خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


صفحه  صفحه 158 از 718:  « پیشین  1  ...  157  158  159  ...  717  718  پسین »
andishmand زن #1,571 | Posted: 1 Jul 2014 21:42


غزل شمارهٔ ۱۵۷۲

دست در دامن اندیشه زدن نادانی است
ساحلی دارد اگر بحر جهان حیرانی است

باعث گردش افلاک که می داند چیست؟
قسمت عقل ازین دایره سرگردانی است

تا به خار و خس ما بی سر و پایان چه رسد
کشتی نوح درین قلزم خون طوفانی است

دل بیتاب ندانم که کجا می باشد
گوهر پاک غریب وطن از غلطانی است

نرسد حسن به درددل صد پاره ما
قسمت طفل ز اوراق، ورق گردانی است

دل آگاه نگردد به عزیزی خرسند
بر سر تخت همان یوسف ما زندانی است

حرص نان بیشتر از ریزش دندان گردد
که صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است

صائب از لاله عذاران به نگه قانع باش
که صبا محرم گلها ز سبک جولانی است
      
andishmand زن #1,572 | Posted: 1 Jul 2014 21:43


غزل شمارهٔ ۱۵۷۳

عقل سدی است درین راه که برداشتنی است
عشق خضری است که در مد نظر داشتنی است

هر چه جز دامن سعی است بود بر دل بار
آنچه از توشه درین ره به کمر داشتنی است

گر میسر نشود همرهی گرمروان
لنگ لنگان پی این قافله برداشتنی است

روزها گر به خموشی گذرانی چون شمع
شب دل سوخته و دیده ترداشتنی است

تا مگر دولت بیدار درآید از در
چشم چون حلقه شب و روز به درداشتنی است

جوش دریای کرم نیست به خواهش موقوف
چون سبو دست طلب در ته سرداشتنی است

نرسد دست کسی گر چه به آن شاخ بلند
دهنی تلخ به امید ثمر داشتنی است

تا ز بی برگی ایام خزان خون نخوری
در بهاران سر خود در ته پرداشتنی است

تا مبادا ز غریبی به غریبی افتی
در سفر پاس رفیقان حضر داشتنی است

از گرانجانی اگر پیرو نیکان نشوی
خس و خار از ره این طایفه برداشتنی است

خبر از بیخبران گر چه تراوش نکند
گوش امید به پیغام و خبر داشتنی است

چهره از خال معنبر نمکین می گردد
داغ چون لاله به هر لخت جگرداشتنی است

چون زمین پاک بود، تخم یکی صد گردد
مشت اشکی پی دامان سحر داشتنی است

تا به معنی نبری راه ز صورت صائب
عزت هر صدف از بهر گهر داشتنی است
      
andishmand زن #1,573 | Posted: 1 Jul 2014 21:44


غزل شمارهٔ ۱۵۷۴

صبح میخانه نشینان کف دریای می است
شفق باده کشان چهره حمرای می است

تا سیه مست نگردیم پشیمان نشویم
ساحل توبه ما در دل دریای می است

با دلی چون دل شب، می روم از انجمنی
که گل صبح در او پنبه مینای می است

نیست جز باد به کف ساحل هشیاری را
صدف گوهر مقصد دل دریای می است

چاک در پیرهن یوسف عقل افکندن
چشمه کاری است که در دست زلیخای می است

زر به زر داد هر آن کس می گلرنگ خرید
زردرویی نکشیدن گل سودای می است

چه عجب غنچه تصویر شود شادی مرگ؟
در حریمی که نسیمش دم گیرای می است

برو ای عقل، کله گوشه همت مشکن
کاین قیامی است که بر قامت رعنای می است

چشم صائب ز تماشا قدح خون گردید
این چه رنگ است که با لاله حمرای می است
      
andishmand زن #1,574 | Posted: 1 Jul 2014 21:45


غزل شمارهٔ ۱۵۷۵

سرو را سرکشی از بار ز بی پروایی است
حاصل دست فشاندن به ثمر رعنایی است

فرد شو فرد ز مردم که فتوحات جهان
یک قلم جمع به زیر علم تنهایی است

لازم تیر هوایی است جدایی ز هدف
به مقامی نرسد هر که دلش هر جایی است

پیش احمق نه ز عجزست مرا خاموشی
طرف بحث به نادان نشدن دانایی است

لنگر من سبک از شورش طوفان نود
که به امید خطر کشتی من دریایی است

دل روشن ز غم روی زمین فارغ نیست
زردی چهره خورشید ز روشن رایی است

هر که صائب دل خود داد به آهو چشمی
گر چه در کوچه و بازار بود صحرایی است

      
andishmand زن #1,575 | Posted: 1 Jul 2014 21:46


غزل شمارهٔ ۱۵۷۶

ساغر از غیر گرفتن گل بی پروایی است
به حریفان مزه دادن ثمر رسوایی است

صحبت همنفسان باد بهار طرب است
زردی چهره خورشید گل تنهایی است

به خط سبز نوشته است به مجموعه سرو
کآفت بی ثمری لازمه رعنایی است

هر سپهدار درین دشت سپاهی دارد
لشکر فیض به زیر علم تنهایی است

در زمینی که توان رو به قفا کرد سفر
به عصا راه بریدن اثر بینایی است

چه عجب صائب اگر داغ نسوزد بر سر
گل زدن بر سر دستار ز بی پروایی است


      
andishmand زن #1,576 | Posted: 1 Jul 2014 21:47


غزل شمارهٔ ۱۵۷۷

نقش روی تو در آیینه جان صورت بست
آنچه می خواستم از غیب همان صورت بست

صحبت آینه و عکس بود پا به رکاب
در دل و دیده خیال تو چسان صورت بست؟

از سر کلک قضا نقطه اول که چکید
زان سیاهی دل و چشم نگران صورت بست

عشق ازان برق که در خرمن آدم افکند
از دخانش فلک گرم عنان صورت بست

حسن تا پرده ز رخساره گلرنگ گرفت
عشق با دیده خونابه فشان صورت بست

صورت هر چه درین نشأه دل از خلق گرفت
روی ازین نشأه چو گرداند همان صورت بست

صورت حال من از خامه نقاش بپرس
نقش بیچاره چه داند که چسان صورت بست؟

پیش ازین فکر همه صورت بی معنی بود
معنی از خامه صائب به جهان صورت بست
      
andishmand زن #1,577 | Posted: 1 Jul 2014 21:48


غزل شمارهٔ ۱۵۷۸

ما نه آنیم که ما را به زبان باید جست
یا ز هر بی سروپا نام و نشان باید جست

اهل دل را به دل و اهل نظر را به نظر
دوستداران زبان را به زبان باید جست

مهر هر چند که در ذره نگردد پنهان
همه ذرات جهان را به گمان باید جست

گر چه از بید ثمر خواستن از بی بصری است
بوی گل از نفس سرد خزان باید جست

بی نشان را به نشان گر چه خبر نتوان یافت
خبر کعبه ز هر سنگ نشان باید جست

نتوان پشت به دیوار تن آسانی داد
خبر آب ز هر تشنه روان باید جست

هر گلی را چمنی، هر صدفی را گهری است
از دم پیر مغان، بخت جوان باید جست

عمرها نافه صفت خون جگر باید خورد
وانگه از دل نفس مشک فشان باید جست

مهر روشن نکند خانه بی روزن را
دل بیدار ز چشم نگران باید جست

چه خبر از دل رم کرده ما دارد چرخ؟
ناوک سخت کمان را ز نشان باید جست

صائب این آن غزل سید یزدست که گفت
اهل دل را به سراپرده جان باید جست
      
andishmand زن #1,578 | Posted: 1 Jul 2014 21:49


غزل شمارهٔ ۱۵۷۹

غوطه در خون زند آن چشم که دیدن دانست
رزق دندان شود آن لب که مکیدن دانست

پوست بر پیکر خود چاک زند همچو انار
خون هر سوخته جانی که چکیدن دانست

سایه سنبل فردوس بر او زنجیرست
دست هر کس که سر زلف کشیدن دانست

لب کوثر به مذاقش دم شمشیر بود
می پرستی که لب جام مکیدن دانست

نگشاید دلش از سیر خیابان بهشت
هر که در کوچه آن زلف دویدن دانست

نتوان داشت به زنجیر ز مژگان او را
طفل اشکی که به رخسار دویدن دانست

به پر کاه نگیرد سخن ناصح را
چون شرر دیده هر کس که پریدن دانست

گو به زهر آب دهد تیغ زبان را دشمن
گوش ما چاشنی تلخ شنیدن دانست

چون نشوید دهن از چاشنی شیر به خون؟
طفل ما لذت انگشت مکیدن دانست

پرتو شمع تو تا پرده فانوس شکافت
صبح محشر روش جامه درین دانست

غور کن در سخن صائب و کیفیت بین
نتوان نشأه می را به چشیدن دانست
      
andishmand زن #1,579 | Posted: 1 Jul 2014 21:50


غزل شمارهٔ ۱۵۸۰

پاک شد دل چو به آن آینه سیما پیوست
سیل ناصاف نماند چو به دریا پیوست

می کشد سلسله موج به دریا آخر
وقت دل خوش که به آن زلف چلیپا پیوست

مادر از دامن فرزند نمی دارد دست
طعمه خاک شودهر که به دنیا پیوست

سیل چون پهن شود، خرج زمین می گردد
جای رحم است بر آن دل که به صد جا پیوست

هر که دارد نظر پاک، نماند به زمین
سوزن از دیده روشن به مسیحا پیوست

دورگردست ز افسردگی خویش همان
گر به ظاهر کف بی مغز به دریا پیوست

دست در دامن خورشید زند چون شبنم
هر که صائب به دل و دیده بینا پیوست
      
andishmand زن #1,580 | Posted: 2 Jul 2014 15:15


غزل شمارهٔ ۱۵۸۱

عشق را با دل صد پاره من کاری هست
در دل غنچه من خرده اسراری هست

همچو طوطی سخنش نقل مجالس گردد
هر که را پیش نظر آینه رخساری هست

شبنم بی ادب از دور زمین می بوسد
گلستانی که در او مرغ گرفتاری هست

خواب ما از ره خوابیده گرانخواب ترست
زین چه حاصل که پی قافله بیداری هست؟

بلبلی را که به دیدار ز گل قانع شد
در اگر بسته شود رخنه دیواری هست

می توان فیض بهار از نفس گرمش یافت
هر که را در جگر از تازه گلی خاری هست

باد دستی است که باری ز دلی بردارد
گر درین قافله امروز سبکباری هست

گرد بر دامن گلها ز خزان نشیند
در ریاضی که رگ ابر گهرباری هست

شکوه از بی نمکیهای جهان بی دردی است
بی نمک نیست جهان گر دل افگاری هست

پیش من گرد کسادی و یتیمی است یکی
گوهر من چه شناسد که خریداری هست؟

ظلمت و نور درین نشأه به هم پیوسته است
هر کجا آینه ای هست، سیه کاری هست

نیست سودی که زیانش نبود در دنبال
بار می بندم ازان شهر که بازاری هست

نشود خرج خزان برگ نشاطش صائب
در چمن شاخ گلی را که هواداری هست
      
صفحه  صفحه 158 از 718:  « پیشین  1  ...  157  158  159  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Saib Tabrizi | صائب تبریزی

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا