انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 12 از 14:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  پسین »

داستانهای افسانه


زن

 
فصل تازه زندگی من
قسمت اول

موقع برگشت رفتم و روی صندلی عقب ماشین خوابیدم. تمام مسیر رو خواب بودم و حتا یک کلمه هم با آنا حرف نزدم. جالب این بود که اونم باهام حرف نزد، تلاشی هم نکرد چیزی بگه.
وقتی رسیدیم خونه من صاف رفتم تو اتاقم، کمی صبر کردم و یه ساعت بعد چمدونم رو بستم و از اتاق زدم بیرون. آنا خوابیده بود. یکم نگاهش کردم. یاد اون روزای گرمی افتادم که لخت میخوابید و من برای دیدن بدنش له له میزدم. از خونه بیرون رفتم.
من از تنهایی میترسیدم، همیشه به اون خونه مثل یه پناهگاه نگاه میکردم که اگه نباشه کارم تمومه. اما اون روزا تو کارم داشتم پیشرفت میکردم و خوب پول درمیاوردم.
رفتم به اون کافه ای که همیشه با آنا میرفتیم. مثل همیشه شلوغ بود و یه گوشه ای داشتن میرقصیدن. حالم بدتر از اون بود که بدون مشروب شبو سر کنم. یه چیز سنگین سفارش دادم و نشستم یه گوشه و شروع کردم به خوردن. داشتم برنامه های جدیدی واسه زندگیم میچیدم. کلی ایده داشتم و باید قدمای بعدیمو با دقت برمیداشتم. تو همین فکرا بودم که یکی اومد سمتم. چند باری دیده بودمش. زیاد خوشگل نبود، ولی صورتش طبیعی بود و از اون بهتر حرکت بدنش برام قشنگ بود. موهاش کمی بلند بود و لباس خردلی پوشیده بود. تیپش ساده بود، قیافش هم ساده بود. بازوهای لاغری داشت و کمرش هم لاغر بود. ولی معلوم بود ازون ترنس های چست و چابکه و موقع سکس مثل فرفره آدمو میکنه. اومد نزدیکم و گفت:
میشه اینجا بشینم؟
صداشم ساده بود، نه سکسی و جذاب نه کلفت و خسته کننده. گفتم بشین. نشست و یکم از مشروب و هوا گفت و بعد پرسید.
دختر خوشگلی مثل تو چرا تنهاست؟
من از همه چی خسته بودم، از کیر، از کون دادن، از اینکه یکی بزنه توم، روم بخوابه عرقمو دربیاره. خیلی خسته بودم و دیگه نمیخواستم تا مدت زیادی با هیشکی باشم. گفتم:
من دارم یه رابطه بهم زده رو هضم میکنم.
به لیوان مشروبم اشاره کردم.
گفت: اوه نمیدونستم، باید حدس میزدم. حالا دلت میخواد یکم حرف بزنیم یا به تنهایی احتیاج داری؟
نگاش کردم و گفتم:
شاید یه وقت دیگه.
خیلی محترمانه عذرخواهی کرد و رفت. دختر با شخصیتی بود و مودب ولی من دیگه از ظاهر این آدما خسته شده بودم. خدا میدونه زیر پوست این آدما چه گرگی کمین کرده بود.
شبو رفتم یه متل ارزون. جای خوبی نتونستم پیدا کنم. ساعت سه بود که رو تخت ولو شدم. تمیز نبود و اذیت میشدم. تختم صدا میداد.
وقتی ساعتم زنگ خورد داغون بودم. حتا حمومم نکرده بودم. رد عرق رو تنم بود و بوی عرق و آبکیر میدادم. یه دوش گرفتم و رفتم سرکار. باید به موقع میرسیدم. تازه اوضاعم خوب شده بود. توی اون چند ماه حتی یکبار هم دیر نرفته بودم. همیشه به موقع میرفتم و تا کارم تموم نمیشد از دفتر شرکت بیرون نمیومدم. تا حالا مرخصی نگرفته بودم، همون دو روز تعطیلی توی هفته برای من کافی بود.
مثل همیشه به موقع رسیدم. اما قیافم داغون بود و چشام از خستگی خمار بود. وقتی رئیسمون منو دید ازم پرسید:
چرا امروز انقدر خسته ای؟
منم گفتم:
شب خوبی رو پشت سر نذاشتم ولی از پس کارا برمیام.
مدیرمون زن میان‌ سال با اندام لاغر بود‌. هنوز صورتش جوون بود اما کمی اثر پیری پوست بدنش رو چروک کرده بود. با این وجود زن جذابی بود و همیشه پسرای همکارم وقتی با کفش پاشنه بلند از جلوشون رد میشد کون خوش فرم و گردشو از زیر دامن دید میزدن. همه میخواستن یا بهتره بگم آرزوشون بود که این زنو بکنن. ولی همه خوب میدونستن که امکان نداره.
مارگارت هر چقدر که ظاهر جذابی داشت و با اون موهای بورش جیگر بنظر میرسید اخلاقش خشک و بی روح بود. همه ازش حساب میبردن و هیچ کس جرأت نداشت حرف رو حرفش بیاره. یه مدیر متکبر و خودرای بود و جذبش آدمو خشک میکرد.
استاد ریدن به کارمنداش بود. اگه کسی کارشو درست انجام نمیداد، یا بی نظمی میکرد با برخورد قاطع مارگارت مواجه میشد. تا اون موقع با من هیچ برخورد بدی نداشت، هر چند باهام مهربونم نبود ولی نشده بود که یبارم بهم تذکر بده. من از روز اول ازش میترسیدم، هر وقت که باهام حرف میزد موهای تنم سیخ میشد. واسه همین از روز اول کارو سفت چسبیدم. هیچ وقت دیر نمیکردم، همیشه حواسم بود که مریض نشم و مجبور نشم مرخصی بگیرم. بعضی وقتا حتا تا ساعت هفت هشت میموندم که وقتی فرداش اومد فایل آماده روی میزش باشه. هر چی ازم میخواست فقط یه کلمه جوابشو میدادم و میگفتم چشم.
ازش یاد گرفته بودم با پرستیژ باشم، همه پشت سرش حرف میزدن ولی من حتا یه کلمه هم دربارش نگفتم‌. هیچ وقتم خارج از وقت استراحت جیم نمیزدم. ولی نمیدونم اینارو میدید یا نه. من خیلی تلاش میکردم توجهش رو جلب کنم.
او روز ساعت چهار بود که فایلی که ازم خواسته بود رو بردم دفترش. داشتم برمیگشتم که صدام کرد و گفت:
امروز یکم بهم ریخته بودی.
لباسام یکم چروک بود. دست بهشون کشیدم و گفتم:
ببخشید خانم دیگه تکرار نمیشه
بهم گفت: منظورم ظاهرت نیست. صورتت خسته است.
من هیچ وقت بهش دروغ نمیگفتم. گفتم:
خانم دیشب رو خوب نخوابیدم، فردا اوضام بهتر میشه.
گفت: چیزی شده؟
گفتم: با دوست دخترم بهم زدم و مجبور شدم شب و تو متل بمونم.اونجام خیلی سرد و کثیف بود.

گفت: متاسفم امیدوارم درست شه.
من این حرفارو به کسی نمیزدم ولی مارگارت فرق داشت. معمولا خیلی کم حرف میزد و همین باعث میشد آدم دلش بخواد باهاش حرف بزنه.
گفتم: فکر نکنم درست شه.
گفت: پس حتما حقت بیشتر از ایناست. ببینم خونه دوست دخترت میموندی؟
گفتم: هم خونه ای بودیم ولی دیگه نیستیم.
گفت: میخوای شبو تو متل بمونی؟
گفتم: آره اما سریع یه جای خوب پیدا میکنم.
گفت خوبه و سرشو تکون داد. من موقع رفتن گفتم:
سعی میکنم فردا ظاهرم بهتر باشه.
بهم یه لبخند کوتاه زد و من رفتم بیرون.
وقتی ساعت کاری تموم شد تازه گوشیمو چک کردم. داشتم آماده رفتن میشدم با خودم فکر کردم حتما تا حالا آنا کلی زنگ زده و پیام داده ولی نداده بود. هیچی.
ناراحت شدم، بهتره بگم عصبانی شدم. حداقل فکر میکردم آنا زنگ بهم میزنه. داشتم میرفتم که یهو دیدم مارگارت جلوم وایساده. سیخ وایسادم و نگاش کردم. فکر کردم حتما یه اشتباهی کردم بهم گفت:
من دو تا خیابون اونورتر یه اتاق کوچیک زیر شیروونی دارم. اگه بخوای میتونی چند روز اونجا بمونی تا یه خونه تازه پیدا کنی.
من به صورتش خیره شدم و با تعجب نگاش کرد. یه پاکت بهم داد و گفت:
آدرسو کلید. من بهش احتیاج ندارم، یکم مرتبش کنی جای خوبیه واسه موندن.
شاید باورتون نشه ولی مارگارت انقدر ابهت و جذبه داشت که جرات نمیکردم بهش بگم نه. جوری پاکتو گذاشت تو دستم که انگار اگه میگفتم نه اخراجم میکرد. فقط تونستم ازش تشکر کنم و اونم گفت:
قابلت رو نداره عزیزم.
وقتی رفت همه همکارا هنگ بودن. خودم از همه بدتر. تا حالا مارگارت با هیچ کس اونقدر مهربون نبود. این حرفش انقدر برام تعجب آور بود که کل شب بهش فکر کردم.
شبو رفتم خونش. یه چیزی مثل بهار خواب ما بود. حدود سی چهل متری میشد و گوشه های سقفش کوتاه بود چون زیر شیروونی بود. یه پنجره قدی داشت یه مبل دو نفرو و تخت و وسایل آشپزی محدود. خونه مرتب بود و فقط کمی تمیزکاری میخواست. وقتی کارم تموم شد و رو تخت دراز کشیدم گوشی رو چک کردم. آنا پنجاه بار زنگ زده بود و پیام فرستاده بود. تازه فهمیده بود که رفتم. براش فقط نوشتم:
دیگه نمیام خونه، یجای جدید پیدا کردم. فقط تخت و وسایلامو میخوام.
تمام شب بهم زنگ میزد و پیام میداد ولی من گوشی رو سایلنت کرده بودم و روی تخت راحت مارگارت خوابیده بودم.
shemale
     
  
مرد

 
مرسی
     
  
مرد

 
عالی منتظر ادامش هستیم
     
  
↓ Advertisement ↓
مرد

 
افسانه جان بنویس برامون بازم
     
  
زن

 
smokeyman92
دلم میخواد ولی فکر نکنم تو این شرایط کار درستی باشه
shemale
     
  
مرد

 
afsanesan
معذوریت شما رو درک میکنم و قابل احترام هست، واقعا شرایط وحشتناک هست، ولی من این طور فکر میکنم که نوشتن شما باعث نمیشه ما فراموش کنیم چه اتفاقی افتاده بلکه شاید باعث بشه اندکی از فشاری که روی ذهنمون هست برداشته بشه و حداقل برای دقایقی ذهنمون آرام بشه
     
  
مرد

 
حال هیچکسسس خوب نیست رفقامون رفتن دوستم کشته شد... فقط میام بخونم که شاید فکرم کمی ازاد بشه که اونم نمیشه بعدش...
     
  
مرد

 
     
  
زن

 
فصل تازه زندگی من
قسمت ۲
صبح سر حال و قبراق بیدار شدم. دیگه خسته نبودم، حتی ناراحتم نبودم. وقتی پیامای آنا رو می‌دیدم وقتی میدیدم بارها زنگ زده حس رضایت می‌کردم. از اینکه میدیدم قراره داغون بشه حس خوبی داشتم ولی یکمم دلم واسش تنگ شده بود اما نمیذاشتم این حس بهم غلبه کنه.
رفتم حموم و موهامو با نرم کننده شستم و قبل خشک شدن رو به عقب حالتشون دادم و تافت زدم. موهام اندازه بلندی دو تا انگشت بود. وقتی دادمشون عقب صورتم بیشتر تو چشم اومد. قبلا همیشه موهام رو پیشونیم بود. رژ صورتی براق زدم و لبای برجستمو بهم مالیدم، بعد بر عکس همیشه اینبار یه دست کت و دامن رسمی پوشیدم با کفش. دلم میخواست ظاهرم تو فصل جدید زندگی تغییر کنه، شاید دیگه نباید با لباس ساده تو شرکت میرفتم.
سوار اتوبوس شدم و داشتم با گوشیم ور میرفتم که زوئی بهم زنگ زد. حتا حوصله اونو هم نداشتم. ولی یادم اومد که چقدر باهام مهربون بود. جواب دادم و بی مقدمه گفتم:
اگه میخوای درباره آنا حرف بزنی قطع کنم.
زوئی هنگ کرد و یه لحظه ساکت شد بعد گفت:
نه زنگ زدم حالتو بپرسم، خوبی؟ شب رو کجا موندی؟
گفتم: یه خونه تازه پیدا کردم و بله حالم خوبه.
گفت: دیگه تو خونه قبلی نمیری؟
تو اون لحظه با خودم فکر کردم که حالم از خونه قبلی بهم میخوره. گفتم:
نه به هیچ وجه.
گفت: حیف شد و ناراحت شدم.
گفتم: بهش بگو همه چیز بینمون تمومه دلم نمیخواد بلاکش کنم، ولی اگه مجبور بشم این کارو میکنم.
فقط گفت: اوهوم.
بهش گفتم: می‌تونی خرت و پرتامو برام بیاری.
گفت: نمیدونم اگه بتونم حتما
ازش تشکر کردم و وقتی میخواستم قطع کنم گفت:
میشه ببینمت؟ امشب؟
دیدن زوئی یعنی باز باید بهش میدادم و من اصلا تو مودش نبودم، ذوقم کور شده بود. گفتم:
نه الان واقعا دلم نمیخواد با کسی باشم.
گفت: باشه پس اگه دوست داشتی یه وقت دیگه.
گفتم: حتما
گفت: فقط یچیزی، دیگه نمیخوای با آنا ادامه بدی.
هنوز یکم دلم هوای آنا رو داشت ولی خب با خودم عهد بسته بودم. گفتم:
بهم توهین بزرگی کرد واقعا ازش متنفرم.

رأس ساعت رسیدم شرکت. همکارام با دیدنم حسابی جا خوردن و باهام شوخی کردن. بیشترشون میگفتن که خوشگل شدم و باید همیشه اینجوری باشم. منم اعتماد به نفسم بیشتر شد و دو تا دکمه‌ پیراهن سفیدم رو باز گذاشتم و خط سینمو انداختم بیرون. مارگارت وقتی اومد خیلی تحویلم نگرفت و مثل بقیه باهام احوال پرسی کرد. ولی وقتی نیم ساعت بعد رفتم اتاقش قبل اینکه چیزی بگم بهم گفت:
افسانه خوشگل شدی
من خندیدم و گفتم: ممنون خانم. اومدم بخاطر خونه ازتون تشکر کنم.
سرش تو دفترش بود گفت: خوب بود، راحت بودی؟
گفتم: آره عالی بود. مخصوصا تخت تون خیلی راحته
گفت: اگه بخوای میتونم بهت اجاره بدمش.
گفتم: خودتون بهش احتیاج ندارید؟
گفت: نه از حقوقت کم میکنم.
گفتم: مشکلی نیست خانم ممنون. امری نیست؟
سرش اومد بالا و چشماش رو لباسام دقیق شد بعد با لحن آرومی که کمتر کسی ازش میشنید گفت:
تو کارمند خوبی هستی، ازت راضیم.
لبخند زدم و با خوشحالی گفتم: ممنون خانم باعث افتخارمه.

وقتی آخر ماه شد و حقوقم واریز شد دیدم هیچ پولی ازم کم نشده. اون روز خیلی سرمون شلوغ بود و نشد باهم حرف بزنیم. البته حرف کاری زدیم ولی درباره خونه ممکن نبود.
ولی موقع رفتن، تو آسانسور با مارگارت تنها شدم، حتا چند لحظه هم منتطرم موند که بهش برسم. وقتی داخل شدم بوی عطرش کابین آسانسورو پر کرده بود. کنارش وایسادم و ناخودآگاه نگاهم به گردن سفید و کشیدش افتاد و گوشواره‌های کوچیک و شیکش. بهش گفتم:
خانم یادتون رفت اجاره رو از حقوقم کم کنید.
گفت: یادم نرفت فقط چون ماه کامل نشد گذاشتم برای ماه بعد. خونه در چه حاله؟
گفتم: عالیه، حسابی مرتبش کردم.
گفت: شاید یه سر بهت زدم.
گفتم: بله حتما اونجا خونه شماست هر وقت بخواید میتونید بهم سر بزنید.
لبخند زد و گفت باشه. آسانسور پایین رسید و من زودتر بیرون رفتم. گفت:
خونه میری؟
گفتم: آره
گفت: پس من میرسونمت. یه کاریم باهات دارم.
رفتیم و سوار ماشینش شدیم. یه مرسدس بنز متالیک‌. صندلی های ماشینش از راحت ترین تختی که روش خوابیده بودم بهتر بود. تو راه یکم بارون گرفت و غروب و ترافیک حس عجیبی داشت. بهم گفت:
ببینم تو چند وقته باشگاه میری؟
از سوالش خوشم اومد، حس خوب و گرمی داشت. گفتم:
به ورزش علاقه دارم، تقریبا همیشه ورزش کردم.
گفت: تو لباس رسمی بدنت خیلی خوب بنظر میرسه.
بعد سمتم نگاه کرد و به بازوهام اشاره کرد و گفت:
مخصوصا اینجاهات.
دست کشیدم رو بازوهام. از تعریفش خجالت کشیدم. گفتم:
ولی اینا که خیلی لاغرن، باز رانم رو میگفتید یچیزی.
حواسش به رانندگی بود. گفت:
کلا تناسب اندام خوبی داری، کل بدنت، بنظرم همینجوری خوبی.
سرمو انداختم پایین و گفتم:
بله خانم ممنون.
بعد بی مقدمه گفت:
با دوست دخترت آشتی نکردی؟
یکم جا خوردم، معمولا با کسی درباره این چیزا حرف نمیزد. اما من مشتاق بودم باهاش حرف بزنم. گفتم:
نه فکر نکنم دیگه آشتی کنم باهاش.
گفت: پس مشکلی نداری!
با تعجب گفتم: چه مشکلی؟
گفت: باید یه هفته برم ماموریت، تنهایی از پس کارا برنمیام گفتم اگه بخوای اسم تو رو به عنوان همراه رد کنم.
راستش خیلی شوکه شدم و نفهمیدم چی شد. نمیدونستم چی جواب بدم. من همراه مارگارت؟ عطرشو بو کردم، حس خوبی داشت. فکر کردم شاید قرار نیست رئیس و کارمند باشیم. کم کم داشتم فکرمو جم و جور میکردم که گفت:
نترس نمیخوام منو بکنی!
وای خدا از این حرفش از خجالت قرمز شدم و گوشام داغ شد. حتا تو تخیلاتم فکر نمیکردم که مارگارت انقدر باهام صمیمی بشه. به تته پته افتادم و گفتم:
ای وای نه من اصلا این فکرو نمیکنم
خیلی جدی گفت: تو لیاقتش رو داری که به این ماموریت بیای. فکر کنم برای روحیت هم خوب باشه. اگه نمیخوای میتونم به یکی دیگه برم.
با عجله گفتم: نه نه میام. واقعا دوست دارم بیام اینجوری عالی میشه.
لبخند زد و گفت: خوبه.
چند دقیقه بعد رسیدیم به خیابون خونه‌. بهش گفتم:
خانم میاین بالا؟
گفت: نه شاید یه وقت دیگه.
دوباره لحنش جدی شده بود و همون مارگارت سفت و سخت بود. گفتم:
هر وقت خواستید میتونید بیاید. من همیشه ازتون پذیرایی میکنم.
گفت: تو اون خونه واسه دو نفر جا نیست فکر نکنم بتونی توش ازم پذیرایی کنی.
نفهمیدم لحنش جدیه یا شوخی ولی یکم شیطنتم گل کرد و گفتم: شما خیلی وقته اونجا نبودید فکر نکنم اونقدرها هم کوچیک باشه.
استرس داشتم، اولش که صورت جدیشو نگاه کردم از حرفم پشیمون شدم ولی بعد که حرف زد حسم از بین رفت. گفت:
باشه پس شاید یه شب اومد پیشت.
خندیدم و گفتم: حتما بیاید شرط میبندم دلتون برای تختتون تنگ شده.
گفت: اگه من رو تخت بخوابم تو میخوای کجا بخوابی؟
تمام بدنم گرم شده بود، یچیزی همش تو فکرم بود، نگام به گردن سفید مارگارت افتاد و لبمو بهم مالیدم. گفتم:
من رو زمین میخوابم.
تو اون لحظه کنار خونه نگه داشت و سرشو تکون داد که یعنی برو به سلامت. ولی من حرفمو ادامه دادم:
یا اگه بخواید میشه باهم رو تخت بخوابیم.
shemale
     
  
مرد

 
عالی ، تحریک کننده و هیجان انگیز
in search of way to escape
     
  
صفحه  صفحه 12 از 14:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستانهای افسانه

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA