غزل شماره ۲۶۴۷ چون رخ از می بر فروزی آب گلشن می رودچون شوی سرگرم، تاب نخل ایمن می روددانه تا در خاک پنهان است رزق برق نیستسر به دنبالش گذارد چون به خرمن می رودنیست آسان غم برون بردن ز دل احباب رابر سر خاری چه خون از چشم سوزن می رودرنگ رخسار چمن در فکر بال افشاندن استآب ده چشمی که فصل سیر گلشن می رودیک طرف با خاکسار خویش افتادن چرا؟پرتو مه تنگ در آغوش روزن می رودماه می خواهد که گردد چهره با رخسار اوکرم شب تابی به جنگ شمع ایمن می رودحال صائب دور ازان مژگان چه می پرسی که چیستبا دل مجروح بر مژگان سوزن می رود
غزل شماره ۲۶۴۸ در چمن چون حرف آن بالای موزون می رودسرو چون دزدان ز راه آب بیرون می روددیده اهل بصیرت کاروانگاه بلاستهر که زخمی می خورد، از چشم ما خون می رودعشق بالا دست از معشوق دامن می کشدناقه لیلی عبث دنبال مجنون می روددانه ای در صیدگاه عشق بی رخصت مچینکز بهشت آدم به یک تقصیر بیرون می رودآهوانش در سواد چشم خود جا می دهندهر که صائب از سواد شهر بیرون می رود
غزل شماره ۲۶۴۹ در بیابان خار اگر در پای مجنون می رودجوی خون از دیده لیلی به هامون می رودبرنمی گردد به ساغر می چو شد جزو بدنکی ز خاطر یاد آن لبهای میگون می رود؟گر نه از خلوت شود اسرار حکمت منکشفچون می نارس چرا در خم فلاطون می رود؟گردن افرازی به اوج اعتبار از عقل نیستکرسی دار از ته پا زود بیرون می رودمی شود عالم سیه صائب به چشم مهر و ماهگر به این دستور آه ما به گردون می رود
غزل شماره ۲۶۵۰ دل ز بی برگی جگردارانه در خون می رودتیغ از عریان تنی مردانه در خون می رودگردبادش جلوه فواره خون می کنددر بیابانی که این دیوانه در خون می رودمی شود اسباب راحت مایه آزار منخوابم از رنگینی افسانه در خون می رودطالع خوش قسمتی دارم که در بزم بهشتگر به کوثر می زنم پیمانه در خون می رودمی کند دیوانه در سنگ ملامت سیر گلدر بر و آغوش گل، فرزانه در خون می رودمی شود شیرین به امید گهر دریای تلخجان به ذوق صحبت جانانه در خون می رودبس که زلف اوست از دلهای خونین مایه دارباد در خون می نشیند، شانه در خون می روداز رعونت می شود خون هواجویان هدرشاخ گل از جلوه مستانه در خون می رودهمچو داغ لاله مادر خون حصاری گشته ایمهر که می آید به این ویرانه در خون می رودمی کند از سایه آن جامه گلگون احترازگرچه از جرأت دل دیوانه در خون می رودتازه می گردد چو داغ لاله صائب داغ منهر که را بینم جگردارانه در خون می رود
غزل شماره ۲۶۵۱ هر کجا حرف شراب ارغوانی می روداز دهان خضر آب زندگانی می رودناامیدی می دواند موسی ما را به طوردیگ شوق ما بسر از لن ترانی می رودهیچ کس از کاروان شوق در دنبال نیستآتش اینجا پیش پیش کاروانی می رودحاجت دام و کمندی نیست در تسخیر منچون ترا می بینم از خونم روانی می رودکعبه چون بر تن لباس شبروان پوشیده است؟گر نه شبها بر سر کویش نهانی می رودصائب ازدل می رود بیرون خیال وصل اوگر ز خاطر یاد ایام جوانی می رود
غزل شماره ۲۶۵۲ شورش عشقم ز تدبیر نصیحتگر فزودکعبه بر زنجیر مجنون حلقه دیگر فزودهر چه از جان کاستم افزود بر جسم ضعیفهر چه کم گردید ازاخگر به خاکستر فزودخصی بخت سیه ما بیکسان را بس نبودکآسمان بر روی آن داغی هم از اختر فزودمهربانی آب در جوی هنر می آوردروی گرم شعله بر خوشبویی عنبر فزودجوهر ذاتی رهین منت مشاطه نیستبحر نتواند به کوشش آب بر گوهر فزودآه صائب رو به صحرای قیامت چون نهادشعله ها بر گرمی هنگامه محشر فزود
غزل شماره ۲۶۵۳ دستگاه شور من از دامن هامون فزودچشم آهو پرده ها بر وحشت مجنون فزودمی نماید گوهر شب تاب در شب خویش رااز خط شبگون فروغ آن لب میگون فزوداز دو صد قانون نگردد کشف بر حکمت شناسآنچه از یک خشت خم بر علم افلاطون فزودگاه باشد خرمنی از دانه ای فاسد شودبخل خاک خشک مغز از صحبت قارون فزودزود عالمگیر گردد چون دومصرع شد بلندفتنه صبح قیامت زان قد موزون فزوداز فریب نعل وارون فلک غافل شدندحرص روزی خوار گان زین کاسه وارون فزودجای حیرت نیست، خرمنها تمام از دانه ای استتخم مهر ما اگر زان خال گندم گون فزودبود راز آن دهن پوشیده صائب، از چه رویخط ظالم پرده دیگر بر آن مضمون فزود
غزل شماره ۲۶۵۴ چون اثر نگذاشت ازمن غم ز غمخواری چه سود؟چون نماند از دل بجا چیزی ز دلداری چه سود؟کوه طاقت برنمی آید به موج حادثاتپیش این سیلاب بی زنهار خودداری چه سود؟مطلب از بیدار خوابی نیست جز اصلاح خودچون به فکر خود نمی افتی ز بیداری چه سود؟زخم شمشیر قضا از سینه می روید چو گلاز زره پوشی چه حاصل، از سپرداری چه سود؟می کند هموار سوهان تیغ ناهموار راهر کجا باید درشتی کرد همواری چه سود؟فرصتی تا هست دل را کن تهی از اشک و آهوقت چون گردید فوت از گریه و زاری چه سود؟چند بتوان ساخت موی خویش چون قیر ازخضاب؟چون نمی گردد جوان دل زین سیه کاری چه سود؟نیست حرف تلخ را تأثیر دل دلمردگانکور چون شد چشم باطن غوره افشاری چه سود؟پیش سیلاب فنا یکسان بود چون کوه و کاهاز گرانجانی چه حاصل، از سبکباری چه سود؟بار را نتوان به مکر و حیله رام خویش کردچون طرف عیارتر از توست عیاری چه سود؟چشم بینا می کند نزدیک راه دور رانیست چون دردیده نوری از طلبکاری چه سود؟در جوانی می توان برخورد صائب از حیاتدر بهار این چنین تخمی نمی کاری چه سود
غزل شماره ۲۶۵۵ در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شودتیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شودچون صدف هرکس که دندان بر سر دندان نهدسینه اش بی گفتگو گنجینه دریا شوداهل دل را صحبت بی نسبتان مهر لب استغنچه هیهات است در دامان گلچین وا شودسخت جانی سد راه اتحاد سالک استدر صدف آب گهر چون واصل دریا شود؟دست و پای باغبان بوسیدن از دون همتی استسعی کن تا بی کلید این در به رویت وا شودناخن غیرت کن ناسور داغ لاله رادر گلستانی که داغ من چمن پیرا شودگر به خاطر بگذراند چشم خونبار مراکاسه گرداب پر خون در کف دریا شودمهر خاموشی چه سازد با دل پر شور من؟حلقه گرداب چون مهر لب دریا شود؟از لب شیرین او هر جا که حرفی بگذرددر شکر طوطی چو مغز پسته ناپیدا شودگوهری دارم که گر از جیب بیرون آورماز فروغش پله میزان ید بیضا شودپرده پندار سد راه وحدت گشته استچون حباب از خود کند قالب تهی، دریا شودنسبت خفاش با عیسی، چو عیسی با خداستمی شود عیسی خدا، خفاش اگر عیسی شوددست رد بر سینه دریا گذارد چون صدفهر که صائب آشنای عالم بالا
غزل شماره ۲۶۵۶ در دل هرکس که ذوق جستجو پیدا شودقطره اش در عین گوهر واصل دریا شودپرده بیگانگی باشد به قدر آشناوقت آن کس خوش که از خلق جهان یکتا شوداز زلیخای جهان بگریز تا هر جا دری استبی کلید سعی چون یوسف به رویت وا شوددر سر بی مغز دولت را عروج دیگرستدر نیستان آتش بی بال و پر رعنا شوداز پریشانی فتد دامان جمعیت به دستزلف از آشفتگی شیرازه دلها شودصیقل چشم است دیدار عزیز دوستانهر که از یوسف جدا افتاد نابینا شودترک تدبیرست درمان در خطر افتاده راکشتی بی ناخدا سالم ازین دریا شودوحشت مجنون زمام ناقه لیلی گرفتدلبر محجوب رام از راه استغنا شودپرده پوشی کرد عریان گوهر راز مرانکهت گل از هجوم برگ گل رسوا شودکار چون با جذبه افتد رهنما سنگ ره استکی مقید همت سالک به نقش پا شود؟می شود هر گردباد انگشت زنهار دگرگر غبار خاطر من دامن صحرا شودعجز خود خاطرنشان دور گردان می کنددر محیط معرفت دستی اگر بالا شودهر گرانخوابی نمی گردد به صائب هم خیالقاف هیهات است هم پرواز با عنقا شود