انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »

لایه های سوخته زندگی


مرد

 
باحال بود
     
  
مرد

 
فصل دوم - بخش اول
سکانس یک
چند ماه از شهادت محسن کاشانی گذشته بود، و خدیجه تو آشوب روحی عمیقی غرق شده بود. شب یلدا ۱۳۹۹، با شیوع کرونا، شهر پرند مثل یه منطقه متروکه شده بود – همه‌جا تعطیل، خیابون‌ها خلوت، و سکوت عجیبی همه‌جا رو گرفته بود. محمدرضا، به‌خاطر تعطیلی محل کارش، حالا هر روز تو خونه بود، بی‌حوصله رو کاناپه لم داده و بیشتر وقتش رو با تلویزیون می‌گذروند. پارمیس هم به‌خاطر تعطیلی مدرسه، تو خونه می‌موند و با اسباب‌بازیهاش سرگرم بود، اما خدیجه حس می‌کرد دیوارای خونه دارن روش فشار میارن.

حالات روحی خدیجه به هم ریخته بود. هر از گاهی، یاد حس‌های داغ و ممنوعه‌ای که تو ویلای پرندک با محسن تجربه کرده بود، مثل یه فلش‌بک تو ذهنش زنده می‌شد – گرمای بغلش، بوی عرقش، و لحظه‌هایی که بدنش رو تسخیر کرده بود. این خاطرات، مثل یه تیغ دو لبه، هم لذت می‌برد و هم گناه. شب‌ها، وقتی محمدرضا کنارش تو رختخواب غرق خواب بود، خدیجه بی‌اختیار دستش رو زیر پتو می‌برد. با نوازش ملایم، سعی می‌کرد اون حس گمشده رو پیدا کنه – تنفسش تند می‌شد، بدنش گرم و خیس عرق می‌گردید، و ملافه‌ها زیرش نم‌دار می‌شد. اما وسط این خودارضایی، یهو اشک از چشمهاش سرازیر می‌شد، گریه‌ای پر از افسردگی و پشیمونی که نفسش رو می‌بست.
امشب، ساعت ۱:۳۰ نصف‌شب، بعد از نیم ساعت تلاش بی‌نتیجه، خدیجه با بدن خیس و ملافه‌های چروکیده از جاش بلند شد. قلبش تند می‌زد، و حس ناکامی مثل سنگی تو سینه‌ش جا خوش کرده بود. آروم از اتاق بیرون اومد و اومد تو نشیمن.
تو سکوت شب، نور صفحه گوشی‌ش مثل یه چراغ راهنما تو تاریکی بود. خدیجه تلگرام رو باز کرد، انگشتاش رو صفحه می‌لغزوند، و بی‌هدف تو گروه‌های مختلف گشت. یهو چشمش به گروهی با اسم عجیب "چت خایه زیر کمر" افتاد – پر از پیام‌های سمّی، حرف‌های زننده، و عکس‌های تحریک‌کننده. یه پیام جدید تو چت‌گروه پاپ‌آپ شد:
**Baby.kir24**: *سلام جونی چطوری...*
کنار اسم، ایکون یه پسر لخت تا نزدیک زهار آلتش چشمک می‌زد. خدیجه اول شوکه شد، انگشتش یواشکی بالای گزینه "خروج از گروه" رفت، اما کنجکاوی‌ش غالب شد. با دستای لرزان، جواب داد:
**خدیجه**: *سلام... کی هستی؟*
**Baby.kir24**: *من بابکم، ۲۷ سالمه، تهرانی. جونی، تو این گروهی اومدی که حال کنی، نه؟ اگه آماده‌ای، می‌تونم حالتو خوب کنم. یه کلیپ برات می‌فرستم، ببین چیکار می‌تونم بکنم...*
چند ثانیه بعد، یه ویدیوی کوتاه اومد. خدیجه با تردید روش رو لمس کرد. تو ویدیو، یه مرد با بدنی ورزشکار و پوست سبزه‌فام، با یه لبخند شیطنت‌آمیز، خودش رو تو آینه نشون می‌داد. لباساش رو آروم درمی‌آورد، و کم‌کم یه آلت بزرگ و خمیده – با طول و قطری که به نظر غیرطبیعی می‌رسید – نمایان شد. حرکات دستش پر از اعتمادبه‌نفس بود، و صدایش تو ویدیو زمزمه می‌کرد: *این مال توئه اگه بخوای...*
خدیجه نفسش تند شد، صورتش داغ شد، و یه موج گرما تو پایین تنه‌ش حس کرد. اول مقاومت کرد، گوشی رو کنار گذاشت و گفت: *نه، این اشتباهه...* اما دستش دوباره به سمت گوشی رفت.
بابک پیام دیگه‌ای فرستاد: *جونی، نترس. این فقط شروعشه. یه کلیپ دیگه برات دارم که دیوونت کنه...* این بار، ویدیویی از خودش تو حمام بود – آب رو بدنش می‌چکید، و با حرکاتی نمایشی، خودش رو نوازش می‌کرد. خدیجه حس کرد قلبش داره از جا کنده می‌شه. بدنش واکنش نشون داد، خیسی بین پاهاش بیشتر شد، و مقاومتش کم‌کم شکسته شد. با صدایی لرزان جواب داد:
**خدیجه**: *بابک... این کار درسته؟ من... نمی‌دونم چی بهم شده...*
**Baby.kir24**: جونی، این طبیعی‌ست. تو نیاز داری، و من می‌تونم بهت بدم. امشب می‌تونیم چت کنیم، هر چی دلت خواست بگو. اگه راضی باشی، فردا می‌تونیم بیشتر حال کنیم...*
بابک با کلمات داغ و کلیپ‌های هاردکور، کم‌کم خدیجه رو تسخیر کرد. تو ذهنش، تصاویر محسن با بابک قاطی شد – یه حس گناه، اما قوی‌تر از اون، یه کشش جنسی که نمی‌تونست نادیده بگیره. تا ساعت ۳ صبح، چت ادامه داشت، و خدیجه با هر پیام، بیشتر تو دام دلبستگی به بابک افتاد. آخر شب، با یه نفس عمیق، به خودش اجازه داد تخیل کنه – بدنش لرزید، و یه دلبستگی جدید تو دلش ریشه دواند
     
  ویرایش شده توسط: meqa   
مرد

 
فصل دوم - بخش اول سکانس یک (ادامه)
خدیجه با هر پیام و کلیپ جدید از بابک، بیشتر تو گرداب هیجان غرق می‌شد. تو ویدیوی بعدی که بابک فرستاده بود، زاویه دوربین عوض شده بود – یه نمای نزدیک از آلتش، واقعاً غول‌پیکر، با اون انحنای خمیده و قطر ۶ سانتی که تو نور کم حمام می‌درخشید. خدیجه نفسش تندتر شد، چشمهاش به صفحه گوشی میخکوب شده بود، و یه موج شدید شهوت تو وجودش موج زد. اندازه و شکلش، ذهنش رو تسخیر کرد – عقلش فریاد می‌زد: این خطرناکه، برگرد به خودت ! اما شهوت مثل یه سیل، هر تذکری رو زیر آب کشید. بدنش داغ شد، دستش بی‌اختیار به سمت پایین تنه‌ش رفت، و خیسی بین پاهاش بیشتر شد.
بابک با پیام‌های تحریک‌کننده ادامه داد:
Baby.kir24 : جونی، دیدی چقدر برات آماده‌م؟ این می‌تونه هر شب مال تو باشه... فقط بگو کی می‌تونی بیای
خدیجه با انگشتای لرزان جواب داد:
خدیجه : بابک... این دیوونم کرده... نمی‌دونم چی بهم شده.....
Baby.kir24 : عشقم، این طبیعیه. تو نیاز داری، و من می‌تونم بهترینشو بهت بدم. بگو چی تو ذهنته، می‌تونیم امشب بیشتر حال کنیم .
چت محاوره‌ای بینشون شروع شد، پر از شوخی‌های جنسی که خدیجه رو بیشتر می‌کشوند تو این بازی. بابک با لحن بازیگوش نوشت:
Baby.kir24 : جونی، فکر کنم باید براش اسم بذاری، این دیگه یه قهرمانه!
خدیجه با یه خنده عصبی، که ترکیبی از شرم و هیجان بود، جواب داد:
خدیجه : حقیقتاً... فکر کنم بهش بگم "بابک گردن‌کلفت"! اندازه‌ش دیگه عادی نیست!
بابک با یه ایموجی خنده‌دار جواب داد:
Baby.kir24 : خخخ، پسر خوبیه بابک گردن‌کلفت! حالا تو هم باید براش یه اسم داشته باشی. فکر کنم "نازیلا" برات قشنگه، چون ناز و لطیفی!
خدیجه صورتش سرخ شد، اما با یه حس بازیگوشی که سال‌ها فراموش کرده بود، نوشت:
خدیجه : نازیلا؟ خب... باشه، اگه تو بابک گردن‌کلفتی، منم نازیلا باشم! ولی این اسما رو کی به کی گفته؟
Baby.kir24 جونی، ما تو دنیای خودمونیم! نازیلا و بابک گردن‌کلفت، زوج بی‌نظیر! حالا بگو، نازیلا چی می‌خواد امشب؟ می‌تونم برات کلیپ جدید بفرستم... یا شاید یه سورپرایز دیگه؟
محاوره ادامه داشت، و بابک با هر پیام، خدیجه رو بیشتر تو دام هیجان می‌انداخت. شوخی‌ها جنسی‌تر شد:
Baby.kir24 : نازیلا جون، فکر کنم بابک گردن‌کلفت داره تو خواب بهت فکر می‌کنه... اگه یه عکس یا کلیپ کوتاه از نازیلا بفرستی، امشب دیوونش می‌کنم!
خدیجه یه لحظه مکث کرد، قلبش تند زد. عقلش داد می‌زد: نه، این خط قرمز رو رد نکن! ، اما شهوتش، که حالا مثل آتیش تو وجودش می‌سوخت، دست بالا رو داشت. با دستای لرزان، یه پیام تایپ کرد:
خدیجه : بابک... نمی‌دونم... اگه کسی بفهمه چی؟
Baby.kir24 : عشقم، فقط برای منه. قول می‌دم هیچ‌جا نره. یه عکس ساده، یا اگه جرأتشو داری، یه کلیپ کوتاه از نازیلا... می‌خوام ببینم چطور برام آماده می‌شه!
خدیجه نفسش رو حبس کرد، انگشتش بالای گزینه دوربین رفت. بدنش از هیجان می‌لرزید، و ذهنش پر از کشمکش بود، اما دلبستگی جدید به بابک، اون رو به سمت یه تصمیم خطرناک سوق می‌داد.
خدیجه تو تاریکی نشیمن، با دستای لرزان دوربین گوشی رو روشن کرد. نور کم صفحه، سایه‌های نرم رو بدنش انداخت. با یه نفس عمیق، گوشی رو به سمت پایین تنه‌ش گرفت، لای پاهاش رو قاب کرد، و با دست راست، انگشتاش رو آروم به سمت شورت سفید گیپورش برد . حسابی تحریک شده بود – حرکات دایره‌ای، نفس‌هاش تندتر، و بدنش از گرما و خیسی می‌لرزید. تو ذهنش، تصاویر بابک و اون آلت غول‌پیکرش مثل یه فیلم تو ذهنش پخش می‌شد. بعد از چند لحظه، با یه ناله آروم، کلیپ کوتاه رو ضبط کرد و با تردید، اما با هوس، براش فرستاد. قلبش تو سینه‌ش می‌کوبید، و حس گناه با شهوت آمیخته شده بود.
چند دقیقه بعد، بابک جواب داد. یه ویدیوی کوتاه اومد که توش، بابک با هیجان تندتند آلتش – اون "بابک گردن‌کلفت" – رو ماساژ می‌داد. صداش تو ویدیو می‌پیچید: *خدیجه... خدیجه...* و یهو، یه انفجار سفید از سر آلتش پاشید، پخش شد رو دستاش و شکمش. بعد از تموم شدن، با یه لبخند شیطنت‌آمیز گفت: دیدی خوشگله، چه آبی ازم اومد؟ این مال توئه!
خدیجه چشمهاش گشاد شد، بدنش از هیجان و تحریک می‌لرزید. گوشی رو محکم‌تر گرفت، و با دیدن اون صحنه، دستش رو دوباره به سمت پایین برد. این بار، با تخیل اون لحظه، خودش رو به اوج رسوند – نفس‌هاش قطع شد، بدنش لرزید، و یه ارگاسم قوی کل وجودش رو گرفت. عرق از پیشونیش چکید، و یه آرامش جنسی عمیق، همراه با حس گناه، تو وجودش موج زد. ساعت ۴ صبح بود، چت تموم شد، و خدیجه با پاهایی لرزان به رختخواب برگشت. کنار محمدرضا، که هنوز غرق خواب بود، دراز کشید و با ذهن پر از تصاویر بابک، به خواب رفت.
     
  
↓ Advertisement ↓
مرد

 
فصل دوم - بخش اول سکانس دوم
صبح روز بعد، ساعت ۱۱، خدیجه با سر و صدایی مبهم از خواب بیدار شد. صدای تلویزیون از نشیمن می‌آمد – محمدرضا احتمالاً مثل همیشه با یه برنامه بی‌مزه مشغول بود. خدیجه به خودش آمد، چشماش رو مالید، و تازه متوجه شد که لخت و عریان زیر پتو خوابیده. یه لحظه شوکه شد – دیشب تو هیجان چت با بابک، حتی به لباس پوشیدن فکر نکرده بود. دور و برش رو نگاه کرد، دنبال لباس زیر و سوتینش گشت. سوتین کریستال آبی رو زیر بالش پیدا کرد، اما شورت آبی‌مش غیبش زده بود. با دقت بیشتر، زیر بالش محمدرضا دنبالش گشت و بالاخره پیداش کرد – کمی چروکیده و با بوی عجیبی که انگار خیس شده بود. با لبخند تلخی به خودش زمزمه کرد: محمدرضا هم صبح با یاد عطر شورتم خودش رو ارضا کرده..... حس گناه و تحقیر تو دلش قاطی شد.
لباسای ساده – یه شلوار جین و تی‌شرت گشاد – رو پوشید و با قدم‌های سنگین به نشیمن اومد. بعد از صبحانه‌ای بی‌حال که با پارمیس خورد،
گفت: من می‌رم حمام
و به سمت حمام رفت. زیر دوش آب گرم، تنش شل شد، اما ذهنش دوباره به دیشب پر کشید – تصویر اون آلت غول‌پیکر بابک، "بابک گردن‌کلفت"، تو ذهنش زنده شد. آب گرم روی بدنش می‌چکید، و خدیجه بی‌اختیار دستش رو به سمت پایین برد. ایستاده زیر دوش، با نوازش ملایم، خودش رو ماساژ داد – لای باسنش، لای پاهاش، و با هر حرکت، لذت تو وجودش اوج می‌گرفت. نفس‌هاش تندتر شد، بدنش از گرما می‌لرزید، و داشت به اوج می‌رسید...
یهو یه صدای خش‌خش از پشت در حمام اومد و خدیجه رو از تخیلش بیرون کشید. با چشمای گشاد، به سمت در نگاه کرد. یه حس ناخوشایند تو دلش نشست – شاید دوباره محمدرضا از سوراخ کلید داره نگاه می‌کنه! عصبانیت تو وجودش فوران کرد. با یه حرکت سریع، در رو باز کرد و محمدرضا رو دید – خم شده به شکلی تحقیرآمیز، چشمش چسبیده به سوراخ کلید، و دستش تو شورتش، مشغول نوازش آلتش. خدیجه قاطی کرد،
با فریاد عصبانی گفت: آخه این چکاریه رضا؟ خوب من مال تو هستم، چرا اینجوری؟ شرم نمی‌کنی؟!
محمدرضا از خجالت سرخ شد، دستش رو سریع از شورتش کشید، و با نگاه پایین‌افتاده، بدون کلمه‌ای به سمت اتاق خواب فرار کرد. در رو محکم بست و دیگه صدایی ازش نیومد. خدیجه تو حمام ایستاده بود، آب هنوز از سرش می‌چکید، اما دلش پر از دلخوری و خشم بود. این وضعیت، این زندگی، دیگه براش قابل تحمل نبود.
خدیجه از حمام بیرون اومد، حوله سفید رو دور بدنش پیچیده بود و قطرات آب هنوز از موهاش می‌چکید. با قدم‌های محکم به سمت اتاق خواب رفت. در رو باز کرد و محمدرضا رو دید – سرافکنده، رو تخت نشسته، سرش پایین و دستاش بی‌حوصله رو پاهاش آویزون بود. عصبانیت تو دل خدیجه می‌جوشید، اما شهوتی که تو حمام با یاد بابک تو وجودش شعله‌ور شده بود، مثل یه نیروی عجیب اون رو به جلو هل می‌داد. با یه نگاه تند، حوله رو از بدنش باز کرد و رو به محمدرضا ایستاد – بدن خیس و برهنه‌ش تو نور کم اتاق می‌درخشید.
با صدایی که ترکیبی از عصبانیت و نیاز بود،
گفت: عزیزم، من مال تو هستم، چرا بهم نزدیک نمی‌شی؟
قبل از اینکه محمدرضا جوابی بده، خدیجه خودش رو پرت کرد تو بغلش. دستاش رو دور گردنش انداخت، بدنش رو به بدن سرد محمدرضا چسبوند، و با نوازش‌های مشتاق شروع کرد – لباش رو روی گردنش گذاشت، دستش رو روی سینه‌هاش کشید، و با ناله‌ای آروم، انتظار واکنش گرم داشت. محمدرضا اول شوکه شد، اما بعد دستاش رو آروم دور کمر خدیجه انداخت. بوسه‌هاش شروع شد، اما نه اون‌طور که خدیجه می‌خواست – بی‌حال، بدون شور، و انگار فقط از روی وظیفه.
نوازش‌ها ادامه داشت، خدیجه سعی کرد هیجان رو بیشتر کنه، شورت محمدرضا رو کشید پایین، اما قبل از اینکه بتونه بیشتر پیش بره، محمدرضا با یه لرزش، بیشتر از ده دقیقه طول نکشید و بدون اینکه شورتش کامل دربیاد، خالی شد. بدنش شل شد، و با یه نفس خسته گفت: ببخشید خدیجه........ خدیجه از جاش جدا شد، اعصابش به هم ریخت. نگاهی پر از ناامیدی به محمدرضا انداخت، و با یه آه بلند از اتاق بیرون رفت. حس نیازش هنوز تو وجودش می‌سوخت، اما این بار، دیگه به محمدرضا امیدی نداشت.
شب ساعت ۱۱، خدیجه تو سکوت خونه روی کاناپه نشسته بود. ماه‌ها از قطع ارتباطش با دکتر لیلا صبوری گذشته بود، اما امشب، با ذهن پر از آشوب و حس گناهی که دائم بزرگ‌تر می‌شد، به یادش افتاد. با دستای لرزان، تلگرام رو باز کرد و به چت قدیمی دکتر پیام داد:
خدیجه : سلام دکتر... بعد از ماه‌ها، امشب به یادتون افتادم. نمی‌دونم چی بهم گذشته...
چند دقیقه بعد، جواب دکتر اومد:
دکتر لیلا صبوری : سلام خدیجه جان، خوشحالم که پیام دادی. این همه غیبت چرا؟ چی برات پیش اومده؟
خدیجه با یه نفس عمیق، شروع به نوشتن کرد، انگشتاش رو صفحه می‌لغزوند:
خدیجه : دکتر، حالم خیلی به‌هم‌ریخته. بعد از اون ماجراها با محسن، دیگه به خودم نیومدم. محمدرضا و من بدتر شدیم، هیچ ارتباطی نداریم. چند ماه پیش، تو یه گروه تلگرامی با یکی به اسم بابک آشنا شدم. یه جورایی... نمی‌دونم چطور بگم... شهوتم دیگه کنترلم رو از دست داده. بابک یه آدمیه که با کلیپ‌هاش و حرفاش منو دیوونه کرده. دیشب حتی براش کلیپ فرستادم... نمی‌دونم چی به سرم زده .
دکتر با تأخیر چند دقیقه‌ای جواب داد، لحنش جدی‌تر شده بود:
دکتر لیلا صبوری : خدیجه جان، خوب حالا؟ این که داری می‌گی خیلی نگران‌کننده‌ست. این رابطه با بابک، یه عبور کامل از خط قرمز خودته. تو موقعیت آسیب‌پذیری، و این کار می‌تونه گناه و افسردگی‌ات رو بیشتر کنه. شهوتت طبیعیه، اما راهش این نیست. باید کنترلش کنی.
خدیجه با عجله جواب داد، انگار می‌خواست خودش رو توجیه کنه:
خدیجه : دکتر، نمی‌تونم جلوشو بگیرم. بابک اینقدر تحریکم می‌کنه که دیگه به هیچی فکر نمی‌کنم. محمدرضا هم که هیچ کمکی نمی‌کنه، دیشب هم تو حمام دیدمش که از سوراخ کلید نگاه می‌کنه و بعد تو اتاق دوباره ناکام شدیم. حس می‌کنم دیگه زندگیم تمومه.
دکتر با یه پیام طولانی جواب داد:
دکتر لیلا صبوری : خدیجه، این وضعیت نشون می‌ده که تو، تو یه چرخه منفی افتادی. بابک ممکنه موقتاً شهوتت رو برآورده کنه، اما این یه راه‌حل نیست – فقط مشکل رو عمیق‌تر می‌کنه. تذکر جدی می‌دم: این رابطه باید قطع بشه، وگرنه خودت رو بیشتر به خطر می‌ندازی. در مورد محمدرضا، مشکلش عمیق‌تر از این حرفاست. پیشنهادم اینه که حتماً با هم پیش یه سکس‌تراپیست برید – یه متخصص که بتونه ترس و ناکامی‌هاتون رو حل کنه. این تنها راهیه که می‌تونه رابطه‌تون رو نجات بده.
خدیجه با تردید نوشت:
خدیجه : سکس‌تراپیست؟ نمی‌دونم محمدرضا راضی می‌شه یا نه. اون حتی نمی‌تونه بهم نزدیک بشه، چه برسه به این... من الان چیکار کنم؟
دکتر لیلا صبوری : خدیجه، اول از بابک فاصله بگیر. از تکنیک‌های تنفس (۴ ثانیه دم، ۴ ثانیه نگه داشتن، ۴ ثانیه بازدم) استفاده کن تا شهوتت رو مدیریت کنی. با محمدرضا حرف بزن، حتی اگه سخت باشه. بگو نیاز داری کمک بگیرید. اگه راضی نشد، خودت پیش مشاور برو. این چت بدون نتیجه نمی‌مونه، ولی تو باید قدم اول رو برداری. هر وقت آماده بودی، بهم خبر بده.
خدیجه پیام آخر رو خوند، اما جوابی نداد. ذهنش پر از کشمکش بود – یه طرف، شهوت و دلبستگی به بابک، و طرف دیگه، تذکرات دکتر و زندگی ازدست‌رفته‌ش با محمدرضا. چت رو بست و تو سکوت شب، به سقف زل زد.
     
  
مرد

 
فصل دوم - بخش اول . سکانس سوم
سه ماه از شب یلدا ۱۳۹۹ گذشته بود، و خدیجه کم‌کم تو چت‌های شبانه با بابک غرق شده بود. هر شب، وقتی محمدرضا و پارمیس می‌خوابیدن، خدیجه با گوشی تو اتاق تاریک، به‌دنبال اون حس گمشده می‌گشت. بابک، با پیام‌ها و تماس‌های ویدیویی‌ش، مثل یه ناجی تو دنیای سرد خونه‌ش ظاهر شده بود. این ارتباط از چت‌های ساده شروع شده بود، اما با گذر زمان، به یه وابستگی عمیق‌تر تبدیل شد – ترکیبی از هیجان، گناه، و نیاز.
چت‌های شبانه : شب‌ها، بابک با لحن گرم و بازیگوش شروع می‌کرد:
Baby.kir24 : خوشگل خانومی ، امشب چطوری؟ دلم برات تنگ شده...
خدیجه، که اول با تردید جواب می‌داد، کم‌کم نرم می‌شد:
خدیجه : بابک... نمی‌دونم، خسته‌م. محمدرضا هنوز همونیه، هیچی تغییر نکرده.
Baby.kir24 : عشقم، تو نباید اینجوری زندگيت رو بگذروني. من می‌تونم بهت حس زندگی بدم. امشب یه تصویری بزنیم، فقط با هم حرف بزنیم...
شروع شد. تو این تماس‌ها، بابک با خنده و شوخی، فضای رو شاد نگه می‌داشت. خدیجه، که اول فقط صورتش رو نشون می‌داد، کم‌کم با تشویق بابک، لباس‌هاش رو کمی شل کرد تا سینه‌هاش از زیر پارچه نمایان بشه – نه کامل، بلکه به شکلی که حس اعتماد و نزدیکی رو بیشتر کنه. بابک هم با اشاره‌های غیرمستقیم، از "بابک گردن‌کلفت" حرف می‌زد و با حرکات دست، بدون جزئیات صریح، هیجان رو بالا می‌برد. این تعاملات، مثل یه بازی مخفیانه، هر دو رو به سمت اوج احساسی می‌کشوند.
یه شب، بابک نوشت:
Baby.kir24 : خوشگل خانومی، فکر کنم امشب باید به بابک گردن‌کلفت یه مأموریت جدید بدیم! چی می‌گی؟
خدیجه با خنده‌ای که ترکیبی از شرم و هیجان بود، جواب داد:
خدیجه : بابک، تو دیگه زیادی شیطونی! ولی... فکر کنم نازیلام هم آماده‌ست یه کم حال کنه!
این شوخی‌ها، به صورت تماس تصویری، به جلسات شبانه‌ای تبدیل شده بود که هر دو توش دنبال ارضای احساسی و جنسی بودن. خدیجه با نوازش خودش، و بابک با حرکات دستش تو ویدیوی خاموش، همدیگه رو به اوج می‌رسوندن – نفس‌هاشون تند می‌شد، و با یه آه آروم، این لحظه‌ها تموم می‌شد. بعد، بابک با پیام‌هایی مثل *خوشگل خانومی ، این فقط شروع بود*، خدیجه رو تو دلبستگی نگه می‌داشت.

تا شب عید ۱۴۰۰، این رابطه چتی به عادتی شبانه تبدیل شده بود. خدیجه هر بار با گناه و هیجان، به این ارتباط ادامه می‌داد. ذهنش پر از کشمکش بود – یه طرف، نیاز شدید به توجه بابک، و طرف دیگه، زندگی سرد با محمدرضا که دیگه براش بی‌معنی شده بود. این سه ماه، مثل یه مسیر لغزنده، خدیجه رو به سمت وابستگی عمیق‌تر به بابک کشونده بود.
شب ۲۶ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۲ نصف‌شب، خدیجه دوباره تو سکوت خونه بیدار بود. محمدرضا و پارمیس غرق خواب بودن، و خدیجه با گوشی تو دست، تو چت تلگرامی با بابک غرق شده بود. این چت‌ها طی سه ماه گذشته به عادتی شبانه تبدیل شده بود، و بابک دیگه کاملاً ذهن و قلب خدیجه رو تسخیر کرده بود. با نزدیک شدن به عید ۱۴۰۰، هیجان و کشش بینشون بیشتر شده بود. بابک امشب با لحن بازیگوش و تحریک‌کننده شروع کرد:
Baby.kir24: خوشگل خانومی عشقم، اون نازیلای نانازی رو برام آماده کردی؟ گفتم یه خط باریک از رو چوچولت برام درست کنه، ببینم چطور شده!
خدیجه اول خندید، صورتش سرخ شد، و یه حس شرمندگی و هیجان تو دلش موج زد. سه ماه چت تصویری، اون رو به جایی رسونده بود که دیگه این شوخی‌ها براش عادی شده بود. با دستای لرزان، گوشی رو تو حالت دوربین گذاشت، نور کم اتاق رو تنظیم کرد ،و یواشکی شورتش رو با دست کنار زد و از بغل شورت یه عکس نزدیک از خط موس باریکی که به دستور بابک درست کرده بود گرفت –. با یه نفس عمیق، عکس رو فرستاد:
خدیجه : بابک... اینجوری خوبه؟
چند لحظه بعد، بابک با یه ایموجی خنده و قلب جواب داد:
Baby.kir24 : وای جون، خوشگل خانومی دیوونم کردی! این بابک گردن‌کلفت رو از خواب بیدارش کردی داره از خوشحالی می‌پره! خیلی قشنگه، عشقم... امشب دیگه نمی‌تونم صبر کنم!

خدیجه نفسش تند شد، بدنش از هیجان گرم شد، و ذهنش پر از تصاویر بابک و اون لحظات چت‌های شبانه شد. این تعامل، دلبستگی‌ش رو به بابک عمیق‌تر کرد، و تو دلش یه حس انتظار برای چیزی فراتر از چت شکل گرفت.
چت تلگرامی بین خدیجه و بابک تو شب ۲۶ اسفند ۱۳۹۹،
ساعت ۲:۱۵ نصف‌شب، ادامه داشت. بابک با هر پیام، جری‌تر می‌شد و حسابی تو فضا غرق شده بود. با یه لبخند شیطنت‌آمیز تو متنش، نوشت:
Baby.kir24: خدی جون، این گردن‌کلفت برات داره می‌میره دیگه! تحملش تموم شده، نمی‌تونه صبر کنه فقط می خواد نازیلات رو ببینه!
خدیجه، که هنوز تو کشمکش درونی بود، خودش رو به نفهمی زد و با لحن معصومانه جواب داد:
خدیجه: *عزیزم، یعنی چی؟ چی می‌گی؟
بابک با خنده‌ای که تو پیامش حس می‌شد، ادامه داد:
Baby.kir24: یعنی اینکه ان‌شاءالله این بابک گردن‌کلفت کی نازیلات رو لمس خواهد کرد، جونی! دیگه وقتشه بیشتر از چت حال کنیم!
خدیجه صورتش سرخ شد، قلبش تند زد، و یه موج هیجان تو وجودش موج زد. اما هنوز تردید داشت. بابک، با سوءاستفاده از این لحظه، پیشنهاد حضوری رو مطرح کرد:
Baby.kir24: عشقم، ایام عید بیا یه دیدار حضوری داشته باشیم. می‌تونیم با هم حال کنیم، دیگه این چت‌ها کافی نیست!
خدیجه با نگرانی جواب داد:
خدیجه: آخه ما ایام عید همه ۱۵ روز تو خونه پدر محمدرضا، تو رودهن، هستیم. نمی‌تونم اینجوری بیام، اگه بفهمن چی؟
بابک با هیجان جواب داد:
Baby.kir24: عالیه که! اتفاقاً من یه ویلای لاکچری تو نزدیک همونجا، منطقه منشا نزدیک آبعلی، دارم. جای دنج و قشنگه، کسی هم با خبر نمیشه!
خدیجه دلش می‌خواست، یه حس شهوانی تو وجودش شعله‌ور شده بود، اما زبانش کنجکاو بود. با تردید نوشت:
خدیجه: نه بابک، اگه بفهمن چی؟ ابرومون می‌ره، محمدرضا شک می‌کنه.....
بابک با اطمینان جواب داد:
Baby.kir24: یعنی چی کی می‌خواد بفهمه؟ بهانه کن، بگو با دوستات می‌خوای بری کوه. من صبح زود، مثلاً ۵ یا ۶، میام دنبالت. می‌ریم عشق و صفا تو ویلا، و قبل از ظهر برت میگردونم می‌ذارمت پیش شوهر جونت. نگران نباش، همه‌چیز رو تنظیم می‌کنم!
خدیجه شروع به انکار کرد، دستاش رو صفحه می‌لغزوند و پیام می‌فرستاد:
خدیجه: نه بابک، خطرناکه. اگه یکی ببینه چی؟ نمی‌تونم ریسک کنم......
بابک اصرارش رو بیشتر کرد:
Baby.kir24: خوشگل خانومی، همه‌چیز رو حساب کردم. ویلا کاملاً محفوظه، ماشینم دارم میام دنبالت کسی شک نمی‌کنه. فقط یه بار، امتحان کن. بزار این نازیلات و بابک گردن‌کلفتم با هم اشنا بشن!
این اصرار و انکار تا ساعت ۳ صبح ادامه داشت. خدیجه بین هیجان و ترس دست‌وپا می‌زد، اما کم‌کم تسلیم شد. آخر سر، با یه نفس عمیق، نوشت:
خدیجه: خب... فقط یه بار. روز سوم عید باشه، صبح زود. اگه مشکلی پیش بیاد، دیگه تمومه!
بابک با یه ایموجی قلب و بوسه خنده جواب داد:
Baby.kir24: دیگه قرار گذاشتم خوشگل خانومی ، اون نازیلات رو روز سوم عید، ساعت ۵:۳۰، منتظرم. عشق و صفا می‌کنیم!*
خدیجه گوشی رو کنار گذاشت، قلبش تند می‌زد، و ذهنش پر از تصاویر اون دیدار بود. این تصمیم، یه نقطه عطف تو زندگی‌ش بود.
     
  
مرد

 
فصل دوم - بخش اول . سکانس چهارم
شب دوم عید ۱۴۰۰، ساعت ۱۰ شب، خدیجه تو خونه پدر و مادر محمدرضا تو رودهن نشسته بود. فضای خونه پر از بوی عید و صدای خنده‌های فامیل بود، اما ذهن خدیجه جای دیگه بود. یهو اعلان تلگرامش روشن شد – پیام از بابک:
Baby.kir24: جووون عشقم، آماده‌ای؟
خدیجه با عجله جواب داد، صداش تو متن پر از استرس بود:
خدیجه: بابی، اذیت نکن! الان نمی‌تونم، خونه مادر شوهرم هستم.......
بابک، با تسلطی که تو این سه ماه به دست آورده بود، بی‌توجه به نگرانی خدیجه، چند عکس از "بابک گردن‌کلفتش" فرستاد – زاویه‌هایی که هیجان رو بیشتر می‌کرد. زیر عکس‌ها نوشت:
Baby.kir24: این گردن‌کلفت بی‌تابته، عشقم! نمی‌تونه صبر کنه فقط نازیلات می خواد از نزدیک ببینه .....
خدیجه صورتش سرخ شد، یه ایموجی خجالت‌زده فرستاد، و قلبش تند زد. بابک، با لحن قاطع و تسخیرکننده، ادامه داد:
Baby.kir24: پس برو حموم و به یاد زفاف فردا یه حالی به اون نازیلات بده، اوکی؟
خدیجه، که دیگه تحت تأثیر کلام بابک بود، با تردید جواب داد:
خدیجه: خوب... برات اونجوری که دوست داشتی درست کردم.
بابک، با اعتمادبه‌نفس کامل، فشار رو بیشتر کرد:
Baby.kir24: عالی خوشگل خوانومی من ! حالا یه عکس ازش بنداز، ببینم چطور شده!
خدیجه شوکه شد، سریع تایپ کرد:
خدیجه: نه الان، وای نه، چطوری؟
بابک، با تسلطی که دیگه بر خدیجه داشت، دستور داد:
Baby.kir24: خودت بلدی، برو دستشویی و یه عکس بگیر بفرست، همین الان! می‌خوام ببینم نازیلات چطور آماده‌ست!
خدیجه، که دیگه مقاومتش شکسته شده بود، با دستای لرزان گوشی رو برداشت. آروم از اتاق بیرون رفت، به دستشویی رفت، و با نور کم گوشی، یه عکس از خط مودار اصلاح‌شده گرفت. با ، عکس رو فرستاد:
خدیجه: این... بسه دیگه دیگه هی نخواهی ...
بابک با یه ایموجی قلب و خنده جواب داد:
Baby.kir24: وای عشقم، خوشگل خانومی دیوونم کردی! حالا بگو کجایی، لوکیشن خونه مادر شوهرت رو بفرست.
خدیجه لحظه‌ای مکث کرد، اما تسخیر کلام بابک اون رو مجبور کرد. لوکیشن رو فرستاد:
خدیجه: اینجاست... ولی مراقب باش!
بابک با اطمینان نوشت:
Baby.kir24: نگران نباش جونی، همه‌چیز تحت کنترله. فردا ساعت ۵ صبح میام، آماده باش. عشق و صفا تو ویلا منتظرتم !
خدیجه گوشی رو بست، قلبش تند می‌زد، و ذهنش پر از ترس و هیجان برای دیدار فردا بود.
     
  
مرد

 
فصل دوم - بخش اول سکانس پنجم
ساعت ۴:۴۵ صبح روز سوم عید ۱۴۰۰، صدای زنگ تلفن خدیجه تو سکوت خونه پدر و مادر محمدرضا تو رودهن، مثل یه شوک خفیف اون رو از خواب بیدار کرد. قلبش تند تند می‌زد – دیشب با بابک قرار گذاشته بود، و حالا لحظه حقیقت نزدیک شده بود. آروم از زیر پتو بیرون اومد، مراقب بود صدا نکنه. طبق صحبت‌های قبلی با محمدرضا که گفته بود ساعت ۵ صبح برای کوه‌نوردی با دوستاش می‌ره، خدیجه بهانه‌ای برای خروجش آماده کرده بود. با دستای لرزان، مانتو مشکی و شال ساده‌ش رو برداشت، یه نگاه به پارمیس و محمدرضا که هنوز غرق خواب بودن انداخت، و آهسته از خونه بیرون زد.

هوا تازه روشن شده بود، نور صبحگاهی مثل یه لایه مه نازک کوچه رو پوشونده بود. تو سر کوچه، یه بی‌ام‌و لاکچری مشکی زیر نور کم چشمک می‌زد. پشت فرمان، یه پسر سیاه‌چهره با عینک دودی تیره نشسته بود – بابک. از دور که خدیجه رو دید، یه چراغ با نور ماشینش بهش داد و با یه لبخند شیطنت‌آمیز اشاره کرد. خدیجه، با قدم‌هایی که از ترس و هیجان می‌لرزید، به سمت ماشین رفت. کوچه خلوت بود، هیچ‌کس تو اون ساعت صبح تو رودهن بیدار نبود. در ماشین رو باز کرد، نشست کنار بابک، و قبل از اینکه حرفی بزنه، بابک گاز داد و ماشین با سرعت از اونجا دور شد.

تو ماشین، سکوت سنگینی بود. خدیجه به پنجره زل زده بود، ذهنش پر از کشمکش – یه طرف، هیجان دیدار با بابک، و طرف دیگه، گناه و ترس از فاش شدن. بابک، با اعتمادبه‌نفس، یه نگاه بهش انداخت و گفت:
سلام جونی خوشگل خانومی ، بالاخره به هم رسیدیم !
خدیجه فقط سر تکان داد، قلبش هنوز تو گلوش بود.

خدیجه کنار بابک تو ماشین نشسته بود، کسی که تو این سه ماه با چت‌ها و وب‌کم‌هاش به بخشی از وجودش تبدیل شده بود. همه رودربایستی‌ها بینشون کنار رفته بود، و حالا فقط یه حس عمیق از کشش و انتظار تو هوا موج می‌زد. بابک با یه نگاه عمیق به خدیجه، لبخندی شیطنت‌آمیز زد. بدون اجازه، دستش رو آروم روی پای خدیجه گذاشت – شلوار استریچ مشکی‌ش مثل یه لایه نازک بین گرمای دست بابک و پوست خدیجه بود. گرمای دستش مثل یه موج ملایم تو بدن خدیجه پخش شد، انگار یه جریان برق خفیف که از انگشتاش به رانش منتقل می‌شد. خدیجه یه لحظه خشکش زد، اما بدنش ناخودآگاه به اون گرما واکنش نشون داد.

چشمهاش بی‌اختیار به سمت شلوار جین تنگ بابک کشیده شد. پوفی جلوی شلوار، که زیر پارچه مشخص بود، ذهنش رو به تخیلات دیشب برد – تصاویری از گوشی تلفنش، اون "بابک گردن‌کلفت" که تو نور کم اتاقش دیده بود. قلبش تندتر زد، و یه حس شرمندگی و هیجان تو وجودش قاطی شد.
بابک، با صدایی گرم، مکالمه رو شروع کرد:
- خوشگل خانومی ، بالاخره رسیدیم به این لحظه... دلم برات تنگ شده بود.
خدیجه، با لبخندی لرزان، جواب داد:
- بابک... نمی‌دونم چی بگم. ترسناکه، ولی... خوشحالم که اینجام.
بابک دستش رو کمی بالاتر برد، انگشتاش رو آروم لای پاهاش روی پارچه شلوار کشید:
- عشقم، تو بهترینی. این سه ماه فقط یه شروع بود. امروز می‌خوام بهت نشون بدم چی تو ذهنمه.
خدیجه نفسش رو حبس کرد، اما با صدایی نرم گفت:
- فقط مراقب باش... اگه کسی بفهمه، تمومه برام.
بابک با خنده‌ای آروم جواب داد:
- نگران نباش خوشگل خانومی ، ویلا کاملاً امنه. فقط تو و من، یه روز خاص میشه برامون.نگران چی هستی مگه نگفتی با دوستات می خوای بری کوه خوب من قبل از ساعت 5 عصر برد می گردونم.

مکالمه عشقی و عاطفی بینشون ادامه داشت – بابک با کلمات گرم و خدیجه با پاسخ‌های محتاط اما دل‌سوز. این حرف‌ها، همراه با لمس دست بابک، ۲۰ دقیقه طول کشید تا به منطقه منشا نزدیک آبعلی رسیدن. تو این مدت، خدیجه بین هیجان و گناه دست‌وپا می‌زد، و بابک با تسلطش، اون رو تو این فضای احساسی نگه می‌داشت.
     
  ویرایش شده توسط: meqa   
مرد

 
فصل دوم - بخش اول . سکانس ششم
ماشین بی‌ام‌و مشکی بابک به منطقه منشا نزدیک آبعلی رسید. بابک ریموت درب ورودی رو فشار داد، و با صدای آهسته باز شدن در، یه باغ بزرگ و وسیع جلوی چشم‌هاشون نمایان شد. درب آهنی مشکی با طراحی مدرن به آرامی کنار رفت، و بابک ماشین رو به داخل هدایت کرد. باغ پر از درختان سر به فلک‌کشیده بود – درخت‌های سرو بلند و تنومند، که شاخه‌هاشون مثل یه سقف طبیعی تو نور صبحگاهی سایه انداخته بودن. بوته‌های ژنور (یاسمن وحشی) کنار مسیر پراکنده بودن، و بوی شیرین گل‌ها تو هوای تازه صبح پخش شده بود. خدیجه با دیدن این مناظر، یه لحظه نفسش رو حبس کرد – اینجور جلال و زیبایی رو تو زندگی روزمره‌ش تو پرند هیچ‌وقت تجربه نکرده بود.

راه ماشین به سمت یه ساختمان سفید کشیده شده بود که از لابلای درختان به‌صورت نصفه‌نیمه دیده می‌شد. هرچه نزدیک‌تر می‌شدن، ساختمان بیشتر خودش رو نشون می‌داد – یه عمارت چندطبقه با دیوارهای سفید براق، پنجره‌های قدی بزرگ با فریم‌های چوبی تیره، و سقفی شیب‌دار که با کاشی‌های خاکستری تزئین شده بود. درب ورودی چوبی با حکاکی‌های ظریف، جلوه‌ای مجلل بهش داده بود. وقتی بابک ماشین رو جلوی در پارک کرد، خدیجه هنوز تو تعجب بود.
ناگهان، یه پیرمرد با لباس ساده و کلاه کهنه، نگهبان ویلا، از کنار درب ظاهر شد. خدیجه با دیدن اون هول کرد، دستش رو محکم به دسته صندلی چسبوند، و با ترس به بابک نگاه کرد. بابک، با خونسردی، پنجره رو پایین کشید و به پیرمرد – که بعداً معلوم شد باقر هست –
گفت: باقر، امروز مهمان دارم. تا ظهر تو باغ نباش، برو استراحت کن.
باقر با یه نگاه کنجکاو به خدیجه، سر تکان داد و گفت: چشم آقا، می‌رم.
بعد آروم دور شد و تو کلبه کوچیک کنار باغ غیبش زد.
بابک در ماشین رو باز کرد و به خدیجه اشاره کرد. وقتی وارد سالن ورودی شدن، خدیجه نفسش بند اومد. سالن با دیوارهای سفید و لوستر کریستالی بزرگ، حس یه قصر رو بهش داد. کف زمین با مرمر سیاه و سفید کاشی‌کاری شده بود، و یه پله مارپیچ چوبی با نرده‌های فلزی طلایی، به طبقه بالا می‌رفت. زیر پله‌ها، یه استخر کوچک با آب زلال و روشن جلب توجه می‌کرد – آب مثل آینه می‌درخشید، و نور لوستر توش انعکاس داشت. دیوارهای اطراف استخر با کاشی‌های آبی موزاییکی تزئین شده بود، و یه صدای ریز آب از فیلتر استخر تو فضا می‌پیچید.

بابک خدیجه رو به طبقه بالا برد. اتاق‌های خواب لاکچری یکی‌یکی خودشون رو نشون دادن – تخت‌خواب‌های عظیم با روتختی‌های ابریشمی قرمز، پرده‌های مخملی ضخیم که نور رو فیلتر می‌کردن، و مبل‌های چرم مشکی کنار پنجره‌های قدی که منظره باغ رو قاب کرده بودن. هر اتاق با لامپ‌های دیواری کم‌نور و شمع‌های تزئینی، حس گرما و آرامش می‌داد. کنار استخر، دو جکوزی کوچک دیده می‌شد – هر کدوم فقط برای دو نفر جا داشت، با بدنه استیل براق و بخار ملایمی که از آب گرمش بلند می‌شد. دیواره‌های جکوزی با کاشی‌های طلایی تزئین شده بود، و یه بوگیر عطر نارگیل تو هوا پخش می‌کرد.

تو انتهای سالن، بعد از استخر، اتاق سونا قرار داشت. درش از چوب سدر ساخته شده بود، و وقتی بابک در رو باز کرد، بوی چوب گرم و مرطوب تو فضا پیچید. داخل، نیمکت‌های چوبی با روکش حصیری، نور قرمز ملایم از لامپ‌های مخفی، و یه بخار سبک که از سنگ‌های داغ بالا می‌رفت، یه حس لوکس و دعوت‌کننده ایجاد کرده بود. خدیجه با دیدن این همه تجمل، یه لحظه خشکش زد – این دنیا با زندگی ساده‌ش تو پرند زمین تا آسمون فرق داشت.

بابک خدیجه رو به یکی از اتاق‌های خواب لاکچری هدایت کرد که قبلاً آماده کرده بود. در کمد بزرگ چوبی، مجموعه‌ای از لباس‌ها به چشم می‌خورد – انتخاب‌هایی که انگار برای یه روز خاص طراحی شده بودن. تو کمد، یه مایو یک‌تکه کرم‌رنگ با طرح آبی ملایم دیده می‌شد، که قفل ظریفی تو قسمت پایین داشت و به شکلی ظریف دور کمر رو محکم می‌کرد. کنارش، یه مایو دوتکه قرمز با برش‌های مدرن قرار داشت، که طراحی‌اش حس شیکی و جوانی رو منتقل می‌کرد. یه لباس خواب توری مشکی هم اونجا بود، با پارچه‌ای سبک که نور رو از خودش عبور می‌داد، و کنارش یه ست شورت و سوتین مشکی گیپور نازک با نقش‌های گل‌دار جلب توجه می‌کرد. تنوع رنگ‌ها و بافت‌ها، خدیجه رو برای لحظه‌ای مبهوت کرد.

بابک با لخند گرم گفت: عشقم، لباس عوض کن، هر چی دلت خواست بپوش. من پایین کنار استخر می‌رم و میز صبحانه رو آماده می‌کنم.
بعد با یه چشمک از اتاق بیرون رفت. خدیجه جلوی آینه ایستاد، به خودش نگاه کرد، و تو ذهنش کشمکش شروع شد – عقلش می‌گفت برگرد، اما حس کنجکاوی و هیجانش اون رو نگه داشته بود. بعد از لحظه‌ای تردید، به سمت کمد رفت. دستش رو روی مایو یک‌تکه کرم‌رنگ گذاشت، که با اون قفل ظریف و رنگ ملایمش، حس راحتی و در عین حال جذابیتی بهش می‌داد. تصمیم گرفت اون رو با لباس خواب توری مشکی ترکیب کنه – لایه توری مشکی، با بافت نازکش، روی مایو یه جلوه دوگانه و مرموز به وجود می‌آورد.
هر دو رو از تو کمد بیرون اورد و انداخت روی تختخواب و در یک چشم به هم زدن شلوار استرچ مشکی خودش رو از دوطرف یکهو پایین کشید و سریع از پاهاش در اورد ، بعد نوبت شورتش بود که بدون توجه به اطراف اون رو هم از پاش دراورد و مرتب توی شلوار پیچید و داخل کمد گذاشت و بعد تی شرت لیموی خودش رو هم بیرون اورد و سوتینش رو هم پیچید بهش و گذاشت بغل بقیه لباس هاش .حالا کاملا لخت ب.د یه نگاهی به اندام لختش توی آینه به خودش کرد و شروع کرد به پوشیدن مایو یه تیکه و بستن قفل ظریف که بین پاهاش بود و بعد لباس خواب توری مشکی نازک روی همان مایو .موهاش رو از هم باز کرد و ریخت روی شونه هاش .
از اتاق خارج شد و به سمت پله‌های پیچ‌درپیچ سفید رفت. وقتی پایین رسید، بابک کنار استخر ایستاده بود. با دیدن خدیجه، سوت کشید و دستاش رو بالا برد، مثل اینکه داره یه ستاره رو تشویق می‌کنه.
...به به عالیه خوشگل خانومی منو خدی واقعا تو بینظیری
خودش یه مایو پادار مشکی تنش بود، که طراحی ساده اما مدرنی داشت. و بدون هیچ تی شرت سینه های ورزشکاری و عضلات روی سینه اون رو یاد محسن می افتاد .
خدیجه با قدم‌هایی محتاط پایین اومد، و بابک با لبخند دستش رو گرفت و به سمت میز صبحانه کنار استخر هدایتش کرد.

روی میز، بشقاب‌های پر از نان تازه، پنیر، عسل، و میوه‌های رنگارنگ چیده شده بود. بابک با صدایی گرم گفت:
خوشگل خانومی ، تو مثل یه رویا هستی. این لباس‌ها رو دیدم و فهمیدم فقط مال توئه.
خدیجه با خجالت سر تکان داد و جواب داد:
بابک... نمی‌دونم چی بگم، همه‌چیز عجیبه.
مکالمه‌شون با کلمات عاشقانه ادامه داشت – بابک از زیبایی خدیجه، چشمهاش که مثل ستاره می‌درخشید، و لبخندش که دلش رو برده، حرف می‌زد. خدیجه، با وجود تردید، کم‌کم تو این فضای گرم جا افتاد.
     
  

Streetwalker
 
یکی از داستانهای خیلی خوب انجمن،نویسنده ای که درد اجتماع را حس میکند و فقط دربند شهوت نیست و توصیف جزئیات با وسواس!
آفرین!
بعد از مدتها از خواندن داستانهای نویسندگانمان لذت میبرم
هر کجای زندگیم را که نگاه میکنم درد میکند...
     
  
مرد

 
Streetwalker:
بعد از مدتها از خواندن داستانهای نویسندگانمان لذت میبرم

سلام از لطف شما متشکرم
ولی واقعا که خودم را نویسنده نمی دونم این حس به دلیل اینکه شغل من روانشناس هستم و سکس تراپ و این یک داستان واقعی است که من آن را شاخ و برگ دادم همین امیدوارم که دوستان خوششون بیاد
     
  
صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

لایه های سوخته زندگی

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA