انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
شعر و ادبیات
  
صفحه  صفحه 320 از 718:  « پیشین  1  ...  319  320  321  ...  717  718  پسین »

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۹۴

به گوشم ناله اغیار دردآلود می آید
درین محفل زچوب بید بوی عود می آید

مگر بال و پر همت به فریادم رسد، ورنه
چه قطع راه شوق از پای خواب آلود می آید؟

زتمکین تو صبح محشر از جا برنمی خیزد
تو گر قامت بر افرازی قیامت زود می آید

نبیند مرگ تلخ عاشقان را هیچ سنگین دل!
هنوز از بیستون فریاد دردآلود می آید

که خود را بر دل ما خاکساران می زند یارب؟
که آه از سینه چون زنبور خاک آلود می آید

گهر بر صفحه آیینه خود را چون نگه دارد؟
عرق از چهره صافش به دامن زود می آید

اگر دل را سبک خواهی، به لب مهر خموشی زن
که دود دل برون زین روزن مسدود می آید

کسی کاینجا نشوید چهره از اشک پشیمانی
به صحرای جزا با روی گردآلود می آید

زحیرانی همان در وادی سرگشتگی محوم
اگر پیشانیم بر کعبه مقصود می آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۹۵

غم عالم به دل از دیده خونبار می آید
به این گلشن خزان از رخنه دیوار می آید

تسلی در دل آزرده عاشق نمی باشد
ازین ویرانه دایم ناله بیمار می آید

به سختیهای دوران صبر کن ای تشنه راحت
که آب گریه شادی ازین کهسار می آید

فشاند آستین بی نیازی چون غنای حق
چه از گفتار می خیزد، چه از کردار می آید؟

پس از مردن به من شد مهربان جانان، ندانستم
زخواب مرگ کار دولت بیدار می آید

چراغ گل زبیتابی به شمع صبح می ماند
کدامین سنگدل یارب به این گلزار می آید؟

در آن وادی که قطع ره به همت می توان کردن
زپای خفته کار تیغ لنگردار می آید

زحبس پیله، کرم پیله هم آزاد می گردد
اگر زاهد برون از پرده پندار می آید

اگر در دل نباشد غصه دوران گره صائب
سخن یکدست می خیزد، نفس هموار می آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۹۶

دل از مژگان خواب آلود در زنهار می آید
بلای جان بود تیغی که لنگردار می آید

میانجی نیست حاجت نقطه و پرگار وحدت را
سر همت بلندان خود به پای دار می آید

ندارد جنگ با هم شیوه مستوری و مستی
زجوش می به گوشم بانگ استغفار می آید

زقید صد گره در یک گره می افکند خود را
کسی کز حلقه تسبیح در زنار می آید

تو چون طفلان زوصل گل به دیدن نیستی قانع
وگرنه کار در از رخنه دیوار می آید

خلاصی از ملامت نیست سرگرم محبت را
سر خورشید هر جا رفت بر دیوار می آید

محال است این که داغ لاله رویان در جگر ماند
گل رنگین به سیر گوشه دستار می آید

نواسنجی که در دل زخم خاری دارد از غیرت
به جای ناله خون گرمش از منقار می آید

سخن را صاف خواهی، لوح دل را صاف کن صائب
که از آیینه طوطی بر سر گفتار می آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۹۷

درین صحرا که یارب از پی نخجیر می آید؟
که آهو بی محابا در پناه شیر می آید

دل بیدار می باید وصال زلف جانان را
ره خوابیده را طی کردن از شبگیر می آید

شده است از سوده الماس چون گنجینه گوهر
کجا داغ مرا مرهم به چشم سیر می آید؟

زبس در سینه من می خورد بر یکدگر پیکان
به گوش همنشینان ناله زنجیر می آید

چنان از زلف لیلی مشکبو شد دامن صحرا
که بوی ناف آهو از دهان شیر می آید

زدرد و داغ دل برداشتن آسان نمی باشد
عجب نبود اگر جان بر لب من دیر می آید

فلکها را زطعن کجروی خونین جگر دارم
که حرف راست بر دل کارگر چون تیر می آید

به زور مرگ از هم نگسلد پیوند روحانی
هنوز از بید مجنون ناله زنجیر می آید

مگر بازوی همت دستگیر کوهکن گردد
وگرنه از دهان تیشه بوی شیر می آید

اگر گرد تعلق راهرو از دامن افشاند
چه کار از دست خشک خار دامنگیر می آید؟

زدلگیری به خون خود به نوعی تشنه ام صائب
که آبم در دهان از دیدن شمشیر می آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۹۸

به قتل من چنان بیتاب آن شمشیر می آید
که از جوهر به گوشم ناله زنجیر می آید

زتوحید آنچنان مستم که از هر جنبش خاری
به گوش من صدای خامه تقدیر می آید

اگرنه پیچ و تاب درد کوته سازد این ره را
چه از ایوار می خیزد، چه از شبگیر می آید؟

به چشم کم مبین در قامت خم گشته پیران
کز این پشت کمان کار دم شمشیر می آید

نپردازد به سیر باغ جنت، دیده حق بین
که مهمان از سر خوان کریمان سیر می آید

نباشد حسن از حال گرفتاران خود غافل
که از خلخال لیلی ناله زنجیر می آید

چه صورت دارد از بیهوده گردی منع من کردن؟
که عکس من برون زآیینه تصویر می آید

نشد باز از دم گرم بهاران عقده از کارم
چه کار از بر گریز ناخن تدبیر می آید؟

به حیرانی توان شد کامیاب از چهره خوبان
که حفظ صورت از آیینه تصویر می آید

نگردد تیرباران ملامت سنگ راه من
نیستان کی برون از عهده این شیر می آید

مدان از سخت جانی گر نمردم در فراق تو
که جان از ناتوانی بر لب من دیر می آید

زکویش چون برون آیم، که سیلاب سبک جولان
به دشواری برون زان خاک دامنگیر می آید

غم روزی مخور صائب اگر از سیر چشمانی
که نعمت در رکاب چشمهای سیر می آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۱۹۹

به آیین تمام از خم شراب صاف می آید
عجب فوج پریزادی زکوه قاف می آید!

اگر از پرده شب ظلمت غفلت هوا گیرد
زخط هم آن ستمگر بر سر انصاف می آید

مخور بر دل مرا تا برخوری از فکر رنگینم
که از مینای بر هم خورده می ناصاف می آید

اگر آب حیات معنیم ریزند در ساغر
به چشم وحشتم موج سراب لاف می آید

تراوش می کند خونین دلی از مهر خاموشی
که آهوی ختن را بوی مشک از ناف می آید

پرد از چهره رنگ بوالهوس از دیدن عاشق
زرمغشوش لرزان در کف صراف می آید

مرا دارد تماشای تو از گلزار مستغنی
کجا در دیده اهل بهشت اعراف می آید؟

به این آتش زبانی عاجزم در شکر بیدادش
دل من کی برون از عهده الطاف می آید؟

زسنگ خاره دارم چار بالش چون شرر صائب
زبس سنگ ملامت بر من از اطراف می آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  ویرایش شده توسط: andishmand   
زن

andishmand
 
غزل شماره۳۲۰۰

شود پاک از گنه هر کس به کوی عشق می آید
که آن دریای بی پایان به جوی عشق می آید

جز این درگاه باغ دلگشایی نیست عاشق را
اگرچه بوی خون از خاک کوی عشق می آید

مگر بی کوشش این دولت نصیب ما شود، ورنه
زما افتادگان کی جستجوی عشق می آید؟

ز شرم خود بود در پرده بیگانگی عاشق
وگرنه حسن دایم روبروی عشق می آید

گزیدم خاکساری تا شوم ایمن، ندانستم
که هر جا هست سنگی بر سبوی عشق می آید

برآ از آرزو کان قبله گاه آرزومندان
به دنبال دل بی آرزوی عشق می آید

به رنگ خود برآرد سیل را دریای بی پایان
ز بیدردان به گوشم گفتگوی عشق می آید

چو آب زندگی می نوشد و لب تر نمی سازد
اگر تیغ دو عالم بر گلوی عشق می آید

به خون خویش آسان نیست دست از آرزو شستن
ز هر ناشسته رویی کی وضوی عشق می آید؟

ندانم کیست معشوقم ز حیرانی، همین دانم
که از هر ذره خاکم هایهوی عشق می آید

اگر چون سرو حسن بیوفا ثابت قدم باشد
چو قمری طوق بیرون از گلوی عشق می آید

همین می خوردن است و گل ز روی گلرخان چیدن
درین ایام از کاری که بوی عشق می آید

درین ظلمت سرا گر هست صائب آب حیوانی
که سازد زنده دلها را، ز جوی عشق می آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۰۱

که بر بالین من با قامت چالاک می آید؟
که آه از سینه ام بیرون گریبان چاک می آید

در آن محفل که دیوار و در آتش زیر پا دارد
کجا خودداری از پروانه بیباک می آید؟

نمی آید علاج زهر خشک از سوزن عیسی
که این خار از جگر بیرون به دست تاک می آید

چراغ کشته روشن می توان کردن ز مژگانش
به چشم هر که آن رخسار آتشناک می آید

در آن کشور که از زنگار نشناسد طوطی را
چه کار از جوهر آیینه ادراک می آید؟

به خون خلق از ان تشنه است مژگان سبکدستش
که از آغوش زخم آن تیغ بیرون پاک می آید

من آن صید همایونم که اشک شادی از قتلم
به چشم جوهر شمشیر آن بیباک می آید

کدامین خانه پردازست در خلوت سرای دل؟
که گردآلود حرف از سینه غمناک می آید

ز زخم آسیا، بی حاصلان را نیست پروایی
توگر بی مدعا گردی چه از افلاک می آید؟

که می سازد نشان تیر یارب استخوانم را؟
که چون صبح از زمین بیرون گریبان چاک می آید

زجیب فکر اگر گاهی سر عاشق برون آید
به انداز کمند وحدت فتراک می آید

مدو دنبال روزی، پا به دامان قناعت کش
که گندم از زمین بیرون گریبان چاک می آید

دهان خویش صائب چون صدف پاک از شکایت کن
که جای لقمه گوهر در دهان پاک می آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۰۲

به آسانی به روی زرد ما کی رنگ می آید؟
به دور ما می لعلی برون از سنگ می آید

تپیدنهای دل در گوش من آهسته می گوید
که از تمهید صلح یار بوی جنگ می آید

اگر سیل سبکرفتار در دنبال من باشد
همان از خواب سنگین، پای من بر سنگ می آید

من دیوانه بی اودر حریم خلد اگر باشم
گل و شبنم به چشمم دامن پر سنگ می آید

زعشق پاکدامن حسن سرکش وحشتی دارد
که طوطی در نظر آیینه را چون زنگ می آید

نمی گردد حجاب اهل بینش عالم صورت
به چشم می شناسان نشأه پیش از زنگ می آید

زحسن عاقبت نومید نتوان شد به دل سختی
نه آخر ناقه صالح برون از سنگ می آید؟

زخاک افسرده تر، از باد سر گردانترم صائب
علاج درد من از آب آتش رنگ می آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
زن

andishmand
 
غزل شماره ۳۲۰۳

نفس از سینه ام از بس به خون آغشته می آید
سخن از لب مرا بیرون چو خون از کشته می آید

ز اشک و آه مگسل گردل روشن طمع داری
که نبض آن گهر در کف ازین سررشته می آید

شود صاحب بصیرت هر که پوشد دیده از دنیا
گشاد این حباب از چشم بر هم هشته می آید

بلای آسمان را از که می آید عنا نداری؟
که پرزورست سیلی کز فراز پشته می آید

مظفر می شود هر کس زدنیا روی گردان شد
درین پیکار فتح از لشکر برگشته می آید

کدامین شاخ گل دامن کشان زین بزم بیرون شد؟
که بوی گل به مغزم از چراغ کشته می آید

کدامین دل زپیچ و تاب گردیده است خون یارب؟
که باد امروز از زلفش به خون آغشته می آید

چه نقش تازه ای بر آب زد بیرحمیش صائب؟
کز آن کو، نامه بر با نامه ننوشته می آید
بی تو
اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
     
  
صفحه  صفحه 320 از 718:  « پیشین  1  ...  319  320  321  ...  717  718  پسین » 
شعر و ادبیات

Saib Tabrizi | صائب تبریزی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA