاش رفتن خونه و فردا دوباره برگشتن. یه سری از لاش خورا هم که خونه ما آویزون شدن. از سر شب همه آدمای خونه از فرط خستگی مثل جناز افتادن و هرکی یه گوشه خوابید. منم رفتم تو اتاقم و بعد از چک کردن ایمیلم رفتم روی تخت که بخوابم که دیدم خاله بیدار شده و داره تکون می‌خوده. حالشو پرسیدم و گفت خیلی بهترم فقط گرسنه‌ام. آروم رفتم و یه کم غذا آوردم و خورد و دوباره دراز کشید. خیس عرق بود و کلافه شده بود و ترسیدم که شاید قلبش باشه، ولی بعد خودش گفت که به خاطر گرماست. رفتم دامنشو از توی ساکش آوردم و بهش دادم و گفتم شلوارتو در بیار و اینو بپوش که خنک تره و همون‌جا زیر پتو لباسشو عوض کرد. یه پیرهن مشکی توری هم پوشیده بود که اگه دقت می‌کردی سوتینش از زیرش پیدا بود. همین لحظه بود که یه لکه ابر اومد روی سرم و دیدم که الان بهترین فرصته. رفتم کنارش نشستم و باهاش حرف می‌زدم و بهش دلداری می‌دادم و با یک تکه مقوا بادش می‌زدم که خنکش شه. قطره اشکش دوباره سرازیر شد و با دستمال پاکش کردم.
اینجا دیگه از فنون امدادگری و پزشکی استفاده کردم. گفتم پاشو بشین که یه کم شونه‌هات و پشتت رو ماساژ بدم که سر حال شی. اولش من سرپا بودم و با دست شونه‌اش رو می‌مالیدم. بعدش نشستم پشتش و از روی شونه تا کمرشو ماساژ می‌دادم. یواش یواش شل شد و داشت لذت می‌برد. این بار خوابوندمش و شروع کردم کل بدنش رو ماساژ دادم.
از روی شونه‌اش شروع کردم و آروم اومدم به سمت پایین. ر سیدم به کمرش. خیلی آروم و آهسته کمرش رو می‌مالیدم و خاله فاطی هم آروم زیر دستم خوابیده بود. رسیدم به کونش. با بغل دستم به آرومی روی کونش ضربه می‌زدم و مثل ژله می‌لرزید. با همون ضربه‌های مداوم رونش رو ماساژ دادم و دوباره رفتم روی کونش. ضربه‌هامو آروم کردم و دستمو گذاشتم روی کون نرمش. وقتی که چیزی نگفت جرات من بیشتر شد. به آرومی دستمو روی کونش می‌لرزوندم. یه دستم روی کمرش بود و با اون دستم دامن رو بالا زدم و رون‌های سفیدش توی تاریکی اتاق نمایان شد. چون‌که توی خونه شلوغ بود و ترسیدم که کسی بیدار نشه، در اتاق رو بستم و خودم هم رفتم زیر پتو کنارش خوابیدم. از زیر پتو دامن رو بالا زدم. محکم توی بغلم گرفته بودمش و گردنش رو بوس می‌کردم. دست راستمو گذاشتم زیر گردنش و دست چپ رو بردم زیر پیرهن و سینه‌اش رو گرفتم. کیرم راست شده بود و داغی کونش رو روی کیرم احساس می‌کردم. با هزار مکافات و جون کندن تونستم شرتشو در بیارم. دست چپمو آوردم پایین و گذاشتم لای پاهاش. کسش مثل اجاق داغ بود. لاله گوشش تو دهنم بود و انگشتم روی کسش. انگشت میانی رو کردم توی کسش و عقب جلو می‌کردم. این‌قدر این کارو حرفه‌ای انجام دادم که داشت غش می‌کرد ولی از ترس جمعیت جیک نمی‌زد. شلوار و شورتمو تا نصفه کشیدم پایین و در این لحظه کیرم با پوست نازش برخورد کرد و یهو یه تکون خورد. برگشت و پشتشو به من کرد. کیرمو گذاشتم لای چاک کونش و داشتم می‌سوختم. سینه‌هاشو محکم فشار می‌دادم و خودمو بهش چسبونده بودم. چون تپلی بود با زحمت کیرمو به سمت سوراخش هدایت کردم. سرشو که دم سوراخش احساس کرد دستشو آورد عقب و منو کنار زد و گفت خاله جون الان نه. گفتم چرا؟ گفت آخه دردم می‌گیره و نمی‌تونم ساکت باشم و با سر و صدام آبرو ریزی می‌شه. منم گفتم چشم خاله. کیرمو گذاشتم لای پاهاش. کسش مرطوب شده بود و این رطوبت اندک کار عقب جلو کردن کیر منو راحت تر می‌کرد. بعضی وقت‌ها هم سر کیرم به کسش برخورد می‌کرد. بعد از کلی فعالیت آبم اومد و لای پاش خالی کردم. چند برگ دستمال آوردم و تمیزش کردم و پاشدم رفتم دستشویی و دستمالا رو همونجا توی توالت انداختم و آب ریختم روش که اثر جرم از بین بره. وقتی به اتاقم برگشتم خاله خوابش برده بود. دامن و پتو رو درست کردم و منم روی تختم خوابیدم.
این اتفاق باعث شد که رومون به هم باز شه و بعدا راحت تر تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.
حالا دیگه دوتا کس تپل مپل و گوشتی (خاله فاطی و مریم دخترش) مال من بودند و مدت زیادیه که با هیچ دختری دوست نشدم و هروقت کارم لنگ باشه یه سر به خونه خاله یا دختر خاله می‌زنم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#40 | Posted: 15 Oct 2010 04:49
من و دامادم

.اسم من نرگس یه زن پنجاه ساله هنوزم که هنوز سر پا و سرحالم از اون زنایی هستم که شهوتم نخوابیده و هر چقدر می دم سیر بشو نیستم چون بدن پر و هیکلی دارم هر کی منو می بینه برام سیخ می کنه حتی دامادم نا کس هم دخترمو می کنه هم منو دلش می خواد کیر شوهرم خوابیده و زیاد برنامه نداریم ولی من طاقت نمی ارم و هر طور شده خودمو خالی می کنم یه شب دخترم با شوهرش اومدند خونه ما و شب هم موندن به دامادم حال می دادم جلوش پاهامو باز می ذاشتم خشتک شلوارمو عمدا پاره کرده بودم و کوسم معلوم بود ولی پیش شوهرم و دخترم تابلو نمی کردم موقع خواب شد جای شوهرم و دامادمو یه طرف انداختم و جای خودم و دخترم رو هم طرف دیگه شوهرم زود خوابید رفتم اشپزخونه اب بخورم برقو که رو شن کردم چیزی رو دیدم که خواستم از حال بیفتم دامادم با شورت رو برو اشپز خونه خوابیده بود و کیرشو ریخته بود بیرون عجب کیریم داشت راست و کلفت بیست سانتی می شد برق رو خاموش نکردم رفتم پیش دخترم خواب خواب بود دوباره رفتم اشپزخونه دیدم پلکهای دامادم تکون خورد فهمیدم بیداره جلو در نشستم که مثلا دارم کاری می کنم کوسمو قشنگ معلوم کردم اب کوسم راه افتاده بود زیر چشمی دامادمو نیگا می کردم اون هر از گاهی چشمشو یه کم باز می کرد و لاپای منو دید می زد دل زدم دریا رفتم پیشش پتو رو گرفتم گفتم احسان جون سرما نخوری یعنی اینکه می دونم بیداری و دستمو زدم از کیرش دستم که به پتو بو د گرفت و چشماشو باز کرد ولباشو غنچه کرد لبمو بردم جلو و یه بوس ازش کردم و بلند شدم رفتم پیش شوهرم و دخترم مطمئن شدم که خوابن رفتم بیرون و احسان هم دنبالم امد رفتیم زیر زمین احسان تا رسید منو بغل کرد و دست انداخت لای پام دستان قویی داشت خیلی حال می کردم کیرشو در اورد از نزدیک واقعا کلفت بود نشستم زیر پاش و انداختم دهنم یه ساک حسابی برش زدم تو زیر زمین یه مبلی بو د منو بلند کرد و گذاشت رو مبل شلوارمو در اورد شورت نداشتم پاها مو برد بالا و از هم باز کرد خودم سوراخ کونم رو می دیدم احسان سر پا کیرشو نزدیک کوسم گرفت گفت می بینی گفتم اره کیرشو ذره ذره کرد تو کوسم تا حالا رفتن کیر تو کوسمو رو ندیده بودم خیلی حال داد ته کیر احسان قشنگ چسبید به کوسم وبا سوراخ کونم خایه های داغشو حس می کردم کشید بیرون و دوباره تا ته کرد تو کوسم و شروع به تلمبه زدن کرد چه تلمبه ای می زد خودم تکون می خوردم احسان گفت مادر زن دوست دادم مادر زن دارم می گامت مادر زن کیرم تو همه جات مادر زن کیر خر تو کوست و همه اینها رو وبا جووووون قبول می کردم واخخخخخخخو اوففففف می کردم ابم داشت می اومد گفتم ااححححححححسسسسسا وخالی شدم احسان محکمتر ضربه می زد اونم با خیال راحت ابشو تو کوسم خالی کرد حال کردم که تابه حال این جوری حال نکرده بودم بعد یکی دو دقیقه احسان شلوارمو تنم کرد وبلند شدیم رفتیم خوابیدیم و بعد اون هر موقع کیردلم می خواد به احسان جونم می گم ومحتاج هیچ کس نیستم.
     
صفحه  صفحه 4 از 87:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  83  84  85  86  87  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.