خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم


صفحه  صفحه 93 از 94:  « پیشین  1  ...  91  92  93  94  پسین »
popx1 زن #921 | Posted: 24 Nov 2019 13:15
کاربر
 
سكس با زنداداش خوشگل

سلام بر همه دوستان شهوانى يه خاطره واقعا واقعى رو ميخوام براتون كوتاه و مختصر بگم اسم مستعار من ياشاره ،بريم سر اصل مطلب كه من از بچگى عاشق سكس خانوادگى شدم و هستم يه خواهر دارم پنج شيش سال از خودم بزرگتره اولاش با خودمو به خواهرم ماليدن تَو شب و با خواهرزادم شروع كردم كه بعدا داستان اينارو هم براتون ميفرستم
ماجرا از اونجايى شروع شد كه داداشم يه زن خوشگل گرفت كه فاميلمون بود و من حسى بهش نداشتم اولاش ولى خداييش خدايى هم خوشگل بود تا بعد از تقريبا يكسال يه شب خواب ديدم كه دارم باهاش سكس ميكنم ديگه افتاد تَو سرم و روز بعدش اين زنداداش خوشگل ما داشتيم با هم شوخى ميكرديم كه انگشتشو گذاشت جلو بينى ام و واقعا بوى اسپرم (آب كير )رو ميشناختم و حسش كردم اما من بى تفاوت از كنارش گذشتم تا بعد از چندين سال شايد بالغ بر هفت هشت سال و اونا تو تهران زندگى ميكردن و ما هم تو روستا نزديك كرمانشاه تا هى از اطرافيان از خانواده از اينو و اون ميشنيدم كه اين زنداداش خوشگله ما هر وقت داداشم ميره جايى اينم ازادانه هر جايى كه دلش ميخواسته ميرفته و اسمش خلاصه بد در رفته بود تو فاميلا و خانواده و داداشمم واقعا خيلى تعصبى بود و نميزاشت قدم از قدم برداره ولى زنداداش دست شيطون رو هم از پشت بسته بود و اينكه ما هم يه بار از شهرستان اومديم خونشون تو راه هى با هم اس بازى ميكرديم كه من كجام و چقد مونده كه برسم چون أولم بود ميومدم شهرستان و دو سه روز اونجا بودم و روز اخر صبح زود بيدار شدم و ديدم زنداداش خيلى ناز و خوشگل رو تختخواب خوابيده بود و واقعا كيرم براش بدجور راست شده بود برا اولين بار و گذشت (حالا ناگفته نمونه موقع هايى كه هى روستا بودن اول زندگيشون من فيلم هندى زياد ميديدم و سكانسهاى رقص و بغلش رو تَو خونه اونا كه فقط منو اون بوديم اصلا رد نميكردم ميديدم اونم موافق بود كه بمونه رد نشه )خب بعد يه چند وقت يا يكى دو سال هى ميومدن سر كشى پيش ما يه چند تا عكس نيمه سكسى تَو گوشيش ديدم اعتنايى هم به من نميكرد وقتى ميديدم ولى يه بار داداشم گوشيشو دست گرفت از ترس داشت ميمرد و گفت به يه بهونه اى گوشى رو ازش بگير كه اون عكسارو نبينه كه بدش مياد حالا ديگه خدا رو شكر جايى گذاشته بود كه كسى نبينه و اونم نديد ولى من زياد تَو بهر همه گوشى ها ميرفتم ميديدم و زنداداشم با من نسبت به همه راحت تر بود ،يه شبم داداشم رفته بود مهمونى يه جايى و دير اومد منم يه كارى داشتم رفنم اتاقشون ديدم خوابيده تَو تاريكى ولى واقعا دوس داشتم بهش نزديك بِشم أمت جرّأت نميكردم بعد از چند روز يه شب اونيكى داداشم با زن و بچه هاش اومده بودن اونجا كه من شب از خواب بيدار شدم و تقريبا پاهاى زنداداشم يكم ازم دور بود و طبق معمول كير ما راست شد و منم يواش دستمو بردم زير پتو خورد به پاش كه فك كنم بيدار شد ولى نميدونم دقيق بعدش يكم با پشت دست به پاهاش ماليدم و با اونيكى دستم كيرمو ميماليدم يواش دست به پشت پاش زدم و خودمو همونجورى أرضا كردم تا روز بعد همه چى عادى و روز بعد يا شب بعدش هم بيدار شدم كه واقعا من چيزى ميفتاد تَو سرم كه شبا برا سكس خيلى بى كله بودم أما با ترس و لرز خب زنداداش و داداش ما هم روز بعدش هم ميخواستن برگردن تهران كه اون شب اخر بود بازم ديدم زنداداشم اون طرف من روبروى شب قبلش خوابيده اخه فرض كن من عمودى خوابيده من أفقى ولى ايندفعه بجاى اينطرف خونه اونطرف خونه خوابيده بود يعنى اول دست راست ما بود الان تَو دست چپ من بود و منم دوباره حشرم گرفت شديد باز اينبار يكم خودمو كش آوردم حتى اونطرفش داداشم بود و پايين تر از اون مادر و داداش و همه كس بودن بخدا بى دروغ و كلك وقتى خودمو كش آوردم تقريبا از پاهام رو بهش نزديك كردم و پاهامو يواش يواش با ترس و لرز به پاهاش ميماليدم يه لحظه حس كردم بيدار شده و هى ادامه دادم و پاهامو ديگه تقريبا روى باسنش بالا بردم بعدش تا دست از كار كشيدم و سر وته شدم و بند شلوارمو باز كردم اونم اولش روش به ديوار بود روشو كرد اينطرف كه شوهرش هم اونطرفش بود و بچه شون هم وسطشون و پشت به ديوار خالى بود (از اينجا نگه داشتم روز بعدش نوشتم چرا ؟ چون خونه دختر عموم بودم كيرم راست شد رفتم سراغ دختر عموم از پاهاش يواش بواش مالش دادم واى خدا عجب پاهاتو داشت بخدا برا اولين بار تَو عمرم به پاهاش دست زدم و مالش دادم كه واقعا فقط كم و بيش نفس نفس ميزد ولى خودشو زده بود به خواب در ضمن ساعت يك و دو شب بود و حتى تا نزديكى كوسشم پيش رفتم اما ديگه لامصب بعضى موقع ها نميشد شلوارشو به راحتى بكشى پايين چون واقعا شلوارش تنگ بود و شكم چاقى هم داشت نميشد بهش دسترسى داشت چون دو طرفش هم دو تا بچش بود نميشد خوب دسترسى داشت اول خواستم خوب حشريش كنم بعد بشه بكنمش كه فقط در حد مشت و مال شد و لاپا و پاهاشو كامل مالش دادم و برا دفعه بعد اميدوار شدم كه ميتونم دختر عموم هم بكنم و صبح بيدار شدم ديگه اومدم تهران حتى اونم بيدار شد انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده باشه ولى واقعا دفعه بعد صدرصد بايد بكنمش آخخخخخ) خوب ادامه داستان منم پاهامو دوباره نزديك پاهاش كردم مال زنداداشمو بعدش ايندفعه تند رفتم تا نزديكى هاى كوسش با پاهام مالش دادم كه ديگه معلوم بود كه كاملا راضيه حتى با نوك انگشتان پاهام به لاپاش و كوسش زدم و برعكس شدم ايندفعه با دستام پاها و ران و تا كوسشو با دستم لمس كردم كه كوسش آب اومده بود شلوارش نم داشت و منم فورا كيرمو در آوردم با كمك خودش كه كمرشو داد بالا شلوارشو در آوردم كه فقط شلوار پاش بود شرت پاش نبود خيلى به شدت استرس داشتم چون اولين بارى بود كه كيرم ميخواست تَو كوس يه زن بره و خودمو كشيدم بالا از كنارش و همونجور كيرمو از پشت گذاشتم لاپاش اينقد خيس بود كه حتى وقتى شلوارشو كشيدم پايين با دستم بكم مالش دادم كه كلا آبكى بود و ليز و از پشت يه پاشو يكم گرفتم بالا واقعا ميگم با همكارى خودش و كيرم تا خورد به كسش تا ته رفت تَو و همون حركت كه رفت تَو ديگه آبم داشت ميومد و يكى دو تا تلمبه نرم ديگه زدم و آبم خالى شد تَو كوسش و بعدش خودمو سريع جم و جور كردم و رفتم سر جاى خودمو كه خدايى باورش برام سخت بود كه تونستم به اين آسونى كوسشو بكنم البته اگه دختر عموم اينجورى كمكم ميكرد الانم كوس اونم كرده بودم اما زياد همراهى نكرد فقط گذاشت من دستماليش بكنم ،خب بعدش ديگه خودمو زدم به خواب يكى از در رفت بيرون متوجه نشدم كى بود ولى من فك كردم كه داداشمه يعنى همون شوهرش اما بعدش از خودش پرسيدم گفت وقتى آبتو خالى كردى تَو كوسم منم رفتم كه خودمو تميز كنم و صبحش اونا وقتى خواستن راه بيفتن برا تهران من همون جاى خودم نشسته بودم كنار بالشت و خوابالو و مات و مبهوت از كار ديشب و زنداداش جونم از در اومد داخل و اومد روبوسى كرديم و خداحافظى كَرد و رفتن اميدوارم كه لذت كافى رو برده باشيد دوستان و بخداوندى خدا همه اش حقيقته و باز هم در مورد سكس هاى بعدى كه با زنداداشم داشتم و اينكه چطورى بهش گفتم و ديگه رومون به هم باز شد كه با هوشيارى اونو كَردم رو براتون تعريف ميكنم تازه با خواهر زاده و خواهرمم براتون ميگم.
      
extract5069 مرد #922 | Posted: 12 Dec 2019 06:03
کاربر
 
خاله،زن عمو،زندایی... جزو محارم هستند!!!؟
      
sanaazz1373 زن #923 | Posted: 2 Jan 2020 13:50
کاربر
 
من و مامانم شهناز (۱)

سلام. اسم من روزبه هستش و الان كه دارم این داستان رو تعریف میكنم ٤٠ سالمه. اینكه شما چه نظری درباره داستانم داشته باشید هم خیلی در اصل قضیه فرقی نمیكنه چون اتفاقیه كه افتاده و تا حدودی ادامه داره.
خانواده من قبل از اینكه ازدواج كنم شامل بابا، مامان، من بعنوان فرزند بزرگ خونه و داداش و خواهرم كه به ترتیب دو و شش سال از من كوچیكترن. بابا شغلش توی كار آزاد بود و هستش البته هنوز. مامان هم اونموقع معلم ابتدایی بود كه الان بازنشسته شده.
مامان شهناز همیشه تو خونه خیلی معمولی میگشت و معمولا پیراهن یا تی شرت با شلوار می پوشید. البته الان هم خیلی فرقی نكرده. الان مامان ٦٠ سالشه. قدش ١٦٠ و چون همیشه ورزش میكرده بدن متوسطی داره. نه خیلی لاغر و نه خیلی چاق. از لحاظ ظاهری هم هیچ قسمت بدنش(سینه، باسن یا ...) تو چشم نمیزنه. از بابت سایز سینه هم اون اوایل نمیدونستم ولی دو سه سال پیش كه سایز ٨٥ مهم شد ازش پرسیدم كه گفت اون اوایل رابطه مون ٧٠ بوده ولی الان به خاطر گذر امان و تغییر اهدامش شده ٧٥. پوست گندمی داره. و خلاصه از نظر خیلی ها معمولیه ولی واسه من فرشته ست. شروع داستان من و مامان بر مبگرده به حدود ٢٤ ٢٥ سال پیش. اونموقع من تازهرفتهربودم اول دبیرستان. تایم مدرسه ما بچه ها و مامان یكی بود. تازه به سن بلوغ رسیده بودم و تو خواب و گهگاهی تو بیداری ارضا شده بودم. تو مدرسه هم از همكلاسیا یه چیزایی از سكس و این چیزا شنیده بودم ولی خوب تجربه ای نداشتم. حدودای آبان و آذر بود و نزدیك امتحانای ثلث اول، نظام قدیم میخوندم، كه یه روز ظهر كه از مدرسه برگشتیم خونه و ناهار خوردیم، خواهر برادرم رفتن خوابیدن. بابا هم طبق معمول از صبح كه میرفت تا ساعت هشت و نه شب بر نمیگشت. من و مامان جلو تلویزیون رو مبل كنار هم نشسته بودیم. میخواستم یه چیزایی رو باهاش مطرح كنم و اطلاعات بدست بیارم. اولش هم واقعا قصدم سكس نبود. به مامان گفتم مامان: چند ماهی میشه كه تو خواب یه اتفاقایی برام میوفته. لا سر اشاره كرد چی!؟ گفتم تو خواب بهم خش میگذره ولی یهو خودمو خیس میكنم. اولش فكر میكردم تو خودم شاشیدم ولی شاش نیست. گفت: پس چیه؟ گفتم نمیدونم. هم لزجه و هم غلیظ. یه لبخند زد و گفت واقعا نمی دونی؟ گفتم: راستش بچه ها تو مدرسه یه چیزایی میگن ولی خوب نمیدونم درسته یا نه!!! گفت: مثلا چیا میگن؟ گفتم: میگن به بلوغ جنسی رسیدم و باید با جنس مخالف رابطه بر قرار كنم. گفت: بذار بهت بگم تا حساب كار دستت بیاد. اینو به من گفتی ولی به بابات نگی كه میكشدت. رابطه!؟ الان تو این سن!؟ گفتم ببخشید بخدا منظوری نداشتم فقط می خواستم ازت سوال كنم ببینم راسته یا نه؟ گفت: قرار نیست هركی بلوغ میشه رابطه داشته باشه. تو باید فعلا فكر درسات باشی و بعد از دانشگاه و خدمت و كار زن بگیری. اونموقت هر غلطی خواستی بكن.(آخرش رو با لبخند گفت) گفتم: اوه!!! تا اونموقع باید صبر كنم؟ دهنم آسفالت میشه كه!!! خندید و گفت پاشو برو سر درسات، پررو هم نشو. منم دیدم هوا پسه و رفتم تو اتاق خودم.
یكی دو روز بعد، باز ظهر كه با مامان تنها بودیم و بچه ها خواب بودن، به مامان گفتم: مامان من تا چند سالگی شیر میخوردم؟ گفت: چطور؟ گفتم: آخه اصلا می می های شما یادم نیست. گفت:خوب معلومه یادت نیست. از دو سالگی به بعد دیگه بهت شیر ندادم. گفتم: دوست دارم ببینم می می هات چه شكلی هستن!!! گفت: روزبه جان! پسرا وقتی بزرگ میشن دیگه نباید می می های مامانشون رو ببینن. زشته!!! گفتم خوب مگه چه اشكالی داره؟ گفت: میگم زشته بگو چشم و تمومش كن. گفتم چشم. رفتم دفتر كتابامو اوردم و رو زمین دراز كشیدم طوری كه روم به طرف مامان بود. مشغول درس خوندن بودم كه یهو سرم رو بالا آوردم و نگاهم افتاد به می می های مامان البته از رو لباس. با توجه به سایزشون اصلا جلب توجه نمیكرد ولی خوب من تو ذهنم داشتم تصورشون میكردم. تو رویاهای خودم بودم كه یه مامان بهم گفت: های پسر! چته!؟ كجا رو نگاه می كنی؟ كه یهو به خودم اومدم و بدون جواب دادن مشغول درس خوندن شدم. چند روزی هیچ حرف جدیدی نزدم ولی همه ش به می می های مامان نگاه میكردم و هر از گاهی اونم فاز منو می پروند. خلاصه بعد از یكی دو هفته كه از امتحانای ثلث اول گذشت، یه روز داشتم به می می هاش زل می زدم كه با صداش پریدم. بهم گفت: پاشو بیا كنارم رو مبل ببینم . رفتم. گفت: بچه! بالات بفهمه رفتارت رو میكشدتا!!! گفتم كدوم رفتار؟ گفت: همین كه همه ش به من خیره میشی. چی میخوای ببینی!؟ گفتم: منظوری ندارم. فقط دوست دارم ببینم چه شكلی هستن. گفت: فقط همین یه بار بهت نشون میدم. فقط به هیچكس نمیگیا!!! بوسیدمش و گفتم چشم. به شوخی هلم داد عقب و گفت: جشمت زر بیاد كه اینقدر هیز شدی. خندیدم. بلند شد رفت تو اتاق به خواهر برادرم سر زد ببینه خوابن یا بیدار و وقتی مطمئن شد خوابن برگشت كنارم رو مبل نشست. یواش یواش دكمه های پیرهنش رو باز كرد. پیرهنش كه ازهم وا شد، قلبم داشت از شدت تپش از سینه م میزد بیرون. سوتین مشكی تنش بود. پوست بدنش صافه صاف بود بدون كوچكترین لك و مو و چروكی. چند ثانیه كه نگاه كردم، گفت دیگه بسه و خواست پیرهنش رو ببنده كه ازش خواهش كردم بدون سوتین می می هاشو ببینم. با اینكه معلوم بود راضیه ولی یه نه گفت كه با اصرار دوباره من باز به شرط فقط یه بار و به كسی نگفتن، دستش رو برد زیر سوتین و دادش بالا كه یهو دو تا می می های نازش نمایان شدن. دهنم خشك شده بود از هیجان. بدون اراده، كیرم شد مثل سنگ و از رو شلوار گرمكن تابلو بود. دو تا می می خوشگل گندمی با نوك قهوه ای روشن. داشتم دیوونه میشدم از دیدن این همه زیبایی. نمی دونم چقدر دیدم ولی یهو به خودم اومد و دیدم كه مامان داره دكمه های پیرهنش رو می بنده. بعدشم با یادآوری تذكرات گذشته، گفت پاشو برو سر درس و مشقت دیگه.
اون شب خواب مامان و می می هاشو دیدم و تو خواب آبم اومد. فرداش تو توالت مدرسه هم یه دست با یاد می می های مامان زدم. ظهر كه برگشتم خونه، بعد از ناهار، دوباره كنار مامان رو مبل نشسته بودم و بهش خیره شده بودم كه با تشر، بهم گفت: برو تو اتاقت درس بخون. من اما نشنیده گرفتم و تلویزیون نگاه كردم. چند دقیقه بعد بهش گفتم: مامان میشه...؟ كه نذاشت حرفم رو تموم كنم و گفت: نه. قول دادی فقط یه بار ببینی. گفتم: آخه چرا؟ چه عیبی داره؟ گفت: عیبش اینه كه جنبه نداری. دیشب تو رختخواب گند زدی به شلوار و شورت و پتوت. صبح كه اومدم بیدارت كنم از بو گند آبت حالم بد شد. به خاطر كثافت كاریت ساعت اول رو نرفتم مدرسه تا گنده كاری هات رو بشورم تا مبادا بابات نفهمه. گفتم: بخدا تقصیر من نبود. تو خواب اینطور شد. گفت: نمیخواد قسم بخوری. حالا تو خواب یا بیداری!!!
منم شرمنده رفتم تو اتاقم. یكی دو روز زیاد دور و بر مامان نمی پلكیدم ولی بعد از سه چهار روز باز موقع تنهایی ازش خواستم باز می می هاشو ببینم. گفت: نه. خواهش كردم. گفت: امكان نداره. باز خواهش كردم. گفت: چه فرقی به حال تو می كنه ببینی؟! گفتم دوست دارم هر روز ببینمشون از بس قشنگن. از تعریف من قند تو دلش آب شد ولی باز مخالفت كرد. فردا و پس فردا هم از من خواهش و از ایشون خیر تا اینكه روز چهارم تا ازش خواهش كردم، یه چرخی تو آشپزخونه و اتاقا زد و برگشت جلوی مبلی كه نشسته بودم ایستاد و تی شرتش رو كامل در اورد. بدون اینكه من حرفی بزنم، سوتینش رو هم باز كرد و كامل درآورد. گفت: خوب ببین كه آخرین باره. بعدش یكی دو بار آرون تاب خورد و گفت: همه ش همینه. عقب و جلو و می می. دیدی!!!؟؟؟ بسه دیگه تمومش كن. بعدشم سوتین و پیرهنش رو برداشت و رفت تو اتاقش و تا عصر بیرون نیومد. دو سه روزی دیگه حرفی نزدم كه روز سوم چهارم خودش بهم گفت: خیره!!! دیگه نمیخوای می می ببینی!!!؟؟؟ گفتم: میخوام ولی می ترسم عصبانی بشی. گفت: روزبه جان! اگه بهت نمیخوام هشون بدم واسه خودته. بدن منو می بینی و اذیت میشی. اونوقت باید خودارضایی كنی كه برات ضرر داره. گفتم: قول میدم خودارضایی نكنم. هر وقت تو خواب ابم بیاد كافیه!!! زد پس كله م گفت: بچه پررو. عصر كه بچه ها بیدار شدن، مامان رفت حموم. وقتی از حموم اومد بیرون رفت تو اتاقش و منو صدا زد. رفتم تو، دیدم پشت به در با شلوار واستاده. پیرهن و سوتین هم تنش نیست. بهم گفت بیا سوتینم رو از پشت ببند. منم رفت سمتش. همونطور با بالا تنه لخت برگشت سمتم و رفت سمت كشو و سوتین در اورد. نموم اون مدت من داشتم میدیدمش. باز كیرم مثه سنگ شده بود. سوتین و كرد تنش و پشت به من ایستاد تا براش ببندم. منم بستم و كتفش رو بوسیدم و رفتم بیرون. دو سه دقیقه بعد مامان هم اومد خیلی عادی رفت سراغ كاراش. دو سه ماهی كار مامان همین بود كه یه روز در میون كه می رفت حموم، منو صدا میكرد تا تو اتاقش سوتینش رو ببندم. منم با این قضیه زندگی میكردم. اواسط اسفند و نزدیك امتحانای ثلث دوم بود كه یه روز كه بعد از ناهار با مامان تنها شدم، رفتم كنارش سمت چپش نشستم و كامل بهش چسبیدم. با دستش سرمو نوازش كرد و گفت: خیره!!! چی می خوای!؟ گفتم: مامان! اجازه هست دست بزنم به می می هات؟ گفت: بگم نه قبول می كنی؟ گفتم: التماس! خواهش! گفت: بچه پررو!!! بالات بفهمه سر هردوتامون رو می بره!!! منم دیگه منتظر تاییده رسمیش نشدم و با دست چپم می می سمت چپش رو از رو لباس گرفتم. خیلی نرم بود. ده بیست ثانیه با می می ش ور رفتم كه گفت: دیگه بسه. منم قبول كردم. عصر تو آشپزخونه داشت عصرانه آماده میكرد كه از پشت سر رفتم سمت و باز می می ش رو گرفتم. برگشت و یه سیلی خوابوند تو گوشم. بعدش با عصبانیت گفت: دیدی جنبه و ظرفیت نداری!!!؟؟؟ دیگه سمت من نیا. منم كه شوك شده بودم و غرورم هم له شده بود رفتم تو اتاقم. شام نخورده خوابیدم. فرداش هم بدون صبحانه رفتم مدرسه. ظهر كه برگشتم بدون ناهار رفتم تو اتاقم كه بخوابم. مامان بعد از اینكه ناهار بچه ها رو داد، اومد تو اتاقم و در تو بست. اومد كنارم رو تخت نشست. بهم گفت: با اینهمه ادعا هنوز مثه بچه ها قهر می كنی؟ من غلط زدم و پشت كردم بهش. با زور (نه خیلی زیاد) برم گردوند. بهم گفت: خره: كاری كه تو از من میخوای برات بكنم تو خیلی خطرناكه. اگه كسی بفهمه دخل هردومون در اومده ست. گفتم: میدونم. گفت: پس دیووونه بازی دیروزت چی بود؟ گفتم: حواسم بود كسی نبینه. گفت: اصلا برا من قابل قبول نیست. اگه میخوای ادامه بدیم باید با اجازه من هر كاری رو انجام بدی وگرنه از همین الان همه چی تموم میشه. من كه نمیخواستم موقعیتی كه بدست اورده بودم رو از دست بدم قبول كردم و بلند شدم بغلش كردم و صورتش رو بوسیدم. اونم بغلم كرد و در جواب بوسیدن من، یه بوس كوچولو از لبم گرفت. من خشكم زد. یه خرده صورتم رو كشیدم عقب و بهش زل زدم. با خنده هلم داد عقب و بلند شد كه از اتاق بره بیرون. در حین بیرون رفتن گفت: به حرف من گوش بدی پشیمون نمیشی. دنبالش از اتاق رفتم بیرون. بهم اشاره كرد برگرد. منم برگشتم. عصر كه از حموم اومد بیرون، باز منو صدا زد برم تو اتاقش. مطابق معمول با شلوار و بدون پیرهن ن سوتین داشت دنبال سوتین تو كشو میگشت كه آروم ازش اجازه گرفتم می می ش بگیرم. یواش جواب داد: تا میگردم تو كشو، هر كاری می خوای بكن. منم سریع رفتم سمتش و می می سمت راستش رو گرفتم تو دستم. وای!!!! دنیا تو دستم بود. شلوارم كه خیلی ضایع كیرمو نمایان كرد. یه نگاه به كیرم كرد و یه نگاه به من. گفت: روزبه!!! بازیمون داره خطرناك میشه. بیا تمومش كنیم. گفتم: تو رو خدا نه. هیچكی نمی فهمه. گفت: اینكه هیچكی نمیفهمه اوكی اما هر روز داری جلوتر میری. می ترسم یه روز كاری كه نباید بكنیم بشه. گفتم: چه كاری!!؟؟ همونطور كه صاف شد و سوتینش رو تن كرد، گفت: یعنی تو نمی دونی؟ بعد پشتش رو كرد به من و منم سوتینش رو بستم. همونطور گفتم: رابطه جنسی منظورته؟ گفت: بله. گفتم: اشكالش چیه؟ گفت: دیووونه من مامانتم. كسی با مامان خودش سكس نمیكنه. نذاشت ادامه بدم و منو از اتاق بیرون فرستاد. وقتایی كه با مامان تنها بودم و اجازه میداد، از رو پیرهن یا بدون پیرهن می می هاش رو دست میزدم. دیگه برا هردومون عادی شده بود. سه چهار روز قبل از عید بود كه ظهر كنارش رو مبل نشسته بودم و داشتم با می می هاش ور میرفتم كه كیرم سفت شد. همونطور كه با دست چپ می می ش رو می مالیدم دست راستم رفت سمت كیرمو باهاش شروع كردم ور رفتن. مامان یواش بهم گفت: داری چه غلطی می كنی؟ گفتم: حال میده. گفت: برات ضرر داره خودارضایی. گفتم: اگه برای تو باشه شررش هم شیرینه. آروم دستش رو گذاشت رو دستم و دستم رو از رو كیرم برداشت. یه بوس كوچولو از لبم كرد و دستش رو برد تو شلوارم و شروع كرد كیرم رو مالیدن. با این كارش من گستاخ شدم و بدون اجازه دست بردم زیر پیرهن و سوتینش و شروع كردم می می هاش رو مالیدن. نگاهمون به هم گره خورد و لبمون رفت رو هم. چه قدر طول كشد نمیدونم ولی خیلی طول نكشید كه آبم اومد تو دست مامان. دستش رو از تو شورتم در آورد و رفت دستشویی. وقتی برگشت نشست كنارم و باز لبم رو بوسید و گفت: آقا روزبه! كار خودتو كردی. منم پیروزمندانه با لبخند تاییدش كردم و دوباره لبش رو بوسیدم.
ادامه دارد...
hamechiz az sex shoroo shod
      
sanaazz1373 زن #924 | Posted: 6 Jan 2020 23:48
کاربر
 
سکس با خاله مهری

سلام داستان سکس من با خاله مهری برمیگرده به دورانی که من چند ماهی بود که سربازیم تموم شده بود و تو بازار شاگرد بازار بودم یه خاله داشتم به اسم مهری که خیلی سکسی بود و من از دوران نوجوونی تو کف رون کون تپلش بودم کمر باریکی داشت و فیس زیبایی داشت تنها ضعف بدنش سینه های معمولیش بود که خیلی با رون کون جذابش ست نبود تا اونجا که همیشه یادمه موهاشو بلوند میکرد وخیلی جذابترش میکرد بدن سفیدی داشتو وقتی راه میرفت کونش یه جوری بالاو پایین میشد که آدم یه جوری میشد و بی اختیار یاد فیلمای پورن میوفتادم چون یکی از فانتزیای من دیدن فیلمای پورن بود و همیشه به خودم میگفتم حیف این خاله گیر چه آدم داغونی افتاد شوهرش احمد آقا یکی از بازاریای پول دار بود ولی خیلی به خانوادش بها نمیداد همش یا سر کار بود یا با دوستاش تفریح و عشق و حال به خاطر همینم خاله بیشتر اوقات که احمدآقا نبود میومد خونه ما یه پسرم داشت که یه چندسالی از من کوچیکتر بود که خیلی باهاش جور نبودم یعنی ازش خوشم نمیومد یه جورایی اخلاقش به باباش رفته بود و خودشم فهمیده بود که ازش خوشم نمیاد زیاد دوروبرم نمیومد به خاطر همین بیشتر وقتا خاله تنها میومد خونمون خالم زن گرم و صمیمی بود و با هم رابطمون خوب بود چون شوهرش خیلی به خانواده اهمیت نمیداد بیشتر کاراشونو من میکردم و یه جورایی مثل پسر دومشون بودم تا جایی که یه وقتایی خود احمد آقا بهم زنگ میزد میگفت مثلا خالت میخواد بره جایی میتونی ببریش منم قبول میکردم نه به خاطر اون به خاطر رابطه خوبی که با خالم داشتم احمد آقا هر چند شوهر بیخیالی بود ولی رو این موضوع که زنش تنها جایی بره خیلی حساس بود چون اونم میدونست اگه تنها بره بیرون با تنو بدن و زیبایی که داشت امکان نداشت کسی مزاحمش نشه و از طرفی خالمم زن بروزی بود و به ظاهرش خیلی میرسید و منم با این موضوع خیلی حال میکردم و یه وقتایی که باهاش بیرون میرفتم تیریپ اینکه مثلا دوس دخترمه به خودم میگرفتم مثلا از خیابون که رد میشدیم دست مینداختم دور کمرش که مثلا حواتو دارم یا یه وقتایی که تو یه جای شلوغ بودیم میرفتم پشتش دستمو میذاشتم رو شونهاش که مثلا کسی از پشت بهش نچسبه یه وقتاییم شیطون میرفت تو جلدم خودمو از پشت میچسبوندم به کونش که قلمبه و پنبه ای بود وای که چه حالی میداد و بی اختیار کیرم یه نمیم خیزی میشد ولی خالم یه جورایی براش عادی بودو چیزی نمیگفت این قضایا گذشت تا زمانی که پسرش داود سرباز شد و بعد دوران آموزشی یگان خدمتیش افتاد شهر اراک چون تنها بچه خالم بود علی رغم جثسش خیلی پسر لوس و ناز نازی بود و خالم از اینکه رفته سربازی خیلی نگران بود که اتفاقی براش نیوفته یه روز سر کار بودم که خالم بهم زنگ زدو گفت میتونی بیای یه سر بریم اراک داود زنگ زده پشت تلفن گریه کرده یه چیزاییم گفته بود که خالم نفهمیده بوده و بعدشم تلفن و قطع کرده راستش خودمم نگران شدم ولی از اونجایی که میدونستم بچه تیتیش مامانیی مطمین بودم خیلی چیز مهمی نیست و فقط به عشق اینکه با خالم باشم قبول کردم که برم بعد از ظهر همون روز تو ترمینال قرار گذاشتیم که با تاکسی سواریای اراک بریم تا قبل شب به پادگان داود برسیم وقتی رسیدم ترمینال خاله مهری رسیده بود انقدر نگران داود بود که نیم ساعت زودتر از ساعت قرارمون رسیده بود و یه تاکسیم دربست کرده بود که خیلی معطل نشیم و راننده تاکسیم که از ظاهر خاله مهری خوشش اومده بود قیمتو کمتر گفته بود که از دستش نره و قبل از اینکه من برسم شمارشم به خاله داده بود که مثلا اگه یه وقتی تاکسی دربستی خواست بهش زنگ بزنه خاله اون روز یه شلوار جین جذب پوشیده بود با یه بوت بلند قهوه ای با یه کاپشن مثلا بلند که زوری تا روی باسنش میومد و به جای شال کلاه بافت پوشیده بود و خلاصه تیپش مثل همیشه عالی بود موقعی که میخواستیم راه بیوفتیم یه آقایی که خیلی عجله داشت و نمیتونست منتظر بشه تا ماشین بعدی پر بشه با اصرار اون و موافقت خاله سوار ماشین دربستی ما شد اون آقا جلو نشست و منو خاله عقب و راه افتادیم تو راه خاله مهری همش از داود و از اینکه عجب غلطی کردم گذاشتم بره سربازی صحبت میکردو راننده ام که یه جورایی به خاله مهری نظر داشت یه وقتایی میپرید تو صحبتای خاله و نظر میداد که یه جواریی میخواست با خاله صمیمی بشه که مثلا مخشو بزنه و منم بهش اهمیتی نمیدادم خلاصه بعد از چند ساعتی رسیدیم جلوی در پادگانو دوادو پیج کردن و بعد از چند دقیقه ای داود آقای دراز و مامانی نمایان شدو بعد صحبت و گریه خاله مهری و داود معلوم شد که فرماندشون حالشو گرفته و از این داستانا منم یکم باهاش حرف زدمو دلداریش دادم که به هر حال سربازی این چیزارو داره و بلاخره تمومدمیشه و بعدا برا خودت مردی میشی و این حرفا متقاعد شد و با بوس و بغل خاله رفت و خالمم دیگه استرس و نگرانیش برطرف شد شب شده بود و به خاله گفتم خاله مهری بهتره بریم تا دیر وقت نشده ممکنه ماشین گیرمون نیاد تا تهران منم فردا باید برم سر کار خاله مهری گفت خدا عمرت بده خاله جون تورم تو زحمت انداختم نمیدونم چه جوری محبتاتو جبران کنم منم ناخواسته از روی شیطنت گفتم خب مثلا یه زن چه جوری میتونه جبران محبت یه مردو بکنه! خاله یه نیم نگاهی بهم کرد انگار انتظار نداشت که از من یه همچین حرفی بشنوه ولی ظاهرا انگار بدشم نیومده باشه گفت خب معلومه با یه شام مفصل که مثلا حرفو پیچوند گفتم چرا که نه یه شام دو نفره عشقولانه یه لبخندی زدو با یه حالتی خاص گفت حالا بریم تا دیر نشده اونم چشم که من واقعا نفهمیدن منظورش از اون چی بود ولی اینو فهمیدم که رابطمون داره وارد مرحله جدیدی میشه که ظاهرا هر دو موافقش بودیم خلاصه تا به ترمینال برسیم دیروقت شده بود و ماشین برای تهران نبود و فقط یه اتوبوس برای ساوه بود که با پیشنهاد راننده که از ساوه ماشین راحتتر گیر میاد رفتیم ساوه و اونجام ماشین نبود و با کلی بدبختی یه سواری دربست کردیم به لطف فیس خاله که حاضر شد مارو ببره تهران به خاله مهری گفتم من خیلی خوابم میاد میخوام عقب دراز بکشم بخوابم میخوای تو جلو بشین خاله گفت نه عزیزم من از رانندگی تو شب میترسم منم عقب میشینم که تو دلم گفتم آخ جون خاله نشست پشت راننده منم کنارش و خودمو زدم به خواب و کم کم انگار که مثلا خوابم برده سرمو گذاشتم رو شونهاش که البته چیز عجیبی برا خاله نبود ولی من این حسسو که اولین بار بود تجربه میکردم خیلی دوس داشتم و یه عطری به خودش زده بود که خیلی دوس داشتمو این حسسمو تشدید میکرد یکم که گذشت خاله گفت نوین جان میخوای سرتو بزاری رو پاهام راحتتر بخوابی که انگار با این حرف یه چیزی تو دلم تکون خورد با خجالت گفتم نه خاله اذیت میشی خاله گفت نه بابا بیا اذیت نمیشم و سرمو گرفت و آورد روی رونش گذاشت انگار که سرم روی یه پالشت پر بود رونای بزرگ و نرم خاله واقعا عالی بود تو تکون تکونای ماشین روناش ملرزید که کیرمو قلقلک میداد راست بشه انگار خاله ام یه جورایی خودشم با این موضوع حال میکرد یکم که گذشت یکم پر رو تر شدم و پاهامو رو صندلی جمع کردم و صورتمم رو به شیکم خاله تقریبا وسط پای خاله تنظیم کردم مثلا پوزیشن خواب گرفتم یه نیم نگاهی از پایین به خاله انداختم دیدم چشماشو بسته انگار که خوابه ولی میدونستم بیداره چیزی نمیگه کم کم صورتمو به وسط پاش نزدیک کردم پاهاش یکم باز بود بوی کسش همراه با عطر خوش بویی که زده بود کیرمو راست کرد یه وقتایی سرمو جا به جا میکردم و سعی میکردم بینیم بخوره به کسش ولی ازاون جایی که رونای بزرگی داشت کار سختی بود یکم دلهره داشتم ولی بد جوری راست کرده بودم انگار رسالتم امشب این بود که هر جوری شده خاله مهریو بکنم تو همین احوال بودم که یهو راننده یه ترمزی زد که انگار یه چیزی جلوش بود که رد کرد ولی ترمزه باعث شد صورتم کامل بچسبه به کس خاله که خاله به طورغیر ارادی با این تماس پاهاشو بهم چسبوند و دو دستی سرمو گرفت انگار خودشم یه جورایی تو حس بود به صورتش نگاه کردم دیدم چشماش بازه ولی منو نگاه نمیکرد یه دستش که رو صورتم بود برداشت اون یکی دستش رو سرم بود که بعد از چند ثانیه ای شروع کرد به نوازش موهام نمیتونستم بفهمم حسش حس شهوته یا محبت گذاشتم یکم اینکارو انجام بده تا مطمین بشم دوباره سرمو جابه جا کردم و صورتمو به کسش نزدیک کردم طوری که دماغم تقریبا خورد به کسش پاهاش یه تکونی خورد ولی اینبار پاهاشو جمع نکرد یه جورایی مطمین شدم که اوکیه حشری شده بودم دوس داشتم کیرمو بمالم ولی روم نمیشد دوباره و اینبار کامل سرمو بردم تو کسش و یه تکونی دادم که اینبار خاله یه تکونی روبه بالا خورد و سرمو گرفت که یعنی اینکارو نکن و آروم طوری که راننده نشنوه در گوشم گفت پاهام خواب رفته یکم سرتو بلند میکنی بلند شدم نشستم طوری که رونم چسبیده بود به رون گردو تپلش وای که چه حالی میداد کیرم یه جوری راست شده بود که تو اون تاریکیم از تو شلوارم معلوم میشد تو دلم گفتم هر چی باد آباد و دستمو گذاشتم رو پاش برگشت نگام کردو آروم سرشو آورد دم گوشم و گفت دوس داری اینجوری جبران بشه خشکم زد با ترس گفتم چجوری یه لبخندی زدو سرشو گذاشت روی پام که مثلا میخوام بخوابم کیرم تو شلوارم راست شده بود و اومده بود کنار رونم خاله سرشو طوری تنظیم کرد که صورتش افتاد روی کیرم و هی صورتشو رو کیرم میمالید اصلا باورم نمیشد امشب کارمون به اینجا برسه قلبم تند تند میزدو نفسم از حس شهوت و استرس به شماره افتاده بود دلم میخواست همینجا کیرمو در بیارم و بدم خاله ساک بزنه ولی نمیشد خاله هی صورتشو رو کیرم میمالید و یه وقتایی از رو شلواز گازش میگرفت انگار خیلی حشری شده بود دستمو دراز کردمو رسوندم به کسش سفت پاهوش به هم چسبوند و دوباره شل کرد که با کسش ور برم منم تا میتونستم کس و کونشو مالیدم که خیلی خوشش اومده بودو تو همون جای تنگ به خودش میپیچید و منم حواسم بود که راننده از این موضوع مطلع نشه خلاصه تو همین احوال رسیدم تهران و خاله گفت امشب خونه نرو بیا خونه ما احمدآقام با دوستاش مسافرته منم تنهام منم که از خدا خواسته با همون ماشین رفتیم خونه خاله مهری انقدر حشری بودیم که تا وارد خونه شدیم همون جلوی در خالرو چسبوندم به دیوار شروع کردم به خوردن لباش با یه دستمم کسشو میمالیدمو خاله ام با دستش کیرمو میمالید با دست دیگم شلوارمو در آوردمو خاله کیرمو تو دستش گرفت و گفت جووون عجب کیر داغ کلفتی پس این بود از پشت بهم میچسبوندیش حشریم میکردی گفتم مگه متوجه میشدی گفت اره لعنتی یه وقتایی با اون حس خودارضایی میکردم و شروع کرد به خوردن کیرم و اونو مثل جندها تا ته میکرد تو حلقش بلندش کردم کفشامونو درآوردیم و بردم خابوندمش رو تخت و شروع کردم به درآوردن لباسای خاله لخت لختش کردم اصلا باورم نمیشد همچین بدنی داشته باشه سفید مثل برف کون گردو خوش فرمی داشت رونای گرد و پنبه ایش حشریم میکرد سینهاش شق شده بودو دو دستی اونارو گرفته بودو بهم میمالید و گفت دوس داری بخوریش لخت شدمو شروع کردم به خوردن سینهاش با یه دستمم کسشو میمالدم کسش خیس و لیز شده بود و آه و ناله میکردو به خودش میپیچید و با یه دستش با کیرم بازی میکرد یکم ازش لب گرفتمو شروع کردم به خوردن گردنو گوشش که ناله هاش بیشتر شد و کیرمو محکم تر میمالید بعد از همون بالای سینش شروع کردم به لیس زدن تا روی ناف و بالای کسش رفتم لای پاهاش که کسشو بخورم گفت وایسا تمیزش کنم یه دستمال کاغذی برداشت و آب کسشو پاک کرد منم شروع کردم به خوردن چوچولکش آه و ناله هاش بیشتر شده بود و یه وقتایی پاهاشو محکم میبست و دو دستی سرمو گرفته بود تو دستش و حل میداد تو کسش و میگفت جوووون بخور لعنتی بخور حشریم کردی کیر داغتو بکن تو کسم آبم بیاد منم که از خود بیخود شده بودم دیگه نمیتونستم تحمل کنم کیرمو گذاشتم دم کسش یکم با کیرم چوچولکشو تحریک کردم و هل دادم تو کسش وای که چه کس تنگ و لیزو داغی بود از کیر من داغتر بودو این من بیشتر تحریک میکرد شروع کردم به تلمبه زدن که صدای جیقش بلند شد دستمو گذاشتم رو دهنش و با ضربه و تند تر تلمبه زدم از همون لای انگشتام گفت آبت نیاد که امشب خیلی باهات کار دارم باید تا صبح جرم بدی جوووون عجب کیری....منم که خیلی وقت بود سکس نداشتم داشتم ارضا میشدم گفتم مهری جون داره آبم میاد..خاله مهریم تو همون حال حشیریش و آه ناله میگفت جون عزیزم بریز تو کسم ولی من که یکم بیشتر از خاله مهری حواسم بود تا خواست آبم بیاد کیرمو درآوردم و با چندتا تکون آبمو ریختم رو شکم خاله که یکم از آبم با شدت پرید رو چونه خاله...خاله مهریم که هنوز ارضا نشده بودو حشری بود آب کیرمو با انگشت مالید رو چونشو بعد گذاشت تو دهنش و مک زد و با دست دیگش کسشو میمالید خلاصه اون شب تا صبح بیدار بودیم و فکر کنم چهار پنج دفعه ای هر دومون ارضاع شدیم بعد از اون من و خاله هر وقت فرصت میکردیم و شرایط محیا بود با هم سکس میکردیم به قول خاله من شوهر جنسیش بودم و کلی از هم لذت میبردیم این بود داستان من امیدوارم لذت برده باشید ممنون که وقت گذاشتید.
hamechiz az sex shoroo shod
      
Ice_Boy مرد #925 | Posted: 18 Jan 2020 23:08
کاربر

 
سلام دوستان خوبم؛ ضمن عرض ادب و احترام؛ اولین داستانیه که توی سایت میگذارم. این یک داستان کاملا تخیلی هستش که چند سال پیش خودم خوندم و چند وقت پیش فایل پی دی افش رو توی کامپیوترم پیدا کردم و کاملا دِلی دوست دارم ترجمه کنم و قسمت به قسمت آپلود کنم. امیدوارم لذت ببرید و اگر فیدبک ها خوب باشه ادامه ش میدم!

پایان دنیا – فصل 1
چند سال از پایان دنیا میگذره یا حداقل من اینطوری فکر میکنم. بعد از تولد هفت سالگیم بود که اتفاقات بد شروع شد. البته باید بگم در اون دوران زیاد به اخبار توجه نمیکردم و بیشتر با دوستهام وقتم رو به تفریح و بازی میگذروندم. بیشتر اوقات پدرم و مادرم اون روزها رو برام تعریف میکردن.

با اعلام اشغال تایوان توسط چین در ژوئن اون سال اتفاقات شروع شد و با اعزام ناوهای جنگی آمریکا به تایوان برای مبارزه با چین جنگ شدت گرفت؛ چرا که کشور ما طبق عهدی که با تایوان بسته بود ملزم به دفاع از این کشور بود. چین هم در مقابل با اعزام زیردریایی های هسته ایش و محاصره تایوان واکنش نشان داد؛ اما ما حمایت ناتو رو داشتیم. کره شمالی و ارتش بریتانیا هم ناوهای جنگیشون رو به منطقه اعزام کردن و بخش اعظم ارتش چین به سواحل تایوان نزدیک شدند. جنگ اولش مثل یک گوله برفی کوچک که از بالای تپه به پایین غلتش میدی شروع شد ولی وقتی به پایین رسید اونقدر بزرگ شد که توفقش خیلی سخت و دشوار میشد. پدرم میگفت که با آغاز ماه جولای شرایط خیلی وحشتناک شد.

در این زمان پدرم خانواده مون را به املاک و ویلای خصوصی مون که در شمال کالیفرنیا قرار داشت منتقل کرد. در این زمینه پدرم خیلی مغزش کار کرد و همیشه مدت زمان زیادی رو برای این زمینهامون گذاشت تا درصورت وقوع اتفاقی وحشتناک بتونیم برای بقاء و زنده موندن به اونجا پناه ببریم و در امان باشیم. یک خونه بزرگ و جادار با پنج اتاق خواب؛ اونقدر در جای مرتفع قرار داشت که از دید همه بتونیم مخفی بمونیم و اون قدر هم پایین بود که بتونیم در صورت لزوم مواد غذایی مورد نیاز خودمون رو کشت و تولید کنیم. برای تامین برق هم خونه مون به پنلهای مجهز خورشیدی و توربین بادی مجهز بود. اونقدر از دیگران دور بودیم که برق و تلفن نداشتیم اما با انرژی خورشیدی که توسط پنل ها تامین میشد میتونستیم با استفاده از تلوزیون کابلی که اونجا داشتیم در جریان اخبار روز باشیم. خونه مملو بود از غذاهای کنسرو شده و خشکبار و ابزارهای کافی برای کشت و پرورش همه چیز در اختیارمون بود. منطقه ای که در اون قرار داشتیم در وسط حیات وحش بود و از این رو برای شکار و سرگرمی هم بسیار مناسب بود.

وقتی به اونجا رسیدیم خیلی سریع و راحت اسکان پیدا کردیم. یک درخت روی بخشی از خونه افتاده بود که باعث شده بود دو تا از اتاق خوابها آسیب ببینن. مدت زمانی طول میکشید که بتونیم اتاق خوابها رو تعمیر و مرمت کنیم، بنابراین مجبور شدیم دونفر دو نفر در اتاقها تقسیم بشیم. پدر و مادرم به همراه کوچکترین خواهرم اتاق خواب اصلی رو برداشتن. دو خواهر بزرگترم مِگان و شِلی دومین اتاق و من و خواهر کوچکترم سوزان سومین اتاق خواب رو برداشتیم.

همونطور که گفتم من هفت سال داشتم. خواهر کوچکترم سوزان که با من هم اتاقی بود شش ساله بود؛ دو خواهر بزرگترم نه و ده ساله بودن و کوچکترین خواهرم که با پدر و مادرم زندگی میکرد چهارسالش بود. پدر و مادرم خیلی بزرگتر از ما نبودند. مامانم تازه 26 سالش شده بود و پدرم 28 ساله بود. مامانم در دوران دبیرستان حامله شد و مجبور به ترک تحصیل شد. به محض اینکه از مِگان فارغ شد برای اتمام دوران دبیرستان به کلاسهای شبانه رفت و با نمرات عالی درسش رو تموم کرد و خیلی زود پرستار شد. پدرم یک نابغه بود و مشاور امنیتی یک شرکت کامپیوتری معروف بود. با اینکه خیلی جوون بود ولی خیلی خوب از عهده نگهداری و مراقبت خانواده پرجمعیتمون برمیومد.

قدیمها معمولاً وقتی به اونجا میرسیدیم اول از همه، همه جای ویلا رو چک میکردیم تا ببینیم چیزی تغییر کرده یا خراب شده یا نه. از میان ویلای ما یک رودخونه خیلی کوچیک رد میشد که پدرم استخرهای کوچیکی رو که خودش درست کرده بود بوسیله آب اون رودخونه پر میکرد و ما تابستونها لخت میشدیم و اونجا آبتنی میکردیم. اما این دفعه بر خلاف همیشه همه چیز فرق میکرد. به محض رسیدن به اونجا به اتاق نشیمن رفتیم و تلوزیون رو روشن کردیم تا اخبار نگاه کنیم.

سرانجام اون چیزی که نباید میشد اتفاق افتاد. یکی از ناوشکنهای ما به طور اتفاقی با یکی از زیردریاییهای هسته ای چین برخورد کرد و چین هم در مقابل 16 تا موشک هیدروژنی به اهدافی مختلف در خاک ایالات متحده شلیک کرد. در همین زمانی که موشکهای چین روی هوا بودن آمریکا نیز در اقدامی تلافی جویانه بهشون پاسخ داد. بعدها فهمیدیم که تلاشهای بسیار خوبی بین سران کشورهای مختلف در جریان بود و تلاش میکردن از تشدید جنگ جلوگیری کنن اما متاسفانه هیچکدوم از این تلاشها مثمر ثمر واقع نشدند. یکی از موشکهای ما که هدفش شانگهای بود چند صد مایل اون طرف تر فرود اومد و در مدت زمان یک هفته صدها هزار از مردم چین مردند و خبرهایی هم منتشر شد که یکی از موشکهای چینی به آزمایشگاه بیولوژیکی ما برخورد کرده، سلاحهای بیولوژیکی مون آسیب دیده و باعث انتشار ویروس ها شدند.

در پایان ماه ژوئن هیچ خبری از مردم چین منتشر نشد؛ ایستگاههای رادیویی و تلوزیونی چین از بین رفته بودند. سپس مردم دیگر کشورهای همسایه شروع به مردن کردند؛ آمریکا و اروپا مرزهای خودشون رو بستن و تمام شرکتهای هوایی تلاش کردن تا شیوع ویروس رو متوقف کنن، اما کمکی نکرد. در هفته دوم ماه اوت، اروپا در حال نابودی بود و شاهد بودیم که اولین مرگ و میرها در آمریکا شروع شد. در حالی که به تلوزیون کابلی متصل بودیم میدیدم که کانالهایی که قبلا میدیدیم یکی یکی برفکی و سپس قطع میشدند. گاهی اوقات کانالهایی رو پیدا میکردیم که فقط یک میز و صندلی خالی نشون میداد انگار که همه اونجا رو ترک کردن. فقط دو هفته طول کشید که ویروس سراسر ایالات متحده رو فرا گرفت؛ در پایان ماه اوت دیگه نتونستیم هیچ ایستگاه رادیویی و تلوزیونی رو پیدا کنیم که برنامه ای پخش کنه. به نظر میرسید که ما تنها کسانی بودیم که در دنیا باقی موندن و من اصلا نمیدونستم چطوری تونستیم از مخمصه در بریم. حدس میزنم اونجا دورافتاده ترین مکان آمریکا بود. جاده ای که به ویلای ما منتهی میشد تهش بن بست بود و هیچ دلیلی برای کسی وجود نداشت که سروکله اش اونجا پیدا بشه و از وقتی اومده بودیم کسی رو ندیده بودیم جز خانواده ای که در ابتدای اومدنمون که اتفاقا اونها هم از شهر اومده بودن اونجا به استقبالمون اومدن. در حالیکه پدر و مادرم کاملا دوستانه با اونها برخورد داشتن اما هیچ علاقه ای نداشتن که این دیدار دوباره تکرار بشه.

یک شهر کوچک چند هزار نفری در 25 مایلی ما وجود داشت که هر دو ماه یکبار پدرم با یک موتور چهارچرخ به نزدیک اونجا میرفت و از دور سر و گوشی آب میداد و شهر رو زیر نظر میگرفت. هیچ حرکتی در شهر مشاهده نمیشد و فقط اجساد مرده از راه دور یعنی جایی که پدرم اونجا رو میپایید دیده میشد. چند روزی اونجا میموند و خانه ها و جاده ها رو زیر نظر میگرفت تا بلکه آثاری از حیات اونجا ببینه اما چیزی نمیدید. از نقطه ای دیگه میتونست وارد دره مرکزی کالیفرنیا بشه که بزگراه اصلی شمال به جنوب از اون عبور میکرد اما حتی یک اتومبیل هم از روی اون عبور نمیکرد.

حدود یکسال پس از ورود ما به اونجا در طول یکی از همین سفرها پدرم تصادف و فوت کرد. وقتی بعد از یک هفته به خونه برنگشت من مسیر اون رو دنبال و پیداش کردم. به نظر میرسید در طول مسیر توسط یک خرس غافلگیر شده از جاده منحرف و به ته دره سقوط کرده. از اونجایی که موتور چهارچرخ داغون شده بود نمیتونستم جسدش رو به خونه برگردونم مجبور شدم اون رو همونجا دفن کنم.

هفت سال از اون قضیه گذشت. من الان 14 سالمه. خواهرام به ترتیب 11، 13، 16 و 19 سالشونه. هممون بزرگ شدیم. مجبور بودیم این هفت سال به سختی کار کنیم. بازی کردن و استراحت ما فقط در طول زمستان میسر بود. در کارکردن با تیر و کمان حسابی حرفه ای شده بودم. برای ذخیره و انبار کردن میوه و سبزی باید خیلی تلاش میکردیم. صبحهای خیلی زود از خواب بیدار میشیم و در زمین ها کار میکنیم. در گرمای بعدازظهر یکم شل میکنیم و در اواخر بعدازظهر قبل از پایان کامل روز چند ساعت دیگه هم کار میکنیم.

روز خیلی طولانی بود و من خیلی خسته بودم. خواهرام در اتاق نشیمن بعداز شام مشغول تماشای یک فیلم قدیمی در ویدئو بودن. روی مبل نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم. لباس چندان زیادی تن هیچ کدوممون نبود چرا که در طول این سالها هممون حسابی رشد کرده بودیم و از لباسهای قدیمی چیز درست و حسابی تنمون نمیشد. مامان تنها کسی بود که معمولا لباس مناسب تنش بود که زمان شنا کردن هم موقع پیوستن به ما کاملا لخت میشد. به دلیلی تازگیا از دیدن خواهرای لختم حسابی لذت میبردم. اگر مامانم سکس رو واسمون درست و حسابی توضیح میداد میتونستم بفهمم دلیل این لذت چیه ولی خوب ازاونجایی که اون تنها بود و از طرفی همه ما خانواده بودیم مسئله چندان مهمی نبود که ازش غفلت شده باشه. اما من که احمق نبودم؛ حیوونایی که توی مزرعمون داشتیم رو میدیدم که گاه و بیگاه با هم جفت گیری میکردن اما ربط دادن اونها به خواهرام چندان چیز منطقی به نظر نمیومد!

مشکل من این بود که تازگیا هر وقت اونارو دوروبرم لخت میدیدم راست میکردم. این داستان سال گذشته اتفاق افتاد؛ وقتی همه لخت توی تابستون توی استخر بودیم و داشتیم شنا میکردیم. من خواهرامو در حالی که لخت کنار استخر دراز کشیده بودن و داشتن آفتاب میگرفتن و سینه هاشون رو به آسمون بود داشتم دید میزدم. پاهاشون رو از هم باز کرده بودن تا قسمتهای داخلی رونهاشون هم برنزه بشه.

مِگان دید که کیرم حسابی راست شده به بقیه اشاره کرد و گفت: "بچه ها دنی رو ببینید راست کرده" و همشون شروع کردن به دست انداختن من. بعد از اون خیلی مراقب بودم که اجازه ندم این داستان دوباره اتفاق بیفته. بیش از 170 سانتیمتر قدمه در حالی که بلندقدترین خواهرم به زور 160 میشه اما با این حال باز به چشم برادر کوچیکه بهم نگاه میکنن و همیشه دستم میندازن.

موقع خوندن کتاب گاه گاهی از بالای کتاب بهشون نگاه میکردم. مگان و شلی الان از نظر جسمی کاملا شبیه مامان شده بودن. لاغر و کشیده، با سینه های زیبا و توپر که نوکشون کاملا بیرون زدن. سوزان یکم سینه هاش کوچکتره و یکم هم بین پاهاش مو داره ولی خوب اونم به اندازه اونها خوبه. همونطور که داشتم نگاهشون میکردم احساس کردم دارم یجوری میشم. باید قبل از اینکه دیر بشه به رختخواب میرفتم. فقط همینم کم بود که کیرم دوباره راست شه و تو هوا شروع کنه به تکون خوردن!

در حالیکه بلند شدم به اتاق خوابم برم کتابم رو بدون وقفه جلوی خودم گرفتم. سوزان یک ساعت دیگه میخواست فیلم رو ببینه بنابراین وقت کافی داشتم تا از شر این کیر راست شده خلاص شم. چند سال پیش فهمیدم وقتی کیرم راست میشه چه حالی میده مالیدنش. خیلی برام تعجب آور بود وقتی دیدم که اون مایع سفید از کیرم پرتاب میشد بیرون اما بعدها در یک کتاب خوندم که اون مایع سفید اسمش اسپرمه اما توی کتاب دقیقا اسمی براش نگفته بود. اینم فهمیده بودم که بین راست شدن کیرم و دیدن خوهرای لختم حتما یک رابطه ای هست اما کاملا در مورد ارتباطهای دیگه بین چیزهای مختلف دیگه اسگل بودم!

روی تخت دراز کشیدم، چشمامو بستم و خواهرامو تصور کردم که لخت توی اتاق نشیمن دراز کشیدن. دوباره کیرم راست شد. توی دستم گرفتم و به آرامی شروع کردم دستمو بالا و پایین کردن.

"چیکار میکنی دَنی؟" اونقدر متمرکز بودم که اصلاً نشنیدم سوزان کی در رو باز کرد و داخل اتاق شد. چه مدت اونجا وایساده بود داشت منو میدید؟ به سرعت کیرمو ول کردم و ملحفه رو تا کمرم کشیدم بالا و گفتم: " هیچی"
سوزان اما به راحتی بیخیال نشد. "نه. واقعا داشتی چیکار میکردی؟"
هیچ راهی وجود نداشت که بخوام دوباره قضیه رو ماست مالی کنم. ما تقریبا همه چیز رو با هم در میون میگذاشتیم. اگر بهش نمیگفتم اونقدر پاپیچم میشد که زندگی رو واسم جهنم میکرد. " فقط داشتم با خودم حال میکردم"
"منظورت چیه؟"
" بعضی اوقات راست میشه و ..."
"میدونم. قبلا هم دیدمت اینطوری."
" بیخیال دیگه اگه میخوای بهت بگم تو حرفم نپر"
"باشه بگو"
"خوب. گاهی اوقات راست میکنم و اگر کاری نکنم خیلی اذیت میشم"
"منظورت چیه؟ کاری نکنم؟ چی اذیت میشه؟ چرا اذیت میشه؟"
"خیلی داری سئوال میپرسی. تخمام حسابی درد میگیرن و نمیدونم چرا"
"خوب چیکار میکنی دردت قطع میشه؟"
"اگر واس ی مدت بمالمش خیلی حس خوبی بهم دست میده و بعدش یک مایع سفید ازش میپره بیرون و دیگه دردم نمیگیره"
"جدی؟ منظورت اینه که میشاشی؟"
"نه. شاش نیست. فرق میکنه"
"میشه ببینم؟"
دیگه کاملاً بهم نزدیک شد و کنارم نشست و سعی میکرد ملحفه رو کنار بزنه.
"فکر نکنم بتونم بذارم ببینی"
یکم خجالت زده شده بودم. چندین ساله داریم همدیگرو لخت مبینیم. حتی زمان زمستون بارها شده بود برای احساس گرما لخت همدیگرو بغل کردیم خوابیدیم. چون اتاق ما ته خونمون بود و زمستونها خیلی سرد میشد.
"اوه دنی خواهش میکنم"
وقتی اخم میکرد واقعا نمیتونستی بهش نه بگی.
" خوب باشه اما فقط چند لحظه. فقط باید بین خودمون دو تا بمونه. باشه؟ میدونی که مِگان و شِلی چطوری دستم میندازن"
"باشه حتماً. بذار ببینم"
بعدش ملحفه رو کنار زد. وقتی سوزان یهویی اومد تو سورپرایزم کرد کیرم سریع خوابید اما حین صحبت کردن باهاش دوباره حسابی راست شد. دراز کشیدم و سوزان اومد کنارم نشست. دستم رو دو کیر شق شدم حلقه کردم و به آرومی شروع کردم به بالا و پایین کردن.

ادامه دارد ...
[Disabled]
      
tititi123 #926 | Posted: 8 May 2020 18:16
کاربر
 
بازی 4 بر 2 پزپسولیس استقلال
من خواهرم شدیدا استقلالیه و منم شدیدا پرسپولیسی.قبل بازی خب چون استقلال قبلش موفق تر عمل کرده بود خواهرم میگفت این بازی سوراختون میکنیم .خلاصه کل کل بدجور ادامه داشت .رفت رو مخم گفتم شرط می بندی گفت اره هر گلی که استقلال بزنه باید یکی از لباساتو در بیاری از الانم نباید لباس دیگه ای بپوشی.منم قبول کردم دیدم خب زیرپوش دارم شلوار راحتی و شرتم دارم خیالم راحت شد مشکلی پیش نمی اد .منم بهش گفتم تو هم همین طور قبوله .به خودش مطمئن بود گفت قبوله .خلاصه رو قولمون قرار شد بدون چون و چرا بمونیم .خلاصه بازی شروع شد.بازی رو پرپسولیس خوب شروع کرد یه دفه دقیقه 6 بود که طارمی گل اول رو زد.یه لحظه من رفتم رو هوا و اون داشت دیونه میشد.بهش گفتم زود باش در بیار یه نگاهی به خودش کردو گفت باشه حرف زدم دیگه تاپشو دراورد.با سوتین شد.گفت الان میزنیم گل مساوی رو زیاد ذوق نکن.خلاصه نشست و دوباره بازی شروع شد.بازی ادامه داشت تا دقیقه 34 بود که یه دفه مهدی طارمی گل دوم رو هم زد .داشتم می پریسدم بالا و اون داشت فحش میدا به تیمشون.گفتم زود باش در بیار داشت دیونه میشد.حرفی بود که زده بود پاشد شلوارکش رو دراورد .حالا دیگه یه سوتین داشت و یه شرت بهش گفتم .دیدی حالت چه جوری گرفته شد مواظب باش گل سوم رو نخوردیو بهش میخندیدم.دوباره بازی شروع شد اون داشت دیونه میشد .میگفت نترس این بازی رو ما 3 بر دو می بریم گفتم بشین ببین و بهش میخندیدم و میگفتم گل بعدی شرتتو در میاری یا سوتینتو و میخندیدم.خلاصه بازی ادامه داشت .نیمه دوم شدو دقیقه 53 یه دفه رضاییان گل سوم رو زد دیگه داشت منفجر میشد و من ذوق میکردم .گفتم زود باش در بیار.اول بهونه اورد ولی مجبور بود دیگه سوتینشو در اورد انداخت اونور اولین بار بود ممه هاشو میدیدم.یه ممه 75 نوک صورتی سفید .تو حین ذوق کردن گل یکی دوباری ممشو فشار دادم اونم اعصابش خراب بود .بازی ادامه داشت تا اینکه استقلال یه گل زد هی میگفت در بیار گفتم باشه منم زیرپوشمو دراوردم اما خرصش زیاد بود و عصبی بود. بازی ادامه داشتتا اینکه دقیقه 84 تک به تک شد و طارمی و مسلمان تک به تک شدند اونجا که گفت هتریک میکنه یا پاس میده من داشتم منفجر میشدم گل که شد گفتم زود باش دیگه تحمل نداشت نا وایسادن نداشت .شرتشو دراورد گفت چه بازی بدیه .کوسو کونشو لخت دیدم.بازم یکی دوباری ممه هاشو فشار دادم اما یکم شیطون شده بودم .نشستم رو زمین دیگه نا نداشت سرشو گذاشت رو پای من و یه پتو بوذد کشید رو خودشو بازیو نگاه میکرد منم دستمو گذاشه بودم رو ممشو با نوکش بازی میکردم و بازیو میدیدم.تا اینکه دقیقه یه دقیه بعدش داور یه پنالی هدیه داد به استقلال.گل که شد گفت زود باش گفتم شما دیگه باختید بیا و شلوارو شرتمو با هم دادم پایین و نشستم یه نگاه به کیرم کرد که شق بود چیزی نگفت و سرشو گذاشت رو پام گفتم بازیتو ببین .خندید .گفتم اگه دلتم میخاد اینو بخور گفت خیلی بی شعوریا. کیرمو گرفت تو دستش.یکم بالا و پایینش کرد و سرشو کرد تو دهنشو شروع کرد خوردن منم ممه هاشو می مالیدو بعدشم دستمو کردم لاشو کوسشو می مالیدم .یه ده دقیقه ای ساک زد بهش گفتم اخ داره میاد در نیاری اونم نامردی نکردو ابم خالی شد تو دهنش .خیلیم اب داشتم گفتم جون عجب دهنی داری جنده خودمی .سرشو اورد بالا گفت پررو نشو .اینم خوردم که دیگه با تو شرط نبندم .و خندید و رفت سر دستشویی دهنشو بشوره .بعدش اومد لباسشو پوشید و خاست بره بیرون گفت کیرت خیلی درازه ها.و خندید منم گفتم قابلتو نداره و اونم رفت بیرون.
      
Reza57acc مرد #927 | Posted: 10 May 2020 01:40
کاربر
 
tititi123:
کیرت خیلی درازه ها

      
Oosali مرد #928 | Posted: 14 May 2020 13:21
کاربر

 
مرجان خواهر جنده

من نوید 21 سالمه از تهران و خواهرم مرجان 20 سالشه با پوست سفید و صورت خوشگل ،کون ژله ای ک وقتی راه میرفت از تو شلوار لرزشش معبوم بود، چشمان درشت که روز به روز سکسی تر میشد و اندامش هم برجسته تر میشد. دوست پسر داشت و چند باری هم دیده بودمش. چون از طرف خانواده ازاد گذاشته بودیم روز به روز تیپش بیشتر شبیه جنده ها میشد . تو مهمونی های دورهمی با فامیل و همکارای بابام دامن تا زانوش میپوشید بدون جوراب و ساق پاهای سفید و خوش تراشش رو مینداخت بیرون . چند باری دقت کردم خیلی از مردای فامیل زوم میکنن رو ساق پاهای خواهرم. واقعا پاهای خوش فرمی داشت . یه روز داشتیم با یکی از هم باشگاهی ها برمیگشتیم که خواهرمو از پشت دیدم داشت میرفت . تیپش هم عین جنده ها بود . یه شلوار لی پوشیده بود تقریبا تا زانوش و ساق پاهاش دیگه کامل لخت بود . یاسر هم باشگاهیم هم میگفت جووون عجب کوسیه ...
همین حرف ناصر حس بیغیرتی منو تحریک کرد . خیلی خوشم اومد یکی درباره خواهرم اینجوری حرف زد . منم ساکت بودم و یاسر هم دائم از خواهرم و پاهای سفید و کون بزرگش میگفت .
حرفاش کیرمو شق کرده بود . رفتم خونه و وقتی خواهرم اومد همیشه تو خونه لباس های کوتاه میپوشید . چند تا عکس یواشکی ازش گرفتم و رفتم حموم یه دست جق مرتب زدم . ابم خیلی زیاد اومد و تنها دلیلش خواهرم مرجان بود.
روز به روز رو مرجان بی غیرت تر میشدم و همین باعث شده بود رفتارم باهاش تغیر کنه . بیشتر دستمالیش میکردم و یه بار هم به شوخی بهش اروم لگد زدم که پام رفت لای کونش . نرم ترین جایی بود که تو زندگیم لمسش کرده بودم . نیشش باز شده بود و فهمیدم مرجان میخاره...
اولین حرکتی که ازش دیدم وقتی بود که رفته بودیم شمال و سمت جنگل که بودیم چند نفر با اسب اومده بودن . خواهرم با گوشی صحبت میکرد و داشت از ما جدا میشد . ده دقیقه بعد مامانم گفت برو دنبال خواهرت . رفتم دنبالش دیدم با یکی از اسب سوارا وایساده و عکس میگیره . چند تا عکس گرفتن و پسره گفت بشین رو اسب عکس بگیر . مرجان هم گفت بلد نیستم . خود پسره رفت رو اسب و گفت بیا بالا کمکت میکنم . من پشت بوته ها بودم و از نزدیک میدیدمشون . خواهرم دست پسره رو گرفت و پاشو گذاشت رو رکاب و رفت بالا همین که رو اسب نشست پسره از پشت بغلش کرد . خواهرم هم اروم جیغ کشید . پسره از پشت سینه های مرجان رو گرفت تو مشتش . مرجان عین جنده ها میخندید و میگفت ولم کن وگرنه جیغ میزنم ولی بیشتر خوشش اومده بود . پسره از اسب پرید پایین و خواهرم رو اسب موند. همونجور چند تا عکس سلفی گرفت و میخواست بیاد پایین که پسره گفت نمیشه باید هزینشو بدی که خواهرم گفت بزار بیام پایین حساب میکنم . پسره گفت نه من پول نمیخوام بزار دوباره سینه هاتو بگیرم بعد اسبش رو یکم وجحشی کرد و خواهرم ترسید و بعد از کلی التماس گفت باشه . پسره اوردش پایین و همین که مرجان رسید پایین دورو برشو نگاه کرد و دکمه های لباسشو باز کرد پسره یه جووون گفت و سوتین خواهرمو باز کرد و سینهاشو گذاشت تو دهنش و شروع به لیس زدن کرد و. خواهرم میگفت بسه بزار برم ولی چشماش خمار شده بود و صداش میلرزید . پسره دستشو برد پشت و از رو شلوار کون نرم خواهرمو میمالید . مرجان اصلا اعتراشی نمیکرد و کلا وا داده بود . پسره گفت شلوارتو بکش پایین . کونت رو هم لیس بزنم . خواهرم بدون هیچ حرفی دگمه های شلوارشو باز کرد و پشتشو کرد به پسره . منم داشتم واضح میدیدمش از پشت . پسره شلوار و شورتشو تا زیر کونش کشید پایین و کون خواهرم افتاد بیرون . اولین بار بود که کون سفیدشو لخت میدیدم . پسره زانو زد و لپ کون خواهرمو باز کرد و سوراخش از جایی که من بودم معلوم نبود . پسره کون خواهر جندمو باز کرد و شروع کرد به لیس زدن سوراخ کون مرجان . خواهرم اه و ناله ش بلند شده بود . پسره خیلی حرفه ای خواهرمو راضی کرده بود و مرجان هم که میخارید .
پسره بلند شد خواهرمو برد نزدیک یه درخت و چسبوندش به درخت . از نیم رخ میدیدمشون . خواهرم کاملا مطیع شده بود . کیر پسره رو میدیدم . حدود 18 سانت بود و خیلی کلفت و پشمای کیرشو هم نزده بود .
یه تف زد به سر کیرش و اروم اروم میکرد تو سوراخ کون خواهر جندم . مرجان هم صداش در نمیومد . شلوار و شورت خواهرم تا زیر کونش پایین بود و پسره هم ذره ذره کیر کلفت و بزرگشو میکرد تو کون مرجان . پنج دقیقه طول کشید تا تمام کیرشو تا خایه کرد تو کون خواهرم و چسبید بهش . میگفت جووون چه کونی داری خوش به حال دوست پسرات . کاش زنم میشدی ...
پسره شروع کرده به تلنبه زدن و خیلی راحت کیرشو عقب جلو میکرد و وقتی دیدم مرجان انقدر راحت کیر به اون کلفتی و بزرگی رو جا داده تو کونش حتما قبلا باید زیاد کون داده باشه .
پسره تلنبه هاشو سریع تر کرده بود و کون سفید خواهرم با هر ضربه ش مثل ژله میلرزید . صدای خواهرم بلند شده بود که با صدای اروم میگفت تند تر بکن و لپ های کونشو با دستاش باز کرده بود تا کیر پسره تا جایی که میشه بره تو کونش . مرجان خیلی حشری شده بود و میگفت عجب کیری داری جرم بده تا خایه بکن تو کونم .
پسره هم وحشیانه داشت خواهمو میگایید و کمر سفتی هم داشت . مرجان همونجور ایستاده داشت کون میداد و گاییده میشد و از لذت چشماشو بسته بود . پسره گفت داره میاد بریزم تو کونت ؟ که مرجان گفت اره بریز . پسره هم یه اه کشید و چسبید به خواهرم . سینه هاشو از پشت گرفته بود و اب کیرشو خالی کرد تو کون خواهر جندم . پنج دقیقه چسبیده بود به خواهرم و وقتی ازش جدا شد کیرش خوابیده بود و از کون خواهرم اومد بیرون . اب کیر غلیظ و سفید پسره از کون مرجان خواهر جندم اویزون شده بود . پسره یه لنگ اورد و سوراخ کون خواهرمو پاک کرد . مرجان هیچی نمیگفت و اروم شورت قرمز و شلوارشو کشید بالا و رفت ...
یه نگاه به کیرم کردم که ابم بدون اینکه دست به کیرم بزنم اومده بود . لذت بخش ترین صحنه های عمرمو دیدم . اب کیر سفیدم زده بود بیرون . ابی که با بیغیرتی و گاییده شدن کون خواهرم اومده بود...
نویسنده شخص دیگری بوده
اوس علی
      
Oosali مرد #929 | Posted: 14 May 2020 13:30
کاربر

 
کون گنده خواهرم کار دستش داد
1398/12/6
تابو خواهر
میخوام این داستان واقعی رو واسه شما هم تعریف کنم .
باور کنید الان نزدیک به سه ماه هست که بعداز اون اتفاق اصلا خواب درست و حسابی به چشمام نیومده و همش به فکر اون صحنه ها میوفتم.
من اسمم بهروز و یه برادر دارم که با اختلاف 2سال از من کوچکتره و یه خواهر دارم که 2سال از من بزرگتره.
اگر بخوام به سن بگم من 32وبرادرم30وخواهرم 34سالشه.
اسمه برادرم شهروز و اسم خواهرم مرجان .

بزارید اول یه مقدمه پیش از اتفاق بهتون بگم.
میخوام خصوصیات هر کدومو براتون توصیف کنم.
من خودم ادمه صبرو با اخلاق و دلسوزم و خیلیا از این اخلاقم سواستفاده میکنن.

شهروز برادرم کاملا پسره خوب اما جدی و زرنگ و یه کم شیطون هستش.
خواهرم مرجان هم یه ادمه بسیار تند و بد اخلاق و زود جوش هست و اهل شوخی زیاد نیست.
حالا میخوام ویژگی ظاهری رو براتون بگم
من خودم ظاهر معمولی دارم و قابل توصیف نیست.
برادرم شهروز یه ادمی با قد حدود188و لاغر اندام .ولی بگم قدرت بدنیه بالایی داره اخه تو دوران اول جوونیش بدنسازی کار میکرد و همون باعث شده بود قدرت بدنیش بالا بره اما دیگه 3سالی بود که باشگاه نمیرفت.از نظره قیافه هم خوبه.

خواهرم مرجان هم یه ادمی با قد 172و اندامی درشت .منظور از درشت چاق نیست اندامش بزرگه.شاید وزنش حدوده80کیلو بشه .سایزه سینه هاش حدود 80و با پایین تنه درشت و گوشتی .مرجان از بچگیش هیکلش درشت بود و اون کونش تو فامیل سوژه بود .اخه کونه بزرگ و گوشتی و پهنی داره و همیشه یادمه مادرم به خاطره شلوارهای جذب دعواش میکرد و اجازه نمیداد لباسهای جذب بپوشه...از نظر قیافه هم مرجان از همون بچگیش مدل موهاش پسرونه و کوتاه بود چون این مدل دوست داشت...از نظره قیافه هم خوب بود.معمولی بود.
حالا میخوام از نظر وضیعت فعلی بگم براتون.

من بهروز الان در حال حاضر مجردم و پیش مادرم زندگی میکنم.و به خاطره مشکلات اعصبی و از طرفی میلی به ازدواج نداشتم وندارم.

برادرم شهروز درسن 24سالگی ازدواج کرد و در سن 29سالگی طلاق گرفت ودر حال حاضر پیش من ومادرم زندگی میکنه.

خواهرم مرجان هم در سن 21سالگی ازدواج کرد و امسال تابستان از همسرش جدا شد .اخه همسرش اعتیاد داشت و تو کاره خلاف افتاده بود و الانم زندانه.و صاحب یک پسره که حدود7سالشه.
بعضی وقتا مرجان پسرشو میبره2یا 3روز میزاره خونه مادر شوهرش .و خودشم میاد پیشه ما تا تنها نباشه.مرجان در حال حاضر تنها زندگی میکنه و یه خونه اجاره کرده و با پسرش زندگی میکنه.
خداروشکر از نظره مالی وضعمون بدنیست و خرج مرجان هم مادرم میده و کمکش میکنه.

دیگه بیشتراز این منتظرتون نزارم و برم سره اصل مطلب.فقط دوستان خواهشا بعداز خوندن این داستان فوش ندید .چون تا خودتون هم تو این شرایط قرار نگیرید درک نمیکنید که ادم چی میکشه...

خلاصه.....
اواخر بهمن ماه امسال بود مرجان اومده بود خونمون و پسرشم گذاشته بود خونه مادرشوهره سابقش.
و خودشم اومده بود خونه ما.
شهروز برادرم بیشتر تو مجازی فعالیت میکرد و مدام دنباله زنان خراب و صیغه ای میگشت اما از شانسش یا گیر نمیاوردو اگرم گیر میاورد پول زیاد ازش میخواستن و بعضی وقتا به من میگفت :بهروز خانوم سراغ نداری منم میگفتم نه سراغ ندارم.
شهروز میخواست شب بخوابه تو حال خونه میخوابید و من بعضی وقتا به هوای اب خوردن بلند میشدم میدیدم که دستش زیره شلوارش با کیرش ور میرفت.یه جورایی بدجوری تو کف بود چون قبلا هم زن داشت حسابی از لحاظ جنسی اذیت میشد.

همونطور که گفتم مرجان اومده بود خونمون تا چند روزی بمونه خونمون.
اتفاقات از این لحظه به بعد شروع شد.
صبح زود بود برای ازمایش رفته بودم ازمایشگاه و
ازمایش دادم و برگشتم خونه.درو باز کردم رفتم تو دیدم مادرم و مرجان و شهروز مشغوله سرگرم گوشی هستن .منم به خاطره ازمایش خونی که داده بودم زیاد حال نداشتم و رفتم تو اتاق دراز کشیدم.
نزدیکای ظهربود که دیدم صدای مادرم و مرجان بلند شد و باهم بحث میکردن...از این به بعد با زبون خودشون میگم.
مادرم:صدبار بهت گفتم از این شلوارا نپوش.
مرجان:چیکار کنم خوب شلوار باز ندارم برام بخر بپوشم.
مادرم:از اون بچگیت بهت میگفتم اونجوری توخونه من اونجوری نگرد با اون لباسات.. هروقت رفتی خونه خودت ازاد باش.
مرجان:خوب دیگه بس کن.ناراحتی بلندشم برم خونم
اه اه همش دوست داری گیر بدی .
خلاصه کم کم اروم شدن.
یه چند دقیقه ای گذشت تو عالم خواب و بیداری بودم که یهو دیدم شهروز وارد اتاق شد و به طرفه رختخواب رفت و ناگهان چشمم افتاد به پایینه شهروز.عجب کیری داشت ...نمیدونم چرا شق کرده بود.یه بالشت برداشت وبا یه پتو و رفت تو حال که بخوابه.کنجکاو شدم از جام بلند شدم رفتم تو حال تا ببینم چه خبره.
مرجان با مادرم داشت تو اشپزخانه غذا درست میکرد و شهروز هم تو حال خوابیده بود رفتم سمته اشپزخانه تا یه لیوان اب بخورم که ناگهان ناخوداگاه چشمم خورد به کونه مرجان افتاد.وای عجب کونی داشت مرجان.یه شلوار جین مشکی پوشیده بود .از بس کونش بزرگ بود شلوار داشت جر میخورد .تازه فهمیدم که بحث مادرم با مرجان سر چی بود و از همه مهمتر راست کردن وشق کردن شهروز.
خلاصه اون روز گذشت و فردااون روز که برای من یه کابوس بود فرا رسید.
صبح بود بلند شدم رفتم صبحانه بخورم که دیدم طبق معمول شهروز پای گوشیشه.مادرم هم نشسته بود و با مرجان صحبت میکرد و مرجانم هم درحال ارایش کردن بود .مرجان از بعد ازدواجش هم هنوز موهای پسرونه داشت فقط با این فرق که موهاشورنگ میکرد .اخیرا موهاشو رنگ طلایی کرده بود .
بعداز سلام کردن به مادرم و مرجان ..از مرجان پرسیدم :ایشالا کجا.؟
مرجان:بعدازظهر تولده دختره همسایمونه ماهم دعوت کرده.قراره با مامان بریم.
خلاصه گذشت و رفته رفته به اون لحظه نزدیک میشدم.
ظهر بود ناحار خوردیم...من رفتم تا یه چرتی بزنم
قبلش هم مادرم رفت بازار تابرای بچه همسایه کادو بخره.
رفتم اتاق دراز کشیدم ساعت حدود13:30ظهر بود
گرم خواب شدم ...
تو اوج خواب بودم که دیدم صدایی به گوشم میاد.
اروم اروم از خواب بیدار شدم و گوشمو تیز کردم که ببینم چه خبره که ناگهان شنیدم که میگن: دوستان عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه.
میخوام این داستان واقعی رو واسه شما هم تعریف کنم .
باور کنید الان نزدیک به سه ماه هست که بعداز اون اتفاق اصلا خواب درست و حسابی به چشمام نیومده و همش به فکر اون صحنه ها میوفتم.
من اسمم بهروز و یه برادر دارم که با اختلاف 2سال از من کوچکتره و یه خواهر دارم که 2سال از من بزرگتره.
اگر بخوام به سن بگم من 32وبرادرم30وخواهرم
34سالشه.
اسمه برادرم شهروز و اسم خواهرم مرجان .

بزارید اول یه مقدمه پیش از اتفاق بهتون بگم.
میخوام خصوصیات هر کدومو براتون توصیف کنم.
من خودم ادمه صبرو با اخلاق و دلسوزم و خیلیا از این اخلاقم سواستفاده میکنن.

شهروز برادرم کاملا پسره خوب اما جدی و زرنگ و یه کم شیطون هستش.
خواهرم مرجان هم یه ادمه بسیار تند و بد اخلاق و زود جوش هست و اهل شوخی زیاد نیست.
حالا میخوام ویژگی ظاهری رو براتون بگم
من خودم ظاهر معمولی دارم و قابل توصیف نیست.
برادرم شهروز یه ادمی با قد حدود188و لاغر اندام .ولی بگم قدرت بدنیه بالایی داره اخه تو دوران اول جوونیش بدنسازی کار میکرد و همون باعث شده بود قدرت بدنیش بالا بره اما دیگه 3سالی بود که باشگاه نمیرفت.از نظره قیافه هم خوبه.
...

خلاصه.....
اواخر بهمن ماه امسال بود مرجان اومده بود خونمون و پسرشم گذاشته بود خونه مادرشوهره سابقش.
و خودشم اومده بود خونه ما.
شهروز برادرم بیشتر تو مجازی فعالیت میکرد و مدام دنباله زنان خراب و صیغه ای میگشت اما از شانسش یا گیر نمیاوردو اگرم گیر میاورد پول زیاد ازش میخواستن و بعضی وقتا به من میگفت :بهروز خانوم سراغ نداری منم میگفتم نه سراغ ندارم.
شهروز میخواست شب بخوابه تو حال خونه میخوابید و من بعضی وقتا به حوای اب خوردن بلند میشدم میدیدم که دستش زیره شلوارش با کیرش ور میرفت.یه جورایی بدجوری تو کف بود چون قبلا هم زن داشت حسابی از لحاظ جنسی اذیت میشد.

همونطور که گفتم مرجان اومده بود خونمون تا چند روزی بمونه خونمون.
اتفاقات از این لحظه به بعد شروع شد.
صبح زود بود برای ازمایش رفته بودم ازمایشگاه و
ازمایش دادم و برگشتم خونه.درو باز کردم رفتم تو دیدم مادرم و مرجان و شهروز مشغوله سرگرم گوشی هستن .منم به خاطره ازمایش خونی که داده بودم زیاد حال نداشتم و رفتم تو اتاق دراز کشیدم.
نزدیکای ظهربود که دیدم صدای مادرم و مرجان بلند شد و باهم بحث میکردن...از این به بعد با زبون خودشون میگم.
مادرم:صدبار بهت گفتم از این شلوارا نپوش.
مرجان:چیکار کنم خوب شلوار باز ندارم برام بخر بپوشم.
مادرم:از اون بچگیت بهت میگفتم اونجوری توخونه من اونجوری نگرد با اون لباسات.. هروقت رفتی خونه خودت ازاد باش.
مرجان:خوب دیگه بس کن.ناراحتی بلندشم برم خونم
اه اه همش دوست داری گیر بدی .
خلاصه کم کم اروم شدن.
یه چند دقیقه ای گذشت تو عالم خواب و بیداری بودم که یهو دیدم شهروز وارد اتاق شد و به طرفه رختخواب رفت و ناگهان چشمم افتاد به پایینه شهروز.عجب کیری داشت ...نمیدونم چرا شق کرده بود.یه بالشت برداشت وبا یه پتو و رفت تو حال که بخوابه.کنجکاو شدم از جام بلند شدم رفتم تو حال تا ببینم چه خبره.
مرجان با مادرم داشت تو اشپزخانه غذا درست میکرد و شهروز هم تو حال خوابیده بود رفتم سمته اشپزخانه تا یه لیوان اب بخورم که ناگهان ناخوداگاه چشمم خورد به کونه مرجان افتاد.وای عجب کونی داشت مرجان.یه شلوار جین مشکی پوشیده بود .از بس کونش بزرگ بود شلوار داشت جر میخورد .تازه فهمیدم که بحث مادرم با مرجان سر چی بود و از همه مهمتر راست کردن وشق کردن شهروز.
خلاصه اون روز گذشت و فردااون روز که برای من یه کابوس بود فرا رسید.
صبح بود بلند شدم رفتم صبحانه بخورم که دیدم طبق معمول شهروز پای گوشیشه.مادرم هم نشسته بود و با مرجان صحبت میکرد و مرجانم هم درحال ارایش کردن بود .مرجان از بعد ازدواجش هم هنوز موهای پسرونه داشت فقط با این فرق که موهاشورنگ میکرد .اخیرا موهاشو رنگ طلایی کرده بود .
بعداز سلام کردن به مادرم و مرجان ..از مرجان پرسیدم :ایشالا کجا.؟
مرجان:بعدازظهر تولده دختره همسایمونه ماهم دعوت کرده.قراره با مامان بریم.
خلاصه گذشت و رفته رفته به اون لحظه نزدیک میشدم.
ظهر بود ناحار خوردیم...من رفتم تا یه چرتی بزنم
قبلش هم مادرم رفت بازار تابرای بچه همسایه کادو بخره.
رفتم اتاق دراز کشیدم ساعت حدود13:30ظهر بود
گرم خواب شدم ...
تو اوج خواب بودم که دیدم صدایی به گوشم میاد.
اروم اروم از خواب بیدار شدم و گوشمو تیز کردم که ببینم چه خبره که ناگهان شنیدم که میگن:

هناز با لحن خشن و تند.. ولی با صدای اروم.
مرجان:شهروز ولم کن کثافت...به خداا دادمیزنمااا
صدایی از شهروز نمیشنیدم و فقط مرجان داشت حرف میزد...
مرجان:ای بابا ول کن شهروز ...اای نکن کثافت.
که ناگهان یه صدای (شاپ) به گوشم خورد که انگار به صدایی شبیه به سیلی زدن .
متعجب مونده بودم که چه خبره از طرفیم کجکاو بودم برم ببینم چی شده.
مجددا
مرجان:شهروزه بیشعور ...نفهم...اشغال الان بهروز بیدار میشه ها.
شهروز: خفه شو انقدر زر نزن ...زود تموم میشه.
من هی کنجکاوتر شده بودم و دیگه تحمل اون حرفارو نداشتم از رختخواب بلند شدم و اروم اروم بدون این که صدایی در بیارم رفتم پشت دره اتاق و اروم سرکشی کردم و تو حاله خونه رو دیدم که ناگهان چی دید....وای وای...انگار داشتم خواب میدیم .اصلا باور نمیکردم که برادرم انقدر حرومزاده باشه.
شهروز نشسته بود رو مبل سه نفره و مرجانو به زور نشونده بود رو پاهاش و داشت با دو دستاش سینه های مرجانو میمالید و مرجانم هرکاری میکرد که فرار کنه نمیتونست.
مرجان با نگاهی خشن و اخمالو شاهد کارای شهروز بود و دیگه حرفی نمیزد.و شهروز به مالش سینه های مرجان داشت ادامه میداد.من حس کردم که مرجان دیگه شل شده بود و کم کم دست از مقاومت برداشت اما هنوز از قیافه مرجان معلوم بود که رضایتی به این کار نداشت...یه مقدار که سینه های مرجانو مالید اروم دستشو برد لای پای مرجان و شروع کرد از روی شلوار جین کوسه مرجانو با انگشتتش میمالید.
مرجان کم کم چشماش خمار شده بود و انگار داشت تحریک میشد.
مرجان:اه اه...ولم کن...اه
یه مقدار که کوسه مرجانو مالید بهش گفت:
شهروز:پاشو..پاشو..
مرجان:چیه؟
شهروز دستای مرجانو گرفت از روی پاهاش بلندش کرد و خودشم پاشد.شهروز،مرجانو رو مبل سه نفره
مدل داگی یا همون مدل چهار دست و پا کرد و شلوار و شورت مرجانو به زور از پاهاش دراورد
مرجان در همون حال برگشت ونگاهی به شهروز کرد و گفت:
مرجان:شهروز میخوای چیکار کنی؟
شهروز:میخوااام کون بکنم.
مرجان:نه...نمیخوام..ولم کن...من خواهرتم...خجالت بکش...
شهروز:خفه شو...بدجوری تو کفم...نترس همین یه باره...
مرجان دیگه جواب نداد چون میدونست بی فایدس .
مرجان از طرفیم به خاطره ابروش نمیتونست صدایی در بیاره...نا گفته نمونه مرجان کلی هم ارایش غلیظ کرده بود و اماده تولد رفتن شده بود.
خلاصه...
شهروز شلوارو شرت مرجان دراورده بود.
که دیدم شهروز رفت سمته اشپزخونه و برگشت دیدم شیشه روغن زیتون تو دستش اومد سمته مرجان.
مرجان و شهروز در حالت نیم رخ به من بودن و کاملا نمای نیم رخ میتونستم جفتشونو ببینم.
مرجان در حالت چهار دست وپا بود شهروزم درب شیشه روغن زیتونو باز کرد و کمی از روغن به انگشتش زد و شروع کرد مالیدن به سوراخ کونه مرجان...شهروز خیلی حرفه ایی بود و مدام انگشتاشو میکرد تو کونه مرجان و درمیاورد و مرجانم شروع به ناله کرد.
مرجان:ااااییییی...ااااای...نکن شهروز...ااااییی
شهروز هم اهمیتی نمیداد و انگشتاشو تند تند میکرد تو کونه مرجان...
مرجان:اوووویی...اااااخ...شهروز من تاحالا از عقب ندادم...نکن...اووووووخخخ...ووووویی
شهروز:حیف این کون نیست کیر توش نره...
که یهو شهروز موهای مرجانو گرفت تو مشتش به حالت اعصبانیت با صدایی خشن اروم گفت :
شهروز:انقدر زر نزن...پولشو میدم
مرجان دیگه از ترسش چیزی نگفت...
شهروز یه پنج دقیقه ای بود داشت با سوراخ کونه مرجان ور میرفت و انگار ظاهرا دیگه حسابی کونه مرجان جا باز کرده بود...
شهروز مجددا شیشه روغن زیتونو برداشت و دوباره روغن زیتون ریخت کفه دستاش و شروع کرد مالیدنه لپه کونه مرجان....وااااااااای چه لپایی داشت
هرچی از کونه مرجان بگم کم گفتم...لپای کونه مرجان هرکدوم اندازه یه طالبی بزرگ بود و شهروز قشنگ با روغن زیتون چرب و براقشون کرده بود و قشنگ اون کونه مرجانو اماده کیر کرده بود.
من هم دیگه شهوتی شده بودم و هر لحظه امکان داشت ابم بیاد...
خلاصه...
مرجان هم یه جورایی به نفس نفس افتاده بود حالا نمیدونم از روی ترس بود یا از روی شهوت.
خیلی دوست داشتم منم اونجا یه حالی میکردم اما هرچی فکر کردم فهمیدم الان با دیدن من شاید بترسن و منصرف بشن واسه همین به همین نگاه کردن یواشکی هم قانعه بودم.
شهروز بهد از مالش کون گنده مرجان شلوارشو در اورد و کیرش کاملا راست شده بود و شرتشم کشید پایین ودراورد که ناگهان کیره راستش به چشم خورد ....وای وای...چی بگم از اون کیره کلفتش خدا به داده مرجان برسه...قشنگ پشماشو زده بود تمیز کرده بود فکر کنم سایزه کیرش 19یا 20سانتی میشد نسبتا کلفتم بود.
مرجان در همون حالت با قیافه خشن و اخمالو برگشت و چشماش که به کیره شهروز خورد چشماش گرد شد و مات کیره شهروز بود تو همین حال شهروز روغن زیتونو برداشت و ریخت کفه دستش و قشنگ کیرشو چرب کرد...
من از میترسیدم که الان مادرم برسه و ببینه.از طرفیم نمیخواستم این صحنه هارو از دست بدم.
خلاصه
شهروز بعد از این که کیرشو حسابی چرب کرد رفت پشت مرجانو شروع کرد اروم کیرشو میمالید لای چاک کونه مرجان
مرجان:واااای....چقدر کلفته...
شهروز یه کمی که کیرشو لای چاک کونه مرجان مالید کله کیرشو گرفت تو مشتش و گذاشت دمه سوراخ کونه مرجان و فشار داد...هی فشار فشار...فشار داد.
ظاهرا تو نمیرفت و مرجان درد میکشید...برخلاف کون بزرگش سوراخش تنگ بود...
مرجان:اااااخ....ااااااااااااااای.....اوووووووه....یواش
شهروز با کف دستش زد رو لپه کونه مرجان و یه صدای شلپ پیچید تو خونه که مرجان به شهروز نگاهی کرد و گفت:
مرجان:اروم تر دیووونه الان بهروز بیدار میشه...
شهروز:کونتو شل کن که بره تو ...شل کن شل
دوباره کیرشو گرفت تو دستش سرشو گذاشت دمه سوراخ فشار داد که یهو مرجان ااااااهه عمیقی و طولانی کشیداز درد چشماش گرد شده بود.
مرجان:اااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییی....اه ه ه ه ه
من که دیدی به سوراخ نداشتم فقط احساس کردم که کیرش کمی رفت تو و از قیافه و ناله مرجان فهمیدم کیرو دادتو کون بالاخره.
مرجان در حاله ناله کردن بود و شهروزم خودشو ثابت در همون حال نگه داشته بود تا قشنگ جا باز کنه.

هناز در همون حالت نگاهی به شهروز کرد وگفت:
مرجان:اااااااااااااااخ.....ااااااااااااااااااااه ه...درش بیار
واااااای
شهروز دوباره یه سیلی رولپه کونه مرجانزد وگفت:
شهروز:کوووونه تنگی داریاااا...جاااااان
مرجان:اوووووووووخ...ااییییییییی...درش بیار اشغال...پاره شدم
شهروز کیرشو کشید بیرون یه ماچ از لپه کونه مرجان کرد و دوباره روغن زیتون ریخت رو کیرش و دوباره سرع کیرشو گذاشت و فشار داد...به زور و فشار دوباره کله کیرشو کرد تو و شروع کرد فشار دادن و اروم اروم کیرشو تا ته کرد تو کونه مرجان....
مرجان:اوووووووووووووووف...وااااایییییی....
اه ه ه ه ه ....پاره شدم لااااااااامصب
شهروز:اه ه اه...اوووه ...چه کونه داغیییه...اه
شهروز یواش یواش یواش شروع کرد تلمبه زدن. خیلی اروم اروم عقب جلو میکرد .و ظاهرا دیگه کونه گنده مرجان جا باز کرده بود...
مرجان:اه اه اه...ااااااخ....اااااخ.....اهههههههههه
شهروزم واسه اینکه کارش راحتر بشه دستشو انداخته بود لای لپکونشو از هم باز کرده بود تا راحتر بره و بیاد.
یواش یواش تلمبه میزد....
مرجان:اوووووی ...اووووووف ...کیرت خیلی کلفته بسه دیگه پارم کردی....
شهروز تو همون حال نیش خندی زد و گفت:
شهروز:اااااااه....ای جاااااان...نوش جونت ابجی...
تازه اولشه...
مرجانسرشو تکون تکون دادو گفت:
مرجان:ای خدااااااا....اه ه ه ...بسه....وااااای
شهروز دستاشو از لای کونه مرجان برداشت وبا دست چپشو یه سیلی محکم به لپ کونه مرجان زد
مرجان:اه ه ه
شهروز :اوووه....این کونو باید گااااااییید.
شهروز شروع کرد تلمبه هاشو تندتر کرد و دستاشو گذاشته بود رو لپای کونه مرجان تلمبه میزد.لامصب هر ضربه که میزد موج میوفتاد رو کونه مرجان اخه تا ته و محکم تلمبه میزد.
دیگه یواش یواش درد برای مرجان تبدیل شده بود به لذت و داشت حال میکرد.
جوری شده بود که صدای تلمبه و صدای شلپ وشلوپ داشت میپیچید تو خونه.انگار نه انگار ادم تو خونس.
مرجان: اه اه اه اه....اوووووف...ارومتر ارومتر...ااااخ...اوووووه....بکن...بکن....جیگرتو...اه ه...
شهروز:اه اه اه.....اوووووووووف...چه کونی هستی....حیفه این کون دسته اون اشغال افتاده بود....واااااای
شهروز کیرشو دوباره کشید بیرون و دوباره روغن زد و دوباره کیرشو کرد تو کونه مرجان....شروع کرد تلمبه هاشو تندتندتند کردن....و صدای ناله و صدای شلپ وشلوپ قشنگ پیچیده بود تو خونه. صدای اخ و اوخ مرجانم که هی بالاتر میرفت.
مرجان لباس و سوتینشو د نیورده بود و همین باعث شد که شهروز پایینه لباس مرجانو مشت کنه تو مشتش و محکم و تندتندتندتند تلمبه بزنه
وای وای چه غوغایی بود فکر نمیکردم انقدر حشری باشن....انگار از قطعی اومده بودن...
تو دلم گفتم الان سروصداشون میره طبقه بالا ...
نمیدونستم چیکار کنم.
تلمبه های شهروز وحشناک بود....تندتند و محکم.لامصب ارضا هم نمیشد...کمره سفتی داشت
مرجان هم دیگه کاملا حشری و بی خیال دنیا و دیگه با صدای بلند ناله میکرد.
شهروز قشنگ از لباسش گرفته بود و تلمبه میزد و مرجانم چشم تو چشم شهروز
مرجان:اااااااااایییییی....جووووووووووون....بکبن بکن...بکن...داداشی...بکن....جیگرتو....بکن....
شهروز:اهههههههههههه....جوووون...فدای این کونت بشم.....جوووون....
شهروز لباسه مرجانو ول کرد و همون که کیرش تو کونه مرجان بود لباسشو داورد و لخت شد....و جفت دستاشو حلقه کرد دوره گردنه مرجان و شروع کرد
تندتندتندتند و محکم محکم ....شلپ شلپ شلپ شلوپ تلمبه میزد....
مرجان:اه اه اه اه اه اه اه....اووووووووووووووف ...گاییدی...گاییدی ..کونمو گاییدی...ارومتر...اشغااااااال...اه...گاییدیییی..
جرررررررم دادیییییی....اووووووووووویییییی
شهروز سرعتشو اروم کرد و تلمبه هاش اروم شد
جفتشون از حال زیاد عرق میرختن انگار 120دقیقه تو زمین فوتبال دویدن.
شهروز کیرشو در اورد و مرجانو بلند کرد و نشوندش رو دسته کاناپه ....اخه مبلامون از این کناپه ها کا دستهاش پهنه بود و کاملا جای نشستن یه ادم هستش.لباسه مرجانو دراورد ولی سوتینش دست نزد.
مرجانو نشوند و یه پاشو انداخت رو اون یکی پاش جوری که کونشو رو به بالا بود و دیگه کاملا چهره تو چهره بودن....اما من فقط به کیرو کونه مرجان دید داشتم و دیگه نمیتونستم قیافشونو ببینم اما صداشونو میشنیدم...
لامصب مرجان عجب کونی داشت واقعا نوش جونه شهروز...
خلاصه...
شهروز جاشو درست کرد و دوباره روغن زیتون زد رو کیرش دوباره کیرشو کرد تو کونه مرجان...
قشنگ داشتم میدیدم...که چجوری تلمبه میزنه
مرجان:اه اه اهههه...بکن...بکن...تندتندتند بکن...
شهروز:جوووون....نمیتونم....الان ابم میاد
مرجان:چیه....تنگه....نمیتونی بکنی....اه ه ه
شهروز:تو این حالت کون تنگ میشه...پاشو پاشو..
شهروز دستای مرجانو گرفت بلندش کرد...شهروز خودش نشست رو مبل و از مرجان خواست بره بشینه روش....مرجانم از خدا خواسته رفت نشست رو کیره شهروز و کیره شهروز کرد تو کوسش....
شهروز دیگه خسته شده بود و رمقی نداشت واخمیتی نداشت که کیرش کجا رفته.
منم نمای دیدم بهتر شده بود قشنگ به پشته مرجان دید داشتم الخصوص اون کونه گندش....
خلاصه...یکمی دمه کوسشو روغن زد نشست رو کیر شهروز ...اولش اروم اروم بالا پایین میشد...
مرجان:اه اه اه....اه...جوووووون....جووون
من شهروز نمیتونستم ببینم فقط صداشو میشنیدم
شهروز:اهههههه....تندش کن عزیزم...اه ه اه
شهروز دستاشو قلاب کرد دوره کمره مرجان و بهش کمک کرد تا تندتند بالا وپایین بپره...
مرجان:اه اه اه اه اه.....جوووووووووون...اییییی
خوبه...اره....اه بکن....
مرجانم شروع کرد تندتندتندتند بالا و پایین پریدن لامصب چه موجی میخورد اون کونش...صدای شلپ شلوپ دوباره پیچید تو خونه....اون کونه گندشو بالاپایین مینداخت و کیره شهروزو تا تهش میبعلید.
شهروز هم در هوم حال محکم سیلی میزد در لپه کونش...
مرجان:اه اه....ای جاااااان...بکن بکن...
که یهو دیدم مرجان لمس شد و اروم گرفت انگار ارضا شده بود...یه دودقیقه توهمون حالت بی حرکت بودن ...و یکمی که گذشت مرجان بلند شد و شهروز مرجانو نشوند رو مبل و کیرشو گرفت جلوی دهنه مرجان گفت:

هزاد:بخورش...
مرجانم:شروع کرد ساک زدن...یه چنددقیقه ای تند تند خورد که یهو ابه شهروز پاشید رو صورتش...
کارشون که تموم شد.سریع خودشونو جمع جور کردن و منم خودمو زدم به خواب تا شک نکن.
از اون موقع تا الان این داستان کابوس شبهای منه.
ولی قول میدم اگر بازم همچین صحنه ای ببینم براتون تعریف کنم.

نوشته: بهروز
اوس علی
      
Aria007 مرد #930 | Posted: 16 May 2020 16:30
کاربر
 
Ice_Boy
سلام دوست عزیز داستانت عالیه ادامه ش رو نمیزاری؟
آرکا هستم
      
صفحه  صفحه 93 از 94:  « پیشین  1  ...  91  92  93  94  پسین » 
داستان سکسی ایرانی انجمن لوتی / داستان سکسی ایرانی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید

رنگ ها Center  List   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا