تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Veis & Ramin | ویس و رامین

صفحه  صفحه 1 از 12:  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#1 | Posted: 1 Aug 2012 05:33 | Edited By: paaaaaarmida
« ویــــس و رامیــــــن »




کلمات کلیدی:
ویس و رامین+ویس+رامین+انجمن ویس و رامین+تاپیک ویس و رامین+شعر ویس و رامین+شعرهای ویس و رامین+اشعار ویس و رامین+کلیات ویس و رامین+خواندن اشعار ویس و رامین+منظومه ویس و رامین+کتاب ویس و رامین+دیوان ویس و رامین+عشق ویس و رامین+ویس و رامین عشاق+همه چیز در مورد ویس و رامین+خلاصه داستان ویس و رامین+خلاصه کتاب ویس و رامین+خلاصه ویس و رامین+نثر ویس و رامین+نقد ویس و رامین+اسعد گرگانی+فخر الدین+فخر الدین اسعد+فخرالدین گرگانی+فخرالدین اسعد گرگانی+زندگی نامه فخرالدین اسعد گرگانی+کتاب فخر الدین اسعد گرگانی+آثار فخرالدین اسعد گرگانی+همه چیز در مورد فخر الدین اسعد گرگانی+بیوگرافی فخرالدین اسعد گرگانی+نامه ویس به رامین+نامه رامین به ویس+عاشقانه ویس و رامین+ویس و رامین فخر الدین گرگانی++دانلود دیوان ویس و رامین+دانلود ویس و رامین+دانلود کتاب ویس و رامین+دانلود شعر ویس و رامین+ویس+رامین+فخرالدین+گرگانی+اسعد+فخرالدین اسعد گرگانی

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#2 | Posted: 15 Mar 2013 22:53
فخرالدین اسعد گرگانی



  • فخرالدین اسعد گرگانی شاعر داستانگوی ایرانی نیمهٔ نخست سده پنجم هجری است. ولادت او در آغاز قرن پنجم هجری و با توجه به قرائن موجود باید در گَرَکان از توابع امیرنشین دیلمی همدان بوده باشد هرچند که بیش‌تر رایج است که مولد او را در جرجان(گرگان) بدانند. وفات فخرالدین اسعد بعد از سال ۴۴۶ و گویا در اواخر عهد طغرل سلجوقی اتفاق افتاده‌است.
  • وی از داستان سرایان بزرگ ایران است و معتزلی مذهب بوده‌است. او هم‌زمان با سلطان ابوطالب طغرل (۴۲۹-۴۵۵) می‌زیسته‌است. او در فتح اصفهان با طغرل همراه بوده و بعد از آنکه سلطان از اصفهان به قصد تسخیر همدان خارج شد، فخرالدین اسعد با وی به همدان نرفت و با عمید ابوالفتح مظفر نیشابوری حاکم اصفهان در آن شهر ماند و تا ز مستان سال ۴۴۳ را در آن شهر به سربرد. گفتگوهای او با امیر ابوالفتح مظفر به نظم داستان ویس و رامین توسط او انجامید.
  • بعدها بسیاری از گویندگان در منظومه‌های خویش به شیوه شاعری وی توجه نمودند که از آن جمله نظامی گنجوی را باید نام برد که هنگام سرودن خسرو و شیرین به برخی از موارد این کتاب نظر داشته‌است.

آثار
منظومه ویس و رامین
  • افزون بر ماجرای بهرام گور، سندی که اهمیت دژ گوراب ملایر را دو چندان می‌کند این است که، فخرالدین اسعد گرگانی شاعر معروف قرن پنجم هجری، همروزگار با طغرل بیک سلجوقی و سرایندهٔ شهیر منظومهٔ ویس و رامین از دژ گوراب در اثر خود یاد کرده است. همین عامل باعث شده است که عده‌ای نام او را فخرالدین اسعد کـَرکانی بدانند. کـرکان نام روستایی در شهرستان ملایر و در ۱۰ کیلومتری گوراب است. عده‌ای بر این باورند که چون کرکان، روستای کوچک و نامشهوری بوده است، بعدها به جای اینکه فخرالدین اسعد را " کـَرکانی " بدانند، به اشتباه گُرگانی نامیده‌اند. در بخشی از منظومه، رامین که از عشق ویس (ویس بر وزن گیس) دلخسته و آزرده است به قلعهٔ گوراب می‌آید و با زنی به نام گُل ازدواج می‌کند. ویس باخبر می‌شود و دایه اش را نزد رامین می‌فرستد:

چو اندر مرز گوراب آمد از راه
به صحرا پیشش آمد بی وفا شاه

  • رامین با دایه بدرفتاری می‌کند و او را باز می گرداند. ویس یکی از همنشین‌هایش را به نام مشکین می‌خواند و می‌گوید:

قلم بردار مشکینا به مشک آب
یکی نامه نویس از من به گوراب
تو خود دانی سخن در هم سرشتن
به نامه هرچه به باشد نوشتن
اگر باز آوری او را به گفتار
بُوَم تا زنده‌ام پیشت پرستار

  • نامهٔ ویس به رامین می‌رسد. رامین مدتی با گل زندگی می‌کند اما دوباره هوای عشق ویس به سرش می‌زند. از گل جدا می‌شود، گوراب را ترک می‌کند و به جانب خراسان و ویس می‌رود.

درباره ی وی
  • وی معاصر و مداح طغرل سلجوقی بوده و در فتح اصفهان همراه وی بوده و هنگامی که از اصفهان به قصد تصرف همدان خارج شد در اصفهان ماند و به خواهش ابوالفتح مظفربن محمد حاکم اصفهان داستان ویس و رامین را به نظم درآورد .
  • داستان ویس و رامین از داستان های کهن فارسی مربوط به اواخز دوره اشکانی است و پیش از آنکه فخرالدین اسعد آن را به نظم در آورد میان ایرانیان شهرت داشتهداستان ویس و رامین بر خلاف بسیاری از کتب پهلوی پیش از اسلام که در نخستین قرن های هجری به زبان عربی درآورده بودند از آن زبان نقل نشده بود لیکن در بعضی نواحی ایران هنوز نسخه هایی از متن پهلوی آن در میان مردم رایج و مورد علاقه آنان بود و در اصفهان مردم بر اثر دانستن زبان پهلوی آن کتاب را میشناختند و آن را میخواندند
  • ویس و رامین از باب آنکه بازمانده یک داستان کهن ایرانیست و از آنجا که ناظم آن به بهترین نحو از عهده نظم آن برآمده و اثر خود را با رعایت جانب سادگی به زیور فصاحت و بلاغت آراسته است ، به زودی مشهور و مورد قبول واقع گشت . لیکن چون در بسیاری ار دوره غلبه عواطف دینی در ایران و همچنین بعد از سروده شدن داستانهای منظوم نظامی و مقلدان وی از شهرت و رواج آن کاسته شد اما با این حال تا اوایل قرن هفتم داستانی مشهور و مورد علاقه بود.فخرالدین مردی مسلمان وبر مشرب اهل اعتزال یا فلاسفه بوده است وی از دانش های روزگار خویش اگاهی داشته و علاوه بر زبان پهلوی از ادب عرب نیز آگاه بوده است و از آثار وی چیزی جز منظومه ویس و رامین باقی نمانده است.

ویس و رامین



  • منظومه ویس و رامین از شاهکارهای ادب فارسی و سروده فخرالدین اسعد گرگانی شاعر قرن پنجم هجری است. این داستان عاشقانهٔ منظوم در حدود ۹۰۰۰ بیت دارد که در بحر هزج مسدس محذوف یا مقصور سروده شده‌است. چنان که از شواهد و قراین بر می‌آید فخرالدین اسعد گرگانی این اثر را از متنی پهلوی به شعر فارسی برگردانده‌است که در این ترجمه با آرایش کلام و به کاربردن صنایع لفظی و معنوی شاهکاری عظیم خلق کرده‌است. محمد عوفی تذکره‌نویس بزرگ قرن هفتم هجری چنین گفته‌است:«... و آنچه از غرّر اوصاف و درّر تشبیهات در آنجا ایراد کرده‌است مقوّمان ضمیر افاضل از تقویم آن عاجزند و جوهریان صنعت از تصریع معارضهٔ آن قاصر...»
  • مؤلف کتاب مجمل التواریخ و القصص وقوع داستان را در عهد شاپور پسر اردشیر بابکان می‌داند. ولی ولادیمیر مینورسکی، خاورشناس و ایران‌شناس روسی و استاد دانشگاه لندن، بر پایهٔ پاره‌ای از جزئیات، زمان حادث شدن این رویداد را مربوط به دورهٔ اشکانیان و برابر با زمان پادشاهی گودرز دوم، یعنی سال‌های ۳۹ تا ۵۱ میلادی برآورد کرده‌است.
  • ابوالفتح مظفر، از فخرالدین به نظم کشیدن اثر را درخواست کرد. از آنجا که اثر منثور اصلی به زبان پهلوی داشت، بعضی از کلمه‌ها و ترکیب‌های پهلوی به شعر فخرالدین راه یافته‌است: چون دژخیم، دژپسند و دژمان. این کتاب در فاصلهٔ سال‌های ۴۳۲ تا ۴۴۶ ه‍. ق (نگارش ویس و رامین در سال ۱۰۵۴ میلادی به پایان رسیده‌است) به نظم درآمده‌است.

موضوع داستان
  • صادق هدایت در مقالهٔ «چند نکته از ویس و رامین» اشاره می‌کند: «... آنچه ویس و رامین را از سایر رمان‌های عاشقانهٔ باستان ممتاز می‌سازد نخست موضوع کتاب است، زیرا بر خلاف پهلوانان داستان‌های عشقی قدیم که عموماً از افسانه و یا اشخاص تاریخی گرفته شده‌اند و داستانسرا کوشیده که از جزییات زندگی آنها به خواننده درس اخلاق و دلاوری و گذشت و غیره بیاموزد موضوع «ویس و رامین» بسیار گستاخانه انتخاب شده و گویا به همین علت پهلوانان آن خیالی است و با افسانه و تاریخ وفق نمی‌دهد»
  • به طور خیلی خیلی خلاصه موضوع داستان عبارتست از: عشق متقابل شهوانی و افسار گسیختهٔ دختری به نام ویس با برادر شاه «موبد» به‌نام رامین، که البته ویس در عقد شاه «موبد» است و سخت از این پیوند ناراضی‌است.

اشکانی بودن داستان
دلایلی که برای اشکانی بودن این داستان آورده می‌شود:
شاه‌شاهان: مهرداد دوم نخستین کسی بود که از لقب شاه‌شاهان برای خود استفاده کرد. در «ویس و رامین» هم برای شاه موبد -برادر رامین و شوهر ویس- لقب شاه شاهان بارها برای او به کار رفته‌است. هرچند پس از مهرداد نیز شماری از شاهان اشکانی از این لقب بهره بردند ولی هیچ یک به اقتدار او نرسیدند.
جنگ با ارمنستان: مهرداد دوم در سال ۱۱۰ پ. م به جنگ با ارمنستان رفت. این موضوع در «ویس و رامین» نیز آمده‌است:
که رامین رفت خواهد سوی ارمن
به نخچیر شکار و جنگ دشمن

جنگ ایران و روم: در سال ۱۲۲/۱۲۱ پ. م مهرداد دوم به آسیای کوچک و روم حمله می‌کند و پیروز می‌شود. در ویس و رامین نیز آمده‌است:
شاهنشه موبد از قیصر خبر یافت
که قیصر دل ز راه مهر برتافت
ز بد راهی نهادی دیگر آورد
به خودکامی سر از چنبر برآورد
همه پیمان‌های کرده بشکست
بسی کس‌های موبد را فروبست
ز روم آمد سپاهی سوی ایران
بسی آباد را کردند ویران

در ادامهٔ داستان هم شرح داده می‌شود که شاه از تمام شهرها لشکری آماده می‌کند و به نبرد با رومیان می‌رود و پیروز باز می‌گردد.
ساتراپ ساتراپ‌ها: در نقش برجسته‌های بیستون، نقش برجسته‌ای از مهرداد دوم وجود دارد که ۴ تن از ساتراپ‌های محلی در برابر وی قرار دارند. یکی از این افراد همین «گودرز» است که به عنوان ساتراپ ساتراپ‌ها، یعنی مسئول تمامی ایالات در پیشاپیش ساتراپ‌های محلی قرار گرفته‌است. در «ویس و رامین» می‌خوانیم که «رامین» برای فراموشی «ویس» از شاه می‌خواهد که او را سپهبدِ ماه‌آباد (ایالت ماد) کند، که شاه در استقبال از این پیشنهاد حکمرانی گرگان و ری و کوهستان را نیز به رامین می‌سپارد. در ادامه نیز روشن می‌شود علاوه بر این مناطق بر مناطق دیگری نیز حکم می‌رانده‌است:
بگشت او گرد مرز پادشاهی
گرفته رای فرمانش روایی
نشسته با سپاهی در سپاهان
که بود از مرزها بهتر سپاهان
ز گرگان تا ری و اهواز و بغداد
بگسترده بساط رامش و داد

استقلال از شاهنشاه: رامین با رسیدن به قزوین دیگر از شاهنشاه اطاعت نمی‌کند و خود را پادشاه می‌خواند. گودرز نیز در سال ۹۱ پ. م از فرمان مهرداد دوم سرپیچی می‌کند و خود را شاه ایران می‌خواند. جالب است که رامین بر پایهٔ «ویس و رامین» در مناطق غربی ایران قرار می‌گیرد و گودرز نیز در مناطق غربی ایران بوده‌است. خورشیدشاه: یکی از القاب مهرداد دوم، خورشید بوده‌است که او را «خورشیدشاه» نیز می‌خوانده‌اند. در «ویس و رامین» نیز چنین آمده‌است:
ز یک سو زن مرا دشمن گرفته
وزو خورشید نام من گرفته

پایتخت: پایتخت شاهنشاه(موبدشاه) در «ویس و رامین» شهر مرو در ۳۰۰ کیلومتری عشق‌آباد می‌باشد و پایتخت مهرداد دوم نیز در شهری به نام «نیسا» در نزدیکی عشق‌آباد امروزی بوده‌است که امروزه ویرانه‌های آن باقیست. پس می‌توان پذیرفت که مراد شاعر از شهر مرو، همان شهر نیسا بوده‌است.
دیگر دلایل: شرح ویژگی‌های دژ اشکفت دیوان در «ویس و رامین» نشان می‌دهد که این بنا بسیار مستحکم و استوار بوده‌است و می‌توانیم زمان کاربری این بنا را با عصر مهرداد دوم منطبق کنیم. در «ویس و رامین» از روابط میان دربار ایران و دربار چین سخن گفته می‌شود که در زمان مهرداد دوم نیز چنین روابطی وجود داشته‌است.
تطابق زایچه: از جملهٔ محکم‌ترین دلایل پیرامون این موضوع زایچهٔ (جدول یا شرح محل ستارگان که بیشتر به مناسبت‌هایی ویژه چون زایش، مرگ و یا وقوع جنگی ثبت می‌شده‌است.) است که در کتاب «ویس و رامین» آورده شده‌است و بیانگر زمانی است که شاه برای نخستین بار با ویس دیدار می‌کند، که با دانش ستاره‌شناسی امروز و با بررسی وضعیت آسمان در فاصلهٔ سال‌های ۲۴۷ قبل از میلاد تا پایان دورهٔ ساسانیان و حتی زمان زندگی فخر الدین اسعد گرگانی، تنها می‌توان به یک حالت منطبق با نشانه‌های زایچهٔ کتاب «ویس و رامین» برخورد کرد و این تاریخ هم برابر با ۱ جولای ۱۱۶ پ. م می‌باشد و این درست همان زمانی است که مهرداد دوم در ایران پادشاهی می‌کرد.
ویس و رامین در لغت نامه دهخدا
  • ویس و رامین . [ س ُ ] (اِخ ) نام دو تن از عشاق معروف افسانه ای و نام داستان آنان . این افسانه ٔ ایرانی از قدیمترین زمانها موجود بوده و پهلوی ِ آن را به شعر ترجمه کرده اند. (یادداشت مرحوم دهخدا). ویس و رامین که فخرالدین اسعد گرگانی ترجمه ٔ آن را [ از پهلوی ] بیش از نُه قرن پیش ، میان سالهای 432 و 446 هَ .ق . یعنی پنجاه سال پس از آنکه فردوسی شاهنامه را به پایان برد، پرداخته است ، داستانی بسیار شایان توجه است . منظومه بر اساس افسانه ٔ (پهلوی ) کهنی است که به ابهام یادآور داستان تریستان و ایزوت و مارک شاه و برانژین است . بسیاری از وقایعی که در داستان می گذرد، متضمن اوضاع و احوالی مخالف عقاید اسلامی درباره ٔ ازدواج و زن و عشق است . در استعداد شاعرانه ٔ فخر گرگانی جای هیچ شک نیست . نقصی که در داستان هست ، تناقضاتی در تجسم و نمایش اشخاص و اطناب و تفصیل در گفتگوهای میان عاشقان و سخنانی است که هر یک از آنها با خویشتن می گوید. منظومه ٔ فخر گرگانی به احتمالی در آغاز قرن سیزدهم م . [ در حدود صدوپنجاه سال پس از نظم آن به فارسی ] به زبان گرجی ترجمه شده است واز اینکه یکسان مورد توجه مسلمانان و همسایگان مسیحی آنان در آن سوی قفقاز واقع شده ارزش و اعتبار اصل داستان و تهذیب فخر گرگانی از آن ، آشکار می گردد. اخبار قدیم و متعددی درباره ٔ ویس و رامین در ادبیات فارسی وجود دارد، مؤلف مجمل التواریخ و القصص ، زمان داستان را هنگام پادشاهی دومین شاهنشاه ساسانی می داند و می گوید: «موبد برادر رامین صاحب طرفی بود از دست شاپور، به مرو نشستی و خراسان و ماهان به فرمان او بود». عوفی فخر گرگانی را ناظم ویس و رامین می داند و حمداﷲ مستوفی از داستان ویس و رامین در زمان سلطنت بیژن اشکانی پسر گودرز پسر بلاش پسر اشک نام می برد و فخرالدین اسعد را ناظم آن می خواند و میرخواند آن را منسوب به زمان یکی از پادشاهان اشکانی می داند و او را شاپوربن اشک اشکانی می خواند. (از تعلیقات ویس و رامین چ محجوب ص 393 و 394) : اندر عهد شاپور اردشیر قصه ٔ ویس و رامین بوده است . (مجمل التواریخ ).

شعر دیگر شاعران درباره ی این اثر
مولوی
ویس و رامین خسرو و شیرین بخوان
تا چه کردند از حسد آن گمرهان .

سعدی
چه حاجت است به گل عیش ویس و رامین را
میان خسرو و شیرین شکر کجا باشد؟

اوحدی
او که الحمد را نکرده درست
ویس و رامین چراش باید جست ؟

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#3 | Posted: 15 Mar 2013 22:58
خلاصه ای از داستان "ویس و رامین"


  • "حماسه تاریخی، عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد. شاعر برجسته گرگانی از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است. البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است. از این روی به این ماجرا حماسه ای تاریخی گفته می شود که در زمانهایی که دو عاشق بیگانه به نام رومئو و ژولیت وجود نداشته اند ایرانیان در تمام زمینه های جهان منجمله عشق و دوست داشتن بر دیگران برتری داشته اند ولی هیچ تاریخ نگار یا فیلمسازی از جریانات پرافختار ایرانی ( به جهت سرکوب شخصیت ما ) سود نبرده است و با صرف هزاران تبلیغ و هزینه های کلان برای معرفی شخصیت های غربی و فرهنگ خودشان در جهان کوشش کرده اند. آنان که تاریخ کشورشان به هزار سال هم نمی رسد. حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است . چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است. به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده است. طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد. ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو به شهرو ملکه زیبایی و پری چهره "ماه آباد" یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید. شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام "ویرو" می باشد. اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد. شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد. اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد.
  • پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت. ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند. کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو. هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان. شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند. به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری های پادشاه مرو رهایی پیدا کنند. در روز مراسم "زرد" برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش "زرد" امتناع میکند. خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد. به همین روی به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود . پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان - ری - گیلان - خوزستان یا سوزیانا - استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود . پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد. در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد. گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند. آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد. رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود. پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید. شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد. پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگیری تمام بیمار شد و سپس بستری شد. ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد. در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند. وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند. سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسرداری است که زن برادرش نیز بوده است ولی به هر روی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند. پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین آنها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند.
  • پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند. شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند. حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد. ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم. از طرف دیگر برادر ویس "ویرو" با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند. ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند. روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد. شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز می گرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند. پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند.
  • پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند. روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازهای ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود. خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت. درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد. مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت. با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام "گل" آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود. روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند. رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نبشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند. پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود. شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود. پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود. رامین که زندگی پر از رنجش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود.

مولانا بلخی می فرماید :
بوی رامین می رسد از جان ویس
بوی یزدان می رسد هم از ویس

خواجوی کرمانی می فرماید :
پیش رامین هیچ گل ممکن نباشد غیر ویس
پیش سلطان هیچکس محمود نبود جز ایاز

سعدی شیرازی می فرماید :
رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد
یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#4 | Posted: 15 Mar 2013 23:01 | Edited By: paaaaaarmida
لیست شعرهای ویس و رامین


«شما میتوانید با کلیک کردن روی هر کدام از عنوانین به قسمت مربوطه ارجاع یابید.»

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#5 | Posted: 15 Mar 2013 23:04
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« بسم الله الرحمن الرحیم »



سپاس و آفرین آن پادشا را
که گیتى را پدید آورد و ما را

بدو زیباست ملک و پادشایى
که هر گز ناید از ملکش جدایى

خداى پاک و بى همتا و بى یار
هم از اندیشه دور و هم ز دیدار

نه بتواند مرو را چشم دیدن
نه اندیشه درو داند رسیدن

نه نقصانى پذیرد همچو جوهر
نه زان گردد مرو را حال دیگر

نه هست او را عرض با جوهرى یار
که جوهر پس ازو بوده ست ناچار

نشاید وصف او گفتى که چون است
که از تشبیه و از وصف او برون است

به وصفش چند گفتى هم نه زیباست
که چندى را مقادیرست و احصاست

کجا وصفش به گفتن هم نشاید
که پس پیرامنش چیزى بباید

به وصفش هم نشاید گفت کى بود
کجاهستش را مدت نپینود

و گر کى بودن اندر وصفش آید
پس او را اول و آخر بباید

نه با چیزى بپیوسته ست دیگر
که پس باشند در هستى برابر

نه هست او را نهاد و حد و مقدار
که پس باشد نهایاتش پدیدار

نه ذات او بود هر گز مکانى
نه علم ذات او باشد نهانى

زمان از وى پدید آمد به فرمان
به نزد برترین جوهر ز گیهان

بدان جایى که جنبش گشت پیدا
وز آن جنبش زمانه شد هویدا

مکان را نیز حد آمد پدیدار
میان هر دوان اجسام بسیار

نفرمایى که آراید سرایى
بدین سان جز حکیمى پادشایى

که قوت را پدید آورد بى یار
به هستى نیستى را کرد قهار

خداوندى که فرمانش روایى
چنین دارد همى در پادشایى

نخستین جوهر روحانیان کرد
که او را نزمکان ونز زمان کرد

برهنه کرد صورت شان زمادت
سراسر رهنمایان سعادت

به نور خویش ایشان را بیاراست
وزیشان کرد پیدا هر چه خود خواست

نخستین آنچه پیدا شد ملک بود
وزان پس جوحرى کرد آن فلک بود

وزیشان آمد این اجرام روشن
بسان گل میان سبز گلشن

بهین شکلیست ایشان را مدور
چنان چون بهترین لونى منور

چو صورتهاى ایشان صورتى نیست
که ایشان را نهیب و آفتى نیست

نه یکسانند همواره به مقدار
به دیدار و به کردار و به رفتار

اگر بى اختر ستى چرخ گردان
نگشتى مختلف اوقات گیهان

نبودى این عللهاى زمانى
کزو آید نباتى زندگانى

چو این مایه نبودى رستنى را
نبودى جانور روى ز مى را

و گر بى آسمان بودى ستاره
جهان پر نور بودى هامواره

فروغ نور ظلمت را ز دودى
پس این کون و فساد ما نبودى

و گر نه کردى بودى چرخ مایل
بدین سان لختکیمیل معدل

نبودى فصلهاى سال گردان
نه تابستان رسیدى نه زمستان

بزرگا کامگارا کردگارا
که چندین قدرتش نبود مارا

چنان کس زور و قوت بى کرانست
عطابخشى و جودش همچنانست

نه گر قدرت نماید آیدش رنج
نه گر بخشش کند پالایدش گنج

چو خود قدرت نماى جاودان بود
مرو را جود و قدرت بى کران بود

به قدرت آفرید اندازه گیرى
ز دادار جهان قدرت پذیرى

هیولى خواند او را مرد دانا
به قوتها پذیرفتن توانا

چو ایزد را دهشها بى کران است
پذیرفتن مرو را همچنان است

پذیرد افرینشها ز دادار
چو از سکه پذیرد مهر دینار

مثال او به زر ماند که از زر
کند هر گونه صورت مرد زرگر

چو ازد خواست کردن این جهان را
کزو کون و فسادست این و آن را

همى دانست کاین آن گاه باشد
که ارکانش فرود ماه باشد

یکى پیوند بر باید به گوهر
منور گردد آن را در برابر

یکى را در کژى صورت به فرمان
یکى بر راستى او را نگهبان

پدید آورد آن را از هیولى
چهار ارکان بدین هر چار معنى

از آن پیوندها آمد حرارات
دگر پیوند کز وى شد برودت

رطوبت جسمها را کرد چونان
که گاه شکل بستن بد به فرمان

یبوست همچنان او را فرو داشت
بدان تقویم و آن تعدیل کاوداشت

چو گشتند این چهار ارکان مهیا
ازان گرمى بر آمد سوى بالا

و گر سردى به بالا بر گذشتى
ز جنبشهاى گردون گرم گشتى

پس آنگه چیره گشتى هر دو گرمى
برفتى سردى و ترى و نرمى

لطیف آمد ازیشان باد و آتش
ازیرا سوى بالا گشت سر کش

بگردانید مثل چرخ گردان
همه نورى گذر یابد دریشان

بدان تا نور مهر و دیگر اجرام
رسد ز انجا بدین الوان و اجسام

زمین را نیست با لطف آشنایى
که تا بر وى بماند روشنایى

و گر چونین نبودى او به گوهر
نماندى روشنایى از برابر

چو هستى یافتند این چار مادر
هوا و خاک پاک و آب و آذر

ازیشان زاد چندین گونه فرزند
ز گوهرها و از تخم برومند

هزاران گونه از هر جنس جان ور
همیشه حال گردانند یکسر

و لیکن عالم کون و تباهى
دگر گون یافت فرمان الهى

کجا در عالم مبدا و بالا
به ترتیب آنچه بد به گشت پیدا

در این عالم نه چونان بود فرمان
که اول گشت پیدا گوهر از کان

به ترتیب آنچه به بد باز پس ماند
طبیعت اعتدال از پیش مى راند

چه آن مادت کزو مردم همى خاست
خداى ما نخست آن را بپیر است

فزونیهاى آن را کرد اجسام
یکایک را دگر جنس و دگر نام

به کان اندر مرو را زرعیان است
و لیک از دیدهء مردم نهان است

نحستین جنس گوهر خاست از کان
به زیرش نوع گوهرهاى الوان

دوم جنس نبات آمد به گیهان
سیم جنس هزاران گونه حیوان

چو یزدان گوهر مردم بپالود
از آن با اعتدالى کاندر و بود

پدید آورد مردم را ز گوهر
بران هم گوهران بر کرد مهتر

غرض زیشان همه خود آدمى بود
که اورا فصلهاى مردمى بود

نبات عالم و حیوان و گوهر
سراسر آدمى را شد مسخر

چو او را پایه زیشان بر تر آمد
تمامى را جهانى دیگر آمد

بدو داده است ایزد گوهر پاک
که نز بادست و نز آبست نز خاک

یکى گوید مرو را روح قدسا
یکى گوید مرو را نفس گویا

نداند علم کلى را نهایت
برون آرد صناعت از صناعت

چو دانش جوید و دانش پسندد
بیاموزد پس آن را کار بندد

ز دوده گردد از زنگ تباهى
به چشمش خوار گردد شاه و شاهى

شود پالوده از طبع بهیمى
به دست آرد کتبهاى حکیمى

نخواهد هیچ اجسام زمین را
همیشه جوید آیات برین را

بلندى جوید آنجا نه مکانى
و لیک از قدر و عز جاودانى

چو رسته گردد از چنگال اضداد
شود آنجا که او را هست میعاد

شود ماننده آن پیشینگان را
کزیشان مایه آمد این جهان را

چنین دان کردگارت را چنین دان
بیفگن شک و دانش را یقین دان

مکن تشبیه او را در صفاتش
که از تشبیه پاکیزه ست ذاتش

بگفتم آنچه دانستم ز توحید
خداى خویش را تمجید و تحمید

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#6 | Posted: 15 Mar 2013 23:05
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« گفتار اندر ستایش محمد مصطفى علیه السلام »



کنون گویم ثناهاى پیمبر
که ما را سوى یزدانست رهبر

چو گمراهى ز گیتى سر بر آورد
شب بى دانشى سایه بگسترد

بیامد دیو و دام کفر بنهاد
همه گیتى بدان دام اندر افتاد

ز عمرى هر کسى چون گاو و خر بود
همه چشمى و گوشى کور و کر بود

یکى ناقوس در دست و چلیپا
یکى آتش پرست و زند و استا

یکى بت را خداى خویش کرده
یکى خورشید و مه را سجده برده

گرفته هر یکى راه نگونسار
که آن ره را به دوزخ بوده هنجار

به فصل خویش یزدان رحمت آورد
ز رحمت نور در گیتى بگسترد

بر آمد آفتاب راست گویان
خجسته رهنماى راه جویان

چراغ دین ابوالقاسم محمد
رسول خاتم و یاسین و احمد

به پاکى سید فرزند آدم
به نیکى رهنماى خلق عالم

خدا از آفرینش آفریدش
ز پاکان و گزینان بر گزیدش

نبوت را بدو داده دو برهان
یکى فرقان و دیگر تیغ بران

سخن گویان از ان خیره بماندند
هنر جویان بدین جان برفشاندند

کجا در عصر او مردم که بودند
فصاحت با شجاعت مى نمودند

بجو در شعرها گفتار ایشان
ببین در نامها کردار ایشان

سخن شان در فصاحت آبدارست
هنرشان در شجاعت بیشمارست

چنان قومى بدان کردار و گفتار
زبان شان در نثار و تیغ خونبار

چو بشنیدند فرقان از پیمبر
بدیدندش به جنگ بدر و خیبر

بدانستند کان هر دو خداییست
پذیرفتنش جان را روشناییست

سران ناکام سر بر خط نهادند
دوال از بند گیتى بر گشادند

ز چنگ دیو بد گوهر برستند
بتان مکه را در هم شکستند

به نور دین ز دوده گشت ظلمت
وز ابر حق فرو بارید رحمت

بشد کیش بت آمد دین یزدان
زمین کفر بستد تیغ ایمان

سپاس و شکر ایزد چون گزاریم
مگر جان را به شکر او سپاریم

بدین دین همایون کاو به ما داد
بدین رهبر که بهر ما فرستاد

رسول آمد رسالتها رسانید
جهانى را ز خشم او رهانید

چه بخشاینده و مشفق خداییست
چه نیکو کار و چه رحمت نماییست

که بر بیچارگى ما ببخشود
رسولى داد و راه نیک بنمود

پذیرفتیم وى را به خدایى
رسولش را به صدق و رهنمایى

نه با وى دیگرى انبار گیریم
نه جز گفتار او چیزى پذیریم

به دنیى و به عقبى روى با اوست
بجز اومان ندارد هیچ کس دوست

اگر شمشیر بارد بر سر ما
جزین دینى نباید در خور ما

نگه داریم دین تا روح داریم
به یزدان روح و دین با هم سپاریم

خدایا آنچه بر ما بود کردیم
تن و جان را به فرمانت سپردیم

ز پیغمبر پذیرفتیم دینت
بیفزودیم شکر و آفرینت

و لیکن این تن ما تو سرشتى
قصاى خویش بر ما تو نوشتى

گرایدون کز تن ما گاه گاهى
پدید آید خطایى یاگناهى

مزن کردار ما را بر سر ما
مکن پاداش ما را در خور ما

که ما بیچارگان تو خداییم
همیدون ز امتان مصطفاییم

اگر چه با گناه بى شماریم
به فضل و رحمتت امیدواریم

ترا خوانیم و شاید گر بخوانیم
که ما ره جز به در گاهت ندانیم

کریمان مر ضعیفان را نرانند
بخاصه چون به زاریشان بخوانند

کریمى تو بخوان ما را به در گاه
چو خوانیمت به زارى گاه و بیگاه

ضعیفانیم شاید گر بخوانى
گنهکاریم شاید گر نرانى

ز تو نشگفت فصل و بردبارى
چنان کز ما جفا و زشتکارى

ترا احسان و رحمت بیکرانست
شفیع ما همیدون مهربانست

چو پیش رحمتت آید محمد
امید ما ز فضلت کى شود رد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#7 | Posted: 15 Mar 2013 23:07
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« گفتار اندر ستایش سلطان ابوطالب طغرلبک »



سه طاعت واجب آمد بر خردمند
که آن هر سه به هم دارند پیوند

از یشانست دل را شاد کامى
وزیشانست جان را نیک نامى

دل از فرمان این هر سه مگردان
اگر شواهى که یابى هر دو گیهان

بدین گیتى ستوده زندگانى
بدان گیتى نهشت جاودانى

یکى فرمان دادار جهانست
که جان را زو نجات جاودانست

دوم فرمان پیغمبر محمد
که آن را کافى بى دین کند رد

سیم فرمان سلطان جهاندار
به ملک اندر بهاى دین دادار

ابوطالب شهنشاه معظم
خداوند خداوندان عالم

ملک طغرلبک آن خورشید همت
به هر کس زو رسیده عز و نعمت

ظفر وى را دلیل و جود گنجور
وفا وى را امین و عقل دستور

مر آن را کاوست هم نام محمد
چو او منصور شد چون او مؤید

پدید آمد ز مشرق همچو خورشید
به دولت شاه شاهان شد چو جمشید

به هندى تیغ بسته هند و خاور
به تر کى جنگ جویان روم و بربر

میان بسته ست بر ملک گشادن
جهان گیرد همى از دست دادن

چه خوانى قصهء ساسانیان را
همیدون دفتر سامانیان را

بخوان اخبار سلطان را یکى بار
که گردد آن همه بر چشم تو خوار

بیابى اندرو چنان که خواهى
شگفتیهاى پیروزى و شاهى

نوادرها و دولتهاى دوران
عجایبها و قدرتهاى یزدان

بخوان اخبار او را تا بدانى
که کس ملکت نیابد رایگانى

زمین ماورالنهر و خراسان
سراسر شاه را بوده ست میدان

نبردى کرده بر هر جایگاهى
برو بشکسته سالارى و شاهى

چو از توران سوى ایران سفر کرد
چو کیخسرو به جیحون بر گذر کرد

ستورش بود کشتى بخت رهبر
خدایش بود پشت و چرخ یاور

نگر تا چون یقین دلش بد پک
که بر رودى چنان بگذشت بى باک

چو نشکوهید او را دل ز جیحون
چرا بشکوهد از حال دگر گون

نه از گرما شکوهد نه ز سرما
نه از ریگ و کویر و کوه و دریا

بیابانهاى خوارزم و خراسان
به چشمش همچنان آید که بستان

همیدون شخ هاى کوه قارن
به چشمش همچنان آید که گلشن

نه چون شاهان دیگر جام جویست
که از رنج آن نام جویست

همى تا آب جیحون راز پس ماند
دو صد جیحون ز خون دشمنان راند

یکى طوفان ز شمشیرش بر آمد
کزو روز همه شاهان سر آمد

بدان گیتى روان شاه مسعود
خجل بود از روان شاه محمود

کجا او سرزنش کردى فراوان
که بسپردى به نادانى خراسان

کنون از بس روان شهریاران که
که با باد روان گشتند یاران

همه از دست او شمشیر خوردند
همه شاهى و ملک او را سپردند

روان او برست از شرمسارى
که بسیارند همچون او به زارى

به نزدیک پدر گشته ست معذور
که بهتر زو بسى شه دید مقهور

کدامین شاه در مشرق گه رزم
توانستى زدن با شاه خوارزم

شناسد هر که در ایام ما بود
که کار شه ملک چون برسما بود

سوار ترک بودش صد هزارى
که بس بد با سپاهى زان سوارى

ز بس کاو تاختن برد و شبیخون
شکوهش بود ز آن رستم افزون

خداوند جهان سلطان اعظم
به تدبیر صواب و راى محکم

چنان لشکر بدرد روز کینه
که سندان گران مر آبگینه

هم از سلطان هزیمت شد به خوارى
هم اندر راه کشته شد به زارى

بد اندیشان سلطان آنچه بودند
همین روز و همین حال آند

هر آن کهتر که با مهتر ستیزد
چنان افتد که هرگز برنخیزد

تنش گردد شقاوت را فسانه
روانش تیر خذلان را نشانه

و لیکن گر ورا دشمن نبودى
پس این چندین هنر با که نمودى

اگر ظلمت ننودى سایه گستر
نبودى قدر خورشید منور

همیدون شاه گیتى قدر والاش
پدید آورد مردم را به اعداش

چو صافى کرد خوارزم خراسان
فرود آمد به طبرستان و گرگان

زمینى نیست در عالم سراسر
ازو پژموده تر از وى عجبتر

سه گونه جاى باشد صعب و دشوار
یکى دریا دگر آجام و کهسار

سراسر کوه او قلعه همانا
چو خندق گشته در دامانش دریا

نداند زیرک آن را وصف کردن
نداند دیو در وى راه بردن

درو مردان جنگى گیل و دیلم
دلیران و هنرجویان عالم

هنرشان غارتست و جنگ پیشه
بیامخته دران دریا و بیشه

چو رایتهاى سلطان را بدیدند
چو دیو از نام یزدان در رمیدند

از آن دریا که آنجا هست افزون
ازیشان ریخت سلطان جهان خون

کنون یابند آنجا بر درختان
به جاى میوه مغز شوربختان

چو صافى گشت شهر و آن ولایت
از انجا سوى رى آورد رایت

به هر جایى سپهداران فرستاد
که یک یک مختصر با تو کنم یاد

سپهدارى به مکران رفت و گرگان
یکى دیگر به موصل رفت و خوزان

یکى دیگر به کرمان رفت و شیراز
یکى دیگر به ششتر رفت و اهواز

یکى دیگر به اران رفت و ارمن
فگند اندر دیار روم شیون

سپهداران او پیروز گشتند
بد اندیشان او بدروز گشتند

رسول آمد بدو از ارسلان خان
به نامه جست ازو پیوند و پیمان

فرستادش به هدیه مال بسیار
پذیرفتش خراج ملک تاتار

جهان سالار با وى کرد پیوند
که دید او را به شاهى بس خردمند

وزان پس مرد مال آمد ز قیصر
چنان کاید ز کهتر سوى مهتر

خراج روم ده ساله فرستاد
اسیران را ز بندش کرد آزاد

به عنوریه با قصرش برابر
مناره کرد و مسجد کرد و منبر

نوشته نام سلطان بر مناره
شده زو دین اسلام آشکاره

ز شاه شام نیز آمد رسولى
ننوده عهد را بهتر قبولى

فرستاده به هدیه مال بسیار
وزآن جمله یکى یاقوت شهوار

یکى یاقوت رمانى بشکوه
بزرگ و گرد و ناهنوار چون کوه

ز رخشانى چو خورشید سما بود
خراج شام یک سالش بها بود

ابا خوبى و با نغزى و رنگش
بر آمد سى و شش مثقال سنگش

ازان پس آمدش منضور و خلعت
لواى پادشاهى از خلیفت

بپوشید آن لوا را در صفاهان
بدانش تهنیت کردند شاهان

به یک رویه ز چین تا مصر و بربر
شدند او را ملوک دهر چاکر

میان دجله و جیهون جهانیست
ولیکن شاه را چون بوستانیست

رهى گشتند او را زور دستان
ز دل کردند بیرون مکور دستان

همى گردد در این شاهانه بستان
به کام خویش با درگه پرستان

هزاران آفتاب اندر کنارش
هزاران اژدها اندر حصارش

گهى دارد نشست اندر خراسان
گهى در اصفهان و گه به گرگان

از اطراف ولایت هر زمانى
به فتهى آورندش مژدگانى

ز بانگ طبل و بوق مژده خواهان
نخفتم هفت مه اندر صفاهان

به ماهى در نباشد روزگارى
کز اقلیمى نیارندش نثارى

جهان او راست مى دارد شادى
که و مه را همى بخشد به رادى

مرادش زین جهان جز مردمى نه
ز یزدان ترسد و از آدمى نه

بر اطراف جهان شاهان نامى
ازو جویند جاه و نیک نامى

ازیشان هر کرا او به نوازد
ز بخت خویش آن کس بیش نازد

به درگاه آنکه او را کهترانند
مه از خانان و بیش از قیصرانند

کجا از خان و قیصر سال تا سال
همى آید پیاپى گونه گون مال

کرا دیدى تو از شاهان کشور
بدین نام و بدین جاه و بدین فر

کدامین پادشه را بود چندین
ز مصر و شام و موصل تا در چین

کدامین پادشه را این هنر بود
که نزرنج و نه از مرگش حذر بود

سزد گر جان او چندان بماند
که افزونتر ز جویدان بماند

هزاران آفرین بر جان او باد
مدار چرخ بر فرمان او باد

ستاره رهنماى کام او باد
زمانه نیک خواه نام او باد

شهنشاهى و نامش جاودان باد
تنش آسوده و دل شادمان باد

کجا رزمش بود پیروزگر باد
کجا بزمش بود با جاه و فرباد

به هر کامى نشاط او را قرین باد
به هر کارى خدا او را معین باد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#8 | Posted: 15 Mar 2013 23:09
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« گفتار اندر ستایش خواجه ابو نصر منصور بن مهمد »



چو ایزد بنده اى را یار باشد
دو چشم دولتش بیدار باشد

ز پیروزى به دست آرد همه کام
ز به روزى به چنگ آرد همه نام

کجا چیزى بود زیبا و شهوار
کجا مردى بود شایستهء کار

دهد یزدان بدان بنده سراسر
که او باشد بدان هنواره در خور

بدین گونه که داد اکنون به سلطان
گزین از هرچه تو دانى به گیهان

همه مردان در گاهش چنانند
که با ایشان دگر مردان زنانند

ولیکن هست ازیشان نامدارى
دلیرى کاردانى هوشیارى

حکیمى زیر کى مرد آزمایى
کریمى نیکخویى نیک رایى

سخنگویى سخندانى ظریفى
هنرمندى هنرجویى لطیفى

کجا در گاه سلطان را عمیدست
به هر کارى و هر حالى حمیدست

به پیروزى و بهروزى مؤیّد
ابونصراست و منصور و محمد

خداوندى که از نیکى جهانیست
دُرو راى بلندش آسمانیست

ازین گیتى سوى دانش گراید
ز دانش یافتن رامش فزاید

همیشه نام نیکو دوست دارد
ابى حقى که باشد حق گزارد

کم آزار است و بر مردرم فروتن
مرو را الجرم کس نیست دشمن

چرا دشمن بود آنرا که جانس
همى بخشاید از خواهندگانش

خرد را پیش خود دستور دارد
دل از هر ناپسندى دور دارد

هر آوازى بداند چون سلیمان
هزاران دیو را دارد به فرمان

به رادى هست از حاتم فزونتر
به مردى بهترست از رستم زر

چنان گوید زبان هفت کضور
که گویى زان زمینش بود گوهر

طرازى ظنّ برد کاو از طرازست
حجازى نیز گوید از حجازست

چو نثر هر زبانش خوشتر آید
به نظم آن زبان معجز نماید

درى و تازى و ترکى بگوید
به الفاظى که زنگ از دل بضوید

دو شمشیرست ز الماس و بیانش
یکى در دست و دیگر در دهانش

یکى گاه هنر خارا گذارإد
یکى گاه سخن دانش نگارد

بسا گُردا کزان گشته ست پیچان
بسا جانا کزین گشته ست بى جان

که و مه لشکر سلطان عالم
به جان وى خورند سوگند محکم

چو با کهتر ز خود، سازد پدروار
چو با مهتر، همى سازد پسروار

بدو با همسران مثل برادر
نباشد زادمردى زین فزونتر

زهر فن گرد او جمع حکیمان
خطیبان و دبیران و ادیبان

ز هر شهرى بدو گرد آمدستند
به بحر جود او غرقه شدستند

اگر او نیستى ما را خریدار
نبودى شاعرى را هیچ مقدار

و گر چه شاعرى باشد نه دانا
بسى احسنت و زه گوید به عمدا

یکى از بهر آن تا کاو شود شاد
دگر تا بیشتر باید عطا داد

ز مشرق تا به مغرب کار گیهان
به زیر امر و کردست سلطان

بروبر نیست چندان رنج از این کار
که از یک جام مى بر دست میخوار

بزرگا جود دادار جهان بین
که بخشد مردمى راا فصل چندین

الا تا در جهان کون و فسادست
وزیشان خاک مبادا و معادست

بقا باد این کریم نیکخو را
بر افزون باد جاه و دولت او را

همیشه بخت او پیروز گرباد
به پیروزى و نیکى نامور باد

متابع باد او را ملک گیهان
موافق باد وى را فرّ یزدان

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#9 | Posted: 15 Mar 2013 23:10
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« گفتار اندر گرفتن سلطان شهر اصفهان را »



چو سلطان معاصم شاه شاهان
به فال نیک آمد در صفاهان

به شادى دید شهرى چون بهارى
چو گوهر گرد شهر اندر حصارى

خلاف شاه او را کرده ویران
کجا ماند خلاف شه به طوفان

اگر نه شاه بودى سخن عادل
به گاه مهر و بخشایش نکو دل

صفاهان را نماندى خشت بر خشت
نکردى کس به صد سال اندر و کشت

ولیکن مردمى را کار فرمود
به شهرى و سپاهى بر ببخضود

گنهشان زیر پا اندر بمالید
چنان کز خشم او یک تن ننالید

نه چون دیگر شهان کین کهن خواست
به چشم خویش دشمن را بپیراست

چنان چون یاد کرد ایزد به فرقان
چو گفتى حال بلقیس و سلیمان

که شاهان چون به شهر نو در آیند
تباهیها و زشتیها نمایند

گروهى را که عزّ و جاه دارند
به دست خوارى و سختى سپارند

خداوند جهان شاه دلاور
پدید آورد رسمى زین نکوتر

ز هر گونه که مردم بود در شهر
ز داد خویش دادش جمله را بهر

سپاهى را ولایت داد و شاهى
نه زشتى شان ننود و نه تباهى

بدانگه کس ندید از وى زیانى
یکى دیدند سود و شادمانى

چو کار لشکرى زین گونه بگزارد
چنان کز هیچ کس مویى نیازارد

رعیت را ازین بهتر ببخضود
همه شهر از بداندیشان بپالود

گروهى را به مردم مى سپردند
رعیت را به دیوان غمز کردند

به فرمانش زبانهاشان بریدند
به دیده میل سوزان در کشیدند

پس آنگه رنج خویش از شهر برداشت
برفت و شهر بى آشوب بگذشت

بدان تا رنج او بر کس نباشد
که با آن رنج مردم بس نباشد

گه رفتن صفاهان داد آن را
که ارزانیست بختش صد جهان را

ابوالفتح آفتاب نامداران
مظفر نام و تاج کامگاران

به فصل اندر جهانى از تمامى
شهنشه را چو فرزند گرامى

ملک او را سپرده کدخدایى
برو گسترده هم فرّخدایى

پسندیده مرو را در همه کار
دلش هرگز ازو نادیده آزار

به هر کارى مرو را دیده کارى
وزو دیده وفا و استوارى

به گاه رفتن او را پیش خود خواند
ز گنج مهر بر وى گوهر افشاند

بدو گفت ارچه تو خود هوشیارى
وفادارى و از دل دوستدارى

ز گفتن نیز چاره نیست ما را
که در گردن کنیمت زینها را

ترا بهتر ز هر کس برگزیدم
چو اندر کارها شایسته دیدم

به گوش دل تو بشنود هر چه گویم
کزین گفتن همه نام تو جویم

نخستین عهد ما را با تو انست
کزو ترسى که دادار جهانست

ازو ترسى بدو امّید دارى
و زو شواهى تو در هر کار یارى

سر از فرمان او بیرون نیارى
همه کارى به فرمانش گزارى

دگر این مردمان کاندر جهانند
همه چون من مراو را بندگانند

بحق در کار ایشان داورى کن
همیشه راستى را یاورى کن

ستمگر دشمن دادار باشد
که از فرمان او بیزار باشد

به خنجر دشمنانش را ببیزاى
به نیکى دوستانش را ببخشاى

چو نپسندى ستم را از ستمگار
مکن تو نیز هرگز بر ستم کار

که ما از چیز مردم بى نیازیم
به داد و دین همى گردن فرازیم

صفاهان را به عدل آبد گردان
همه کس را به نیکى شاد گردان

درون شهر و بیرونش چنان دار
که ایمن باشد از مکّار و غدّار

چنان باید که زر بر سر نهدزن
به روز و شب بگردد گرد برزن

نیارد کس نگه کردن دران زر
و گرنه بر سر آن زر نهد سر

ترا زین پیش بسیار آم
به هر کارى ز تو خشنود بودم

بدین کار از تو هم خشنود باشم
نکاهد آنچه من بفزود باشم

سخن جمله کنیم اندر یکى جاى
تو خود دانى که ما را چون بود راى

ثو خود دانى که ما نیکى پسندیم
دل اندر نعمت گیتى نبندیم

بدین سر زین بزرگى نام جوییم
بدان سر نیکوى فرجام جوییم

تو نام ما به کارخیر بفروز
که نیکى مرد را فرّخ کند روز

درین شاهى چو از یزدان بترسم
هر آنچ از من بپرسند از تو پرسم

چو کار ما به کام ما گزارى
ز ما یابى هر امّیدى که دارى

امید و رنج تو صایع نمانیم
ترا زین پس به افزونى رسانیم

هر آن گاهى که تو شایسته باشى
به کار بیش از این باثسته باشى

به بهروزى امید دل قوى دار
که فرمانت بود با بخت تو یار

فراوان کار بسته بر گشاید
ترا از ما همه کامى بر آید

مراد خویش با تو یاد کردیم
برفتیم و به یزدانت سپردیم

پس آنگه همچنین منضور کردند
همه دخل و خراج او را سپردند

یکى تشریف دادش شه که دیگر
ندادست ایچ کس را زان نکوتر

ز تازى مر کبى نامى و رهوار
برو زرین ستام و زین شهوار

قباى رومى و زربفت دستار
دگر گونه جزاین تشریف بسیار

همان طبل و علم چونانکه باید
که چون او نامدارى را بشاید

اگر چه کار خلعت سخت نیکوست
فزون از قدر عالى همت اوست

چگونه شاد گردد ز اصفهانى
دلى کاو مهتر آمد از جهانى

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
#10 | Posted: 15 Mar 2013 23:12
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
« گفتار اندر ستایش عمید ابو الفتح مظفر »



چه خواهى نیکوترین اى صفاهان
که گشتى دار ملک شاه شاهان

همى رشک آرد اکنون بر تو بغداد
که او را نیست آنچ ایزد ترا داد

شهنشاهى چو سلطان معظم
به پیروزى شه شاهان عالم

خداوندى چو بوالفتح مظفر
ز سلطان یافته هم جاه و هم فر

هم از تخمه بزرگ و هم ز دولت
هم از پایه بلند و هم ز همت

هم از گوهر گزیده هم ز اختر
هم از منظر ستوده هم ز مخبر

چو مشرق بود اصلش هامواره
بر آینده ازو ماه و ستاره

کنون زو آمده خواجه چو خورشید
جهان در فرّ نورش بسته امید

ز فتحش کنیت آمد وز ظفر نام
ازیرا یافتست از هر دوان کام

جهان چون بنگرى پیر جوانست
عمید نامور همچون جهانست

جوانست او به سال و بخت و رامش
چو پیرست او به راى و عقل و دانش

خرد گر صورتى گردد عیانى
دهد زان صورت فرخ نشانى

کفش با جام باده شاخ شادیست
و لیکن شاخ شادى باغ دادیست

ز نیکویى که دارد داد و فرمان
همى وحى آیدش گویى زیزدان

چنین باید که باشد هیبت و داد
که نام بیم و بى دادى بیفتاد

به چشم عقل پندارى که جانست
به گوش عدل پندارى روانست

گذشته دادها نزدیک دانا
ستم بودست دادش را همانا

چنان بودست و صفش چون سرابى
که نه امید ماند زو نه آبى

چو امرش از مظالم گه بر آید
قصا با امرش از گردون در آید

امل گوید که آمد رهبر من
اجل گوید که آمد خنجر من

روان گشتى گر او فرمان بدادى
که زُفت و بددل از مادر نزادى

چو من در وصف او گویم ثنایى
و یا بر بخت او خوانم دعایى

ثنا را مى کند اقبال تلقین
دعا را مى کند جبریل آمین

اگر چه همچو ما از گل سرشتست
به دیدار و به کردار او فرشتست

اگر چه فخر ایران اصفهانست
فزون زان قدر آن فخر جهانست

به درد دل همى گرید نشابور
ازان کاین نامور گشتست ازو دور

به کام دل همى خندد صفاهان
بدان کز عدل او گشتست نازان

صفاهان بد چو اندامى شکسته
شکست از فر او گردید بسته

نباشد بس عجب کامسال هنوار
درختش مدح خواجه آورد بار

وز انم عدل او باد زمستان
نریزد هیچ برگى از گلستان

همى دانست سلطان جهاندار
که در دست که باید کردن این کار

گر او بیمار کردست اصفهان را
هنو دادش پزشک نیک دان را

به جان تو که چون کارش ببیند
مرو را از همه کس بر گزیند

سراسر ملک خود او را سپارد
که به زو مهترى دیگر ندارد

صچنان خوش خو چنان مردم نوازست
که گویى هر کس او را طبع سازست

صز خوى خوش بهار آرد به بهمن
به تیره شب از طلعت روز روشن

که و مه را چو بینى در سپاهان
همه هستند او را نیک خواهان

صکه او جاوید به گیهان بماند
همیدون بر سر ایشان بماند

صهران کاو کارها خواهد گشادن
بباید بست گفتن راز دادن

همیدون پندهاى پادشایى
دو بهره باشد اندر پارسایى

صز چیز مردمان پرحیز کردن
طمع نا کردن و کمتر بخوردن

به لهو و آرزو مولع نبودن
دل هر کس به نیکى برربودن

سیاست را به جاى خویش راندن
به فرمان خداى اندر بماندن

همیشه با خردمندان نشستن
سراسر پندشان را کار بستن

صبه فریاد سبک مایه رسیدن
ستمگر را طمع از وى بریدن

سراسر هر چه گفتم پارساییست
ولیکن بندهاى پادشاییست

نه دیدم آن که گفتم نه شنیدم
کجا افزونتر از خواجه ندیدم

چنین دارد که گفتم رسم و آیین
بجز وى کس ندیدم با چنین دین

صنه چشم از بهر کین خویش دارد
کجا از بهر دین و کیش دارد

چو باشد خشم او از بهر یزدان
برودر ره نیابد هیچ شیطان

جوانست و نجوید در جوانى
ز شهوت کامهاى این جهانى

صاگر بندد هوا را یا گساید
ز فرمان خرد بیرون نیاید

طریق معتدل دارد همیشه
چنانچون بخردان را هست پیشه

صنه بخشایش نه بخشش باز دارد
ز هر کس کاو نیاز و آز دارد

کجا در ملک او آسوده گشتند
بدان شهرى که چون نابوده گشتند

کسانى را که بد کردار بودند
وز ایشان خلق پر آزار بودند

صگروهى جسته اندر شهر پنهان
ز بیم جان یله کرده سپاهان

صگروهى بسته در زندان به تیمار
گروهى مهر گشته بر سر دار

همه دیدند دههاى صفاهان
که یکسر چون بیابان بود ویران

زدهها مردمان آواره گشته
همه بى توشه بى پاره گشته

چو نام او شنیدند آمدند باز
ز کوهستان و خوزستان و شیراز

یکایک را به دیوان خواند و بنواخت
بدادش گاو و تخم و کار او ساخت

به دو ماه آن ولایت را چنان کرد
که کس باور نکردى کاین توان کرد

همان دهها که گفتى چون قفارند
کنون از خرّمى چون قندهارند

به جان تو که عمرى بر گذشتى
به دست دیگرى چونین نگشتى

به چندین بیتها کاو را ستودم
به ایزد گر به وصفش بر فزودم

نگفتم شعر جز در وصف حالش
بگفتم آنچه دیدم از فعالش

یکى نعمت که از شکرش بماندم
همین دیدم که او را مدح خواندم

کجا از مدح او بهروز گشتم
به کام خویشتن پیروز غستم

شنیدى آن مثل در آشنایى
که باشد آشنایى روشنایى

مرا تا آن خداوند آشنا شد
دلم روشنتر از روشن هوا شد

مرا تا آشنا شیر شکارست
کبابم ران گور مرغزارست

الا تا بر فلک ماهست و خورشید
همیدون در جهان بیمست و امّید

همیشه جان او در خرّمى باد
همیشه کام او در مردمى باد

جهانش بنده باد و بخت رهبر
زمانه چاکر و دادار یاور

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 1 از 12:  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Veis & Ramin | ویس و رامین بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites