انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 12 از 12:  « پیشین  1  2  3  ...  10  11  12

داستانهای افسانه


زن

 
فصل تازه زندگی من
قسمت اول

موقع برگشت رفتم و روی صندلی عقب ماشین خوابیدم. تمام مسیر رو خواب بودم و حتا یک کلمه هم با آنا حرف نزدم. جالب این بود که اونم باهام حرف نزد، تلاشی هم نکرد چیزی بگه.
وقتی رسیدیم خونه من صاف رفتم تو اتاقم، کمی صبر کردم و یه ساعت بعد چمدونم رو بستم و از اتاق زدم بیرون. آنا خوابیده بود. یکم نگاهش کردم. یاد اون روزای گرمی افتادم که لخت میخوابید و من برای دیدن بدنش له له میزدم. از خونه بیرون رفتم.
من از تنهایی میترسیدم، همیشه به اون خونه مثل یه پناهگاه نگاه میکردم که اگه نباشه کارم تمومه. اما اون روزا تو کارم داشتم پیشرفت میکردم و خوب پول درمیاوردم.
رفتم به اون کافه ای که همیشه با آنا میرفتیم. مثل همیشه شلوغ بود و یه گوشه ای داشتن میرقصیدن. حالم بدتر از اون بود که بدون مشروب شبو سر کنم. یه چیز سنگین سفارش دادم و نشستم یه گوشه و شروع کردم به خوردن. داشتم برنامه های جدیدی واسه زندگیم میچیدم. کلی ایده داشتم و باید قدمای بعدیمو با دقت برمیداشتم. تو همین فکرا بودم که یکی اومد سمتم. چند باری دیده بودمش. زیاد خوشگل نبود، ولی صورتش طبیعی بود و از اون بهتر حرکت بدنش برام قشنگ بود. موهاش کمی بلند بود و لباس خردلی پوشیده بود. تیپش ساده بود، قیافش هم ساده بود. بازوهای لاغری داشت و کمرش هم لاغر بود. ولی معلوم بود ازون ترنس های چست و چابکه و موقع سکس مثل فرفره آدمو میکنه. اومد نزدیکم و گفت:
میشه اینجا بشینم؟
صداشم ساده بود، نه سکسی و جذاب نه کلفت و خسته کننده. گفتم بشین. نشست و یکم از مشروب و هوا گفت و بعد پرسید.
دختر خوشگلی مثل تو چرا تنهاست؟
من از همه چی خسته بودم، از کیر، از کون دادن، از اینکه یکی بزنه توم، روم بخوابه عرقمو دربیاره. خیلی خسته بودم و دیگه نمیخواستم تا مدت زیادی با هیشکی باشم. گفتم:
من دارم یه رابطه بهم زده رو هضم میکنم.
به لیوان مشروبم اشاره کردم.
گفت: اوه نمیدونستم، باید حدس میزدم. حالا دلت میخواد یکم حرف بزنیم یا به تنهایی احتیاج داری؟
نگاش کردم و گفتم:
شاید یه وقت دیگه.
خیلی محترمانه عذرخواهی کرد و رفت. دختر با شخصیتی بود و مودب ولی من دیگه از ظاهر این آدما خسته شده بودم. خدا میدونه زیر پوست این آدما چه گرگی کمین کرده بود.
شبو رفتم یه متل ارزون. جای خوبی نتونستم پیدا کنم. ساعت سه بود که رو تخت ولو شدم. تمیز نبود و اذیت میشدم. تختم صدا میداد.
وقتی ساعتم زنگ خورد داغون بودم. حتا حمومم نکرده بودم. رد عرق رو تنم بود و بوی عرق و آبکیر میدادم. یه دوش گرفتم و رفتم سرکار. باید به موقع میرسیدم. تازه اوضاعم خوب شده بود. توی اون چند ماه حتی یکبار هم دیر نرفته بودم. همیشه به موقع میرفتم و تا کارم تموم نمیشد از دفتر شرکت بیرون نمیومدم. تا حالا مرخصی نگرفته بودم، همون دو روز تعطیلی توی هفته برای من کافی بود.
مثل همیشه به موقع رسیدم. اما قیافم داغون بود و چشام از خستگی خمار بود. وقتی رئیسمون منو دید ازم پرسید:
چرا امروز انقدر خسته ای؟
منم گفتم:
شب خوبی رو پشت سر نذاشتم ولی از پس کارا برمیام.
مدیرمون زن میان‌ سال با اندام لاغر بود‌. هنوز صورتش جوون بود اما کمی اثر پیری پوست بدنش رو چروک کرده بود. با این وجود زن جذابی بود و همیشه پسرای همکارم وقتی با کفش پاشنه بلند از جلوشون رد میشد کون خوش فرم و گردشو از زیر دامن دید میزدن. همه میخواستن یا بهتره بگم آرزوشون بود که این زنو بکنن. ولی همه خوب میدونستن که امکان نداره.
مارگارت هر چقدر که ظاهر جذابی داشت و با اون موهای بورش جیگر بنظر میرسید اخلاقش خشک و بی روح بود. همه ازش حساب میبردن و هیچ کس جرأت نداشت حرف رو حرفش بیاره. یه مدیر متکبر و خودرای بود و جذبش آدمو خشک میکرد.
استاد ریدن به کارمنداش بود. اگه کسی کارشو درست انجام نمیداد، یا بی نظمی میکرد با برخورد قاطع مارگارت مواجه میشد. تا اون موقع با من هیچ برخورد بدی نداشت، هر چند باهام مهربونم نبود ولی نشده بود که یبارم بهم تذکر بده. من از روز اول ازش میترسیدم، هر وقت که باهام حرف میزد موهای تنم سیخ میشد. واسه همین از روز اول کارو سفت چسبیدم. هیچ وقت دیر نمیکردم، همیشه حواسم بود که مریض نشم و مجبور نشم مرخصی بگیرم. بعضی وقتا حتا تا ساعت هفت هشت میموندم که وقتی فرداش اومد فایل آماده روی میزش باشه. هر چی ازم میخواست فقط یه کلمه جوابشو میدادم و میگفتم چشم.
ازش یاد گرفته بودم با پرستیژ باشم، همه پشت سرش حرف میزدن ولی من حتا یه کلمه هم دربارش نگفتم‌. هیچ وقتم خارج از وقت استراحت جیم نمیزدم. ولی نمیدونم اینارو میدید یا نه. من خیلی تلاش میکردم توجهش رو جلب کنم.
او روز ساعت چهار بود که فایلی که ازم خواسته بود رو بردم دفترش. داشتم برمیگشتم که صدام کرد و گفت:
امروز یکم بهم ریخته بودی.
لباسام یکم چروک بود. دست بهشون کشیدم و گفتم:
ببخشید خانم دیگه تکرار نمیشه
بهم گفت: منظورم ظاهرت نیست. صورتت خسته است.
من هیچ وقت بهش دروغ نمیگفتم. گفتم:
خانم دیشب رو خوب نخوابیدم، فردا اوضام بهتر میشه.
گفت: چیزی شده؟
گفتم: با دوست دخترم بهم زدم و مجبور شدم شب و تو متل بمونم.اونجام خیلی سرد و کثیف بود.

گفت: متاسفم امیدوارم درست شه.
من این حرفارو به کسی نمیزدم ولی مارگارت فرق داشت. معمولا خیلی کم حرف میزد و همین باعث میشد آدم دلش بخواد باهاش حرف بزنه.
گفتم: فکر نکنم درست شه.
گفت: پس حتما حقت بیشتر از ایناست. ببینم خونه دوست دخترت میموندی؟
گفتم: هم خونه ای بودیم ولی دیگه نیستیم.
گفت: میخوای شبو تو متل بمونی؟
گفتم: آره اما سریع یه جای خوب پیدا میکنم.
گفت خوبه و سرشو تکون داد. من موقع رفتن گفتم:
سعی میکنم فردا ظاهرم بهتر باشه.
بهم یه لبخند کوتاه زد و من رفتم بیرون.
وقتی ساعت کاری تموم شد تازه گوشیمو چک کردم. داشتم آماده رفتن میشدم با خودم فکر کردم حتما تا حالا آنا کلی زنگ زده و پیام داده ولی نداده بود. هیچی.
ناراحت شدم، بهتره بگم عصبانی شدم. حداقل فکر میکردم آنا زنگ بهم میزنه. داشتم میرفتم که یهو دیدم مارگارت جلوم وایساده. سیخ وایسادم و نگاش کردم. فکر کردم حتما یه اشتباهی کردم بهم گفت:
من دو تا خیابون اونورتر یه اتاق کوچیک زیر شیروونی دارم. اگه بخوای میتونی چند روز اونجا بمونی تا یه خونه تازه پیدا کنی.
من به صورتش خیره شدم و با تعجب نگاش کرد. یه پاکت بهم داد و گفت:
آدرسو کلید. من بهش احتیاج ندارم، یکم مرتبش کنی جای خوبیه واسه موندن.
شاید باورتون نشه ولی مارگارت انقدر ابهت و جذبه داشت که جرات نمیکردم بهش بگم نه. جوری پاکتو گذاشت تو دستم که انگار اگه میگفتم نه اخراجم میکرد. فقط تونستم ازش تشکر کنم و اونم گفت:
قابلت رو نداره عزیزم.
وقتی رفت همه همکارا هنگ بودن. خودم از همه بدتر. تا حالا مارگارت با هیچ کس اونقدر مهربون نبود. این حرفش انقدر برام تعجب آور بود که کل شب بهش فکر کردم.
شبو رفتم خونش. یه چیزی مثل بهار خواب ما بود. حدود سی چهل متری میشد و گوشه های سقفش کوتاه بود چون زیر شیروونی بود. یه پنجره قدی داشت یه مبل دو نفرو و تخت و وسایل آشپزی محدود. خونه مرتب بود و فقط کمی تمیزکاری میخواست. وقتی کارم تموم شد و رو تخت دراز کشیدم گوشی رو چک کردم. آنا پنجاه بار زنگ زده بود و پیام فرستاده بود. تازه فهمیده بود که رفتم. براش فقط نوشتم:
دیگه نمیام خونه، یجای جدید پیدا کردم. فقط تخت و وسایلامو میخوام.
تمام شب بهم زنگ میزد و پیام میداد ولی من گوشی رو سایلنت کرده بودم و روی تخت راحت مارگارت خوابیده بودم.
shemale
     
  
مرد

 
مرسی
     
  
مرد

 
عالی منتظر ادامش هستیم
     
  
↓ Advertisement ↓
صفحه  صفحه 12 از 12:  « پیشین  1  2  3  ...  10  11  12 
داستان سکسی ایرانی

داستانهای افسانه

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA