انجمن لوتی
صفحه  صفحه 4 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »
داستان سکسی ایرانی

ده قدم تا آرزو

 
#31   Posted: 27 May 2015 22:50


 1 Star

ارسالها: 60
قدم چهارم: قسمت پنجم


شهاب که علاقه‌ای به این بحث نداشت شروع کرد به ور رفتن با بدن لخت نفیسه. رضا هم سمت دیگر رفت و شروع به همین کار کرد. شهاب که گویا فراموش کرده بود چه رابطه‌ای با نفیسه دارند به سمت دیگر میز رفت و در حالیکه موهای دختر را نوازش می‌کرد شروع کرد به بوسیدن گردن و پشتش. یوسف از آن سو بحث و تهدیدش به نتیجه نرسیده بود و داشت شلوارش را در می‌آورد. میان پاهای دختر قرار گرفت و با یک حرکت تا آخر داخل کرد. رضا از آن سو با حیرت داشت نگاه می‌کرد. یوسف رو به شهاب و رضا که در حال نوازش و بوسیدن سر و سینه نفیسه بودند کرد و گفت:
- اینا رو, شما مثل اینکه قبلا یک علاقه خاصی به این زنیکه داشتیدا! تراخدا نگاشون کن! شهاب برای اینکه از یوسف عقب نماند و سر نفیسه را هم با چیزی گرم کند. لخت شد و جلوی صورت نفیسه ایستاد. نفیسه کارش را بلد بود به محض تماس با لبانش دهانش را باز کرد. شهاب به موهای نفیسه چنگ زد و داخل‌تر رفت. ابتدا آرام بود ولی کمی بعد بی‌ملاحظه داشت از دهان نفیسه لذت می‌برد. پیش خود می‌گفت: فقط لذت جسمی این زن برایش هیچ چیز جز تأمین کننده لذتش نبود. ضربه‌های یوسف از سوی دیگر باعث شد عمیقتر و عمیقتر رود. تا ارگاسم فاصله زیادی نداشت. ولی یوسف زودتر به ارگاسم رسید و با سر و صدای زیاد خودش را تخلیه کرد. بعد به زور رضا را جایگزین خودش کرد و تقریباً به زور هلش داد به داخل نفیسه.

یک ساعت بعد هر چهار نفر گرم شهوت شده بودند. دست و پای دختر را باز کرده بودند و او مقابل یک صندلی دوزانو نشسته بود. به نوبت مهارتش در ساک زدن را نشان هر سه‌شان داده و هر سه را برای بار دوم به اوج رسانده بود. این درحالی بود که آبی حاصل از سه نفری که تا چند لحظه پیش داخلش بودند از لای پاهایش جاری بود.

وقتی هر سه را از حال انداخت پیروزمندانه بلند شد و راهی حمام شد. سرحال و با انرژی انگار نه انگار که در دو ساعت گذشته به سه پسر گرسنه سرویس جنسی داده بود.
 
     
  
 
#32   Posted: 27 May 2015 23:00


 1 Star

ارسالها: 60
قدم چهارم: قسمت ششم
نفیسه کنترل را به دست می‌گیرد

زنها همیشه چیزی مخفی برای متعجب کردن دارند. در مورد نفیسه این چیز روی دیگر شخصیتش بود. رویی که به زور تصاحب شدن و خشونت را می‌پسندید. چنین صفتی بسیار نادر بود و پسرها حتی تصور آن را نمی‌کردند.

همه گرسنه بودند. نفیسه هنوز از حمام برنگشته بود. شهاب بلند شد تا زنگ بزند و سفارش غذا بدهد اما متوجه صدایی از پشت در دستشویی داشت. نفیسه داشت با تلفن حرف می‌زد. قلبش ریخت. حتماً زنگ زده بود به پلیس و تا چند لحظه دیگر هر سه راهی زندان می‌شدند. اما وقتی جلوتر رفت متوجه شد ماجرا چیز دیگریست. داشت با پدرش صحبت می‌کرد. دروغی می‌گفت برای ۳ روز غیبت از خانه. (سه روزی که تعطیلی بود)

نفیسه وقتی به پسرها سر میز شام ملحق شد هنوز لخت بود. با این فرق که تازه حمام کرده بود. موهایش را مرتب کرده بود. آرایشی کرده بود و لبخندی بر لب داشت. پسرها لباسهایشان را پوشیده بودند. شام را در سکوت خوردند و همراه با لذت تماشای بدن برهنه او. هیچ کس چیزی نداشت برای گفت. تااینکه شهاب شروع کرد به توضیح دادن علت این کار. فهرست اتهامات و فقط شرط بندی خودش با حمید را ناگفته گذاشت. نفیسه با تعجب به حرفها گوش کرد و کم کم لبخند از صورتش رفت. بعد شروع کرد به توضیح دادن علت آن رفتارها.
البته بیشتر توضیحات در عبارت مامورم و معذور خلاصه می‌شد. با اینحال پسرها در بعضی ماجراها به او حق دادند. آنها چیزی از ماجراهای اداری پشت پرده و یا حجم کاری که بر سرش ریخته بود نمی‌دانستند. شایعات در مورد او همگی ساختگی بود. او اصلا خبر نداشت که نامزدی فلانی به خاطر حرف او به هم خورد. در مورد آن دانشجو که خودکشی کرده بود هم اظهار بی اطلاعی کرد. در نهایت بحث به این جمع بندی رسید که در حق نفیسه کم لطفی شده و از طرفی او هم قبول کرد که کمی بدخلق است. این که در این نتیجه گیری لخت بودن نفیسه و تجربه یک ساعت قبل پسرها چقدر نقش داشت برای ما نامشخص است.

به هر حال آنها سه روز را در اختیار داشتند و نفیسه را. شب شده بود اما هیچکدام خوابش نمی‌آمد. اما برای اینکه با نفیسه صمیمی‌تر شوند اتاق خواب خانه را تحویلش دادند و قرعه‌کشی کردند و به ترتیب آن هر یک پیش نفیسه رفتند. ساعت ۱۲ دختر پذیرایی اولین همخوابه‌اش، رضا بود. ناشی و تازه‌کار. نفیسه چیزهای زیادی به او یاد داد. ساعت ۳ یوسف دم در بود. خشن و گرسنه. مناسب برای نفیسه که زیر بدن عضلانی او ناله‌ها کند و اولین ارگاسم شبش را تجربه کرد. شش صبح شهاب به او پیوست و یک معاشقه آرام و رمانتیک داشتند. طوری که نه صبح که شهاب از آغوش او بیرون آمد به یک خواب عمیق فرو رفته بود.
 
     
  
 
#33   Posted: 27 May 2015 23:21


 1 Star

ارسالها: 60
قدم چهارم: قسمت هفتم
ورود به قلمروهای تاریک

ظهر موقع ناهار بود که نفیسه بیدار شد. همانطور لخت از جلوی پسرها رد شد و دستی تکان داد و چشمکی زد و راهی دستشویی شد. سر میز ناهار همه لباس پوشیده بودند اما نفیسه همانطور لخت نشست. بعد ناهار پارتی ادامه داشت اما اینبار او بود که پسرها را در اختیار داشت. دوست داشت نقش ملکه‌ای را بازی کند که سه سردار جنگی را به اندرونی راه داده است. روی کاناپه‌ای نشست و از شهاب و رضا دعوت کرد دو طرفش بنشینند. دستهایشان را روی سینه‌هایش گذاشت و آن دو شروع کردند. بعد از کمی گرم شدن پاهایش را باز کرد و به یوسف اشاره کرد. یوسف جلوی او روی زمین زانو زد و شروع کرد به خوردن. دیگر هیچ اثری از خشونت و خشم دیروزش نبود. امروز او کاملاً تسلیم این زن بود. در این حین در حالیکه یوسف داشت او را به اوج می‌رساند با دستانش داخل شلوارهای دو پسر دیگر رفته و داشت به دنبال چیزی می‌گشت.

-آره آره.. خوبه... آه... آه... بیشتر با ... با نوک زبونت .. همونجا..
فقط همین صدا در خانه شنیده می‌شد. نفیسه که داشت به اولین ارگاسمش نزدیک می‌شد. شهاب و رضا هر دو لخت شده بودند و هر یک در یک سمت در حال لیسیدن و بوسیدن بدن برهنه او. ملکه شان را داشتند می‌پرستیدند. ملکه دستانش را پشت سر یوسف گذاشته بود و پاهایش را بسته بود و همینطور بود که به ارگاسم رسید. یوسف با رضایت بلند شد. صورتش خیس بود. شروع کرد به درآوردن لباسهایش. وقتی لخت شد نفیسه خودش او را جلو کشاند و شروع کرد به خوردن. یوسف سرش را بالا گرفته بود و فقط لذت می‌برد. نفیسه استاد این کار بود. خیلی دوست داشت بداند کجا یا چگونه اینها را یاد گرفته است.
نفیسه خیلی زود یوسف را خواباند و خودش روی یوسف رفت. با دستش یوسف را وارد کرد و بعد شروع کرد به بالا و پایین کردن بدن زیبایش روی یوسف. نزدیکترین پسر که رضا بود را هم به سمت خودش کشاند و شروع کرد به خوردن آلتش. شهاب از تماشای این منظره به تنهایی داشت ارضا می‌شد: یوسف و رضا و نفیسه در یک سکس سه نفری داغ و شهوانی.

با اینحال گویا این برای نفیسه کافی نبود. او مرزهایی را رد کرده بود که پسرها فقط در سکسی‌ترین فانتزی‌هایشان و یا فیلمهای پورنو می‌توانستند تصورش را کنند. او به شهاب اشاره کرد که لوبریکان بیاورد. شهاب ابتدا منظورش را نفهمید.
- کره هم خوبه!
شهاب با خنده بچه‌گانه‌ای گفت:
- کره میخوای این وسط چیکار؟
- میگم برو بیار برات خوبه.
- جدی میگی؟
یوسف که از ناواردی شهاب خنده‌اش گرفته بود در حالیکه سینه‌های او را می‌مالید آرام به نفیسه گفت:
- تا حالا این کار رو کردی؟ از پشت؟
نفیسه آلت رضا را از دهانش خارج کرد و با دستش ادامه داد و گفت:
- آره ولی نه وقتی دو نفر دیگه هم دارند می‌کنندم.
- خوش به حال شهاب!
- ساکت شو. به تو که بد نمی‌گذره اون پایین..
و با ماهیچه‌های واژنش یوسف را فشرد.
- جوون.
- خوشت می‌یاد آره؟
به یکباره فکری به ذهنش رسید.
- راستش حالا که زیادی حرف میزنی برات یک کاری دارم. بلند شو برو پشتم. می‌خوام مسیر شهاب رو براش یک کم باز کنی.
یوسف اطاعت کرد. در عمرش اینقدر تسلیم زنها نشده بود. اما اینجا گویا قدرت نفیسه روی او هم اثر گذاشته بود. با زبانش شروع کرد به لیسیدن و باز کردن مسیر پشتی. با ولع این کار را می‌کرد. در حینش برای اینکه نفیسه را بیشتر تحریک کند با کلیتوریسش ور می‌رفت. نفیسه که در برابر این همه تحریک داشت به ارگاسم می‌رفت رضا را داشت کامل قورت می‌داد. تا اینکه متوجه شد پسر بیچاره دارد به ارگاسم می‌رسد و امکان اجرای فانتزی‌اش را خراب می‌کند پس شروع بیرون آورد.
شهاب کمی طول کشید که ماجرا را بفهمید اما وقتی فهمید به دو به سمت یخچال رفت.
نفیسه برخلاف تصور پسرها هیچگاه با بیش از یک نفر همزمان سکس نداشت. گرچه تجربه سکسش را مدیون دوست پسرها و یکی از نامزدهای سابقش بود ولی این اولین بار بود که سکس گروهی را تجربه می‌کرد. گرچه همه انواع سکس را تجربه کرده بود ولی جز در فانتزی تصور این نوع سکس را نمی‌کرد. آن روز که سوار تاکسی‌اش کردند او سه ماهی بود که با دوست پسرش قهر کرده بود. تشنه سکس بود و این سه نفر همان کسانی بودند که می‌توانستند فانتزی‌های جنسی اجرا نشده‌اش را برایش اجرا کنند و بدون اینکه زیاد وجدانش ناراحت باشد چون رسما در قهر و جدایی بود و اطمینان داشت در این مدت دوست پسرش شیطنت کرده است. از طرفی هم مثلا این سکس زوری بود.
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 
#34   Posted: 27 May 2015 23:45


 1 Star

ارسالها: 60
قدم چهارم: قسمت هشتم
اجرای یک فانتزی غیرمعمول

یوسف کارش را بلد بود اما او عجله داشت. می‌دانست هنوز کاملا آماده نیست اما می‌ترسید رضا برسد. باید زودتر کار اصلی را می‌کرد. یوسف را باز زیر خود خواباند. در حالیکه پسرها هنوز در حال کردن دهان و واژنش بودند شهاب پشتش ایستاده بود و در حال چرب کردن مسیر.
شهاب باورش نمی‌شد چه شانسی آورده است. آنچه می‌دید او را بیشتر تحریک می‌کرد. رضا درست روبروی او بود و در حالیکه آلتش در دهان نفیسه بود به او چشم دوخته بود که چه کار می‌خواهد بکند. از یوسف فقط دستهایش را می‌دید که داشت پهلو و سینه‌های دختر را می‌مالید. دو طرف باسن دختر را چنگ زد و باز کرد. خودش را به او چسباند و شروع کرد به وارد شدن. مسیر تنگ بود. همه از حرکت ایستادند تا او کامل داخل شود. با هر حرکت و هر میلیمتر وارد شدن دختر ناله‌ای می‌کرد. آلتش را بیشتر آغشته کرد و آرام فشار داد. به یاد شرطش با حمید افتاد. نگاهی به دختر کرد. میلیمتر به میلیمتر جلو می رفت تا اینکه متوجه مقاومتی شد. صبر کرد. هر سه ساکت و آرام شده بود به انتظار ورود او. نفیسه داشت سعی می‌کرد شل کند. فشارش را بیشتر و بیشتر کرد بدون هیچ موفقیتی کمی بیرون آوردن و دوباره فرو کرد. چندین دقیقه ادامه داد تا اینکه در یک لحظه همراه با جیغ دختر مقاومت شکسته شد و وارد شد و او همانجا ایستاد تا دختر آرام گیرد و دوباره نرم نرمان داخل تر و داخل تر و تا آخر داخل رفت. به قدری تنگ بود که به سختی می‌توانست مقاومت کند ولی می‌خواست این لحظات تا بینهایت ادامه پیدا کند. آن داخل می‌توانست ورود و خروج یوسف را حس کند. حس عجیبی داشت. در کل خانه فقط صدای برخورد بدنهای این سه شنیده می‌شد. ضربان قلب هر چهار نفر بالا رفته بود و عرق از سر و رویشان جاری شده بود. نفیسه چشمانش را بسته بود و سعی می‌کرد تمامی آنچه حس می‌کرد را در ذهنش ثبت کند. نا خودآگاه چهره پدرش را می‌داد. چهره حاج آقا کاظمی رئیسش و یا دانشجوهایی که هر روز با آن‌ها سر و کله می‌زد. حس گناه حس شکستن چندین تابو. اما این واقعیت بود. او در پشت درهای بسته این خانه با اختیار خود را برای لذت خود در اختیار این سه پسر جوان قرار داده بود و اکنون از سه راه داشت به آن‌ها لذت می‌بخشید. سعی کرد این کلمات را در ذهن تکرار کند: -دارند با من حال می‌کنند! سه نفری دارند من رو می‌کنند! بدنم رو مثل یک تیکه گوشت گرفتند و هر کدوم از یک سوراخ دارنند می‌گاند! به ارگاسم رسید.

اولین نفر رضا بود که رسید و آبش را داخل دهان نفیسه خالی کرد. نفیسه قورتش داد و ادامه داد به خوردن تا کاملاً شل شد. ماند با این دو تا. او که کمی خسته شده بود کامل روی یوسف دراز کشیده بود. شهاب که کم کنترل خودش را به دست آورده بود شروع کرده بود به لذت بردن از سکس آنال. یوسف پیشنهاد داد جایشان را عوض کنند. بلند شد و نفیسه به پهلو دراز کشد و منتظر آن‌ها شد که جایشان را عوض کند. شهاب جلوی صورت نفیسه نشست و او شروع کرد به خوردن ولی شهاب دستش را پشت سر او گذاشت و خودش شروع کردن به کردن دهان دختر. یوسف اما داشت خودش را برای ورود به آماده می‌کرد. پشت دختر او هم به پهلو دراز کشید و شروع کرد. وقتی دید برای او تنگ است و کمی خشک هم شده با کره کمی مسیر را باز کرد و بیشتر فشار آورد تا اینکه سرش داخل شد. تنها یک سانت ولی هنوز خیلی تنگ بود بیرون آورد و دوباره آغشته کرد و اینبار نیم سانت بیشتر. همراه با ناله دردناک ولی شهوانی دختر. هر از چند گاهی فشار یوسف بیشتر می شد. تا اینکه عضله‌اش شل شد و یوسف که از شهاب کالیبر بزرگتری داشت هم تقریبا تا نیمه داخل رفت و بعد از آن دیگر بیشتر و بیشتر شل شد. هر دو پسر شروع کردن به ماراتنی از ضربه زدن. در میان آن‌ها دختر بیچاره فقط ناله می‌کرد. لذت و درد و تسخیر شدن همه با هم در وجودش داشت شعله می‌زد. با اینکه تحریک فوق العاده بود، شهاب هنوز جای زیادی برای دوام آوردن داشت. اما برای یوسف تحریک فوق العاده بود و چند دقیقه بعد آبش آمد. در حالیکه نفیسه حس می‌کرد روده‌هایش پر از آب شده است توجهش را به شهاب معطوف کرد. یوسف تا جاییکه می‌توانست داخل ماند ولی حرکات شدید این دو او را که شل و ول شده بود بیرون انداخت.

ناامیدی نفیسه بی‌مورد بود چون بلافاصله با دیگری جایگزین شد. رضا که با تماشای این صحنه تحریک شده بود جای یوسف را گرفت و به راحتی در یک حرکت داخل آن مسیر گشاد شده کرد و شروع به کردن دختر از پشت کرد. دیگر هیچ زوری در عضلات نفیسه نمانده ولی همچنان بسیار تنگ و داغ بود. مایع منی یوسف مسیر را برای رضا به خوبی آماده کرده بود و او بی هیچ زحمتی تا آخر می رفت و بیرون می آمد. شهاب که می‌خواست مسیر سوم را هم تجربه کند از دهان نفیسه خارج شد و همانطور که به پهلو بود یکی از پاهای زیبایش را باز کرد و روی بدنش خم کرد و داخل شد. همینطور که داشت کام می‌گرفت نفیسه را بغل کرده و بوسید. از آن سو رضا سر و صدایش بلند شده بود. به دو کپل دختر چنگ زده و او را به سمت خود می‌کشید و دور می‌کرد. قاطی کرده بود و فحش می‌داد:
- دارم می‌کنمت... جنده! ...آره... خوبه... بازم میخوای ؟؟ ...این دوتا برات بس نبودند.... دارم جرت می‌دم.
نفیسه و شهاب که در آغوش هم بودند به هم لبخندی زدند. نفیسه کامل روی شهاب خوابید و در گوشش زمزمه کرد.
- داری میرسی؟
- آره...
- یک کم صبر کن...آه... منم میرسم...

یک ربع بعد ابتدا شهاب و نفیسه و با فاصله کمی رضا به ارگاسم رسیدند. رضا روی کمر و شهاب داخل دختر خالی کردند و او را در حالیکه از حال رفته بود در همان حال رها کردند.
 
     
  
 
#35   Posted: 27 May 2015 23:52


 1 Star

ارسالها: 60
قدم چهارم: قسمت نهم
[i][/i]


عصر شده بود و هر سه آنقدر خسته بودند که بعد از خوردن کمی عصرانه به رختخواب رفتند و به خواب رفتند. خوابی طولانی. وقتی به تدریج همگی بیدار شدن حساب زمان از دستشان خارج شده بود.

نزدیک صبح بود. همه گرسنه بودند. اما هنوز تخیلشان خوب کار می‌کرد. نفیسه را دعوت کردند که روی میز ناهارخوری دراز بکشد. نفیسه با تعجب به رضا نگاه کرد که شیشه مربا را روی بدن لخت او خالی می کرد. از زیر ناف تا روی سینه ها و شروع کرد به لیسیدن از روی بدن لطیف نفیسه. رضا از سینه ها شروع کرد و بقیه هم به او پیوستند و شروع کردند به لیسیدن و خوردن. چندی نگذشت که نفیسه تحملش را از دست داد و شروع کرد به آه و ناله هایی بلند و شهوانی. سد مقاومت و حیای دخترانه ای که طی سالها تربیت در یک خانواده مذهبی شکل گرفته بود مدتها بود که شکسته بود اما اینجا گویا در این دنیا و در ایران نبود. جایی فراتر از زندگی عادی جایی که می‌شد صبحانه را روی بدن لختش سرو کنند. پسرها ناله ها و آه‌های او را می شنیدند و بر لذتشان می افزود. پستانهای سفت و زیبایش خوردنی بودند حتی وقتی کامل از شکلات و مربا پاک شده بودند. یوسف که گویا از دیروز سیر نشده بود به میان پاهای دختر رفت و شروع به خوردن چیز دیگری کرد. نفیسه که به تازگی موهای آن پایین را کامل زده بود مثل یک دختر نابالغ تمیز و خوردنی بود. یوسف متوجه فشار رانهای نفیسه که دور سرش حلقه شده بود شد که او را بیشتر به خود می خواند. با زبانش داخل و خارج واژن نفیسه و روی چوچوله و همه جا را خوب سرکشی کرد. رضا مشغول سینه ها بود و سعی می کرد بخشی را داخل دهان کند ولی موفقیتی نداشت چون سینه ها بزرگ بودند پس به سمت نوک سینه ها رفت و شروع کرد به تحریک با نوک زبانش. شهاب هم که تازه خوردن مربای سینه را تمام کرده بود به سمت لبها رفت و بوسه ای طولانی را شروع کرد. چند دقیقه بعد نفیسه اولین ارگاسم روزش را تجربه کرد که البته آخری نبود. بعد ارگاسم باز ادامه دادند نفیسه داد زد بکنید منو چرا منتظرید؟ لباساتونو درآرید من دختر بدی بودم باید جرم بدید. پسرها اطاعت کردند. نفیسه در حالیکه با چشمان خمارش روی زمین ولو شده بود و آن سه بدن لخت را می دید با لحنی خاص گفت: می خوام سه تایی با هم منو بکونید ولی ایندفعه همشو بریزید روم...
یوسف دستش را نزدیک سرش برد و یک سلام نظامی رو به نفیسه داد و گفت:
بله قربان اطاعت میشه!
بچه ها بلندش کنید ببریمش اتاق خواب. خوب نیست یک خانم محترم رو روی زمین پذیرایی کنیم.

در اتاق خواب یک تخت بزرگ دو نفره بود. در حالیکه دراز کشیده بود و آماده تصاحب شدن بود به بدنهای لخت سه پسر نگاه کرد. به یاد هفته قبل افتاد که با مادرش سفره یکی از همسایه ها رفته بودند و خانمهای همسایه داشتند از نجابت او تعریف می کردند.

یک ساعت بعد جلویشان روی زمین دو زانو نشست تا به ترتیب روی سر و صورتش خالی کنند. این مایع داغ را که داشت همه‌شان را دیوانه می‌کرد. اینبار خودش به ارگاسم نرسید اما ارضای روحی شده بود: از تصاحب شدن، از خواسته شدن از مورد توجه بودن.

وقتی بیدار شد. روی تخت بود و ملافه ای رویش کشیده بودند. هنوز به برهنه بیدار شدن عادت نکرده بود. کمی در دهان و پشتش هنوز سوزش داشت ملافه را کنار زد و جلوی آینه رفت و خود را وارسی کرد. مقعدش سالم بود ولی کمی سرخ شده بود. نگاهی به بدن خود انداخت این بدن و این برهنگی حتی برای خودش جدید و جالب بود. او زیبا بود و بدنی جذاب و دوست داشتنی داشت. بدنی که در این دو روز به مالکیت سه نفر درآمده بود. آن را خواسته بودند و دوست داشتند. و البته او هم لذت برده بود. به این فکر کرد که این تنها آنها نبودند که دنبال هوس بازیهایشان او را به اینجا آورده بودند. او نیز برای لذت بردن مانده بود. ملافه را به دور خود پیچید و به اتاق پذیرایی رفت. هنوز وقت بود. هنوز چیزهایی مانده بود که می‌خواست تجربه کند.
 
     
  
 مرد
#36   Posted: 29 May 2015 10:33


 0 Star

ارسالها: 8
دستت طلا که با جزئیات نوشتی
 
     
  
 مرد
#37   Posted: 8 Jun 2015 00:19

 0 Star

ارسالها: 2
سلام انتظار مارو کشت پس بقیه داستان......
 
     
  
 مرد
#38   Posted: 8 Jun 2015 22:04


 0 Star

ارسالها: 8
آقا داری خوب پیش می ری، ادامه اش را بنویس
 
     
  
 مرد
#39   Posted: 14 Jun 2015 01:14

 0 Star

ارسالها: 2
 
     
  
 
#40   Posted: 24 Jun 2015 21:51


 1 Star

ارسالها: 60
قدم پنجم: برخورد کوتاه از نوع طبیعت
قسمت اول: آتوسا


حمید با کمال ناباوری داستان را شنید. شاید شهاب کمی داشت اغراق می‌کرد. ولی کلیت ماجرا حقیقت داشت. او تقریبا جلوی شهاب تعظیم کرد. دیگر داشت به شهاب ایمان می‌آورد. حمید مورد بعدی را نگفت. در‌واقع فکرهایی کرده بود. می‌خواست اینبار شهاب فرصت آماده‌سازی نداشته باشد و از طرف دیگر می‌خواست یکی از نظریه‌های ذهن معیوبش را بررسی کند. چند تعطیلی کنار هم افتاده بود و فرصتی بود برای یک مسافرت کوتاه. حمید پیشنهاد تور جنگل ابر را داده بود و شهاب قبول کرد. جز آن‌ها ۲۰ نفر دختر و پسر جوان دیگر هم بودند که آن‌ها را نمی‌شناختند بهترین جمعیت نمونه برای آزمایش این فکر.

صبح پنج شنبه از تهران حرکت کردند.در مسیر گفتند و خندیدند و برای رقصیدن بقیه مسافران کف زدند. بعد چند ساعت و صرف ناهار کم کم وارد جاده های کم رفت و آمد تر شدند و اینجا دیگر دخترهای ماشین کم کم بی‌حجاب شدند. همراهان آنها یک گروه پنج نفره دختر دانشجو و سه زوج و یک گروه هفت نفره پسر بود. در این بین یکی از دخترها بود که به شدت شاد و فعال بود. سر هر آهنگی بلند میشد و می رقصید و از جلو تا ته اتوبوس می‌رفت. هیکل متوسطی داشت، موهای کوتاهش را بلوند کرده بود و یک مانتوی کوتاه سفید پوشیده بود. روسری بنفشش را هم به عنوان دستمال گردن بیشتر استفاده می کرد. این دختر سر یکی از رقصها پرید کنار شهاب نشست و بی مقدمه شروع به صحبت کرد و حتی موقع رفتن دستش را کشید که پاشو با هم برقصیم. آنقدر زور زد که شهاب بیچاره بلند شد و کمی با او سعی کرد برقصد. دخترک شاد دستش را پشت کمر شهاب گذاشته و موقع رقص قشنگ خود را به او می چسباند. شهاب به زور ارکشنش را مخفی کرده بود تا اینکه آهنگ تمام شد و دختر لپش را جلو آورد که ببوس و شهاب با دسپاچگی بوسه ای گذاشت.

تقریبا عصر بود که به منطقه کمپینگ رسیدند. چادرهای کوچک دو نفره را دور فضایی باز بر پا کردند و لیدر تیم به هر کس مسئولیتی داد مسئولیت شهاب و دوستانش جمع آوری هیزم بود. بقیه هم بسته به تمایل مسئولیتی قبول کردند. قبل از تاریک شدن هوا به اندازه کافی هیزم جمع کرده بودند. یک آشپز با خود آورده بودند که همراه گروهی که مامور غذا بودند شروع کردند به سیخ کردن کبابها و آماده کردن بقیه مخلفات. در این میان صدای آن دختر که بعدا فهمیدند آتوسا نام دارد بلندترین صدای جمع بود طوری که کم کم همه متوجه او شده و او هم با همه آشنا شده بود. آمار همه را گرفته بود و به اسم کوچک بقیه را صدا می کرد. در داخل جنگل بعضیها راحتتر شدند هوا مناسب بود و بعضی دخترها مانتوشان را هم درآوردند. آتوسا در این میان از همه پیشروتر با یک تاپ قرمز و تنگ می گشت شلوار جینش هم به خوبی بدن او را نشان می داد. کبابها را آماده کردند و دور هم نشستند و خوردند.

در حین شام اما حمید فکرش به شدت مشغول بود. خودش خیلی دوست داشت ترتیب آتوسا داده شود. در‌واقع اگر جراتش را داشت خودش جلو می‌رفت. اما نداشت و بنابراین یکی از دخترهای خجالتی که دیرتر از همه بی‌حجاب شده بود را به عنوان گزینه بعدی انتخاب کرد. تا اینکه اتفاقی تصمیمش را عوض کرد. آتوسا کنار پسری به نام جواد نشسته بود. این تازگی نداشت چون مرتب جایش را عوض می‌کرد. اما حمید متوجه شد که چیزی میان این دو وجود دارد. نگاهشان به هم و طرز جدی که با هم حرف می‌زدند. بعد ناهار حمید از فرصتی استفاده کرد و به طرف پسر رفت و گفتگویی کردند.

-آره سالهاست که می‌شناسمش..
- چطور؟
- زنمه!
بعد نگاهی به حمید کرد گویا می‌خواست ببیند می‌تواند به او اعتماد کند. ادامه داد:
- به این ظاهر اجتماعیش نگاه نکن. رسما دیوانست. اسیرش شدم. نمی‌تونم طلاقش بدم چون مهریه رو به اجرا می‌گذاره و به علاوه کل زندگیمون به نامشه...
 
     
  
صفحه  صفحه 4 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

ده قدم تا آرزو


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2023 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA