تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

ماجراهای خانه ی قدیمی

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 20 Jun 2011 19:26




قسمت بیست و یکم
از خواب بیدار شدم. دور برم رو نگاه کردم. کتی خانوم دور داشت میومد. با دیدنش نمی دونم چه بلیی سرم اومد. دلم هری ریخت. دیگه اون کتی خانوم نبود برام فرق می کرد. مثل یک فرشته بود . لعنت به من. چرا این طور شده. نه ... نه... درست نیست . این اشتباهه . فکر کردن بهش هم بیهوده است. اون کجا ومن کجا؟ ولی دلم یک چیز دیگه می گفت. من مسخ شده بودم. مسخ کتی. اره کتی نه کتی خانوم. دیگه برام کتی خانوم نبود . من عاشق کتی شده بودم مسخره ترین چیزی که میشد فکر کرد. دلیلش رو نمی دونستم.
ایسن خواب های عجیب و غریب این دو روز . خواب هایی که همش مثل یک واقعیت بود اما زود پی می بردم که همش خواب بوده و من در خواب اما حالا من خواب دیدم و با این خواب طرز فکرم هم نسبت به کتی عوض شده بود. اما می ترسیدم یک ترس عجیب برای من بود ترسی که از عفت داشتم . عفت رفت .چه ناگهانی هم رفت و من تنها شدم. البته تنها بودم ولی تنها تر شده بودم. کتی از جلوی من رد شد. من رو ندید. چند قدمی دور نشده بود که ایستاد. سرش رو برگردوند و نگاهی به من کرد.تا نگاهم با نگاهش گره خورد قلبم شروع کرد به زدن. خون به تمام وجودم با قدرت هر چه تمام تر می رفت . گر گرفته بودم. اب دهنم خشک شد. مسخ شده بودم . وای عقلم با تمام توان نهیب می زد اما دل قوی تر بود . صدای دلم قوی بود انقدر که صدای دعقلم به ناله ای شبیه بود ومن هیچ نمی فهمیدم.
کتی : چی شده کرم؟
گیج بودم . چیزی نمی تونستم بگم. فقط نگاهش کردم. خندید ورفت. خواستم بگم نرو اما صدام در نمی یومد. با سر رفتنش رو دنبال کردم. رفت و رفت . تا پشت در خانه پنهان شد.
*********
شب بود و صدای باد در میان درخت ها می پیچید. صدای تق در و باز شدن در حیاط. از پشت شیشه اتاق نگاه کردم که کی می تونه باشه. مردی قد بلند و چهار شونه.با کت وشلوار وارد شد. اصلا نمی شناختمش. توی این چند ماهی که از مرگ اقا می گذشت من ندیده بودمش. از پنجره با نگاه تعقیبش کردم. وارد خانه شد. دوباره فکر به سراغم اومد. تو این چند ماه اتفاق خاصی نیفتاده بود. زندگی مثل همیشه معمولی بود . من هم بیشتر جامو واز کرده بودم تو این خانواده. حالا بیشتر می دونستم. از اینه آقا هیچ کسی رو نداشته یعنی تک پسر بوده و پدر ومادرش فوت می کنند. خانوم هم یک برادر داشته که خارج از کشور بوده چند سالی می شد که ایران نبودن. پدر ومادرش هم نمی دونم کجا بودن چون هیچ وقت خانوم حرفی ازشون نمی زد. فقط چند تای دوست ورفیق پولدار داشتن که اونا هم خیلی کم سر می زدن به خانوم. این تنهایی ها باعث شده بود بعضی روزها خانوم برام حرف بزنه. من هم این ها رو از لابلای حرف هاش فهمیده بودم.
با صدای کتی خانوم از جام بلند شدم.
کتی : سلام کرم.
کرم: سلام کتی خانوم. امری داشتین.
کتی : می خوام برم بیرون . شب تنهام بیا با هم بریم.
کرم : چشم. اومدم لباس عوض می کنم میام.
کتی : من ماشین رو روشن می کنم تا بیای. زود باش فقط
لباس پوشیدم. خوشحال بودمک که باز هم برای خرید با کتی خانوم می رم بیرون. من شده بودم مرد خونه اونها تقریبا . البته فقط برای خرید وین جور چیزها.
لباس عوض کردم و رفتم از اتاقم بیرون. کتی خانوم تو ماشین نشسته بود و منتظر . رفتم در حیاط رو باز کردم.
خیابان ها مثل همیشه شلوغ بود. آدم ها به سرعت نور از کنار هم رد می شدند. مثل یک ویترین بزرگ که پر از رنگ ها و طرح های جور واجوره. اما من مات کتی بودم. اما جرات ابراز این عشق در من نبود. می ترسیدم و گفتنش هم مثل روز برای خودم روشن بود. یک خنده از طرف کتی و بعد مثل سگ از خونه پرتم می کردند بیرون. پس بهتر بود همین دیدنش و بودن در کنارشو هیچ وقت از دست ندم.
کتی چیز هایی رو که می خواست خرید وبه سمت خونه حرکت کردیم. بین راه پیاده شد و دو تا بستنی خرید. با خودم گفتم اه سرما وبستنی. وباز سکوت . دلم می خواست سکوت رو بشکنم و با اون حرف بزنم. یک جرقه تو ذهنم خورد. بهترین چیز همین بود.
کرم: اون اقای که امشب اومد خونتون کی بود کتی خانوم؟
کتی : برای چی می پرسی؟
کرم : آخه تا حالا ندیده بودمش؟
کتی : رحیم اقا رو میگی؟
کرم: اسمشو نمی دونم ؟
کتی : اسمش رحیمه. یکی از شریک های بابام هست. تازه اومده ایران.
کرم: اهان.
کتی : ولی من ازش خوشم نمیاد.
دیگه بیشتر نباید حرف می زدم چون ممکن بود بزنه تو پرم. رسیدیم دم در خونه. در رو باز کردم و کتی با ماشین رفت تو خونه.
تو اتاقم نشسته بودم و به این اقا رحیم فکر می کردم. صدای در من رو از فکر رو خیال بیرون اورد. در رو باز کردم قاسم بود. سرایدار خونه بغلی. یک پسر حدود بیست و پنج ساله یا بیشتر .خودم حدس می زدم چون هیچ وقت ازش نمی پرسیدم. اومد تو. تو این چند ماه با خیلی ها رفیق شده بودم . قاسم هم یکی از همین ادم ها بود.
قاسم : چطوری کرم؟
کرم : ای بد نیستم.
نشستیم یه چایی خوردیمو قاسم طبق معمول شروع کرد از خاطر های کس کردنش برام گفتن. اما من هیچ وقت براش حرفی نمی زدم
قاسم : بابا تو به قران خیلی بی تخمی و بی بخار.
کرم : برای چی ؟
قاسم : اقا رو میگه برا چی؟ برای اینکه دو تا کس تو خونه هست تو تخم هیچ کاری رو نداری.
کرم : ولمون کن بابا باز شروع نکن. اینا از اوناش نیستن؟
قاسم: آقا رو بابا کس ، کسه چه فرقی میکنه ازیناش باشن یا نه؟
کرم: بابا ول کن یه چیز دیگه بگو؟
قاسم : بذار برات بگم دو سال پیش تو خونه یکی از همین به قول تو اینایی که میگی اینکاره نیستن من چه کردم؟
***********
دو سال پیش اومده بودم تو یه خونه که مال یکی از این خر پولا بود. با هزار زور و بدبختی البته . من شدم سرایدار اون خونه. البته خونه که نه یه قصر بود سگ پدر. خلاصه ما تو این خونه بودیم که یه کلفت هم داشتن به اسم بتول اما همه صداش می کردند بتی.
ما یک چند روزی تو این خونه ول می تابیدیم و بعضی موقعه ها که پارتی داشتن ما با این بتی کمک می کردیم. . تو یکی از این جش نها که خیلی هم شلوغ بود من داشتم با سرعت خر کار می کردم و برا مهمونا غذا و مشرو هر کوفتی که می خواستن می بردم. تو یکی از این دفعه ها که داشتم با سرعت نور می دویدم محکم با یک چیز نرم برخورد کردم. اره جونم برات بگه اون چیز نرم کون بتی بود. سگ پدر عجب کونی داشت. نرم و گوشتی. اخه اون اولا تو این فازا سیر نمی کردیم که بچه مثبت بودیم. بتی هم برگشت یه چپ چپی ما رو نگاه کرد که ما ریدیم به خودمون اساسی . گفیم دهنمو گایید هاست اساس. خلاصه شب شد وهمه رفتن و ما هم رفتیم کپیدیم تا صبح. صبح خروس خون بیدار شدیم شروع کردیم به کار کردن. عینهو یک سگ. اولاش از بتول خجالت می کشیدم و هر دم منتظر بود اون سگ پدر صاحب خونه بیداد و بعد یه دور گاییدنمون از کون ما رو از خونه بیرون بکنه . خبری نشد. که نشد. عذاب وجدان کیری هم ول کن ما نبود. تا ظهر گفتیم یه گوشه گیرش بیاریم و از این بتول عذر خواهی کنیمو یکم خایه هاشو بمایم . خلاصه سرتو درد نیارم. بتول رو کنار باغ گیرش اوردم و با هزار بار گاییده شدن بهش گفتم ک من از کار دیشب معذرت می خوام عمدی در کار نبوده. گفتش : کدوم کار؟
گفتم همون تصادف کزایی ما با پشت شما؟
گفت: من می دونم که تو به من نظر داری و اون کارتم از عمد بوده
با خودم گفنم ای خارتو گاییدم اخه خارکسده من غیر عمدی زدم بهت تو داری میگی به من نظر داری.
با من و من گفتم : باور کن من نه به تو نظر دارم نه از قصد اون کارو باهات کردم.
گفت : باشه قبول اما اگه می خوای کاری به کارت نداشته باشم و به اقا هم نگم باید یک قولی بدی .
گفتم چه قولی؟
گفت: اولش اینکه تو زن داری یا نه؟
گفتم : نه
گفت : خوب حالابقیه اش رو بعد بهت میگمو یک لبخندی زد و رفت از اون لبخند ها که کیر مرده رو هم از خواب بیدار می کنه چه برسه من بخت برگشته کس ندیده.
اره کرم جون تا اینجارو داشته باش تا یه چایی بزنیم تا بگم بعدش من چه ها که نکردم....

لوتی جون تولدت مبارک
     
#22 | Posted: 20 Jun 2011 19:27




قسمت بیست و دوم
اره کرم جون تا اینجارو داشته باش تا یه چایی بزنیم تا بگم بعدش من چه ها که نکردم. چایی رو خورد . دوباره یک استکان چایی ریخت برا خودش و دوباره شروع کرد به گفتن....

اره کرم جون تو نمیری از اون ساعت به بعد شروع کرد برا ما قر و قمیش اومدن . هی می رفت هی میومد یه خنده ای می کرد و می رفت که این دل ما آتیش می گرفت. هی کونشو جلو ما قر می داد. هی خم میشد. چی برات بگم پدرسگ دهن ما رو گایید. اونم اساسی و باز ما تخم نزدیک شدن بهشو نداشتیم. راسیاتش می ترسیدیم می گفتیم یه وقتی میخواد از ما جلو صاحب خونه اتو بگیره . برا همین ما هم اروم اروم جلو می رفتیم. جون کرم این کیر ما امپر چسبونده بود اساسی. از همون دقیقه که این بتی برای ما قر و قمیش اومد این سگ مصب بلند شد و نخوابید . تازه با هر بار دیدنش هم دارازتر میشد.
شب شد. این بتی هر شب می رفت خونه خودش آخه با ننه اش رندگی می کردو از شوهرش طلاق گرفته بود البته شوهر مافنگی بوده و خلاصه از این کس شعری جات که همه میگن. اینا رو بعدا ازش پرسیدیدم یعنی خودش گفت.
برات بگم کرم خان گل و بلبل که همون شب که بتی موند اقا هم یک مهمونی اساسی گرفته بود وبه همین خاطر هم بود که بتی شب موند. مهمونی هم تولد خانم بود که کلی از رفیق و رفقا خانم و اقا اومده بودند و از اون مهمونی های بریز و بپاش اساسی بود.
خلاصه ما مسئول پخش مشروب بودیم البته نه مثل خودمون که هرتکی می خوریم ها نه ما یک بطری شامپاین و ویسکی و بعضی وقت ها هم آبجو تو یک سینی رو دستمون و برای هرکس که می خواست می ریختیم یه جورایی ساقی بودیم . خلاصه ما هر ده دقیقه یک بار باید تا کمر جلو یه مشت پولدار کله کیری خم بشیم و براشون مشروب بریزیم. مشروب رو تا خرخرذه خوردن و غذا هم خوردن و هر کس یه وری تلو تلو می خورد. ساعت یک یا دو بود که همه رفتن. آقا و خانوم هم رفتن اتاقشون بخوابن البته خواب چه عرض کنم رفتن با هم کشتی بگیرن. من وبتی هم مشغول تمیز کردن شدیم .تو یکی از همین رفت و امد ها بود که دیدم بتی تا کمر خم شده و اون کونش مثل یک گنبد رو به اسمونه و داره اشغال ها رو تو سطل خالی می کنه . من هم مات اون کونش بودم . تو نمیری انگار منو به زمین میخ کردن . چارچشمی داشتم نگاش می کردم. راستش یواشکی اقا منم یک چند پیکی رفته بودم بالا برای همین یکم کله پرته می رفتم . همین جور داشتم نگاه می کردم که بتی گفت : به چی زل زدی هان؟
گفتم : ها ن چیز .... ها... هیچی ... داشتم فکر می کردم
بتی : به چی؟
قاسم: به هیچی ..
بتی : هیچی ... یعنی کجا؟
اینو با یک لحنی گفت که این کیر سگ پدر ما مثل فنر از جا پرید. مشروب هم اثرش رو گذاشته بود ومن یکمی پرو شده بودم اما باز می ترسیدم گفتم : اگه بگم ناراحت میشی؟ نه بابا ولش کن بی حیال
بتی: نه ناراحت نمی شم بگو؟
قاسم: خودت خواستی ... اما بی خیال من می ترسم بگم تو ناراحت بشی.. ولش کن؟
بتی : به جهنم که نمی گی.
و شروع کرد به کار کردن. اینقدر به خودم فحش دادم و مرده وزنده خودمو لرزوندم که چرا من اینقدر احمق و بی شعور هستم. به خودم می گفتم : اخه کس خل کس مغز خودش داره پا می ده حالا تو داری نجابت به خرج می دی کیری؟
جون کرم اعصابم کیری بود حسابی کاردم می زدی خونم در نمیومد. این کیر سگ مصب هم مثل دسته خره بود وهر کاریش می کردم نمیخوابید. بتی داشت ظرف ها رو میشت و من هم از گوشه کنار اتاق ها لیوان و بشقاب غذا می اوردم و می دادم بهش تا بشوره. دیگه کلا از فاز بتی اومده بودم بیرون بی خیال بی خیالش شده بودم.
اومدم یک لیوان آب بخورم. که دستم خورد به کون بتی . ریدم به خودم گفتم الانه که بزن بیخ گوشم. یادم افتاد این کار رو یکبار دیگه هم انجام دادم و امروز صبح ازش معذرت خواستم. به خودم گفتم اگه خواست چیزی بگه جوابشو باید بدم و کم نیارم وگرنه بیچارم.
بتی برگشت تا اومد چیزی بگه گفتم : اصلا حواسم نبود ببخشید
بتی :راس میگی؟
قاسم: اره چرا دروغ بگم؟
بتی : راس میگی؟
و نمی دونم که چی شد و تو نمیری زدم به رگ کس خلی و گفتم : گیرم که حواسم هم بود حالا می خوایی چی کار کنی؟
بتی : خوب ...
قاسم : می خوای بری به همه بگی؟
بتی : خوب ... اگه قول بدی پسر خوبی باشی میزارم که ........
قاسم : میزاری که چی؟
بتی : یک بار دیگه دست بزنی؟
جان کرم مغزم هنگ کرد فکرشو نمیکردم بتی این حرف رو بهم بزنه . مخ گوزید . ترسیدم . نمیدونم چرا ولی ترسیدم. . یه حسی می گفت برو جلو و نترسو اون حس فقط حس مستی بود البته نه مست مست ولی یکم ترسم رو می ریخت. بتی پشتش رو به من کرده بود و داشت ظرف ها رو میشست. من هم تموم قدرت مو جمع کردم و دستم رو بردم به سمتش . دستم میلرزید تو هوا . تا حالا این طور نشده بودم. دستم خورد به کونش. نرم نبود یکم سفت بود. نمی دونم شاید خودشو سفت گرفته بود. اونم کونش رو می مالید به دستم. چنگ زدم به کونش. و هی فشار دادم. اون هم هی کونش را تاب میداد. هیچ صدایی از جفتمون در نمی یومد. کیرم شده بود عینهو یک دسته بیل. تا حالا این جور ندیده بودمش.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#23 | Posted: 20 Jun 2011 19:28




قسمت بیست و سوم
قاسم یک چایی دیگه خورد. ساعت یازده شب شده بود و این قاسم خیال نداشت این داستانش رو تموم کنه. خوابم میومد. یک لحظه خودم رو جای قاسم گذاشتم. اما بعد پشیمون شدم. کتی یک چیز دیگه بود. من عاشق کتی شده بودم اما عشقی که خودم پایانش رو می دونستم. راهی یک طرفه رو به بیابان. حوصله قاسم رو نداشتم اما روم نمی شد بیرونش کنم. اونم همچنان با اشتیاق داشت تعریف می کرد انگار بزرگترین کار جهان رو انجام داده و حالا داره با افتخار اون کار رو تعریف می کنه.
******
اره کرم. بعد یکم لاسیدن باهاش دیگه منم ترسم ریخته بود اما تو اشپزخونه که نمیشد. خلاصه اقا یا خانوم اگه میومدن دهنم گاییده بود. به بتی گفتم : بیا بریم تو اتاق من.
بتی: باشه تو برو منم میام.
قاسم : زود بیا ...
خلاصه ما رفتیم تو اتاقمون و منتظر شدیم تا بتی جون که الهی من فدای اون کونش بشم بیاد. ده دقیقه بعد من اومد. من تا اومد داخل مثل این وحشی ها کس ندیده ها ، راستش ندیده بودیم خوب یک رختخواب پهن کردم و سریع دست بتی رو گرفتم و کشوندم تو رختخواب.
بتی : چه خبرته ؟ مگه حولی؟
قاسم : حول. اگه بدونی از صبح تا حالا با اون قرو قمیش هات چه بلایی سر من اوردی.
بتی : چه بلایی؟ من که کاریت نکردم.چ
قاسم : کاری نکردی ولی هی اون کونت رو جلو من بدبخت قر می دادی فکر نمی کردی دهن من سرویس میشه؟
بتی : وا چه بی جنبه.؟
و شروع کردم به مالیدن پستون هاش. اونم هی خندهای ریز ریز می کرد و هی می گفت : نکن . وای... نکن...
ولی بعد چند دقیقه دیگه خندهاش قطع شد و نفس هاش بلند تر شد. عینهو کادمی که داره از بی اکسیجنی میمیره. اره خلاصه الان که یا دش میوفتم نمیفهمم که من چطوری این همه حرف رو به بتی زده بودم اصلا این همه تخم رو تو خودم نمی دیدم . اما دیگه تخمی تخمی اتفاق افتاد.
تو نمیری اینقدر هول بودم و این کیر لامصب فشار اورده بود که یک نگاه که کردم دیدم بتی را با چادفیدش که همش سرش بود کشیدم تو رختخواب. . چادرش رو از سرش در اوردم. نشوندمش رو تشک . دکمه لباسش رو باز کردم. سفیدی بدنش به چشمم خورد. دستم رو کشیدرو بدنش چقدر بر خلاف کونش نرم بود. شکمش مثل پله بود. چاق بود اما از رو لباس معلوم نبود اما لخت که شد معلوم شد. پیرهنش رو از تنش در اوردم. یه پستون بند بسته بود قرمزو توری که سفیدی پستوناش رو یشتر نشون می داد. . با دستم پستوناشو مثل انار می چلوندم. و بتی هم هی اه ناله می کرد. می خواستم پستون بندشو باز کنم . هر کاری کردم باز نشد. بلد نبودم چه طوری باز میشه. هی ور رفتم باش اما باز نشد. خودش فهمید.و بازش کرد. پستوناش مثل یک مشک اویزون شد. نوک پستوناش قهوه ایی پر رنگ بود.
بتی : کمتر بمالشون. بخورشون
قاسم : چشم
و شروع کردم به خوردن پستوناش. اونم هی خودش رو تکون می داد. دستش رو کرده بود تو موهام و چنگ می زد. سرم رو فشار می داد تو پستوناش. یکم دیگه که خوردم گفت بسه.و خودش دامنش رو در اورد . یک شرت مشکی پوشیده بود . شورتش رو کندم. کسش پر مو بود. با اینکه کیرم داشت منفجر می شد اما یک لحظه حالم بد شد. کسش با مو خیلی وحشتناک بود. تو نمیری عین لولو خورخورک بود.. ولی چیزی نگفتم و خودم هم شلوارمو در اوردم. کیرمون بدبخت بعد یک عالمه فشار ازاد شد. بتی یکم با دستش کیر ما را مالید. بعد خوابوندمش و یه تف زدم سر کیرمو کیرمون رو روانه کسش کردم. سر کیرم که خورد به کسش داغ شد.
گفتم : چقدر کست داغه.
بتی : دوس داری؟
قاسم : اره ... اره..
بتی : پس زود باش بکن توش که دارم میمیرم. زود باش
سر کیرم رو کردم تو کسش. خیس خیس شده بود کسش نمی دونم برا چی. انما بعدن فهمیدم. حالا به تو هم می گم یاد بگیری زنها وقتی حشری می شن کسشون خیس میشه.
خلاصه ما شروع کردیم خودمون رو عقب جلو کردن. ای که تو کسش چقدر داغ بود. داغ و نرم. وای هر چی بگم کرم تو نمیری باور نمی کنی. انگار تو اسمونا داشتم می دویدم. چه دحالی می داد. لنگا بتی رو شونم بود. هی من محکم کیرمون رو می کردیم تو کسش و با هر ضربه ای که می زدیم این پستوناش مثل موج اب هی موج بر می داش. خود بتی هم داشت با دستش پستوناشو می مالید.
دوسه بار دیگه ما خودمون رو جلو عقب کردیم که دیدیم ابمون داره میاد. تا اومدیم به خوبجنبم و بگم ابم داره میاد یه اه بلند کشیدمو خودمو تو بتی خالی کردم.
به جان کرم نفسم برا چند دقیقه بالا نمیومد. مثل مرده افتادم رو بتی. ای ه چه حالی کردم. ج.ن تو قسمتت بشه ببینی چه حالی داره. خلاصه ما اینا رو برات گفتیم که به خودد نگذرونی . اگه تونستی همین زن صاحب خونه تون رو بگیر بک. من بودم تا حالا صد بار کرده بودمش. فعلا من خوابم میاد می خوام برم بخوابم اما بعد میام برات میگم که من واین بتی که چه ها که نکردیم. وای ..یادش که میوفتم کیرم بلند میشه.
اقا ما رفتیم. فردا می بینمت. خداحافظ.
******
اه که این قاسم چقدر کس وشعر گفت . مغزمون رو خورد. یکی نیست بش بگه اینکسی که کردی چه ربطی به من داشت. مرتیکه کس میخ خر. این ها رو حواله قاسم کرد رفتم گرفتم خوابیدم. ........
صبح مثل هر روز بیدار شدم. شروع کردم رسدگی به کار های باغ. ظهر بود که در زدند. در باز شد و. اقا رحیم امد تو. وسط های باغ که رسید دیدم خانوم هم در خونه رو باز کرده و وایساده دم در ومنتظر. و از همونجا سلم کرد به این اقا رحیم. من هم مثل هر نوکر بدبختی یک سلام به اقا رحیم کردیم اما اون خیلی بد جواب ما رو داد. تو دلم هزارتا فحش نثارش کردم . مرتیکه قرمساق...

لوتی جون تولدت مبارک
     
#24 | Posted: 20 Jun 2011 19:28




قسمت بیست و چهارم
صبح مثل هر روز بیدار شدم. شروع کردم رسدگی به کار های باغ. ظهر بود که در زدند. در باز شد و. اقا رحیم امد تو. وسط های باغ که رسید دیدم خانوم هم در خونه رو باز کرده و وایساده دم در ومنتظر. و از همونجا سلم کرد به این اقا رحیم. من هم مثل هر نوکر بدبختی یک سلام به اقا رحیم کردیم اما اون خیلی بد جواب ما رو داد. تو دلم هزارتا فحش نثارش کردم . مرتیکه قرمساق...
چند دقیقه ای به کار های درخت ها و گل های باغ رسیدگی کردم که صدای بلند خنده این مرتیکه قرمساق رو شنیدم منظورم همون اقا رحیمه . نمی دونم از اون وقتی که این قرمساق رو دیدم ازش بدم میاد. مرتیکه مافنگی کیری . دوباره همون حس فضولی به سراغم اومد. یواش یواش خودمو رسوندم به کنار پنچره ای که پنجره پذیرایی خونه بود. ازپشت پنجره یک نگاهی انداختم به داخل خونه . خانم و این قرمساق کنار هم نشسته بودنو میگفتن و می خندیدن. صدا هاشون رو نمی فهمیدمو فقط از روی حرکت لبهاشون می فهمیدم که دارن با هم صحبت می کنن. اما بعد چند دقیقه یک دفعه ساکت شدنو سزضشون رو به یک سمت چرخوندم. من هم با اونها سرم رو چرخوندم به سمتی که انها چرخوندن. کتی بود که داشت از پله ها پایین میومدو ان دو را وادار به سکوت کرده بود. کتی نگاهی به اندو کرد و از در خارج شد. من هم برای اینکه متوجه من نشه سریع از پشت پنجره دور شدم و خودم رو مشغول به کار شدم. تا کتی خانوم به ما کاری نداشته باشه. هرچند که بعد از مرگ اقا کتی خیلی تو هم رفته بود و اصلا با کسی کاری نداشت. حتی اون دوستش که چند باری من دیده بودم با هم می خوابند و عشق و حال می کنند هم خبری نبود. و تو این مدت هم فهمیده بودم که اون اصلا با هیچ پسری رابطه نداشته . این رو خوب می دونستم و برام مسلم شده بود. نمی دونم شاید اون از پسر ها بدش میاد.
کتی خانوم از در خونه رفت بیرون. و من دوباره خودم رو پشت پنجره رسوندم تا ببینم این مرتیکه با خانوم چی کار داره . نمی دونم شاید یک حس مالکیت نسبت به اونا داشتم هم کتی و هم خانوم و بعد مرگ اقا من خودم رو سرپرست اونا می دونستم هرچند فکر مزخرفی بود و اونا چنین فکری راجع به من نمی کردند و اصلا اونا منو بهتخمشون هم حساب نمی کردند.چه برسه به سرپرست و مسئول.
خنده های خانوم و اون مرتیکه من رو از حال حوای تفکراتم بیرون اورد و من رو متوجه اون دوتا کردتا ببینم چه اتفاقی در حال رخ دادن هست. دستهای اون مرتیکه رو تو دستهای خانوم می دیدم. و اون مرتیکه داشت انگشت های دست خانوم رو نوازش می کرد و این نوازش داشت از انگشت ها به سمت بالا پیشروی می کرد و خانوم هم حرف می زد و اون مرتیکه گوش می داد و با دستاش مشغول نوازش خانوم بود. دیگه خنده ای در کار نبود. حرفی هم در کار نبود.اون دوتا خیره در چشمای هم شده بودند و داشتند با نگاهاشون به هم حرف می زدند ولی دستها همچنان در حال نوازش بود و بس.
نگاه ها چند دقیقه ای ادامه داشت و کم کم صورت ها به هم نزدیک می شد و من از روبرو نیم رخ صورت اونها رو می دیدم که ارام ارام صورت ها به هم نزدیک می شدو سرانجام با چند ثانیه مکث بین صورته و لب ها و باز هم نگاهاو تاخیری کوتاه گویی در مغز خود در حال نتیجه گیری بوندو سرانجام فرمان مغز صادر شد و صورتها نزدیک شد و لبها در هم گره خورد . اما چند ثانیه لبها بیشتر در هم گره نبودند و جداشدند. یک لحظه خودم رو جای اون دوتا گذاشتم . که من و کتی با هم در حال لب گرفتن هستیم. لذتیعجیب سراسر وجودم را فرا گرفت . از این فکر شیرین لبخندی بر لبانم نقش بست. وقتی برگشتم تا دوباره از پنجره داخل اتاق را نگاه کنم دیدم که لبه دوباره با هم چفت شده و دیگر قصد جدا شدن ندارند. دستان خانم پشت کمر اقا رحیم بود و او را به خود می فشرد . دستان رحیم هم مثل خانوم پشت سر خانوم بود و با دستانش کمر خانوم را تا نزدیک کون خانوم می مالید. ولی پایینتر نمی رفت.لبها همچنان در گیر بود. و دستها هموچنان در حال مالیدم و لمس کردن. مثل دو عاشق که بعد از مدتها به هم رسیدن . از این حرف و فکر مزخرفم خودم خندم گرفت. دو عاشق که به هم رسیدن.
لبها از هم جدا شدودوباره نگاه ها با هم گره خورد. خانوم روی مبل دسه نفره خوابید و رحیم هم روی خانوم افتاد و شروع کردن به لب گرفتن. دستهای خانوم پشت کمر رحیم رو مالش می داد و رحیم با دستانش سینه های خانوم را نوازش می کرد و مالش میداد. وبا کمرش رو بالا و پایین می کرد. کم کم رحیم از لبهاشو از لبهای خانوم جدا کرد و شروع به لیسیدن صورت خانوم کرد و بعد گردن خانوم را لیس می زد و میمکید. خانوم چشماشو بسته بود و لذت می برد. رحیم کمی که گردن خانم را خورد از روی لباس شروع به خوردن سینه های خانوم کرد . و خانوم با دستاش داشت موهای رحیم رو نوازش که نه بهم می ریخت. موهای مزخرف این مرتیکه. رحیم از روی سینها به سمت شکم خانوم رفت و از روی لباس شروع به خوردن شکم خانوم کرد. بعد لباس خانوم رو بالا زد و شکم سفید خانوم نمایان شد. رحیم با زبون شروع به لیس زدن شکم خانوم کرد و همانطور که لباس خانوم را بالا می زد با زبون اون رو لیس میزد تا رسید به سینه های خانوم و کرست سیاه خانوم مانع میشد که زبون اون با سینه های لخت خانوم در تماس باشه. لباس خانوم رو با کمک خود خانوم از تنش بیرون اورد و کرست خانوم رو هم باز کرد. سینه های درشت خانوم بیرون افتاد. رحیم با دوتا دستش سینه های خانوم رو گرفتو اونا رو مثل ژله تکون می داد.چند باری اونا رو تکون داد وبعد مثل وحشی ها شروع به خوردن پستونای خانوم کردو خانوم هم مثل کرم به خودش می پیچید و لذت می برد. چند دقیقه ای پستونای خانوم رو خوردو بعد دستش رو گذاشت رو کس خانوم و از روی شلوار شروع به مالیدن کس خانوم کرد. دستهای خانوم هم شروع کرد به مالیدن کیر رحیم.
رحیم خانوم رو بلند کرد و نشوندش روی مبل . نیم تنه لخت خانو واون پستونهای اویزون خانوم منظره قشنگی رو بوجود اورده بود. رحیم پیرهنش رو در اورد و بدن لختش رو به معرض دید گذاشت. بدنی سفید حتی سفید تر از خانوم و موهای سفید سینه اش. رحیم شلوار مشکی خانوم رو از پاش در اورد و شورت سیاه خانم نمایان شد. رون های توپول خانوم و دست رحیم که اون هاذرو نوازش می دادو با سر به سمت کس خانوم می رفت. و شروع کرد از رویزشورت سیاه خانوم کس خانوم رو خوردن و خانوم با دست هاش موهای رحیم رو چنگ می زد و از لذت لب هاشو گاز می گرفت.
خانوم رحیم رو بلند کرد. و جلوش ایستاد. حالا من دیگه هیچی نمی بینم چون رحیم روبروی من ایستاده و مانع دید من شده من تنها چیزی که میبینم کمر رحیم است.
شلوار رحیم پایین اومدو شورت سفیدی که پاش بود نمایان شد. و دستان خانوم که روی کون رحیم قرار گرفته. و من نمی فهمم چه اتفاقی در حال وقوع هست. فکر کنم خانوم در حال سک زدن برای رحیم باشه. چون رحیم سرش رو به سمت بالا برده و داره لذت می بره. من حالم خراب شده بود از دیدن این همه صحنه های شهوت اور. ولی دوست داشتم فقط و فقط با کتی این صحنه ها رو تجربه کنم نه هیچ کس دیگه ای. فقط و فقط کتی. صدای نفس کشیدن در گوشم پیچید. حس کردم این صدا صدای خانومه . اما صدا صدای گریه بود مثل کسی که اروم و بی صدا داره گریه می کنه و صدای نفس هاش هست که شنیده می شه. فکر کردم خیالاتی شدم. سرم رو برگردوندم. اون چیزی که دیدم منو سر جام میخکوب کرد. باورش برام سخت بود خیلی. فکر کردم خیالاتی شدم با دست هام چشمهامو مالیدم اما نه اون که روبروی من ایستاده بود و داشت اروم گریه می کرد اصلا حواسش به من نبود کسی جز کتی خانوم نبود. من متعجب داشتم او رو نگاه می کردم و اون از پشت پنجره به اتفاقاتی که اونور پنجره در حال وقوع بود منگریست و ارام با ان واقعه می گریست.....

لوتی جون تولدت مبارک
     
#25 | Posted: 20 Jun 2011 19:29




قسمت بیست و پنجم
من همينطور مات و متحير داشتم كتي خانوم رو نگاه مي كردم و اون هم همينطور داشت اشك مي ريخت و بيصدا به اون صحنه ها نگاه مي كرد. منم جذب اون شده بودم كه چقدر زيبا شده بود. ديگه هيچ اثري از شهوت در من نبود با ديدن اين صحنه همه چيز عوض شده بود. يكبار ديگهبه پنجره نگاه كردم. خانوم زيربود و اقا رحيم هم افتاده بود روش و داشت هي خودشو فشار مي داد . برگشتم تا دوباره كتي خانوم را نگاه كنم. ماتم برد. خيس عرق شدم. نگاهم با نگاه كتي گره خورد. خشكم زد. انگار كه توان هيچ كاري رو ندارم. ترسيدم. خجالت كشيدم. نمي دونم چرا اما شد. بغض راه گلوم رو بسته بود. اين بغض لعنتي چيه .؟ چرا من بايد بغض كنم. گرمي اشك روي گونه هام حس كردم. و كتي خانوم هم اشك مي ريخت. دوست نداشتم اشكم رو ببينه براي همين فرار كردم. بازم نمي دونم چرا گريه كردم. دليلش رو من هم نمي دونم . ولي شد كاريش نمي شد كرد.
رفتم اتاقكم و شروع كردم گريه كردن زار مي زدم مثل انها كه ننه باباشون مردن . زار مي زدم با صداي بلند.
اونقدر گريه كردم كه چشمام سنگين شد و خوابم برد......
نمي دونم چقدر خوابم برد ولي وقتي بيدار شدم چشمام مي سوخت هوا گرگ و ميش بود. نمي دونستم چقدر گذشته حس كردم تمام اون ماجرا ها كه ديدم خواب بوده . چند لحظه فكر كردم و .. نه واقعيت بود اون چه را كه ديده بودم.با خودم فكر كردم كه خانوم چقدر احمق بوده كه اينكارو كرد مگه نمي دونست من توخونه هستم.
ياد اون شب هايي افتادم كه من هم مي رفتم پيش عفت باش مي خوابيدم و اصلا به مونس فكر نمي كردم . نمي دونم .... اخه من چه گهي هستم كه جلو من از اين كارها نكنن فوقش من بخوام گه اضافه بخردم يك تيپا تو كونم و بيرون....
واي خاك بر سرم شد اصلا اين كتي خانوم از كجا پيداش شد.. مگه نرفت بيرون ... اي داد بر من ديگه بيرون كردنم صد در صد شد چقدر تخمي تخمي خودم رو بدبخت كردم ... چند تا اتو ازم داره اين كتي خانوم. اونروز تو خونه شون .. ديدن خوابيدن با دوستش و حالا هم ديدن خوابيدن خانوم با اين مرتيكه قرمساق. مرتيكه بي شرف نحسي داشت و نحسيش من بدبخت رو گرفت....
بهتر نيست برم با كتي خانوم حرف بزنم و بگم من كور من خر من هيچي نديدم به خدا منو بيرون ندازين . بعد به خودم گفتم خاك برسرت كنن مرتيكه بي شرف اخه تو مردي كه به خاطر گوز تومن پول داري خودتو ميفروشي . اما يكي از ته قلبم داد ميزد كه احمق تو مگه به خاطر پول مي خواي بموني . پس كتي چي ميشه؟
اره كتي .؟ شايد تا چند وقت پيش به خاطر پول خايه مالي مي كردم اما امروز به خطر دلم بايد خايه مالي كنم. بهترين كار هم اينه كه من خودمو بزنم به خريت و به روي خودم نيارم.
از اتاقم اومدم بيرون و رفتم يه چرخي تو باغ بزنم. باد خنكي به صورتم خورد . چه كيفي داشت انگار جون تازه گرفتم. من ته باغ بودم و تا خونه يك كمي فاصله داشتم البته همون خونه اي كه خانوم توش زندگي مي كردن. يه صداهاهاي نا مفهومي ميومد . باز هم حس مزخرف فضولي به سراغم اومد و رفتم به سمت خونه . هر چي نزديكتر شدم صداواضحتر مي شد. بله اون صدا صدايكتي خانوم بود .
كتي: برسرت كنن ... ابرومون رو بردي اخه چرا ... چرا....
خانوم ................
كتي: چرا جواب نمي دي؟ هان؟ بگو بگو مگه چند وقت بابا مرده كه تو با اين مرتيكه ريختي رو هم هان . هنوز يكسال نشده. شده؟
خانوم : بهتو هيچ ربطي نداره دختره ژر رو اصلا دوست داشتم دوست داشتم فهميدي به تو هم هيچ ربطي نداره؟
كتي : باشه ... باشه پس من هم از اين خونه ميرم تا تو راحت تر باشي و به عشق و حالت برسي .. منم ميرم ولو ميشم تو خيابونا ميشم مثل تو يه ... يه ( وصداي گريه اش بلند ميشود)
با شنيدن اين حرف انگار كه با پتك تو سرم كوبيدن . نه .. نه من بايد يه كاري بكنم .. اما چه كاري شده يك كتك درست و حسابي هم بخورم ولي نمي زارم كتي خانوم از اين خونه بيرون بره شده هر كاري بكنم. سريع خودمو رسوندم ژشت در خونه. كتي خانوم با گريه از خونه خارج شد. سريع رفتم در حياط رو قفل كردم و پشت درخت ها قايم شدم. كتي خانوم در رو باز كرد اما ديد باز نمي شه هرچي تلاش كرد در باز نشد. خواست در حياط رو كامل باز كنه كه به زبونه هاي در هم قفل زده بودم البته اونا رو هميشه قفل مي كنم و كليدش همدست خودم هست. . كتي خانوم عصباني شد و با پا محكم مي كوبيد به در و فرياد مي زد لعنتي اين در و چرا قفل كردي . خيال كردي من ميرم و ديگه هم پيش تو نمي مونم فهميدي؟آشغال.
خودمو رسوندم به كتي خانوم و گفتم : چرا گريه مي كني كتي خانوم اتفاقي افتاده؟
كتي: خفه شو اشغال به تو كثافت هيچ ربطي نداره . يالا گمشو بيرون از اين خونه گمشو.
من هم رفتم سمت در و ديدم در باز نمي شه گفتم : كتي خانوم در قفله؟
كتي : به درك كه قفله برو بيرون
كرم : اما نميشه وقتي قفله از كجا برم بيرون؟
كتي : همتون اشغالين كثافت ها ... كثافت ها ... كثاف.......
و افتاد رو زمين ... خاك بر سرم شد . به زور بلندش كردم و بردمش تو اتاقك خودم اما با چه بدبختي . اين خانوم هم انگار مرده بود هيچ صدايي ازش در نمي يومد. نمي دون چش شده بود ولي من كتي خانوم رو بردم تواتاقك خودم و خوابوندمكش و اب زدم تو صورتش تا به هوش بياد. ..........

لوتی جون تولدت مبارک
     
#26 | Posted: 20 Jun 2011 19:29




قسمت بیست و ششم
وقتی کتی خانوم به هوش اومد گیج بود تا منو دید شروع کرد به گریه کردن. من هم داشتم بغض می کردم اما خودمو کنترل می کردم. اونقدر گریه کرد که دوباره خوابش برد. دیگه نزاشتم بخوابه برای همین از خواب بیدارش کردم. . گفتم : کتی خانوم بیدارشین از مادرتون هیچ صدایی نمی یاد. نکنه اتفاقی افتاده
کتی: به درک کاش می مرد.
کرم : این حرفو نزنین کتی جون ....
یک نگاهی به من کرد که ریدم به دم. البته قصد و منظوری نداشتم از دهنم پرید. سریع خودمو جمع و جور کردم .
کرم : یعنی شاید... کتی جون مادرتون پاشید برین یه سری بهش بزنین
کتی : اون دیگه مادر من نیست تو هم خفه خون بگیر اصلا به تو چه مرتیکه اشغال
کرم : بله حق با شماست اصلا به من چه به من الاغ چه ربطی داره.
رفتم یه گوشه اتاقم نشستم و شدم برج زهر مار. با خودم گفتم دگه باید اسباب اساسیمو جمع کنمو برم موندن اینجا فایده نداره این دوتا حالا از فردا هرچی گیر می خوان به من بدن و هرچی سیخه می خوان تو کون ما بکنن . موندن دیگه فایده نداره. باید رفت. به قول شاعر : من رفتم .....می روم جایز نیست.
یک نگاه به کتی انداختم اصلا تمام اون حرف هایی که به خودم زده بودم یادم رفت انگار کس وشعر گفته بودم .
دوباره همون حس خوب یا بد عشق سراسر وجودمو گرفت. دوباره تو چشمای سیاه کتی غرق شدم . مات داشتم تو چشماش نگاه می کردم . چه لذتی داشت غرق شدن تو اون چشمای سیاه. چه حس خوبی بود. زمان دیگه معنا نداشت ده دقیقه خیره شده بودم تو چشماش و داشتم نگاهش می کردم ولی اون ده دقیقه برام کمتر از یک ثانیه بود انگار هیچ بود. انگار تو خلاء باشی.
کتی : چرا زل زدی به من؟
کرم : هان ... کی ... زل زده ؟
کتی : تو دیگه؟ مگه منو تا حالا ندیدی؟
کرم : دیدم اما این جوری نه؟
کتی از جا بلند شد و به طرف من اومد
کتی: مثلا چه جوری ندیدی؟
کرم : این جوری
و سوزش عمیقی و سوتی شدید در گوش هایم پیچید . صورتم مثل این که با سوزن هی بزنی بهش گز گز می کرد و می سوخت. گوز پیچ شده بودم از این حرکت. چرا من یک سیلی خوردم . تقصیر خودم بود نباید این قدر وقیحانه با هاش حرف می زدم اونم تو این موقعیت تخمی تخیلی که بود. یک لحظه از این همه مشنگ بازی خودم عصبانی شدم. اما دلیل این سیلی رو نمی دونستم باید می پرسیدم حتی اگه بعدی رو می خوردم.
کرم : چرا زدین تو گوش من؟
کتی : تا آدم بشی
کرم: مگه من کار غیر ادمانه ای نکردم
کتی : ببخشید که زل زده بودی تو چشمام و داشتی با چشمات منو می خوردی.
کرم : هرکی زل می زنه تو چشم کسی یعنی می خواد بخورش. شاید یک دلیل دیگه داشته باشه.
کتی : مثلا چه دلیلی؟ میشه بگی من هم بدونم
ای خاک بر سر من حالا چی بگم بهش بگم دلیلش عشقه که صد در صد سیلی بدی رو محکم تر خواهم خورد اگه هم نگم شاید به جرم هیز بازی و هزارتا کوفت زهر مار دیگه به گا خواهم رفت . ای خدا حالا من چه گهی بخورم تا این بی خیال ما بشه . بابا گه خوردم . از نه بدترم خوردم اصلا من وچه به عشق عاشقی .
کتی : چی شد پس من منتظرم چه دلیلی داری هان؟
کرم : والا .. چی بگم ... راستش دلیلش ... یعنی دلیل نگاه می تونه چیز باشه ... چیز دلیلش..
کتی : زود باش بگو می خوام برم ببینم چرا صدایی از مامان نمی یاد.
کرم : خوب برید یک وقت مامانتون ناراحت می شه من بعد خدمت تون عرض می کنم ...
کتی : خوب باشه . هرچند دل خوشی از مامان ندارم با اون کار احمقانه ای که انجام داده دیگه ازش خوشم نمی یاد برم ببینم چرا یک سراغی از من نگرفت. شاید خجالت می کشه. چه می دونم..
این حرف ها رو با خودش می زدو می رفت معلوم نبود با خودشه یا داره با من دردو دل می کنه . از در اتاق خارج شد و رفت. من هم خوشحال که تونستم موضوع رو بپیچونم و جوابش رو ندم. شاید بهتر باشه هیچ وقت این موضوع رو به کسی نگم. این جوری بهتره . تو همین افکار بودم که صدای جیغ کتی منواز او حال و هوا بیرون اورد. به سرعت از اتاق خارج شدم و رفتم به سمت خونه که بین را کتی با داد وبیداد داشت منو صدا می کرد . رسیدم بهش. با هول گفت : کرم مامان ... مامان... و شروع کردبه گریه کردن
کرم : ماما چی ؟
کتی : مامان کف اتاق افتاده...

لوتی جون تولدت مبارک
     
#27 | Posted: 20 Jun 2011 19:30




قسمت بیست و هفتم
زنگ زدیم آمبولانس و خانوم رو بردیم بیمارستان. تا رسیدیم بیمارستان خانوم رو بردن سی سی یو . انگار خوانوم سکته کرده بود . بعد از دعوای کذایی بین خانوم و کتی خانوم وقتی کتی خانوم می خواسته بیاد بیرون خانوم هم دنبالش میاد که وسط راه حالش بد میشه و می افته کف اتاق. دکتر ا می گفتن شانس اوردین ولی باز هم کمی دیر رسوندینش ولی خوب خطر رفع شده ..بعد یک سری قرص و دوا دادن که سگ مصب یکی شون هم نبود تو داروخونه ها. رفتم به کتی خانوم گفتم که دارو هاش گیر نمی اد. اونم گوز پیچ تر از من . رفتم از یک از دکتر ها پرسیدم که کجا باید این دارو ها رو گیر بیارم
دکتر : والا این دارو های مادرتو نایابه باید برین از بازار سیاه گیر بیارین
مادرتون .. عجبحرفی اگه خانوم و کتی خانوم بفهمن کله دکتره رو می کنن . من روم نشد بگم که من باغبونشونم و کلفتشون . برا همین از دکتر تشکر کرد رفتم . سراغ دارو ها . به یکی اسم دارو ها رو دادم و گفت می شه150 هزار تومن که 50 تو.منشو حالا بده 100 تومنش هم بعد که دارو رو گرفتی . من که جا ساز کرده بودم تو شلوارم رو در اوردم و بهش دادم. بهم گفت همینجا بایست تا من بیام جایی نرو من تا بیست دیقه دیگه اینجام.
رفتش اما یکساعت شد و نیومد . هی این ور رفتم هی اونور رفتم ولی نیومدش . به یکی گفتم این رفیقت رفته برام دارو بیاره چرا نمیادش. گفت صبر کن میادش. صبر کن
تما هیچ خبری نشد. به یکی دیگه گفتم گفت برو بابا اگه می خواست بیاد تا حالا اومده بود پولت رو اب برد. برو .
کاردم بزدی خونم در نیومد اینقدر فهش به اوم مرتیکه بی شرف دادم ولی هیچ گهی نمی تونستم بخورم. پولمو اب برده بود. ولی به خاطر کتی هم که شده باید دارو ها رو پیدا کنم. کاغذ رو از تو جیبم در اورد و رفتم به یکی دیگه گفتم اونم گفت وایسا الان میام ولی من دیگه گول نخوردم باهاش رفتم تا دارو رو گرفتم اما اون 50 هزارتومن بیشتر ازم گرفت. چهارتا قرص آمپول 250 هزارتوم پولش شد. ولی خوب بود چون دل کتی رو شاد می کردم. رسیدم بیمارستان. اون مرتیکه رحیم هم اونجا بود داشت با کتی حرف می زد. احساس بدی داشتم. می خواستم برم خارو ادر رحیم وسرویس کنم. بی شرف سگ صفت. قبا کتی که حرف می زد احساس می کردم داره مخش رو میزنه هرچند کتی سر به هوا جوابش رو می داد ومحلش نمی گذاشت اما من اون لحظه این حس بهم دست داد. خودمو مالک کتی می دونستم و روش غیرت داشتم. دوست نداشتم بال کس دیگه اونم سگ پدری مثل رحیم هم کلام باشه. رفتم پیش کتی
کرم ک سلام کتی خانوم. براش داروها رو گرفتم.
یک لحظه کتی با تعجب منو نگاه کرد. فکر کنم باورش نمیشد که من تونسته باشم برای مادرش کاری کرده باشم.
کتی : راست میگی کرم.
کرم ک برای چی خانم دروغ بگم.
دست گوشم را نوازش کرد وبعد موهامو . برگشتم رحیم بود که با اون چشمای نفرت انگیزش داشت بهم لبخند میزد
رحیم: افرین پسر خوب. ادم باید برای خانومش مثل یک سگ وفا داره باشه. تو مثل یک سگ گله خوب میمونی. افرین
حرصم گرفته بود وقتی با اون لبخند مسخرش این حرفها رو بهم میزد. اونم حسش مثل من بود. حتما از من خوشش نمی یومد . تو دلم بهش گفتم. سگ اون پدر سگ پدر و اون ننه جنده بی همه چیزت مادرجند بی شرف. بی ناموس پست. اونقدر ازش بدم میومد که اگه چاره داشتم اونو مثل یک سگ خفه می کرد.
اما یک چیز برام خیلی تجب داشت اونم این حرف کتی بود
کتی : مواظب حرف زدنتون باشید اقارحیم . کرم مثل یکی از اعضای خانواده ماست .
با این حرف کتی من تو اسمونا بودم. انگار رفتم تو بهشت . تو اوج خوشی . اینقدر لذت بردم که حدی نداشت. تمام وجودم پر از شورو شوق شدعه بود.
رحیم: خوشم باشه کتی جون . دست شما درد نکنه حالا یک گدای بی سرو پای دهاتی شده اعضای فامیل شماو از خانوادتون محسوب میشه. واقعا که. متاسفم برای تو که با داشتن چنین مادری ..
کتی ک چنین مادری چی؟ که رو به هیچ کس نمی دم. اره حق با شماست. بغض کرده بود. دلم گرفت خواستم کاری کرده باشم براش
کرم: اقا رحیم احترام خودتو نگه دار . تو حق نداری به کتی خانوم بی احترامی کنی . فهمیدی.
رحیم :به به جناب بلبل زبون. خوشم باشه. اخه سگ پدر عوضی تو سنه نه که داری گه اضافه می خوری.
کرم : اصلا شما اینجا چیکاره ای که می خوای برای خانوم تصمیم بگیری
رحیم: من شریک باباشم. دوست اون بابای خدابیامرزشم. این عین دختر من میمونه فهمیدی. از امروز گورتو گم میکنی و میری همون قبرستونی که بودی.
خفه خون گرفته بودم. اخر این سگ پدر زهرشو بهم زد. از همون چیزی که میترسیدم به سرم اومد. اخر دلیل این همه نفرت رو فهمیدم. این که چرا از همون روز اول ازش بدم اومد.
با عصبانیت داروها رو از دستم گرفت و رفت. کتی هیچی نمی گفت. فقط نگاه کرد. پس دفاع کردن اون هم الکی بود از اسمون با مخ خوردم زمین. باید دیگه جل پلاسمو جمع می کردم برمیگشتم ده. هر چند مایع ابروزی بود برگشتن ده اما بهتر از موند تو شهر بود. کتی داشت اروم گریه می کرد. اشکاش صورتش رو خیس کرده بود. تمام پرستارها یک جوری نگاه می کردن. البته تو اون دادو بیداد رحیم یکشون تذکر داد و همون حرف مزخرف و تکراری همه پرستارو زد.
رفتم کنار کتی و نگاش کردم.
کرم : خانوم ببخشید دیگه دست خودم نبود. من دارم می رم خونه که وسیله ها مو جمع کنم. من رفتنیم رفتنیم باید بره. بخاطر این چند صباحی ک من تو خونتون بودم ممنون. . یک چیزه دیگه بابت اینکه درباره اون قضیه به خانوم چیزی نگفتین هم خیلی ممنون. هر چند که اگه هم می گفتین باید می رفتم.
کتی : نمی خواد بری ها تو هم. اون یه حرفی زد . اصلا به اون چه که تو بری یا نه. برو خونه .منم ببینم حال مامان چطوره و بعدش این مرتیکه رو بفرستمش بره. بی شرف برامون ابرو نذاشته.
دیگه حرفی نزد و راهشو کشید رفت پشت در سی سیس یو. . رحیم هم اونجا بود. مرتیکه بی شرف قرمساق. دیوس. دیگه افتادم رو دنده خریت. تا پته این بی شرف رو نمی انداختم رو اب ول کن نبودم. اصلا این بی شرف تو چند وقته یک سری به این خونه نزده بود . تا اقا خدابیامرز هم زنده بود این مرتیکه اصلا اونجا نبودش اما حالا راست میره چپ میاد خونه پیش خانوم.
پس چرا خانوم بهش چیزی نمیگه؟ از این سوال مزخرف خنده ام گرفت. چون خانوم دیروز داشت بهش می داد... ولی این جریان همش مشکوکه. نمی دونم چرا حس کاراگاه بازیم گل کرد. باید این مرتیکه رو تعقیبش می کرد. ببینم اصلا کی . چی کار هاس. خودش میگه خارج بوده اما من از الان بهش مشکوک شدم. حتی به خود خانم. باید برم دنبالش تا ببینم این کیه؟
از بیمارستان رفتم بیرون و یک گوشه منتظر شدم تا بیادش. نیم ساعتی معطل شدم تا اومدش. سوار ماشینش شد و رفت. یه ماشین نگه داشتم و پشت سرش رفتم. یک چند جای ایستد و بعد از چند دقیقه میومد بیرون. بعدش رفت به یک محضر. ازدواج و طلاق بود واز این چیزه ها. روش نوشته شده بود دفتر ازدواج و طلاق 2314 . یک نیم ساعتی اونجا بود و بعد بیرون اومد. راننده تاکس هر غر غر می کرد. این بابا چیکاره اس که داری تعقیبش میکنی؟ دزده. قاچاقچیه ؟ گفتم مثلا خانوادگی هست اقا. دیگه هیچی نگفت.
بعد از محضر رفت یک هتل و بعد از هتل هم رفت به یک اپارتمان وسطای شهر که نه خیلی بدبخت بودن نه خیلی پولدار. و دیگه نیومد بیرو. از راننده پرسیدم این ادرس کجاست که برام گفت. من یادداشت کردم تا یادم نره. برگشتم خونه. دست تنها هیچ کاری نمی تونستم بکنم. باید یکی دیگه پیدا می کردم. بهترین کس قاسم بود. شب رفتم پیش قاسم.
قاسم : به به سلام اق کرم خودمون. باز کیرت بلند شده اومدی برات از کس هایی که کردم بگم. احمق جون برو بگیر بکن. تو هم با اون کیرت فقط نباید که بشاشی. باید هر چی پولدلزر بگیری بکنی تا دلت خنک شه مخصوصا اون کس کشایی که گیر کیری میدن. من که تا الان به هیچ کدومشون رحم نکردم. برات که گفتم اون کلفته رو کردمش بعداز اون تو نمیری هرچی کس تو اون خونه بود ومن کردم حتی به مرغاشونم رحم نکردم. هر چیز ماده ای بود من کردم. و بعد شرو کرد به خندیدن
کرم ک خفه شو ببینم من کهنیومد کس شعرای تو رو گوش بدم می خوام ازت کمک بگیرم.
قاسم : تو جون بخواه . حالا چه کاری هست.
کل ماجرای این مرتیکه رو براش تعریف کردم اما نگفتم دیروز توخونه خانمو کرده.
قاسم ک ای پدر نامرد. تو نمیری خارش به گا رفته . از همین حالا. ادرس بده تا امارشو برات در بیارم اساسی. من چند سال که تو ای شهرم از همه جور ادمی هم تو دست وبالم هست. از ادم کش تا بگیر بیا پایین.
البته همش لاف می زد ولی خوب با اون زبونی که قاسم داشت می شد یه کارای کرد. پاشدم برم خونه که قاسم گفت کجا بابا بشین برات یک خاطره بگم که چطوری خانوم کردم.
گفتم فعلا باشه تا بعد.
رفتم خونه . دیدم چراغای خونه روشنه . حتما کتی خانوم اومده بود. رفتم تو اتاق و چند دقیقه بعد رفتم به کتی خانو بگم کاری داره یا نه. رفتم تو . اما هیچ کسی نبود. صدا کردم. جواب نداد کسی. رفتم تو اتاق کتی خانوم. در زدم اما کسی جواب نداد. در و باز کردم رفتم تو. اما نبودش. از اتاقش اومدم بیرون. صدای شرشر اب اومد. فهمیدم تو حمومه. برگشتم تو اتاقم و نشستم و شروع کردم دوباره حس کاراگاهیمو به کار گرفتن. تمام خاطرات رو مرور کردم اما چیز مشکوکی ندیدم. که بخواد توجه منو جلب کنه. با خودم گکفتم همش شعر و وره زده به کلت کرم خره. و شروع کردم خندیدن. نیمساعت بعد دوباره رفتم پیش کتی . صدا کردم جوابمو داد. رغتم تو اتاقش. البته در زدم گفت بیا تو. رو تختاش نشسته بو داشت موهاشو شونه می کرد. و یک سشوار دستش بود. بهم گفت
کتی : ها ن چی می خوای؟
کرم : هیچی اومدم ببینم اومدین یا نه یک بار اومدم حموم تشریف داشتین.
کتی : حالا میبینی که هستم.
کرم : مزاحمتون نمی شم.
کتی : یک دیقه وایسا. بیا این سشوار و بگیر تا من موهامو خشک کنم. مامان که نیست دست تنهام.
رفتم و سشوار رو گرفتم و نگاشتم.
کرم : خانوم چطور بودن؟
کتی : خوب بود اما نزاشتن من پیشش بمونم هرچی اصرار کردم گفتن نمیشه شما برید خونه اگه خبری شد خبرتون می کنیم. تازه گفتن خطر رفع شده.
کرم : خوب خدا رو شکر.
کتی : راستی بابت دارو ها دستت درد نکنه. چقدر شد؟
کرم : قابلی نبیست خانم حرفشم نزنید.ما ما هم مثل یک خونوادهایم دیگه من شما نداره
کتی : به به چشمم روشن. از کی تا حالا شما با ما فامیل شدی ما نمی دونستیم
کرم: خوب خودتون گفتین کرم از خانواده ماست
کتی من یک حرفی زدم . می خوااستم حال این مرتیکه رو بگیرم. تو پرو نشو دیگه
خاک بر سر من الاغ نفهمه گور به گور شده سگ .. بکنن که مثل این کس خولا دارم خودمو خراب می کنم. از خودم لجم گرفته بود به خاطر این حرفهای مفتی که زده بودم و به قول قاسم زود پسر خاله شده بود.
کرم : خانوم ببخشین من قصد بدی نداشتم.
کتی : مهم نیست ولی دیگه تکرار نشه
کرم : چشم
بعد از اتاق اومدم بیرون. رفتم تو اتاقم و گرفتم خوابیدم تا صبح. هرچند حالم خیلی گرفته بود.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#28 | Posted: 20 Jun 2011 19:31




قسمت بیست و هشتم
صبح با قاسم رفتم بیرون و خونه رو نشونش دادم. قاسم هم گفت کاریت نباشه تا امروز و فردا امارشو برات در میارم تا بفهمی این کیه و چیکارست.
بعد از قاسم جدا شدم و رفتم بیمارستان و یک سری به خانوم زدم البته یواشکی چون او مرتیکه اونجا بودش. بعد رفتم دنبال کارهایی که کتی خانوم بهم داده بود. با مریض شدن خانومم دهن من گاییده شده بود اساسی. هی باید مثل خر کار می کردم.
چند روزی گذشت و همه روز ها مثل هم و قاسم هم هیچ خبری به من نداده بود. تا اینکه یک روز قاسم اومد و گفت
قاسم : چطوری کرم گوزو؟
کرم : چه خبر بگوخبری شده؟
قاسم : مژده گونی ما یادت نره.
کرم : باشه بگو بگو اونم بهت می دم
قاسم : اه من کون تو بزارم اه کون تو چیه کیرم توش. وشروع کرد هر هر خندیدن
کرم : بسه مشنگ بازی بگو ببینم چی شد.
قاسم : از اون روزی که خونه رو نشونم دادی رفتم تو نخ یارو. تو اون محلم سریع با چند تا رفیق شدم و شروع کردم کسب اطلاع کردن که این کیه و چی کار ه اس . خلاصه فهمیدم که این یارو یک شرکت داشته تو یک کشور خارجی و چند وقتیه اومده ایران امامعلوم نیست چی کار کرده که تو اون شرکته انداختنش بیرون یا ورشکست شده و اومده ایران. ایناشو زیاد دقیق نمی دونم اینم از هزارتا پرسیدم و صد نفر و پاییدم تا تونستم بفهمم که چیکاره است. اما اومده ایران تا یک کاری روبراه کنه و برگرده . فکر کنم... بزار بگم که ... اهان اون همسایشون می گفت که اومده یک قرارداد کلون ببنده و بره. ولی نمی دونست. اخه همسایه خیلی فضول بود گفته بود از خودش پرسیده. امار تمام محله رو داشتک تازه گفت که یارو دیده با چند تا زن که اورده خونه. ناکس از اون کس بازای تیره.
کرم : خو.ب این همه اطلاعاتو از کجا بدست اوردی و چطوری بهت گفتن؟
قاسم : ای بابا اطلاعاتو که از هزارتا پرسیدم . هرجا میرفت تعقیبش کردم ولی به چه عنوانشو نمیگم چون اگه بفهمن کونم خودم که هیچ کون اون طرفو که با همکاری کرد جر وا جر میکنن. اگه این مرتیکه هم بفهمه و بره شکایت کنه صد در صد اعدامم. مطمئن باش.
کرم : مگه چه گوهی خوردی لعنتی. نکنه یک وقت بیچارمون کنی ؟
قاسم : نترس گوزو . چون می دونم ادم ریقو وترسویی هستی بهت نمیگم کونتم پاره کنی که هیچ بهترین خانوم هم برام بیاری بهت نمی گم.پس خودتو الکی خسته نکن. تو می خواستی ببینی این کیه که منبرات امارشو گرفتم . راستی این یارو دو تا اسم داره یک اسم دیگه اش هم کامرانه.
کرم : کامران!!!! کامران ... کامران
قاسم : زهر و مارو کامران . کیر خر .چه مرگته هی کامران کامران میکنی؟
کرم : چقدر این اسم برام اشناست. کجا شنیدم؟
قاسم : کیر خر مرتیکه کس مغز. خوب هزار نفر اسمشون کامرانه دیگه.
کرم : دستت درد نکنه کمکم کردی.
قاسم : وظیفه بود جیگر. بعدا بیا پیشم تا برات چند تا خاطره بگم حال کنی.
کرم : باشه ..
قاسم رفت و من این مغزم شروع کرد به تجسس که کامران کیه اما هیچ نمی فهمیدم . اصلا این مغزمون گوزیده بود.
شب کتی خانوم اومد . حال خانوم رو پرسیدم که گفت خوبه اوردنش تو بخش . منم باید برم بیمارستان.
کتی خانم رفت حمام . ومن فکر مشغول بود که اسم کامران رو کجا شنیدم. اما هرچی فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم .کتی خانوم رفت و من هم تنها بودم . به قاسم گفتم بیاد پیشم.
فردا صبح . بیدار شدم رفتم یه چرخی زدم . هنوز کتی نیومده بود. دوباره شروع کردم به فکر کردن. با خودم گفتم برم یه دوش بگیرم حال بیام. رفتم تو حموم شروع کردم زیر دوش اب کس و شعر گفتن. و شعر خوندن. هرچی میومد رو زبونم می گفتم. از کس و کون دل و عشق و همه چیز تا زیر دوش داشتم می خوندم که
کرم : من کون می دم اساسی.
کس ندارم که با من بلاسی
عاشقتم اما تو گوسفند بی کلاسی.
از کونی گریته هرشب اینجا پلاسی
با خودم می خوندم اما همش اسم کامران تو ذهنم بود . ناخوداگاه گفتم
کرم : کامران چرا هرشب کونم میزاری
بعدش شروع کردم هر هر خندیدن . گفتم اگه کامران کیر کلفت باشه کونم پاره است. وای کونم وای کونم..
برق سه فاز از کونم پرید. فهمیدم ... بالا خره پیداش کردم. فهمیدم کامران کیه. خود کس کششه. اون روز که خانوم تو حموم بود و من گوش وایسادم و خانم می گفت : ای تو روحت کامران جرم دادی . حالا همه میفهمن من از کون دادم ....
پس خانم از قبل با این جاکش رابطه داشته. بیچاره اقا که نمی دونست زنش جنده است. ای روزگار ... باید بشتر برم تو کوک این دوتا.
از حموم اومدم بیرون و رفتم باز سراغ قاسم. هیچی بهش نگفتم اما گفتم برو تو کوکش . بازم برام اطلاعات بیار. اما بی شرف گفت
قاسم : برو گم شو مرتیکه. مگه من مثل تو بیکارم . خودت برو جناب درک پلنگ .
کاری نمی شد کردش تخمش حروم بود ابین قاسم کاری رو که نمی خواست انجام بده انجام نمی داد. مجبور شدم خودم برم برای دست یابی به اطلاعات.
رفتم بیمارستان. اما یواشکی. یک ساعتی گشتم تو بیمارستان تا اتاق خانوم رو پیدا کردم البته از چند تا پرستار هم پرسیدم . رفتم پشت در اتاق. از اون شیشه کوچک در تو اتاق رو نگاه کردم. خانم رو تخت خوابیده بود . کتی خانم هم بالا سرش بود.. باید این جریان رو به کتی خانم می گفتم. شاید بد نمی شد و کتی خانم یکم با من مهربون میشد. اما باید صبر می کرد. تازه روم نمی شد برم به کتی بگم که خانوم با این مرتیکه رابطه داشته. ولی باد یک جوری سر از این ماجرا در میاوردم. رفتم خودمو یه جایی قایم کردم تا تو دید رس نباشم و اتاق خانم رو زیر نظر گرفتم. نیم ساعت بعد رحیم یا همون کامران اومدش . رفت تو اتاق . من همچنان منتظر بودم. رحیم رفت. باز مکن منتظر موندم. تو این دو سه ساعت دهنم گاییده شد . هم باید از دست پرستارا در می رفتم هم از دست کتی خانمو رحیم. بیچاره شدم. کتی خانم هم از اتاق اومد بیرون و رفتش. رفتم سمت اتاق خانو و یک نگاهی کردم تو اتاق. خانم خواب بود. باید می رفتم تو اتاق و یک جا قایم می شدم. تا بفهمم اون تو چه خبره. اما تو اتاق هم جایی نبود که بشه رفت و قایم شد. باید یک فکر دیگه می کردم. . برگشتم خونه . رفتم سراغ قاسم. بهش گفتم می خوام حرفهایی یکی رو یواشکی گوش کنم تو راهی بلدی یا نه.
قاسم : بابا تو کس خل شدی. اخه من از کجا بدونم باید با چی حر ف های یکی رو گوش کرد.
کرم : خاک بر سرت همش حرف مفت فقط بلدی بزنی. عینهو طبل تو خالی می مونی. احمق.
رفتم خونه. کتی خانم هم خونه بود. دنبال یک راه چاره بودم. باید از یکی کمک می گرفتم . زد به کلم از کتی بپرسم. رفتم پیشش.
کرم : سلام کتی خانوم
کتی : کجا بودی؟
کرم : رفته بودم چیز... بیرون
کتی : چیکار داری؟
کرم: والا کتی خانم چجوری بگم... من.... من.... راستش من می خوام حرفها یکی رو گوش کنم
کتی :خاک بر سرت کرم . اینکار جرمه
کرم : خوب راستش .. کتی خانوم... چیز .. اهان ما می خوایم یعنی من می خوام مچ یک نفرو بگیریم.
کتی : مچ کی رو . مگه چیکار کرده؟
کرم: مچ یک دزد و خانم.
کتی : کرم راس میگی؟
کرم: به جون شما راس میگم.
کتی : خفه شو. خیلی پرو شدی کرم. روبت میدم ها.
کرم : گه خوردیم خانم. ببخشید . اخه ما که به شما دروغ نمی گیم.
کتی : خوب راهشرو بهت میگم. میری یک واکمن صداشو ظبط میکن؟
کرم: واکلن چیه هست؟
کتی شروع کرد خندیدن . از اینکه خندونمش زوقزده شده بودم. انگار تو اسمونا بودم.
کتی : والکن نه واکمن. کرم. یک ظبطه کوچیکه که صدا ظبط میکنه.
کرم : حالا از کجا باید بخرم.
کتی : کشتی منو کرم نمی خواد بخری بیا این واکمن منو بگیر ولی وای به حالت اگه خرابش کنی
کرم : چشم..
واکمن رو گرفتم .کار کردن باهاش رو یاد گرفتم . رفتم تو اتاقم. فردا یک نوار خریدم و رفتم بیمارستان. وقت زیادی نداشتم. اما می دونستم بین خانم و رحیم یک حرفهایی رد و بدل میشه. این چند روز که حال خانوم خوب نبوده اما شاید یک حرفهایی زده باشن. این تنها راه برای فهمیدن این موضوع.
اتاق خالی بود رفتم و واکمن رو یک گوشه قایم . کردم و دکمه ش رو زدم. از اتاق داشتم میومدم بیرون که خوردم به رحیم. وای خدایا به خیر بگذرون.
رحیم : اینجا چه گهی می خوردی پاپتی بی همه چیز. هان ؟
کرم : هیچی اقا به خدا داشتیم چیز اتاق تمیز می کردیم.
با صدای رحیم خانم از خواب بیدار شد. من سریع سلام کردم به خانم و رفتم. یعنی مثل جت در رفتم.
رفتم ویک گوشه قایم شدم تا ببینم اون واکمن چی ظبط کرده.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#29 | Posted: 20 Jun 2011 19:32




قسمت بیست و نهم
رحیم از اتاق اومد بیرون. من هم یواش یواش رفتم پشت در اتاق تا ببینم چه اتفاقی افتاده. خانم بیدار بود. مجبور شدم برم یک نیم ساعتی چرخ بزنم و دوباره بیام. برگشتم . دیدم کتی خانوم اومده. ای سگ تو این شانس. حالا چی کار کنم. این میره اون میاد. خانم هم خواب بود. ..مغزم کار نمی کرد. نیم ساعت دیگه معطل شدم. پرستاره اومد گیر داد. داشت بیرونم می کرد.
کرم : خانم پرستار اون اتاق هست
پرستار : کدوم اتاق.
با دست اتاق خانم رو نشون دادم و گفتم
کرم : دم در بیمارستان با اون خانمه که همراه مریضه کار دارن. اگه میشه صداشون کنین. و از دست پرستاره در رفتم. سریع یک گوشه قایم شدم. پرستاره رفت در اتاق و کله اش رو کرد داخل اتاق و چندلحظه بعد کتی خانم اومد بیرون و رفت سمت در بیمارستان. پرستاره هم رفت تو یک اتاق دیگه. سریع رفتم پشت در . خانم خواب بود. اروم رفتم داخل اتاق و واکمن رو برداشتم و با سرعت هزارکیلومتر رفتم بیرون از بیمارستان. تو راه کتی خانم رو دیدم که داره برمیگرده. تعجب رو میشد تو چشماش خوند. گیج بود. از کنارم رد شد و رفت. منم سریع خودمو رسوندم خونه.نوار رو برگردوندم و شروع شد به پخش کردن.
صدای نوار
رحیم : اینجا چه گهی می خوردی پاپتی بی همه چیز. هان ؟
کرم : هیچی اقا به خدا داشتیم چیز اتاق تمیز می کردیم
خانم : چی شده؟
کرم : سلام خانوم.. خداحافظ.
رحیم : تخمه سگ . سلام خوشگله حالت چطوره؟
خانم : برو بابا چه حالی . همش تقصیر توه. ابروم پیش کتی رفت
رحیم : مگه من کار خلافی کردم
خانم : بله پس چی؟
رحیم : نه که تو اصلا دلت نمی خواست؟
خانم : خفه شو . کتی فهمید. ابرومو بردو. سر جریان تو اقا من تشریف اوردم بیمارستانو داشتم میمردم.
رحیم : من فدات بشم. همین که خوب شدی عقدت کردم. غصه چی رو می خوری؟
خانم : پس کتی رو چی کار کنم؟
ر حیم : اونم شوهرش میدیم و بعدش خودم و خودت میریم عشق و صفا اونور اب؟
خانم : با چی؟
رحیم : نگو این حرفو. من و تو دو ساله داریم نقشه میکشیم. که پول هارو بالا بکشیم.
خانم: اگه کسی بفهمه؟ من می ترسم. بیچاره میشیم. جفتمون رو اعدام میکنن.
رحیم : اخه اون که فامیلی نداره. هیچ کس دور برش نبود.
دیگه صدا قطع شد. چند ثانیه بی صدا بود. عرق کرده بودم.

صدای ضبط
خانم: شکایت میکنه. بسه
رحیم : نترس. کی مرخص میشی؟
خانم: دکترا گفتن چند روز دیگه؟
بعدش دیگه هیچی نبود . کتی اومده بودو صدای اون بود..
عجب فاجعه ای یعنی این ها دوساله دارن نقشه می کشن. اما نقشه چی. نقشه که پول های اقا رو بالا بکشن. آخه چرا؟
گیج گیج بودم. دلیل این کار رو نمی فهمیدم. خواستم نوارو به کتی خانم بدم اما گفتم فایده ای نداره.چند روز بعد خانم اومدن خونه. نوار رو هم تو اتاقم قایم کردم. چند روز هی رحیم میومد خونه. کتی هم بود از اونجا تکون نمی خورد و رحیم رو با خانم تنها نی گذاشت. اما یک روز کتی خانم نبود. من هم رفته بودم بیرون. اومدم خونه. خانم همش استراحت می کرد. رفتم برم پیش خانم که بگم چیزی نمی خواد که صدای رحیم اومد. گوشهام مثل چی تیز شد. تو اتاق خانم بودن. دوباره به یاد چند وقت پیش از درخت رفتم بالا. خانم رو تخت خوابیده بود . رحیم هم کنارش رو تخت نشسته بود. پشتش به من بود. دست رحیم مو های خانم رو نوازش می کرد.
خانم : رحیم من می ترسم.
رحیم : نه دیگه بسه رحیم.. رحیم .. دیگه بهم بگو کامران..چیه. برای چی می ترسی؟
خانم : اگه بفهمن چی ؟
رحیم : نترس هیچ کس نمیفهمه؟
خانم : اسمش قتله کامران قتل.
رحیم : نترس من فکر همه جاشو کردم. هیچ اتفاقی نمیوفته.
خانم: ولی من میترسم
رحیم : نترس. یادت میاد اولین باری که دیدمت کی بود؟
خانم : اره من با همایون اومده بودمتو شرکت.
رحیم : از همون اولین بار که دیدمت چشم گرفتت. اما فکرشو نمی کردم.
خانم: منم همین طور. من همیشه از همایون بدم میومد.
رحیم : می دونم اگه بدت نمیومد که من الان تو رو نداشتم. دست بابات درد نکنه که تو رو به زور شوهرت داد به همایون.
و بعد رحیم رفت لب خانم رو بوسید.
رحیم : من برم. تا این دخترت نیومده.
من مثل موشک از درخت اومدم پایین و رفتم تو اتلقم و درم قفل کردم که اگه اومد سر کشی نفهمه من اونجام و بره.
تمام حرفها اون دوتا تو سرم می چرخید. همه چی روشن شده بود برام. از اینکه خانم به زور شوهر کرده و از اقا خوشش نمیومده و ارتباط با این رحیم . اما جریان قتل رو نمی تونستم بفهمم چه طور اتفاق افتاده و کی کشته شده که خانم اینقدر میترسه.
دیگه نباید صبر می کردم. باید نوارو به کتی خانم می دادم. اما نه خودم بهش میگم. دیگه این ترس لعنتی رو باید میزاشتم کنار و این ماجرا رو براش تعریف می کردم. اما به من چه ربطی داشت. من تمام این خودشرینی ها رو کردم تا کتی خانم با من مهربون بشه اما فایده نداره. دیگه. گفتنش هیچ دردی رو دوا نمی کنه. اون نوار رو باید از بین ببرم. اصلا به من چه که تو زندگی اینا دخالت میکنم. من چیکاره ام .
اما دلم نمیومد برم. از تنهایی می ترسیدم. فکر کتی رو چی می کردم. چرا من هی دارم خودمو نا امید میکنم. بهش می گم. این جوری بهتره. تازه من کار بزرگی در حقش کردم. این همه اطلاعات براش بدست اوردم. ..
اما بای به خودم میگم به من چه. باید اصلا بی خیال همه چیز بشم و ببینم اخر این قصه چی میشه.
شب تو اتاق خوابیده بودم. در زدن. رفتم پشت در کتی بود. هول کردم. اما گفتم حتما چیزی می خواد . در رو باز کردم.
کتی : کرم زود بیا تو اتاقم کارت دارم؟
کرم : چشم خانوم.
کتی برگشت تو اتاقش . منم لباسامو پوشیدمو رفتم . کتی خانم رو تخت نشسته بود . و داشت بیرون رو نگاه می کرد.
کرم : بله خانم کاری داشتید؟
کتی : بیا بشین
کرم: چشم؟
کتی : امروز خونه بودی؟
کرم : بله خانم
کتی : کسی نیومد خونه؟
کرم: یعنی کی خانم؟
کتی : یعنی تو نمی دونی. همون که چند وقت پیش داشتیب دیدشون میزدی؟
کرم : خانم از عمد نبود.
کتی : نیومدش اینجا؟
کرم : والا .. چی بگم...
کتی : پس اومدش
کرم: اره
کتی : کاری هم کردند؟
کرم: نه فقط حرف زدن.البته من خونه نبودم وقتی اومدم دیدم رحیم اقا تو اتاق خانم هستن و دارن صحبت میکنن.
کتی : چه صحبتی؟
کرم: همون صحبتی که من می خوام به شما بگمو....
کتی : چی می خوای بگی به من...
کرم: هیچی
عجب گهی خوردم. تمام تنم شروع کرد لرزیدن. پاهام دیگه جون نداشت. سردم شد. بدنم یخ کرد . عرق رو پیشونیم نشست. یکی از درون صدا می کرد نترس احمق بگو اما یکی دیگه جوابش می داد نگو خاک بر سرت کنن. فایده نداره. میشاشه به هیکلت. اصلا اون با تو زمین تا اسمون فرقشه. نگو نگو. اما اون میگفت بگو . دل و عقلم به جون هم افتاده بودن.
کتی: چی می خواستی بگی . چرا رنگ و روت پرید؟
کرم: خانم یه چیزی بگم ناراحت نمی شین. منو هم از خونه بیرون نمیندازین؟
کتی : بگو
کرم: چرا شما ... شما... مثل بقیه دوست ندارین
کتی : کی گفته من دوست ندارم دارم. سارا . شیما . مهری. نازی این همه دوست.
کرم: منظورم دوست از اون دوستاس یعنی با پسر دوست نیستین؟
کتی: اهان.. خوب دلیل داره.
کرم: خانم دلیلشو بگین البته اگه لطف کنین؟
کتی : ازشون خوشم نمیاد. همشون یک مشت ادم ول و الاف بی خیالو هوس بازن. همین. منم با چندتاشون بودم اما همشون پی هوسشونن. همین. منم دیگه با هیچ پسری نبودم. فقط با دوستای دخترم بودم.
کرم: اهان بله. اما همه مردها این جوری نیستن شاید یکیشون خوب باشه. مرد هوس نباشه مرد زندگی باشه؟
کتی : خوب حالا تا اون مرده پیدا بشه. چرا این سوالا رو از من می پرسی؟
کرم : هیچی همین طوری کنجکاوی؟
کتی :این کنجکاویت اخر یک بلایی سرت میاره. ها. تازه چند باری هم که برای من کنجکاوی کردی
کرم: نه من .کی من غلط بکنم.

لوتی جون تولدت مبارک
     
#30 | Posted: 20 Jun 2011 19:33




قسمت سی ام
برگشتم از پیش کتی. باید یک راهی پیدا می کردم تا بتونم حرفمو بهش بزنم . بهش بگم دوسش دارم. اما نمی دونم. کاش یه چیزی بود که بهم این قدرت رو می داد. شاید قاسم بدونه اون چیه . رفتم پیش قاسم. بهش گفتم .بازم خندید. بهش گفتم عاشق شدم. چی کار کنم. گفت خوب یکم به سر و وضت برس . گفتم باشه اما چطدی برم بهش بگم. گفت دوست داره؟ گفتم نمی دونم. می خوام بهش بگم ولی می دونم قبول نمی کنه. وضع باباش خوبه. ولی می خوام بهش بگم. قاسم گفت: زن جماعت لطیفه باید باش لطیف بود پولدار فقیر هم نداره همشون ضعف محبت دارن.. سعی کن بهش محبت کنی همین. اما که چطور بهش بگی اینه که برو عرق بخور مست کن. مست که شدی ترست میریزه. ادم ترسش که بریزه تو دل شیر هم میره.
فکر بدجوری مشغول بود. سعی کردم از فردا همش جلو کتی سبز بشم و هر کاری گفت انجام بدم. کار هرروزم شده بود. هرجا کتی می خواست بره منم یه جوری خودمو اویزونش می کردم اونم هیچی نمیگفت. اینقدر محو کتی شده بودم که کار اصلی یادم رفته بود. وولی میگفت کتی مهمتره تا این چرت و پرتا. یک روز کتی خانم برام یک دست لباسو یک کت و شلوار خرید. گفتش. از این به بعد هر جا خواستم برم با این لباس ها بیا.
لباس ها رو پوشیدم کلی اومد رو قیمتم. اصلا زمین تا اسمون فرق پیدا کرده بود. نه که خوشگل شده باشم اما با قبل خودم زمین تا اسمون فرق داشتم. خیلی بهتر شده بودم. تو اینه که خودمو می دیدم احساس خوش تیپی می کردم از خودم خوشم اومده بود. اما موضوع این بود که باید به کتی خانم می گفتم. باید این کارو سرانجام میدادم. چند روزی شروع کردم به عرق خوردن. اونقدی میخوردم که ترسم بریزه. خواستم مقدارش دستم بیاد. یک شب عرق رو خوردمو رفتم. تو این مدت رابطه ام با کتی بهتر شده بود چون من از هیچ کاری کوتاهی نمی کردم. . رحیم هم چند باری اومده بوده ورفته بود اما اتفاقی خاصی نیفتاده بود در ضمن کتی هم سفارش کرده بود وقتی رحیم میاد من حواسم بهش باشه.
رفتم پیش کتی. تو اتاقش بودو داشت با تلفن با سارا حرف می زد. منتظر شدم حرفش تموکم بشه .
کتی: کاری داشتی کرم
کرم: من ... می خواستم یک چیزی بهت بگم یعنی بهتون بگم
کتی : چی هست؟
کرم: فقط عصبانی نشیتن و خیال نکنین من دارم از مهربونی شما سئ استفاده می کنم. یک چیزی هست که خیلی وقته می خوام بهتون بگم اما نمی تونم. یعنی می ترسم
کتی: چی رو می خوای بگی نکنه باز می خوای بگی چرا من با هیچ پسری دوست نیستم؟
کرم: نه یک چیزه دیگه می خوام بگم. در مورد..و در ... مورد .خودمه...
کتی : نکنه زن می خوای کرم هان روت نمیشه بگی. بگو کی هست خودم میرم برات خاستگاریش
کرم: نه ... یعنی هم اره هم نه.. چیزه اینه که من... من از یکی خوشم اومده اما روم نمیشه بهش بگم. می ترسم از دستم ناراحت بشه؟
کتی: این که کاری نداره برو بهش بگو. نترس
کرم: اخه اونا وضعشون خوبه منم که اس وپاسمو دهاتی
کتی : ولی خوب ... نمی دونم.... اما شاید دختره ازتو خوشش بیا
کرم: نمی دونم
کتی: حالا کی هست این دختر خانم وکه دل این کرم ما رو برده و چند وقته نگه داشتهو نگفته.
کرم: راستش ... راستش... من می ترسم بگم. فکر بد درباره ام نکنی کتی خانم . به خدا دست خودم نبود یک هو دل م براش تپید همین . اصلا هم نمی دونم چه جوری اما شد دیگه
کتی : بگو کشتیم کرم بگو
کرم : باشه ... باشه... اون دختر..اون... ش...شو.. شوما هستین
کتی: چی؟ من. شوخی می کنی کرم. اره و شروع کرد خندیدن
کرم : نه شوخی نمی کنم. اما می دونم شما می خواین بگین نه ولی خوب خواستم بگم که خودمو راحت کرده باشم فقط همین
کتی : تو از کجا می دونی من نه میگم؟
کرم: یعنی اره؟
کتی : یعنی نه. دیگه هم به این موضوع فکر نکن. افرین پسر خوب
کرم: اخه چرا. چون بدبختم .. یا از ده اومدم یا اینکه باغبون شما هستم.
نمی دونم چی شد عرق لعنتی کار خودشو کرده بود من نترس شده بودم و حالا داشتم مثل ابر بهار زار می زدم دست خودم نبود ولی هر چی تو دلم مونده بود رو گفتم . گفتم که چقدر دوسش دارم چقدر شبها خوابشو دیدم . چقدر تو تنهایم براش گریه کردم. همه اون کار ها رو بخاطر اونانجام دادم. اون هم داشت با من اشک می ریخت اما نه به خاطر من شاید برای بدبختی های خودش.
کرم: خوب حالا که این طوری شد دیگه موندن من اینجا فایده ای نداره. من دیگه میرم. کتی خانوم. ممنونم که به حرف هام گوش دادی.
کتی : حالا چرا می خوای بری؟
کرم: چون دیگه نمی تونم شما رو ببینم و حسرت به دل بمونم. تازه اگه براتون خاستگار بیاد تحمل دیدن اونو ندارم. هرچند بزودی رحیم اقا براتون یک خاستگار جور میکنه تا شر شما رو از سر خودش راحت کنه و خودش راحت به عشق و حالش برسه.
کتی : چی میگیکرم؟ انگار زده به سرت. رحیم چی کار میخواد بکنه.
اره مستی کار خودشو کرد. منم تمام ماجرا رو براش گفتم. نمی خواستم بگم اما از زورم گفتم. از لجم گفتم. دلم برا خودم می سوخت. کتی گیج بود. رفتم تو اتاق خودم مثل سگ گریه کردم تا خود صبح. انقدر گری کردم که خورشیداومد تو اسمون. دست و دلم به ه یچ کاری نمی رفت. اصلا حال و حوصله هیچ کاری رو نداشتم. دلم می خواست برم یجا که راحت باشم. خیلی سخت بود. به کتی که فکر می کردم اشکم در میومد. نزدیکای صبح خوابم برد.
صبح با صدای تق تق در از خواب بیدار شدم. سرم گیج می رفت منگ بودم . یادم نمیومد چه اتفاقی افتاده. در باز کردم. کتی پشت در بود. چشماش قرمز بود. معلوم بود گریه کرده. سرمو انداختم پایین.
کرم: سلام خانوم
کتی : اینا راست بود کرم که گفتی ها؟
و شروع کرد گریه کردن من داشت گریهام میگرفت اما گریه هامون هم زمین تا اسمون فرقش بود. گریه من برای چی بود و گریه اون برای چی؟
کرم: بله خانم. اگه باورتون نمیشه یک چیزی هست که دیگه باورتون میشه.
نوارو بهش دادم. رفتو برگشت دوباره اینبار بیشتر گریه می کرد. اونم باورش نمی شد.
کتی : از کجا فهمیدی؟
کرم: مشکوک شدم بهش . یک نفرو فرستادم دنبالش اونم برام اطلاعات جمع کرد. همین .
کتی: کمکم می کنی؟
کرم: من همه این کار ها رو بخاطر تو انجام دادم.
اره. اون ماجرا تموم شد. کتی از رحیم شکایت کرد . رفت زندان. بعد ها اعتراف کرد که با همدستی خانم ترمز های ماشین اقا رو دستکاری کردن و تصادف اقا ساختگی بوده. الان چند سالیه که اونا تو زندان هستن. اما کتی خانم نتونست از مادرش شکایت کنه . برای همین رضایت داد و برگشتن تو اون خونه. من هم رفتم. رفتم. چون نمی تونستم اونجا بمونم. طاقت دیدن کتی رو نداشتم. هر چند چند وقتی من شده بودم همه کاره اونا . هر جا می رفتیم خیال می کردن من شوهر کتی هستم اما همش خیال اونا بود. کتی شوهر کرد. یک پسر پولدار.و من تنها موندم. حال و حوصله زن جماعت رو دیگه نداشتم یعنی نمی تونستم کسی رو جای کتی تصور کنم. خواستم برگردم ده اما نتونستم. رفتم تو یک شرکت کار کردم. مثل خر کار می کردم. چون هیچ دلخوشی نداشتم . فقط کار بودو کار. همین مثل خرکار کردنم باعث شد پیشرفت کنم. یواش یواش پولامو جمع کردم و شریک شدم تو شرکت و بعدش یک شرکت زدم.
حالا من هستم با کتی و پسرم که دو سالشه و دختر کتی که از ازدواج اولشه و پنج سالشه . خانم هم مرده . چند سالی میشه. یعنی دق کرد ومرد. اینو خود کتی برام گفت.


پایان

لوتی جون تولدت مبارک
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / ماجراهای خانه ی قدیمی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites