انجمن لوتی
صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »
داستان سکسی ایرانی

داستان زیبای چت-عشق-دروغ

 زن
#51   Posted: 1 May 2011 03:54


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت پنجاه و سوم
سال تحویل ساعت 8 صبح بود ... همه دور سفره هفت سین نشسته بودیم .... خاله ام و شیما هم پیش ما بودن ... مثل عادت هر سال دستهای همدیگه رو گرفته بودیم ... من و سوگند و آرش .. مثل همیشه .. چشمامون رو بسته بودیم و به آرزوهامون فکر میکردیم .. مطمئن بودم که آرش هم مثل من .. به علیرضا فکر میکنه .. چون اون بود که اولین بار بهمون گفت بچه ها بیاییم موقع سال تحویل چشمامون رو ببندیم و برای همه .. آرزوها های خوب کنیم ...
به جرات میتونم قسم بخورم .. علیرضا بیشتر از اینکه به یاد خودش باشه و واسه خودش آرزو کنه ... به فکر دیگران بود و همه چیزهای خوب رو واسه اطرافیانش میخواست ... با یاد آوری علیرضا بغض تو گلوم جمع شد ... چقدر دلم براش تنگ شده بود ... منتظر بودم سال تحویل بشه و به بهانه ی سال نو .. یه زنگ به هلن بزنم .. ببینم اون داره چی کار میکنه ... هر وقت دلم بیش از حد برای علیرضا تنگ میشد ... میرفتم سراغ هلن .. با دیدن اون .. آروم میشدم .. مخصوصا الان که هلن هم داشت سرو سامون میگرفت و خوشبختی اش رو میدیدم .... جالب اینجا بود که هلن هم . اون اوایل برای فرار از دلتنگی .. به سراغ منو آرش میومد
صدای قرآن از تلویزیون پخش میشد ... پدرم طبق معمول هر سال .. داشتن کتاب حافظ میخوندن ... شماره معکوس شروع شد ... 10- 9 سوگند دستمو فشار داد .. موقع آرزو کردن بود .... تو دلم اول آرزوی خوشبختی سوگند و آرش رو کردم 8-7 بعد ارزوی سلامتی و طول عمر برای پدر و مادرم 6-5 آمرزیده شدن گناه های علیرضا و عموم و خوشبخت شدن هلن 4-3 خوشبخت شدن نازی و عاقبت به خیری واسه اشکان و المیرا ... 2-1 خدایا ... ترانه ... ترانه رو به من برسون اگه با هم خوشبخت میشیم .... ما رو به هم برسون ...
توپ تحویل سال نو زده شد ... چشمهام رو باز کردم .. دیدم سوگند مثل همیشه گریه کرده ... طبق معمول اول از همه سوگند رو بقل کردم و سال نو رو بهش تبریک گفتم .. بعد رفتم سراغ پدرم... بقلم کرد و بوسید منو ... بعد مادرم رو بقل کردم ... خاله ام کنار مادرم بود .. خاله ام رو هم بقل کردم و بوسیدم ... بعد با شیما دست دادم و در آخر هم آرش رو بقل کردم و براش بهترین آرزو ها رو کردم ...
بعد نوبت مراسم گرفتن و دادن عیدی شد ... من همیشه این قسمت رو خیلی دوست داشتم ... بعد از اینکه کادو ها رد و بدل شد .. همه آماده شدیم تا بریم خونه ی عموی مرحومم ... خالم و شیما هم با ما اومدن .... وقتی رسیدیم خونه ی عمو اینا .. بر عکس هر سال که با شادی و شوق وارد خونه اشون میشدیم ... اینبار همه بغض کرده بودیم .. واقعا جای عموم خالی بود .. یادمه همیشه اولین عیدی رو بعد از خانواده ام .. از عموم میگرفتم و کلی ذوق میکردم
مینا و خانواده اش هم اونجا بودن ... تا اون روز نمیدونستم که مهریه ی مینا 1500 تا سکه طلا ست ... معلوم نبود این مهریه ی سنگین رو بخاطر اخلاق خوبش براش بریدن .. یا نجابت حضرت مریم وارش ؟؟؟!!!
یه مقدار که از حضورمون تو خونه ی اشکان اینا گذشت و مینا رو بیشتر زیر نظر گرفتم ... احساس کردم عوض شده .. خیلی سنگین تر و افتاده تر از گذشته شده بود ... چراش رو نمیدونستم .. اما کاملا مشخص بود که دیگه مسخره بازی ها و سبک سری های گذشته اش رو نداره ... حداقل لباسهایی که تنش کرده بود .. خیلی پوشیده تر و سنگین تر از 30 سانت پارچه ای بود که قبلا به عنوان پیراهن به خودش میبست ... از 400 کیلو ریمل و پنکیک و سایه و رژ و اینا هم .. خبری نبود ...
خونه ی عموم که بودم زنگ زدم به هلن و سال نو رو بهش تبریک گفتم .. پیش نامزدش بود و من با نامزدش هم حرف زدم ... نامزدش خیلی آقا ست .. خیلی .... ازم یه وقت خواست که برای تبریک سال نو .. بیان خونه امون .. منم بهش اطمینان دادم که برای دیدن اون .. همیشه در منزل و همیشه منتظریم !
بعد از اون .. زنگ زدم به سیاوش و عید رو بهش تبریک گفتم ... خواستم با ترانه هم حرف بزنم .. اما منصرف شدم ... چون به خودم قول داده بودم که دیگه سراغی هم ازش نگیرم .. تا خودش بیاد سمتم ... اما دل تو دلم نبود تا سیاوش یه خبری از ترانه بهم بده ... اونم نا مردی نمیکرد و کوچکترین حرفی از ترانه به میون نمیاورد...
خونه ی عموم بودم که موبایل سوگند زنگ خورد ... نازی بود .. زنگ زده بود عید رو تبریک بگه .. نمیدونم نازی اونور خط چی میگفت که سوگند اینطرف مثل ابر بهاری اشک میریخت ... بعد از نیم ساعتی که با هم حرف زدن .. سوگند گوشی رو داد به مادرم و خودش هم رفت تو حیاط نشست .. نازی با مادرم و المیرا هم حرف زد و گوشی رو قطع کرد .... اما با من نه !
نمیدونم چرا . اما نگرانش شده بودم .. احساس میکردم حرفهای غم انگیزی زده که سوگند اونطوری پای تلفن ... گریه اش گرفته بود ... رفتم تو حیاط .. پیش سوگند دیدم رو یه صندلی نشسته و داره فکر میکنه ... جلوتر رفتم .. رو یه صندلی نشستم و ازش پرسیدم : سوگند .. نازی چی میگفت ؟ حالش خوب بود ؟
چشمهاش هنوز آبدار و خیس از اشک بود ... به همون نقطه که خیره شده بود .. خیره موند و با لحن گرفته ای گفت : آره .. خوبه .. سلام رسوند بهت
- سلامت باشه ... تموم شد کارش ؟
- کدوم کار ؟
- همون که میخواست دوباره زن پدرام شه
سوگند برگشت و نگام کرد ... یه جور تعجب و غم تو نگاهش بود ... بهم گفت : مهمه واست ؟
از سئوالش تعجب کردم .. نمیدونستم چی باید جوابش رو بدم ؟ میترسیدم چیزی بگم و ناراحتش کنم ... جالب اینجا بود که نمیدونستم چه جوابی ناراحتش میکنه ؟ من و سوگند اصلا درباره ی نازی با هم حرف هم نزده بودیم و نمیدونستم سوگند طرف منه .. یا اون ؟؟ گفتم
- نه ... مهم که نه ... یعنی .. نه اینکه نه .. خب بلاخره اون دوست توئه و ما با هم چندین ساله که رفت و آمد داریم .. خب قطعا نمیخوام ناراحتیشو ببینم ... میدونی اونم یه جورایی برام مثل تو .. المیرا ... یا همین شیما میمونه ... یعنی چطوری بگم ...
هر چی بیشتر توضیح میدادم ... سوگند بیشتر متعجب میشد و نگاهش برام عذاب آور تر .. یا شایدم من اینطوری فکر میکردم ... کلافه شدم و گفتم
- خب حالا چرا اینطوری داری نگام میکنی ؟ هان ؟ نباید سئوال میکردم در موردش ؟ نه ؟ خب ببخشید .. دیگه چیزی نمیپرسم ...
از جام بلند شدم و گفتم : اصلا به من چه ؟؟ اه
رفتم سمت داخل ساختمون و سوگند رو تنها گذاشتم .. اما تو فکرم پر بود از نازی و نگاه های پرسشگرانه ی سوگند !!!
اون روز هم گذشت ... روزها و شبها به مهمونی و مهمون بازی گذشت .....
روز سوم عید بود .. خالم و شیما تو خونه ی خودشون مستقر شده بودن .. اما هر روز از صبح تا شب خونه ی ما بودن تا کل فامیل رو که به دیدن ما میومدن ... از نزدیک ببنین .. رابطه ی من و شیما هم خیلی خوب شده بود .. و یخی که روز اول دیدارمون بینمون بود .. کاملا آب شده بود .. شیما دختر خون گرمی بود و خیلی راحت و سریع با همه جور شد .. مخصوصا با المیرا که خیلی زود جوش خوردن و شبانه روز با هم بودن
اون روز من و شیما رفته بودیم بازار بزرگ تا یه مقدار لوازم مثل چراغ خواب و عروسک و اینطور چیزها برای اتاق شیما بگیریم .. شیما هم مثل المیرا .. عشق لباس بود .. بخاطر همین 2 دست لباس یک جور خرید .. گفت : یکیش ماله من .. یکیشم ماله دوست جونم
وقتی برگشتیم .. طبق معمول دیدم مهمون داریم ... اما نفهمیدم کیه .. چون سر و وضع مناسبی نداشتیم و کلی عرق کرده بودیم .. سمت سالن پذیرایی نرفتیم و یه راست رفتیم بالا تو اتاق من و لوازمی که خریده بودیم رو گذاشتیم یه گوشه ای و تصمیم گرفتیم اول یه دوش بگیریم .. بعد بریم پایین پیش مهمونها ... شیما ازم خواست . اجازه بدم اول اون دوش بگیره ..... قبول کردم و اون خیلی سریع رفت تو حموم .. و منم .. خودمو با لوازمی که برای شیما گرفته بودیم .. سرگرم کردم .. تا از حموم بیاد بیرون ... اونم خیلی سریع دوش گرفت و ازم خواست که لباسهایی که خریدیم بهش بدم تا بپوشه ... وقتی اومد بیرون .. بهم گفت
- راستی ... من میتونستم برم حموم اتاق سوگند ها .... الکی معطل شدی .. ببخشید
حوله ام روانداختم رو دوشم و گفتم : مهم نیست ... یه ربع .. اینور . اونور ... به کسی بر نمیخوره ....
داشت موهاش رو با سشوار خشک میکرد .. از تو آینه نگام کرد و گفت : کارت که خیلی طول نمیکشه ؟
- نه .. چطور
- آخه دل تو دلم نیست ببینم کی پایینه
لبخندی زدم و گفتم : اوکی .. خانم ... سعی میکنم زود بیام بیرون
خیلی سریع دوش گرفتم و اومدم بیرون .. دیدم آرش رو تخت نشسته .. منو که دید .. از جاش بلند شد و با یه لحن مشکوکی گفت : عافیت باشه ...
نفهمیدم منظورش چیه ... همونطور که با حوله .. موهام رو خشک میکردم .. از جلوش رد شدم و رفتم سمت آینه .. گفتم : سلامت باشین .. چه خبرا
حوله رو گذاشتم کنار و برس رو برداشتم .. اومد پیشم و گفت : والا خبرا که دست شماست ... آقا دل گنده شدن
داشتم موهام رو مرتب میکردم .. از تو آینه نگاش کردم و گفتم : چطور ؟
- هیچی ... آخه .. خانواده ی سعادت اومدن پایین . آقا 1 ساعته که اومده بالا و عین خیالش نیست
خشکم زد .. برگشتم سمتش و گفتم : دروغ میگی
- نه به جون تو ... مگه نفهمیدی ؟
از تعجب و ناراحتی .. داشتم وااا میرفتم .. گفتم : نه ! کی اومدن ؟؟
- خیلی وقته ... بد بخت .. ماشینشون رو هم دم در ندیدی ؟؟
- نه به جون آرش ... کیا هستن ؟ نفهمیدن که من اومدم خونه ؟
- همه اشون هستن .. چرا اتفاقا .. وقتی اومدی .. ماشین رو که گذاشتی تو پارکینگ .. سیاوش گفت : خب اینم آقا سامی ... جمعمون تکمیل شد !
با ناراحتی گفتم : خاااک بر سرت آرش .. خب چرا زودتر نیومدی بهم بگی ؟؟؟ وااای حالا چه خاکی سرم بریزم ؟
شیما اومد کنارمون ایستاد وگفت : خب حالا مگه چی شده ؟ این خانواده ی سعادت کی هستن حالا؟ خانواده ی پهلوی نیستن که اینقدر ادا دارن !
- (آرش) وکیل شرکت سامی ایناست بابا .. آدم کله گنده ایه ... الان دیده سامی یک ساعته اومده تو اتاقش و اونا رو به هیچ جاش حساب نکرده ... حالا میره علیه شرکت اینا .. پرونده تشکیل میده ... سامی میره زندان
شیما که حرف آرش رو باور کرده بود گفت : نه !!! ؟؟؟ چه آدم بدی ... خب ما از کجا میدونستیم که اونا اومدن .. تازه .. ما سر و وضعمون درست نبود ..
شیما برگشت سمت من که ناراحتی و تعجب از سر و روم میبارید و گفت
- اصلا نگران نباش سامی جون .. الان خودم میرم بهش میگم که جریان چی بوده .... حرف حساب که سرش میشه ... همه چیو درست میکنم ... در ضمن . مگه شهر هرته ؟ مملکت قانون داره ... دهه !
اونقدر عصبی و ناراحت بودم که اصلا از شوخی ارش و زود باوریه شیما خنده ام نگرفت ... با نگرانی و اضطراب رو به آرش گفتم
- اه ... آرش تو هم وقت گیر آوردی الان ؟؟ مسخره
رو کردم به شیما و گفتم : شیما این داره چرت میگه ... یه وقت اونجا یه چیزی نگی .. کار از اینی که هست بد تر بشه هااا
شیما که معلوم بود گیج شده بود گفت : خب پس چرا اینقدر نگرانی ...
- مهم نیست .. بعدا بهت میگم ... (رو کردم به آرش و گفتم ) حالا چی کار کنم ؟
- چمچاره ... خب آماده شو بریم پایین دیگه .. اه
یه " اوکی " گفتم و خیلی سریع سرو وضعم رو مرتب کردم و با آرش و شیما راه افتادیم سمت سالن پذیرایی ... وارد سالن که شدیم .. یه نگاه اجمالی انداختم تا ببینم کی کجا نشسته ... در نگاه اول ... فهمیدم که خانواده ی سعادت همه اشون کنار هم نشسته ان و دقیقا صندلی های رو به رو ایشون رو خانواده ی ما اشغال کردن ...
نمیدونم چرا . اما اصلا نتونستم به ترانه نگاه کنم ... از همون اول سالن .. یه سلام بلند بالا دادم و وارد سالن شدم .. نگاه همه اومد رو من و شیما .. خیلی سعی کردم خودمو عادی نشون بدم و یه طوری رفتار کنم که انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده ... اما انگار بدنم داشت میلرزید ... اول از همه با اقای سعادت دست دادم و روبوسی کردم ... بعد با خانمش ... بعد سیاوش رو بقل کردم و عید رو بهش تبریک گفتم ... حالا نوبت ترانه بود .. قلبم داشت میومد تو دهنم .. با هر بدبختی ای که بود .. رفتم جلوش و باهاش دست دادم ... اونم خیلی عادی مثل همیشه خندید و عید رو بهم تبریک گفت ... دستش رو خیلی سریع ول کردم و چند قدمی عقب تر رفتم و با دستهام بهشون اشاره کردم که بشینن .... خودمم رفتم رو یه صندلی بشینم که خاله ام گفت
- سامیه من .. پسرم .. بیا بشین اینجا پیش خاله .. بگو ببینم چی کارا کردین امروز ؟ کجا ها بردی دخترمو ؟
به حرف خاله ام گوش کردم و رفتم کنارش نشستم ... خواستم بگم کجاها رفتیم .. که سیاوش اجازه نداد و گفت
- خانم .. ببخشید ... سامی جان . به نظرت بهتر نیست قبل از هر چیز .. این دختر خاله ی زیبا رویت رو بهمون معرفی کنی ؟
تازه یادم افتاد که باید این کارو همون ابتدای ورودم به سالن انجام میدادم .. ا ما اینقدر هول بودم که یادم رفته بود ... خندیدم و گفتم
- ببخشید .. یادم رفت .. ایشون شیما خانم .. تنها دختر خاله ی من .. شیما جان ... به ترتیب معرفی میکنم .. آقای سعادت ... خانمشون .. آقا سیاوش .. برادرشون و ترانه خانم .. دختر خانمشون
به هر کدومشون که با دست اشاره میکردم و معرفیشون میکردم .. یه سر به نشانه ی سلام تکون میدادن ...
سیاوش خندید و گفت : خانم خیلی خوشبختم .. شنیدم تازه وارد ایران شدین ... امیدوارم در طول اقامتتون .. کوتاه یا بلند .. بهتون خوش بگذره !
شیما خندید و گفت : مرسی .. منم از آشنایی با شما و خانواده اتون خیلی خوشحالم ... ( یه ذره مکث کرد و گفت) ببخشید شما وکیل هستین ؟
ترسیدم که یه دفعه شیما حرفی از شوخیه مسخره ای که آرش باهاش کرده بود بزنه ... یه تکونی خوردم و نزاشتم سیاوش جواب بده .. خیلی سریع پریدم وسط حرفشون و گفتم
- نه شیما جان ... ایشون روانکاو و روانپزشک هستن ... ( با دست به آقای سعادت اشاره کردم و ادامه دادم ) جناب سعادت بزرگ ... وکیل هستن
نزاشتم دیگه حرفی بزنه و خیلی سریع رو به سوگند کردم و با چشم و ابرو به شیما اشاره کردم و بهش فهموندم شیما رو ببره بیرون ... بعد یه طوری که اصلا تابلو نباشه رو کردم به سیاوش و گفتم : خب سیاوش خان .. چه خبرا دیگه .. سال جدید چطور بوده براتون ؟
سوگند یه معذرت خواهی کرد و از سالن رفت بیرون .. از همون دم در سالن .. یه اشاره به شیما کرد و شیما رو کشید بیرون .. آرش هم فهمید موضوع چیه .. معذرت خواهی کرد و بلند شد رفت تا گندی که زده رو یه جوری ماست مالی کنه ... سیاوش همونطور که داشت پرتقالش رو پوست میکند .. گفت
- والا خوب بود ... همه اش مهمونی رفتیم و مهمون داشتیم .. در کل .. دیدن دوستان و آشناها .. همیشه باعث انبساط خاطره ... شما این چند روز رو چطور گذروندی ؟ مثل اینکه همه اش در حال گردش و تفریح بودین .. درسته ؟
- والا ... همه اش که نه .. اما خب .. خوب بود .. شکر
پدرم رو کرد به آقای سعادت و در باره ی کار و این حرفها ازش سئوال کرد و پرسید که سال آینده .. برنامه ی کاریش چیه ؟ سعادت هم شروع کرد به گفتن و توضیح دادن ... من زیر چشمی .. یه نگاه به ترانه کردم ... دیدم مثل همیشه چهره اش رو یه لبخند ملیح پوشونده و داره به حرفهای پدرش گوش میکنه .. نمیدونم چرا . اما منتظر یه واکنش بد از سمت ترانه بودم .. یه تیکه .. یه طعنه و کنایه . اما اون خیلی ریلکس و عادی نشسته بود و دقیقا مثل همیشه خونسرد بود .... خیلی طول نکشید که سوگند و شیما وارد سالن شدن .. شیما اومد کنار من نشست ... سوگند هم رفت کنار ترانه ... اما آرش معلوم نبود کجاست ؟ خانم سعادت یه ذره رو صندلیش جا به جا شد .. یه نگاه به همسرش کرد و رو به مادرم گفت
- خب دیگه یواش یواش .. با اجازه اتون .. رفع زحمت کنیم ..
با این حرفش .. انگار یکی قلب منو گرفت تو مشتش و محکم فشار داد ... با نگرانی اول ترانه .. و بعد پدرم رو نگاه کردم .. یه جور التماس تو نگاهم بود که پدرم نگهشون داره
مادرم که تا الان ساکت بودن .. یه دفعه عین فنر از جاشون پریدن و گفتن : نه نه . اصلا این حرفها رو نزنین که ناراحت میشمااا .. نهار رو اینجایین ...
پدرم که متوجه حالت نگاه من شده بودن ... با همون لحن خندونشون گفتن : بله .. نهارو که 100 ٪ اینجایین .. حالا بعدش .. در مورد شام تصمیم میگیریم
آقای سعادت خندید و گفت : آخه هم ممکنه واسه شما مهمون بیاد .. هم واسه ما .. تو ایام عید .. ادم اجازه اش دست خودش نیست .. دست مهمونهاست
پدرم گفتن : واسه ما که مهمون بیاد قدمش رو چشم .. این خونه زیاد جا داره ... واسه شما هم مهمون بیاد ... بازم قدمش رو چشم ... تماس گرفتن .. آدرس اینجا رو بدین .. بگین بیان اینجا ... دور هم باشیم
آقای سعادت که دید راهی جز قبول کردن دعوت نهار نداره .. رو کرد به خانمش و گفت : خانم دیگه خودتون میدونین .. من که هیچ وقت از پس زبون راد بر نیومدم ...
خانمش هم با لبخند رو کرد به مادرم و گفت
- والا چی بگم ؟ من فقط نمیخواستم مزاحمتون بشیم .. وگرنه که چی بهتر از خوردن دستپخت کد بانویی مثل شما ... و گذران وقت در کنار خانواده اتون
با این حرف خانم سعادت .. احساس کردم دوباره اکسیژن بهم رسیده و میتونم نفس راحتی بکشم ... واقعا اگه میرفتن .. خیلی برای من بد میشد ... حالا موقع این بود که یه جوری با ترانه همکلام بشم .. اما چطوریش رو نمیدونم ! برگشتم سمتش .. دیدم داره با سوگند حرف میزنه و اصلا حواسش به من نیست !
پدرم .. از جاش بلند شد و رو به آقای سعادت گفت
- خب ... این از برنامه نهار .. که مهمون مایی ... حالا پاشو بریم پای تخته نرد .. یه تاسی قل بدیم و یه شرطی ببندیم واسه بستنی عصر .. هوم ؟ نظرت چیه ؟
آقای سعادت هم با روی باز از پیشنهاد پدرم استقبال کرد و همونطور که به دنبال پدرم میرفت .. رو کرد به سیاوش و گفت
- پاشو سیاوش .. پاشو بیا .. که من یه شاهد داشته باشم .. این راد خیلی جر زنی میکنه .. میبازه .. شرطشو نمیده .. 1 و 2 میاره .. میگه جفت شیش بوده .. پاشو بیا .. اون موبایلتم بیار . از باخت راد فیلم بگیریم ... که دیدنیه
سیاوش خندید و بلند شد ... پدرم برگشت سمت سعادت و گفت : اینطوریه ؟؟ باشه .. من یکه و تنها میام .. تو با همه ی فک و فامیلت بیا .. ببینم میتونی ببری منو یا نه
همون موقع آرش وارد سالن شد و همونطور که میرفت کنار سوگند بشینه گفت : کی میخواد با موبایل از کی فیلم بگیره ؟ بازار بلوتوث داغه ها ... منم که همیشه آنلاینم ... هر کی رفت شکار لحظه ها .. ما رو هم دریابه
بعد رو کرد به منو گفت : سامی .. این پیرو بد جوری داشت بی تابی میکرد .. نفهمیدم چشه ... رفتی بیرون .. برو ببین چشه که اینقدر داره به خودش میپیچه
یه " اوکی " به آرش گفتم و یه " ببخشید " به جمع و رفتم سمت خونه ی پیرو ... دیدم طبق معمول همه ی بهار ها و پاییزها .. حساسیتش اود کرده و بدنش به خارش افتاده و داره خودش رو میماله به در و دیوار .. تا از خارش بدنش کم شه ... پیشش نشستم و یه ذره با سر و گردن و گوشش بازی کردم و زنگ زدم به دکترش ... ماجرا رو براش تعریف کردم .. اونم گفت یا امشب .. یا فردا صبح .. میاد خونه امون ... تا ببینه پیرو چشه !!!
وقتی برگشتم داخل ساختمون .. دیدم مادرم و خانم سعادت و خاله ام .. رفتن آشپزخونه .... شیما و سوگند و آرش و ترانه هم همچنان تو سالن پذیرایی نشستن ... طبق معمول هم ارش با تمام شور و هیجان داره حرف میزنه و یه ماجرا تعریف میکنه .. بقیه هم با همه وجود دارن گوش میدن ...
من که وارد شدم .. شیما حرف آرش رو برید و گفت : سامی .. پیرو چش بود ؟
نشستم سر جای قبلیم .. کنار شیما و گفتم : هیچی .. همیشه بهار و پاییز که میشه .. این همینطوری میشه .. مهم نیست .. دکترش فردا میاد .. یه آمپول میزنه بهش .. خوب میشه
بعد رو کردم به آرش و گفتم : خب .. چی داشتی میگفتی ؟ ما هم بازی
- ( آرش ) نه .. تو بازی نیستی ... ما یار کشی کردیم ... تو اضافه ای ... وایسا بیرون .. توپها رو جمع کن
خندیدم و گفتم : اوکی .. باشه .. ما بیرون وای میستیم .. دیگه ؟
شیما یه اخمی به آرش کرد و گفت : نه نه .. سامی .. آرش دروغ میگه .. ما یار کشی نکردیم .. اصلا بازی نمیکردیم ... آرش داشت ماجرای دوستش رو برامون تعریف میکرد .. تازه اگه بخواهیم بازی کنیم ... من تو تیمه تو ام
خندیدم و گفتم : مرسی .. مرسی ...
یه نگاه پیروزمندانه به آرش کردم و گفتم : خوردی آرش خان ؟ نوووش
بعد دوباره به شیما نگاه کردم و گفتم : دختر .. تو کی میخواهی با اخلاق آرش اشنا شی ؟ بابا .. حرفهای این بشر رو جدی نگیر .. این کلا آفریده شدنش هم شوخی شوخی بوده ..
شیما برگشت آرش رو با اخم نگاه کرد و گفت : اه .. اصلا من دیگه با آرش حرف نمیزنم .. اعصابمو خورد میکنه !
من و آرش خنده امون گرفت .. سوگند گفت : آرش خنده نداره.. اه .. گیر دادی به این بد بخت .. یه جا حالتو میگیرمااا
صدای ترانه اومد و قلبمو لرزوند .. با همون آرامش همیشگیش .. رو به سوگند گفت
- سوگند جون .. شما نمیخواد با آرش خان .. وارد جنگ بشین .. شیما خانم .. طرفدار پر و پا قرصی مثل آقای سام دارن .. دیگه نیازی به من و شما نیست !
بعد رو کرد به من و گفت : راستی ... استخر بودین ؟
گفتم : کی ؟
- همین نیم ساعت پیش ... با شیما خانم ؟
تعجب همه ی وجودمو گرفته بود .. گفتم : نه ... چطور ؟
- هیچی .. همینطوری ... آخه موهای جفتتون خیس بود .. فکر کردم .. تنی به آب زدین !
واای . .. این چقدر منحرفه فکرش ... خواستم چیزی بگم که شیما گفت
- نه ترانه جون .. رفته بودیم خرید .. بعد که برگشتیم خیسه عرق بودیم .. این بود که دو تایی رفتیم دوش گرفتیم
سوگند از تعجب 2 متر پرید هوا و گفت : با هم ؟؟؟
از این حرفش بد جوری عصبی شدم .. گفتم : نه ... با هم چیه ؟؟ اینم سئواله شما میپرسی ؟
ترانه با همون لحن خونسردش گفت : ای بابا ... ببخشید .. من سئوال بی جایی کردم ... نباید تو مسائل شخصیتون دخالت میکردم
خودشم میدونست که چه اتیشی انداخته تو وجودم ... برگشتم با اخم نگاش کردم .. خیلی سریع نگاهش رو از نگاهم برداشت و به سوگند نگاه کرد ... نفهمیدم .. از نگاهم ترسید .. یا نمیخواست باهام چشم تو چشم باشه ؟؟ شیما که از هفت دولت آزاد بود و اصلا عین خیالش نبود که چی به چیه .. از رو صندلیش بلند شد و به من گفت
- بریم پیرو رو ببینم ... لطفا ... تنهایی میترسم
نمیخواستم باهاش برم .. اما از جوی که حاکم بود .. اصلا خوشم نمیومد و ترجیح دادم باهاش برم ... یه " ببخشید " گفتم و از جام بلند شدم ... شیما پرسید
- مرضش که واگیر نداره ؟
نمیدونم چرا .. اما برای اولین بار خواستم به ترانه تیکه بندازم ... سر جام رو به شیما .. طوریکه بتونم زیر چشمی ترانه رو هم ببینم وایسادم و گفتم
- نه ... مثل سادیسمه ... واگیر دار نیست
یه نگاه معنی دار به ترانه کردم و دنبال شیما راه افتادم .. 10 دقیقه پیش پیرو بودیم و شیما از همه چیز پیرو ازم سئوال کرد و وقتی حس کنجکاویش کاملا ارضا شد .. رفتیم داخل سالن .. بچه ها رفته بودن پیش پدرم و سعادت و داشتن بازی اونها رو نگاه میکردن ... ما هم به جمع اونا پیوستیم ... دیگه با ترانه هم کلام نشدم .. یعنی موقعیتش هم پیش نیومد .. منم سعی در به وجود آمدن موقعیت .. نکردم
بعد از نهار ... آرش و سوگند .. با همه خداحافظی کردن و رفتن خونه ی پدر آرش .. ما هم تو هال نشسته بودیم که سیاوش گفت
- خب ... تخته رو که باختیم ... سامی جان .. پاشو برو اون ورق ها رو بیار ... یه دست 4 نفره .. حکم بازی کنیم .. ببینیم دنیا دست کیه
پدرم که داشت پیپش رو روشن میکرد .. خنده ای کرد و گفت : بستنی رو که باختین .. میخواهین سر شام بزنیم .. هان ؟
سیاوش گفت : ببین جناب راد .. اولا خیلی مطمئن نباش .. که یارت .. سامی میشه ... چون تک میندازیم واسه یار کشی ... بعدشم .. چه باکیه ؟ شام هم مهمون ما
پدرم که عاشق بازی کردن و بردن بود ... خوشحال و خندون رو کرد به من و گفت : پاشو پسر .. برو اون ورق ها رو بیار ... یه دست ورق بازی کنیم .. که مثل اینکه شام رو هم افتادیم
ما مشغول بازی کردن بودیم .. خانم ها هم مشغول دیدن ماهواره و حرف زدن ... من و آقای سعادت با هم یار شدیم .. پدر و س
 
     
  
 زن
#52   Posted: 1 May 2011 03:56


 1 Star

ارسالها: 905
سمت پنجاه و چهارم
نمیدونم آیا هیچ وقت میتونم شیما رو بخاطر بی موقع اومدنش ببخشم یا نه ؟ با بی حوصلگی و نا باوری .. با پدرم تا دم در بدرقه اشون کردیم و تا لحظه ی آخر و تا اونجایی که میتونستم فقط ترانه رو نگاه کردم .. اونم گهگاهی با همون حالتی که تو نگاهش همه چی بود غیر از خونسردی و بی تفاوتی ... چند ثانیه ای نگام میکرد و با نگاهش عاشق ترم میکرد .. موقعی که داشت سوار ماشین میشد با لبخند دلنشینی برگشت سمتم ... اما بلافاصله لبخندش از بین رفت و با یه اخمی نگام کرد و خیلی سریع سوار ماشین شد ... نفهمیدم چرا با اخم نگاهم کرد ... همون موقع گرمی دستی رو تو دست راستم احساس کردم .. اولش ترسیدم .. بلافاصله برگشتم سمت راستمو نگاه کردم .. دیدم شیما اومده کنارم ایستاده .. دستم رو گرفته و داره با سیاوش خداحافظی میکنه ... تازه فهمیدم علت اخم ترانه چی بوده .. با عصبانیت دست شیما رو کنار زدم و دو سه قدمی به سمت ماشین ترانه اینا برداشتم .. نمیدونم چرا .. شاید میخواستم همونجا براش توضیح بدم که ناراحت از پیشم نره ... یا شایدم فقط میخواستم نگام کنه .. اما آقای سعادت بلافاصله حرکت کرد و من دیگه ترانه رو ندیدم ...
عصبانیت همه ی وجودم رو گرفته بود ... دلم میخواست کله ی شیما رو بکنم ... اما حرف خاصی هم نمیتونستم بهش بزنم ... اونقدر عصبی بودم که میخواستم با کله برم تو دیوار ... همونطور وسط کوچه ایستاده بودم و با دستهایی از عصبانیت مشت شده .. داشتم سر کوچه رو نگاه میکردم که صدای پدرم اومد
- سامی ... نمیایی تو ؟
همونطور که به سر کوچه خیره شده بودم .. گفتم : نه ... شما برین تو
- (پدرم) شیما ... تو چی ؟ تو هم نمیایی تو؟
- (شیما) نه عمو .. شما برین تو ... من الان میام (یه ذره مکث کرد و ادامه داد) سامی .. چته ؟ عصبانی هستی ؟
صداش رو میشنیدم ... عصبی تر میشدم ... با صدای بلندی گفتم : نه
صدای پاش رو شنیدم که انگار داشت میومد سمتم ... من همینطور زل زده بودم به سر کوچه ... اومد کنارم ایستاد .. دستم رو گرفت و گفت : سامی ... چیزی شده ؟
با عصبانیت دستش رو پس زدم و برگشتم سمتش .. دیدم با همون بلوز و شلوار که تو خونه بود .. اومده وسط کوچه ... صدام رو بلند تر از دفعه ی قبل کردم و گفتم
- اینجا سوئد نیستاا .. که لخت بری وسط کوچه .. کسی بهت چیزی نگه ... برو خونه ببینم
تعجب داشت از همه ی اعضای صورتش میبارید ... بهم گفت : یعنی چی ؟؟ چه طرز حرف زدنه ؟ من کی لخت رفتم وسط کوچه که اینطوری میگی ؟
حالت حرف زدنش و نوع نگاهش ... بهم فهموند که خیلی بد حرف زدم .. یه ذره لحن صدام رو آروم تر کردم و گفتم
- شیما برو خونه خواهش میکنم ... تنهام بزار لطفا
بدون هیچ حرفی رفت تو خونه و منم بی هدف ... شروع کردم به قدم زدن و رفتم سر کوچه ... به سر کوچه که رسیدم ... پیچیدم سمت راست و رفتم و رفتم ... تو ذهنم پر بود از ترانه و شیما ... نباید با شیما اونطوری حرف میزدم ..اون چه گناهی کرده بود؟ بهتر بود از اولش بهش میگفتم چی به چیه ... اما خب .. خودش باید میفهمید دیگه ... بچه که نیست .. اه اه ... المیرا بیشتر از اون حالیشه ... واای حالا کی میخواد با ترانه کنار بیاد ؟؟ ای خدا .... یه لحظه به سرم زد که بهش زنگ بزنم و همه چیو براش توضیح بدم .. اما منصرف شدم ... پیش خودم گفتم .. حتما دوباره مثل همیشه میخواد بگه واسش مهم نبوده و خیلی خونسرد از این ماجرا رد بشه ... اما نگاه امروزش اصلا خونسرد و بی تفاوت نبود ... ناراحتیش وقتی شیما میومد پیشم ... اخمش .... وااای همه ی اینا نشونی های عشقه دیگه ! وگرنه اگه براش مهم نبود .. چرا اخم کرد ؟ چرا تو فکر بود ؟ چرا تا شیما اومد .. این ناراحت شد ؟؟؟ تنها نتیجه ای که میتونستم بگیرم این بود که ترانه هم مثل خودم عاشق شده و من و روابطم با دیگران براش مهم شده ... یا حد اقل داره عاشق میشه و میره تو همون حال و هوایی که قبلا بود ... وقتی به نتیجه ای که رسیدم فکر میکردم ... قند تو دلم آب میشد و ذوق میکردم .. اونقدر که دیگه احساس میکردم از شیما هم دلخور نیستم و بر عکس ... خوشحالم که باعث شد ترانه واکنش نشون بده
تو همین فکرا بودم و داشتم واسه خودم قدم میزدم که موبایلم زنگ خورد ... از خونه بود .. جواب دادم : بله
صدای مادرم پیچید تو گوشی : سامی .. کجایی؟
- سلام .. همین دورو برا .. چطور؟
- چی به شیما گفتی ؟
- هیچی .. چطور ؟
- داره عین ابر بهاری گریه میکنه
- ئه .. چرا ؟
- چه میدونم ... چی بهش گفتی ؟
- هیچی مادره من .. الان میام خونه
گوشی رو قطع کردم ... برگشتم تا برم خونه .. اما دیدم خیلی راه اومدم و اگه بخوام پیاده برم ... نیم ساعتی طول میکشه .. رفتم اونور خیابون و سوار ماشین شدم ... 10 دقیقه بعد خونه بودم ... تا رسیدم ... دیدم خالم و مادرم نشستن تو هال .. اما پدرم و شیما نیستن ... سلام کردم و گفتم : خاله .. این دختر لوست کوش؟
خاله ام با خنده گفت : سلام پسرم ... دختر لوسم اینقدر گریه کرد .. سرش درد گرفت .. رفت اتاق سوگند بخوابه
رفتم بالا سر خاله ام ... دولا شدم یه سیب برداشتم و سر خاله ام رو بوسیدم و رفتم سمت راه پله ها که برم اتاق سوگند .. با خنده به مادرم گفتم : شوهر خوشتیپت کجاست مادر ؟
بعدشم یه گاز گنده و با اشتها به سیب زدم و رفتم تو راه پله ها ... مادرم هم خندید و گفت : استخر ... تو کجا میری ؟
با خنده و دهنی پر از سیب .. گفتم : دارم میرم مراسم شریف منت کشی رو به جا بیارم
به اتاق سوگند که رسیدم ... چند ضربه به در زدم و گفتم : ببخشید کسی خونه نیست ؟ .... چند ثانیه گذشت .. هیچ صدایی نیومد .. دوباره در زدم و گفتم : ببخشید خانم .. به ما گفتن یه مورد اورژانسی .. قهر و کینه کدورت .. تو این اتاقه .. اومدیم پاک سازی کنیم ....
بازم صدایی نیومد ... این دفعه بلند تر گفتم : خب .. مثل اینکه کسی تو این اتاق نیست ( دستگیره درو فشار دادم سمت پایین و در و باز کردم و ادامه دادم ) پس ما هم میریم تو اتاق
در و باز کردم و رفتم تو ... دیدم نشسته پشت کامپیوتر و داره ورق بازی میکنه .... رفتم کنارش و گفتم : ئه ئه ... این خانمه که اینجاست ... پس چرا جواب منو نمیداده؟ نکنه خدایی نکرده این خانمه کره ! ... شایدم لاله
خودم از حرفی که زده بودم خنده ام گرفته بود .. بر گشت سمتم و با اخم نگام کرد و گفت : سامی من باهات قهرم .. برو بیرون
- ئه .. چرا قهری ؟ خب ببخشید دیگه ... حق با توئه .. ببخشید
- نخیرم .. با ببخشید .. هیچی درست نمیشه ! من باهات قهرم
- چرا خب ؟ ای بابا ... پاشو اشتی کنیم .. بریم بیرون بگردیم
- نخیر .. من با تو بیرون نمیام ...
- چرا ؟
- چون من لخت میرم تو کوچه .. واسه تو بد میشه
خندیدم و گفتم : خب لباس تنت میکنیم .... این که ناراحتی نداره
عصبی تر شد .. عین بچه ها پاهاش رو کوبید زمین و گفت : من ... با .. تو .. بی ... رون ... ن .. می ... یااااااام
از لوس بازیش خنده ام گرفت و گفتم : ای بابا .. حالا من یه چیزی گفتم ... تو چرا به دل گرفتی ؟ اصلا پاشو بریم دنبال دوست جونت ... شام با هم بریم بیرون
- نخیر .. دوست جونم داره با اشکان و خانمش .. میره شمال .. نمیتونه با ما بیاد
یه ذره فکر کردم و گفتم : خب اشکال نداره .. ما هم باهاشون میریم شمال ... خوبه ؟ دوست داری
با شنیدن این حرفم .. گل از گلش شکفت و گفت : یعنی میشه ؟ ما هم بریم شمال ؟
- چرا نشه ؟ اگه دوست داری .. من زنگ میزنم به اشکان ... باهاش هماهنگ میکنم ... ما هم میریم ..
- وااای خیلی عالی میشه ... بزار به مامانم بگم ...
از ذوق بچه گانه اش خنده ام گرفت .. تکیه دادم به صندلیم و با لبخند نظاره گر خارج شدنش از اتاق شدم ... وقتی رفت .. نشستم پای سیستم سوگند.. نمیدونم چرا .. یهو حس فضولیم گل کرد و میخواستم .. ببینم چی تو سیستمش داره ... Show All file and folder رو زدم و ... یه ذره تو فایل ها و فولدر هاش گشتم ... یه فایل عکس بود .. بازش کردم و داشتم نگاه میکردم .. یه فولدر بود توش که مخفیش کرده بود ... رفتم بازش کردم .. چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم ... انگار آب یخ ریخته بودن روم ... واای خدایا .. این عکس ها اینجا چی کار میکنن ؟ نزدیک 30 تا عکس از دلارام اونجا بود ... عکسهایی که قبلا برام فرستاده بود با عکسهایی که تو مهمونی نازی گرفته بودیم ... احساس میکردم دستم حس نداره ... با بی حالی رو یکیشون کلیک کردم ... بزرگ شد .. عکس بچگیاش بود که برام فرستاده بود ... Next رو زدم .. عکس تولد 26 سالگیش بود که وقتی با هم چت میکردیم برام فرستاده بود ... پشت کیکش نشسته بود و داشت شمع ها رو فوت میکرد ... موهای مشکی و بلندش از کنار شونه هاش ریخته بود رو بازوش و زل زده بود به دوربین .. انگار داشت منو نگاه میکرد .. مستقیم تو چشمام زل زده بود .... طاقت نگاهش رو نداشتم ... Next رو زدم .. عکس بعدی ماله جشن نازی بود .. دلارام و سوگند بودن تو عکس ... واااای خدایا ... تمام لحظات اون شب جلوی چشمم زنده شد ... ناز و ادا های دلارام ... چشماش .. نگاه هاش .... که با هر کدومشون بهم میگفت دوستم داره ... اما همون شب بود که رفت ! آخه چرا ؟؟
داشتم عکس رو نگاه میکردم که در اتاق باز شد و صدای شیما اومد
- وااای سامی .. این خانمه چه خوشگله ... کیه ؟
صفحه رو بستم و دستپاچه از رو صندلی بلند شدم و گفتم : هیچکی
- ئه .. چرا بستیش ؟ خیلی ناز بود دختره .. از فامیلاتونه ؟
حوصله ی سئوال – جوابش رو نداشتم ... گفتم : نه .. دوست سوگنده ..
همینو گفتم و از اتاق اومدم بیرون ... شیما هم سمج بازیش گل کرده بود .. دنبالم راه افتاد و گفت : ئه .. حالا کجا میری ؟ صبر کن بگم مامانم چی گفت
با تعجب برگشتم نگاهش کردم ... گفتم : مادرت ؟ در مورد چی ؟
- ئه .. شمال دیگه ... یادت رفت ؟ خودت قول دادی .. منو میبری شمال
- آهان .. خب .. چی شد ؟
- هیچی مامانم گفت خوش بگذره بهتوووووووووووووووون ! هوووراااا ...
دستهاشو زد به هم و گفت : زنگ بزنم دوست جونم ؟ یا خودت زنگ میزنی ؟
گیج تر از اونی بودم که بخوام با ذوق کردنش ذوق کنم ... با بی حوصلگی گفتم : خودم زنگ میزنم ... نمیخواهی بری خونه اتون ؟
- واسه چی ؟
- لباسهات رو نمیخواهی جمع کنی؟
- آهان چرا ... چرا ... صبر کن با مامان اوکی کنم .. تو هم بدو برو زنگ بزن
اون رفت پایین و من هم رفتم تو اتاقم .. همه ی فکرم پیش دلارام بود ... چشماش تو ذهنم میچرخید و اون لبخندش داشت دوباره دیونه ام میکرد .... اما باید یه جوری از فکرش میومدم بیرون ... سعی کردم حواسم رو به چیزهای دیگه پرت کنم و یه جوری وانمود کنم که هیچیم نشده .... زنگ زدم به اشکان و ازش پرسیدم کی عازمن ؟ گفت شب میخوان برن ... منم گفتم با هم یه قرار بزاریم دم عوارضی ببینیم همدیگه رو ... خیلی خوشحال شد و گفت که ساعت 10 شب .. بعد از عوارضی همدیگه رو میبینیم و گفت مینا هم خیلی خوشحال میشه !
بعدش هم زنگ زدم به آرش و جریان رو بهش گفتم و قرار شد اونا هم سر ساعت 10 شب عوارضی باشن ... سوگند گفت که به شیما بگم براش یه ساک 4-5 روزه ببنده و با خودش بیاره .... هنوز حرفم با آرش اینا تموم نشده بود که شیما اومد تو اتاق و ازم خواست که برای جمع و جور کردن لباسهاش .. ببرمش خونه اشون ... با سر بهش یه " اوکی" دادم و گفتم : برو حاضر شو .. منم خیلی زود میام پایین ...
از اتاق رفت بیرون ... فکرم خیلی مشغول بود ... تو کله ام همه چی میچرخید ... ترانه .. دلارام .. سوگند ... حتی نازی ... شب جشن نازی .. ترانه هم اونجا بود .. فکر نمیکردم سوگند اون عکسها رو نگه داشته باشه .. اصلا عکس های جشن نازی رو ندیده بودم ... خواستم دوباره برم تو اتاق سوگند و عکس ها رو کامل ببینم .. اما منصرف شدم .. احساس میکردم بدنم جون نداره .. رفتم رو تخت دراز کشیدم ... تو دلم به خودم میگفتم : چته ‍؟ چرا وا رفتی ؟ اینطوری به خودت قول دادی که حتی اگه دلارام برگرده هم جایی تو زندگیت نداره ؟ چی شد ؟ با دیدن عکسش همه بدنت به لرزه افتاد ؟ بی اختیار از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق سوگند و درو از تو قفل کردم .. نشستم پشت سیستمش .. دوباره عکس هاش رو باز کردم و دونه دونه نگاشون کردم ... واقعا دلارام زیبا بود ... خیلی زیبا تر از ترانه ... اما چه فایده ؟ زیبایی که واسه من نبود ... به چه دردم میخورد ؟ عشقی که نفهمیدم چطوری اومد تو زندگیم و واسه چی از زندگیم رفت ... چه فایده ای داشت ؟ غیر از نابود کردن چند ماه از زندگیم ؟؟ بیشتر و بیشتر نگاش کردم ... میخواستم برام عادی بشه .. احساس میکردم چون بعد از یک سال دیدمش اینطوری شدم ... احساس میکردم چون ازم قایمش کردن .. اینطوری شدم ... شاید اگه میدونستم عکسهای دلارام تو کامپیوتر سوگند هست ... هیچ وقت با دیدنشون .. اینقدر تعجب نمیکردم و به هم نمیریختم .... منم مثل خودش زل زدم تو چشماش ... دست خودم نبود ... اما اشک تو چشمام جمع شد و دستهام به لرزه افتاد ... یاد اون روزهایی افتادم که همه چیزم بود و عاشقانه میپرستیدمش ... یاد اون شبهایی که خاله اش خونه اشون بود و دلی نمیتونست آنلاین شه ... و با ترس و لرز یه اس ام اس بهم میداد و میگفت
- عشق من .. امشب خاله ام خونه امونه ... نمیتونم بیام پیشت .. دوستت دارم یه دنیا ... به یادتم . به یادم باش .. عاشقتم .. عاشقم باش
وااای تمام اون شبها ... تا صبح چشم رو هم نمیزاشتم ... یادمه یه دفعه ... ساعتهای 3-4 صبح بود .. طبق معمول شبهایی که دلی نمیتونست آنلاین شه ... رو تخت دراز کشیده بودم ... عکسش تو بقلم بود ... داشتم بهش فکر میکردم و صدای ابی تو اتاق میپیچید
کی اشکاتو پاک میکنه ... شبها که غصه داری ؟؟ ....................... دست رو موهات کی میکشه ... وقتی منو نداری ......
شونه ی کی .. مرهم هق هقت میشه دوبااره ..... از کی بهونه میگیری شبهای بی ستاااره
برگ ریزونااای پاییز .. کی چشم به راهت نشسته ... از جلو پات جمع میکنه .. برگهای زرد و خسته
کی منتظر میمونه .. حتی شبهای یلداااااا .... تا خنده رو لبهات بیااد .. شب برسه به فرداااا ....
یه دفعه صدای زنگ اس ام اسم اومد .... یه نگاه به ساعت انداختم ... 3 و نیم بود .. یعنی کی بود این وقت شب ؟؟؟ دستم رو دراز کردم و گوشی رو از رو پا تختی برداشتم و نگاه کردم .. وای باورم نمیشد ... دلارام بود ... خیلی سریع گوشی رو باز کردم و خوندم اس ام اسشو .. برام زده بود
- خوابیدی عشق من ؟
دیتیل اس ام اس رو نگاه کردم .. دیدم 2 دقیقه پیش برام فرستاده .. نمیدونستم باید چی کار کنم ؟ خواستم جوابشو بدم .. اما ترسیدم .. گفتم نکنه خاله اش گوشیش رو چک کنه .. آخه بهم گفته بود وقتی خاله اش خونه اشون باشه .. نمیتونه جواب اس ام اس هم بده ... یه ذره صبر کردم .. 10 دقیقه بعد دوباره برام اس ام اس زد برام .. نوشته بود
- کاش بیدار بودی ... بهت احتیاج دارم .. بیشتر از همیشه
دلم با خوندن این اس ام اسش ریخت ... براش زدم : بیدارم عشق قشنگم ... جانم عزیزم ؟
تا دلیوریش بیاد و اون جوابمو بده .... 10 بار اس ام اسش رو خوندم ... یعنی چی شده بوده که این موقع صبح بیداره ؟ 3-4 دقیقه ای طول کشید که جواب داد
- واای خدایا شکر ... خوشحالم که بیداری ... چیزی نشده .. فقط خیلی برای یه لحظه احساس تنهایی کردم ... خواستم ببینم بیداری یا نه .. به یادمی یا نه
براش زدم : من همیشه به یادتم ... شاید قابل نباشم .. اما با همه ی وجودم دوستت دارم و فکرم و قلبم ماله توئه
بلافاصله که دلیوریش اومد .. زنگ زد بهم ... گوشی رو جواب دادم : جانم
صدای گریه اش پیچید تو گوشی ... با گریه بهم سلام کرد .... نفهمیدم چطوری بلند شدم نشستم رو تخت .... با نگرانی گفتم : چی شده دلارام ؟
ما بین گریه اش میخندید ... گفت : هیچی .. هیچی .... خوبی ؟
- چرا داری گریه میکنی ؟ دلی دارم دیونه میشمااااا .. بگو چی شده
- هیچی نشده عزیزترینم ... فقط دلم برات تنگ شده بود .. همین ... سامی .. دوستم داری؟
- اره عزیزم ... شک داری ؟
- نه شک ندارم .. فقط دوست دارم از زبونت بشنوم ... بهم بگو .. بگو که دوستم داری و تا آخرش باهام میمونی
- دوستت دارم عزیزم .. دوستت دارم عشق من ... و تا هر جایی هم که تو بخواهی ... باهاتم
------
وااای .. یاد اون موقع که میفتم .. یاد گریه هاش ... یاد دلتنگیاش ... باورم نمیشه که رفته ... آخه چرا ؟؟؟؟ مگه چی کارش کرده بودم ؟ با اشکان هم که رابطه ای نداشته .. پس چرا رفت ؟؟ به عکسش خیره شده بودم و با خودم تکرار میکردم " چرا رفتی ؟؟ هااان ؟؟ این چشما .. این چشما به من دروغ نمیگفت ... یادته چه شبهایی تا صبح با هم حرف میزدیم ... از آینده برام میگفتی ؟؟ از خوشی هایی که در انتظارمونه ؟؟ یادته ؟ میگفتی همه ی دلخوشیت و امیدت منم ؟؟ پس چرا رفتی ؟؟ چرااا ؟؟؟ " کف دستهام عرق کرده بود .. طوری که موس تو دستم خیس شده بود ... نا خود آگاه بدون اینکه اراده ای رو کارم داشته باشم .. هر چند ثانیه یک بار .. با پشت دست چپم اشکهام رو پاک میکردم ... زانو هام میلرزید .... احساس میکردم کمرم داره عرق میکنه ... با حرص و عصبانیت .. عکس ها رو دونه دونه نگاه میکردم ... یه عکسی اومد ... توش نازی و سوگند و دلارام و ترانه و الناز بودن ... دلارام و ترانه .. دقیقا بقل هم ایستاده بودن .. دلارام دستش رو انداخته بود دور کمر ترانه و با لبخند موذی ای داشت به دوربین نگاه میکرد ... ترانه هم .. با همون لبخند ملیح و دلنشین همیشگیش .. زل زده بود به دوربین ... با موس این دو تا رو از بقیه جدا کردم و انداختم تو یه صفحه دیگه .... 3-4 دقیقه ای .. زل زدم به جفتشون .. شاید داشتم مقایسه اشون میکردم با هم ... ترانه از دلارام کوتاه تر بود .. لاغر تر هم بود ... با اینکه همش 4 سال ازش کوچیکتر بود اما تو این عکس .. انگار 10 – 15 سالی با هم تفاوت سنی دارن و دلارام خیلی جا افتاده تر از ترانه میزد .... چهره اشون ربطی به هم نداشت .. یعنی هر کدومشون .. به نوبه ی خودشون قشنگی های خودشون رو داشتن ... نمیشد گفت این یکی از اون یکی خوشگلتره ... دلارام شیطون و لوند بود .. ترانه آرووم و معصوم ... از نظر اخلاقی هم اصلا با هم جور نبودن ... درسته جفتشون مغرور بودن .. اما دلارام خیلی شر بود و اهل ریسک .. بر عکس ترانه که زندگی آروم و بی درد سر رو با هیچ چیز عوض نمیکرد .... وقتی تو چشمای ترانه نگاه میکردم .. میدیدم واقعا دوستش دارم و میخوام واسه همیشه پیشم باشه ... دلارام رو هم دوست داشتم .. اما دیگه نمیخواستمش ... یعنی .. دیگه بهش اعتماد نداشتم ... تو همین افکار بودم که صدای در .. منو به خودم آورد ... اینقدر محو تماشای این دوتا شدم و با هم مقایسه اشون کردم ... که نفهمیدم کی اشکم بند اومد ... صدای شیما رو شنیدم که همزمان میزد به در و میگفت
- سااامی ... ساامی .. ساعت 6 شد ... نمیایی ؟؟ چی کار داری میکنی اون تو ؟؟
یه دستی به سر و صورتم کشیدم و گفتم : شیما جان .. برو پایین .. منم اومدم ...
کامپیوتر سوگند رو خاموش کردم و از اتاقش اومدم بیرون ... خیلی آرومتر شده بودم ... با اینکه فکرم خیلی مشغول بود و با یاد آوریه گذشته بد جوری رفته بودم تو هم .. اما از یکی دو ساعت پیشم .. خیلی آرومتر شده بودم ... با همه ی این حرفها .. سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم و مثل همیشه یه ماسک بی خیالی بزنم به چهره ام .. رفتم تو اتاق خودم و سریع آماده شدم و رفتم پایین .. شیما حاضر و آماده .. با اخم نشسته بود رو کاناپه کنار مادرش .. سلام کردم و گفتم
- ببخشید دیگه خانم خانما ... یه کاری برام پیش اومد .. تکرار نمیشه ... پاشو بریم که دیرمون شده
شیما بلند شد و کیفش رو انداخت رو دوشش ... خاله ام خندید و گفت : مطمئنی کاری تهران ندارین ؟
- نه خاله جان .. چه کاری ؟ اصلا چه کاری مهمتر از مسافرت بردن شیما خانم ؟
- (مادرم ) حالا چرا شب راه میفتین ؟ میزاشتین فردا
- نه مامان .. شب راحت تریم ... خلوت تره جاده ... راستی خاله .. شما چرا نمیایین ؟ بیایین بریم . خوش میگذره
- خوش که میگذره عزیزم ... اما شما برین ... من میمونم .. بعدا با مادرت و پدرت میام
شیما با عصبانیت پاش رو کوبید زمین و گفت : 2 ساعت هم میخواهی اینجا حرف بزنی ؟؟ خب بریم دیگه
خندیدم و گفتم .. اوکی اوکی .. بریم ...
با مادرم و خاله ام خداحافظی کردم و راه افتادم سمت ماشین
 
     
  
 زن
#53   Posted: 1 May 2011 03:57


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت پنجاه و پنجم
ساعت 10 .. طبق قراری که گذاشته بودیم ... همه بعد از عوارضی همدیگه رو دیدیم .. آرش و سوگند برای اینکه ماشین بیخود تو جاده نندازیم ؛ ماشین خودشون رو گذاشتن خونه ی مادر آرش و خودشون با آژانس اومدن .. اولش خواستن با ماشین من بیان ... اما چون المیرا اصرار داشت که پیش شیما باشه و از اونجایی که شیما امانت بود و من به رانندگی اشکان اطمینانی نداشتم و نمیزاشتم شیما با اشکان اینا بیاد ... تصمیم گرفت بیاد تو ماشین منو .... قرار بر این شد که آرش و سوگند برن تو ماشین اشکان .. الی و شیما هم با ماشین من بیان ... جاده خلوت بود و خیلی زود رسیدیم ... تو راه شیما و المیرا یک دقیقه هم ساکت نبودن و المیرا از خاطراتش تو شمال برای شیما حرف میزد و شیما هم از ذوق و شوقش برای رسیدن به ویلا ... منم تو فکرم با دلارام و ترانه درگیر بودم ... به دریا کنار که رسیدیم ساعت 1 شب بود ... رفتیم رستوران همیشگی که شبانه روز باز بود .. شام خوردیم و نزدیک های ساعت 2 رسیدیم به ویلا ... دخترا خسته بودن و دونه دونه صف وایسادن که برن دوش بگیرن و بعدش هم بخوابن ... من و آرش هم رفتیم هیزم جمع کنیم ... درخت های پرتقال رو که رد کردیم .. آرش گفت
- راستی راستی .. یه چیز تووپ واست دارم
- واسه من ؟ چی ؟
- وایسا ... نگام کن .. میفهمی
یه دفعه وایساد و دستهاش رو کرد تو موهاش ... موهاش رو بهم ریخت و صداش رو نازک کرد و دستهاش رو تو هوا .. به حالت مسخره ای چرخوند و گفت
- میخوام برم دریا کناااار .. دریا کنار هنوز قشنگه .. آخخخخخخخخخخخخ میدونم از سبزه زار تا شالیزار هنوز قشنگه
- خوبه بابا .. چندشم ریخت بیرون ... چه آخ و اوخی راه انداختی
موهاشو درست کرد .. لحن صداش رو عادی کرد و گفت : جون من حال نکردی ؟ سی دی رو زدم توووپ ... حال میده ... تو خیابون های دریا کنار بگردی و اینو گوش بدی .. به به .. چه شود ... خدا بیامرزه عمو رو .. عاشق این حمیرا بود ... میگفت به عشقه حمیرا اومده دریا کنار ویلا خریده
رفتم سمت ته باغ و با بی حوصلگی گشتم دنبال هیزم و گفتم : آرش ولمون کن جون من .. اعصاب ندارم ..
قدم هاش رو سریعتر کرد ... دنبالم اومد و گفت : چرا ؟ چت شده تو ؟
- هیچی ... ( یه تیکه چوب بهش نشون دادم و گفتم ) آرش این خوبه ؟ فقط باید نصفش کنیم .. باشه ؟
- خیلی خب .. نمیخواهی بگی .. نگو .. من که آخرش میفهمم
چوب رو ازدستم گرفت و گفت : من میرم انباری .. اینو نصف کنم .. تو هم زود بیا تو ویلا
یه " باشه " گفتم و خودمو مشغول به گشتن کردم ... آرش هم ازم دور شد ... یه لحظه خواستم برگردم صداش کنم ... بهش بگم چی شده .. اما بیخیال شدم . الان وقتش نبود ... میدونستم اینقدر به پر و پام میپیچه که واسش توضیح بدم ... بخاطر همین صبر کردم تا در موقعیت بهتری حرفهام رو باهاش بزنم ...
یک ساعتی خودمو سرگرم جمع کردن هیزم کردم ... هوا سرد بود و سوز بدی میومد ... یواش یواش سرما داشت به استخوانم میرسید .. اونقدر هوا سرد بود که احساس میکردم مخم برای فکر کردن .. منجمد شده و نمیتونم به چیزی فکر کنم .... دستهام از برخورد با تیکه های خیس چوب... یخ زده بود ... هنوز خیلی هیزم خوب و خشک جمع نکرده بودم .. اما دستم داشت یخ میزد .. بی حس شده بود .. این بود که بیخیال شدم و رفتم سمت ویلا و بقیه جمع آوری رو گذاشتم واسه فردا که هوا گرم تره ... وارد ویلا که شدم ... دیدم المیرا و شیما شب بخیر گفتن و رفتن تو یکی از اتاق خوابیدن ... سوگند حموم بود ... آرش و اشکان کنار شومینه نشسته بودن و داشتن حرف میزدن .. مینا هم تو آشپزخونه بود و داشت چایی براشون میریخت ... منو که دید ... گفت : آقا سامی .. برای شما هم چایی بریزم ؟
اینقدر ازش بدم میومد که حتی نگاهش هم نکردم و همونطور که میرفتم سمت ارش اینا .. بهش گفتم : نه مرسی .. من قهوه میخورم .. خودم درست میکنم
چیزی نگفت .. من هم رفتم پیش بچه ها ... اما دلم پر از هوس قهوه بود ... دلم میخواست زودتر مینا از آشپزخونه بیاد بیرون و برم یه قهوه دااغ واسه خودم درست کنم .. تو این هوا میچسبید ... آرش و اشکان داشتن از شیما حرف میزدن ... اشکان میگفت : المیرا خیلی شیما رو دوست داره و میگه اگه شیما بخواد برگرده سوئد ... المیرا هم باهاش میره .....
آرش گفت : شیما دختر خیلی خوبیه ... خیلی هم ساده است .. درسته مثل المیرا نیست ... اما نسبت به دخترهای هم سن و سالش .. خیلی ساده تره ... کلا قلب پاکی داره ... ( رو کرد به من و ادامه داد ) راستی سامی .. مگه خاله اینا نمیخوان بمونن ایران ؟
گفتم : نمیدونم والا .. باید صبر کنیم شهرام اینا بیان ... ببینیم اونا چی میخوان ...... حالا چیه شما نصفه شبی میز گرد راه انداختین در مورد دختر خاله ی ما ؟
اشکان گفت : آخه وقتی تو نبودی ... شیما و المیرا رفتن حموم ... ما هم همینجا کنار شومینه نشسته بودیم ... وقتی اومدن بیرون از حموم .. اومدن همینجا کنار ما نشستن .. بعد شیما سراغ تو رو گرفت ... گفتیم رفتی هیزم جمع کنی ... گفت شهرام هم همیشه میرفت هیزم جمع میکرد .. بعد یه دفعه زد زیر گریه .. میگفت دلش واسه پدرش و بردارش تنگ شده .. می خواست بیاد پیش تو ... که گفتیم بیرون هوا سرده و تازه از حموم اومدی ... سرما میخوری و این حرفها ... راستش سوگند تا همین چند دقیقه پیش .. داشت آرومش میکرد ... فکر کنم تازه خوابیده
داشتم از تعجب و ناراحتی میمردم .. گفتم : ای بابا .. کاش خاله رو هم با خودمون میاوردیم ... این یه دفعه از همه ی خانواده اش جدا شده .. خب معلومه هنگ میکنه ... بابا من به این بی خیالیم ... اونور که بودم ... باور کنید هر شب 1 ساعت اشک میریختم ... این که دیگه دختره و بیش از حد حساسه ! به جون تو اشکان .. تو مملکت غریب که باشی .. دلت واسه بقال سر کوچه اتون هم تنگ میشه ... یه شبهایی .. به یاد یه کسایی گریه میکردم ... که شاید تو ایران که بودم .. سال به سال اصلا نمیدیدمشون ...
حرفم که تموم شد .. چند ثانیه ای همه ساکت شدیم .. یه دفعه اشکان داد زد : میناااا .. مینااا .. کجایی بابا ؟؟ یه چایی میخواستی بریزی هااا .. رفتی سر زمین .. چایی کشت کنی .. بعد ببری کارخونه .. خشکش کنی .... بعد بیاری خونه دم کنی ؟؟؟
بعد از چند ثانیه .. صدای مینا رو شنیدم که داشت از پشت سر بهمون نزدیک میشد .. خیلی آروم گفت : اومدم عزیزم ... داشتم قهوه واسه آقا سامی درست میکردم ... ببخشید دیر شد
سینی رو گذاشت رو میز و یه فنجون چایی برای خودش برداشت و رو به من گفت : آقا سامی .. شیر توش نریختم .. شکر هم نریختم .. راستش نمیدونستم چطوری دوست دارین ... شیر و شکر .. تو سینی هست .. خودتون زحمتش رو بکشین
ازش تشکر کردم ... یه ذره شیر و 2 تا قاشق شکر ریختم تو قهوه ام و فنجون رو گرفتم تو دستم ... تکیه دادم به پشتی صندلیم .... مینا درست روبه روی من و کنار اشکان نشسته بود و داشت به فنجون چاییش نگاه میکرد ... یه ذره به چهره اش دقت کردم ... خیلی افتاده تر از پارسال شده بود .... انگار 10 سالی سنش بالاتر رفته ... اشکان از رو مبل اومد پایین و به مینا گفت : برو از اتاقم 2 تا بالش برام بیار .. بزارم زیر سرم ... کنار شومینه حال میده دراز بکشیم
مینا بدون حرفی .. بلند شد رفت سمت اتاق اشکان .. اشکان انگار چیزی یادش افتاده باشه .. رو به ما کرد و گفت : بچه ها بگم واسه شما هم بالش بیاره ولو شیم ؟ هوم ؟
گفتم : نه عزیز ... من که راحتم ....
آرش هم گفت : منم راحتم .. تو ولو شو
مینا با 2 تا بالش بزرگ اومد و هر جفتش رو کنار اشکان انداخت رو زمین و به اشکان گفت : کی میخواهی بخوابی عزیزم ؟
اشکان داشت چوب های تو شومینه رو جا به جا میکرد .. گفت : فعلا که با بچه ها بیدارم .. چطور ‍؟
- من خیلی خسته ام .. میرم استراحت کنم
- (اشکان) باشه .. تو برو .. فقط قبل رفتنت اون ظرف خرما رو هم از تو یخچال بده
مینا یه " چشم " گفت و رفت سمت آشپزخونه ... برای یه لحظه دلم واسش سوخت ... انگار کلفت اشکان شده بود ... خواستم یه چیزی به اشکان بگم که بیخیال شدم ... یه دفعه آرش گفت : اشکان جان .. زن گرفتی .. گشاد هم شدی ... هم بیار ماتحت مبارکتو ... اینقدر به این مینای بدبخت اورد نده
اشکان لم داد به بالشش و با خنده ای گفت : هه ! فکر کردی همه مثل تو زن ذلیلن ؟؟
- (آرش) این موضوع هیچ ربطی به زن ذلیلی نداره ... بد بخت ... بچه ی تو تو شکمشه ها !‌ شعور نداری که
اشکان خندید و گفت : حالا از این حرفها گذشته ... چه حالی کنیم امشب تا صبح .. با همدیگه .. دور هم .. به یاد دوران مجردی
آرش از رو صندلیش بلند شد و رفت سمت اتاقی که معمولا تو اون ویلا ماله اون و سوگند بود و گفت : شرمنده .. سوگند از حموم بیاد ... ما میریم لالا ... توئه عشق مجردی با سامی تا صبح بشنینین چرت و پرت بگین
مینا خرما رو آورد گذاشت رو میز و یه شب بخیر گفت و رفت سمت اتاق خودشون .... به اشکان رو به من گفت : این آرش چش بود ؟ مینا هیچی نمیگه .. این چه کاسه داغتر از آش شده ... اگه مینا زن منه .. من میدونم باید باهاش چطوری رفتار کنم
خواستم جوابش رو بدم .. اما منصرف شدم و گفتم : بیخیال بابا ... حالا اون یه چیزی گفت ..
از رو مبل اومدم پایین و یکی از بالش های اشکان رو برداشتم .. گذاشتم زیر آرنج دست راستم و لم دادم روش .... گفتم : بتعریف دیگه پسر عمو ... چه خبرا ؟ زن داری .. بچه داری .. خوش میگذره ؟
- ای ... همه چی به وقتش خوبه ... تو چطوری .. چی کارا میکنی ؟ راستی .. تو خیلی وقته میخواهی یه چیزی به من بگی و نمیگی .. مگه نه ؟
- من ؟ چطور؟
- یادته ... بعد از فوت پدرم ... تو حیاط نشسته بودیم .. میخواستی یه چیزی بگی .. نازی اینا اومدن ... بعدشم تو رفتی .. یادته ؟ چی بود ؟
یادم افتاد منظورش دلارامه .. به فکر احمقانه ی اون موقعم خندیدم و گفتم : نه ... یادم نیست اصلا کی رو میگی ... بیخیال ... از خودت بگو ... راستی بچه ات پسره یا دختر؟
- نمیدونم هنوز ... برگردیم تهران میریم دکتر .. ببینیم دختره یا پسر
اون شب واقعا به یاد قدیما ... تا صبح با اشکان بیدار بودم و خیلی تعجب میکردم از اینکه اشکان نمیخواد بره پیش زنش ...
نزدیکهای 5 صبح که رفتیم واسه خواب .. اتاق من و اشکان اینا طبقه همکف بود و بقیه همه اتاقاشون طبقه بالا بود .... تازه چشمهام گرم شده بود که دیدم صدای پای یه نفر میاد که داره از ویلا خارج میشه ... بعد صدای باز شدن در گل خونه رو شنیدم ... اولش فکر کردم شاید اشکانه .. رفته به گلها آب بده .. اما بعد فکر کردم این وقت صبح .... چه گلی ؟ چه آبی ؟؟ یه ذره صبر کردم ... بعد از چند دقیقه صدای پای یه نفر دیگه رو شنیدم که از ویلا خارج شد ... فکرم رفت سمت موارد مشکوک !!
خیلی سریع از تختم اومدم پایین و از ویلا خارج شدم ... بارون میومد ... رفتم سمت گلخونه .. دور تا دور گلخونه شیشه ای بود .. اما بخاطر بخاری که رو شیشه ها بود ... داخل گلخونه دیده نمیشد ... در گلخونه نیمه باز بود ... یه هولش دادم .. کامل باز شد ... قلبم به شدت میزد ... سعی کردم خیلی بی سر و صدا وارد گلخونه بشم ... صدای ناله ی یه دختر.. کاملا شنیده میشد .. نمیدونم چرا .. اما خیلی ترسیده بودم .. دقیقا همون حسی رو داشتم که شب تولد المیرا .. وقتی عموم و مینا رو با هم دیدم .. داشتم .... بیشتر که دقت کردم .. متوجه شدم صدایی که میاد ماله میناست ... اینقدر عصبی بودم که نمیدونستم باید چی کار کنم .. یعنی اون کیه که با مینا تو گلخونه است ؟؟ دارن چی کار میکنن ؟ قطعا اشکان نمیتونست باشه ... غیر از من و اشکان هم .. تنها کسی که میتونه اینجا باشه .. آرشه ... وااای نه ... آرش ... یه ذره که نزدیکتر شدم ... نفهمیدم چی شد که یه دفعه جرات بیشتری پیدا کردم و کاملا رفتم تو ... در کمال ناباوری دیدم که مینا تنهاست و داره گریه میکنه ... نشسته رو یه صندلی و داره از لا به لای بخار هایی که شیشه رو گرفته ... بیرون رو نگاه میکنه ... متوجه حضورم شد ... بلافاصله برگشت سمتم .. اشکهاش رو پاک کرد و گفت : بفرمایین ؟؟
دستپاچه شده بودم ... انتظار نداشتم مینا رو تنها ببینم .. ضمن اینکه نمیدونستم چی باید بهش بگم ... یه ذره خودمو جمع و جور کردم و گفتم : چرا اینجایین ؟ اونم تنها .. چرا دارین گریه میکنین؟
- چیز مهمی نیست ... شما چرا اومدین اینجا ؟ چیزی میخواهیین ؟
- نه نه .. صدای گریه اتون اومد .. نگران شدم
- صدای گریه ی من ؟ میون این همه شر شر بارون ؟ اونم از گلخونه .. تو اتاق شما ؟
جرات بیشتری پیدا کردم .. بهش نزدیکتر شدم و گفتم : چی شده مینا خانم ؟ چرا داشتین گریه میکردین ؟
دو رو برم رو با دقت بیشتری نگاه کردم و ادامه دادم : من صدای خارج شدن یه نفر دیگه رو هم از ویلا شنیدم ... اون کی بود ؟ کجاست ؟
- نمیدونم .. من اینجا تنهام ....
من همچنان .. طوریکه مینا متوجه نشه .. داشتم دنبال آرش .. لا به لای گلها میگشتم ... مینا دوباره پشت به من .. رو صندلی ای که قبلا نشسته بود .. نشست و گفت
- بیخودی دنبال کسی نگردین ... فکر نکنم دیگه صحنه ای .. مثل اونی که تو تولد المیرا دیدین رو ببینین
از تعجب داشتم شاخ در میاوردم ... خشکم زده بود و حتی قادر به تنفس هم نبودم ... خودش ادامه داد
- میدونم چرا اینقدر از من متنفری .... حق هم داری ... من هیچی نمیتونم بهت بگم ... فقط ازت خواهش میکنم .. همینطور که تا الان به کسی چیزی نگفتی .. بعد از این هم نگی ...
از صندلیش بلند شد و با گریه بهم گفت : سامی من عوض شدم .. من واقعا عاشق اشکانم ... سامی من مادرم ... میفهمی ؟ زندگیم رو خراب نکن ... خواهش میکنم ...
هنوز توان حرف زدن نداشتم ... فقط با تعجب و یه جور تاثر نگاهش کردم ... از کنارم رد شد و از گلخونه رفت بیرون .... من موندم و یک دنیا فکر و خیال ...
بعد از چند دقیقه منم از گلخونه اومدم بیرون .. شدت بارون کمتر شده بود ... رفتم سمت ساحل .. دیدم شیما کنار ساحل .. رو یه تیکه سنگ نشسته و خیسه خیسه ... رفتم کنارش و گفتم
- شیما تو اینجا چی کار میکنی ؟ از کی بیرونی ؟؟ پاشو پاشو بریم تو ویلا ... خیسه آب شدی دختر .. سرما میخوری
- سلام ... بیا بشین کنارم
- چی چی بشین کنارم ؟ پاشو بریم تو خونه
بی توجه به حرف من .. دریا رو نگاه کرد و گفت : ببین دریا با چه شور و اشتیاقی خودشو به ساحل میکوبه ... چرا ا ز این کار خسته نمیشه ؟
یاد یه اس ام اس افتادم و گفتم : خب حتما یه بار از ساحل رد شدی .. دریا هم تا آخر دنیا .. داره به جای پات .. بوسه میزنه
با لبخند نگام کرد و گفت : چقدر جالب ... چه عاشقانه حرف میزنی
خندیدم و گفتم : بابا این یه اس ام اس سند تو آلیه ! به خودت نگیر .. پاشو بریم ویلا
- تو برو منم بعدا میام
دیدم اینطوری نمیشه .. دستم رو دراز کردم سمتش و گفتم : پس حد اقل پاشو با هم قدم بزنیم ... بهتره
بدون هیچ حرفی دستم رو گرفت و کنارم ایستاد ... نشون داد که آماده ی قدم زدنه ... با هم شروع کردیم به قدم برداشتن .... بهش گفتم
- شنیدم دیشب دلت واسه باباییت تنگ شده بود و ویلا رو گذاشته بودی رو سرت
- سامی ... تا حالا عاشق شدی ؟
- ئه .. پس موضوع بابایی نبوده ... دلت واسه یکی دیگه تنگ شده بوده
- جواب منو بده خواهش میکنم ... تا حالا عاشق شدی
- خب آره
- دوست دختر داری
- نه
- پس الان عاشق نیستی .. هان ؟
- تو حرفتو بزن ... چی کار به من داری ؟
- میخوام بدونم .. خواهش میکنم
- من الان عاشقم ... اما دوست دختر ندارم ... یعنی اونیکه عاشقمه .. دوست دخترم نیست .. مفهمومه ؟
- میشه یه سئوال بپرسم ؟
- تا الان داشتی چی کار میکردی
- آخه خصوصیه
- بپرس ... اگه دیدم میشه . جوابتو میدم . اگه هم نه که .......... حالا تو بپرس
- اون کسی که تو عاشقشی .. ترانه است ؟
اولش خواستم انکار کنم .. اما منصرف شدم ... احساس کردم نیاز داره که من صادقانه جوابش رو بدم و اون هم از حرف دلش برام بگه تا آروم بشه ... گفتم : آره
- خیلی دختر خانمیه ... پس چرا باهاش دوست نمیشی ؟
- موضوع ما از دوست شدن گذشته ... ازش خواستگاری کردم .. منتظر جوابم
- وای چه عالی ... خوش به حالش
- خب .. تو بگو ببینم .. عاشق شدی تا حالا ؟
- آره .. هستم ...
- خب .. تعریف کن ببینم
- عاشق یه پسر ایرونی تو سوئد ... بهم قول داده که اگه ما ایران بمونیم ... اونم بیاد ایران خواستگاریم
- خب خیلی خوبه .... چی کاره هست ؟
- پدرش یه گلفروشیه خیلی بزرگ تو استکهلم داره .. اونم تو گلفروشیه باباش کار میکنه
نزدیک به 1 ساعت ... تو بارون با شیما قدم زدیم و اون از عشقش گفت و من هم دلداریش میدادم که همه چی درست میشه و یه روزی این جدایی ها به آخر میرسه ... اما بیشتر از اینکه به حرفهای شیما گوش کنم .. فکرم پیش مینا بود و حرفهایی که زده بود .. من اصلا فکرش رو هم نمیکردم که مینا اون شب منو دیده باشه ...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 زن
#54   Posted: 1 May 2011 03:59


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت پنجاه و ششم

اینقدر با شیما گرم صحبت بودیم که اصلا نفهمیدیم کی بارون بند اومد .... بعد از اینکه حرف های شیما تموم شد و یه مقداری دلش آرووم شد ... قدم زنون رفتیم چند تا نون تازه برای صبحانه گرفتیم و برگشتیم ویلا .. نمیدونم چرا .. اما از رویارویی با مینا خجالت میکشیدم و سعی میکردم حد الامکان باهاش روبرو یا هم کلام نشم ... صبحانه رو که خوردیم .. برای نهار رفتیم سمت فریدون کنار ... بعد از یه گشت کلی تو فریدون کنار ... یه نهار تووپ زدیم و برای استراحت برگشتیم ویلا و قرار شد همه برای غروب لب ساحل جمع شیم و شام و رو آتیش . کنار ساحل درست کنیم ...
با اینکه همین یکی – دو هفته پیش شمال بودم .. اما دلم برای غروب دریا لک زده بود ... یه دوش گرفتم ورفتم یه چرت زدم .. چون شب پیش هم نخوابیده بودم ... بی نهایت خسته بودم و اصلا نفهمیدم کی خوابم برد و چقدر تو خواب بودم .. اینقدر خوابم عمیق بود که وقتی بیدار شدم .. چند ثانیه اول نتونستم تشخیص بدم که الان صبحه یا بعد از ظهر ؟؟ یه مقدار تو تختم این پهلو – اون پهلو شدم تا زمان و مکان اومد دستم ... آفتاب هنوز غروب نکرده بود و یکی .. دو ساعتی تا غروب آفتاب وقت داشتیم ... خیلی تشنه ام بود ... از اتاقم اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه ... ویلا خیلی سوت و کور بود .. انگار بچه ها همه با هم رفته بودن بیرون ... یه لیوان آب سر کشیدم و یه لیوان شیر کاکائو و یه کلوچه از یخچال برداشتم و رفتم کنار شومینه ... هنوز آثار کرختی خواب تو بدنم بود ... خودم رو ولو کردم رو راحتیه کنار شومینه و از پشت پنجره زل زدم به درختهای تو حیاط که با اومدن بهار .. یواش یواش داشتن جوون میگرفتن و از خواب زمستونی بیدار میشدن ... یه نگاه به افتاب کردم که با سمجیه هرچه تمام تر میتابید و به دل بیقرار من کاری نداشت ... نا خود اگاه .. زیر لب به خورشید گفتم " خورشید خانم ... برو خونه اتون دیگه ... شاید اونور دنیا .. یکی دلش واسه دیدن تو لک زده .. یا با دراومدن تو .. به یکی از خواسته هاش میرسه ... برو جون من .... که هیچ چیز اندازه ی شبهای دریا ... آروومم نمیکنه "
خیلی دلم واسه ترانه تنگ شده بود ... احساس میکردم میتونم تو سکوت و آرامش شب ... کنار دریا .. پیش خودم احساسش کنم و باهاش حرف بزنم ... دیگه یواش یواش دارم کم میارم ... میخوام باهاش حرف بزنم .. میخوام بدونم تکلیفم چیه ... این حق منه .. که عشقم باهام باشه .. پیشم باشه .. اما نبود و حتی نمیخواست باهام حرف بزنه ... دست کردم تو جیبم.. موبایلم رو در اوردم و تو آدرس بوکم گشتم دنبال شماره خونه ی سعادت .. اما یاد قولی که به خودم داده بودم افتادم " نباید بهش زنگ میزدم .. تا خودش بهم زنگ بزنه " اما کی ؟؟ اون کی میخواد بهم زنگ بزنه ؟ شاید هیچوقت زنگ نزد ... شاید هیچوقت نخواست باهام حرف بزنه ... یا جوابم رو بده ... تا کی باید منتظر بمونم ؟ تا کی باید تنها باشم ؟؟ نه .. اینجوری نمیشه ... باید یه کاری بکنم .. اما چی ؟؟ نمیدونم
تنها چیزی که تو این مواقع ارومم میکرد .. حرف زدن با سیاوش بود ... شماره خونه ی سعادت رو پیدا کردم و دگمه کال رو زدم ... بر خلاف انتظارم ... بعد از 2 تا بوق .. ترانه گوشی رو برداشت .. نمیدونم چرا .. اما همیشه احساس میکردم اگه شماره منو ببینه .. گوشی رو جواب نمیده .. ضربان قلبم 10 برابر شده بود ... زبونم بند اومده بود ... برای بار دوم گفت : بفرمایید ؟
خیلی سعی کردم ریلکس جلوه بدم .. گفتم : سلام ترانه خانم
- سلام ... حالتون چطوره ؟ چه میکنید با زحمت های ما
لحنش سرد نبود ... اما صمیمی هم نبود ... گفتم : خوبم مرسی .. چه زحمتی خانم ؟ خانواده ی سعادت .. کلا رحمتن برای ما ... شما چطورین ؟ پدر .. مادر .. همه خوبن ؟
- مرسی .. شکر .. همه خوبیم ... شما خوبین؟ سوگند جون ... مادر .. خانواده همه خوبن ؟
خنده ای کردم و خوشحال از اینکه داره بحث رو طولانی میکنه جواب دادم : والا .. من که عرض کردم.. خودم خوبم .. سوگند و مادر و بقیه اعضای خانواده هم خوبن .. سلام دارن خدمتتون ...
نزاشت حرفم تموم بشه و خیلی سریع گفت : شیما جون چطورن ؟ با آب و هوای تهران کنار اومدن ؟
احساس کردم کنایه ی خاصی تو لحنش هست ... از اون کنایه ها که با همه وجودم پذیراش بودم ... با شیطنت گفتم : شیما جوون هم خوبن .. سلام دارن خدمتتون ... والا فعلا که شمال هستن و باید با اب و هوای شمال کنار بیان
- اِ... چه خوب .. تنها رفتن شمال ؟
- نه خانم . . شیما که جایی رو بلد نیست ... حالا چی شده اینقدر به شیما علاقه پیدا کردین ؟
- والا این دختر خاله ی شما اینقدر خواستنیه که گویا همه رو اسیر خودش کرده
- همه ؟
- ظاهرا که همینطوره
- خانم .. شما که ظاهر بین نبودین ... عجیبه
- هیچ چیز عجیب نیست جناب راد .. (یه ذره مکث کرد.. لحنش رو عوض کرد و با یه جور شک و تردید پرسید) ببخشید .. شما هم شمال تشریف دارید؟
- با اجازه اتون بله
- آهان .. پس شیما جوون رو بردین سفر ( با خنده ای که معلوم بود میخواد شدت عصبانیتش رو پنهان کنه .. خیلی سریع ادامه داد ) به سلامتی .. خوش بگذره ... با عمو کار داشتین که تماس گرفتین .. درسته ؟
نمیخواستم اینطوری باهاش خداحافظی کنم ... نمیدونم چرا اما یه دفعه صدام رو آروم تر گردم و گفتم : من و شیما تنها نیستیم ... اشکان و خانمش .. آرش و سوگند و المیرا هم با ما هستند ..
چند ثانیه ای مکث کردم ... دیدم هیچی نمیگه .. معلوم بود حرفم رو باور نکرده .. بیش از حد رو شیما حساس شده بود و نمیخواستم این احساس در اون باقی بمونه ... باید یه جوری متقاعدش میکردم ... سکوتش بهم جرات بیشتری داد ... با همون لحن بهش گفتم : شیما خودش عاشقه ... عشقش هم سوئده .. قراره بیاد ایران .. اونا میخوان با هم زندگی کنن ... باور کن اون فقط برام یه دختر خاله است .. همین ...
بازم هیچی نگفت ... سکوتش هم بهم جرات میداد که این لحن صمیمی و آرووم رو ادامه بدم .. هم کلافه ام میکرد .. دوباره با لحن ملتمسانه ای گفتم : باور کن
یه صدایی انگار از اعماق چاه در اومده باشه ... بهم گفت : باور میکنم
واای . همه بدنم با شنیدن این جمله اش و این لحن صداش .. لرزید .... قفسه سینه ام دیگه تحمل و توان ضربه های محکم و پشت سر هم قلبم رو نداشت ... همه ی بدنم سست شد .. ناخود آگاه گفتم : ترانه
اونم به همون آرومی لحن من گفت : بله
- من هنوز منتظر جواب توئم ... نمیخواهی به این انتظار کشنده پایان بدی ؟؟
نمیدونم چش شد .. یا کجای حرف من ایراد داشت که دوباره لحن سرد و عذاب آورش .. جای گرمیه لحن چند دقیقه پیشش رو گرفت و تن صداش رو بالاتر برد و گفت
- جناب رااد شرمنده برای ما مهمون اومد ... من باید برم ... اگه با عمو کار دارین که باید بگم متاسفانه تشریف ندارن ... اما به محض اینکه بیان منزل .. حتما میگم که با شما تماس بگیرن .... امری نیست ؟
خشکم زده بود ... نمیخواستم بره .. اما بهانه ای که آورده بود و لحنی که داشت .. تمام در ها رو به رو بسته بود ... با یه صدای خفه ای گفتم
- خوش باشین ... خدا نگهدار
شاید انتظار داشت مانع رفتنش بشم ... اما وقتی دید بلافاصله و با ناراحتی باهاش خداحافظی کردم ... مکثی کرد و آرووم گفت
- مواظب خودت باش ... خدا حافظ
لحن صداش دلمو لرزوند .. خواستم چیزی بگم که گوشی رو قطع کرد .. شاید اگه گوشی رو نگه میداشت ... بی اختیار 100 بار بهش میگفتم که دوستش دارم ... گوشی رو ازروی گوشم برداشتم و چند ثانیه ای بهش خیره شدم .. یه خوشحالیه وصف ناپذیری تو وجودم بود .. حالا دیگه مطمئن بودم که اونم دوستم داره و به یادمه .. صد در صد همینطوره . وگرنه اینقدر براش مهم نبود که بین من و شیما چه رابطه ای هست ؟؟ یه جورایی خوشحال بودم که وجود شیما براش زنگ خطری بوده و باعث شده ترانه از اون سردی و بی تفاوتی خارج شه ... تو همین فکرها بودم و مشغول خوردن شیرکاکائو و کلوچه شدم .. از اینکه دور وبرم خلوت بود خوشحال بودم ... اما طولی نکشید که بچه ها دو به دو برگشتن ... همه اشون شاد و خندون سلام کردن و رفتن یه گوشه ای ولو شدن ... آرش اومد کنار من .. رو یکی از مبلها نشست و با خنده گفت
- از خواب مرگ بیدار شدی ؟
با ناراحتی ساختگی گفتم : زهر مار ... کدوم گوری رفته بودین ؟
المیرا اومد رو پام نشست و گفت : الهی ... ناراحت شدی ؟ ببخشید .. رفتیم لب ساحل بازی کردیم .. جات خالی .. خیلی خوش گذشت
الی رو رو پام جا بجا کردم .. مبل رو برگردونم سمت بقیه بچه ها و خودم برگشتم سمت اشکان که تو آشپزخونه سر یخچال بود و گفتم : میمردین منم بیدار میکردین ؟ باهاتون میومدم ؟
آرش به جای اشکان جواب داد : به جون تو خودم 10 بار صدات کردم .. اما انگار بیهوش شده بودی ... بعدشم ... ما 6 نفر بودیم دیگه 2 تا تیم 3 نفره شدیم .. تو میومدی . باید نخودی میشدی ...
اشکان با یه سینی شربت وارد سالن شد .. سینی رو جلوی من گرفت و گفت : خب حالا اشکال نداره .. گریه نکن .. یه لیوان شربت بخور ... حالت جا بیاد
- نمیخورم .. همین الان شیر کاکائو خوردم
رو کردم به سوگند که کنار آرش نشسته بود و گفتم : حالا چی بازی کردین ؟ کی برد ؟ کی با کی بود ؟
سوگند که همونطور که داشت شربت برمیداشت گفت : من و آرش و شیما بودیم … اشکان و المیرا و مینا .. والیبال بازی کردیم
گفتم : خب حالا کی برد ؟
اشکان نشست رو بروم و گفت : کی میخواستی ببره داداش ؟؟ همیشه کی برنده است ؟؟ حاجیت دیگه !
آرش نیمخیز شد سمت منو گفت : خب سامی .. قبول کن تیم ما یه یار کمتر داشت و ضعیف تر بود دیگه
المیرا از رو پام بلند شد و با لحن تهاجمی گفت : کی میگه ما یه یار بیشتر داشتیم ؟؟
- (آرش) من میگم … تو و اشکان و مینا خانم و زلفعلی بودین دیگه
اشکان با تعجب گفت : زلفعلی ؟؟ زلفعلی دیگه کیه ؟
- (آرش) چه میدونم ؟ دختره یا پسر ؟ زلفعلیه … چراغعلیه .. صغری است … بتوله ؟ اسم این بچه ات چیه ؟؟ حالا هرچی .. شما 4 نفر بودین .. ما سه نفر دیگه
همه خندیدیم .. مینا یه ذره خجالت کشید … اشکان خواست جواب آرش رو بده که آرش پرید وسط حرفش و گفت : تازه .. ما از سه نفر هم کمتر بودیم .. اون شیما که اینقدر لاغره .. آدم میترسه توپ بهش بخوره .. از وسط دو نصف شه … بخاطر همین مجبور میشدم هر توپی که میاد سمتش و با شتابه … خودم برم جواب بدم .. تا نخوره به شیما .. از اینطرف هم سوگند … اگه توپی با شتاب میومد و بهش میخورد .. سوگند بلند میشد منو دو نصف میکرد … بخاطر همین مجبور بودم جای سوگند هم توپها رو جواب بدم … خب مگه یه آدم چقدر توان داره ؟ هان ؟ سامی تو بگو … بخدا رسم کشیده شد …
اینقدر مظلومانه حرف میزد و خستگی از سر و روش میبارید که آدم دلش براش میسوخت … سوگند دستش رو انداخت دور گردن آرش و گفت : الهی بمیرم برااات عزیزم … خسته شدی ؟
آرش لبهاش رو به حالت بغض ورچید و خودش و لوس کرد و گفت : اوهوم
من خندیدم و گفتم : زهر مااار .. درااز .. خجالت بکش .. با این قد و سنت .. خودتو لوس میکنی … پاشو خودتو جمع کن
شیما یه دفعه گفت : راستی اشکان جون … اسم بچه اتون رو چی میخواهین بزارین ؟
اشکان یه ذره فکر کرد و گفت نمیدونم والا . اما اگه دختر باشه اسمشو شاید بزاریم شقایق .. اگه پسر باشه …..
آرش پرید وسط حرفش و گفت : اگه دختر باشه شقایق .. اگه پسر باشه شیپور
همه خندیدیم و اشکان با همون حالت خنده گفت : اوکی ارش .. اوکی … نوبت ما هم میشه … بزار خودت بابا شی … دارم برات
المیرا رفت بغل مینا نشست و یه دستش رو انداخت دور گردنش .. یه دست دیگه اش رو گذاشت رو شکمش و گفت : این عسل عمه اشه … نفسه منه …
- (اشکان) اونی که بقلش کردی که عسل منه …
-(آرش) المیرا هم با عسل شما کاری نداره … منظورش بار شیشه ایه که تو شکمشه !
شیما که تحت تاثیر خنده ی بقیه داشت میخندید گفت : بار شیشه چیه ارش ؟ مینا جون .. شما شیشه داری تو شکمت ؟
اشکان خنده اش بیشتر شد و گفت : ای تو روحت آرش .. حالا بیا درستش کن … توضیح بده
خلاصه یکی – دو ساعتی به شوخی و خنده .. گذشت .. من بیشتر شنونده و تماشاگر بودم تا گوینده … آفتاب داشت یواش یواش غروب میکرد .. اشکان بلند شد و رفت سمت اتاقش و گفت : خب خدارو شکر بارونی هم نیست هوا … بچه ها پاشید دیگه .. یواش یواش بریم سمت ساحل .. آرش و سامی .. شما ها برین هیزم ها رو ببرین لب ساحل آتیش روشن کنین .. خانمها .. شما هم جوجه ها و بساط خوراکی رو ببرین … منم گیتارم رو میارم و میام
آرش خنده کنان بلند شد و گفت : اشکان جان .. بار شیشه ات نیفته یه وقت . این همه زحمت میکشی … نگرانتم مادر
از حرفش . منم خنده ام گرفت . اما برای اینکه بحث بالا نگیره .. دستش رو گرفتم و بردم سمت حیاط …
یه ربعی طول کشید تا همه دور آتیش .. کنار ساحل .. جمع شدیم … همه امون ساکت بودیم .. از اون شر و شیطنت چند دقیقه پیش بچه ها خبری نبود … همه یه جورایی تو فکر بودیم … همه جا ساکت بود … فقط صدای برخورد موج دریا با شن های ساحل بود که سکوت رو میشکست .. گرچه بعد از چند دقیقه همین صدا هم جزیی از سکوت شد و آرامش رو چندین برابر میکرد … مینا کنار اشکان که با فاصله ی یکی دو متری سمت چپ من بود .. نشسته بود و سرش رو گذاشته بود رو شونه ی اشکان … ارش و سوگند هم کنار هم .. سمت راست من .. پشت به دریا نشسته بودن و شونه هاشون رو به هم تکیه داده بودن و زل زده بودن به آتیش … شیما و المیرا هم رو به روی من نشسته بودن و هر کدومشون زانو هاشون رو بقل کرده بودن و چند قیقه به آتیش .. چند دقیقه به دریا خیره میشدن …. صدای سوگند سوکت بینمون رو شکست که خطاب به ارش گفت : به چی داری فکر میکنی ؟
- (ارش) به علیرضا
- (اشکان) اِ .. چه جالب .. منم داشتم به علیرضا فکر میکردم … خدا بیامرزتش … راستی بچه ها .. نامزدش چطوره ؟ چی کار میکنه ؟
- (ارش) نامزدش داره ازدواج میکنه با یه دکتری … دختره خیلی خوبیه .. شوهرش هم مرد موجه و آقاییه .. ایشالا که خوشبخت بشن
- (مینا) علیرضا کیه ؟
اشکان برای مینا توضیح داد که علیرضا کی بوده و چه بلایی سرش اومده ..اما نگفت که چطوری فوت شده …
یه دفعه المیرا گفت : بچه ها دلم برای نازی تنگ شده … کاش پیش ما بود …
سوگند بلافاصله برگشت منو نگاه کرد .. من از نگاهش فرار کردم و یه لبخندی زدم و گفتم : ایشالا اونم هر جایی که هست .. خوش باشه
شیما به اشکان گفت : آقا اشکان .. شما گیتار میزنین ؟
- (اشکان) بله .. شما هم میزنین ؟
- (شیما) بله .. من پاپ میزنم .. شما چطور ؟
- (اشکان) من هم پاپ میزنم .. هم کلاسیک … هم میخونم
-(شیما) چه جالب .. منم میخونم .. میشه شروع کنید ؟
اشکان یه تکونی خورد که باعث شد مینا سرش رو از شونه اش بلند کنه .. گیتارش رو برداشت دو سه تا آکورد خف سریع زد و گفت : خب .. آهنگ های درخواستی با اشکان … هر کی هر چی میخواد بگه تا بزنم … بگین
المیرا همونطور که زانوش روبقل کرده بود گفت : یه چیزی بزن که با حال الانمون جور در بیاد دیگه
اشکان یه اوکی گفت و شروع کرد ….
وااااای … آکوردش رو که زد .. دلم دیونه تر از قبل شد …. زل زدم به آتیش و گوشم رو سپردم به موج های ساحل و صدای گیتار و صدای قشنگ و پر طنین اشکان

اگه یه روزی نوم توو .. تو گوش من صدا کنه ….. دوباره باز غمت بیاااد .. که منو مبتلا کنه …
به دل میگم کاریش نباشه … بزاره درد تو دوا شه .. بره توی تموم جوونم.. تا باز برات آواز بخووونم … که باز برات آواز بخونم

شیما با هیجان خاصی گفت : واااو من عاشق این آهنگم … چقدر قشنگ میزنین … و چقدر قشنگتر میخونین .. صداتون فوق العاده است …
اشکان همونطوری که میزد … با لبخند تشکر آمیزی شیما رو نگاه کرد … بعد برگشت سمت مینا و ادامه داد

اگه یه روز بری سفر .. بری ز پیشم بی خبر .. اسیر رویاها میشم .. دوباره باز تنها میشم
به شب میگم پیشم بمونه .. به باد میگم تا صبح بخونه … بخونه از دیار یاری .. که توش منو تنها نزااری

چشمهاش رو بست و انگشت هاش رو با ضرب بیشتری رو سیمهای گیتار زد و با صدای خیلی بلندی خوند

اگه یه رووزی نووم تووو بااااز .. تو گوش من صدا کنه …. دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه …..
به دل میگم کاریش نباشه .. بزاره دردت جا به جا شه .. بره . توی تموم جونم .. تا باز برات آواز بخونم …

چشماش رو باز کرد و با لبخند مینا رو نگاه کرد و با صدای ارومتری ادامه داد : تا باز برات آواز بخووونم ( صداش رو آرومتر کرد و مثل زمزمه ادامه داد) که باز برات آواز بخونم

مینا محو نگاه عاشقانه ی اشکان بود و اشکان هم همینطور براش میخوند … که سوگند شروع کرد به دست زدن .. بعد از اون هم شیما و المیرا براش دست زدن … شیما گفت : کارتون محشر بود .. واقعا عالی هم میزنین .. هم میخونین .. بدون فالش .. تبریک میگم بهتون
اشکان که یه مقداری خجالت کشیده بود … گیتار رو گذاشت کنار .. دست چپش رو انداخت دور گردن مینا .. به خودش نزدیکترش کرد و گفت : خواهش میکنم خانم .. خواهش میکنم .. خجالتم ندین تو رو خدا .. دفعه بعد نمیتونم بزنم و بخونم هااا
یه مکثی کرد و ادامه داد : خب حالا نوبت شماست
گیتار رو برداشت و داد دست شیما و گفت : خانم .. منتظریم
شیما چند ضربه امتحانی به سیم ها زد و کوکشون رو تنظیم کرد و گفت : خب چی بزنم ؟
سوگند گفت : هر چی دوست داری ..
اشکان گفت : به قول المیرا هر چی با حال و هوای الانت جور در میاد
شیما یه ذره فکر کرد و گفت : اوکی .. یه آهنگ از یکی از خواننده های داخل ایران میزنم که اسمش رو هم نمیدونم چیه … جدیدا خونده و من از اینترنت دانلود کردم .. نمیدونم شنیدین یانه … اما فوق العاده است
آرش گفت : بزن خانم .. که سرا پا گوشیم
شیما شروع کرد … آکوردش رو که گرفت و یه ذره که زد .. دیدم آهنگش برام خیلی آشناست .. اما نمیدونستم چیه … قشنگ میزد .. یعنی آهنگش خیلی قشنگ بود اونم قشنگ میزد .. آهنگش از همونهایی بود که با تار و پود احساس آدم بازی میکرد … بعد از چند ثانیه .. آکورد گرفتن و زدن … شروع کرد به خوندن … تا خوند .. فهمیدم کدوم آهنگه و کل شعرش تو ذهنم تداعی شد

دوباره دل هوای با تو بودن کرده ….. نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن …. همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من .. یه ارزو دارم تو سینه … که دوباره چشم من تو رو ببینه
حالا من .. یه آرزو دارم تو سینه …. که دوباره چشم من .. تو رو ببینه

المیرا از کنار شیما بلند شد و اومد کنار من نشست و سرش رو گذاشت رو شونه ی من .. منم دستم رو انداختم دور گردنش و بقلش کردم … وااای این آهنگ چقدر زیبا و به جا بود .. شیما هم فوق العاده قشنگ میزد و با احساس میخوند

واسه پیدا کردنت … تن به دل صحرا میدم …. آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
توی هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی …. به خدا ناااز دو چشماتو به دنیا نمیدددم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه .. که دوباره چشم من تو رو ببینه … حالا من یه آرزو دارم تو سینه … که دوباره چشم من تو رو ببینه ……….

بعد آکورد رو آروم و آروم تر کرد و صدای گیتار قطع شد ….

حالا نوبت اشکان بود که از شیما تعریف کنه … با لحن متعجبی گفت : خانم تبریک میگم بهتون … کار شما که فوق العاده است … اصلا فکرش رو هم نمیکردم اینقدر قشنگ بزنین و بخونین .. چه غم باحالی تو صداتون بود .. انگار واقعا عشق راه دورین دارین و برای اون داشتین میخوندین … عالی بود .. برااووو
آرش همونطور که داشت برای شیما دست میزد .. گفت : محشر بود کارت شیما … در ضمن این ترانه برای آرش دلفانه .. بخاطر همینه که اینقدر شعرش باحاله دیگه
اشکان گفت : چه ربطی داره ؟
آرش جوابش رو داد : خب چون اسمش آرشه ترانه اش اینقدر قشنگه دیگه .. وگرنه اگه اسمش اشکان بود … شعرش میشد " کفتر کاکل به سر وای وای … این خبر از من ببر وای وای "
همه زدیم زیر خنده و المیرا گفت : بچه ها من گشنمه … شام رو کی درست میکنین ؟
مینا از جاش بلند شد و گفت : همه چیش آماده است .. یه کباب کردن میخواد که الان آماده میشه ..
شام رو همونجا کنار آتیش خوردیم و یکی – دو ساعت نشستیم ... طبق معمول شوخی و خنده به راه بود . اما من اصلا حوصله ی بگو بخند نداشتم .. دوست داشتم هر چه زودتر بچه ها برن تو ویلا و من تنها بشم ... میخواستم به ترانه فکر کنم .. به حرفهایی که بعد از ظهر زده بودیم .. به چشماش و به نگاههاش .. وقتی خونمون بود ... به خودم .. به حرفهایی که زدم .. به چیزهایی که باید میگفتم و نگفتم یا برعکس .. چیزهایی که گفتم و نباید میگفتم ....
یواش یواش همون اتفاقی که من میخواستم افتاد .. اول از همه مینا و اشکان رفتن ویلا .... بعدش هم آرش و سوگند ... اما المیرا و شیما مثل اینکه حالا حالا ها قصد رفتن نداشتن و همچنان نشسته بودن کنار آتیش و میگفتن و میخندیدن ... من اصلا حواسم به اونها نبود و غرق هیبت دریا شده بودم و به همه چیز فکر میکردم جز حرفهایی که الی و شیما میزدن ... شیما مثل اینکه متوجه حال من شده بود... بهم گفت : سامی .. ما که مزاحمت نیستیم ؟
لبخندی زدم و گفتم : نه عزیزم .. چرا مزاحم ؟ راحت باشین ...
نزاشتم دیگه جوابی بده ... از کنار آتیش بلند شدم و چند قدمی نزدیک تر به دریا نشستم ... واقعا دریا .. تو شب .. خوف ناکه ... اونقدر محو تماشای دریا و غرق در افکارم شدم که نفهمیدم کی شیما و المیرا رفتن تو ویلا ... همه جا کاملا ساکت بود ... فقط صدای امواج دریا میومد .. وای خدایا چقدر این سکوت و آرامش رو دوست داشتم .. اونقدر روحم آزاد راحت بود که احساس میکردم میتونم از بدنم جداش کنم و پروازش بدم ... جدی کاش میشد اینکارو بکنم ... اگه میتونستم روحم رو پرواز بدم .. حتما میفرستادمش سمت ترانه ... دراز کشیدم رو شن ها .. دستهام رو گذاشتم زیر سرم و چشمام رو بستم ... یعنی الان ترانه داره چی کار میکنه ؟ اصلا ساعت چنده ؟ دست چپم رو از زیر سرم برداشتم و ساعت رو نگاه کردم 2 نصف شب بود ... حتما الان خوابیده ... یعنی قبل از خوابش .. به من فکر کرده ؟ نمیدونم ... شاید الان هم داره خواب منو میبنه .. حتی فکر اینکه ترانه خواب منو ببینه .. ته دلمو قلقلک میداد و حس قشنگی رو در من به وجود میاورد ... یواش یواش احساس سرما کردم ... برگشتم عقب رو نگاه کردم دیدم اتیش خاموش شده و سوز سردی که میوزه سرما رو تو وجودم نشونده ... ساعت نزدیکهای 3 صبح بود ... باید یواش یواش میرفتم برای خواب .... بلند شدم و خودم و رسوندم به اتاقم تو ویلا و تخت گرفتم خوابیدم
چهار روز دیگه هم شمال موندیم و تو اون 4 روز.. سعی کردم به شیما بیشتر نزدیک بشم و نزارم نبود خانواده اش و حتی عشقش .. زیاد بهش لطمه وارد کنه .. بعد از اون روز صبح تو گلخونه هم دیگه با مینا هم کلام نشدم .. اما بی نهایت تو کارهاش دقت میکردم .. و به این نتیجه رسیدم که حق با اون بود ... به نظر من هم مینا خیلی عوض شده بود و با همه ی وجودش اشکان رو دوست داشت ... اشکان هم مینا رو دوست داشت ... اما با همه ی این حرفها .. هر کاری میکردم ..از مینا خوشم نمیومد ... تنها کاری که از دستم بر میومد همین بود که براشون آرزوی خوشبختی کنم ......
 
     
  
 زن
#55   Posted: 1 May 2011 04:00


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت پنجاه و هفتم
تمام خوشی سفر 5 روزه امون زمانی از بین رفت و تبدیل به ماتم شد که بعد از یه رانندگی بکوب از دریا کنار تا تهران ... تو اتاق نشیمن .. همه اعضای خانواده نشسته بودیم و داشتیم سوغاتی ها رو پخش میکردیم که مادرم گفت : راستی سامی .. نبودی .. پریشب رفتیم خونه ی آقای سعادت ... جات خیلی خالی بود ... پدرت با هر دو تا سعادت بازی کرد و هر جفتشون رو برد
انگار واا رفتم .. با تعجب به پدرم نگاه کردم و دوباره برگشتم سمت مادرم و گفتم : چی میگی مامان ؟ جدی جدی بدون من رفتین خونه ی سعادت ؟؟
مادرم هم با تعجب اول به پدرم .. بعد به من نگاه کرد و هیچی نگفت ... تابلوی حصیری که دستم بود رو با بی حوصلگی انداختم رو میز و یه آه کشیدم و تکیه دادم به صندلیم و گفتم : ای بابا ... دستتون درد نکنه دیگه ....
با دلخوری پدرم رو نگاه کردم و گفتم : دست شما هم درد نکنه ...
از جام بلند شدم و رفتم سمت راه پله که برم تو اتاقم و گفتم : واقعا که ... به هم میرسیم
پدرم خندید و گفت : حالا کجا میری ؟ قهر قهرو ... خب ما چی کار کنیم ؟ شما رفتین گردش و تفریح ... زشت بود اگه دیرتر میرفتیم ...
جوابی به پدرم ندادم و رفتم تو اتاقم ... بیش از حد عصبی بودم و استرس داشتم ... خنده ی بی تفاوت پدرم هم این وضع منو بدتر میکرد ... شروع کردم به قدم رو رفتن تو اتاقم ... نمیدونستم باید چی کار کنم ... یه لحظه به سرم زد که تنهایی پاشم برم خونه ی سعادت برای عید دیدنی ... اما خیلی زود منصرف شدم چون زشت بود تک و تنها پاشم برم بگم سلام سلام .. من اومدم عید دیدنی .. میگن بچه برو با بزرگترت بیا ... اصلا درست نبود که بخوام تنهایی برم ... خب پس چی کار کنم ؟ نشستم رو لبه ی تخت و آرنجهام رو گذاشتم رو زانوهای پام و شروع به تکون دادن پام کردم .. اصلا فکرم کار نمیکرد .. نمیدونستم باید چی کار کنم ... بهتره زنگ بزنم بهشون ... آره .. این بهترین راهه ... اما نه .. میدونم اگه ترانه گوشی رو برداره میخواد 4 تا حرف کلفت بارم کنه و اعصابم رو بیشتر به هم بریزه و گوشی رو قطع کنه ... ای خدا پس چی کار کنم ؟؟ خیلی کلافه بودم ... خسته هم بودم ... دراز کشیدم رو تخت و تصمیم گرفتم اول یه چرت بزنم و از این استرس دور شم .. از خواب که بیدار شدم وعقلم اومد سر جاش ... یه فکر درست حسابی بکنم .. نفهمیدم چقدر با خودم کلنجار رفتم تا خوابم برد
از خواب که بیدار شدم .. هوا تاریک شده بود ... یه ذره تو جام این پهلو .. اون پهلو شدم ... یادم افتاد که قبل از خواب چه اتفاقاتی افتاده بود و چقدر عصبی شده بودم ... دوباره یه استرسی به جونم افتاد .. اما بعد از گذشت چند دقیقه و یه ذره فکر کردن .. آروم شدم ... بیشتر که پیش خودم فکر کردم .. دیدم قضیه اونقدر ها هم پیچیده و غیر قابل حل نبود که من خودمو داشتم میکشتم !
یه مهمونی پدر و مادرم رفتن .. که من نتونستم همراهشون برم .. همین ! با خود ترانه هم که حرف زدم و میدونست شمال هستم ... پس جای نگرانی نیست .. فقط میمونه دلتنگی و از دست دادن یه ملاقات با ترانه ... که اگه تهران بودم میتونستم ترانه رو ببینم و حالا ندیدم ... تو دلم گفتم ایشالا دفعه ی بعد میبینمش و از اینکه همچین دلداری ای به خودم داده بودم خنده ام گرفت ... بلند شدم حوله ام رو از تو ساکم برداشتم .. انداختم رو دوشم و رفتم حموم ... خیلی گرسنه ام بود ... دوش که گرفتم .. یه راست رفتم پایین که یه چیزی بخورم... به طبقه پایین که رسیدم دیدم پدر و مادرم نشستن تو هال جلوی تلویزیون .. از بقیه هم خبری نیست ... رفتم سمت آشپزخونه و از همونجا بلند .. طوریکه صدامو بشنون گفتم
- سلام اهالی ... من بیدار شدم ... چی داریم بخورم ؟
پدرم از همونجا داد زد : سلام .. هر چی میخواهی بردار بیا اینجا بخور .. همه چی هست
داشتم تو یخچال دنبال چیزی میگشتم که جواب اشتهای سیری ناپذیر منو بده ... که احساس کردم کسی وارد آشپزخونه شد ... سرم رو آوردم بالا دیدم مادرمه ... یه لبخندی زدم و دوباره سلام کردم ... مادرم با لحن مهربونی جواب سلامم رو داد و گفت : میخواهی غذا بخوری ؟ برو کنار یه چیزی برات گرم کنم
از جلوی یخچال رفتم کنار و رو صندلی نهار خوری نشستم ... یه موز از سبد میوه برداشتم .. پوستش رو کندم .. یه گاز ازش زدم و از مادرم پرسیدم
- بچه ها کجان مامان ؟
- آرش و سوگند رفتن خونه ی پدر آرش .. خاله و شیما هم رفتن خونه ی خودشون
مادرم همونطور که یه بشقاب باقالی پلو با گوشت رو میزاشت تو مایکروفر ازم پرسید : میخواهی یه برنامه دیگه بریزیم .. یا ما بریم خونه ی سعادت .. یا اونا رو دعوت کنیم اینجا ؟
خندیدم و گفتم : نه .. برای چی ؟
نشست رو صندلی رو به روییم و با نگرانی و دلسوزی نگاهم کرد و گفت : خب آخه خیلی نگرانی ...
- نه بابا .. مهم نیست .. بگذریم .. دیگه چه خبر ؟ این چند روز دیگه کجاها رفتین ؟ کیا رو دیدین ؟ کیا اومدن ؟ از شهرام اینا چه خبر ؟ کی میان ؟
زنگ مایکروفر به صدا در اومد و مادرم برای آوردن بشقاب غذای من بلند شد .... هم زمان هم بشقاب غذا و مخلفاتش رو جلوم گذاشت .. هم وقایعی که این چند روز اتفاق افتاده بود رو برام شرح داد و اضافه کرد بخاطر وضعیت مینا و با صلاحدید پدرم .. مراسم سال عموم رو یکی دو ماهی جلوتر برگزار میکنن ... خیلی تعجب کردم و پرسیدم : یعنی چی ؟ همه اش 2 ماه مونده به سال عموم .... یکی – دو ماهی جلوتر بگیرن یعنی میخواهن این هفته مراسمو برگزار کنن ؟
- این هفته که نه .. هفته ی دیگه .. جمعه
از تعجب داشتم شاخ در میاوردم ... قاشق رو به نشانه ی اعتراض انداختم تو بشقابم و گفتم : یعنی چی ؟؟ نکنید تو رو خدا اینکارو ... حد اقل حرمت مرده رو نگهدارین
مادرم لبش رو با دندونش گزید و با چشم و ابرو بهم فهموند که ساکت باشم و گفت : آروم باش .. ئه .. تازه باباتو راضی کردیم ... بخدا عموی خدا بیامرزت هم اینطوری راضی تره ... دختره 4 ماهشه ... شکمش حسابی اومده جلو ... دو ماه دیگه هم بخواد صبر کنه که سال عموت بگذره .. میشه 6 ماهش ... اومدیم و بچه اش 7 ماهه به دنیا اومد .. اونوقت چه خاکی تو سرمون بریزیم ؟ هان ؟ تو عروسیشون باید بچه اشون هم بقل بگیرن و به مهمونا خوش آمد بگن ...
اشتهام کور شده بود .. نمیدونستم به مامان چی بگم ... از جام بلند شدم که برم تو حیاط یه قدمی بزنم .. مادرم با تعجب گفت : کجااا ؟ هنوز که غذاتو تموم نکردی ... داریم حرف میزنیم
- برم یه دوری بیرون بزنم .. کله ام هوا بخوره .. میل ندارم مادر ... ببخشید
- باشه میخواهی بری .. برو .. فقط به بابات چیزی نگیاااا
با لبخند و تکون دادن سرم بهش " اوکی " دادم و رفتم سمت حیاط ... یه ذره با پیرو بازی کردم ... حالش بهتر شده بود ... قلاده اش رو باز کردم و باهاش راه افتادم سمت پارک همیشگیم ... خیلی دلم گرفته بود ... دلم واسه ترانه تنگ شده بود .. به عموم هم فکر میکردم ... واقعا الان .. روحش در آرامشه ؟ عمرا ... زیر لبم گفتم : " خدایا یه کاری کن ... طوری زندگی کنم .. که وقتی مردم .. روحم در عذاب نباشه " سعی کردم بی خیال عموم و اشکان بشم و کارهای مربوط به اونها رو بزارم به عهده ی خودشون .. خودمو با پیرو سرگرم کردم و سعی کردم از هوای پاکی که تو پارک بود لذت ببرم .....
---
صدای مادرم ... عجله ی منو تو کارم بیشتر کرد
- ساااامی .. دیر شد بخدا .. ما میریم .. تو بعدا خودت بیا ... اصلا یک راست برو سر خاک .... ما هم با زن عموت اینا میایم .. خداحافظ
جلو آینه بودم و داشتم به موهام ژل میزدم .... از همونجا بلند داد زدم : باشه .. شما برین .. من یا میام خونه ی زن عمو اینا .. یا خودم میام سر خاک ... با هم در تماسیم دیگه ... خداحافظ
جوابی نیومد .. معلوم بود که مامان اینا رفتن .. نمیدونم این موهام چش شده بود که به هیچ صراطی مستقیم نمیشد ... 10 دقیقه ای وقتم رو جلوی آینه گذروندم .. موبایلم زنگ خورد ... پدرم بود ... جواب دادم : بله ؟
- کجایین شما ها ؟ مگه نمیخواهین بیایین ؟
- سلام پدر
- سلام ... کجایین ؟
- مامان اینا راه افتادن .. منم .............
- تازه راه افتادن ؟؟ ای بابا ....
- مامان منتظر خاله اینا بود .. تا خاله اینا رسیدن و مامان راه افتاد ... منم زودی میام
- عجب !!!!‌ پس اینجا نیا .. چون ما داریم راه میفتیم سمت بهشت زهرا ...
- باشه ... من میام بهشت زهرا .. پس شما به مامان اینا زنگ بزنین .. بگین اونا هم برن بهشت زهرا ... آرش اینا رسیدن ؟
- اره بابا .. بنده خدا پدر آرش چقدر به زحمت افتاد .. فعلا خداحافظ
صبر نکرد من خداحافظی کنم .. گوشی رو قطع کرد .. معلوم بود خیلی عصبیه .... سریع آماده شدم و رفتم سمت بهشت زهرا ... تو راه به ارش زنگ زدم .. گفت که اونا هم راه افتادن و دارن میان سمت بهشت زهرا ...
وارد بهشت زهرا که شدم .. دلم گرفت .. طبق معمول یاد علیرضا افتادم ... اول از همه برای اون فاتحه خوندم و تو دلم بهش قول دادم .. بعد از مراسم عموم .. حتما میرم سر خاکش ...
بهشت زهرا مثل همیشه شلوغ بود و جای پارک اصلا نبود ... قطعه ای که عموم توش دفن شده بود رو پیدا کردم .. ماشین رو یه گوشه ای پارک کردم ... و پیاده شدم .. چند قدم که برداشتم ... تونستم چهره های آشنا رو ببینم ... تقریبا همه فامیل و دوست آشنا جمع شده بودن .. و خانواده ی ترانه هم از این قاعده مستثنی نبودن ....
دل تو دلم نبود .. میدونستم خیلی دیر اومدم و الان پدرم عین بمب ساعتی آماده انفجاره ... خیلی سریع خودم رو به جمع رسوندم و با تک تک فامیل که انگار اومده بودن مراسم رد کارپت و حسابی شیک و پیک کرده بودن ... سلام و احوالپرسی کوتاهی کردم و لا به لای جمعیت دنبال پدرم .. آرش یا اشکان میگشتم .. به خانواده ی سعادت رسیدم ... با اونا هم مثل بقیه فامیل سلام و احوالپرسی کردم .. سعی کردم کاملا عادی باهاشون برخورد کنم .. نگاه اجمالی ای به سر تا پای ترانه انداختم ... تیپ یک دست مشکی ساده و در عین حال شیکی زده بود و آرایش فوق العاده کم رنگ و ملیحی تو صورتش بود ... دلم ریخت .. احساس کردم پاهام سست شده اما الان وقت خوبی برای دل دادن و قلوه گرفتن نبود ... خیلی سریع ازشون فاصله گرفتم و خودمو رسوندم به مزار عموم ... پدرم .. اشکان و آرش .. کنار همدیگه بالا سر قبر ایستاده بودن ... زن عموم .. مینا .. مادرم .. سوگند و المیرا هم کنار قبر نشسته بودن ... صدای قرآن میپیچید .. نا خود آگاه بغض کردم .. رفتم جلو .. با پدرم دست دادم .. چهره ی درهمش خبر از غوغایی که تو دلش بود میداد ... بی اختیار بقلش کردم و بغضم ترکید ... اون هم پا به پای من گریه کرد ... بعد از چند دقیقه .. از بقل پدرم اومدم بیرون و رفتم سراغ اشکان .. اون هم با دیدن اشک ریختن من و پدرم .. بغضش ترکیده بود و گریه میکرد .. بقلش کردم .. بهش تسلیت گفتم ... آرش رو هم بقل کردم و نشستم سر خاک ... به زن عموم و المیرا و مامان اینا تسلیت گفتم ... فاتحه خوندم و کنار پدرم و آرش ایستادم ...
یک ربعی گذشت ... دلم بد جوری هوای علیرضا رو کرده بود ... به پدرم گفتم " کی میخواهیم بریم سالن ؟ " پدرم که حواسش به مهمونها بود ... برگشت سمتم و با تعجب گفت : چطور؟
- هیچی ... میخواستم اگه اجازه بدین .. برم سر خاک علیرضا و بیام
یه ذره فکر کرد و گفت : برو زود بیا ... تا نیم ساعت دیگه میریم
یه بطری آب برداشتم ... خیلی سریع از جمع فاصله گرفتم و خودمو رسوندم سر خاک علیرضا ... این قطعه از بهشت زهرا .. خیلی خلوت تر بود .. جایی بود که دیگه تقریبا همه مرده هاشون رو فراموش کرده بودن و شاید سالی یک بار هم سر خاکشون نمیومدن ... سنگ قبر علیرضا تمیز تر از بقیه بود .. معلوم بود که تازگیا یکی به یادش بوده و سری بهش زده ... آب و ریختم رو سنگ قبرش ... همونطور که سنگ قبرش رو میشستم واسش فاتحه هم میخوندم .... شستن سنگ قبرش و خوندن فاتحه که تموم شد ... بطری خالی رو یه گوشه انداختم و خودم هم ... رو سنگ قبر بقلی نشستم و زیر لب بهش گفتم : سلام رفیق ... حالت چطوره ؟
مکثی کردم و ادامه دادم : من که میدونم تو خوبه خوبی ... چرا دیگه یادی از من نمیکنی ؟ قبلا به خوابم میومدی ... خیلی وقته .. سراغی از من نمیگیری ...
یه آهی از ته دل کشیدم ... دو رو برم رو نگاه کردم ... هیچ کس نبود .... دوباره شروع کردم به حرف زدن : تنهایی سخته علیرضا ؟ مگه نه ؟ خیلی تنهایی ؟
با حرف خودم .. بغض کردم ... با همون بغضم ادامه دادم : قربون تنهاییت برم داداشم ....
نتونستم خودمو کنترل کنم ... اشکم ریخت رو گونه ام .. نا خود آگاه دست کشیدم رو سنگ قبرش .. جایی که اسمش رو نوشته بودن .. جوان ناکام .. علیرضا محمدی ... لا به لای گریه ام گفتم : دلم برات تنگ شده علیرضا .. تو رو خدا بیا به خوابم ... به خدا منم حس میکنم تنهام ... به تو که فکر میکنم ... آتیش میگیرم .. علی هنوز نتونستم خودمو ببخشم .. میفهمی ؟؟؟
صدای پای یکی رو پشت سرم شنیدم ... ادامه ی حرفم رو قورت دادم خیلی سریع اشکم رو پاک کردم و سعی کردم طوری بشینم که اون طرف نتونه چهره ام رو ببینه و وقتی رد شد .. ادامه حرفم رو بزنم .. اما اون شخص خیال رد شدن نداشت .. کنار من ایستاده بود ... یعنی از آشنا های علیرضاست ؟ یا با قبر کناری علیرضا .. که من روش نشسته بودم کار داره ؟ هر چی بود و با هر کس کار داشت ... یه خر مگس واقعی بود .. خروس بی محل ... ااااه ... خواستم بلند شم .. که دیدم دستمال کاغذی گرفت طرفم ... دستش .. دست زنونه بود ... همونطوری که نشسته بودم .. سرم رو بالا گرفتم .. با نا باوری دیدم که ترانه است ... دستمال رو از دستش گرفتم و مثل فنر از جام پریدم ... نا خود آگاه دوباره سلام کردم ...
 
     
  
 زن
#56   Posted: 1 May 2011 04:01


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت پنجاه و هشتم

لبخندی زد و گفت : سلام ... مزاحم که نشدم ...
ضربان قلبم .. رفته بود بالای 2000 تا ... باورم نمیشد ترانه .. تنها .. این همه راهو از قطعه ای که عموم دفن بود .. تا اینجا .. دنبال من اومده باشه .. همونطور که اثرات خاک روی شلوارم رو میتکوندم ... دستپاچه گفتم : نه نه ... چه مزاحمتی ؟ خوبین ؟ خانواده خوبن ؟ اینطرفا چی کار میکنید ؟ مگه مراسم سر خاک تموم شد ؟
دور و اطرافش رو نگاه کرد .. از دستپاچه شدن من خنده اش گرفته بود .. معلوم بود خیلی خودشو داره کنترل میکنه که نزنه زیر خنده ... سعی کرد لحن جدی ای به کلامش بده و گفت : نه نه .. مراسم هست هنوز .. دیدم خیلی سریع از جمع فاصله گرفتید و دارین میرین یه جای خلوت .. فکر کردم خدای نکرده دوباره اون سر درد های شدید .. اومده سراغتون .. این بود که به خواست عموم اومدم ببینم .. کمکی .. چیزی از دست ما بر میاد ؟
مستقیم زل زده بود تو چشمام ... انگار میخواست عکس العملم رو ببینه ... قدرت حرکت ازم صلب شده بود ... درست میشنیدم ؟ اون نگران من بوده؟ بخاطر من از جمع اومده بوده بیرون ؟؟ میدونستم که الکی داره میگه به خواست سیاوش اومده .. مطمئن بودم که خودش خواسته که بیاد دنبالم ... گرچه میدونستم با هماهنگی سیاوش اومده ... اما خب .. ایده ی اومدن ... ماله خودش بوده .... واای ... نمیتونستم دیگه زیر سنگینی نگاهش طاقت بیارم .... باید جواب حرفش رو هم میدادم .. نگاهم رو از چشمهاش برداشتم و به سنگ قبر علیرضا چشم دوختم ... سعی کردم به خودم مسلط بشم ... با کلی جون کندن گفتم : حالم که خوبه
با دست راستم ... قبر علیرضا رو نشون دادم و گفتم : راستش اومدم به بهترین دوستم سر بزنم
با گفتن یه " آخی ... خدا رحمتشون کنه " نشست کنار قبر .. دستش رو گذاشت رو سنگ قبرش و شروع کرد به فاتحه خوندن .... منم کنارش نشستم و دوباره برای علیرضا فاتحه خوندم .... اما تو فکرم داشتم دنبال راهی میگشتم که بعد از اتمام فاتحه خوندن ... سر صحبت رو با ترانه باز کنم .... وقتی خودش .. اومده کنارم .. یه جای خلوت ... یعنی دلش میخواد حرف بزنیم ... یعنی اومده که با من باشه .. پس نباید خرابش کنم ... زیر چشمی نگاهش کردم ... یه دسته تار موش .. از زیر شال مشکیش ریخته بود تو صورتش .. که جذابیت چهره ی اون و لرزش دست و پای منو صد برابر کرده بود ... فاتحه خوندن جفتمون تموم شده بود ... حالا وقتش بود که یه چیزی بگم .. قلبم داشت از حلقم میزد بیرون ... تو دلم گفتم .. علیرضا .. جان مادرت کمکم کن ... دلمو زدم به دریا و همه توانمو جمع کردم و گفتم ...................
- بههههه میدونستم سامی .. اینجا میتونم پیدات کنم ... ئه .. این خانمه کیه ؟ سلام ترانه خانم .. شما هم اینجایین ؟؟ ببخشید .. مزاحم که نشدم ؟
ای خدااااااا.... هیچ وقت صدای آرش .. اینقدر برام گوش خراش نبوده ... ای آرش تو اون رووحت .. بمیری الهی .. خودم بیام سر قبرت حلوا خیرات کنم ... همونطور که نشسته بودم برگشتم با تموم خشم و غضبی که از خودم سراغ داشتم نگاهش کردم .. خودش فهمید چه گندی زده ... اما اصلا به روی مبارکش نیاورد ..... ترانه خیلی سریع پاشد ایستاد و گفت
- سلام آرش خان .. خوبین ؟ چه مزاحمتی ؟ راستش منم داشتم از این اطراف رد میشدم ... دیدم آقا سامی نشتن اینجا .. فضولیم یه ذره گل کرد ... این بود که اومدم ببینم چی به چیه و یه فاتحه هم برای دوست آقا سامی بفرستم .....
آرش خندون اومد بالا سر قبر .. بین من و ترانه ایستاد .. منم بلند شدم وایسادم .. رو به ترانه .. با لحن کشداری گفت : ای بابا.. تا باشه از این فضولی ها باشه....
به من نگاه کرد ... نیشش باز تر شد .. طوری که خونمو به جوش آورد ... بعد با لحن مسخره ای گفت : خب .. پس .. داشتین فاتحه میفرستادین ...
برگشت سمت ترانه و خیلی جدی و سریع گفت : مزاحم فاتحه فرستادنتون که نشدم ؟؟؟
ترانه خجالت کشید ... معلوم بود معذبه ... گفت : نه .. اصلا ... من فاتحه رو فرستاده بودم .. میخواستم برم دیگه .. با اجازه اتون ....
یه نگاه به من کرد که همه وجودم رو لرزوند و ازمون دور شد ... خواستم جلوش رو بگیرم .. اما کاری از دستم بر نمیومد ... وااااااای .. دلم میخواست آرش رو له کنم ... تا جایی که میشد .. ترانه رو نگاه کردم .. اونقدر که دیگه لا به لای درختها رفت و ازمون کاملا دور شد ... بعد برگشتم سمت آرش ... دیدم خیلی ریلکس .. رفته رو به روی من ... نشسته سر قبر و فاتحه اش رو داره میفرسته ... اینقدر عصبی بودم که همون لحظه میتونستم بکشمش ... فاتحه اش که تموم شد ... همونطور که داشت سنگ قبر علیرضا رو نگاه میکرد ... با لحن خونسرد و مسخره ای گفت
- خدا بیامرزتت علیرضا ... خداییش تا زمانی که بودی .. این عوضی ازت سو استفاده میکرد .. حالا هم که مردی ... دست از سرت بر نمیداره ... مزارت رو کرده مکان .... دوست دخترهاش رو میاره اینجا
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ... میخواستم بزنم لهش کنم ... دست انداختم بگیرمش ... جا خالی داد ... با صدای بلند زد زیر خنده و شروع کرد به دویدن ... منم دنبالش دویدم که بگیرمش .. همونطور که میدویید .. بلند بلند و با خنده میگفت : مگه دروغ میگم ؟؟؟؟ ای خدااااااا
منم هم حرصم گرفته بود ... هم خنده ام .... داد میزدم میگفتم : دستم بهت برسه همینجا دفنت میکنم ... اگه مردی وایساا ... وایسااا آرش .. زشته اینجا اینطوری میکنی
اونم میخندید و میگفت : نا مردم و در میرم .... اگه زشته.. تو وایسا .. منم وایمیستم ... راست .. میگی .. زشته بخدااااا ...
5-6 دقیقه ای عین پسر بچه های شر و شیطون .. دنبالش دویدم و آخرش دیدم نمیتونم بگیرمش .. خسته و نفس نفس زنون ... ایستادم ... اونم چند متری اونطرف تر از من ایستاد و دولا شد .. دستهاش رو گذاشت رو زانوش و منم و نگاه میکرد ... معلوم بود آماده است .. من تکون بخورم ... در بره ... نفس نفس زنون بهم گفت
- سامی ... جون تو دیگه دارم میمیمرم ... بسه دیگه ... آشتی .. آشتی ... فردا بریم تو کشتی ....
منم عین خودش .. دستم رو گذاشتم رو زانوم و ما بین نفس نفس زدنم گفتم
- آخه بیشعور ... میدونی چقدر منتظر همچین لحظه ای بودم ؟ که با پای خودش بیاد بخواد باهام حرف بزنه ؟ عوضی ؟؟
یاد رفتن ترانه افتادم .. یاد نگاه مظلومانه اش ... اعصابم به هم ریخت ... دوباره هجوم بردم سمت آرش ... و بلند گفتم : میکشمت خر مگس
عین فنر از جاش پرید و پا گذاشت به فرار و گفت : ای بابااااااااا .. چخه .. چخه ... چت شد ... خوب بودی که .... به خداااا ندیدمششششش ... به ارواح خاک علیرضا ندیدمش ...
دیگه نمیتونستم بیشتر از این بدوئم .. وایسادم .. آرش هم دید صدای پای من نمیاد .. مثل دفعه پیش .. چند متر جلوتر وایساد ... یه ذره نفس تازه کرد و گفت
- سامی جون تو ندیدمش .. بیا بریم بهت نشون بدم .. دقیقا پشت درخته بود .. زمانی دیدمش که کار از کار گذشته بود .. نمیشد نیام جلو .. بعدشم .. بابات منو فرستاد .. گفت برو به سامی بگو بیاد میخواهیم بریم.. مگه یه فاتحه فرستادن چقدر طول میکشه ؟؟
یه ذره مکث کرد .. نفس تازه کرد ... با خنده گفت : بنده خدا نمیدونست .. دو نفری .. واسه علیرضا .. ختم انعام گرفتین
خیز برداشتم برم سمتش ... اون دید که دارم میرم .. اما تکون نخورد .. بی حال گفت
- جون سوگند ول کن .. خسته شدم .. زشته به خدا ... ملت دارن نگامون میکنن ... بابات اینا منتظرن ... بی خیال شو ...
راست میگفت ... باید بی خیالش میشدم ... نه زمان و نه مکان ... واسه یه همچین برنامه ای مناسب نبود و نباید بیشتر از این بابا اینا رو منتظر بزارم ... به آرش گفتم : دهنتو به وقتش سرویس میکنم آرش .. فعلا جاش نیست
رفتم سمت خاک عموم .. آرش هم پشت سر من .. با رعایت فاصله ... داشت میومد ... یه دفعه گفت : پیف پیفففف ... تو اون روحت سامی .. کلی عرق کردم ... تو ماشینت عطر نداری ؟
- نه ... مگه من مثل توام ؟ یه ذره بدوئم .. بدنم بو سگ مرده بگیره ...
- الان عصبانی ای .. وگرنه بهت میگفتم .. سگ مرده کیه
با عصبانیت برگشتم سمتش ... کپ کرد بیچاره ... نتونستم تکون بخوره .. گفتم : سگ مرده کیه ؟
هاج و واج داشت منو نگاه میکرد ... یه دفعه گفت : منم دیگه ... نشناختی هنوز ؟
با ترس .. 2 قدم برداشت سمتم .. دستش رو دراز کرد و گفت : کوچیک شما ... سگ مرده ام ... هستم در خدمتتون
از مسخره بازیش و ترسش خنده ام گرفت ... دستش رو گرفتم .. کشیدمش سمت خودم ... دست چپم رو انداختم دور شونه اش و گفتم : لوس نشو احمق .... بریم که خیلی دیر کردیم
اونم خندید و ریتم تند تری به قدم هامون دادیم و رفتیم سمت فک و فامیلمون ... تو دلم خدا رو شکر کردم که همچین دوست و شوهر خواهر خوبی دارم ... واقعا به وجود آرش .. افتخار میکردم و میدونستم اگه یه روزی ... اونم مثل علیرضا ترکم کنه .. پشت و پناهی تو دنیا نخواهم داشت ....
وقتی به قطعه ای که عموم توش دفن بود رسیدیم ... دیدم که فامیل دارن دونه دونه میرن سمت ماشین هاشون ... بعضی ها از بابا و اشکان خداحافظی میکنن و دلیل و عذر و بهانه میارن که نمیتونن تالار بیان .. بعضی ها هم برای اطمینان بیشتر ... کروکی محل تالار رو از اشکان یا بابام میگرفتن ...
آرش رفت سمت خانواده اش که داشتن از بابا اینا خداحافظی میکردن ... منم داشتم دنبال خانواده سعادت میگشتم ... که صدای شیما منو به خودم آورد ...
- دیر اومدی .. رفتن
با تعجب برگشتم سمتش و گفتم : کیا ؟
خندید و با لحن موذیانه ای گفت : ترانه اینا دیگه ... 5 دقیقه ای میشه که رفتن ... اما خیالت راحت ... توی تالار میبینیشون
از اینکه اینقدر تابلو رفتار کرده بودم ... خجالت کشیدم .. اما سعی کردم به روی خودم نیارم و خیلی عادی برخورد کنم ... یه لبخند بهش زدم و گفتم : مرسی از آمار دهیتون
اونم یه چشمک بهم زد و رفت کنار خاله و مادرم ایستاد ... تو ذهنم آخرین جمله ای رو که گفت .. مرور کردم " خیالت راحت ... تو تالار میبینیشون " ایول .. یعنی میان تالار ... آخیش ... خدایا .. یه جوری برنامه رو ردیف کن که بتونم باهاش هم کلام بشم ...
تو همین فکر ها بودم ... رفتم کنار پدرم ایستادم و بهش گفتم : بابا .. نمیخواهیم بریم ؟ فامیل همه اشون رفتنا ...
پدرم بدون اینکه من رو نگاه کنه .. با لحن عصبی ای گفت : چه عجب .. تشریف فرما شدین ... رفته بودی سر خاک اون بچه .. سفره ابوالفضل بندازی ؟
تا اومدم حرف بزنم .. صدای گوش خراش آرش اومد : نه پدر ... دسته جمعی .. ختم انعام گرفته بودن ... تازه رفتم میگم سامی بیا بریم .. پدرت منتظره .. زشته ... دیر که اومدی .. حداقل 2 دقیقه کنار مزار وایسا .. فامیل ببیننت ... دنبالم میکنه جلوی این همه جمعیت ... فحشم میده .. میگه بگو نمیام
پدرم با عصبانیت هم به من .. هم به آرش نگاه کرد ... آرش دوباره خواست حرفی بزنه که پدرم ... گفت : شما ساکت باش آرش خان .... بعدا در مورد شما هم صحبت میکنیم
بعد رو کرد به مادرم و گفت : خانم .. سوار شیم .. بریم دیگه ... همه رفتن
اینو گفت و رفت سمت ماشین ... اینقدر از دست آرش عصبی بودم که میخواستم خفه اش کنم ... اما اینجا جاش نبود .... با یه خشم و غضبی نگاش کردم .. اونم عین یه مارمولک پیر ... یه خنده ی شیطانی کرد .. دست سوگند رو گرفت و با همدیگه رفتن سوار ماشین شدن ... مامان و خالم و شیما هم داشتن سوار ماشین بابا میشدن که من از مامان پرسیدم : مامان ... المیرا اینا کوشن ؟
مادرم همونطور که سوار ماشین میشد ... گفت : اونا زودتر از فامیل رفتن تالار ... که وقتی مردم میرسن تالار .. کسی باشه که خوش آمد گویی کنه ...
یه دفعه پدرم عین برق گرفته ها گفت : کاری که شما باید میکردین آقای سام رااااد ...
تازه فهمیدم چقدر کارم اشتباه بود که مجلس رو ول کردم ... یه دفعه یه چیزی به ذهنم رسید و خیلی سریع به بابام گفتم : 10 – 15 دقیقه که بیشتر نیست فامیلا راه افتادن .. هان ؟
مادرم گفت : چطور مگه ؟
دست کردم تو جیبم ... سوئیچم رو از توش در آوردم و با سرعت رفتم سمت ماشینم ... همونطور که از ماشین بابا دورتر میشدم .. صدام رو هم بالا تر میبردم و گفتم : مطمئن باشین .. زودتر از همه میرسم تالار .... میبینمتوووون
در ماشین رو باز کردم .. اومدم استارت بزنم که دیدم سر و صدای شیما داره میاد : ساااامی ... سااامی ... صبر کن
تو آینه نگاه کردم .. دیدم شیما داره میدوئه دنبالم و میگه : منم با تو میام سامی ... صبر کن ..
صبر کردم .. سوار ماشین شد ... با شور و هیجان بچه گانه ای کمربندش رو بست .. چند بار زد رو داشبورد و گفت : بزن بریم .. به سرعت برق و بااد .. بزن بریم از اینجااا
دید دارم با تعجب نگاش میکنم ... یه بار دیگه زد رو داشبورد و گفت : آتیش کن این قارقارکتو دیگه ....
از اصطلاحاتی که به کار میبرد ... کلی خنده ام گرفته بود .. استارت زدم و با سرعت بهشت زهرا رو به سمت تالار ترک کردم ...
هنوز از در بهشت زهرا بیرون نیومده بودم که موبایلم زنگ خورد ... پدرم بود ... گوشی رو جواب دادم : جانم بابا ؟
- چی کار داری میکنی ؟‍ نمیخواد اینقدر با سرعت بری ... آروم تر برو ... زن عموت اینا هستن اونجا
- نه بابا .. خیالتون راحت .. با سرعت بالا نمیرم ... حواسم هست
- ساااامی ... مواظب باش ... شیما هم باهاته .. نزار دل خاله ات شور بزنه
- حواسم هست دیگه پدر من ... امر دیگه ای باشه ؟
- مواظب باش .. میبینمت
خداحافظی کردم .. گوشی رو قطع کردم ... به شیما گفتم : سفت بشین که میخوام پرواز کنم ... نمیترسی که ؟
- نه ... برو باهاتم
خدا رو شکر .. اتوبان خلوت بود و تونستم 170 تا رو راحت پر کنم ... اطراف تالار هم که رسیدم .. انداختم کوچه پس کوچه و هر طوری که بود .. خودمو خیلی سریع رسوندم به تالار ... وقتی روبه روی در تالار نگه داشتم .. نگاه کردم .. دیدم .. ماشین زن عموم و شوهر خواهرش (بابای مینا) اونجا پارکه .. ماشین دیگه ای جز این دوتا .. آشنا نبود برام .. پارک که کردم ... به شیما گفتم : زود بپر پایین ببینیم کی اومده .. کی نیومده ...
شیما ساعتش رو نگاه کرد .. گفت : ایوووووووول .. نیم ساعت هم نشد ... سامی باور کن بعضی جاها نفسم داشت بند میومد ... خیلی باحااااال بوووووووووود
همونطور که از این سمت خیابون .. به سمت در تالار میرفتیم .. خندیدم .. بادی به غبغب انداختم و گفتم
- مقسی .. مقسی ... ما اینیم دیگه.. چی کار کنیم ؟؟ خدا خواسته اینقدر باحال به دنیا بیایم
رسیدیم دم در تالار ... خواستم برم تو که شیما بازوم رو گرفت کشید .. برگشتم سمتش .. با خنده گفت : خوشم اومد .. بزن قدش ...
از حرفش و کارش خنده ام گرفت .. دستم رو انداختم دور کمرش .. هلش دادم سمت داخل تالار و بهش گفتم
- دختر این اصطلاحات چیه به کار میبری ؟ بزن قدش و قارقارک و این حرفها چیه ؟ زشته .. بیا بریم تو
همونطور که دستم دور کمرش بود ... ایستاد و تو صورتم نگاه کرد .. با خنده گفت
- زشت نیست که ... خب 200 تا سرعت داشتی میرفتی تو اتوبان ... قلبم از کار وایساده بود ... خیلی عااالی .. بود .. مرسی .. مررررسی
- جدا آقای راد ؟ 200 تا سرعت ؟؟ خیلی زیاده .. چرا اینقدر عجله ؟
بی اختیار .. به محض اینکه صدای ترانه رو شنیدم ... دستم رو از دور کمر شیما برداشتم ... وا رفته بودم .. نمیدونم چرا .. اما جرات نمیکردم برگردم سمتش ...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 زن
#57   Posted: 1 May 2011 04:02


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت پنجاه و نهم

بی اختیار .. به محض اینکه صدای ترانه رو شنیدم ... دستم رو از دور کمر شیما برداشتم ... وا رفته بودم .. نمیدونم چرا .. اما جرات نمیکردم برگردم سمتش ... میدونستم ترانه به شیما حساسه ... الانم که تو این وضعیت اومده مچمو گرفته ....
ای خدااا ... این همه وقت ... دقیقا الان باید ترانه پیداش میشد ؟‍ همین الان که دستم 2 دور .. دور کمر شیما پیچیده شده ؟؟ واای چه فکر هایی که نمیکنه .... شیما که انگار فهمید من قالب تهی کردم ... از بقلم در اومد و همونطور که میرفت سمت ترانه .. گفت : سلام ترانه جون .. کی رسیدین شما ؟
با احتیاط هر چه تمامتر .. برگشتم سمت ترانه که داشت با شیما دست میداد ... با خنده .. سری تکون دادم و گفتم : سلام ... خوبین ؟
ترانه با لبخند همیشگیش .. گفت : سلام از بنده است جناب راد .. من که خوبم خدا رو شکر .. اما مطمئنم به حال شما نمیرسم ... گویا شما خیلی بهترین ..
بعد رو کرد به شیما و گفت : والا 5 دقیقه ای میشه که رسیدیم ... حالا شما چرا اینقدر عجله داشتین ؟ این همه هیجان .. این همه سرعت برای چی ؟
شیما خواست جوابش رو بده که من پریدم وسط حرفش و گفتم
- خب آخه دیدم مهمونها میخوان بیان تالار .. کسی نیست ازشون استقبال کنه .. این بود که خیلی سریع خودمو رسوندم ...
شیما با چشم و ابرو و لحن کشداری بعد از حرف من گفت
- و البته در تکمیل گفته های آقا سامی باید عرض کنم که ایشون دلشون واسه یکی که تو تالار بود شدیدا تنگ شده بود ... این بود که جون منو گرفت کف دستش .. با سرعت 200 تا ... گازید و اومد سمت تالار
ترانه که معلوم بود از تیکه ای که شیما انداخته .. هم خجالت کشیده .. هم خوشش اومده ... یه لبخند زد و با گفتن : " اوکی من برم ازماشین کیف مادرم رو بردارم .. برم داخل سالن .. مزاحمتون نمیشم دیگه .. خوش باشید " از کنارمون رد شد و رفت
خواستم بگم " تشریف داشتین حالا ".. که دیدم نگفتنش بهتره .. آخه وسط راه .. تو تالار .. تشریف داشته باشین .. چه معنی ای میتونست داشته باشه ؟؟؟؟ طبق معمول هاج و واج ایستادم و دور شدنش رو تماشا کردم ... که شیما زد به بازوم و گفت : چرا معطلی
برگشتم سمتش گفتم : هان ؟
- میگم چرا معطلی ؟ برو دیگه
- من ؟ کجا ؟ واسه چی ؟
با کلافگی گفت : ای خداااا .. چقدر خنگ بازی در میاری .... (هولم داد سمت در خروجی و گفت) دختره تابلو بهت آمار داده که بری دنبالش .. اونوقت وایسادی اینجا .. داری بر و بر راه رفتنش رو نگاه میکنی ؟
تازه دوزاریم افتاد چی به چیه ... گفتم : ئهههه .. راست میگیااا .. گفت میرم از ماشین کیف بابام رو بیارم .. ایول .. رفتم
- ببین ... کیف مامانشو میخواد بیاره ... حواست باشه ... سوتی ندی .. برو ببینم چه میکنی ...
2-3 قدمی برداشتم سمت در یه ذره فکر کردم ... بعد برگشتم سمت شیما و گفتم : خب برم چی بگم بهش ؟؟
- چه میدونم .. برو بگو هوا چه خوبه .. یا ... چه میدونم یه چیزی بگو دیگه .. سر حرفو باز کن ... برو دیگه
- اوکی اوکی ... رفتم
هنوز قدمی بر نداشته بودم که بازم برگشتم سمتش و گفتم : نه بابا .. تابلوئه .. الان فک و فامیل میرسن .. زشته ما رو دم در ببینن ... بیخیال ... حالا بعدا میحرفم باهاش
- واای سامی .. اصلا نمیاد بهت اینقدر بی دست و پا باشی .... الان میاادا .. برو دیگه
- اوکی اوکی .. هولم نکن . الان میرم ...
- نمیخواد بری دیگه .. خودشون تشریف آوردن .... ماااست
رد نگاهش رو که به پشت سرم دوخته بود گرفتم ... دیدم .. بعله .. ترانه از در ورودی تالار اومد تو .... ما رو دید .. یه لبخند زد و بدون هیچ حرفی از کنارمون گذشت و وارد سالن شد ... اینقدر از خودم حرصم گرفته بود که میخواستم با سر برم تو دیوااار .. اه اه اه ... با نگاه مایوسانه ای برگشتم شیما رو نگاه کردم ... شیما هم مثل من عصبی بود ... برگشت سمت در ورودی سالن و گفت : " برو بابا " و رفت داخل سالن
خواستم برم دنبالش .. که سر و صدای چند تا از فامیلا رو شنیدم .. مجبور شدم بایستم و باهاشون حال و احوال کنم و راهنماییشون کنم سمت داخل سالن ... یواش یواش بابا اینا هم اومدن .. با اشکان و آرش دم در تالار ایستاده بودیم و مهمونها رو راهنمایی میکردیم ... خوش آمد میگفتیم ... اما تمام حواسم پیش ترانه و شیما بود... نمیدونم چرا .. اما یه حسی تو وجودم میگفت که شیما و ترانه دارن با هم حرف میزنن .... دل تو دلم نبود .. آرش بهم گفت : چته ؟ اضطراب داری ؟
- اضطراب ؟ نه ...
- چرا دیگه ... یه چیزیت هست ... هنوز سر جریان بهشت زهرا عصبی هستی ؟ گفتم که ببخشید .. ندیدمتون
- نه بابا ... اون که گذشت .. موضوع چیز دیگه ایه
به اصرار آرش ... جریان رو واسش کامل توضیح دادم ... که چی شد و ترانه .. من و شیما رو در چه حالی دید ... اونم طبق معمول زد زیر خنده و گفت
- خوشم میاد امروز روز ضایع شدن توئه .... من جای تو باشم ... امروزه رو بی خیال ترانه میشم ... ببین اولیش که من بودم .. دومیش شیما ... سومیش یهو دیدی مامان بابای ترانه بودناااا .. حالا از ما گفتن بود
ساکت بودم و داشتم به حرفهای آرش فکر میکردم .. جدیااا.. امروز اصلا روز من نبود .. اون از صبح که واسه یه مو درست کردن نیم ساعت جلو آینه با خودم کلنجار رفتم .. اینم از الان ... یعنی ترانه داره به چی فکر میکنه ؟؟ ای خداا .. کاش میشد یه جوری از ذهنش خبر دار بشم ... تو همین فکرها بودم که پدرم اومد گفت :
- بچه ها بیایین تو سالن دیگه .. دارن میز نهارو میچینن
آرش زد به پهلوم و گفت : ایول .. این بهترین موقعیته ... برو ببین کجاست .. با کی نشسته ... یه جوری سر حرف و باهاش باز کن
وارد سالن که شدیم هرچی نگاه کردم ... نتونستم ترانه رو پیدا کنم ... سیاوش و سعادت رو دیدم .. اما ترانه پیششون نبود ... با آرش اول رفتیم سر میز مامان اینا ... مامان و خاله ام و زن عموم و خواهر زن عموم (مادر مینا) کنار هم نشسته بودن ... آرش گفت : مامان .. پس سوگند کوش ؟
مادرم یه ذره دور و اطرافش رو نگاه کرد و گفت
- نمیدونم والا مادر ... با شیما و المیرا و ترانه رفتن یه میز دیگه نشستن ... مینا هم باهاشون بود ... باید همین اطراف باشن .. نگاه کن .. پیداشون میکنی
- (زن عموم ) نه .. مینا با اشکان رفت دنبال گل ها ... مینا باهاشون نیست .. اما بقیه دخترها با هم هستن .. بگردین پیداشون میکنین
آرش که نیم خیز شده بود رو میز ... قد راست کرد و همونطور که داشت دنبال دخترها میگشت ... خیلی آروم .. طوریکه کسی نشنوه بهم گفت
- ایول .. دم سوگند گرم .. قطعا داره ترانه رو میپزه واسه تو ... ئه . اوناهاشن
به سمتی که با دست داشت اشاره میکرد نگاه کردم ... دیدم همه دخترا کنار هم نشسته ان و دارن حرف میزنن با هم .. آرش گفت
- چرا وایسادی .. بریم ببینیم دنیا دست کیه
گفتم : نه بابا .. ول کن ... جمعشون دخترونه است .. زشته .. بریم بگیم چی ؟
دستم رو گرفت .. همونطور که منو میکشوند سمت میز دخترها .. گفت : هیچی میریم پسرونه اش میکنیم .. کلی هم حال میکنن ... ثواب هم داره .. بیا بریم بابا
- ئه .. آرش .. زشته .. ول کن دستمو .. خودم دارم میام ...
تو همین کلنجار رفتن ها بودم با آرش .. که یه دفعه دیدم یه پسره رفت بالا سر میز دخترها و شروع کرد با ترانه حرف زدن .... دست آرش رو گرفتم ... محکم کشیدم .. نگهش داشتم ... برگشت سمتم با عصبانیت و گفت : چته ؟؟
با سرم .. به میز دخترها اشاره کردم و گفتم : آرش این پسره کیه ؟ چی کار داره با ترانه ؟
برگشت نگاهش کرد .. گفت : نمیدونم والا .. از فک و فامیل ها که نیست ... یحتمل نامزد ترانه است .. با خودش آورده اینجا پسره رو ...
- زر نزن آرش ... بهت میگم این کیییه ؟؟؟
- ای بابااا .. من از کجا بدونم کیه ؟؟ باز تو قاطی کردی ؟؟ بیا بریم .. میفهمیم کیه ...
دوباره دستش رو کشیدم و گفتم : نه .. وایسا ببینیم چی میگن به هم
- آخه گوشتکوب .. تو از اینجا میتونی بفهمی چی میگن به هم ؟
- خب میتونم نگاشون کنم که ..... ساکت باش یه لحظه ببینم چی به چیه
از اون فاصله واقعا نمیتونستم بفهمم چی به هم میگن .. اما اونقدر مهم بود که ترانه بلند شد ایستاد و ایستاده به حرفهای پسره گوش میداد .. بعد از چند ثانیه آرش گفت
- اینجور که بوش میاد ترانه هم نمیشناستش ... نگاش کن ... یه طور خاصی داره حرف میزنه باهاش
دقت که کردم .. دیدم تعجب تو نگاه ترانه موج میزنه .. انگار پسره داشت خبر خاصی بهش میداد .... اما نمیدونستم چه خبری ؟ از اون فاصله هیچی نمیشد فهمید .. هر چی که بود ... تونست ترانه رو متقاعد کنه که از جمع دخترها فاصله بگیره و باهاش برن یه گوشه ای خلوت کنن ... اونقدر عصبی بودم که نمیدونستم باید چی کار کنم .. خیلی با سرعت .. قدم های بلند برداشتم .. رسیدم سر میز دخترها .. المیرا با دیدنم کلی ذوق کرد .. خواست یه چیزی بگه و ابراز احساسات کنه ...که رو به سوگند گفتم : این پسره کی بود ؟
از چهره سوگند میشد فهمید که متوجه منظورم شده .. اما چون ترسیده ازم ... خودش رو میزنه به اون راه ... یه ذره من من کرد و گفت : کدوم پسره ؟
با کلافگی گفتم : همین پسره که اومد ترانه رو برد اون گوشه
- نمیدونم والا
صدامو بردم بالاتر و گفتم : میگم کی بود ؟ چی میگفت ؟ چی کار داشت ؟
سوگند که معلوم بود از لحن حرف زدن من ناراحت شده.... یه ذره این ور . اون ور رو نگاه کرد دستم رو گرفت .. کشید سمت صندلی و آروم گفت
- چیزی نیست سامی .. بشین یه دقیقه .. بهت میگم .. آروم باش
اونقدر عصبی بودم که نمیدونستم چی کار دارم میکنم ... دستم رو از دستش کشیدم و گفتم : بهت میگم چی گفت بهش ؟؟؟؟
آرش شونه ام رو گرفت .. آروم در گوشم گفت : سامی .. چته ؟ افسار پاره کردی باز ؟ بیا بشین . حرف میزنیم .. زشته جلو مهمونا
اصلا به حرف آرش توجه نکردم ... رو کردم به شیما و گفتم : شیما تو میشناختی پسره رو ؟؟
شیما با تعجب گفت : من ؟؟ شما ها نمیشناسینش .. من بشناسم ؟؟ حرفها میزنیاا
اعصابم به هم ریخته بود ... دست هام رو از دو طرف باز کردم... خنده ی عصبی ای کردم و گفتم
- چه جالب ... چه خوب ... مرتیکه اومده ختم عموی من .. اونوقت هیچکس نمیشناستش .. خیلی جالبه .. نه آرش ؟؟
خیلی سریع دوباره لحنم رو جدی کردم ... نیم خیز شدم سمت میز ..کف دستهام رو گذاشتم رو میز و رو به 3 تا دخترها گفتم
- شما ها یه چیزی میدونین دارین از من پنهان میکنین ... میگم پسره چی گفت به ترانه که اونو برد اون گوشه ؟؟ حرفهاش رو که شنیدین دیگه ؟ یا کر بودین .. اونا رو هم نشنیدین ؟
شیما که هم تعجب کرده بود .. هم ترسیده بود ... خیلی آروم و با حرص گفت
- سامی تو چته ؟؟ چرا اینطوری میکنی ؟؟ موضوعی پیش نیومده که اینطوری داری برخورد میکنی ... پسره هر کی بود .. از فامیل های مینا بود .. چون تا رسید به میز ما .. گفت : ببخشید خانم ها .. مینا خانم با شما نیست ؟ ... قطعا فامیل میناست دیگه.. غریبه که نیست
اینو که شنیدم .. به المیرا گفتم : پس چرا تا حالا صدات در نیومده تو ؟ این همه میگم این پسره کیه .. کیه .. چرا ساکتی .. بر و بر منو نگاه میکنی ؟
- ئه .. خب به من چه ؟ فامیل مینا ست .. من از کجا بشناسمش .. صد در صد فامیل بابای میناست ...
المیرا رو کرد به سوگند و گفت : این چشه سوگند ؟ اه اه اه ...
بلند شد از رو صندلیش و رفت سمت میز مامان اینا ... تازه فهمیدم چقدر بیخود و بی جهت .. سر این دخترا جیغ و داد کرده بودم ... اونا چه تقصیری داشتن آخه ؟؟ خیلی کلافه بودم ... نمیدونستم باید چی کار کنم ... تکیه ام رو از میز برداشتم و رفتم سمت جایی که ترانه اینا ایستاده بودن ... آرش دستم رو گرفت .. خواست باهام بیاد که بهش گفتم : آرش جون سوگند ولم کن .. میخوام تنها باشم ...
به حرفم گوش کرد و دنبالم نیومد ... رفتم دقیقا وایسادم رو به روی ترانه و چشم دوختم بهش ... حواسش به پسره بود و هر چند ثانیه یک بار دور و اطرافش رو هم نگاه میکرد که ببینه کی حواسش به اوناست ... تقریبا خلوت ترین جای ممکنه تو سالن رو انتخاب کرده بودن .. جایی که اصلا در مسیر رفت و آمد نبود و دید هم نداشت ... نمیتونستم صورت پسره رو ببینم .. که بفهمم چی میگه ... بخاطر همین زل زدم به صورت ترانه .. شاید از عکس العمل های اون بتونم حدس بزنم چه حرفهایی بینشون رد و بدل میشه ... هر چی بیشتر میگذشت .. قیافه ی ترانه جدی تر میشد ... معلوم بود چیز نا خوش آیندی داره میشنوه ... خیلی دوست داشتم بدونم چی دارن به هم میگن ... از کلافگی داشتم میمردم.. حس خیلی بدی داشتم ... نمیدونم فضولی بود .. یا حسادت ... هر چی که بود ..داشتم دق میکردم .... فاصله اشون با هم خیلی کم بود .. بی شک .. پسره وقتی حرف میزد ... نفسش به ترانه میخورد و پسره میتونست به راحتی .. صدای نفس های ترانه رو بشنوه و همین داشت دیونه ام میکرد ... تکیه دادم به ستونی که پشت سرم بود و دست به سینه .. بدون ترس از حرفهایی که احتمالا فامیل در برام میاوردن .. زوم کردم تو چشمهای ترانه ... جایی که ترانه اینا ایستاده بودن .. از طرف مهمونها دید نداشت .. اما جایی که من ایستاده بودم .. کاملا در دید رس عموم بود ... فکر کنم 2-3 دقیقه ای گذشت .. پسره یک روند حرف میزد و ترانه هم هر از گاهی حرف هاش رو تایید میکرد ... نمیدونم پسره چی به ترانه گفت .. که لبخند ملیح همیشگی ترانه به خنده ی دلبرانه تبدیل شد ... خنده ای که ترانه مجبور شد برای پنهان کردنش از جمع به ظاهر عزا دار .. چند ثانیه ای سرش رو به زیر بندازه ..... واای خداا .. میخواستم بمیرم .... این پسره کی بوووود ... که ترانه اینطوری واسش میخندید ؟؟؟ بعد از اینکه خنده ی ترانه تموم شد و سرش رو آورد بالا ... قبل از هر چیز .. چشمش تو چشم من افتاد ... احساس کردم واا رفت ... فهمیدم خنده رو لبهاش ماسید ... منم همچنان دست به سینه و با اخم داشتم نگاهش میکردم ... یه ابروم رو هم انداخته بودم بالا .... میدونستم که تکون خوردن شقیقه هام رو میبنیه .. چون داشتم دندونهام رو با عصبانیت به هم فشار میدادم ... این اولین باری بود که از نگاهش خجالت نمیکشیدم و هر چی بیشتر نگاهم میکرد ... من با جرات بیشتری چشم تو چشم میموندم باهاش .....
نمیدونم چند ثانیه طول کشید که تونست خودش رو جمع و جور کنه و اون حالت خونسرد همیشگیش رو به دست بیاره و با لبخند همیشگیش ... به ظاهر .. دوباره .. گوش به حرفهای پسرک بده ... انگار نه انگار که منو دیده ... دلم میخواست میرفتم جلو .. 4 تا تیکه بارش میکردم .. اما حرفی برای گفتن نداشتم ... یعنی دلیلی نداشت که بخوام حرفی بزنم .. برم بگم واسه چی با این پسره این گوشه خلوت کردین و براش اینطوری میخندی ؟ میگه به تو چه .. به پسره بگم با این خانم چی کار داری .. میگه تو رو سنه نه .... ای خداا پس چی کار کنم ؟؟ چند ثانیه دیگه هم همونطور موندم و زل زدم بهش .. اما ترانه انگار کاملا یادش رفت که منم اونجا ایستادم ... سر تا پا محو پسره شد و دیگه حتی برای ثانیه ای هم منو نگاه نکرد ... از عصبانیت .. حسادت .. داشتم میترکیدم که حس کردم دستی ... دور بازوم پیچیده شد ... برگشتم سمت صاحب دست ... دیدم المیراست .. با لبخند مظلومانه ای داره نگام میکنه ... حوصله اش رو نداشتم ... گفتم : جانم ؟ کاری داری ؟
- بیا بریم نهار بخوریم .. ببین .. میز سلف سرویس رو اونور چیدن ..
- میل ندارم .. خودت برو
دستم رو گرفت کشید و گفت : اذیتم نکن دیگه .. اصلا اگه تو غذا نخوری .. منم نمیخورم ..
المیرا زورش زیاد شده بود یا من توان مقاومت نداشتم رو نمیدونم .... اما هر چی که بود ... تونست منو کاملا از جام تکون بده و دنبال خودش بکشه ... همونطور که دنبالش میرفتم .. گفتم : من میل ندارم الی .. خودت برو بخور ... اعصاب هم ندارم .. دعوامون میشه هااا
سر جاش وایساد .. عین بچه های سرتق اخم کرد و گفت :بد اخلاق ... بی ادب .. امروز مراسم سالگرد فوت بابامه ... تو همش منو دعوا کن ....
احساس کردم واقعا بغض کرده .. دنیا داشت رو سرم خراب میشد ... دست انداختم دور کمرش و گفتم
- ئه ئه ئه ... بغض نکن که سامی دلش میگیره .. اوکی اوکی .. بریم هر چی دوست داری بخوریم .. خب ؟
معلوم بود ازم خیلی ناراحته و فوت پدرش رو بهونه کرده ... هر کاری کرد . نتونست جلوی بغضش رو بگیره .. زد زیر گریه .... بیشتر به خودم فشارش دادم و گفتم
- اصلا حالا که اینطوری شد .. شما مثل یه بانوی متشخص .. بشینید سر یه میز .. من میرم غذا میارم براتون ..خوبه بانو ؟
- اوهوم
- قربون اوهوم گفتنت ... بیا بشین همینجا .. من الان میام
نشست رو اولین صندلی ای که خالی بود و من هم رفتم دنبال کشیدن غذا .... سعی کردم غذاهایی رو بردارم که میدونستم المیرا دوست داره و میخوره .... با اینکه داشتم غذا میکشیدم و بعضا با مهمونها هم کلام میشدم .. اما تمام فکرم پیش ترانه بود... اگه المیرا نمیومد دنبالم .. قطعا خودم از اونجا دور میشدم . .. چون واقعا تحمل دیدن همچین صحنه هایی رو نداشتم .....
اصلا میل به غذا نداشتم... اما برای اینکه المیرا غذاشو بخوره .. یه ذره با کباب توی بشقابم بازی بازی کردم و بعد از اتمام غذام ... به همراه آرش رفتم بیرون سالن .. دم در ورودی تالار ایستادم ... بی نهایت از دست ترانه عصبی بودم... خیلی زیااد.. اونقدر که نمیخواستم باهاش رو به رو شم.. احساس میکردم بهم خیانت کرده ... با مرور کلمه ی خیانت ... خودم خنده ام گرفته بود .. اما این واقعا حس درونی من بود .....
 
     
  
 زن
#58   Posted: 1 May 2011 04:03


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت شصتم

بی نهایت از دست ترانه عصبی بودم... خیلی زیااد.. اونقدر که نمیخواستم باهاش رو به رو شم.. احساس میکردم بهم خیانت کرده ... با مرور کلمه ی خیانت ... خودم خنده ام گرفته بود .. اما این واقعا حس درونی من بود .....
آرش میدونست عین آتیش زیر خاکسترم .. بخاطر همین ساکت بود و حرفی نمیزد ... اما مطمئن بودم دنبال فرصتیه که آرومم کنه ... تمام فکرم تو سالن بود ... اما اصلا دوست نداشتم برم ببینم چه خبره ... میترسیدم دوباره اون دو تا رو یه گوشه ... در حال بگو و بخند پیدا کنم و بیشتر داغون شم ... تو همین فکرها بودم که مینا اومد کنارم و صدام کرد ... من و آرش همزمان برگشتیم سمتش و من گفتم : بله ؟ امری دارین ؟
- ببخشید ... مثل اینکه شما با من کار داشتین
- من ؟ با شما ؟ نه .. چطور ؟
- المیرا گفت بهم ... گفت در مورد دوست پسر عمومه ...
تازه دوزاریم افتاد که جریان چیه ... اوکی .. پس اون پسره دوست پسر عموی مینا بوده ... نمیخواستم اون بفهمه که بخاطر ترانه به هم ریخته بودم ... کلا نمیخواستم جریان من و ترانه رو بفهمه... ولی نمیدونستم چطوری موضوع رو جمع و جور کنم .. گفتم
- آهان .. بله ... کار خاصی که نداشتم .. فقط میخواستم بدونم ایشون کی هستن .. چی کاره ان .. همین
- واسه چی میخواستین بدونین ؟
- همینطوری ... آخه دیدم آشنا نیستن .. گفتم شاید مجلس رو اشتباهی اومدن
معلوم بود از دلیل مزخرفی که آوردم ... گیج شده ... فهمید قضیه ای هست و من نمیخوام بهش بگم .. گیر نداد و سئوال دیگه ای نپرسید و گفت
- آهان .. از اون نظر .. ایشون دوست پسر عمو بزرگه ی منه ... اسمش نیماست ... مهندس عمرانه از ایتالیا ... تازه برگشته ایران .. ساکن ونکه ...
یه ذره فکر کرد .. ادامه داد : دیگه اینکه مجرده ... (بازم نشون داد که داره فکر میکنه ... بعد از چند ثانیه ادامه داد ) دیگه ؟ همین دیگه ... سئوال دیگه ای هم هست ؟
- نه مرسی ... ممنون از اطلاعات جامعتون
یه لبخند زد و برگشت رفت سمت سالن ... آرش که تک تک حرفهایی که بین من و مینا زده شده بود رو میشنید .. گفت : چرا بهش نگفتی موضوع چیه ؟
- چرا باید بگم ؟ اصلا چی بگم ؟ به من چه ؟
- خوش تیپ هم بود ... یعنی .. نمیخورد از این پسرهای بیکار و جلف باشه ... معلوم بود مهندسه
- خب به من چه ؟ مبارکشون باشه ...
صدای سیاوش از پشت سرم اومد : چی مبارکه کی باشه جوونا ؟
برگشتم عقب رو نگاه کردم .. سیاوش داشت نزدیکمون میشد ... لبخند زدم بهش و گفتم : هیچی ... موضوع خاصی نیست .. خوبین شما ؟ نهار خوردین ؟
- توپه توپم ... نهار هم خوردم ... چقدر هم خوشمزه بود ... خدا رحمت کنه عموت رو ... شما چی ؟
- (آرش) من که خوردم .. باقالی پلوش از همه اش خوشمزه تر بود ... اما سامی فکر نکنم خورده باشه ...
- (سیاوش) چرا ؟
- (آرش با خنده ) از بس حرص خورد وقت نداشت نهار بخوره
با این حرف آرش .. همونطور که سیاوش داشت پیپش رو روشن میکرد ... زد زیر خنده و گفت : ئه .. چرا سامی ؟ چیزی شده مگه ؟
کاملا برام واضح و روشن بود که سیاوش میدونه جریان چیه و به خواست ترانه اومده اینجا و این حرف آرش .. کاملا شرایط رو برای باز کردن سر صحبت فراهم کرد ... رو کردم به آرش و با عصبانیت گفتم : تو نمک نریزی نمیشه ... نه ؟
قبل از اینکه آرش بخواد حرفی بزنه ... سیاوش پک محکمی به پیپش زد و با لبخند گفت : ای بابا ... چیزی که مشخص بود .. حرص خوردن تو بود دیگه ... چی شده بود پسر ؟ جریان چیه ؟
نمیخواستم در موردش بحث کنم .. یعنی حرفی نمیتونستم بزنم .. بخاطر همین سعی کردم جلوی خودمو بگیرم و سکوت کنم ... گفتم : چیز خاصی نبود ... یعنی مهم نیست ... بگذریم ...
برای اینکه بحث و عوض کنم و نشون بدم خیلی هم ناراحت نیستم .. گفتم : راستی سیاوش خان ... میگما ... شما قصد ازدواج ندارین ؟
از حرفم خیلی تعجب کرد ... بعد از چند ثانیه زد زیر خنده و گفت : چرا ... کیس مناسب سراغ داری واسم ؟
- خب نه .. فقط میخواستم بدونم .. اگه پیش بیاد .. ازدواج میکنید یا نه ... آخه دیگه داره دیر میشه هاا .. حواستون هست ؟
سیاوش یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و با یه حالت طعنه و کنایه گفت
- ببین کی داره به کی میگه داره دیر میشه ... اما حق با توئه ... هر چیزی رو اگه کش بدی .. بی مزه میشه .. مثل غذا که دیر بجنبی از دهن میفته .. ازدواج هم همینطوره .... واقعا جریان من و تو داره دیر میشه پسر ...
یه لبخند معنی داری زد و چند ثانیه ای خیره شد تو چشمام .. معلوم بود که میخواد ببینه متوجه منظورش شدم یا نه ؟ منم یه لبخند معنی داری زدم و گفتم
- دقیقا حق با شماست ... با عشق های زودگذری که الان هست و بازار داغی که عشق و عاشقی داره ... یه ذره این پا اون پا کنی ... طرف و رو هوا میبرن
سیاوش که دید .. منظور حرفش رو گرفتم و جواب تیکه ای که انداخته رو با یه تیکه سنگین تر دادم ... چند ثانیه ای ساکت شد ... چشم ازش برداشتم .. به رو به روم خیره شدم و با حالت خاصی زیر لب گفتم : گرچه .. کسی که بخواد با 2 روز دیر و زود شدن .. بپره .. همون بهتر که بپره ....
آرش که فهمید حرفهام از رو عصبانتیه و دارم چرت و پرت میگم ... خواست بحث رو جمع کنه ... با لحن شوخی و خنده گفت : ای بابا .. مگه کفتره که پر بدیم .. بپره ؟ حرفها میزنیا ...
خواست حرفش رو ادامه بده که پدرم و اشکان اومدن کنارمون ایستادن و پدرم گفت : فامیل ها دیگه دارن میان واسه خداحافظی ...
یه ذره خودمون رو جمع و جور کردیم و یواش یواش فامیل ها از سالن خارج شدن ... دونه دونه تسلیت میگفتن و میرفتن ... سرگرم خداحافظی با فامیل ها شدم و نفهمیدم سیاوش کی رفت تو سالن ... بعد از گذشت یک ربعی ... سیاوش و آقای سعادت و خانمش و ترانه .. از سالن خارج شدن و برای خداحافظی اومدن سمت ما ... با اینکه از ترانه بی نهایت ناراحت و عصبی بودم .. اما تا بوی عطرش به مشامم خورد و فهمیدم داره بهم نزدیک میشه .. طپش قلبم رفت رو 3000 ... خیلی جلوی خودمو گرفتم که بهش نگاه نکنم .. اما نشد ... زمانیکه نگاهش کردم .. دیدم زل زده به چشمام و بدون اینکه حرفی بزنه .. یا حتی با پدرم .. اشکان یا آرش خداحافظی کنه .. فقط داره منو نگاه میکنه ... قلبم ریخت .. تو نگاهش یه چیزی بود که نمیفهمیدم چیه ... فقط مطمئن بودم نگاه خالی نیست و پشت این چشمها یه دنیا حرف هست .. بدون هیچ حرفی و فقط با چشمهامون با هم خداحافظی کردیم و خیلی سریع از ما دور شدن .... خیلی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم و نگاهش نکنم ... اما تا لحظه ای که سوار ماشین شد .. داشتم نگاهش میکردم ... دقیقا بعد از اینکه ترانه اینا رفتن ... نیما و 2-3 تا پسر دیگه که نمیشناختمشون اما حدس میزدم که پسر عموهای مینا باشن ... اومدن سمت اشکان .. بهش تسلیت گفتن .. دست دادن .. روش رو بوسیدن و خداحافظی کردن ... به ترتیب با پدرم .. آرش و من هم دست دادن .. تسلیت گفتن و ازمون دور شدن ... با نگاه خریدارانه ای .. سر تا پای نیما رو برانداز کردم ... واقعا خوش تیپ .. خوش هیکل .. سنگین و با کلاس بود ... تو دلم گفتم : هر چی باشی .. من از تو بهترم ....
از اعتماد به نفس کاذبی که داشتم .. خنده ام گرفت ... خیلی دوست داشتم بدونم نظر ترانه چیه در این زمینه ؟ قطعا ... به نظر اون هم .. من از نیما بهتر بودم .. اما سیاوش هم حق داشت ... رابطه ی من و ترانه .. خیلی داشت لوس میشد ... بیشتر از یک ساله که داریم میکشونیم رابطه رو ... هم اون منو میخواد .. هم من اونو ... پس مشکل چیه که اینقدر این رابطه کشدار شده ؟؟؟ باید تمومش کنیم دیگه ... یا اینوری میشه .. یا اونوری دیگه .. وای نه ... خدا نکنه رابطه قطع شه ... اون باید ماله من بشه ... و هر کاری که از دستم بر بیاد .. انجام میدم که بهش برسم ...
در ظاهر داشتم با فامیل و آشنا خداحافظی میکردم ... اما تو فکرم .. با ترانه و خانواده اش درگیر بودم .. راستی .. نظر خانواده اش در مورد من چیه ؟ یادمه سیاوش میگفت اونا از خداشونه که دامادی مثل من داشته باشن .. همونطور که خانواده من از خداشونه .. عروسی مثل ترانه داشته باشن ..... ای خدا ... همه چی که جوره .. خودت درستش کن ...
مراسم سالگرد عموی خدا بیامرزم تموم شد و بعد از حساب کتاب آخر با تالار ... راه افتادیم سمت خونه ... شیما و المیرا هم با ماشین من اومدن ... جفتشون عقب نشستن و از زمین و زمان حرف میزدن با هم ... تو راه من خیلی ساکت بودم .. یعنی همه اش داشتم فکر میکردم به اینکه چطوری و از کجا شروع کنم تا این رابطه به بیراهه نره و سرو سامون بگیره .. شیما و المیرا هم تک تک اعضای فامیل رو کشیده بودن وسط و هر کدوم رو به نوعی مسخره میکردن .. بعضا هم شیما میپرسید فلانی کی بود .. با شما چه نسبتی داشت .. چی کاره بود و ... با اینکه المیرا پا به پای شیما میگفت و میخندید .. اما کاملا مشخص بود که سر حال نیست ... چیزی به خونه نمونده بود که شیما خطاب به من گفت
- سامی چرا اینقدر ساکتی تو ؟ هنوز تو فکر اون پسره ای ؟
از تو آینه نگاهش کردم و گفتم : نه .. اصلا ... به چیز دیگه ای فکر میکنم
- به چی ؟
- مهم نیست .. بگذریم ... چه خبرا دیگه ؟
المیرا خودشو لوس کرد و گفت : من که باهات قهرم ... گفته باشم ... آشتی هم نمیکنم
خواستم اذیتش کنم .. گفتم : حیف که آشتی نمیکنی .. وگرنه میخواستم شما دوتا خانم خوشگل و دعوت کنم عصری بریم سینما و بعدش هم بریم بستنی جام جم ...
شیما گفت : به من چه ؟؟ المیرا آشتی نمیکنه .. من که آشتیه آشتیم ...
المیرا با حالت قهر دست به سینه به پشتی صندلیش تکیه داد و به شیما گفت
- خیلی نامردی شیما .. تو هم باهاش قهر کن .. مجبور شه .. شام هم بهمون بده .. شاید آشتی کردیم ...
- (شیما) اگه همین بستنی و سینما هم از دستمون رفت چی خانم ؟؟
- (المیرا) نمیره ... مطمئن باش .. من میشناسم سامی رو ... تو هر چی بد باشه ... منت کشیش عالیه ....
شیما یه ذره فکر کرد .. گفت : جدی ؟؟
المیرا همونطور که دست به سینه تکیه داده بود و داشت خیابونها رو با اخم نگاه میکرد .. گفت : اوهوم
شیما هم دقیقا مثل المیرا دست به سینه تکیه داد به صندلیش و گفت : سامی ... دعوت به سینما و بستنی رو نمیپذیریم ...
منکه از آینه تک تک حرکاتشون رو زیر نظر داشتم ... از سیاست بچه گانه و البته نکته سنجی ظریفی که المیرا داشت .. خنده ام گرفت .. از سادگی شیما هم تعجب کردم که چطور وارد بازی ای که المیرا طراحی کرده بود شد و اختیارش رو داد دست المیرا .... جالب بود برام ... خندیدم و گفتم
- اووواااه .. کی میخره این همه ناز و ادا و عشوه رو ؟؟؟
- (المیرا) تو ....
- (من) هه .. عمرااا
- (المیرا) خواهیم دید
- (من) خب حالا چرا نگام نمیکنی خوشگل خانم ؟ میترسی دلت نیاد قهر بمونی باهام ؟؟
- (المیرا همونطور که داشت بیرون رو نگاه میکرد) نخیر .. چون دیگه دوستت ندارم نگات نمیکنم ...
- (من خندیدم و گفتم ) یه زبون درازی هم بکن ... تا تیریپت تکمیل شه ... نی نی کوچولو
میدونستم به کلمه ی کوچولو حساسه بخاطر همین از قصد به کار بردم و منتظر شدم عکس العملش رو ببینم ... یه دفعه برگشت سمتم و از تو آینه نگام کرد و گفت : من ... کو ... چو ... لو .... نیس .... تتتتتتتتتممممممممممممم ...
وقتی دیدم تا این حد تونسته بودم حرصش رو در بیارم ... از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم ... بلند زدم زیر خنده ... المیرا از پشت دست انداخت دور گردنم و گفت : نخند .. نخند .. خفه ات میکنماااااااااا
من همچنان میخندیدم ... شیما یکی از دستهای المیرا رو گرفت و گفت : نکن این کارو دختر .. داره رانندگی میکنه ... ئه .... سامی تو هم نخند دیگه .. اه .. مسخره ها
یه دستم به فرمون بود .. با اون یکی دستم .. دستش رو گرفتم ... به زور آوردم بالا و بوسش کردم ... گفتم : قربون اون همه زور مگسیت برم .. نکن اینکارو .. کالری هات رو نسوزون
دستش رو کشید و دوباره تکیه داد به صندلیش ... رسیده بودم سر کوچه ... نگه داشتم .. برگشتم عقب و گفتم
- خب خانما .. شوخی و خنده بسه دیگه ... رسیدیم سر کوچه ... من جدی شما رو دعوت میکنم بعد از استراحت نیمروزی که در پیش داریم ... عصری شیک و پیک ... مثل مادام موسیو های اصیل ... بریم سینما ... بستنی .. و شاام .. هر جا که شما بخواهین .. اوکی ؟
- (شیما) مرسی .. عالیه .. با کمال میل قبول میکنیم
- (المیرا همونطور که بیرون رو نگاه میکرد ... با قهر ) نخیر قبول نمیکنیم ....
- (شیما) ئه .. چرا دیگه ؟؟ مشکلت شام بود .. مگه نه ؟ گفت شام هم میده بهمون دیگه
- (من با خنده) نه مثل اینکه صبحانه هم میخواد .. آره ؟
- (المیرا) نخیر .. هنوز معذرت خواهی نکرده
- (من) آهان .. بله بله .. ببخشید سرکار خانم ... ازتون عذر میخوام و عاجزانه منتظرم که دعوتم به سینما .. بستنی و شام رو قبول کنید. قبوله ؟
المیرا برگشت نگاهم کرد و با بغض گفت : تو خیلی بدی .. من دیگه دوستت ندارم .. منو هی دعوا کردی ... سرم داد زدی .. بهم گفتی نی نی کوچولو
بغض که کرد .. اعصابم به هم ریخت ... تازه فهمیدم .. واقعا اذیتش کردم ... دستش رو گرفتم تو دستم ... بوسیدم و گفتم : ببخشید عزیز دلم ... بغض نکن .. سامی میمیره .. اوکی .. ببخشید .. حق با توئه .. من امروز پسر بدی بودم ...
اشک از چشماش آروم آروم اومد پایین و گفت : فقط امروز نبوده که .. تو خیلی وقته دیگه منو دوست نداری ... خیلی وقته اصلا منو نمیبینی ... زنگ میزنم میگی کار داری .. میام خونه اتون .. زودی میری میخوابی ... اصلا انگار دیگه واست مهم نیستم .. معلوم نیست از کدوم کارم ناراحت شدی که بهم نمیگی که واست توجیه کنم و هی داری ازم دورتر میشی
یه نگاه به شیما انداختم که داشت با تعجب المیرا رو نگاه میکرد ... شیما که نگام کرد .. با چشم و ابرو بهش فهموندم که المیرا رو بقل کنه ... بعد خودمم لحن مهربونی به صدام دادم و بهش گفتم
- وای وای وای وای ... چقدر من بد شدم خودم خبر نداشتم ... آخه تو چه کار اشتباهی میتونستی کرده باشی ؟ تو گل منی .. مگه میشه کار بد کنی ؟ بخدا سرم شلوغ بوده خوشگل خانم ... قربون اشکات برم .. گریه نکن ... حق با توئه .. اما از بخدا هیچ کدوم ا ز کارام از قصد نبوده ... جبران میکنم .. باشه ؟ نگام کن ... با شمام .. نگاه کن منو
نگام که کرد ... ادامه دادم : جبران میکنم .. قربون چشمای خیست برم ... جبران میکنم دیگه ... بخند حالا ... بخندددد
زورکی یه لبخند زد .. با همون دستی که دستش رو گرفته بودم ... شکمش رو قلقلک دادم و گفتم : زورییی نه .. قشنگ ... بخند برام ...
لبخند زوریش به قهقهه تبدیل شد و همونطور که پیچ و تاب میخورد بدنش با خنده میگفت : نکن سامی .. تورو خداا .. الان نفسم بند میاااداا
یه ذره که گذشت و حس کردم حسابی غصه ازش دور شده .. ولش کردم .. چند ثانیه نگاش کردم .. حالش که سر جاش اومد .. گفتم : قربون خنده هات برم ... همیشه واسم بخند .. دیگه نبینم گریه کنیاا ... خب ؟‍
نگاهی هم به شیما انداختم که ساکت بود ... یه چشمک هم به اون زدم و برگشتم .. درست نشستم رو صندلیم و راه افتادم سمت خونه
 
     
  
 زن
#59   Posted: 1 May 2011 04:07


 1 Star

ارسالها: 905
قسمت شصت و یکم

به خونه که رسیدیم ... هیچ کس نبود ... المیرا و شیما رفتن طبقه بالا دوش بگیرن ... من هم زنگ زدم به بابام و ازش پرسدیم کجایین ؟ ... گفت : همگی اومدیم خونه مهین (زن عموم) اینا ... شما هم پاشین بیایین اینجا
- ما خسته ایم بابا ... بعد از ظهر هم قراره بریم بیرون .. تازه شام هم بیرونیم
- نه امشب قرار ها رو کنسل کنید ... موضوع مهمیه ... المیرا هم باید باشه ... یه استراحت کنید ... عصری بیایین اینجا ...
با بی میلی اوکی دادم و خداحافظی کردم . ولو شدم رو کاناپه جلو تلویزیون ... چون میدونستم المیرا تو حموم اتاق خوابه منه و همیشه همراه دوش گرفتن کلی سر و صدا میکنه ... ترجیح دادم پایین بمونم تا دوش گرفتنش تموم شه ... کنترل تلویزیون و ماهواره رو برداشتم و روشنشون کردم ... زدم پی ام سی ... یکی از آهنگهای قدیمی شهره رو داشت پخش میکرد ( دختر مشرقی ) به چهره اش دقت کردم ... فکر کنم اون موقع 18-19 سالش بیشتر نبود ... چقدر معصوم بود ... با چهره ی الانش مقایسه کردم ... یه سری از روی تاسف تکون دادم ....هه ... عین جن زده ها شده تازگیا ... نمیدونم والا این زنها ... چرا وقتی پیر میشن .. اینقدر عجوزه میشن ؟ تو دلم بهش گفتم : چهره ات چه عیب و نقصی داشت که همچین بلاهایی رو سر خودت آوردی که حتی نمیتونی درست حسابی بخندی ... تو آخرین مصاحبه اش با امیر قاسمی هم که اعتراف کرده بود لزبین شده ... خداییش یه سور به مایکل جکسون زدی .... محمود قربانی حق داشت که تو برنامه آن کات میگفت : شهره تو به پوچی رسیدی .....
واقعا به پوچی رسیده بود ... تو همین فکرها بودم که صدای شیما رو از پشت سرم شنیدم
- چی میخواهی از این آگهی بازرگانی شبکه های ماهواره ؟ چه با دقت هم داره نگاش میکنه
به خودم اومدم دیدم آهنگ شهره تموم شده و تبلیغات شبکه رو دارم نگاه میکنم ... برگشتم سمت صدا ... اما نتونستم شیما رو ببینم .. قطعا رفته بود تو آشپزخونه که من از اینجایی که نشسته بودم .. نمیتونستم ببینمش ... خواستم چیزی بگم که دوباره گفت : میوه برات بیارم ؟
- بیار مرسی ...
چند ثانیه بیشتر طول نکشید .. شیما همونطور که ظرف میوه دستش بود و داشت به من نزدیک میشد گفت : وااای این المیرا مخ میخوره . چه خبرشه ؟ یه ریز داشت شعر میخوند ..
ظرف میوه رو گذاشت رو میز و نشست رو به روم .. ادامه داد : این آهنگ سلندیون هست ... جدید خونده واسه فیلم تایتانیک ...
همونطور که انگور میزاشتم تو پیش دستیم ... گفتم : آهان .. خب
خندید و گفت : بلد هم نیست ... تند تند و با احساس .. غلط غلوط .. پشت سر هم ... با صدای بلند .. میخونه
راست میگفت ... منم چندین بار شنیده بودم که آهنگ های خارجی رو بلد نیست اما غلط غولوط ... میخونه ... خندیدم و گفتم : آره .. کلی هم حس میگیره.. فکر میکنه از خود خواننده اش هم بهتر داره اجرا میکنه ...
شدت خنده ی شیما بیشتر شد و گفت : خوبه که میشناسی عزیز دردونه اتو ....
با همون خنده گفتم : آره .. واسه همین کاراشه که عزیزمه ... مثل یه بچه پاکه
خنده اش تموم شد و با لحن مهربونی گفت : آره .. منم خیلی دوستش دارم ... اما یواش یواش باید بفهمه که بزرگ شده ... باید خانومانه تر رفتار کنه ... حالا اینم نفهمید .. نفهمید ... یکی بهش بگه که چقدر صداش بده .... تو حموم نزنه زیر آواز ... سر همین جیغ جیغش .. سریع از حموم اومدم بیرون دیگه
روم به تلویزیون بود و داشتم کانال ها رو بالا پایین میکردم و گوشم با شیما بود .. با این حرفش کلی زدم زیر خنده و همونطور که تلویزیون رو نگاه میکردم گفتم : آی آی آی .. به المیرای من چیزی نگو که بهم بر میخوره
- بله چشم .. ببخشید ... خوش به حالش .. یکی اینطوری طرفدارشه
جواب حرفش رو ندادم و خودمو با ماهواره سرگرم کردم ... میدونستم زیاده روی کردم و باعث شدم حس حسادت شیما تحریک شه و برای فروکش کردن حسادتش ... کاری از دستم بر نمیومد ... با خودم که فکر میکردم.. میدیدم شیما رو هم دوست دارم .. اما علاقه ای که به المیرا داشتم .. از زمین تا آسمون با علاقه ای که به شیما داشتم فرق میکرد ... اصلا قابل قیاس نبودن ... برگشتم از ظرف میوه .. یه نارنگی بردارم که با شیما چشم تو چشم شدیم ... حالت جدی ای به خودش گرفت و گفت : امروز از چی به هم ریختی سامی ؟
نارنگی رو برداشتم و گفتم : چی ؟ امروز ؟ کی ؟
- خودتو نزن به اون راه ... ترانه و نیما رو میگم .. چی بود داستان ؟
متوجه شدم درباره چی داره حرف میزنه ... یه ذره فکرکردم ... دوباره لم دادم به تکیه گاه کاناپه .. رو به تلویزیون نشستم و گفتم: چطور؟ مگه کسی چیزی گفته ؟
- نه .. مگه خودم کورم ؟ دیدم چی شد دیگه
- ترانه تا کی داشت با پسره حرف میزد ؟
- دقیقا نفهمیدم ... اما واسه نهار دوباره اومد پیش ما
- چیزی نگفت ؟ از من ؟ از اون پسره ؟
- نه هیچی .... طفره نرو ... میگم چی شده بود ؟
- هیچی .. فقط یه دفعه اعصابم به هم ریخت که اون پسره داشت با ترانه حرف میزد ... اما بعدش فهمیدم الکی دارم حرص میخورم
- الکی ؟ چرا الکی؟
- خب الکی بود دیگه .. ترانه اگه منو بخواد .. 100 تا از اون پسره خوشگل تر و خوش تیپ تر .. نمیتونن جای منو بگیرن واسش
- چه دلیل مزخرفی... البته ناراحت نشی هاا ...
برگشتم نگاهش کردم .. خواستم بگم یعنی چی ؟؟ که صدای المیرا اومد
- چی دارین میخووورییییین ؟؟ منم مییخواااااام
با اینکه همه فکرم پیش حرفی که شیما زد بود .. اما بخاطر المیرا خندیدم و با صدای بلند گفتم : میوه داریم میخوریم .. بدو بیا خوشگلم .. تو هم بخور
حرفم تموم نشده بود که المیرا اومد و نشست رو مبل کناریم و یه سیب برداشت گاز زدو گفت : چی داشتین میگفتین ؟
- (شیما) هیچی .. ماهواره نگاه میکردیم ...
- (المیرا) بچه ها خیلی خوابم میاد .. بریم بخوابیم که عصری ... کلی قراره خوش بگذرونیم ...
یه دفعه یادم افتاد که بابام گفته بود باید بریم خونه زن عموم اینا ... گفتم : راستی بچه ها ... برنامه عصر کنسل شده ... بابام گفت یه موضوع مهمیه خونه عمو اینا که المیرا هم باید حتما باشه .. اینه که چرت زدیم .. بلند میشیم میریم خونه زن عمو اینا .. اوکی ؟
المیرا یه ذره فکر کرد وگفت : داری شوخی میکنی سامی ؟
- نه دیونه .. جدی میگم .. باور نداری زنگ بزن خونه اتون .. همه اونجان
بدون اینکه حرفی بزنه .. رفت سمت تلفن... شماره خونه اشون رو گرفت و مشغول صحبت کردن شد ... موقعیت رو مناسب دیدم و به شیما گفتم : منظورت از حرفی که زدی چی بود ؟
شیما با احتیاط برگشت المیرا رو نگاه کرد ... وقتی مطمئن شد حواس المیرا به ما نیست .. گفت : آخه تو ترانه رو ول کردی به حال خودش .. بعد انتظار داری هیچ کس هم تو قلبش جای تورو نگیره ... نمیشه که ... یه جای خالی بزرگ تو زندگیش هست که هر لحظه ممکنه یکی پرش کنه ... پس معطل نکن ... دست دست نکن ... مشخصه که ترانه هم تو رو میخواد... اما داری بیخودی کشش میدی ....
صدای خداحافظی المیرا اومد .. گوشی رو که قطع کرد .. شیما هم بقیه حرفش رو خورد ... المیرا اومد سمتمون و گفت : بچه ها مامان میگه پاشین همین الان بیایین .. حال اشکان زیاد خوب نیست ....
نگران شدم .. پرسیدم : چشه ؟؟
- نمیدونم .. مامانم چیزی نگفت ... فقط گفت بیایین ...
از جام بلند شدم و رو به شیما گفتم : پاشین بپوشین بریم
- (شیما) نمیخواهی تو هم یه دوش بگیری ؟
همونطور که کتم رو برمیداشتم تنم کنم .. گفتم : نه .. میریم خونه عموم . اونجا هم میتونم دوش بگیرم ..
یه لحن شوخی به صدام دادم و گفتم : فکر کردین فقط دخترها .. تو خونه همه فامیل لباس دارن ؟؟؟ نه بابا .. ما هم یکی – دو تا جا .. لباس داریم واسه موارد ضروری ( یه چشمک زدم و ادامه دادم ) پاشین دیگه .. ئه !
خیلی طول نکشید که اونها هم اماده شدن و راه افتادیم سمت خونه المیرا اینا .... 20 دقیقه بعد اونجا بودیم ... دلم شور میزد .. اما وقتی که وارد خونه شدیم .. دیدم همه چی روبراهه .. همه بودن جز اشکان ... با همه سلام و احوالپرسی مختصری کردم و به زن عموم گفتم : اشکان کجاست زن عمو؟
- تو اتاقشه عزیزم ... ( دستش رو گذاشت پشت کمرم و یه ذره منو کنار تر کشید و ادامه داد) چند روزه داره بهونه میگیره .. از مراسم هم که برگشتیم .. خودشو تو اتاق حبس کرده .. حتی نمیزاره مینا هم بره تو اتاقش ... برو ببین چشه مادر .. اون که جز ماها کسی رو نداره
دستش رو تو دستم گرفتم و با لبخند مطمئنی گفتم : نگران نباشید ... الان میرم ببینم چشه ... آرش اینا نیومدن ؟
- نه عزیزم .. اگه آرش اینجا بود که تا الان اشکان رو به حرف آورده بود
یه اوکی گفتم و رفتم سمت اتاق اشکان ... چند ضربه به در زدم ... صدای فریاد مانند اشکان اومد : مگه نگفتم میخوام استراحت کنم ؟؟؟
با صدای بلندی که بتونه بشنوه گفتم : یعنی من برگردم خونمون ؟؟ باشه بی معرفت
چند ثانیه ای صبر کردم .. صدایی ازش نیومد ... داشتم دنبال یه چیز دیگه میگشتم دوباره حرف بزنم باهاش .. که دیدم در اتاقش رو باز کرد و از آستانه در رفت کنار تا وارد اتاقش شم ... لبخندی بهش زدم و رفتم توی اتاقش ... پشت سرم در رو بست و بدون هیچ حرفی رفت نشست رو تخت زانوهاش رو بقل کرد و به حیاط چشم دوخت .. منم رو صندلی کنار تختش نشستم و گفتم : چته پسر ؟ تارک دنیا شدی ... جریان چیه ؟
- هیچی
- مسخره نشو .. میگم چی شده ؟؟ چته ؟؟ منو نگاه کن
- اعصاب ندارم سامی .. ولم کن
- چی شده پسر ؟ چرا اعصاب نداری ؟ کسی چیزی گفته ؟
- نه ... مثلا کی ؟
- چه میدونم .. به عنوان مثال گفتم
دستم رو انداختم دور بازوش و کشیدمش سمت خودم .. گفتم : ای باباااا .. لوس نشو دیگه .. تو مثلا مردی.. بگو ببینم چت شده ؟
برگشت سمتم ... چند ثانیه تو چشمام نگاه کرد و گفت : ولم کن تو رو خدا سامی ... داغونم
سرش رو گذاشت بین دو تا زانوهاش .... شونه هاش تکون خورد و فهمیدم که داره گریه میکنه ... پاشدم رفتم رو تخت نشستم کنارش .. دست انداختم دور شونه هاش .. بقلش کردم و گفتم : وای وای ... چی شده پسر ؟؟ این کارا چیه ؟؟ عین مرد وایسا حرفتو بزن .. ببینم دردت کجاست ؟ چته ؟
همونطور که سرش بین زانوهاش بود و داشت گریه میکرد گفت : تنهام سامی .. تنهاااام
- همه ی ما تنهاییم اشکان ... این تنها مشکل تو نیست .. بعدشم ... تو مادرت رو داری که از این به بعد میخواد به تو تکیه کنه .. المیرا رو داری که باید نقش پدرش رو براش بازی کنی و نزاری نبود پدرت .. اذیتش کنه .... اینا به کنار .. مینا ... بچه ات ... اشکان تو داری بابا میشی .... میدونی چند نفر چشم امیدشون به توئه ؟؟ تو اگه بخواهی اینکارا رو بکنی و خودتو تو اتاق حبس کنی که هیچی دیگه .... بقیه باید برن بمیرن .. البته دور از جونشون
شدت گریه اش بیشتر شد و گفت : سامی .. من 2 هفته دیگه عروسیمه ... هیچ کس و ندارم .. پشتم خالیه .. هنوز خونه نخریدم ... کارت عروسی سفارش ندادم .. نمیدونم عروسیمو کجا بگیرم ... گه گیجه گرفتم دارم میمیرم... من تا حالا از این کارا نکردم .. اگه بابام بود .. الان همه کارا رو اون میکرد واسم .. اگه یه داداش بزرگتر داشتم .. اون میفتاد جلو و حداقل نصف مسئولیت رو به عهده میگرفت ..
خودش رو تو بقلم ولو کرد و گفت : خسته ام سااامی .. خستتتتتتههههه ... از بس فکر کردم خسته شدددددم
دست کشیدم رو سرش .. گذاشتم راحت گریه کنه ... هیچ چیزی تو این موقعیت .. بهتر از گریه کردن نبود براش .... به حرفهاش فکر کردم .. حق داشت اینطوری به هم بریزه ... عموی خدا بیامرزم در حق اشکان بد کرد .. اینقدر لوس و ناز نازی بارش اورد .. که اشکان هیچوقت فکر نکرد واسه خودش یه مرده .. هیچوقت قبول نداشت که یه روزی باید رو پاهای خودش بایسته و مرد یه خانواده باشه .... چند دقیقه ای که گذشت .. بهش گفتم
- خدا بیامرزه پدرتو اشکان .. اما اینایی که تو گفتی مشکل نبود ... مشکل تو اینه که .. فقط فکر کردی .. همین .. عمل نکردی ... مامانت میگه چند روزه نشستی تو اتاقت و هیچ کس رو راه نمیدی .. خب پسر .. به جای قهر کردن .. پاشو برو 4 تا خونه ببین ... 4 تا باغ و سالن ببین واسه عروسیت ... بابا بخدا منم اگه بخوام عروسی کنم ... عمرا بابام پاشو وسط بزاره .. خودم باید برم دنبال همه چی .. آخه ربطی هم به بابام نداره .. خونه رو که من وزنم میخواهیم توش بشینیم ... محل عروسی رو هم که ماها باید انتخاب کنیم... بقیه بند و بساط ها هم که مربوط به خودمونه فقط میمونه پول ... که اونم .....
کلمه آخری که گفتم رو با خودم مرور کردم ... پول ... یه دفعه یه چیزی به ذهنم رسید .... تکونش دادم ... سرش رو از رو پام بالا آوردم .. تو چشماش نگاه کردم و گفتم : ببینم ... نکنه مشکلت پوله .. هان ؟؟؟
جوابم رو نداد .... چونه اش رو گرفتم .. تکون دادم و گفتم : با توام .. نکنه بخاطر اینکه پول نداری اینطوری میگی ... ببینم تو اصلا چقدر پول داری ؟؟
- سامی .. مشکل این نیست ... میترسم حرفی بزنم ... همه بگن مینا شیرش کرده ... ارثش رو میخواد ...
تازه دوزاریم افتاد چی به چیه .... همونطور که ذهنم مشغول ارثیه و مینا و المیرا و داراییه عموم بود گفتم : اوکی ... تازه فهمیدم جریان چیه ....
یه لحظه کل داراییه عموم رو تو ذهنم جمع بستم ... چون اشکان پسر بود خوب پولی گیرش میومد .. میتونست یه زندگی خیلی راحت رو درست کنه واسه خودش ... اما اینکه چرا تا حالا حتی خونه هم نخریده بود ... واسم جای سئوال داشت .. ازش پرسیدم
- یعنی عمو خدا بیامرز اونقدر تو حساب بانکیش پول نبوده که بتونی واسه خودت یه خونه بخری ؟
- هه .. حرفها میزنیااا ... نه
از تعجب داشتم شاخ در میاوردم .. تکرار کردم : نه ؟؟؟؟ مگه میشه
اشکان وقتی دید بحث جدیه ... گریه اش بند اومد و گفت : به ارواح خاکش ... 4-5 میلیونی بیشتر تو حسابش نیست
- آهان .. یعنی بوده و خرج کردین ؟
- نه .. ما که نمیتونیم برداشت کنیم ... باید انحصار ورثه شه .. بعد بشه برداشت کرد ... خودمون هم زمانی که مانده حسابش رو گرفتیم ... از تعجب شاخ در اوردیم
چیزهایی که میشنیدم.. واسم جالب و تعجب آور بود .. گفتم : حتما تو یه حساب بانکیه دیگه ریخته پولهاش رو ... هان ؟ یا یه چیزی خریده .. زمینی ... خونه ای ... یعنی شماها اصلا تو این مدت .. دنبال ارث و میراثتون نبودین ؟
- حرفها میزنیا سامی .... دنبال ارث و میراث بودیم که شماها میفهمیدین ... بعدشم .. رفتیم ثبت اسناد .. گفتیم پدرمون فوت کرده .. میخواهیم بدونیم کجا .. چی داره .. فقط همین خونه رو داره .. با اون ویلای تو شمال رو .. همین
- بروووووووووو
- بیااااااااا .... باور کن .. دروغ نمیگم که بهت
یه ذره فکر کردم .... باورم نمیشد عموم کل داراییش همین خونه و ماشینها و ویلای شمال باشه ... سهمش تو شرکت 2 برابر پدرم بود .. حقوقش هم همینطور.. ارثی هم که از پدر بزرگم بهش رسید ... دقیقا 2 برابر ارث پدرم بود ... چون پدربزرگم عاشق عموم بود و وصیت کرده بود به احمد 2 تا سهم برسه ... پس چرا اینقدر بی چیز بووود ؟؟ بیشتر که فکر کردم ... یاد اون شب .. تولد المیرا افتادم که واسه 10 دقیقه لذتش ... 10 میلیون پول بی زبون رو داد به مینا ... هه .... خب حق داشته بنده خدا چیزی نداشته باشه ... همین خونه و ویلا رو هم که داره ... شاهکار کرده که خرج پایین تنه اش نشده .... جایز نبود بیشتر از این از اموال و داراییه عموم حرف بزنم و باید یه چیزی میگفتم تا اشکان از این حال و هوا بیاد بیرون ... گفتم
- عجب ..... اوکی .. حالا غمبرک نزن ... پاشو یه دوش بگیر ... بریم بیرون .. ببینیم دنیا دست کیه .. بابام میگفت کار مهمی باهامون داره .... بریم ببینیم چی میگه .. بعدش مفصلا با بابام صحبت میکنم ... حتما اون میتونه کمکمون کنه ... اوکی ؟
- حوصله ی بیرون رو ندارم ... تو میخواهی بری .. برو
از رو تخت بلند شدم .. دستش رو گرفتم کشیدم و گفتم : چرت نگووو .. میگم پاشو بیاا .. بگو چششششششششم
همچین کشیدمش سمت خودم که از رو تخت افتاد پایین و زدم زیر خنده ... از خنده ی من و تکونی که خورده بود .. اونم خندید و گفت: اوکی .. برو منم الان میام
داشتم میرفتم سمت در ... برگشتم و بهش گفتم : نرم بیرون .. دوباره ماتم بگیری
پاشد ایستاد و گفت : نه بابا ... خوبم .. برو منم الان میام
از اتاق که اومدم بیرون دیدم آرش و سوگند هم اومدن .. سلام کردم بهشون و یک راست رفتم سمت پدرم که تو داشت با خاله ام و مادرم حرف میزد ... معذرت خواهی کردم ... پدرم روصدا کردم و بردمش تو حیاط ... کل ماجرا رو براش تعریف کردم .. انتظار داشتم پدرم هم از تعجب شاخ در بیاره .. اما دیدم در کمال خونسردی گفت : خودم میدونم .. امروز هم واسه همین .. همه جمع شدیم اینجا ... با سعادت هم اوکی کردم واسه شام دعوتشون کردم .. یکی دو ساعت دیگه میرسن ...
نزاشتم حرفش رو ادامه بده .. گفتم : سعادته خودمون ؟
- والا نمیدونم کی سند زدی که ماله خودت شده .. یه سعادت که بیشتر نداریم .. وکیل شرکتو میگم دیگه
- همراه خانواده میاد دیگه ؟ آره ؟
- احتمالا
- راست میگی بابا ؟؟
پدرم یه ابروش رو انداخت بالا و با لحن تحکم آمیزی گفت : فکر کنم داشتم حرف میزدم ....
تازه فهمیدم چه گندی زدم .. دست و پام رو جمع کردم و گفتم : ئه .. ببخشید .. شرمنده ... بفرمایید
از کنارم رد شد و گفت : حرفم تموم شد ... بیا تو خونه
برگشتم سمتش و گفتم : پدر .. پدر صبر کنید
بدون توجه به حرفم .. راهش کشید و رفت داخل ساختمون .... خواستم برم دنبالش که دیدم دیر شده و الان نمیتونم گندی که زدم رو جمع کنم .... بی خیال شدم و رفتم سمت در حیاط ... تو دلم 10 دفعه گفتم : " ترانه هم داره میاد ... ای خدا امروز وقتشه .. کمکم کن " همینا رو با خودم تکرار کردم و بدون توجه به اشکان که الان میخواست بیاد بیرون از اتاقش و با من بحرفه ... از خونه اومدم بیرون ... همونطور که قدم میزدم.. به کل ماجرای امروز خودم و ترانه فکر میکردم ... سعی کردم به قبلش هم فکر کنم ... به یه ماه قبل ... دو ماه قبل .. به پارسال .. جشن المیرا که دیدمش ... به 2 سال پیش ... که تو پارکینگ برج برای اولین بار دیدمش .... به جشن نازی ... که بردم رسوندمش تا دم در خونه اشون ... همونجا بود که بهم گفت عاشق یکی شده اما تا خواسته بره سمتش ... طرف نامزد کرده .. منظورش من بودم .. من و دلارام .... یادمه اون شب وقتی از رو عصبانیت کل جریان خودمو دلارام رو بهش گفتم ... بهم گفته بود:" آقای راد .. کارتون اشتباه بود .. شما باید میرفتین سمت دلارام و یه جورایی اونو از چنگ اشکان در میاوردین ... هر چند اگه به ضررتون تموم میشد .. خانم ها حتی اگه سالها از ازدواجشون با عشقشون هم بگذره دوست دارن .. گاهی .. همسرشون ... برای دوباره به دست آوردنشون بجنگه .. یه جوری قدرت نمایی کنه ... چه برسه به شمایی که هنوز اول راهین و تو اولین جنگ تن به تن با یه رقیب .. میدون رو خالی کردین و کاملا باختین ... "
حرفهایی که زده بود رو چندین بار واسه خودم مرور کردم ... اتفاقی که امروز بین من و ترانه و نیما افتاد .. دقیقا همون اتفاقی بود که پارسال بین من و دلی و اشکان افتاده بود .... احساس کردم زانوهام لرزید ... سر جام وایسادم .... ای خدااا .. همون شب بود که دلی واسه همیشه رفت .. همون موقع بود که دلارام بهم گفت تو بچه ننه و ترسویی .... داشتم میفتادم ... احساس کردم سرم داره گیج میره ... صدای دلارام تو گوشم میپیچید که بهم میگفت : آره آره آره .. من با اشکانم ... با اشکانم ... تو بچه ننه ای ... تو ترسوویی .. ترسووو .. ترسوووو
دستم رو گرفتم به درختی که کنارم بود ... نمیتونستم رو پاهام وایسم ... رو زانوهام نشستم زمین ... نکنه ترانه هم همین احساس و بهم داره .... نکنه ازم بدش اومده ... نکنه ...... وای نه .. خدایا نه .... میخوام باهاش حرف بزنم ... آره .. باید باهاش صحبت کنم ... اختیارم اصلا دست خودم نبود ... فقط دلم بود که تصمیم میگرفت .. گوشی رو از جیبم در آوردم و شماره خونه ی سعادت رو گرفتم .. بعد از 2-3 تا بوق .. خود ترانه گوشی رو برداشت : بفرمایید
قلبم داشت از حرکت می ایستاد ... هر جوری بود .. خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : سلام
- سلام آقای راد . خوبین شما ؟
لحنش مثل همیشه بی تفاوت و خشک بود .... اما اینقدر به هم ریخته بودم که حتی سردی لحنش هم نتونست مانع از حرفی که میخواستم بزنم بشه .. با بی حالی گفتم : نه ..
لحنش نگران شد ... خیلی سریع گفت : یعنی چی نه ؟ چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟
نمیدونستم چی باید بهش بگم ... نمیدونستم از کجا باید شروع کنم ... اینقدر سریع تصمیم گرفتم و زنگ زدم خونه اشون که وقت نشد قبلش حرفهام رو با خودم جفت و جور کنم ... گفتم : چیزیم نیست ... فقط ... یه سئوال
- بفرمایید
- شما هم برای شام .. با پدرتون میایین دیگه .. مگه نه ؟
- کجا ؟ منزل عموی خدا بیامرزتون ؟
- بله
یه ذره مکث کرد ... گفت : نه
ای خداااااا .. پس حدسم درست بود ... دیگه منو نمیخوااد ... دنیا داشت رو سرم خراب میشد .... با لحن عاجزانه ای گفتم : چرا نمیایین ؟
لحنش کاملا عوض شده بود ... آروم و نرم بود انگار فهمیده بود من دارم دیونه میشم : آخه قرار کاریه .... مهمونیه خانوادگی که نیست
احساس میکردم دارم از دستش میدم .. از اون اعتماد به نفسی که ظهر داشتم .. دیگه خبری نبود ... بغض کرده بودم ... گفتم : خواهش میکنم بیایین
نگرانی .. تو صداش موج میزد : چی شده ؟ چرا اینطوری میگین ؟ اتفاقی افتاده آقای رااد؟
- من آقاااای رااااااد نیسسسستتتتمم .. با من اینطوری حرف نزن ...
صداش میلرزید .. اما نفهمیدم از ترسه . یا از بغض : خیلی خب .. خیلی خببب .. دیگه اونطوری صدات نمیکنم .. فقط بگو چی شده ؟؟
حاضر بودم به هرچی ممکنه چنگ بزنم که بتونم به دستش بیارم .... بغض داشت خفه ام میکرد... سعی کردم قورتش بدم .. گفتم : ترانه بیا .. خواهش میکنم .... من کاری کردم ازم ناراحتی ؟
- تو ؟؟ نه .. اصلا ... آخه پدرم راه افتاده .. تنها اومد ... گفت قراره کاری داره ... نمیشد ما هم باهاش بیاییم
داشتم دیونه میشدم .. داره بهونه میاره که منو نبینه ... اونم مثل دلارام بخاطر کاری که کردم .. داره تنهام میزاره ... ای خداااا .. از جام بلند شدم و با یه صدایی شبیه فریاد گفتم : داری دروووغ میگی... دروووغ میگی بهههههمممم ... نمیخواهی دیگه منو ببینی .. بهونه نیااااااار .. از من بدت اوووومددده ... دلیل الکی نیاااااااااااار
حالا دیگه اونم بغض داشت ... بغضی که هر لحظه ممکن بود بترکه : نه به خدا دروغ نمیگم سامی ... بخدا بابام گفت کار اداریه ... آخه چرا نخوام ببینمت؟؟ تو چت شده ؟؟ کجایی ؟؟؟
بغضش ترکید و با گریه صدام کرد : سااامی .. چی شده ؟؟
صدای گریه اش رو که شنیدم ... شنیدم که چطوری ملتمسانه داره صدام میکنه ... بغض منم ترکید و میون گریه گفتم : میخواهی با نیما باشی .. آره ؟؟
با گریه جوابم رو داد : وااای نه .. ساااامی ...
نزاشتم حرفش تموم شه .. ادامه دادم : آره ... از اون خوشت اومده ؟؟
- نه به خداا ...
- من ترسوئم .. مگه نه ؟
- نه سامی .. نه
- بچه ننه اااااااااااااااامممممممممممممم ؟؟؟ آررررررررهه ؟؟
به هق هق افتاد : نهه .. نهههههه .... داد نزن تو رو خداا .. تو کجایی ؟؟ چی شده آخه ...
حالم اصلا خوب نبود ..... نمیدونم چرا .. اما نا خود آگاه گوشی رو قطع کردم ... صدای گریه اش ... منو یاد دلارام مینداخت .. اونم گریه میکرد .. دقیقا همون شبی که ترکم کرد .. تا صبح کنارم گریه کرد و بهم گفت که دوستم داره .. اما آخرش ولم کرد و رفت ...... اینم میخواااد ولم کنهههههههه .... با عصبانیت داشتم دور خودم میچرخیدم .. گوشیم زنگ خورد ... خونه ی سعادت بود .... رد تماس کردم ... عملا تو کوچه داشتم دور خودم میچرخیدم .. حول یه دایره به قطر 1 متر .. هی چرخ میزدم ... بی اراده اشک از چشمام میومد و خدا رو شکر میکردم که کوچه ی عموم اینا فوق العاده خلوت بود و کسی رد نمیشد که منو در اون حال ببینه ... دوباره گوشیم زنگ خورد ... بازم ترانه بود ... بازم رد تماس کردم .... تو دلم میگفتم : تو هم میخواهی تنهام بزاری ..
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 زن
#60   Posted: 2 May 2011 23:43


 1 Star

ارسالها: 905
ﻗﺴﻤﺖ ﺷﺼﺖ ﻭ ﺩﻭﻡ ﯾﻪ ﺫﺭﻩ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ...ﮔﻔﺖ:ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺑﺎﺷﯽ... ﻣﻨﻢ ﺩﯾﮕﻪ...ﻧﺎﺯﯼ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ....ﺍﻣﺎ ﻧﺎ ﺧﻮﺩ ﺁﮔﺎﻩ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ..ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ..ﺍﺯ ﺑﺎﺑﺖ ﭼﯽ؟؟ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ...ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﺎﺯﯼ ﭘﺎﯼ ﺧﻄﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ...ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﻪ ﺑﻪ..ﻧﺎﺯﯼ ﺧﺎﻧﻢ..ﺣﺎﻟﺘﻮﻥ ﭼﻄﻮﺭﻩ؟ ﻣﺘﻘﺎﺑﻼ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﺍﺯ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ...ﺧﻮﺑﻢ ﺷﮑﺮ.. ﺷﻤﺎ ﭼﻄﻮﺭﯾﻦ؟ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺭﮎ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ:ﻭﺍﻻ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻮﯾﺎﯼ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻢ... -ﺑﻠﻪ ﮐﺎﻣﻼ ﻣﺸﺨﺼﻪ...ﮐﻼ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ... -ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺩﺍﺭﯾﻦ..ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﮐﺪﻭﻣﻪ...ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ... ﭼﻄﻮﺭﯾﻦ ﺩﯾﮕﻪ؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮﺍ؟؟ﻋﺮﺷﯿﺎ ﭼﻄﻮﺭﻩ؟ -ﺧﻮﺑﻢ..ﺧﻮﺑﻪ....ﺳﻼﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﻣﺸﻘﺖ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻤﺎﻣﺘﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ:ﺳﻼﻣﺖ ﺑﺎﺷﻪ..ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﻦ ﺑﺒﻮﺳﯿﻨﺶ -ﺑﻠﻪ ﭼﺸﻢ..ﺣﺘﻤﺎ...ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻫﺎ.. ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭗ ﺧﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺶ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ...ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﺑﺴﺘﻢ..ﺑﺎ ﺩﺯﺩﮔﯿﺮ ﻗﻔﻠﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺳﻤﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ.. ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻢ ﮐﻪ ﻧﺎﺯﯼ ﮔﻔﺖ -ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻮﺩﯼ؟ﺟﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﺮﯼ؟ -ﺑﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺍﺗﻮﻥ ﺑﻠﻪ...ﺟﺎﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻡ... ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﻣﺤﻞ ﻗﺮﺍﺭ..ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩﻡ -ﺋﻪ..ﭘﺲ ﺑﯽ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺷﺪﻡ؟ -ﻧﻪ ﻧﻪ..ﺍﺻﻼ...ﻫﺴﺘﻢ ﺩﺭ ﺧﺪﻣﺘﺘﻮﻥ.. ﺍﻣﺮ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﻦ...ﭼﯽ ﺷﺪ ﯾﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﻣﺎ ﮐﺮﺩﯾﻦ؟ -ﻭﺍﻻ ﻣﻨﻢ ﺩﻭﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﺟﻮﯾﺎﯼ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﻫﺴﺘﻢ...ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻧﻪ ﺍﻭﻧﻄﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺣﺎﻝ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻣﯿﭙﺮﺳﯿﻦ...ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻫﺮ ﭼﯽ ﮔﻮﺷﯿﻪ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ..ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﻩ...ﺧﻮﻧﻪ ﻫﻢ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ.. ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ -ﺁﺭﻩ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺳﺎﻟﮕﺮﺩ ﻓﻮﺕ ﻋﻤﻮﻡ ﺑﻮﺩ...ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺍﻭﻥ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯ... ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ.. ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭼﺮﺍ ﮔﻮﺷﯿﺶ ﺭﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﻩ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ...ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﺗﺎ2-3ﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﻭ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﺑﺎﻫﺎﺗﻮﻥ... -ﺑﻠﻪ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ..ﺑﺎﺯﻡ ﺗﺴﻠﯿﺖ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﻪ ﺩﻡ ﺩﺭ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ..ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺗﻮ...ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﻧﺎﺯﯼ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻨﻪ...ﺑﻌﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻢ...ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﻣﻦ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ...ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮﯾﻊ ﺗﺸﮑﺮ ﻭ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩ..ﻣﻨﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪﻡ...ﯾﻪ ﺳﺮ ﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﻡ..ﺩﯾﺪﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ...ﺑﺮﺧﻼﻑ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻪ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﻓﻘﻂ2ﺗﺎ ﻣﯿﺰ ﺗﻮﺳﻂ3ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ2ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ...ﺭﻓﺘﻢ ﺭﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺩﯾﺪ ﻧﺒﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻢ..ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ2 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺳﺎﻋﺖ6...ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺷﻨﺎﺧﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺩﺍﺷﺘﻢ..ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺩﯾﺮ ﮐﻨﻪ...ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﻻﻧﺎ ﭘﯿﺪﺍﺵ ﻣﯿﺸﻪ... ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺣﺮﻓﻬﺎﻡ ﺭﻭ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ...ﯾﻪ ﺟﻮﺭﺍﯾﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﯾﺎ ﺭﻭﯾﯽ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ...ﯾﺎﺩ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ..ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ..ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺁﺏ ﺷﺪﻡ... ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺎﺩﯼ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻢ...ﺁﺭﻩ..ﮐﺎﻣﻼ ﻋﺎﺩﯼ...ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ... ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﯼ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﭘﯿﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺒﻮﺩ..ﭼﻮﻥ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺎﻣﻼ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻣﺎﻟﻪ ﻣﻨﻪ...ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﻣﯿﺪﻡ...ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩﻡ...ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ.. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﭘﯿﺶ ﺟﻔﺘﻤﻮﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ...ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ....ﺍﻣﺎ ﺩﻝ ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﻧﺒﻮﺩ...ﺩﻟﺸﻮﺭﻩ ﯼ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ..ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻻﻥ ﮐﺪﻭﻡ ﻣﺎﻧﺘﻮﺵ ﺭﻭ ﻣﯿﭙﻮﺷﻪ ﻣﯿﺎﺩ؟ﻫﻤﻮﻥ ﻋﻄﺮ ﻫﻤﯿﺸﮕﯿﺶ ﺭﻭ ﻣﯿﺰﻧﻪ؟ﺁﺥ..ﺩﯾﻮﻧﻪ ﯼ ﻋﻄﺮﺷﻢ..ﺑﻮﯾﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﺑﻮﯼ ﻋﻄﺮﺵ..ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﻣﺸﺎﻣﻢ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ..ﯾﻪ ﻋﻄﺮ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﻓﺮﺩ ﺩﺍﺷﺖ... ﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺩﯾﺪﻣﺶ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻢ؟ﭼﯽ ﺑﮕﻢ؟ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻨﺪ ﻧﺰﻧﻢ؟ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﻡ ﺷﻞ ﻧﺸﻪ..ﺣﺮﻓﻬﺎﻡ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻩ؟؟ﮔﻞ ﻭ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻡ...ﺍﻩ..ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ...ﮐﺎﺵ ﯾﻪ ﮐﺎﺩﻭﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﮔﻞ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﯿﺨﺮﯾﺪﻣﺎﺍﺍ... ﺗﻮ ﻫﻤﯿﻦ ﻓﮑﺮﻫﺎ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻠﻨﺠﺎﺭ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﯾﮑﯿﻮ ﺭﻭ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ... ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻃﺮﻑ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ..ﺩﯾﺪﻡ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺎﺩ ﺳﻤﺘﻢ... ﯾﻪ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺗﺎ ﺭﻭﯼ ﺯﺍﻧﻮ... ﺭﻭﺳﺮﯼ ﻣﺸﮑﯽ–ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ...ﺷﻠﻮﺍﺭ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺍﯼ ﻭ ﮐﯿﻒ ﻭ ﮐﻔﺶ ﭘﺎﺷﻨﻪ ﺩﺍﺭ ﻣﺸﮑﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﻧﮑﻦ ﻫﺎ.. ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭ ﻫﻤﯿﺸﮕﯿﺶ ﺩﺍﺷﺖ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺳﻤﺘﻢ...ﻫﺮ ﭼﯽ ﺑﻬﻢ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﻣﯿﺸﺪ...ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ ﺷﻠﺘﺮ ﻣﯿﺸﺪ...ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻋﺎﺩﯼ ﺑﺎﺷﻢ...ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ...ﺭﺳﯿﺪ ﺑﻬﻢ..ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﻡ...ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻡ..ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺑﺸﯿﻨﻪ ﺭﻭﺵ ﺭﻭ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻋﻘﺐ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﻪ...ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺭﻭ ﺻﻨﺪﻟﯿﻢ...ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﻭﺭﻭﺩﺵ... ﻋﻄﺮﺵ ﻫﻤﻪ ﻓﻀﺎﯼ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺭﻭ ﭘﺮ ﮐﺮﺩ...ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﻣﯿﺸﺪﻡ...ﮔﻞ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺟﻠﻮﺵ ﺭﻭ ﻣﯿﺰ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﯾﻦ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻟﻢ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﻋﻮﺗﻢ ﺭﻭ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﯿﻦ ﮐﯿﻔﺶ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﮐﻨﺎﺭﯾﺶ..ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺳﻤﺘﻢ..ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻧﮕﺎﻡ ﮐﺮﺩ...ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ..ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻌﺎﺭﻑ...ﺑﺪﻭﻥ ﺷﯿﻠﻪ ﭘﯿﻠﻪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﮐﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﻡ ﺭﻭ ﻟﺮﺯﻭﻧﺪ ﮔﻔﺖ: ﺳﺎﻣﯽ ﭼﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ؟ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﯾﺨﺖ...ﻧﻔﺴﻢ ﺑﻨﺪ ﺍﻭﻣﺪ...ﺍﯼ ﺧﺪﺍﺍ..ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﭼﯽ ﺑﻮﺩ..ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺖ..ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﺶ..ﺑﺎ ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﺳﻤﻢ..ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩ ﺑﺪﻧﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻋﺸﻪ ﻣﯿﻨﺪﺍﺧﺖ؟ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻓﮑﺮﻡ ﺭﻭ ﻣﺘﻤﺮﮐﺰ ﮐﻨﻢ...ﺗﻤﺎﻡ ﺭﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﯽ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺍﺵ..ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻦ ﺻﻤﯿﻤﯿﺶ..ﭘﻨﺒﻪ ﮐﺮﺩ...ﻣﻨﻢ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩﺵ ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﻫﯿﭽﯽ ﺑﺎ ﮐﻼﻓﮕﯽ ﭘﻠﮏ ﺯﺩ..ﺳﺮﺵ ﻭ ﺑﻪ ﭼﭗ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪ2ﺗﺎ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﻣﯿﺰ...ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺷﺪ ﺑﻬﻢ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻧﮕﻮ ﻫﯿﭽﯽ ﺳﺎﺍﻣﯽ...ﺍﻭﻥ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﭼﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﺩﯼ؟ﻣﻨﻮ ﮐﺸﻮﻧﺪﯼ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺑﻬﻢ ﺑﮕﯽ ﻫﯿﭽﯽ؟؟ ﺣﺮﻓﺶ ﺑﻬﻢ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ...ﻣﻨﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻡ..ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ..ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺍﯼ ﮔﻔﺘﻢ:ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎﯾﯽ؟؟ ﺁﺭﻩ؟ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻋﻘﺐ..ﺗﮑﯿﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﯿﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﻭ... ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﯼ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺭ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻦ ﺗﺸﺮﯾﻒ ﺁﻭﺭﺩﯾﻦ...ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﻦ ﺑﺎ ﺣﺮﺹ ﺗﮑﯿﻪ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﭘﺸﺘﯽ ﺻﻨﺪﻟﯿﺶ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﻭﺍﺍﺍﺍﯼ ﺳﺎﻣﯽ.. ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺣﺮﻓﺶ ﺭﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻩ ﮐﻪ ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﻧﺰﺩﯾﮑﻤﻮﻥ ﺷﺪ...ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺖ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﮐﺎﻣﻼ ﻣﯿﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺶ....ﺍﻭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﻮﺩ...ﺁﺩﻡ ﺑﺪﯼ ﻧﺒﻮﺩ..ﺍﻣﺎ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﻭ ﺯﻟﻤﺒﻮ ﺯﯾﻤﺒﻮ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺁﻭﯾﺰﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﻗﺮ ﻭ ﻗﻤﯿﺸﺶ..ﺍﻋﺼﺎﺑﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ...ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺷﺶ ﻫﺴﺘﻢ..ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺗﻮ ﮐﺘﻢ ﻧﻤﯿﺮﻩ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻪ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﭙﻮﺷﻪ... ﺣﯿﻒ ﺍﺳﻢ ﻣﺮﺩ...ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﭘﻮﺵ ﻫﺎ..... ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺭﻭﯼ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺑﺸﺎﺵ.. ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻦ ﻭ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯿﺰﻣﻮﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺩﺍ ﻭ ﺍﻃﻮﺍﺭ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﺹ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ:ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭗ...ﭼﯽ ﺑﺮﺍﺕ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ؟ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺟﻠﻮﯼ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺘﻢ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻡ...ﺑﻪ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﭙﺮﺳﯿﻦ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﺍﻭﻭ..ﺑﻠﻪ ﺑﻠﻪ.. ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ....ﻟﯿﺪﯾﺰ ﻓﺮﺳﺖ)ﺭﻭﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻭ ﮔﻔﺖ(ﻣﺎﺩﻣﺎﺯﻝ ﭼﯽ ﻣﯿﻞ ﺩﺍﺭﻥ؟ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻼﻓﻪ ﻣﻨﻮ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ..ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺑﺴﺘﺶ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻡ ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ...ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻣﻨﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ...ﺩﯾﺪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﺪﺗﺮﻡ.. ﻣﺮﺩﺩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻪ..ﺑﺮﻩ ﯾﺎ ﺑﻤﻮﻧﻪ...ﻣﻦ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﺗﮑﯿﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﯿﻢ..ﺗﮑﯿﻪ ﺍﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ...ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ:ﻋﺰﯾﺰ..ﯾﻪ ﻟﻄﻔﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺧﻢ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﻢ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﻣﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺸﻨﻮﻩ ﮔﻔﺖ:ﺁﺭﻩ ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ..ﭼﯽ ﮐﺎﺭ؟ -ﻣﻦ ﻭ ﺍﯾﺸﻮﻥ...ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻣﻤﻮﻥ ﺍﻻﻥ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ... -ﺁﺧﯽ... -ﺁﺭﻩ...ﺁﺧﯽ...ﯾﻪ ﻟﻄﻔﯽ ﺑﮑﻦ...ﻫﺮ ﭼﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺣﺎﻝ ﺍﻻﻧﻤﻮﻥ ﺍﻭﮐﯽ ﻫﺴﺖ..ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺑﯿﺎﺭ... ﺻﺎﻑ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ..ﯾﻪ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ..ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﮏ ﮔﻔﺖ:ﺍﻭﮐﯽ ﻫﺎﻧﯽ..ﺍﻭﮐﯽ..ﮔﺮﻓﺘﻢ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ..ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﺎﺭﻡ ﺑﺮﺍﺍﺕ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﻭﺭﮐﯽ ﺑﻬﺶ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺍﺯﻣﻮﻥ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ..ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻔﺘﻢ:ﻗﺮﺑﻮﻧﻢ ﺑﺮﯼ.. ﻣﺮﺗﯿﮑﻪ ﭼﻨﺪﺵ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺗﺮﺍﻧﻪ...ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ..ﺩﺍﺭﻩ ﻧﮕﺎﻡ ﻣﯿﮑﻨﻪ..ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻣﺶ..ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺼﺒﯽ..ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ..ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ -ﭘﺲ ﺑﺮﻡ ﺩﯾﮕﻪ؟ﺁﺭﻩ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮐﯿﻔﺶ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﮐﻼﻓﮕﯽ ﮔﻔﺘﻢ:ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺧﺮﺍﺑﺶ ﻧﮑﻦ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﮐﯿﻔﺶ ﺑﻮﺩ..ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻧﮕﺎﻡ ﮐﺮﺩ...ﮔﻔﺖ:ﭼﯿﻮ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﮑﻨﻢ؟ﺗﻮ ﺍﺻﻼ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﺍﻡ ﺧﺮﺍﺑﺶ ﮐﻨﻢ؟ ﮐﻼﻓﻪ ﺑﻮﺩﻡ..ﻋﺼﺒﯽ ﺑﻮﺩﻡ.. ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻩ..ﮔﻔﺘﻢ:ﺻﺒﺮ ﮐﻦ.. ﻣﻦ ﭼﯽ ﮐﺎﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﮑﺮﺩﻡ؟ ﺗﮑﯿﻪ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﯿﺶ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ...ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻓﺮﺻﺘﯿﻪ ﮐﻪ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺪﻡ... ﺩﺳﺘﻬﺎﺵ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﻣﯿﺰ..ﺑﻬﻢ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﺳﺎﻣﯽ..ﺍﯾﻦ ﺁﺧﺮﯾﺸﻪ..ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺑﮑﻨﯽ.. ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﯼ..ﻫﺮ ﺣﺮﻓﯽ ﺩﺍﺭﯼ..ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ..ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ.. ﻣﻦ ﻣﯿﺸﻨﻮﻡ...ﺍﮔﻪ ﭘﺎﻣﻮﻧﻮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﺘﯿﺠﻪ... ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻨﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﯾﺪ... ﮔﯿﺞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ..ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﭼﯿﻪ...ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺘﻢ: ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﮑﯿﻪ ﺩﺍﺩ..ﺭﻭﺳﺮﯾﺶ ﺭﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩ...ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﺟﻤﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﻭ ﺑﺮﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﺪﻧﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﻠﺮﺯﻩ...ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺣﺮﻓﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺰﻧﻪ..ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻨﺶ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﻠﻨﺠﺎﺭ ﻣﯿﺮﻩ...ﺑﻼﺧﺮﻩ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﻨﻪ...ﺗﻮ ﭼﺸﻤﻬﺎﻡ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺧﺎﺻﯽ ﮔﻔﺖ -ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ..ﻫﻤﯿﻦ..ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺑﺲ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﺕ.. ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺑﺸﻢ...ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻟﺤﻦ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﺁﻣﯿﺰﺵ...ﻟﺮﺯﺵ ﺻﺪﺍﺵ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺘﻪ...ﺑﻬﻢ ﺭﯾﺨﺘﮕﯿﺶ...ﻫﻤﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﺪ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﻨﻮ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺖ..ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﮔﻪ ﺍﻻﻥ ﺣﺮﻓﻢ ﺭﻭ ﻧﺰﻧﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻤﺶ..ﮐﻼﻓﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ.. ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻓﻬﺎﻡ ﺭﻭ ﻣﯿﺰﺩﻡ...ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ؟ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ...ﺍﺻﻼ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺷﺮﻭﻉ ﻃﻮﻓﺎﻧﯽ ﻭ ﮐﻮﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺍﺯﺵ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ...ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺣﻖ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ..ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻧﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻨﺪ ﻣﯿﺮﻓﺖ..ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ..ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﻭﻥ..ﯾﺎ ﺧﻮﺩﻡ.. ﯾﺎ ﻋﺸﻘﻤﻮﻥ؟؟ﺩﺳﺘﻬﺎﻡ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﻣﯿﺰ ﻭ ﺑﻬﺶ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻡ...ﺗﻮ ﭼﺸﻤﻬﺎﺵ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻡ...ﻟﺤﻦ ﺁﺭﻭﻣﯽ ﺑﻪ ﺻﺪﺍﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ -ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ﺗﺮﺍﻧﻪ...ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﻡ؟ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺻﺮﯾﺢ ﻭ ﻭﺍﺿﺢ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ...ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻣﻦ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯾﺖ...ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻻﺗﺮ؟؟ ﺍﯾﻦ ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﯼ...ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺶ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎﺕ ﺑﻔﻬﻤﻢ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﯾﺎ ﻧﻪ... ﯾﺎﺩ ﻧﯿﻤﺎ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭﺵ ﺑﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ..ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﻋﺼﺒﯽ ﺷﺪﻡ...ﺗﮑﯿﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ..ﻟﺤﻦ ﺻﺪﺍﻡ ﮐﺎﻣﻼ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:ﻣﺜﻞ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺪﻭﮐﺎﻭ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺭﻭﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﺁﻗﺎ ﻧﯿﻤﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺷﺘﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ..ﻣﮕﻪ ﻧﻪ؟ ﺗﻌﺠﺐ...ﺑﻬﺖ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺭﻭ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪﻡ...ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺗﺎﺳﻒ ﺑﻪ ﭼﭗ ﻭ ﺭﺍﺳﺖ ﺗﮑﻮﻥ ﺩﺍﺩ..ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ: ﺣﺎﻻ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻗﺎﻃﻌﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﯿﻦ...ﺟﺎ ﭘﺎﺗﻮﻥ ﺳﻔﺘﻪ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ..ﺩﺭﺳﺘﻪ؟ ﮐﯿﻔﺶ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺍﺯ ﺟﺎﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ...ﻣﺎﺗﻢ ﺑﺮﺩ..ﯾﺦ ﺯﺩﻡ.. ﺣﺘﯽ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻢ.. ﻋﺎﺟﺰﺍﻧﻪ ﮔﻔﺘﻢ:ﺗﺮﺍﻧﻪ ﮐﯿﻔﺶ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﻣﯿﺰ..ﺑﺎ ﺣﺮﺹ ﻧﮕﺎﻡ ﮐﺮﺩ...ﮔﻔﺖ:ﺗﻮ ﺁﺧﻪ ﭼﯽ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺍﺯ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﻨﻤﻮﻥ ﺭﺩ ﻭ ﺑﺪﻝ ﺷﺪ؟ ﻫﺎﻥ؟ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ...ﺟﻨﺎﺏ ﺁﻗﺎﯼ ﺭﺍﺩ.. ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﻡ...ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻭﻗﺖ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﺭﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﺴﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺳﺮ ﺳﻮﺯﻥ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﺪﺍﺭﻩ....ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﺷﻤﺎ...ﮐﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺁﺩﻡ ﺳﺴﺖ ﻋﻨﺼﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺘﻮﻥ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﯾﻦ... ﻧﻔﺮﺕ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺍﺯ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﻣﯿﺒﺎﺭﯾﺪ..ﮐﯿﻔﺶ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ..ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﻩ...ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﻣﯿﺸﺪﻡ..ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ..ﺩﺳﺖ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﮐﯿﻔﺶ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ..ﮐﺸﯿﺪﻡ..ﺳﺮ ﺟﺎﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ... ﺍﻣﺎ ﭘﺸﺘﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ...ﮔﻔﺘﻢ:ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻧﺮﻭ...ﺑﺸﯿﻦ ﻭﺍﺳﺖ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯿﺪﻡ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﯿﺰﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﻭ ﺑﺮﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ.. ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ–ﭘﺴﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ5ﻧﻔﺮ ﺍﻭﻝ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻣﺎﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ..ﺍﻣﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻫﺸﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ..ﺳﺮﯾﻊ2ﺑﻪ2ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻥ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﺍﻩ ﮐﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺻﻼ ﺣﻮﺍﺳﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ..ﯾﻪ ﺫﺭﻩ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻡ..ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ...ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﭘﺸﺘﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ:ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﺎﺷﻪ ﺁﻗﺎﯼ ﺭﺍﺍﺩ...ﮐﯿﻔﻢ ﺭﻭ ﻭﻝ ﮐﻨﯿﺪ..ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﯾﻦ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ -ﻭﺍﺍﺍﯼ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺻﺪﺍﻡ ﻧﮑﻦ.. ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻥ..ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺸﯿﻦ..ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯿﺪﻡ..ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﭘﺸﺘﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ..ﺍﻣﺎ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ..ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻬﻢ ﻓﺮﺻﺖ ﻣﯿﺪﻩ ﺗﺎ ﺣﺮﻓﻤﻮ ﺑﺰﻧﻢ...ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﯽ ﺑﮕﻢ..ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﮕﻢ..ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻡ ﻭ ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﺰﻡ ﺭﻓﺘﻦ ﮐﻨﻪ..ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺟﻠﻮﺵ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻡ...ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻟﯿﻞ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﺮﻓﯽ ﮐﻪ ﺯﺩﻡ..ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﭼﯽ ﮔﻔﺘﻦ...ﻓﻘﻂ ﺍﻟﮑﯽ ﻋﺼﺒﯽ ﺷﺪﻡ ﺍﻩ...ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ...ﻓﮑﺮﻡ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺟﻮﺭ ﮐﺮﺩﻡ..ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﻢ..ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﻭ ﻓﮑﺮﻡ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ...ﺩﻟﻢ ﺭﻭ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ -ﺣﻖ ﺑﺎ ﺗﻮﺋﻪ...ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﯽ ﺑﯿﻦ ﺷﻤﺎﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﭼﯽ ﮔﻔﺘﯿﻦ ﺑﻪ ﻫﻢ.. ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﻣﯿﺸﺪﻡ...ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺴﻮﺩﻡ... ﺧﯿﻠﯽ...ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ...ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﻓﮑﺮﺕ..ﻧﮕﺎﻫﺖ..ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺕ...ﻣﺎﻟﻪ ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻪ...ﻋﺬﺍﺏ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ...ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺍﺳﺖ..ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ..ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺑﺎ ﮐﺲ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ...ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﺭﮐﻢ ﮐﻦ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺳﻤﺖ ﻣﻦ..ﺯﻝ ﺯﺩ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻡ..ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﻣﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ ﺑﻮﺩ.. ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ...ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﺳﺮﻡ ﺭﻭ ﺧﻢ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ...ﯾﻪ ﺫﺭﻩ ﻣﯿﺒﺮﺩﻡ ﺟﻠﻮ.. ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻟﺒﻬﺎﺵ ﺭﻭ ﺑﺒﻮﺳﻢ..ﻗﻠﺒﻢ ﻣﺤﮑﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺭﯾﺘﻢ ﻧﺎ ﻣﺸﺨﺼﯽ ﻣﯿﺰﺩ... ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺭﻩ..ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻪ..ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﮕﻔﺖ...ﺑﻪ ﻟﺒﻬﺎﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ..ﻗﻠﺒﻢ ﺭﯾﺨﺖ...ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ... ﺣﺴﺎﺏ ﺯﻣﺎﻥ ﻭ ﻣﮑﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ...ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﻥ ﺑﺪﻧﻢ ﺗﻮ ﻟﺒﻬﺎﻡ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﻟﺒﻢ ﻣﯿﺰﻧﻪ...ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﻟﺒﻬﺎﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ..ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﭼﯽ ﺗﻮ ﮐﻠﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﺬﺭﻩ...ﺳﺮﺵ ﺭﻭﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ...ﯾﻪ ﺣﺴﯽ ﺗﻮ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺟﻮﺷﯿﺪ..ﺟﺮﺍﺗﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ...ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﻭﺭﻭ ﺍﻃﺮﺍﻓﻢ ﺷﺪﻡ..ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﮐﻨﺎﺭ..ﺳﺮﻡ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﻮﺷﺶ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﺭﻭﻡ..ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﺑﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﺷﻨﯿﺪﻡ..ﮐﻨﺎﺭ ﮔﻮﺷﺶ ﮔﻔﺘﻢ:ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ... ﺑﻔﻬﻢ..ﺍﺫﯾﺘﻢ ﻧﮑﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺳﺮﺵ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻮﺩ..ﺣﺎﺿﺮﻡ ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﻠﺐ ﺍﻭﻧﻢ ﻧﺎ ﻣﻨﻈﻢ ﻣﯿﺰﺩ... ﭼﻮﻥ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﺵ ﻧﺎ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻮﺩ... ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩ ﺑﺎﻻ..ﭼﺸﻤﻬﺎﺵ ﺧﯿﺲ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﺷﮑﯽ ﺍﺯﺵ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ...ﺗﻮ ﭼﺸﻤﻬﺎﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ...ﺩﺳﺖ ﭘﺎﻡ ﺷﻞ ﺷﺪ..ﺑﺎﺯﻡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ... ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻫﯿﭻ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻧﻤﯿﺎﺩ..ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻮﺯﯾﮏ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﻮﻣﺪ..ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻤﻪ ﻣﺤﻮ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ...ﺍﻣﺎ ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﻫﻤﻪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﺑﺎ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻣﻮﻧﺪﻡ...ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﯿﻤﻮﻧﺪﯾﻢ..ﻋﺸﻖ ﺭﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﺵ ﺑﺨﻮﻧﻢ...ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺫﻭﺏ ﺑﺸﯿﻢ..ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﻢ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺱ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺳﺖ...ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﮔﻔﺖ:ﺑﻬﺘﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﺸﯿﻨﯿﻢ؟ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻻﻥ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﺑﮕﯿﺮﻡ... ﺷﯿﻄﻨﺘﻢ ﮔﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ..ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﻣﻌﺬﺑﻪ..ﻣﻨﻢ ﺑﻮﺩﻡ..ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺗﻬﺶ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ..ﺑﺎ ﺑﺪﺟﻨﺴﯽ ﮔﻔﺘﻢ:ﻧﻪ ﻧﮕﺎﻡ ﮐﺮﺩ..ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺟﻮﻥ ﺑﺪﻡ...ﺧﻨﺪﯾﺪ..ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﻢ ﮔﻔﺖ:ﺯﺷﺘﻪ ﺳﺎﻣﯽ..ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﻥ ﻧﮕﺎﻣﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻦ -ﻣﮕﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﺒﯿﻨﯿﺸﻮﻥ؟ -ﻧﻪ..ﺍﻣﺎ ﻣﺸﺨﺼﻪ ﺩﺍﺭﻥ ﻧﮕﺎﻣﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻦ..ﺳﻨﮕﯿﻨﯿﻪ ﻧﮕﺎﻫﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﻢ.. -ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﺍﺳﻢ...ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺟﻮﺍﺑﻤﻮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ -ﺑﺮﯾﻢ ﺑﺸﯿﻨﯿﻢ..ﺟﻮﺍﺑﺘﻮ ﻣﯿﺪﻡ -ﻧﭻ..ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ...ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ...ﺯﻭﻭﻭﺩ ﺑﺎﺍﺍﺵ ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ..ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ..ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﺑﻮﺩ..ﯾﺎ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻣﻦ...ﯾﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ...ﺍﻣﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺁﺏ ﻣﯿﺸﻪ...ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻤﮑﺶ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺟﻮ ﺭﻭ ﺭﺍﺣﺘﺘﺮ ﺑﭙﺬﯾﺮﻩ ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﺒﯿﻦ..ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻨﺎ..ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮﺋﻦ..ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺜﻞ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺩﺍﺷﺘﻦ..ﭘﺲ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎ...ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻮ ﺑﺪﻩ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ...ﺑﺎ ﻋﺸﻮﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﺍﻡ ﮐﺮﺩ ﯾﻪ ﺍﺑﺮﻭﺷﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺑﺎﻻ... ﺩﻟﺒﺮﺍﻧﻪ ﮔﻔﺖ:ﺳﺌﻮﺍﻟﯽ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺟﻮﺍﺑﺸﻮ ﺑﺪﻡ ﺟﻨﺎﺏ ﺁﻗﺎﯼ ﺭﺍﺩ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﻬﺎ ﻭ ﻟﺤﻨﺶ ﻣﻮﻭﺝ ﻣﯿﺰﺩ..ﻫﻤﯿﻦ..ﺩﻝ ﻭ ﺟﺮﺍﺕ ﻣﻨﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺘﻢ:ﺳﺌﻮﺍﻝ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﺍﺿﺢ ﺗﺮ )ﺻﺪﺍﻡ ﺭﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑﺮﺩﻡ..ﻟﺤﻨﻢ ﺭﻭ ﺟﺪﯼ ﺗﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ(ﺧﺎﻧﻢ..ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ..ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ..ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ..ﺯﻧﻢ ﻣﯿﺸﯽ؟ ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﮔﻔﺖ:ﻭﺍﺍﯼ ﺳﺎﺍﻣﯽ.. ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ﺩﻟﺶ ﻟﺮﺯﯾﺪﻩ... ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺣﺮﻓﻬﺎﻡ ﺩﺍﻍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ..ﭼﻪ ﺑﺮﺳﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ...ﻓﺮﺻﺖ ﺭﻭ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺩﯾﺪﻡ ﺗﺎ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﻪ ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ...ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ..ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﻣﺎﻟﻪ ﻣﻦ ﺑﺸﯽ ﺗﺮﺍﻧﻪ...ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﯽ...ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ..ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﯽ؟؟ ﺑﺎﺯﻡ ﺳﺎﮐﺖ ﺑﻮﺩ...ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻡ..ﮔﻔﺘﻢ:ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﺍﺿﺢ ﺗﺮ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺳﺌﻮﺍﻟﻢ ﺭﻭ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﻨﻢ...ﺍﯾﻦ ﯾﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯾﻪ ﮐﺎﻣﻼ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﯿﻪ....ﺣﺎﻻ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﮕﺎﻡ ﮐﺮﺩ...ﮔﻔﺘﻢ:ﻗﺒﻠﺖ؟ ﺧﻨﺪﯾﺪ...ﻭﺍﺍﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﻋﻤﺮﻡ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﻭﻧﺪﻡ..ﻫﻤﻮﻥ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺍﺯ100ﺗﺎ ﺑﻠﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺷﺖ...ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮﯼ ﮔﻔﺘﻢ:ﺟﻮﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺏ؟؟ -ﺳﺎﻣﯽ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻮ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ؟ ﺑﺎ ﺑﺪﺟﻨﺴﯽ ﮔﻔﺘﻢ:ﻧﻪ....ﺑﺪﻭ..ﺑﮕﻮ ﮔﻔﺖ:ﺍﻭﮐﯽ..ﺑﻠﻪ ﻭﺍﺍ
 
     
  
صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستان زیبای چت-عشق-دروغ


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA