انجمن لوتی
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »
داستان سکسی ایرانی

ماجراهای خانه ی قدیمی

 
#11   Posted: 24 Nov 2010 14:42
میهمان

قسمت یازدهم
صبح از خب بیدار شدم . حس کوفتگی تو تنم بود یاد دیشب که افتادم کیرم دوباره قد علم کرد. یاد هیکل عفت و اون کسش. وای بدبخت شدم بیچاره شدم . خاک بر سرم کنند اخه احمق خرفت بی شعور کس کش خر چرا این کارو کردی ؟ حالا چی کار ک. اگه بیاد سمج شه و بیاد بگه منو بگیر چی . اگه بره به همه بگه که من پردشو زدم ؟ ای خاکر سرت کنن کرم ای بمیر کس ندیده الاغ. حالا باید منتظر باشم همین روزا بیاد بگه کرم من ازت حامله ام. اما نه احمق من که ابمو داخل نریختم . اخیش خیالم راحت شد. ولی اگه داداش داشته باشه چی بره بیاره سرم. چی؟ وای کونمو پاره می کنن. وای دیده بودم تو دهمون که داداشای دختره وقتی فهمیدن که غلام عباس با خواهرشون رابطه داره و فهمیدن غلام سرخواهره رو شیره مالیده بود . اره یادم اون روز غلام داشت از چرا بر می گشت. شاد وشنگول بود. بهش گفتم چی شده خندید و گفت هیچی ؟
فرداش دختره رفته بود به داداشاش گفته بود که غلام اونو تو بیابون گیر اورده و به زور ترتیب دختره رو داده اونم از کون . داشای دختره غلام و بردن تو بیابون و خشکا خشک کرده بودنش . وای وقتی من فهمیدم ورفتم بالا سر غلام تمام کونش خونبود بیهوش افتاده بود زیر یه درخت . بعد اون ماجرا غلام تو ده نموند و خودشو گور و گم کرد.
اه ریدم به این زندگی . پاشدم رفتم تو حیاط . تا صورتمو بشورم و برم خونه اقا. صورتمو شستم داشتم خودمو تو اب حوض نگاه می کردم که عکس عفت افتاد تو اب کنار عکس خودم. برگشتم .با لبخند سلامی کرد اما من خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین . عفت گفت : سلام صبحت به خیر.
گفتم سلام
گفت : دیشب خوش گذشت
گفتم هان اره به خوشی شما شما چطورین بچه ها خوبن؟
دیدم عفت زد زیر خنده و گفت : چته کرم هولی . بابا حالا تا بچه مونده عجله نکن اونم به موقش
وای خاک بر سرم این چه خیالایی برا من داره. خواستم بهش بگم بابا گه خوردم ولی هیچی نگفتم. بلند شدم رفتم تو اتاقم . داشتم لباس می پوشیدم که در اتاق باز شد و عفت سرشو کرد داخل اتاق و گفت امشب منتظرتم؟
خواستم بهش بگم نه که زبونم تو دهنم نچرخید و فقط نگاش کردم و عفت هم از در رفت بیرون.
از خونه زدم بیرون. تو راه همش داشتم به جریانات دیشب فکر می کرد و از یاد اوریشون دوباره کیرم راست شد. و به هر بدبختی بود یه طور تو اون جمعیت کیرمو تو شلوارم قایم کردم که تابلو نباشه. رسیدم دم خونه اقا . در وباز کردم رفتم تو یه گشتی تو باغ زدمیه سری به گل و درختا زدم و رفتمئ یه گوشه زیر یه درخت نشستم. تو. فکر و خیال بودم که صدای ماشین اقا اومد. دویدم ودر وباز کردم اقا شیشه ماشین رو کشید پایین . سلام کردم .اقا جوابمو دادو. رفت. در و بستم و دوباره رفتم زیر یه درخت نشستم. صدای شر شر اب منو متوجه خودش کرد. یاد کتی افتادم . وا مصیبتا اونو چی کار کنم . بدبختیام کم بود این هم اضافه شد. ای بابا یه کس کردیم حالا باید تا اخر عمر توون پس بدیم . بابا خوب خود کتی خانوم لخت شده با این رفیقش هی به هم ور رفتمن اخه من بدبخت فلک زده چیکاره ام که باید این طور بلا سرم بیاد . خب نتونستم خودمو کنترل کنم. نتونطستم . بابا گه خوردم غلط کردم.
ولی نکاین کتی خانوم تو حمومه.ای گه به روح تو خیال وسوسه انگیز که باز اومدی به سراغ ما. کرم خر نشو نخوای بری دید بزنی نه نرو به گا می ری نکن نکن نرو .نرو ولی این پاهایکس کش من به میل و اراده خودشون راه افتادن برن تو . رفتم داخل ساختمون. میدونستم از کجا می تونم دید بزنم چون چند روز پیش که داشتم حموم رو می شستم یه سوراخ پیدا کرده بودم.رفتم و از اون سوراخ داخل نگاه کردم . یه بدن سفید و بدون مو. گفتم ای کتی خانوم خودتی کلک. دوباره یه فیضی ببریم. از اون هیکل. یه صدا های نفهومی هم می یومدکه می گفت ای تو اون روحت که جرم دادی احمق حالا همه میزفهمن که از عقب دادم. خاک بر سر خرست کنن که نفهمی.
ای داد این صدای خانوم بود که داشت با خودش حرف می زد. اهان دیشب اقا خانوم و از عقب حال داده بود. .بیچاره ولی عجب بدنی داره این خانوم . خانوم داشت با خودش هی حرف می زد. ای کامران تو اون روحت . کامران . کامران نداشتیم. کامران کیه . نکنه اسم اقا عوض شده اما اسم اقا که همایون بود نه کامران. شاید خانم اقا رو کامران صدا می کنه؟!!!!
نمی دونم . خانوم حمامش تموم شد و داشت میومد بیرون . مغزم به کلی گوزیده بود . تو این چند وقته کلی اصطلاح جدید یاد گرفته بئودم . تازه یاد گرفتم به پستون بند میگن کرست اینو از کتی خانوم شنیدمکه داشت به دوستش می گفت.
باید سر در می اوردم از این موضوع که اقا دوتا اسم داره یا نه. ولی یکی نیست بیاد بگه اخه کس مغز به تو چه مربوطه. این کس مغزم از یه پسره تو خیابون یاد گرفتم که به دوستش می گفت : اخه کس مغز مگه مخت تاب برداشته کس به این توپی رو فِرش بدم . فِرش بدمو نمی دونستم چی میشه. سعی می کنم بفهمم.
شم پلیسیم داشت راه می افتاد که این یارو خود اقاست یا یکی دیگه. ؟ یکی بهم می گفت اگه حدسم درست باشه من از خانوم هم یه سوتی دارم. سوتی رو خود اقا یادم داد.
تا شب به نتیجه مطلوبی نرسیدم. کتی خانوم هم منو ندید ومن هم سعی کردم دم پرش کمتر برم یا اصلا نباشم.شب رفتم تو خونه. لب حوض نشسته بودم که مونس خانوم اومد. یا حضرت فیل این از کجا پیداش شد.
مونس: به به اق کرم خودمون خسته نباشی جون؟
گفتم : خسته نیستم قربان شما
گفت : چرا قربون من قربون اون که باید بری برو کلک>
گفتم : قربون کی؟
گفت: قربون عفت
یا خدا و پیرو پیغمبراین از کجا فهمیده . خوب اخه غیر از او نو من و عفتدکی تو این خونه اس . کلی به گا رفتم اساسی.
گفتم : این چه حرفیه من کی قربون عفت رفتم؟
گفت : خر خودتی کرم من چیکارام خوشتون باشه . می دونم جونین و دلتون می خواد. از من پیره زن هم که کاری بر نمی یاد.
از دهنم در رفت گفتم : مونس خانو شما که ماشاالله بزنم به تخته جونین و خوب موندین .
چشاش برقی زد و رفت. دست و صورتمو شستم و رفتم تو اتاقم . در باز شدو عفت اومد تو
گفتم : چرا اومدی اینجا .
گفت : برا چی ؟
گفتم : مونس خانوم انگار یه بوایی برده
گفت : به درک بفهمه . بترکه حسود کیر ندیده .
گفتم اگه بفهمه که ابرومون میره
گفت نترس . امشب منتظرتم و رفت .
مونده بودم که چه گهی بخورم برم یا نرم اگه این موضوع لو بره و مونس خانوم بفهمه . شاید هم یه دستی زده بود تا منو بندازه تو اشتباه و همچیزو بهش بگم. نمی دونم چی کار کنم. باز همون وسوسه لعنتی اومد سراغم . خوابیدم و نیمه های شب از خواب بیدار شدم.
رفتم تو اتاق عفت اما با ترس و لرز . تمام حواسم به اتاق مونس بود ولی چراغش خاموش بود و هیچ اثری از مونس نبود. تو اتاق عفت دراز کشیده بود ویک ملافه سفید کشیده بود رو خودش. در اروم بستم و رفتم کنارش نشستم. اروم صداش کردم خواب بود . جوابم نداد. دوباره صداش کردم.

ادامه دارد...............
 
     
  
 مرد
#12   Posted: 20 Jun 2011 19:17
jems007



ارسالها: 9490
قسمت دوازدهم

. تو اتاق عفت دراز کشیده بود ویک ملافه سفید کشیده بود رو خودش. در اروم بستم و رفتم کنارش نشستم. اروم صداش کردم خواب بود . جوابم نداد. دوباره صداش کردم. با خواب الودگی جوابمود. یک لحظه پشیمون شدم . پاشدم بایم بیرون که گرمی دستی رو رو دستم حس کردم. عفت دست منو گرفت و به سمت خودش کشوند.
گفت: کجا؟
گفتم : دیدم خوابی نخواستم بیدارت کنم.
گفت: امشب دیر کردی فکر کردم دیگه نمی یای برمین دراز کشیدم که نمی دونم چی شد که خوابم برد.
بعد دستش رو کشید رو کیرم. و سرش را اورد جلو و باز هم همون کار همیشگی. لبهای ما تو هم قفل شد و باز طعم شیرین و گرم لبهای عفت مرا به وجد اورد. چرخش صورت های ما که بر مرکزیت لبانمان بود شور وحس خواستن را در من بیدار کرده بود.
با خودم فکر می کردم من که هیچی بلد نبودم و از این کارهتو ده خودمون انجام نداده بود یعنی جرات شو نداشتم ولی اتفاقی که برا غلام افتاد دلیلی برای بیشتر شدن ترس من شده بود. پس من این کار را از کجا بلد بودم. همیشه یه حس در درونم بود که مرا به سوی هدفی که من می خواستم می کشوند. . باز صدای عفت به خودومدم که می گفت : اهای کجایی پاشو دیگه چرا شروع نمی کنی؟
گفتم : اهان .
تازه یادم اومد که لب هامون از هم جدا شده و عفت چند لحظه داشته منو نگاه می کرده. اینبار رفتم به سمت لباش ولی عفت گفت : بسه یکم گردنمو بخور و زیز گوشام رو
من هم اطاعت کردم و فهمیدم که چیز زیادی یاد نگرفتم و همون کارای معمو لی که گاو ها هم بلدن رو بلدم. شروع کردم به خوردن گردن عفت و با راهنمایی های خودش کار رو انجام می دادم. یواش یواش رفتم سراغ سینه و شروع کردم به خوردن پستونای عفت. . عفت هم داشت با دستش کیر منو می مالوند.
همه چیز ها دوباره تکرار شد. موقعی که می خواستم از پشت بذارم تو کس عفت با دیدن کونش یاد ماجرای امروز صبح افتادم و حرف هایی که خانوم تو حموم با خودش داشت می زد. . خودمو عقب و جلو می کردم و تو این افکار بودم که یعنی اقا خانوم رو از کون ده یا نه و پای کسی دیگه در میونه؟
کارم با عفت تموم شد اما خیلی دلم می خواست از کون بکنمش ولی قادر نبودم حرفی بزنم چون می ترسیدم همین چیز هم از دست بدم. از اتاق اومدم بیرون. و رفتم تو اتاقم. داشتم خودمو اماده می کردم برای خواب که در اتاق باز شد. ایدادو بیدا این از کجا پیداش شد. مونس دم در اتاق من وایساده بود . سرش رو کرد داخل و اتاق و گفت : خوش گذشت امشب ؟
گفتم : هان نه چی؟
مخم گوزیده بود و نمی تونستم حرفی بزنم نمی تونستم موضوع رو حاشا کنم و زیرش بزنم چون می دونستم که مونس کل ماجرا را می دونه. ولی نمی دونستم از من چی می خواد. شاید می خواست زیر پام و خالی کنه و منو از خونه بندازه بیرون. اگه این کارو می کرد من بدبخت می شدم.
تو همی فکر ها بودم که متوجه شدم مونس کنارم تو اتاق نشسته گفتم : چی می خوای . خودم می دونم فردا از اینجا می رم
گفت : برای چی؟
گفتم : به خاطر همین موضوع دیگه؟
گفت : آخه چرا
گفتم : می دونم که اومدی همین رو بگی
گفت :درسته ولی یه شرط داره که اگه قبول کنی به نفعته واگه نکنی به ضررت چون هم ابروت می ره هم از اینجا بیرونت می کنن.
گفتم : چه شرطی؟
گفت : با من هم مثل عفت باشی
اه یعنی چی با اونم مث عفت باشم یعنی اون رو هم بگیرم بکنم ولی اصلا نمیتونم ای کارو بکنم اخه عفت سنی نداره ولی اون چی هیچی که نداشته باشه پنجاه سالشه. ولی اگه هم قبول نکنم ابرو ریزی در می یه چون می شناختمش و همون روز اول هم که اومدم تو این خونه داشت با عفت دعوا می کرد. وای تو دردسری افتادم نه به اون موقع تو دهمون که حسرت یه کون پسر داشتیم نه به حالا که از در دیوار داره براموی باره.
گفتم : حالا چرا با من؟
گفت : اینش به تو ربطی نداره. نکنه دوس نداری؟
گفتم : چی رو ؟
گفت : اینکه با من بخوابی . از این که پیرم درسته
جوابی ندتم بهش بدم وهر چی می گفت ست بود. پس باید یه کار دیگه می کردم بهش گفت : نه بابا این چه حرفیه اخه من چرا باید بدم بیاد. نه .
با گفتن این حرفم شاد شد و چشماش یه برقی زد. و اومد منو محکم ماچم کرد. اه حالم داشت بهم می خورد ولی چیکار می تونستم بکنم. اصلا از فکردنش حالم بد می شد وای به حال این که بخوام عملیش کنم. مونس پاشد و رفت و گفت : فردا شب میام پیشت. واز اتاق خارج شد.
هر چی فحش بود نثار خودمو کیرمو اون عفت الاغ کردم. گرفتم خوابیدم و صبح رفتم حمو بعدش هم سر کار.
دوباره رفتم تو اون خونه و یاد جریان دیروز افتادم. شروع کردم به فکر کردن . تو فکر بودم که صدای بوق منو به سمت در کشوند و من در وباز کردم برای اقا. شیشه ماشین اومد پایین ولی اقا توش نبود بلکه خانوم بود. سلام کردم. خانوم گفت که داره میره بیرون. اونم صبح زود. سراغ اقا رو گرفتم که گفت نیستش دیشب رفتش مسافرت
خانوم رفت و یه سری لیست هم داد که من تهیه کنم. در وبستم وبه این فکر می کردم که شاید بتونم یه سر نخی از این موضوع بدست بیارم چون اقا نبود. رفتم زیر درخت بودم و تو فکر خیال امشب که مونس می خواد بیاد وبه عفت چی بگم که صدای کتی خانوم منو به خودم اورد. مثل جن دیده ها پریدم هوا. سلام کردم . کتی خانوم گفت : به به اقا کرم خودمون خوش می گذره؟
لوتی جون تولدت مبارک
 
     
  
 مرد
#13   Posted: 20 Jun 2011 19:18
jems007



ارسالها: 9490
قسمت سیزدهم
نگاهی به کتی خانم کردم. از ترس بلند شدم وایسادم . آی خدا امروز رو بخیر بگذرون.
کرم: سلام
کتی: علیک سلام
کرم: امری داشتین خانوم
کتی: بیا اتاقم یکم بهم ریخته اس کمکم کن چون امروز دوستم می خواد بیاد.
کرم: چشم خانوم.
کتی خانوم با خنده ای که رو لبش بود نگاهی به من کرد و رفت تو اتاقش. یه نفس راحت کشیدم . دوباره ذهنم درگیر مونس شدو دوباره یاد حرفهای دیروز خانوم افتادم. یاد بدن کتی خانوم که با دوستش داشتن با هم حال می کردن.
با صدای کتی خانوم که داشت منو صدا می کرد که برم تو اتاقش . به سمت اتاق کتی خانوم را افتادم. پشت در که رسیدم ایستادم و درزدم . کتی خانوم گفت که برم تو.
درو باز کردم و وارد اتاق شدم . کتی خانوم داشت تختش رو مرتب می کرد. رفتم و گفتم : خانوم چیکار کنم ؟
گفت : این ات و آشغال هارو از گوشه اتاق جمع کن؟
با یک چشم شروع کردم به جمع کردن وسائلی که دور و بر اتاق ریخته بود. تمام لباس هایی که رو زمین ریخته لودو جمع کردم که ناگهان چشمم به کرست کتی خانوم افتاد. یه کرست قرمز که برای چند ثانیه من رو متوجه خودش کرد. دستم رو بردم به سمتش که اون رو بردارم که سایه کتی خانوم را بالای سرم حس کردم. دستم خشک شد نمی تونستم حرکتش بدم . انگارزمان متوقف شده باشه . صدای کتی خلنوم باعث شد این سکون تمام بشه.
کتی : چی کار می کنی؟
کرم: .............
کتی : با توام کرم ، چی کار داشتی می کردی؟
کرم: هی ..هی .. چی .. ک.. کتی ....
کتی : هیچی . پس اون چیه که تو دستته؟
نگاهی به دستم کردم ولی چیزی تو دستم نبود. گفتم : اما چیزی تو دستم نیست کتی خانوم؟
کتی : خفه شو یعنی من دارم دروغ می گم؟
کرم: نه اما ... یعنی چیزی تو دستم نیست
کتی: می دونم اما با اون چشای از گاسه در اومدت داشتی ....
کرم : خانوم گه خوردم .. ببخشید . غلط کردم .. به آقا چیزی نگین...
کتی : چیزی نگم تا تو راحت هی منو دید بزنی آره ؟: آره تو گفتی و منم باور کردم؟ هان؟
کرم : خانوم گفتم که غلط کردم اصلا هزچی بگین من انجام کی دم تا آخر عمر نوکرتونم به خدا راست می گم؟
کتی : پاشو گورتو از جلو چشام گم کن . فعلا نمی خوام ریخت کثیفتو ببینم . گم شو .
به سرعت از جام بلند شدم . با صدای کتی خانوم که می گفت : اونو کجا می بری با خودت کثافت سر جام میخ کوب شدم .گفتم چی رو؟
گفت : اونی که تو دستته؟
نگاهی به دستم کردم . وای خاک بر سرک شد. خودم خودمو به گا دادم. این دیگه دست من چیکار میکنه؟ اومد جلوم وایساد و با خشم کرستشو که تو دستم مونده بود و من از ترس حواسم نبود و اونو برداشته بودم را از تو دستم کشید.
لوتی جون تولدت مبارک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#14   Posted: 20 Jun 2011 19:19
jems007



ارسالها: 9490
قسمت چهاردهم
تو حیاط ایستاده بودم و با خودم فکر می کردم.
آه . گه تو این شانس . خوب خدا گفتم امروزو بخیز بگذرون . . وای اگه به آقا بگه چه گهی باید بخورم. دیگه کجا بهتر از این گیرم میاد. ای مصبتو . تازه آقا بهم گفته بود اگه کارام رو درست انجام بدم اون اتاق ته باغ رو میداد بهم و منو به عنوان باغبون استخدام می کرد. باید می رفتم التماس کتی خانوم و می کردم . باید بیفتم به پاش . باید بهش بگم گه خوردم . شاید دلش به رحم بیاد و بی خیال موضوع بشه . آره خیای فکر خوبیه . از این فکرم لبخند نشسته بود رو لبم . شروع کردم راه رفتن و هی با خودم این افکار را مرور می کردم و دنبال یه راه برای راضی کردن کتی خانوم بودم که با صدای جیغ کتی خانوم رشته افکارم پاره شد. یه نگاه به اطراف کردم . سر جام میخ کوب شدم. وای مگه میشه . اخه چطور شد ؟
نه ممکن نیست ؟ وای بدبخت شدم ؟
به گا رفتم ؟ ای هرچی رشته بودم پنبه شد . نه نه .....
بعد چند ثانیه فهمیدم چه گندی زدم. کتی خانوم لخت جلوم ایستاده بود. اما چطور شد که من سر از اتاق اون در اوردم؟
و بعد فحش بود که خوردم و خوردم و خوردم.
خواستم چیزی بگم اما چی باید می گفتم . با اون گندی که صبح زدم و این هم ار حالا .
حالا هرچی هم بگم من مقصر نیستم باور نمیکنه؟
اونقد فکر کردم که نفهمیدم کی رسیدم پشت در اتاق کتی خانوم و من بی حواس بدون اینکه در بزنم رفتم تو اتاق. اونقدر سریع همه چیز اتفاق افتاد که نفهمیدم چی شد؟
زیر درخت نشستم . خواستم برم اما اگه خانوم می یومد و سراغ منو می گرفت . اگه لیستی که داده بود که براش بگیرم.؟
اهان بهتره برم و لیست رو بگیرم . تا جلو چشم کتی خانوم هم نباشم شاید تونستم یه کلکی بزنم .

برگشتم خونه . وسایلی رو که گرفته بودم رو گذاشتم تو آشپز خونه . البته آروم و بی صدا که کتی خانوم نفهمه . خانوم هم هنوز برنگشته بود. باید یه فکری بکنم تا این کتی خانوم رو راضی کنم بی خیال شه و بهش بگم که اون اتفاق کاملا اتغاقی پیش اومده و قصد و غرضی در کار نبوده؟
شروع کردم به فکر کردن و فکر کردن .......
هیچ اتفاقی نیفتاد ال عصر. کتی خانوم هم چیزی به خانوم نگفت ولی من هنوز منتظر بودم. یکبار هم تو حیاط با کتی خانوم ربرو شدم . سرم پایین بود . کتی خانوم با خشم و عصبانیت بهم گفت : حیف که مادر حالش خوب نیست . اما یه آشی برات بپذم که یه وجب روغن روش باشه. گذاشتم بابا که اومد اول به اون بگم.
ریدم به خودم . صدای جیغ خانوم چرت من رو پاره کرد ................
صدای جیغ خانوم بود که منو از خواب بیدار کرد . ریدم به خودم . دیدی چه خاکی به سرم شد . آخر کتی خانوم ماجرا رو به خانوم گفت . ولی این موضوع که جیغ بنفش لازم نداشت که همه اهل محل بفهمن چه اتفاقی افتاده و باغبون خونه به دخترشون نظر داشته و آبروی خودشون رو ببرن. این همه فکر در چند ثانیه تو مغزم اتفاق افتاد. فقط این رو خوب فهمیدم که اون خونه دیگه جای من نیست و باید برم تا قبل از اینکه آقا بیاد و دهنم رو سرویس کنه. آرام به طرف در خونه به راه افتادم که صدای جیغ کتی خانوم من رو سر جام میخ کوبم کرد. وای یعنی چی شده . وای نکنه خانوم داره کتی خانوم رو می زنه . نه ... نه .... چرا خانوم باید کتی خانوم رو بزنه اون که کاری نکرده . باید برم و اونو از زیر دست وپای خانوم نجات بدم . اما باز هم این صدای خانوم بود که با صدای بلند و همراه با جیغ اسم آقا رو صدا می کرد.
خانوم : عباس عب.. عب ...
وای یعنی چه اتفاقی برای آقا افتاده . نکنه بلایی سر آقا اومده باشد . نه نه .
نمی دونم با چه سرعتی خودمو به داخل خونه رسوندم . با دیدن اون صحنه برای چند دقیقه میخکوب شدم . تصور اون صحنه اصلا امکان نداشت چون تا حالا هیچ وقت به این چنین صحنه هایی فکر نکرده بودم .
خانوم کنار تلفن نشسته بود و تمام صورتش از اشک پر شده بود . کتی خانو هم تو بغل خانوم افتاده بود و داشت گریه می کرد و هی زیر لب اسم بابا شو صدا می کرد.
من همین طور مونده بودم . پآب دهنم خشک شده بود نمی تونستم حرفی بزنم . انگار لال شده بودم . می دونستم چه اتفاقی افتاده اما باورش برام مشکل بود . احساس می کردم دارم اشتباه فکر می کنم و دوست نداشتم این حس را با پرسیدن اصل موضوع خراب کنم. اما نگاه خانوم به سمت من بود و می دید که من دارم مات و متحیر اونا رو نگاه می کنم.
گفتم : خانوم چی شده؟
اما انگار من نبودم که پرسیدم . انگار یکی دیگه داشت جای من حرف می زد .
خانوم صداش دوباره بلند شد و با گریه گفت : می خواستی چی بشه ؟ می خواستی چی بشه؟ و گریه امونش نداد و باز شروع کرد به گریه کردن
گفتم : برای آقا اتفاقی افتاده ؟
اه چه سوال مسخره ای پرسیدم . معلوم که برای آقا اتفاقی افتاده . اگه اتفاقی نیفتاده بود پس دلیلی نداشت که کتی خانوم و خانوم اینقدر گریه کند.
کتی خانوم سرش رو از تو بغل مادرش بیرون آورد و گفت : می خواستی چی بشه ؟ بابام ... با ... با... ..م..م.
کرم: بابا چی ؟
کتی : مر...مر ...د..د...ه ه ه
و گریه امونش نداد. من هم داشت گریه ام می گرفت.
چرا نمی دونم . یاد آقا افتادم . یاد اون هیکل توپولش و قد کوتاهش . یاد اولین روز که آقا منو سوار ماشینش کرد. یاد اینکه اگه خوب کار کنم استخدامم میکنه؟ یاد اون سبیلش که پشت لبش رو پر کرده بود . یاد اون روزی که تولد کتی خانوم بود. و اقا خوشحالی تو چهره اش پیدا بود. همه این تصویر ها مثل بق و باد از جلو چشمام رد شد. و ناخواگاه من هم شروع کردم به گریه کردن . نمیدونم چرا ولی نشستم وشروع کردم به زار زدن. از ته دل گریه می کردم . انگار بابام مرده . نمی دونم چرا این طور شده بود . شاید هم برای خودم زار می زدم که دیگه باید از این خونه برم . حالا فهمیدم چرا برای آقا گریه می کنم. برای اینکه مثل یک حامی بود برام . نه اینکه دوستم داشته باشه یا دوسش داشته باشم بلکه به خاطر اینکه بهش عادت کرده بودم . عادت به بوق زدن و در باز کردن براش . اه . و با همین افکار زار می زدم .
از جام بلند شدم رفتم به سمت خانوم و گفتم : خانوم حالا چه جوری این اتفاق افتاده ؟
خانوم : تصادف کرده . و شروع کرد با خودش حرف زدن. چقدر بهش گفتم نرو . آخه مرد یه روز دیگه برو . ولی هی گفت باید برم . بهش گفتم حداقل با ماشین نرو ولی گفت نه چرا با ماشین نرم مگه بچم زن . گوش نکرد گوش نکرد ورفت ... رفت برا همیشه
**************
همه فامیل اومدن و خانوم هم از من خواست که کمکشون باشم. چند روز من خونه نرفتم . خوشحال بودم که خونه نرفتم هم باعث می شه مونس بی خیال موضوع بشه اما دلم برای عفت تنگ شده بود و دوست داشتم اونو تو بغل بگیرم و ازش لذت ببرم . انما این چند روز من و فرنگیس از صبح تا شب مثل خر کار می کردیم . همه اومده بودن همه دوستای آقا . همه پولدار . من از خستگی شبها همون جا می خوابیدم . اما فرنگیس مثل همیشه باید می رفت خونه. فرنگیس کارش پخت و پز خونه بود و همیشه هم نمی یومد فقط روزهایی که خانوم کارش داشت بهش زنگ می زد. فرنگیس هم یه شوهر زمین گیر داشت که باید خرج اونو می داد و یه دختر که شوهر کرده بود و خانوم و آقای خدا بیامرز هم خوب بهش می رسیدن . . اینها رو خود فرنگیس تو اون چند روز برام تعریف کرده بود .
اون چند روز هم تموم شد و من رفتم خونه اما و قتی رفتم داخل خونه دیدم مونس لب حوض نشسته و تا منو دید نیشش باز شد و گفت به به جناب آقای کرمعلی خودمون چه عجب تشریف فرما شدین ؟ نکنه ترسیدین و در رفتین؟
کرم : ترس ؟ از چی؟
مونس : از همون کاری که ازت خواستم؟
با گفتن این حرف دوباره یاد اون موضوع افتادم و فهمیدم که مونس بی خیال موضوع نشده . اه با یاد اوری اون صحنه که منو مونس بخوایم با هم بخوابیم حالم داشت بهم می خورد.............
لوتی جون تولدت مبارک
 
     
  
 مرد
#15   Posted: 20 Jun 2011 19:20
jems007



ارسالها: 9490
قسمت پانزدهم
از خوابیدن با مونس حالم داشت بهم می خورد . اه خدایا من چه گهی خوردم که باید این عذاب و بکشم. .یه نگاهی به مونس که هنوز لب حوض نشسته بود داشت منو با لبخندش نگاه می کرد ، کردم و تو دلم اینقدر فحشش دادم تا کمی اروم شدم. من همینجور داشتم نگاش می کردم و میخش شده بودم . با صدای مونس به خودم اومدم که می گفت : چه خبرته بابا تو که منو خوردی ؟ حالا زوده شب که شد بیا منو بخور خوشگله؟
خوشگله . خنده ام میگیره از این حرفش . لبخندی بر روی لبم نشست . . خوشگله . اینقدر این حرف را با خود در ذهن مرور کردم. من هر وقت خودمو تو اینه نگاه می کردم حالم از خودم بهم می خورد. نمی دونم چی شده که این قول بیابونی به من میگه خوشگله. شاید بدبخت تا حالا تو زندگی از من بهتر ندیده.
لبخند هنوز بر لبانم بود و مونس در خیال خود می پنداشت که من هم به این موضوعی که خودش اشاره کرده می خندم و او نیز لبخندی بر لبش نقش بست که نشان پیروزی او بود که می پنداشت مرا تصاحب کرده است . اما زهی خیال باطل.
به سمت اتاقم رفتم. بدون هیچ حرفی. وارد اتاقم شدم . همه چیز همانطور بود که بود و هیچ چیز تغیر نکرده بود . .
یاد عفت افتادم. چقدر دلم براش تنگ شده بود . کاش این مونس سگ پدر نبود و میتونستم همین حالا می رفتم پیش عفت و با هم عشق بازی می کردیم. تو این هفت هشت روزی که خونه نبودم دلم برای اتاقم تنگ شده بود خیلی زیاد نمی دونستم که دلیلش چیه. شاید به خاطر عفت بود. شید هم به اتاقم عادت کرده بودم.
عادت من به اقا عباس خدابیامرز هم عادت کرده بودم. هر روز که تو خونش بودم هی دنبالش می گشتم و منتظر بودم که بیاد و بوق بزنه و من هم با سرعت بدوم و در رو براش باز کنم.
******
شب شده بود و من منتظر عفت بودم که بیاد اما خبری ازش نبود . نمی دونم که کجا رفته بود که هنوز برنگشته بود. هی می رفتم پشت پنجره اتاق و منتظرش بودم . هی پنجره اتاق شو نگاه می کردم ولی چراغش خاموش بود. همین هم باعث شده بود که نگرانی ام بیشتر بشه. دلهره افتاده بود به جونم. دلم شور می زد. هر بار هم که می رفتم پشت پنجره هیبت بد ترکیب مونس رو می دیدم که پشت پنجره ایستاده و داره منو نگاه می کنه. اون نگاهاش اعصابمو خورد می کرد . دلم می خواست برم با مشت بکوبم تو سرش . اون لبخندی که همش تا منو می دید رو لب لعنتیش می نشست و برام یه معنی بیشتر نداشت که میدونم دلت می خواد منو بکنی بچه خوشگل!
اه لعنت به تو زن پیر هاف هافو . از پشت پنجره اومدم کنار . با خودم گفتم که دیگه پشت اون پنجره لعنتی نمی رم تا خود عفت بیاد پیشمبا همین فکر رفتم تو رختخوابم دراز کشیدم و یواش یواش چشمام سنگین شد تا خوابم برد.
لوتی جون تولدت مبارک
 
     
  
 مرد
#16   Posted: 20 Jun 2011 19:21
jems007



ارسالها: 9490
قسمت شانزدهم
گرمی دستی رو بر روی صورتم احساس کردم . گرما به سرعت در تمام بدنم نفوذ کرد. چه حس خوبی بود. بالاخره اومد. می دونستم که میاد. اره خودش بود عفت. دوست نداشتم چشم هام رو باز کنم. دوصست داشتم خودش شروع کنه. بعد از یک هفته ترس دلهره از کتی خانوم و بعد مرگ اقا خیلی به این ارامش نیاز داشتم.. چقد دوست داشتم دوبارعه با عفت باشم. اه که چه ارامشی بود. دستانش ارام به روی سینه ام خزید و سینه ام را نوازش کرد. اه که این ارامش مرا از دست مونس لعنتی نجات پیدا کردم. دوست داشتم می رفتم دم در اتاقش و داد می زدم زنیکه جنده نمیزارم که کیرمو بخوری. بیا تو حسرتش بمیر. جنده خانوم. من دارم عفت و می کنم . بیا ببین . بسوز بسوز . برو به همه هم بگو ... به درک ... به جهنم که همه بهمن به تخمم ... کثافت .
از این افکار خودم خند هام گرفته بود لبخندیس بر لبم نشست. ولی باز دوست نداشتم که چشمامو باز کنم. خیلی حس خوبی بود. از صد بار کردن هم بهتر بود. نکنه عاشق عفت شده بودم. نه باور نمی کنم. من واین حرف ها. ولی باز به خودم می گفتم تو که تنهایی اونم تنهاست باید از تنهایی در بیام. اره فکر خوبی بود . بعدش می رفتیم خونه پیش خانم . بهش می گفتم که خانوم من می خوام اینجا باشم و نوکریتونو بکنم. من اقا رو خیلی دوست داشتم. مطمئن ام که خانوم هم قبول می کرد.
دست عفت رفت پایین تر. کیرم یواش داشت بلند می شد. البته بلند شده بود وداشت به حد اعلاش می رسید.
و باز شروع کردم به فکر کردن که هر شب با عفت می خوابم و بیدار می شم. دو رو برم چند تا بچه ریخته و از سر و کولم بالا می رن. اه که چه حالی داشت. گرمی خاصی رو رو کیرم حس کردم. بی اختیار آهی کشید و گفتم : جون.....
دیگه باید چشمامو باز می کردم . یه حسی می گفت باز نکن ولی دیگه دوست داشتم چشم هامو باز کنم و اون قیافه جذاب عفت رو می دیدم. من عاشقش شده بودم واین رو تازه فهمیده بودم. انگار مرگ آقا با اینکه برام تلخ بود چون اقا رو دوست داشتم هر چند کاری برام نمی کرد و دست نوازش به سرم نمی کشید اما مردنش برام خوب بود ومن به این موضوع پی برده بودم که عاشق شدم اونم عاشق عفت.
باید چشمامو باز می کرد. شمردم یک .... دو ..... سه... وباز کردم
وای خدای من چی می دیدم . نه نه لعنت به تو لعنتی . به سرعت نور از جام بلند شدم. می خواستم گریه کنم. مثل ادمی شده بودن که به زور می خوان بکننش .
گفتم : اینجا چی کار می کنی تو؟
گفت: مگه خودت نگفتی بیا. مگه هی نمی یومدی پشت پنجره منتظر بودی که بیام.
مگه هی پشت پنجره لبخند نمی زدیپ؟ حالا چرا رم کردی خوشگله؟
ای مونس سگ پدر. ادم از هرچی بدش بیاد به سرش میاد. اخه مونس لعنتی اومده بود خوابیده بود روم داشت با من احمق حال می کردو من احمق هم ...اه....اه ... اه ....
اینقدر عصبانی بودم که می خواستم بزنم له لوردش کنم. .
وای خدای من اگه عفت دیده باشه این سگ پدر اومده تو اتاق من. همه این ارزوهام به گا می ره.
به سرعت دو برابر نور رفتم پشت پنجره. چراغ اتاقش خاموش بود.
مونس : چه مرگ شده تو مگه جن دیدی؟
جرات نداشتم جوابشو بدم چون اگه جوابشو می دادم اونم منو از خونه بیرون می کرد. ولی خیلی دوس داشتم بهش بگم جن ندیدم جنده دیدم. پدرسگ .
لباسمو درست کردم و رفتم سمت در و از اتاق خارج شدم. یه نیرویی منو می برد به سمت اتاق عفت. رفتم . پشت در ایستادم. در رو هل دادم اما باز نشد . در قفل بود. خدایا این عفت کجاست.؟
سرمو برگردوندم. مونس داشت منو نگاه می کرد با لبخند گفت: تشریف ندارن خوشگل خانومت
تشریف ندارن؟ کجاست پس؟ تو این یک هفته چه اتفاقی افتاده؟ من بودم یک عالمه سوال که تنها کسی که جواب می داد مونس بود.
گفتم: کجاست؟
مونس: رفت.
کرم: کجا رفته؟
مونس: بگو کجا رفتن؟
کذم: کجا رفتن؟!!!! چی داری می گی؟
مونس: احمق ساده.
کرم: درست صحبت کن. مونس خانوم.
مونس: خوب احمقی که نفهمیدی؟
کرم: اه چی رو بگو دیونم کردی؟
مونس: اینجا نمیشه بیا تو اتاق تا برات بگم احمق جون اینجا تو حیاط صدامونو همسایه ها می شنون خوب نیست.
و رفت تو اتاق . موندم و نگاه کردم. به رفتن مونس. به اتاق عفت که قفل درش زده بو . من موندم یک عالمه سوال. برای پیدا کردنش باید می رفتم. و رفتم.
مونس تو اتاق نشسته بود. دم دئر ایستادمو گفتم: بگو چی شده؟
مونس : بشین تا بهت بگم.
کرم: نمی خواد بگ همینجا خوبه.
مونس : بیا بتمرگ بچه کونی انگار چه خری هست اینقدر خودشو تحویل می گیره .نکنه واقعا خیال کردی خوشگلی نه؟
خشکم زد چه پرو و وقیح بود این زن. نشستم
مونس نگاهی به من کرد وگفت: عفت خانوم با شوهرشون که قرمساقی بود مثل خودت رفت؟
دنیا چرخید دور سرم. شوهر. عفت شوهر داشته؟ نه اینها همش دروغه که این مونس جنده داره میگه که فکر عفت و از سرم بیرون کنه نه نباید گول بخورم نه.
کرم: دروغ می گی مثل سگ؟
مونس: اخه احمق تو چی فکر کردی ؟ منو تو نمی شناسی. یه عمر همه مردای این محل و اون محل و اصلا کل این شهر دنبال من بودن. خیال کردی چی هستی و کی هستی؟ نه مقامی نه پولیو حتی کیرتم کیر نیست که ادم بخواد بش دل خوش کنه بدبخت چون کیر ندیدی. ؟
و مونس شروع کرد به گفتن. اره اون خونه ای که من توش بودم یک جند خونه بوده البته در قدیم ومونس هم به عنوان خاله یا همون ریس جند خونه بوده ومن احمق این ها رو نمی دونستو خاک بر سرم. عفت هم شوهر نداشته از خونه فرار کرده بوده با همون پسره که مونس می گفت شوهرشه البته قبل از فرارشون پسره عفت رو ناکار می کنه . حالا می فهمم که چرا عفت راحت به من کس می داد. ای من احمق. تازه بعد ها فهمیدم که چه اتفاقی میفته وقتی پرده یه زن پاره میشه و خون میاد. اره وقتی این کارو می کنن دوتا فرار می کنن ومیان تو این خونه پیش مونس اما پسره رو میگیرن به جرم دعوا با یکی از پسرای محل که به عفت تیکه انداخته و جنگ و دعوا چاقو چاقو کشی پسره میره زندان. حالا می فهمم چرا بعضی روزا عفت می رفت بیرون و عصر بر می گشت البته من دو بار دیدم و خیال می کردم میره جایی کار چون بقیه روزه ها خونه نبودم .
بعد یه مدت هم شوهرهه ازاد میشه و میاد دنبال عفت و عفت رو با خودش می بره . مونس نمیدونست کجا و شاید هم می دونست و نگفت . هرچند دیگه برام فرقی نمی کرد. من هم دیگه تو اون خونه نموندم. باید می رفتم تا تمام خاطرات حماقت هایم رو فراموش کنم. و رفتم از اون خونه قدیمی.
لوتی جون تولدت مبارک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#17   Posted: 20 Jun 2011 19:22
jems007



ارسالها: 9490
قسمت هفدهم
مونده بودم چی کار کنم. از خونه مونس اومده بودم بیرون. جایی نداشتم که برم. یک شب مسافر خونه درب داغونی خوابیدم. تا صبح خواب می دیدم. خواب عفت. چه خواب شیرینی بود. خواب دیدم. که دوباره من و عفت تو اغوش هم خوابیدیم. عفت میگه : بیا ببینم اون زیر چی داری اقا پسر. و خودش دستش رو به سمت شلوارم دراز کرد. دستش رو روی کیرم حس کردم. چه لذتی داشت. کیرم به اندازه یک دسته بیل شده بود. کیرمو با دستش گرفت و کشید سمت خودش. دردی تمام وجودمو گرفت. یه آخ گفتم. و عفت از این اه من ریز خندید. مثل بچه . دور تا دورم مه گرفته بود. یک تخت بود وسط این مه. روی تخت نشستم. عفت گفت: اخی دردت گرفت. اخ کوچولو
از این حرفش خنده ام گرفته بود. یک بوس رو لپم کرد. بعد گفت حالا نوبته تو و لپش را جلو اورد. و من با تردید لپش را بوسیدم. من تو خواب هم از عفت خجالت می کشیدم. عفت گفت دوباره ومن دوباره بوسیدم و اون برای بار سوم صورتش رو برگردوند و لب های من با لب هایش تماس پیدا کرد. طعم خوش . گرمی مطبوع به تمام بدنم هجوم اورد. ومن مانند یک حرفه ای لب های او را می خوردم . انقدر که برای خودم قابل باور نبود. و اونیز مرا همراهی می کرد. دستهایم به سوی سینه هایش رفت. نرمی سینه هایش را با دستانم حس کردم. چقدر نرم بود. و ارام با دست سینه هایش را نوازش کردم از روی پیراهن. نفس هایش تند تر شده بود و گرمی نفس هایش به صورتم می خورد. چه حس خوبی بود. سینه هایش را رها کردم. و دستانم به سوی مو های سیاهش رفت که در هم پیچ و تاب می خوردن و تا روی شانه اش امده بودند. دستم را در موهایش چنگ زدم.و صورتش را به عقب کشیدم.و خیره در چشمانش شدم. چشمانی که مرا می برد به اعماق وجودش. مردمکان سیاهش مرا جادو کرده بود. او نیز خیره در چشمان من بود. حسی فریاد زد لذت ببر این آخرین دیدار است. و من صورتم را به صورتش نزدیک کردم. و دوبار طعم لبهای او بود . ارام با دست هایم لباسش را بیرون کشیدم. لباسی از جنس حریر که تمام اندامش را از رو هم نشان میداد و تنها سدی بود میان من و او. دستانم گرمی و نرمی سینه هایش را حس کرد. تمام حس من در انگشتانم جمع شده بود. عفت ارام نفس می کشد اما کشدارو من از این نوع نفس کشیدنش احساس لذت می کردم. از خوشی می خواستم گریه کنم. با لبانم دوباره به جستجو پرداختم و سینه هایش را به دهان گرفتم . و با همان صدای اشنا و نفس های ارام و کشدار عفت. با زبان ارام ارام از وسط سینه ایش لیسیدم وبه سمت پایین رفتم. و عفت مثل مار به بدنش پیچ و تاب می داد. با زبان دور نافش را لیسیدمو خودم متعجب از اینکه من این کارها را از کجا یاد گرفته ام؟
با زبان به سمت کسش رفتم. شورت سیاهی که پوشیده بود با سوراخ های ریز که خط کسش را پوشانده بود چون سدی میان زبان من و کس عفت بود. با زبان شروع کردم به لیسیدن کس عفت از روی شوذت. خیسی کس عفت با خیسی زبان در می امیخت و زبان به راحتی بر روی کس عفت می لغزید. صدای ناله های عفت در گوشم بود . دستانش رادر موهایم چنگ انداخته بود و به سمت کسش سرم را فشار می داد. چقدر خوب بود. ولی چند لحظه بعد طعم کس عفت عوض شد. یک بوی بد توی دماغم پیچد. حالم داشت بهم می خورد. نزدیک بود بالا بیارم. اه که بوی گهی می داد. سرم را بلند کرم و انچه را دیدم مرا هراسان کرد. چی می دیدم.
مونس با آن خندهای کریه اش مرا نگاه می کرد و زبانش را دور لبانش می چرخاند . به سرعت از جایم بلند شدم. به دنبال عفت میگشتم. با صدای بلند اسمش را فریاد می زدم. از تخت پایین رفتم ودر میان مه گم شدم. باز فریاد زدم عفت و ص. صدایی از پشت توجه مرا جلب کرد. به سمت صدا برگشتم. عفت لخت بر روی تخت خوابیده بود و با لبخندی شیرین مرا نگاه می کرد. دوباره ارامش به سراغم امد. ارامشی عجیب که تا حالا تجربه نکرده بودم. به سوی تخت رفتم . لخت بودم . نمی دانستم کی لخت شده ام. چه کسی مرا لخت کرده بود. دوباره لبهای عفت را بوسیدم. عفت مرا خواباند و خود شروع کرد با زبان لیسیدن بدنم. گردنم را بوسید وبا زبان نوک سینه هایم را لیس زد و با دندانهای سفیدش گاز به سینه ام زد. دستانش را بر روی کیرم احساس کردم. گرمای تنش به کیرم منقل می شد اما من نیازی به این گرما نداشتم چون کیرم از قبل اماده بود. عفت چند بار دستش را روی کیرم کشید و بعد بوسه ای بر سر کیرم زد و بعد با زبان سرش را تا به زیر تخم هایم لیس زد. دهانش را باز کرد و سر کیرم را به دهان گرفت. لذت با سرعت نور در تمام بدنم جاری شد. حس سبک بودن کردم. عفت به کارش ادامه داد و با هر بار بالا پایین کردن سرش من به اوج می رسیدم . اه که چه لحظه ای بود.
صدای ناله ای آشنا توجهم را جلب کرد. در میان مه و دود کتی خانم را دیدم که با دوستش در حال عشق بازی بود. کتی خانم خوابیده بود روی یک تخت مثل تخت من وعفت و دوستش سرش را در میان پاهای کتی خان کرده بود و مشغول لیسیدن کس کتی خانم بود. کتی خان لبخندی به من زد و رویش را به سمت دیگری برگرداند. و من نیز برگشتم و دوباره مونس را دیدم که چون وحشی ها کیرم را در دهن گشادش بالا و پایین می برد. و من دوباره به سرعت از جام برخواستم. التماس در چشمانش موج می زد ومن از او بیزار بودم. از خشم چشمانم را بستم و دهانم را باز کردم تا هر چه عقده از او داشتم را به یکبار بر سرش خراب می کردم.
گرمای لبانی که بر لبانم قفل شد مرا از این کار باز داشت و من چشمانم را گشودم و عفت را دیدم که لب بر لب من گذاشته . لبانش را از من جدا کرد و به حالت سگی شد و من از پشت کیرم را با کسش تنظیم کردم و شروع کردم به عقب و جلو کردن. و عفت ناله می کرد ومن از ناله های او بیشتر سر کیف می امدم. چقدر شیرین بود که دوباره عفت امده بود و من دوباره می توانستم او را ببینم و با او بخوابم. غرق در شادی بود. شادی دوباره دیدن عفت شادی دوباره خوابیدن با عفت. غرق در این شادی بودم که دوباره صدای ناله ای توجه مرا به خود جلب کرد. دوباره همان تخت . اما اینبار به جای کتی خانم خود خانم بود که به حالت سگی بود و یک مرد که صورتش در میان دود و مه گم شده بود داشت خانم را می کرد. نکنه آقا بود؟
دلم برای آقا تنگ شده بود. عفت را رها کردم و به سمت تخت انها رفتم. اما هنوز چهره مرد برایم اشنا نبود. جلوتر رفتم . فقط چهره خانم بود که با لبخندی بر لب به من هم لبخند می زد. و بدنش با هر ضربه تکان می خورد و این تکان چون موجی از کونش به شکم وبعد درسین هایش می افتاد.
جلوتر رفتم به ناگاه مرد نا پدید شد. خانم بود که دستش را به سمت من دراز کرده بود. من هم نا خوداگاه دستم را به سویش دراز کردم. اما خانم هم ناپدیدشد. من تنها در میان مه و دود مانده بودم. دوباره به دنبال عفت می گشتم . ازمیان دود ها تخت را دیدم . و بدن لخت عفت را از دور. به تخت نزدیک شدم. اما عفت نبود و مونس بود که به جای عفت خوابیده بود. من مات مانده بودم. به سرعت دست مرا گرفت و به سوی خود کشاند.

نور زیادی را بر روی چشمان بسته ام احساس کردم. چشمانم را باز کردم. نور زیاد باعث می شد نتوانم چشمانم را باز کنم. صدای بوق ماشینها در گوشم بود. . دوباره سعی کردم چشمانم را باز کنم البته ارام. ارام ارام چشم هایم را باز کردم. نور افتاب از پنجره اهنی اتاق من در مسافر خانه می تابید. چشمم . به ساختمان های بلندی افتاد از پنجره اتاق معلوم بودن.
دوباره چشمانم رابستم و به خوابی که دیشب دیده بودم فکر کردم . عجب خواب اشفته و شیرینی بود...
چقدر شگفت انگیز بود. دوباره یاد عفت افتادم. باورم نمی شد که او شوهر داشته و با وجود شوهر با من خوابیده. ومن چه حماقتی کرده بود که با یک زن شوهر دار خوابیده بودم اگه ننه ام می فهمید حتما مرا نفرین می کرد چون زیاد به من گفته بود نفرینت می کنم اگه یک وقت با زن شوهر دار بریزی روی هم. از بچگی این را به من گفته بود ودلیلش را نمی دانستم. از روی تخت زیوار در رفته سیمی مسافر خانه بلند شدم وبه سمت پنجره رفتم . بیرون را نگاه کردم . خیابان نه چندان پهن و تردد زیاد ماشین ها و موتور ها نشان از شروع تازه ای می داد. دوباره ذهنم به خوابی که دیشب دیده بودم معطوف شد. چه خواب عجیبی بود.
لوتی جون تولدت مبارک
 
     
  
 مرد
#18   Posted: 20 Jun 2011 19:23
jems007



ارسالها: 9490
قسمت هجدهم
صبحونه رو خوردم. با هر لقمه ای که به دهنم می گذاشتم یاد خواب دیشب می افتادم. همه اون خواب برام قابل حل بود اما یک نکته گنگ وجود داشت اونم اون مردی که صورتش معلوم نبود . و با نزدیک شدن من اون ناپدید شد. خیلی از ذهنم رو مشغول کرده بود. اون مرد کی بود؟
خود آقا که نبود . نمی دونم شاید هم خود اقا بود .
صبحونه تموم شد. راه افتادم تو خیابون . نمی دونستم چیکار باید بکنم . مثل اواره ها تو خیابون پرسه می زدم. شلوغی خیابون ها. رفت امد ادم ها که به سرعت رد می شدن و هر کس تند تر می رفت تا برسه به هدفش. این همه شلوغی داشت حالم رو بهم می زد. اه از این همه پرسه های الکی . . اینقدر رفتم رفتم . به خودم که اومدم دیدم تو کوچه خونه اقا هستم. از دور در بزرگ قهوهای رنگ که یک روز من پشت اون در بودم . و با صدای بوق برای اقا در رو باز می کردم. . خیلی وقت نبود. یعنی یک هفته شاید کمی بیشتر. حالا این سوال رو از خودم می پرسم چرا من دیگه سراغی از خانوم نگرفتم. شاید هنوز به من احتیاج داشته باشن. و باز خودم به خودم جواب می دهم که : نه بابا چی کار می تونن داشته باشن با تو. اعصابم از این همه فکر کردن و جواب های بی خودی بهم ریخت. .تو این افکار بودم که در قهوه ای خانه باز شد و یک ماشین که تا به حال ندیده بودم از خانه بیرون امد. و این کنجکاوی به سراغم اومد که اون ماشین مال کی هست. ماشین ارام ارام از کنار من گذشت . مردی داخل ماشین بود که من تا حالا ندیده بودمش.
کی می تونست باشه؟
و این احمقانه ترین سوالی بود که از خودم پرسیدم. خوب شاید از اشناهای اقا و خانوم بوده . بالاخره اقا تازه مرده بود .
و باز به خودم میگم. اخه به تو چه مرتیکه مزخرف که اون کی بوده!!
دلم می خواد برگردم به اون خونه مثل قدیم که نه مثل همون هفته پیش و کمی قبل تر. دوباره کتی خانوم رو ببینم. و باز از کتی خانوم بترسم.
ترس؟ وای کتی خانوم . تازه یادم اومد که همون روزی که خبر مرگ اقا رو دادن من با کتی خانوم ماجرا داشتم. اگه کتی خانوم یادش نرفته باشه چی ؟ نه فکر نکنم یادش رفته . اگه تا منو دید یادش اومد چی؟ اه خفه شو مرتیکه . بیست دقیه وایسادم و دارم شر و ور تحویل خودم می دم. به خودم میگم: احمق جون تو که جایی نداریکه . عفت که اون طور شد از اون خونه قدیمی هم بیرون اومدی . جایی نداری بهترین کار اینه که برم به خانوم بگم شاید گذاشت من دوباره برگردم به اون خونه؟
و این افکار من رو رها نمی کرد. تصمیم رو گرفتم و رفتم. پشت در ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و و صدای بوق ایفون در گوشم طنین انداخت و چند ثانیه بعد صدای خانوم بود که می گفت : کیه؟
کرم: کرم هستم خانوم
و صدای تق در . با دست در را هل دادم به داخل و در باز شد. رفتم داخل و در رو بستم. مسیر ریگ ریخته شده و درختانی که دو طرف ایستاده بودن و من که درارام ارام به سمت خانه پیش می رفتم. چه دلهره ای داشتم. خودم هم باورم نمی شد. دلهره برای چی؟ و تنها صدای ریگ های کف بود که در گوشم صدا می کرد.
پشت در رسیدم . ایستادم. نفسی عمیق کشیدم. وبه اصطلاح نفسی چاق کردم. ارام با پشت دست به در کوبیدم
تق ... تق... تق ...
در باز شد . و چهره در هم خانوم. لباسی سیاه به تن. چشمهای سیاه . و چقدر خانوم شکسته شده بود. لبخندی بر لبش نشست. انگار سال های ساله که ندیدمش. به نظرم نسبت به روزهای قبل خیلی شکسته شده. تو این دو سه روزی که من نبودم چقدر خانوم پیرتر شده بود. به ارامی گفتم : سلام
خانوم: سلام کرم نبودی گفتم دیگه نمیای.
کرم: خانوم ما نمک پرورده ایم .
خانوم : بیا تو.
رفتم داخل و دوباره افکار با سرعت برق و باد به سمت هجوم اورد. دیدی بی خودی فکر می کردی . دیدی نداختنت بیرون .
چقدر اشتباه فکر می کردم. چقدر ترسو شده بودم. راستش دلیلی نداشت خانوم مرا بیرون کنه. اما انتظار چنین برخوردی نداشتم. خانوم چقدر مهربون شده بود. اما خدایش مهربون بود اما نه اینقدر. شاید مرگ اقا باعث شده بود. اما من هم براشون کم نذاشتم . دوش به دوش فرنگیس کار کردمو شب ها هم مثل یک سگ نگهبان اونا بودم.
از پشت سر خانوم را دیدم که داره میره . و من هم پشت سرش. خانوم نشست روی مبل . و من هم نشستم روی زمین.
خانوم یه نگاهی بهم کرد و دید که رو زمین نشستم. اما چیزی نگفت.
خانوم : نبودی کرم چند روزی . کجا بودی؟
کرم : والا خانوم چی بگم. ما اقا رو خیلی دوس داشتیم. خدا بیامرزتشون. نور به قبرش بباره . هفته اش که تموم شد گفتیم حتما با ما کاری ندارین. والا امروز هم اومدیم برا خداحافظی.
خودم هم نمی دونستم این حرف های احمقانه از کجا بیرون می یومد. اون همه نقشه کشیدم و حالا خودم با دست خودم نابود کردم خودمو. به خودم گفتم احمق جون ریدی؟
لوتی جون تولدت مبارک
 
     
  
 مرد
#19   Posted: 20 Jun 2011 19:24
jems007



ارسالها: 9490
قسمت نوزدهم
خانوم: اخه چرا کرم؟
کرم: والا احساس می کنم خانوم به وجود ما اینجا دیگه احتیاج ندارین؟
خانوم: درسته اقا مرده اما درختاش که نمردن. اونا زندن. اونا من رو یاد عباس می ندازه.
و بغض امونش نداد و شروع کرد به گریه کردن. من هم با دیدن اشک های خانوم اشکم در اومد. نمی دونم برای چی بود که من هم دارم گریه می کنم. به خودم میگم اخه به تو چه که داری گریه می کنی. ننت بود بابات بود چی کارت بود که تو هم داری زار میزنی؟ اما هیچ جوابی برای خودم نداشتم. واقعا مسخره است.
خانو اشک هاشو پاک کرد. بهم گفت کرم نمی خواد بری. همین جا بمون. تو این چند ماه خوب شناختمت . ادمی نبودی که دست از پا خطا کنی.
از این حرف لبخندی رو لبم نشست. به خودم میگم. خبر نداری چند بار تو و دخترت رو دید زدم. چند بار شاهد کاراتون بودم. اما وجدانم به سراغم اومد. از این حرفم خودم خجالت کشیدم. خجالت از اینکه از اعتماد این ها سوء استفاده کردم. شرمنده شدم و سرم رو انداختم پایین. خانوم نگاهی کرد و گفت که این ها که گفتم راست بود نمی خواد سرتو بندازی پایین.
گفتم ک اخه خانوم من از اون خونه که توش بودم بیرون اومدم. فعلا جایی ندارم که شب ها برم.
خانوم: خوب اشکالی نداره . اون اتاق ته باغ رو بردار برا خودت خوب .
و بعد پا شد رفت سمت اتاق شون. در حال رفتن گفت: خوب پاشو برو به کارات برس .
و رفت. عجب خورد تو پرم. نه به چند دقیقه پیش که داشت هندونه زیر بغلم میزاشت نه به حالا. پاشدم اومدم بیرون. دور تا دور حیاط را یه گشتی زدم. به درخت ها نگاهی کردم . انگار سال هاست که خونه نبودم. نمی دونم چرا این حس همیشه با من بود. حس می کردم سالهاست که از این خونه دور هستم. شاید به خاطر اون اتفاق باشه. رفتن عفت. یا شاید کلاهی که سرم رفته . نمی دونم اما هر چی بود این حس گنگ همیشه با من بود. حیاط رو دور زدم. و برگشتم مقابل در ورودی. خونه ساکت و ارام بود. مثل قبرستون که همه جاش ساکته. رفتم داخل خونه. خونه هم ساکت بود. انگار خانوم خواب بود. هیچ وقت بدون اجازه نمی یومدم تو اتاق . همیشه وقتی میومدم که صدام کرده باشن. یک گوشه نشستم. افکار به مغزم هجوم اوردن. دوباره خاطرات برام زنده شد. یاد عفت.و اون هیکلش افتادم. یاد اون روزهای خوبی که با هم داشتیم. اه که چه زود تموم شد. یاد کتی خانوم یاد اون کار هایی که با دوستش می کردن. یاد اون روزی که اقا و خانوم با هم خوابیده بودن و عشق بازی می کردن. شهوت تموم وجودم رو گرفته بود. شیطان با تمانم قوا بر من حمله کرده بود و داشت نهیب می زد که : اخه احمق تو این همه موقعیت داشتی چرا حال نکردی؟ خیلی خری گاگول جان.
پاشو برو بگیر این زن رو بکن. ؟
اخه چه جوری ؟ مگه میشه ؟ من تازه دارم تو این خونه می مونم اگه این کار رو بکنم من رو از خونه بیرون می کنن. تازه اتفاقی که با کتی خانوم افتاد هنوز معلوم نیست می خواد چی بشه.
اما شیطان از من قوی تر بود و مرا وسوسه کرد . از روی زمین برخاستم و به سمت اتاق خواب خانوم حرکت کردم. ارام . پاورچین به سمت اتاق حرکت می کردم. نفسم به شماره افتاده بود. اب دهنم خشک شده بود . اما شیطان مرا با خود می کشید. افسارم در دست شیطان بود. هیچ کاری نمی تونستم بکنم. عقلم کاملا بی کار بود وهیچ کاری نمی کرد و فقط گاهی به صورت خفیف مثل کسی که مرده و دارد اخرین لحظه را سپری می کند مرا باز می داشت از این کار اما اثری نداشت. پشت در اتاق رسیدم. دستانم می لرزید. خودم هم تعجب کرده بودم. انگار این دست ها مال من نیست . با لرزش دستگیره در را گرفتم. صبر کردم. صدای گریه به گوشم خورد. یک لحظه همه چیز متوقف شد. شهوت .... ترس.... لرزش دستانم.... عقل بیدار شد..... گوش هایم تیز تر......
صدای هق هق خانوم بود. می ترسیدم در را باز کنم. به سرعت از خونه خارج شدم و به حیاط برگشتم. به همان درختی که ان روز ها از او بالا رفتم و اولین معاشقه خانوم و اقا را دیدم. از درخت بالا رفتم.
خانوم روی تخت نشسته بود و عکس تقریبا بزرگی از اقا را در دست داشت و به او خیره شده بود و داشت گریه می کرد. پیرهن مشکی که بر تن داشت بر تنش چسبیده بود . هیکل خانو را نشان می داد. خانوم هر چند لحظه عکس اقا را جلوی چشمانش می گرفت و بعد ان را بر سینه اش فشار می داد. از دیدن این صحنه باز بغضی عجیب راه را بر گلویم بست. نمی دانستم این حس لعنتی چرا با من است . اخه من باید برا چی گریه کنم. اما باز جوابی نداشتم.
خانوم عکس اقا رو دوباره در جلوی صورتش گرفت .و گفت: عباس منو ببخش....
و باز گریه امونش نداد. و عکس را بر سینه اش فشردو با هق هق گفت: عباس منو ببخش من به تو بد کردم. عباس ....
اشک من هم داشت اروم اروم از گونه ام سرازیر می شد. عجب ... چه قدر دیر ادما می فهمن که باید قدر هم رو بدونن. خانوم هم مثل بقیه. تازه شوهرش که مرده یادش اومده چه ادم خوبی بوده. ای لعنت به این زندگی و به این ادما.
از درخت اومدم پایین. هنوز صدای هق هق خانو می یومد. حالا یه حسی بود که منو به سمت خونه می کشوند. رفتم داخل خونه . از توی کابین های اشپزخونه یک لیوان برداشتم و پر ابش کردم وبه سمت اتاق خواب خانوم رفتم. پشت در مکثی کردم. و با پشت در چند ضربه به در زدم.
تق تق تق. خانوم گفت: کیه؟
در رو باز کردم. دم در ایستادم . خانو روی تخت نشسته بود . و عکس اقا را در سینه داشت. لیوان در دستم می لرزید. دوباره دهنم خشک شد. ترس در تمام وجودم بود . نمی توانستم حرفی بزنم. مثل ادم های مسخ شده بودم. یک ادم اهنی. پاهایم حرکت کردند به سمت خانوم. مقابلش ایستادم. او هم متعجب بود . مرا براندازی کرد و اشک هایش را پاک کرد. دستم ماشین وار به سمتش داز شو و لیوان مقابل دیدگانش بود. یکی از دست هایش را از قاب عکس جدا کرد و با ان دستش قاب عکس را محکم گرفته بود مثل بچه ای که چیز با ارزشی دارد و می ترسد کسی ان را ازش بگیرد. دستش را به سوی لیوان اورد. با اینکه می دانست برایش اب اورد هام اما باز هم پرسید: چی کار داری؟
کرم: براتون اب اوردم. بخورین.
لیوان اب را نگاهی کرد و چند جرعه از اب را نوشید. لیوان را دوباره به من بازگرداند.
خانم: دستت درد نکنه. حالا برو
و من از اتاق خارج شدم. چقدر عجیب بود. هیچ چیز یادم نمی امد. انگار نه انگار. می خواستم به خانم بگم بابا اینقدر گریه نکن . اتفاقی هست که افتاده اما جراتش را نداشتم می ترسیدم . از چی؟ خودم هم نمی دانستم. .
زیر یکی از درخت ها نشسته بودم. افکار دوباره به من هجوم اوردند. تمام صحنه هایی که امروز صبح دیده بودم. ان ماشین تازه که تا به حال ندیده بودم. رفتار خانوم با من. حرف هایی که با عکس اقا می زد. بخشش از اقا. نمی دانم. چرا همه چیز مشکوک شده بود. اما به خودم گفتم . زده به کله ام دارم چرت و پرت می گم. زیر درخت دراز کشیدم. بادی وزید. خبر از امدن سرما را می داد
لوتی جون تولدت مبارک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#20   Posted: 20 Jun 2011 19:25
jems007



ارسالها: 9490
قسمت بیستم
با یک صدا از خواب بیدار شدم. وای کتی خانو بود که مثل یک برج اون از نوع زهر مار وایساده بود بالا سرم. آب دهنم خشک شد. نتونستم جواب بدم. خیره شده بود به من و داشت با خشم منو نگاه می کرد. ریده بودم به خودم. هر چی نقشه کشیده بودم همش به باد رفت. از جام به سختی بلند شدم. انگار تمام تنم مثل چوب خشک شده باشه و هیچ مفصلی تو بدنت نداشته باشی. با هزار مکافات و سلام کردم. هیچ چیز نگفت . فقط داشت منو با خشم نفرت نگاه می کرد. می دونم بخاطر همون جریان اون روز بود که من لباس شو دیده بودم. همین جور نگاه می کرد و هیچی نمی گفت.
چند ثانیه به همین صورت گذشت. بعد کتی خانوم کمی از اخمش کم کرد و ناگهان یک لبخندی رو لبش نشستو با لبخند به من سلام کرد.
وای یعنی چی این حرکات. گوز پیچ شدم اساسی . با خودم گفتم نه با اون خشم و غضب نگاه کردنش نه با این سلام کردن و لبخند زدنش. حتما دیونه شده. بیچاره تقصیری نداشت باباش تازه مرده بود فکر کنم مغزش قاطی کرده بود. دوباره لبخندی زد و به سرعت شروع کرد به دویدن. و یک نفر از درون مرا تشویق می کرد که به دنبال او بدوم. پا هایم در اختیارم نبود. من باید میدویدم. و دو.یدم. همه جا سفید بود. فقط سبزی درختان و قامت ایستاده انها پیدا بود و پشت سر درخت ها سفید بود. کتی خانوم می خندید با صدای بلند. ومن به دنبال او. ....
تمام محوطه باغ را به دنبال او دویدم. کتی خانوم خسته شده بود. دیگر نمی دوید. خم شد تا نفسی تازه کند. من از پشت سر او را نگاه می کردم.اندامش مرا به هوس انداخت. کونش منو دیونه کرد بود. دوست داشتم از پشت او را در بغل بگیرم اما ترس مرا از این کار باز می داشت. من هم نفس نفس می زدم. خسته شده بودم از این همه دیویدن .
کتی خانوم ایستاد . سرش را بلند کرد نفسی تازه کرد وروی چمن ها دراز کشید. دستانش را باز کرد. و می خندید. مثل بچه ها.
و من محو تماشایش بودم و پر خواهش برای بدست اوردن آن تن. اما باز هم ترس ... تر ....س.
تمام جرات را ذخیره کردم. دوباره همان حس گنگ به سراغم امد و باز دستور داد وپاهایم بدون اراده من حرکت کردند به سوی او. بالای سرش رسیدم. چشمانش را بسته بودو همان لبخند بذ لبانش نقش بسته بود. محو معصومیت آن صورت نازش شدم. یک لحظه احساس کردم با تمام وجود دوستش دارم. بله کتی را دوست دارم . من کتی را دوست دارم.
و باز همان حس گنگ و نا مفهوم و باز حرکت . بالای سرش نشستم بر روی دو زانویم. و خوب تماشایش کردم. چشمانش را باز کرد. مرا بالی سذ خودش دید. لبخندی زد و چشمانش را بست . و من مات او را نگاه می کردم. احساس گرما می کردم. چقدر هوا گرم بود در الی که پاییز داشت از را می رسید . دوست داشتم تمامی لباس هایم را از تن بیرو کنم. نمی دانستم این گرما از کجاست. دست کتی به دستم خورد. گرما را پیدا کردم. خود کتی بود این منبع گرمای درون.
باز ان حس و باز از او حرکت و تنم هر چه تلاش می کرد نمی توانست جلوی این حس را بگیرد و صورتم ارام ارام به صورت کتی نزدیک می شد. چشمانم بسته شد و چند ثانیه بعد گرمای شیرینی بر روی لبانم حس کردم. بی حرکت ماندم. چشمانم را ارام باز کردم. چشم در چشم شدم با کتی. برق خاصی در چشمانش بود. یک معصومیت. یک فریاد برای کمک . فریاتد بلند.
لبهایمان تکان خورد. شادی در چشمان هر دو ما موج می زد. انچه نباید شروع شود شروع شد. بوسه..... بوسه ....
دستانم بر روی سینه هایش لغزیدو سینه هایی نرم و کوچک . سینه های دخترکی بیست ساله . چه نرم بود. لبهایی نرم و گرم. سینه های نرم اما کمی کوچک. ولی من چیزی نمیفهمیدم هر چه بود لذت بود و لذت.
لباسش را از تنش بیرون اوردم. بدنی سفید با سینه بندی سفید و شورتی سفید. با زبانم زیر گردنش را خوردم. صدای نفسهایش مرا به وجد می اورد . نمی دانستم من این کار را از کجا یاد گرفتم. شاید همان حس گنگ مرا راهنمایی می کرد.
سینه بندش را بالا زدم از روی سینه هایش و ارام با زبان هاله قهوهای رنگ سینه اش را لیس زدم. با دستم سینه دیگرش را می فشردم. چند لحظه ای چنین کردم و بعد با زبان به سوی شکمش رفتم و از سینه تا شکمش را لیس زدم . و با دستم کسش را لمس کردم. گرم و کمی خیس. با انگشتانم کسش را مالش می دادم و نفس های تند کتی من را تشویق می کرد چون کودکانی که در مدرسه تشویق می شوند.
نرمی دست کتی را بر روی جلو شلوارم احساس کردم. دستان سفیدش که با ارامی جلوی شلوارم را نوازش می کرد. و من نیز با انگشت کس او را از روی شورت نوازش می کردم. با دستش دکمه شلوارم را باز کرد و حس آزادی از قفس در من بوجود آمد.
دوباره صورت ها به هم چسبید و لبها شرو به تجسس کردنو من با دستم ارام ارام کیرم را با کس کتی تنظیم می کردم و شروع شد انچه من در حسرتش بودم. لبها از بالا به هم پیوسته و تن ها از پایین.
صدای یک نفر دیگر به گوشم خورد. سرم را بلند کردم . خانوم بود که کمی دورتر با مردی خوابیده بود اما صورت مرد پیدا نبود. لعنت ... لعنت.....
صدای خانوم مرا از چرت نیمروزی بیدارکرد. به خوابی که دیده بودم فکر کردم. چقدر خنده دار بود. از مضحک بودن خوابنم لبخندی بر لبم نشست. اما یک چیز ذهن مرا مشغول کرده بود ... آن مرد که با خانوم بود کیست؟
لوتی جون تولدت مبارک
 
     
  
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

ماجراهای خانه ی قدیمی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA