تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

خاطرات بهرام و مامانش

صفحه  صفحه 38 از 40:  « پیشین  1  ...  37  38  39  40  پسین »  
#371 | Posted: 30 Nov 2018 14:08
عالی
     
#372 | Posted: 30 Nov 2018 15:07
تخيلات بهرام معركه است
     
#373 | Posted: 1 Dec 2018 09:28
خوش اومدی بهرام
     
#374 | Posted: 2 Dec 2018 23:30
ادامه از بهرام
سروش هم با وجودیکه سن و سالش دو برابر من میشد گاها با من و خواهرام بازی می کرد و در حیاط خونه مون طناب نخی می بستیم و کاغذ رو مچاله می کردیم و به شکل توپ کو چیک در حد و اندازه دو برابر تخم مرغ نخ پیچ می کردیم و والیبال می کردیم ....من و سحر هم تیم میشدیم و اکرم و سروش هم تیم مقابل ......و در هر حرکت و امتیاز گیری ناخوداگاه من و سحر بغل هم میرفتیم و لحظاتیو از لمس کردن اندامش کسب فیض می بردم ...من که اون دوران از عمد و از هوسم این کارو نمی کردم و سحر هم همین حسو داشت سروش بنا به توصیه مامانم در خونه مون زیاد امد و رفت می کرد و گاها فکر می کردم لابدمی خاد جای طاها رو بگیره ...سروش هم حواسش بیشتر به مامانم بود و سعی می کرد قدر شناس حمایتی که ازش می کرد رو نشون بده . ...یه بار که یادمه اکرم موقع بازی ودویدن رو سروش اوار شد و با هم لحظاتی غلط خوردند و دیدم که دستش تو کون اکرم رفت و بهش نگاه کرد که عکس العملشو ببینه......اکرم قرمز شده بودو رو دست سروش محکم زد و بلند شد و به اتاقش رفت ......مامانم متوجه قهر اکرم شد و سراغش رفت ......به گمونم اکرم چیزی بهش نگفته بود چون مامانم عکس العملی نداشت .....از اون روز اکرم از سروش دوری می گرفت و من درک درستی در اون موقع نداشتم .......یه روز که رفته بودم اتاف مامانم که ازش پول تو جیبی بگیرم نیمه لخت بود و لباس تنش می کرد که به بیرون بره......من طبق عادتم تو بغلش شیر جه رفتم و بعد از اینکه گونه و لبامو بوسید .....بهم گفت ....بهرام جون از سروش ناراحت نیستی ..اذیت تو وخواهرات که نمی کنه ......نه مامان جون ...سروش پسر خوبیه ...ولی نمی دونم اکرم چرا باهاش دیگه بازی نمی کنه ....مامانم بهم لبخندی زد و هیچی نگفت ....ازش خواستم منو باخودش ببره ولی اون تنهایی بیرون رفت و فقط پول تو جیبیمو بیشتر کرد و فوری بدو رفتم سراغ سارا و دستشو گرفتم و به عشق و میل خودمون خوردنی و هله هوله گزفتیم ....سارا دختر نسبتا زیبایی بود که پوست سفید و قشنگی داشت و من نا حوداگاه یاد گرفته بودم بوسش می کردم و اون فقط می خندید باسن نرمش برای دست زدن جون می داد و من ضمن بازی از پشت بغلش می کردم و کیر قلمیمو رو ش می مالوندم و در تکمیل این کارم دست هم روش می بردم....سارا یه خواهر بزرگتر از خودش داشت که هم سن و سال سحر بود و زود زود میومد و سارا رو از بازی کردن منع و حال جفتمونو می گرفت ..ازش بدم میومد و با وجود اسم قشنگش که صحرا بهش می گفتن تنفر ازش داشتم....هنوز از شکل و شمایل کوس و دستگاه تناسلی جنس مخالف چیزی سرم نمیشد و یه روز که سارا جیشش میومد بهش گفتم میشه ببینم چه جوری جیش می کنی .......اون با تعجب کودکانه اش نگام می کرد و من دیدم که در گفتن اره در شک و ترد ید مونده ...گفتم سارا اگه بزاری من جیش کردن تورو ببینم میزارم که توام مال منو ببینی ...باشه.....دستشو گرفتم و رفتیم دستشویی خونه شون ودرو بستیم......بهرام اخه روم نمیشه ......سارا اگه دلت میخاد من اول جیش می کنم ...ها.....قبول بهرام اول تو ......من شلوارمو پایین کشیدم .و کیر قلمیمو که یه کم سفت و راست شده بود نشونش دادم ......سارا خنده اش گرفته بود وخیلی ریبا و کودکانه ضمن خنده هاش بهش دست زد.......بهرام مال تو چرا اینجوریه....مثل لوله و دراز میمونه ....اوی چه سفته......یعنی تو از این سوراخ جیش می کنی؟...اره سارا ببینش.......جیشمو که می کردم قه قه خنده هاش بلند شده بود و تا اخر ادامش داد ......حالا نوبت توه .......زود باش سارا.....سارا باز مردد بود و انگار می ترسید .....من از کنجکاوی دیدن زیر شلوار و وسط پاش کلافه شده بودم و مجبورشدم که ازش بخوام چشاشو ببنده تا شلوارشو خودم پایین بکشم ....در اون لحظه که داشتم شلوارشو به طرف زانواش میاوردم بهترین و با احساس ترین لحظاتو داشتم و هیجانی که در اون لحظات داشتم وصف ناپذیر بود ....بالا خره برای اولین بار کوس سفید و تمیز یه دختر پنج ساله رو زیارت کردم...چه کوس ناب و تر و تمیز و تنگی.......اووووووووی......الان که بعد از سالها به اون وقتا فکر می کنم و اون لحظات طلایی رو تجسم و به یاد میارم براستی دچار هیجان خیلی زیاد از نوع شهوت ناکش قرار میگیرم و لازم به جق زدن و سکس میشم ...هر چند که من ادمی نبودم که زیاد به جق زدن خودمو عادت بدهم...چون فراز نشیب سکسی خیلی زیادی در زندگیم داشتم و اینارو در اینده خودتون بهتر می فهمین........به چوچوله های کوچولوی قشنگش کمی دست زدم .. نوک شستمو کمی تو دهانه کوسش بردم ......یهو اخی گفت ......ای ی ی ی بهرام نکن ..یه جوری میشم .....بزار جیشمو بکنم ..داره بهم فشار میاره......نگاه کردن به دفع ادرار یه دختر بچه خیلی جالب بود و من سوراخ مجرای ادرارشو می دیدم ..پایین اون مجرا یه دهانه و سوراخ دیگه بود که اون برام نامفهوم بود ...این دیگه چه معنی میده؟...اگر و اماش در اون موقع بدونه جواب بود ....با سرو صدای صحرا به خودمون اومدیم و سارا بدونه معطلی از دستشویی بیرون رفت و من موندم و یه کیر سفت و راست شده ای که بیشتر بزرگ و کلفتر نشون می داد ....هر کاری کردم خمش کنم و تا ازرو شلوارم معلوم نشون نده ..خم بشو نمیشد ...صحرا هم در پشت در منتظر من بود ...اهای بهرام داری چه غلطی می کنی زود باش بیا بیرون کار دستشویی دارم.......هول شده بودم و اخرش دستامو رو کیر راست شده ام گرفتم و از در بیرون اومدم ......اوهوی..بهرام دستاتو چرا گرفتی رو اونجات ؟...زود باش بیارش پایین ببینم چی کردی......نتونستم جلوش مقاومت کنم و اخرش تسلیمش شدم و دستامو پایین گرفتم ......به به ....چشام روشن باشه تفنگ تو پاهات اماده شلیکه و فشنگ گذاریش هم کردی .....اخه تو که هنوز بوی شیر از دهنت میاد چه به این کارا ؟..وایسا ببینم اون زیر چه خبره .....من کم کم از ترس داشتم گریه می کردم که صحرا شلوارمو تا زنوام پایین کشید و کیر راست شده مو به عینه دید و نگاهی به اطرافش زد ...خوشبختانه کسی نبود و سارا هم غیبش زده بود منو با خودش به دستشویی برد و دهنمو بست تا فریاد نکشم ....خیال می کردم الانه سرمو تو گودال فاضلاب دستشویی فرو می کنه و بهم کتک میزنه.....ولی اون داشت کیرمو مالش می داد ......و دست دیگه شو رو باسنم می مالوند .......بهرام نترس این کارو می کنم که این کیرت بخوابه تا وقتی خونه رفتی کتک نخوری .....تحمل کن ..بسه دیگه گریه نکن بجای گریه و شیون دستاتو اینجام بزار تا زودتر کارمون تموم بشه ....دستامو به طرف پستونای سفت و نرمش کشوند و مجبور و تعلیمم داد که اونو براش مالش بدم .....با این کار قشنگش و در حالیکه برای اولین بار من داشتم ارگاسم میشدم یه احساس فوق العاده زیبا و رویایی و رومانتیکو تجربه و حس می کردم ...اه صحرا با این رفتاری که با من کردی همه تنفر و کینه ای که ازت داشتم رو دور ریختی و بجاش منو اسیر خودت کردی اینارو در درونم به خودم می گفتم و بالا خره شاهد تراوش اب سفید و لزش مانندی که اندازه زیادی هم نداشت از کیرم شدم....صحرا بعد از خاتمه کارش منو تهدید کرد که دهنمو ببندم و به کسی نگم ......
     
#375 | Posted: 3 Dec 2018 01:55
بیشتر بنویس لطفا ... ممنون
     
#376 | Posted: 3 Dec 2018 09:15
     
#377 | Posted: 3 Dec 2018 22:45
ادامه از بهرام
باهیجان خاصی به سرعت به خونه برگشتم و فوری رفتم دستشویی و باز شلوارمو پایین کشیدم و به کیرم نگاه کردم ....اوه چه لذتی از این کیرم برده بودم ..برای اولین بار طعم شیرین ارضا از کیرمو با دستای صحرا که هم سن و سال سحر بود گرفته بودم ...انگار که سحر این کارو برام انجام داده بود .....اه خدا من دارم کم کم احساسات واقعی و پنهونمو که حتی چرئت نداشتم به خودم بگم رو دارم به زبون میارم..من به سحر خواهرم حس پیدا کردم این حس رو من چی باید بهش بگم ....در اون دوران و ایام کلمه عشق و احساس شهوت به حنس مخالف رو من نمی فهمیدم و از این چیزا به قول معروف حالیم نبود.....ولی هر چه هست این روی داد و موضوع چیز شیرین و خوبیه و من باید بیشتر این راهو ادامش بدم ....به یاد نادر دوستم افتادم و سراغش رفتم ...اون در پشت بام خونه شون با برادر بزرگش کفتر بازی می کرد ...صداش زدم ......بهرام الانه میام پایین صبر کن.......چیه بهرام ......بیا نادر برات بگم ..من امروز موفق شدم مثل تو از کیرم اب بگیرم ...تو راس می گفتی ...خیلی لذت داشت ........با دستت مالوندی...اره....می ترسیدم که حقیقتو بهش بگم .....خوبه منم صبح قبل از بلند شدنم باز ابمو گرفتم .....ولی بهرام حواست باشه تو هنوز از من عقبتری و من استادتم ...حالیته ...اره بابا ...فهمیدم ..من تازه کارم .....موقع برگشتن به خونه مامانمو با شرافت خانم دیدم ......پشت سرشون بودم که متوجه حرفاشون شدم......طاهره میدونم خیلی بهت بر خورد ..ولی باید بهش حق بدی...خب دیگه اون اخلاقش این طوزیه همه که یه جور نیستن ...خوش به حال زنش که همچین مردی شوهرش شده ......اه شرافت دیگه نمی خام در موردش چرف بزنم راستی از مجتبی جونت چه خبر ...هیچی عزیزم اون داره وظیفشو به نحو احسن انجام میده...ههههههه...اونم چه وضیفه ای.....به جون تو طاهره ....اون نباشه همه کارام لنگه از کارای خونه بگیر تا زیر لحافی و اضافه کار یام که باهاش دارم ....قبل از اومدن تو داشتم ازش زیر نافی کار می کشیدم .....بهم می گفت خاله شرافت چرا شکمت باد کرده کی این کارو باهات کرده .....خنده ام گرفته بود////اون خبر نداشت که باعث و بانی بالا اومدن شکمم خودش بوده ....هیچی بهش نگفتم چون هم رو دار و پررو میشد و هم ممکن بود در اینده برام مشکلاتی پیش بیاره ....خودم فقط بدونم بهتره ...اره شرافت این موضوع باید مثل یه راز بینمون بمونه........از این حرفاشون چیزی دستگیرم نمیشد و همش برام معما شده بود مامانم در مورد چه کسی داره حرف میزنه و شرافت چرا چند پهلو این حرفا میزنه ..مجتبی رو دیده بودم هم سن و سال سروش بود ولی مثل اون خوش تیپ و خوش قیافه نبود..ولی خیلی زبر و زرنگ بود و در هر جایی و مکانی همه کارارو انجام می داد.....شرافت خانم اندام متناسب و زیبایی داشت و به قول بعضیا خوش گوشت بودوکونش با توجه به کمر باریکش خیلی جلب توجه می کرد ...غیر از شرافت خانم هم فرانک خانم اندام و صورت قشنگی داشت و من باسن فرانک خانمو بیشتر دوست داشتم زیبایی و حالت خاص خودشو داشت ....با اون سن و سال کمی که در اون دوران داشتم خیلی به باسنش نگاه می کردم .....اون روز مامانم ناهار شرافت خانمو نگه داشت و دور همی ناهارو خوردیم ....پستونای هردوشون تا نصفه بیرون بود و در سر سفره من زود زود بهشون سرک می کشیدم .....مامانم پستوناش تر و تازه تر و سفت و میزون تر بود سعی می کردم زیاد بهشون میخ نشم چون تابلو میشدم ..سحر خوشکله خواهر عزیزم هم بهمون اضافه شده بود اون تازه از مدرسه برگشته بود از رو بلوزش نوک سینه هاش معلوم بود و من دیگه هوش و حواسم پیش اون رفت ...شرافت خانم که سینه های نرم و درشتش بهتر و بیشتر نمایش می خورد رو بی خیال شده بودم و فقط مست نوک سینه های سحر شده بودم این کاری که صحرا با من کرده بود منو دگر گون و ذهنمو معطوف این مسایل کرده بود ......حس کردم باز کیرم سفت شده.....وای وای ...اگه متوجه بشن گندش در میاد بهتره بلند شم و برم یه گوشه ای تا شل بشه ......
ادامه از طاهره
هوشنگ عطر خوش بویی به خودش زده بود و در کنارم که راه میرفت بوش منو منقلب و هوسمو بیشتر تخریک می کرد.....من امروزباید تکلیف این کیر هوشنگو معین کنم و کوسمو ازش سیر کنم و دیگه اونو تحویل فرانک جون بدم تا تا اخر عمر مال خودش باشه......هوشی جون ....اگه روز نبود تو بغلت میودم که خسته نشم اخه امروز خیلی باهات کار دارم ....هوس بغلمو کردی؟....اره بد جوری .....خواهر جونم اصلا فکرشو کردی مردم تو رو ببینن در بغل من ...بعدش چه فکری بکنن در حالی که تو هم شوهر داری و هم سه تا بچه .....فکر ابروتو نمی کنی من که هیچ ......ای بابا هوشی جون بی خیال این حرفا باش من وقتی هوس چیزی بکنم ول کنش نمیشم ...الانم زیاد اصراری ندارم .....سر راهمون باز از همون مغازه کبابی رد شدیم و چن سیخ کباب گرفتیم و با خودمون به خونه شخصیم بردیم صاحب کبابی از ترس هوشنگ جرئت نداشت حتی یه لحظه منو نگاه کنه .....بیچاره تو کفم بدجوری مونده بود......لابد پیش خودش فکر می کنه این خوشکله شوهر تازه شه. یا معشوقشه ....ههههه..ولی بعدشم میگه اه خوش بحالش که الان کبابو تو رگ میزنن و بعدشم این لند هور زن قشنگه رو خوب ترتیب میده...اینو درست اومده بود چون منم همین هدقو در نظرداشتم اشتهام با شهوتم هم گام شده بود و اولین کاری که کردم بساط سفره رو پهن کردم و شروع به خوردن کباب کردیم ......هوشی جون میخام بیام رو پاهات و خودت برام لقمه بگیری و دهنم کنی ...باشه .....با ناز و عشوه خیلی زیادی این حرفا رو بهش زدم و می خواستم شهوتشو استارت بزنم و همین اول کار بلکه روم بیفته و کارشو شروع کنه......بازم شروع کردی .....ههههه...خیلی خب بیا رو پاهام ...خودم برات لقمه می گیرم .....چیکارت کنم خواهرمی طاهره جونم ...همه کسم......تنها و تک دونه قلبمی باید نازتو بکشم .......اووووف ...وای وای اخ جون .....چه کبابی من بخورم اونم با دست و پنجه هوشی جونم بادی گارد خودم ......رو پاهاش لم دادم و بعد چند لحظه و خوردن یه لقمه کباب ....دو مین حرکتمو برای کیش کردن هوشی جون بکار بردم این عملیاتمو در قالب یک بازی شطرنج تجسم می کردم و در نهایت من باید ماتش می کردم و مات شدنش ورود کیرش به کوسم میشد .....و این حرکتم بالا زدن دامنم بود که براش لختش کردم و با شورتم رو شلوارش نشستم ......ای ی ی ی....هوشی جون ......چیه طاهره جون ....دیگه چی میخای ....این شلوارت رونامو اذیت می کنه ...چرا شلوارتو در نمیاری؟....از بس جنس شلوارت زمخته ..مثل نوک چاقو پوستمو میزنه .....درررررش بیارررررر.......در جه و ارتعاش عشوه ام برای این جمله اخری فوق العاده بالا بود و حس کردم کیرش داره بیدار میشه .....چون روش نشسته بودم ......بلندشدم و خودم شلوارشو از پاش دراوردم و شلوارک نازکشو بیرون زدم هوشنگ بجای شورت مردانه شلوارک نخی پاش بود و کیرش با حالت نیمه سفت بهم سلام کرد ..این سومین حرکتم میشد.....طاهره نکن این کارت درست نیس....به جون تو اونقدر بهت علاقه دارم دلم نمیاد یه ذره ناراحتت کنم تو داری کم کم لختم می کنی....لطفا کافیه ......اوه هوشی جون مگه چیکارت کردم اوا اسمون و زمینو بهم که نزدم ...حالا مگه چی میشه هر دومون راحت و ازاد کنارهم و در اغوش هم باشیم ......اخه طاهره هر چیزی حدی داره ....تو شوهر داری منم نامزد دارم و اصلا جور نیس....ای بابا مگه می خورمت نترس سالم تحویل فرانک جونت میدم ...فقط لطفا یه کم نوازشم کن......نه خواهر جون نوازشت کنم کارمون به جاهای باریک میکشه ......به خدا هوشنگ انگارتو بدرد ویترین داخل موزه می خوری ...اخه منو ببین کور که نیستی ....این همه زیبایی و خوشکلی رو.....مگه در کدوم زن می بینی...ها ..برای چند دقیقه از قالب خواهر و برادری بیرون بیا و منو خوب ارضا کن ..لطفا من الان میخامت .....هوشنگ ..با توم .....لبامو به لباش رسوندم و حرکت چهارم رو در جهت مات شدنش انجام دادم ...هوشنگ در واقع کیش شده بود......دستمو به کیرش رسوندم و از رو شلوارکش روش کار می کردم ....اه اه این هوشی عجب ادمیه تا حالا هیچ مردی نتونسته تا این حد در مقابلم مقاومت کنه ....من دارم رو کیرش و لباش کار می کنم اون داره منو از خودش دور می کنه...چیکارش کنم ...اه اه این دیگه شورشو واقعا دراورده و من دارم غرورم شکسته میشه .....نکنه میخاد رو پاهاش بیفتم و التماسش کنم تا منو بکنه .....یعنی تا این حد من سقوط اخلاقی کردم .....خاک تو سرم بشه .... بهترین و خوش تیپ ترین و پو لدار ترین پسرا و مردا ارزوشونه که فقط یه ساعت منو در اختیار داشته باشن ومن محل سگ بهشون نمی زارم اونوقت این هوشنگ داره ادای جوون مردا و قهرمانان اخلاقیو برای من در میاره......اصلا گور پدر سکس و عشق و حال با این هوشنگ...دیگه مگه ملاقات خصوصی و لمس کردن منو تو خوابش ببینه......در واقع من در بازی شطرنج یهو کیش و مات اون شده بودم.........برای اولین بار در زندگیم غرور م شکسته شده بود و در سکسی که خودم پیش قدم بودم دست رد بهم زده بود....بلند شدم و خودمو جمع و جور کردم وبه حالت قهر ازش خواستم خونه مو ترک کنه........هوشنگ از من بیشتر ناراحت شده بود و در لحظه ای که می خواستم ازش دور بشم دستمو گرفت و به سینه اش چسپوند و به گریه افتاد......خواهر خوب و قشنگم ....قبل از اینکه برم بزار این حرفارو بهت بگم .......اول اینکه تو قشنگترین و جذاب ترین زنی هستی که من در عمرم دیدم اینو من نمی گم همه میگن و اینکه من دست رد به رابطه زناشویی با تو زدم رو حمل بر نفهمی و نادونی من بدون ...من واقعا نمی تونستم خواستتو قبول کنم چون در مرامم نیست ملتمسانه ازت میخام این برادر کوچیکتو ببخشی و ازم دوری نگیری در غیر اینصورت من واقعا نابود میشم ...طاهره من به پاهات میفتم و فقط منو از خودت نرون.......دلم به حالش می سوخت ولی باز غرورم جریحه دارشده بود و نمی تونستم راحت همه چیو فراموش کنم.......باشه هوشنگ لطفا برو ...حالم خوب نیس میخام تنها باشم ...بعدا می بینمت.....بعد از دقایقی که در تنهایی خودم غرق این جریان شده بودم به خودم اومدم و به طرف خونه شوهرم راه افتادم ...حوصله هیچ کاریو نداشتم ...دیدن بچه هام می تونست کمی منو ارووم کنه...ولی در خیابون شرافت رو با مجتبی دیدم ...کلی وسایل و پاکت خرید در دستای معشوقه اش گذاشته بود..ناحوداگاه خنده ام گرفته بود ...خنده تلخ ....باهاشون هم راه شدم ....مجتبی برای اولین بار زیر چشمی منو دید میزد و نگاه هاش هوس ناک بود و در قالب کام گرفتن از من حسش می کردم .....به یاد سکسشون افتادم و کیر کلفتی که اون روز شرافتو به وجد و شور و نشاط در اورده بود...بعد از اون ضد حالی که از هوشنگ خورده بودم الان با نگاه های مجتبی کمی گرم و شهوتی شده بودم و ارزو می کردم در یک جای خلوت شرافت و مجتبی به جونم بیفتن و منو ترتیب بدن ...مثلا منو میبردن حموم و در روی سکوی گرم از دستای جادویی و کیر مجتبی بهره مو می بردم ...در این افکار بی فایده ام داشتم حالمو میبردم که متوجه حرفای شرافت شدم ....طاهره چته ...حواست به من نیس .....تو چه فکری هستی ......اوه شرافت بعدا بهت میگم .....با بودن مجتبی من راحت نبودم ......شرافت روحیه ام خوب نمی گه ..لطفا بیا خونه مون ....بهت نیاز دارم .....بعد از رفتن مجتبی تونستم همه ماجرای امروزمو برای شرافت بگم ......اه طاهره جون این هوشنگ اون همه هیکل و اندام درست کرده ولی عقل و شعورش زیر صفره....ای بابا نکنه ایشون خواجه هس ما خبر نداریم ..اخه مرد ناحسابی زن به این ماهی و قشنگی دم دستته اونو قت داری براش فیلم حوون مردی و پاک دامنی بازی می کنی ...واقعا اینو باید بفرستن کلیسا و مسجد که خادم اونجاها بشه ....نه شرافت اتفاقا کیرش خوب کار می کنه و در حد و استانداردخوبیه ...همین کیرش منو تحریک کرد که برنامه براش بریزم ولی خیط این کارم شدم ...واقعا بهم برخورد ......خب دیگه طاهره جون شاید اخلاقش این جوریه خودتو ناراحت نکن بی خیالش شو....اه شرافت دیگه نمی خام در موردش حرف بزنم ......راستی از رابطه مجتبی جونت چه خبر ؟.......هیچی عزیزم امروز قبل از اومدنم داشت منو می کرد و بهم می گفت خاله این شکمت چرا بالا اومده ؟///کی این کارو باهات کرده ..نکنه کار اقا جمیله......می خواستم بهش بگم شاه کار خودته و جمیل بیچاره توان این کارا رو نداره ..ولی بهش نگفتم ..نمی خواستم برام پررو بشه ..ترجیح میدم که یه راز بمونه.....اره عزیزم کارخوبی کردی.....در همین لحظه متوجه حضور بهرام در پشت سرم شدم.........اوه بهرام اینجا چیکار می کنی ....قربون پسر گلم برم .....در فکربودم بهرام نکنه حرفامونو شنیده باشه و فکرای بدی بکنه هرچند سن و سالش کمه ولی پسرم بچه تیز هوشیه و اینحرفا میتونه سولاتیو در ذهنش مطرح کنه ...اه من باید اماده بشم که جواب پسرمو بدم اگه ازم بپرسه؟.......
     
#378 | Posted: 4 Dec 2018 01:01
     
#379 | Posted: 4 Dec 2018 10:58
خوب بود شهره جون
     
#380 | Posted: 4 Dec 2018 19:31
سلام
با ورود صحرا به زندگي بهرام چه بسا تجربه بهرام در زمينه سكس بيشتر بشه
     
صفحه  صفحه 38 از 40:  « پیشین  1  ...  37  38  39  40  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات بهرام و مامانش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2018 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites