تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی

صفحه  صفحه 21 از 27:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  26  27  پسین »  
#201 | Posted: 7 Jun 2014 15:24
‏ در مدح امیر ابو احمدمحمد بن محمود غزنوی
دل من خواهی و اندوه دل من نبری
اینت بیرحمی و بیمهری و بیداد گری

تو بر آنی که دل من ببری دل ندهی
من بدین پرده نیم، گرتو بدین پرده دری

غم توچند خورم و انده تو چند برم
نخورم تا نخوری و نبرم تانبری

هر زمانگویی بر دو رخ و بر عارض من
قمرست و سمن تازه خوشبوی طری

چه کنم گرتو به عارض چو شکفته سمنی
چه کنم گر تو به رخ همچو دو هفته قمری

بیش از آن باشد کز عشق تومن موی شدم
سال تا سال خروش و ماه تا ماه گری

شمع افروخته بینم چو به تو در نگرم
شمع ناسوخته بینی چو به من درنگری

بندگی خواهی از من بخر از میر مرا
بنده تو نشوم تا تو ز میرم نخری

خاصه آن بنده که ماننده من بنده بود
مدح گوینده و داننده الفاظ دری

سال تا سال همه مدحت او نظم کنم
نکند میر دل از مهر چنین بنده بری

میر ابو احمد شهزاده محمد ملکی
حق شناسنده و معروف به نیکو سیری

گر گهر باید او هست امیری گهری
ور هنر بادی اوهست امیری هنری

ای ملکزاده امیریکه ز ابناء ملوک
به کمال و به خرد بیشتر و پیشتری

بس پسر کونه به کام و به مراد پدرست
تو ملکزاده به کام و به مراد پدری

به مراد پدری وین ز قوی دولت تست
لاجرم چون به مراد پدری بر بخوری

پدر از خوی تو شادست تو هم شادان باش
که همی سخت نکو دانی کردن پیری

پسر آن ملکی تو که زبان رنجه شود
گر ز آثار فتوحش تو یکی برشمری

پسر آن ملکی تو که ز پولاد سپر
با سر ناوک او کرد نداند سپری

گوهری نیست پسندیده تر از گوهر تو
با پسندیدگی گوهر فخر گهری

شاه فرخنده پی و میری آزاده خویی
گرد لشکر شکن و شیری دشمن شکری

برترین چیزی شاهان را نیکو نظریست
هیچ کس نیست ترا یار به نیکو نظری

به علی مردمی و مردی نامی شد و تو
گر علی نیستی ای میر علی رادگری

بادل حیدری و برخوی عثمان، چه عجب
زانکه بادانش بوبکری و عدل عمری

هم به رادی علمی و هم به مردی علمی
هم به حری سمری هم به کریمی سمری

خطری شاهی، وز نعمت و جاه تو شود
مردم خطی اندر کنف تو خطری

بحر، جایی که کف راد تو باشد ثمرست
بلکه پیش کف تو کرد نداند شمری

چون بر آهنجی شمشیر و فروپوشی درع
پشت و روی سپهی اصل و فروع ظفری

باش تا با پدر خویش به کشمیر شوی
لشکر ساخته خویش به کشمیر بری

آن نمایی که فرامرز ندانست نمود
به دلیری و به تدبیر نه از خیره سری

کافر کشته بهم بر نهی و تابه تبت
به سم باره به کافور همی پی سپری

من به نظاره جنگ آیم و از بخشش تو
مرمرا باره پدید آیدو ساز سفری

میر مر ساز سفر داد مرا لیکن من
همه ناچیز و تبه کردم از بی بصری

پیش ازین شاه ترا جنگ نفرمود همی
تا بدید آنکه تو چون پر دلی وپرجگری

چون بفرمود که امسال به جنگ آی و برو
تا بداند که تو با زهره تر از شیر نری

تا نیامیزد با زاغ سیه باز سپید
تانیامیزد با باز خشین کبک دری

تا نباشد به هنر آهو همتای هزبر
تا نباشد به گهر مردم همتای پری

شادبادی و همه ساله به تو شاد پدر
شادیی کان نشود تا به قیامت سپری

در حضر گوشه تو همچو نگار چگلی
در سفرمرکب تو همچو بت کاشغری

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#202 | Posted: 7 Jun 2014 15:32
‏ در مدح امیر محمد و تهنیت ولادت پسر وی گوید
گر مرا از تو به سه بوسه نباشد نظری
اندرین شهر زمن نیز نیابی خبری

نه مرا خوش بنوازی نه مرا بوسه دهی
این سخن دارد جانا به دگر کوی دری

بوسه ای را چه خطر باشد کز بهر ترا
جان شیرین مرا نیست بر من خطری

دوشکرداری و تو ساده همیدون شکری
ای شکر! روزی من زان دوشکر کن شکری

من ز اندیشه آن شکر چون گوهر سرخ
مژه ای نیست که باریده نیم زان گهری

بینی آن موی چو از مشک سرشته زرهی
بینی آن روی چو از سیم زدوده سپری

من ندانستم هرگز که ز تو باید دید
هر زمان درد دلی و هر زمان درد سری

همه اندوه دل و رنج تن و درد سری
وین دل مسکین دارد به هوای تو سری

گله های تو کنون کردنخواهم که کنون
پیش بر دارم شغل ملک داد گری

تهنیت خواهم گفتن که خداوند مرا
پسری داد خداوند و چگونه پسری

پسری داد گرانمایه که در طالع او
هر ستاره فلک راست به یکی نظری

به بزرگیش به صد روی همی حکم کند
هر ستاره نگری و هر ستاره شمری

برمیانهای غلامانش مکین خواهد شد
هر چه در گیتی تیغست گران بر کمری

نیک بختا! پسرا! نیک تنا کاین پسرست
بهره ور باد زهر فضلی و از هر هنری

پدران را به پسر تهنیت آرند و رواست
که پدر همچو درختست و پسر همچو بری

من پسر را به پدر تهنیت آوردم از آن
که ندیدم به جهان مر پدرش را دگری

هیچ خسرو بچه را نیست چو محمود جدی
هیچ شهزاده ندارد چو محمد پدری

زان گرانمایه گهر کو هست از روی قیاس
پر دلی باشد ازین شیر وشی پر جگری

همچو سلطان را بر کافر و بر دشمن خویش
بر عدو باشد هر روز مرا ورا ظفری

چون چنان گشت که بردست عنان داندداشت
کینه توزدبه گه جنگ زهر کینه وری

در تلف کردن بدخواه و قوی کردن ملک
همچواسکندر هر روز بود در سفری

ای خداوندی شاهی ملکی نیکخویی
کز سخای تو بهر جای رسیده ست اثری

تو کریم و پسران همچو تو باشند کریم
به شجر باز شود نیک و بدهر ثمری

شجری کان ثمرش همچو تو باشد پسری
بی قیاس تو نه نیکوست امیر اشجری

عالمی را شجری خواندم، بدکردم بد
این سخن بیخردی گوید یابی بصری

هر که او را به تو مانندکند هیچکست
باز نشناسد گویند بهی از بتری

تامجره ز بلندی نکند قصد نشیب
تا ثریا به زیرات نشود سوی ثری

تا نباشد به بها و به نهاد و به صفت
گهر کوه نسا چون گهر کوه هری

پادشا باش و ولی پرور وبدخواه شکر
پر کن از خون بداندیش و عدو هرشمری

دوستان را ز تو هر روز به نوی طربی
دشمنان راز تو هر روز ز سویی ضرری

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#203 | Posted: 7 Jun 2014 15:42
‏ در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود گوید
ای ابر بهمنی نه به چشم من اندری
تن زن زمانکی و بیاسای و کم گری

این روز و شب گریستن زار وار چیست
نه چون منی غریب و غم عشق برسری

بر حال من گری که بباید گریستن
بر عاشق غریب زیار و زدل بری

ای وای واندها !غم عشقا! غریبیا!
من زین توانگرم که مبادا ین توانگری

یاری گزیدم از همه گیتی پری نژاد
زان شد نهان ز چشم من امروز چون پری

لشکر برفت و آن بت لشکر شکن برفت
هرگز مباد کس که دهد دل به لشکری

ای چشم تا برفت بت من ز پیش تو
صد پیرهن ز خون تو کردم معصفری

تاجی شده ست روی من از بس که تو بر او
یاقوت سرخ پاشی و بیجاده گستری

چون لاله سرخ گشت رخ من ز خون تو
زان پس که زرد بودچو دینار جعفری

خونخواره گشتی و نشکیبی همی ز خون
آهسته خور که خون دل من همی خوری

آن خونکه تو همیخوری از دل همی چکد
دل غافلست و توبه هلاک دل اندری

ای دل تو نیز مستحق صد عقوبتی
گر غمخوری سزدکه به غم هم تو در خوری

هر روز خویشتن به بلایی در افکنی
آنگه مرا ملامت و پرخاش آوری

تودرد وغم همی خوری و چشم خون تو
وین زان بود که عاقبت کارننگری

در آب دیده گاه شناور چو ماهیی
گه در میان آتش غم چون سمندری

ای دل تو قد خویش ندانی همی مگر
تو دفتر مدایح شاه مظفری

شاه جهان محمد محمود کز خدای
هرفضل یافته ست برون از پیمبری

اورا سزد امیری و اورا سزد شهی
او را سزد بزرگی و اورا سزد سری

گر منظری ستوده بود شاه منظری
ور مخبری گزیده بودمیر مخبری

او را نظیر نبود در نیک مخبری
اورا شبیه نبود در نیک منظری

هر کس کزو حدیث نیوشد به گوش دل
گفتار او درست شود لفظ او حری

اندر عرب در عربی گویی او گشاد
واوباز کرد پارسیان را در دری

جایی که او حدیث کند تو نظاره کن
تا لفظ او به نکته کنی نکته بشمری

هنگام مدح او دل مدحتگران او
از بیم نقد او بهراسد ز شاعری

نقدی کند درست و درو هیچ عیب نی
کان نقدرا وفا نکند شعر بحتری

هر علم را تمام کتابیست در دلش
آری به جاهلی نتوان کرد مهتری

کهتر کسی که بنده او باشد او شهیست
کو را همی سجود کند چرخ چنبری

ای خسروی که تخت ترا چرخ همبرست
توبا بلند چشمه خورشید همبری

با خاطر عطاردی و با جمال ماه
با فر آفتابی و با سعد مشتری

دیدار فرخ تو گواهی همی دهد
پیوسته خلق را که تو چون فرخ اختری

ای میر باش تا تو ببینی که روزگار
چون استاد خواهد پیشت به چاکری

بسیار مانده نیست که بدهد ترا پدر
آن چیز کز جهان توبدان چیز در خوری

افسربه دست خویش پدر برسرت نهد
وین آن نشان بود که تو زیبای افسری

شاهی دهد ترا که بور زی همی شهی
دیگر که پادشاه وش وشاه منظری

هر چیز کان ز آلت شاهی و خسرویست
آنرا همی به جان گرامی بپروری

تدبیر ملک را و بسیج نبرد را
برتر ز بهمنی و فزون از سکندری

در خواب جنگ بینی و از آرزوی جنگ
وین از مبارزی بود و ازدلاوری

چون روز جنگ باشد جز پیل نفکنی
چون روز صید باشد جز شیر نشکری

روز نبرد تو نکند دشمن ترا
باناوک تو مغفر پولاد مغفری

نامت نوشته نیست کجا نام بد بود
وانجا که نام نیک بود صدر دفتری

نام نکو همی خری و زر همی دهی
بهترز گوهر آنچه همی تو بزرخری

خرج تراوفا نکند دخل تو که تو
افزون دهی زدخل، فری خوی تو فری

خورشید را سخی چو تو دانند مردمان
خورشد با تو کرد نیارد برابری

تو زر دهی به زایر و خورشید زرکند
چون نام زر دهی نبود نام زرگری

خورشید زرخویش به کوهی درون نهد
کز دور چشم او بشکوهد ز منکری

وز دوستی زر که بنزدیک تو بود
گاهیش دایگی کندو گاه مادری

توزر خویش خوار بدین و بدان دهی
اینست رادی ای ملک راد گوهری

زبس که زر سرخ ببخشی همه جهان
تهمت همی زنند که تو دشمن زری

نی نی که تو ز خواسته شیرین ترین دهی
وان کو جز این دهد دگرست و تو دیگری

تاچون که از منیر رازی برهنه گشت
اندر شود درخت به دیبای ششتری

تا چون به دشت لاله درخشد بسان شمع
در باغ چون چراغ بتابد گل طری

دلشاد باشد و کام روا باش و شاه باش
با چشم همچو نرگس و بازلف عنبری

آراسته سرای تو همچون بهار چین
از رومیان چابک و ترکان سعتری

فرخنده باد بر تو سده تا چنین سده
ماهی هزار جشن گزاری و بگذری

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#204 | Posted: 7 Jun 2014 15:45
‏ در مدح امیر محمد ولیعهد سلطان محمود
دلم مهربان گشت بر مهربانی
کشی دلکشی خوش لبی خوش زبانی

نگاری چو در چشم خرم بهاری
نگاری چودر گوش خوش داستانی

به بالای بررسته چون زاد سروی
به روی دل افروز چون بوستانی

چو با من سخن گوید و خوش بخندد
توگویی بخندد همی گلستانی

نحیفست چون خیز رانی ولیکن
چو تابنده ماهیست برخیز رانی

زمانی ازو صبر کردن نیارم
نمانم گر او را نبینم زمانی

سوی حجره او شدم دوش ناگه
برون آمداز حجره در پرنیانی

همی تافت از پرنیان روی خوبش
نگاریست گویی ز ارتنگ مانی

بخندید و تابنده شد سی ستاره
از آن خنده در نیمه ناردانی

مرا گفت مانا غلط کرده ای ره
بیکره فتاری ز ره برکرانی

همانجا شو امشب کجادوش بودی
ره تو نه اینست برگرد جانی

در من چه کوبی ، ره من چه گیری
چه آرام گیرد دلت تا چنانی

کسی را چومن دوستگانی چه باید
که دلشاد باشد بهر دوستگانی

تو خواهی که من شاد و خوشنود باشم
به سه بوسه خشک در ماهیانی

نه من خوی سگ دارم ای شیر مردا
که خوشنود گردم به خشک استخوانی

من آنم که چون من به روی و ببالا
به عمری نیابد کس اندر جهانی

من آن تیربالا نگارم که هرگز
چوابروی من کس نبیند کمانی

من آن گلرخستم که همرنگ رویم
ندیده ست هرگز گلی باغبانی

نگنجد همی ذره اندر دهانم
کرا دیده ای چون دهانم دهانی

نتابد همی تار مویی میانم
کرا دیده ای چون میانم میانی

بدو گفتم ای مهربان یار یکدل
که هرگز ندیدیم چو تو مهربانی

من ار یکشب از روی تو دور بودم
مبر هر زمانی دگرگون گمانی

شب مهرگان بودو من مدح گویم
خداوند را هر شب مهرگانی

خداوند ماکیست آن شه که دولت
ندیده ست ازو پر هنرتر جوانی

محمد ولیعهد سلطان عالم
خداوند هر مرز و هر مرزبانی

ولی را ازو هر زمان تازه سودی
عدو را ازو هر زمان نو زیانی

بوقت عطا خوش خویی تازه رویی
بروز وغا پر دلی کاردانی

اگر آسمان نیست بودی نبودی
تهی همتش روزی از آسمانی

نکو رای او آفتابیست روشن
کزو نور گسترده برهر مکانی

بلی آفتابست لیکن نگردد
نهان زیر هر میغی و هر دخانی

ازو راز نتوان نهفتن که رایش
کند آشکارا همی هر نهانی

صد اندیشه در دل کن و پیش او رو
زهر یک دهد مر ترا او نشانی

جوانیست ناکار دیده و لیکن
ازین بخردی آگهی کاردانی

نکو رای و تدبیر او مملکت را
به کارست چون هر تنی را روانی

ندیده ست هر گز چنو هیچ زایر
عطابخشی، آزاده ای، زرفشانی

گر آن زر که اوداد بر هم نهندی
مگر آیدی چرخ را نردبانی

همانا که بی نعمت او به گیتی
درین سالها کس نیاراست خوانی

ایا شهریاری که کرده ست مارا
هر انگشتی از توبه روزی ضمانی

همی تا بیکباره بیرون نیاید
بدخشی و پیروزه و زرکانی

همی تا به کوه اندراز بهر گوهر
به آهن بودکار هر کوهکانی

تو شادان زی و خوش خور و بآرزو رس
بد اندیش تو آرزومند نانی

هزاران خزان بگذران در ولایت
بهاری دل افروز با هر خزانی

ز بخت همایون ترا تا قیامت
به نو شادیی هر زمان مژدگانی

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#205 | Posted: 7 Jun 2014 15:47
هرچند من طرفدار شعرِ فرخی نیستم ولی بسیار کار با ارزشی میکنید. خسته نباشید
     
#206 | Posted: 7 Jun 2014 15:49
در مدح محمدبن محمودبن ناصرالدین گوید
مرا دلیست گروگان عشق چندین جای
عجب تر از دل من دل نیافریده خدای

دلم یکی و درو عاشقی گروه گروه
تودرجهان چو دل من دلی دگر بنمای

شگفت و خیره فرو مانده ام که چندین عشق
بیک دل اندریارب چگونه گیرد جای

حریصتر دلی از عاشقی ملول شود
دلم همی نشود، وای از این دل من وای

نداند این دل غافل که عشق حادثه ایست
که کوه آهن با رنج او ندارد پای

دلا میانه چندین هزار شغل اندر
چگونه سازی مدح امیر بار خدای

جلال دولت عالی محمد محمود
امام داد گران شاه راستی فرمای

ستوده ای که گرامی تر از ستایش او
سخن بهم نکند خاطر ملوک ستای

سخن شناسی کز بیم نقد کردن او
شودزبان سخنگوی، گنگ و یافه درای

ز بر اوو عطاهای اوهمیشه بود
چو تختهای عروسان سرای مدح سرای

اگر ترا سخن اندر خور ستایش اوست
زخسروان جهان جزبه خدمتش مگرای

وگر پسند کند خدمت ترا یک روز
به روز جز بدر او مکن درنگ و مپای

چو دل به خدمت او دادی و ترا پذیرفت
زخدمت دگران دل چو آینه بزدای

کسی که خدمت جز اوکند همیشه بود
ز بهر عاقبت خویشتن دل اندروای

توفرخی! که ترا از جهان امید بدوست
همیشه تا بتوانی زخدمتش ماسای

به عون دولت او آرزوی خویش بیاب
به جاه خدمت او سربه آسمان برسای

بقای او طلب و وقت هر نماز بگوی
که یا الهی !اندربقای او بفزای

ایا جمال جهان را و عز دولت را
چو روح در خور و همچون دو دیده اندر بای

به علم خواندن و قرآن نهاده ای دل و گوش
جز از تو گوش نهاده به بانگ بربط و نای

بروز ده ره بر دولت تو حکم کنند
منجمان به سطرلاب آسمان پیمای

بزرگی و شرف و دولت وسعادت و ملک
همی درفشد ازین فرخجسته پرده سرای

شهان پیشین فر همای بودندی
زبهر فال به هر کس کشان فتادی رای

اگر همای نبودی خجسته رایت تو
که داندی که همایون بود به فال همای

به کبک ماند در پیش آن همای جهان
تو ازمیانه درون تاز و کبک رابربای

مثال ملک چو باغیست پر شکوفه و گل
تو شادمانه تماشا کنان به باغ درآی

ز تاج شاهان پر کن حصار شادخ را
چو شاه شرق ز گنج ملوک قلعه نای

همه ولایت خالی کن از سپاه عدو
چنان که شاه جهان هند را زلشکر رای

تو در ولایت و دولت همی گسارمدام
مخالفان را در بندو غم همی فرسای

همیشه تا که شود روز وشب به یک میزان
چو آفتاب به برج حمل بگیرد جای

چو آفتاب فروزان به تخت ملک بمان
چو آسمان فرا پایه در زمانه بپای

موافقان را مهرت نبید نوش گوار
مخالفان را خشم تو زهر زود گزای

سرای ملکت و در وی سرای پرده تو
چو باغ پر سرو از لعبتان چین و ختای

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#207 | Posted: 7 Jun 2014 15:52
‏ در مدح امیر یوسف بن ناصر الدین
دوش همه شب همی گریست به زاری
ماه من آن ترک خوبروی حصاری

برد و بناگوش سایبانش همی کرد
یک ز دگر حلقه های زلف بخاری

از بس کآب دو چشم او بهم آمد
قیمت عود سیه گرفت سماری

نرمک نرمک مرا به شرم همی گفت :
با بنه میرقصد رفتن داری ؟

گفتم: دارم، که امر میر چنینست
گفت: به غزنین مرا همی بگذاری؟

گر تو مرا دست بازداری بی تو
زیر نباشد چو من به زردی و زاری

میر نگفته ست مرترا که: روا نیست
کآرزوی خویش را به راه بیاری

گر بتوانی ببر مرا گه رفتن
تا نشود روز من ز هجر تو تاری

چون به ره انده گسار باتو نباشد
انده و تیمار خویش با که گساری ؟

گفتم: کانده گسار من به ره اندر
خدمت میرست گفت: محکم کاری

پشت سپه میر یوسف آنکه ستوده ست
نزد سواران همه به نیک سواری

آنکه ز باران جود او چو بخیلان
وقت بهاران خجل شد ابر بهاری

ای درم از دست تو رسیده به پستی
زر ز بخشیدنت فتاده به خواری

روز عطا هرکفی از آن توابریست
پس تو شب و روز در میان بخاری

بحرت خوانم همی و ابرت خوانم
نه ز پی آن که دود روی بحاری

بلکه بدان خوانمت که تو به دل و دست
گوهر بپراکنی و لؤلؤباری

بخشش پیوسته را شمار نگیری
خدمت خدمتگران همی بشماری

نامزد ز ایران کنی گه کشتن
گر به مثل گلبنی به باغ بکاری

بند گشای خزانه تو چه کرده ست
کو را هزمان به دست جود سپاری

جود هلاک خزانه باشد و هر روز
تازه هلاکی تو بر خزانه گماری

معدن علمی چنان که مکمن فضلی
مایه حلمی چنان که اصل وقاری

جم سیر و سام رزم و دارا بزمی
رستم کرداری و فریدون کاری

گرچه تبار تو خسروان جهانند
توبه همه روی سرفراز و تباری

تا تو به رزمی چو زهر زود گزایی
تا تو به بزمی چو شهد نوش گواری

پیش تن دوستان ز رنج پناهی
در جگر دشمنان فروخته ناری

حلق بداندیش رابرنده چو تیغی
دیده بدخواه را خلنده چو خاری

روز و شب از آرزوی جنگ و شبیخون
جز سخن جنگ بر زبان نگذاری

پیل قوی تن زیشک یاری خواهد
توزدو بازوی خویش خواهی یاری

خون ز دل سنگ خاره بردمد ار تو
صورت تیرو کمان بر او بنگاری

گاو ز ماهی فرو جهد گه رزمت
گر تو زمین را زنوک نیزه بخاری

باد خزانی ز ابر پیلان کرده ست
از پی آن تا ترا کشند عماری

تا نکند موم فعل عنبر هندی
تا ندهد بید بوی عود قماری

شاد زی ای رایت تو مایه دولت
شاد زی ای خدمت تو طاعت باری

تابه قوی بخت توو دولت سلطان
امر تواندر زمانه گرددجاری

قصر تو باشد بلاد بصره و بغداد
باغ تو باشد زمین آمل و ساری

وز که ری در نهاله گاه تو رانند
روز شکار تو صد هزار شکاری

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#208 | Posted: 7 Jun 2014 16:03
‏ در تهنیت مهرگان و مدح عضد الدوله امیر یوسف
مهرگان رسم عجم داشت به پای
جشن اوبود چو چشم اندربای

هر کجا در شدم از اول روز
با می اندر شدم و بر بط و نای

تامه روزه در آمیخت بدوی
آنهمه رسم نکو ماند به جای

کارها تنگ گرفته ست بدوی
روزه تنگخوی کج فرمای

با چنین ماه چنین جشن بود
همچو در مزکت آدینه سرای

زین سبب دان که تسلی منست
میر ابو یعقوب آن بار خدای

عضد دولت یوسف کز فضل
هر چه بایست بدو داد خدی

از بزرگان و ز تدبیر گران
پیشدستست به تدبیر و به رای

زو مبارزتر و زو پر دلتر
ننهد کس به رکیب اندر پای

دایم از زنگ زره بر تن او
چون پرباز بود پشت قبای

جنگجوییست که با حمله او
نبود هیچ مبارز را پای

هیچ کس نیست که با شاه جهان
یک سخن گوید ازین شاه ستای

گوید: ای بار خدای ملکان
یا همایونتر از بال همای

آن دل را دو تن نازک را
رنج واندیشه چندین منمای

تا کی این رنج ره و گرد سفر
وین تکاپوی دراز و شو و آی

لشکر آرای چنین یافته ای
تو بیاسای و ز شادی ماسای

هر چه ناکرده بمانده ست ترا
در بر او کن و اورافرمای

او خود اندیشه کار تو برد
دل زاندیشه به یکره بزدای

تاببینی که به یک سال کند
پر زدینار و درم قلعه نای

او همانست که پیش تو ستد
دره کشمیر از لشکر رای

او همانست که از گردن خویش
مرد را کرد به رمح اندروای

جوشن خویش در او پوش و مپوش
تو برو بازوی خوبان فرسای

بر همه گیتی اورا بگمار
وانگهی برهمه گیتی بخشای

گربه جنگ آید پوشیده زره
وای برهر که به جنگ آید وای

شیر آهن خای آن روز شود
از نهیب و ز فزع بازو خای

اسب اورا چه لقب ساخته اند
مملکت گیر و ولایت پیمای

اسب او با کوس آموخته تر
ز اشتر پیر به آواز درای

ای فریدن ظفر رستم دل
ای مبارز شکر گرد ربای

آخر این کارترا باید کرد
دل بدین دارو بدین کار گرای

تو بدین از همه شایسته تری
همچنین باش و همه ساله تو شای

ناگشاده به جهان آنچه بماند
تو به فرمان شهنشه بگشای

دوستانش را یک یک بنواز
دشمنانش را یک یک بگزای

تو بزی خرم و پاینده بباش
روز و شب مجلس و میدان آرای

گل و می خواه بر این جشن امشب
از رخ نخشبی و دولب قای

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#209 | Posted: 7 Jun 2014 16:08
در بهبود یافتن امیر یوسف از مرض و مدح اوگوید
هزار منت بر ما فریضه کرد خدای
که شاد کرد دل مابه میر بارخدای

امیر ماعضد دولت و مؤید دین
که بر بزرگان فرخنده سایه تر زهمای

سپهبدی که چو خدمتگران به درگه اوست
جمال ملک در آن طلعت جهان آرای

همیشه بر تن و برجان او به نیک دعا
هزار دست بود برگرفته پیش خدای

در این میانه که او می نخورد و بر ننشست
شنیده ای که دل خلق هیچ بود به جای

ز هیچ باغ شنیدی نوای عود نواز
زهیچ خانه شنیدی سرود رود سرای ؟

دل مخالف و بیگانگان شادی دوست
همه شتاب گرفت از نوای بر بط و نای

نخورد هیچ کسی می، که روزگار نگفت
به می، که زود مراین می خورنده را بگزای

ترنج زرد همی خواست شد به باغ امیر
سپهر گفت مر او را که نیست وقت بپای

نه آب دیدم بر روی سروران حشم
نه رنگ دیدم در روی لعبتان سرای

به درگه ملک شرق هر که را دیدم
نژند و خسته جگر دیدم و دل اندر وای

همه جهان به دل سوخته همی گفتند
که یا الهی! مکروه را به ما منمای

من آن کسم که مرا اندرین میان که گذشت
نه روح بود و نه عقل و نه دست بود و نه پای

خدای عزوجل رحم کرد بر دل من
به فضل و رحمت بگشاد کار کارگشای

زمانه نوشد و گیتی ز سر جوانی یافت
امیر به شد و اینک به باده دارد رای

هزار سال زیاد وهزار سال خوراد
میی چومهره ز دست بتان مهر افزای

گهی به بست درین بوستان طبع فروز
گهی به بلخ ودر آن باغهای روح افزای

سیاه چشمان در پیش و باده ها در دست
یکی به گونه روی و یکی به رنگ قبای

سرایهاش همه پر ز سر و دیبا پوش
وثاقهاش همه پر ز شیر دندان خای

در سرایش پر خسروان و محتشمان
چو جان و دل همه آنجا بخدمتش برپای

به طرف دیگر بگذر که خازنش بینی
نشسته از پی بخشیدنش درم پیمای

امیر یوسف زین کف گشاده و سخی است
که گنج قارون با دست او ندارد پای

تو فرخی که ترا این چنین خداوندیست
بناز و شادزی و هر گز از طرب ماسای

به مالهای جهان جاه خدمتش مفروش
زخسروان جهان جز به خدمتش مگرای

رضای و طاعت او جوی و هر که را بینی
همی همین شنوان و همی همین فرمای

همیشه مجلس اوبا نشاط و شادی باد
سرای دشمن اوبا خروش و ناله وای

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
#210 | Posted: 7 Jun 2014 16:11 | Edited By: ROZAALINDA
‏ در توصیف باغ امیر یوسف سپهسالار گوید
باغیست دلفروز و سراییست دلگشای
فرخنده بادبر ملک این باغ و این سرای

زین گونه باغ هیچ ندیدم به هیچ شهر
زین گونه جای هیچ ندیدم به هیچ جای

باغی چنان که بر در او بگذری اگر
ازهر گلی ندا همی آید که اندرآی

این باغ و این سرای دل افروز را مباد
جز میر یوسف ایچ خداوندو کدخدای

میر بزرگ سایه و میر بزرگ نام
میر بلند همت و میر بلند رای

پاینده بادمیر به شادی و فرخی
بر کف گرفته باده رنگین غمزدای

شاه اندرین سرای نشسته به صدر ملک
وز دوسوی سرا همه ترکان دلربای

او تکیه کرده بر چمن باغ و پیش او
آزادگان نشسته و بت چهرگان به پای

بت چهرگان چابک چونان که زلفشان
باشد همیشه برسمن ساده مشکسای

زین روی باغ صف بتان ملک پرست
زان روی صف رود زنان غزلسرای

با چنگ چنگ و بر بط بونصر در عتاب
وندر میان باغ خوش اندر گرفته پای

میر اندر آن میان بنشاط و نهاده گوش
گاهی به رود و گه به زبان ملک ستای

هر روز دولتی دگر و نو ولایتی
وان دولت وولایت درخشندی خدای

هر جایگه که رای کند دولتش رفیق
هر جایگه که روی نهد بخت رهنمای

شاهان به وقت بخشش ازآن شاه یافته
گه ساز و گه ولایت و گه اسب و گه قبای

در جنگ ودر سفر ز دو سایه جدا مباد
از سایه علامت واز سایه همای

دوست داشتن یعنی
وقتی میــــدونه…
رو چیزی حساسی…
یا از کاری بدت میـــاد…
حواسش هست که ناراحتت نکنه…
     
صفحه  صفحه 21 از 27:  « پیشین  1  ...  20  21  22  ...  26  27  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Farrokhi Sistani | فرخی سیستانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites