↓ Advertisement ↓
انجمن لوتی
صفحه  صفحه 24 از 24:  « پیشین  1  2  3  ...  22  23  24
داستان سکسی ایرانی

پر از زندگی

 مرد
#231   Posted: 20 Aug 2021 20:34

 0 Star

ارسالها: 39
Samasaraali:
ممنونziguratt
ببخشید دبگه . وضعیت ما هم شیر تو شیره
یکی کار داره
یکی کنکور
یکی
آماندا

😅😅😅
معذرت باز
و ممنون که میخونین

خواهش میکنم
قصد جسارت نداشتم
فقط امیدوارم جذابیت ادامه داستان هم مثل اوایلش باشه
zigurat
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#232   Posted: 2 Sep 2021 00:32

 1 Star

ارسالها: 97
پر از زندگی
فصل دوم
قسمت ۱۴
دختره جنده کارش شده کس دادن. کم مونده بود منو سکته بده. به دونه دونه دوستام زنگ زدم و ازشون تشکر کردم. بعد از نزدیک به ده سال دوباره باهاشون تماس گرفتم اما مردونه رومو زمین ننداختن. توی دل شب توی این شهر بزرگ شروع کردن به گشتن دنبال دختری که حتی یکبارم ندیدنش. بعد از کلی حرف زدن با جنده خانوم، لباشو بوسیدمو فرستادمش تا بخوابه خودمم بعد از این همه استرس گرفتم خوابیدم . فردا صبحش سولماز و سارا رو رسوندم مدرسه. سارا دختر واقعا خوشگل و نازیه خیلی دلم میخواد با هم سکس کنیم امروز با هم دست دادیم. فکر کنم برای یه دختر ایرانی این کار نباید آسون باشه اما انگاری سارا پایه تر از چیزیه که فکر میکنم تا ظهر دنبال کارای خونه بودم استخرشو دادم درست کردن آخه گرمکن استخر خوب کار نمی‌کرد. یه سر رفتم شرکت و یکم هم با آمریکا تلفنی صحبت کردم. رامین اونور داشت زور میزد تا کارخونه رو سر پا نگه داره حقوق کارگرا دو ماه عقب افتاده بودو منم اینور هیچ گوهی نخورده بودم کم کم بعد این چند ماه بدو بدو دیگه خسته شده بودم و میخواستم خونه رو ارزون تر بفروشم تا پول زودتر به دستم برسه. اما کسکشا می‌خوان کلی تخفیف بگیرن انگار که دارن سر کس ننشون معامله میکنن. از طرف دیگه این زن جنده من از ذهنم خارج نمیشد. همه حرفایی که دیروز بهم گفت توی ذهنم داشت رژه میرفت‌ پشت سر هم و بی وقفه توی ذهنم مرور میشد. رحمان بیا انتقام بگیریم خیلی دلم میخواد جسد این حروم خور پوفیوز رو زیر پام ببینم. چند روز پشت سر هم گذشت و من آخر مجبور شدم پونصدهزار دلار از قیمت خونه کم کنم آخه هیشکی اونو سه میلیونو دویست نمی‌خرید بخاطر همین مجبور شدم قیمت خونه رو تو دو میلیونو هفتصد معامله کنم. پول دو روز بعد تو حسابم بود و این خیلی خوشحالم میکرد از اون طرف بعضی موقع ها صبح بچه ها رو می‌رسونم مدرسه توی راه سارا رو هم می‌رسونم امروز بالاخره تونستم سارا رو ببوسم، البته فقط گونه های نازشو اونم لپ منو بوسید. شدم مثل نوجوونی که تازه برای اولین بار داره دختر میبینه هیجان خیلی زیادی دارم و خودمم نمی‌دونم چه مرگمه دخترایی رو میتونم تور کنم که خیلی سکسی تر از این دختر بچه کوچولوعه دخترای کون گنده و ممه گنده سکسی اما روی این سارای کوچولو که ممه هاش تازه دراومده شق میکنم و براش حشری میشم واقعا نمی‌دونم چرا! اما از طرفی اون کس کوچولو و تنگش منو دیوونه می‌کنه. ولی بدبختی این که این دختر پرده داره و نمیشه از کس گاییدش، خیلی دلم میخواد پردشو بزنم مثل روزی که پرده سوزانو زدم حس واقعا عالیی بود مثل شنا کردن توی لذت بود احساس خاصی داشتم انگار که اون دختر دیگه مال منه حسی که نمیشه به راحتی توصیفش کرد اما اینجا ایرانه و زندگی اون دختر به اون پرده بینهایت با ارزشش بستس. دوست دارم بکنمش دوست دارم پردشو بزنم دوست دارم کیرمو داخل کس تنگش احساس کنم اما نه به قیمت آینده یه نفر. اینجا آمریکا نیست که پرده بکارت هیچ اهمیتی نداشته باشه اینجا ایرانه اینجا زنا رو به دو دسته تقسیم میکنن زنایی که پرده بکارت دارن و زنایی که فاحشن و راهشون بازه و میتونی هر کاری که دلت خواست باهاشون انجام بدی و نگران هیچی هم نباشی بجز حامله شدن که اونم تاوان اصلیشو اون زن باید بده، اون زن باید استرس بکشه اون زن باید سقط کنه اون زن باید اختلالات هورمونی رو تحمل کنه و هزار تا بدبختی دیگه. تو این مملکت یا باید باکره باشی یا به فاک میری. البته الان اینجوریه شاید یه روز یه زمانی تو یجایی از آینده زنا بفهمن ارزششون به بکارتشون نیست و مردا که فکر نکنم بفهمن کلا این مردایی که من میبینم زیاد علاقه ای به فهمیدن ندارن. این کس چه کارا که نمیکنه! خونه رو معامله کردم دخترارو از تو مدرسه برداشتم و لپ هردوتاشونو بوسیدم و به سمت خونه برگشتم تو راه کلی با سارا گرم گرفتم اونم انگاری از من خوشش اومده. وقتی سارا رو دم کوچشون پیاده کردمو برگشتم خونه خیلی خسته بودم روی مبل قدیمی بابام دراز کشیدم سولماز اومد و روی من دراز کشید. جنده خانوم واقعا سنگین بود. لباشو گذاشت روی لبام و شروع کرد به خوردن لبام. یکم باهام لب گرفت تا تونستم از خودم جداش کنم، لبامو نمیبوسید داشت ازم لب می‌گرفت. تقریبا همیشه اینجوریه و بخصوص از وقتی برگشتیم ایران انگار دختره پررو تر شده و انگار داره با دوست پسرش لب میگیره. سولماز رو از خودم جدا کردم داشت می‌خندید دختره کوچولوم عاشق خنده هاشم لوپشو کشیدم جوری که دردش اومد از روم بلند شد دستشو رو لوپش گذاشت گفتم بنظرت من دوست پسرتم باهام لب میگیری؟ اینو با یکم اخم گفتم چون داره خیلی پررو میشه بخاطر اومدن به ایران زیاد بهش سخت نمی‌گیرم. سولماز خودشو لوس کرد چسبید بهم دستاشو دورم حلقه کرد سرشو چسبوند به سینم با حالت لوس و دخترونه ای گفت دوست دارم. خندیدم دستامو دورش حلقه کردم موهاشو بوسیدم گفتم غلت میکنی دختره پررو. سولماز با حالت لوس گفت بابا دوست دارم خب چی میشه مگه بزار بوست کنم دیگه؟ از لحن حرف زدنش خندم گرفته بود گفتم تو نمیبوسی تو داری ازم لب میگیری. سولماز همونجور لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن لبام من سولمازو از خودم جدا کردم و گفتم بسه تمومش کن نمی‌خوام این کارو ادامه بدی. سولماز که واقعا ناراحت به نظر می‌رسید سرشو پایین انداخت. یجورایی از حرفی که زده بودم ناراحت شدم البته کاملا حق با منه و دخترم حق نداره باهام لب بگیره اما بازم نمی‌خواستم ناراحتش کنم بخصوص که تو این شرایط تو ایران به قدر کافی داره اذیت میشه. دستمو انداختم زیر چونش صورت خوشگلش که زیر موهای بلند و لطیفش قایم شده بودو آوردم بالا موهاشو کنار زدم چشمای خوشگلو نازش زیباترین چیز توی دنیاست، آروم لبامو گذاشتم رو لباش، لبای خوشمزه ای داره نرمو داغ، داشتم با دخترم لب میگرفتم سولماز که انگار خیلی خوشش اومده بود خودشو محکم بهم چسبوند و لبامو میخورد. یکم از هم لب گرفتیم بعد من خودمو ازش جدا کردم، سولماز داشت نفس نفس میزد انگار خیلی از این کار خوشش میاد. با خنده بهش گفتم خوب بود اما دیگه نباید این کارو انجام بدیم. سولماز نزاشت حرفم تموم بشه لباشو چسبوند رو لبام و دستشو دورم حلقه کرد و شروع کرد به خوردن لبام من یه لحظه شل شدم دلم نمی‌خواست ادامه بدم اما یجورایی بیخیال شدمو شروع کردم به خوردن لباش اینبار بیشتر از قبل طول کشید. و من بازم خودمو ازش جدا کردم انگار که اون دلش نمی‌خواست. سولماز واقعا اختیار خودشو از دست داده بود و نمیدونست داره چیکار می‌کنه من با یکم اخم بهش نگاه کردم. سولماز متوجه ناراحتم شد از روی خجالت یکم خندید و عذر خواهی کرد گفتم این واقعا زیاده روی بود خیلی زیاده‌روی بود. حالا برو حاضر شو غذا رو ببریم بیرون. سولماز رفت اتاقش و پانوزده دقیقه بعد حاظر بود یه لباس تنگ و چسبان برخلاف مد گشاد ایران پوشید و از خونه زدیم بیرون رفتیم رستوران و غذایی که دوست داشت رو سفارش دادیم سولماز واقعا عاشق غذاهای ایرانی شده بود و می‌گفت این خراب شده فقط غذاهاش خوبه، همیشه به ایران میگه خراب شده فکر کنم تو مدرسه این کلمه رو یاد گرفته آخه تو آمریکا بلد نبود. آخر غذا بهش گفتم که خونه رو فروختم و قراره که از اینجا بریم. سولماز از خوشحالی میخواست جیغ بکشه. یکم مکس کرد و بعد شروع کرد به حرف زدن همش داشت حرف می‌زد انگار که نمی‌تونست خودشو کنترل کنه آخرش گفت سارا چی میشه کلی براش ازت تعریف کردم اونقدر که دلش میخواد باهات سکس کنه. گفتم واقعا؟ سولماز خندید و گفت آره ما با هم خیلی شوخی های سکسی میکنیم. بعد با شوق پرسید کی برمیگردیم. یکم مکث کردم و گفتم نمی‌دونم احتمالا یک ماه دیگه. سولماز که انگار بادش خالی شده بود گفت من فکر کردم زود می‌ریم من دلم میخواد برگردم آمریکا اونجا رو دوست دارم از اینجا برم میاد اینجا همه چیش بده. امتحانات سولماز نزدیکه باید امتحان بده و کارنامشو ببریم امریکا وگرنه یک سال تحصیلی رو از دست میده. سولمازو رسوندم خونه و خودمم راهی شرکت شدم یکم با حاجی حرف زدم و یکم کارای دیگه رو انجام دادم. حاجی واقعا آدم با سوادی بود خیلی وقت بود ندیده بودمش تو حرفامون ازش پرسیدم بعید کار اینجا چیکار می‌کنی؟ گفت مگه نگفتم. گفتم نه! یه حالت مغرور و خودشیفته به خودش گرفت و گفت یه کارخونه زدم پانزده سال میشه چطور نمیدونی. مگه چشم داشت از حدقه در میومد ازش پرسیدم چه کارخونه ای خندید گفت لوازم آرایشی و بهداشتی تولید میکنم کارمم خیلی گرفته و خوبه. نمی‌دونستم چی بگم یکم مکث کردم گفتم خیلی مبارکه اما پس چرا داری هنوزم اینجا کار می‌کنی میتونی تو کارخونه خودت باشی. خندید و گفت اینجا رو دوست دارم به این کار عادت کردم یجورایی معتادش شدم. بعد شروع کرد به خندیدن گفتم خیلی دوست دارم کارخونتو ببینم. با هم بلند شدیم و رفتیم سمت کارخونه یک ساعت راه بود رسیدیم حاجی همه کارخونه رو بهم نشون داد چشمام داشت از حدقه بیرون میزد. یه کارخونه لوکس و خوشگل با جدیدترین دستگاه ها همه جای کارخونه رو نشونم داد من جلوی این حاجی هیچ پوخی نیستم همش لبخند رو لبم بود و همش داشتم بهش تبریک میگفتم اما از درون داشتم منفجر میشدم این کسکش اینجا به کارخونه لوکس داره منم باید خونه پدریمو مفت زیر قیمتش بفروشم تا ورشکست نشم. کارخونه بزرگی بود خیلی بزرگ بعد این که همه جا رو نشونم داد منو برد اتاق ریاستش یه اتاق فوق لوکس و خوشگل. بی مقدمه ازش پرسیدم درآمدت چقدره؟ حاجی یکم صورتشو کجو کوله کردو گفت درآمدش خیلی زیاده و خندید. من که هنوز هنگ بودم پرسیدم این کارخونه به این بزرگی با این تجملات چقدر مالیات ازت میگیرن؟ این حرفم انگار برای حاجی خیلی خنده دار بود که از ته دل خندید و گفت کی تو ایران مالیات میده مگه اینجا امریکاست!!؟ منم از حرفش خندم گرفته بود گفتم آره تو این مملکت فرار مالیاتی راحت‌تر از نفس کشیدنه، و هر دوتامون خندیدیم خیلی کنجکاو بودم بدونم از چه راهی استفاده می‌کنه شاید منم تونستم استفاده کنم اما هرکاری کردم نگفت یا به چرندیات پست سر هم چید تا منو گول بزنه. حس بدی داشتم میخواستم داد بزنم ولی باید می‌خندیدم و خودمم خوشحال نشون میدادم. تو راه برگشت تا دم کارخونه که ماشین بابامو اونجا پارک کرده بودم حاجی همش حرف می‌زد انگار خیلی خوشحال و شاد بود انگار داشت با خودش می‌گفت زدم تو دهن این احمق پرمدعا. همش داشت از خودش می‌گفت. رسیدیم منو پیاده کرد خداحافظی کرد و رفت من سوار ماشین شدم و حرکت کردم ده متر حرکت نکرده بودم تازه میخواستم دنده رو عوض کنم و بزنم دنده دو که به لحظه خشکم کرد. حاجی هیچ مالیاتی نمی‌ده و من مجبورم کلی مالیات بدم بخاطر اجناسی که به ایران وارد میکنم، چرا باید من مالیات زیادی بدم در حالی که حاجی مالیات نمی‌ده درسته مالیاتی که من تو ایران میدم کمتر از مالیاتیه که تو آمریکا میدم اما بازم به نظرم زیاده. از ماشین پیاده شدم و کلید هایی که از قبلاً از کریم، آبدارچی شرکت گرفته بودمو از جیبم درآوردم. هیچکس از این کلیدها خبر نداره فقط منو کریم می‌دونیم. مستقیم رفتم تو شرکت رفتم سمت اتاق مدیریت دستیگره رو گرفتم و چرخوندم اما در قفل بود کلید هارو دونه دونه امتحان کردم اما هیچ کدوم درو باز نکرد کلید ها رو دوباره امتحان کردم و آخرش یکی از کلید ها درو باز کرد فکر کنم دفعه قبل کلیدو درست جا ننداخته بودم. وارد اتاق شدم دنبال مدارک حسابداری می‌گشتم اما هیچی پیدا نکردم از اتاق اومدم بیرون دونه دونه اتاقا رو گشتم اما اگر این مدارک وجود خارجی ندارن فکر کنم اسنادو مدارک شرکت رو نگه نمیداره آخه کدوم احمقی مدارک خلافکاری و فرار مالیاتیشو نگه میداره. وارد اتاق آخری شدم و اونجا هم هیچی پیدا نکردم همینجور وسط اتاق ایستاده بودم و به کشو های خالی نگاه میکردم که یه در دیدم یه در ساده و کوچیک که وقتی بازش کردم داخل اتاقی که بهش باز میشد کاملا تاریک بود کلید چراغو پیدا کردم و روشنش کردم و بالاخره خنده رو لبام اومد. کلی پرونده و پوشه. یه چراغ دیگه هم بود که اونم روشن کردم اتاق تنگو کوچیک کاملا روشن شد.یه پوشه از بین اون کوه کاغذ بیرون کشیدم و شروع کردم به نگاه کردن اولین چیزی که به خودم گفتم خب الان باید چیکار کنم اینجا یه کوه از کاغذ تلنبار شده فردا میتونم چندتا حسابدار بگیرم و بیارم اینجا اینارو برسی کنن اما از کجا معلوم که اصلا از شرکت من برای پولشویی و فرار مالیاتی استفاده کرده باشه شاید از یه جای دیگه استفاده کرده. کلا بیخیال شدم گفتم گور باباش آدم باید احمق باشه که مدارک فرار مالیاتیشو نگه داره. بی دلیل و بیحال وسط اون اتاق تنگ داشتم به اون کوه کاغذ نگاه میکردم میخواستم از اتاق بیام بیرون که یه دسته زونکن پر از پوشه های آبی رنگ برعکس همه پوشه ها که سبز رنگ بودن نظرمو به خودش جلب کرد پوشه ها رو برداشتم نشستم کف اتاق و شروع کردم به خواندنش با دیدن اولین صفحه همه چیزو متوجه شدم خندم گرفته بود وسط اتاق نشسته بودم و داشتم محکم می‌خندیدم. مدارکو برسی کردم این حاجی کلی وسایل آرایش رو با جعل به نام من زده تا مالیاتش برای من بیاد جوری وانمود کرده که انگار من اون لوازم آرایش رو از خارج وارد ایران کردم. از درون داشتم منفجر میشدم همه بهم خیانت کردن، زنم بهم خیانت کرد و با دزد پولام فرار کرد، این حاجی از شرکت من داره استفاده می‌کنه تا من به جاش مالیات بدم. چرا این بلاها داره سرم میاد. برداشتم و از شرکت زدم بیرون هنوز غروب نشده بود ولی دنیا جلوی چشمام تیره و تار شده بود. یه لحظه متوجه پیکان قراضه ای شدم که جلوی شرکت پارک کرده بود و زنم داشت ازش پیاده میشد با یه کیف توی دستش. آدمی که یه روز عاشقش بودم الان قیافش حالمو به هم میزد. با همه عصبانیتی که داشتم بهش نگاه میکردم. اما دلم میخواست ببینم چی میگه. در شرکتو باز کردم گفتم بیا تو. اومد داخل اطرافو نگاه کردم و بعد درو بستم. توی راه پله بودیم گفتم چیه بازم با شوهرت چه نقشه ای برای من چیدین، بازم میخوایین چیکار کنین ها؟ فهمیدین من خونه رو فروختم میخوایین اینم از چنگم درارین؟ زنیکه هرزه میخواست حرف بزنه انگشتشو گرفت سمتم با عصبانیت بهم نگاه کرد ولی من اونقدر عصبانی بودم که نمیتونستم چیزی بفهمم همه عصبانیتم از حاجی و رسول و همه چیز یه لحظه اومد جلوی چشمم با سیلی زدم تو صورتش افتاد روی پله ها، کنترلمو از دست داده بودم سرم داشت از فشار میترکید گردنشو گرفتم و شروع کردم به زدنش چنتا تو صورتش چنتا تو شکمش. به زور تونستم خودمو کنترل کنم. ازش جدا شدم. زنم روی پله ها دراز به دراز افتاده بود من چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. صدای خنده های زنم منو متوجه خودش کرد برگشتم بهش نگاه کردم همونجور روی پله ها دراز کشیده بود و داشت می‌خندید صورتش پر خون شده بود دندوناش انگار از اول تولدش قرمز بود با مانتوی سیاه رنگش دهنشو پاک کرد. گفت چه حسی داشت؟ خوب بود؟ فکر کنم کلی سبک شدی. هنوزم جا دارم برای این که خودتو خالی کنی. میدونم تا کجا تحمل دارم. حالا اگه دلت خنک شده با هم یکم حرف بزنیم. همونجور روی پله ها دراز به دراز افتاده بود و منم بالا سرش ایستاده بودم چشم تو چشم بودیم و من هنوزم خیلی عصبانی بودم به زنم گفتم پاشو هرچی میخوای بگی بگو. معصومه خودشو تکون داد و نشست روی پله ها یه دستمال از توی کیفش درآورد و خون توی دهن و دماغشو پاک کرد. بعد کیف رو کامل باز کرد کلی مدرک و چنتا شد نوار وی اچ اس یا همون نوار ویدیو رو از تو کیفش درآورد گفت اینا همش از دزدی ها و رانت و باند رسوله این نوارا هم فیلماری سکس رسوله که من مخفیانه ازش ضبط کردم. من شروع کردم به دیدن اسناد. به زنم گفتم ببین معصومه فکر نکنم بشه به این اسناد استناد کرد برای همین به نظرم این اسناد به درد نخورن بعلاوه من در مورد رسول تحقیق کردم این مردک اندازه یه رئیس جمهور قدرت داره و با این چنتا تیکه کاغذ پاره نمیشه هیچ کاری کرد اصلا یه سوال اگه میشد کاری کرد چرا خودت از این مدارک استفاده نکردیو داری دو دستی تقدیم میکنی به من. زنم بهم نگاه کرد گفت به دو دلیل، یک اینکه همه جا میدونن من زن رسولم دوم اینکه رسول خیلی قدرت منده و نفوذ داره و حداقل چهل یا پنجاه میلیون دلار پول داره شایدم بیشتر ولی من هیچی نیستم اما توام برای خودت آدمایی داری که میتونی ازشون استفاده کنی. با اینکه حق با معصومه بود اما این حرفش برام مسخره به نظر میومد. الکی کیفو ازش گرفتم گفتم باشه یه کاریش میکنم. آروم تر شده بودم به صورت زنم نگاه کردم داغونش کرده بودم هنوزم صورتش خونی بود. خون روی صورتش خشک شده بود یکم از روسریش و یکم از مانتوشم خونی شده بود. گفتم اینجوری بری اون مردک رسول ببینه نمیگه چی شده؟ معصومه خندید و گفت رسول خیلی وقته دیگه منو نمیبینه. از پله ها رفتم بالا با کنایه بهش گفتم همون آدم لیاقتته. هنوز روی پله نشسته بود گفتم پاشو بیا بالا صورتتو بشور اونم بعد یکم مکس اومد رفتیم سرویس بهداشتی. معصومه روسریشو درآورد و بعد مانتوشو یه پیراهن و شلوار تنش مونده بود. خیلی لاغر تر شده بود من کنار در دستشویی ایستاده بودمو همونجور داشتم نگاش میکردم پشتش به من بود خم شده بود داشت صورتشو می‌شست صورتشو آورد بالا و تو آینه به خودش نگاه کرد یه تیکه از یقه پیراهن سفید رنگش هم سفید شده بود پیراهنشو درآورد و شروع کرد به شستن یقه لباسش. من به بدن معصومه نگاه میکردم. چند دقیقه قبل من از روی عصبانیت چنتا سیلی و مشت به صورت و شکم معصومه زده بودم اما وقتی به پشت و کمر معصومه نگاه کردم پر کبودی و زخم بود. آروم بهش نزدیک شدم. چیزی که می‌دیدم رو نمیتونستم باور کنم. پشت و کمر معصومه پر از جای کوفتگی و زخم بود. با نوک انگشتم آروم لمسش کردم معصومه از درد اخ گفت. گفتم اون حرومزاده چیکار کرده باهات؟ معصومه بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن داشت حرف میزد ولی من به زور سعی میکردم بفهمم چی میگه. داشت به شدت گریه میکرد انگار یه کوه درد تو سینش داشت آروم بغلش کردم تو بغلم همونجور داشت گریه میکرد. رسول هروقت که مست می‌کنه معصومه رو میگیره زیر باد کتک انگار که یجور تفریحشه انگار که از این شکنجه لذت میبره. معصومه ازم جدا شد اشکاشو پاک کرد و لباساشو برداشت و از سرویس اومد بیرون هنوزم داشت گریه میکرد انگار که نمی‌تونست جلوی خودشو بگیره. من خیلی خوب می‌شناسمش یا شاید می شناختمش، این کارش فیلم بازی کردن یا کلک و نقشه نیست. نشستم رو صندلی معصومه نشست کنارم شروع کرد به تعریف کردن همه چی که چطور آشنا شدن و چطور مخشو زده و الکی گفته که عاشقشه و ازش استفاده کرده که ازم دزدی کنه. آخرشم گفت که می‌خواسته رسول بکشه بعد خودشو بکشه اما وقتی منو تو اون کوچه تاریک دیده یه فکری به ذهنش رسیده و الآنم میخواد اون کارو انجام بده اگرم نشد میره سراغ همون نقشه قتل رسول و خودش هیچ چیز هم براش مهم نیست. این حرفاشو باور میکردم با این که میدونستم بهم خیانت کرده و نمیتونم باورش کنم اما میدونستم که دروغ نمیگه. هنوزم میدونستم بدنشو ببینم یه سوتین سیاه رنگ تنش بود. آروم سوتینو کنار زدم و ممه هاشو از توی سوتین بیرون آوردم هنوزم همون شکلی و خوشگل دستمو گذاشتم روش. معصومه چشماشو بست دست دیگمو گذاشتم روی کسش شروع کردم به مالوندن کسش. چند دقیقه بعد منو معصومه لخت تو بغل هم داشتیم با هم سکس میکردیم. معصومه بخاطر زخما و کبودیاش دردش میومد اما تحمل میکرد. بعد از سکس معصومه زود لباساشو پوشید گفت که باید زود بره و گفت خودش باهام ارتباط برقرار می‌کنه. من لخت موندم و یه کیف تو دستم. لباسامو پوشیدم کیف رو برداشتم و از اونجا میخواستم بیام بیرون که برگشتم او اتاق و همه زونکن های آبی که مربوط به فرار مالیاتی حاجی بود رو برداشتم و از اونجا زدم بیرون و رفتم خونه. سولماز با یه غذای خوشمزه منتظرم بود. موندم این جنده کوچولو کی وقت کرده این جور چیزا رو یاد بگیره. یه شورت کوچیک تنش بود با یه لباس خواب که انگار اصلا تنش نبود و میشد راحت ممه های کوچولوشو دید. سولماز منو دید اومد پرید تو بغلم و شروع کرد به خوردن لبام. یکم با هم لب گرفتیم. منم باهاش همراهی میکردم دختره جنده مثل جنده ها داشت باهام لب می‌گرفت. نشستم پای سفره و کلی با هم حرف زدیمو غذا خوردیم آخرشم اومد بغلم یه بار دیگه با هم لب گرفتیم و رفت تو اتاقش. واقعا بلده خوب لب بگیره. من تا نصف شب فقط داشتم فکر میکردم کیف مدارک رسول جلوم بود با پرونده های حاجی میخواستم هردوتاشونو نابود کنم اما یه چیزی داشت مغزمو میخورد آخرش یه فکر احمقانه به ذهنم زد. همینجور داشتم فکر میکردم که سولماز از اتاقش اومد بیرون اومد سمتم بعد منو بغل کرد و محکم بهم چسبید. گفتم چیه؟ بی مقدمه گفت دوست داری فردا با سارا سکس کنی؟ یکم از این حرفش شوکه شدم و خندیدم گفتم چی میگی. گفت بابا میشه ازت یه اجازه بگیرم؟ گفتم چیه باز. گفت میشه فردا به جای مدرسه من با دوست پسرم بریم گردش؟ البته یه گروه کوه نوردیه. من به شدت باهاش مخالفت کردم اما سولماز شروع کرد به اسرار کردن آخرشم گفت سارا خیلی ازت خوشش اومده فردا تو و سارا با هم تنها باشین منم گفتم خودمونیما چقدره خوشگله. فردا اگه بیاریش اینجا راحت میتونی باهاش سکس کنی و حال کنی باهاش. این جنده کوچولو انگار نقطه ضعف منو خوب پیدا کرده بود و تونست بالاخره منو راضی کنه. بعد اینکه ازم اجازشو گرفت بازم فرستادمش تو اتاقش گفتم اینجا کار دارم. شروع کردم به برسی پرونده های حاجی کلی ایراد و اشکال حسابداری تو پرونده بود که که هر حسابداری می‌تونست راحت این اختلاف ها رو تو حسابا پیدا کنه. فردا رفتم دنبال سارا خوشگله و اول اونو رسوندم مدرسه و تو راه منو اون تنهایی کلی با هم حرف زدیم بعد مستقیم رفتم شرکت و مستقیم رفتم اتاق حاجی و زونکنای آبی رنگ رو گذاشتم جلوش. حاجی چشماش داشت از حدقه میزد بیرون گفتم حالا راحت میشه فهمید چطوره که اون کارخونه به اون بزرگی هیچ مالیاتی نمی‌ده. حاجی شروع کرد به انکار کردن اما من همون اول قضیه رو یکسره کردمو گفتم که همه مدارکو برسی کردم حتی میتونم بگم چقدر تو کارخونه لوازم آرایشی داری فرار مالیاتی انجام میدی. قیافه حاجی دیدنی بود آخ آخ آخ آخ حاجی اگه اتفاقی اینا رو اداره مالیات بفهمه چی میشه آخ آخ آخ آخ اگه این موضوع رسانه ای بشه چه فاجعه ای به وجود میاد. میدونم حاجی جون تو توی اداره مالیات پارتی داری و دستت میره اما وقتی این موضوع رسانه ای بشه دیگه کاری از اون پارتی تو برنمیاد، میدونی که منم آدمای خودمو دارم. حاجی میدونست تو بد دردسری افتاده چشمای ورقلمبیده و قرمز رنگش با عرقی که رو پیشونیش نشسته بود حال منو سر جاش آورد، کسکش مادر جنده دیروز برای من خودنمایی میکرد. گفت خب الان چی میخوای؟ خندیدمو گفتم هیچی، هنوز هیچی تا الآنم هرچی پول خوردی و فرار مالیاتی کردی نوش جونت به کارتم ادامه بده هروقت لازم شد بهت میگم. درضمن در مورد این پرونده ها از دیروز با چنتا حسابدار خبره و کارکشته کار کردم پس اصلا فکر نکن که میتونی قصر در بری. همونجور که گفتم لازم نیست نگران چیزی باشی فقط منتظر باش یه روزی قراره یجا کمکم کنی. بهش دروغ گفتم با هیچ کس حرف نزدم اما اون احمق همین حرف واسه نرسوندنش کافیه. از اتاق حاجی اومدم بیرون و مستقیم رفتم بانک تا پولی که از فروش خونه به حسابم اومده رو مستقیم بفرستم آمریکا. اما وقتی رفتم بانک دیدم هیچ پولی به حسابم واریز نشده مستقیم رفتم بنگاه معاملاتی نشستم رو صندلی و قضیه رو پرسیدم. یارو بنگاهیه با یه حالت پرمدعا گفت چند هفته صبر کن تا پولو بهت بده آخه کلی پوله نمیشه که همشو یه جا بده که. این حرفش انگار مثل کلاه برداری رسول بود. یه لحظه مثل بمب منفجر شدم از روی صندلی بلند شدم با همه قدرتم سر بنگاهیه داد زدم و گفتم پول تا نیم ساعت دیگه تو حسابم نباشه قرار داد با اون کسکش و تو و هر قرومساق دیگه ای که هست فسخ میشه. یارو بنگاهیه انگار ریده بود به خودش گوشی رو برداشت و زنگ زد. نیم ساعت بعد پول تو حساب بود. سیصد هزار دلار برای خودم نگه داشتم بقیشو فرستادم برای رامین. قرار بود خونه رو پنج روز دیگه تحویل بدم. از اونجا مستقیم رفتم سمت مدرسه سارا خوشگله. وقتی رسیدم هنوز مدرسشون تموم نشده بود برای همین یکم منتظر موندم تا تموم بشن چند دقیقه بعد سارای خوشگل سوار ماشین شد و لپمو بوسید از استرس همه وجودمو پر کرده بود خیلی میخواستم این کس کوچولو رو بکنم کیرمو بچپونم تو کسش سعی میکردم طبیعی رفتار کنم خیلی باهم حرف می‌زدیم شوخی میکردیم. همونجور که تو ماشین نشسته بود دامنش بالا رفته بود و لای پاش دیده میشد دیدن لای پای سارا حشریم کرده بود دلم میخواست همونجا دستمو بزارم روی کس نازشو کوسشو آب بندازم به شوخی به نیشگون از روی رون پاش برداشتم سارا یه آخ محکم گفت که انگار واقعا دردش اومده دستمو گذاشتم روی رونش ولی چه نرم بود حس خیلی خوبی بهم میداد کیرم شق شده بود و به زور خودمو جمع کرده بودم نمی‌خواستم جلوی به بچه کوچولو کنترلمو از دست بدم. همونجور دستم روی رون نرم و لطیفش موند تا رسیدیم خونه. درو باز کردم و ماشینو بردم داخل سارا از دیدن حیاط خونه مات مونده بود همش داشت با تعجب همه جای خونه رو بررسی میکرد بعضی موقع ها با زوق بعضی موقع ها با تعجب. من دست سارا رو میگرفتم و خونه رو بهش نشون میدادم بعضی جاها خودمو بهش میچسبوندم یا خودمو بهش میمالوندم. اتاق سولماز رو بهش نشون دادم و بعد اتاق خودمو دیگه داشتم به بدنش دست میزدم. اتاق خودمو بهش نشون دادم داخل اتاق من روی تخت دراز کشیدم اونم نشست کنارم پشتش به من بود من به پشت و کمر سارا دست می‌کشیدم و سارا انگار معذب بود من هیجان زده شده بودم سارا هیچی نمی‌گفت رو تخت نشسته بود و داشت دیوارهای خونه و نگاه میکرد منم دستمو بردم سمت کونش. سارا گفت بهتره برگردم خونه. ترس رو تو صداش فهمیدم. دوست دارم همینجا بکنمش اما نمی‌خوام بهش تجاوز کنم نمی‌خوام حس بدی از خودم تو ذهنش هک کنم. دستمو از روی بدنش جدا کردمو رسوندمش دم خونشون. وقتی داشت پیاده میشد لبخند رو رو لباش دیدم، خودش جلو اومد و لپ منو بوسید و پیاده شد. برگشتم خونه خودمو انداختم رو تخت و چشمامو بستم تا بخوابم اما چیزی فکرمو بدجور مشغول میکرد. چند دقیقه بعد خوابم برد. شب بیدار شدم سولماز اومده بود نشسته بود روی تخت درست جایی که سارا نشسته بود. سولماز داشت بهم نگاه میکرد وقتی بیدار شدم خوابید کنارم و یکم خودشو کشید روم لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به لب گرفتن. دیگه خودمم خوشم اومده بود اما بازم سولماز رو از خودم جدا کردمو گفتم بسه دختر بد. سولماز همونجور تو بغلم بود و خودشو بهم چسبونده بود ازم پرسید با سارا سکس کردی اینجوری خوابیدی؟ سارا یادم افتاد که خودم بیخیال گاییدنش شده بودم خندم گرفت گفتم نه نشد که سکس کنیم سارا انگاری ترسیده بود منم بیخیال سکس شدم. سولماز که انگار منتظر خبر سکس منو سارا بود حالش گرفته شد و اخماش رفت تو هم. پرسیدم تو حالا تعریف کن امروز چیکارا کردی با کی بودی همه چیزو برام بگو. سولماز شروع کرد به تعریف کردن، بابا یه گروه بودن ن فکر کنم ده نفر بودن چنتا دختر چنتا پسر، منو دوست پسرمم بودیم خیلی خوش گذشت اما بابا جون خیلی سخت بود هی باید از کوه بالا می‌رفتیم تموم هم نمیشد آخرش من نتونستم. سولماز هی داشت تعریف میکرد منم با دقت گوش میدادم ببینم چه اتفاقاتی افتاده، همش فکرم درگیر این بود که همون رسول داره دوباره برام نقشه می‌کشه دفعه قبل با زنم اون کارو کرد الان هم داره با بچم بازی می‌کنه شاید اومدن دوباره زنم و دادن اون مدارک یه نقشه دیگه باشه واسه دزدی از من اما خب من خونه رو فروختم پولشم فرستادم آمریکا دیگه چیزی نمونده که بخوام بخاطرش نگران باشم اگرم چیزی میخواست بدزده باید تا الان می‌دزدید. سولماز همونجور داشت تعریف میکرد بعد با یه حالت خجالت گفت با دوست پسرم رفتیم که یکم قدم بزنیم، ازش پرسیدم چیو رفتین؟ سولماز با تعجب گفت با دوست پسرم دیگه بعد از این که کمپ زدیم. پرسیدم کمپ زدین؟ سولماز با مارا حس گفت بابا اصلا گوش نمیکنی من دارم همه چیزو توضیح میدم اما تو اصلا گوش نمیدی، پریدم وسط حرفش گفتم باشه بگو گوش میدم. سولماز با خجالت گفت با علی رضا رفتیم پیاده بگیردیم یه جا پیدا کردیم پر از درخت بود انگار یه ساختمون بود که وسط خالی بود و اطراف پر از درخت بود. با خجالت داشت حرف میزد پریدم وسط حرفش گفتم سکس کردین آره؟ سولماز با استرس و جدی گفت نه نه اصلا فقط یکم همدیگه رو بوسیدمو بغل کردیم یکمم من براش اونجاشو چیز کردم. اینارو داشت با خنده و خجالت می‌گفت. من امروز یه کس کوچولو تو دستم بود و هیچ کاری نکردم اونطرف دخترم واسه دوست پسرش ساک زده. گفتم بعدشم اومدی با اون دهن با من لب میگیری یکی آروم زدم تو سرش و با تعجب ازش پرسیدم نگو آخرش تو دهنت خالی کرده!!!!؟ سولماز محکم خندید و با خجالت گفت نه بابا جون آخرش ریخت زمین. یه سیلی آروم دیگه خوابوندم رو سرشو گفتم خاک تو سرت با این تفریح رفتنت. پرید تو بغلم و دوباره لباشو گذاشت رو لبام و یکم باهام لب گرفت. پاشد در حالی که داشت از اتاق خارج میشد گفت فردا در موردش با سارا حرف میزنم. گفتم نه در مورد من هیچی بهش نگیا باشه؟ با تعجب گفت چرا. یکم مکث کردم خودمم نمی‌دونم واقعا چرا اما گفتم چون دلم نمی‌خواد سارا از رابطه خیلی عجیب و خاص پدرو دختری ما خبر دار بشه. سولماز گفت باشه اما انگار یکم ناراحت شده بود. تو خیالم گفتم بچس مهم نیست اما تو کل دنیا منو سولماز فقط همدیگه رو داریم برای همین پاشدم رفتم پیش سولماز در اتاقشو زدم گفتم عزیزم تو اتاقتی اجازس بیام تو؟ سولماز آروم گفت آره بیا. درو باز کردم سولماز فقط یه شورت تنش بود و ممه هاش دیده میشد. با تعجب گفتم عزیزم فکر کردم لباس پوشیدی. گفت بابا من همیشه اینجوریم دیگه فوقش به توری می‌پوشم و یه شورت، شورت که تنمه. بعد از تو کمد یه تاب توری درآورد و جلو چشمم پوشید که واقعا هم زیاد فرق نکرد و هنوزم میشد ممه ها و بقیه بدن سفیدشو راحت دید. انگار که اصلا هیچی نپوشیده. با تعجب گفتم عزیزم این که زیاد فرق نکرد هنوزم همه جای بدن دیده میشه. سولماز با خنده گفت همیشه اینو میپوشم بابایی تو تا حالا دقت نکرده بودی. بیخیال شدم گفتم حالا زیاد مهم نیست هرجور راحتی عیبی نداره، خواستم درباره اون حرف که به سارا چیزی نگو باهات حرف بزنم. سولماز گفت باشه دیگ نمیگم. پریدم وسط حرفش گفتم نه منظورم این بود که خب ما پدر و دختر عجیب و غریبیم یعنی اینکه زندگیمون با بقیه آدما فرق داره مثل من و تو با هم لب میگیریم اونم زیاد یا تو همین لباسی میپوشی. سولماز گفت چیه لباسم زشته؟ گفتم نه زشت نیست فقط هیچی نپوشیدی. سولماز از این حرفم خندش گرفت و با یه حالت لوس و آروم گفت توام هیچی نپوش. گفتم حالا هرچی وقتی که شرایط مهیا شد بهش میگیم. باشه؟ سولماز منو بغل کرد لبمو بوسید و گفت که باشه حالا برو لباستو عوض کن به لباس لاتی بپوش بعد خندید. فرداش صبح سولمازو سوار کردم توی راه سارا هم منتظر ما بود با اون لباس خوشگل مدرسه کنار خیابون وایساده بود تا مارو دید دست تکون داد و خندید، من دلشوره داشتم همش نگران واکنش سارا بودم. سارا سوار ماشین شد با سولماز و من دست داد به جلو خم شد و لپ منو بوسید، این کارش خیلی حالمو خوب کرد میترسیدم ازم ناراحت بشه اما برعکس خیلی شاد و شنگول بود. ماشینو کنار مدرسه نگه داشتم سولمازو بوسیدم بعدش سارا رو بوسیدم پیاده شدن و رفتن وقتی داشتن میرفتن سارا برگشت و بهم نگاه کرد و لبخند زد منم از دور براش بوس فرستادم. حرکت کردم تا چهل از دوستامو ببینم دوستای قدیمی که هم محله هم بودیم با هم از بچگی با هم بزرگ شده بودیم برعکس من اونا از خانواده فقیری بودن. با همشون یکجا قرار گذاشتم و میخواستم تو خونم مهمونشون کنم اما توی یه قهوه خونه با هم ملاقات کردیم همه اومده بودن ده تا از بهترین دوستام. چنتا قلیون سفارش دادم و شروع کردیم به یاد قدیما با هم حرف زدیم دلم برای اون روزا خیلی تنگ شده روزهایی که هیچی به تخممون نبود. ده سال بود از هیچ کدومشون خبری نداشتم قبلش زیاد همو می‌دیدیم. دو نفرشون شر خری میکردن دو نفر مغازه دار چنتاشونم کارمند شده بودن گنده ترینشون که دو متر پهنا و سه متر ارتفاع داره وکیل شده بود. کل دوران تحصیل به تخمش بود و همش کارش شده بود لات بازی اما یه دختر باعث شد زندگیش زیرورو بسه. دختری که این عاشقش بود بهش گفته بود توی لات به این گندگی یا قاتل میشی یا لات. این حرف دختره طوری بهش برخورده بود که کل زندگیش برای همیشه عوض کرد فقط برای این که به اون دختره ثابت کنه که اشتباه می‌کنه. شاید هممون یه کس مثل این دخترو تو زندگیمون احتیاج داریم. تا ظهر با هم بودیم و ظهر از هم جدا شدیم. من شماره تلفن همشونو گرفتم چنتاشونم که موبایل نداشتن تلفن خونشونو بهم دادن. چیزی توی ذهنمه که به کمک اینا احتیاج دارم. رفتم دم مدرسه دنبال بچه ها، سوارشون کردم لپ هردوتاشونو بوسیدم اونام لپ منو بوسیدن. تو راه کلی با هم حرف زدیم سولماز تو حرفاش گفت سارا ما به استخر گنده داریم میخوای ببینیش؟ سارا که انگار از خدا خواسته بود گفت آره منم گاز ماشینو گرفتم و رفتم سمت خونه. بهتر از رسیدن سولماز با خوشحالی دست سارا رو گرفت تا استخر رو نشونش بده. من ماشینو تو حیاط پارک کردم بعد رفتم داخل. خبری از بچه ها نبود احتمالا اتاق سولماز دارن با هم خوش میگذرونن،دلم میخواست الان با سارا تنها بودم. صدای خوشگل خنده های سارا و سولماز از توی اتاق میومد. رفتم آشپزخونه تا به چیزی برای خوردن پیدا کنم. همون طور که سرم تو یخچال بود صدای سولمازو پشت سرم شنیدم برگشتم سمتش سولماز یه شورتو سوتین استخر تنش بود. خیلی خوشگل و ناز شده بود پرید تو بغلم و شروع کرد به خوردن لبام من سعی کردم از خودم جداش کنم. آروم گفتم سارا اینجاست عزیزم ما رو اینجوری ببینه همه چیز خراب میشه. سولماز خندید گفت نگران نباش بابایی سارا تو اتاق کنه آخرش کردم و به شورت و سوتین اینجوری تنش کردم می‌خوام امروز شما دوتا رو به هم برسونم. این حرفش اونقدر خوشحالم کرد که خودم لبام رو چسبوندم رو لباش و لبای خوشمزه دخترمو به دل سیر خوردم. گفت برو آماده شو که میخوایین با هم سکس کنین یه شورت خوشگل بپوش بیا استخر. همون جور که سولماز بغلم بود یه نیشگون ازش گرفتم و با خنده گفتم دختر شیطون کوچولو اینارو از کجا یاد گرفتی. سولماز که همراه درد نیشگون خنده نازی رو لباش داشت گفت حالا نمیدونی چیا چیا بلدم بابایی. دوباره لبامو بوسید و ازم جدا شد. من رفتم سمت موتور خونه تا گرمکن استخرو روشن کنم اما قبلش روشن بود. سریع خودمو رسوندم اتاق و یه مایو چسبان و کوتاه تنم کردم. تو آینه به خودم نگاه کردم شورت واقعا کوتاهی بود و ممکن بود کیرم راست شه و ضایع شم. بیخیال شدم و همون‌جوری رفتم استخر. دوتا فرشته ناز توی آب داشتن با هم شوخی میکردن و صدای خنده هاشون کافی بود تا همون اول حشریم کنه. سارا یه بدن سفید و بی نقصی داشت. توی قسمت کم عمق آب داشتن با هم آب بازی میکردنو و می خندیدن سارا با دیدن من آروم شد به حالت خجالتی و معذب به خودش گرفت که باعث شد خواستی تر بشه. سولماز دوباره تو صورت سارا اب پاشید و دوباره شروع کردن به آب بازی من دویدم سمتشون و پریدم کنارشون. هردوتاشون جیغ کشیدن و فرار کردن. منم قاطی بچه بازی اونا شدم، شده بودم یه بچه چهارده ساله که داشت با دوتا دختر خوشگل آب بازی میکرد. سمت دخترا حمله میکردم بغلشون میکردم و میبردمشون تو آب اونام کلی جیغ می‌کشیدن، سارا رو بغل کردم سارا تو بغلم جوری داشت جیغ میکشید که گوشم سوت کشید اما من محکم دستمو دور بدن لختش گره کردم بلندش کردم تا سرشو ببرم زیر آب سولماز از پشت ندید روم تا نزاره اما هیچ کاری ازش بر نمی‌اومد. بعد از کلی بازی و لمس بدن های لخت همدیگه بالاخره رضایت دادیم که تموم شه. من شروع کردم به شنا کردن سارا از استخر خارج شد و نشست یه گوشه از استخر تازه داشتم بدن لخت و خوشگل سارا رو نگاه میکردم که با سارا چشم تو چشم شدم میدونست که دارم به بدنش نگاه میکنم یه لبخند خوشگل رو لباش بود یکم ازش دور بودم سولماز اونطرف استخر داشت شنا میکرد من شنا کردم و رفتم سمتش رسیدم بهش فرشته کوچیکی که لخت کنار استخر نشسته بود داشت بهم نگاه میکرد ازش حالشو پرسیدم اونم گفت که خوبه فقط کمی آب رفته تو دهنش. من از این حرفش کلی خندیدم گفتم بیا شنا کنیم که سارا گفت بلد نیستم. بهش گفتم دوست داری یاد بگیری؟ که سارا گفت نه میترسم. انگار نمی‌خواست باهام راه بیاد اما من هرجور شده می‌خوام این جنده کوچولو رو جر بدم. دستشو گرفتم و گفتم بیا اصلا سخت نیست خودم بهت یاد میدم. جنده کوچولو با یکم این دست و اون دست کردن بالاخره اومد توی آب من دست پاچه شده بودم استرس داشتم مثل وقتی که داری برای اولین بار سکس رو تجربه می‌کنی من دستمو گذاشتم زیر شکم سارا و سعی کردم روی آب نگهش دارم. آروم آروم داشتیم با هم راحت تر می‌شدیم سولماز گوشه استخر داشت به ما نگاه میکرد من کم کم به همه جای بدن سارا دست میزدم به دستم روی شکم خوشگلش بود یه دستم روی رون نرمش. باهاش حرف میزدم و داشتم دستمو زیر بدنش میگردوندم چند بار دستمو روی کونش گذاشتم. کیرم زیر آب کاملا شق شده بود. همونجور که به سارا چسبیده بودمو تو حال خودم بودم سولماز بهم گفت که میره یکم شیرینی و میوه بیاره با این حرفش منو سارا رو با هم تنها گذاشت من حشری شده بودم یه شورتی که تنم بود نمی‌تونست شق بودن کیرمو قایم کنه. سارا تو بغل من داشت دستو پا میزد، من آروم دستمو گذاشتم روی ممه های نرمش آروم ممه هاشو فشار میدادم سارا انگار فهمیده بود دارم باهاش ور میرم حرکت آروم تر شد اما هیچی نگفت من دست دیگمو گذاشتم روی کسش و کس نرمشو زیر دستم حس کردم سارا متوقف شد و خودشو از من جدا کرد فکر کنم خیلی زیاده روی کردم. سارا جلوم ایستاده بود و هیچی نمی‌گفت ممه های خوشگلش تو اون بدن سفید و جذابش نذاشت تحمل کنم. صورتمو بردم سمتش لبمو گذاشتم رو لبش دستامو دورش حلقه کردم چسبوندم به خودم و شروع کردم به خوردن لباش سارا بدون هیچ تلاشی خودشو در اختیار من گذاشت کیر شقم به بدن سکسیش میخورد دستمو بردم روی کونش چشماشو بسته بود دستاشو دور بدن من حلقه کرد انگار سارا بیشتر از من دلش میخواست. مثل یه جنده داشت باهام لب می‌گرفت از استخر بیرون اومدیم خوابوندمش رو زمین و رفتم روش دستمو گذاشتم رو ممه هاش لذت کیرم به پاهاش میخورد لبام رو لباش بود داشتم بینهایت لذت میبردم
 
     
  
 مرد
#233   Posted: 3 Sep 2021 02:40


 1 Star

ارسالها: 189
بهتر از قبل .
چه رقصی رو خرده شیشه های شکسته میکردیم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#234   Posted: 7 Sep 2021 23:04

 0 Star

ارسالها: 18
معرکه
معرکه
حیف که دیر آپ میشه
 
     
  
 مرد
#235   Posted: 27 Sep 2021 23:02

 1 Star

ارسالها: 97
قسمت ۱۵ فصل ۲

خب چیکارا کردین؟
داداش اول رفتیم خونشون من و سولماز و رحمان بودیم رفتیم استخرشون، داداش جون یه استخر داشتن خیلی خوشگل بود منو سولماز لباس شنا پوشیدیم. علی پرید وسط حرفم پرسید چی پوشیدن؟ من که نشسته بودم بین علی و سامان و داشتم قضیه رو براشون تعریف میکردم. علی خیلی هیجان زده شده بود اما سامان اونقدر هیجان نداشت. علی دستشو گذاشت روی رون پام من گفتم یه شورت و سوتین خوشگل و نازک تنم بود از زیرش همه جام دیده میشد. سامان هم مثل علی بیغیرته اما مثل علی حشری نشده بود و داشت با دقت همه حرفامو گوش میکرد دستمو گذاشتم روی کیرش که توی شلوار خوشگلش قایم شده بود بعد دست دیگمو گذاشتم رو کیر علی. داداش بیغیرتم دستشو گذاشت رو کسم و با لذت گفت امروز یه کیر خوشگل رفته تو کس خواهر خوشگل من. من از این حرفش خندم گرفت و با خنده گفتم منو نکرد یعنی وقت نشد که منو بکنه. علی که خیلی حشری شده بود منو کشید تو بغلش و دستشو گذاشت روی کسم این کارش رو خیلی دوست دارم همیشه دوست داره منو بشونه تو بغلش و باهم ور بره منم از جندگیام بهش بگم. علی همون‌جوری کنه داشت از بدن خواهرش لذت می‌برد پرسید پس چیکارا باهات کرد جنده خانومی. من که دستای داداشی داشت تحریکم میکرد گفتم تو استخر با هم لب بازی کردیم رحمان فقط یه شورت تنش بود و بدنش که بزرگو سفید بود کلی با من از بازی کرد بعد بهم شنا یاد داد منو تو آب بغل میکرد و به خودش میچسبوند و مثلاً میخواست بهم شما کردن یاد بده اما به همه جام دست میزد. دستای داداش علی روی کسم داشت منو دیوونه میکرد طوری که حرف زدن داشت برام سخت تر میشد. سامان آمد جلو چسبید به من و گفت به کجات دست میزد. این حرفام بالاخره سامان رو هم تحریک کرده بود و به قول علی و سامان وقتی از جندگیام میگم و بیغیرتی سامان و علی رو تحریک میکنم اینا سوراخ کونشون شروع می‌کنه به خارش یه بار من از حال کردنم با یکی از پسرای محله رو تعریف کردم علی اونقدر کونش به خارش افتاد که همونجا وسط تعریف کردن به سامان کون داد. الان هم فکر کنم سامان بالاخره کونش به خارش افتاد و اومد جلو تا از جندگی کردن عشقش بیشتر بدونه. من لبامو گذاشتم رو لبای سامان و همونجور که تو بغل داداشم بودم با عشقم لب گرفتم. سامان لباشو ازم جدا کرد پرسید خب میگفتی به کجاهات دست میزد. یه نفس کشیدم و گفتم وقتی شنا یادم میداد دستشو میزاشت روی شکمم درست زیر ممه هام یجوری که دستش به زیر ممه هام میخورد و حشریم میکرد بعد دست بزرگشو میزاشت میزاشت رو پام. داداشی چند بارم دستشو روی کونم گذاشت که اخخخخ اونقدر باهام ور رفت که دیگه داشتم از حشر میمردم همونجا میخواستم کیرشو بگیرم تو دستم و بکنمش تو کسم. همونجا که تو بغل علی بودم دستشو کرد توی شورتم و شروع کرد به مالوندن کسم سامان هم مشغول خوردن ممه های لختم شد همون‌جوری کنه داشت ممه هامو میخورد با شهوت بهش گفتم رحمان این ممه های عشقتو با دستاش میمالوند اخخخخخ خیلی حشریم کردین. سامان لبای گرمشو از روی نوک ممه هام برداشت و پرسید چطور ممه هاتو میمالوند؟ من سر سامانو گرفتم گذاشتم وسط سینه هام سامان با لذت داشت ممه هامو میلیسید. بعد از تمرین شنا منو رحمان شروع کردیم به لب گرفتن. توی استخر بودیم رحمان منو بغل کرد و لباساشو گذاشت رو لبام و منو میخورد خیلی عالی بود دست بزرگش رو گذاشت روی کونم اونقدر حشری شدم که دیگه میخواستم همونجا بهش کس بدم. علی که از شدت شهوت پشت من داشت میسوخت گفت اوفففففف آبجی جون کیرشو کرد تو دهنت تو کست؟ کیرشو کجاهات کرد جنده؟ من بین علی و سامان داشتم دیوونه میشدم. به زور گفتم نشد که منو بکنه. علی دست نگه داشت گفت نکردت؟ سامان با تعجب به علی گفت دوست داشتی خواهرتو بکنه؟ دیگه علی تو خیلی بی‌غیرت تر از منی. من بیغیرتم اما تو دیگه شورشو درآوردی هرکسی بیاد خواهرتو میدی بکنه. از کجا معلوم اونم یه آدم بد مثل سجاد نباشه. یادت رفته چیکار با سارا کرده بود؟ علی که انگار دیگه حس شهوت از سرش پریده بود به سامان گفت آره من بیغیرتم که چی؟؟ خودت مریم مقدسی؟ چه عیبی داره خواهرم با کیرای بقیه حال کنه؟ سامان که انگار کفری شده بود گفت تا الان همشون بچه بودن این آدم بزرگه از کجا معلوم آدم دیوونه ای نباشه اصلا شاید یه قاتل روانیه که از آمریکا فرار کرده اومده، اصلا از این کار خوشم نمیاد. دیدم داره بینشون دعوا میشه پریدم وسط حرف سامان و گفتم بسه دیگه هردوتاتون تمومش کنین رحمان خیلی هم مرد خوبیه و خیلی هم خوش اخلاق و دوست داشتنیه، واسه این که علی دوباره منو بغل کرد و گفت پس این جنده کی میاد من مردم اونقدر منتظر موندم اصلا بیاین شروع کنیم. سامان گفت نمی‌دونم گفت ساعت سه میاد الان سه و نیم هنوز نیومده. من یکم از کارشون دلخور بودم گفتم اصلا چرا جنده میادین مگه من چمه؟ سامان لباشو گذاشت رو لبام بعد از یکم بوسیدنم گفت اصلا حق با عشقمه این جنده ها هیچکدوم هیچ پوخی نیستن همشم پول اضافه ازمون میگیرن اصلا خوب شد که این دختره جنده نیومد از این به بعد هم فقط سارا جنده رو میکنیم. علی یکم دلخور بود میخواست یه چیزی بگه که صدای بلبلی زنگ در تو خونه پیچید. علی خوشحال شد که بالاخره اومد سامان یه نگاه به علی انداخت من با ناراحتی به علی گفتم اصلا نمی‌خوام برو بهش بگو بره. علی هیچی نتونست بگه بلند شد و رفت دم در که جنده رو بفرسته پی کارش من رفتم تو بغل سامان و کیرشو چنگ انداختم لبمو گذاشتم رو لباش سامان دستشو گذاشت رو کسم همینجور با هم مشغول شدیم یه دقیقه نشده بود که علی دوباره برگشت پشت سرش به دختر هم سن من اومد تو، به دختر ناز و خوشگل من مونده بودم این کیه آورده خونه. دختره یه صورت سفید داشت با مانتو تنگ و شلوار جین یه روسری گلگلی و یه کیف کوچیک. هم سن من بود اما شبیه زنایی که ازدواج کردن لباس پوشیده بود. سامان بلند شد باهاش دست داد دختره با سامان دست داد اما با تعجب داشت به من نگاه میکرد. بعد چند لحظه برگشت و بیخیال به علی گفت تو با من میخوابی؟ کجا بریم؟ کدوم اتاق؟ علی خندید گفت کجا بریم هیچ‌جا همینجا با هم چهار نفری حال میکنیم. بلند شدم رفتم سمتش باهاش دست دادم قدش یکم کوتاه تر از من بود اسمشو پرسیدم گفت نرگس. من فقط یه شورت تنم بود گفتم نرگس میخوای من لختت کنم. نرگس خندید و گفت من مال توام هرکاری میخوای باهام بکن من مال توام. اینو با یه صدای حشری کننده ای گفت جوری که منو حشری کرد شروع کردم به لخت کردنش سامان از پشت بهم نزدیک شد و ممه هامو میمالوند و گردنمو میخورد من مانتو نرگسو درآوردم رفتم زیرش بازم لباس داشت. علی از پشت به نرگس چسبیده بود دستشو برده بود لابی پای نرگس و داشت از روی شلوار جین داشت با کسش بازی میکرد. سامان خودشو از پشت چسبونده بود بهم دستشو برده بود تو شورتم و کس خیسمو میمالوند. من از شدت حشریت دیگه نتونستم نرگسو لخت کنم خودمو چسبوندم بهش لبمو گذاشتم رو لبش و شروع کردم به خوردن لباش نرگس زبونشو میکرد تو دهنم. علی از پشت آروم آروم نرگسو لخت کرد بعد پسرا مارو خوابوندن رو پتو رفتن لای پامون و شروع کردن به خوردن کس ما منو نرگس داشتیم ناله میکردیم من با ممه های سفیدش که نرمو دوست داشتنی بود بازی میکردم بعد سرمو بردم بالا و شروع کردم به خوردن نوک ممه های صورتی رنگش. سامان مثل دیونه ها لای پای من بود علی لای پای نرگس. یکم بعد این منو نرگس بودیم که داشتیم برای علی و سامان ساک می‌زدیم. علی نرگسو برگردوند و کیرشو تا ته کرد تو کس نرگس سامان اومد بالا سرم همون‌جوری که دراز کشیده بودم کیر سامان جووووونم دهنمو پر کرد. سامان داشت با کیر خوشگلش دهنمو میگایید و کنارم نرگس داشت ناله میکرد. یکم بعد پاهام رو شونه سامان بود و داشتم زیرش میلرزیدم. به نرگس نگاه کردم چشماشو بسته بود داشت ناله میکرد. به سامان اشاره کردم سامان هم فهمید و کیرشو از تو کسم درآورد من رفتم سراغ لبای نرگس دستام رو ممه هاش بود یکم بعد دیدم سامان و علی تو بغل هم چشماشونو بسته بودن دارن با هم لب میگیرن علی کیر سامان رو تو دستش گرفته بود و سامانم داشت با کون علی بازی میکرد. من رفتم سراغ ممه های نرگس. دختر جنده انگاری واسه من ساخته شده، اخخخخخخ دستشو روی کسم گذاشته بود و داشت باهام ور میرفت‌ من دیوونه شده بودم هلش دادم و نرگس دراز کشید. علی لای پای سامان داشت براش ساک میزد منم زبونمو گذاشتم رو کس خیس نرگس. اخخخخخ وایییی چه خوشمزه بود با لذت داشتم کس خیسشو میلیسیدم آروم آروم انگشتمو میکردم توش. اونطرف سامان رو زمین دراز کشیده بود علی چشماشو بسته بود داشت با ناله آروم آروم روی کیر سامان می‌نشست بعد که کیر سامانو کاملا تو کونش بلعید شروع کرد به تکون دادن کونش روی کیر شق سامان. من با انگشت افتادم رو کس خیس نرگس و نرگس داشت پیچ و تاب به بدنش میداد و زیر چشمی به کون دادن علی نگاه میکرد. من کسمو به کس نرگس چسبوندم حس عجیبی داشت داغو خیس. نرگس محکم خودشو بهم چسبوند شروع کرد به مالوندن کسش به کسم. داشتم میسوختم. سکس تبدیل شده بود به همجنس بازی دو تا پسر با هم و دو تا دختر با هم صدای ناله های سامان که داشت تو کون علی ارضا میشد و لرزش بدن منو نرگس با صدای ناله هامون زیباترین تجربه عمرم بود. بعد از سکس منو نرگس تو بغل هم بودیم داشتیم با هم لب میگرفتیمو می‌خندیدم. بدون هیچ دلیلی فقط می‌خندیدم. نرگس به پسرا نگاه کرد گفت نمی‌دونستم علی کونیه. من با این حرفش کلی خندیدم اما باید نقش بازی میکردم برای همین گفتم به ما ربطی نداره ما کارمونو میکنیم و پولمونو میگیریم. نرگس با تعجب بهم نگاه کرد و پرسید مگه توام پول میگیری؟ منم دستمو بردم رو ممه هاشو گفتم آره دیگه مگه آدم مفتی جندگی می‌کنه؟ تو خودت چند گرفتی؟ نرگس لبخند خوشگلی رو لباش نقش بست و گفت منو تو باهم فرق داریم عزیزم تو که جنده نیستی، درضمن داداشت هم لازم نیست بهت پول بده خب. برای یه لحظه سر جام خشک شدم، این از کجا می دونه علی داداشمه. این حرف نرگسو علی و سامان هم شنیدن و به اندازه من ترس برشون داشت. خندیدم و گفتم نه علی داداشم نیست منم مثل تو واسه پول اومدم. نرگس خندید و گفت منو نمیشناسی؟ علی و سامان هم اومدن بالا سرمون. نرگس با تعجب به ما که سه نفری که احاطش کرده بودیم نگاه کرد بعد از جاش بلند شد هر چهارتا مون نشسته بودیم علی گفت خیلی خوش گذشت عزیزم بهتره که بری بعد سمت من برگشت و گفت شما هم بهتره بری، پول هر دوتاتونم حاظره. سامان که تو فکر بود یه لحظه انگار یه چیزی فهمیده بود گفت تو نرگسی درسته؟ بابات سرایدار یکی از همین خونه ها بود. نرگس به نفس عمیق کشید خندید و گفت چه عجب بابا یکیتون منو شناخت. منم بالاخره یادم اومد این دختر همیشه یه گوشه می‌نشست و قاطی دخترا نمیشد یعنی بیشتر موقع‌ها دخترا باهاش دوست نمی‌شدن چون لباساش همیشه کهنه بود منم میدیدمش ولی من بیشتر تو جمع پسرا بودم نه دخترا واسه همین من تقصیری ندارم. منو علی و سامان با تعجب به هم نگاه میکردیم. قرار بود مخفی کاری کنیم تا هیشکی مارو نشناسه. سامان گفت حالا چیکار می‌کنی. نرگس گفت چیو چیکار میکنم؟ سامان گفت به هیشکی نمیگی؟ نرگس محکم خندید و گفت نه نمیگم من خودم هم خیلی خوشم اومد این اولین بارم بود که خیلی بهم حال داد بقیش همش حال بهم زن بود. علی هم که انگار یادش اومده بود پرسید چرا رفتین؟ نرگس مکث کرد انگار نمی‌خواست حرف بزنه. یکم همه همونجور بودیم نرگس بلند شد و شروع کرد به پوشیدن لبساش، بالاخره نرگس به حرف اومد. نرگس با ناراحتی تموم گفت بعد از مرگ مادرم بابام خیلی داغون شد قبلشم داغون بود یه معتاد . منم داغون شدم اما بابام بیشتر داغون شد و تبدیل شد به یه معتاد روانی بعدش بیشتر تو مواد غرق شد، بعد مارو از اون خونه انداختن بیرون بعدشم که بقیه ماجرا. نرگس انگار خیلی ناراحت شده بود. نرگس با ناراحتی زیادی اینارو می‌گفت من بغضم گرفته بود پاشدم و بغلش کردم نرگس هم منو بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن یکم بعد علی و سامان هم به ما اضافه شدن و چهار نفری همدیگه رو بغل کرده بودیم. نرگس تو بغل من به شدت داشت گریه میکرد انگار خیلی دلش گرفته بود. یکم همون‌جوری موندیم نرگس با لباس و ما سه نفر لخت، از هم جدا شدیم نرگس اشکاشو پاک کرد من یکم لباشو بوسیدم و دوباره یکم بغلش کردم نرگس بهم نگاه کرد و گفت نگران نباش به هیشکی نمیگم اصلا خیلی هم کار خوبی میکنین که با هم حال میکنین امروزم به من خیلی خوش گذشت. من دوباره بغلش کردم و ازش تشکر کردم و گفتم توام بهترین دختری هستی که تا حالا دیدم. نرگس یکم خندید، سامان پولشم آورد نرگس پولو گرفت تشکر کرد و رفت.
فرداش دوباره با رحمان رفتیم مدرسه اینبار من جلو نشستم و دست رحمانو گرفتم مثل یه دوست پسر و سولماز صندلی عقب نشسته بود و داشت مارو تماشا می‌کرد و به لبخند خودشگل رو لباش بود اما من خجالت می‌کشیدم. از ماشین پیاده شدیم سولماز خودشو بهم چسبوند، داشت می‌خندید اما خجالت از سرو روی من میبارید و نمیتونستم تو روی سولماز نگاه کنم سولماز دستمو تو دستش گرفت رفتیم داخل مدرسه. هنوز زنگ رو نزده بودن و صف تشکیل نشده بود. همیشه از این صف بدم میاد خیلی بده سر صبح باید وایسم دعا بخونم آخه خیلی بده خیلی مسخرس اونم تو سرما. با سولماز تو حیاط شروع کردیم به حرف زدن اولش حرفامون معمولی بود اما سولماز خودش پیش قدم شد و در مورد دیروز ازم سوال پرسید منم گفتم که اتفاقی شد اما سولماز که انگار اصلا ناراحت نشده که من با باباش لب گرفتم برگشت و بهم گفت دوست داشتی با بابام لب گرفتی؟ من واقعا نمی‌دونستم چی بگم به زحمت گفتم بد نبود. سولماز با خنده گفت کوفتش نشه همچین دختر نازی رو تو بغلش داره. خیلی هم کار خوبی کردی حالا چیکارا کردین با هم؟ من که دیدم انگار سولماز بدش نیومده یکم پرو تر شدم و گفتم خوب بود اولش تو استخر دست مالیم کرد بعد با هم لب گرفتیم و همدیگه رو بغل کردیم. سولماز خندید و گفت اگه نمی‌اومدم با هم سکس هم میکردین. من واقعا دوست دارم زیر رحمان بخوابم اما چون نمی‌خواستم جلوی سولماز جنده به نظر بیام آروم با مشت کوبیدم رو شونه سولماز و گفتم کوفت دختر خراب من دوست پسر دارما! سولماز یکم مکث کرد انگار یه چیزی میخواست بگه زنگ به صدا درآمد و ما باید می‌رفتیم تو صف. سولماز دستمو گرفت و رفتیم تو صف تا ظهر هم در مورد سکس با سولماز حرف زدیم زنگ تفریح آخری سولماز داشت از سکسش با جورج تعریف میکرد که چطوری رحمان اونو با جورج دیده ولی کاری باهاشون نداشته و اجازه داده با جورج سکس کنه بعد در مورد باباش گفت که چقدر با هم دوستن و با هم راحتن سولماز همش داشت تعریف میکرد منم دلم میخواست داستان جنده بودنمو به سولماز بگم، بگم که چجوری داداشم منو می‌کنه یا بیغیرتی داداشمو عشقمو بگم اما نمی‌گفتم انگار یجوری نمی‌خواستم سولماز بفهمه که من جندم آخرش سولماز بهم گفت که با باباش حرف زده و باباش دوست داره که با من سکس کنه. من خودم میدونم که رحمان دوست داره باهام سکس کنه چون دیروز اگه سولماز نمیومد منو رحمان حتما با هم سکس میکردیم اما یکم برای سولماز ناز کردم و گفتم عزیزم من دوست پسر دارم نمی‌خوام اون بفهمه. سولماز یکم فکر کرد و گفت دیشب با بابا حرف زده و بابا گفته اگه من با رحمان سکس کنم برای هر سکس صد هزار تومان بهم میده. من چشمام داشت از حدقه میزد بیرون چون سامان با علی وقتی جنده میارن بخش بین بیست یا سی هزار تومن پول میدن حالا این میخواست بهم صد هزار تومن پول بده. خیلی پوله من میتونم باهاش کلی باهاش خوش بگذرونم و کلی چیز بخرم اما بازم برای سولماز ناز کردم. سولماز اونقدر اصرار کرد که گفتم باشه بزار فکرمو بکنم بهت میگمو سولماز اونقدر خوشحال شد که بغلم کرد. بعد مدرسه رحمان اومد دنبالمون ما رو رسوند خونه ما رفتم خونه خودم مامان داشت ناهار حاظر میکرد سلام دادم رفتم اتاقم علی هنوز نرسیده بود من رو تختم دراز کشیدم و تو خیالت خودم داشتم برای رحمان ساک میزدم یکم بعد علی هم اومد خونه وسایلشو گذاشت تو اتاقش و اومد تو اتاق من پرید رو من و با هم لب گرفتیم یکم با ممه هام بازی کرد پرسید امروز چطور بود چیکارا کردی؟ من بهش گفتم علی دوست داری خواهرت جنده شه؟ علی که دستش رو ممه هام بود گفت آره خیلی، تو دوست نداری جندگی کنی؟ گفتم حالا اگه من واسه جندگی کردنم پول بگیرم چی خوشت میاد؟ مثلاً برم به یکی کس بدم و بعد ازش پول بگیرم مثل همون جنده هایی که میارین و میکنین. علی که داشت با ممه هام بازی میکرد گفت مگه چه ایرادی داره اما اونا هر روز به یکی کس میدن و حالشو میبرن اما خب اونم خوب نیست که یهو دیدی مریض شدی. دیدی تو اون مجله ها چی نوشته بود در مورد اون مریضی هایی که میاد. مثل ایدز یا چی بود؟ پریدم وسط حرفش گفتم تبخال یا سفلیس. علی گفت آره همون. خطرناکه منو سامان هم تصمیم گرفتیم دیگه جنده نیاریم. من همه چی رو که سولماز گفته تعریف کردم علی خوشحال شد اما گفت باید از سامان اجازه بگیری اون دوست پسرته. سر نهار مامان ازم پرسید دیروز ظهر چرا دیر اومدی خونه که علی پرید وسط حرف مامان و به دروغ گفت که دیروز داشتن خونه سامانو تمیز میکردن واسه همونه دیر اومده. قربون داداشم بشم که هوای جندگی کردنامو داره. بعد نهار مستقیم رفتیم خونه سامان جونم میخواستم بهش بگم اما روم نمیشد آخرش علی برگشت گفت، سامان اولش مخالفت کرد آخه دوست نداشت عشقش به یکی دیگه کس بده اما علی نقطه ضعفشو خوب بلده. وقتی علی نشست جلوش و کیر سامانو کرد تو دهنش منم رفتم پشت و شروع کردم به لیسیدن سوراخ کونش, سامان حشری شد و بالاخره اجازه داد. منو داداش علی هم خوب بهش حال دادیم و همه سوراخاشو با کیر داداش علی پر کردیم. نقطه ضعف سامان جونم همین کون دادنشه. وقتی علی داشت کیرشو میکرد تو کون سامان، من ازش خواهش میکردم که بزاره من جندگی کنم سامانم با شهوت می‌گفت برو به رحمان کس بده بزار کستو جر بده با کیر گندش. بعد سکس سه نفرمون علی گفت بریم بیرونو بگردیم من که خیلی وقت بود دلم میخواست برم بیرون آخه همیشه با بابا مامان میرم اینبار میخواستم با داداشمو عشقم برم خوش بگذرونم و بابا مامان نیستن. علی گفت بریم پیتزا بخوریم بعد منو بغل کرد و لبمو بوسید بعد بهم گفت آبجی جون قراره بری به رحمان کس بدی ازش پول بگیری؟ من کیر خوشگل داداشمو فشار دادم و گفتم آره عزیزم دوست داری جندگی کنم پول بگیرم. سامان که انگار خیلی حشری بود از پشت بغلم کرد و پرسید حالا که عشق منی از پول جندگیت چی به من میدی؟ پسرا بازم بیغیرتیشون گل کرده بود. با خنده گفتم جووون بازم سوراخ کونتون می‌خواره و بی‌غیرت شدین؟ علی گفت ارههه‍هه خیلی می‌خواره دلم میخواد منم اونجا باشم و کس دادنتو ببینم آبجی جونم. سامان پرسید حالا چقدر قراره واسه جندگیت پول بدن؟ من گفتم صد هزار تمن. سامان با تعجب و چشمای گندش پرسید چقدر؟ علی و من هردوتامون خندمون گرفته بود سامان با همون تعجب همیشگیش گفت من واسه هر جنده بیست هزار تمن میدم علی هم پرید وسط حرف سامانو گفت مگه آبجی من از اون جنده هاست! آبجی من خاصه یه جنده خیلی خاص که همه حاظرن واسش پول زیادی بدن. دست سامانو دوباره رو کسم احساس کردم بین دوتا پسر حشری گیر کرده بودم، چند دقیقه بعد کیر سامان تو کونم بود و کیر داداشم تو کسم داشتم بینشون جر میخورم از درد داشتم جیغ می‌کشیدم. دوتا کیر با گرمای بدن دوتاشون منو به ارگاسم رسوند امروز خیلی حال داد خیلی وقت بود دو نفری منو نگاییده بودن. حموم کردیم و حاظر شدیم من و علی چنتا لباس خونه سامان داریم که واسه بیرون رفتن استفادشون میکنیم. تو راه همینجور حرف می‌زدیم سامان گفت می‌دونستی علی یه دوست دختر پیدا کرده؟ من از خوشحالی میخواستم جیغ بکشم زود پرسیدم کیه؟ علی گفت صبر کن الان خودت میبینیش. یکم دیگه راه رفتیم و دوتا خیابون رو که رد کردیم من نرگس رو دیدم که با یه مانتو سفید رنگ و یه کیف کنار خیابون ایستاده بود، یکم با ما فاصله داشت مثل دخترای جنده لباس پوشیده بود و ایستاده بود که یکی بیاد ببرتش و بکندش. من با زوق و شوق نرگسو به بچه ها نشون دادم و گفتم بچه ها ببینین نرگسه بعد به علی گفتم داداشی میشه بازم بیارینش من ازش خوشم اومده اون روز خیلی خوب کسمو میخورد دلم میخواد بازم بیاد. اینو با یه حالت لوسی گفتم جوری که علی خندش گرفته بود. سامان خندید و گفت اصلا علی دوست دخترتو ول کن و با نرگس دوست شو علی خندید. ما رسیدیم کنار نرگس باهاش دست دادیم سلامو احوال پرسی کردیم من انگاری یه آدم خیلی خاص رو می‌دیدم انگار که دوست داشتم با من بیاد و آبجی من بشه تا همیشه با هم حال کنیم. علی به نرگس گفت بریم و دستش نرگسو گرفت. من تازه فهمیدم دوست پسر علی همون نرگسه دلم میخواست جیغ بکشم دست نرگسو گرفتم گفتم این دختر مال خودمه. رفتیم پیتزا فروشی و یه دل سیر پیتزا خوردیم، من عاشق پیتزام اونم با سس قرمز و خوشمزش، کلی پیتزا خوردیمو حرف زدیم و خندیدیم. علی در مورد رابطه منو سامان و خودش همه چیزو برای نرگس تعریف کرد نرگسم بدون هیچ مشکلی قبول کرد بعد من در مورد جندگیاش از نرگس سوال کردم. برعکس چیزی که فکر میکردم نرگس اصلا از جندگی خوشش نمیاد از سکس با آدمای مختلف چون انگار اونا خیلی بد باهاش رفتار کردن. سامان گفت دیگه سمت جندگی نرو بجاش من بهت پول میدم آخه سامان از اجاره خونه و باغی که از مامانش براش مونده پول میگیره و الآنم با همون پول برای ما پیتزا خریده نرگس اولش قبول نمی‌کرد اما بعد یکم اصرار سامان بالاخره قبول کرد. بعد سامان درمورد زندگیش از نرگس پرسید که نرگس اصلا دوست نداشت در موردش حرف بزنه اما گفت که یه خونه داره که اونجا زندگی می‌کنه. بعد پیتزا رفتیم پارک و کلی خوش گذروندیم آخرشم نرگسو رسوندیم دم در خونشون تو یه منطقه پایین شهر یه خونه کوچیک و داغون. نرگسو همونجا پیاده شد و ما سوار همون تاکسی برگشتیم سمت خونه.
فردا کنار خیابون منتظر رحمان بودم یجورایی وقتی میبینمش استرس میگیرم آخه قراره زیرش بخوابم. رحمان اومد مثل دفه قبل من جلو نشستم با سولماز و رحمان دست دادم رحمان صورتمو بوسید و دستمو گرفت تو دستش توی راه رحمان دستشو گذاشت روی پام حس استرس و هیجان توی من داشت منفجر میشد این کارش باعث شد تحریک بشم دستش روی رون پام حس خوبی رو بهم میداد سولماز پیاده شد منم میخواستم پیاده شم اما دست بزرگ و داغ رحمان روی رون پام بود میخواستم از ماشین پیاده شم اما رحمان منو نگه داشتو پرسید میشه یه چیزی ازت بخوام؟ تو دلم حس میکردم میخواد ازم لب بگیره اونم جلو مدرسه. با یکم نگرانی گفتم باشه بپرس. گفت چقدر تا زنگ کلاستون وقت داری؟ یکم سوال عجیبی بود یه نگاه به ساعت مچیم انداختمو گفتم یه هفده دقیقه ای مونده. رحمان با یه لبخند خوشگل رو لباش گفت میشه با ماشین یکم با هم بگردیم رو زود بره میگردونم تو مدرسه قبل زنگ. من که نمی‌دونستم چی بگم، مونده بودم چی بگم که سولماز که از کنار پنجره من داشت به حرف منو رحمان گوش میکرد گفت بریم به دور با هم بزنین دیگه کی هم وقت داریم. منم گفتم باشه. رحمان ماشینو روند الان منو رحمان با هم تنها بودیم من یکم استرس داشتم رحمان چنتا کوچه رو زد کرد و تو یه کوچه بن‌بست نکنه داشت دوباره دستشو رو پام گذاشت این کارشو خیلی دوست دارم یه لبخند خوشگل رو لباش بود منم با یه لبخند جوابشو دادم. رحمان صورتشو آورد جلو و لباشو گذاشت رو لبام من چشامو بستم و باهاش لب میگرفتم. خیلی داغو حشری کننده بود. رحمان دستشو برد سمت کسمو آروم گذاشت رو کسم برای ما خیلی لذت بخش بود خیلی آروم و یواش داشت کسمو میمالوند و منو آروم آروم حشری میکرد. من دستمو روی سینش گذاشتم و سینه مردونشو لمس میکردم. دیگه بدجور حشری شده بودم رحمان لباشو از رو لبام برداشت ماشینو حرکت داد خلاف جهت مدرسه من به ساعتم نگاه کردم چند دقیقه هم از زنگ گذشته بود، اونقدر غرب لبای رحمان شدم که زمان کلا از دستم در رفته بود. رحمان داشت سریع ماشینو می‌روند من خیال کردم داره میره سمت مدرسه اما نمی‌رفت، ازش پرسیدم رحمان جون کجا داری میری مدرسه از اون طرفه. رحمان دستشو برد لای پام رسوند به کسم خیلی حال میداد شروع کرد به بازی کردن با کسم من بازم اختیارمو از دست داده بودم پاهامو باز کردم رحمان داشت کسمو بین پاهام از جاش میکند من چشمامو بستم و شروع کردم به ناله کردن چشمامو باز کردم دیدم رسیدیم دم خونه رحمان، رحمان ماشینو نگه داشت پیاده شد زود درو باز کرد و ماشینو برد داخل یکم تو ماشین منو خورد و باهام ور رفت وقتی من از ماشین پیاده شدم بهم حمله کرد منو بغل کرد یکم ترسیده بودم لباشو گذاشت رو لبام منو محکم به خودش چسبوند، مثل یه اسباب بازی تو بغلش بودم منو بلند کرد و خوابوند روی چمن های حیاطش شروع کرد به لخت کردنم مثل وحشی ها داشت لختم میکرد. ممه های خوشگلمو از تو سوتینم درآورد و شروع کرد به خوردنشون. دکمه های پیراهنشو باز کردم پیرنشو درآوردم بدنش مو داشت خیلی بیشتر از مال علی یا سامان خیلی از اون مو خوشم اومد اومد بالا لباشو دوباره چسبوند رو لبام خیلی داغو حشری بود آروم آروم از لبام پایینتر رفت و رسید به ممه هام بعد شکمم آخرش روی کسم متوقف شد. داشت از روی شلوار کسمو میخورد ولی خیلی نکشید که لختم کنه و کس خیسمو جلوی چشماش ببینه. با شهوت گفت جوووونم چه کس صورتی داری عزیزم. من گفتم دوست داری رحمان جون دوست داری منو جنده کنی دوست داری کسمو بخوری. رحمان صورتشو به کسم چسبوند با لذت داشت کسمو میخورد منم حشری شده بودمو با ناله همش میگفتم بخور کسموووو بخور من جنده توام بخورررر من جندم منو جنده کن دوست دارم جندت باشم. رحمان یه دل سیر کسمو لیسید گفتم نوبت منه تو بخواب رحمان جون رو چمن خوابید دستشو به بدنم برد و منو به سمت خودش کشید من با یه جیغ افتادم تو بغل داغش. دستش رو کون من بود و داشت باهام ور میرفت‌، دستمو رسوندم به کیر شقش اوفففف چقدر سفت و بزرگههه. رفتم پایین دکمه های شلوارشو باز کردم و شلوار و شورتشو با هم از تنش دراوردم. جووووونم یه کیر گنده و خوشگل خیلی بزرگ بود خیلی بزرگتر از کیر سامان و علی. با دو دستم می‌تونستم بگیرمش، شروع کردم به ساک زدن کیر گنده و داغش، تو دهنم جا نمیشد و بعضی موقع ها دندونام بهش میخورد اما زود خیسش کردمو با کیرو تخماش حال کردم. بعد خودن کیر شقش دلم میخواست تو کسم حسش کنم برای همین بلند شدم کیرشو جلوی کسم تنظیم کردم رحمان که خیس عرق بود با یه حالت نگران گفت مطمعنی دختر؟ من بدون هیچ حرفی نشستم روی کیرش و کیر خوشگلشو آروم آروم تو کسم فرو کردم. کیرش داشت دیواره های کسمو پاره میکرد چشامو بسته بودم رحمان کمرمو گرفت و آروم شروع کرد به گاییدنم اوففففف رحمان داشت قربون صدقه منو کسم می‌رفت خوابیدم تو بغلش صدای نفساش تو گوشم می‌پیچید. رحمان تو گوشم می‌گفت دوست داری عزیزم دوست داری عشقم منم همش میگفتم کسمو بگا کسم کیرتو میخواد. بعد یکم رحمان کیرشو درآورد و آبشو پاشید بیرون که یکم ریخت رو پام. من خندم گرفته بود گفتم چیشد چرا اینقدر زود؟ رحمان که بیحال شده بود نمی‌تونست حرف بزنه. علی و سامان خیلی بهترن یکم حالم گرفته شده بود رحمان منو کشید تو بغلش یکم باهام لب گرفت بعد با تعجب پرسید پرده نداری؟ تو بغلش خندم گرفته بود گفتم نه ندارم، دوست داری پرده داشته باشم؟ رحمان منو بوسید بلند شد لباسارو جمع کرد دستشو سمت من که هنوز رو چمن دراز کشیده بودم دراز کرد گفت بریم تو که کلی کار دارم باهات منم با خوشحالی دستشو گرفتم و بلند شدم چون قراره کلی حال کنم.
 
     
  
صفحه  صفحه 24 از 24:  « پیشین  1  2  3  ...  22  23  24 
داستان سکسی ایرانی

پر از زندگی

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA