انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 265 از 718:  « پیشین  1  ...  264  265  266  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۴۷

چون رخ از می بر فروزی آب گلشن می رود
چون شوی سرگرم، تاب نخل ایمن می رود

دانه تا در خاک پنهان است رزق برق نیست
سر به دنبالش گذارد چون به خرمن می رود

نیست آسان غم برون بردن ز دل احباب را
بر سر خاری چه خون از چشم سوزن می رود

رنگ رخسار چمن در فکر بال افشاندن است
آب ده چشمی که فصل سیر گلشن می رود

یک طرف با خاکسار خویش افتادن چرا؟
پرتو مه تنگ در آغوش روزن می رود

ماه می خواهد که گردد چهره با رخسار او
کرم شب تابی به جنگ شمع ایمن می رود

حال صائب دور ازان مژگان چه می پرسی که چیست
با دل مجروح بر مژگان سوزن می رود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۴۸


در چمن چون حرف آن بالای موزون می رود
سرو چون دزدان ز راه آب بیرون می رود

دیده اهل بصیرت کاروانگاه بلاست
هر که زخمی می خورد، از چشم ما خون می رود

عشق بالا دست از معشوق دامن می کشد
ناقه لیلی عبث دنبال مجنون می رود

دانه ای در صیدگاه عشق بی رخصت مچین
کز بهشت آدم به یک تقصیر بیرون می رود

آهوانش در سواد چشم خود جا می دهند
هر که صائب از سواد شهر بیرون می رود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۴۹

در بیابان خار اگر در پای مجنون می رود
جوی خون از دیده لیلی به هامون می رود

برنمی گردد به ساغر می چو شد جزو بدن
کی ز خاطر یاد آن لبهای میگون می رود؟

گر نه از خلوت شود اسرار حکمت منکشف
چون می نارس چرا در خم فلاطون می رود؟

گردن افرازی به اوج اعتبار از عقل نیست
کرسی دار از ته پا زود بیرون می رود

می شود عالم سیه صائب به چشم مهر و ماه
گر به این دستور آه ما به گردون می رود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۵۰

دل ز بی برگی جگردارانه در خون می رود
تیغ از عریان تنی مردانه در خون می رود

گردبادش جلوه فواره خون می کند
در بیابانی که این دیوانه در خون می رود

می شود اسباب راحت مایه آزار من
خوابم از رنگینی افسانه در خون می رود

طالع خوش قسمتی دارم که در بزم بهشت
گر به کوثر می زنم پیمانه در خون می رود

می کند دیوانه در سنگ ملامت سیر گل
در بر و آغوش گل، فرزانه در خون می رود

می شود شیرین به امید گهر دریای تلخ
جان به ذوق صحبت جانانه در خون می رود

بس که زلف اوست از دلهای خونین مایه دار
باد در خون می نشیند، شانه در خون می رود

از رعونت می شود خون هواجویان هدر
شاخ گل از جلوه مستانه در خون می رود

همچو داغ لاله مادر خون حصاری گشته ایم
هر که می آید به این ویرانه در خون می رود

می کند از سایه آن جامه گلگون احتراز
گرچه از جرأت دل دیوانه در خون می رود

تازه می گردد چو داغ لاله صائب داغ من
هر که را بینم جگردارانه در خون می رود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۵۱

هر کجا حرف شراب ارغوانی می رود
از دهان خضر آب زندگانی می رود

ناامیدی می دواند موسی ما را به طور
دیگ شوق ما بسر از لن ترانی می رود

هیچ کس از کاروان شوق در دنبال نیست
آتش اینجا پیش پیش کاروانی می رود

حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر من
چون ترا می بینم از خونم روانی می رود

کعبه چون بر تن لباس شبروان پوشیده است؟
گر نه شبها بر سر کویش نهانی می رود

صائب ازدل می رود بیرون خیال وصل او
گر ز خاطر یاد ایام جوانی می رود

بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۵۲

شورش عشقم ز تدبیر نصیحتگر فزود
کعبه بر زنجیر مجنون حلقه دیگر فزود

هر چه از جان کاستم افزود بر جسم ضعیف
هر چه کم گردید ازاخگر به خاکستر فزود

خصی بخت سیه ما بیکسان را بس نبود
کآسمان بر روی آن داغی هم از اختر فزود

مهربانی آب در جوی هنر می آورد
روی گرم شعله بر خوشبویی عنبر فزود

جوهر ذاتی رهین منت مشاطه نیست
بحر نتواند به کوشش آب بر گوهر فزود

آه صائب رو به صحرای قیامت چون نهاد
شعله ها بر گرمی هنگامه محشر فزود


بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۵۳

دستگاه شور من از دامن هامون فزود
چشم آهو پرده ها بر وحشت مجنون فزود

می نماید گوهر شب تاب در شب خویش را
از خط شبگون فروغ آن لب میگون فزود

از دو صد قانون نگردد کشف بر حکمت شناس
آنچه از یک خشت خم بر علم افلاطون فزود

گاه باشد خرمنی از دانه ای فاسد شود
بخل خاک خشک مغز از صحبت قارون فزود

زود عالمگیر گردد چون دومصرع شد بلند
فتنه صبح قیامت زان قد موزون فزود

از فریب نعل وارون فلک غافل شدند
حرص روزی خوار گان زین کاسه وارون فزود

جای حیرت نیست، خرمنها تمام از دانه ای است
تخم مهر ما اگر زان خال گندم گون فزود

بود راز آن دهن پوشیده صائب، از چه روی
خط ظالم پرده دیگر بر آن مضمون فزود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۵۴

چون اثر نگذاشت ازمن غم ز غمخواری چه سود؟
چون نماند از دل بجا چیزی ز دلداری چه سود؟

کوه طاقت برنمی آید به موج حادثات
پیش این سیلاب بی زنهار خودداری چه سود؟

مطلب از بیدار خوابی نیست جز اصلاح خود
چون به فکر خود نمی افتی ز بیداری چه سود؟

زخم شمشیر قضا از سینه می روید چو گل
از زره پوشی چه حاصل، از سپرداری چه سود؟

می کند هموار سوهان تیغ ناهموار را
هر کجا باید درشتی کرد همواری چه سود؟

فرصتی تا هست دل را کن تهی از اشک و آه
وقت چون گردید فوت از گریه و زاری چه سود؟

چند بتوان ساخت موی خویش چون قیر ازخضاب؟
چون نمی گردد جوان دل زین سیه کاری چه سود؟

نیست حرف تلخ را تأثیر دل دلمردگان
کور چون شد چشم باطن غوره افشاری چه سود؟

پیش سیلاب فنا یکسان بود چون کوه و کاه
از گرانجانی چه حاصل، از سبکباری چه سود؟

بار را نتوان به مکر و حیله رام خویش کرد
چون طرف عیارتر از توست عیاری چه سود؟

چشم بینا می کند نزدیک راه دور را
نیست چون دردیده نوری از طلبکاری چه سود؟

در جوانی می توان برخورد صائب از حیات
در بهار این چنین تخمی نمی کاری چه سود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۵۵

در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود
تیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شود

چون صدف هرکس که دندان بر سر دندان نهد
سینه اش بی گفتگو گنجینه دریا شود

اهل دل را صحبت بی نسبتان مهر لب است
غنچه هیهات است در دامان گلچین وا شود

سخت جانی سد راه اتحاد سالک است
در صدف آب گهر چون واصل دریا شود؟

دست و پای باغبان بوسیدن از دون همتی است
سعی کن تا بی کلید این در به رویت وا شود

ناخن غیرت کن ناسور داغ لاله را
در گلستانی که داغ من چمن پیرا شود

گر به خاطر بگذراند چشم خونبار مرا
کاسه گرداب پر خون در کف دریا شود

مهر خاموشی چه سازد با دل پر شور من؟
حلقه گرداب چون مهر لب دریا شود؟

از لب شیرین او هر جا که حرفی بگذرد
در شکر طوطی چو مغز پسته ناپیدا شود

گوهری دارم که گر از جیب بیرون آورم
از فروغش پله میزان ید بیضا شود

پرده پندار سد راه وحدت گشته است
چون حباب از خود کند قالب تهی، دریا شود

نسبت خفاش با عیسی، چو عیسی با خداست
می شود عیسی خدا، خفاش اگر عیسی شود

دست رد بر سینه دریا گذارد چون صدف
هر که صائب آشنای عالم بالا
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۲۶۵۶

در دل هرکس که ذوق جستجو پیدا شود
قطره اش در عین گوهر واصل دریا شود

پرده بیگانگی باشد به قدر آشنا
وقت آن کس خوش که از خلق جهان یکتا شود

از زلیخای جهان بگریز تا هر جا دری است
بی کلید سعی چون یوسف به رویت وا شود

در سر بی مغز دولت را عروج دیگرست
در نیستان آتش بی بال و پر رعنا شود

از پریشانی فتد دامان جمعیت به دست
زلف از آشفتگی شیرازه دلها شود

صیقل چشم است دیدار عزیز دوستان
هر که از یوسف جدا افتاد نابینا شود

ترک تدبیرست درمان در خطر افتاده را
کشتی بی ناخدا سالم ازین دریا شود

وحشت مجنون زمام ناقه لیلی گرفت
دلبر محجوب رام از راه استغنا شود

پرده پوشی کرد عریان گوهر راز مرا
نکهت گل از هجوم برگ گل رسوا شود

کار چون با جذبه افتد رهنما سنگ ره است
کی مقید همت سالک به نقش پا شود؟

می شود هر گردباد انگشت زنهار دگر
گر غبار خاطر من دامن صحرا شود

عجز خود خاطرنشان دور گردان می کند
در محیط معرفت دستی اگر بالا شود

هر گرانخوابی نمی گردد به صائب هم خیال
قاف هیهات است هم پرواز با عنقا شود
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 265 از 718:  « پیشین  1  ...  264  265  266  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA