تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

faratar az eshgh ^ فراتر از عشق 1

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 12 May 2013 02:44

‎فراتر از عشقــــــــــــــــــــــق‎




تالار داستان و خاطــــــــــــــــــــــرات ‎سکسی‎
قسمت ها: بیش از ده قسمــــــــــــــــــــــت
نویسنده: ‎محمــــــــــــــــــــــد‎

فراتر از عشق _ داستان های عاشقانه سکسی _ دانلود داستان سکسی
     
#2 | Posted: 13 May 2013 20:01
     
#3 | Posted: 13 May 2013 20:09 | Edited By: mereng
درود دوستان عزیز‎‎اول از همه میخوام بگم که اگه فقط واسه ارضا شدن و صرفأ بخاطر دیدن بخش ها و قسمت های سکسی وارد این تاپیک میشید،پیشنهاد میکنم تاپیک مناسبی رو انتخاب نکردید‎
این داستان یک داستان فوق عاشقانه و با تکه های سکسی بسیار لطیف و احساسی هست‎
سکس کثیف در این داستان جایگاهی نداره و بیشتر معاشقه هست‎
هر روز یک پست یا نهایتأ دو پست میزارم تا از خوندن داستان زده نشید‎
این داستان یک داستان کاملأ واقعیه و به نوعی بخش بزرگی از زندگی من‎.‎که فقط شخصیت زن داستان اسم مستعار هست‎
و در نهایت امیدوارم از خوندن داستان لذت ببرید.‏‎
با سپاس.‎محمد‎
     
#4 | Posted: 13 May 2013 20:18 | Edited By: mereng
‎قسمت اول‎


ساعت از حدود سه شب گذشته بود.
بعد از اینکه از فروغ جدا شده بودم تنها بودم.تنهایی خیلی آزارم میداد.من آدمی نبودم که بتونم تنها سر کنم.اونم بعد از شکستی که اون فروغ آشغال به من تحمیل کرده بود.
چند وقتی میشد شبا واسه گذر وقت گوشیم رو برمیداشتم و شانسکی چند تا شماره میگرفتم تا یکمی اذیتشون کنم.
اونشب سرشار از خیال بودم.کاش منم میتونستم عاشق باشم. کاش میشد یکنفر عاشقم باشه.عاشق واقعی.نه دروغ و... اوووووف
گوشی رو برداشتم و یک شماره گرفتم.بوق هفتم یا هشتم بود که یک پسر ۲۵ ، ۲۶ با صدای گرفته و خواب آلودی گفت الووو. منم طبق معمول چون پسر بود سکوت کردم. اونم که جوابی نشنید بعد از چند ثانیه گفت: بر پدر مزاحم لعنت و قطع کرد.
حال خوبی نداشتم.حس هم نداشتم که دوباره شماره بگیرم.
غرق رویای خودم بودم.آخه تا کی تنهایی.تا کی غم.تا کی اشک.خسته شدم خداااااااا.تا کی باید منتظر این باشم که شماره ای که میگیرم دختر باشه تا از تنهایی در بیام؟ خدا حرف بزن.آهاااای خدای عوضی.خداااای خر.مگه کری؟ چرا صدامو نمیشنوی؟مگه من چه فرقی با بقیه دارم؟ چرا واسه بقیه خدایی میکنی و واسه من بدبخت تره هم خورد نمیکنی.
گوشیمو پرت کردم سمت دیوار و پتو رو روی سرم کشیدم.صدای هق هقم بلند شده بود. از خودم بدم میاد.بدم میااااااد.من یه عیاشم. یه تنوع طلبم. کسی که واسه ارضای خودش تا ساعت پنج صبح شماره های چرت رو میگیره و هیچکس ارزش گه واسش قائل نیست.اونیکه اونور تلفن نشسته چه خبر داره منه خر چقد تنهام. اون آشغالایی که جیبشون میلیارد میلیارد پول داخلشه و بین بنز و فورد میخوان ماشین انتخاب کنن و روزی یه عشق عوض میکنن و چهار تا زن بلند میکنن، چه خبر دارن من اینجا دارم شماره میگیرم تا شاید یک زن پشت خط باشه و شاید به حرفام گوش کنه و شاید دلش برام بسوزه و شاید باهام درد و دل کنه و شاید لحظه ای از تنهایی در بیام.زندگی من همش شاید و شاید و شاید و شایده...
تو اوج اشکام بودم که نمیدونم کی خوابم برد.با صدای زنگ ساعت گوشیم بیدار شدم.ساعت هفت صبح بود.بازم سناریوی تکراری هر روز.اصلأ حال نداشتم که بیدار شد.با صدتا سلام و صلوات خودمو از جام بلند کردم و بطرف دستشویی رفتم.توان اینکه پاهام رو روی سنگ دستشویی قرار بدم نداشتم.پاهام تحمل وزنم رو نداشت...
صورتمو که شستم ، داخل اتاقم رفتم.لباسامو پوشیدم و دو تا کتاب برداشتم و سمت مدرسه حرکت کردم.سال سوم دبیرستان بودم.فروردین بود.بعد پونزده روز تعطیلی کی حوصله ی مدرسه رو داشت.اه اه.اونم مدرسه ی ما که باید دو کیلومتر پیاده میرفتم.با اون معلمای مزخرفش.
شهر ما شهر کوچیکی بود.زیاد پیشرفته نیست.مثلأ اگه یک شلوار داخل تهران مد بشه، سه سال بعد بچه های شهر ما میپوشن و باهاش کلاس میزارن.
خانواده ی ما یک خانواده ی بافرهنگ و اصیل بودن.اصالتأ آبادانی بودیم.وضعمون زیاد خوب نبود اما از لحاظ فرهنگ از همه مردم شهر بالاتر بودیم.حتی لباس پوشیدنمون بروز بود.
سه تا داداش بودیم و دو تا خواهر که من کوچکتر از همه بودم.و بابایی که سه سال پیش فوت شد. و مارو با صدتا بدبختی تنها گذاشت.خواهر و برادر بزرگترم ازدواج کرده بودن و من و یک خواهر و یک برادر با مامانم زندگی میکردیم.

‏***

به مدرسه نزدیک شده بودم که یکی صدام زد... ممد ممد بایست بابا.‏
پشت سرمو نگاه کردم. سید بود که صدام میزد.اسمش محمدحسین بود اما چون اسمش دراز بود بچه ها سید صداش میزدن.نمیدونم این بچه دهاتی کجاش به پیغمبر میخورد که بهش میگفتن سید.البته بچه ها میگفتن جد جد جد جد جدش رو که ادامه بدی،به الاغه امام جعفر صادق میرسی.ولی با همه گاگولیش رفیق فاب من بودم و از بچگی میشناختمش.
خلاصه من ایستادم تا اومد بهم رسید و طبق معمول با صدای نازکش گفتی: ممدی چه خبر؟ منم که اصلأ ‏‎ ‎حوصلشو نداشتم با صدای بی رمقی گفتم: دسته ی تبر ، تو کون رهبر.
نیشخند مسخره ای زد و ادامه داد.شنیدی اخبار فروغ رو؟
نه نشنیدم.نمیخوام هم که بشنوم.جان ننت دست بردار.‏
اما ول کن نبود.شنیدی رفته شیراز اونجا با یکی زور گیرش کرده و تا دسته کرده داخلش.‏
گفتم به جهنم.به من ربطی نداره.بخدا اگه یک کلمه دیگه راجع به اون جنده بگی همینجا وسط خیابون لخت میشم و کونت میزارم.‏
بازم نیشخند زد و گفت باشه داداش من خفه میشم، فقط تو نکنمون.‏
منم دیگه جواب ندادم.تا رسیدیم به مدرسه بینمون سکوت بود.هرچند من داشتم میسوختم.کسی که عاشقش بودم هر روز خبر هرزگی هاش از کس و ناکس به گوشم میرسید.دوست داشتم دنیا دهن باز کنه و من داخل فرو برم.خسته بودم از این مردم چاپلوس که منتظر بودن یک چیزی بشنون تا دنیارو خبر کنن.خدا میدونه چه حرفا که تا حالا پشت سر من نزده بودن.ولی برام عادی شده بودم.عادت داشتم به رفتار مردم ای شهر.‏

وارد کلاس شدیم.روز اولی بود که بعد‎ ‎از نوروز به مدرسه میرفتم.خیلی از بچه ها با ورود ما جلو اومدن و روبوسی کردیم.حقیقتأ دلم براشون تنگ شده بود.اما شک نداشتم اونا تنها فکرشون اینه که بعد از اخبار فاحشگیه فروغ بین من و اون چی میگذره.منم که از افکارشون خبر داشتم بعد از سلام احوالپرسی بدون یک کلمه حرف نامربوط رفتم و صندلی کنج کلاس نشستم.

متنفر شده بودم از هرچی درس و امتحانه.کاش زودتر تموم میشدن.معلم فیزیکمون آدم کوتاه قد و خدای ادعا بود.انگار فیزیک رو خودش آفریده.همه درسا تمام شده بودن و فقط فیزیک مونده بود.مدرسه هم بخاطر کنکور همه ساعت هارو فیزیک گذاشته بود و ما هم مجبور بودیم قیافه ی نکره اش رو شش ساعت تحمل کنیم.تا آخر کلاس چهار پنج مرتبه بهم تذکر داد و خواست که درس رو گوش کنم.
هرجور بود اون کلاس لعنتی بالاخره تمام شد و با سید حرکت کردیم بریم خونه.عادت داشتیم بعد کلاس بریم ساندویجی و یک ساندویج بندری تند بخوریم.چون میدونستم مامانم شاید نتونه ناهار درست کنه.
وارد ساندویچی که شدیم صدای اس ام اس گوشیم اومد...

‎ادامه دارد...‏
نویسنده : محمد‎
     
#5 | Posted: 13 May 2013 23:52 | Edited By: mereng
‎قسمت دوم‎

حوصله نداشتم گوشی رو از جیبم در بیارم.شک نداشتم بازم ایرانسل اس که با ده هزار تومن شارژ برنده ی پنجاه تومن شارژ هدیه میشوید.
واسه همین دست به گوشی نزدم و منتظر شدم ساندویچ آماده شده.شاید خوشترین لحظه ی زندگی من وقتی بود که ساندویچا آماده میشد.معمولأ پول ساندویچا رو سید حساب میکرد.خونشون سر راه یک پاساژ بود و صاحب اون پاساژ مجبور شده بود خونشون رو با قیمت بالا بخره.واسه همین وضعشون بهتر از ما بود.
ساندویچ رو که خوردیم رفتیم خونه.به خونه ی ما که رسیدیم از سید جدا شدم.کلید انداختم و رفتم خونه.کسی خونه نبود.کتابا رو انداختم یک طرف.لباسامو عوض کردم و خودمو انداختم رو مبل.گوشیم و برداشتم که به مامانم زنگ بزنم تا ببینم کجان.اون اس رو دیدم و مجبور شدم بازش کنم.خواستم یکرانت حذفش کنم که دیدم یک شماره ی غریبست و نوشته : "شما؟"
منم با اینکه با خودم قول داده بودم از این شماره ها دست بردارم اما یک چیزی درونم میگفت جواب بده.کلی با خودم و وجدانم کلنجار رفتم تا اینکه تصمیم گرفتم جواب بدم و نوشتم : من یه تنهام...کسی که نیاز داره صحبت کنه تا غمهاش خالی بشن" و به اون شماره فرسپادم.منتظر جواب شدم.با خودم گفتم شاید دیده من جواب ندادم بیخیال شده.واسه همین لباسامو پوشیدم و به سرپناه همیشگیم رفتم.جایی که صداش بهم آرامش میداد و بوی عطرش وجودم رو سرشار از امید میکرد.جایی که بعد از جدا شدن از فروغ تنها آفریده ای بود که میتونست غمم رو تسکین بده.جایی که وجودمو تقدیمش میکردم و خودمو در اون رها میکردم.
آروم قدم برداشتم و جلو رفتم.واسم مهم نبود چی میشه فقط میخواستم اونقد جلو برم که آرامش بگیرم.آب تا روی سینم بالا اومده بود.عینکم رو گذاشتم روی چشمم و سرم رو فرو کردم زیر آب.اونجا میتونستم همه چیزو ببینم.چیزایی که خیلیا تجربش رو نداشتن.اونجا انگار یک دنیای دیگه بود.هر چند ثانیه یکبار سرم رو بالا میاوردم و دوباره زیر آب میرفتم.آون گیاه ها ، ماهی های کوچیکی که دسته دسته حرکت میکردن ، اون حفره ها ، سنگ ها ،همه به آدم امید زندگی میداد.هوا کم کم داشت تاریک میشد.با اینکه دوست نداشتم اما از آب خارج شدم و بهترین هم زندگیم رو تنها گذاشتم. زیر دوش نزدیک ساحل رفتم و آبی روی خودم ریختم.رفتم گوشیم رو که که به نگهبان تحویل داده بودم پس بگیرم.نگهبان میگفت گوشیتون زنگ خورده.
منکه اون اس ام اس رو فراموش کرده بودم نگاهی به گوشیم انداختم و دیدم اون شماره یک تک زده یک اس هم داده.نوشته بود: سعی میکنم بتونم هم صحبت خوبی براتون باشم.
حس عجیبی داشتم.نمیدونستم چی بگم.میترسیدم.طاقت یک تنهایی دوباره رو نداشتم.اگه این امروز آرومم کنه و فردا دیگه جوابم نده چی؟اگه مثل فروغ باشه؟اگه دوباره منو بشکنه چی؟
اما چاره ای نداشتم.حتی اگه یک ثانیه هم آرومم میکرد بهش نیاز داشتم.
تصمیم گرفتم جوابشو بدم.واسش نوشتم : من یک پسرم که از دنیا فقط غم رو به ارث برده.پسری که شادی براش بیمعناست.پسری که به فرداش امیدی نداره.من کسی هستم که شاید تا چند روز دیگه نباشم.من هر راهی رفتم برام سراب شده.من یکی رو میخوام که کنارم باشه.یکی که عاشقم باشه.آره عاشق.عاشق واقعی.عاشقی که معنی عشق رو بفهمه.کسی که ... اوووف.امیدوارم تو بتونی مرحم زخمام باشی...
این متن رو نوشتم و براش فرستادم و منتظر موندم.از یخچال یک دانه تخم مرغ برداشتم و نیمرو کردم و بعنوان شام خوردم.
صدای زنگ در اومد.وقتی باز کردم مادرم بود.
خواهرم دانشگاه بود و برادرم دوران سربازیش رو داخل جهاد کشاورزی میگزروند.
مامان که وارد خونه شد از وضعیت به هم ریخته ی خونه ناراحت شد.حق هم داشت.خونه رو افتضاح کرده بودم.اما ناراحتی مامان از جای دیگه بود.دوست داشت منم همراهش به خانه ی مادربزرگ برم.
ام من بیزار بودم از رفتن به اونجا.دلیلشم داییم بود که با مادربزرگ زندگی میکرد.موتاد بود.چشمای قرمزش، بوی گند سیگارش ، نفسش که از خود الکل غلیظش ، اخلاق نجسش ، همه و همه باعث شده بود ازش متنفر باشم.
دوباره صدای پیام اومد.ازم خواسته بود صدامو بشنوه.میگفت اول باید صدامو بشنوه تا بهم اعتماد کنه.بهش زنگ زدم.با اولین تک ها گوشی رو برداشت.یک صدای گرفته و بغض آلود گفت سلام.منم گفتم سلام.صدام رو که شنید اجازه نداد بیشتر حرف بزنم و گوشی رو قطع کرد.پشت سرش پیام داد که میخواد یک راز برام بگه.
نمیدونستم قراره چی بگه و رازش چیه.با خودم گفتم شاید اینم مثل بقیه میخواد از درد باباش و مریضی مامانش بگه و پول بخواد.دست خودم نبود.زندگی من طوری رقم خورده بود که نمیدونستم اتفاق های روبروم رو روشن ببینم.قلب من سیاه بود.اینقد زشتی و پلیدی دیده بودم که همه چیز برام سیاه بود.نمیتونستم اعتماد کنم.شکاک شده بودم.شده بودم یک حیوان که هیچ کششی نداره.
با این وجود جواب دادم و نوشتم به من اعتماد کن.منتظر بودم که اس بده و بگه نیاز به کمک مالی داره.
بعد از چند لحظه یک اس بلند اومد.بازش کردم.نوشته بود که قلبش اسیره.عاشق بوده و حالا شکست خورده.اونقدر گریه کرده که چشماش ضعیف شده.وزنش چند کیلو کم شده.میگفت حاضر بوده واسه عشقش جون بوده اما عشقش... عشقش رهاش کرده.چند وقتی بوده که به عشقش شک داشته تا اینکه عشقشو دست در دست یک دختر نقاشی شده دیده.
نمیتونستم حرفاشو باور کنم اما بغض و غمی که داخل صداش بود بوی صداقت داشت.
دوست داشتم صداشو بیشتر بشنوم.صداش برام راست و دروغ حرفاشو بیشتر مشخص میکرد.
سلام
سلام
خوبی؟
ممنون
از خودت بگو
چی بگم؟همه چیزو داخل اسهام گفتم.ازم نخواه داغ دلمو تکرار کنم و زجر بکشم.
خیلی دوستش داشتی؟؟
‏***
وای چه سوال احمقانه ای کردم.معلومه که دوستش داشته.
این سوالو که پرسیدم چند لحظه صداشو نشنیدم.بعد چند لحظه صدای آروم هق هق گریه ی ضعیفی به گوشم رسید و گوشی قطع شد.
بنظرم بهتر بود بهش اس ندم.بزارم تنها باشه و خودشو پیدا کنه.چند ساعتی گذشت.ساعت یک شب بود و برعکس هر شب دیگه شماره ای رو نگرفتم و به خواب رفتم.

‎ادامه دارد...‏
محمد‎
     
#6 | Posted: 14 May 2013 13:06 | Edited By: mereng
‎قسمت سوم‎

بیشتر روزا با فکر فروغ خوابم میبرد.دستاش...آغوشش...لبهاش... عشق بازیش که واسه اون فقط و فقط هوس بود.‏
بعضی وقتا خوابم رو هم اسیر خودش میکرد.خواب روزایی که تو آغوشش بودم و واسه خودم یک دنیای پوشالی ساخته بودم که همش عشق بود و عشق بود و عشق...‏
روزایی که خودش منو آروم به سمت لبهاش میکشوند و بوسه رو خودش شروع میکرد...اونقدر سرشار بود که هنوز اثر دستاش روی بازوهام مونده
روزایی که منتظر یک اشاره بودم تا دستاشو بگیرم و به میعادگاه عشقمون "ساحل دریا " بریم.‏
چقدر آدما که با نگاهشون دستای مارو نگاه میکردن و آب از دهنشون افتاده بود و رویاشون بود یک لحظه جای من باشن...ولی هیچکدومشون الأن نمیدونن من حاضرم تمام زندگیم بدم تا فروغ از ذهنم محو بشه.؟
توی خواب روزای آخری که باهاش بودم از جلوم میگذشت.کمی بهش شک کرده بودم...رفتم جلوش و تو چشماش نگاه کردم و پرسیدم حقیقت چیه؟
چند لحظه با سکوت نگاهم کرد و بعد آروم سرشو نزدیک کرد به صورتم...خوب بلد بود محمد احمق رو خر کنه.‏
لباشو که روی گردنم میذاشت بوی عطرش هر فرشته ای رو آلوده به هوس میکرد.لبهاشو از گردنم به سمت لبهام حرکت داد.خیلی آهسته چند بار به لبهام بوسه زد و بعد لبهاشو به لبهام چسبوند.تو این دنیا نبودم.شاید لطافت لبهاهش بود که عقل از سرم ربوده بود.لبهاش با لبهام میرقصیدن.گاهی آروم لبهاشو جدا میکرد و دوباره محکمتر به سمت لبهام هجوم میبرد.لب های خودشو گاز میگرفت و لب منو میمکید.
بعد از چند لحظه عقب رفت و انگشت اشارشو گذاشت رو لبهام.مثل شاهزاده انگلیسی بازوش رو بالا آورد و منکه عادت داشتم به حرکاتش دستمو دور بازوش حقله کردم.‏
با خودش منو به سمت تختش برد و با اشاره خواست اونجا دراز بکشم.نمیتونستم خودمو کنترل کنم.من بهش آلوده شده بودم.سرشار از هوس بودم و زیبایی اون هر لحظه هوس من رو داغتر میکرد.چشمهای کوچک عسلیش و لبهای کوچکش با اندام ظریفش هر جنبنده ای رو مست میکرد چه برسه به من که سراسر وجودم شهوت بود و شهوت بود و شهوت.‏
اومد جلو و روی زانوهام نشست بطوریکه قدرت حرکت دادن پاهام رو نداشتم.سرشو به صورتم نزدیک کرد و از پیشانیم یک بوسه گرفت و به سمت پایین میرفت و صورتم رو غرق بوسه میکرد. هر چند سانتیمتری که پایین میومد یک بوسه ی داغ به اون قسمت میداد همزمان یک دکمه ی پیراهنم رو باز میکرد.رسیده بود به سینه های و بدنم رو غرق بوسه میکرد و یک به یک تا دکمه ی آخر پیراهنم رو باز کرد.وقتی تمام دکمه هام باز شد آخرین بوسه اش رو خیلی داغ تر از پایین ترین قسمت شکمم گرفت و دوباره روی زانوهام کمرشو صاف کرد.دستشو به سمت تل موی سرش برد و درش آورد و موهاش رو با چرخش زیبایی مثل یال است روی شانه هاش ریخت.به سمت لباس خودش رفت و تاپ صورتیش رو آروم و با لغزش خاصی از تنش خارج کرد.زیبایی تنش بی نظیر بود.سفیدی بدنش واقعأ حیرت انگیز بود.واقعأ از لحاظ زیبایی هیچ پدیده ای به پاش نمیرسید.‏
بالاتنه ی لختش رو به سینه ی من چسبوند و با ملایمت خاصی بالا و پایین میرفت.میخواست با نرمی و لطافت خودش منو اوج شهوت برسونه.لبهاشو به لبهام چسبونده بود و جدا نمیشد.هر چند لحظه یکبار تنش رو کمی بالا میاورد و دوباره بهم میچسبید.این حرکتش برام لذت بخش بود.دستهاشو در موهام فرو کرده بود و با دستاش بازوهام را چنگ میزد.کم کم پایینتر اومد.به اوج شهوت و لذت رسیده بودم و دوست داشتم فریاد بزنم.که یکدفعه احساس کردم که تکان شدیدی خوردم و چشمام باز شد.باور نمیکردم همش خواب بوده.‏
بخودم لعنت فرستادم.محمد خر.محمد گاو.چرا فراموشش نمیکنی تو.‏‎چـــــــــــــــــــــرا؟؟؟ اون دیگه رفته.میفهمی؟رفته.اون یه فاحشه بود.یه آشغال بود.فراموشش کن.‎فــــــــــــــــــــــراموووووش.
اما دست خودم نبود مثل خوره به جون من افتاده بود.
گوشیم رو برداشتم.چندین بار زنگ خورده بود و دو تا اس هم اومده بود.همون دختره بود.اس اول نوشته بود تو نمیخوای اسم منو بدونی؟و اس دوم نوشته بود اگه خوابیدی شب بخیر.
تازه یادم اومد که اینقدر غرق افکارم شدم که یادم رفته حتی اسمشو بپرسم.بهش اس دادم و گفتم ببخشید که خوابم برد و اسمشو پرسیدم.بعد به سمت مدرسه حرکت کردم.در راه بازم سید رو دیدم.سلام که کردیم همزمان اون اس داد.وقتی اس رو باز کردم نوشته بود اسمش تندیس هست.هجده سالشه و همسن خودمه.خوشحال بودم که همسن و همفکر خودم بود و مثل من هم یک شکست بزرگ در زندگیش داشت.اونم مثل من مدرسه میرفت.در راه سید چند باز ازم پرسید اینکه بهش اس دادم کنه.نکنه با فروغ دوباره... حرفشو قطع کردم و گفتم من حاضرم با هر خری باشم جز اون نجس.
به مدرسه که رسیدم دوباره تکرار های هر روز جلوی چشمم ظاهر شد.بازم اون بچه ها و بازم اون کلاس و بازم اون معلم فیزیک ملعون.
واسه تمام شدن مدرسه لحظه شماری میکردم.تازه بعد از تمام شدن مدرسه هم باز شروع کنکور بود و هزار بدبختی.اهههه.دوست داشتم از مدرسه کناره گیری کنم و برم یکجای دور.یکجای ساکت که هیچ صدایی به گوش نرسه جز صدای پرنده ها و بوی آدمیزاد هم نداشته باشه.خسته بودم از همه ی آدما.از طرفی فکرم پیش فروغ بود و از طرفی دیگه فکر تندیس بودم.از طرفی شاد بودم که دوباره شاید با تندیس یک رابطه ی خوب و دور از خیانت و سرشار از صداقت داشته باشم و از طرفی فکر اینکه دوباره شکست بخورم و بشم تیکه ی مسخره ی این جماعت علاف و بیکار و مزخرف.واسه همین بود که دوست نداشتم سید از ارتباطم با تندیس با خبر بشه.هر چند به سید خیلی اعتماد داشتم اما کار از محکم کاری عیب نمیکرد.بهتر بود از اول تمام دریچه ها رو ببندم که بعدها فقط از یکنفر شکست بخورم، نه از صد نفر.
بالاخره اون روز خسته کننده هم تمام شد و از مدرسه به سمت خونه حرکت کردم و به تندیس اس دادم."سلام.من کلاسم تمام شد.تو خوبی؟راستی اهل کجایی؟
به خونه رسیدم و منتظر جوابش شدم احتمالأ کلاس اون دیرتر تمام میشد.‏

‎ادامه دارد...‏‎
محمد

     
#7 | Posted: 14 May 2013 22:43
‎قسمت چهارم‎

طبق عادت همیشم اول پیش مامان رفتم و سرشو بوسیدم.موهاش طراوت سابق رو نداشت.کمی سفید شده بود و دستاش چروکیده.ولی هنوز تمام زندگیم بود.بعضی وقتا با اینکه کنارم بود اما یکدنیا دلتنگش میشدم.بعد از فوت بابا، مامان هرگز نتونست کمرشو صاف کنه.فوت بابا یک ضربه ی محکم خانواده بود.پیراهنمو درآوردم و خودمو روی تخت ولو کردم.تمام بدنم درد میکرد.باز یادم به فروغ افتاد.اون یه مولتی میلیاردر بود و با سن کمش خونه و ماشین داشت.هنوزم گاهی وقتا به اشتباه دستم شمارشو میگرفت اما سریع قطع میکرد.چند بارم اون پیام داده بود و میخواست برگردم پیشش.اما نمیتونستم.بخشیدنش برام سخت بود.سخت...چرا دروغ بگم، هنوزم دوستش داشتم.و شک نداشتم اونم به من فکر میکنه.اما نه من میتونستم هرزگی هاشو فراموش کنم و نه اون میتونست فاحشه نباشه.‏
هندزفریم رو گذاشتم رو گوشم...
رگ خواب این دل، تو دستای تو بوده

ترک های قلبم، شکست تو بوده


من و با یه لبخند، به ابرا کشوند

با یک قطره اشکت، به آتیش نشوندی


مدارا نکردی، با دل واپسیم رو

ندیده گرفتی، غم بی کسیم رو


با این آرزویی که بی تو محاله

یه شب خواب آروم، فقط یک خیاله


چقدر حیفه این عشق، همینجور هدر شه

یکی از من و تو، بره در به در شه


باید سر کنم با، همین جای خالی

حالا تو نبودن، بگو در چه حالی


مدارا نکردی، با دلواپسیم رو

ندیده گرفتی، غم بی کسیم رو
‏***‏
ساعت از سه گذشته بود.دلهره داشتم که شاید تندیس دیگه اس نده و فراموش کرده باشه قولش به منو که مرهم تنهایم باشه.درسته بهش احساسی نداشتم اما بودن کنارش غمهارو از یادم میبرد.‏
تو همین فکر بودم که اس داد.‏
سلام.خسته نباشید.من اهل شیرازم.‏
سلامت باشی.منم بوشهرم.‏
ناهار خوردی؟من بعد از اون شکست هیچوقت نتونستم غذا بخورم.‏
منم نخوردم.چرا از اون جدا شدی؟
ماجراش مفصله.امروز بخاطر تو میخوام ناهار بخورم.بعد ناهار بهت میگم.‏
باشه.منتظرم.منم یک چیزی بخورم.‏
مادرم ماهی درست کرده بود.دستپخت مادرم بی نظیر بود.من همیشه زود ناهار میخوردم و با مادرم ظرفهارو میشستیم.بعد از شستن ظرفها به تندیس زنگ زدم.دوست داشتم ماجرای عشقشو با صداش بشنوم.‏
الو
سلام
ناهار خوردی؟
آره.تو چی
منم خوردم
نوش جان
خب.تعریف کن.
از کجا بگم؟
از هرجا که دوست داری.از هر کجا راحت تری.
باشه.اولین بار داخل خط واحد دیدمش.بلوتوث گوشیم روشن بود و تونسته بود شمارمو هک کنه.بهم زنگ زد.اوایل جوابشو نمیدادم.هر چقدر اس داد و تک زد جواب ندادم.تا اینکه گفت مریضی قلبی داره و عاشقم شده و اگه بهش جواب ندم میمیره.مجبور شدم بهش اس بدم.اوایل فقط حرف و گفتگو بود.اما بعد از مدتی قلبمو بهش باختم.عاشقش شدم.تا حدی که یک ثانیه بدون اون میمردم.اما بعد از مدتی فهمیدم همه باورهام پوچ بوده.همه حرفاش دروغ بود.دروغ محض.از بیماریش گرفته تا عشقش.اون فقط یک هوسران بود.هر روز که میگذشت سردتر میشد.تا اینکه یکروز گفت ازم متنفره و رفت.رفت و برنگشت.من مشکلم سادگیم بود.بی آلایش بودم.اهل دروغ نبودم.نمیتونستم صورتمو نقاشی کنم تا عاشقم شه.نمیتونستم عفاف خودمو از دست بدم تا عاشقم بشه.اون منو تنها گذاشت با یک قلب شکسته.من کسی نیستم که با پسرا حرف بزنم یا نجابت نداشته باشم.من فقط شکستم.به یکی نیاز داشتم که باهاش حرف بزنم و آروم بشم.واسه همین به تلفن تو جواب دادم.بار اول که زنگ زدی گوشی رو به داداشم دادم.اما صبح قلبم تند تند زد.با خودم گفتم شاید اون باشه اما...
‏***
در تمام این مدت سکوت کرده بودم.و قطره های اشک از چشمام فرو میریخت و دستام رو خیس میکرد.انگار یک سیب بودیم که از وسط نصف شده بود.انگار اون یک نیمه ی دیگه ی من بود.دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.صدای گریه ام بلند شد.
محمد!داری گریه میکنی؟
چیزی نیست.ناراحت نباش.
میخوای بعدأ حرف بزنیم؟
آره اگه میشه.
باشه.پس فعلأ خدافظ.
خدافظ.
گوشی رو کنار گذاشتم و پتو رو روی سرم کشیدم و آروم گریه کردم.باور نمیکردم یکی مثل من و اینقدر شبیه من وجود داشته باشه.کم کم داشت داخل دلم جا باز میکرد.کاش میتونستیم دوباره عاشق بشیم.عاشق واقعی.دور از خیانت و دروغ.
تو همین فکرا بودم که خوابم برد.بعد از چند ساعت بیدار شدم.تندیس چندبار زنگ زده بود.و پیغام تلفنی گذاشته بود.صدای نازک و قشنگش میگفت:محمد!محمد!خوابیدی؟ نگرانم. بلند شدی جواب بده.
سریع بهش اس دادم که خوابم برد و نگران نباش.ازش حالشو پرسیدم.
مدتها بود که کسی نگرانم نشده بود و حتی کسی بهم محبت نکرده بود.احتیاج داشتم به محبت.به عشق. دوس داشتم واسه یکنفر هم شده مهم باشم.و بعد از مدتها این حس بهم القا شده بود.شاد بودم اما نگران.دوست نداشتم این رابطه تمام بشه.چه تازه قلبم احساس طراوت و شادابی کرده بود.
بهم اس داد.نوشت نگرانم شده بوده.
تا شب چندین اس بینمون رد و بدل شد.
بهش گفتم که مثل همیم و میتونیم کنار هم باشیم.میتونم غمهاشو پاک کنم و دوباره قلبشو از عشق پر کنم.
اما حقیقت این بود که احساس میکردم دیگه تا ابد عشق برام معنا نداره.فقط میخواستم کنارم باشه تا مرهمی باشه بر زخمام.
اونم بهم گفت که نمیتونه دوباره اعتماد کنه.نمیتونه دوباره قلبشو به کسی بسپاره.باز طاقت شکست نداره.میگفت این شکست زندگیشو نابود کرده.و دیگه جانی واسش نمونده.
خیلی دوست داشتم اعتمادشو بدست بیارم.دوست داشتش آرومش کنم.شادش کنم و قلب ترک خوردشو صیقل بدم.اون نیاز به زمان داشت.نیاز به صداقت و محبت داشت.دقیقأ چیزاییکه خودمم بهشون محتاج بودم.ما درد همدیگه رو میدونستم.اما اینکه بتونیم دوای درد مشترکمون باشیم مشخص نبود.
اونشب هم گذشت.مدتها بود کسی بهم شب بخیر نگفته بود.اما اونشب تندیس بهم شب بخیر گفت.هر چقدر که حرف میزد بیشتر آرامش پیدا میکردم.انگار کلماتش یک لطافت خاص داشت که انسان رو به اوج میبرد و خالی میکرد.بعد از شب بخیر راحت تر از همیشه به خواب رفتم.خیلی آروم...آروم...و آروم...

‎ادامه دارد‎
محمد

     
#8 | Posted: 15 May 2013 21:17
‎فصل دوم‎

روزها به همین منوال میگذشت و تندیس به من نزدیک و نزدیک تر میشد.طوریکه به یکی از لزومات زندگیم تبدیل شده بود.و بهش احتیاج داشتم.به حرفاش.به دلداریاش.و در نبودش ناراحت بودم.میدونستم این احساس دو طرفه هست.تندیس هم به من احتیاج داشت.به آرامش.به یک هم نفس.
‏***
بالاخره مدرسه تمام شد و امتحان هارو به هر شکلی بود تمام کردم.معدل من از تندیس بالاتر شده بود.انتظار نداشتم.با اینکه استعداد زیادی داشتم اما امسال اصلأ درست نخونده بودم.
با گرم شدن هوا رابطه ی من و تندیس هم گرمتر میشد.حس میکردم قلبم دوباره داره به تپش در میاد.اما دوست نداشتم باور کنم.دوست نداشتم باور کنم دوباره دارم عاشق میشم.من درد عشق رو چشیده بودم.زجرها و اشکاشو به چشم دیده بودم.
و میدونستم تندیس هم مثل منه.
دیگه فروغ جلو چشمام نبود و برام فقط به یک خاطره ی تلخ تبدیل شده بود.بودن کنار تندیس باعث شده بود فروغ رو فراموش کنم.
دوست داشتم جای عشق سابق تندیس رو در قلبش بگیرم اما هر بار که به سمتش میرفتم دست رد به سینم میخورد.چون هر وقت که بحث عشقش پیش میومد میگفت هرگز هیچکسو به اندازه ی عشق اولشو دوست نخواهد داشت.علاوه بر اینکه دوست داشتم قلب تندیس رو بیارم،حس تصاحب طلبیم هم به اوج رسیده بود.میخواستم قدرت خودمو ثابت کنم.میخواستم اون پسر رو از قلب تندیس پرت کنم و برای همیشه جاش رو بگیرم.دوست داشتم من صاحبش باشم و سرمو بلند کنم و فریاد بزنم و به تمام دنیا بگم منم صاحبم.منم عشق دارم.منم یکنفرو دارم که تمام وجودمه و تمام وجودش مال منه.
ولی سخت بود.خیلی سخت.خیلی سخته بخوای صاحب قلبی بشی که شکسته.قلب شکسته اعتماد نمیکنه.قلب شکسته باور نمیکنه.قلب شکسته نیاز به زمان داره.نیاز به صداقت.نیاز به محبت،به عشق،به ایثار...
‏***
هر چقدر بیشتر به کنکور نزدیک میشدم اظطراب بیشتر به سراغم میامد.اگه قبول نمیشدم آبروم میرفت.اونم خانواده ی ما که خوراکشون چشم و هم چشمیه.پارسال که دخترخالم مطهره دندان پزشکی قبول شد مادرش خاندان رو خبر کرد.وای که من چقد از این مطهره متنفر بودم.همیشه نگاهشو پشت سرم احساس میکردم. دختر فوق مغروری بود که فکر میکرد دنیا مال خودشه.بیشتر پولدار ها مثل هم فکر میکنن.
از داخل خونه موندن خسته شده بودم.همش کتاب دستم بود تا بظاهر مادرم رو گول بزنم ولی پشت کتاب گوشیم رو نگه میداشتم و با تندیس حرف میزدم.هر روز بیشتر از بیست ساعت باهم بودیم.اونم مثل من مشکل داشت و باید درس میخوند.پدرش پنجاه سال و مادرش چهل سالش بود.دو تا داداش داشت که از خودش بزرگتر بودن به اسم علی و مهرداد.و یک داداش دیگه به اسم محمد که در کودکی فوت شده بود.پدرشون یک آدم بداخلاق بود که واسه شادی خواهراش، هر زور و اجباری رو به خانواده ی خودش تحمیل میکرد.تندیس برام تعریف میکرد که بارها مامانشو کتک زده و ازش خواسته به عموم که برادر بابای تندیس باشه کمک کنه و خانشون رو تمیز کنه.بعضی وقتا اونقدر دعوای بابا مامانش اوج میگرفت که تندیس به من زنگ میزد و زار زار گریه میکرد.منم بهش میگفتم من کنارتم،دستاتو گرفتم،نگران نباش،امیدم نفسم،درست میشه.و اون با حرفای من آروم میشد.زندگی تندیس هم سرشار از مشکل بود و هر روز براش سخت تر میشد.میگفت دوست داره جدا بشه.دوست داره از اون خونه بره.میگفت اگه بخاطر مادرش نبود هرگز اون خونه رو تحمل نمیکرد.حق هم داشت.اخلاق پدرش تهوع آور بود.حتی فکر داشتن همچین پدری منو زجر میداد چه برسه بخوام هر روز و هر ثانیه رو باهاش سپری کنم.حتی کار هم نداشت و زنش و تندیس واسه چند تا شرکت طرح لباس داخل خونه میساختن و میشد درآمد خونشون.وضع زندگیشون از ما بدتر بود و به سختی روزگارشون میگذشت.
اما تنها امیدمون و آرامشون با هم بودنمون بود و اینکه با حرفای هم آرام بشیم.به همدیگه قول داده بودیم که دریا وعده گاه عشقمون باشه و به دریا میگفتیم میعادگاه.
دو ماهی از با هم بودنمون میگذشت اما حتی قیافه ی همدیگه رو ندیده بودیم و با این وجود همدیگه رو دوست داشتیم.همیشه بهم میگفت که چهره ی زشتی داره و در جوابش بهش میگفتم که فرشته ی نجات من با هر چهره ای زیباترینه.میفهمیدم حرفام شادش میکنه و تنها نقطه ی روشن زندگیش منم.نمیخواستم امیدش رو نا امید کنم.میخواستم بهش زندگی دوباره بدم.یک زندگی که پر از عشق باشه و شادی و شادی و شادی ...
من یک کوله از تجربه داشتم.دیگه هرگز اشتباهاتی که با فروغ انجام دادم رو با تندیس انجام نمیدادم.میخواستم یک بهشت براش بسازم.
نمیخواستم دیگه رنگ غم رو ببینه.بعضی وقتا موقع خواب چشمامو میبستم و باهاش حرف میزدم...
حرفای عاشقانه... حرفایی که از تمام وجودم از تمام قلبم، از تنم از حسم از فکرم نشأت میگرفت.تمام وجودم رو عشق و محبت تندیس پر کرده بود.
آخ خ خ خ چه بوی عطری داری تنت

چقدر زیباست دردانه های وجودت

چقدر میشه با تو بود و هرروز عاشق و عاشق تر شد

چقدر میشه تو چشات زل زد و سرمست شد

قرمزی لبای تو محو می کنه
برق چشاات واااای هوش و از سرم می بره

آخه انقدر شیرینی آخه انقدر عزیزی که با گفتن نمی تونم وصفت کنم

وصف کردن تو ، اصلن فکر کردن راجب تو، تو شدن، دیوانه شدن، چی بگم من از وصف رخ رعنای تو

آتشم بزن ، خاکسترم کن، داغ داغ ، فقط می خوام تو باشم تو

یکی ِ یکی، غرق تو ، محو ِ محو... محو تو...
‏***
ظهر یک روز گرم تابستان بود.فقط دو هفته تا کنکور مونده بود.ماشین بابا که یک پارس مشکی بود رو برداشتم که به روستا برم.عمه و عموهام در روستا زندگی میکردن.عمه ام سنی ازش گذشته بود اما ازدواج نکرده.میگفت از مردها بیزاره.همه میگفتن در جوانیش شکست تلخی خورده اما اینکه چی بود رو هیچکس نمیدونست.
عمو هام هم یکی بچه نداشت که احمد اسمش بود.عمو احمد همیشه مثل بابا کنار ما بود.و اون عموم که کوچکتر بود دو تا پسر به اسمهای عبداله و مجتبی داشته که یکی کلاس پنجم و اون یکی سوم بود...

‎ادامه دارد...‏‎
محمد

     
#9 | Posted: 17 May 2013 01:41
‎قسمت دوم‎

هوا گرم بود و روستا طراوت خاصی نداشت.فقط نخل های سربر افراشته بود که با وزش بادها تکان میخوردن.روستا هنوزم بوی روستا رو داشت.گوسفندا و مرغا، درختا و مزرعه ها ، صدای زوزه ی گرگ ها و رد پای حیوانات ، دوشیدن شیر بزها و جمع کردن تخم مرغا همه و همه آرامش خاصی به انسان میداد.همه ی اینارو واسه تندیس هم تعریف کرده بودم و از لحن صداش مشخص بود دوست داشت کنار من در اون روستا باشه.
دوستای زیادی داخل روستا داشتم که شب ها باهاشه به تپه های اطراف میرفتیم واسه شکار.اونشب هم یکی از دوستام بدنبالم اومد و ازم خواست باهاشون به شکار برم.
به تندیس زنگ زدم و ازش اجازه گرفتم.کوله پشتیم رو برداشتم.عمه برامون دوغ و تخم مرغ گذاشت.ساعت یازده شب بود که حرکت کردیم.سه نفر بودیم.مهران ، کامران و من.
هوا تاریک بود و چراغ قوه ی مهران تا ده متر اطرافمون رو روشن میکذد.شب قشنگی بود.ماه کامل بود و میدرخشید و میلیون ها ستاره برای عشق من و تندیس میرقصیدن.خیلی زیبا بود.آسمان شب عاشقانه ترین محفل دنیاست.
به تندیس فکر میکردم.به اینکه عشقش وارد قلبم شده و هر روز نفوذ بیشتری پیدا میکنه.به حرفای قشنگی که شبا چشمام رو بخواب می برد.به آرامشی که در کنارش داشتم.غرق رویا بود که پارس سگی تنم رو لرزونده.بدون اینکه به مهران و کامران نگاه بندازم سریع آماده شدم واسه فرار کردن که دست کامران از پشت کوله پشتیم رو گرفت.و گفت کجا بچه؟
من گفتم اسکول فرار کن الأن میخورتمون.
اما اون دو تا انگار که نه انگار یک سگ با دهان باز و دندان های تیز شده آماده ی خوردن ماست.
ولی چند ثانیه نگذشت که سگه خیلی آرم راهش رو گرفت و رفت.
تعجب کرده بودم و قبل از اینکه بخوام حرف بزنم مهران خودش جوابمو داد.سگ ها منتظرن که تو فرار کنی.به محض اینکه فرار کنی دنبالت میان و تکه پاره ات میکنن اما اگه فرار نکنی اصلأ کاری باهات ندارن.
خدا میدونست اگه مهران نبود الأن کجا بودم.احتمالأ غذای شب سگ های وحشی شده بودم.
داخل راه چندین بار تندیس بهم زنگ زد.نگرانم بود.از اولم زیاد راضی نبود که من باهاشون برم.ساعت نزدیک به سه بود که به کوه رسیدم.به تندیس زنگ زدم.بیدار بود.از نگرانی نخوابیده بود و منتظر من شده بود.تا بچه ها داشتن چادر رو برپا میکردن من به گوشه ای رفتم و با تندیس خلوت کردم.
تندیسم!
جان دلم!
حس میکنم عاشقت شدم.حس میکنم وجودم سرشار از تو شده.حس میکنم تمام قلبم رو فرا گرفتی.
محمد!
جانم تندیسم!
محمدم!
بگو عزیزم!
منم...

م م م

منننننننم دارررم عاشقت میشم.حس میکنم غیر از تو کسی داخل قلبم نیست.
باور نمیکنم.دارم چی میشنوم.واااااای خدااااا.تندیسم عاشقم شده.تندیسم قلبش مال من شده.
قهقه خنده سر داده بودم.صدام بلند شده بودم و از اونور تندیس هم با صدای قشنگش برام میخندید.مهران و کامران مبهوت حرکات من شده بودن و تعجب کرده بودن.
محمدم عاشقتم.عاشقتم.عاااااشقتم.قد خدااااا عاشقتم.دوست دارم وجودم، روحم ، قلبم، جونم ، تنم مال تو باشه.
تندیسم بود و نبودم،نفسم ، امیدم ، زندگیم عاشقتم.بیشرت از دنیاااا بیشتر از خداااا
منم محمدم منم عاشقتم.بی انتها.دوست دارم در آغوشت دنیارو تجربه کنم.دوست دارم در دستات زندگی کنم.
تندیسم امشب تا صبح کنارم باش.در آغوشم باش.با دستات دستامو گرم کن و با عطر نفست به تنم عشق بده.
محمد آغوشم برای توه.دستام مال توه.تو اجازه نمیخوای.تو صاحب منی. تو صاحب نفس های منی. صاحب قلب من و صاحب عشق منی.
تندیسم برام حرف بزن.برام از عشقمون بگو.بگو و با حرفات بهم زندگی بده.بهم عشق بده.بهم امید نفس کشیدن بده.دلیل زندگیم برام لبخند بزن.عاشقم باش.عااااشقم باش.عاااااااشقم باش.تندیس من.تندیس هک شده بر قلب محمد.
عشق تو در تمام وجودم نفوذ کرده.تمام کلامتم ، اشکم ، لبخندم ، نفسم ، جانم ، عمرم ، همه و همه عشق توست.
تندیسم.بزار بیام در آغوشت.بزار بوسه باران کنم. بزار بچشم طعم پوست لطیفتو.بزار بشنوم عطر نفس هاتو.
بیا محمدم.بیا در آغوشم و دیگه آغوشم رو ترک نکن. بیا پناه بی کسی هام باش.بیا همنفس بی نفسی هام.بیا لبخند همه اشکام باش.بیا من باش.بیا و بزار باشم.بیا من رو بساز.بیا محمدم بیا.بیا آغوشم به گرمای تنت ، به عشقت به محبت نیاز داره.
تندیسم خیلی دوست دارم . تو عشق منی .دلم میخواست الان با هم تو یه کلبه بودیم بالای یه تپه . در آغوش هم . تو ایوان کلبه نشسته بودیم . من تو بغلت بودم و داشتیم مهتاب رو و ستاره هارو تماشا میردیم . و تو گاهی یه بوسه ملایم از گوشه لبم میکردی . من سردم میشد و میلرزیدم و بیشتر تو بغلت فرو می رفتم .
محمدم چشماتو ببند و حس کن در آغوشمی.حس کن از لبام بوسه میچینی و من سفت تر بغلت میکنم.نوازشت میکنم و گل بوسه از لبات بر میداری.بغلم کن محمد.بهم بوسه بده.از آغوش داغت بهم بده.
در آغوش گرفتمت و گونه هات رو غرق بوسه کردم.حالا لبام رو میارم سمت لبای نازت و عسلیت و ازشون بوسه میگیرم.بوسه هایی با طعم شراب.با طعم عسل.با طعم عشق.
وای محمد چقد با تو بودن قشنگه.چقد در آغوشت بودن زیباست.
تندیسم بهشت من آغوش توه.چشمات مروارید منه.دستات سرپناه منه.آغوشت خانه ی منه.عشقت زندگی منه.
محمد تا ابد کنارم باش.تنهام نزار.هر روز بیشتر عاشقم باش.
تندیس تا وقتی نفس دارم عاشقت میمونم و وقتی خدا فرصت با تو بودن رو ازم گرفت در اون دنیا سال ها منتظر عشقت میمونم تا بیاد و جهنم رو برام بهشت کنه.تندیس تو هم به من قول بده.قول بده تا ابد عاشقونه مال من باشی.
منم قول میدم محمدم.قول میدم تا نبضم زنده بودنم رو تضمین میکنه تندیس تو باشم.عاشقت باشت.دوستت داشته باشم.من شیفته ی تو ام محمدم.دیوانه وار عاشقتم.
منم تندیسم.من هزاران برابر.
محمد!
جانم!
داره خوابم میبره.آغوشتو باز کن تا در آغوشت بخوابم و نترسم.
بیا درآغوشم تندیسم.چشمای قشنگت رو روی هم بزار تا محمدت هم با آرامش بخوابه.
باشه محمدم.
شب بخیر نفسم.
شب بخیر محمد زیبام.
و آرام و آرام و آرام چشمهایمان برهم رفت

‎ادامه دارد
محمد‎

     
#10 | Posted: 23 May 2013 20:31
‎قسمت سوم‎

در خواب هم روحم دنبال تندیس بود.حتی خوابم رو هم تسخیر کرده بود.خواب یک طبیعت بکر با گلهای رنگین و رودهای زیبا و بهاری که زیبا بود و زیبا و زیبا... ولی همه چیز در مقابل زیبایی تندیس من هیچ بود.‏
ساعت چهار پنج صبح بود که صدای مهران بیدارم کرد.چشمامو که باز کردم دیدم تا سر روی من خم شدن و چشماشون از تعجب گرد شده و دهنشون باز مونده.همانطور که نگاهم میکردم کامران گفت : خره تو دیشب بیرون خوابیدی؟ نگفتی گرگا میخورنت؟
منم گفتم که گرگأ گوشت تلخ نمیخورن.ولی خدایش خطر از بیخ گوشم گذشته بود.عجب شانسی آورده بودم.اونجا معدن گرگه.‏
چند تا لقمه ای که عمه واسمون گذاشته بود رو بعنوان صبحانه خوردیم و حرکت کردیم.چه صبح زیبایی بود.هوا کامل روشن نشده بود اما صدای چهچه پرنده ها و بازی خرگوشا که از صبحدم واسه بازیشون استفاده میکردن صحنه ی بی نظیری رو برام رقم زده بود.‏
رسیدیم به یک جای پست که پشت کوه واقع میشد.یک محوطه ی وسیع و سرتاسر سبز بود که انواع حیوانات اونجا بودن از پرنده ها گرفته تا خرگوش و چهارپاها.واقعأ زیبا بود و به گفته ی مهران اونجا جایی بود که میشد شکار کرد.‏
از این همه زیبایی به وجد اومده بودم و تعجب از آفریننده این صحرای به همتا...‏
کامران و مهران تفنگهارو پشت کمرشون قایم کردن و خیلی آروم سمت یک درخت گز بزرگ حرکت کردن.منم دنبالشون راه افتادم و پشت درخت کمین گرفتیم.هنوز نمیدونستم منظورشون از شکار چه حیوانی هست.با این وجود ساکت بودم.کامران ومهران هر دو به آسمون نگاه میکردن انگار که منتظر پرنده ای خاص بودن که اون ساعت واسه خوردن آب به برکه ی نزدیک درخت چنار ما میومد.‏
چند لحظه نگذشته بود که صدای یک گله از پرنده به گوش رسید و آروم و یکی یکی کنار برکه نشستند.‏
دست اون دوتا تفنگ رو به سمت پرنده ها نشانه رفته بود و طولی نکشید که پشت سر صدای بلند و گوش خراخ تفنگشون به گوش میرسید و یکی یکی پرنده ها روی زمین می افتادن.تیرها بعد از شلیک چند شعبه میشدن.دهنم باز مونده بود.ده دقیقه نشد که حدود سی تا پرنده روی زمین افتاد.‏
بابا دهنت سرویس.چطوری زدیشون؟
مهران: پس چی فکر کردی؟داداشتو دست کم گرفتیا.‏
کامران: ما از اون آماتوراش نیستیم.‏
منکه پلاستیکا دستم بود از فرصت استفاده کردم و دویدم همه رو جمع کردم.که مهران بلند صدام کرد گفت خره اینارو باید قبل از مردن سرشون رو بکنی.اه چقد چندش بود.باید با دست سرشون رو قلفتی میکندن.منکه طاقت دیدن این صحنه ها رو نداشتم رفتم دورتر از از فاصله ی دور به منظره نگاه کردم.نسیم خنکی میوزید و بهم آرامش میداد.آرامشی که هیچ جا نداشت جز... جز آغوش تندیسم.دلم بدجور هواشو کرده بود.گوشیم رو برداشتمو بهش پیام دادم.‏
سلام صبح بخیر.تندیسم دلم برات تنگ شده.کاش اینجا بودی.خیلی زیباست.اما تو از هم زیبایی دنیا زیباتری.‏
کاش الان پیشم بود و دستاشو میگرفتم.
بلند شدم و پیش بچه ها رفتم.سر همه ی پرنده ها که خودشون میگفتن کبک هست رو کنده بودن.پرنده های تقریبأ بزرگی بودن.کمی کوچکتر از مرغ.پرواز بلندی نداشتن و بیشتر برروی زمین و کوه بودن.
مهران سه تا از کبکارو برداشت و باقی رو داخل پلاستیک گذاشت و به من داد و گفت اینم سهم تو.خیلی خوشحال شدم اما تعارف کردم که خودشون بر دارن اما برنداشتن.
ساعت نزدیک به ده صبح بود.به سمت جاییکه دیشب خوابیده بودیم برگشتیم.کامران هیزم جمع کرد و من و مهران آتش درست کردیم.مهران و کامران واقعأ حرفه ای بودن.گرم کباب کردن بودم که تندیس اس داد.
سلام صبح بخیر عزیزم.ببخشید دیر بیدار شدم.آخه داخل آغوش تو خوابیدن لذت داره.منم دوست داشتم کنارت باشم.اما حیف... فاصله نابود میکنه قلبامون رو...
نه تندیسم.نه.حتی اگه یک دنیا با من فاصله داشته باشی باز انگار پیشمی.انگار کنارمی.انگار در آغوشمی.تو در قلبمی و قلب از همه جا به انسان نزدیک تره.
آره محمدم.ما در قلب همیم.هر ثانیه و هر لحظه.
تندیسم!برام حرف بزن.چه خبرا!
خبری نیست.فقط...
فقط چی عزیزم؟
هیچی.
خب بگو.نگرانم.
بخدا هیچی.از روستا برگشتی بهت میگم.
دلهره داشتم.حس خوبی نداشتم اما دوست نداشتم تندیس رو مجبور به حرف زدن کنم.به سمت بچه ها رفتم.کباب ها آماده بود.بوی کبک ها آدمو مست میکرد.کنار بچه ها نشستم.آب دهنم راه افتاده بود.یک تکه از ران کباب رو کندم و گاز زدم.وااااای محشر بود.خوشمزه ترین گوشتی بود که تاحالا خورده بودم.با لذت تمام کبک رو خورده و مهران هم از خوردن من میخندید.
بعد از ناهار سفره رو جمع کردیم و به سمت روستا رفتیم.نزدیک ظهر بود که رسیدیم و بعد از خدافظی از دوستام ازشون جدا شدم.دو تا از کبکارو به عبداله و مجتبی دادم و کمی استراحت کردم.غروب بود که با صدای زنگ مامان بیدار شدم.
الو
سلام پسرم.
سلام مامان.خوبی؟چه خبر؟
هیچی عزیزم.زنگ زدم که برگردی خونه.آخه دست تنهام و تو هم باید درس بخونی.
چشم مامان.الأن میام.
به تندیس اس دادم و گفتم برمیگردم.با عمه اینا خدافظی کردم و ماشین رو برداشتم و حرکت کردم.ولی هنوز طبیعت زیبای امروز جلو چشمم بود و هرگز از یادم نمیرفت.
ضبط ماشین رو روشن کردم و خودم هم با آهنگ خوندم.
تنها امید من که نا امیده
امیده من دوباره ته کشیده

لحظه به لحظه فکر نا امیدی
این لحظات امونم و بریده

اون که می گفت با دستای دل من
از قفس بی کسی آزاد شد

چی شد که با گریه ی من شاد شد
با شبنم اشک من آغاز شد

از وقتی رفت یهروز خوش ندیدم
خواستم دلم یه گوشه ای بمیره

خسته شدم چه انتظار سختی
یکی بیاد جون من و بگیره

قلب من از تپیدنش خسته شد
نبضم با ضربه های معکوس مرد

قلب من از خستگی خوابش گرفت
این دل نا امید و مایوس مرد

شاید صدای زخمیه دل من
مرحم زخم های دل تو باشه

شاید که قصه ی جدایی من
نزاره هیشکی از کسی جداشه
********

‎ادامه دارد‎
محمد
‏‎
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / faratar az eshgh ^ فراتر از عشق 1 بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites