انجمن لوتی
صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »
داستان سکسی ایرانی

ده قدم تا آرزو

 مرد
#21   Posted: 4 May 2015 00:28

 0 Star

ارسالها: 34
قدمهای محکمی بر میداری عزیز ادامه بده
 
     
  
 مرد
#22   Posted: 10 May 2015 19:31


 0 Star

ارسالها: 8
داستان جذابی است، ادامه دهید
 
     
  
 
#23   Posted: 10 May 2015 23:42


 1 Star

ارسالها: 60
قدم چهارم: انتقام شیرین

قسمت اول

شهاب و حمید روز بعد در مورد خانم دکتر صحبت می‌کردند. با حمید عهد کرد که این ماجرا به گوش شخص دیگری نرسد. شهاب به حمید گفت که چقدر دوست دارد می‌توانست کاری برای خانم قیاسی کند تا از این وضع خارج شود:

-اما به نظر من همچین وضع بدی هم نداره! مگه چه اشکالی داره، یه زندگی آزاد، خونه خودش درس و دانشگاه و شاگردایی مثل تو!!
- شاگردهایی در کار نیست من اولین و شاید آخرین بودم. مساله حس غمی بود که داشت. آره آزاده ولی در یک محدوده‌ای، که حتی اونم ثباتی نداره ممکنه فردا شوهرش بره بهش هر بهتانی بزنی یا اگه کسی از ماجرای ما بو ببره می‌دونی به جرم زنای محسنه حکممون سنگساره! چرا باید اینجوری باشه! اون مرد ۱۰ ساله که نغمه رو ول کرده، کجای دنیا همچین چیزی ممکنه؟
-هیچ جای دنیا هم دانشجو و استاد از این کارا نمی‌کنن!
-ساکت شو که همه آتیشا زیر سر توئه! هنوز شکستت را قبول نکردی؟
-نه هنوز ۷ تا مونده.
-لعنتی.. مورد بعدی کیه؟... ببین یه چیزی رو برات روشن کنم. اینکه دختری باشه که نشه باهاش خوابید غیر ممکنه، مگر اینکه جنسیتش چیز دیگه‌ای باشه، هر کسی که فکرش رو کنی می‌شه فقط مساله وقته و شرایط و تلاش کردن برای رسیدن به هدف.
-بسه بسه، با این حرفها نمی‌تونی منو گول بزنی. مورد چهارم رو با در نظر گرفتن اینکه خیلی پر رویی در نظر گرفتم. خانم رضایی!
-نه! نه این غیر ممکنه! خودتم خوب می‌دونی!
-پس باختی؟
-لعنتی،
-فراموش که نکردی تا ابد وقت نداری... ولی لازم نیست یکسال صبر کنی.

***********

خانم رضایی مسئول بداخلاق آموزش بود که هیچ گاه هیچ‌کس روی خوشی از او ندیده بود! با این حال خانم زیبایی بود، حدود 30 ساله که جوانترین مسئول آموزش بود, قد بلند و هیکل پر و جذابی داشت... ولی بسیار بداخلاق طوری که همه ترجیح می دادند روز انتخاب واحد او مرخصی باشد و کس دیگری جای او باشد. شهاب سعی کرد به بهانه های مختلف به خانم رضایی نزدیک شود. یکی دو بار برای سئوال کردن و همیشه وقتی تنها بود پیش او می‌رفت. بعد از چند هفته کم کم خانم رضایی متوجه این مزاحمتها شد و بیشتر روی سگش را نشان می داد. با دیدن شهاب اخمهایش بیشتر در هم می رفت و تا او از اتاق خارج نمی شد آرام نمی گرفت. شهاب پس از مدتی فهمید که تلاشهایش وضع را دارد بدتر می کند! برای گرفتن اطلاعات بیشتر از هر که می توانست پرسید تقریبا هیچ کس اطلاعات موثقی در مورد او نداشت. عده ای می گفتند شوهر دارد. عده ای نظر غیر داشتند. یک ماه گذشت و حمید مطمئن بود که شهاب اینجا را به آخر خط رسیده است!
 
     
  ویرایش شده توسط: Chiyo  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 
#24   Posted: 10 May 2015 23:50


 1 Star

ارسالها: 60
قدم چهارم
قسمت دوم: تولد یک نقشه شیطانی


تحقیقات شهاب در مورد خانم رضایی نا امیدانه ادامه یافت, تا اینکه سر نخی جالبی پیدا کرد. یکی از بچه های سال بالایی مشهور که چندین ترم عقب افتاده بود ظاهرا چیزهای جالبی می دانست! یوسف را همین خانم رضایی با تغییراتی در برنامه و حذف نکردن به موقع و حتی شاید صحبت با استاد برای انداختن دچار مشکلات جدی کرده بود. در کمیته خاصی که برای تعیین تکلیف او تشکیل شده بود حتی کار تا اخراج او از دانشگاه پیش رفته بود. البته این تنها مورد خصومتهای خانم رضایی نبود بلکه بهترینشان بود. گویا خانم رضایی با جنس آنها مشکل داشت! اما علت خصومت شکی بود که او به یوسف برده بود. او با پسری دوست بود به نام صادق که تا حد ازدواج با خانم رضایی پیش رفته بود ولی این به هم خورده بود. علت لو رفتن رابطه نزدیک خانم رضایی با پسر عمویش بود. یکبار یوسف وارد اتاق شده و اتفاقا متوجه حرفهای او با پسر عموی مربوط شده بود. یوسف می گفت که هیچوقت چیزی در این مورد به صادق نگفته بود و تنها پس از اینکه صادق رابطه را به هم زده توانسته بود آن تلفن را به این ماجرا ربط دهد. ولی خانم رضایی مشکل را از او می‌دانست.

یوسف اطلاعات دیگری هم داشت. پسری به نام رضا. نه تنها خانم رضایی باعث دور کردن دوست دخترش از او شده بود. بلکه در اخراج او از دانشگاه موفق هم شده بود. شهاب سراغ رضا را گرفت و یوسف قرار مشترکی با او گذاشت. یک روز بعد در یک کافی شاپ در نزدیکی دانشگاه رضا داستان تلخی را تعریف کرد. سِمت خانم رضایی و قدرتش در دانشگاه از ارتباط فامیلی که با زن رییس دانشگاه داشت ناشی می شد. در واقع او جوانترین معاون دانشگاه بود که جز خالی کردن عقده هایش که شاید ناشی از نامزدیهای ناموفقش بودند هدفی نداشت.

رضا داستان تلخ مسعود را هم تعریف کرد که در پی تهمت خیانتی که از طرف خانم رضایی به او زده شده و به گوش نامزدش رسیده بود بدبخت شده بود. نامزدش که قصد ازدواج با او داشت ترکش کرده بود. پسر بیچاره را چندی بعد در اتاقش حلق آویز شده با نامه‌ی خداحافظی عاشقانه ای یافتند. مادر این پسر هنوز هم در بیمارستان روانی بستری بود.

شهاب در حال شنیدن این داستانها هر لحظه عصبانی تر می شد تا جاییکه فکری به ذهنش رسید. ترکیب هدف او که کلمه معاشقه در موردش دیگر بی معنی بود با این اطلاعات جدید چیز جدیدی بود که حتی فکرش را نمی کرد. نام این کار تجاوز بود ولی می شد اسم مجازات را رویش گذاشت. کاری برای گرفتن بخشی از انتقام قربانیان این زن دیوانه و شاید پیشگیری از دیوانگیهای بعدی!

رضا اول باورش نشد. یوسف با لبخند شیطانی بر لب به فکر فرو رفت و خیلی زود راضی شد و آن دو شروع به راضی کردن رضا کردند. رضا نمی توانست از لحاظ اخلاقی خود را راضی کند. یک بچه مثبت به تمام معنا بود. ولی در نهایت با تردید بسیار راضی شد. به خصوص وقتیکه دوستش مسعود و معشوق ترک کرده خودش را به یادش آوردند. این راه خوبی بود برای ادب کردن این زن. با خشونت تمام و بی هیچ رحمی بدون اینکه صدمه جسمی خاصی بگذارند. هر یکی بخشی از کار را به عهده گرفتند. قرار شد کاری بدون کوچکترین خطا باشد و با صبر و جمع آوری اطلاعات کامل. یک هفته بعد همانجا نقشه کامل را کشیدند. زمان پنج شنبه ساعت ۷ شب!
 
     
  
 
#25   Posted: 10 May 2015 23:59


 1 Star

ارسالها: 60
قدم چهارم
قسمت سوم


نفیسه رضایی تنها در خانه ای در شرق تهران زندگی می کرد. برای رسیدن به خانه تا میدان رسالت با سرویس اداره و از آنجا مسیری را با تاکسی های گذری می رفت. رضا که خود در خطی کار می کرد تاکسی‌اش را آورد و به عنوان راننده تاکسی منتظر شد. شهاب نفیسه را دنبال می کرد و یوسف به عنوان مسافر بعد نفیسه سوار می شد. نفیسه بی خبر از همه جا در آن کمبود تاکسی غروب پنج شنبه منتظر بود که یک تاکسی بدون مسافر نزدیک شد حتی تصور نمی کرد چیزی مشکوکی باشد یک تاکسی آرم دار بود! و به این هم توجه نکرد که چرا راننده مسافر دیگری که مسیرش چندان بی ربط نبود را سوار نکرده است. کمی جلوتر یوسف در صندلی عقب کنار نفیسه سوار شد. قرار بود تا زمانیکه از مسیر اصلی خارج نشده اند اقدامی نکنند. شهاب خودش با ماشین خودش می آمد. و منتظر آن دو می ماند. عرق از سر و روی رضا جاری بود و یوسف هم حال و روز بهتری نداشت. دستش روی چاقو آماده بود و می‌دانست که کار زیادی با این چاقو نمی‌تواند بکند. نفیسه از همه آن‌ها آرامتر بود. گویا حواسش کاملا پرت بود. حتی مجله ای از کیفش درآورد و شروع به مطالعه کرد.

تقریبا داشتند به هدف می رسیدند. برای اینکه کسی رد تاکسی را نگیرد قرار بود کمی از مسیرهای پرت بروند تا به مقصد برسند. ولی نفیسه متوجه چیزی نشده بود. مجله زندگی ایده آل دستش بود و داشت داستان یک هنرپیشه هالیوودی را می خواند. رضا از آینه نگاه پرسشگری به یوسف انداخت. شاید بهتر بود بیخیال این کار می‌شدند. سر کوچه بودند و مدتها بود از مسیر دور شده بودند. نفیسه هر دو را شوکه کرد. مجله را بست و رو به یوسف گفت:

-خب بالاخره میفرمایید چه برنامه‌ای دارید؟ آدم ربایی‌هست یا زورگیری؟ پول زیادی همراهم نیست البته! آقا یوسف اون چاقوت رو هم لازم نیست در بیاری ندیده قبولش دارم.
رو به راننده کرد و گفت: آقا رضا دانشجوی اخراجی ما هم که به شغل شریف آدم‌ربایی روی آوردند.

یوسف و رضا مانده بودند چه بگویند.

رضا ناشیانه گفت:
- من میانبر اومدم همون مسیر رو دارم میرم.
یوسف هم ادامه داد:
- شما اسم من رو از کجا می‌دونید؟
- بازی بسه. برام جالب شده. نقشتون رو ادامه می‌دید یا زنگ میزنم پلیس.
و موبایلش را در آورد.
یوسف دستپاچه داد زد.
- ادامه می‌دیم.
و چاقو را در آورد و شل و ول در دست گرفت.
- چاقوی میوه بریه؟
- ساکت. اون موبایل رو بده.
به خانه رسیده بودند. در حیاط باز بود. وارد شدند و شهاب در را بست. نفیسه با پوزخند به ربایندگانش نگاه می‌کرد. شهاب منتظر بود. چیزی غیر عادی بود. پسرها وحشت کرده بودند و نفیسه می‌خندید!

آنها را به داخل حیاط هدایت کرد. وقتی همه وارد خانه شدند نفیسه را روی یک صندلی در میان سالن خانه خالی نشاندند و شروع کردند به بستن دست و پایش با یک طناب.
- اوه جالب شد. قصدتون پس اینه!
آن سه مردد به هم نگاه می‌کردند. از اینکه قسمت سخت کار به خوبی انجام شده بود خوشحال بودند ولی انتظار این برخورد را نداشتند. نفیسه اما ادامه داد به مسخره کردنشان.
- بچه سوسولا اینجوری که نمیشه باید ساکتم کنید... باید بزنیدم... وگرنه جیغ می‌زنم..
وقتی دید پسرها مردد هستند جیغ زد!
- آی همسایه‌ها کمک!!!
یوسف جلو پرید و یک سیلی به او زد. ساکت شد برگشت و نگاهی کرد به یوسف:
- خوبه داری یاد می گیری.
یک سیلی دیگر
- ساکت شو!
- اگه نشم؟
دوباره سیلی زد و بعد گلوی نفیسه را فشار داد. نفیسه لبخند می‌زد. گرچه چند قطره اشک هم از چشمانش جاری شده بود.
یوسف جلو صندلی نشت و شروع کرد به باز کردن کفشهای نفیسه. بعد جوراب بلندش را درآورد و با آن دهان نفیسه را بست.
- حالا راضی شدی؟
 
     
  
 
#26   Posted: 11 May 2015 00:06


 1 Star

ارسالها: 60
قدم چهارم:
قسمت چهارم


خسته از چندین ساعت استرس دختر را در همان حال رها کردند و به سمت ساندویجهایی که شهاب همراهش آورده بود رفتند و در حالی که به ساندویج هایش گاز می زدند این موجود سابقا ترسناک را در وضع آسیب پذیرش نگاه می کردند. با همان مانتو مقنعه و چادری که از سرش افتاده بود. آیا از این کار خوشش میامد؟


بعد صرف غذا هر سه ساکت به نفیسه نگاه می کردند. نمی دانستند که باید چگونه کار را شروع کند. یوسف اولین نفری بود که بلند شد و وظیفه شروع کار را بر عهده گرفت. در حالیکه رضا و شهاب روی صندلیهایشان لم داده و نظاره گر بودند. یوسف دور صندلی نفیسه چرخی زد و خوب او را نگریست. نفیسه چیزی نمی توانست بگوید ولی نگاهش شاد و منتظر بود. این همان پوزخندی بود که وقتی کار دانشجو‌ها گیر می‌کرد تحویلشان می‌داد اینجا هم گویا کار دانشجوها گیر افتاده بود و نه او که دست و پا بسته در اختیار آن‌ها بود.

یوسف ابتدا مقنعه اش را در آورد. پسرها برای اولین بار موهایش را می دیدند. موهایش را کوتاه کرده و از پشت بسته بود. یوسف کش سر نفیسه را در آورد و موهایش را باز کرد. شهاب گفت:
– اینطوری خوشگل تر شد.

یوسف سپس دهان بند نفیسه را باز کرد و لبانش را به لبان نفیسه چسباند. نفیسه که گویا انتظارش را داشت خوب لب می‌داد طوری که وقتی یوسف جدا می‌شد او سرش را جلو داده بود تا دیرتر لبهایش جدا شود. رضا زیر لب به شهاب گفت:
-این روانیه!
- گیر یه سادیست-مازوخیست افتادیم گویا!
- اصلاً بهش نمیاد.
- آره. کی فکرشو می‌کرد.

یوسف سپس شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوی نفیسه، یک به یک تا پایین. زیر مانتو یک تاپ خال خالی قرمز و سفید بود که به خوبی شکل و حجم سینه‌های نفیسه را نشان می داد. رضا با دیدن آن ناله‌ای کرد حاکی از حیرت. میان این جمع گویا کم تجربه‌ترینشان او بود. یوسف از روی لباس شروع به فشردن پستانها کرد. دستهای دختر را از پشت صندلی بسته بودند و نمیشد مانتو را کامل در آورد. مانتو را تا روی شانه ها عقب کشیدند و بعد تاپ را با یک حرکت پاره کرد. نفیسه داد زد:
- آهان خوبه..
زیر آن کرست سفید رنگی بود که آن را هم به زور کنار زد و سینه های بزرگ و دست نخورده (؟) نفیسه را آزاد کرد. چنگی به سینه ها زد و سرش را با حیرت تکان داد. شهاب پیشنهاد داد روی میز ناهار خوری کار را ادامه دهند.

هر سه دور میز جمع شدند و شروع کردند. ابتدا مانتو و تاپ را کامل در آوردند و بعد دختر را خم کردند و دمر روی میز خواباندند. بدنش روی میز بود. در حالیکه پاها و سرش از دو طرف آزاد بودند. یوسف که از همه قویتر بود با یک دست دو دست نفیسه را بالای سرش برد و با یک طناب به یکی از پایه‌های میز بست. حالا نفیسه روی سینه‌های فشرده شده‌اش روی میز دراز شده بود. در حالیکه پاهایش روی زمین بود و هنوز شلوار به پا داشت. رضا دستش را روی باسن نفیسه برد و آن را مالید. نفیسه سرش را برگردانده بود و نگاهی به او انداخت. در صورتش کمی ترس دیده می‌شد ولی هیچ حرکتی برای دفاع یا مخالفت نبود. کاملاً تسلیم پسرها بود. شهاب دستش را زیر نفیسه برد تا دکمه شلوار را باز کند و بعد با کمک یوسف شلوار را در‌آورد. حال فقط یک شورت سفید و تنگ مانده بود و دو جوراب سیاه رنگ. شهاب به رضا تعارف کرد که شورت را درآورد. رضا درحالیکه دستانش می‌لرزید لبه شورت را گرفت و آن را پایین کشید.

یوسف از خانه بیرون رفت و وقتی برگشت در دستش یک ترکه چوب بود. لبخند زنان رو به نفیسه گفت:

- حالا که خوشت میاد بگذار یک کم بیشتر تفریح کنیم.

نفیسه مخالفتی نکرد و لبخندی تحویلش داد.

پشت دختر رفت و اولین ضربه را به سمت باسن برجسته و برهنه دختر کوبید. دو سه چهار... با هر ضربه نفیسه جیغی شهوانی می زد. طوری که یوسف را بیشتر تحریک می‌کرد که محکمتر بزند. بعد ۳۰‌امین ضربه شهاب جلو آمد مانع ادامه کار شد. پشت دختر سرخ شده بود و اشک از چشمانش جاری شده بود اما وقتی ضربه‌ها قطع شد گفت:
- همین بود مجازاتتون.

یوسف در حالیکه به سمت نفیسه می‌رفت گفت:

- نه این تازه دست گرمی بود.

پاهایش را از هم باز کرد و هر یک را با طنابی محکم به یکی از پایه های میز بستند. حال نفیسه چنان محکم بسته شده بود که حرکتی نمی‌توانست بکند. تنها عضو متحرک بدنش سرش بودند. پسرها نگاهی به اندامش انداختند. یوسف جلو رفت و با انگشتش کمی داخل شد. آنقدر خیس و باز بود که به راحتی داخل رفت.

- پردت رو کی زده خانم مومن؟
- به تو ربطی نداره بچه!

یوسف که شاکی شده بود همان انگشت را بالا برد و بدون ملاحظه وارد مقعد نفیسه کرد. نفیسه که جا خورده بود ناله‌ای کرد ولی جواب سؤال را نداد.
یوسف انگشتش را بیرون کشید و اینبار دو انگشتان را میان پاهای دختر خیس کرد و بالا برد و به سختی فرو کرد.
-آی!!
- میگم کی پردت رو زده؟
- مگه تو شوهرمی؟
- نه ولی به زودی سه تا شوهر پیدا می‌کنی.
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#27   Posted: 12 May 2015 16:51


 0 Star

ارسالها: 8
دستت درد نکنه حرف من را زمین ننداختی، زیبا بود
 
     
  
 مرد
#28   Posted: 13 May 2015 12:38

 0 Star

ارسالها: 34
Chiyo: Chiyo
عالیه ،با همین فرمون برو جلو
 
     
  
 زن
#29   Posted: 13 May 2015 21:17

 0 Star

ارسالها: 4
آفرین جالبه
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#30   Posted: 26 May 2015 17:29


 0 Star

ارسالها: 8
آقا ادامه اش رو بنویس تا برسیم به آرزو
 
     
  
صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

ده قدم تا آرزو


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA