غزل شماره ۳۱۹۴ به گوشم ناله اغیار دردآلود می آیددرین محفل زچوب بید بوی عود می آیدمگر بال و پر همت به فریادم رسد، ورنهچه قطع راه شوق از پای خواب آلود می آید؟زتمکین تو صبح محشر از جا برنمی خیزدتو گر قامت بر افرازی قیامت زود می آیدنبیند مرگ تلخ عاشقان را هیچ سنگین دل!هنوز از بیستون فریاد دردآلود می آیدکه خود را بر دل ما خاکساران می زند یارب؟که آه از سینه چون زنبور خاک آلود می آیدگهر بر صفحه آیینه خود را چون نگه دارد؟عرق از چهره صافش به دامن زود می آیداگر دل را سبک خواهی، به لب مهر خموشی زنکه دود دل برون زین روزن مسدود می آیدکسی کاینجا نشوید چهره از اشک پشیمانیبه صحرای جزا با روی گردآلود می آیدزحیرانی همان در وادی سرگشتگی محوماگر پیشانیم بر کعبه مقصود می آید
غزل شماره ۳۱۹۵ غم عالم به دل از دیده خونبار می آیدبه این گلشن خزان از رخنه دیوار می آیدتسلی در دل آزرده عاشق نمی باشدازین ویرانه دایم ناله بیمار می آیدبه سختیهای دوران صبر کن ای تشنه راحتکه آب گریه شادی ازین کهسار می آیدفشاند آستین بی نیازی چون غنای حقچه از گفتار می خیزد، چه از کردار می آید؟پس از مردن به من شد مهربان جانان، ندانستمزخواب مرگ کار دولت بیدار می آیدچراغ گل زبیتابی به شمع صبح می ماندکدامین سنگدل یارب به این گلزار می آید؟در آن وادی که قطع ره به همت می توان کردنزپای خفته کار تیغ لنگردار می آیدزحبس پیله، کرم پیله هم آزاد می گردداگر زاهد برون از پرده پندار می آیداگر در دل نباشد غصه دوران گره صائبسخن یکدست می خیزد، نفس هموار می آید
غزل شماره ۳۱۹۶ دل از مژگان خواب آلود در زنهار می آیدبلای جان بود تیغی که لنگردار می آیدمیانجی نیست حاجت نقطه و پرگار وحدت راسر همت بلندان خود به پای دار می آیدندارد جنگ با هم شیوه مستوری و مستیزجوش می به گوشم بانگ استغفار می آیدزقید صد گره در یک گره می افکند خود راکسی کز حلقه تسبیح در زنار می آیدتو چون طفلان زوصل گل به دیدن نیستی قانعوگرنه کار در از رخنه دیوار می آیدخلاصی از ملامت نیست سرگرم محبت راسر خورشید هر جا رفت بر دیوار می آیدمحال است این که داغ لاله رویان در جگر ماندگل رنگین به سیر گوشه دستار می آیدنواسنجی که در دل زخم خاری دارد از غیرتبه جای ناله خون گرمش از منقار می آیدسخن را صاف خواهی، لوح دل را صاف کن صائبکه از آیینه طوطی بر سر گفتار می آید
غزل شماره ۳۱۹۷ درین صحرا که یارب از پی نخجیر می آید؟که آهو بی محابا در پناه شیر می آیددل بیدار می باید وصال زلف جانان راره خوابیده را طی کردن از شبگیر می آیدشده است از سوده الماس چون گنجینه گوهرکجا داغ مرا مرهم به چشم سیر می آید؟زبس در سینه من می خورد بر یکدگر پیکانبه گوش همنشینان ناله زنجیر می آیدچنان از زلف لیلی مشکبو شد دامن صحراکه بوی ناف آهو از دهان شیر می آیدزدرد و داغ دل برداشتن آسان نمی باشدعجب نبود اگر جان بر لب من دیر می آیدفلکها را زطعن کجروی خونین جگر دارمکه حرف راست بر دل کارگر چون تیر می آیدبه زور مرگ از هم نگسلد پیوند روحانیهنوز از بید مجنون ناله زنجیر می آیدمگر بازوی همت دستگیر کوهکن گرددوگرنه از دهان تیشه بوی شیر می آیداگر گرد تعلق راهرو از دامن افشاندچه کار از دست خشک خار دامنگیر می آید؟زدلگیری به خون خود به نوعی تشنه ام صائبکه آبم در دهان از دیدن شمشیر می آید
غزل شماره ۳۱۹۸ به قتل من چنان بیتاب آن شمشیر می آیدکه از جوهر به گوشم ناله زنجیر می آیدزتوحید آنچنان مستم که از هر جنبش خاریبه گوش من صدای خامه تقدیر می آیداگرنه پیچ و تاب درد کوته سازد این ره راچه از ایوار می خیزد، چه از شبگیر می آید؟به چشم کم مبین در قامت خم گشته پیرانکز این پشت کمان کار دم شمشیر می آیدنپردازد به سیر باغ جنت، دیده حق بینکه مهمان از سر خوان کریمان سیر می آیدنباشد حسن از حال گرفتاران خود غافلکه از خلخال لیلی ناله زنجیر می آیدچه صورت دارد از بیهوده گردی منع من کردن؟که عکس من برون زآیینه تصویر می آیدنشد باز از دم گرم بهاران عقده از کارمچه کار از بر گریز ناخن تدبیر می آید؟به حیرانی توان شد کامیاب از چهره خوبانکه حفظ صورت از آیینه تصویر می آیدنگردد تیرباران ملامت سنگ راه مننیستان کی برون از عهده این شیر می آیدمدان از سخت جانی گر نمردم در فراق توکه جان از ناتوانی بر لب من دیر می آیدزکویش چون برون آیم، که سیلاب سبک جولانبه دشواری برون زان خاک دامنگیر می آیدغم روزی مخور صائب اگر از سیر چشمانیکه نعمت در رکاب چشمهای سیر می آید
غزل شماره ۳۱۹۹ به آیین تمام از خم شراب صاف می آیدعجب فوج پریزادی زکوه قاف می آید!اگر از پرده شب ظلمت غفلت هوا گیردزخط هم آن ستمگر بر سر انصاف می آیدمخور بر دل مرا تا برخوری از فکر رنگینمکه از مینای بر هم خورده می ناصاف می آیداگر آب حیات معنیم ریزند در ساغربه چشم وحشتم موج سراب لاف می آیدتراوش می کند خونین دلی از مهر خاموشیکه آهوی ختن را بوی مشک از ناف می آیدپرد از چهره رنگ بوالهوس از دیدن عاشقزرمغشوش لرزان در کف صراف می آیدمرا دارد تماشای تو از گلزار مستغنیکجا در دیده اهل بهشت اعراف می آید؟به این آتش زبانی عاجزم در شکر بیدادشدل من کی برون از عهده الطاف می آید؟زسنگ خاره دارم چار بالش چون شرر صائبزبس سنگ ملامت بر من از اطراف می آید
غزل شماره۳۲۰۰ شود پاک از گنه هر کس به کوی عشق می آیدکه آن دریای بی پایان به جوی عشق می آیدجز این درگاه باغ دلگشایی نیست عاشق رااگرچه بوی خون از خاک کوی عشق می آیدمگر بی کوشش این دولت نصیب ما شود، ورنهزما افتادگان کی جستجوی عشق می آید؟ز شرم خود بود در پرده بیگانگی عاشقوگرنه حسن دایم روبروی عشق می آیدگزیدم خاکساری تا شوم ایمن، ندانستمکه هر جا هست سنگی بر سبوی عشق می آیدبرآ از آرزو کان قبله گاه آرزومندانبه دنبال دل بی آرزوی عشق می آیدبه رنگ خود برآرد سیل را دریای بی پایانز بیدردان به گوشم گفتگوی عشق می آیدچو آب زندگی می نوشد و لب تر نمی سازداگر تیغ دو عالم بر گلوی عشق می آیدبه خون خویش آسان نیست دست از آرزو شستنز هر ناشسته رویی کی وضوی عشق می آید؟ندانم کیست معشوقم ز حیرانی، همین دانمکه از هر ذره خاکم هایهوی عشق می آیداگر چون سرو حسن بیوفا ثابت قدم باشدچو قمری طوق بیرون از گلوی عشق می آیدهمین می خوردن است و گل ز روی گلرخان چیدندرین ایام از کاری که بوی عشق می آیددرین ظلمت سرا گر هست صائب آب حیوانیکه سازد زنده دلها را، ز جوی عشق می آید
غزل شماره ۳۲۰۱ که بر بالین من با قامت چالاک می آید؟که آه از سینه ام بیرون گریبان چاک می آیددر آن محفل که دیوار و در آتش زیر پا داردکجا خودداری از پروانه بیباک می آید؟نمی آید علاج زهر خشک از سوزن عیسیکه این خار از جگر بیرون به دست تاک می آیدچراغ کشته روشن می توان کردن ز مژگانشبه چشم هر که آن رخسار آتشناک می آیددر آن کشور که از زنگار نشناسد طوطی راچه کار از جوهر آیینه ادراک می آید؟به خون خلق از ان تشنه است مژگان سبکدستشکه از آغوش زخم آن تیغ بیرون پاک می آیدمن آن صید همایونم که اشک شادی از قتلمبه چشم جوهر شمشیر آن بیباک می آیدکدامین خانه پردازست در خلوت سرای دل؟که گردآلود حرف از سینه غمناک می آیدز زخم آسیا، بی حاصلان را نیست پرواییتوگر بی مدعا گردی چه از افلاک می آید؟که می سازد نشان تیر یارب استخوانم را؟که چون صبح از زمین بیرون گریبان چاک می آیدزجیب فکر اگر گاهی سر عاشق برون آیدبه انداز کمند وحدت فتراک می آیدمدو دنبال روزی، پا به دامان قناعت کشکه گندم از زمین بیرون گریبان چاک می آیددهان خویش صائب چون صدف پاک از شکایت کنکه جای لقمه گوهر در دهان پاک می آید
غزل شماره ۳۲۰۲ به آسانی به روی زرد ما کی رنگ می آید؟به دور ما می لعلی برون از سنگ می آیدتپیدنهای دل در گوش من آهسته می گویدکه از تمهید صلح یار بوی جنگ می آیداگر سیل سبکرفتار در دنبال من باشدهمان از خواب سنگین، پای من بر سنگ می آیدمن دیوانه بی اودر حریم خلد اگر باشمگل و شبنم به چشمم دامن پر سنگ می آیدزعشق پاکدامن حسن سرکش وحشتی داردکه طوطی در نظر آیینه را چون زنگ می آیدنمی گردد حجاب اهل بینش عالم صورتبه چشم می شناسان نشأه پیش از زنگ می آیدزحسن عاقبت نومید نتوان شد به دل سختینه آخر ناقه صالح برون از سنگ می آید؟زخاک افسرده تر، از باد سر گردانترم صائبعلاج درد من از آب آتش رنگ می آید
غزل شماره ۳۲۰۳ نفس از سینه ام از بس به خون آغشته می آیدسخن از لب مرا بیرون چو خون از کشته می آیدز اشک و آه مگسل گردل روشن طمع داریکه نبض آن گهر در کف ازین سررشته می آیدشود صاحب بصیرت هر که پوشد دیده از دنیاگشاد این حباب از چشم بر هم هشته می آیدبلای آسمان را از که می آید عنا نداری؟که پرزورست سیلی کز فراز پشته می آیدمظفر می شود هر کس زدنیا روی گردان شددرین پیکار فتح از لشکر برگشته می آیدکدامین شاخ گل دامن کشان زین بزم بیرون شد؟که بوی گل به مغزم از چراغ کشته می آیدکدامین دل زپیچ و تاب گردیده است خون یارب؟که باد امروز از زلفش به خون آغشته می آیدچه نقش تازه ای بر آب زد بیرحمیش صائب؟کز آن کو، نامه بر با نامه ننوشته می آید