انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 163 از 283:  « پیشین  1  ...  162  163  164  ...  282  283  پسین »

Bidel Dehlavi | بیدل دهلوی



 
غزل شمارهٔ ۱۶۱۹

آخر ز سجده‌ ام عرق جبهه سر کشید
غواصی محیط ادب این‌ گهر کشید

چندانکه شور صبح قیامت شود بلند
امروز پنبه بایدم از گوش کر کشید

از بی‌بضاعتی به گدایی مثل شدم
چون‌حلقه ‌کاسهٔ تهی‌ا‌م دربه‌در کشید

جام‌ و شراب ‌محفل اسرار خامشی‌ است
خود را نهنگ حوصلهٔ شمع درکشید

هنگامهٔ تمتع این باغ فتنه داشت
سرو و چنار دست به جای ثمر کشید

عرض کمال رونق بازار ما شکست
جوهر ز آب آینه موج خطر کشید

روشن نشد که از چه بیابان رسیده‌ایم
باید چو شمع خار قدم تا سحر کشید

گردن کشان به‌ عرصهٔ تقدیر چون هلال
تیغی کشیده‌اند که خواهد سپر کشید

نقاشی صنایع‌ پرداز سحر داشت
طاووس رنگها بهم آورد و پرکشید

هر گوهری به ‌سنگ دگر قدر داشته است
خورشید اشک شبنم ما را به زر کشید

ای غنچه‌ها ز ترک تکلف چمن شوند
سر نیست آنقدر که توان دردسر کشید

از بیکسی چو شمع‌ درین عبرت‌ انجمن
رنگ پریده بود که ما را به بر کشید

طاقت رمید بسکه به‌وحشت قدم زدیم
بید‌ل شکست دامن ما تا کمر کشید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۲۰

از کشمکش‌ کف تو می لاله‌گون ‌کشید
دامن کشیدن تو ز دستم به خون کشید

پر منفعل دمید حبابم درین محیط
جیبم سری نداشت ‌که باید برون‌ کشید

بیش ازدمی به همت هستی نساخت صبح
باری‌ست انفعال که نتوان فزون کشید

نیک و بد جهان هوس آهنگ جان‌کنی‌ست
ما را صدای تیشه به این بیستون کشید

قد خمیده ضامن رفع خمار کیست
تا کی توان می از قدح‌ سرنگون‌ کشید

چشمت به عالم دگر افکند طرح ناز
از ساغری‌ که می‌کشد آخر جنون ‌کشید

عریان تنی رسید به داد جنون من
تا دامنم ز زحمت چندین فنون‌ کشید

موهومی ام ز تهمت ایجاد بازداشت
مشق عدم قلم به خط کاف و نون کشید

آخر شکست چینی دل بر ترنگ زد
موی نهفته سر ز خمیرم ‌کنون ‌کشید

دست شکسته‌ام گل دامان یار کرد
نقاشم انتقام ز بخت نگون‌کشید

بیدل سواد نامه سیاهی نداشتم
خطی چو سایه بر ورقم طبع دون ‌کشید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۲۱

پهلو به چرخ می‌زند امروز جاه عید
کج کرده است باز مه نو کلاه عید

دارد ز ماه نو همه تن یک خط جبین
یارب بر آستان که افتاد راه عید

گویا به وصف قبلهٔ معنی‌نواز ماست
این مصرع بلند فلک دستگاه عید

آن قبله‌ای‌ که جانب محراب ابروبش
خم دارد از هلال غرور نگاه عید

صبح وفا سرشته لب مهرپرورش
دارد تبسمی‌ که نیاید ز ماه عید

هرچند از هلال رقم ‌کرد روزگار
در چشم اعتبار خطی از گواه عید

پیش درش ز خجلت تسلیم بیدل است
تا آسمان نشان لب عذرخواه عید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۲۲

صبح شد در عرصهٔ‌گردون مگو خندان سفید
کف به لب آورده است این بختی کوهان سفید

تا کجا روشن شود عجز ترددهای خلق
بحر هم در خورد گوهر می‌کند دندان سفید

جاده‌پیمای عدم بودیم و کس محرم نبود
این ره خوابیده شد از لغزش‌ مژگان سفید

شبههٔ تحقیق نقشی می‌زند بر روی آب
جز سیاهی هیچ نتوان شد درین میدان سفید

زنگ دارد جوهر آیینهٔ عرض کمال
درکلف خوابید هرجا شد مه تابان سفید

تا نگردد سخت‌جانی دستگاه انفعال
استخوان در پیکر ما می شود پنهان سفید

زیرگردون چون سحردریک نفس‌گشتیم پیر
می‌شود موی اسیر‌ان زود در زندان سفید

راه غربت یک قدم رنجش کم از صد سال نیست
اشک را از دیده دوری‌کرد تا مژگان سفید

بزم می‌گرم است از دمسردی واعظ چه باک
برف‌نتواند شدن در فصل تابستان سفید

انتظار تیغ نازش انفعال آورد بار
چون‌عرق‌گردیدآخر خون‌مشتاقان سفید

می‌نوشتم نامه‌ای بی‌مطلب قربانیان
جوش نومیدی ز بس‌کف‌کرد شد عنوان سفید

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد
بیدل از چشم ترم راهی‌ست تاکنعان سفید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۲۳

ز زلف و روی توتا دیده‌ام سیاه و سفید
به جای دیده پسندیده‌ام سیاه و سفید

ز خط و روی توکایینهٔ فریب‌نماست
ز شام و صبح چه فهمیده‌ام سیاه و سفید

ازآن زمان‌که به سرگشتگی‌ست نسبت من
به رنگ خامه بسی دیده‌ام سیاه و سفید

مژه به نرگس نیرنگ‌ساز او می‌گفت‌
غزاله‌ای چو تو نشنیده‌ام سیاه و سفید

ز بس شرار خیال تو در نظر دارم
چو داغ پنبه بود دیده‌ام سیاه و سفید

ز داغهای دل و اشک چشم تر بیدل
گل بهار جنون چیده‌ام سیاه و سفید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۲۴

خاک شد رنگ تنزه گل آثار دمید
جوهر آینه واسوخت که زنگار دمید

دل تهی گشت ز خود کون و مکان دایره بست
نقطه تا صفر برآمد خط پرگار دمید

دیدهٔ بسته گشاد در تحقیقی داشت
مژه برداشتم و صورت دیوار دمید

تخم دل اینقدر افسون امل بار آورد
سبحه‌ای ‌کاشته بودم همه ز نار دمید

چشم حیران چقدر چشمهٔ معنی اثر است
آب داد آینه چندان ‌که خط یار دمید

هر کجا ریخت وفا خون شهید تو به خاک
سبزه همچون رگ یاقوت جگردار دمید

نفس سوخته مشق ادب ازخط تو داشت
نالهٔ ما به قد سبزه ز کهسار دمید

وضع بی‌ساختهٔ سایه کبابم دارد
به تکلف نتوان اینهمه هموار دمید

اثر فیض ز معدومی فرصت خجل است
صبح این باغ نفس در پس دیوار دمید

فرصت ناز شرار، آینهٔ عبرت ماست
زین ادبگاه نبایست به یکبار دمید

باز اندیشهٔ انشای که داری بیدل
که خط ازکلک تو چون ناله زمنقار دمید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۲۵

زندگی افسرد فال شوخی سودا زنید
انتخاب عالم آشوبی ازین اجزا زنید

چند چون‌ گرداب باید بود محو پیچ و تاب
بر امید ساحلی چون موج دست و پا زنید

بر فروغ شمع بیداد نفس تیغ است و بس
چند چون زنگار بر آیینهٔ دلها زنید

شورتوفان حوادث بر محیط افتاده است
بعد ازین چون موج می بر کشتی صهبا زنید

باز آغوش دم تیغی مهیاکرده‌ایم
خنده‌ ای از بخیه می‌ باید به زخم ما زنید

جلوه در کار است غفلت چند ای بیحاصلان
چشم خواب‌آلود خود را یک دو مژگان پا زنید

راحتی ‌گر هست در آغوش ترک مدعاست
احتیاج آشوبها دارد به استغنا زنید

سیر نیرنگ جهان وقف تغافل خوشتر است
نعل واژونی به پای دیدهٔ بینا زنید

شعله‌سان چند از رک‌گردن علم افراشتن
سکهٔ افتادگی بک ره چو تقش پا زنید

بستن مژگان به چندین شمع دامن می‌زند
یک شبیخون برصف اندیشهٔ دنیا زنید

از پر عنقا صدایی می‌رسد کای غافلان
موج بسیار است اگر بیرون این درم‌با زنید

معنی آرام بیدل می‌توان معلوم‌کرد
گر به رنگ موج بر قلب ‌تپیدن‌ها زنید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۲۶

کامجویان اندکی بر مطلب استغنا زنید
یک تغافل برخیال پوچ پشت پا زنید

غنچه دارد لذّت سربستهٔ عیش بهار
لب اگر آید بهم ‌بوسی بر آن لبها زنید

سیلی امواج وقف خانه بر دوش حباب
لنگری چون موج ‌گوهر در دل دریا زنید

شمع می‌گوید که ای در بند خواب افسردگان
شعله هم آب است ‌گر بر روی غفلت وازنید

ذوق حال از نام استقبال باطل می‌شود
نیست امروز آنقدر فرصت‌ که بر فردا زنید

گر برون تازید از آرایش نام و نشان
تخت آزادی به دوش همّت عنقا زنید

رنگ گل ‌را ترجمان ‌گر غنچه ‌باشد خوش اداست
خنده‌ها چون باده باید از لب مینا زنید

کلفت خمیازه از درد شکستن بدتر است
تا به‌ کی حسرت ‌کشد سنگی به جام ما زنید

زان پری جز بی‌ نشانی بر نمی‌دارد نقاب
تا ابد گر شیشهٔ تحقیق بر خارا زنید

عمر ها شد ناز فطرت سرنگون خجلت است
دامن‌.گردی که دارید اندکی بالا زنید

بیدل از ساز نفس این نغمه می‌آید به‌گوش
کای اسیران خانه زندان است بر صحرا زنید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۲۷

همتی‌ گر هست پایی بر سر دنیا زنید
همچو گردون خیمه‌ای در عالم بالا زنید

خانه‌پردازی نمی‌باید پی آرام جسم
این غبار رفته را در دامن صحرا زنید

نیست ساز عافیت در محفل‌گفت و شنود
گوش اگر باز است باری قفل بر لب ها زنید

می‌توان فرهاد شد گر بیستون نتوان شدن
تیغ اگر بر سر نباشد تیشه‌ای بر پا زنید

شهرت موهوم ننگ بی‌نشانی تا به کی
آتش‌ گمنامیی در شهپر عنقا زنید

نقد راحت برده‌اند از کیسه‌گاه زندگی
بعد از این چون شعله در خاکستر خود وازنید

خاک صحرای فنا خمخانهٔ جوش بقاست
یک قلم ساحل شوید و ساغر دریا زنید

کشتهٔ تیغ نگاه لاله‌ رویانیم ما
شمع داغی بر سر لوح مزار ما زنید

بزم ما را غیر قلقل مطربی در کار نیست
ساقیان دستی به ساز گردن مینا زنید

بیقراری همچو اشک از دیده‌ها افتادنست
حلقه‌ای چون داغ باید بر در دلها زنید

حسرت می گر نباشد نیست تشویش خمار
بشکنید امروز جام و سنگ بر فردا زنید

مصرع آهی ‌که گردد از شکست دل بلند
گر فتد موزون به‌ گوش بیدل شیدا زنید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  

 
غزل شمارهٔ ۱۶۲۸

دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنید
چینی مو دار ما را بر سر مجنون زنید

از خمار عافیت عمری‌ست زحمت می‌کشیم
جام ما بر سنگ اگر نتوان زدن در خون زنید

آه از آن شبنم‌ که خورشیدش نگیرد در کنار
تا عرق دارد جبین بر شرم طبع دون زنید

سرو این‌گلزار پر شهرت نوای بی‌بری‌ست
بی‌نقط چند انتخاب مصرع موزون زنید

خال مشکین نیز با چشم سیه هم نسبت است
ساغر می‌گر نباشد حبی از افیون زنید.

بی‌ تمیزی این زمان مضراب ساز عالم است
جای نی چندی نفس بر رشتهٔ قانون زنید

هیچکس را ذوق تفتیش‌کسی منظور نیست
نعل بی‌مقصد روی حیف است اگر واژون زنید

عالمی دارد خرابات تأمل در بغل
خم گریبان‌ست بر تدبیر افلاطون زنید

دیدهء عبرت نگاهان ازکواکب نیست کم
بخیه‌ها بر جامهٔ عریانی گردون زنید

کر نفس دزدد هوس تشویش امکان هیچ نیست
ای ‌گهرها مهر بر طومار این جیحون زنید

مجلس اوهام تا کی ‌گرم باید داشتن
یک ‌شرر شوخی بس‌است آتش درین‌کانون زنید

غافلان باید ز شمع آموخت طور عافیت
یک‌دو ساعت سر به‌جیب‌ازخود قدم‌ببرون‌زنید

وعدهٔ دیدار تا فردا قیامت می‌کند
فال بینش مفت فرصتهاست ‌گر اکنون زنید

ناله می‌گویند تا آن‌ کوچه راهی می‌برد
تا نفس باشد چو بیدل بر همین افسون زنید
این کاربر بخاطر تخلف در قوانین انجمن برای همیشه بن شد.
(پرنسس)
     
  
صفحه  صفحه 163 از 283:  « پیشین  1  ...  162  163  164  ...  282  283  پسین » 
شعر و ادبیات

Bidel Dehlavi | بیدل دهلوی

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA