↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
صفحه  صفحه 14 از 17:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  17  پسین »
داستان سکسی ایرانی

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید

 مرد
#131   Posted: 8 Aug 2014 15:42


 4 Star

ارسالها: 9255
عشق اول و آخر هستی

اسمم هستیه 19سالمه داستان زندگیمو زود شروع میکنم .2سال پیش با پسری به اسم رامین اشنا شدم انقدر به هم وابسته شده بودیم که تصمیم گرفتیم باهم ازدواج کنىم 1 سال از دوستیمون میگذشت که مامانم از رابطه مون باخبرشد وقتی قضیه روبهش گفتم گفت خانوادشو میفرسته خونمون اما این تازه اول بدبختیمون بود خانوادش راضی نمیشدن از طرفی ام مامانم بهم فشار میاورد دیگه طاقتم تموم شده بود نمیدونستم چیکارکنم شب و روزم گریه بود.1سال به سختی گذشت هردفعه که رامین رو میدیدم گریم میگرفت اون بغلم میکرد آغوشش برام پراز آرامش بود وقتی با دستاش اشکامو پاک میکرد یه بوسه ام رو چشمام میذاشت بهم میگفت خانومم گریه کنی منم گریه میکنم روزاهمین جورپشت سرهم میگذشت موقع امتحان های ترم بود هر روز بعد امتحان میرفتم خونه داداشش چون صبح ها همیشه خونش خالی بود هم داداشش هم زنداداشش شاغل بودن یه پسرهم داشتن که 8 سالش بود ومدرسه میرفت.





نمیدونم چیشد که حرف از سکس شد دروغ نباشه دلم میخواست باهاش سکس داشته باشم واسه همین قبول کردم باهم باشیم روز امتحان ادبیات بود قرارشد زود امتحان بدم برم پیشش ساعت 8:45 دقیقه بود که امتحانم تموم شد از مدرسه امدم بیرون بهش زنگ زدم امد دنبالم 5 دقیقه راه بود تا خونه داداشش وقتی رسیدیم من رفتم تو اتاق مانتو ومقنعه ام رو دراوردم رفتم پیشش چون بار اولم نبود که میرفتم اونجا. صبحونه نخورده بود باهم صبحونه اماده کردیم ودوتایی خوردیم بعد از جمع کردنش کنار هم نشستیم دستشو انداخت دورگردنم بهم گفت مال خودمی منم گونه اش رو بوس کردم وگفتم توام مال خودمی با موهام بازی میکرد وقتی کنارش بودم حس خوبی داشتم غیرقابل توصیفه
دستمو گرفت گفت بریم تواتاق! باهم رفتیم تو اتاق روتخت دراز کشید منم کنارش نشستم دستامون تو دست هم بود زل زده بودیم به همدیگه دستمو کشید سمت خودش صورت هامون به هم چسبیده بود اروم لبامونو گذاشتیم رو هم شروع کردیم به لب گرفتن همین جوری که داشتیم لب میگرفتیم آروم آروم کنارش دراز کشید امد روم و دوباره لباشو گذاشت رولبام شروع کرد به خوردنشون دستشو اروم گذاشت رو سینه سمت چپم اروم اروم دستشو میکشید روش لباشو از رولبام برداشت بهم گفت اجازه هست ؟ توچشماش نگاه کردمو گفتم اره عشقم





باکمک خودم لباسمو در اوردفقط لباس زیرتنم موند بهم گفت توام لباس منو دربیار دکمه های پیرهنش رو یکی یکی باز کردم از زیرچیزی تنش نبود راستش خجالت کشیدم برم سراغ شلوارش بهش گفت اینو خودت دربیارخودش کمربندشو باز کرد و شلوارش رو دراورد حالا جفتمون فقط لباس زیر تنمون بود اولین بار بود اینجوری همو میدیدیم دوباره من خوابیدم امد روم لبامو داشت میخورد و با دستش با سینه ام بازی میکرد داشتم کیرشو قشنگ حس میکردم که میخورد به لای پام اروم اروم رفت سراغ سینه هام دستشو برد پشتم و سوتینمو به سختی بازکرد و انداخت پایین تخت انگار بلد نبود شروع کرد به خوردن سینه هام اولش سرشو خورد بعدش قشنگ میک میزد اروم اروم رفت پایین تر بوسه های کوچیک میذاشت رو شکمم و میرفت سمت کوسم هرچی نزدیک ترمیشد هم خجالت میکشیدم هم حشری میشدم شرتمو کشید پایین و اروم بوسش کرد بهم گفت دوس داری بخورمش ؟ منم سرمو به علامت اره تکون دادم امد بالا یه بوس رولبم گذاشت و دوباره رفت سراغ کوسم پاهامو باز کرد کشید سمت خودش اروم زبون میزددیگه حالم دست خودم نبود چشمامو بسته بودم دستشو میکشید روپام و باعث میشد حشریتربشم یکم بعدش پایین تنم لرزید و ابم امد بی حال افتاده بودم امد کنارم درازکشید یه بوسه رو لبام گذاشت و بهم گفت خوب بود؟ منم بوسش کردمو گفتم عالی بود





دستمو گرفت گذاشت رو کیرش گفت حالا نوبت توئه حالا اون دراز کشید من رفتم روش یکم لباشو خوردم و رفتم سمت کیرش دستمو از روشورت گذاشتم روش و بعدش شرتش رو دراوردم کاملا راست بود بهم گفت بخورش اولش بدم میومد بخورم اما یکم که خوردم خوشم امد و بیشتر میکردمش تو دهنم خیلی حال میداد بهم گفت میذاری بذارم پشتت چون شنیده بودم درد داره بهش گفتم از دردش میترسم گفت اروم میذارم با اصرارزیادش قبول کردم به شکم خوابیدم یکم باسنمو دادم بالا به کیرش و سوراخ باسنم تف زد بهم گفت با دوتا دستات لاشو بازکن که درد نداشته باشه منم اینکاروکردم سرش یذره رفت تو خیلی دردم گرفت و جیغ کشیدم اونم ترسید کشید بیرون و گذاشت لاش یکم عقب جلو کرد ابش امد و بادستمال پاکش کرد دوتایی کنار هم و تو بغل هم دیگه بودیم ساعت 30 :11 بود نیم ساعت وقت داشتیم جفتمونم عاشقونه تو بغل هم بودیم به هم قول دادیم تا اخرعمرباهم باشیم


وقتمون تموم شده بود اماده شدیم باهم رفتیم تا سرکوچمون منو رسوند فردای همون روز رفت شهرستان پیش داداش بزرگش تا راضیش کنه بیان خواستگاریم یه هفته موند اونجا اما راضی نشدن مدرسه ها تموم شده بود دیگه کمتر میتونستم ببینمش چون مامانم محدودم کرده بود تابستون تموم شد و مدرسه ها باز شروع شد اما هنوز هیچکس راضی به ازدواجمون نبود تحمل دوریشو نداشتم هرشب باگریه صبح میشد بعد ماه صفر برام خواستگار امد مامانم تهدیدم کرد که اگه رامین نیاد میدمت به این پسره اما خبر نداشت که دست رامین نیس خانوادش راضی نمیشن وقتی به رامین گفتم رفت با خانوادش دعوا کرد حتی تهدید کرد اگه نیان خواستگاری خودشو میکشه اما باز راضی نشدن منم مجبورم کردن تن به این ازدواج بدم من و رامین رو از هم جدا کردن شب و روزم شد گریه شبا رامین میومد پشت پنجره اتاقم و همو از دور میدیدىم و گریه میکردیم رامین بهم گفت اگه تو لباس عروس بپوشی و کنار اون وایسی منم همون شب کفن میپوشم
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#132   Posted: 9 Aug 2014 16:11


 4 Star

ارسالها: 9255
عاقبت خوش عشق


سال دوم دبیرستان بودم ،چون مادربزرگم تنها بود من اکثر مواقع پیش اون بودم طوری که بعد مدرسه می رفتم اونجا ،یه روز تو راه مدرسه یه پسری با دوستاش از کنارمون رد شدند پسره داشت نگام می کرد که یهو پاش می خوره به یه سنگ و تقریبا می خوره زمین،دوستاش می خندند و ما هم با بچه ها می خندیدیم.چند روزی موقع برگشت از مدرسه سمت خونه مادربزرگم می دیدمش تا اینکه اومد جلو و گفت من اسمم امین واسه این محل نیستم ولی پیش مادربزرگم زندگی میکنم بیشتر وقتا. جالب بود عین من بود بعد شمارش داد اون موقع مثل الان دست هر کسی یه موبایل نبود و منم موبایل نداشتم ولی امین داشت وضعشون خوب بود تک پسر خونواده بود باهم دوست شدیم البته من از خونه مادربزرگم بهش می زنگیدم دوستیمون همینطوری ادامه داشت اون یه سال ازم بزرگتر بود هیچ وقت فکر نمی کردم دوستیمون ادامه پیدا کنه اون اولین نفری بود که من باهاش بودم جز اونم به هیچکی فکر نمی کردم عاشقش بودم اونم همینطور مامانش و باباش می دونستن که باهام دوسته خواهرشم می دونست .خواهرش ازدواج کرده بودو یه بچه کوچیک داشت کلا خونواده خوبی بودند مامانش گاهی یه اذیتایی می کرد ولی کلا خوب بود من و امینم وابستگیمون روز به روز بیشتر می شد واسه اینکه بتونیم با هم بیرون بریم تو گروه کوهنوردی اسم نوشتیم و دیگه جمعه ها با هم بودیم همه دوسش داشتند شادو سرزنده یه سال گذشت من سال سوم شدم و اون پیش دانشگاهی ،سعی می کردم کمتر بریم بیرون تا درس بخونه ولی اون تصمیم داشت اون سال بمونه باهم سال بعد امتحان بدیم و قبول شیم گذشت اون سال و با اینکه امین دانشگاه آزاد رشته خوبی قبول شده بود و می تونست بره ولی به خاطرمن نرفت سال بعدش با هم درس می خوندیم دیگه تقریبا همه از این دوستی می دونستند راستش خودمونم هیچ وقت بی جنبه نبودیم که از حدمون بگذرونیم تو این سه سال جز سال اول که فقط در حد دست دادن بود همیشه نیازای جنسیمون با حرف زدن یا نهایتاَ آخرش به یه لب و مالیدن برطرف می کردیم جالب اینکه هردو هات هات بودیم وقتی جواب کنکور اومد تقریباَرتبه هامون نزدیک بود واسه همین برگه انتخاب رشتمون کپی هم بود ،آزادم که یه جا امتحان دادیم ،چه روزی بود وقتی جوابا اومد و هردو تو یه شهر قبول شدیم ولی یه رشته جدا ،فرقی نمی کرد باهم بودیم همینش خوب بود ولی یه شهر دیگه بود چند ساعتی با تهران فاصله داشت نمی شد رفت وامد کرد ،نذاشتم مامانم اینا بفهمند امینم اونجاست چون نمیذاشتند برم به قول خودشون اینجا می تونستند کنترلم کنند ،به هر حال هردو ثبت نام کردیم من رفتم خوابگاه امین موقع ثبت نام با یه پسری آشنا شد و خونه گرفتند هر چند پدرش می خواست یه واحد آپارتمان تنهایی براش اجاره کنه ولی اون با مهدی که آشنا شد باهم خونه گرفتند آخه تقریبا خونشون تو تهرانم نزدیک هم بود،مهدی هم یه بچه پولدار ولی درسخون بود و به قول دوستام این پول باباهه اونو لوس و از خود راضی بار نیاورده بود و پسر شادو شیطون ولی مودبی بود به هر حال یک سال گذشت منم همیشه با امین می رفتم و با اونم بر می گشتم البته با ماشین مهدی ،دوران خوبی بود مهدی هم دوست دختر داشت ،یعنی هر دفعه با یکی بود بهش می گفتم خب بابا جان یکی داشته باش واسه همیشه ،می خندید و می گفت من از این مجنون بازیا خوشم نمیاد حوصله ندارم این طوری خوبه ،اما همیشه هوای مارو داشت ترم 3 که بودیم یه روزی مهدی مجبور شد بره تهران 2 روزه امینم تنها بود آخر هفته بود گفت :ندا حوصلم سر رفته آخر هفته رو بیا پیش من ،تا اون موقع خونش می رفتم ولی شبا نمی موندم نمیدونم چرا خودمم دلم می خواست تازه بعد 4 سال بهش اعتماد داشتم با خوابگاه و دوستام هماهنگ کردم و رفتم پیش امین قرار بود تا فردا که مهدی میاد پیشش باشم ،شام من درست کردم و خوردیم کلی حرف زدیم و خندیدیم وقت خواب که شد رفتیم تو اتاق خواب یه تخت دو نفره بود همش اذیتش می کردم می گفتم امین تو با مهدی یه جا می خوابی شیطونی که نمیکنی؟اونم می گفت وقتی تو نیستی مجبورم مهدی بغل کنم دیگه بعد کلی می خندید منم حسابی حرصم می گرفت و جیغ جیغ می کردم اخرشم بنده خدا به غلط کردن می افتادو می گفت شوخی میکنه اونشب تو بغلش بودم ،خب لب و بغل و همیشه داشتیم ولی سکس واقعی نه ولی اونشب انگاری هردو می خواستیم از لب شروع شد مثل همه ،عشق بازیمون زیاد طول می کشید گاهی اوقات تا جایی که اون ارضا شه ،،گاهی براش می مالیدم ،واسه این وقتی لخت شد واسم تازگی نداشت هر چند از کیرش همش می ترسیدم آخه بزرگ و کلفت بود بهش می گفتم امین با اینکه این همه باهام ور میری ولی فکر این که این اون شب اول بخواد بره توم من می ترسونه اونم می خندید و می گفت بار اولشش سخت بعد ازم خواهشم میکنی و خودش لوس می کرد و می گفت دلتم بخواد همه آرزوشونه ،وقتی اون شب جفتمون حشری شدیم کاملاَو تو حال خودمون نبودیم واقعا دلم میخواست من بکنه از لاپایی شروع کرد ولی من دلم بیشتر می خواست انگار هردومون ارضا نمی شدیم می گفت ندا کاش الان عقد بودیم دیگه خیالمونم راحت بود ترسیم نداشتیم بهش گفتم امین من مال توام حاضرم امشب زنت بشم
امین:تو خانمم هستی ،4سال که خانممی
ندا:منظورم .........
امین:میخوای
ندا:اره خیلی
سر کیرش گذاشت رو سوراخ کسم یه آن پشیمون شدم شایدم ترسیدم چشام بستم
امین:خانمی حاضری:
ندا:اره
:می ترسی بیخیال شم
ندا:نه
یه دفعه یه سوزشی توم احساس کردم خیلی درد داشت جیغ زدم دستش گذاشت جلو دهنم چشام پر اشک شد سریع درآورد تمام بدنم شل بود و از کمرم به پایین می سوخت یه کم بوسم کرد نازم کرد داشتم گریه می کردم نمیشد نصفه ولش کنم آخه اونم اذیت می شد دوباره مالید به کوسم بازم فشار ،داشتم می مردم فقط دردش یادمه چند باری کرد تا پاره شد ،مثل اینکه از اون پرده های سخت بود که با فشار پاره میشده کلا از شهوت من خبری نبود چون درد بوداونم در آوردو یکم روسینم مالید تا آبش اومد بعد پاکم کردو بغلم کرد منم فقط گریه می کردم بیچاره همش نازم می کرد و دلداریم میداد و زیر گوشم گفت:خانم شدنت مبارک عزیزم به هر حال شب صبح شدو منم وقتی بیدار شدم هنوز درد داشتم تا شب که برم خوابگاه نذاشت کاریک نم دیگه هم سکس نکرد فقط بوسو عشق بازی چون هنوز موقع راه رفتن درد داشتم مهدی که اومد منم آماده رفتن شدم بازم با ماشین مهدی من رسوند موقع خداحافظی ازم عذر خواهی کرد ولی من بوسش کردم و رفتم بعد این ماجرا دیگه خیلی بیش از حد راحت بودیم واقعاَانگار زن وشوهر بودیم اما سکس زیاد انجام نمی دادیم نمیخواستم که زده شیم عشق بازیمون بیشتر بود اما میگن خوشیا ادامه نداره بعد عید بود سال سوم بودیم داشتیم بر می گشتیم تو راه من و امین و مهدی ،عید خونواده ها کامل با هم آشنا شدند و قرار شد بعد امتحانات عقد کنیم عروسیم باشه بعد تموم شدن درسمون ،بابام یه کم مخالف بود اما چون وضع مالی و کاریه خونواده امین اینا خوب بود راضی شد و می دونست که اونم بیکارو علاف نمی مونه ،خیال منم راحت شده بود هر چند ما چند ماهی بود عین زن و شوهرا بودیم ،توراه برگشت از تهران بودیم مهدی خسته شد گفت امین تو برون ،امین دست فرمونش خوب بود ولی خیلی تند می رفت نفهمیدم چی شد فقط صدای مهدی تو گوشم بود امین مواظب باش.
چشام باز کردم تو بیمارستان بودم با سرو کله زخمی مامانم گریه میکرد خوشحال بود که زندم ،گیج بودم اینجا کجاست؟امین کو ؟مامانم گفت امین تو اتاق بغل بستریه مهدی دوستشم پاش شکسته،چند روز گذشت گفتم میخوام امین ببینم ولی هر دفعه بهونه بازم نفهمیدم که چه جوری فهمیدم امین مرده دیگه نیست،خدایا من چند سال با هم زندگی کردیم ،قهر کردیم ،آشتی،حالا امین نیست وقتی رفتم سر خاکش جیغ می زدم مهدیم بود گفتم مهدی دیدی بدبخت شدم اونم گریه می کرد دیگه زندگیم معنی نداشت خونوادم فکر میکردن فراموش می کنم دیگه نمی دونستند بابا اون واقعاَشوهرم بودبا هزار بدبختی اون ترم گذروندم تمام شهر بوی اونو میداد تهرانم همینطور بود کلافه بودم نمیدونستم چیکار کنم مهدی کمکم می کرد من میبرد و میآورد ولی امین کجا بود؟تهران میرفتم میرفتم سر خاکش تا اونجا بودم اروم بودم بر میگشتم دیوانه می شدم مامانشش بهم زنگ میزد بیچاره دلداریم می داد با اینکه خودش دست کمی از من نداشت ناراحتی قلبی گرفتم ،یک سال گذشت ولی من هنوز داغش برام تازه بود تو این مدت مهدی واقعاَکمکم کرد همه می گفتند چشم خوردیم از خدا گله کردم چرا امین من ؟شاید تاوان گناه سکس قبل ازدواج بود اما اون مال من بود،بعد درسمم تموم شد جایی مشغول شدم مهدی هم اوایل بهم سر میزد بعد ارشد قبول شد و رفت کمتر میدیدمش تا 2 سالی گذشت اونم ازش خبری نبود تو این مدت خواستگار زیاد داشتم ولی هر بار امین به خوابم میومد انگار نگرانم بود تازه مشکل دیگه اینکه من یه زن بودم نه یه دختر در واقع بیوه ایی که جایی ثبت نشده خونوادم چون اوضام میدیدند سر به سرم نمیذاشتند هر چند ناراحت بودند یه روز تو اداره که بودم گوشیم زنگ خورد بعد احوالپرسی فهمیدم مهدیه گفت فکر کردم خطط عوض کردی گفتم نه این خط بوی امین میده،مکثی کرد بعد گفت میخوام ببینمت باهاش قرار گذاشتم تو پارک رفتیم یه دوری زدیم و بعد گفت ندا،نگاش کردم گفت میخوام یه چی بگم
ندا:گوش میدم
مهدی:راستش....
ندا:خب چیه بگو نکنه ازدواج کردی؟
مهدی:نه ندا با من ازدواج میکنی؟
ندا:مهدی می فهمی چی میگی؟هر کی ندونه تو که میدونی من و امین بغض گلوم گرفته بود
مهدی :ببین ندا من و تو از همه چی هم با خبریم الانم امین نیست که من یا تو بخوایم خیانتی بهش بکنیم بعدم من که نگفتم امین فراموش کن فقط زندگی جدید و شروع کن همین این چیزیه که امین ازم خواسته
ندا:امین خواسته
مهدی:آره ندا ،تو این چند وقت همش تو خوابمه ازم خواسته مواظبت باشم بهم گفته مواظب ندا باش اون تنهاست
اما مهدی من و امین مثل زن و شوهر بودیم حتی با هم
مهدی:میدونم همش میدونم واسه من مهم نیست چون تو با همه که نبودی با کسی بودی که دوسش داشتی تازه اون اتفاقم بینتون بعد چند سال افتاد وقتی جز مرگ هیچکی نتونست جداتون کنه ندا به حرفام فکر کن این خواست امین و خودمه که جرات نمی کردم بگم ولی اون با اومدنش به خوابم این جرات داد
گفتم باشه ولی امین باید به خودم بگم
اونروز تموم شد یه ماهی گذشت مهدی اذیتم نمیکرد گذاشت خودم کنار بیام تا اینکه راضی شدم ولی ته دلم یه جوری بود شبی که عقد شدیم یه جورایی کلافه بودم کاش امین اینجا بود مهدی فهمید گفت ندا خوشحال باش ما تو دلمون یه نفر مشترک دوست داریم پس ناراحت نباش قرار نیست امین از دلت بره ولی میخوام روال عادی زندگیت از سر بگیری تو فکر بودم سعی می کردم عادی باشم شب خسته رفتم بخوابم مهدی هم شب پیشم موند راستش ازش خجالت می کشیدم نفهمیدم چطور خوابم برد ولی تو خواب امین دیدم بعد این همه مدت خدایا همونطوری ،اومد طرفم پیشونیم بوس کرد و گفت :خانمم مبارک باشه دیگه باید حسابی خانم شی خیالم راحت شد،خوشحال بود از خواب پریدم مهدی خواب بود گریم گرفت اون راست می گفت امین خوشحال و روحش شاد بود نمیدونم چی شد ناخوداگاه مهدی بوسیدم که یهو چشاش باز کرد انگار این بوسه یه بوسه معجزه بود آخه همه ناراحتیام رفت مثل اینکه مهر مهدی به دلم نشست رفتم تو بغلش با تعجب نگام کرد
مهدی:ندا؟خوبی
ندا:اره چیه آدم تو بغل شوهرش بیاد باید بدباشه؟
مهدی:شوهرت قربونت بره الهی خانم خوشگل من
و زندگی من دوباره شروع شد بعد چند ماه عروسی کردیم زوج خوشبختی شدیم که همه آرزوی زندگیمون دارند از کنار هم بودن لذت می بریم وخدا پسری بهمون داده که زندگیمون شیرین تر کرده و به خواهش مهدی اسمش گذاشتیم امین.و مطمئنم که دعاهای امین بوده که من دوباره به زندگی برگشتم و از خود گذشتگی مهدی که الان واقعاَعاشقشم .
دوستان قصد نصیحت ندارم ولی این یه تجربست که تو زندگی من به دست اومده و این که سکس با عشق هیچ وقت پشیمونی نمیاره و لذت بخشه واسه همیشه
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
 مرد
#133   Posted: 9 Aug 2014 16:23


 4 Star

ارسالها: 9255
سکوت

توی روزنامه داشتم آگهی های مختلف رو میخوندم یكی از اونها یه كار نیمه وقت بود با حقوق خیلی خوب ساعت كاری هم محدودیت نداشت با این كه میدونستم همشون سر كاری هست ولی باز هم گفتم بذار یه امتحانی بكنم.
بعد سومی یا چهارمین بوق بود كه تلفن رو یه خانمی جواب داد گفتم در مورد آگهی هست و اون هم چند تا سوال كرد و یه آدرس داد، كه باید حضوری مراجعه كنم و فرمها رو تكمیل كنم تا بررسی بشه
جا متوسطی بود اما دقیق نمیشناختم كه كجه هست. نزدیكی های عصر راه افتادم رفتم اونجا یك ساختمان تقریبا قدیمی با راه پله ای تنگ و كثیف بود در كه زدم تقریبا با دیدن داخل شركت شكم به بقین تبدیل شد كه این كار اون چیزی نیست كه تبلیغ كرده بودن دعوت كردم كه برم تو و بشین چند تا مبل كهنه ولی تمیز با یه میز وسطش كه اون هم تمیز بود با جند تا شاخه گل كه فكر كنم از پارك یا باغپه چیده شده بود با چند تا مجله خارجی مربوط به زمینه كاری شركت بود ولو شده بود دو نفر دیگه هم اونجا بودن و داشتن فرم پر میکردن کسی که در رو برام باز کرده بود بدون این که به من نگاه کنه رفت و پشت میز نشست.
نور محیط زیاد خوب نبود و از پنچره نور زرد غروب بیشتر معلوم بود میز منشی هم فرسوده و زخمی بود اما بر خلاف تصور همه چیز تمیز بود روی میز منشی یک کامپیوتر و یه پرینتر سوزنی قدیمی بزرگ هم بود برگه های کاغذ و پرونده ها و... داشتم رو میز رو میدیدم که منشی سرش رو آورد بالا و من رو نگاه کرد شاید سنش زیاد بود یا شاید هم من اینطور فکر میکردم قیافه اش خیلی معمولی بود و یه مانتو مشکی معمولی هم تنش بود به قدری چهره اش خنثی بود که هیچ حسی به آدم منتقل نمیشد. اشاره کرد که برم اونجا با اینکه خلوت بود اما آروم صحبت میکرد. از من پرسید که از کدوم روزنامه اگهی رو خوندم و پایین برگه علامت زد گفت لطفا بشینید و برگه رو پر کنید.
قبل از اینکه برگه رو بگیرم گفتم من چند تا سوال دارم دیدم من رو نگاه کرد دقیقا توی چشمام هیچ حسی توش نبود شاید هم تعجب کرده بود چند ثانیه مکث کرد و گفت میتونم خواهش کنم بعد از اینکه فرم رو پر کردین بپرسین، نمیخواستم این کار رو بکنم باز گفتم اگر بپرسم شاید لازم نباشه فرم رو پر کنم حالت صورتش عوض شد نمیدونم اما حس کردم صداش گرفت گفت لطفا. توی همین موقع یکی از همونهایی که فرم پر میرد اومد و فرمش رو گذاشت روی میز من هم ناچار برگه رو گرفتم و رفتم نشستم
فرمش رو فکر کنم با همون پرینتر زده بودن اطلاعات شخصی بود و تلفن و نحوه آشنایی و تخصص و از این قبیل چیز ها نوشتم و داشتم بقیه رو میخوندم فرم رو تحویل داده بود منشی از جا بلند شد و رفت داخل تنها اتاق اونجا در رو بست دومی هم بلند شده بود و دم میز منشی ایستاده بود بعد چند دقیقه برگشت و دو تا کارت به هر کدوم داد و گفت فرمهاتون بررسی میشه و خبر میدیم بهتون و تا دم در رفت وقتی داشت بر میگشت پرسیدم تا حالا کسی رو استخدام کردین؟
مکث کرد و گفت بله اگر شما مدارکتون کامل باشه و توی مصاحبه بتونین نظر ما رو جلب کنید حتما استحدام میشید. ما برای همین آکهی دادیم و دوباره حس کردم صداش گرفت این بار رفت پشت میزش و از اون پایین آب برداشت و خورد
فرم من تموم شده بود و رفتم بالای سرش هوا دیگه داشت تاریک میشد پرسیدم ساعت کاری شما تا کی هست و مصاحبه کی هست باز هم با یه صدای آروم اما این بار با لرز گفت تماس میگیریم با شما و شروع کرد به خوندن فرم بعد یه نگاهی به من کرد و پرشید مجرد هستین؟ گفتم بله ! به کجرد ها کار نمیدید؟ گفت البته چرا میدیم به خاطر ساعت کاری پرسیدم
بلند شد و رفت داخل همون اتاق اما این بار درو نبست کنجکاو شدم داخل رو ببینم پشتش به من بود حس کردم که داره شلوارش رو مرتب میکنه یهو فاز من عوض شد توی اتاق چیز خاصی نبود اونجا یک میز بزرک بود چون تاریک بود چیز بیشتری ندیدم و برگشت حس کردم من رو دید حول شد و کارت رو داد به من دستش عرق کرده بود و باز هم صداش میلرزید. کارت رو گرفتم و گفت اشکالی نداره من تماس بگیرم؟ سوالش دو پهلو بود من هم شیطنتم گل کرد و پرشیدم در چه مورد گفت برای نتیجه نکاهامون به هم گره خورد و گفتم نه تا کی تماس میگیرین؟ گفت به زودی... صدای در اومد من خدا حافظی کردم و رفتم سمت در اون هم اومد در و باز کرد از پله ها که میرفتم پایین کارت و نگاه کردم اسم شرکت و تلفن بود
تازه سوار ماشن شده بودم که موبایلم زنگ خورد برداشتم صدای منشی بود اسمم رو پرشید و خودش رو معرفی کرد گفتم به همین زودی تماس گرفتین؟ چهرهش اومد جلوی چشمم لحنم جدی شد گفت نه شماره همراهتون رو نتونستم درست بخونم برای همین تماس گرفتم که مطمئن بشم مزاخم شدم؟ خندیدم و گفتم نه خانم من هم 10 دقیقه دیگه تماس میگیرم ببینم شماره شما درسته یا نه صداش از ائن طرف بند اومد باز گفتم الو الو گفت آخه من دارم میرم خندیدم و گفتم به همراتون زنگ میزنم! چیزی نگفت و پرسید امری ندارید و قطع کرد.
چند روزی گذشت دوباره زنگ زد و سلام کرد با همن صدای آروم و گفت اگر امکان داره کپی مدارکتون رو بیارین تا پرونده تون رو تکمیل کنیم گفتم امشب نمیرسم تا دیر وقت جایی هستم صداش ارومتر شد و با یه لحت خاصی گفت من میمونم تا شما مدارک رو بیارید . خدا حافطی کرد. یه لحظه فکرم رفت به اون محیط کذایی و شک کردم نکنه اینها با کپی مدارک سو استفاده کنن تو اون شرکت که چیزی نیست بعد هم همین به نفر آدم رو من دیده بودم
باز هم هوا تاریک شده بود و من اون راه پله کثیف رو میرفتم بالا در زدم حس کردم کسی تا پشت در اومد و برگشت بعد از جند لحظه در باز شد و من رفتم تو تقریبا همه چیز مثل قبل بود و تنها تفاوت این بود که همه جا تاریکتر به نظر میرسید سلام کرد و دعوت کرد بشینم. پرسیدم کسی نیست! اون هم با همون صدای آروم جواب داد نه با اینکه شنیده بودم اما رفتم نزدیک میز و دوباره پرسیدم سرش رو آورد بالا باز هم نکاهامون تو هم گره خورد و گفت من تنها منتظر شما بودم نمیدونم چرا نگاه من سر خورد سمت رونهاش آروم چسبوندشون به هم رونهای پری داشت و دوباره پاش رو باز کردو آرم چشبوند به هم
من گفتم خوب من نتونستم همه مدارک رو بیارم اصلش رو دارم میخواین برم کپی بکیرم؟ گفت الان دیر وقته من شیطنتم گل کردو گفتم شما گفتی دیر وقت بیا باز هم من رو نگاه کرد گفت اشکالی نداره لبهاش رو گزید این کار رو طوری کرد که چهره اش بد جوری تحریکم کرد.
جراتم بیشتر شدو پرسیدم شما تنها تا این وفت شب میمونید نمیترسید کفت نه شما هستین اینجا هم کسی نمیاد صداش داشت کم کم بم میشد و حس کردم قلبش داره تند تر میزنه پرسیدم خوب خالا من چی کار بکنم برم کپی بگیرم و برگردم؟ گفت نه بمونید اینطوری ممکنه شک کنند با تعجب کفتم شک؟ مگه میخوایم چی کار کنیم؟ از جاش بلند شد و رفت در همون اتاق رو باز کرد ترسیدم گفتم نکنه کسی اینجا باشهو من رو خفت کنن و بگن تو چه کار میکنی اینجا و اخاذی و از این حرف ها حس شهوت از سرم پرید نشستم رو همون مبلهای کهنه و طوری که بتونم حداقل یه چیزی توی اتاق ببینم طول کشید بیرون نیومد بلند شدم و رفتم شمت اتاق و صداش کردم جواب نداد رفتم تو دیدم بدون مغنعه و با دکمه های باز مانتو ایستاده شکم داشت به یقین تبدیل میشد که یع برنامه ای برام هست من رو که دید گفت ببخشید داشتم لباسم رو درست میکردم من هم کفتم من با اجازتون میرم و بعدا اگر فرصت شد مدارک رو میارم با همون حالت سریع شروع کرد به بستن دکمه هاس و گفت یه لحضه اگر اجازه بدین من هم میخوام تعطیل کنم من گفتم پس من میرم با اجاره ترسیده بودم اومدم بیرون و در رو بستم ار کوچه اومدم بیرون دیدم موبایلم زنگ خورد همون بود سلام کردو گفت ببهشید زنگ زدم شما کجا هستین؟ گفتم سر کوجه گفت میشه صبر کنید من الان میام و قطع کرد ابز حشری شدم اما این بار مطمن تر چون توی خیابون بود اومد نفس نفس زنان و سلام کرد و من هم رفتم شمت ماشین و پرشیدم امرتون؟ گفت میخواستم لیست مدارک رو بدم که کامل بیارین پرسیدم با من میایی برسونمت؟ جوابی نداد و دنبالم امود
در ماشین رو باز کزرم نشست جلو هنوز نفس نفس میزد من ره افتادم و گفتم دیرت نمیشه که من برم جایی کار دارم گفت نه من مزاحمتون شدم شما برید من دیرم نمیشه به بهانه کرفتن لیست دستم رو طرفش دراز کردم و گفتم بدیدن دستم نزدیک رونش بود خول شدو گفت ننوشتم من هم خندیدم و زدم روی پاش باز هم لباهش رو گزید دستم رو بردم و گذاشتم روی رونش و پرسیدم اسمت رو نگفتی دستش رو گذاشت رو دستم خیس خیس بود از عرق با این کارش دست من سر خورد لای رونش دستش رو از روی دستم برداشت و مجم رو گرفت که مثلا دستم رو بردارم پرسیدم اسمت رو که نگفتی مجردی؟ با اشاره چشم گفت اره دستم رو بردم لای پاش چقدر داغ بود حس کردم شلوارش خیسه رونهاش رو به هم قفل کرد صدای نفس هاش رفت هوا و گفت نکن ... نکن.... اوووف
سرش رو تکیه داد به صندلی و رونهاش شل شد رفتم توی یه کوچه خلوت پرسیدم خالت خوبه ؟ میخوای بریم خونه ما دوش بگیری؟ یه نکهای به من کرد چشماش خمار خمار بود گفتم پس بریم خرکت کردم دستم رو گرفت و کفت نه من هم لجم کرفت و گفتم پس میرسونمت خونتون کجا برم اسم خیابون رو کفت نزدیک شده بودم فقط کفت همین جا نکه دار واسادم پیاده شد و رفت داشتم دور میزدم که دیددم موبالم زنگ خورد خودش بود کفت در ابی رو باز کذاشتم بیا تو حالم بده و قطع مرد من هم خشری شده بودم و گفتم هرجه با آباد و ماشین ور پارک کردم رفتم تو خونه از در که رفتم تو یه اتاق ساده بود از اون پشت اومد جلو باز هم دکمه های مانتو باز و لی بودم مقنعه و دکمه شلوارش هم باز بود دیکه صبر نکردم و رفتم بعلش کردم از روی زمین بلندش کردم سینش رو گرفتم دستم رو گذاشتم لای پاش حس کرم آتیشه و خیس اینقدر که شلوارش چسبناک بود مانتوش رو در اوردم و پیرهنش رو هم کیشدم از بالا در اوردم به سینه هاش چنگ زدم و اون هم نفس نفس میزد صدای ریتم نفس هاش حشری ترم میکرد نوک سینه هاش به قدری برجسته بودن که شروع کردم با دست مالیدن و فشار دادن مثل شیر ازشون یه مایع چسبناک میومد بیرون ولی غلیظ خوابوندمش رو زمین شلوارش رو از پاش کیشدم بیرون شورتش به کسش چسبیده بود و خیس بود شورت رو هم کشیدم پایین چقدر کسش باد کرده بود و لیز بود دست که زدم به کس لختش نفسش گرفت و اه کشید حس کردم توی داتم پر شد از یه مایع داغ و لیز به قدری زیاد بود که وفتی دستم رو کشیدم همه انگشتهام خیس بود و لیز پاش رو باز کردم دیدم همین طوری داره ازش اب میزنه بیرون بد جوری حشری شدم کیرم رو که در اوردم از جا بلند شد اول خوب بو کشید و بعد با دستش بازی بازی کرد و اروم میبوسید از نوک کیرم شروع مرد به بوسیدن و خوردن همین طوری ادامه میداد از شدت شهوت کیرم مثل چوب شده بود تخمام رو میمالید چشمام رو بستم و از شدت حشر من هم به نفس نفس زدن افتادم اینقدر با زبونش و مک زدن و بازی کردن با تخمام ادامه داد که همونجا ابم رو خال کردم تو دهنش اون هم میک میزد و میمالید همه اب کیرم رو خورد به قدری لذت برده بودم که پاهام توان ایستادن نداشت شل شده بود بدنم خیس عرق بودم شروع کرد به خوردن تخمام اینقدر لذت داشت که اون قیافه نه جندان دلجسبش برام مثل ملکه های زیبایی بود رو صندلی نشستم و اون اومد جلوی صندلی و شروع کرد به لیسیدن تخم هام و با کیرم بازی کردن اینقدر شق کره بودم که دست به کیرم میزد دردم میومد بلند شدم خودش فهمید و خوابید و قتی داشت پاهاش رو باز میکرد تا وسط های رونهاش خیس بود و پاهاش با هم چسبیده بود و کش میومد تا از هم جدا بشه دستم رو گذاشتم روی کسش باز به قداری داغ و لیز بود که بدتر شهوتی شدم خودش دست زد به کسش و شروع کرد جلوی من مالیدن به کیرم زل زده بود هر دو تامون خیس عرق بودیم و من داشتم به مالیدن کس اون نگاه میکردم که دیدم خرمات دستش آروم شد و چشماش رو بست به کسش نگاه کردم دوباره همون مایع داشت ازش خارج میشد اما این باز زیاد تر فکر کنم هم اندازه آب من بود اما آرومتر میومد بیرون و غلیظ فرش زیرش از آبش خیس بود با دیدن این صحنه با کیر لخت افتادم به جون کسش حتی نداشتن کاندوم هم برام مهم نبود همین که نزدیک سوراخش کردم کیرم رو به قدری لیز بود که خودش داشت سر میخورد اون هم خودش رو حرکت داد سمت کیر من تمام کیرم داغ شد ان جنان حس شهوتی دوید توی رکهام که من هم به لرزه افتادم بدنهای خیسمون به هم خورد با این که خودم داغ داغ بودم حس کردم بدن اون داغتره و همه اینها باعث شد که همون طوری روش بخوابم حسی که داشتم از فرو کردن ودر آوردن لذت بخش تر بود به قدری لیز بود که کیرم به راحتی جا به جا میشد حس کردم همونطوری که توشه داره یه چیزی دور کیرم مزنه مثل نبض یه کم بالا و پایین کردم صدای ناله های اون بلند شد بیشتر خوشم اومد و بیشتر عقب و جلو میکردم وفتی میخواستم بکنم تو حس میکردم کس وان هم مکش داره و داره کیر من رو میبلع مخصوصا وقتی که تا ته فرو میکردم کسش با یه ریتم خاصی منقبظ میشد تن و بدنمون از فرط عرق کردن لیز شده بود و بدنهامون هم رو هم سر میخورد حس با شدت بیشتری میکردم و اونهم نفس نقس میزدو و سرش رو این طرف و اونطرف میمرد این کارش هم شهوتیم میکرد و باعث میشد سینهاش و بدنم با هم تماس پیدا کنن مخصوصا نوک سینههای درشت و سفتش وقتی فرو کردم حس کردم که داخل کسش دیکه جا نیست این قدار تنگ شده بود دستش رو گذاشت رو کمرم و فشار داد به قداری داغ شد که حس کردم کیرم رو توی اب جوش کردم و این گرما حتی روی تخمهام هم نشست خس کردم همه خیس شدن به قدری این حالت لذت بخش بود برام مخصوصا که ناه های وان هم کشدار شده بود تو همون لحظه اب من هم خالی شد توی کس اون به هیچ چی نمیتونستم فکر کنم باز هم سست شده بودم خوابیدم روش شروع کرد به خوردن گردن و کوش من نمیدونم چقدر گذشت ولی دوس داشتم زمان همین جا بمونه با دست داشت کمرم رو مالش میداد کم کم از روش بلند شدم کیرم نیمه خواب بود و تمام رو و تخمهام از اب اون و خودم خیس و لزج حتی فرش زیر هم کاملا مشخص بود که پر آبه با یه حالتی بلند شد و کیر نمیه خواب من رو بو کرد وبوسید و شروع کرد به مکیدن وقتی میمکید حس میکردم نفسم بند میاد هیج توانی نداشتم دراز کشیدم اون نشست روی ساق پای من و شروع کرد به مکیدن و همینطور کسش رو به زانوی من مالیدن حس کردم زانویم من هم خیس شد باز و داغ دیکه حس نداشتم کیرم همنطوری نیمه خواب مونده بود با دست شروع کرد به کشیدن روی بدنم باز شهوتی شدم ولی حس حتی تکون خوردن هم نداشتم و لی اون همچنان میخورد شهوتم افت مرده بود نکاهش کردم خات و فرم خوردنش و مالیدن خودش به بدنم و گرما و خیسی کسش من رو دوباره تخریک کرد اینقدر کیر نمیه خواب من رو خورد تا توی همون حالت آب من اومد بودن فشار و خیلی کم میمیکید و از زیر کیرم فشار میداد تا همش خارج بشه چشمام داشت سیاهی میرفت امود روم و چشمهای بسته من رو بوسید با بی حوصلگی بلند شدم ساعت از 2 نیمه شب هم کذشته بود شلوارم رو پام کردم و لباسم رو پوشیدم و شورتم رو گذاشتم توی جیبم و پرسیدم من برم فقط نکاهم کرد و چشماش اشاره کرد برو
توی ماشین قدرت اینکه بخوام سویج رو بچرخونم نمونده بود واسم
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#134   Posted: 17 Nov 2014 23:44


 4 Star

ارسالها: 9255
این داستان یکی ا بهترین داستان های بود ک تا حالا خوندم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دختر سرزمین آریایی

44... 43... 42... نگاهش به چراغ راهنمایی بود و با شمارشگر قرمز انگشتش را بر روی فرمان می کوفت که ناگهان دستی به شیشه کنارش خورد. چرخید. پسرکی گلهای رز قرمز و سفید در دست داشت. لحظه ای به گلها خیره شد. تصمیم گرفت برای شب که سالگرد ازدواج پدر و مادرش بود یک دسته گل بگیرد. شیشه را پایین آورد:
_ چنده؟
_ دونه ای هزارتومن خانم.
_ یه دستشو می خوام.
_ ده تومن
_ بده
اسکناس ده تومنی را به پسرک داد و دسته گل را گرفت و مشغول بو کردن شد. لحظه ای بعد صدایی دوباره از سمت پسرک گل فروش آمد:
_ هی خانم؟!
به سمت صدا برگشت. خبری از پسرک گل فروش نبود. تنها چیزی که دید دو نفر سوار بر موتوری بودند که وقتی کامل صورتش به سمت آنها چرخید فقط برخورد مایعی داغ را با صورتش حس کرد. اسید. بی اختیار جیغ بلندی کشید. موتور سواران با خنده از محل گریختند و دختر محکم صورتش را گرفت و جیغ می زد. او که دشمنی نداشت. یعنی صورتش از بین رفته بود؟ ترس تمام وجودش را گرفت. چراغ سبز بود. حس درد زیادی نداشت. قلبش تند می زد. زندگی برایش سیاه شد. صدای بوق از پشت سرش می آمد. دستانش را برداشت. به آینه نگاه کرد. صورتش سالم بود. این فقط یک شوخی مسخره بود. آب گرم به صورتش پاشیده بودند. برای لحظه ای زندگی اش را تباه شده دیده بود. سرش را محکم بر روی فرمان فرود آورد و هق هق سرداد. مردم به دور ماشینش جمع شدند.
_ خانم حرکت کن دیگه
_ آبجی خوبی؟
_ بابا جمع کن برو دیگه علافمون کردیا..
هر یک به نوعی همدردیه خود را نشان می دادند! در این میان دختری فوراً در را باز کرد و گفت: خوبی؟ دیدمشون نامردا رو. هرهر می خندیدند. بیا آب بخور یکم. دختر راننده بطری کوچک آب معدنی را از او گرفت و کمی نوشید.
_ مرسی. لطف کردی. خدا بگم چیکارشون کنه
اشکهای گوله گوله اش را پاک کرد و با تشکر دوباره از دختر عابر به مسیرش ادامه داد. دختر عابر هم از خیابان گذشت و در آنسو مشغول قدم زدن شد تا تاکسی بگیرد و به سمت دانشگاه برود. پژویی جلویش ترمز کرد:
_ مستقیم میری بپر بالا
راننده تنها بود. دختر سرش را پایین انداخت و چند قدم عقب برداشت. ماشین شاسی بلندی ایستاد:
_ خوب هستین؟ افتخار میدیدن در خدمت باشیم؟
دختر دوباره به پشت سر ماشین شاسی بلند و به خیابان چشم دوخت تا تاکسی را ببیند. ماشین دیگری ایستاد. راننده با کت و شلوار و موهای مرتبی بود:
_ من می تونم تا یه جایی برسونمت اگه میخوای. بیا بالا. اینجا همه برات ترمز می زنن.
دختر اعتنایی نکرد و آرام به عقب رفت. راننده نگاه غضب آلودی کرد و به راهش ادامه داد. همانطور که رانندگی می کرد و از آینه دختر را می دید با خودش می گفت: والا فک کرد می خوام بخورمش. آخه جنده مثل من کجا گیرت میاد.
دختر سوار تاکسی شد و از دید راننده کت و شلواری خارج شد. مرد مسیرش به سمت دادگاه را پیش گرفت. کمی دیر کرده بود. وقتی رسید با عجله پله ها را بالا رفت و به دم اتاق جلسه رسید. قاضی نیامده بود. بیرون اتاق به سمت موکلش که خانم تقریبا سی ساله ای بود رفت. زن چادری به سر داشت و گوشه آن را به دهانش گرفته بود.
_ سلام. شوهرت اومده؟
_ نیومده هنوز آقا
_ خب تصمیمتو گرفتی؟
_ آره طلاق میخوام. بخدا دیگه خسته شدم. دیشب باز منو گرفت به باد کتک.
گوشه چادرش را کنار زد و گونه و گردن کبودش را به مرد وکیل نشان داد. وکیل سری تکان داد و گفت:
_ خب بزنه. مرده دیگه. اون نزنه کی بزنه؟ بابا اینا تو زندگی همه هست. بچسب به زندگیت. طلاق بگیری که بشی مطلقه؟ اونوقت فکر میکنی بهتره؟ راحت میشی؟ نه جونم. تازه بدبختیات شروع میشه. میشی ازینجا رونده و ازونجا مونده.
_ می زنه. به عصمت زهرا قسم من کاریش نداشتم. فقط گفتم کمتر بِکِش. بخدا النگوهای دختر چهارسالمو ورداشت که ببره بفروشه اون کوفتی رو بخره منم جلوش وایسادم.
_ یکی بهترشو می خره.
_ طلاق نگیرم چیکار کنم؟
_ زندگی کن. همینکه یه آقا بالاسر داری خدارو شکر کن. والا. الان شوهر کجا پیدا میشه؟ میخوای طلاق بگیری با دوتا بچه بری بشینی ور دل ننه بابات. اون بابات که گفتی از تو بدبختره. تو خرج خودش مونده. بذا رک بهت بگم بعد طلاق وضعت از اینم بددتره. باس بری بشی توالت شوره چهارتا خونه بالا شهری و بعدشم آخر شب بهت بگن بیا تو اتاق حساب کتاب کنیم...
زن چادرش را بیشتر به جلو کشید تا اشکهایش پنهان بماند. مرد وکیل به سمت یکی از اتاق ها رفت. زن به دیوار تکیه داد. راهرو شلوغ و پر رفت وآمد بود. متوجه دختری شد که با موبایلش حرف می زد و از کنارش رد می شد. دختر جوان و مانتویی بود. لحظه ای کیفش را گرفت.
_ ببخشید میتونم یه زنگ بزنم؟
دختر همانطورکه با آنسوی خط حرف میزد اشاره داد که صبر کند تا مکالمه اش تمام شود.
_ .... آره عزیزم. دادگاهم. سوار مترو شدم بهت خبر میدم. کسی نمیاد دیگه؟... باشه... فعلا...
دختر گوشی را قطع کرد و به سمت زن گرفت.
_ مرسی. فقط میشه این شماره رو که میگم رو برام بگیری. شوهرمه. ببینم چرا نیومده. موبایل خودمو گرفته ازم.
دختر شماره را گرفت و منتظر پایان تلفن زن چادری شد. چند لحظه بعد زن گوشی را به سمتش گرفت و گفت: مرسی خانم. میگه تو راهه.
دختر گوشی را گرفت و به راهش به سمت خارج دادگاه ادامه داد. از پله های ورودی مترو پایین رفت و به سرعت قبل حرکت مترو وارد یکی از واگن هاشد. شلوغ بود. به سختی خودش را به کنجی رساند. در ایستگاه امام خمینی با ورود بیشتر جمعیت بیشتر به او فشار می آوردند. نگاه ها سنگین بود. سعی کرد سرش را پایین بیندازد و خودش را جمع و جور کند تا مردی که خیلی خودش را به او می مالید مبادا ارضا شود! روز سختی را شروع کرده بود. صبح زود به دادگاه رفته بود. دانشجوی ارشد حقوق جزا بود و برای کارهای تحقیقاتی اش زیاد به اینجور مکانها می رفت. حالا هم برای نهار به منزل دوست پسرش دعوت شده بود. هیجانی همراه اضطراب داشت. خیلی اهل اینجور برنامه ها نبود. اما سعید بحثش جدا بود. پسری مودب و تحصیلکرده بود. در دانشگاه خودشان حسابداری می خواند. دو ماهی بود که با هم آشنا شده بودند. وقتی در ایستگاه مورد نظرش پیاده شد تاکسی گرفت و چند دقیقه بعد جلوی مجتمع بود. با سعید تماس گرفت و در باز شد. در طبقه سوم واحد سمت راست سعید را دید که در چهارچوب در ایستاده و منتظرش است.
_ سلااااام بر یگانه بانوی حق و عدالت... بیا تو بیا تو. کفشاتو بیار تو.
دختر کمی محیط خانه را ورانداز کرد و پس از مکثی یکی از مبلها را انتخاب کرد و نشست. سعید تی شرت و گرمکن شلواری به تن داشت. کنارش نشست و شربتی به روی میز گذاشت.
_ بخور خنک شی.
_ نه خوبم. بیرون زیاد گرم نبود. هوا خنک شده.
_ دادگاه چطور بود؟
_ چطوریه؟!! مثله همیشه شلوغ و پر سرو صدا. آدم واقعا خسته میشه
_ چرا مانتوتو در نمیاری. راحت باش.
_ باشه. حالا درمیارم. چه خبر؟ تو دانشگاه نداشتی؟
_ نه امروز ندارم. داشتمم نمیرفتم. مگه چندبار پیش میاد مامانینا برن مسافرت. البته تا شب برمیگردن. رفتن تا قزوین.
کمی گفت و گوهای ساده بینشان رد و بدل شد. دستان سعید رو اندام دختر جابجا می شد و او را نوازش می کرد. دختر مانتویش را درآورده بود. بلیز کشبافت نازک و آستین بلند ی زیرش داشت. سعید به برآمدگی سینه دختر چشم دوخته بود. کمی دستانش را از سمت گردن به پایین برد. آرام روی شانه اش دست می کشید. دختر کمی خودش را جمع میکرد. این رفتار را اجتناب ناپذیر می دانست. اما از اینکه تا کجا ادامه پیدا کند واهمه داشت. آمادگی این را داشت که سعید را ببوسد. چون او را در این مدت پسری با محبت دیده بود. پسری که می شد رویش حساب کرد. اما می ترسید که سعید بیشتر بخواهد. اینجا بود که دختر کم می آورد. آمادگی اش را نداشت. دلش می خواست در یک موقعیت و شرایط بهتر باشد. دلش می خواست تعهدی بینشان باشد. این بود که با حرکت سعید برای بوسیدنش ممانعتی نکرد و او هم لبان سعید را به لب گرفت...
چند دقیقه بعد سعید روی کاناپه مشغول خوردن ناف دختر بود. دختر با استرس زیاد فقط سعی می کرد دقایق را سپری کند. انگار که زمان ایستاده بود. سعید او را برگرداند. نگاهی به کمر دختر انداخت. گوشی اش را آرام از روی میز برداشت و دکمه دوربینش را زد. در حالت بیصدا چند عکس از پشت دختر که به شکم خوابیده بود و بند سوتین و کمر لخت و شلوار ی که به باسنش چسبیده بود هویدا بود، گرفت. دختری سرش را چرخاند.
_ چیکار می کنی؟
_ دارم به سینا، داداشم اس ام اس میدم. میخوام هروقت میان خبرم کنن.
_ فیلم نگیری...
_ نه بابا. بچه شدی.
اما دختر نمی دانست که همین جمله " فیلم نگیری" هم در فیلم افتاده بود. وقتی که سعید با دست روی باسن دختر می کشید و لنز را به روی باسنش حرکت می داد و در تمام این لحظات در این فکر بود که هرچه سریعتر این عکسها و فیلم را در سایت قرار دهد و سر تیتر تاپیک را چه بنویسد: " عکسهای سکسی دوست دخترم" ، " من و پرو پای دوست دختر سکسیم." ، " به هیکلش چند نمره میدین؟ " ، "من و دوس دخترم یهویی"
سعید با دیدن مقاومتهای بیشتر دختر دست از ادامه برداشت و باقی را گذاشت برای سری های بعد. نمی خواست دختر را از خودش دور کند. دختر که سردرد بدی گرفته بود مانتویش را به تن کرد و بعد از ساعتی از خانه خارج شد. از آمدنش پشیمان بود. دوست نداشت تا همین مقدار هم جلو می رفت اما بازهم از دست سعید ناراحت نبود. به او حق میداد. مرد بود و نیازمند. اما دوست داشت که سعید هم او را درک میکرد. به اولین داروخانه که دید وارد شد. درخواست ژلوفن کرد. حساب کرد و هنوز در داروخانه بود که ناگهان صدای جیغ و فریادی از داخل خیابان، او و دختری که پشت پیشخوان داروخانه بود را به بیرون کشاند. آنسوی خیابان زنی به زمین افتاده بود و مرد ی کیفش را می کشید که از دستش دربیاورد و مرد دیگری روی موتور انتظار او را می کشید. زن فریاد می زد و تقاضای کمک می کرد. مردی از این سوی خیابان کنار داروخانه با موبایل مشغول فیلمبرداری بود. دختر داروخانه چی نگاهی به مرد کرد و سراسیمه و با فریاد رو به مرد موبایل به دست گفت: برو کمکش
مرد با لحنی حق به جانب گفت:
_ من برم؟ مگه دیوونم. یه چاقو ورمیدارن میزنن تو دلم. راست میگی خودت چرا نمی ری.
بعد موبایلش را در جیبش گذاشت و به راهش ادامه داد. دختری که ژلوفن خریده بود هاج و واج به زن خیره شده بود. موتوری ها بعد از اینکه دیدند نمی توانند کیف را از زن بگیرند و ممکن است مردم جمع شوند سریع از مهلکه گریختند. زنی که مورد حمله قرار گرفته بود گوشه ای نشست و مشغول مرتب کردن خودش بود. دختر هم عرض خیابان را طی کرد تا به سمتش برود. دختر داروخانه چی هم به داخل داروخانه بازگشت. به پشت پیشخوان رفت و روی صندلی نشست و به طرز وا رفته ای نفس عمیقی کشید و به فکر فرو رفت. وقتی ساعت پنج را نشان می داد روپوش سفیدش را درآورد و مانتویش را پوشید. ارایشش را تجدید کرد و شیفت را تحویل همکارش داد و به سمت مرکز خرید به راه افتاد. روزها کوتاهتر و سردتر شده بودند. قصد داشت تا برای زیر روپوشش در داروخانه لباس گرمتری بخرد. در جلوی مرکز خرید بود که صدای خانمی او را متوجه خودش کرد:
_ خانم. شما.
دختر به سمت صدا چرخید. زنی چادری که به سختی چهره اش پیدا بود و بهمراه سربازی کنار ون گشت ارشاد ایستاده بودند او را صدا می زد. دختر پاهایش شروع به لرزیدن کردن.
_ بیا اینجا ببینم خانم.
دختر به زن چادری نزدیک شد.
_ این چه سر و وضعیه. برو تو ماشین.
_ مگه من چمه؟
_ برو صحبت نکن.
_ واسه چی برم؟
_ مانتوت کوتاست. شالتم که قربونش برم. برو تو حرف نزن.
دختر نگاهی به مانتویش کرد. تا بالای زانو بود و شالش هم خیلی معمولی بسته بود. مامور زن دستش را گرفت وب داخل ون برد. هردو نشستند.
_ این فرم رو پر کن امضا بزن وگرنه می برمت.
دختر بی اختیار خودکار و کاغذ را گرفت. قلبش مثل گنجشک میزد. شالش را به جلو کشید و به کاغذ خیره شد.
_ لاکشو. این چه رنگیه دختر جون
_ صورتیه
_ مانتوتم که رنگش روشنه. این عروسک چیه به کیفت آویزون کردی؟ علامت خاصیه؟ به گروه خاصی وصلی..
مدام سوال میکرد که موبایلش به صدا درآمد. دخترش بود.
_ مامان نمیای دنبالم؟
_ مگه بابا نیومد؟
_ نه. صبح گفت که تو پایگاهشون جلسه دارن.
_ آخ ... یادم رفت. من با تو فاصله دارم مامان. الان زنگ میزنم عمو جواد بیاد دنبالت. میشناسیش که.
_ آره مامان. قبلا هم اومد دنبالم.
زن بی توجه به دختر دوباره شماره ای گرفت. یکی از سربازان زیردستش بود که آشناییت دوری هم باهم داشتند. به او گفت که به دنبال دختر نُه ساله اش که در کلاس قرآن بود برود و او را تا منزل ببرد. چند دقیقه بعد جواد ماشین را جلوی کلاس دختر خردسال نگه داشت. دخترک سوار شد و سلامی به او کرد.
_ به به ندا خانم. خوبی عمو؟
_ مرسی عمو.
_ خسته نباشی.
به راه افتادند. کمی سلام و احوالپرسی کردند. نگاههای جواد به پاهای دختر دوخته شد. با سن کمی که داشت اما پاهایش پر و تپل بود. جواد دستش به روی دنده بود و نگاهش بین جاده که کمی تاریک شده بود، و پاهای ندا می خزید. دستش را روی پاهای دختر گذاشت. شلوار پارچه ای به تن داشت.
_ چیزی شده عمو؟
_ نه... نه... خواستم ببینم سردته یا نه.
_ یکمی. بخاری رو روشن می کنی عمو.
جواد بی توجه به سرد بودن هوا شروع به مالش پاهای دختر کرد. دخترک بی خبر از حس های برانگیخته شده در عمو جواد به جلو خیره بود. جواد مالشش را تندتر کرد. کم کم دستش را به لای پای دختر برد. حرکات دست راستش بر روی آلت زنانه ی کوچک و گوشتی دختر حرکت می کرد. دیدن اتوبان برای جواد سخت شد. داشت به اوج لذت می رسید. دخترک گویی که مهری بر روی لبانش زده بودند حس گرمایی در وجودش می کرد که از بازگو کردنش شرم داشت. حرفی نمی زد. جواد دیگر کاملا آلت دختر را چنگ میزد و ناله می کرد. دلش میخواست تا دست دیگرش هم آزاد بود و میتوانست سینه های خام و نرسیده دختر راچنگ بزند. تند تند می مالید. چند لحظه بعد با یک ناله عمیق ارضا شد...
همچنان به رانندگی ادامه می داد.
چند دقیقه بعد وقتی به در خانه رسیدن جواد نگاهی به دختر کرد و گفت:
_ کلید داری عمو؟
_ آره.
_ باشه. برو مواظب خودت باش.
دخترک کیفش را برداشت و خواست از ماشین پیاده شود که جواد گفت:
_ ندا جان
_ بله؟
_ به مامانت چیزی نگیا. خواستم یکم گرم بشی.
_ باشه عمو
دختر به سمت در مجتمع رفت. در این اندیشه بود که اگر مادرش بفهمد چه می شود. ترسی وجودش را گرفته بود. احساس می کرد می خواهد گریه کند اما به زورِ ترس چشمهایش خشک شده اند. جایی در ضمیرناخودآگاهش چیزی شروع به لرزیدن کرد. خواست کلید را به در بیندازد که در باز شد و دختری سراسیمه از مجتمع خارج شد. دختر قدمهایش سریع بود. ندا او را شناخت. در طبقه بالا از خانم سعادت، پیرزن تنهایی که پسرش گه گاه به او سر میزد، مراقبت می کرد. ندا وارد مجتمع شد و در را بست. دختر پرستار با عجله طول کوچه را در پیش گرفته بود و با خودش مدام زمزمه می کرد: مرتیکه لاشی چطور به خودش اجازه داد همچین حرفی به من بزنه. من خرو بگو مثه چی از ننش پرستاری میکردم... میشه امشب از من پرستاری کنی... پدرسسسسسسگ. با اون کله کچلش. دختر همانطورکه با سرعت قدم برمی داشت شماره برادرش را گرفت.
_ سلام کجایی؟
_ سلام. با کامی قهوه خونه ام.
_ می تونی تا یه جایی بیای دنبالم. حالم خوب نیست. من با اتوبوس تا میدونو میتونم بیام.
_ باشه.
برادرش گوشی را قطع کرد. شیلنگ را از کامی گرفت و گفت فیلم امروزو دوباره بذار نگاه کنیم. صدای قل قل دوباره بلند شد. کامی گوشی اش را برداشت و فیلم را پلی کرد. فیلم مربوط به حوالی ظهر بود. جاییکه هردو سوار بر موتور بصورت شوخی آب را به صورت خانمی پشت فرمان ریخته بودند. دوباره از عکس العمل زن راننده هر دو خندیدند. مشغول کشیدن قلیان بودند و راجع به علمِ دسته صحبت می کرند که چه کسی امسال برای اینکار قویتر است که موبایلش دوباره زنگ خورد. خواهرش بود.
_ باز چی شده؟ گفتم که میام دنبالت.
صدای مرد ناشناسی آمد که با عجله گفت:
_ آقا شما با این خانم نسبتی دارین؟
پسر از جا برخاست. گویی که غیرتی شده بود!
_ بله. خان داداششم. شما کی باشی؟
_ آقا نمی دونم کدوم از خدا بی خبری به صورت آبجیت اسید پاشیده داریم می بریمش بیمارستان...
گوشی در دستان پسر خشک شد.
_ یا امام حسین خودت به این ماه محرم رحم کن... کامی پاشو بیچاره شدم... الو... کدوم بیمارستان...

و هردو بسرعت از قهوه خانه خارج شدند.

پایان
دکتر-13


پدرم کوروش
تو به مهرورزی ما را نصیحت کردی، ولی ما فرزندانت امروز در پی نابودی و تکه تکه کردن یکدیگریم...
دختر سرزمین ما به ما پناه می آورد. او از بیرون، از نگاههای سنگین، از حرفهای درشت، و از تبعیض خسته است. او آرامش می خواهد. برای لحظه اش. برای نگاهش. برای تن خسته اش. او به آغوش تو پناه می آورد. باشد که آغوش گرمی برای دختر سرزمین آریایی باشیم. باشد که همگی " مرد " باشیم... مردی از جنس کوروش.
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  ویرایش شده توسط: shomal  
 
#135   Posted: 13 Aug 2015 05:18

 0 Star

ارسالها: 2
آخ که چقدر حال کردم . یعنی میشه منم با ی دختر سکس داشته باشم واااای اونم با کس تنگ!!!!!
سکس با دختر نوجوان
 
     
  
 
#136   Posted: 13 Aug 2015 15:59

 0 Star

ارسالها: 1
ماشالا همه تو این داستانا یا مهندسن یا مایدار
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#137   Posted: 19 Aug 2015 17:04

 1 Star

ارسالها: 130
من عاشق داستاني هستم يه يه روزي يه زن تصميم ميگيره يه دوست پسر داشته باشه و از قضا اون دوست پسري هم كه انتخاب ميكنه دوست پسرش بود و..
البته داشتان هاي واقعي سكس با زن هاي مسن رو هم دوست دارم بزاريد
عشق فقط یک بار در انسان بروز میکند . علاقمند به گفتگو با بانوان لوتی و‌دوستی پایدار
 
     
  
 مرد
#138   Posted: 9 Feb 2016 21:41

 0 Star

ارسالها: 1
دوستان این‌کلماتی ‌و‌صحبت هایی که‌تو‌این داستان نوشته شده همه‌واقعی هستن و شاید بعضی از دوستان انتقاد بکنن از کلمات قومیتی ولی واقعی و بدون اصافات نوشته شده تازه خیلی اژ کلمات رو‌مجبور شدم به کار نبرم .و یعی کردم‌واقعیت داستان رو منتشر کنم بعد‌از سختی ‌های‌اموزشی و مرخصی وارد اون پادگان جهنمی شدم خیلی دلم گرفته بود اولش منو فرستادن مهمانسرا جای خوبی بود یک ماه اونجا بودم تا که یکی از گروهبان های لر اونجا چند روزی بود که رفته بود تو نخ من من میدونستم دنبال چیه ولی بهش رو نمیدادم یه بار موقع حموم کردن ازم خواست برم پشتشوکیسه بکشم ولی من نرفتم تا که باهام لج افتاد وهر روز بهم‌گیر میداد و اذیتم میکرد مجبور شدم باهاش دعوا کنم بعد دعوا منو فرستادن گروهان سوم .اکثرشون ترک و شمالی بودن من تنها کورد اون گورهان بودم ارشد گروهان یه تخت بهم داد که پیش تخت بچه های شمال بود اکثر تختها چسپیده بهم بود من چند روزی بود که اونجا بودم تا اینکه پسر تخت پایینیه بهم یه شبوقتی خواستم برم بالا تختم به طور عمدی خودشو مالید بهم ومنم تا جایی که میتونستم یه مشت بهش زدم یکی اون یکی من که دیدم چند تا شمالی با هم ریختن سرم و از هر طرف خوردم و تورکها اومدن پشتم و درگیر شدن باهاشون بعدش منو‌بردن پیش خودشون تازه فهمیدن من اهل ارومیه هستم اکثرشون بچه تبریز بودن منم تقریبا ترکی بلدبودم حرف بزنم و تونستم باهاشون گرم بگیرم اونها هم همشون دوتا دو تا تختاشون چسپونده بودن بهم و یه پسر به اسم یاشار که معلوم بود گندشون هست تخت کناریش خالی هست و یاشار اوایل خیلی لهم کم محلی میکرد و‌وقتی یلام‌میکردم جواب سلامم نمیداد ولی چون هم تختش بودم از ترس اون کسی جرات نداشت باهام درگیر بشه گاهی حس میکردم خیلی هوامو داره و نمیذاره کارای سخت رو بهم بدن ولی جلوی روم اصلا بروز نمیداد یه روز که رفته بودم حموم‌نصباتا خلوت بود دو نفر از بچه های شمال خواستن بیان سراغم در رو قفل کردم و پسره محکم دروفشار میداد که دیدم صدای درگیری میاد درو باز کردم دیدم یاشار هست با اونها درگیر شده و‌حالشونو گرفته من فقط شورت پام‌بود و خیس بودم یاشار ی نگاهی بهم انداخت و گفت بیرون منتظرتم زود تموم شو من زود حموم‌کردم و اومدم بیرون دیدم د ببرون حموم نشسته بهمگفت دیگه تنهایی موقع که حموم خلوته نیا حموم .خیلی حس خوبی به یاشار داشتم راستش زیاد از تورکها خوشم نمیومد ولی اونجا حس خوبی بهشون پیدا کردم مخصوصا یاشا مدتی گذشت و یه شب نصف شبی احساس کردم یکی از پشت داره بهم دست میزنه هیچ حرکتی نمیکردم فهمیدم یاشاره ولی تکون نخوردم ببینم چیکار میکنه الکی از رو‌پتو پاشو میمداخت روی باسنم یا گاهی مثلا خوابه دستاشو باز میکرد و دستش می افتاد رو باسنم ولی من تکون‌نمیخوردم برام جالب بود وقتی دید حرکتی نمیکنم جراتش زیاد شد و از رو‌پتو کاملا باسنمو‌گرفته بود تو بغلش خودمم‌نمیدونم چرا هیچ حرکتی نمیکردم اگه بکی دیگه بود احتمال زیاد پامیشدم دعوا میکردم یکم تو‌همون حالت موند که فهمیم میخواد پتومو بلند کنه یکمیشو بلندکرد و جزمای جلوشورو زیر شلواریم حس میکردم خواست بیاد جلوترکه یهو در سوله باز شد و نگهبانها میخواستن عوض بشن. یاشار زود خودشو‌جمع کرد من تو همون حالت موندم تا فک‌نکنه بیدار بودم صبح ساعت ۶بود که بیدار شدیم همش حرکتهای دیشب یاشار توی ذهنم بود یاشار خیلی هیکلی تر ازمن بود همیشه هواموداشت و‌منم مطیعش بودم ولی هیچ‌وقت نمیذاشت من کاری بکنم و‌همیشه مسولیتم رو مینداخت‌گردن یکی دیگه شب بعد خاموشی منتظر بودم ببینم امشب چیکار میکنه چون تخت منو یاشار چسپیده بود به دیوار. و یاشار کنار دیوار بود و من رو اون یکی تخت و‌ اون دو‌نفر روی تخت کناریمون‌هم رفته بودن مرخصی برای همین‌مطما بودم یاشار بیکار نمیشینه هر کار کردم خوابم نمیبرد تقریبا دو ساعت گذشت و خبری نشد که حس کردم یه چیزی اروم رو ‌پتوم حرکت میکنه ی جوری شدم کم کم داشت جلو ‌میومد تا اونجایی که قشنگ از رو‌پتو‌ باسنم تو بغلش بود نفسم تند شده بود یاشار جراتش بیشتر شده بود دستش روی کمرم بود حس میکردم فهمیده بود که بیدارم از صدای نفسهام یاشار اروم‌ پتوی منو‌‌زد بالا و‌خیلی اروم و‌با احتیاط خودشو‌ بهم چسپوند برجستگی. جلوشو‌کاملا روی باسنم حس میکردم کاملا تو‌بغلش بودم و‌نفسهاش به گردنم میخورد یاشار چند بوسه روی گردنم زد بعد با صدای خیلی اروم در گوشم اسممو صدا زد هیچی نگفتم زیر شلوارمو یکم داد پایین و کیرشو چسپوند به باسنم خیلی داغ بود کیرش .کیرش کاملا رفته بود توی زیر شلوارم یاشار دوباره تو گوشم اروم اسممو صدا زد بازهیچی نگفتم گفت میدونم بیداری دوباره اسممو صدا زد اروم گفتم چیه گفت کمرتو بده بالا کمرمو یکم بلند کردم یاشار شورتم‌وبا زیر شلوارم کشید پایین اروم و پتو روانداخت رو جفتمون وبهم چسپید وکیرشو اروم کرد لای پامخیلی داغ بود کله‌کیرش وقتی به خایم خورد قل قلکم اومد کیرش خیلی بزرگه به نظرمیرسید دستشو از زیرگردمم رد کرد وسرموگذاشتم روی بازوش .بازوش خیلی بزرگ‌بود با اینکه از همجنس بازی هیچ‌وقت خوشم نیومده بود ولی حس خوبی به یاشار‌داشتم یاشار خیلی با احتیاط کیرشو اروم لای پام حرکت میداد کیرشو از لایپام در اورد و با دست راستش دست راستمو ‌برد سمت کیرش و کیرشوگذاشت تو دستم . باورم نمیشد بخدا دستم راحت دور کیرش حلقه نمیشد اگه به زور فشار نمیدادم انگشتای دستم اصلا بهم نمیرسیدن کیرشو از دستم کشید بیرون ویکم وسط باسنم فشار اورد و مالید بعدکرد تو زیر شلوارش بهم گفت برگرد خجالت میکشیدم روبروش باشم با اکراه برگشتم انگشتشو روی صورتم کشید اروم گفت عشق کوردی منی تو تو چشماش نگاه نمیکردم لبشو گذاشت روی چشمامو وجفتشونو بوسید گفت دیگه بخواب خودمو ازش جدا کردمو و شورت و‌شلوارموکشیدم بالا و خوابیدم فرداش بعد ازاد باش میخواستن برن استخر توی پادگان همه اماده شدن من‌ و یاشار حرکت نکردیم که با اصرار دوستاش یاشارم همراهشون قرار شد بره و به منم گفت بیا من گفتم دوس ندارم بلاخره با اصرار یاشار و بقیه منو راضی کردن باهاشون برم همه لباساشون رودر اوردن و با شورت ‌ پریدن تو اب فقط من مونده بودم و یاشار.یاشار پیرهنشو در اورد و بعدش شلوارشو .شورتش از اون شورتهای گشاد و شبیه بغچه بود فکر اینکه اون چیز پشت اون شورتش دیشب لای پام بود یه حس خاصی بهم میداد با اصرار یاشار منم لباسامو در در اوردم خیلی خجالت میکشیدم حس میکردم همه دارن نگام میکنن یاشار حدود ۱۰ ۱۲ثانت ازم بلندتر بود و بدن ورزیده ای داشت و ولی من لاغر بودم اما باسن نصباتا برجسته ای داشتم بدنم خیلی سفید و بی مو بود و رو‌کل بدنم یدونه موی درشت پیدا نمیشد وچندتایی که بودن بور و‌نازک بودن خیلیا بهم نگاه میکردن من و یاشار کنار هم ‌وایستاده بودیم دوستان یاشار به خاطر شورت یاشار بهش تیکه مینداختیکی گفت چقدر بهم میان ماشالله خیلی خجالت میکشیدم یاشار یهو‌منو‌گرفت و‌با هم پریدیم تو اب خیلی یخ بود ابش خیلی خپش گذشت برای اولین بار بود میرفتم استخر بعد استخر رفتیم یکم خوابیدیم بعدش یاشار یه جای خلوت چندتا لب ازم گرفت تقریبا هر شب یاشار باهام رو تخت ور میرفت تا وقتی که اون دو نفر کناریمون اومدن و یاشار دیگه نتونست کاری بکنه چند روز گذشت و بعد حموم و شستن لباسام حدود ساعت ۷رفتیم برای شام و بعدش من رفتم کنار یه درخت بزرگ اونور میدون موانع نشستم .خیلی دلم برای خانوادم تنگ شده بود یکم نشستم دیدم یاشار اومد پیشم گفت یه ساعته دارم دنبالت میگردم . با خنده گفتم چیکار داشتی؟دستشو انداخت دور گردنم گفت یه مرد با عشقش چیکار داره؟ گفتم من که عشق تو نیستم و دختر نیستم . ‌گفت برای من هستی .گفتم یاشار ‌دوس ندارم ادامه بدیم نمیخوام خراب بشم گفت خودم بهتر از تو‌میدونم‌تو این کاره نیستی اگه بودی این همه دنبالت نمیومدم ولی یه حس عجیبی بهت دارم .دستموگرفت خواست منو ببوسه نذاشتم گفتم یکی ببینه بد میشه گفت بیا بریم یه جا که عقل جن هم بهش نمیرسه گفتم میخوای چیکار کنی گفت تو بیا بهت میگم با هم رفنیم توی ساختمون های نیمه کاره پادگان که بکی دو سال بود ولش کرده بودن رفتیم اونجا تقریبا تاریک بود ولی اونجا سقف نداشت و زیر نور ماه راحت میتونستیم ببینیم . یاشار منو‌بغل کرد و اروم‌لبامو‌‌ بوسید بهم گفت لبات خیلی خوشگله ‌و برجسته است چند بار پشت سر هم لبامو بوسید ‌و بعد لب به لب شدیم و‌حسابی لبمو خورد منم داغ شده بودم یاشار باسنمو محکمو میمالید گفت شلوارتو بکش پایین گفتم نه منو از پشت بغل کرد و گردنمو شروکرد لیسیدن شلوار ورزشیم و بعدش شورتمو کشید پایین و بعدش شلوار و شورت خودشو اورد پایین و کیرشو کرد لای پام یکم مالید به بهم بعد منو برگردوند کیرش یکم از کیر من بلندتر بود ولی چند برابر کلفتر بود اما چیز عجیب خایش بود که کم میموند اندازه توپ فوتبال بشه . کیرشو زد رو کیرم کیرم خیلی جلوی کیرش نازک بود بهم چسپید و سرمو تو دستاش گرفت و تو چشمام زل زد و‌گفت لبای کوردیتو دوست دارم . لبامو‌گذاشتم رو لباش و دستمو دورگردنش حلقع کردم و محکم لبشو میخوردم اونم کیرشو روی شکمم میمالید منو از خودش جدا کرد دستمو برد سمت کیرش کیرش خیلی با ابهت بود بهم گفت میتونی این تورک رو تحمل کنی؟ گفتم نه یاشار من نمیدم گفت باشه فدای لبای کردیت بشم. از این جور حرف زدنش خوشم میومد شده بود تیکه کلامش .بعد گفت میخوای تورکمو بخوری؟گفتم نه گفت پس فقط یه بوس محکم بهش بده تا طعم لباتو بچشه گفتم نه یاشار من این کارو‌نمیکنم از اون اصرار و از من انکار اما بلاخره اون موفق شد راضیم کنه براش ببوسم جلوش زانو زدم و کیرشو گرفتم بوی کیرش میزد توی صورتم کم میموند بالا بیارم .اروم از سرش یه بوس گرفتم گفتم خوبه؟گفت نه محکمتر دوباره یه بوس محکمی گرفتم گفت محکم تر کله کیرش خیلی بزرگ بود یکم بیشتر تو دهنم گرفتم و‌محکم میکش زدم یکم نگه داشتم بعد در اوردم یه اه بلندی کشید منوبلند کرد لبشو گذاشت رو لبام محکم لبامو بوسید و زبون کشید گفت طعم کیر ترکمو میده لبات
. منو برگردوند وکیرشو مالید وسط باسنم تف انداخت رو کیرشومحکم به سوراخم فشار میاورد گفتم یاشار اروم .گفت به خاطر من یه ذره تحمل کن رو سوراخم خیلی فشار میاورد و احساس درد میکردم یاشار منو به دیوار چسپوند و باسنمو داد بالا رو سوراخم نرم میکشید خیلی حشری شده بودم یهدفعه یاشار با تمام زورش فشار اورد فک کردم از وسط نصف شدم بلند جیغ زدم یاشار با دستش به سرم زدگفت اروم الاغ همه میفهمن یکم تو‌اون حالت وایستاد تا اروم بشم دوباره فشار اورد خیلی درد داشتم باورم نمیشد انقد بد باشه دردش اصلا دوس نداشتم ادامه بده.با صدای لرزون گفتم یاشار در بیار ترو‌ خدا گفت اصلا نرفته تو‌ فقط سرش رفته باورم نمیشد این همه درد به خاطر فقط کلش باشه از لای پام دست زدم دیدم راست میگه یاشار اروم کیرشو تکون میداد احظساس سوزش خیلی شدیدی میکردم یاشار گفت داره میاد حرکاتش تند شده بود که در اورد و شروع کرد مالیدن کیرش من برگشتم داشتم نگاش میکردم که یه دفعه ابش خیلی شدید از کیرش زد بیرون باورم نمیشد واقعا انگار اب شیر بود که از شلنگ میومد خیلی گذشت تا ابش قطع بشه راحت ده برابر اب یه مرد معمولی بود از تعجب دهنم باز مونده بود بهم گفت یه دستمالی چیزی پیدا کنم رو زمین یه تیکه پازچه کهنه پیدا کردم گفت شلوارمو ‌تمیز کن شلوار و‌شورتش خیلی اب پاشیده بود روشون شلوارشو‌تمیز کردم گفتم شورتتو‌در بیار فردا میشورم شورتشو در اورد و دوبار شلوارشوپاش کرد و نشست روی یه بلوک شورتشو از دستم گرفت و‌ باهاش کیرشو تمیز کرد بعد دستمو گرفت کشید طرفش و وسط باسنمو مالید بهم گفت باسنت خیلی نرمه و خوشگله منم کیرشو گرفتم مالیدم بهم گفت دوستش داری؟گفتم خیلی بزرگه دست زدم به خایش گفتم خایت چرا انقدر گندست ؟گفت ارثیه مال بابامم اینجوریه .گفتم واسه اینه انقد ابت زیاد میاد ؟ گفت نمیدونم فک کنم . شورتو‌شلوارمو‌کشید بالا گفت بسه دیگه بریم شک میکنن بهمون شورتشو بهم داد و‌من از یه طرف رفتم‌اونم از ی طرف دیگه چند روز گذشت و سریازای جدید اومدن که ۷نفرشون کوردهای ارومیه بودن پادگان شبا خیلی شلوغ میشد و بچه ها نزدیک اون ساختمون های نیمه کاره فوتبال بازی میکردن و فرصت نمیشد بریم اونجا .یه شب قرار شد ساعت ۲نصف شب اول یاشار بره اونجا و بعدش ۱۵دقیقه من برم یاشار رفت و‌منم بعد ی ربع راه افتادم کلی از هم لب گرفتیم‌ ویاشار برای حسابی باسنمو میمالید بهم میگفت خیلی لطیفه باسنت .باسنم یکم برجسته بود و یاشار محکم بهشون دست میزد و‌ولشون میکرد تا تکون بخورن هوا زیاد تاریک نبود و راحت همو میدیدیم. دستمو بردم سمت کیرش گفتم حال تورکت چطوره؟ گفت میخواد کردستان تو رو امشب فتح کنه .کیرشو در اورد و به شکمم‌مالید منم کیرشوگرفتم دستمو‌مالیدم بهم گفت یکم بخورش .گفتم خوردنو ‌نمیتونم .گفت فقط سرشو یکم بلیس.جلوش نشستم وکیرشو گرفتم دستم .یکم نگاش کردم واقعا خوشگل‌و با ابهت بود نزدیک بینیم کردم و حسابی بوش کردم ‌داغ شده بودم محکم بوشو نفس میکشیدم یاشار گفت تورکمو دوس داری؟ با صدای لرزون‌گفتم خیلی گفت با زبونت بهش بفهمون. لبامو گذاشتم رو کلش و اروم بوسیدمش بعد اروم سرشو وارد دهنم کردم یاشار سرمو گرفته بود سرشو تو دهنم عقب جلو‌میکردم و یاشار اخ و اوخ میکرد به کیرشو در اورد و رفت پشت سرم و کیرشو از رو سرم وارد دهنم کرد خایش به کله کچلم میخورد خیلی لوی تندی داشت کله کیرشو یکم میک زدم بعد در اورد و خایشو یکم روپیشونیم مالید و اورد رو صورتم خیلی بزرگ بود بهم گفت چهار زانو بشم .چهار زانو شدم و رفت پشتم سوراخمو یکم تف مالی کرد و باسنمو مالید و میگفت جون چه نرمه بعد کیرشو‌گذاشت رو سوراخمو و اروم فشار داد یکم فشارش که بیشتر شد دردم اومد و خودمو‌جلو‌کشیدم اما یاشار با تمام زورش فشار داد کیرش رفت تو سوزش وحشتناکی داشتم نمیتونستم تکون بخورم از شدت درد انگشتای دستم داشتن اشکارا میلرزیدن یاشار یکم نگه داشت تا اروم بشم‌ با نفس نفس گفتم‌کلا رفت تو؟گفت نه هنوز خیلی مونده بعد شرو‌کرد اروم عقب جلو‌کردن کیرش داشت کم کم‌پیشروی میکرد و اشکارا جلو‌رفتنش رو‌‌ تو‌خودم حس میکردم دردش خیلی زیاد بود یاشار عقب جلو‌میکرد با عقب جلو‌کردنش کم‌کم خایه یاشار روبه خایه من میخورد و‌هر لحظه برخوردش بیشتر میشد فهمیدم دیگه کلا منو مال خودش کرده داشتم از شدت درد گریه میکردمسرعت یاشار زیاد شده بود که یه لحظه داغی ابشو تو‌خودم حس کردم و اون لحظه با شدت ضرباتش من ارضا شدم یاشار کیرشو‌توی من نگه داشته بود بعد یهو در اورد تو سوراخم احساس سردی شدیدی میکردم همراه با سوزش یاشار از پشتم اومد پایین و‌من پشتمو راست کردم اب یاشار داشت از سوراخم‌ به شدت سرازیر میشد خیلی پرم کرده بود یاشار زود منو‌بلند کرد گفت تو برو تا کسی نفهمیده منم چن دقیقه دیگه میام.اصلا دوس نداشتم اون لحظه ازش جدا بشم .من راه افتادم‌ولی به سختی راه میرفتم رفتم توالت خودمو بشورم سوراخم خیلی باز شده بود حتی وقتی که ایستاده بودم راحت دو سه تا انگشتم میرفت تو.خیلی عذاب وجدان داشتم تو توالت کلی گریه کردم و بعد چند دقیقه راه افتادم طرف سوله .رفتم نزدیک تختم یکی از رو تخت بالایی گفت کجا رفتین تو و یاشار این وقت شب ؟اون یکی گفت تابلو‌ نکنید مثل الاغ بابا نصف شبی میرید فک میکنید کسی نمیفهه؟ اون یکی دوباره گفت حلال یاشار باشه خیلی حال کرده یاشار باهاش دوباره اون یکی گفت زن و شوهرن دیگه چیکلرشون دارین بگیرین بخوابین .من رفتم زیر پتو و پتو رو‌کشیدم رو سرم تا صداشونو‌نشنوم که یاشارم رسید اون‌پسره به یاشار گفت خوش گذشت؟یاشار گفت خفه شو پسره دیگه چیزی نگفت .ابروم‌رفته بود دیگه همه فهمیده بودن اصلا نمیخواستم صبح بشه ‌تقریبا نزدیکای صبح بود که خوابم برد صبح ‌موقع صبحونه فهمیدم‌همه دارن در باره اتفاق دیشب حرف میزنن .نمیدونستم‌چیکار کنم هیچ‌چیزی ب فکرم‌ نمیرسید ‌نرفتم صبحونه چون پشتم خیلی سوزش داشت و‌نمیتونسنم درست راه برم اما وقتی برای ورزش صبحگاهی ب خطمون کردن دیگه تقریبا همه فهمیدن اوضاع از چه قراره نمیتونستم بدوم فرمانده دلش به حالم سوخت و گفت برو استراحت کن وقتی بچه ها برگشتن هر کدوم یه تیکه بارم میکردن و گاهی هم به یاشار تیکه مینداختن من سعی میکردم زیلد تو‌جمع نباشم خیلی برام سخت بود چند روز گذشت و چند نفری بهم پیشنهاد دادن وچند نفر هم گفتن بهت پول میدیم سر اب خوری وقتی یه پسره بهم پیشنهاد داد باهاش درگیر شدم و زدیم سر و صورت همو‌خونی کردیم دژبانها اومدن‌و‌مارو‌جدا کردن .بچهای کورد هم شهریم بهم گفتن تخت رو عوض کن بیا پیش ما . ساعت ۳بعد از ظهر بود که رفتم پتو و بالشت و وسایلمو‌ جمع کنم که برم اونجا ولی یاشار مانعم شد یاشار با یکی از پسرای همشهریم درگیر شد و کم منده بود کوردها و تورکها دعوا کنن اخرش نذاشتن من جامو‌عوض کنم.دیگه نمیذاشتم یاشار بهم نزدیک بشه با اینکه دلم پیشش بود چند هفته گذشت و‌ما رفتیم ماموریت از گروهان ما ۱۲نفر رفتن که من و‌یاشار هم جزوشون بودبم یه محموله بزرگ‌ مواد مخدر گرفتن وبهمون تشویقی ۲۰روزه دادن همه اماده شده بودن برن مرخصی اماده رفتن شدیم من و یاشار و دوتا بچه اردبیل بقیه مسیرشون جنوب و خراسان بود بیشترش . رفتیم ترمینال برای گرفتن بلیت به سمت تهران که اون‌دو‌نفر بچه های اردبیل گفتن میرن اصفهان و یکی دو روز اصفهان میگردن بعد میان .فهمیدم نقشه یاشاره گفتم چرا اینکاروکردی؟گفت امشب اینجا میمونیم فردا میریم گفتم کجا میمونیم؟گفت میریم هتل .گفتم من نمیام خلاصه به زور و اصرار راضیم کرد امشبو بریم هتل رفتیم یه اتاق دو نفره گرفت ورفتیم تو‌اتاق همین که‌وارد اتاق شدیم منو ازپشت بغلم کرد وشروع کرد گرنمو بوسیدن گفتم بذاروسایلمو بذارم بعد.گفت زود بذار کوله پشتیمو گذاشتم زمین دوباره بغلم کرد و با جلوش به باسنم‌ضربه میزد بهم میگفت دلت برای تورکم تنگ نشده؟ ساکت بودم که ضرباتشو محکم‌میکرد گفت تنگ شده یا نه؟گفتم شده گفت چقد گفتم خیلی جدا شد وگفت لباساتو در بیار شلوار و‌پیرهنمو در اوردم به بدنم‌نگاه میکرد گفت شورتتم در بیار شورتمو‌در اوردم به شکم‌و‌باسنم دست کشید گفت محشری تو خودم لاغر بودم ولی باسنم برجسته بود باسنمو تو مشتش میگرفت و‌فشار میداد مییگفت خیلی نرمه منو برد رو تخت و منو خوابوند وسط باسنم هی دست میکشید و سوراخمو میمالید میگفت تو‌کونت خیلی تمیزه انگار لای پر قو‌ بزرگت کردن پدر و مادرت با این حرفاش خیلی حشریم میکرد گفت نمیدونم خدا بدنت رو اسن شکلی در اورده یا پدر مادرت ولی نمیدونن یه کیر تورک چطور صاحب کون پسرشون شد باسنم گرفت‌و با لباس افتاد روم و دو طرف تخت و با دست گرفته بود و محکم خودشو بهم ف از باسنم گرفت میگفت باسنت مثل ژله است‌چ‌بعد شلوار و شورتشو در اورد و شورتشو گرفت جلوی بینیم و به صورتم فشار داد شورتشوگرفتم و حسابی بو میکشیدم بعدکیرشو‌ گرفتم دستم و حسابی نگاش کردم واقعا غول بود ولی سفید و خوش تراش گفتم اینو کی درست کرده ؟گفت خدا درست کرده که کون پسرکورد رو اب بدم.کیرشو‌به باسنم میمالیدم گفت بشین بخور کیر تورکتو گفتم فقط سرشو لیس میزنم ا گفت حالا بشین فقط بذار دهنت ظعم کیر منو بگیره رفتی خونه کیرمو نفس بکشی حرفاش خیلی زننده بپد ولی من حشری بودم جلوش زانو زدم و لبمو بردم سمت کیرش یکم سرشو زبون زدم بعد اروم وارد دهنم کردم یه اه بلندی کشید میرش واقعا خیلی کلفت بود یکم سرشو خوردم گفت بیشتر ببر تو دهنت یکم دهنمو بیشتر باز کردم وبیشتر بردم تو کیرش خیلی طعم تندی داشت به زور جلوی خودمو‌گرفته بودم بالا نیارم گفت بری خونه اول با کی روبوسی میکنی؟کیرشو‌در اوردم گفتم پدر مادرم گفت بعدش گفتم خواهرم گفت خواهرت چند سالشه گفتم بیخیال یاشار گفت کاری ندارم بگو گفتم ۱۶ سرکیرشو درو لبم مالید گفت رفتی خونه اول با اون روبوسی کن چپ چپ نگاش کردم کیرشو رو لبم میمالید گفت قوربون اون چشمای درشتت برم بهش لبخند زدم دوباره کرد تو دهنم ولی چون دندونام فشارمیاوردن نمیتونست زیاد بکنه تو کیرش خیلی گنده شده بود کیرشو از تو دهنم در اورد و چند تا بوسه بهش زدم منو بلند کرد و خوابوند رو‌تخت و اومد پشتم سوراخمو یکم تف مالی کردوکیرشو اروم فرو کرد خیلی درد داشتم ولی مثل اوایل نبود یاشار یکمشو کرد تو و شروع کرد عقب جلو کردن خیلی سنگین بود لحظه به لحظه کیرش بیشتر میرفت تو از شدت درد اشکم در اومده بود کاملا سوار بر پشتم بود و خایش محکم به خایم میخورد گفت من تورک نر تو ام تو چیه منی؟از شدت درد صدا ازمدر نمیومد دوباره ضربه محکمی زد گفت تو‌چیه منی ؟گفتم منم ماده کوردت هستم سرمو برگردوند و ازم لب گرفت منو برگردوند و پاهامو بلند کرد و دوباره کرد تو و روم خوابید و لبشو گذاشت رو لبم گفت رفتی خونه اولین نفری که باهاش روبوسی میکنی کیه؟گفتم خواهرم گفت چرا؟گفتم تا مزه کیرت که رو لبامه بیافته رو صورتش لبمو‌دوباره بوسید و گفت میتونی برام جورش کنی؟گفتم کیو؟گفت خواهرتو گفتم نه یاشار اهل این حرفا نیست بخدا گفت تو هم نبودی ولی حالا داری نفس نفس میزنی گفتم اون فقط ۱۵سالشه گفت تو فقط شمارشو بهم بده و‌کمکم من باهاش دوست بشم همون لحظه ضرباتش سدید شده بود و کسرشو یه دفعه کشید بیرون و گرفت رو شکم‌و سینم که ابش به شدت ریخت رو سینه و شکمم و صورتم ابش تا بالای تختم پاشیده بود صورتو‌گردنمپر اب بود یاشار کیرشو تمیز کرد گفت لباسامو میپوشم برم یه چیزی بیارم بخوریم تو هم تو این حالت بمون وحرکت نکن گفتم نمیتونم دارم بالا میارم گفت بالا نمیاری تا برنگشتم حرکت نکن یاشار رفت و من تو اون حالت موندم بدنم مثل اینکه بهش چسپ بزنن شده بود اب رو لبام مزه مزه میکردم و با زبونم بازی میکردم بعد ۱۵دقیقه یاشار اومد دوباره لخت شد منو از تخت اورد پایبن و برد جلوی ایبنه قدی سرو صورتم یه جور وحشتناکی شده بودن پر اب که یکم خشک شده بودن و به سختی داشتن میمدن پایبن از روصورت و گردن و سینم یاشار پشتم وایستاده بود گفت ببین چجوری تورکم ابیاریت کرد برگشتم ازش لب بگیرم نذاشت به زور لبمو بدرم جلو لبش مانعم شد گفتم اب کیر خودته که گفت باشه ولی دوس ندارم رفت توالت من جلوی ایبنه وایستاده بودم ابای روکله و صورتمو نگاه میکردم یاشار اومد بیرون کیرش اویزون تکون میخورد رفتم جلوش گفتم بذار از تورکت لب بگیرم تو بدی گفت اره از اون میتونی لب بگیری چون اون راحتی رو لبت نشستم چند تا میک محکم به کیرش زدم و نشستیم شامو خوردیم یاشار بهم گفت حالا خواهرتو‌جور میکنی یا نه؟ گفتم هدفت چی گفت اگه مثل خودت باشه صد در صد ازدواج گفتم اگه هدفت ازدواجه کمکت میکنم‌ولی دوستی من نمیذارم گفت بلاخره باید همو بشناسیم یا نه؟گفتم یاشار بخدا دوس ندارم اینکارو بکنم گفت قسم میخورم خیانت نکنم من رفتم حموم و‌خودمو شستم ‌با اینکه خیلی درد داشتم ولی از یاشار سیر نمیشدم خیلی پز بودم اما نمیخواستم ارضا بشم بعد حموم مستقیم رفتمرو تخت دیدم یاشار خوابش برده خودمو انداختم روش چشماشو باز کرد و لبشو بوسیدم گفت چقد بدنت گرمه گردنشو‌ میبوسیدم که سرمو عقب برد گفت بذار برم حموم خیلی سنگینم رو تخت دراز کشیدم چند دقیقه نگذشت که خوابم برد نمیدونم چقدر گذشت که دیدم یاشارکیرشو وارد دهنم کرده به زور چشمامو باز کردم کیرش خیلی داغ شده بود برگشتم گفتم یاشار بذار فردا الان خوابم میاد اومد روم گفت ناز نکن دیگه به زور کرد دهنم یکم تو دهنم غقب جلو کرد بعد رفت پشتمو کرد تو اصلا حالم دست خودم نبود یاشار داشت اروم عقب جلو میکرد و پای چپش جلوی صورتم بود انگشت پاشو گرفته بودم دهنم میک میزدم یاشار خیلی اروم‌فرو‌میکرد و در میاورد که من با شدت تمام ارضا شدم دیگه حالشو نداشتم اصلا ولی یاشار همچنان میکرد حرکاتش یکم تند شد که منوزود برگردوند و نشست رو سینم وگرفت روصورتم گفت باز کن اول باز نکردم ولی وقتی چند بار سرمو‌تکون داد و‌گفت باز کن‌دهنمو‌باز کردم کیرشوفرو کرد دهنم که ابش به شدت خالی می شد تا پایین گلومم پرتاب ابشو حس میکردم نمیتونستم عقب بکشم خودمو. کیرشو در اورد با دستش صورتمو‌گرفت گفت نریز بیرون فقط. دهنم پر پر بود به زور و اروم اروم قورتشون دادم خیلی حالت بدی بود طعم چشیدن ابش وقتی اب تو دهنم تموم شد کیرشو دوباره کرد تو دهنم تا ابای روشو تمیزکنم حالم خیلی داشت بهم میخورد اصلا حالشو‌نداشتم
ادامه دارد...‌
.‌
 
     
  
 مرد
#139   Posted: 11 Jun 2016 00:18

 0 Star

ارسالها: 3
سلام یه خاطره کوتاه و خنده دار می خواستم بگم.
زنم کس انگار تنگه که هر از گاهی معمولا بعد پریود شدنش وقتی میکنم خیلی جیق جیق میکنه. و هربار این موقعها شروع به کردنش میکنم کیرم بپره بیرون نمیذاره دوباره بکنم.
از غضا خونه ای که اجاره کردیم صدا خیلی راحت بیرون میره. یه روز، داشتم میکردم بد جیق میزد اما حشرم زده بود بالا نمیخواستم کار نصفه بشه همینجور منم تلمبه می زدم بدون توجه به جیقهاش. خلاصه کارمون تموم شد فرداش زنم زنگ زد اداره که زن صاحب خونه میگفته: دیشب پات شیشه رفته در بود آخه تو جیق میزدیو شوهرتم میگفته صبر کن الان میکشمش بیرون.
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#140   Posted: 24 Oct 2016 19:12

 0 Star

ارسالها: 4
اتاق کودک

کامیون تازه رسیده بود و با شروع بارون تمام لباسام خیس شده بود.من تازه تو یه فروشگاه سیسمونی تو یه پاساژ کارمو شروع کرده بودم .گاهی اوقات اگه دستم میرسید برای چیدن وسایل به بخش های دیگه میرفتم تا یه کمکی کرده باشم.رئیس من یه آدم خیلی بد جنس از من خواست یه تحت کودک که واسه یه خانم بود رو تحویل بدم، آدرس خونش با فروشگاه 45 دقیقه فاصله داشت. ساعت نزدیک 10 صبح بود تخت رو برداشتم و از پاساژ اومدم بیرون.من یه راه خوب برای رسیدن به خونش بلد بودم.خونش تو محله باکلاس شهر بود.خونه خانم استار انتهای یه خیابون بود که درخت های زیادی محصورش کرده بودن.یه پرچین بزرگ و طولانی که دید خونه رو از جاده کور میکرد.
ماشین رو جلوی خونه پارک کردم و به فروشگاه زنگ زدم و خبر دادم که رسیدم.رئیس من جواب داد و گفت:هر کاری میتونی انجام بده تا خانم استار از ما راضی باشه.خانواده و تمام دوستاش از فروشگاه ما خرید می کنند.این اولین بچه اون هستش اگه همه چیز خوب پیش بره و از ما راضی باشه بازم از ما خرید میکنه.یه چشم به خانم رپیس گفتم و تلفن رو قطع کرد.منم موبایلمو پرت کردم دره بقل کامیون رو باز کردم رو صندلی جلوی کامیون ، تخت رو با جعبه بزرگ کشیدم بیرون.جعبه رو رو چرخ دستی گذاشتم و تا جلوی در خونه هل دادم.
تق تق . چند لحظه صبر کردم.من اماده شده بودم که دوباره زنگ بزنم که در باز شد.یه خانم جذاب سی ساله جلو چشام ظاهر شد.قدش حدود 1.60 بود موهاش بلوند دودی بود و یه شلوار گرم کن آبی پوشیده بود که کون بزرگ و رون پاشو حسابی نشون میداد.شلوار از زیر شکمش شروع میشد تا زانو یه پیراهن سفید پوشیده بود که جلوی سینه های بزرگش باز بود.یه دمپایی آبی پشمالو هم پوشیده بود.
براندا:سلام اسم من براندا استاره از دیدنت خوشحالم پسر جوان.اوه من باورم نمیشه تو تخت بچه منو آورده باشی من اونو امروز صبح سفارش دادم.من با رئیست خانم استیکلر هم مدرسه ای بودیم.اون خیلی خوب و دوست داشتیه.
من یه لبخند زدم و افکار کثیفی رو تو ذهنم مرور کردم.اون منو دعوت کرد توی خونه منم تخت رو تا وسط سالن هل دادم .خونش خیلی بزرگ بود همکف کاملا چوبی که با پلهای چوبی که به اتاق های طبقه اول وصل میشد سرمو چرخوندم و تو قسمت پایین سالن اتاق نشیمنش دیده میشد. سمت راستش یه تلوزیون بزرگ رو دیوار بود و سمت چپشم یه آشپزخونه بزرگ.یه حیاط خلوت بزگ با یه استخر وسطش که جلوش یه ایوان چوبی بزرگ بود که به خونه راه داشت.پنجره های بزرگش باعث میشد که از تو اتاق نشیمن بتونی دور تا دور خونه رو راحت ببینی.یه لبخند زدم و دیدم که داره از پله های پایین سالن به سمت طبقه بالا میره.کون بزرگشو میدیدم که تو شلوار گرمکنش تکون میخورد.اتاق بچه سومین در بعد از اتاق خواب اصلی بودش اون بهم اتاق و نشون دادو گفت شوهر من تا اخر شب نمیاد اگه بتونی تخت رو سر هم کنی عالی میشه.ما فردا بچه رو از بیمارستان میاریم پسر کوچولوی من 3 هفته تو بیمارستان موند تا ازش مراقبت بشه.
من جعبه رو برداشتم و با خودم به اتاق بچه بردم اون اتاق برای بچه خیلی بزرگ بود تو اتاق پر از لباس بچه با عروسکای آبی کم رنگ بود.تمام در رو دیوار اتاق رو با رنگ آبی نقاشی کشیده بودن.یه کاناپه بزرگ بادی از جنس مخمل کنار یه صندلی چوبی بودش یه سری لباس تو کمد و دوتا بطری شیر رو میز بودش.یه دستگاه شیر دوش با کاپ بزرگ روی صندلی بودش. جعبه تخت رو پایین گذاشتم و رفتم کاپ جلوی دستگاه شیر دوش رو برداشتم.کاپ سرد بود و انگار ازش استفاده نکرده بودش.لبخندی زدمو یه دفترچه خاطرات سیاهه کوچیک رو روصندلی دیدم.دفتر رو برداشتم بازش کردم چند صفحه ای جلو رفتم تا رسیدم به یه قسمت جالب.شوهرش از بانک اسپرم شیش یا هفتا اسپرم رو برای براندا اورده بود تا اون حامله بشه. خانواده براندا و دوستاش شوهرش رو دوست نداشتند چون اون همیشه سر کار بود و نمیتونست وقت زیادی برای براندا بزاره اون امید وارد بود که رابطش با شوهرش با اومدن بچه بهتر بشه. تو صفحه آخرش براندا نوشته بود که بیشتر از 9 ماه هستش که با شوهرش سکس نداشته.شوهرش با حامله شدن براندا اونو اصلا جذاب نمیدید . براندا امید وار بود بعد از بدنیا اومدن بچه کاهش وزن داشته باشه.بچه شون سه هفته پیش ساعت 9شب به دنیا اومده بود.
این آخرین چیزی بود که تو دفترش نوشته بود.دفترو سره جاش گذاشتم ،خشتکمو یکم جا بجا کردم با فکر کردن به براندا که یه زن جا افتاده بود و اون سینه های بزرگش کیرم راست شده بود.وقت زیادی نداشتم ذهنم رو منحرف کردم و بعدش شروع به باز کردن جعبه کردم حدود 20 دقیقه وقت برد تا سر همش کنم تختش خیلی بزرگ بود ولی در برابر اتاقش خیلی کوچیکتر به نظر میرسید.تخت و کنار صندلی چوبی سر هم کردم از اتاق اومدم بیرون سرمو به سمت اتاق خواب اصلی چرخوندم در باز بود و راحت میتونستم داخلشو ببینم.تخت بزرگشون با چهارتا ستون بزرگ به سقف وصل بود و حدود 12 تا بالش زرد رنگ دور تا دورش چیده بود.یه قفسه لباس بزرگ دیدم رفتم سمتش و زیر چشمی داخلشو نگاه کردم با دستم یه سری از لباسای براندارو لمس کردم چشمم به یه جفت شورت جین افتاد و یه سوتین سفید که رو زمین افتاده بود.سوتین و شورت رو تودستم گرفتم سایز سینه هاش 85 و دور کمر شورتش 36 بود.یهو صدای پا شنیدم شورت و سوتین رو انداختم زمین سریع از دری که به اتاق بچه راه داشت رفتم تو اتاق بچه.دره اتاق بچه رو باز کرد و اومد تو من وسط اتاق وایستاده بودم که براندا اومد تو رفت سمت بالای تخت . گفت وای تو همه ای کارها رو با هم انجام دادی تو خیلی سریع و با دقت همه چیزو سر هم کردی واقعا عالیه. حالا فهمیدم چرا خانم استیلکر تور اینقدر دوست داره. اون خیلی خوشحال میشه اگه من از بابت تو و کار خوبت ازش تشکر کنم.من گفتم شما کمک دیگه ای نیاز ندارید من تو کار های دیگمم خوبم.شما فقط کافیه اسم ببرید من کمکتون میکنم.
براندا:خوب من با یه چیز که برای من کادو خریدن مشکل دارم. رئیست اون داده به من ولی من فکر میکنم دارم تو استفادش اشتباه میکنم.فکر کنم دستگا درست کار نمی کنه چون وقتی روشنش میکنم یه عالمه صدا میخوره ولی کاری انجام نمیده.درست شدنش برام خیلی مهمه چون از فردا که بچه میاد خونه برام مشکل ساز میشه.نمیخوام تمام پیراهن تمیزم رو لکه دار کنم.ببین آخه.
یه دایره بزرگ رو نوکه سینه سمت چپش رو بهم نشون که بخاطر نشت شیر از نوک سینش خیس شده بود.من میتونستم تمام شیرش رو از اون نوکه قهویه ای که زیر پیراهنش معلوم بود بمکم.
من:مشکلی نیست این یه مشکل عادی تو این مدل شیر دوشا هستش.من الان میبرمش تو ماشینم تعمیرش میکنمو میام و شمارو تو اتاق نشیمن میبینم.
براندا:خوب فکر خوبه درخونه بازه خودت میتونی برگردی
من دروغ گفته بودم دستگاه سالم بود وقتی تو فروشگاه دستگاه رو تمیز می کردن کلید مکشش رو خاموش کرده بودن و موقع بسته بندی یادشون رفته بود که به حالت مکش برگردوننش.رفتم تو ماشیت موبایلم رو نگاه کردم دیدم یه میس کال از فروشگاه دارم با خانم استیکلر تماس گرفتم و گفتم که دارم دستگاه شیر دوش رو درست میکنم بعد اون تو چند تا کار دیگه کمکش میکنم و بعد بر میگردم.خانم استیکلر خوشحال شده بود.کلید دستگاه رو تو حالت مکش گذاشتم و توی ماشین و نگاه کردم ببینم چیزه دیگه ای هست که برای نوزاد براندا نیاز بشه که یه پاکت پشت صندلی پیدا کردم که توش دوتا شیشه شیر و یه پستونک با دندون گیر پیدا کردم.یه دونه روغن بچه هم پیدا کردم روغن بچه که رو پوست ریخته میشه پوست رو گرم میکنه و یه احساس خوب و حرارت به آدم دست میده.همونطور که داشتم لبخند میزدم برگشتم تو خونه.درو بستم و چمکهامو جلوی در در آورد و از تو سالن رفتم اتاق نشیمن.براندا رو لبه یه کاناپه سفید نشسته بود که با دیدن من یه لبخندی زد.
من:فکر کنم درست شد.هروقت که شما میخوای از دستگاه استفاده بکنید کلید مکش رو روشن کنید و بعد از استفاده کلید مکش رو دوباره خاموش کنید.
براندا:صداش که خوبه ولی من از کجا بدونم که این کار میکنه؟من نگران اینم که تو بری ودستگاه هنوز درست نشده باشه
من:یه پیشنهاد دارم.یادتون باشه که من در زمینه وسایل کودک تخصص دارم.اگه از دستگاه شیر دوش درست استفاده بشه بهتون کمک بزرگی میکنه.اول از همه لازمه که شما پیراهنتون رو بکشید بالا
برادندا یه نگاهی به دورو برش انداخت و گفت :مطمئنی این خوبه؟منظورم اینکه درسته اینجا و همین حالا؟.گفتم اگه میخوای این کارو درست انجام بدیم پس پیراهنت رو بده بالا.من زنای زیادی رو لخت دیدم شما اولیش نیستی و این کار حرفمه .براندا با تعجب نگاه کرد و سرش رو به علامت تائید تکون داد.
براندا پایین پیراهنش رو گرفت و از سرش در اورد پیراهنش رو داد دست منو اونوگذاشتم آخر مبل.گفتم:خوبه میبینم که سوتینم نپوشیدی ، حالا لازمه یکم سینهاتو با ماساژ روغن چرب بشه بخصوص نوک سینه ها.این روغن باعث میشه سینه ها گرم تربشه و شیر راحت تر بیاد بیرون.نوک سینه هاش بعد از چند ثانیه ماساژ سفت و سر بالا شده بود.دور نوک سینه هاش اندازه 5 سانت تیره بود ، براندا همونطور که داشت ماساژ میدادشون من بهش گفتم کاپ شیر دوش رو بزاره رو سینه چپش و اونم سریع انجامش داد.دستگاه رو روشن کن و صبر کن تا من بگم کی کاب بعدی رو بزاری رو اون یکی سینت.اونم سرشو به نشانه تائید تکون داد. نوک سینه چپش رو نگاه کردم دیدم شیر از تو کاپ بعد از رد شدن از لوله میریزه تو شیشه شیر.براندا چشماشو بست و تکیه داد به مبل در حالی که داشت شیرش دوشیده میشد نفس عمیقی کشید و یه ناله بلند کرد که این باعث شد کیرم و که راست شده بود رو از رو شلوار بمالم. بادست چپم کاپ شیر دوش رو برداشتم که بزارم رو سینه راستش.انگشتمو کردم دو دهنم وقتی خوب خیسش کرد مالیدمش رو نوک سینه هاش که خوب خیس بشه این کارم باعث شد داغتر بشه.شیرش ریخت رو کف دستم من یه نگاه کردم دیدم که شیر چیکه کرده ریخته رو شکمش بالاخره کاپ شیر دوش رو گذاشتم رو سینش که باعث شد یه اه از رو شهوت بکشه.
براندا:اوه خدای من.اره!اره!چه حس خوبیه.تو شیر منو دوشیدی؟ اره سینه هام احساس خیلی خوبی دارن
من نمیتونستم بیشتر این وایستم تیشرت و شلوارمو در اوردم و کیرمو تو دست راست گرفتم براندا هنوز چشماش بسته بود.شیرش از شیلنگ میرفت تو بطری شیری که رو میز قهوه خوری بود. ناگهان پاهاش رو باز کرد و کسش از رو شلوار گرمکنش پیدا شد.من خیلی راحت لبه های کسش و چوچولشو از رو شلوار میدیدم. من کیرمو محکم فشار میدادم و با یکم شیری که کف دستم بود شروع کردم به جق زدن.شیرش خیلی گرم بود به براندا نزدیک تر شدم و کیرمو به صورتش نزدیک کردم سرشو کشیدم سمت کیرم.لباش کیرمو لمس کرد و منم کیرمو تو دهنش فرو کردم.دهنش رو بستم و اونم فقط ناله های تو دهنی میکرد.چشماش کاملا باز شده بود و زبونشو به پایین کیر 23 سانتی من که قطرشم 8.5 سانت بود رسوند بعد دور سر کیرم چرخوند.دوباره چشماش رو بست من به کردن دهنش ادامه دادم صدای شیر دوش که داشت سینه های بزرگ و گوشتیش رو میمکید رو میشنیدم.یه دستش رو گذاش رو تخمام شروع کرد به بازی کردن باهاشون اینقدر از این کارش لذت بردم که با شدت بیشتری تو دهنش تلمبه میزدم.کیرمو از دهنش کشید برون و گفت فکر میکنم به یه شیشه شیر جدید نیاز دارم تمام شیرم داره برگشت میکنه ،سریع کیرمو کشیدم بیرون رفتم از اشپزخونه 4 تا بطری نو اوردم و با بطریهای پرشده عوض کردم.قبل از اینکه شیرشو بزارم تو فریزر یکم از اون شیر داغ چشیدم.وقتی برگشتم شیشه شیر جدید در حال پر شدن بود بین پاهاش رو زانوهام نشستم کمر شلوارش رو گرفتم خواستم بکشم پایین که کونشرو از رو مبل بلند کرد و دوباره لم داد شورت و شلوارش رو با هم کشیدم پایین تا رو مچ پاش کسش رو خیلی خوب تراشیده بود.لبه های کسش خیلی بزرگ بود و بوش هم خیلی وسوسه کننده بود دو تا از انگشتام رو فرو کردم تو کسش، داد می زد دیگه، کسش رو تو دستم چرخوند یه لبخند زدمو زبونم رو چسبوندم به کسش. قبل از اینکه سرمو بلند کنم تا یه نفسی تازه کنم دو بار آبش اومد.
براندا:اره!بکن لعنی بکن!من عاشق زبونتم
رفتم که دوباره کسش رو بخورم بالارو نگاه کردم سینه های گوشتالوشو دیدم که داشت با دست گاه شیر دوش حسابی دوشیده میشد. بعد از 20 دقیقه بلند شدم و کیرمو تو دستم گرفتم و تکو تکون میدادم،یه لبخند به کیر بزرگم زد.
رفتم کنارش رو مبل نشستم، کیرمو گرفت شروع کرد به مالیدنش. از گوشه چشمم سینه هاشو نگاه کردم که داشت با دستگاه شیر دوش دوشیده میشد ،باعث شده بود صدای دستگاه بیشتر بشه.پایین رو نگاه کردم دیدم 1.3 شیشه شیر پر شده.او از رو مبل بلند شد و شورت و شلوارشو از مچ پاش در اورد.پاهاشو گذاشت دو طرف من همونطور که داشت کسش رو می مالید کیر منو جلو کسش گذاشت و اروم روش نشست وقتی نصف کیرم رفت تو کسش یه داد بلند از روی شهوت و درد کشید که من از صدای اون تنم لرزید و به مبل تکیه دادم ،شروع کرد به سواری کردن رو کیرم. دستامو دور کمرش حلقه کردم و رسوندم به کس خیسش که با کیرم باز شده بود و آب کسش اطرافشو حسابی خیس کرده بود.سینه هاش به دستم مالیده میشدن.چندتا سیلی محکم زدم در کونش که از درد فریاد زد با دو تا دستام کونشو از هم باز کردم و انگشت وسطمو کشیدم رو سوراخ کونش یهو یی داد بلند و طولانی کشید بدنش شروع کرد به لرزش رو کیرم آبش اومد بود . خیسی آب کسش رو حس میکردم که داره میره لای پام.نمیتونستم بیشتر از این وایستم تا اون به من بده.شیرش داشت دوشیده میشد و همینجوری داشت رو کیرم سواری می کرد یهو از شهوت زیاد دیونه شدم و داد زدم گایدمت ممه گنده دارم تو کست میام میخوام ابمو تو کس تنگت بریزم.اون یه داد کشید و من کونشو فشار دادم پایین و کسش رو روکیرم قفل کردم اب کیرم همینجوری داشت میریخت تو کسش تمام کسش رو پر کرد و بیشترش از بغل کسش ریخت رو مبل.از بغل پاهاش سر میخورد و میرفت پایین احساس کردم که یه چیز گرم و چسب ناک داره از کسش در میاد. از درد شونهاشو پایین دادم براندا هنوزم داشت رو کیر نیمه راست من بالا پایین میکرد.از روی شونهاش میزو نگاه کرم دستگاه شیر دوش خاموش بود اون دوتا بطری رو پر کرده بود.
براندا وقتی داشت کیرمو از تو کسش در میاورد یه صدای شلاپ تو پذیرایی پیچید. بلند شد رو به میزه قهوه و پشت به من وایستاد،بلند شدم کیرمو با کونش پاک کردم سرشو چرخوندو یه لبخند زد.یدونه از کاپ ها رو برداشتم و نوک سینشو کردم تو دهنم و با ملچ ملوچ حسابی شروع کردم به خوردن شیر داغش از سینه هاش .حالا 2 تا شیشه از شیر داغش رو میز بود که تا اخر پر شده بود. اومد که خم بشه کاپ شیر دوش رو بزاره رو میز کونش به کیرم مالیده شد منم یکم کیرمو بیشتر فشار دادم وقتی دیدم اعتراضی نکرد کیرمو از پشت فرستادم تو کسش.
پهلوهاشو گرفت شروع کردم به کوبیدن تو کسش، کیر 23 سانتی مو تا ته میکردم تو کسش با هر ضربه کونش به بالای کیرم کوبیده میشد.من محکم ترو محکم تر می کوبیدم تو کسش که یهو برگشت از رو شونهاش مبل رو نگاه کرد. یه لبخند زدمو به طرف مبل چرخوندمش. شروع کردم به خوردن لباش زبونمو تو دهنش میچرخوندم اونم زبونمو میگیرف و گاهی اوقات یه گاز ریز میزد لب پایینمو با دندوناش میکشید این کارش خیلی به من حال میداد. من سینه های بزرگشو حس میکردم .نوک سینه های ابدارشو گرفتم تو دستم و از ته سینهاش سفت گرفتم کشیدم سمت بالا شیرش رو سینه و شکم پاشید، مبل رو دو زدم اونم به مبل لم داد از بالا تو چشماش زل زدم رو یه زانوم وایستادم و کیرمو فرو کردم تو کس تنگش.براندا:اوه خدای من کیرت خیلی بزرگه نمیتونم باور کنم چطور داره میره تو کسم.شوهر من فقط یه بار میتونه ابش رو بیاره اونم خیلی زود ابش میاد ،بخاطر همینه که تنگ موندم . تو میتونی دوباره منو بکنی؟ سسسس ساکتشو. میخوام یطوری بکنمت که تا چند روز نتونی درست راه بری اخخخخخ کیرم توکست .کست خیلی تنگه لعنتی.تو اولین زن شیرده ای هستی که دارم میکنم نمیتونی درکم کنی که چه حالی دارم.هرچی که من بهت میگم رو باید گوش بدی فهمیدی . همونطور که داشتم به سینه هاش سیلی میزدم داد زدم فهمیدی آره یا نه، آره یا نه که سرشو رو تکون داد گفت آره آره بکن هرچی تو بگی گوش میدم.افرین جنده من.کیرمو از کسش کشیدم بیرون و دوباره با شدت فرو کردم تو کسش سر پا واستادم رو کسش خم شدم کیرمو محکم تر از قبل میزدم تو کسش صدای خیسی کسش کل پذیرایی رو برداشته بود.یه دستم و گذاشتم سینش و با تمام زورم فشار دادم که شیرش تو هوا فواره زد. سینه چپشو رو بالا کردم بزور تو دهن خودش چپوندم.شیر خودشو با ولع داشت میخورد خم شدم اونیکی سینشو کردم تو دهنم از پایینم محکم تو کسش میکوبیدم.صورتش پشت سینه هاش قایم شده بود یکم از شیرشم رو موهاش و پشتی مبل ریخته بود .ابم نزدیک بود که یهویی یه باد خنک رو روپوستم احساس کردم، بعدش یه جیغ بلند و یه صدای مردونه که گفت براندا داری چه غلتی میکنی.چون براندا دهنش از شیر پر بود و منم سینهو بیشتر به دهنش فشار میدادم صدای جز ناله ازش در نمیومد.کیرم همچنان تو کس براندا بود.خدای من نگاه کن کیر یه مرد غریبه تو کسه زنمه وای خدا دارم دیونه میشم.شوهر براندا داد زد:تمومش کن اون کیر لعنتی رو از کست در بیار، تمومش کن لعنتی.یهویی نتونستم جلوی خودمو بگیرم با چند تا ضربه دیگه و یه ناله بلند کس براندا رو پر ابم کردم، خیلی زیاد تر از دفعه قبل بود تیر تیرک تو کسش خالی میشد براندا هم چشماشو بسته بود از لذت زیاد ناله میکرد که برای بار چندم شروع کرد به لرزیدن و همرا من اونم ابش اومد فشار ابش رو سر کیر حس میکردم که داره از بغلای کیرم بیرون میاد، اب کیرم با مخلوطی از اب کسش از کنار رونش ریخت رو مبل و یکمیشم رو فرش ریخت از بی حالی زیاد افتادم روش، سینشو از دهنش کشیدم بیرون.هنوز دهنش باز و پر از شیر بو، لبمو سمت دهن بازش بردمو زبونمو فرو کردم تو دهنش .
رئیس:تو رو فرستادم اینجا تخت رو نصب کنی واقعا واسه این حرکتت متاسفم
سرمو برگردوندم خانم استیلکر . مادر و خواهر براندا با مادر و خواهر و شوهرش همه اومده بودن تا اتاق بچه رو ببینن.همشون به کیرم که از اب کس براندا خیس شده بود و به براندا که قطرات شیر و اب دهن من رو بدنش بود خیره شده بودن. صدای مهمونای دیگه رو میشنیدم که داشتند به سمت در میومدن تو همین لحضه رئیسم سریع دستمو کشید و با خودش برد تو اتاق بچه اولش فکر کردم میخواد سرم داد و بیداد کنه یا یه گوش مالی حسابی به من بده ولی یهو دیدم رو زمین نشست کیرمو تو دستاش گرفت اول فکر کردم میخواد کیرمو از جا در بیاره ولی یهو دهنش رو برد سمت کیرم و کل کیرمو تو دهنش جا داد اصلا باورم نمی شد که رئیسم اون ادم بد الان تسلیم کیرم شده باشه، دهن گرمش باعث شد کل حادثه رو فراموش کنم و فقط لذت ببرم هر چند بار که ساک میزد کیرمو تا ته حلقش فرو میکرد. این کارش منو واسه کردنش جریح تر میکرد یهو بلند شد دستمو گرفت برد به سمت کاناپه هولم داد رو کاناپه دامنشو زد بالا یه پاشو رو کاناپه بقل کونم گذاش یه پاشم رو زمین، لبه شورت آبیشو کنار زد کس صاف تپلی داشت لبه هاش بهم چسبیده بودن، با دو تا انگشتش لبهاشو باز کرد کیرمو با کسش تنظیم کرد آروم نشست روش گرمای کسش خیلی زیاد بود از حرارت زیاد کیرم داشت میسوخت یهو به خودم اومدم دیدم کل کیرمو تو کسش جا داده اولین کسی بود که تونسته بود همه کیرو یکجا همون اول تو خودش جا کنه کسش از کس براندا کشاد تر بود ولی چسبندگی و حرارتش احساس خوبی به من می داد اون نزدیک نیم ساعت داشت رو کیرم بالا پایین میکرد که یهو خواهر براندارو دیدم کنار در داشت کسش رو از زیر دامنش می مالید رئیس سرش بسمت من بود اونو نمیدید میخواستم زود تر رئیس رو ارضا کنم برم سراغ خواهر براندا دکمه های پیراهنش رو باز کردم سینه های سفیدش رو از تو سوتین ست شرتش کشیدم بیرون نوکش صورتی کم رنگ بود ،ولی حسابی برجسته بود نوکشو کرفتم بین انگشتام شروع کردم به مالیدنشون این حرکتم خیلی کمک کرد چون صداش در اومد و ناله های بلند تری می کرد، لبش گاز میگرفت نمیخواستم ابمو بیارم میخواست این اب و تو کس خواهر براندا بریزم ولی فشار دیواره کسش تو لحظه ارضا شدن خیلی بیشتر شد، خیسی و گرمای ابشو رو سر کیرم حس کردم نتونستم خودمو کنترل کنم سر بالا ابمو تو کسش خالی کردم خم شد روم دراز کشید گرمای سینه هاشو رو سینه خودم حس می کردم خیلی احساس خوبی بود امید وار بودم بازم بتونم بکنمش. وقتی حالش جا اومد به لب کوتاه از هم گرفتیم و اون رفت بیرون بعدش خواهر براندا اومد از خستگی تمام بدنم درد می کرد چشم رو بستم و خواهر براندا با دهنش شروع کرد به ساک زدن وقتی بخودم اومدم خواب بودم تو این مدت بعد از کردن خواهر براندا و خواهر شوهرش بعد هم مادرش حسابی خسته شده بودم وقتی بیدار شدم ساعت 9 شب بود.از رو کاناپه بلند شدم به سمت در اتاق خواب اصلی که تو اتاق بچه بود رفتم ولی قفل بود ولی صدای شوهر براندا رو میشنیدم که داشت میرفت سمت حمومه سالن طبقه پایین.در اتاق باز کردم و یه نگاه به پایین انداختم. همه چراغ ها خاموش بودن ولی نور حموم از زیر در معلوم بود.رفتم طبقه پایین پشت در حموم گوش وایستادم صدای شوهر براندار شنیدم وقتی مطمئن شدم تو حمومه سریع برگشتم بالا رفتم تو اتاق خواب براندا.لخت رو تخت دراز کشیده بودش و هرکدوم ار سینه هاش رو صورتش بخش بودن. درو از تو قفل کردم چراغ رو روشن کردم سریع رفتم رو تخت از بین پاهاش کیرمو تو کسش فرو کردم. یهو چشماشو باز کرد و من و دید یه ناله شهوتی کشید دستاشو رسوند به کونم منو به کسش فشار میداد هرچی محکم تر میکردمش اونم کونمو بیشتر فشار میداد.سرمو بردم سمت سینهاشو شروع کردم به مکیدن سینهاش بهش گفتم الان وقت خوردن شیره، شیر دوشی نباید بیشتر از یک بار تو روز باشه میدونیکه من یه حرفه ای هستم بعدش با لبخند دوباره سینه هاشو کردم تو دهنم از پایینم با قدرت زیاد تو کسش میزدم کسش خوب به کیر من عادت کرده بود چو دیگه ناله های درد ناک نمی کرد و هرچی محکم تر میکردمش بیشتر لذت میبرد.
هی براندا بزار بیام تو؛ درقفل شده ؛چی شده چرا جیغ میزنی؟اوه نه نه من فکر کردم این پسره رفته بیرون، اوه خدای من تمومش کن، نکنش بسته. من میتونم از سوراخ کلید ببینمتون، هی مرتیکه تو با اون کیر کلفتت داری جرش میدی،کسشو پاره میکنی.اههههههههههه عوضی بس کن

...............................................
دوستان عزیز ببخشید این خاطره رو من خودم نوشتم و از یه سایت دیگه برداشتم ترجمش کردم نویسنده خاطره یکم سرد داستانو نقل کرده با اینکه خودم یکم انعطاف دادم به داستان ولی بازم دلچسب نبود به خوبی خودتون ببخشید.

نظر بدید اگه خوشتون اومد بازم دارم یه داستانه دیگرو ترجمه میکنم براتون بزارم
 
     
  
صفحه  صفحه 14 از 17:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  17  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA