انجمن لوتی
صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »
داستان سکسی ایرانی

داستان زیبای چت-عشق-دروغ

 زن
#21   Posted: 1 May 2011 04:01


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت بيست و يكم
دقيقا نميدونم فكر و خيال ،‌ منو تا كجا ها برده بود كه صداي زنگ موبايلم ، من و به خودم آورد ... از صداي زنگ ميشد تشخيص داد كه آرشه! با زور و زحمت گوشي موبايل و كه رو پا تختي بود برداشتم و دكمه انسر رو زدم
- بله ؟
- سلام .. چطوري سامي ؟ كجايي؟
- سلام ، خوبم .. خونه ام .. تو كجايي؟
- ول ميچرخم .. بيكار نباشم .. وقت داري ؟
- چرا ول ميچرخي ؟ مگه خونه خودتون نيستي؟ وقت واسه چي ؟
- داري ؟
- تا 9 آزادم .. بگو چي شده ... چرا خونه نيستي ؟
- باز با مامان اينا بحثم شد .
- ئه .. سر چي ؟
- يا اينا زبون منو نميفهمند ... يا من .... بابا .. هزار بار بهشون ميگم نميخوام عروسيم تو باغ عمو اينا باشه ... تو خرجشون نميره كه نميره
- خب چرا نميخواهي ؟ باغ به اين باحالي ... 2000 متر كه فقط باغه ... 700-800 متر هم كه زير بناي ساختمونه سه طبقه مجزا كه تو هر كدومش ميتوني يه بساط بچيني ... تو بهترين جاي كرجم هست ... هم خلوته .. هم دنجه .. هم تا دلت بخواهد جا پارك واسه ماشين داره ، خيلي عاليه كه .. بد بخت . همچين جايي رو بخواهي واسه عروسيت اجاره كني .. بالاي 15-16 ميليون بايد بدي ... اونم فقط واسه جاااش .. خورد و خوراك و بزن و بكوب و فيلم برداريش هم كه هيچي ديگه !‌ اتفاقا وقتي من شنيدم عموت همچين پيشنهادي داده واسه عروسيت ... كه اونجا برگزار شه ... كلي حال كردم ...
- آقا من نخوام برم زير دين كسي ... كيو بايد ببينم ؟
عجب بچه زبون نفهمي بودااا.. پاشدم نشستم ... تا بهتر بتونم سرش جيغ و داد كنم
- بابا .. بيشعور.. كدوم دين ؟؟ عموته !!!
- نميخوام آقا .. نميخوام
- خب به درك .... بگرد يه تالار پيدا كن .
- نيست بابا ... واسه 3 ماه ديگه هم تالارا پره .. چه برسه به 3 هفته ديگه
- خب عروسي رو عقب بنداز
- حرفي ميزنيااااا ... خشتكم رو ميكشن سرم ... بايد حتما تاريخ ازوداجمون مثل تاريخ ازدواج خودشون باشه ... تا قشنگ بد بخت شيم ... اگه يه تاريخ ديگه باشه ، درست حسابي بد بخت نميشيم ....
از حرص زدناش خنده ام گرفته بود ، چقدر اين بچه يك دنده بود ...
- ببين آرش جان . اين مشكل الان نيست ... تو بايد خيلي پيش از اين حرفها به فكر همچين چيزي ميفتادي ... بعدشم ... ببين نظر سوگند چيه؟ شايد اونم حرفي داشته باشه... شايد اصلا اون ميخواد عروسيش ، تو خونه پدري اش باشه ... هان ؟ پاشو بيا اينجا ، من و تو و سوگند . قشنگ ميشينيم عقل هامون رو ميزاريم رو هم ... ببينم چه خاكي ميتونيم بريزيم تو سرت ... چطوره ؟؟!
- هه هه هه ... هندونه ... نمكدون ... مگه تو عقل هم داري كه بخواهي بزاري رو عقل ما ؟ از دارائي هات حرف بزن .. نه از خواب و خيال و توهم!
- اوكي آقا .. اوكي .. پاشو بيا ...
- خيلي خب . بزار ببينم چي ميشه .. خبرش رو بهت ميدم ...
اينم ديگه داشت واسه ما كلاس ميزاشت ... هر شب هر شب اينجا پلاس بوداا .. حالا كه ميگم پاشو بيا اينجا .... ميگه اوكي ببينم چي ميشه ...
گوشي رو انداختم رو تخت و رفتم سمت سيستم ، مديا پلير رو دوباره پلي كردم و باز هم صداي گوگوش پيچيد تو اتاق.... نشستم رو صندلي كامپيوتر يه نگاه به ساعت كردم .. 8 بود .. احساس ميكردم تا يه ساعت ديگه ،‌100 ميميرم و زنده ميشم .. سعي كردم خودم رو سرگرم كنم .... كارتن دي وي دي هام رو آوردم و شروع كردم به مرتب كردنشون ... اما هر كاري ميكردم ، نميتونستم فكرم رو جمع دي وي دي ها كنم .. همش تو فكرم با دلارام و خودم درگير بودم ...
اگه بهم بگه نه .... چي ميشه ؟ خب قطعا وقتي بگه نه ... يعني نميخواد با من باشه ديگه ..... پس يعني كات ... وااااي نه .. خدايا .. اون كه ميگه عاشقمه و بهترين لحظات عمرش وقتيه كه با منه ! پس نه نميگه ... اگه بگه آره ... به مامان چي بگم ؟ كاش از سوگند ميپرسيدم كه نقشه اش چيه ؟ نكنه سوگند همينطوري .. الكي يه چيزي بهم گفته .. كه فقط تكليفم مشخص شه .. شايد سوگند شك كرده بوده به دلارام .. ميخواسته با اين كارش ، دست دلارام واسه من روو شه ... چه ميدونم ... اين زن ها يه سياست هايي دارن ... كه اگه هيتلر داشت ... دنيا رو فتح كرده بود .....
صداي اس ام اس ... منو از خود درگيري كه داشتم نجات داد ... دلارام بود ... برام زده بود كه آنلاينه ... ساعت رو نگاه كردم ... 8 و بيست دقيقه بود ... چه زود آومده بود ؟! اضطراب بدي گريبان گيرم شد .... همه دي وي دي ها رو يه جا كردم زير ميز تحريرم و برگشتم سمت سيستم ... كانكت شدم ... ياهو مسنجرم رو باز كردم .... ديدم آنلاينه .. بهش پي ام دادم و سلام و احوالپرسي و اين حرفها شروع شد ... ازم خواست بهش وب بدم .. راستي يادم نبود بگم كه همون يك ماه ... يك ماه و نيم پيش ، منم به اصرار دلارام ، وبكم خريده بودم و تقريبا هر وقت كه چت ميكرديم ، هم من وب ميدادم ،‌ هم اون ... البته اين وب دادن ها ماله زماني بود كه خاله دلارام خونه نباشه ... اگه خاله اش خونه بود كه بعضي اوقات ، دلي حتي نميتونست چت كنه ... چه برسه به وب و ويس و اين حرفها ...
وبكم رو براش روشن كردم ،‌ اون هم متقابلا همين كارو كرد ... مثل هميشه وقتي ديدمش .. دلم ريخت ... خيلي ناازو خواستني بود . وقتي چهره نازش رو ديدم ، وقتي به همه دلتنگي ها و بي قراري هاي خودم و اون فكر كردم... به خودم گفتم چرا نبايد با هم ازدواج كنيم ؟ وقتي اون تمام وقتش رو پاي نت، واسه من ميزاره ، حتما از خداشه كه اين فاصله ها از بين بره و واسه هميشه پيشم باشه ...
- سامي .. عزيزم ... نميخواهي بگي چي شده ؟
- چيز خاصي نشده ، نگران نباش گلم
- نگران نيستم .. فقط بگو چي شده .. چون من زياد وقت ندارم .. خالم اينا دارن ميان اينجا ... خيلي بتونم بمونم ، نيم ساعته .. بايد زود برم ... ميخواستم بهت اس ام اس بدم كه امشب نميتونم آنلاين شم ... كه ديدم اس ام اس دادي و ازم خواستي كه حتما بيام .... حالا اينجام ... بگو ببينم چي شده ؟
اااااااااااااه ، بازم اين خاله اش خونه ايناست .... چقدر دوست داشتم كله خاله هه رو بكنم .... يكي نيست بگه چي ميخواهي از زندگيه اين دختر كه عين بختك افتادي روش؟ گاهي وقتها ميشد كه 1 هفته تمام ، دلارام نميتونست شب ها آنلاين شه و فقط روزها با هم چت ميكرديم ... بعضي وقتها هم ميومد فقط يه دوستت دارم برام ميزد و ميرفت ... از بس اين خاله هه گير بود .... ااااه
اينجوري نميشه ،‌ يعني نميتونم تو نيم ساعت خلاصه بهش بگم ... دوست دارم طول و تفسير بهش بدم و وقتي دارم ازش خواستگاري ميكنم ، كاملا چهره اش رو ببينم
- خب پس هيچي ... اگه ميخواهي بري .. برو ... باشه واسه يه وقت ديگه
- ئه ، سامي اذيت نكن ديگه .. من بخاطر تو اومدم اينجا .. قربون اون چشماي نازت برم .... مرد من ... بگو ببينم چي شده ؟ بخدا اگه نگي نميرم ..
مرد من ... اگه من مرد اون باشم ... پس يعني اونم ميتونه زن من بشه ديگه !! دلارام خيلي وقت بود كه يكي در ميون يا ميگفت عليرضا ... يا ميگفت علي .. يا ميگفت سامي .. يا صدام ميكرد "مرد من" ...
- دلي .. تو چرا تا حالا ازدواج نكردي؟
انگار چيزي كه ميخوند رو نميتونست باور كنه ، عنبيه چشماش رو ميديدم كه چند بار روي نوشته من ،‌ به چپ و راست رفت ... چند لحظه ساكت شد .. انگار داشت فكر ميكرد .. برام زد
- چرا اين سئوال رو ازم پرسيدي؟ ربطي به جرياني كه ميخواهي بگي داره ؟
- آره ...
بازم رفت تو فكر ... انگار ناراحت بود ... من دليل ناراحتيش رو نميفهميدم ... استرس بدي داشتم ... پاهام رو زمين بالا و پايين ميشد .... قلبم خيلي محكم و سنگين ميزد .. چشمهاش رو ميديدم كه يه لحظه به مانيتور نگاه ميكنه ، يه لحظه به دوربين و بعدش چند لحظه به صفحه وب من .... تكيه داد به صندليش .... چند ثانيه دست به سينه نشست ، بعد آرنج دست راستش رو گذاشت رو مچ دست چپش كه زير سينه اش بود و با انگشت هاي دست راستش داشت با چونه اش بازي ميكرد ... سكوتش برام كشنده بود .. نميدونم چش شده بود و داشت به چي فكر ميكرد ... يا ميخواست چي كار كنه ؟ هرچي كه بود ... اين سكوتش برام عذاب آور بود ..
- چرا ساكتي ؟ نميخواهي جواب سئوالم رو بدي ؟
- منو نگاه كن ...
- دارم نگات ميكنم
- نه ... منظور اينه كه تو دوربين رو نگاه كن ... ميخوام ببينم تو چشمات چيه ...
كلافه شده بودم .. احساس خفگي داشتم
- اين كارا يعني چي دلي ؟ واقعا جواب دادن به سئوال من اينقدر برات سخته ؟
يه لبخندي زد و شروع كرد به نوشتن
- نه عزيزم ... جواب سئوالت خيلي آسونه ... من قبلا يه دوست پسر داشتم كه ميخواستيم با هم ازدواج كنيم... اما بعد از يه مدت اون ول كرد و رفت ... وقتي اون رفت ... ديگه به هيچ كس و به هيچ چيز فكر نكردم ... (سطر بعدي) كافيه ؟
- چرا بهم نگفته بودي ؟
- مهم نبود كه بگم
- درجه اهميتش رو تو تشخيص ميدي ؟؟
انگار بد جوري عصبي شده بود .. داشت پوست لبش رو ميكند ..
- ااااه ... سامي بس كن تو رو خدا ... من و كشوندي اينجا كه اين حرفها رو بزني؟ برو سر اصل مطلب !!
نخواستم موضوع رو كشش بدم ... دوست داشتم برم سر اصل مطلب
- تو نميخواهي هيچ وقت ازدواج كني ؟
دوباره ساكت شد ... بد جوري رفته بود تو فكر ... بعد از 4-5 دقيق برام زد
- اين سئوال ها رو واسه چي ميپرسي؟
- خيلي واضحه ..
- يعني چي ؟
- يعني من ميخوام ازدواج كنم
انگار يه پارچ آب يخ ريختن روش ... بي حال ، خودش رو ول كرد رو پشتي صندليش و دو تا دستهاش رو از طرفين صندلي ول كرد ... نميفهميدم اين كارهاش از رو خوشحاليه .. يا ناراحتي .... بعد از چند لحظه ، دستهاش رو آورد بالا و با 2 تا دستاش صورتش رو پوشوند و سرش رو برد پايين .. طوري كه همه موهاي مشكيش ريخت رو دستها و صورتش ... معني كار هاش رو نميفهميدم .. كلافه شده بودم ... براش زدم
- دلي .. دلارام ..چت شد ؟
سرش رو آورد بالا ... يه نگاه تو دوربين كرد ... نگاهي كه انگار تا اعماق بدنم رو آتيش زد ... موهاش رو از روي صورتش زد كنار و با حالتي كه انگار مسخ شده برام زد
- مباركه !!
بازم نميفهميدم منظورش از مباركه چيه ؟؟ يعني به من بله رو گفته ؟؟ اگه آره كه پس چرا اينقدر ناراحته .. اگه هم نه كه ... اين مباركه واسه چيه ؟
- يعني چي مباركه ؟
با يه خشمي كه تا حالا ازش نديده بودم برام زد
- يعني خوش باشي باهاش
وبكمش رو خاموش كرد و با اين كارش بد جوري عصبيم كرد
- با كي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟////
- عروس خانم
- دلارام تو چته ؟؟؟ من ميخوام ... يعني ... اومدم كه بهت بگم ... اگه ...
- اگه چي ؟
- اااااااه .. هيچي
- حرفتو بزن
اگه الان بهش نميگفتم ... هيچ وقته ديگه اي هم نميتونستم بهش بگم ... دلمو زدم به دريا و به قول عليرضا .. يه "ياعلي" گفتم و براش زدم
- دلارام ... من ميخوام باهات ازدواج كنم .... نظرت چيه ؟ يعني ... حاضري زنم بشي ؟
چند دقيقه اي گذشت ... هيچي تايپ نميكرد .. از طرفي راحت شده بودم كه حرفم رو زدم .. از طرفي هم نميتونستم اين سكوتش رو تحمل كنم ..
- دلارام كوشي ؟ بهم وب بده .. ببينم چه خبره اونجا ...
بدون هيچ حرفي بهم وب داد .. اوكي كردم .. ديدم با بهت ... مات و مبهوت ... تكيه داده به پشتي صندلي و داره صفحه مانيتور رو نگاه ميكنه .... خدايا .. اين كارش چه معني ميده ؟ يعني منو نميخواد ؟ يعني ميخواد ؟؟ خوشحاله ؟؟ ناراحته ؟؟ چشه ؟؟؟؟؟
- دلي .. اين سكوتت داره عذابم ميده ها ... يه چيزي بگو
ديگه حالم داشت از تعجب و بهت زدگيش به هم ميخورد ... يعني واقعا هر پسري از دختري خواستگاري ميكنه ، دختره اينطوري ميره تو بهت و شوك ؟؟؟!!
بلاخره طلسمش شكست و برام زد
- تو ميدوني داري چي ميگي ؟
- آره
- فاصله بين من و تو از زمين تا آسمونه !
- كي همچين حرفي زده ؟ تو هلندي .. من ايران .. تو ايران نيستي .. چون كسي رو تو ايران نداري ... زماني كه زن من بشي .. مياي اينجا و برات بهترين ها رو فراهم ميكنم ... هر جاي تهران كه بخواهي برات خونه ميخرم .. بهترين ماشين رو ميندازم زير پات ... نميزارم آب تو دلت تكون بخوره ...
يه خنده تلخي زد ...
- تو ديونه شدي ...
باورم نميشد كه همچين چيزي برام بنويسه . عصبانيت همه وجودم رو گرفته بود
- يعني چي ؟؟؟؟؟/ واسه چي اين حرف رو ميزني؟؟ مگه نميگفتي عاشقمي ؟ مگه نمگفتي ميميري واسم و بدون من نميتوني زندگي كني ؟ مگه نميگفتي اين فاصله ها برات كشنده و عذاب آوره ؟ خب من دارم اين فاصله ها رو بر ميدارم ... حاضرم واسه خواستگاري هم .. اين همه راه رو با مامان و بابا بيايم اونجا تا خاله ات هم اطمينان پيدا كنه .... ديگه چه حرفي ميمونه ؟؟
با تعجب داشت پلك ميزد ،‌ ابرو هاش رو مينداخت بالا و سرش رو تكون ميداد
- ساامي .. بچه نشو !!!‌ من و تو هنوز همديگه رو از نزديك نديديم ...
- بچه ؟؟؟؟؟؟؟؟ دلي تو چته ؟؟؟ يعني تو نميخواهي با من ازدواج كني ؟؟ يعني حتي بهش فكر هم نكردي ؟؟
- واااي ... ساامي ... چرا چرت و پرت ميگي ؟؟ من از خدامه كه پيشت باشم .. من از خدامه كه شب و روزت با من بگذره و ماله من باشي ... هميشه بهت گفتم .. بعد ا ز اينم ميگم ... تو مرد ترين مردي هستي كه ديدم .... اگه گفتم عاشقتم ... الانم ميگم هستم ... اما .. من و تو خيلي از مسائل رو در مورد همديگه نميدونيم ... هنوز همديگه رو از نزديك نديديم ... شايد اگه همديگه رو از نزديك ببينيم .. تو ديگه منو نخواهي !!
داشتم كلافه ميشدم .. چرا نميفهميد من چي ميگم ؟؟ حرف هايي كه ميزد درست بود ... اما من فعلا فقط ازش يه اوكي ميخواستم .. تا بقيه كارها رو بعدا انجام بديم
- ببين دلارام .. حرف هاي تو درست ... اما صبر كن ... ببين چي ميگم .. بعد هرچي تو گفتي قبوله .... ببين ... من قبلا عاشق شده بودم .. بهت هم گفتم جريانش چي بوده .. بعد از اون هم دوست دختر خيلي داشتم ... اما عاشق هيچ كدومشون نشدم .... از زماني كه تو رو ديدم .. يه حسي افتاد به جونم .. كه هر جا ميرفتم و هر كاري ميكردم ، تورو اونجا ميديدم و تا يه جاي خلوتي گير مياوردم به تو فكر ميكردم ... برام از همه كس و همه چيز با ارزش تر شدي ... دلي .. اين فاصله ها داره منو اذيت ميكنه .. آقا دوستت دارم .. عاشقتم ... ميفهمي ؟؟ آقا نميتونم ببينم اين همه ازم دوري ... چي كار كنم ؟ از اين چت كردنا خسته شدم ..از اين گير دادنهاي الكي خاله ات خسته شدم ... دوستت دارم دلي ... ميفهمي ؟؟؟ ميخوام ماله من باشي .. تا آخرش .. تا ته دنيا .... ميخوام پيشم باشي ... زنم باشي .. مادر بچه ام بشي ... واقعا دركش اينقدر برات سخته ؟؟؟ تو اوكي رو بهم بده ... بعدش هر كاري كه خواستي ميكنيم ... هر جا كه بگي ، همديگرو ميبينم .... بهت گفتم دوستت دارم .. تا آخرشم پات هستم .. دلي ... خانواده من گير دادن كه بايد حتما زن بگيرم .... من هيچ كس و جز تو نميخوام ... ن .. مي ... خوااااام .... ميفهمي ؟
دستم خسته شده بود .. از بس با حرص تايپ كرده بودم .. نگاهم رو از كيبرد برداشتم و دوختم به مانيتور .. چيزي كه ميديدم رو باور نميكردم .. يعني نميتونستم كه باور كنم ..... دلي داشت گريه ميكرد ... نوشته هام رو ميخوند و گوله گوله اشك ميريخت .. با نا باوري براش زدم ...
- دلي .. عسلم .. قربون چشمهاي نازت برم .. چرا داري گريه ميكني ؟؟؟؟ چيزي گفتم كه ناراحت شدي ؟؟
بين گريه هاش .. يه لبخند مليحي زد و سرش رو به نشونه منفي بالا و پايين برد و برام زد
- نه عشقم .. نه گلم ... واااي ساامي با همه وجودم عاشقتم .. همه كسمي ... دوستت دارم عزيزم .. منو ببخش ...
اينا رو ميگفت و گريه ميكرد ... منو ببخشش رو هزار بار خوندم .... يعني چي ببخشمش ؟ واسه چي ؟
- دلي يعني چي ؟ مگه چي كار كردي كه ببخشمت ؟ بابا چرا داري گريه ميكني ؟؟ داري عصبانيم ميكني هاااا
- نه .. نه .. تو رو خدا عصباني نشو عزيزم ... همينطوري زدم .. واسه اينكه تا الان منظورت رو نفهميده بودم زدم ... خواستم منو ببخشي كه اينقدر خنگ بودم كه منظورت رو متوجه نشدم
يه نفس راحت كشيدم
- قربونت برم .. عزيز خواستنيه من ... گريه نكن عسلم ... داغونم ميكني با اين كارت
با كف دستاش .. عين بچه ها .. اشك هاش رو پاك كرد
- چشم .. ديگه گريه نميكنم
- خب نميخواهي جواب منو بدي ؟
- بايد فكر كنم .... تصميم كوچيكي نيست ... بزار فكر كنم .... بهت ميگم ..
- اوكي .. اما ...
- اما نداره عشقم .. بزار فكر كنم ..
- خيلي خب ... فردا جوابتو بهم بده
- فردا نه ....
- پس كي ؟
- به وقتش بهت ميگم ... فقط بايد يه قولي بهم بدي
- چي؟
- اينكه تا وقتي كه من تصميمم رو نگرفتم .. نه بهم زنگ بزن .. نه اس ام اس .. نه چت
چيزي رو كه ميخوندم .. باور نميكردم
- يعني چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- خواهش ميكنم ساامي ... بزار آزادانه تصميم بگيرم ... خواهش ميكنم
- آزادانه ؟؟ مگه تا الان تو بند كرده بودمت ؟؟
- سااامي ... داغونم نكن ... خواهش ميكنم بفهم چي ميگم ... هر وقت تصميمم رو گرفتم .. بهت اس ام اس ميدم ...
- اگه جوابت منفي بود ...
- بزار به وقتش بهت ميگم .. اوكي ؟
خيلي كلافه بودم ... اين كه ديگه فكر كردن نميخواست .. فكر هاش رو بايد قبل از اين حرفها ميكرد .. نه الان ..... برخلاف ميل باطني ام براش زدم
- باشه هر طور راحتي
- من بايد برم عزيزم .. الانه كه سر و كله خاله ام پيدا شه .. كاري نداري ؟
- مواظب خودت باش
- تو هم همينطور .. باي تا بعد
- باي
چراغ آي-ديش خاموش شد ،‌ صفحه وبش بسته شد و رفت ... چقدر عوض شده بود.... هيچ وقت تا نميگفتم دوستت دارم .. نميرفت ... اما حالا ...............
با نا باوري داشتم به صفحه ياهو مسنجر و پي- اممون نگاه ميكردم .... شروع كردم به خوندن چتمون .... چرا اينطوري شد ؟ واسه چي گريه كرد ؟؟ از خوشحاليش بود؟ يعني چي تا وقتي كه جواب نداده .. نه بهش زنگ بزنم . نه اس ام اس بدم ؟؟ ديگه حتي چت هم نميخواد بكنه ...
ديسكانكت كردم و رفتم رو تخت ولو شدم ... يعني بايد منتظر ميموندم ؟ آره ديگه ... بايد منتظر جوابش ميموندم و اين انتظار از دقايقي پيش شروع شده بود ... وقتي به اين فكر ميكردم كه نميتونم بهش اس ام اس بدم ... نميتونم بهش زنگ بزنم ... فردا نمياد چت ... واااي ديونه ميشدم .. اما كاري هم ازم بر نميومد ... " خدايا خودم رو سپردم به تو .. اميدوارم اين انتظار طولاني نباشه"
 
     
  
 زن
#22   Posted: 1 May 2011 04:03


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت بيست و دوم
خونه عموم اينا خيلي شلوغ شده بود .. تمام فاميلها و دوست ها و شريك هاي كاري پدرم و عموم اونجا بودند ... ما كه رسيديم ، سالن پر پر بود ، خانم ها و آقايوني كه سني ازشون گذشته بود اكثرا تو حياط ، روي صندلي هايي كه كنار استخر چيده بودند، نشسته بودن .... وسط سالن دخترها و پسرا تو همديگه ميلوليدن و بعضا با داد و فرياد ، خواننده گروه اركستر رو همراهي ميكردند .. بوي عرق و عطر هاي مختلف زنونه و مردونه كل فضاي سالن رو گرفته بود .. ترجيح دادم تو حياط پيش مامان و بابا بشينم ، اعصاب اون همه سرو صدا رو نداشتم ، آرش و سوگند خودشون رو تو اون جمعيت گم كردن و رفتند اون وسط و شروع كردن به رقصيدن ... رقص كه چه عرض كنم .. تو اون فضاي كم ، فقط ميشد خودتو يه تكوني بدي . گاهي اوقات هم دخترها و پسرها ميومدن بيرون و رو يكي از صندلي هاي حياط ولو ميشدن ، يه نفسي تازه ميكردن ، يه چيزي ميخوردن و دوباره ميرفتن تو سالن ، جان فشاني ميكردن .....
خيلي از دوستها و آشنا ها و فاميل هاي دوري كه شايد سالي يكبار هم نميديدمشون رو اونجا ديدم و با همشون سلام و احوالپرسي گرمي كردم ، هنوز الميرا رو نديده بودم مثل اينكه ميون جمعيت هلاك شده بود ... بعد از يه ربعي كه نشسته بوديم ، اشكان اومد سمتمون ، با مامان و بابا دست داد و منو در آغوش كشيد ... اشكان هم يكي از پسرهاي نيك روزگار بود .. (قبلا كه معرفي كردم بهتون ؟ پسر عمومه ، داداش الميرا ) بعد از چند دقيقه ديدم يه خانم خيلي زيبا پشت سر اشكان ايستاده و با يه سرفه كوچيك ، به اشكان فهموند كه پشت سرش ايستاده ، اشكان يه دفعه برگشت و با لبخند معني داري دستش رو گذاشت پشت كمر دختره و يه جورايي دختره رو كشيد سمت ميز ما
- عمو جون ، زن عمو جون .. معرفي ميكنم ، ويدا ... دوست دختر من و قشنگترين خانم اين مجلس
اينقدر با افتخار معرفيش كرد كه يه دفعه تو دلم گفتم : كمپانيه اشكان تقديم ميكند .. ويدا .. با طعم هاي مختلف .... قابل دسترسي در تمام فروشگاه هاي ا يرانيه سر تا سر دنيا !!! از اين فكرم خنده ام گرفت ... بعد از اينكه با مامان و بابا خوش و بش كرد ، دستم رو بردم سمتش و باهاش دست دادم
- خانم خيلي خوشوقتم از آشناييتون ، تبريك ميگم ، اين آقا اشكان ما ، با كمتر دختري دوست ميشه
تو دلم به دروغي كه گفتم خنديدم ..... اشكان هم كلي حال كرد و با نگاهش بهم فهموند كه يه كانتينر نوشابه پيشش دارم !! دختره هم با ناز و اداي خاصي گفت
- همچينين ، تعريف شما رو خيلي از اشكان جون شنيده بودم ... اين رو هم بدونيد آقاي سام .. من هم با كمتر پسري دوست ميشم ... (LA ) (لس آنجلسه ) كه بودم خيلي از پيشنهاد ها رو رد كردم .. تو ايران هم هيچ پسري كه به من بخوره رو پيدا نكردم ، اشكان هم خيلي سعي كرد تا تونست منو به دست بياره
تو دلم گفتم .. اوه اوه .. چقدر فيس و افاده ... اشكان بدبختي اگه بخواهي با اين باشي ...
به يه لبخند بسنده كردم و دستش رو ول كردم .... رو كردم به اشكان
- اشكان جان .. اين الي كوش ؟؟ نميبينمش ... زنده است كه انشاءالله ؟
اشكان هم مثل ا ينكه از لحن حرف زدن دختره خوشش نيومده بود و براي چند ثانيه رفته بود تو هم ، سئوال من انگار اونو دوباره برگردوند به اين دنيا .... يه خنده اي كرد و گفت
- والا چه عرض كنم ؟ خودكشي داره ميكنه، سامي باور كن 20-30 تا آتيش پاره تر از خودش رو آورده اينجا .. نميدوني چه ميكنن اينااا ...
داشتم تصور ميكردم الميرا رو كه سر دسته يه گروه 30 نفره آپاچي باشه .... خيلي بهش مياد ... همينجوريش از ديوار راست بالا ميره ، واي به حال روزي كه اكيپش جور باشه و بخواد جلوي رفيقاش قدرت نمايي كنه ... صداي ويدا منو از فكر و خيالم كشيد بيرون
- آقاي ساام ... شما تشريف نمياريد توي سالن ؟ جوونها همشون اونجان ...
- ترجيح ميدم از هواي باز لذت ببرم ، از ما گذشته جوني و بزن و بكوب ..... شما به جاي ما خوش باشيد.
بعد رو كردم به اشكان
- اشكان جان ... اگه الميرا رو ديدي ، بهش بگو من فقط اومدم يه لحظه ببينمش و برم ....
- يعني چي ببينمش و برم ؟ برنامه آتيش بازي داريم آخر شب .. لوس بازي رو بزار كنار ، تا خود صبح اينجايي ، اصلا بيا اينجا ببينم (دستش رو انداخت زير بازوم و با زوور منو كشيد سمت خودش و رو كرد به مامان) زن عمو جون ببخشيد، اين خيلي داره كلاس ميزاره .. با اجازتون ببرمش بسپارمش دست دوست هاي الي ... موهاشو از ته بكنن ، يادش بره كي بوده و كجا ميخواسته بره . ( بعد يه چشمكي به بابا زد و منو كشوند سمت سالن) برش ميگردونم ... خيالتون راحت ...
هر قدمي كه به سالن نزديك تر ميشديم ، صداي اركستر بيشتر و بيشتر ميشد .... اااووو اااه .. چه خبر بود .. نزديك 70-80 نفر ميلوليدن تو همديگه معلوم نبود تولده يا عروسي 7 دولت ؟؟؟ صدا به صدا نميرسيد ... اشكان دستم رو ول كرد و با ويدا پريد وسط جمعيت ، هر چقدر چشم مينداختم الميرا رو نميديدم ، از سالن رقص فاصله گرفتم و رفتم جايي كه سر و صدا كمتر باشه ، يه دفعه احساس كردم يكي از پشت منو بقل كرد، برگشتم ديدم الميراست ...
- سلااام سااامي جووونم
- واااي وااي .. سلام خوشگل خانم ... چه نااز شدي .. تولدت مبارك
- تو كه خوشگل و خوش تيپ تر از من شدي ... واااااي .. اگه دوستام ببينن تو رووو ... واست سر و دست ميشكونن
پريد تو بقلم و لپم رو تند و تند بوس ميكرد ، از كارش و حرفش خندم گرفته بود ، بقلش كردم و گفتم
- كجايي خانم خوشگله ؟ حسابي غرق دوستات شدي ، يادت رفته پسر عمو هم داريااا
از بقلم اومد بيرون و با هيجان بچگونه اي شروع كرد به حرف زدن ..
- اين حرفها چيه ؟؟؟ من هميشه به ياد تو هستم .... ساامي امشب بايد بتركونيااا.. همه دوستام اينجان .. آيدا هم از بلژيك اومده ايران... فقط واسه جشن تولدم
- به به .. پس بلاخره چشممون به جمال آيدا خانم هم روشن ميشه
آيدا دوست اينترنتي الميرا بود كه ميمردن واسه همديگه .... ماهي يه بار .. يا اين واسه اون كادو و نامه و عروسك و اين حرفها ميفرستاد .. يا اون واسه اين ...2 سالي ميشد كه با هم دوست بودن ..
- آره آره .. وايسا .. الان ميارمشون اينجا ببينيشون ...
تندي دويد ميون جمعيت ، اصلا حركاتش ، ظرافت و لطافت دخترونه نداشت ، لوس بود .. اما لوس باحال بود .. خيلي دوست داشتني بود.. پاك بود .. تو دلش غير از محبت هيچي نبود ...
1 دقيقه طول نكشيد كه الميرا با 25-30 تا دختر هم سن و سال خودش جلوم صف آرايي كرد ... از تعجب خشكم زده بود .... دافي از هر مدل و هر رنگ جلوم بود ... انواع و اقسام لباس ها ، قد بلند و كوتاه ... چاق و باربي ، به زور يه لبخندي زدم و گفتم ...
- الي جان .. چه خبره
الي با شيطنت كودكانه اش گفت
- سامي .. دوستام رو آوردم بهت معرفي كنم ... بچه ها اين سامي ، پسر عمومه كه براتون تعريف كردم .. همون كه گفتم از ماه شب 14 هم خوشگل تره و هميشه بهترين عطر ها و ادكلن ها رو ميزنه ...
يه دفعه يكيشون گفت .. " هموني كه اون عطر فرانسويه رو از تو اتاقش دو دره كرده بودي ؟؟"
دخترا همشون خنديدن ، يه دفعه انگار به الميرا برق وصل كرده بودن
- دهنتو ببند ياسي .. اه
بعد رو كرد به من و با چشماي ملتمسش داشت نگام ميكرد و گفت
- سامي .... داره دروغ ميگه ... ميخواد جلب توجه كنه ...
من اصلا يادم نبود كدوم عطر رو ميگه ، بخاطر همين خنديدم و گفتم
- منكه يادم نمياد عطري رو گم كرده باشم يا يكي از ادكلن هام كم شده باشه ، اما اگه اينطور هم باشه كه ياسي خانم گفتن ، قابل تو رو نداشته عزيزم ، هر چي من دارم ، ماله توئه ، خوبه ؟
پريد يه ماچ ديگه از لپم كرد و يه زبون درازي هم تحويل ياسي داد و همه دختر ها رو به صف كرد و شروع كرد به معرفي كردن ، تقريبا هرچي اسم دختر بود ، تو اون لحظه شنيدم و جالب اينجا بود كه هيچ كدومشون اسماشون تكراري نبود ... مثلا 2 تا آيدا يا 2 تا نگار نداشتن ... همشون اسماشون تك بود .. الميرا هر كدوم رو كه معرفي ميكرد ، دختره يه قدم ميومد جلو و با من دست ميداد ، همشون شيطون بودن و شيطنت و خونه خراب كردن تو نگاه تك تكشون مووج ميزد ، تو همون برخورد اول ميشد حدس زد كه هر كدومشون تا به حال چند تا شيشه شكستن و از چند تا ديوار راست بالا رفتن .... به هر حال دوستهاي الميرا بودن و ازشون اين كارا بعيد نبود، يه جورايي ازشون خجالت ميكشيدم ، مثل اين فيلم قديميا شده بود كه شاه يه مملكتي وايمستاد ، همه دونه دونه خودشون رو معرفي ميكردن ، اونجا هم من حكم شاه رو داشتم ...
تو همين گيرو دار معرفي و اين حرفها بوديم كه ديدم يه چهره خيلي خيلي آشنا داره مياد سمت ما .. تا منو ديد يه خنده اي كرد و رفت سمت الميرا و گفت
- الي .. تو هم كه مثل ترانه ... يادت ميره منو معرفي كني .... (بعد رو كرد به من) جناب آقاي سام رااد .. براي بار دوم خودم رو معرفي ميكنم ، من الناز هستم ... منو كه يادتون هست ؟
الميرا از تعجب دهنش وا مونده بود ... تازه يادم افتاده بود كه اين خانم رو كجا ديدم .. خنده اي كردم و به رسم احترام دستم رو دراز كردم كه با الناز دست بدم
- ااوه بله بله .. خانم Wc ... حالتون چطوره ؟
- خوبم جناب سوسكيان ... شما چطورين ؟؟
خنده اي كردم و گفتم
- نه ديگه قبول نيست ، اگه قرار باشه كسي لقب سوسكيان بگيره ، خانم سعادته نه من ، حال خانم سعادت چطوره ؟ خوب هستن كه انشاءالله ؟
- سلام دارن خدمتتون ، فكر كنم تو حياط باشن ، پيش آقاي سعادت و منيژه جون
الميرا كه داشت از فضولي ميتركيد گفت
- ئه ... شما از كجا همديگرو ميشناسيد
- (الناز) ايشون ناجيه ترانه بودن .. يه دفعه ترانه رو از تركيدگي نجات دادن ..
از حرفش خنده ام گرفت ، خندم كه تموم شد و به خودم اومدم ديدم ميون 30 تا دختر گرفتار شدم و 60 تا چشم داره منو نگاه ميكنه !! .. يه جورايي احساس معذب بودن ميكردم .. لحن صدام رو بردم بالا و رو كردم به همه دخترا
- خب ... خانم هاي محترم خيلي خيلي از آشناييتون خوشحال شدم ... اميدوارم شب خيلي خيلي خوبي داشته باشيد .. الميرا جان ... با اجازه ات من برم پيش مامان اينا ، تو حياطم ديگه ، اگه كاري داشتي بيا اونجا ... الناز خانم .. سلام مخصوص بنده رو به خانم ترانه برسونيد ...
متقابلا دخترا همشون يه لبخند تحويلم دادن و من از اون جمع دور شدم و رفتم سمت حياط .. به ميز مامان اينا كه رسيدم ... ديدم آقاي سعادت و منيژه خانم همسرشون و ترانه ، سر ميز ما نشستند و مشغول صحبت كردن با پدرم هستند ... ترانه مثل سري قبل كه ديده بودمش ، آرووم و متين نشسته بود .. از دور يه لبخندي زدم و نزديكشون شدم ... آقاي سعادت كه متوجه نزديك شدن من شد ، از جاش بلند شد ، از همون دور يه سلامي كردم و رفتم سر ميز ، با اقا و خانم سعادت دست دادم و به گرمي با ترانه سلام و احوالپرسي كردم ...
- (مادرم) سامي جان ... ايشون ترانه جون .. دختر آقاي سعادت هستند ، پزشكي ميخونن
- (من) بله مادر ... افتخار آشنايي با ايشون رو داشتم
- (سعادت) جدي ؟؟ كي ؟
- (ترانه با يه لبخند مليح) راستش پدر ، چند ماه پيش بود كه اومدم دفترتون، شما نبودين .. تو پاركينگ ، موقع برگشت ، با آقاي راد اشنا شدم
يه صندلي از ميز بقلي برداشتم و گذاشتم كنار ميز بابا اينا و نشستم پيششون ... لحن مادر كلي عوض شده بود و هي از خصوصيات خوب اخلاقيه من و كارم و شغلم و اينكه آمريكا درس خوندم (!!!) داشت حرف ميزد و به هر بهانه اي ترانه رو مخاطب قرار ميداد و به حرف ميكشيدش .. هر خنگي ميفهميد منظور مامان چيه ... خانم سعادت هم كم لطفي نميكرد و تا جايي كه ميتونست ، با چشماش ، من و هيكلم رو زير و رو ميكرد و مثل اينكه اصلا بدش نميومد كه مادرم كاملا به چشم يه خريدار داشت به دخترش نگاه ميكرد
- فكر نميكردم اينقدر زود بخواهين بياين و ترانه رو ببينين ...
صداي الناز سكوت معني داري رو مهمون ميز ما كرد ، براي يك لحظه احساس كردم تمام چشمها روي منه ....
برگشتم سمتش كه ديدم داره با قدم هاي بلند خودش رو به ميز ما ميرسونه ، هر طوري شده بود بايد از خودم دفاع ميكردم ... همينطوري اينا داشتن برام ميبريدن و ميدوختند ، اينم كه اين حرف رو زد .. هيچي ديگه ......
- من ؟ اشتباه متوجه شديد .. من معمولا از جاهاي شلوغ و پر سرو صدا اصلا خوشم نمياد ... اگر هم اومدم اينجا .. بخاطر فرار از اون جو بود ... البته منكر اين نميشم كه ديدن خانم ترانه سعادت موجب انبساط خاطره .. اما خب دليل اصلي من براي ترك سالن نبود...
مثل اينكه جوابم به اندازه كافي قانع كننده بود، چون دهن الناز بسته شد و نتونست حرفي بزنه .. اونم مثل من صندلي برداشت و گذاشت كنار ميز ما و نشست پيشمون ... مادر ترانه كه انگار تيرش به سنگ خورده بود و جواب دلخواهش رو از من نشنيده بود ، دوست داشت دوباره جو برگرده مثل چند لحظه قبل بشه ، رشته سخن رو گرفت تو دستش و من رو مخاطب قرار داد
- اتفاقا سامي جان ... ترانه ي منم عين خودتونه ، اونم از شلوغي زياد خوشش نمياد .. بيشتر دوست داره با خانواده باشه تا با دوست و رفيق !!
نخير ، مثل اينكه اين خانم سعادت هم بدش نمياد كه خبرهايي بشه ... به يه لبخند و گفتن يه " بله " اكتفا كردم ... ترانه ساكت بود و هيچ حرفي نميزد ... نميشد از چهره اش چيزي رو فهميد، برعكس اون ، چهره مادرم ديدني بوود ... وقتي از مادر ترانه چراغ سبز رو ديد ، انگار تمام آرزوهاش برآورده شده بود ....
يه جوري بايد از اون جمع فاصله ميگرفتم و چه بهانه اي بهتر از پيدا كردن آرش و سوگند ؟؟ رو كردم به پدرم كه تا الان ساكت بود و گفتم
- پدر ، سوگند و آرش رو نديدين ؟
- نه .. از وقتي اومديم .. از ما جدا شدن ، چطور ؟
- كارشون دارم ..
يه ذره سرم رو اينور و اونور چرخوندم كه مثلا دارم دنبالشون ميگردم ... بعد ، با يه معذرت خواهي .. ميز رو ترك كردم و رفتم سمت سالن ...
هنوز به سالن نرسيده بودم كه فكري به ذهنم رسيد ، احساس كردم دلم واسه دلارامم تنگ شده ، راهم رو كج كردم و رفتم سمت پشت حياط كه خلوت بود و تاريك، تا بتونم يه زنگي به دلارام بزنم ... گوشيم رو از جيبم در آوردم و پيچيدم سمت پشت حياط ... عمو اينا از قصد چراغ هاي حياط پشتي رو باز كرده بودن تا تاريك بشه و كسي نتونه بره اون پشت ، اما من چون اونجا رو عين كف دستم ميشناختم ، سرم و انداختم پايين و از بين درختهاي سر به فلك كشيده رد شدم و وارد حياط پشتي شدم ..... صداي اركستر كم و كمتر ميشد، چند قدم كه بيشتر برداشتم ، كاملا صداي اركستر قطع شد .. اما يه صداي ديگه ميشنيدم ... يه ذره توجه كردم ... آره .. صدا از همين دور و بر بود .... صداي يه زن بود كه انگار داشت آه و ناله ميكرد ... بلافاصله دوزاريم افتاد كه چه خبره .... يه لحظه ترسيدم .... غير از نور مهتاب ، نور ديگه اي اونجا نميتابيد ... خيلي آرووم چشمام رو باز و بسته كردم تا چشمام به تاريكي عادت كنه .. صدا واضح تر شده بود ...
- آخخخ .. آرههه .. بكن ... جوووون .. چه كيري دااااري
صداش برام آشنا بود اما هر چقدر سعي كردم كه صدا رو بشناسم ، نشد كه نشد .. سعي كردم بگردم دنبالشون و پيداشون كنم ... كه صداي بريده بريده و حشري مرده رو شنيدم .
- هيسسسس .. آرووم تررر .. يكي رد شه ميشنوه .... آخخخخخ .... جوووووون كست بيسته بيسته
صداي مرده ، آشنا تر از اون چيزي بود كه بخوام براي شناختنش حتي لحظه اي فكر كنم ... اما باورم نميشد ، صدا ماله عموم بود ... ولي آخه عموم كيو آورده بود پشت حياط و داشت ترتيبش رو ميداد ... قلبم از حركت وايساده بود ... آرووم آرووم به سمت جلو قدم برداشتم تا بلاخره تونستم پيداشون كنم ..... واااااااي چيزي رو كه ميديدم باورم نميشد ... دختر خاله كوچيكه اشكان ، پشت به من دولا شده بود و با دستهاش يكي از درختها رو گرفته بود ، عموم هم پشت به من شلوارش رو در آورده بود و دامن دختره رو داده بود بالا و از پشت داشت ميكرد تو كسش ...
با ديدن اين صحنه ، هم عصبي شده بودم ، هم حشري ... هم بهت زده .... نميتونم حالت اون موقع خودم رو توصيف كنم ... از ترسم نفسم بند اومده بود ... كيرم سيخه سيخ شده بود ... دختر خاله اشكان تقريبا 20 سالش بود و عموي من 50 سال رو راحت داشت ...
چه تلنبه اي داشت ميزد عموم .... دختره كه اسمش مينا بود ، ناله هاي خفيفي ميكرد و بين ناله هاش حرف ميزد .
- احمد اگه ايندفعه آبم نياد نميزارم بري ... واااي جووون .. بايد آب كسم رو بياري ... آآااااخ ... كيرت هر دفعه داره كلفت تر ميشه .. جوووون .... احمد باهام حرف بزن .. بگو كسم داره بهت حال ميده ...
اين حرفها رو كه ميشنيدم نتونستم طاقت بيارم ، با ترس و لرز نگاهي به اطراف انداختم وقتي مطمئن شدم كسي اون اطراف نيست زيپ شلوارم رو باز كردم و به زحمت كير سيخ شده ام رو از شورتم كشيدم بيرون و از لاي زيپ شلوارم درش آوردم و اروم از پيش آبي كه اومده بود يه ذره ماليدم به اطراف كيرم و شروع كردم به بالا پايين كردنش ... عموم انگار خيلي ميترسيد كه مبادا كسي اونا رو تو اون حالت پيدا كنه ...
- هيسسس ... آرووم تر .... باااشه .. قول ميدم اگه اينبار آبت نيومد با زبونم اونقد چوچول نازتو بخورم تا همه ابتو بريزي تو دهنم .... واااي چه كس تنگي داري ..
كيرم خشك بود و بهم حال نميداد ... كف دستم رو آوردم بالا و يه تف كردم روش و همون تف رو ماليدم به دور تا دوره كيرم و شروع كردم به ماليدنش ... آخيششششش .. حالاا شد ... جوووون
شدت ضربه هاي عموم داشت بيشتر و بيشتر ميشد ... صداش هم بالا تر ميرفت .. انگار شهوت و كس تنگ مينا ، باعث شده بود كه يادش بره كجاست و داره چه غلطي ميكنه ...
- جوون .. احمد .. تند تر .. محكم تر ... اااااااا .. اااااااااا .. محكم تر بزن ..... كيرتو بكوب تو كسم ....
- جون .. جون ... اينبار ميخوام ابمو بريزم تو كست ... آخ .. آخ ... خب ؟؟؟ ابم اومد ميريزم تو كستتت
- جوون ... باشه .. بريز توشش ....وقتي كسمو ميكني .. آبتم بريز توش ديگهههه .. جررررش بدههه .... آخخخ ... اما الان نيادااا ... دارم حاااااااال ميكنم .... اخخخخ .. احمد سينه هامو بگير تو دستت ... احمدددددد .. آخخ .. آخخخ ...
تو تاريكي اونجا چيز خاصي نميتونستم ببينم .. اما مثل اينكه عموم به حرفش گوش كرده بود و سينه هاي تازه رسيده اش رو گرفته بود تو دستش
- آرهه .. ارهه .. احمد فشار بده سينه امو ... نوكشو فشار بدهههه .... اخ آخ ...
- خوبه .. خوبههه ؟؟ حال ميكني ؟؟ وااي .. جنده خانم .. آبم داره مياااد ... آخخ
- آره .. آره بزار بياد .. بريز تو كسم .. محكم تر بكوب كيرتو ... واااي ... فشااار بددددهه واسه منم داره مياد .. اخ اخ .. ااااااااااااااا .. ااااااااااااااااا
صداي شلپ شلوپ برخورد شكم گنده عموم با كون خوشگل مينا .... تمام گوشم رو پر كرده بود و حرفهايي كه ميزدن و ديدن اون صحنه ها .. ديوانه واار حشريم كرده بود .. طوريكه حتي لحظه اي به ذهنم رسيد برم جلو و كيرم و بگيرم جلوي دهن دختره تا برام ساك بزنه .... اما منصرف شدم ...... حركت دستم رو با سرعت تلنبه زدن عموم تنظيم كردم و زمانيكه عموم خوش رو چسبوند به مينا و با آهه بلندي گفت
- وااااااااااااااااي مينااااااااااااااا ... جندههه ... آبم اااااومد ...
حركت مني رو تو كيرم احساس كردم و با شنيدن صداي التماس مينا ... آبم پاشيد بيرون و چشمامو بستم ....
- واااي .. يه ضربه ديگه ... تو رو خداااااااااااا .. يكي ديگه بزن ... آهههههههههه .. جوووووووووووون .. نگه دار كيرتو ... وااي .. اححححمددددد .. فشاااار بده تو كسممممممممممممممم .. آخ .. اااااا.. اااااااااااا .. آبم .. آبم اومدددددددددددددددددد .. واااااااااااااااااااااااااييي
وااي چه حالي كردم .... به خودم كه اومدم ... كل دستم خيس بود ... خدا خدا ميكردم كه شلوارم كثيف نشده باشه ... كار عموم و مينا هم تموم شده بود و داشتن لباسهاشون رو مرتب ميكردن و عموم داشت از مينا تشكر ميكرد
- مينا جوون خيلي حال دادي .... دستت درد نكنه ، خيلي وقت بود همچين حالي نكرده بودم
- منم خيلي حال كردم احمد جوون
بعد صداي ماچ كردنشون اومد، مثل اينكه نميخواستن از هم دل بكنن
- مينا ، بريم كه اگه يكي بياد اينجا ما رو ببينه خيلي بد ميشه ، راستي سوگلم ... ماشين دوستت كه ميخواست بفروشه چي بود ؟؟ 206 بود ديگه ... گفتي چند ميده ؟
- 9 و نيم
- بهش بگو نفروشتش ، اون ماله توئه ديگه
مينا از خوشحالي يه جيغي زد و دوباره پريد بغل عموم .... بايد از اونجا ميرفتم .. اما اگه تكون ميخوردم ، ممكن بود منو ببينن ... جايي كه من وايساده بودم ... چون تاريك تر از جايي بود كه اونا بودن .... ديد نداشت و اگه اونجا ميموندم ، ممكن نبود بتونن ببينن منو ... تصميم گرفتم همونجا وايسم ، تا اونا برن .. بعد من هم برم
- مرسي احمد جوون .. مرسي ... همه چيت برام قشنگه و بهم حال ميده .... قربون اون كير خوشگلتم برم كه هميشه به يادش كسمو ميمالم
- جووون ، قربونت برم ... خب ديگه فعلا بسه ، بايد از اينجا بريم بيرون ، من اول ميرم ... بعد از 10 دقيقه تو بيا ...
- باشه عزيزم .. هر چي تو بگي .. دوستت دارم
عموم هيچي نگفت و راه افتاد سمت قسمت جلويي حياط ... مينا هم داشت همچنان خودش رو تميز ميكرد و سرو وضعش رو مرتب ميكرد ... بعد از 7-8 دقيقه هم راهش رو كشيد و رفت سمت جلوي حياط ...
هنوزم باورم نميشد چه اتفاقي افتاده .. عموم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ با دختر خواهر زنش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم دختري كه همسن دختر خودش بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
     
  
 زن
#23   Posted: 1 May 2011 04:04


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت بيست و سوم
موقع شام بود و همه مهمونها مثل لشگري شكست خورده و گرسنه ، ريخته بودند سر ميزهايي كه روش انواع و اقسام نوشيدني ، پيش غذا ، پس غذا و خود غذا چيده شده بود .. جشن تولد الميرا بيشتر شبيه به عروسي مجلل بود تا جشن تولد ... شايد هم به قول مامان چشم و هم چشمي زن عموم با فك و فاميل ها بود ... به نام الميرا ... به كام زن عمو ..
زن عمو .... واااي .. بيچاره زن عموم ... دختر خواهرش چه خيانتي بهش كرده و خودش خبر نداره .. لا به لاي مهمونها گشتم تا مينا رو پيدا كنم ، خيلي دوست داشتم ببينم برخوردش ميون جمع با عموم چطوريه ؟ تا اونجايي كه يادم مياد ، از بچگي ، عموم رو .. عمو .. خطاب ميكرد .. اما وقتي داشت بهش ميداد ... عمو به احمد جون تبديل شده بود ..
خيلي جالب بود برام ... تو 10 دقيقه .... حقوق يك سال منو كاسب شد ... چه شغل خوبي .... وضع مالي خانواده مينا اينا خوب بود .. درسته به عموم نميرسيد اما يه چيزي بود تو مايه هاي خانواده ما ... به اندازه خودشون خونه و ماشين و پول و ويلا داشتند ، پس چرا خود فروشي ميكنه ؟ به اين ميگن خود فروشي ديگه ... حتي اگه نيت عموم ، دادن يه هديه به دختر خواهر زنش بوده .... وقتي بعد از كردنش باشه ، ميشه بااج .. بااج براي كس كردن.. يه جور حق العمل كاري .... چه مسخره ... حالا اين ماشين رو بخره .. به پدر ، مادرش چي ميگه ؟ ميگه از كجا 10 ميليون آورده؟ ننه باباهه نميگن يه شبه اين همه پول از كجا اومده ؟؟؟؟؟!!!!
مينا تازه 20 سالش شده بود .. كي پرده اش رو زده بود كه اينطوري داشت به عموم كس ميداد ؟؟؟
فكرم بيش از حد مشغول عموم و مينا و كثافت كاريهاشون بود ... اونقدر مشغول كه متوجه حضور آرش و سوگند و الناز و ترانه در كنارم نشدم ....
- (ارش) آقا يه نگاه حلاله .. يه نيگا به ما كن ....
برگشتم سمتشون و ديدم همشون بشقاب به دست ، غذا شون رو كشيدن و دارن ميرن سر يه ميزي بشينن و مشغول خوردن بشن . يه لبخند زدم ....
- به .. آرش كجايي بابا ؟؟ ميدوني چقدر دنبالتون گشتم ؟
- مگه ما مثل تو دلمرده ايم كه بريم يه گوشه كز كنيم ؟ جات خالي همچين حالي برديم كه نگو و نپرس ... مگه نه سوگند ؟
- (سوگند) آره .. جات خالي بود كلي رقصيديم ... راستي سامي با ترانه جون كه آشنا شدي ؟
لحن سوگند هم دست كمي از لحن مامان نداشت ... يه لحظه اعصابم خورد شد ، خوبه سوگند ميدونه من با دلارامم و اينطوري حرف ميزنه ، البته شايد من حساس شده بودم سوگند هيچ منظور خاصي نداشت ... به زور يه لبخند زدم و گفتم
- بله افتخار آشنايي با ايشون رو از قبل داشتم
حوصله نداشتم دوباره واسه سوگند هم توضيح بدم كه كي و چه جوري با ترانه اشنا شدم ، خدا رو شكر سوگند هم چيزي نپرسيد .. يه نگاه عميق به ترانه كردم ... واقعا زيبا و مليح بود .. خيلي خانم بود ... هميشه هم ساكت و متين بود .. مثل سارا و بر عكس دلارام !!!! سرش رو كه آورد بالا ، براي چند ثانيه چشم تو چشم شديم و يه لحظه احساس كردم يه چيزي ته دلم ريخت ، يه لبخند زدم و بلافاصله نگاهم رو از چشمش گرفتم و رو كردم به سوگند و گفتم
- سوگند جان يه لحظه ميشه بيايي ؟
- (سوگند با تعجب ) بيام ؟ كجا ؟ تو كه هيچي نكشيدي واسه خودت .. يه چيزي بردار بريم سر ميز بخوريم .. بعدش در خدمتم ... بخدا از گشنگي دارم پس ميفتم !!
با اين حرف دلارام به بشقاب خالي كه دستم بود نگاه كردم و خندم گرفت ، نيم ساعت بود سر ميز شام وايساده بودم ، اما اينقدر فكرم مشغول بود كه حتي يه برگ كاهو هم برنداشته بودم ، چه برسه به غذا ....
- اوكي شما برين سر ميز بشينين .. من يه چيزي ميكشم ، ميام سر ميز شما ...
دوباره نگاهم درگير نگاه ترانه شد كه ايندفعه ، اون با يه لبخند سريع و دستپاچه نگاهش رو از نگاهم برداشت و با بقيه بچه ها همراه شد و رفت .....
از حالتي كه بعد از چشم تو چشم شدن با ترانه برام ايجاد شده بود خيلي تعجب كردم ... جالب اينجا بود كه از اول شب تا حالا بين من و ترانه غير از سلام و احوالپرسي ، حرف ديگه اي رد و بدل نشده بود
بقيه شب هم به همين منوال گذشت و من و ترانه كلمه اي هم با هم صحبت نكرديم ، موقع برگشت ، من با ماشين آرش و سوگند برگشتم ... در طول مهماني هرچقدر سعي كرده بودم با سوگند يا آرش در مورد دلارام حرف بزنم و بهشون بگم كه دلي اوكي رو داده ، نتونسته بودم .... تو ماشين كه بوديم بيخيال همه چي شده بودم و تكيه داده بودم به صندلي و از پنجره ماشين داشتم خيابون رو نگاه ميكردم ... سوگند و آرش هم داشتند در مورد عروسيشون صحبت ميكردن و سوگند دوست داشت همين اركستري كه تو جشن تولد الميرا بود ، براي عروسيشون دعوت كنن ... منم ساكت بودم و حرفي نميزدم، بيشتر تو فكر بودم ... داشتم به حركات و لحن صحبت كردن ترانه با بقيه فكر ميكردم .... نا خود آگاه وقتي به اون فكر ميكردم ، ياد سارا ميفتادم .. سارا هم به خانمي ترانه بود ...
- (آرش ) سااامي ... يوووهووو ..كجايي بابا ؟
- چي ؟ همينجام ... چيه ؟
- چيه و درد ... ميگم چته ؟ تو خودتي ؟ از دلارام خانم چه خبر ؟ ميبينم كه همچنان تو كفي
از اينكه آرش به دلارام اشاره كرده بود و حالا بدون مقدمه ميتونستم حرفم رو بزنم ، خيلي خوشحال شدم ... دقيقا اومدم وسط صندلي عقب نشستم و دو تا آرنجم رو گذاشتم رو دو تا صندلي آرش و سوگند و سرم رو بردم بين سر جفتشون ..
- اتفاقاااا ... اينجاشو اشتباه اومدي آرش خان ... امروز دلي بهم زنگ زد و جوابش رو بهم داد
سوگند كه انگار انتظار همچين حرفي رو نداشت ، يه جيغ كوتاهي كشيد و با تعجب گفت
- راست ميگي ؟؟ چي گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يه بادي به غبغبم انداختم و با غروري ارضا شده گفتم
- هيچي ... خانم فرمودن ... از اونجايي كه همه عشق و زندگيش ، منم و نميتونه بدون من يه لحظه هم زندگي كنه ، با كمال ميل قبول ميكنه و حاضره زنم بشه
اينو گفتم و با همون غرور آرووم رفتم عقب و دست به سينه تكيه دادم به پشتي صندليم
- (سوگند ) درووووووووغ نگوووووووووو
- واسه چي دروغ بگم ؟؟ خب داداشت خواستنيه ديگه ... به يه اشاره ، دخترا به دست و پاش ميفتن ... تازه .. دلي كه سهله .. چارليز ترون هم باشه ، اگه بخوام، جلوم به زانو در مياد
تو دلم به حرفي كه زده بودم خندم گرفت ، بيشتر از 60% احتمال ميدادم كه بهم جواب منفي بده ، حالا كه جوابش مثبت شده بود ، طوري حرف ميزدم كه انگار از قبل ميدونستم چي به چيه و جواب مثبتش برام عين روز روشن بوده !!
- (آرش) مباركه آقا .. حالا ميخواهين چي كار كنين ؟؟
آرش به نكته خوبي اشاره كرده بود .... اون ژست رو گذاشتم كنار و دوباره رو صندليم نيم خيز شدم ..
- دلي ميگه ، قبل از خواستگاري و ازدواج و اين حرفها ، چند بار بايد از نزديك همديگرو ببينيم
انگار سوگند از اينكه دلي جوابش مثبت بوده، خوشحال نشده بود و با لحن ناراحتي گفت
- سامي ،‌ تو جدي جدي ميخواهي با دلارام ازدواج كني ؟
- خب آره .. مگه چيه ؟
- هيچي .... ولي شما ها هنوز از نزديك همديگرو نديدين
- خب دلي هم همينو ميگه ، ميگه اول همديگرو ببينيم ، ولي من نميدونم كجا ؟
- (آرش) خب بهش بگو بياد ايران
- ايراااااان ؟؟ برو بابا ... خاله اون اجازه نميده ،‌ تا سر كوچشون بره .. چه برسه به اينكه بياد ايران ..
- (ارش) ببين .. نشد ديگه .. اومدي و نسازي .. به تو كه به اين راحتي ها ويزاي هلند نميدن ... پس اون بايد پاشه بياد اينجا ( يه ذره فكر كرد و ادامه داد ) آقا يه ماه ديگه مگه عروسي من و سوگند نيست ؟ بهش بگو از الان كارهاش و جمع و جور كنه ، يه هفته قبل از عروسي ما تهران باشه ... اگه از همديگه خوشتون اومد، تو همين عروسي به مامان و بابات معرفيش ميكنيم ...
در حين رانندگي ، طوري كه حواسش هم به جلو بود ، رو كرد به من و سوگند گفت : هان ؟ خوب نيست ؟
- زر نزن ارش .. به مامان بابا بگيم اين كيه ؟؟ كي دعوتش كرده عروسي ؟ چرا چرند ميگي ؟؟
- اي باباااااااااا . خودت چرند ميگي .. نزار دهن من پيش سوگند باز شه هاااا.. انتر خان واسه من عاشق شده ... اونم عاشق كي ؟ يكي كه اون سر دنياست .. از آقا بزرگتره ... اگه مامانش بفهمه كه چطوري با خانم دوست شده ، دودمان همه رو به باد ميده ... حالا كه داريم واسش راست و ريست ميكنيم ، طاقچه بالا ميزاره .. الاغ جون .. گيريم شماها 100 بار ديگه هم همديگه رو ديدين و عاشق تر از الان شدين ... آقا آخرش كه بايد به ننه و بابات معرفيش كني ؟ يا نه ؟؟ هان ؟ خب چه موقعيتي بهتر از اين ؟؟؟ اصلا به مامان بابات ... ميگيم اين يكي از آشنا هاي نازيه ... هان ؟؟ چطوره ؟ نازي كه در جريان هست ، واسش توضيح ميديم چي به چيه، حسابي ميسازيمش كه شب عروسي دختره رو بياره به ننه و بابات معرفي كنه و بگه اين دوستمه يا فاميل دورمونه ، هلند زندگي ميكرده ، چند روزه اومده تهران ... خيلي وقته ايران زندگي نميكرده ،‌ دوست داشتش كه يه عروسي ايرووني رو ببينه و اين حرفها .... همونجا به مامان و بابات معرفيش ميكنه ، تو عروسي هم تو چند بار باهاش ميرقصي . فرداي روز عروسي هم جفت پاهات و ميكني تو يه كفش و به ننه ، بابات ميگي ،‌الا و بلا .. من فاميل نازي اينا رو ميخوام ... اونا هم كه از خداشونه تو ازدواج كني ، ميگن باشه ... تازه چه بهتر چشم فاميل هم در مياد .. ميگن فلاني رفته از خارجه زن گرفته... هان ؟ چطوره ؟؟
منكه فكرم بد جوري مشغول بود و داشتم به اين فكر ميكردم كه چند درصد حرفهاي آرش شدنيه ... سوگند هم مثل اينكه فكرش بيشتر از من درگير و مشغول بود ، چون اون هم حرفي نميزد و آرش كه ديد نه من .. نه سوگند .. جوابش رو نميديم .. خودش دوباره شروع كرد
- ببين سامي .. باور كن اين بهترين راهه ... هيچ كس هم جز من و تو و سوگند و نازي .. نخواهد فهميد كه شماها دوستيتون نتي بوده .. فقط بايد يه جوري به دلارام حالي كني كه چطوري جلوي مامانت اينا بگرده كه خودشو تو دلشون جا كنه ، كه زحمت اين هم ميفته گردن سوگند خانم كه حسابي دلي رو بپزه .... گرچه با اون شناختي كه من ازش دارم .... 2 سوته قاپ ننه ، بابات رو ميدزده و خودشو حسابي تو دلشون جا ميكنه ... تاازه خدا رو چه ديدي ، شايد مامانت خودش بهت پيشنهاد داد كه با دلارام ازدواج كني ...
- گيريم حرف تو درست و همه برنامه ما طبق نقشه پيش بره .... تو حساب يه جاش رو نكردي ... اگه دلارام نتونست بياد ايران چي ؟ بابا كشك كه نيست .. اون يه دختر تنهاست .. خالش هم خيلي روش حساسه ، چطوري تنها بفرستتش ايران ؟
- ببين اول و آخر اونه كه بايد بياد ايران ... تو هيچ رقمه نميتوني به ننه بابات بگي طرف هلنده و از طريق نت باهاش آشنا شدي ... دليل ديگه اي هم نميتوني براشون بياري ، بايد اون بياد ايران و بار اول ننه بابات ، اونو تو تهران ببينن ... بشين فكراتو بكن ... به دلي هم بگو ... اگه تو رو واقعا بخواهد، بايد بياد تهران ...
راست ميگفت و حق با اون .. اما ... ميدونستم كه دلي نميتونه بياد تهران ...
وقتي رسيديم خونه ، بهش اس ام اس دادم كه آنلاينم و منتظرشم ... 5 دقيقه كه گذشت ، اونم اومد و يه چت عشقولانه ديگه شروع شد ،‌ تو چت از اين چند روزي كه باهم نبوديم گفتيم ، از دلتنگي هامون ،‌ از اينكه هر شب جفتمون ساعت 10 كه ميشد ، بيقراريمون 100 برابر ميشد ،‌ دلي ميگفت تو اين 4 روز حوصله هيچ كس و هيچ چيز رو نداشته ، حتي كژال و غزال رو هم نديده ...
خلاصه .. گفتيم و گفتيم ... يه سكس چت كوچولو ، اما باحال هم كرديم و اون روز من براي دومين بار ارضا شدم .... بعد از سكس ، دلارام گفت
- يعني ميشه يه وقتي بياد كه واسه هميشه پيشت باشم ؟ يه روزي كه ديگه با خيالت خودمو ارضا نكنم و خود تو منو لمس كني و ببوسي؟
وقتي اين حرف رو زد ، ديدم بهترين وقت براي مطرح كردن نظر آرشه ، اول كلي براش مقدمه چيني كردم و بعد از 1 ساعت دليل و برهان و اين حرفها ، خسته شد و بهم گفت " ساامي اصل مطلب رو بگو .. چرا اينقدر صغري كبري ميچيني ؟"
بلاخره دلم رو زدم به دريا و بهش گفتم كه بايد بياد تهران ، اونم گفت بايد فكر كنه و ببينه كه چي پيش مياد و قرار شد تا يه هفته ديگه خبرش رو بهم بده كه مياد يا نه؟
اين يك هفته هم گذشت و هر روز سوگند و آرش ميرفتن رو مخ من و ميگفتن " اگه نياد ، يعني تو رو نميخواهد و بايد باهاش كات كني" ... هي ميگفتن " آخرش كه چي ؟ اگه تو رو ميخواهد بايد براي با تو بودن قدم بر داره .. اگه هم نميخواهد كه خودشو بكشه كنار و بزاره تو زندگيتو بكني "
اينقدر اينو تو مخ من كردن كه واقعا اماده شده بودم كه اگه گفت نميتونه بياد ،‌ منم بگم شرمنده .. پس همه چي همينجا تموم شه بهتره ... (البته اگه يه زماني اين حرف رو ميزدم ، از ته دلم نبود و فقط و فقط براي زهره چشم گرفتن و ترسوندن دلي بود ... خودم ميدونستم كه بدون اون زندگي برام مثل جهنمه !!)
بلاخره روز موعود فرارسيد و دلي جوابش رو بهم داد ، اما بر خلاف اون چيزي كه فكر ميكرديم .. دلي بهم گفت كه خاله اش رو راضي كرده و يه هفته قبل از عروسي آرش اينا مياد تهران تا با هم باشيم و اگه خواستيم كه با هم بمونيم ، شب عروسي آرش و سوگند ، به عنوان يكي از آشنا هاي نازي مياد و همونجا به مامان و بابا معرفي ميشه ...
زماني كه اينو از دلي شنيدم ، اينقدر خوشحال شدم ، اينقدر خوشحال شدم كه نميدونستم از خوشحالي چي كار كنم ... انگار همه دنيا ماله من بود .. انگار هيچ مشكلي تو زندگيم وجود نداشت .. با اينكه خيلي دير وقت بود و نزديك هاي 2 نصفه شب بود ، اما زنگ زدم به آرش و از خواب بيدارش كردم و اين خبرو بهش دادم ...
بنده خدا شوكه شده بود .... كلي بهم تبريك گفت و قرار گذاشتيم از فرداش ، بريم تو كار نازي و حسابي شير فهمش كنيم كه بايد چي كار كنه ...
فرداي اون روز علاوه بر پخت و پز نازي ، آرش با يكي از دوستهاي پدرش كه صاحب يه هتل 5 ستاره تاپ تو تهران بود تماس گرفت و يه سوييت باحال براي 2-3 هفته ديگه ، به مدت 1-2 هفته رزرو كرد و بهش فهموند كه به رفت و آمد هاي من ، به اون سوييت گير نده ...
همه چي عالي پيش ميرفت .. آرش هم قبول كرده بود كه عروسي تو باغ عموش برگزار بشه و همه درگير خريد عروسي بودند، از فرداي همون روز من و سوگند و آرش ، رفته بوديم رو مخ نازي و حسابي آماده اش كرده بوديم ، دلارام هم كارهاي سفرش به ايران رو انجام داده بود و همه چي اوكي بود
هر روز كه به اومدن دلارام نزديكتر ميشديم ، استرس وهيجان و اضطراب بين ما بيشتر و بيشتر ميشد ... اضطراب عروسي از يك طرف ، كاري كه ميخواستيم بكنيم از طرف ديگه همه ما رو داشت از پا در مياورد ... نگراني هاي سوگند ، قبل ازدواجش كه يه چيز طبيعي بود .. استرس جريان من و دلارام هم وضعيتش رو اونقدر خراب كرد كه شب قبل از اومدن دلارام ، وقتي من و سوگند و آرش و نازي ، طبق معمول داشتيم نقشه اي كه كشيده بوديم رو بررسي ميكرديم و قرار اينكه فردا شب كيا با من ميان فرودگاه و چي كارا بايد بكنيم رو ميزاشتيم ، يه دفعه ديديم سوگند سرش رو گرفت تو دستاش و يه چيز نامفهموم زير لب گفت و غش كرد و از رو صندلي با مخ خورد زمين
اون شب تا صبح سوگند زير سرم بود و تا خود صبح داشت هزيون ميگفت ... نازي هم دست كمي از اون نداشت و ميگفت اگه روو بشه كه چه دروغي گفته ،‌ ديگه روش نميشه كه تو خونه ما رفت و امد كنه ...
حال روحي درستي نداشتيم ، اما كاري بود كه انجام شده بود همه ما هم بايد تا آخرش ميمونديم ...
صبح روزي كه دلارام ميخواست بياد ، سوگند رو از بيمارستان مرخص كرديم و برديم خونه آرش اينا ، من و نازي هم رفتيم خونه ما تا مامان زياد نگران نشه، با اون روز تقريبا 2 روز بود كه غير از آب هيچي نخورده بودم ... رنگ و روم زرد شده بود ... وقتي رسيديم خونه ، نازي رفت سمت آشپزخونه كه صبحانه آماده كنه ، من بهش گفتم " اصلا ميل ندارم و واسه من چيزي درست نكن " ... اينو گفتم و رفتم سمت اتاقم ... تو راه كه داشتم از پله ها ميرفتم بالا ، صداي نازي رو ميشنيدم كه ميگفت
- سامي داري با خودت چي كار ميكني ؟ چرا هيچي نميخوري ؟ اگه دلارام اينطوري ببينتت ، پشيمون ميشه هااا...
بعد برام يه صبحانه مفصل درست كرد و اومد تو اتاقم ، من دراز كشيده بودم ... وقتي ديدمش ، پاشدم نشستم و با اصرار شديد نازي ... مجبور شدم كل صبحانه اي كه درست كرده بود ، بخورم ... اولش با اصرار اون لقمه ميخوردم ... بعد با تمناي شكمم .... مثل اينكه تازه معده ام كارش يادش افتاده بود ...
چند ساعت پاياني ، تا موقع اومدن دلارام برام مثل چندين سال گذشت و بلاخره وقت رفتن به فرودگاه رسيد ....
يه دوش گرفتم و هزاربار هر چي لباس داشتم پوشيدم و در آوردم تا بلاخره يكيشون رو انتخاب كردم و دوش ادكلن گرفتم ، موهام رو مرتب كردم و راه افتادم سمت فرودگاه
.......................................
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 زن
#24   Posted: 1 May 2011 04:07


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت بيست و چهارم
ساعت 12 و نيم شب قرار بود پروازش بشينه .... ساعت 12 بود كه من تو فرودگاه بودم .... عجيب بود اون شب فرودگاه خلوت بود و تونستم يه جاي باحال ماشين رو پارك كنم ... با اينكه دور تا دورم درخت بود و هوا خيلي خوب و تميز بود ، اما حس ميكردم اكسيژن بهم نميرسه ، دگمه يقه ام رو باز كردم و كراواتم رو يه مقداري شل تر كردم تا شايد بتونم درست نفس بكشم ، اما مگه ميشد ؟؟!! به خواست دلارام كت شلوار پوشيده بودم ، تيپ هاي رسمي رو خيلي بيشتر از اسپرت دوست داشت ، منم بين كت و شلوار هام ، هموني رو انتخاب كردم كه تو تولد الميرا پوشيده بودم ... اينقدر استرس داشتم كه احساس ميكردم الانه كه قالب تهي كنم و وسط محوطه فرودگاه پخش زمين بشم ... زير بقلم تا آرنجم خيسه عرق شده بود ... خدارو يك ميليون بار شكر ميكردم كه 2 – 3 نوع ماام زدم .... صابوني و رولي و آكوآ و خلاصه همچين زده بودم كه اگه جاي 20 نفر هم عرق ميكردم .. بدنم بو نميگرفت !
ساعت شده بود 2 و رب ... رفتم از اطلاعات پرواز پرسيدم ببينم پروازش تاخير داره يا نه ؟ كه گفت نه ... راس ساعت 12 و نيم پرواز ميشينه .. حال عجيبي داشتم .. از يه طرف خدا رو شكر ميكردم كه پروازش تاخير نداره و بلاخره اين انتظار كشنده تموم ميشه ، از يه طرف هم حس ميكردم اصلا امادگي رويارويي با دلارام رو ندارم و پيش خودم ميگفتم كاش فردا ميومد ..... دوباره به خودم ميگفتم خب احمق جون فردا هم ميومد ،‌ وضعيت همين بود و هيچي فرق نميكرد !!!
عين ديوانه ها طول و عرض سالن انتظار رو قدم رو ميرفتم ، حركاتم كاملا عصبي بود ... پيشونيم خيس عرق بود ، كلا همه بدنم از عرق خيس بود اما زبونم عين يه تيكه چوب سفت و خشك بود .... طوري كه تحمل كردن زبونم ، تو دهنم برام سخت شده بود ... رفتم سمت بوفه فرودگاه تا يه چيزي بگيرم ، بخورم ، تا راه گلوم باز شه ... يه مرده جلوم بود، اون 1 بسته سيگار وينستون لايت گرفت ... منم عين مسخ شده ها وقتي نوبتم شد ،‌ گفتم يه آبميوه با يه بسته وينستون لايت ...
سيگار و آبميوه رو گرفتم و از سالن انتظار زدم بيرون .... ني رو كردم تو ليوان و يه نفس نصف پاكت آبميوه رو كشيدم تو دهنم و يه ذره نگه داشتم تا زبونم خووب خيس بخوره ... بعدش قورت دادم .. و با يه نفس ديگه بقيه آب ميوه رو وارد دهنم كردم و بلافاصله بعد از خوردن آب ميوه ، يه سيگار روشن كردم و با همه وجودم ازش كام ميگرفتم ... تند ... محكم و پشت سر هم ....
خيلي وقت سيگار نكشيده بودم و همين باعث شده بود تا گلوم و زبونم بر اثر دود سيگار بسوزه ... اما به روي خودم نمياوردم و به پك زدنم ادامه ميدادم
بيرون سالن وايساده بودم و دومين سيگارم رو هم داشتم تموم ميكردم كه صداي بلندگو فرودگاه ، همه دلم رو خالي كرد ، خيلي غير ارادي سيگار تو دستم رو انداختم رو زمين و همه توانم رو دادم به گوشهام كه ببينم درست شنيدم يا نه ؟؟ براي بار دوم اعلام كرد كه پرواز دلارام از آمستردام نشسته ... واااي درست شنيده بودم ، دلارام بلاخره رسيد تهران ... اصلا حركاتم دست خودم نبود ... همه بدنم به شدت ميلرزيد ... انگار حكم اعدام من رو داشتن از بلند گو ها اعلام ميكردن ....
يه چيزي درونم ، منو هل داد سمت داخل فرودگاه اصلا نميخواستم از پشت شيشه انتظار ببينمش ، دوست داشتم وقتي كارهاي گمركيش رو انجام داد و اومد بيرون ، ببينمش و بيارمش سمت ماشين ... دوباره برگشتم تو حياط .. از تو جيبم ،‌ يكي از عكسهاش رو در آوردم و با دقت بيشتري نگاش كردم، واقعا جذاب و خواستني بود ... خدايا ... يعني اين دختر ، به اين خوشگلي ، داره واسه من مياد تهران ... يه لحظه فكر كردم و پيش خودم گفتم اين هلو رو الان تو فرودگاه درسته ميخورنش ..... به اين فكرم خنديدم. براي بار شونصدم سلام و احوالپرسي و نوع برخوردم رو تمرين كردم ..
اول كه ميرم جلو يه لبخند ميزنم .. دستم رو ميبرم جلو و باهاش دست ميدم ،‌ سلام ميكنم و ميبوسمش ..... ميبوسم ؟؟؟؟؟؟؟/ نهههه ... زشته ... فقط دست ميدم و سلام ميكنم و راه ميفتيم سمت ماشين آره اينطوري بهتره ، اصلا هم لوس بازي و ماچ و بقل و اينا نداريم ، خيلي شيك و با كلاس ، يه سلام و احوالپرسي عادي ميرم سمتش ، انگار شونصد ساله ميشناسمش و هيچ هيجاني در من نيست ، كاملا عادي برخورد ميكنم .. آره ديگه همينطوري خوبه ، بعدش هم كه خيلي اوكي ، راه ميفتيم سمت ماشين ... ئه . .. پس گل رو كي بهش بدم ؟؟ گل ؟؟؟؟؟؟/ واااي گل هنوز تو ماشين بوود ... دويدم سمت ماشين تا سبد گل قشنگي كه گرفته بودم رو از تو ماشين بردارم ... تو راه هم هر چي فحش بلد بودم ،‌ به خودم دادم .
بلاخره رسيدم به ماشين و گل رو برداشتم و عرق هاي رو پيشونيم رو با دستمال كاغذي تو ماشين پاك كردم ..... 4-5 تا هم دستمال تا كردم و گذاشتم تو جيب شلوارم، ادكلن رو از داشبورد ماشين برداشتم و 700-800 بار به همه جاي بدنم زدم .. اوه اوه خيلي دير شد ، خواستم بدوم سمت سالن كه ديدم بد جوري كلاس كاري از بين ميره و شروع كردم خيلي آرووم و متين راه افتادم سمت سالن
به سالن كه رسيدم ، تقريبا نصفي از مسافرهاي آمستردام ، چمدونهاشون رو ترخيص كرده بودن و داشتن از سالن ميرفتن بيرون ... تو دلم قل هو الله ميخوندم و با شدت هر چه تمام تر دندونهام رو به هم ميساييدم و با چشمام گوشه گوشه ي سالن رو براي پيدا كردن دلارام نگاه ميكردم .... اما نخير ... خبري از خانم نبود ... يه 20 دقيقه اي گذشت و تمام مسافرها اومدن بيرون ... اما بين اونا دلارام نبود ... رفتم اطلاعات پرواز و پرسيدم مسافر ديگه اي از پرواز آمستردام مونده ؟ خانمه گفت نه ... همشون كار گمركيشون تموم شده و اومدن تو سالن انتظار ...
برام خيلي خيلي عجيب بود .... پس چرا نميتونستم دلارام رو ببينم ؟ يعني نيومده ؟؟؟؟؟ آخه امكان نداره .. لحظه آخر ،‌ قبل از اينكه سوار هواپيما بشه و موبايلش رو خاموش كنه ، بهم زنگ زده بود... پس كوش ؟؟؟؟؟ هاج و واج وسط سالن ايستاده بودم و به دور و برم نگاه ميكردم ... سبد گل تو دستم سنگيني ميكرد ... يه سطل آشغال آهني پايه بلند نزديكم بود ، رفتم سمتش ، سبد گل رو گذاشتم روش و يه با كف دستم موهام رو از روي پيشونيم زدم كنار و دستم رو همونجا بالاي سرم نگه داشتم و با همون حالت .... 360 درجه دور خودم چرخيدم .... با نا باوري داشتم تو سالن ميگشتم .. اصلا نميخواستم به اين فكر كنم كه دلارام نيومده .. حتي فكر كردن بهش هم تمام بدنم رو آتيش ميزد ... هر چي بيشتر ميگشتم ... به اين موضوع بيشتر پي ميبردم كه دلارام نيومده !!! اما چرا ؟؟ خب اگه نميخواست بياد كه بهم ميگفت .. اين همه مسخره بازي نداشت .....
بي حال و خسته و درمونده رو يكي از صندلي هاي سالن نشستم ... ساعت رو نگاه كردم از 1 و ربع هم گذشته بود ... حتي نا نداشتم برگردم خونه ... به آرش و سوگند و نازي چي ميگفتم ؟؟؟ اي خدااا ... چي كار كنم ؟ بازم يه ده دقيقه اي همونجا نشستم و آخر سر تصميم گرفتم برگردم خونه .... دلي چرا اين كارو كردي ؟؟؟ چراااا ؟
از جام پاشدم .. يه نگاهي به سبد گل كه روي سطل آشغال بود انداختم ... تو دلم گفتم جاش همونجاست و اونجا باشه بهتره .... يه پوز خندي زدم و از در سالن رفتم بيرون... به ماشين نرسيده بودم كه موبايلم زنگ خورد .. صداي زنگش ماله ليست غريبه ها بود .. از جيبم درش آوردم و به شماره اش نگاه كردم ... يه شماره نا اشنا افتاده بود ... با اعصاب خورد جواب دادم
- بله
- آقا ببخشيد ، حيف اون سبد گله نبود كه رو سطل آشغال ولش كردين و رفتين ؟؟
نااز و عشوه اي كه تو صداش بود اينقدر برااام آشنا بود كه صدام بند اومد ، بي اختيار برگشتم سمت سالن
- دلي ؟؟؟ دلارااام ... تو كجايي ؟؟؟
- همينجا
نميدونم چرا .. اما نا خود آگاه دويدم سمت سالن فرودگاه
- لوس نشووو .. بهت ميگم كجاايي ؟؟؟
- قرار بود كجا باشم ؟؟ تو فرودگاهم ديگه ...
باورم نميشد ... رسيده بودم تو سالن فرودگاه و رفتم وسط سالن وايسادم و عين ديوونه ها ،‌ در جا ... داشتم دوور ميزدم و دنبال دلارام ميگشتم
- جون ساامي اذيتم نكن ... بگو بخدا تهراني
- به جون ساامي كه همه عشق و زندگيمه تهرانم ديوونه .... نكن اينطوري ... همه دخترا دارن نگات ميكنن
اشتياق ديدنش داشت آتيشم ميزد ... اي خداااا پس چرا نميتونستم ببينمش ..
- تو رو خدا بهم بگو كجايي ؟؟ بخدا دارم ميميرم ....
- بگرد تا پيدام كني ...
گوشي رو از كنار گوشم كشيدم كنار تا ببينم شماره اش ماله موبايله يا تلفن ثابته ، ديدم ثابته ..... فهميدم كجاست ، از تلفن عمومي داره زنگ ميزنه .... رفتم سمت جايي كه تلفن عمومي ها بود .. اما اونجا نبود .. ديگه داشتم ديونه ميشدم
- بخدا داد ميزنمااا .... دلي تا 3 ميشمرم بيا بيرون .. ديگه طاقت ندارم ... بابا بي رحم چطور تو منو ببيني ... من نبينمت ؟؟
- اي جااان .. فداي قد و بالات بشم .. قربون هيكل خوش فرمت برم ... عشق نازم ... همه كسم .. زندگيم .. چقدر دوست داشتني هستي .. خيلي قشنگ تر و خوشتيپ تر از عكس هات هستي
- دلي تو رو خدااا بس كن ... كجايي تو ؟؟؟؟ تو رو خدا بيا بيرون ، بزار ببينمت ... اصلا گوشي رو قطع ميكنما
- اوكي اوكي ... بهت ميگم كجام .. يه ذره بچرخ به چپ .... (چرخيدم) نه نه .. زياد چرخيدي فدات شم .. يه ذره برگرد ( برگشتم) حالا بالا رو نگاه كن (نگاه كردم .. سمت كافي شاپ بود) چي ميبيني ؟
- تابلو كافي شاپ
- ئه ؟ چه خوب ... پس بيا تو كافي شاپ .. شايد تونستي پيدام كني ..
با همه توانم دويدم سمت راه پله و همه پله ها رو دوتا كي رفتم بالا تا رسيدم به كافي شاپ ، هيچ كس جز يه خانم خيلي خوشگل و مااه توش نبود كه خندان ايستاده بود و منتظر من بود ... واااي .. خداياا .. خودش بود ، يه مانتو آبي روشن تنش كرده بود با يه شلوار جين روشن و يه كتوني سفيد ، يه شال آبي نفتيه خيلي خوشگل هم سرش بود ، واااي چقدر با مانتو و شال ناز شده بود .. ايستاده بود و با يه خنده اي كه شيطنت توش موج ميزد داشت نگام ميكرد ... بدون اينكه حرفي بزنم از همون فاصله ايستادم نگاهش كردم ، شايد ميخواستم با عكس ها و وبي كه ازش ديده بودم مقايسه اش كنم ، شايدم هنوزم باورم نميشد كه اومده تهران و روبه روم ايستاده ، چند ثانيه اي بي حركت ايستاده بودم كه دويد سمتم و خودش رو ميون بازو هام قايم كرد ... با اين كارش انگار طلسم سكوت و بي حركتيه منم شكست و تازه فهميدم كجام و كي اومده و اوني كه الان تو بقلمه عشقمه و من چقدر براي اين لحظه ... لحظه شماري كرده بودم .... دستم رو دور بدنش حلقه كردم و محكم و سفت به خودم فشارش دادم ... اصلا به اين فكر نميكردم كه ممكنه كسي ما رو ببينه و ايرادي داشته باشه ... فقط ميخواستم از بودنش ، از وجودش سيراب شم ... همه انتظاري كه كشيدم ، يه طرف .. اين چند دقيقه اي كه پاي تلفن ديوونم كرده بود يه طرف!!
همونطوري كه تو بقلم بود شروع كردم به حرف زدن
- تو با من چي كار كردي دلارام ؟؟؟ از كي اينجايي ؟
خودش رو از بقلم كشيد بيرون و تو چشمام نگاه كرد
- ببخشيد عزيزم ، خيلي اذيت شدي ؟
رفت سمت صندلي اي كه چمدونهاش اونجا بود ، لحن لوسي به صداش داد و گفت
- خب تقصير خودت بود ديگه .. من از گيت رد شدم و اومدم اينور .. اما هر چي گشتم تو نبودي ... دير كرده بودي .. منم اومدم اينجا يه قهوه بخورم تا بيايي ... از اين بالا نگاه ميكردم ... ميخواستم ببينم وقتي بيايي ، ميشناسمت يا نه ... بعد كه اومدي .. ديدم ميشناسمت ... خواستم بيام پايين ... اما گفتم بزار يه ذره از اين بالا نگات كنم ببينم وقتي ميبيني من نيومدم ... چي كار ميكني ؟
من همينطور ايستاده بودم و داشتم نگاش ميكردم ، اينقدر لحن حرف زدنش و حركاتش شيرين بود كه وقتي نگاش ميكردم انگار ته دلم ضعف ميرفت .. وقتي ديد هيچي نميگم دوباره پاشد و دستم رو گرفت و با يه لحن مظلومي گفت
- ببخشيد ديگه .....
- قول بده ديگه هيچ وقت اينطوري منو منتظر نزاري ... خب ؟
نوع نگاهش عوض شد ... يه لحظه انگار غمگين شد .. اما نه .. خوشحال بود .. يه جوري بود ... ته نگاش غمگين بود .. اما لباش رو يه لبخند مليحي پوشونده بود .. صورتش خيلي نزديك صورتم بود ... احساس كردم لبهام يه جوري شدن ... يه جور حس نياز ، همه وجودم رو پر كرد ، زبونم رو آوردم بيرون و كشيدم بين دو تا لبم و همزمان كه زبونم رو ميبردم تو دهنم ، لب پايينم رو هم كشيدم زير دندوناي فكه بالاييم... انگار .. لبم مور مور ميشد ... مثل اينكه اونم فهميد لبهام حالتش طبيعي نيست ... يه نگاه به لبم كرد ... منم به لبش نگاه كردم .... مكان و زمان از دستم در رفته بود .... صداي آروومش رو شنيدم
- قول ميدم اگه تو بخواهي .. اگه قبولم كني ... تا هميشه پيشت باشم ....
اينو گفت و ازم فاصله گرفت و رفت سمت چمدونهاش ... وقتي ازم دور شد ،‌ انگار تازه راه نفسم باز شد و بي وقفه 3-4 تا پلك زدم و از اون حالت اومدم بيرون
 
     
  
 زن
#25   Posted: 1 May 2011 04:08


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت بيست و پنجم
خيلي تو فرودگاه نمونديم و بعد از برداشتن سبد گل و پيدا كردن يكي كه چمدونها رو به بياره سمت ماشين ، به سمت هتل حركت كرديم .. تو راه ، من خيلي ساكت بودم ... نميدونم چرا ؟ شايد خجالت ميكشيدم .. شايد هنوز يخم باز نشده بود ، شايد هنوز درك نكرده بودم كه كجام و دارم چي كار ميكنم ... داشتم يه جورايي وقايع اين چند وقته رو با خودم مرور ميكردم ..... بلاخره دلارام اومد و به اون همه تخيلات منفي كه اطرافيانم در موردش داشتن و گاهي به من هم منتقل ميكردن و اون همه شك و ترديد ها جواب منفي داد.
ياد اين ميوفتم كه چندين بار با خودم لحظه رويارويي با دلارام رو تمرين كرده بودم و آخرش هيچ كدوم از اون تمرينات و مشق شب ها ، به دردم نخورده بود ... خندم ميگيرفت ...
وارد اتوبان چمران شدم و داشتم ميرفتم سمت ولنجك ، با اينكه نيمه شب بود اما باز هم اتوبان خلوته خلوت نبود ... اكثر ماشين ها هم در حال ويراژ دادن و لايي كشيدن بودن ، تمام حواسم به رانندگيم بود
دست دلارام و رو دست خودم كه رو دنده ماشين بود حس كردم و صداي نازش همه گوشم رو پر كرد
- ازم خوشت نيومده ؟ خيلي زشت تر و بي قواره تر از اون چيزي هستم كه تو عكس ها و وب ها ازم ديدي ؟
شايد اون لحظه اگه بهم ميگفتن جنگ جهاني سوم شروع شده ، اينقدر شوكه نميشدم كه حرف دلارام شوكه ام كرد ، نا خود آگاه دستش رو گرفتم و آوردم بالا ، نزديك لبم كردم ، يه بوسه آرووم و طولاني از دستش كردم و پشت دستش رو آرووم و با احتياط كشيدم به لپم ..
- تو زيبا تر از هر چيزي هستي كه تو زندگيم وجود داره .... قشنگ ترين بهونه براي بودن مني ... چرا اينطوري فكر ميكني عزيزم ؟
مثل اينكه از حركت دستش روي لپم خوشش اومده بوده و لحن آرومم ، قوت قلب بهش داده بود .. سرش رو تكيه داد به پشتي صندلي و چشماش رو بست و خيلي آروم شروع كرد به حرف زدن
- آخه خيلي ساكتي ... گفتم شايد ازم خوشت نيومده
خنده ي آروومي كردم و دوباره دستش رو بوسيدم ، راست ميگفت ، سكوتم براش خيلي غير منتظره و غير عادي بود ... سعي كردم جو رو عوض كنم و از اين حال و هوايي كه توش گرفتار شده بودم رهايي پيدا كنم، يه بوس تند و كوچولو از دستش گرفتم و دستش رو گذاشتم رو روون پام و يه تكون كلي به خودم دادم .. لحن صدام رو بلند تر و بشاش تر كردم
- خب خانم خوشگله ... حق بده بهم ... تا حالا همچين خانمه ناازي بقل دستم ننشسته بود .... يه ذره جو گير شدم .. شما ببخشيد .... خب تعريف كن ببينم ، پرواز چطور بود ؟ خيلي كه خسته نشدي ؟
مثل اينكه راه كارم جواب مثبت داده بود ، چون اون هم بلافاصله باهام همپا شد و برگشت سمتم ، طوري كه تكيه اش رو به در داده بود و پاي چپش رو از زانو خم كرده بود و گذاشته بود روي صندلي و با شوق و هيجان و ادا و اصول ، شروع به تعريف وقايع كرد ... از همه كس و همه جا گفتيم و گفتيم .... تا اينكه تلفنم زنگ خورد ، آرش بود .. گوشي رو زدم رو بلند گو (معمولا وقتي پشت فرمون باشم ، گوشيم زنگ بخوره براي اينكه يه دستم مشغوله تلفن نشه و احيانا جريمه نشم ، گوشيم رو ميزنم رو بلند گو ، از هندزفري هم متنفرم)
- اينوقت شب هنوز بيداري پسر ؟؟ شبه دمه صبحت بخير
- آقا سلام .. چه خبر ؟ محموله رسيد به سلامتي؟ بابا مگه تو خواب و خوراك واسه آدم ميزاري ؟ اومد اين دلبره سيمين بره مه پيكرت ؟
- آره داداش .. اومد .. اگه نيومده بود كه حاجيت الان اين دنيا تشريف نداشت ...
- ئهههه ... پس محموله به سلامتي حمل شده و ترخيصم شده ... خب .. پس طبيب دل بيمارت رسيده كه سراغي از ما نميگيري .... اوكي ... گوشيو بده به حاج خانم يه خير مقدم بگيم بهشون ...
- حاج خانم داره صدات رو ميشنوه ... پشت فرمونم.. گوشيم رو بلندگوئه ...
اينو كه گفتم انگار يه پارچ آب يخ ريختم رو سر ارش .. يه سرفه آرومي كرد ، با يه لحني خشن و زير لبي گفت
- دارم برات سامي ... (لحنش رو عوض كرد و خيلي آرووم و ملايم گفت) سلام عرض شد خانم ... رسيدن بخير
دلي كه از مكالمه بين من و آرش خنده اش گرفته بود ، يه سينه اي صاف كرد و شروع كرد به سلام و احوالپرسي با آرش .. بعد از اينكه آرش مراسم ادب و احترام رو به جا آورد ، گوشي رو داد به سوگند ، تا سوگند هم با دلي يه خوش و بشي بكنه ..... آخرش هم آرش گفت همه كارهاي هتل رو اوكي كرده و شماره سوييت رزرو شده رو هم دوباره بهم داد و تاكيد كرد كه رسيدم اونجا حتما بگم كه از طرف ارش معرفي شدم
به دم در هتل كه رسيديم ،‌ در بون هتل بلافاصله اومد دره ماشين رو براي دلارام باز كرد و سوئيچ رو از من گرفت تا بره ماشين رو پارك كنه ، بهش گفتم كه چمدونها رو هم از پشت ماشين بياره ، دلارام دم در هتل ايستاده بود تا من بهش برسم و با هم وارد هتل بشيم ، وقتي رسيدم بقلش ، با دست چپش ، بين بازو و ساعد دست راستم رو گرفت (جلوي آرنجم ) يه فشار كوچولو داد ، كه همين فشار همه بدنم رو لرزوند اما به روي خودم نياوردم ، دستم رو از آرنج تا كردم و مثل يه مادام – موسيوئه هاي كلاس دوش به دوش هم وارد هتل شديم ... از اينكه با خانمي به اين زيبايي و با كلاسي قدم ميزدم و همگام بودم ، يه جورايي احساس غرور ميكردم، سرم رو داده بودم بالا و با افتخار قدم بر ميداشتم !!
چند دقيقه ا ي ، براي پر كردن فرم هاي مربوطه و كارهاي معمول تو لابيه هتل معطل شديم كه البته تو همون چند دقيقه ، با ميوه هاي فصل و يه نوشيدني خنك ، ازمون پذيرايي كردن، بلاخره كارهاي كامپيوتري انجام شد و كليد اتاق رو گرفتيم و همراه يكي از كاركنان هتل ، كه پسر جووني بود و چمدونهاي دلارام رو حمل ميكرد ، رفتيم سمت سوييتمون ...
سوييت ما طبقه 5 بود و بايد از اسانسور استفاده ميكرديم ... كل طول راه ، از لابي هتل تا اتاقمون رو در سكوت طي كرديم ، اولين باري بود كه وارد اون هتل ميشدم و تو نگاه اول با شكوه به نظر ميرسيد و سرويس دهي هتل عالي بود .. البته نميدونم براي همه مسافرين اينطوري بود يا فقط براي ما كه پارتي كلفتي چون پدر آرش داشتيم!!!
هر يه قدم كه به اتاق نزديك تر ميشديم ، ضربان قلبم بيشتر ميشد ، صداي قلبم رو به وضوح ميشنيدم، خيلي سنگين ميزد و ريتم خاصي رو رعايت نميكرد ، انگار دلارام هم حس من رو داشت ، چون اونم يك كلمه حرف نميزد ...
وقتي به اتاق رسيديم ، خدمتكار هتل ، در اتاق رو باز كرد و خودش رو كنار كشيد و دست راستش رو به داخل اتاق دراز كرد و راه رو براي ما باز كرد تا اول دلارام و بعد من وارد اتاق بشيم .. سوييتمون خيلي شيك و كامل بود و تنها چيزي كه توجه منو در بدو ورود جلب كرد ... تخت خواب دو نفره اي بود كه روي پا تختي هاش پره شمع هاي پايه بلند و پايه كوتاه بود ، بلافاصله تو ذهنم خودم و دلي رو در حال سكس كردن تصور كردم و از اين تجسم .. كيرم سيخ شد !!
پسره شروع كرد به صحبت كردن و حمام و سرويس بهداشتي و نشيمن سوئيت رو بهمون نشون داد و داخلي هاي مربوطه رو برامون يادداشت كرد و خاطر نشان كرد كه استخر و سونا و آشپزخونه هتل 24 ساعته باز هستن و آماده پذيرايي ..
همينطور كه پسره داشت برامون حرف ميزد ، دلارام مانتو و شالش رو در آورد و با يه تاپ سفيد - آبي و شلوار جين اومد كنار ما ايستاد .. پسره يه نگاه اجمالي به دلي ا نداخت و خيلي بي تفاوت برگشت سمت من و به حرفش ادامه داد ، مثله اينكه خيلي تعجب نكرده بود و اين برخورد رو خيلي ديده بود ، اما من بي نهايت عصبي شدم ... يه نگاه اخم آلود به سر تا پاي دلي كردم و با نگاهم بهش فهموندم كه خيلي كار اشتباهي كرده.. اونم كه متوجه نگاه من و كار اشتباه خودش شد، بلافاصله مانتو و شالش رو تنش كرد و خيلي ناراحت رفت رو مبل دو نفره تو نشيمن نشست .... از اينكه ناراحتش كرده بودم خيلي ناراحت بودم... اما خب اونم بايد ميفهميد كه وقتي اين پسره اينجاست ، نبايد مانتو و روسريش رو در بياره .... اينجا كه اروپا نيست .. ايرانه ، گرچه .. اروپا هم بوديم ... من خوشم نميومد زنم ، تن و بدنش رو جلوي يه مرد غريبه در معرض نمايش بزاره ...
دلم ميخواست اين پسره خيلي سريع كارهاش رو بكنه و حرفهاش رو بزنه و بره .... وجودش رو اضافه و بي فايده حس ميكردم .. دلارام اصلا به من و پسره نگاه نميكرد و آروم و بي صدا داشت با وسايل تو كيفش ور ميرفت ، انگار داشت دنبال يه چيزي ميگشت و از اينكه پيداش نميكرد ، عصبي شده بود ... من همه حواسم به دلي بود ،‌ پسره هم مثل اينكه متوجه شد حضورش داره ما رو اذيت ميكنه ، از شرح دادن بقيه امكانات هتل صرف نظر كرد و رفت سمت در ، موقع خداحافظيش با دادن يه انعام خوب ، از شرش راحت شدم و پشت سرش درو بستم و بلافاصله رفتم سمت دلي و رو مبل بقليش نشستم .... اون خيلي بي تفاوت به حضور من در كنارش ، داشت به جستجو توي كيفش ادامه ميداد،‌ مانتو و شالش رو در نياورده بود انگار خيال در آوردنش رو هم نداشت. سكوتش داشت عذابم ميداد ، هيچ وقت فكر نميكردم لحظه هاي اولي كه با دلي تو اتاق تنها باشم ، اينقدر تلخ ميگذره ... داشتم فكر ميكردم ، شايد بهانه اي براي صحبت كردن پيدا كنم ...
- نميخواهي مانتو و شالت رو در بياري ؟
- ميترسم اقا ناراحت بشن ..
لحن تند و سردش عين پتك خورد تو سرم ، به خودم جرات بيشتري دادم و رفتم رو مبلي كه نشسته بود ، نشستم و دستم رو بردم پشت گردنش انداختم و با اون يكي دستم يه طرف شالش رو از روي شونه اش انداختم پايين و سعي كردم خيلي آروم و با ملايمت هم شالش رو از سرش بردارم ... هم ناراحتي كه داشت رو از دلش در بيارم
- آخه عزيز دلم ، قربون اين همه خوشگليات برم ... خانم نازم .. نميگي اين كارگراي هتل ، نديد بديدن ؟؟ اين موهاي خوشگلت رو ميبينن ، اون بازوهاي سفيد و نازت رو ميبينن حالي به حولي ميشن ؟ اينجا ايرانه گلم !!
شالش رو از سرش برداشتم ، حالا داشتم با دقت بيشتري نگاهش ميكردم ... خيلي خيلي زيبا تر از اون چيزي بود كه تو وب ، يا عكس ها ازش ديده بودم ، موهاي مشكيش و بلندش رو توي يه كش حبس كرده بود و پشت سرش بسته بود ،همينطور كه با هاش حرف ميزدم ... دستم رو انداخته بودم پشت گردنش و داشتم با تو رفتگي پشت گردنش بازي ميكردم ....
- ديدي كه پسره اصلا نگام هم نكرد ...
- عزيز دلم ... اين استثنا بود ... بقيه كه مثل اين نيستند .. در ضمن بايد از الان به اخلاق هاي من وارد بشي ... بهت كه گفتم .. من خوشم نمياد كسي ، عشقم رو ببينه .... نگفته بودم ؟ گفته بودم كه انحصار طلبم ، نگفته بودم؟ آقا چي كار كنم ؟ دست من نيست .. دوست ندارم هيچ كس جز من ... حتي به عشقم فكر كنه
برگشت سمتم ... چشم تو چشم شديم ... نگاهش همه بدنم رو آتيش زد ... نوع نگاه كردنش عوض شد ،‌ لحن صداش آروومتر شد ... خودش رو به من نزديكتر كرد و كاملا خودش رو تو بقلم جا كرد
- ديوونه همين اخلاقت شدم ديگه ....
- جدا ؟ پس چرا ناراحتي ؟
خودش رو از بقلم كشيد كنار و گفت
- ناراحت نيستم ... حق با توئه ،‌ من اشتباه كردم عشقم .. ببخشيد .. قول ميدم ديگه تكرار نشه
يه لبخند زدم و دستم رو بردم سمت دگمه هاي مانتوش تا بازشون كنم ... به محض اينكه فهميد منظورم چيه ، خودش پاشد ، مانتوش رو در آورد و با يه تاپ كه يقه اش هم خيلي باز بود و چاك سينه هاي بلوريش بدون كوچكترين جستجويي در معرض ديد بود و يه شلوار جين فاق كوتاه و برمودا ، اومد جلوم وايساد .... تو نگاهش شيطنت موج ميزد و لبخند رو لباش آدم ديوونه ميكرد ، دستم رو دراز كردم و دستش رو گرفتم و كشيدمش سمت خودم ... مقاومتي نكرد و اومد رو پاهام نشست ، طوري كه پشتش به ديوار بود و دست راستش سمت سينه من بود .... نه اون حرفي ميزد نه من ، بازوهاي سفيدش داشت ديونه ام ميكرد ... با سر انگشتام كشيدم رو بازوهاي سفيد و پرش ... انگار خوشش اومده بود ، از نوك انگشت فاك دستش ميكشيدم دستمو ، از ساعد و آرنج و بازوش رد ميشدم و ميرسيدم پشت گردنش، به پشت گردنش كه ميرسيدم يه آه ميكشيد و سرش رو خم ميكرد رو به پايين ... همين آهي كه ميكشيد ،‌ديونم ميكرد ، با حركت دستم رو دستش ، موهاي ريز روو بازوش دون دون ميشد و من و ديونه تر ميكرد .... خيلي آرووم و با حوصله دستش رو نوازش ميكردم ... عطر تنش تو دماغم پيچيده بود و حالم رو دگرگون ميكرد ... حال دلي هم بهتر از من نبود .... بعد از 4-5 بار كه سرتاسر دستش رو با دستم طي كردم ، نفس هاش عميق و پشت سر هم شده بود .. چشمهاش رو بسته بود و بدنش شل و شلتر ميشد .. صورتش رو برگردوند سمتم و با چشماي خمارو نازش تو چشمام نگاه كرد ، فاصله صورتهامون خيلي كم بود .. شايد اگه يه ذره بيشتر به هم نزديك ميشديم ، دماغهامون ميخورد به هم ... اون حالتمون رو دوست داشتم ، نوع نگاه كردن و ريتم نفس هاش رو دوست داشتم ... من همچنان داشتم نوازشش ميكردم .. وقتي به پشت گردنش رسيدم ... راه اومده رو بر نگشتم و مسير دستم رو منحرف كردم سمت كمرش و دستم و روي ستون فقراتش كشيدم .... يه آهي از ته دلش كشيد و سرش رو گرفت بالاا
- آخخخ ... نكن اينطوري ساامي ...
لحن صداش ديووونم كرد ،‌ نزاشتم ديگه حرفي بزنه و لبهام رو گذاشتم رو لباش ... يه دفعه انگار برق 220 ولت به جفتمون وصل كردن ، همه دلم خالي شد و احساس ميكردم كل بدنم مور مور ميشه ، اونم همه بدنش لرزيد ، يه ناله اي كرد و دهنش رو باز كرد و لبم رو كرد تو دهنش .... واااي چه حالي داشتم ، لبهام رو تو دهنش باز كردم و زبونم رو فرستادم تو دهنش و رو زبونش ميچرخوندم ... همونطوري كه لب تو لب بوديم و تو دهن هم ناله ميكرديم ، حالتش و روي پاهام عوض كرد و سينه به سينه من ، نشست رو پاهام .. يه پاش رو انداخت سمت راستم .. اون يكي پاش رو هم انداخت سمت چپم ... و دستهاش رو دور گردنم حلقه كرد ... وقتي كامل نشست روپام ، كيرم زير كونش بود و داشت سفت و سفت تر ميشد... كاملا به من مسلط بود و خودش رو روي بدنم پيچ و تاب ميداد ... دستهام رو از پشت كمرش كردم زير تاپش و از تماس دستم با كمر برهنه اش همه بدنم به رعشه افتاد .... لبهاش رو آرووم و كوچولو گاز ميگرفتم ... ميبوسيدم .. ميليسيدم ... هر كاري كه ميشد انجام بدم رو انجام ميدادم ، اون هم چشمهاش رو بسته بود و با من همراهي ميكرد
وقتي حسابي از لباش سير شدم ... ولشون كردم و شروع كردم كنار لبش رو ليس ميزدم ... زبونم رو ميكشيدم رو لبش و از محل اتصال دو تا لب ميكردم تو دهنش و دوباره مياوردم بيرون و تا چونه اش ميومدم .. 3-4 باري اينكارو كردم و ديگه بيخيال لبش شدم .. اومدم سر وقت چونه اش چند تا ميك جانانه به چونه اش زدم و اومدم سمت گردنش ... دلي سرش و بالا گرفت و ناله هاش تند تر و بلند تر شد ، ... وحشي شده بودم و به سرعت گردنش رو ليس ميزدم ... ميك ميزدم
- آخخ .. ساامي .. دوستت دارم .. دوستت دارم ... آآآآههههه
ناله هاش ديونه ترم ميكرد ... از گردنش اومدم پايين تر .. سر سينه هاش رو ميخوردم .. وااي چه لذتي داشت ... زبونم رو ميكردم لاي چاك سينه اش و ميكشيدم تا بالا و ميرسيدم به چونه اش ، با دستهام هم كمرش رو مالش ميدادم و به خودم فشارش ميدادم... اين كارها خيلي سريع انجام ميشد .. طوري كه حتي فرصت ناله كردن هم نداشتم ... يه دفعه خودش رو كشيد كنار و روي زانوم نشست ، خيلي سريع تاپش رو در آورد و حالا فقط يه سوتين تنش بود .... در همون فاصله چند لحظه صبر كرد تا بدن لختش رو ببينم و ديوونه تر بشم .... كارش جواب داده بود و بد جوري حشري شده بودم ... چقدر بدنش ناز بود ... سفيد .. يه دست .... خواستني ... واااي .. با كله رفتم سمت سينه هاش ... دست انداختم از پشت سگك سوتينش رو باز كردم و درش آوردم ... دستهام رو انداختم زير كونش و كشيدمش سمت خودم و كاملا گذاشتمش رو كيرم ... و بلافاصله دستهام رو آوردم جلو و سينه هاي درشتش رو گرفتم تو دستم .. عين اين نديد بديد ها كله ام رو كرده بودم بين سينه هاش و يه ليس از اين ميزدم .. يه ليس از اون....
گاهي وقتها هم سينه هاش رو ميچسبوندم به هم و كله ام رو ميون سينه هاش قايم ميكردم ... دلي هم دستهاش رو كرده بود لاي موهام ... سرش رو گرفته بود بالا و آه و ناله اش به جيغ و داد تبديل شده بود .... نوك سينه هاش عين سنگ سفت شده بود ... نوك سينه اش رو كرده بودم تو دهنم و ميمكيدمش .. گازهاي كوچولو ازش ميگرفتم و معلوم بود از اينكه نوك سينه اش رو گاز ميگيرم خوشش مياد چون با هر گازي كه از نوك سينه اش ميگرفتم ... جيغ كوتاهي از سر لذت ميكشيد ....
- آآآآآآآآآخ .. سااااامي ....
- جوووووووون .... چه سينه هايي داري .... همش رو ميخوااام .. آخخ
سينه هاش رو ميخوردم و خودم رو تكون ميدادم تا اون هم تكون بخوره و به كيرم فشار بيشتري بياره ... كيرم شقه شق شده بود و آماده كردن بود ... ديگه نميتونستم اون حالت رو تحمل كنم .. سرم رو از لاي سينه هاش كشيدم بيرون
- عشقم .. بريم رو تخت ؟
از زور شهوت چشماي دلي باز نميشد ... و نميتونست اصلا حرف بزنه .. نفس نفس زنان و با سر بهم اوكي رو داد و همونطوري كه رو پام بود ... دستهام رو انداختم از زير كونش بلندش كردم و از رو مبل بلند شدم ... اونم پاهاش رو دور كمرم حقله كرد و با اينكارش ... كار من و راحتتر كرد ...
به تخت كه رسيديم .. دولا شدم و آروم گذاشتمش رو تخت و خودمم خيلي سريع كراواتم رو در آوردم و شروع كردم به باز كردن دگمه هاي پيرهنم و دلي هم اومد كمكم و با هر يه دگمه اي كه باز ميكرد .. يه جوون ميگفت ... معلوم بود خيلي حشريه و خودم رو براي يه سكس جانانه .. اما لاپايي آماده كرده بودم .. دوست نداشتم قبل از ازدواجمون پرده اش رو بزنم و يه جورايي ميخواستم شب ازدواجمون خاطره انگيز باشه واسمون ..
نزاشتم شلوارم رو در بياره ، فقط اجازه دادم كمربندم رو باز كنه و هولش دادم سمت عقب و رفتم كنارش دراز كشيدم و دوباره لبهاش رو گرفتم تو دهنم و وحشيانه ميمكيدمشون و با دستم هم سينه هاش رو فشار ميدادم ... نميدونم از درد بود يا لذت ... تو دهنم ناله ميكرد و چشمهاش رو محكم به هم فشار ميداد و مثل مار زخمي به خودش ميپيچيد ....
لبهاش رو ول كردم و كامل رفتم رووش و دوباره شروع كردم به خوردن گردن و سينه اش .. دوباره نوك سينه اش رو كردم تو دهنم و گازشون ميگرفتم ، ميكشون ميزدم ... از نوك اين سينه اش ليس ميزدم تا برسم به نوك اون يكي ... دلي داشت ديونه ميشد و صداي جيغ و دادش مطمئنا تا راه روئه هتل هم ميرفت ... اون به سينه اش خيلي حساس بود ... تو سكس چت ها هم بهم گفته بود كه حتي با ور رفتن با سينه اش هم ارضا ميشه.... كل اتاق پر شده بود از سرو صدا و آه و ناله دلي ....
از روش بلند شدم و يه نگاهي بهش انداختم .. حالش خيلي خرااب بود .. خيلي خراب تر از من ... دگمه شلوارش رو باز كردم و با كمك خودش شلوارش رو از پاش در آوردم و انداختم پايين تخت .... يه شورت مشكي پاش بود كه سفيديه بدنش رو نمايانتر ميكرد و هوش از سر آدم ميبرد ... واقعا طاقتم تموم شده بود و يه دستي از رو شرت به كسش كشيدم
- جووون ... چه كس باحالي دارييييي
- آآآآآآخخخ .. سااامي .... بيا رووم.. خواهش ميكنم .... شلوارتو در بيار .. بيا رووم ..
شلوارم رو در آوردم و با شورت خوابيدم روش .. دوباره لبهاي نازش رو خوردم ، پاهاش رو دور كمرم حلقه كرده بود و منم كمرمو لاي پاش بالا پايين ميكردم ... كيرم سيخ و سفت شده بود و ميماليدمش به كسش و لب و گردنش رو ليس ميزدم ....
- آااااااهههه ... ساامي داري ديونم ميكني .. آآآخخ .. آرهه .. آرههه .. بمال كيرتو بهم ... واااي
دوست داشتم شورتش رو در بيارم .. يه جوري از لاي دست و پاهاش خودم رو خلاص كردم و بين پاهاش نشستم ...
- ساامي .. كجااا ..
- ميخوام شورتتو در بيارم .. كس نازتو ببينم ....
- آااااههه
بند شورتش رو گرفتم و كشيدم پايين ... وااي چه كس تپل و جمع و جوري داشت .. سفيد و بدون مو ... پاهاش رو از هم باز كردم و با كله شيرجه رفتم لاي پاش و شروع كردم به ليسيدن لبه هاي كسش و چوچول نازش .. جوووون.. چقدر خوشمزه بود .. چوچولش باد كرده بود و راحت ميشد با زبون باهاش بازي كرد .... كسش خيس خيس بود ، از پايين كسش ليس ميزدم و ميومدم سمت چوچولش و به چوچولش كه ميرسيدم ميكردمش تو دهنم و يه ميك محكم بهش ميزدم و با اين كارم دلي يه جيغي از سر لذت ميكشيد... حالا ديگه واقعاا دلي داشت جيغ ميزد .... طوري كه يه لحظه ترسيدم ... نكنه بيان بهمون تذكر بدن .. اما نميخواستم جلوي جيغ زدنهاش رو بگيرم .. با هر جيغي كه ميزد ، من حريص تر و وحشي تر ميشدم .... دستش رو گذاشته بود رو سرم و كله ام رو بيشتر به كسش فشار ميداد
- آرهه .. بخور .. بخور كسموووو .. وااااااااااي... آآآآآآآآخ ... آآآآآآااخ .. آي .. سااامي ... داري كسمو ميخوري ؟؟ وااااي ... باورم نميشهههه .. اااااااههه
- آرهههه .. اممم .. جووون ..
حرفهاش حشري ترم ميكرد... يه دستم رو از كنار گوشم رد كردم و سينه اش رو گرفتم تو دستم و فشارش دادم .... اون يكي دستم رو هم بردم سمت كيرم كه داشت منفجر ميشد ... اووووااااه .. چه آبفشاني كرده بود ... حسابي شقه شق بود ... آرووم تو دستم بالا و پايينش كردم ... هم كسش رو ميخوردم هم سينه اش رو ميماليدم .. هم كيره خودم و ....
ديگه ديدم نميشه صبر كنم ... سرمو از لاي پاش برداشتم و اومدم وسط دو تا پاش نشستم .... كيرم و بردم نزديك كس باد كرده اش و آرووم ميماليدمش به چوچولش ... اين كارم حال دلي و خراب تر كرد
- وااااي .. چه كيرييي .. آخخ ... ساامي بيا بالا ... بيا بذارش تو دهنم .. آخخ
خواست پاشه كه نذاشتم و رفتم رو سينه اش نشستم و كيرم كردم تو دهنش .... واااي چقدر باحال بود .. عين كس كردن بود ، با اين تفاوت كه وقتي ميرفت تو دهنش ... زبونش رو ميكشيد به دورتا دوره كيرم و ميكش ميزد ... طوري كه انگار كل هيكلم از كيرم ميزنه بيرون ... لبهاي نازش و برام غنچه كرده بود و منم كيرم و ميكردم تو دهنش و مياوردم بيرون .... گرماي دهنش بد جوري كيرم و ميسوزوند ... كيرم خيلي بزرگتر و كلفت تر از گنجايش دهن اون بود ... چون هرچقدر سعي ميكرديم ،‌بيتشر از نصفش ، تو دهنش نميرفت ...
احساس كردم دستشو ميخواد ببره سمت كسش و چوچولش و بماله ...
- ميخواهي كستو بمالي آرهههه؟
- اوهوم ....
- كست ميخواد ؟
- واي ... جوون .. آره ...
بي خياله دهنش شدم و اومدم روش خوابيدم و خيلي با احتياط كيرمو ميماليدم به كسش و لبهاش رو ميخوردم .... جفتمون نفس نفس ميزديم و بد جوري عرق از سر و صورتمون راه افتاده بود .... يكي از دستهاش رو انداخته بود پشت گردنمو محكم گرفته بود منو ... منم كيرمو آرووم و با ريتم خاصي رو كسش بالا پايين ميكردم ... خيلي بهم حال نميداد .. اما ميترسيدم يه دفعه كيرم سر بخوره و بره تو كسش و كار دستش بدم .. پاهاش رو كاملا باز كرد و يه پيچ و تابي به بدنش داد با صداي حشري بهم گفت
- سامي . بكن توش ديگه ... آخخخ .. ديوونم نكن ....
من به حرفش اهميت ندادم و فكر كردم چون خيلي حشري شده ... داره اينطوري ميگه ... اما سعي كردم كيرم و محكم تر و با ريتم تند تري رو چوچولش بالا و پايين كنم كه بيشتر بهش حال بده ... انگار موفق هم شده بودم ... سر و صداش دوباره كل اتاق رو پر كرده بود ... گردنش رو داده بود بالا و سرش رو به بالشتش فشار ميدااااد ، منم همينطور كه كيرم و رو چوچولش و لاي چاك كسش بالا پايين ميكردم ، گردن نازشم ميليسيدم و ميمكيدم ... گاهي اوقاتم كنار گوشش ناله ميكردم و با نفسهام و حرفهيي كه ميزدم ، ميخواستم بيشتر حال كنه ....
- جووون .. دوست داري كس بدي ؟؟ ارهه؟
- آخخخ .. ساامي .. آرهه .. وااي .. تو رو خدا بكن تو كسم .. دارم ميمرم ... طاقت نداااارمممم
- جوووووون .. تو كستم ميكنم ... به وقتش جرت ميدم ....
يه حالت كلافه نگام كردو يه با دست و پاش بهم فشار آورد
 
     
  
 زن
#26   Posted: 1 May 2011 04:10


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت بيست و ششم
يه 5 دقيقه اي صبر كردم ... تا گريه اش آرووم بشه .. چسبيده بود بهم و سرش رو تو سينه ام پنهان كرده بودو فقط هق هق ميكرد ... نميدونستم بايد چي كار كنم ... يا چي بگم ؟ فقط ميدونستم كه نميخوام گريه كنه ، دوستش داشتم ... اما فكر اينكه قبلا با كسي بوده بد جوري داغونم ميكرد ... اما كي ؟ با كي بوده ؟ چطوري ؟ نكنه ..... نكنه .....
با شدت از بقلم آوردمش بيرون و صورتم رو بردم نزديك صورتش و شونه هاش رو تكون دادم
- نگام كن ببينم ... تو شوهر داري ؟ با توام ، شوهر دارررري ؟؟
دستهاش رو گرفت جلوي صورتش و با هق هق گفت
- نههههه .. به خداااا نه ... سرم داااد نزن ... تو رو خدااا ..
دوباره بقلم كرد و سرش رو تو سينه ام پنهان كرد
- شوهرم تويي . عشقم تويي . همه كس و كارم تويي .. به خداا .. به جون كژال .. به مرگ غزال ، من كسي رو جز تو نداارم ...
همونطور كه تو بقلم بود ... شونه هاش رو تكون دادم
- پس با كي سكس كردي ؟ كي اپنت كرده ؟ هاان ؟؟
گريه اش دوباره شدت گرفته بود و داشت هق هق ميكرد .. از بقلم اومد بيرون و تو صورتم نگاه كرد
- سامي .. تو رو خدا با من اينطوري حرف نزن .. خب بابا منم آدمم .. احساس دارم .. يه پسره بود. همون كه بهت گفتم قرار بود با هم ازدواج كنيم ، خيلي سال پيش .. 10 سال پيش اون اولا كه تازه اومده بودم هلند .. با اون سكس كردم .. ا ينطوري شد .. اما بعدش به خدا با هيچ پسري سكس نكردم ... فقط و فقط با همون بودم ...
خيلي عصباني بودم .. نميدونم از دست كي .. از چي ؟ فقط ميدونم كه كارهام دست خودم نبود ... راست ميگفت .. خب اونم حق داشت .. اما چرا بهم نگفته بود ؟ شايد اگه از اول مثل جريان سلطان .. بهم ميگفت چي به چيه ، اينقدر نميخورد تو ذوقم... داشت ميلرزيد ، دستش ، چونه اش .. همه بدنش ميلرزيد ...خدايا ، من با اين دختر دارم چي كار ميكنم ؟؟ سامي آدم باش ... گناه داره به خدا اينطوري باهاش ميكني .. طرف شوهر داره ... ميره به 100 نفر ديگه ميده ، تو كه چند ماهه با اين در حد چت بودي ... مگه اين همه تو سكس كردي ، اين يك كلمه بهت حرفي زد ؟ همونطوري كه گذشته تو به اون ربطي نداره ، گذشته اون هم به تو ربطي نداره ....
آروم آروم بردمش رو تخت نشوندمش ... ملحفه رو تختي رو كشيدم دورش ... شورتم رو پام كردم ، رفتم سراغ يخچال ، ببينم چي داره توش ؟ يه ظرف كه پر از ميوه بود توش .. برداشتم آوردم گذاشتم رو ميز پاتختي ... خودمم پايين تخت ، جلوي پاش نشستم رو زمين ، موز رو پوست كندم ... بردم جلو دهنش ... سرش و كشيد كنار و نخورد ...
- بخور ديگه ... خوبه برات
با چشمهاي اشك آلودش نگام كرد ... خدايا .. چقدر اين چشمهارو دوست داشتم ...
- الان تنها چيزي كه برام خوبه ،‌ تويي ...
چونه اش لرزيد و يه قطره اشك ديگه ريخت رو گونه هاي نازش ... بي اختيار از جام بلند شدم ... كنارش نشستم و گرفتمش تو بقلم .. خودش رو تو بقلم جا كرد ميدونستم آرووم آرووم داره گريه ميكنه ... صداش رو كه از زور گريه و هق هق ميلرزيد شنيدم
- خيلي دوستت دارم سامي ... همه چيتو دوست دارم .. به خدا بهت خيانت نكردم .. من فقط تو رو دارم .. همه عشقم .. همه فكر و قلبم .. همه زندگيم .. ماله توئه ، همه چيزم ماله توئه ...
- گريه نكن عسلم
- سامي . تورو خدا .. بگو منو بخشيدي ...
- اگه گريه نكني و يه ذره ميوه بخوري و دختر خوب و حرف گوش كني باشي ، منم قول ميدم همه چيزو فراموش كنم ... اوكي ؟
نگاه نا باورانه اي بهم كرد ... انگار اونم ميدونست كه ته دلم .. با حرفي كه زدم ... يكي نبود ... اما فقط و فقط ميخواستم گريه اش تموم بشه ... دوستش داشتم ، نميخواستم اذيت بشه ، اما به چه قيمتي ؟ دولا شدم ، چشمهاي پف كرده اش رو بوسيدم ... موزو دوباره بردم سمت دهنش .... يه خنده اي كرد و يه گاز از موزه زد ..
- سرم خيلي درد ميكنه سامي .. تو هم بخور
- ميخورم عزيزم ... دراز بكش ... خوب ميشي ... بزار زنگ بزنم برات يه قرص بيارن ...
- نه نميخواد تو كيفم آرامبخش دارم ... دوزش بالاست .. يه دونه ميخورم .. راحت ميخوابم ..
پاشدم رفتم سمت كيفش ... دستم رو گرفت .. برگشتم سمتش ... نگراني تو نگاهش موج ميزد
- جانم عزيزم ؟
- بگو دوستم داري
لحنش همه دلم رو ريخت پايين .. دولا شدم .. لبهاي نازش كه داغه داغ بود رو آرووم بوسيدم و سرم رو بردم كنار گوشش و زمزمه كردم
- عشق نازم ... اگه دوستت نداشتم كه برام مهم نبود ويرجين هستي يا نه .... با همه وجودم دوستت دارم .. بيشتر از خودم .. قده خدااا
يه خنده نازي كرد و با ميلي دستم رو ول كرد ... كيفش رو براش آوردم ... قرصش رو از تو كيفش برداشت و خورد ، موز و گيلاس ريختم تو يه پيش دستي و دادم دستش كه بخوره ، تكيه اش رو به تاج تخت داد و مشغول خوردن شد ، رفتم سمت پيرهنم كه بپوشمش ...
- نه .. تو رو خدا نپوشش .. دوست دارم بدنتو ببينم ... بيا پيشم دراز بكش .. خواهش ميكنم
پيرهنم رو گذاشتم كنار و رفتم زير رو تختي و بقلش دراز كشيدم ،.. پيش دستي رو گذاشت رو پاتختي و عين بچه گربه ، آرووم اومد خودش رو تو بقلم جا كرد ، سرش رو گذاشت رو بازوم ... دستم رو بردم لاي موهاي نازش و آرووم نوازشش كردم ... از لاي موهاش ميرفتم .. پشت گردنش .. رو شونه هاش .. رو بازوش .. رو صورتش .. چشماش .. بينيش .. گونه اش .. لبهاي نازش ... جفتمون هم ساكت بوديم ، حدس ميزدم كه دلي گيج خوابه ، بخاطر همين نخواستم به حرف بكشمش و گذاشتم راحت بخوابه ، خيلي طول نكشيد كه ريتم نفس كشيدنش سنگين و يكنواخت شد ... احساس كردم خوابش برده ، بر عكس اون ، من اصلا خوابم نميومد ، نوازش كردنش رو قطع كردم و دستم رو گذاشتم زير سر خودم و به سقف خيره شدم و اتفاقاتي كه از اومدن دلي به تهران ، تا الان گذشته بود رو مرور كردم ، ياد فرودگاه افتادم كه چطوري منو بازي داد ، ناخود آگاه خنده ام گرفت ، چقدر فكرش خوب كار ميكرد ، 50 يورو به صاحب كافي شاپه داده بود ، كه مرده اجازه بده ، از اونجا به من زنگ بزنه ... چه سكس باحالي داشتيم .. گند زدم بهش .. البته منم مقصر نبودم .. دلي بايد قبلش بهم همه چيزو ميگفت ، البته اونم تقصيري نداشت ... نميدونم ، شايد داشته ... شايد دارم خودم رو گول ميزنم... شايد به قول سوگند عشق ، ‌چشمامو كور كرده ... آخ خدااا چه شق درد بدي دارم ... آرووم دستم رو از زير سر دلي ميكشم بيرون و ميرم دستشويي ... انگار شاش بند شدم .. هيچ غلطي نميتونم بكنم ... از دستشويي اومدم بيرون و رفتم پيرهنم رو پوشيدم .. خاك تو سرم ، نكردم يه دست لباس راحتي واسه خودم بيارم .. با همين يه دست كت و شلوار اومده بودم ، اينقدر هول بودم، اصلا يادم نبود كه منم ميخوام شبها پيشش بمونم .. البته هر شب كه نميتونستم پيشش بمونم ، كي ميخواست جواب مامان و بابا رو بده ... اي خدا .. اينم يه مشكل ديگه .... اشكال نداره فردا ميرم خونه يه سرو گوشي آب ميدم ، چند دست لباس هم واسه خودم ميارم ... حوصله بستن دگمه هاي پيرهنم رو نداشتم ... گذاشتم باز باشن .. نزديكهاي صبح بود ... دلم سيگار ميخواست ... پاكت سيگارو از جيب كتم برداشتم و رفتم سمت تراس سوئييت و رو يكي از صندلي هاش نشستم و سيگارم و روشن كردم و يه كام سنگين ازش گرفتم ... ديگه از اون سوزشي كه اولين نخ سيگار ، بعد از چند سال ، رو زبونم و ته حلقم ايجاد ميكرد ، خبري نبود .. راحت تر و سنگين تر از سيگارم كام ميگرفتم و لا به لاي دودي كه از دهنم خارج ميكردم ، دنبال جواب تمام چرا ها و اعصاب خورد كني هايي كه داشتم ، ميگشتم ... به خودم فكر ميكردم .. به دلي .. نبايد ميزاشتم سوگند اينا چيزي از اپن بودن دلي بفهمند .... اصلا دليلي نداره كه بخوان بدونن .. به اونا چه ؟؟ ... اين مشكل منو دليه ، كه بايد حلش كنيم .... اره حتما بايد حل شه ... يعني من بايد با خودم حلش كنم .. اگه الان نتونم باهاش كنار بيام .. تا آخرش هم نميتونم ...... خب دلي از منم 2-3 سالي بزرگتره ... خب حق داشته سكس كنه ، من نميتونم بخاطر اينكه قبلا سكس داشته ، اونم 10 سال پيش ، مواخذه اش كنم .... كارم خيلي اشتباه بود .. خيلي ... بايد يه جوري از دلش در بيارم ...
2-3 تا سيگار ديگه روشن كردم و كشيدم ، حساب زمان از دستم در رفته بود و نميدونستم چند دقيقه يا چند ساعته كه تو تراس نشستم ... هوا روشنه روشن شده بود و مردم به جنب و جوش افتاده بودن ... يواش يواش ، نور افتاب داشت اذيتم ميكرد و هوا داشت گرم ميشد ... مزه دهنم خيلي تلخ بود ... بلند شدم فيلتر آخرين سيگاري كه كشيده بودم رو از بالاي نرده ها پرت كنم پايين كه صداي جيغ دلي ... شوك بدي بهم وارد كرد ...
- سااامي ... سااامي
نفهميدم چطوري و كجا فيلتر سيگارم رو پرت كردم و پريدم تو اتاق ...
- جااانم .. جانم عزيزم ؟ چي شده ؟
عين بچه ها كه ميخوان مامان يا باباشون بقلشون كنه ، رو تخت نشسته بود و با چشماي نگران و خيس از اشك دستهاش رو دراز كرد سمتم ، قدم هام رو تند تر و بلندتر كردم و رسيدم بهش و گرفتمش تو بقلم
- چي شده عشقم ؟؟
- فكر كردم رفتي
- براي چي برم عشق نازم ؟ خوابم نميبرد ، رفتم تو تراس ... تو چرا بيدار شدي ؟
- چقدر بوي سيگار ميدي .. مگه نگفتي كه سيگار نميكشي ؟
- نميكشيدم ... از ديشب شروع كردم ... نگفتي چرا بيدار شدي ؟
- همش تقصير منه .. مگه نه ؟
- چي عشقم ؟
- اينكه دوباره سيگار ميكشي
- نه گلم .... چرا تقصير تو باشه ؟ اصلا به اين چيزا فكر نكن
بازم بدنش داشت ميلرزيد .. ميدونستم همش اثرات جيغ و داد هاي چند ساعت پيشه ، حتما انتظار چنين رفتاري رو از من نداشته ، بنده خدا با چه شوقي اومد تهران .. چه ضد حالي خورد ،‌ مخصوصا كه وسط سكس بود و به اوج رسيده بود .. اما ارضا نشده بود ... محكم تر تو بقلم فشارش دادم
- چرا داري ميلرزي عسلم ؟ چرا با خودت اينطوري ميكني تو؟
- سامي سرم داره گيج ميره
از بقلم آوردمش بيرون ... يه نگاهي به صورت ماهش انداختم ... معلوم بود .. حالش خيلي بده .... رنگ صورتش عين گچ ديوار سفيده سفيد بود ...
- الهي فدات شم .. پاشو يه آبي به دست و صورتت بزن .. بريم بيرون يه چيزي بخور ... صبح شده
- نه نه .. بيرون نميام .. همينجا باشيم .. خوابم مياد .... تو اصلا نخوابيدي ؟
- نه عسلم ، خوابم نميبرد ... پاشو يه آبي به دست و صورتت بزن ... بگير بخواب ..
- نه .. همينطوري ميخوابم .. فقط قول بده تو هم پيشم ميخوابي.. خب ؟
خيلي خوابم ميومد .. بدم نميومد بخوابم ..
- باشه گلم ... ميخوابم ... پاشو .. يه آبي بزن به دست و صورتت .. يه موز بخور .. با هم ميخوابيم ..
داشت جا براي من باز ميكرد كه بخوابم ...
- نه .. خوبم .. همينطوري بخوابيم ... خواهش ميكنم
- باشه گلم .. بخوابيم ...
- چرا پيرهنتو پوشيدي .. درش بيار ...
به حرفش گوش كردم و پيرهنم رو در آوردم و كنارش دراز كشيدم .. دوباره سرش رو گذاشت رو بازوي چپم و خودش رو تو بقلم گم كرد ... داشت با موهاي روي سينه ام بازي ميكرد
- ميدوني چقدر آرزو ميكردم كه يه روز تو بقلت خوابم ببره
- .....
- اگه رفته بودي .. ميمردم ... قول بده تا بيدار شم .. پيشم ميموني ..
- همينجا ميمونم عسلم ... كجا برم ؟ وقتي همه عشق و زندگيم اينجاست ؟
- سامي .. بخشيدي منو ؟
- اصلا ديگه بهش فكر نكن خب ؟ نه تو .. نه من .. ديگه بهش فكر نميكنيم ... اوكي ؟
چند لحظه گذشت جفتمون ساكت بوديم و داشتيم حرفي كه زده بودم رو حلاجي ميكرديم ... يه دفعه دلي سكوت بينمون رو با صدايي كه سرشار از سيطنت ، شكست
- خب پس به چي فكر كنيم؟
يه تكوني به خودم دادم و با خنده گفتم
- به اينكه وقتي از خواب بيدار شديم ... تهران گردي رو از كجا شروع كنيم ...
- آخ جوووون .. اول بريم بام تهران
- خب الان بام تهراني ديگه گلم ... 3-4 تا خيابون ا ونطرف تر .. بام تهرانه ... ديگه دوست داري كجا بريم ؟
- دربند ... توچال .. كلكچال .. ديزين .. فشم .. لواسون .. بازار .. تاازه .. كلي هم آلوچه ميخوام .. بايد برام بخري
- چشم .. چشم .. تو قول بده وقتي از خواب بيدار شدي ... حالت خوب باشه . همه جا با هم ميريم ...
يه چشم بچه گانه گفت و تندي چشماشو بست .. حركاتش و نوع حرف زدنش يه طوري بود كه ته دلم با رفتارش ضعف ميرفت .. ميخواستم درسته بخورمش ... اما فعلا مهم تر از خوردنش ... سر حال آوردنش بود ... بايد صبر ميكردم تا حالش خوبه خوب بشه ... چند دقيقه اي از خوراكي هايي كه دوست داشت بخوره ، حرف زد و وقتي مطمئن شد ، حتما همه جا ميبرمش و همه خوراكي ها رو ميخوره ... عين بچه ها خوابش برد .. طولي نكشيد كه چشماي منم سنگين شد و خوابم برد ...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 زن
#27   Posted: 1 May 2011 04:11


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت بيست و هفتم
نميدونم چند ساعت خوابيدم اما زماني كه از خواب بيدار شدم ... يه دستي به تشك خالي بقلم كشيدم ... سردي كه رو تشك بود ،‌ احساس خوبي بهم داد و فهميدم كه دلي زود تر از من بيدار شده ... يه تكوني خوردم و دلي رو ديدم كه معلوم بود از حموم اومده و يه حوله پالتويي تنش كرده بود و داشت تو چمدونها دنبا يه چيزي ميگشت ... يه تكوني خوردم تا بتونم قشنگ تر ببينمش ... اوه اوه .. شورتم چقدر خيس بوود... ملحفه رو زدم كنار ... نگاهي به شورتم انداختم ... وااااي ... چقدر مني ازم خارج شده بود ... معمولا وقتي به موقع ارضا نميشدم .. بدنم خيلي اتوماتيك وار ... مني جمع شده تو كمر و بيضه ام رو خارج ميكرد ... سيستم بدنم هوشمنده ديگه !!! (من خودمم خارجيم ) از يه طرف اعصابم خورد شده بود .. از طرفي هم خيالم راحت شد كه ديگه دردي نخواهم داشت ... بي خيال شورت خيسم شدم و آرووم تكيه ام رو دادم به تاج تخت و شروع كردم به ديد زدن دلي ....
سرو صدايي كه كردم ، دلي رو از عالم خودش كشيد بيرون .. برگشتم سمتم و ديد بيدارم ... خندون اومد سمت تخت
- سلااااااام ... صبحت بخير عشقم ..
خنديدم و دستم رو گرفتم سمتش تا بياد پيشم ...
- سلام خانم گلم ... ساعت چنده ؟
- به وقت شما 3 بعد از ظهره ...
گونه نازش رو بوسيدم و بينيم رو كشيدم رو پوست لطيف صورتش و گفتم : پس ديگه نميشه بگيم صبح بخير .. عصرت بخير خانمم .. از كي بيداري ؟
لبم رو بوسيد و از تخت اومد پايين ... دستم رو گرفت و كشيد
- خيلي وقته .... پاشو بينم تنبل خان .. بدو ... برو يه دوش بگير ، بريم بيرون يه چيزي بخوريم كه مردم از گشنگي ....
چه زوري داشت ... اندازه مورچه بود زورش .... كوچكترين تكوني نميتونست به بدن من بده ... از اينكه بيهوده داشت تلاش ميكرد، خنده ام گرفته بود ... چه پشتكاري هم داشت
وقتي ديد زورش بهم نميرسه .. دستم رو ول كرد و با قهر لبش رو ورچيد و پاش رو كوبيد زمين
- هه هه هه .. نخند بابااا .. مگه قول ندادي منو ببري بيرون ؟؟ تنبل خااان
يه اشاره اي به بدنم كردم و بهش گفتم
- بابا تو كه نميدوني اينجا چه خبره ...
خنده كنان پاشدم ، ملحفه رو هم پيچيدم دور خودم و رفتم سمت حموم ... همونطوري كه به حموم نزديك ميشدم و از دلي فاصله ميگرفتم ... صدام رو هم بلند تر كردم و گفتم
- خانم ... ما كه غير از گردش و تفريح و بخور بخور با شما ... تو تهران .. كار ديگه اي نداريم ... داريم ؟
رسيدم به حموم و ملحفه رو از دورم باز كردم و از لاي در حموم انداختمش بيرون ... يه نگاه به صورت بهت زده دلي كردم .. مثل اينكه هنوز نفهميده بود چمه ... يه دفعه يادم افتاد من اونجا لباس ندارم ... شورت ندارم ...
- اي خدااا
دلي اومد سمتم .. بهت زدگيش كم بود .. نگراني هم بهش اضافه شد ...
- چي شد عزيزم ؟
- منكه اينجا لباس ندااارم ....
يه نگاه خندوني بهم كرد
- خب منكه دارم
- لوس نشوو
اومد سمت در حموم و من رو هل داد سمت داخل حموم ، كله اش رو آورد تو ...
- حالا تو دوشت رو بگير ... بيا بيرون ... يه چيزي پيدا ميشه كه بپوشي ... بلاخره كه بايد دوش بگيري .. (يه نگاهي به شورت خيس و لزج مانندم كرد و با چشم و ابرو يه اشاره اي بهش كرد) اينطوري كه نميتوني بموني ، فوقش شورتت رو ميشوري ،‌ ميندازيمش تو افتاب ، زودي خشك بشه . اوكي ؟
ديدم هيچ راهي بهتر از اين نيست ... باهاش موافقت كردم ، در حموم رو بست و رفت .. يه دوش مشتي گرفتم ، در حين دوش گرفتن ، صداي سشوار رو ميشنيدم كه مشخص بود دلي داره موهاش رو خشك ميكنه ، ياد ديشب و اتفاقاتش افتادم ... ياد اون لحظه كه دلي نشست روم و فهميدم كه اپنه .... دوباره خشم و عصبانيت ، همه وجودم رو گرفت .... ميخواستم با مشت بكوبم تو ديوار .... اما بايد خودم رو كنترل ميكردم ... ياد حرف يكي از دوستهام افتادم ... چند دقيقه اي زير دوش ، بي حركت وايسادم ، به هيچ چيز و هيچ كس فكر نكردم ، حق با دوستم بود، بهترين راه براي آرامش همين كار بود ، خيلي آرووم شدم ، انگار آب ، همينطور كه از سر تا پام رو ميشست و ميرفت تو سوراخ راه آب وان ، ناراحتي ها و اعصاب خورد كني هاي من رو هم با خودش ميشست و ميبرد ....
خيلي آرووم تر و سر حال تر شده بودم ... يه شيو هم كردم و يكي از حوله هاي هتل رو برداشتم و پيچيدم دورم و اومدم بيرون ... دلي لباسش رو پوشيده بود ، يه شلوار جين برمودا ... با يه تي شرت مشكي كه نوشته هاي در هم و برهم سفيد داشت ... موهاش رو هم لخت كرده بود و دورش ريخته بود ، پشتش به من بود اما ميتونستم صورتش رو از توي آينه ببينم ... يه آرايش ملايم كرده بود ، واقعا ناز شده بود .. داشت با چمدونهاش ور ميرفت .. كلي لباس آورده بود ... معلوم بود نصفه بيشترش سوغاتيه ... جلوي در حموم وايساده بودم و داشتم نگاش ميكردم .... به غوزك پاش نگاه ميكردم كه يه خلخال خوشگل بهش آويزون بود و خواستني ترش كرده بود ... ساق پاش چقدر باحال و خوش فرم بود ... كلا خواستني بود .... راه افتادم سمتش ، ميخواستم از پشت بقلش كنم .... اما هنوز بهش نرسيده بودم كه منو تو آينه ديد و وقتي برگشت ... صورت به صورت شديم ... معطل نكردم و لبهاش رو گرفتم تو لبهام و شروع كردم به خوردن و ليسيدن لبهاي نازش .... يه ناله اي تو دهنم كرد و از پشت دستش رو به كمرم خيسم كشيد ... از لبهاش سير نميشدم ... خيلي خوردني و خوشمزه بود ... زبونش رو كرد تو دهنم و ميكشيدش رو زبون من ... دستم رو انداختم پشتش و كونش رو فشار دادم .... لبهاش رو از دهنم كشيد بيرون
- آآآآه ...
ميدونستم الانه كه جفتمون حشري بشيم .. اما نميخواستم اون موقع سكس كنيم ... بي نهايت گشنه ام بود و ميدونستم كه اونم گشنشه ، زير گوشش و گردنش رو بوسيدم و آروم ولش كردم و دستهام رو بردم سمت حوله اي كه دور سرم بود و شروع كردم به خشك كردن موهام و رفتم سمت ميز آرايش ...
- چه خبره خانم ؟؟ كلي به هم ريختي اتاقو
- عافيت باشه ..
- سلامت باشي ...
- لباسهات رو تخته ..
دستهام رو سرم مونده بود ... با تعجب برگشتم سمتش ...
- لباسهام ؟ كدوم لباسهام ؟
رفت سمت تخت .. منم دنبالش حركت كردم ... اوووو اهه .. رو تخت پر از لباس بود .. از شورت گرفته تا زير پوش و عرق گير و شلوار جين و تي شرت و شلوارك و جوراب و مام و افتر شيو و عطر و كتوني و ...................... اونم نه يكي .. از هر كدوم 3-4 تاااا ...عين بچه ها ذوق كرده بودم ... رنگ و وارنگ .. همه اشون هم مارك دار و خوشگل ..
- اينا ماله منن ؟
- قابل شما رو نداره .. بپوش ببين كدوم بهت بيشتر مياد ... بدوو ميخوام برم خيابون
- دستت درد نكنه ... كي ميره اين همه رااهو ... بودي حالا ... تو خيابون چه خبره ؟؟
- سامي .. اينجا ايرانه ... باورم نميشه .. ميدوني بعد از چند سال برگشتم ؟؟ دوست دارم برم تو خيابونهاش .. تا شب فقط بگردم .... ديگه نميخوام برگردم هلند ... اونجا برام مثل جهنمه ...
چونه اش لرزيد .. انگار ميخواست گريه كنه ، خودش رو انداخت تو بقلم تا اگه اشكش اومد ، نبينم ... دركش كردم و به روش نياوردم خنده زوركي كردم و خواستم از اون حال و هوا بيارمش بيرون
- خب خانم .. بيا بيرون از بقلم ببينم ... بزار بپوشم ، آماده شم .. بريم ددري .. دوودور .. عشق و صفا ..
خنديد و رفت رو تخت نشست ... باحال ترين و به موقع ترين سوغاتي هايي بود كه تا به حال گرفته بودم ... جالب اينجا بود كه همه اشون هم سايز خودم بودن و كاملا اندازه ام بودن.. بعدا خود دلي اعتراف كرد كه از سوگند سايزم رو گرفته بوده چندين روز وقت گذاشته بوده تا بتونه همه اين ها رو برام بخره ... خلاصه .. يك دست اسپرت ست كردم و پوشيدم و دلي هم آماده شد و راه افتاديم سمت بيرون ...
- خب .. خانم چي ميل دارن ؟
- كله پاچه ..
- جااانم ؟؟؟؟ جدي كله پاچه دوست داري ؟
- آره .. ميمرم براش
- اوكي ، پس ميريم دربند ...
- آخ جوون ....
سوار ماشين شديم و راه افتاديم سمت در بند ... قبل از اينكه بخوام حركت كنم ، دلي بهم گفت كه از تو شهر برم و نندازم تو اتوبان .. ميخواست خيابون ها رو ببينه ، به حرفش گوش كردم و بد بخت شدم ... از خيابون ها كه رد ميشديم، سر هر كوچه بايد ترمز ميكردم كه خانم تا ته كوچه رو ببينه و ابراز احساسات كنه .... عين بچه ها ذوق ميكرد و حرف ميزد ... من هم فقط گوش ميكردم و گاهي ، اسم خيابون ها رو بهش ميگفتم ... اصلا باورش نميشد كه تهران اينقدر عوض شده باشه ... خلاصه رسيديم به دربند و رفتيم كله پزي دور ميدون تجريش .. يه كله پاچه تووپ زديم به بدن و راه افتاديم سمت بالا .... تو راه هر چي ميديد .. ميخواست ...تا به كوهسار برسيم .... 2 تا نايلون ، پر از خوراكي تو دستمون بود .... جلوي يه بستني فروشي وايساده بوديم كه آرش زنگ زد .. بعد از سلام و احوالپرسي با من و دلارام .. گفت كه شب ... نازي دعوتمون كرده خونشون ... منم اوكي كردم و قرار شد شب ، براي شام .. بريم خونه نازي اينا ...
از دربند كه برگشتيم ... رفتيم سمت ميدون فلسطين .. خونه دلي اينا قبلا اونجا بود ، البته بچه شيراز بود و يكي ، دو سال قبل از اينكه از ايران بره ... تهران زندگي ميكرده ... يه دو ساعتي هم دور خيابون وليعصر و ميدون فلسطين و طالقاني و اونطرفها گشتيم و نزديك هاي ساعت 7 رفتيم هتل .. تا دلي سوغاتي هاي همه رو برداره و بريم خونه نازي اينا ...
هر چي به هتل نزديك تر ميشديم ... دلي ساكت تر ميشد ... حركاتش عصبي ميشد ... به هتل كه رسيديم ، علي رغم ميل من .. دلي رفت دوش گرفت و لباس هاش رو عوض كرد .. من هم لباس هام رو عوض كردم و آبي به دست و صورتم زدم ... وقتي آماده شد ، بهم گفت
- همه چيم خوبه ؟
نگاهي به سر تا پاش كردم .. ماه شده بود ...
- آره عشقم .. بهتر از هميشه اي ...
دوباره با نگراني نگاهي به آينه انداخت ...
- مطمئني ؟
از پشت بقلش كردم و زل زدم به چشمهاي نارش كه از تو آينه داشت بهم نگاه ميكرد ...
- آره عسلم ... چرا فكر ميكني خوب به نظر نميرسي ؟
- نميدونم چمه .. استرس دارم ... ( چند لحظه مكث كرد ... برگشت طرفم ) سامي .... اگه سوگند ازمن خوشش نياد .. چي ميشه ؟
لبهاش رو يه بوس كوچولو كردم
- حتما خوشش مياد .... دليلي نداره خوشش نياد .. تازه .. اگه خوشش نياد .. مشكل خودشه ، ميتونه حلش كنه ، من كه انتخابمو كردم ...
خنديد و يه بوس خوشگل از لبام كرد و رفت سراغ چمدونها ... و با يه صدايي كه جفتمون ميدونستيم ساختگيه و براي تقويت روحيه اشه گفت
- پس پيش به سوي خونه نازي خانم ...
يه چمدون پر از سوغاتيه سوگند و آرش و نازي رو برداشتيم و راه افتاديم سمت خونه نازي اينا ... تو راه نازي بهم زنگ زد و گله كرد كه چرا اينقدر دير كرديم و گفت كه آرش و سوگند اونجا هستند و منتظر مائن ...
از يه گل فروشي معروف و قديمي تهران ... يه دسته گل خيلي قشنگ ... به سليقه دلي ... خريديم و همه چيز براي روياروييه دلي و بچه ها آماده شد ...
دلي تو راه خيلي حرف زد .. خيلي بيشتر از ظهر ... ميدونستم كه عصبيه و ميخواد اينطوري استرسش رو خالي كنه ، منم پا به پاش حرف ميزدم و گفتيم و گفتيم ، تا رسيديم به خونه نازي اينا ....
- خب خانم... اينم خونه نازي
ماشين رو پارك كردم و خاموش كردم ... دلي هنوز نشسته بود سر جاش و تكون نميخورد
- چرا پياده نميشي ؟
فهميدم خيلي استرس داره ... دستش رو گرفتم تو دستم .. يخه يخ بود ... بوسيدمش .. تو چشماي نازش نگاه كردم ..
- عشق نازم .. چرا اينقدر نگراني ؟؟ تو ماله مني ... منم ماله توام ... هيچكس و هيچ چيز .. نميتونه من و تو رو از هم جدا كنه .. اوكي ؟
دستم رو فشار داد
- سامي تنها كسي كه تو اين دنيا دارم .. تويي .. اينو يادت نره ..
لبخندي زدم و چشمهامو به نشانه تاييد به هم فشار دادم و دستش رو ول كردم و در ماشين رو باز كردم و پياده شدم ... اون هم همين كارو كردو پياده شد .. دسته گل و چمدون رو از عقب ماشين برداشتم و راه افتاديم سمت در خونه ....
 
     
  
 زن
#28   Posted: 1 May 2011 04:12


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت بيست و هشتم
انگار استرس دلي به هم سرايت كرده بود ... احساس ميكردم صداي قلبش رو دارم ميشنوم ... زنگ زديم و منتظر شديم تا در رو باز كنن ... دسته گل رو دادم دستش و دستم رو انداختم دور كمرش و چسبوندمش به خودم ...
در باز شد و رفتيم تو ...سوار آسانسور شديم ... طبقه 2 ايستاد .... قبل از اينكه در رو باز كنم .. صداي آروم و ناز دلي رو شنيدم
- سامي ... خيلي دوست دارم
- من بيشتر ..
در آسانسور رو كه باز كرديم .. ديديم هر سه تاشون دم در وايسادن ... سوگند پريد دلي رو بقل كرد و مثل هميشه خيلي خون گرم رفتار كرد ... نازي هم دست كمي از سوگند نداشت ، با اينكه اصولا ادم مغروري بود و خيلي راحت با هر كسي نميجوشيد ، ولي استقبال گرمي از دلي كرد و واقعا انتظار استقبال به اين گرمي رو از نازي نداشتم ... 5 دقيقه اي دم در ايستاده بوديم و دلي هي از بقل نازي ميمومد بيرون ، ميرفت تو بقل سوگند و هي هم ديگه رو ملچ و ملوچ .. ماچ ميكردن و عين دختر بچه هاي دبيرستاني ذوق ميكردن و بلند بلند حال و احوال ميكردن ... آرش اين وسط سر گردان شده بود و دلي هر وقت بقل سوگند بود ، ارش هم كنار سوگند وايميستاد .. هر وقت ميرفت تو بقل نازي .. آرش هم ميرفت بقل نازي وايميستاد .. يه دفعه با صداي بلند گفت ..
- ااااااااه .. خانم من كجا وايسم كه نوبت بقل منم بشه ؟؟
همه زديم زير خنده و دلي دستش رو دراز كرد و با آرش دست داد
- خيلي خوشوقتم از اشناييتون .. خوبين آرش خان ؟
- ئه ؟؟ اينطوريه ؟؟ واسه سوگند و نازي .. بقل و بوس .. به ما كه رسيد فقط دست ؟؟ اوكي ... به هم ميرسيم .. حالا فعلا بريم تو خونه ... اينجا بده .. حساب همه اتون رو ميرسم
دوباره همه خنديديم و رفتيم تو خونه ... بلافاصله كه وارد خونه شديم نگاهم افتاد به جلوي تلويزيون و ياد آخرين باري افتادم كه تو خونه نازي بودم و باهاش سكس كرده بودم .. نميدونم چرا يهو برگشتم خيلي جدي نازي رو نگاه كردم .. مثل اينكه نازي هم فهميد دارم به چي فكر ميكنم ... يه پوز خندي زد و يه ابروش رو انداخت بالا و رو كرد به دلي
- خب .. خانم خانماا ... چه خبر ؟؟ چه دسته گل قشنگي گرفتي ... راضي به زحمت نبودم .... خودت گلي ... خيلي خيلي خوش اومدي .. تو رو خدا تعارف نكن .. بيا بريم تو اتاق ، لباسهات رو عوض كن ... راحت باش
از جلوي من رد شد .. همون عطري رو زده بود كه اون شب ، باهاش ديونه ام كرده بود ... منو برد تو همون حال و هوااا ... اي خدا .. چم داشت ميشد ؟؟؟ سرم رو برگردوندم و دور شدن دلي و نازي رو نگاه كردم .. به در اتاق كه رسيدن ، نازي خودش رو كشيد عقب و اول دلي رو فرستاد تو اتاق و قبل از اينكه خودش وارد اتاق بشه ... برگشت منو نگاه كرد ... انگار ميدونست كه دارم نگاهش ميكنم ... براي چند ثانيه كوتاه ، باهاش چشم تو چشم شدم ... مطمئن بودم با نگاهش ، ميخواد يه چيزي بهم بگه .. اما چي ؟؟ نفهميدم ... رفت تو اتاق و براي چند ثانيه به در اتاقي كه رفتند توش ، خيره شدم ... برگشتم سمت نشمين ، چشمم افتاد به شمع هايي كه دور تا دور كاناپه و كنار تلويزيون چيده شده بود و روشن بود ... دقيقا همونجايي كه با نازي سكس كرده بوديم ... خدايا چي رو ميخواست بهم بفهمونه ؟؟ چرا اينطوري ميكرد ؟ رفتارش كه عادي شده بود و من يواش يواش داشتم همه چيز رو فراموش ميكردم ... اونم به خواسته خودش ...
دست يكي رو پشتم احساس كردم ... برگشتم عقب رو نگاه كردم ... آرش بود
- خب .. داداش ... چه خبرا ..
يه نگاهي به سر تا پام كرد و تي شرتم رو زد بالا و مارك تي شرت و شلوارم رو ديد ....
- ئه .. ئه .. نگاش كن ... لباس نو مبارك ... بابا لي وايز .. بابا گپ .... مارك دار .. پول دار ... ناقلا كي وقت كردي بري اينارو بخري ؟
- نخريدم كه ... كادو گرفتم
- جدي ؟؟ نكنه دلي برات خريده ؟
- سوغاتيه ....
- ئه .. راست ميگيااا .. سوغاتيه ما كوش ؟؟ دلارام ... بيا ببينم سوغاتيه من كوش ؟؟
- (سوگند) ئه .. آرش .. زشته ...
دلي مانتو و روسريش رو در آورد و با يه بلوز خيلي خوشگل و شلوار ، لبخند زنان اومد بيرون و چمدون رو باز كرد و سوغاتيه هر كي و داد بهش ...
واقعا سنگ تموم گذاشته بود ... راحت ميتونم بگم بالاي 2-3 هزار دلار فقط براي سوغاتي داده بود ...
نيم ساعتي همه به باز كردن كادو ها و تشكر و اين حرفها مشغول بودند ... در طول اين مدت هم كاملا حواس من به نازي بود ، ميخواستم ببينم رفتار غير عادي ازش ميبينم يا نه ؟ اما رفتارش كاملا عادي بود و انگار نه انگار كه اتفاقي ا فتاده ...
بعد از باز كردن سوغاتي ها و پرو لباسها ... همه دور هم نشستيم جلوي تلويزيون و شروع كرديم به گفتن و خنديدن و ميوه خوردن .... طبق معمول ، آرش مجلس رو تو دست گرفت و شوخي و خنده و مسخره بازي ، شروع شد .... در طول اين مدت ... من و دلي بقل هم ، رو يه مبل دو نفره ، نشسته بوديم و من دستم رو دور گردن دلي حلقه كرده بودم و دلي تقريبا تو بقل من لم داده بود ، پاهاش رو تو شكمش جمع كرده بود و كف پاهاش رو مبل بود ، اينقدر احساس راحتي ميكرديم كه انگار دلي سالهاست كه تو اين جمع هستش و همه رو ساليان ساله كه ميشناسه ... خيلي محيط دوستانه و لاولي بود ...
خلاصه اون شب هم گذشت .. همه چيز خوب و عالي پيش رفت ، يه شام خوب و خوشمزه تو محيطي دوستانه و شوخ خورديم و برخلاف اون چيزي كه فكر ميكردم و انتظار داشتم، نازي رفتارش دوباره كاملا عادي شد و اصلا از اون نگاه ها و از اون عشوه ها خبري نبود ...
دلي بازم نشون داد كه اگه بخواهد ،‌ ميتونه خودش رو تو دل هر كسي جا كنه ... و خانواده من هم از اين قاعده ، مستثني نبودند ..
رضايت رو ميتونستم تو چشمهاي سوگند ببينم ... كاملا مشخص بود كه اون هم از دلي خوشش اومده و خدا رو شكر ، هيچ مشكلي باهاش نداره
بعد از شام .. بحث كشيده شد به پدر – مادر منو قرار شد فردا يا پس فردا ، دلي رو ببرم خونه نازي اينا و از اونجا با نازي و سوگند ، بره خونه ما و نازي ، دلي رو به مامان اينا معرفي كنه ... و مثلا من هم خيلي اتفاقي از سر كار بيام و دلي رو تو خونه ببينم و همونجا ازش خوشم بياد ...
زمان خيلي سريع گذشت و نزديك هاي ساعت 12 و نيم – يك شب بود كه از خونه نازي اينا اومديم بيرون ... واقعا به همه امون خوش گذشته بود ... بعد از خدا حافظي و لاو تركوندن نازي و دلي و سوگند ... سوار ماشين شديم و راه افتاديم سمت هتل .... تو ماشين دلي همش از خوبي هاي سوگند و نازي و آرش حرف ميزد و ميگفت كه اصلا فكرش رو هم نميكرده كه اينقدر از اينا خوشش بياد ... منم خيلي خوشحال بودم كه مراسم معارفه به خوبي و خوشي تموم شده بود و همه از هم خوششون اومده بود ...
كل طول راه تا هتل ، نگران برخورد اول مامان و دلي بودم ... دوست داشتم همه چيز به خوبي و خوشي تموم بشه و خيلي زود دلي ماله من بشه ...
رسيديم به هتل و تو آسانسور، دلي خودش رو چسبوند به من .. دستم رو دور شونه اش حلقه كردم
- سامي دوستت دارم ...
- منم دوست دارم عشقم ..
با وايسادن آسانسور رو طبقه 5 ، دلي هم از بقلم اومد بيرون ..
وارد اتاق كه شديم ... از اون شلوغي و به هم ريختگي عصر خبري نبود .. معلوم بود كه كاركنان هتل ، اتاق رو حسابي تميز كردن ...
دلي رفت سمت تخت و همينطور كه راه ميرفت ، مانتو و روسريش رو در آورد و انداخت رو صندلي كنار تخت و نشست رو تخت ... دولا شد تا كفشش رو هم در بياره ... دولا كه شد ، بلوزش رفت بالا و كمرش مشخص شد ... وااااي .. ديگه نميتونستم تحمل كنم ، رفتم سمتش .... در حين در آوردن كفشش بهم گفت
- دوش ميگيري ؟
نشستم رو تخت و دستم رو كشيدم رو كمر لختش
- نه بابا ... چه خبره ؟ دم و دقيقه كه ادم دوش نميگيره .... سالي يه بار بسه
از تماس دستم با بدنش ، انگار برق 220 ولت وصل كردن بهش ... همه بدنش لرزيد ... به روي خودش نياورد ، همونطوري كه دولا بود بهم گفت
- شيپيشو خان ... هوا گرمه ،‌آدم عرق ميكنه ... بهتره كه تند تند دوش بگيريم
كاملا دستم رو دور كمرش حلقه كردم ... اين يكي دستم رو هم از بين بازوش و شكمش بردم تو و انداختمش رو تخت و خودمم افتادم روش
- ئه .. ئه .. داري چي كار ميكني ؟ هنوز اين يكي كفش ....
نزاشتم حرفش رو تموم كنه ، لبهاش رو گرفتم تو دهنم .... اولش يه تقلايي براي رهاييش كرد .. اما بعد دوتا دستهاش رو حلقه كرد دور كمرم و منو چسبوند به خودش و اونم تو لب دادن و گرفتن ، همراه من شد ...
لبهام و دست و پاهام به سرعت كار ميكردن و در عرض 1 ثانيه همه بدنش رو لمس ميكردم و لبهاش رو با ولع ميخوردم .... انگشتهاش رو لاي موهام برده بود و سرم رو به صورتش و گردنش فشار ميداد ... پاهاش رو از هم باز كرده بود و دور كمر من حلقه كرد .. طوري كه كير شق شده ام كامل رو كسش بود
چقدر لبهاش شيرين و خواستني بود ... ميبوسيدمش ، زبونم رو ميكردم تو دهنش ،‌ زبونش رو ميكشيدم تو دهنم و ميكش ميزدم ... جفتمون به آه و ناله افتاده بوديم ... دستم و روي صورتش و گردنش ميكشيدم و چونه اش رو ميليسيدم ... گردنش ... زير گوشش ... رو شونه اش .. وااي همه جاش رو ميليسيدم .. ميك ميزدم ... اصلا حركاتم دست خودم نبود .. بوي عطرش و آه و ناله اش هم ديونه ترم ميكرد
- آآآه
- جووون .. عسلم ... ميخواهي دوش بگيري ؟ آره ؟ خوشمزه تر بشي ؟
- اممم
نور چراغ اذيتم ميكرد ... دوست داشتم شمع روشن كنم ... ياد شمع هايي افتادم كه تو خونه نازي .... دور تا دور محل سكسمون روشن بود ... همونطوري كه دلي رو ميبوسيدم و كمرم رو لاي پاش آرووم آرووم بالا – پايين ميكردم ، چهره نازي اومد تو ذهنم ... چهره اش .. وقتي داشت ارضا ميشد ... وقتي داشتم ميكردمش ... وقتي كيرم تو كسش بود .. چشمهاش ... واااي ...
داشتم از ياد آوري نازي ، لذت ميبردم و حشري تر ميشدم ... اما اين كه زيرم بود دلي بود ... عشقم ... نه نازي .... يه دفعه براي فرار از اين فكر ها عين فنر از رو دلي پريدم كنار ... دلي خيلي ترسيد ، فكر كنم دوباره فكر كرد كه من ياد اين اپن بودنش افتادم و دوباره ميخوام وسط سكس بيخيالش بشم ... سفت منو به خودش فشار داد و با ترس و تعجب ، يه چيزي شبيه به داد ... گفت
- كجا ؟؟
فهميدم ترسيده .... خنديدم ... تو چشمهاش نگاه كردم ... صورت نازش رو بوسيدم ...
- ميرم چراغ رو خاموش كنم ... الان ميام گلم
 
     
  
 زن
#29   Posted: 1 May 2011 04:13


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت بيست و نهم
از روش بلند شدم ... رفتم چراغ اتاق رو خاموش كردم ... بلوزم رو در آوردم ... چراغ خواب رو روشن كردم و برگشتم رو تخت ... دلي كفشش رو در آورده بود و داشت منو نگاه ميكرد ... رفتم بقلش كردم و دوباره نيم خيز شدم روش و لبهاش رو بوسيدم و آرووم آرووم رفتم سراغ گردنش و زير گوشش .. دوباره فكر نازي عين خوره افتاد به جونم ... از اينكه نازي ميومد تو ذهنم ، بد جوري عصبي شدم و سعي كردم فقط و فقط به دلي فكر كنم و از اينكه با دلي هستم ، لذت ببرم ... دلي پاهاش رو دور كمرم حلقه كرد و درست عين دفعه قبل .... كيرم رو كسش بود ... خودم رو ميماليدم بهش و گردنش رو با حرص و ولع ميخوردم ... سرش رو به بالش فشار ميداد و گردنش ميومد بالا و با دستهاش سرم رو به گردنش فشار ميداد ... با پاهاش كمرم و به خودش فشار ميداد ... از تماس كيرم با كسش .. احساس خوبي بهم دست ميداد ... احساس لذت ... لذتي كه از سر كيرم شروع ميشد و تو همه بدنم پخش ميشد ...
از رو دلي بلند شدم و تقريبا رو شكمش نشستم و با كمك خودش بلوزش رو در آوردم ... وااي ... سوتين هم تنش نبود ... سينه هاش چقدر باحال و خوش فرم بودند ... نفهميدم كي سوتينش رو در آورد ؟ خونه نازي اينا كه سوتين تنش بود ... اينبار با دقت بيشتري داشتم به بدنش نگاه ميكردم .. چه سينه هايي داشت گرد و سر بالا و درشت ... دستم رو از زير گردنش كشيدم و از وسط سينه هاش رد كردم و رسيدم به نافش ...
- آآآآه ... ساااامممي
- جووون چه بدني داري ....
هيچ حركتي نميكرد، بهم اجازه ميداد بيشتر و بيشتر ... سينه هاش و شكمش رو نگاه كنم و ديونه تر از قبل بشم ، مثل اينكه ميدونست چقدر بدنش خواستنيه ، دقيقا مثل زمانيكه بهم وب ميداد .... با چشمهاي خمارش ، زل زده بود به چشمام و شهوت و نياز رو تو چشمام ميديد ... خودش هم دست كمي از من نداشت
دوباره از رو شكمش دستم رو كشيدم و زير قوص سينه اش كه رسيدم ... رفتم سمت زير بقلش ... يه آآاه از ته دلش كشيد و 2 تا دستهاش رو برد بالا سرش و سرش رو خم كرد سمت بازوي چپش ... واااي حالا زير بقلش معلوم بود ... چقدر عاشق زير بقل و سينه هاش بودم ، چه شبهايي كه با همين زير بقلش حشريم كرده بود و كارمون به سكس چت رسيده بود ... حالا اون بدن .. اون سينه ها .. اون بازوها جلوم بود ... ديگه نتونستم صبر كنم ... خوابيدم روش و با دستهام ، مچ ‌دستهاش رو گرفتم و بالا سرش نگه داشتم و شروع كردم به خوردن و ليسيدن زير بقلش و گردنش و شونه هاش ... همزمان كيرم رو هم رو كسش فشار ميدادم و لذتي كه ميبردم رو 10 برابر ميكردم ...
- اممم .. جوووون
- آآآآه ساامي ... وااااي
- جوون .. دوست داري عشقم ؟ آآره ؟
- اوهوم ... ميخوااام ...... آآآآخخ
سعي كرد يكي از دستهاش رو از زير دستم بياره بيرون ... جاي كيرم خوب نبود ... راحت نبود .. انگار همه فشارها رو كيرم بود... كيرم بزرگ شده بود و تو شلوار جينم داشت ميتركيد
دستش رو ول كردم و از روش بلند شدم ... دوباره چشمهاش پر از نگراني شد
- كجا ؟؟
- نميخواهي شلوارهامون رو در بياريم ؟ دارم ميميرم
لحن شهوت بار من و دليلي كه آورده بودم ،‌ نگراني نگاهش رو از بين برد و شهوت و خواستن رو جايگزينش كرد ...
- جووون .. بزار خودم شلوارتو در بيارم ...
از جاش پاشد و دو زانو جلوي من نشست و خودش رو كنار كشيد و بهم اشاره كرد كه سر جاش بخوابم ... اطاعت كردم و دراز كشيدم .. دولا شد روم ، اما نخوابيد ، سينه هاش درشت تراز زماني شد كه خوابيده بود ... دستم رو بردم سمت سينه هاش ... يه تكوني به خودش داد و خودش رو كشوند بالاي سرم ... سينه هاش رو ميماليد به صورتم ... ديونم ميكرد با اينكارش .... دهنم رو باز كردم و زبونم رو آوردم بيرون ... هر بار كه سينه اش از جلوي دهنم رد ميشد ،‌ يه ليس به نوكش ميزدم ... ديونه شده بودم ... ميخواستم سينه هاش رو ميك بزنم .. اما نميزاشت .... دستهام رو دور كمرش حلقه كردم و محكم كشيدمش سمت خودم و نزاشتم ديگه تكون بخوره ... حالا سينه هاش دقيقا جلوي دهنم بود ... واااي همه سينه اش رو كردم تو دهنم و نوك سينه اش رو ميك ميزدم
- آآآخخخ .. سااامي .. آآآرهه
- امممممم
با تمام حرص و ولعي كه از خودم سراغ داشتم .... سينه هاش رو ميخوردم .. آرووم نوك سينه اش رو گاز ميگرفتم و ميدونستم با اين كار شهوتي تر ميشه .... دوست داشتم وحشي بشه ... ميخواستم همه وجودش پر از خواستن و نياز بشه ....
سفتيه حلقه دستم رو شل تر كردم و دستم و رو كمر لختش ميكشيدم و نوازشش ميكردم ... همه تكيه اش رو داده بود به يه دستش و با اون يكي دستش داشت سينه اي كه نميخوردم رو ميماليد ... كسش رو ميماليد به شكمم و سرش رو گرفته بود بالا و با همه وجودش داشت لذت ميبرد .... بعد از چند دقيقه خودش رو عقب كشيد و اون سينه اش رو كه نخورده بودم آورد جلو دهنم ... منم معطل نكردم و سينه ا ش رو كردم تو دهنم و شروع كردم به ميك زدن
- آخخخ .. ساامي .. جووون .. اين يكي رو بخور ... آآآرههه .. آاآرههههه
وقتي اين سينه اش رو كردم تو دهنم و ميك زدم ... سرش رو دولا كرد و همه موهاش ريخت تو صورت من ... خيلي حشري شده بود ... با فشار بيشتري كسش رو به شكمم ميماليد ... آه و ناله اش كل اتاق رو پر كرده بود طوري كه احساس كردم هر لحظه ممكنه ارضا بشه ... ديگه طاقت نداشتم .. دست انداختم دگمه هاي شلوارم رو باز كردم و كيرم رو از تو شورتم در آوردم ، چقدر خيس شده بود كيرم ... پيش آبم ، اندازه يه مني كامل اومده بود ... از پيش آبم ماليدم به دور كيرم و شروع كردم به ماليدنش ..
- آخخخييشششش ... جووووون
هنوز متوجه نشده بود چي كار كردم ... بعد از چند ثانيه .. با فشار بيشتري كيرم رو ميماليدم ... حركت دستم هم تند تر شده بود و همين باعث شد كه دلي بفهمه كيرم رو در آوردم .. از روم پاشد و يه جيغ شهوتناك زد و كيرم و گرفت تو دستش و بلافاصله كرد تو دهنش ....
- آآآآآآآخ .. دلي ... جووووون .. بخورش لعنتي ....
خيلي قشنگ ميخورد كيرمو ... از پايين كيرم ليس ميزد تا نوكش .. به نوكش كه ميرسيد همه كيرم رو ميكرد تو دهنش و ميك ميزد ... هر چند ثانيه يك بار .. سرم رو از روي بالشت بر ميداشتم و حالتي كه داشت كيرم رو ميخورد نگاه ميكردم ... اونم تو چشمام نگاه ميكرد و با اين كارش ديونه تر ميشدم .... اما اونقدر از ساك زدنش لذت ميبردم كه نميتونستم زياد تو اون حالت بمونم و مجبور ميشدم دوباره چشمام رو ببندم و سرم رو بزارم رو بالشت ...
دستم رو بردم لاي موهاي پر پشتش و سرش رو به كيرم بيشتر و بيشتر فشار دادم
- آآآآآهه .. دلي .. داري ديونه ام ميكني ... آآآخخخ
- جوووون .. بگو .. داري حال ميكني .. آرهه ؟
هر لحظه ممكن بود آبم بياد ... دوست داشتم كسش رو بخورم و زود تر كيرم رو بكنم تو كسش .... حالا نوبت من بود كه بهش حال بدم ... با دو تا دستهام رو بقل گوشاش گرفتم و كشيدمش سمت بالا ... وقتي كاملا خوابيد روم ... لبهاش رو حسابي خوردم و يه غلتي زدم و اومدم روش ... خيلي سريع شلوار خودم و دلي رو در آوردم ... بدون فوت وقت ، شورتشم در اوردم و با كله شيرجه رفتم لاي پاش و چوچولش رو گرفتم تو دهنم و چند تا ميك جانانه به چوچولش زدم ... انگار انتظار همچين حمله اي رو از من نداشت ... با همه قدرتش سرم رو بين دستهاش فشار داد و جيغ وحشتناكي كشيد و سرش و رو بالشت به چپ و راست فشار ميداد و لبش رو گاز ميگرفت ...
- آآآآآآآآخخخ .. سااااااااااامي .. ساااااااامي ..
يه دفعه دستهاش از روي سرم برداشت و با يكي از دستهاش چنگ زد به سينه هاش و نوك سينه هاش و سفت و محكم كشيد اون يكي دستش رو هم برد بين موهاش و سرش رو خم كرد سمت دستش و بازوش رو گاز گرفت .... روونهاش رو آورد كنار سرم و محكم فشارشون داد به سرم .... طوريكه كله ام داشت لاي پاش منفجر ميشد ... كمرش و از تخت بلند كرد و همه بدنش منقبض شد .... فهميدم داره ارضا ميشه ... محكم تر چوچولش رو ميك زدم
- آآآآآآآآآآآهههه ... ساااااااااااااااااممممممي ... آآخخخ .. ساااااامي ... وااااااااااااي
همه بدنش براي چند لحظه لرزيد و بعد شل شد ... چوچولش هنوز تو دهنم بود ... وقتي رونش شل شد .. چوچولش رو از دهنم ول كردم ... بازم همه بدنش لرزيد ... روي كسش رو بوسيدم و اومدم كنارش خوابيدم ... چشمهاش رو بسته بود ... دستم رو كشيدم لاي موهاش و نوازشش كردم ...
- حال كردي عسلم ؟
سرش رو برگردوند سمتم و به زحمت چشم هاش رو باز كرد .... از اون شهوت چند لحظه پيش هيچ خبري نبود .... هر چي تو نگاهش بود عشق بود و عشق ... يه جور عشق با تشكر ....
- خيلي دوستت دارم ساامي ... نميدوني چه حالي بهم دادي .. تا حالا تو عمرم همچين حالي نكرده بودم ...
- منم دوستت دارم عسلم ...
خنده پيروز مندانه اي لبهام رو پوشوند و لبش رو بوسيدم و دستم رو بردم سمت نوك سينه اش و باهاش بازي كردم ... بد جوري دلم سكس ميخواست .. بايد ارضا ميشدم و طاقتم تموم شده بود ... اما اول بايد دوباره دلارام رو سر حال مياوردم ..
- چرا نگفتي
يه لحظه ترسيد ... با نگراني نگام كرد ...
- چيو ؟
- اينكه داري ارضا ميشي
- مگه بايد ميگفتم ؟
- اوهوم .. من دوست دارم وقتي داري ارضا ميشي بگي ... بيشتر حال ميكنم
- چشم ... دفعه بعد يادم ميمونه
نيم خيز شدم سمتش و لبهاش رو بوسيدم و براي سرحال آوردنش ، دوباره ... گردنش و لبهاش و زير گوشش و چونش رو ميبوسيدم ميليسيدم و با دستهام سينه هاش رو نوازش ميكردم .... آرووم آرووم ... شروع كرد به همكاري كردن و بقلم كرد و آه و ناله هاي خفيفش ، بهم فهموند كه دوباره داره حشري ميشه ... جراتم رو بيشتر كردم و كاملا خوابيدم روش ... كير سيخ شده و سفتم ... افتاد رو كسش و با يه جا به جايي كه به كمرم دادم... كيرم رو انداختم لاي چاك كسش .... اينقدر كسش خيس بود كه با يه فشار كيرم افتاد لاي پاش و چوچولش رو به سمت توي كسش فشار داد و ناله دلي بلند تر شد .... همه وجودم پر از لذت شد ...
- واااااااي دلي ... جووووون ... ميخوااام .... ميخوااامت
گردنم رو بقل كرده بود و كنار گوشم داشت ناله ميكرد
- آآآآخ .... چي ميخواهي ؟
- كستو ... ميخوام ... ميخوام كيرمو تا ته بكنم تووووش
- جووووون .. آرهه ... آرههه ... بكن .. بياااااا
پاهاش رو از هم باز كرد و حلقه كرد دور كمرم ... كيرم رو كسش بود ... بلند شدم از روش .. كيرم رو گرفتم تو دستم و بردم دم سوراخ كسش و با يه فشار ... نصف بيشتر كيرمو كردم تو كسش ... واااااااااااي يه جوور لذت وصف ناپذير از سر كيرم تا نوك انگشتهاي دست و پام پخش شد .... حالا .. از اينكه دلي اپنه ، خوشحال بودم و از اينكه سري پيش نكرده بودمش ، عصباني .....
دلي انگار درد داشت... چون بد جوري به خودش ميپيچيد ... نميدونم از درد بود يا لذت ... اما چشمهاش رو محكم به هم فشار ميداد و لبهاش رو گاز ميگرفت ... با دستش ، شكمم رو نگه داشته بود و نميزاشت جلو تر برم و كيرم رو بيشتر بكنم تو كسش .... حتي نفس هم نميكشيد ... يه لحظه ترسيدم ... خواستم كيرمو بكشم بيرون از كسش .... تا تكون خوردم ... يه جيغ زد ..
- نهههههههه .. بزار بمونه .... آآآآخخخخ
- درد داري ؟؟ آآره ؟
- نه عشقم ... زياد درد ندارم ... عادت ميكنم .... خيلي وقته كير به اين كلفتي نرفته توم ... صبر كن ...
صبر كردم ... دستش رو از رو شكمم برداشت و همراه با اون يكي دستش به نشانه بقل ... از دو طرف ، بازشون كرد ... روش دراز كشيدم و هر چقدر كه بهش نزديك تر ميشدم ، كيرم بيشتر ميرفت تو كسش و يه گرماي خاصي همه وجودم رو در بر ميگرفت .. وقتي كامل روش خوابيدم ... كيرم هم تا ته رفت تو كسش و پاهاش رو دور كمرم حلقه كرد و با فشاري كه به كمرم آورد ،‌ بهم فهموند كه بايد يه كم صبر كنم و بزارم يه ذره كيرم تو كسش بمونه ....
- آآآآخ .. سااامي ...
- جونم عسلم ؟ درد داري ؟
- نه
آرووم ... آرووم ... كمرم و از رو شكمش بلند كردم و كيرم از كسش اومد بيرون ... واااي چه حالي داشتم ... كامل كيرمو از كسش در آوردم و دوباره فشارش دادم تو كسش
- آآآخخخ .. دلي چه كسي داريي ... جوووووون
دلي سرش رو به بالشت فشار داده بود ، چشم هاش رو بسته بود ، لبش رو گاز گرفته بود و بريده بريده نفس ميكشيد .... حالا كيرم ته كسش بود ... دوست داشتم حرف بزنه .. اما نميزد ... دوباره كيرم رو از كسش كشيدم بيرون و با فشار بيشتري كردمش تو كسش .... دلارام همچنان داشت نفس هاي نا منظم ميكشيد .... صبر كردم ....
- ميخواهي ديگه نكنم ؟ درش بيارم ؟
چشمهاش رو باز كرد .. با صدايي كه درد و لذت توش بود ، بريده بريده و نفس زنان گفت
- نه نه ... تازه دارم عادت ميكنم ... بكن ...
ميخواستم اذيتش كنم ... يعني دوست داشتم به زبون بياد .. ميخواستم يه كاري كنم كه خواهش كنه .. حرف بزنه .. مثل نازي ... واي خدا نازي چقدر خوب بين سكس حرف ميزد و براي پاره كردنش التماس ميكرد ... دوست داشتم دلي هم مثل نازي با حرفهاش حشري ترم كنه ....
- نه نميكنم ... تو درد داري ...
خواستم پاشم ... منو سفت گرفت
- نننهههه .. تو رو خدا بلند نشو ...
تو همون حالت موندم ... روش بودم و كيرم تو كسش بود ..
- بكنم ؟ آره ؟ بكنمت ؟
- آآآخخخخ . آره .. بكن
كيرم و در آوردم و دوباره كردم تو كسش ..
- كجاتو ؟؟ هااا ؟؟ كجاتو بكنم ؟
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهههه ....
دوباره كيرمو تو كسش بالا پايين كردم .. ايندفعه محكمتر
- آآآآآخخخخخ ... وووااااي ... كسمووو .. بكننن ..
دوباره كيرم و تو كسش كوبيدم ... چند بار پشت سر هم ... با هر تلنبه اي كه ميزدم ... ناخن هاش رو تو كمرم فرو ميكرد و يه آه جيغ مانند ميكشيد ....
- جووووون ... آرهه .. ميكنمت ... خوبه ؟ حال ميكني ؟؟ آرهه ؟؟
- آرهه .. آآره ... واااي ...
سرعت تلنبه زدم بيشتر و بيشتر شد .. 5 دقيقه اي همونطوري كردمش... دوست داشتم تو مدل هاي ديگه هم بكنمش .. اما آبم داشت ميمومد و نميخواستم جلوي اومدنش رو بگيرم .. يعني اگه ميخواستم هم نميتونستم ...
- دلي آبم داره مياد ...
- جووون .. بكن ... بكن منو ..
- آه .. آه ... كجا بريزم آبمو ؟
- بريز توش .. آآآآييي
- جووووووووون
- دارم ارضا ميشم ... آخ .. منم دارم ارضا ميشم ... بكن ... آخ ...
- جووون . آبت داره ميااااد آرهه
- آرهه .. آرهه ..
- آب منم داره مياد ..
- آخ آخ .. سامي .. ساااااااااااامي
دوباره همه بدنش منقبض شد و با پاهاش كمرم رو خيلي سفت نگه داشت ... معلوم بود داره ارضا ميشه ... منم داشتم ارضا ميشدم .. بخاطر همين ... نتونستم صبر كنم تا آب اون بياد و بي اعتنا به فشاري كه به كمرم مياورد ... محكم و تند كيرم و ميكردم تو كسش و كيرم ميخورد ته كسش ... خيلي سفت همه بدنم رو گرفت و با تكون هايي كه خورد و جيغي كه زد .. فهميدم آبش اومده ... نبض كسش رو دور كيرم حس ميكردم ...
جريان آب كير خودم رو هم ، كه از كمرم تا تو كيرم راه افتاده بود رو حس كردم و با آخرين تلنبه اي كه زدم ... كل آبم رو ته كسش خالي كردم و بعد از چند ثانيه ... بي حال و نفس نفس زنان ... كنارش دراز كشيدم .
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 زن
#30   Posted: 1 May 2011 04:14


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت سي ام
اون شب راحت ترين خواب عمرم رو كردم ...
صبح كه از خواب بيدار شدم ... ديدم دلي سر جاش نيست ، صداي شر شر آب دوش حموم ، بهم فهموند كه دلي رفته دوش بگيره ، يه ذره تو جام غلت زدم ... خوشحال بودم كه دلي پيشمه و ناراحت بودم كه امروز بايد برم سر كار و دلي رو تنها بزارم ... ياد سكس ديشبمون افتادم ،‌قند تو دلم آب شد ... يه چيزي ته دلم رو قلقلك داد و احساس خوبي بهم دست داد .. اما وقتي ياد اين مي افتادم كه دلي امروز ميخواد با مامان اينا رو به رو بشه ، استرس بدي همه وجودم رو ميگرفت و ديگه از اون قلقلك ته دل و خوشي كه داشتم ، خبري نميشد .. پيش خودم ميگفتم كاش بشه ، مامان و دلي ، امروز همديگه رو نبينن و قرار رو كنسل كنيم و بندازيم واسه فردا يا پس فردا ، اما بعد از چند دقيقه به خودم ميگفتم ، خب آخرش كه چي ؟ امروز و فردا كردن نداره ... در ضمن خبري نيست كه ، يه آشناييه ساده است ...
ساعت تقريبا 9 بود .. از جام بلند شدم .. گوشيم رو برداشتم و شماره خونه نازي رو گرفتم تا همه چيرو براي برنامه امروز باهاش هماهنگ كنم ... بعد از 3 تا بوق گوشي رو برداشت ،‌معلوم بود خواب بوده
- بله ؟
- سلام .. ببخشيد از خواب بيدارت كردم .. ميخواهي بعدا زنگ بزنم ؟
يه ذره صبر كرد تا صدام رو بشناسه ، بعد از اينكه شناخت ، يه نفس عميقي كشيد و با لحن كشدار و پر از كنايه گفت
- به به .. آقا داماد... عاشق و دلباخته ... چه خبر ؟
معلوم بود داره تيكه ميندازه .. اما به روي خودم نياوردم
- سلامتي .. شما چطورين ؟ عرشيا چطوره؟
- همه خوبيم .. شكر ... از عرشيا كه خبري ندارم ، پيش پدرشه ، شما چطورين ؟ عشقتون چطورن ؟ ديشب خوش گذشت ؟
نفهميدم منظورش از ديشب خوش گذشت ، چي بود ؟ منظورش زماني بود كه خونه خودش بوديم ؟ يا اينكه چون احتمال ميداده با دلي سكس كرديم ، پرسيده سكس خوش گذشته يا نه ؟ ترجيح دادم به گزينه اول جواب بدم ..
- دستتون درد نكنه ، خيلي عالي بود .. انشاءالله جبران كنم .
- چرا دست من درد نكنه ؟ منكه كاري نكردم .. دست دلارام خانم درد نكنه .. (يه مكثي كرد) پس خوش گذشته ؟؟
بد جوري شوكه شده بودم ... چقدر بي پروا داشت حرف ميزد .. سعي كردم خودم رو بزنم به كوچه علي چپ ...
- خانم همه زحمت هاي ديشب گردن شما بود .. شام به اون خوشمزگي و اون مهمان نوازي ... در كل عالي بود و خيلي خوش گذشت.
يه ريشخندي زد و گفت
- بلاخره دلارام خانم هم كم زحمت نكشيدن ، با اون همه سوغاتي كه خريده بودن ، همه رو شرمنده كردن ( يه مكث كرد و دوباره ادامه داد) خب .. از تعارف و اين حرفها بگذريم ... حتما كار مهمي داشتين كه زنگ زدين به من ، هستم در خدمتتون
- اووو ... چه رسمي ...! راستش براي اين تماس گرفتم كه برنامه هاي امروز رو هماهنگ كنيم ، ببينم كي تشريف داريد كه دلي رو بيارم اونجا و كي ميرين خونه ما و كلا اين حرفها ديگه !
- اممم ... من خونه ام ، هر وقت خواستين تشريف بيارين .. براي رفتن به خونه شما هم ، با سوگند هماهنگ ميكنيم ...
- اوكي پس من تا يك ساعت ديگه دلي رو ميارم اونجا .. زود كه نيست ؟
- نه .. خوبه .. پس تا يك ساعت ديگه
- خوش باشيد و باي
گوشي رو قطع كرد و من موندم ، با يك دنيا علامت سئوال و تعجب و البته ...استرس ..
دلي كه از حموم اومد ، منم رفتم يه دوش گرفتم و صبحانه رو با هم تو رستوران هتل خورديم و راه افتاديم سمت خونه نازي
تو ماشين ، در طول راه ، تمام حرفهاي ما در ارتباط با اخلاق و خصوصيات مادر من بود ، كه چي رو دوست داره ، از چه تيپي خوشش مياد ،‌دوست داره عروسش چطوري باشه و ....
دلي معتقد بود اگه اخلاق و خصوصيات مادرم هم عين سوگند باشه ، خيلي راحت ميتونن با هم كنار بيان و هيچ مشكلي پيش نخواهد اومد ....
از لابه لاي حرفها و حركات عصبي دلي ، فهميدم كه اون استرسش خيلي بيشتر از منه ، طوريكه بعضي وقتها ، من سعي ميكردم بهش دلداري بدم و برخلاف اون چيزي كه فكر ميكردم و اون چيزي كه تو دلم بود ، بهش بگم كه همه چيز اوكي هستش و مادر من اصلا و ابدا انسان سخت گيري نيست ...!!!
تو همين بحث ها بوديم كه گوشيم زنگ خورد ... مادرم بود ...همه بدنم يخ كرد.. خيلي سريع برگشتم دلي رو نگاه كردم ، ديدم اونم دستپاچه يه نگاهش به ديس پلي گوشيه كه روش نوشته شده "Mama " و نشون ميده كه مادرم پشت خطه ، يه نگاهش به منه تا ببينه چه عكس العملي نشون ميدم ... با دلهره گوشي رو زدم رو اسپيكر
- سلام مامان
- سلام ... پسر تو كجايي ؟ ديشب – پريشب كجا بودي ؟ چرا زنگ نميزني ؟
- منكه به پدر گفتم جايي كار دارم .. نميتونم بيام خونه
- به پدرت گفتي .. به من كه نگفتي ! كجايي الان؟
- تو اتوبان .. دارم ميرم سركار
- امشب كه ميايي خونه ؟
- بله حتما .. چطور ؟
- ديشب الميرا زنگ زد ، گفت امشب با اشكان مياد خونه ما
اااايي لعنت به خروس بي محل ...
- نهههه!!
- يعني چي ؟
يه لحظه فكر كردم ، خب ميشه قرار دلي اينا رو بزاريم واسه فردا ، هنوز كه به مامان چيزي نگفتن
- هيچي ... خب باشه ميام
- آره زود بيا ، نازي هم زنگ زد ، گفت با يكي از دوستهاش ميخواد بياد خونمون
- نهههه
- يعني چي نه ؟ تو چت شده ؟ نكنه مهمون داري امشب ؟
خيلي داشتم ضايع ميكردم .. بايد يه جوري جمع و جورش ميكردم
- نه ، مهمون ندارم .. يعني راستش (هيچي براي گفتن به ذهنم نرسيد ، برگشتم دلي رو نگاه كردم كه چشمهاش داشت از تعجب ميزد بيرون ... دستپاچه گفتم) هيچي بعدا بهتون ميگم ..
- اگه چيزي شده الان بگو
- نه مامااان .. گير ندين تو رو خدا .. شب ميبينمتون
گوشي رو كه قطع كردم ، ماشين رو يه گوشه اي پارك كردم و زنگ زدم به سوگند ... خونه نازي بود ،‌ بهش گفتم قرار امروز رو كنسل كنيم و دليلم رو هم گفتم ، مخالفت كرد و گفت كه اينطوري بهتره و خودش ميدونسته كه الميرا اينا واسه عصر ميخوان بيان خونمون .. گفت : " مامان وقتي سرش شلوغ باشه ، ديگه نميتونه زياد دلي رو به سين جيم ، بگيره و واسه برخورد اول همين خيلي خوبه " ديدم تا حدودي حرفش منطقيه و قبول كردم .. دلي هم هيچي نگفت و اجازه داد همه برنامه ها رو من و سوگند بريزيم ...
دم در خونه نازي اينا كه رسيدم ، آخرين توصيه ها رو به دلي كردم و با هم از ماشين پياده شديم ، دلي رو تا دم در آسانسور بدرقه كردم و خودم با كلي اضطراب ، رفتم سمت شركت ...
قرار شد دلي اينا ساعت 5-6 برن خونه ما ... منم ساعت 6-7 برم خونه
سركار ، حواسم فقط و فقط به دلي اينا بود ... اينقدر استرس داشتم كه حالت تهوع اومده بود سراغم و ولم نميكرد ... همش خدا خدا ميكردم كه مشكل خاصي پيش نياد و همه چيز به خوبي و خوشي تموم شه ...
ساعت نزديكهاي 3 بود كه سوگند بهم زنگ زد و گفت كه داره تنهايي ميره خونه ما ، دلي اينا هم يك ساعت بعد راه ميفتن ...
ساعت 3 و نيم از خونه زنگ زد ، گفت رسيده خونه ، نازي اينا هم تا 5 خونه ما هستن و خيلي تاكيد كرد كه زود تر از 6 و نيم ، 7 خونه نرم ...
مگه زمان ميگذشت ؟؟ داشتم ديونه ميشدم .. تا ساعت 4 و نيم كه نازي اينا راه بيفتن خونه ما ، بيشتر از 7-8 بار زنگ زدم خونه نازي و با دلي صحبت كردم .. اما مگه دلشوره و اضطرابم قطع ميشد ؟
يك ربع – 20 دقيقه اي از 5 گذشته بود كه گوشيم زنگ خورد .. نازي بود ... خيلي سريع گوشي رو جواب دادم
- سلام .. كجايين ؟
صداي پر ناز و عشوه نازي ، پيچيد تو گوشي
- سلام آقاا .. حالتون چطوره ؟
- نازي .. حالم اصلا خوب نيست .. كجايين ؟ دلي كوش ؟
- چرا خوب نيستي ؟ چقدر دستپاچه اي ؟ الان كه بايد بهترين حال دنيا رو تو داشته باشي .. چيه ؟ نگران عشقتي ؟
اصلا نميتونستم اين طرز حرف زدنش رو تحمل كنم .. اينقدر ريلكس و با حوصله حرف ميزد كه انگار نه انگار كه من عين تخمه دارم ميپرم بالا و پايين
- نازي خانم ... مثل اينكه حال شما خيلي بهتر از منه ، نگران مامان ا ينام .. كجايين ؟ دلي كجاست ؟
- خونه شماييم ، من اومدم تو آشپزخونه ، دلي هم پيش سوگند اينا و مامانت ،‌ تو هاله!
وااااااي .. اين چقدر احمقه خداياااااااااا
- چرااا تنهاش گذاشتي ؟؟؟؟ مگه بهت نگفته بودم از پيشش تكون نخوررر
- اوه اوه اوه .. داد نزن سر من ... با نوكرت صحبت نميكنيااا ... بعدشم .. جلوي مادرت كه نميتونستم بهت زنگ بزنم .... ميتونستم ؟
لحن تندش و دليلي كه آورد ... بهم فهموند كه خيلي بد باهاش حرف زدم ... راست ميگفت ديگه ، تقصير من بود ..
- حق با توئه، ببخشيد ... دركم كن ... خيلي اعصابم خورده ..
بازم از اون پوز خندهاي هميشگيش زد
- هه ! كاش قدر اينهمه عشق رو بدونه (لحنش رو عوض كرد و خيلي سريع گفت) خب ديگه من بايد برم ... الان شك ميكنن .. فعلا
قدر اين همه عشق رو بدونه ؟؟!!!
- نازي
- جانم ... يعني .. بله ؟
نميدونستم چي ميخوام بگم ... اصلا نميدونستم چرا صداش كردم ...
- هيچي .. ممنون ...
- هه ! باي
منتظر جواب من نشد و قطع كرد ... گوشي رو از كنار گوشم برداشتم و جلوي صورتم نگه داشتم و براي چند لحظه به اسم نازي كه رو ديس پلي گوشيم بود ، نگاه كردم و تو ذهنم عكس نازي با هزار تا سئوال نقش بست كه جواب هيچ كدومشون رو دوست نداشتم .... يعني .. شايد يه جورايي از اون جوابها ميترسيدم ، يا ميخواستم فرار كنم ... بيشتر از 10 بار اون چند تا كلمه " جانم .. يعني .. بله " رو تو ذهنم مرور كردم ... جانمش رو چقدر آروم و با لحن خوش ادا كرده بود و دو تا كلمه بعدي رو چقدر سريع و سرد و خشك !!!
نبايد بيشتر از اين به نازي فكر ميكردم ... مهمترين چيز ، براي من .. دلي بود .. همين و همين !
نيم ساعت ديگه هم خودم رو با كار و حساب – كتاب ، ‌مشغول كردم تا زمان بگذره .. اما هر يك دقيقه ،‌ براي من .. بيشتر از 10 سال ميگذشت ... ساعت نزديكهاي 6 بود كه دوباره نازي بهم زنگ زد ، قلبم ريخت .. گذاشتم چند تا بووق بخوره ، تا يه ذره به خودم مسلط بشم
- بله ؟
- كجايي آقا ؟ نميخواهي بيايي ؟
- چرا ديگه .. يواش يواش راه ميفتم
- پاشو بيا تا عشقت رو بلند نكردن ...
- چي ؟ متوجه نميشم ... منظورت چيه ؟
- بدو بيا .. اشكان رو كه ميشناسي ... دست رد به سينه هيچ دختري نميزنه !
براي يه لحظه ، دلي رو كنار اشكان تصور كردم ، همه وجودم آتيش گرفت ... با عصبانيت از رو صندلي بلند شدم و بي اختيار گفتم
- گه خورده .. پسره عوضي ( يه دفعه يادم افتاد نازي پشت خط داره ميشنوه ، خيلي ناراحت شدم) ببخشيد .. ببخشيد .. دست خودم نبود
- هه ! درك ميكنم .. بلاخره عشقته .. (زيرلب گفت) خوش به حالش !
حرف آخرش رو نشنيده گرفتم
- اوكي . الان راه ميفتم ميام .. مواظبش باش تا برسم
- مگه بچه است ؟
متوجه حرف مسخره اي كه زدم ، شدم ... به يه پوز خند اكتفا كردم و بعد از خداحافظي ، راه افتادم سمت خونه ...
نفهميدم چطوري از شركت اومد بيرون و خودم رو رسوندم به پاركينگ و با حرص ، سوار ماشين شدم ...
تو راه فقط و فقط افكار منفي تو ذهنم بود ... اشكان رو تصور ميكردم كه داره مخ دلارام رو ميزنه ، اشكان خيلي خوش تيپ و خوش چهره بود .. واقع بينانه كه نگاه كنم ، ميفهمم خيلي از من سر تره ، پس خيلي راحت ميتونه دلارام رو به دست بياره .. تازه ، سن و سالش هم به دلي ميخورد ... واااي ... دلارام ، يعني تو هيچ اراده اي از خودت نداري ؟؟؟؟ اينقدر فكرم خراب بود و عصبي بودم كه پلاستيك دور فرمون رو كندم .... با حرص دنده عوض ميكردم و سر هر پيچ يا چهار راهي كه ميرسيدم دستم رو ميزاشتم رو بوق و پشت سر هم بوق ميزدم .... حرف نازي تو گوشم ميپيچيد ... " برس تا عشقتو بلند نكردن " بلند نكردن ؟ غلط كردن ... وااي اشكان .. مگه دستم بهت نرسه ...
" مواظبش باشم ؟ مگه بچه است ؟ " راست ميگفت ،‌ مگه دلي بچه است ؟ مگه شعور نداره ؟ ببين چه گندي زده كه نازي زنگ زده به من ... دختره بي حيا .. حتما كلي آبرو ريزي جلوي مامان اينا راه انداخته ،‌ بزار برسم خونه ... پدرشو در ميارم ... اون اشكان كثافتم عين سگ از خونه ميندازم بيرون ... آشغالو ....
ترافيك بدي بود و ماشينها ميليمتري حركت ميكردن ... خيلي داغون بودم.. خيلي ... تو اين جور مواقع هيچ كس مثل آرش نميتونست آرومم كنه ... آرش ؟؟ راستي آرش كدوم قبرستونيه كه اشكان اين غلط ها رو داره ميكنه ؟
گوشي رو برداشتم و شماره آرش رو گرفتم ... بعد از 2-3 تا بوق .. صداي خندان آرش رسيد به گوشم
- جانم .. سلام
- درد .. كجايي تو ؟
ميتونستم حدس بزنم كه لبخند رو لبهاي آرش ماسيده ... لحنش 180 درجه عوض شد
- يعني چي ؟ خونه شمام ... چت شده ؟
- اشكان آشغال داره چه غلطي ميكنه ؟
- چي ؟ چته تو ؟ اين حرفها چيه ؟ كجايي ؟ چرا داري نفس نفس ميزني ؟؟
واااي .. از اينكه هر سئوالم رو با سئوال جواب ميداد ، كفري شده بودم .. داااد زدم
- آآآآرش ... بهت ميگم .. اين .. آشغااااااال ... داره چه گهي ميخوره تو خونه من ؟
- آرووم باش .. ديونه ... صبر كن ...
- چي چيو صبر كن
- اااه .. زر نزن يه دقيقه .. برم تو اتاق .. بتونم حرف بزنم .. ببينم چي داري بلغور ميكني ؟
هركاري ميكردم نميتونستم آرووم بشم .. اما سعي كردم خيلي خيلي آرووم بهش بگم منظورم چيه
- بابا ... ميگم اين اشكان .. با دلي چي دارن به هم ميگن .. همين !
- هيچي ... مثل دو تا دوست عادي دارن حرف ميزنن ... همين
- همين ديگه ؟؟ آرش .. منو نپيچون ... مثل دو تا دوست عادي .. داره ميره رو مخ دلارام .. آره ؟
- سااامي .. تو چه مرگت شده ؟ كي بهت گفته اشكان داره مخ دلارام رو ميزنه ؟
واااي.. وقتي اين جمله " اشكان داره مخ دلارام رو ميزنه " رو از دهن آرش شنيدم ، فهميدم نازي بهم دروغ نگفته و آرش هم فهميده كه اشكان داره مخ ميزنه ..
همه دنيا دور سرم چرخيد ... محكم دستم رو كوبيدم به فرمون و داد زدم
- چه فرقي ميكنه من از كجا ميدونم ؟ پس داره مخ ميزنه ؟ آره ؟ تو هم كه كلنگي اون وسط .. آره ؟ خاك تو سرت آرش ... به درد لاي جرز ميخوري ....آرش .. به خداوندي خدا .. دهن همتونو سرويس ميكنم .. وايسا برسم به خونه
همينو گفتم و گوشي رو قطع كردم ، انداختم رو صندلي بقل ... دستم رو محكم و پشت سر هم ميكوبيدم به فرمون و ميگفتم : " دهنتونو سرويس ميكنم ... مگه نرسم به خونه "
گوشيم زنگ خورد .. آرش بود ... اولش نخواستم جوابش رو بدم .. اما ديدم واقعا به يكي احتياج دارم كه باهاش صحبت كنم و يه ذره سرش داد بزنم .. شايد آرووم شدم ... گوشي رو برداشتم ... با يه لحني كه بيشتر شبيه به دااد بود گفتم
- بله
- چته رم كردي ؟
- وحشي جد و آبادته ... آرش خشتكتو ميكشم سرت .. وايسا
حرفهايي ميزدم كه تا حالا تو عمرم .. نزده بودم ... خودمم مثل آرش تعجب كردم از گفته ام
- سااامي .. چت شده باباا ؟ ببين .. كجايي ؟ من سر كوچه واي ميستم تا بيايي .. بابا ... گوش كن ببين چي ميگم .. اشكان ننه مرده كه خبر نداره دلي با توئه .. تو كه اشكان رو ميشناسي .. ذاتا دختر بازه ... بعدشم .. چيزي نشده كه .. ديده دلارام يه دختره تنهاست .. خب خوشگل هم هست ... پيش خودش گفته يه توري پهن ميكنه ،‌ گرفت كه چه بهتر .. نگرفت هم چيزي ازش كم نشده ...
- اون گه خورده با تو كه نشستي همچين استدلال هايي واسه خودت سر هم كردي ... دلي چي كار ميكنه ؟ هان ؟ دلبري ؟ آره ؟؟؟... بدبختش ميكنم آرش ... وايساا .. همين امشب ميفرستمش هلند ..
- ااااااااااااه .. بابا ... گوش كن ... اصلا كجايي الان ؟
يه نگاهي به دورو برم انداختم ، بفهمم كجام
- وليعصر ... بالاي پارك ملت ... تا 5 مين ديگه خونه ام ....
- اوكي .. من سر كوچه ام ... بيا . ميبينمت .. فقط جون مادرت اول با هم حرف بزنيم ... بعد بريم خونه
جوابش رو ندادم .. گوشي رو قطع كردم و پام رو با حرص رو پدال گاز فشار دادم ... تو دلم همش خدا خدا ميكردم كه آرش بتونه منو قانع كنه .. بد جوري عصبي شده بودم .. احساس ميكردم زانو هام داره ميلرزه ... از كمرم عرق ميريخت ... نفس كم آورده بودم ... دندونهام رو به شدت رو هم ميساييدم و تو دلم به دلارام و آرش و اشكان و حتي خودم .. فحش ميدادم ...
 
     
  
صفحه  صفحه 3 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستان زیبای چت-عشق-دروغ


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA