انجمن لوتی
صفحه  صفحه 9 از 13:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  13  پسین »
خاطرات و داستان های ادبی

داستان های شاهنامه (لیست داستانها در پست دوم)

 
#81   Posted: 18 Jan 2011 21:12


 1 Star

ارسالها: 1008
آمدن سياوش به مشكوي شاه كاوس


مردي هيربد نام كه دل و جانش از هر بدي پاكيزه بود كليد مشكوي كاوس را با خود داشت كاوس او را خواست و گفت نزد سياوش برو هر چه مي خواهد برايش انجام بده و به سودابه هم بگوي همراه با خواهران خود و ديگران ، سياوش را دلخوش نگاه دارند. چون فردا صبح شد آفتاب سر زد. سياوش نزد كاوس رفت. كاوس هيربد را خواست و به سياوش گفت اينك بر خيز و به سوي شبستان برو

به فرمان كاوس هر دو آنها به سوي مشكوي رفتند هيربد در را گشود پرده را برداشتند راه مشكوي باز شد و سياوش ترسان از انجام بد رفتن به مشكوي قدم به شبستان نهاد. چون سياوش به شبستان رفت پرد گيان حرم پيش آمدند بوي خوش ريختند، طلا بر سرش نثار نمودند شادي كردند و سياوش را وارد سرا كردند سياوش به آرامي پا بر ديباي چيني نهاد و آرام به درون رفت رامشگران نواختند ، خوانندگان آواز خواندند و با اين ترتيب سياوش وارد حرم خانه شد. چون درست نگاه كرد ديد بهشتي است آراسته صدها زيبا رو در كنار هم زتدگي مي كندد . در بالاي شبستان چشمش بر تختي زرين افتاد. پر از پيروزه و جواهرات قيمتي. بالاي تخت فرشي از ديبا گسترده بودند و بر فراز آن سودابه چون ستاره اي تابان مي درخشيد. موهايش شكن بر شكن تا سر دوش رسيده بود تاجي بلند بر سر داشت و دنباله گيسويش تا به ساق پا مي رسيد. خدمتكاري كفش زرين در دست سر به زير افكنده و در كنار تخت ايستاده بود چون سياوش از پرده گذشت و به چشم سودابه رسيد به تندي از تخت فرود آمد خرامان نزد سياوش رفت. بر او سجده كرد و زماني دراز او را در آغوش گرفت و چشم و روي او را دليرانه همي بوسيد گويي از ديدار سياوش سير نمي شد.

پس گفت: اي شاهزاده صد هزار بار يزدان را سپاس، روز و شب سه بار خداوند را نيايش مي كنم چه هيچكس را فرزندي چون تو نيست و شاه تو بهتر و نزديك تر از تو كسي را ندارد.

سياوش بدانست كان مهر چيست

چنان دوستي نز ره ايزديست

به تندي خود را از او را از او رها كرده و نزد خواهران خود رفت. خواهران گردش را گرفتند كرسي از زر آوردند سياوش نشست و زماني دراز با خواهران سخن گفت. اهل حرم دسته دسته از دور و نزديك چشمشان به او روشن شده بود همه كس سخن از سياوش مي گفت و سخن آن بود كه اين مرد چون ديگر مردمان نيست و رواني پر خرد دارد. سياوش خواهران را وداع كرد و از شبستان بيرون شد. و سپس نزد پدر رفت و گفت: تمام پردهسراي و نهفته هاي آن را ديدم. ايزد توانا همه نيكويي هاي جهان را به تو داده است. از ديگر گذشتگان ما به شمشير و گنج و سپاه وهمه چيز فزوني داري. شاه از گفتار او شاد شد و دستور داد تا جشني بر پا كردند. و تا شب دير به شادي بودند و به هنگام خواب كاوس روانه شبستان شد و به نرمي با سودابه سخن گفت و از سياوش پرسيد و گفت: هر چه از او دانسته اي به من بازگو، از دانايي،از زيبايي صورت و پاكي قلب و نيكويي گفتار. به من بگو پسند تو آمد خردمند هست.

سودابه گفت: هرگز كسي را چون سياوش نديده ام، چرا اين راستي را بپوشم.چو فرزند تو كيست اندر جهان؟ كاوس گفت: مي ترسم چون به مردي برسد از چشم بد زيان ببيند. سودابه گفت: اگر سخن مرا بپذيري از خاندان خودم همسري به او خواهم داد تا هر چه زودتر فرزندي آورد من دختراني ازنژاد تو و پيوند تو در شبستان دارم. از نژاد كي آرش و آي پشين دختراني در مشكوي تو هستند. كاوس گفت: آنچه تو مي گويي دلخواه من است همان بكن كه دلخواه تو است. آن شب گذشت، روز ديگر شبگير سياوش نزد پدر آمد. چون به سخن نشستند كاوس گفت آرزوئي كه داري بگو. سياوش گفت: هر چه شاه بگويد. كاوس گفت: در دل دارم كه از تو فرزندي به جهان آيد تا يادگاري باشد و رشته شهرياري ما به او پيوندد و چنانكه دل من از ديدار تو شكفته مي شود دل تو نيز از ديدار فرزندت به شادي گشوده شود. آن زمان كه به جهان آمدي ستاره شناسان گفتند تو فرزندي به جهان خواهي آورد كه در جهان يادگار خواهد بود. هم اكنون از بزرگان زني انتخاب كن، از خاندان كي پشين، از خاندان كي آرش. سياوش سر به زير افكند. گفت: اي پدر تو شاهي و من به فرمان و راي تو هستم. هر كسي را كه تو بگزيني براي من قابل قبول است. اما از تو مي خواهم اين سخنان را به سودابه هرگز نگو مرا دگر به شبستان مفرست.

كاوس چون سخنان سياوش را شنيد بخنديد.

چون نبد آگه از آب در زير كاه.

كاوس گفت: براي گزينش همسر بايد به سودابه بگوييم از او هيچ انديشه مكن تمام گفتارش مهرباني با تو است. به جان از تو پاسباني مي كند، پسر از گفتار پدرش شاد شد اما در دل مي خواست تا از سودابه بگريزد،و آگاهانه دريافت سخنان كاوس از خودش نيست اين بود كه جانش در رنجي عميق دست و پا زدن گرفت.

اي فرزند. بر اين داستان چند شب گذشت روزي از روزها سودابه تاجي از ياقوت سرخ سر نهاد و بر تخت نشست. تمام دختران حرم را جمع كرد و شبستان را چون بهشتي آراسته كرد، پس به دنبال هيربد كليد دار فرستاد. چون كليد دار آمد گفت: هم اكنون برو و به سياوش بگوي تا قدم رنجه كند و لحظه اي به شبستان در آيد. هيربد پيام به انجام رسانيد و سياوش در فكر شد و از خداوند ياري خواست با انديشه خود چاره جويي كرد اما هيچ راهي را روشن نديد پس به ناچار لرزان لرزان و خرامان به مشكوي وارد شد، سودابه از تخت به زير آمد ،نزد سياوش رفت. سياوش بر صندلي زرين نشست. و سودابه تمام دختران را در برابر سياوش بپا داشت و گفت : اي شاهزاده اين همه دختران كه در شبستان هستند بر آنها نگاه كن هر كدام را كه خواهي بر گزين. دختران هيچ يك چشم از سياوش بر نمي داشتند. پس به فرمان سودابه هر كدام سوي صندلي خويش رفتند و هر يك در انديشه آنكه بخت كداميك بلندتر خواهد بود. همه سكوت كردند چون دختران رفتند سودابه گفت چشم باز كن و ببين از اين همه دختران كداميك را بر مي گزيني.سياوش سر به زير افكند و در پاسخ فرو ماند. در دلش گفت:

كه من بر دل پاك شيون كنم

به آيد كه از دشمنان زن كنم

اي فرزند. به آنجا رسيديم كه سياوش از پذيرفتن آنچه كه سودابه مي خواست سرباز زد و از اينكه دختر او را نيز به همسري بر گزيند نگران بود و داستان مكرهاي شاه هاماوران را با ارتش ايران هر لحظه به ياد مي آورد. و اين بود كه پاسخ خود را بر زبان نمي آورد. سودابه چون سكوت سياوش را بديد دست برد و پرده از رخ خود بر گرفت و به سياوش گفت اين شگفت نيست كه تو هيچيك از دختران شبستان را نپسندي،زيرا تو من را ديده اي.

كسي كوچو من ديد بر تخت عاج

نباشد شگفت ار به ما ننگرد

و كسي را به خوبي به كس نشمرد.

اي سياوش اگر تو با من پيمان كني و از عهد خود بر نگردي يكي از اين دختران را برايت برمي گزينم تا چون پرستاري نزد تو باشد. حالا با من پيمان كن و بر آن سوگند بخور كه لحظه اي نيز از گفتار من سر نپيچي آنگاه چون كاوس از اين جهان رخت بريست تو يادگار كاوس و از آن من خواهي بود. به شرط آنكه مرا همچون جان خودت دوست بداري.

من اينك به پيش تو ايستاده ام

تن و جان شيرين تو را داده ام

زمن هر چه خواهي همه كام تو

بر آرم نپيچم سر از دام تو

پس بدون شرم سر سياوش را به خود گرفت و بر آن بوسه داد. صورت سياوش از شرم گلگون شد خون بر چهره اش دويد و اشك از مژگانش چون خون آب روان شد. در دل گفت: خدايا اين كار ديو است.اي پروردگار زمين و آسمان مرا از گزند آن دور دار . من هرگز با پدرم راه خطا و گناه نخواهم پيمود و هرگز با اين اهريمن دوستي نخواهم كرد. سياوش لحظه اي انديشه كرد و با خود گفت اگر با اين بيشرم و شوخ چشم سخن سرد بگوي آتش خشم در دلش شعله خواهد زد آنگاه در نهان دشمني خواهد كرد و كاوس را به دشمني من وا خواهد داشت. پس بهتر است از اين شبستان آزاد شوم. چرب و نرم با او سخن بگويم. آنگاه به سودابه گفت: خوب مي دانم كه در جهان زني ديگر چون تو نيست اما:

نماني به خوبي مگر ماه را

نشايي دگر كس بجز شاه را

اكنون همان كه دخترت همسر ما شود بس است و همين انديشه را با كاوس در ميان بگذار. ولي آنچه كه با من گفتي رازي خواهد بود در دل من و بدان كه در انديشه من و تو چون مادري مهربان و عزيز هستي . چون سخن به اينجا رسيد سياوش از جا بلتد شد و از شبستان بيرون رفت. دمي بعد كاوس به شبستان آمد . سودابه پيش دويد و گفت سياوش به شبستان آمد تمام پردگيان را بديد و فقط دختر من را پسنديد. كاوس بسيار شاد شد و فرمان داد تا در گنج خانه را گشادند.گوهر ها و ديباي زربفت، كمر زرين، دستبند، تاج، انگشتر، تخت آنچه را كه لازم مي نمود به سودابه داد و گفتآن را براي سياوش به كار ببر و به او بگو اين اندكي است از آنچه كه به تو خواهم داد . دو صد گنج مانند اين را نثار تو خواهم كرد . اين بگفت و به ايوان خود رفت.

سودابه فقط در اين انديشه بود كه اين همه طلا و جواهر كه به سياوش خواهد رسيد چه بهتر كه از آن من باشد و خود سياوش نيز من را بگزيند چه پس از كاوس، او شاه خواهد شد.

اگر او نيايد به فرمان من

روا دارم ار بگسلد جان من

هر كاري چه بد و چه نيك چاره اي دارد كه گاه چاره آن آشكار و گاه در نهان است اگر سياوش از آرزوي من سرپيچي كند خود دانم كه چگونه روزگارش را تيره نمايم.
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#82   Posted: 18 Jan 2011 21:13


 1 Star

ارسالها: 1008
رفتن سياوش بار ديگر به شبستان



اي فرزند. آن زن بي آزرم روز ديگري بر تخت نشست. تاج زرين بر سر نهاد، گوشواره از گوش بياويخت و فرمان داد تا سياوش را بخوانند. چون سياوش آمد از هر در با او سخن گفت و گفت: شاه گنجي براي تو فرستاده است كه هيچ انساني مانند آن را به چشم نديده است. بيش از دويست پيل بار است از زر و گوهر و عاج و پيروزه و طلا. دخترم را نيز به تو مي دهم اي سياوش چشم بگشا و بر برو رو و برو بالاي من نگاه كن و زيباييم را ببين چرا مرا انتخاب نمي كني آخر بهانه تو چيست كه از مهر من مي گريزي در حالي كه تا من تو را ديده ام مرده ام، روشنايي روز را نمي بينم خورشيد در چشمان من سياه شد، هفت سال است كه بر چهره ام به جاي اشك خون مي دود اگر از آشكار مي ترسي بيا در نهان مرا شاد كن تا جواني را از نوآغاز كنم . بارها بيش از آنچه كاوس تو را داد من بر آن خواهم افزود.سياوش تمام سخنان را شنيد ولي همچنان ساكت ماند.

سودابه گفت اي سياوش اين را نيز بدان كه اگر از فرمان من سربپيچي و دلت بر آرزوي من مايل نشود ماه و خورشيد را در چشمانت تيره مي كنم و شاهي را بر تو تباه خواهم كرد . بلايي بر سرت مي آورم كه در جهان داستان شود. سياوش به آرامي گفت: من كسي نيستم كه از بهر گناه دل دين و شرفم را به باد دهم. اين از مردانگي به دور است كه با پدرم بي وفايي كنم. تو انديشه كن كه بانوي كيكاوسي و خورشيد اين شبستان اين گناه را تو چگونه بر شرف خود هموار خواهي كرد. سپس با خشم از تخت بر خواست و به سوي در شبستان رفت. سودابه چنگ بر گردن و دامن او زد و گفت اي نابكار من پيش تو راز دل گفتم، بي انديشه از نهاد بد انديش تو اكنون مي خواهي مرا رسوا كني نه هرگز چنين نخواهد شد. تا سياوش رفت سودابه دست بر گردن جامه خود برد و آن را پاك بدريد و با ناخن روي خود را بخراشيد به دنبال فرياد سودابه از شبستان او غوغا شد فريادها از ايوان به كوچه رسيد، كاخ پر آشوب شد خبر به كاوس دادند از تخت به زير آمد و به شبستان رفت. چون سودابه را آنچنان بديد در انديشه شد. پردگيان همه سخنان سودابه را تكرار كردند و كسي واقعيت كردار آن سنگدل را به راستي ندانست سودابه در پيش كاوس زانو بر زمين زد. اشك ريخت و موي كند و گفت: جان و تن من پر از مهر توست بيهوده از من پرهيز مي كني و من جز تو هيچكس را نمي خواهم در كشمكش بوديم كه تاج از سرم بر زمين افتاد و جامه ام اين چنين چاك شد. كاوس سخن او را پذيرفت او انديشه كرد چنان كه راست مي گويد سياوش را بايد سر بريد بعد انديشه كرد پس از آن چه خواهند گفت. لحظه اي نشست همه را بيرون كرد . سياوش و سودابه را نزد خود خواند. پس با سياوش گفت هر رازي كه هست از من پنهان مداراين بدي را من پايه نهادم تو را به شبستان فرستادم كه اكنون غمي بزرگ براي من و بند و زندان براي تو به بار آورده است. اكنون راست بگوي و هرآنچه شده از من پنهان مدار. سياوش آنچه گشته بود تمام را گفت و تمام سخنان سودابه را كه به راز گفته بود آشكار كرد. سودابه فرياد زد كه راست نمي گويد او از تمام زنان مشكوي تو فقط مرا خواست. من به او گفتم كاوس چه مرحمت ها به او كرده و من خود فرزندم را به همسريش مي دهم. گفتم برآنچه شاه داده است چندين برابر خواهم افزود مي داني سياوش چه گفـت:

مرا گفت با خواسته كار نيست

به دختر مرا راي ديدار نيست

تو را بايدم زين ميان گفت و بس

نه گنجم به كار است بي تو نه كس

آنگاه خواست مرا به زور به چنگ آورد . پس دو دست خود را بر من چون سنگ تنگ كرد اما شاها من فرمانش نبردم پس چنگ در مويم زد و روي مرا خراشيد پر گريه كرد و گفت اي شاه كودكي از تو در وجود من است كه ديگر نخواهد ماند.

كاوس نتوانست داوري كند و ندانست از آن دو چه كس گناهكار است و پس بلند شد دست و تن سياوش را بو كرد. سپس سودابه را بوئيد از سياوش بوي انسان به مشامش رسيد از سودابه بوي مي و مشك، انديشه كرد اگر سياوش او را پسوده باشد آن بوي گلاب در دست و اندام وي نيز بايد باشد. پس غمگين شد و با خود گفت سودابه گناهكار است بايد بفرمايم تا با شمشير بدنش را ريز ريز كنند. دمي بعد از شاه هاماوران كه پدر سودابه بود انديشه كرد كه اگر چنان كند. آشوب و جنگ از نو آغاز خواهد شد و گذشته از آن دلش از مهر لبالب بود و ديگر آنكه كودكان كوچكي از سودابه داشت . پس با خود گفت غم خرد را خرد نتوان شمرد و دانست كه سياوش در آن داستان بس گناه است پس با وي گفت:

مكن ياد از اين نيز و با كس مگوي

نبايد كه گيرد سخن رنگ و بوي
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#83   Posted: 18 Jan 2011 21:13


 1 Star

ارسالها: 1008
سودابه و چاره گري زن جادو


سودابه دانست كه كاوس بر او بد گمان شده و اگر دير بجنبد زياني بزرگ خواهد كرد. اين بود كه در كار زشت خود حيران شد و بالاخره راهي تازه براي بد نامي سياوش به دست آورد.

در شبستان سودابه زني بود پر مكر و فريب كه تمام سخن و اندشه اش جادو و افسون بود آن زن در شكم خود بچه داشت و كم كم بارش سنگين شده بود. سودابه او را خواست و نوازش كرد و به او گفت: با تو سخني دارم كه اول بايد با من پيمان كني تا آنچه را كه با تو مي گويم هرگز به ياد خودت هم نياوري چون زن با او پيمان بست زر فراوانش داد و سپس گفت اكنون دارويي به دست آور تا كودك خود را قبل از آنكه به جهان بيايد بيافكني و چون چنين كردي به هوش باش كه رازيست ميان من و تو كه هرگز نبايد كسي از آن آگاه شود. شايد دروغ من با افكندن بچه تو فروغي بگيرد.

چون ! افكنده شد به كاوس مي گويم كه من بچه افكنده ام و سياوش مايه آن شده است اگر چنين كني هر چه خواهي خواهم داد و اگر سخن من نشنوي نزد كاوس بي آبرو خواهم شد و او مرا از مشكوي خود بيرون خواهد راند. اما اگر كاوس فرزند مرده ببيند كين سياوش را بر دل خواهد گرفت. زن كه پول و مال چشمش را خيره كرده بود گفت: من تو را بنده ام هر چه گويي همان خواهم كرد. زن از شبستان بيرون شد و داروئي فراهم آورد و چون شب تيره فرارسيد آن دارو را خورد و فردا بچه او مرده به جهان آمد. نه فقط يك كودك بلكه دو كودك. سودابه فرمان داد تشتي از زر را آوردند و آن دو كودك را در تشت نهادند چون خيالش راحت شد صدا به فرياد بلند كرد ، جامه بر تن پاره كرد. زن را از مشكوي بيرون فرستاد و خود در بستر بخفت. فغانش تمام كاخ را فرا گرفت و به دنبال آن هر كس كه در شبستان بود نزد سودابه رفت او نيز هر بار دو كودك مرده را به مردم نشان مي داد. صداي شيون و فريادها به كاخ كاوس رسيد . او كه خفته بود از خواب پريد پرسيد چه شده تمام داستان را با وي گفتند. كاوس بر جاي خودآرام گرفت . آن روز را نيز در كاخ خود باقي ماند شب بعد به شبستان رفت.



سودابه را خفته در بستر و شبستان را آشفته ديد. دو كودك مرده را در تخت زرين نشانش داد. سودابه هر زمان نعره مي زد و اشك مي ريخت و به كاوس مي گفت: آيا دليل ديگر هم مي خواهي مرگ اين كودكان از آفتاب روشن تر است. هر چه كرده بود به تو گفتم تمام بدي هايش را بر شمردم ، آنگاه تو بر گفتار دروغ سياوش دل سپردي. كاوس بار ديگر بر سياوش بد گمان شد و با خود گفت: اين ديگر دروغ نيست پس بهتر است از اختر شناسان ياري بگيرم. كاوس به بارگاه خود رفت ستاره شناسان را نزد خود خواند. بزرگان نيز نزد او جمع شدند. تمام داستان را به ايشان گفت. همچنين از دو كودك مرده ، دانشمندان به خورشيد و ستارگان نظر كردند يك هفته مهلت خواستند، سر انجام پاسخ آوردند كه مرگ كودكان به نيروي زهر است و ديگر آنكه پدر دو كودك كاوس نيست و سوم آنكه كودكان نه فقط از كاوس نيستند بلكه به سودابه تعلق ندارند. چه اگر از نژاد كيان بودند يافتن سرنوشت ايشان آسان بود. شگفتي اين است كه از اين دو كودك نه اثري در آسمان است و نه رازي در زمين كه آن را بگشائيم . ستارگان مي گويند مادر اين كودكان زنيست با چنين نشاني و حتما سودابه مادر آنها نيست. چون خبر به سودابه رسيد بار ديگر فغان بر داشت و گفت مي دانم شاه مي خواهد مرا سرنگون كند و رحمي به دل من كه از رنج كشته شدن فرزندانم هر زمان آرزوي مرگ دارم نمي كند و من تا آن زمان كه جان از تنم بيرون رود از غم كودكان رها نخواهم شد. كاوس به سودابه گفت اي زن آرام گير و اين سخن ها را كه شايسته بانويي چون تونيست بر زبان نياور.

فرداي آن روز كاوس پاسبانان روز و شب شهر را بخواند. نشان آن زن پليد و فرزند كش را به ايشان داد و گفت تمامي شهر را بگرديد آن زن را يافته و به تندي نزد من آوريد. پاسبانان روز و شب جستجو كردند تا زني را با آن نشان كه ستاره شناسان گفته بودند يافتند. خبر به دانشمندان دادند به ديدار زن رفتند نشانه ها درست بود و بدبخت زن را به راه خواري بردند نزديك شاه. كاوس به آرامي از زن پرسش كرد، اميد ها داد ولي زن اقرار نكرد. چند روزي گذشت ، كاوس خسته شد و او را به دست دانايان سپرد زن را بردند. اما هيچ افسوني بر زن كارگر نيامد. به زن گفتند اگر راست نگويي سر و كارت يا با شمشير است يا از دار آويزان مي شوي و يا در چاه خواهي افتاد. زن بدكش آرام بر ايشان نگاه كرد و گفت من بي گناهم چگونه مي توانم به شاه دروغ بگويم. نتيجه را به كاوس گفتند. او به دانايان گفت نزد سودابه رويد. اختر شناسان به سودابه گفتند هر دو كودك كه مرده اند از زني جادوگر هستند، پدرشان نيز از ريشه اهريمن است. سودابه چون سخن ايشان را شنيد به كاوس پيغام داد و گفت: اخترشناسان راست نمي گويند آنها از بيم سياوش اين دروغ را سر هم كردند. آنها مي دانند پشت سياوش جهان پهلوان رستم ايستاده و من نيز جز همواره گريستن كاري نمي توان كرد.

حال تو به سخن اختر شناس گوش مي كني و خود غم اين دو كودك نورس را نداري ، حال كه چنين انديشه مي كني داوري را نزد خداوند و آن جهان خواهم برد. كاوس به تلخي گريست نزد سودابه آمد و هر دو با هم گريستند. فرداي آن روز كاوس موبدان را نزد خود خواند. داستان سودابه را با ايشان گفت، موبد گفت: اي شاه اگر چه فرزند بس عزيز و ارجمند است و از سوي ديگر در برابر فرزند تو دختر شاه هاماوران قرار گرفته و هر دو سر سخت و لجوج قدمي واپس مي نهند بايد بر قانون دين بهي ، سوگند بخورند و يكي از ايشان بايد از آتش فروزان گذر كند. فرمان يزدان پاك چنان است كه آتش نيز بر بي گناه گزندي نمي رساند.

كاوس سودابه را نزد خود خواند و سياوش را نيز در جاي ديگر نشانيد. چون سخن ها سر انجام نيافت گفت دل من نسبت به هيچيك از شماها روشن نيست فقط آتش است كه گنهكار را بزودي رسوا خواهد كرد. سودابه گفت من از آغاز راست گفتم و دو كودك را كه بدست سياوش مرده به جهان آمده بودند به شاه نشان دادم آيا گناهي بيش از اين و دليلي روشن تر از دو كودك مرده براي راستگويي من مي تواند وجود داشته باشد . شاه بايد سياوش را وادارد تا كردار بدش را با آتش بيازمايد. كاوس رو به سياوش كرد گفت: چه مي گويي؟ سياوش پاسخ داد: اگر آتش دوزخ باشد ، اگر كوهها شعله ور شوند براي پاك كردن اين ننگ از آن خواهم گذشت.
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#84   Posted: 18 Jan 2011 21:14


 1 Star

ارسالها: 1008
داستان بيژن و منيژه 1


منيژه منم دخت افراسياب

برهنه نديده تنم آفتاب



اي فرزند! چون كيخسرو در كين خواهي پدرش سياوش ، بر تورانيان پيروز شد و جهان را از نو آراست ، روزي از روزها بر تخت زرين نشست و شادكام از اين پيروزيها بزم شاهانه اي آراست . بزرگان و دلاوراني چون گودرزو گيو وطوس وبيژن درآن انجمن گرد آمدند و به مي وآواز رامشگران دلشاد بودند چنانكه گفتم ، ناگاه پرده داري پيش آمده و به سالاربارخبرداد ، گروهي از ارمانيان يا ارمنيان به دادخواهي آمده و اجازه ورود ميخواهند . سالار آنچه را شنيده بود به آگاهي كيخسرو رساند و فرمان ورود گرفت . ارمنيان گريان و زاري كنان به بارگاه آمدند و گفتند : اي شهريار پيروز بخت ، ما از شهردوري ميآئيم كه در مرز ايران و توران قرار دارد . از يك سو از توران در رنجيم و از سوي ديگر آنجاكه مرز ايرانست ، بيشه اي داريم پر از درختان ميوه و كشتزار و چراگاه . اكنون بخت از ما برگشته و گرازان به آن بيشه حمله كرده اند . گرازاني كه با دندانهاي چون پيل خود درختان كهنسال را از ريشه بدر مي آورند و به چارپايان آسيب ميرساند . شاه! تو كه شهريار هفت كشور و يار همه اي ، به داد ما هم برس! دل شاه به حال زار آنها سوخت و از ميان دلاوران كسي را خواست تا به بيشه خوك زده رفته و گرازها را از بين ببرد و فرمان داد تا سيني زريني آوردند و گهرهاي بسيار برآن ريختند و ده اسب زرين لگام هم آماده كردند . چون آماده شد ، به آن ناموران گفت : هركس اين رنج را بر خود هموار كند، اين گنج از آن او خواهد بود . كسي از آن انجمن پاسخي نداد ، جز بيژن كه پا پيش نهاد و گفت در راه اجراي فرمان آماده است تا از سرو جان خود نيز بگذرد . گيو، پدربيژن ، كوشيد تا او را از اين كار باز دارد ، ولي بيژن جوان در راي خود پاي فشرد و شاه نيزاز اين دلاوري بيژن خشنود گرديد . به گرگين دستور داد تا در اين سفر راهنما و يار بيژن جوان باشد .

بيژن آماده سفر شد و همراه گرگين با يوز و باز به راه افتاد . راه دراز بود اما با شكار و شادي طي شد و آنها رفتند و رفتند تا به بيشه ارمنيان رسيدند . بيژن كه از ديدن خرابي كه گرازها به بار آورده بودند خونش به جوش آمده بود به گرگين گفت : هنگام خواب نيست و ايستادگي كن تا كار را محكم كنيم ودل ارمنيان را ازاين رنج آسوده سازيم . تو گرز را بردارو كنار آبگير مواظب باش تا اگرگرازي از تير و چنگم بدر رفت تو او را بكشي! گرگين گفت : پيمان ما با شاه اين نبود ، تو فرمان را پذيرفتي و زر و گوهر را برداشتي پس ازمن ياري مخواه كه من فقط راهنماي تو به اين بيشه بوده ام ، گرگين اين را بگفت و بخفت . بيژن كه از سخنان گرگين شگفت زده و افسرده شده بود به تنهايي بدرن بيشه رفت و با خنجر آبديده در پي گرازان تاخت . خوكان نيز به او حمله ور شدند و يكي از آنها زره اش را دريد ، اما بيژن با يك ضربه خنجر او را به دو نيم كرد و سپس همه آن جانوران وحشي را كشت و سرشان را بريد تا دندانهايشان را به ايران ببرد و نزد شاه و يلان هنرنمائي خود را به چشم بكشد . فردا روز، چون گرگين از خواب بيدار شد ، بيژن را ديد كه با سرهاي بريده خوكان از درون بيشه ميآيد . اگرچه بر او آفرين گفت و از پيروزيش شادي كرد ، اما آتش حسد در دلش شعله زد و از بدنامي خود ترسيد و انديشه اهريمني گستردن دامي براي او ، در سرش راه يافت ، بيژن بي خبر از نيرنگ پليد او با وي به شادماني نشست و گرگين با چاپلوسي ، از دلاوري او تعريف كرده گفت : من بارها دراين مكان بوده ام و همه جاي آن را خوب مي شناسم . حال كه كار به پايان رسيده بيا استراحتي كرده و به آسايش بپردازيم . اكنون به من گوش كن ، پس از دو روز راه در خاك توران ، در دشتي خرم و دل انگيز ، جشنگاهي هست كه همه جايش گل است و آواز بلبل . پري چهرگان ترك همه سرو قد و مشك موي هر ساله به اين جشنگاه مي آيند و دشت را چون بهشت مي آرايند و ماهرويان در هر سو به شادي مي نشينند و منيژه دخت افراسياب چون خورشيد در ميانشان ميدرخشد . اگر ما اين راه را يكروزه بتازيم مي توانيم از ميان پري چهرگان چند تني را بگيريم و نزد خسرو ببريم . بيژن جوان دلش از شادي شكفت و:

بگفتا هلاهين برو تا رويم

بديدار آن جشن خرم شويم

پس بر اسبان خود نشستند ، يكي جوياي نام و كام وديگري فريبكار و كينه ساز هر دو به سوي جنشكاه تاختند . اي فرزند! آن دو راه دراز ميان بيشه را يك روزه پيمودند تا به مرغزار رسيدند و فرود آمدند . از سوي ديگرمنيژه دختر نازپروده افراسياب با صد كنيزماهرو در چهل عماري زرين به دشت رسيدند و بساط جشن و سرور را برپا كردند . گرگين بازهم داستان عروس دشت و بزم او را براي بيژن تعريف كرد و آنقدر گفت تا جوان شيفته شد و تصميم گرفت پيش برود و بزمگاه ماهرويان را از نزديك ببيند . گرگين به او گفت : برو و شاد باش! بيژن از گنجور كلاه شاهانه و طوق و گوشواره و دستبند گوهرنگار خواست و قباي رومي آراسته اي پوشيد و سوار بر اسب ، خرامان به بيشه نزديك شد و در سايه سروي بلند در نزديكي خيمه منيژه پنهاني به تماشا ايستاد . دشت از آن لعبتان زيبا چون بهار خرم شده بود و آواي رود و سرود، روح را نوازش مي كرد . بيژن از ديدن منيژه صبر و هوش را از دست داد و مهرش را به دل گرفت .

از سوي ديگر منيژه نيز از خيمه نگريست ، جوان برومندي را ديد كه با كلاه شاهانه بر سر و ديباي رومي در بر و رخساري زيبا زير درخت ايستاده است . پس مهرش به جوش آمد و دايه را فرستاد تا ببيند كه آن ماه ديدار كيست و چه نام دارد و از كجا آمده و چگونه به اين جشنگاه راه يافته است . دايه شتابان نزد بيژن رفت و پيام بانويش را رسانيد . رخسار بيژن از شنيدن آن پيام چون گل شكفته شد و گفت : من بيژن پسر گيوم ، از ايران براي جنگ با گرازان آمده ام آنها را كشتم و دندانهايشان را نزد شاه ميبرم ، چون اين دشت را پر از بزم و سرود ديدم ، از رفتن بازماندم . تا مگر چهره دخت افراسياب را ببينم . به دايه نيز وعده داد تا اگر با او ياري كند و دل منيژه با او مهربان شود وديدار حاصل آيد ، جامه و زر و گوهر باو خواهد بخشيد .

دايه در دم نزد بانويش آمد و از بر و روي بيژن با او سخنها گفت و رازش را با او در ميان نهاد . منيژه نيز در پاسخ پيام داد :

گرآئي خرامان بنزديك من

برافروزي اين جان تاريك من

بديدار تو چشم روشن كنم

در و دشت و خرگاه گلشن كنم

ديگرجاي سخن نماند و بيژن پياده به ديدار او شتافته وارد سراپرده شد . منيژه او را پذيرا شد و از راه و همراهش پرسيد ، سپس دستور داد تا پايش را با مشك و گلاب بشويند و سفره رنگيني بگسترانند . رامشگران بربط و چنگ بنوازند و به اين ترتيب سه شبانه روز در آن سراپرده آراسته ، شادي كردند ، خوردند و نوشيدند . روز چهارم هنگام بازگشت بود ، منيژه نتوانست دل از بيژن بركند و تنها به كاخ باز گردد . پس راز خود را با بيژن گفت . بيژن پاسخ داد : ما ايرانيان هرگز چنين نمي كنيم و من سخن تو را نخواهم پذيرفت . چون بيژن نپذيرفت كه با او روانه شهر شود ، منيژه دستور داد تا در جام او داروي هوش ربا بريزند . بيژن جام را نوشيد و مدهوش بر جاي افتاد . پس او را در بستري از مشك و كافور در عماري نهادند و در چادري پوشاندند و دور از چشم بيگانگان به كاخ آوردند . بيژن چون به هوش آمد وخود را در كنار آن نگار سيمبر، در كاخ افراسياب گرفتار ديد ، خونش از خشم بجوش آمد و دانست كه اين دام را گرگين به افسون بر راه او نهاده است ولي چه سود كه ديگر رهائي از آنجا دشوار بود . منيژه او را دلداري داد و گفت : هنوز كه اندوهي پيش نيامده است ، پس دل شاد دار و غم مخور كه اگر شاه از كارت خبر يافت ، من جان را سپر بلايت مي كنم . سفره گستردند و رامشگران را خواندند تا بنوازند و دلشادش كنند . چندين روزديگر با شادي وبزم گذشت . تا آنكه دربان از وجود بيگانه اي در كاخ آگاهي يافت و چاره را در آگاه نمودن افراسياب ديد . نزد شاه شتافت و گفت چه نشسته اي كه دخترت جفتي ايراني براي خود برگزيده است . افراسياب سخت آشفته شد و خون از ديده باريد . به گرسيوز دستور داد تا سوارانش را بر گرداگرد كاخ به نگهباني بگمارد وخود درون كاخ را بنگرد تااگر بيگانه اي را يافتند ، دست بسته نزد او بياورند . گرسيوز چون به كاخ رسيد و آواي چنگ و رباب را شنيد ، سواران را فرستاد تا از هر سو راهها را بستند و خود در كاخ را از جاي كنده و به سرائي شتافت كه مرد بيگانه در آنجا به بزم نشسته بود . از ديدن بيژن ، خون گرسيوز به جوش آمد و خروشيد كه: اي ناپاك به چنگال شير گرفتار شدي و رهائي نداري! بيژن كه خود را بي سلاح و بدون پناه ديد ، خنجري را كه هميشه در پاپوش پنهان داشت از نيام كشيد و گفت : منم بيژن ، پور گيو ، تو نياكان مرا مي شناسي و ميداني كه هر كه به جنگم آيد ، او را با اين خنجر ميكشم و دستم را بخونش ميشويم.



گرسيوز كه او را چنين آماده جنگ و خونريزي ديد ، زبان به پند و سوگند گشود و با چرب زباني خنجر را از دستش درآورد و با هزار افسون او را به بند كشيد و با سر برهنه و دست بسته نزد افراسياب برد . افراسياب چون بيژن را ديد ، بر او خروشيد كه : اي خيره سر به اين سرزمين چرا آمدي ؟ بيژن پاسخ داد : اي شهريار! من به خواست خود به اينجا نيامدم و كسي هم در اين ميان گناهكار نيست . من براي جنگ با گرازها از ايران آمدم و دنبال باز گمشده اي به بيشه جشنگاه وارد شدم . در آن بيشه در سايه درختي خوابيدم و چون در خواب بودم پريي سر رسيد و بالهايش را بر من گشود و مرا خفته در بر گرفت و از اسبم جدا كرد . لشگر دختر شاه در آن هنگام از راه مي گذشت تا پري عماري منيژه را ديد ، شناخت و از اهريمن ياد كرد و همچون باد ميان سواران آمد . و مرا درون عماري نهاد و بر آن خوب چهره نيز ، افسوني خواند . وقتي چشم باز كردم خود را در كاخ ديدم . نه من در اين ميان گناهي دارم و نه منيژه به اين كار آلوده است . اما افراسياب داستان او را باور نكرده و پاسخ داد : تو همان ناموري هستي كه با گرز و كمند در پي رزم بودي ولي اكنون كه دستهايت بسته است داستانهاي دروغ ميبافي ، بي گمان تو با مكر و فريب قصد جان مرا داشتي .

بيژن گفت : اي شهريار، گرازان با دندان و شيران به چنگ و يلان با شمشير مي جنگند . من برهنه و بي سلاح توانائي جنگيدن ندارم ، اگر مي خواهي دلاوري مرا ببيني ، اسب و گرزي به من بده . آنگاه مرد نيستم اگر از هزار ترك نامور يكي را زنده بگذارم . سخنان بيژن آتش خشم افراسياب را تيزتر كرد و به گرسيوز گفت :

بسنده نبودش همي بد كه كرد

كنون رزم جويد به ننگ و نبرد

او را دست بسته ، در رهگذر بردار كن تا ديگر كسي از ايرانيان ياراي نگاه كردن به توران را نداشته باشد . آنگاه بيژن را خسته دل و با ديدگاني پرآب به پاي دار بردند . بيژن با خود ناليد : افسوس كه بدست دشمن به نامردي مي ميرم . دريغا كه خويشان و يارانم از مرگ من گريان خواهند شد و دشمنانم شادكام . اي باد! پيام مرا به نيايم گودرز برسان و به گرگين هم بگو تو مرا فريفتي و در بلا افكندي ، در سراي ديگرچگونه پاسخگويم خواهي بود ؟ اي فرزند! بيژن ، دست از جان شسته ، با دستهاي بسته و دهاني خشك در انتظار مرگ بود كه يزدان بر جوانيش بخشيد و پيران از آن محل گذر كرد و چون جواني را پاي دار ديد ، از گرسيوز پرسيد : اين دار مكافات براي كيست و جرمش چيست ؟ گرسيوز پاسخ داد اين بيژن است . پس پيران به او نزديك شد و از چگونگي آمدنش پرسيد . بيژن آنچه را بر او گذشته بود يك به يك تعريف كرد . پيران از شنيدن داستان و ديدن حال جوان دلش بر او سوخت و دستور داد تا دست نگهدارند تا او با شاه در اين باره گفتگو كند .

پس با شتاب نزد افراسياب رفت و زمين را بوسيده ايستاد . افراسياب دانست كه پيران خواهشي دارد . گفت : هر چه مي خواهي بگو كه من از تو چيزي را دريغ ندارم . پيران پاسخ داد : من چيزي براي خود نمي خواهم . تنها از تو مي خواهم كه پند مرا بپذيري و از كشتن بيژن دست برداري ، آيا فراموش كرده اي ايرانيان به خونخواهي سياوش چه بر سر ما آوردند ؟ پس كين سياوش را تازه مكن كه نمي توانيم جوابگوي دو كين باشيم . تو كه رستم و گودرز و گيو را مي شناسي ؟ آيا مي خواهي يك بار ديگر خاك توران را به سم اسبانشان بكوبند وزنان ما را بي شوي و سوگوار كنند ؟ آتش خشم افراسياب از اين گفته ها كمي فروكش كرد و گله كنان گفت : ببين بيژن و اين دختر بي هنر با من چه كردند! در تمام ايران و توران رسوا شدم . حال اگر او را ببخشم با بد نامي چه كنم ؟ پيران پاسخ داد : درست است . بايد ننگ را شست. اما بجاي كشتن بيژن بهتر است او را با بند گران ببنديم و به زندان افكنيم تا نامش از روزگار زدوده شود . افراسياب راي او را پسنديد و دستور داد تا چنين كنند .

افراسياب با گرسيوز دستور داد تا سر تا پاي بيژن را به غل و زنجير ببندند و آن زنجيرها را به ميخ هاي آهنين محكم گردانند و سپس او را نگون در چاه بيافكنند تا از ديدن ماه و خورشيد بي بهره گردد و به زاري بميرد . آنگاه با سوارانش به كاخ منيژه رود و آن شوربخت نفرين شده را نيز برهنه و خوار نزديك چاه بكشاند تا آنكسي را كه تاكنون در درگاه ديده است ، در چاه ببيند و همانجا غمگسارش باشد .

گرسيوز فرمان شاه را اجرا كرد و بيژن را به زنجير كشيد و در چاه افكند و سنگ اكوان ديو را هم با پيلان بسيار از ريشه چين آورد و بر سر چاه گذاشت . سپس به كاخ منيژه تاخت ، دار و ندارش را به تاراج داد و او را سر و پا برهنه دوان دوان تا چاهسار كشاند . منيژه با دلي سوخته و اشك خونين ، در آن دشت سرگردان ماند . گريان خود را به چاه رسانده با دو دست خويش روزنه كوچكي از كنار سنگ بر آن چاه باز كرد و از آن پس از هر جا ناني فراهم ميكرد و از همان روزنه به بيژن ميداد و شب و روز بر شور بختي خود ميگريست .
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#85   Posted: 19 Jan 2011 00:04


 1 Star

ارسالها: 1008
داستان بيژن و منيژه 2



از سوي ديگر گرگين هفته اي را چشم براه بيژن ماند و چون خبري از او نيافت همه جا به جستجويش پرداخت و پويان و نالان به بيشه اي رسيد كه بيژن را در آن گم كرده بود . بيشه را هم گشت ولي بازاثري از بيژن نيافت . ناگاه اسب بيژن را ديد كه گسسته لگام ، نزديك جويبار ايستاده است ، گرگين يقين كرد گزندي به بيژن رسيده و او، يا بردار است يا در زندان افراسياب افتاده پس پشيمان از كرده خويش و شرمسار از روي شاه و گيو ، اسب بيژن را برداشت و به سوي ايران شتافت . گيو چون آگاه شد كه گرگين بدون بيژن بازگشته ، خسته دل و پريشان به پيشباز گرگين شتافت . گرگين تااو را ديد پياده شد و خود را به خاك افكند . اما همينكه پدر، اسب بدون سوار پسرش را ديد ، مدهوش شد و جامه بر تن دريد و خاك بر سر ريخت و بر درگاه يزدان ناليد كه : پروردگارا! پس از او مرا زنده مگذار كه آن نامدار فرياد رس و غمگسارم بود . و از گرگين چگونگي ناپديد شدن بيژن را پرسيد :

تو اين اسب بي مرد چون يافتي

ز بيژن كجاروي برتافتي

گرگين او را دلداري داد و داستاني ساخت و گفت : بدان و آگاه باش كه چون از اينجا به جنگ گرازان رفتيم ، بيشه اي ديديم زير و رو شده و با درختان بريده كه گروه گروه گراز در آنجا پراكنده بودند . ما چون شير بر آنها تاختيم و يك روزه همه را كشتيم و دندانهايشان را كنديم . در راه بازگشت به ايران بوديم كه ناگاه گوري پديدار شد ، بيژن از پي او اسب تاخت و كمند بر گردنش انداخت ، اما گور او را بدنبال خود كشيد كه ناگهان گرد و خاكي برخاست و گور و سوار هر دو ناپديد شدند . من كوه و دشت را زير پا نهادم، اما نشاني جز اين لگام گسسته اسب از او نيافتم . گيو آن داستان ياوه را باور نكرد و چون گرگين را پريشان حال و پريده رنگ ديد ، دانست كه دلش پز گناه و داستانش دروغ است .

خواست او را در جا ، به خاك افكند و كين پسر از او بخواهد ، اما با خود انديشيد با كشتن گرگين ، بيژن زنده نخواهد شد . پس بهتر است او را نزد شاه ببرد تا گناهش آشكار گردد . اين بود كه بانگ بر او زد :

تو بردي ز ره مهر و ماه مرا

گزين سواران و شاه مرا

اكنون من خواب و آرام نخواهم داشت تا كين فرزند را به خنجر بجويم . گيو نزد خسرو شتافت و گريان گفت : شهريارا! گرگين با داستاني ياوه ودلي پر گناه بدون بيژن بازگشته و نشاني ازاو جز اسبش ندارد . اكنون به دادم برس! خسرو او را دلداري داده گفت : غم مخور و زاري مكن و اميدت را ازدست مده! از آنسو گرگين به درگاه كيخسرو آمد ، زمين را بوسيد و بر شاه آفرين كرد و دندانهاي گراز را بر تخت نهاد . شاه از راه و ناپديد شدن بيژن پرسش نمود . گرگين با تني لرزان از بيم ، پاسخهاي ياوه و ناسازگار بهم بافت . شاه برآشفت و او را به دشنام از پيش تخت براند و فرمود تا با بند گران پايش را ببندند . آنگاه با مهرباني گيو را اميدوارساخت و گفت : من سواران فراواني به جستجوي بيژن ميفرستم و اگر باز هم نشاني از او نيافتيم تا ماه فروردين صبر مي كنيم و در آن هنگام كه زمين چادر سبز پوشيد و باغ به شادي درآمد و پر گل شد ، من جام جهان نما را كه هفت كشور در آن پيداست به دست مي گيرم و از جاي بيژن آگاهت مي كنم . گيو آفرين و سپاس فراوان گفت و اميدوار از بارگاه بيرون آمد . اما هر چه سواران ، شهر ارمن و توران را زير پا نهادند و جستجو كردند ، كمترين نشاني از بيژن نيافتند .



اي فرزند ، نوروز فرا رسيد و گيو به اميد يافتن بيژن به بارگاه آمد . كيخسرو از ديدن دل آزرده و رخ پژمرده او به حالش رحم آورد و جام جهان نما را خواست . نخست قباي رومي پوشيد و پيش يزدان به پاي ايستاد و بدرگاهش ناليد و از او داد خواست ، سپس جام را به دست گرفت و در آن نگريست . هفت كشور و سپهر، با مهر و ماه و ناهيد و تير و كيوان و بهرام در آن پيدا شد . خسرو هر هفت كشور را نگريست ولي از بيژن نشاني نديد، تا آنكه به توران رسيد و به فرمان يزدان ، كيخسرو در آنجا بيژن را ديد كه در چاهي بسته است و دختري والانژاد اما غمگين و گريان ، پرستاريش ميكند . شاه خنديد و مژده داد كه بيژن زنده است و گزندي به جانش نرسيده، اما او را در بند و زندان مي بينم . اكنون بايد چاره اي براي رهائيش انديشيد و دراينكار كسي شايسته تر از رستم نيست . پس بايد او را از داستان آگاه نمود .

كيخسرو با شتاب نويسنده را فرا خواند و نامه اي پر مهر به رستم نوشت و داستان بيژن را از آغاز تا پايان بر او باز گفت و افزود كه اكنون همه گردان و ناموران و گودرزيان در غم و اندوهند . دل گيو از غم فرزند پر خون است و من نيز آزرده و در رنجم ، پس شتاب كن تا با هم چاره اي براي رهائي بيژن بيانديشيم .

چو اين نامه من بخواني مپاي

سبك باش و با گيو خيز اي در آي

اي فرزند! نامه را مهر كرده و به گيو سپردند تا نزد رستم ببرد ، گيو همراه سوارانش از راه هيرمند به سو ي سيستان روانه شد و راه دو روزه را يك روزه پيمود . چون به زابلستان رسيد و ديده بان او را ديد ، زال به پيشبازش شتافت زيرا آن روز ، رستم به شكار گور رفته و در شهر نبود . گيوپس از آنكه درود بزرگان ايران را به زال رسانيد ، غم دل و گمشدن فرزند را باز گفت . سپس به ايوان زال رفت تا رستم از نخجيرگاه باز آمد . گيو به پيشباز رستم رفت و با دلي پر آرزو و ديده اي گريان ، او را در برگرفت . تهمتن نگران شد از خسرو و يكايك بزرگان ايران پرسيد و چون به نام بيژن رسيد ، پدر غمديده خروشي برآورد و گفت : همه آناني را كه نام بردي تندرستند و براي تو درود و پيام دارند . آنگاه داستان ناپديد شدن بيژن و فريبكاري گرگين و پريشاني خود را به تهمتن باز گفت و نامه كيخسرو را به او داد .

رستم ، زار خروشيد و از غم نوه اش ، بيژن خون از ديده باريد ولي به گيو گفت : غم به دل راه مده كه زين از رخش بر نمي دارم تا دست بيژن را در دست بگيرم و بندهايش را باز كنم و بفرمان يزدان تاج و تخت و توران را زير و رو كنم . آنگاه تهمتن ، گيو را به خانه خود برد و به او گفت : از اينكه رنج راه بر خود هموار كردي و نزد ما آمدي سخت دلشادم ولي نمي خواهم ترا خسته و سوگوار ببينم . چه اندوه تو اندوه من و خانه من خانه توست ، دوسه روزي را در اين خانه مهمان من باش تا شاد باشيم و از آن پس من به نيروي يزدان، كمر مي بندم و بيژن را از چاه و زندان رها مي كنم . گيو بر سر و دست تهمتن بوسه زد و بر او آفرين و سپاس فراوان گفت و تا سه روز در بزمي كه رستم آراسته بود به خوشي بماند . روز چهارم ، تهمتن آماده سفر شد . زابل را به فرزندش فرامرز سپرد و خود و گيو با صد سوار زابلي رو به سوي ايران نهاد . خسرو فرمان داد تا به آئين شاهانه او را پذيرا شدند و همه گردان و بزرگان با سپاه و درفش به پيشبازش شتافتند . چون تهمتن ، به پيشگاه خسرو رسيد او را نماز برد و كيخسرو نيز او را ستود و كنار خود بر تخت نشاند .

كيخسرو فرمان داد تا جشن شاهانه اي برپا كردند و سالاربا ، در باغ را گشود ، همه جا را ديباي خسرواني گسترد و تخت شاه را در سايه درخت گلي نهاد كه تنش سيمين و شاخه هايش از زر و ياقوت و ترنجهاي زرين بر آن آويخته بود . شاه رستم را نزد خود خواند و با او از كار بيژن سخن ها گفت و او را تنها چاره گر اين درد دانست و رستم نيز زمين را بوسه داده گفت كه كمر بسته و آماده فرمانست .

گرگين چون از آمدن رستم آگاه شد ، دانست چاره گر رنج و غمش رسيده است . پس پيامي نزد رستم فرستاد و از كار خود اظهار پشيماني نموده و از رستم خواست تا پادرمياني كند و براي او از شاه درخواست بخشش نمايد . رستم به فرستاده گفت : برو و به او بگو اي ناپاك گناه تو آنقدر بزرگ است كه شايستگي بخشش را نداري اما من نيز آرزوي بيچارگي ترا ندارم . اگر بيژن از زندان رها شود ، رهائي ترا از شاه خواهم خواست ، اما اگر گزندي به بيژن برسد ، خود نخستين كينه خواه او خواهم بود . رستم تا دو روز نام گرگين را نزد شاه نبرد و روز سوم كه شاه بر تخت نشسته بود پيش او آمد و از آن بدبخت بد روزگار با شهريار سخن گفت ، كيخسرو برآشفت و گفت : من سوگند خورده ام ، تا بيژن از بند رها نشود ، گرگين در بلا و سختي باقي بماند ، جز اين هر آرزوئي داري بخواه . رستم بار ديگر از شاه خواهش كرد كه چون گرگين از كرده خود پشيمان است ، او را ببخشايد . شاه نيز پذيرفت و بند از گرگين برداشتند .

كيخسرو به رستم گفت : بايد در كار شتاب كرد و تا افراسياب بد گوهر گزندي به بيژن نرسيده ، او را نجات داد . پس هر چه براي لشكر كشي نياز داري بخواه تا آماده كنم . رستم پاسخ داد : اين بار چاره كار با لشكرو گرز و شمشير نيست . تنها شكيبائي لازمست و كار بايد پنهاني و با مكر و فريب انجام شود . راه كار آنست كه مانند بازرگانان با زر و سيم و گوهر و جامه و فرش به توران برويم و هديه هايي بدهيم و كالا بفروشيم و مدتي در توران بمانيم . شاه راي او را پسنديد و فرمود تا گنجور در گنج را گشود تا رستم آنچه را لازم دارد از آن ميان بردارد . پس رستم هزار سوار از لشكر و هفت پل از ناموران ، چون گرگين ، رهام ، گرازه ، گستهم ، اشكش ، فرهاد و زنگه را برگزيد و ده شتر را بار دينار كرد ، صد شتر را بار كالا بست و سپيده دم با بانگ خروس براه افتاد .



اي فرزند! چون كاروان به مرز توران رسيد ، رستم سپاه را در مرز گذاشت و به آنها سفارش كرد تا آماده و در بسيج جنگ باشند و خود با هفت يل دلاورش لباس رزم را درآورده ، جامه بازرگانان پوشيدند . شترهاي بار كرده را برداشته به راه ادامه دادند تا به شهر ختن رسيدند . قضا را ، پيران در آن هنگام از نخجير باز مي گشت ، چون تهمتن او را در راه ديد دو اسب تازي گرانمايه با زين زر برداشت و نزد پيران رفت . پيران كه رستم را در آن عيبت نشناخته بود پرسيد : كيستي و از كجا ميائي ؟ رستم پاسخ داد : بازرگانم و از ايران آمده ام تا در توران گهر بفروشم و چارپا بخرم . تو اي پهلوان مرا زير پر خود بگير كه كسي قصد آزارم نكند . سپس جامي پر از گوهر و آن دو اسب را به او پيشكش نمود . پيران با ديدن آن گوهرها ، بر او آفرين خواند و با مهرباني وعده كرد كه پاسباني براي نگهداري كالاهايش بگمارد و از او خواست تا چون خويشاوندي به خانه اش فرود آيد . رستم با سپاس فراوان اجازه خواست تا در بيرون شهر ، نزد كاروان منزل گيرد .

چون مردم شهر از آمدن بازرگان ايراني كه گوهر و فرش و ديبا مي فروخت آگاه شدند ، براي خريد بسوي كاروان شتافتند و بازار رستم رونق گرفت . او چندي در توران ماند و به داد و ستد پرداخت . چون منيژه خبر يافت كارواني از ايران به ختن آمده ، با پاي برهنه و سر گشاده گريان نزد رستم آمد و او را دعا كرده پرسيد : تو كه از ايران آمده اي از كيخسرو و گيو و گودرز و ديگر دليران چه آگاهي داري ؟ آيا خبر گرفتاري بيژن به ايران رسيده است ؟ چرا پدرش و رستم چاره اي براي او نمي انديشند ؟ رستم ابتدا از گفتار او بدگمان شد و ترسيد . پس بر او بانگ زد : از كنارم دور شو! من نه شاه مي شناسم و نه گودرز و گيو . منيژه نگاهي بر او كرد و زار گريست . گفت مرا از خود مران كه دلم از درد ريش است . مگر آئين ايرانيان چنين است كه با درويش سخن نگويند و او را برانند ؟ رستم گفت : اي زن! تو بازار مرا بر هم زدي . خشم من از آنرو بود . وانگهي من بازرگانم و از بارگاه پهلوانان آگاهي ندارم . سپس دستور داد تا خوردني بياورند و پيشش نهند و از او پرسيد كه چرا چنين روزگار سخت و حال زار دارد . منيژه خود را شناساند و گفت :

منيژه منم دخت افراسياب

برهنه نديده تنم آفتاب

كنون ديده پر خون و دل پر ز درد

از اين در بدان در دو رخساره زرد



من از كاخ خود رانده شده ام و چون درويشان از اين خانه به آن خانه ميروم تا براي آن بيژن شوربخت كه در چاهي ژرف زنداني است ناني گرد آورم ، اگر برايران گذر كردي و بدرگاه شاه رفتي ، بگو بيژن در چاهست و بر سرش سنگ و اگر دير به نجاتش آيند تباه خواهد شد . رستم منيژه را شناخت و دستور داد تا همه گونه خورش آوردند ، از آن ميان مرغ برياني برداشت و انگشترش را در آن نهاد و در نان پيچيده به منيژه داد تا به آن بيچاره بدهد . منيژه خوردنيها را گرفت و به چاهسار دويد و بسته را همانگونه كه بود به بيژن سپرد . بيژن از ديدن آنهمه خوراكي خيره ماند و از منيژه پرسيد : اي مهربان اين همه خورش از كجا يافتي ؟ منيژه پاسخ داد : بازرگاني گشاده دست از ايران آمده است كه كالايش گهر و ديباست . اينها را او فرستاده . بيژن در ته چاه نان را گشود و تا دست به مرغ برد ، ناگهان چشمش به انگشتر افتاد و مهر پيروزه رستم را بر آن شناخت . از شادي چنان خنده اي كرد كه آوازش به گوش منيژه رسيد و ترسيد كه بيچاره ديوانه شده باشد . پس شگفت زده پرسيد : خنده ات براي چيست ؟ چگونه لبت به خنده باز مي شود ؟ چه رازي داري به منهم بگو! بيژن از او سوگند وفاداري و رازداري خواست و منيژه دل آزرده از بدگماني بيژن به درگاه يزدان ناليد كه : اي جهان آفرين! بخت مرا ببين كه گنج و تاج را به تاراج دادم و از پدر و خان و نان بريدم دل به بيژن سپردم ، اكنون او هم بر من بدگمان است و رازش را از من مي پوشد ، واي بر روزگار من . بيژن به او گفت : اي يار مهربان و اي جفت هوشيار من! ميدانم كه چه رنجها كه در راه من برده اي ولي بدان كه اندوهت بسر آمده است . آن گوهر فروش كه ديدي براي نجات من آمده است .خداوند بر من رحمت آورده تا بار ديگر جهان را ببينم و آزاد باشم . تو نزدش برو و در نهان از او بپرس كه آيا او خداوند رخش است ؟ منيژه چون باز نزد رستم رفت و پيام بيژن را رسانيد ، رستم دانست كه آن خوبروي از راز آگاهست پس به مهرباني گفت :

بگويش كه آري خداوند رخش

ترا داد يزدان فرياد بخش

من راه زابل به ايران و ايران به توران را بخاطر تو پيموده ام . وتو هم اي خوب چهراشك از رخ پاك كن و برو هيزم فراوان جمع كن . چون هوا تاريك شد آتش بلندي بر سر چاه بيافروزتا راهنماي من به آن چاهسار باشد. منيژه به چاه بازگشت و پيام رستم را به بيژن رسانيد و آنگاه به بيشه رفت و هيزم گرد آورد و چشم به غروب خورشيد دوخت . همينكه شب فرا رسيد منيژه آتشي به بلندي كوه افروخت و به انتظار نشست . از سوي ديگر، تهمتن چون آتش را ديد ، زره در بر كرد و نخست يزدان را نيايش نمود . پس با هفت دلاورش رو به سوي آتش افروخته نهاد . چون به سنگ اكوان ديو رسيدند رستم از يارانش خواست تا آن را از سر چاه دور كنند اما هفت پهلوان هر چه كوشيدند نتوانستند سنگ را بجنبانند . پس رستم پياده شد و دامن زره را بر كمر زد ، از يزدان زور خواست و دست به سنگ زد و آن را برداشت و تا بيشه چين پرتاب كرد ، چنانكه زمين به لرزه درآمد و دهان چاه گشوده شد . پس رستم آواز داد و از حال بيژن پرسيد بيژن گفت :

مرا چون خروش تو آمد بگوش

همه زهر گيتي شدم پاك نوش

رستم گفت : من براي رهائي تو آمدم . اما آرزو دارم كه گرگين را به من ببخشائي و كينه اش را از دل دور كني . بيژن كه همه رنجهاي خود را از دام و فريب گرگين ميدانست نمي خواست او را ببخشد ولي رستم به او گفت: كه اگر بدخوئي كني و گفتارمرا نپذيري ، در چاه رهايت مي كنم و از اينجا مي روم . آنگاه بيژن دل از كين گرگين پاك كرد و رستم كمند را در چاه افكند و آن پاي دربند را بيرون كشيد . بيژن با تن گداخته از درد و رنج و ناخن و موي بلند و سرو روي پر خون از چاه درآمد . رستم از ديدن او خروشيد و آهن و زنجير او را گسست و سپس به يكدست جوان و بدست ديگر منيژه را گرفت و همگي به خانه شتافتند . در آنجا تهمتن فرمود تا سر و تن بيژن را شستند و جامه نو در برش كردند ، گرگين نيز پيش آمد و روي بر خاك ماليد و پوزش خواست و بيژن گناهش را بخشيد . سپس شتران را بار كردند و اسبان را آماده نمودند . رستم به بيژن گفت : تو و منيژه از پيش برويد كه من امشب از كين افراسياب خواب و آرام ندارم و بايد كاري كنم كه لشكرش بر او بخندند و با شمشير تيزم توران را بر هم بريزم و سر افراسياب را نزد شاه ببرم . تو چون رنج بسيار برده اي نبايد در رزم شركت جويي . اما بيژن گفت :

همانا تو داني كه من بيژنم

سران را سر از تن همه بر كنم

من پيشروي اين رزم خواهم بود تا كين رنج و دردي را كه در زندان ديده ام از افراسياب بخواهم .
__________________
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#86   Posted: 19 Jan 2011 00:06


 1 Star

ارسالها: 1008
شبيخون زدن رستم به ايوان افراسياب


اي فرزند! رستم ، منيژه را با بار و بنه به اشكش سپرد تا او را هرچه زودتر در مرز ايران به مرزبانان ايراني برساند . و خود شب هنگام ، زماني كه همه در خواب بودند با هفت دلاور ديگر به كاخ و ايوان افراسياب حمله برد . رستم همچون شير ژيان دست زد و قفل و بست در را با يك فشار از هم گسست . در كه باز شد ، برق شمشير يلان در تاريكي شب درخشيد ، از آن سو آواي بگير و ببند قراولان بلند شد ، هر كس كه نزديك مي شد سر از تنش جدا مي كردند و به خاك مي افتاد . رستم در دهليز آواز داد .

اي توراني :« خواب خوشت ناخوش باد ، كه تو درگاه مي خوابي و بيژن در چاه ، برخيز كه بند و زندانت را شكستم و دامادت بيژن را رها كردم ، رزم و خونخواهي سياوش بس نبود كه كين خواهي بيژن را بر آن افزودي .» بيژن نيز خروشيد : اي بد گهر خرفت ، مرا چون سگ بستي و در چاهم افكندي پس اكنون دست گشاده ام را ببين كه شير هم حريفش نخواهد بود . افراسياب چون اين سخنان را شنيد از بيم و اندوه جامه بر تن دريد و فرياد زد : مگر رزم آوران در خوابند . راهها را بر آنها بگيريد و نابودشان كنيد . اما آن دلاوران هر كه را بر سر راهشان مي آمد ، از شمشير گذراندند و كاخ را بر هم زدند . افراسياب كه وضع را چنين ديد از بيم جان از كاخ گريخت . آنگاه تهمتن وارد كاخ شد و با يارانش آنچه گنج و دينار و اسب گرانمايه با زين زرين بود از ايوانش برداشتند و به سوي لشكريان تاختند رستم پيامي هم براي سپاه فرستاد كه بي درنگ آماده رزم شوند چه بي گمان افراسياب با لشكري انبوه حمله خواهد كرد .

هنگامي كه رستم به لشكرگاه رسيد آنها را با شمشيرهاي كشيده ، آماده جنگ يافت و منيژه را نيز آسوده درون خيمه ديد كه پرستاران كمر به خدمتش بسته بودند.
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#87   Posted: 19 Jan 2011 00:06


 1 Star

ارسالها: 1008
آمدن افراسياب به رزم رستم


اي فرزند! با برآمدن خورشيد ، شهر توران به جوش و خروش درآمد . سواران و كمر بستگان افراسياب به درگاهش آمدند و صف بستند ، سپهداران سرافكنده از ننگي كه بر آنها رفته بود ، با دلهاي پر از كينه ايرانيان آماده جنگ شدند افراسياب نيز بر آشفته چون پلنگ به آراستن لشكر پرداخت . چپ سپاه را به پيران و راست را به هومان سپرد و گرسيوز و شيده را نيز در فلبگاه گماشت و به پيران دستور داد تا كوس و ناي جنگ بنوازند . از سوي ديگر ديده بان به رستم خبر داد گرد و خاك سوران توران ، زمين و آسمان را سياه كرده است . رستم باكي به خود راه نداد ، آماده كارزار شد .

نخست منيژه را با بنه به سوي ايران فرستاد آنگاه به آراستن لشكر پرداخت. راست سپاه را به اشكش و گستهم و چپ را به زنگنه و رهام سپرد و خود با بيژن در قلب سپاه قرار گرفت . رستم پس از آنكه گرداگرد سپاهش را گشت و همه را آماده رزم ديد رخش را برانگيخت و تاخت تا به نزديك افراسياب رسيد پس فرياد برآورد : اي شوريده بخت اين چندمين بار است كه به جنگ من ميآيي و هر بار چون روباه مي گريزي اينك خوب مي داني كه اين بار از رستم رهائي نخواهي داشت . به انبوهي سپاهت مناز كه شير از يك دشت گور نمي هراسد و هزاران ستاره نور يك خورشيد را ندارند . شاه سبكسري چون تو مباد كه پادشاهي را بباد دادي .

افراسياب با شنيدن اين سخنان بر خود لرزيد و برآشفته بر سپاهيانش فرياد زد : اينجا جاي بزم و سور نيست ، بكوشيد و جهان را بر اين بدانديشان تيره كنيد ، من پاداش رنج شما را با گنج خواهم داد . آنگاه خروش كوس و شيپور برآمد و دو سپاه بر يكديگر تاختند . بانگ سواران برخاست و تيغ و شمشير در هوا درخشيد و تگرگ گرز بر كلاه خودها و جوشن ها باريدن گرفت . رستم از قلب سپاه با گرز گاوسارش پيش آمد و به هر سو تاخت و سپاه بزرگ تو ران را از هم پراكنده كرد . و آنها را چون برگ درخت بر زمين ريخت . يلان ايران نيز هر يك كينه خواه و تيز چنگ بر دشمن تاختند و رزمگاه را درياي خون كردند ، دليران توران همه نابود شدند . افراسياب كه بخت را برگشته و درفش را سرنگون ديد بر اسب تازه نفسي سوار شد و همراه با بازمانده سپاهش ، ناكام به توران گريخت . رستم تا ده فرسنگ از پي آنها تاخت و گرز و تير بر سرشان باريد . آنگاه به رزمگاه باز آمد و با غنائم بسيار و هزاران اسير جنگي ، پيروز به سوي ايران آمد .

چون خبر پيروزي رستم و آزادي بيژن به خسرو رسيد به نيايش جهان آفرين ايستاد . شهر غرق در شور و شادماني شد ، طبل و شيپور پيروزي به صدا درآمد و گروه گروه به پيشباز جهان پهلوان رفته و بر او درود گفتند . سپس همگي به درگاه شاه آمدند . كيخسرو به پيشبازشان شتافت ، رستم را در بر گرفت و هنر و پيروزيش را ستود . تهمتن نيز دست بيژن را گرفت و او را به شاه و پدرش گيو سپرد . كيخسرو به رستم گفت :

سرت سبز باد و دلت شادمان

كه بي تو نخواهم زمين و زمان

خوشا بحال ايران و فرخ بخت من كه پهلواني چون تو داريم . اي فرزند! كيخسرو دستور داد تا بزمي بيارايند و خاني بگسترند پس طبقهاي مشك و گلاب پيش آوردند و همگي به خوردن و نوشيدن پرداختند . سحرگاهان رستم اجازه بازگشت خواست . شاه دستور داد تا خلعت گرانبهايي براي رستم پيش آوردند و رستم نيز به هر يك از بزرگان هديه اي پيشكش نمود و بر شاه آفرين كرد پس راه سيستان را در پيش گرفت .

آنگاه شهريار بر تخت نشست و بيژن نزد او آمد . كيخسرو پرسيد داستان تو چه بود ؟ بيژن داستان خود را از روزگار سخت بند و زندان و درد و رنج منيژه همه را بازگفت . دل شاه از شنيدن آنچه بر آن دختر تيره بخت گذشته بود ، به درد آمد و دستور داد تا جامه هاي ديباي زربفت و گوهر نشان و تاج و دينار و كنيز و غلام و فرش و آنچه لازم بود آوردند و آنها را به بيژن سپرد و به او گفت : اينها را به منيژه بده و بخاطر رنجي كه از تو بر او رسيده از اين پس در آسايشش بكوش و جهان را با او به شادي بگذران
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#88   Posted: 19 Jan 2011 00:06


 1 Star

ارسالها: 1008
جنگ دوازده رخ



اي فرزند! افراسياب پس ازشكست ها و ناكاميهائي كه يكي پس از ديگري در جنگ با ايرانيان نصيبش مي شد ، شب و روز در انديشه كين خواهي و زدودن ننگ به بار آمده بود . او پس از رايزني با بزرگان و سپهدارانش ، چاره كار را در آن ديد كه سپاهيانش از رود جيحون گذشته و وارد خاك ايران شوند . براي اين كار نياز به لشكري انبوه و تدارك فراوان بود . افراسياب به كمك كشورهاي همسايه خود و به ياري سيم و زري كه از مردم فراهم كرد ، لشكري بي شمار آراست و آنها را بسركردگي سپهدارانش به مرزهاي ايران فرستاد .

كيخسرو نيز آماده نبرد گرديد و از همه جاي ايران مردان جنگي و سپاه خواست و آنان را به پهلوانان و سپهبدان برگزيده خود سپرد تا به چهار گوشه مرز ايران و توران رفته آماده نبرد باشند . رستم به هندوستان و غزنين ، اراسب به آلانان و اشكش بخوارزم روانه شدند و گودرز، سپهدار پير و با تجربه همراه پسر و نواده اش ، گيو و بيژن ساير نامداران سپاه را به مرز توران برد .

چون به مرز رسيدند ، گودرز براي جلوگيري از جنگ و خونريزي بيشتر ، نخست پيامي به پيران فرستاد و پيشنهاد آشتي كرد اما تورانيان را خواستار رزم و كين ديد ، خود نيز آماده نبرد شد و لشكرش را به دشت آورد . دو سپاه ، هر دو كينه خواه و جنگجو در برابر هم صف كشيدند ولي هيچ يك از سپهداران ايران و توران نمي خواستند در اين جنگ پيش قدم شوند و سپاه را كه پشت به كوه داشت از جاي بر كنند . به اين ترتيب دو سپاه آراسته ، تا هفت روز در برابر يكديگر ايستادند . بيژن ، نواده گودرز در سپاه ايران بي تاب و ناشكيبا از پدرش مي خواست كه بيش از آن درنگ نكنند و دست به تيغ و شمشير برند . گيو، دليري فرزند را ستود ولي اورا به شكيبايي و فرمانبرداري از گودرز فراخواند .

درسپاه توران نيز ، هومان كه در نبرد شتاب داشت ، بدون توجه به خواست برادرش پيران ، همراه با ترجماني به سپاه ايران تاخت و از ميان يلان همنبرد خواست . او نخست رهام را به مبارزه طلبيد و چون اوبه فرمان گودرز پاي پيش نگذاشت نزد فريبرز تاخت و كوشيد تا او را با پرخاش و دشنام وادار به نبرد كند . فريبرز نيز از نبرد با او سر باز زد زيرا دليران ايران از سپهدار گودرز پير فرمان رزم نداشتند ، هومان از ميان سپاهيان راه گشود ، به قلب لشكر آمد و با سخنان درشت از گودرز هماورد خواست . گودرز كه آرزوي پيش قدمي در جنگ نداشت به آرامي گفت :« نزد ياران و لشكرت باز گرد و به آنان فخر بفروش ، كه از ايرانيان همنبردي نيافتي » هومان آشفته و گستاخ ، تير در كمان گذاشت و چهار تن از روزبانان ايران را به خاك افكند سپس نيزه را دور سر بگردش درآورد و چون مستان خروش پيروزي سرداد .

اي فرزند . چون بيژن آگاهي يافت كه هومان نزد نيايش گودرز آمده و با تندي و گستاخي همنبرد خواسته و چهار سوارلشكر را نيز به خاك افكنده و رفته است . برآشفت و بي درنگ نزد گيو تاخته ، گفت :« اي پدر! رفتار نيايم دگرگون شده و كشته شدن فرزندانش هوش را از سر او ربوده است . به نشان همين كه ، ترك گستاخي نيزه به دست پيش او تاخته و چون مستان بر او بانگ زده ، عجب اينكه از اين همه نامدار كسي پاسخ او را نداده وچون مرغ به سيخش نكشيده است . اكنون اي پدر نامدار، زره سياوش را بر تن من كن كه جز من كسي شايسته نبرد به هومان نيست .» گيو كوشيد تااو را آرام سازد پس گفت :« فرزندم ، هوشيار باش و تندي مكن! نيايت كارديده و داناست . اين جواني ست كه ترا خيره كرده و من با تو همداستان نيستم » بيژن كه پدر را هم مخالف راي خود ديد ، نزد گودرز شتافت و ستايش كنان گفت :« اي پهلوان جهاندار! گرچه من دانش و كارديدگي ترا ندارم ، ولي از كارت در شگفتم كه چرا اين رزمگاه را گلستان كردي و دل ازكين تركان تهي نمودي ؟ چندين روز و شب است كه سپاه بر جاي ايستاده و نه شمشيري در كار است و نه رزمي بر پاي . از آن شگفت تر اينكه ، ترك خيره سري چون گور به دام آمده و تو او را بي گزند رها كرده اي . تو به كشته شدن هومان ميانديش كه خون او كينه تركان را بجوش مي آوردو سپاه آنان را به دشت مي كشد . من به اين جنگ كمر بسته ام تا اگر دستور فرمائي چون شيردمان به نبرد هومان بروم . به پدرم نيز بفرمائيد كه آن زره و سلاح سياوش را براي اين نبرد به من دهد .» گودرز چون اين گفتار را شنيد ، دلاوري و هشياريش را بسيار ستود ولي به او هشدار داد كه :« هومان بدكنش و پليد است و تو جوان و بي تجربه ، من يكي از دلاوران جنگ آزموده را به نبرد او مي فرستم .» اما بيژن در راي خود پاي فشرد و گفت :« در اين كارزار ، نيروي جواني لازمست و من بارها در جنگ هنرنمائي كرده ام . اگرمرا از اين جنگ بازداري ، من داد خود را نزد شهريار ميبرم .» گودرز خنديد و شاد شد ، پس نواده اش را دعاي خير كرد و گفت :« من اين جنگ را به تو دادم تا به نام يزدان ، اهريمن را نابود كني و پشت پيران را بشكني . اكنون به گيو مي كويم تا زره سياوش را به تو دهد .»

بيژن از اسب فرود آمد و زمين را بوسيد و نيا را آفرين كرد . اي فرزند گيو! كه نمي خواست يگانه فرزندش به كام اژدها فرو رود ، از دادن زره خودداري كرد . گودرز او را دلداري داده و گفت :« بيژن جوان است و جوياي نام ، پس نبايد دلش را شكست و او را از جنگ باز داشت .»

كه چون كاهلي پيشه گيرد جوان

بماند تنش پست و تيره روان

گيو به هر تدبير مي خواست بيژن را از اين نبرد باز دارد ، پس چاره اي انديشيد و گفت :« من خود روزگار سختي در پيش دارم ، چرا بايد زره ام را كه از جان گرامي تر مي دارم به بيژن بدهم ، اگر او جنگجوست چرا زره و سلاح از من مي خواهد ؟» بيژن از گفتار پدر رنجيد و گفت :« مرا به زره تو نيازي نيست . بگمانت بي زره تو نمي توان هنرنمائي كرد ؟» بيژن اين را گفت ، اسب را برانگيخت و از آنجا دور شد .

چو از پيش لشكر شد او ناپديد

دل گيو از اندوه او بر دميد

پشيمان شد از درد دل خون گريست

نگر تا غم و مهر فرزند چيست؟

پس گيو با دلي خسته و پر اندوه سربر آسمان كرد و ناليد :« اي پروردگار! بيژن را بر من ببخشاي و بلا را از جان او دور كن . من او را آزردم و خواسته اش را به او ندادم . اگر آسيبي بر جان او رسد ، زره و سلاح به چه كار من خواهد آمد ؟» پس خود را با شتاب به فرزند رساند و كوشيد تا اورا به درنگ و شكيبائي در نبرد وادارد . ولي بيژن پاسخ داد :« پدر دلم را از اين كين خواهي متاب! هومان كه از آهن و روي نيست . او مردي جنگيست و من نيز جنگجويم و هرگز از رزم او روي بر نمي تابم . اگر سرنوشتم كشته شدن در اين جنگ باشد . تو اندوه به خود راه مده كه زمانه بدست جهان آفرين است .» گيو كه گفتار بيژن را شنيد و او را چنين آماده نبرد ديد ، از اسب فرود آمد و زره سياوش را به او سپرد و برايش دعاي خير و آرزوي پيروزي گرد . بيژن با شتاب ، زره پوشيد و كمر بست و بر اسب خسروي نشست . پس ترجماني كه زبان تركي مي دانست با خود برداشت و چون شير ژيان پيش تاخت . لحظه اي بعد چشمش به هومان افتاد كه چون كوهي توفنده سراپا در جوشن ، بر اسبي به سان پيل نشسته بود . بيژن به ترجمان گفت :« بر او بانگ بزن و بگو : بيژن به نبرد تو آمده است . تو كه كينه را پي افكنده اي بگو كه جاي رزم را دردشت و كوه مي خواهي يا بين دو صف سپاه ؟ بيا كه يزدان را سپاس مي گويم از اينكه تو را به نبرد من فرستاده .» هومان سخت خنديد و پاسخ داد :« اي شوربخت! مگر از جانت سير شده اي كه چون كبك به چنگ باز آمده اي ؟ من سر تو را هم مانند ديگر دلاوران دودمانت به باد مي دهم و گيو را به عزايت مي نشانم ، افسوس كه اكنون شب هنگام است و من بايد به لشكر باز گردم . باش تا فردا به نبردت آيم!» و بيژن فرياد زد :« برو كه چون فردا بجنگم آئي ديگر بازگشتي در كارت نخواهد بود!» پس آن دو دشت را نبرد را گذاشته و هر يك نزد لشكر خويش باز آمدند و هر دو بي شكيب منتظر سپيده دم شدند .
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#89   Posted: 19 Jan 2011 00:07


 1 Star

ارسالها: 1008
نبرد بيژن و هومان



اي فرزند! چون سپيده دميد ، هومان جامه رزم پوشيد و به پيران گفت :« من به نبرد بيژن ميروم » سپس ترجماني با خود برداشت و به نبردگاه شتافت . از آن سو بيژن با زره و خود خسروي سوار بر شباهنگ ، پيش تاخت و به هومان گفت :« اميدوارم كه امروز تيغ من خاك را از خونت پر گل كند كه تو با پاي خود به دام آمده اي » و هومان فرياد زد :« امروز گيو را به عزايت مي نشانم . اكنون بگو كه نبردگاه را در كوه مي خواهي يا در دشتي كه نه از ايران در آنجا فرياد رسي باشد و نه از توران!» و بيژن پاسخ داد :« تا كي پرگوئي ميكني ، هرجا را خود مي خواهي برگزين!» پس اسبها را برانگيختند و دو خوني كينه ور به دشتي رسيدند كه پاي آدمي به آن نرسيده و كركس بر آسمانش گذر نداشت ، نه ياري در آن بود و نه ياوري . پس با هم پيمان كردند و هر كسي چيره شد ، ترجمان را بي گزند روانه كند تا او داستان پيكارشان را به آگاهي لشكر برساند . پس از پيمان بر باد پايان خود نشستند و با كمان هاي آماده به نبردگاه تاختند و تير باريدن بر يكديگر را آغاز كردند . چون دهانشان از تشنگي خشك شد و خستگي بر آنها چيره گشت ، زماني آسودند و كمي آب نوشيدند و سپس بار ديگر از شمشير بر سپر يكديگر آتش فرو ريختند و پس از آن عمود برداشتند و باز از جنگ سير نشدند و يه زور آزمائي پرداختند تا هر كه زورش بيشتر بود كمربند حريف را بگيرد و او را ازاسب به زير افكند . آندو زماني دراز با يكديگر گشتند ولي هيچ يك از اسب جدا نشد و كسي چيره نگشت . پس از اسب فرود آمدند و كشتي گرفتن را آغاز كردند . از سحرگاه تا غروب همچنان با دهاني خشك و عرق ريزان ، در بيم و اميد رزم جستند و دل از كينه تهي نكردند و باز كسي پيروز نشد . سپس با رخصت يكديگر به سوي آب شتافتند . بيژن كمي آب نوشيد و با تني بي تاب از درد بپا خواست و نيايش كرد و طلب نيروو ياري از يزدان نمود و هومان نيز خسته و سياه روي چون زاغ ، آبي نوشيد و به نبردگاه باز آمد . اي فرزند! چون هر دو به رزمگاه باگشتند ، نبرد از سرگرفته شد و تا بالا آمدن خورشيد ادامه يافت . گاهي زور يكي بر ديگري مي چربيد و گاهي تن يكي ، زمين را مي سود .

هومان نيرومندتر از بيژن بود ولي بخت با او سر سازش نداشت . بيژن يكبار ديگرچنگ به سراپاي هومان زد ، با دست چپ از گردن و با دست راست از رانش گرفت وپشت هومان را به خم آورد ، او را بر زمين كوبيد و بي درنگ خنجرش را كشيد سر ازتنش جدا كرد و بر زمين افكند .هومان در خاك غلطيد ، زمين از خونش گلگون شد و بيژن برآن پيلتن نگريست و رو به سوي جهان آفرين كرد و گفت :

« كه اي برتر از جايگاه و زمان

توئي برتر از گردش آسمان

توئي تو كه جز تو جهاندار نيست

خرد را براين كار پيكارنيست»

پروردگارا! ترا سپاس كه بمن نيروي نبرد با اين پيل را دادي . تا توانستم به خونخواهي سياوش و هفتاد برادر پدرم ، او را نابود نمايم . سپس سر هومان را برداشت و به زين اسب بست ، به ترجمان هومان اطمينان داد كه به او گزندي نخواهد رسيد و مي تواند به لشكرگاه باز گردد .

گذرگاه بيژن براي رسيدن به لشكرگاه خود ، از برابر سپاه توران بود و اودانست اگر آنان نشاني از كشته شدن هومان ببينند ، گروهي بر او مي تازند . پس تدبيري انديشيد : زره از تن بدر آورد و خفتان هومان را پوشيد ، براسب نشست ودرفش سپاه توران را بدست گرفت . ديده بانان ترك ، از دور بيژن را با آن لباس و درفش سياه ديدند ، مژده دادندكه هومان درفش ايران را سرنگون كرده و اكنون پيروز از كارزار باز مي گردد . خروش شادي از لشكر توران برخاست ولي اين شادي با رسيدن ترجمان هومان به سپاه ، تبديل به عزا گرديد . به پيران خبر دادند بختش تيره و روز روشنش سياه شده است .

بيژن شيردل چون به سلامت از ميان دوصف لشكر عبور كرد ، درفش سپاه را نگونسار نمود . اين بار ديده بانان ايران بانگ شادي سردادند و سپهدار پير را آگاه نمودند كه نواده اش پيروز از نبرد باز گشته . گيو كه تا آن زمان چون ديوانگان به اين سو و آن سو ميدويد و مي خروشيد ، از اين مژده جان گرفت و يزدان را سپاس گفت و بسوي فرزند شتافت . پدر و پسر يكديگر را در بر گرفتند و با هم نزد گودرز آمدند . بيژن با ديدن پهلوان پير ، از اسب فرود آمد و اسب و زره و سر هومان را نزد او برد . گودرز بيرون از اندازه شاد شد . پس از نيايش يزدان به گنجور فرمود تا تاج و لباس خسرواني زربفت و گوهرنشان و ده اسب زرين لگام و ده غلام زرين كمر بياورد . چون آورد آن را خلعت بيژن كرد .
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
 
#90   Posted: 19 Jan 2011 00:07


 1 Star

ارسالها: 1008
كين خواهي پيران سپاه ايران را


با نابود شدن دشمن در لشكر ايران ، همه سور بود و شادي و در سپاه توران همه خشم بود و ماتم . پيران با دلي خسته و چشماني اشكبار به نستهين گفتن :« اي پهلوان نامدار! اكنون نوبت توست كه به خونخواهي برادر ، بر ايرانيان شبيخون زده و با ده هزار سوار، از خونشان رود جاري سازي !» نستهين پذيرفت . دو بهره از شب گذشته بود كه با سپاهي گردن افراخته و كينه خواه ، بسوي ايرانيان تاخت . سپيده دم ، ديده بانان ايران آگاهي دادند سپاهي از توران در سكوت و به آرامي به ما نزديك مي شود . گودرز به لشكريانش دستور داد كه هشيار و آماده باشند . سپس گيو و بيژن را فرا خواند و از آنان خواست تا با گزيده اي از نامداران و يلان ايران ، به مقابله تورانيان بشتابند . بيژن هزار سوار دلير و پرخاشجو بر گزيد و رو به سوي دشمن نهاد . دو لشكر پر از كينه و خونخواه با هم روبرو شدند و گرزها را به كار گرفتند . ابر سياهي از خاك زمين و آسمان را تيره كرد . سپس سپهبد فرمان تير و كمان داد و باران تير بر شدمن باريدن گرفت . بيژن به نستهين رسيد و تيري بسوي اسب او انداخت، تكاور با اسب بر زمين در غلطيد و بيژن سر رسيد و با گرز چنان بر سر نستهين كوفت كه كلاهخود و سر با هم شكافت . اين ضربت سوارانش را دلير كرد ، بيژن از آنها خواست تا دمار از روزگار دشمنان ايران برآرند . سواران ايران بر تركان تاختند و زمين را با سرهاي بي تن و اسبان غرقه در خون تورانيان پوشاندند و چون دو بهره از تركان كشته شدند ، ديگران پا به گريز نهادند و بسوي لشكرشان تاختند .

پيران هر چه نگريست ، برادر را در ميان آنان نديد . سراسيمه كارآگاهي به رزمگاه فرستاد تا نشاني از نستهين بياورد . فرستاده باز آمد و خبر داد كه نستهين بريده سر در رزمگاه افتاده و ازسپاه توران ، بسياري از پاي درآمده اند . پيران از شنيدن اين خبر مدهوش بر زمين افتاد ، جامه بر تن دريد ، موي ريش بكند و هاي هاي گريست وناليد كه :«اي پروردگار! نيروي بازوانم را گسستي و اختر مرا تيره كردي ، افسوس بر آن دليرانم و دريغ از آن شيران شرزه ام . پس از اين چه كسي در رزمگاه يار و ياورم خواهد بود ؟» و به اين ترتيب پيران ناچار شد كه جنگ را آغازكند . پس دستور داد تا كوس و شيپور نواختند وسپاه را ازكوه به دشت آورد . از آن سو سپهدار ايران نيز ، سپاه را آراست و با درفش كاوياني در ميان سپاه و تيغ رانان درجلوي آن ، از كوه به هامون سرازير شدند وجنگ در گرفت . نامداران ايران با نيزه وگرز گاوسر ، چنان جنگيدند كه كسي مانندش را بياد نداشت و شبانگاه هر دو لشكر به خيمه گاه خويش بازگشتند .



اي فرزند! گودرز از آنكه مبادا پيران از افراسياب ياري بخواهد و از جيحون بگذرد ، نامه اي به كيخسرو نوشت واو را از آنچه گذشته بود آگاه كرد واز او ياري خواست . نامه را هجير به درگاه خسرو برد و با پاسخ بازگشت . كيخسرو در نامه نوشته بود :« رستم و اشكش و سردار ديگر در سه جبهه پيروز شده اند ، اما براي آنكه تورانيان بر ما پيشدستي نكنند و از جيحون نگذرند ، من با طوس به پشتيباني شما ميآئيم .» چون هجير پيام شاه را براي گودرز باز پس آورد ، سپهدار نامه را براي لشكريان خواند و آنها را براي جنگ بسيج نمود . ازآن سو كيخسرو نيز با صد هزار لشكر آراسته ، بسوي رزمگاه روانه گرديد .

پيران كه از ياري خواستن گودرز آگاهي يافت ، به هراس افتاد و فرزندش روئين را با نامه اي نزد سپهدار ايران فرستاد و در آن نامه ، پيام آشتي داد و نوشت :« اگر شما دست از جنگ و كين برداريد ، تمام شهرهاي ايران را كه اكنون در دست تورانيان است بدون خونريزي باز پس خواهيم داد و به سوگند پيمان مي بنديم كه آنچه كيخسرو از گنج وگروگان بخواهد به ايران بفرستيم و بدانيد كه اگرنبرد آغاز شود خون بي گناهان بر زمين خواهد ريخت .» گودرز پيام و سوگند پيران را مانند هميشه سست و فريبكارانه يافت و در جواب گفت :« كه ديگر سخنان چرب تو افسون خود را از دست داده است و بفرمان شاه ، ما در جنگ درنگ نخواهيم كرد و به شهرهاي شما نيز نيازي نداريم كه سپهداران ما در آنجا پيروز شده اند . پس لشكرت را بياراي و آماده جنگ باش !»

پيران ناچار پيامي براي افراسياب فرستاد واو را از كشته شدن هومان و نستهين آگاه كرد و افزود :« اگركيخسرو بياري ايرانيان بيايد ديگرمرا ياري ايستادگي در برابر آنها نخواهد بود .افراسياب در پاسخ پيران او را دلداري داد و از او خواست تا در برابر ايرانيان بايستد و دليرانه بجنگد و تا سي هزار لشكر ديگر به ياريش فرستد.
این كاربر به درخواست خودش بن شد.
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
 
     
  
صفحه  صفحه 9 از 13:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  13  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی

داستان های شاهنامه (لیست داستانها در پست دوم)

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA