انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 23 از 23:  « پیشین  1  2  3  ...  21  22  23

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید


زن

 
داستان سکسی منو همکارم
داستان از انجا شروع شد که رفتم قهوه بگیرم تو حیاط شرکت هیت شرکت قهوه و زعفران میدادن لیوان کم اورده بودن گفتم میخوایین من پول بودم که جواد گفت پول بزن به حساب هیت ما شمارم گرفت بهم پیام داد
داستان از همونجا شروع شد پیام داد حرف تو حرف امد یه شب چتامون به سکس کشیده شد اون شب گفت بهتر دوست عادی باشیم منم ناراحت شدم ولی یه روز پبام داد بیا ببینمت رفتم به دیدنش رفتیم خونش
قد بلند و حس عشقولانه که بهش داشتم خیلی حسم برانگیخت لب بازی کردیم اخ چه حالی داد بغلم کرد رفتیم رو تخت تو بغلش اخ چه حالی بهمون میداد فقط نگاه میکرد نشستم رو کیرش اخ دیونه شد شروع کرد به کردن من فقط نگام میکرد و این داستان ادامه داره ...
     
  
مرد

 
هانیه بیزنسی

یه مدت بود حس و حال هیچی رو نداشتم اصن تو هیچی دیگه حال نمیده ترین حالت ممکن بودم حتی مشروب و سکس هم بهم حال نمیداد برای منی که از بیست سالگی تا الان همیشه سکس برام جذابیت خاص خودشو داشت ! نمیدونم اثرات چهل سالگی به بعده یا چی ... تو اکسپلور اینستا ول میچرخیدم روزا و شبا بدون هدف خاصی تا اینکه زیر یه پست یه خانم با لباس کارتنی بتمن کامنت گذاشته بود از ... آقا برای سکس حضوری با ساپورت بالا بیاد دایرکت ! اول از همه پروفایلش برام جذاب و وسوسه انگیز بود از رو کنجکاوی پیام دادم شاید بیشتر دنبال دیدن عکس واقعی و شخصیت پنهانی پشت اون نام کاربری بودم چون تجربه دوبار سکس با خانمهای بیزی تجربه خوشایندی نبود ! پیام دادم از ... هستم شرایطتتون چیه و چند سالته ؟ چند روزی جوابی دریافت نکردم کلا بیخال شدم و گفتم حتما فیکه یا کلاهبرداریه ... بعد چند روز پیام داد سلام اصل کامل لطفا و اگه زیر چهل سالته لطفا پیام ندین ! اصل دادم و برام تعجب بود چرا زیر چهل سال کنسله ؟ بعدا بهم گفت برای حفظ آبروم با کم سن و سال سکس نمیکنم ... بگذریم ؛ من هنوزم دنبال سکس باهاش نبودم بیشتر کنجکاو بودم این خانم کیه ؟ بعد چند روز چت کردن آی دی تلگرامشو داد گفت دعوت کن مخفی تا شرایطمو بگم و عکس همو تو مخفی ببینیم ؛ ادش کردم مخفی شرایطش این بود : تو ماه دو یا سه بار بیشتر سکس نمیکنم با زیر ۴۰ اصلا نظافت و تمیزی برام خیلی مهمه حتی اگه بیای خونم و خوش نیاد محترمانه باید برگردی ! تو واحد خودم سکس میکنم که استخر و جکوزی و بیلیارد و پی اس داره برای یک شب بیست تومن میگیرم بدون چونه زدن و تخفیف ! بیست تومن ؟!! واو زیاده ولی بازم دوست داشتم ببینمش خلاصه رسید به رد و بدل کردن عکس چند تا عکس با فیس و تیپ نیمه لخت داد واقعا حذاب و سکسی بود یه خانوم حدودا ۳۷ ساله با تیپ مانکنی و صورتی جذاب .

بهش گفتم بیست تومن خیلی زیاده گفت منم دنبال کسیم که از پسش بربیاد اگه نمیتونی اصراری نیست ؛ دوست داشتم تجربه جدید داشته ولی یه شرطش قبل دیت برام عجیب بود گفت برو انتقال خون و خون اهدا کن من دسترسی به سیستمهاشون دارم و چک میکنم مشکلی نداشته باشی واقعا این خانوم کی بود و دنبال چی بود ؟ مرموز و البته جذاب ...

ادامه دارد
معیادگاه ما انسان و آبادی !

تاریخ آینده میدان آزادی ...

جانی & واکر
     
  ویرایش شده توسط: jhanmii   
مرد

 
هانیه بیزنسی

از اونجایی که گاهن دوره ایی خون اهدا میکنم و البته پلاکت به بیماران دچار سرطان برام سخت نبود خون دادن ولی این خانمه واقعا مرموز بود ! دلیلشو پرسیدم گفت اگه هزینش برات مهم نیست برو آزمایشگاه آزمایش اچ آی وی و هپاتیت بده مهم نیست برام گفتم بری انتقال خون هم کمکی به نیازمندان خون کنی هم آزمایش مفتی بدی ! دیدم منطقیه فردا صبح بعد خوردن صبحونه رفتم انتقال خونی که نزدیک خونمون هست و خون اهدا کردم بهش پیام داد گفت چند روز صبر کن خودم خبر میدم ؛ واقعا این خانوم چکاره بود ؟ پزشک یا کارمند انتقال خون ؟ محتطاط بود و چیزی نمیگفت ! ازم اسم و شماره ملیمو گرفت بعد چند روز پیام داد اوکی هستی فقط رابطه محافظت نشده نداشتی این چند بار ؟ گفتم خیر مدتیه جز با خانومم با کسی رابطه نداشتم و البته معمولا طرف فاب دارم و با هرکسی سکس نمیکنم ... گفت خوبه هر وقت اکی بودی خبر بده من پول پیش و اینا نمیگیرم قبل سکس اگه دوتامون اکی بودی انتقال میدی رو حسابم .

دلمو زدم به دریا قرار یه شب رو گذاشتم و البته با یه ترفندی تونستم خونه رو بپچیونم گفت تا ۵ عصر سرکارم اگه میتونی بیا سراغم باهم بریم قبلشم همو ببینیم گفتم اکیم ! آدرس داد کمی معطل شدم با نشان اطراف رو نگاه کردم ببینم چه ادارتی هست ؛ آبفا و علوم پزشکی و دانشگاه علمی کاربردی ... یعنی کارمند کجا بود ؟

ادامه دارد ...
معیادگاه ما انسان و آبادی !

تاریخ آینده میدان آزادی ...

جانی & واکر
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
مرد

 
هانیه

بالاخره اومد پرسید کجایی ماشینت کجاست ؟ و پیدام کرد نشست تو ماشین گفت برو سریع از اینجا ! یه خانم با قد ۱۷۵ و واقعا مانکن و خوش پوش هرچند لباس اداری و رسمی بود و البته یه عطر خنک زده بود که رایحه ش پخش شد تو ماشینم ... دست داد و احوال پرسی گفت سر راه یه چیز خنک بگیر گلو خشک شده دم یه آبمیوه براش آب زرشک گرفتم و خودم آب انبه خوردم ؛ منم حسابی به خودم رسیده بودم ولی تیپ اسپرت زدم بعدا فهمیدم از تیپ رسمی خوشش میاد بهرحال چرخی زدیم و رفتیم سمت خونش و کمی از شغل و موقعیت و تخصیلاتم پرسید ... تا یادم نرفته و اگه تبلیغ نباشه بهم گفته بود قرص آفرودیت بگیرم و روزی سه تا بخورم بعد که بروشورشو خوندم فهمیدم تقویت قوای جنسی گیاهی هست ! رسیدیم خونش و با هم رفتبم پارکینگ که ماشین پارک کنیم از اونجا بریم واحدش ؛ واحدش تک واحده بود و سرخر نداشت تو آسانسور یهو دست برد و کیرمو گرفتبا خنده گفت اگه کوچیک باشه کنسله ها ! بعد گفت نه بدک نیست و رسیدیم واحدش درو باز کرد گفت بفرمائین ؛ رفتم تو چه واحد لوکسی اصلا انتظار نداشتم هرچند قبلش عکس از استخر و جکوزی فرستاده بود .

تعارف کرد بشینم تا لباسشو عوض کنه منم نشستم بعد چند دقیقه با سینی شربت اومد یه لباس شب خیلی لخت تن کرده بود با رنگ قرمز که لباس زیرش بخصوص شرتش که لامباد پا کرده بود و البته همون عطر خنک که جذاب بود . همون لحظه کیرم راست شده بود و تو شلوار جین کاملا مشخص بود بغل سینی شربت یه قرص کوچیک گذاشته بود با تعجب نگاه کردم فهمید گفت نترس قرص فشاره بخور تا بهت بگم برای چی ! نمیدونم ترسیدم ولی نمیشد چیزی گفت ! گفتم سابقه فشار ندارم من گفت این فشارت رو پائئن میاره که دیرتر ارضا شی ! نمیدونم واقعا پایه علمی داشت یا نه ولی بعد که سکس کردیم چون دیت اولمون هم بود دیر ارضا شدم شایدم تاثیر آفرودیت بود بهرحال این خانم مشکوک بود نمیدونم کادر درمان بود یا هرچی خیلی به داروها اشراف داشت ...
معیادگاه ما انسان و آبادی !

تاریخ آینده میدان آزادی ...

جانی & واکر
     
  
مرد

 
هانیه

با اکراه و البته ترس قرص رو خوردم بغل دستم رو کانپه نشست کمی حرف زدیم نمیخاستم بی جنبه بازی دربیارم و سریع برم سراغ سکس اونم رفت کنترل تی وی و ماهواره رو آورد گذاشت کانال رادیو جوان برای موزیک بعدم گفت چی میل داری برات بیام گفتم مرسی فعلا هیچی اومد نشست گفت کمتر از سنت نشون میدی ماشالا خوب موندی ...گفتم نظر لطف شماست کلا سبک زندگیم سبک خیامه و براش شعری از خیام گفتم ( خیام گر ز باده مستی خوش باش با ماهرخی تنگ نشستی خوش باش ...) گفت آفرین طبع شعر هم داری ک گفتم ای بعضی شعرا که به دلم میشنن حفظ میکنم ! بعد گپ و گفت ۱ ساعته بدون اینکه همو لمس کنیم گفت زحمت واریزی رو میکشی البته ببخش ! منم با همراه بانک پول رو انتقال دادم ... گفت من کلا هاتم و سیر نمیشم تا جایی که دوست داشتی و توان داشتی میتونی باهم سکس کنی ؛ آروم دستشو رو رونم کشید و نوازش کرد منم ناخوداگاه بغلش کردم سرشو گذاشتم رو شونم اصلا بهش نمومد اینکاره باشه با این لول و خونه و زندگی ! دستش رفت سمت کیرمو از رو شلوار و لمس کردنش منم از پشت دستمو بردم سمت باسنش و اونم راه داد که بتونم دستو به شرنشو برسونم از پشت از لای بند شرتش دستم رسید به کصش ؛ واو کاملا خیس خیس تا انگشتمو کشیدم آهی کشید فهمیدم خوشش میاد بیشتر مالیدم با دو انگشتم تا به خودم اومدم دکمه های شلوارم باز کرد و شرتم کنار زد و به کیرم رسید یه نگاهی کرد بهش و گفت جووون چه سر بزرگی داره اوووف چه کیری داری ( کیر من معمولیه مثل باقی آدما این خانم داشت بهم انرژی میداد و معلوم بود سکس بلده و فقط دنبال پول نیست ) کصش حسابی لیز شده بود و اونم کمی با کیرم بازی کرد و بعد از دید زدنش که شاید بخاطر مطمئن شدن از تمیز و سالم بودنش اروم شروع کرد زبون زدن به سر کیرم کارشو بلد بود بدون عجله شروع کرد خوردن و منم همچنان با انگشتم کصش مالیدن ولی چیزی که حالمو دوبل کرده بود تعریفاش از کیرم بود و آه ناله هنگام ساک زدنش بعد چند دقیقه گفت کونمم انگشت کن منم از خدا خواسته با انگست خیس از آب کصش شروع کردم با سوراخ کونش بازی کردن انگار خیلی خوشش اومد چون ناله هاش حشری تر شده بود و با التماس گفت دو تاشو با هم بمال یه جوری دمر شد که بتونم و منم جوری انگشتامو تنظیم کردم که دوتاشو بتونم بمالم رو ابرا بود و تقریبا ساک زدن رو بیخیال شده بود ... گفتم اینجا میخای سکس کنیم یا رو تخت گفت همبنجا بگا منو مردم برای کیرت لعنتی ! گفتم کاندوم داری من یادم رفته بیارم اگه آره ولی دوست دارم همین الان بکنیش تو کصم ! گفت نه با کاندوم بهتره گفت باشه بذار برم بیارم رفت سمت اتاق خوابشو با کاندوم و یه بات سلیکونی اومد اصلا انتظار بات رو نداشتم چون از قبلش گفتم بود از کون نمیدم ... هاج و واج نگاش کردم گفت بات ندیدی ؟ گفتم چرا ولی مگه نگفتی ... گفت نمیدم بخاطر عفونت و مریضی ولی دردشو دوست دارم ! اومد نشست و بات رو داد دستمو گفت بکنش تو کونم منم گرفتم با یه نگاه لخت شد و فقط شرت و سوتین فانتزیش موند و داگی رو کاناپه کونشو برام قمبل کرد و کمی با دستش کصشو مالید ؛ رفتم پشتشو گفتم باتت تمیزه با آب کصت خیسش کنم ؟ گفت آره بکن دیگه شروع کردم رو کصش کشیدم و گاها میکردمش تو سوراخ کصش تا خیس خیس شه کصش انگار چشمه بهاری بود و هر لحظه آبش بیشتر میشد . بعد چند دقیقه رفتم سراغ کونش گشاد نبود ولی باکره هم نبود یواش یواش سعی کردم بات رو فرو کنم تو سوراخ کنم و اونم داشت ناله میکرد با یه فشار تا ته رفت و اونم جیغ زد و نفسش بند اومد از درد و البته شاید همراه با لذت ؛ تازه نگاهم به کصش افتاده خیلی خوشگل و تمیز و بدون مو بود فکر کنم لیزر کرده بود دیگه باید میکردمش و اونم اینو میخاست کاندم رو کشیدم رو کیرمم شرچع کردم اول بازی کردن و ور رفتن با کصش دوست نداشتم با چند تقه ارضا شم ( با بیشتر خانمایی که رابطه داشتم همیشه اول اونا ارضا شدن و بعد من )
معیادگاه ما انسان و آبادی !

تاریخ آینده میدان آزادی ...

جانی & واکر
     
  
مرد

 
هانیه

همزمان با بازی کردن با سر کیرو رو کصش شروع کردن تمجید کردن ازش جووون چه کصی داری من فدای این باسن خوشگلت بشم و حیفم میاد تورو بکنم (حسی که اون قبلش به من داد) اونم ناله میکرد و گفت بکن بگا کصمو بکن این جنده حشری رو ! اصلا فکر نمیکردم از جنده استفاده کنه ؛ lool

کصش تقریبا تنگ بود چون بعدا فهمیدم تا حالا زایمان نکرده و انگار سر بچه دار شدن از شوهرش جدا شده هرچند میگفت شوهرمو فقط تحمل میکردم ! با چند بار عقب و جلو کردن کیرم تو کصش جا شد ناله هاش تبدیل به حیغ شده بود و میترسدم همسایه ها بشنون ولی اون تو حس خودش بود شروع کردم آروم تلمبه زدن تا با بدنش مچ شم و زود ارضا نشم هرچند نشانه های ارضا شدنم نداشتم ؛ وسط جیغ و ناله کشیدنش میگفت تحقیقرم کن این جنده رو فحش بده هرچند مصنوعی شروع کردم به تحقیر و فحش دادن کمی هم خندم گرفته بود اگه مست بودم شاید بهتر نقشمو ایفا میکردم بهرحال فهمیدم این خانم عاشق سگ خشن و تحقیر شدنه واسه همین تند تند رو باسنش ضربه میزدم ههعی فحش میدادم جنده و ... تلمبه هام شدید و سریع شدن ولی خداروشکر خبری از ارضا شدن نبود که اگه ارضا میشدم هانیه رو دیگه نمیتونستم ارضا کنم بعد چند دقیقه داگی کردن گفت پاهام درد گفت بشین تا بشین رو کیرت منم کیرمو کشیدم بیرون و نشستم رو کاناپه
معیادگاه ما انسان و آبادی !

تاریخ آینده میدان آزادی ...

جانی & واکر
     
  
مرد

 
هانیه

رو لبه کاناپه نشستم اونم بلند شد اومد رو پاهام آروم کیرمو تنظیم کرد رو کصش و گفت بذار خودم بالا و پائین شم ؛ سر کیرم که رفت تو به آخ کشید و یواش یواش شروع کرد بالا و پائین کردن رو کیرم گفت من اینطور زود ارضا میشم هر وقت بازتو چنگ زدم یعنی دارم میشم تو هم ارضا شو که من بعدش اذیت نشم ! چند دقیقه تلمبه زد رو کیرم و داشت واقعا لذت میبرد و منم از لذت اون لذتم بیشتر شده بود زبونشو کرده تو دهنمو و تو اوج لذت بود باسنشو دست گرفته بودم و کمک میکردم تو تلمبه زدن ناله های شهویتش دیوانم کرده بود که دیدم بازمو چنگ زد منم خودمو شل کردم که همزمان باهاش بشم ولی اون قبل من شد و بیحال رو کیرم وایساد منم که نزدبک ارضا شدنم بود مجبور شدم خودم تلمبه بزنم میگفت زود باش مردم تمومش کن نمیتونم دیگه توروخدا بیا و من هم ارضا شدم و خودشو ازم جدا کرد یه نگاه به کصش انداخت گفت بخدا زخمم کردی ! وحشی ... هاج وواج نگاش کردم و یه بوس از پیشونیش کردم و بغلش کردم هیچ وقت فکر نمیکردم یه خانم بیزنسی این حس و حال رو بهم منتقل کنه منی که از ۲۰ سالگی با انواع و اقسام دختر و زن بودم و رابطه داشتم ازش تشکر کردم و نوازشش کردم مثل یه آهو که شکار شده بود خودشو ولو کرده بود تو بغلمو و هیچی نمیگفت ..‌.

بعد کمی نوازش و ناز کشیدن ازش گفت بیا بریم ریلکس کنیم ...

اگه دوست داشتین باقی داستان اون شب رو هم براتون مینوسم !
معیادگاه ما انسان و آبادی !

تاریخ آینده میدان آزادی ...

جانی & واکر
     
  
زن

 
زوج تصویری کار۱
انجمن خاطرات و داستان های سکسی
خاطرات من و شوهر کاکولدمم کاملا واقعی1
1404/08/14
آخرین پست ↓ زوج تصویری کار۱
داستان براساس واقعیته و ادامه داره
سلام من رویام الان که این داستانو مینویسم30سالمه و شوهرمم 31
مشخصات من قد۱۷۰ وزن ۷۰ سبزه و بشدت خوشگلم
شوهرم عارف ۱۸۵ قد و وزنش۹۰ و خوشتیپ
میخام زندگیمون رو چگونگی اشنایی با فانتزی ها و کاکولد شدن شوهرم به معنایی واقعی و هاتوایف شدن من...
حدود ۱۰ سال پیش من و شوهرممم با هم تو دانشگاه اشنا شدیمم اصلا من با کلمه فانتزی هم اشنا نبودم اصلا نمیدونستم تو دنیا این همه فانتزی جور با جور و تنوع پذیری وجود داره...
رابطه من و عارف تو دانشگاه کاملا عادی بود به عنوان دو تا دوست عادی اصلا تو دوران دوستیمون اصلا نه خونه خالی رفتیم نه سکسی نه چیزی فقط در حد بوس و لب تو ماشین
عارف بشدت شهوتی بود اما من یه دختر خام بودممم ...
عارف اون موقع خیلی بهم میگفت بریم خونه خالی و سکس که من قبول نمیکردم...اینم بگم که ما تو دانشگاه دوستهای مشترک زیادی داشتیم و حتی با یکی از پسرا دانشگاه حتی در حد چت دوست بودم و عارف هم میدونستن اما هیچوقت اعتراض نکرد و اینکه برام عجیب بود... اما ایقد وابستهه هم شدیم که اومد خواستگاریم و بدون مخالفت های خانواده ها نامزد کردیم این مقدمه زندگی ما بود و بعد از ۳ سال دوستی نامزد کردیم ...
دوران نامزدی چند ماه طول کشید اما هنوز سکسی بینمون نبود اما خوب چیز جالبی که رخ داد تو دوران نامزدیم سکس چت های شبانه بود که عارف ازم میخاستتت و برام جالب بود شبا با هم سکس چت میکردم و غیر مستقیم بهش میرسوندم که تو ناراحت نبودی من با محمد که هم دانشگاهیمون بود مدتی دوست بودم اونم میگفت نه چرا بدم بیاد اصلا من تا اون زمان نمیدونستم بیعیرتی چیه...
گدشت تا اینکه تو سکس چت یه شب ازم خاست بهش فوش بدممم برام عجیب بود از فوشهای مثل کثافت بیشعور خر احمق شروع شد تا روز به روز ازم خواست فوشهای بدتر بدم یه شب یهو ناخوداگاه بش گفتم کسکس بی ناموس دیدم جواب نداد دیگه گفتم شاید ناراحت شده اما بعد چند لحظه جواب داد گفت رویا آبم اومد واقعا برام عجیب بود یه فوش درجا اون پسر دیر ارضا رو که ساعت ها سکسچت ارضاَش نمیکرد ارضا شده...
این داستان ادامه داره و میخام زندگی اروپایی و شاید غیر واقعی ما رو تو ایران براتون بگم.
ما فانتزی بازیم
     
  
مرد

 
jhanmii:
برای یک شب بیست تومن میگیرم

قیمتها رو بالا نبرید
عاشق سکس و کنجکاوی در انواع روابط سکسی
     
  
مرد

 

سلام
خانم تابش
این قسمت یه پرانتز هست بین خاطراتم.
حدود ۱۶ سالم بود.۳تا دوست صمیمی بودیم که از بچگی همبازی بودیم.منو یوسف و کوروش.کوروش ۲سالی از ما بزرگتر بود و هیکلی و قوی ، ولی طفلک یجورایی انگار هنوز ۱۲ سالش بود و بزرگ نشده بود.دایی کوروش هم کوچه پایینی ما زندگی میکرد.سال ۱۳۷۲
اونوقتا توی یه محل ، همه همو میشناختن. خونه‌ها همه دوبلکس و تک واحدی بود.
تو کوچه ما که تقریبا بن‌بست بود یعنی تهش راه ماشین رو نبود ، کلا ۱۰یا۱۲ تا خونه بود و همین تعداد خانوار.
دایی کوروش بهش آقا تابش میگفتیم با زن و پسر ۱۲،۱۳ سالش کوچه پایینی ما زندگی میکردن.اقا تابش عین کوروش هیکلی و غول بود ولی بسیار جنتلمن و مهندس تاسیسات بود.پسرشون رامین همیشه آویزون ما بود، استخر میرفتیم،استادیوم فوتبال میرفتیم و بدلیل آشنایی خانواده‌ها ، بما هم اطمینان داشتن.
میرسیم به خانم تابش.یه زن ۳۶،۳۷ ساله از یه خانواده اعیونی و درجه یک که زیباییش توی محل زبانزد زن و مرد بود.قد بلند ، هیکل تو پر و زیبا . بعدها که اولین بار سیبل جان خواننده ترکیه‌ای رو دیدم یک لحظه از جام پریدم ، انگاری خانم تابش رو دیدم.
هاله اسم کوچیکش بود .
یه خواهر کوچکتر هم بنام هلیا داشت.
هلیا مجرد و ۲۴،۲۵ ساله بود.
اما یوسف
یوسف مادرش روس بود،
پسر بسیار زیبا و خوشگل و مادرزادی بدن ورزشی داشت.و اونموقع هم ما هنوز تو نخ دختربازی و این کارا نیافتاده بودیم.
ماجرا از تولد رامین پسر هاله شروع شد و منو یوسف هم دعوت شدیم.
شب تولد با حجب و حیا و خجالت وارد خونه آقای تابش شدیم.
در بدو ورود زنای مینی‌ژوپ پوش آراسته و خوشگل با مردای خوشتیپ که وسط خونه درحال رقصیدن بودن ، میخکوبم کرد.
یوسف ازاین فضاها توی فاميل خودشون زیاد دیده بود و عادت داشت.
بزرگترها که دارن این خاطره رو میخونن حتما یادشون هست اون دوران که کشور چه وضعیتی داشت.
کمیته و ویدئو و روپوش اپل‌دار و نامه بازی و دختر و پسرا و...

من بدجوری کپ کرده بودم . از خجالت قرمز شده بودم.
اونموقع منم چهره قشنگی داشتم،چشمای درشت عسلی و دماغ کوچیک و قد بلند و ترکه‌ای و مدل لبام هم که شاخصه چهره‌ام که همه تعریف میکردن.
اون وسطا هاله اومد جلو و باهامون دست داد و خوش آمد گفت و ماهم رفتیم یه گوشه نشستیم.
زیرچشمی به پاهای تپل و سفید هاله نگاه میکردم.بلوزش هم حلقه‌ای که یقه‌اش تا وسط چاک سینه‌اش باز بود.
موهاش مشکی ، ابروها و مژه‌هاش مشکی مشکی ، یهو چشمای درشت سبزش حال هر بیننده‌ای رو خراب میکرد.
تا اونروز من هاله رو با اون آرایش غلیظ‌ ندیده بودم.
قلبم تندتند میزد
عرق کرده بودم.
چندبار برای آوردن میوه و شیرینی جلوی ما خم شد که باعث سکته من میشد.
صدای آهنگ و همهمه مهمونا و شلوغی .
منو یوسف غریب یه گوشه کز کردیم.
هرازگاهی کوروش یا رامین سراغمون میومدن و چیزی میگفتن و میخندیدیم و میرفتن دنبال کارای مهمونی.

هاله رو از لابلای مهمونا دیدم که به طرف ما میومد.
لبخند شیرینی داشت
نزدیک شد
فاصله صورتمون داشت کم و کمتر میشد
دیگه نمیتونستم جلوی لرزش دستامو بگیرم
صاف شدم
هاله دست‌شو جلو آورد و کنار گوشم گرفت و گفت :
شمام از این نوشابه تلخ‌ها میخورین؟
دو دل و لرزون و رنگ پریده با علامت سر گفتم باشه.

چندباری از مشروبای بابام خورده بودم یکمی.
و چند دفعه هم با بچه محلا خورده بودیم ولی نه زیاد که مست بشم.

یوسف گفت : چی گفت بهت؟
گفتم: پرسید مشروب میخورین؟

هاله با دوتا گیلاس قرمز رنگ برگشت.
گذاشت جلومون.
یوسف اصلا نمیخورد.یعنی دوست نداشت.بااینکه تو خونشون همیشه سر غذا شراب بود و مامان و بابا و خواهر بزرگش میخوردن.

یواش یواش لب زدم به شامپاین
سرم گرم شد
از اون خجالت و کپ کردن دراومدم.
چشم از هاله برنمیداشتم.

خلاصه کنم...
وسطای مهمونی دوباره هاله اومد طرفمون. اینبار دست یوسف رو گرفت و با زور بلند کرد که بیا با خواهرم برقص یخورده، چیه نشستین این گوشه و هیچی نمیگین .
اون دوتارو دست بدست کرد و رفت سمت شوهرش به رقصیدن.
داشتم لب‌خونه میکردم که جلوی شوهرش بمن اشاره کرد که رامین کلا دوتا دوست داره ، اونام خجالتی...
با رقص اومد سمت منو دست منو گرفت و بلند کرد.

دیگه پاهام مال خودم نبود
حال خراب از چهره‌ام پیدا بود
هاله گفت: زیاد خوردی انگار
گفتم:نه بابا و به تته پته افتادم.

هرچی میخوام خلاصه کنم نمیشه...

خلاصه اون شب گذشت و من بودم و صابون و حموم و یاد اون شب هاله.

تقریبا یکماهی از اون شب گذشت
چندباری خانم تابش رو تو خیابون دیدم و سلام علیک معمولی.
تا اینکه یوسف بهم گفت یه رازی رو میخوام بهت بگم .
گفت شب تولد رامین با هلیا دوست شدم.

هلیا هم تو تیپ و قیافه دستکمی از هاله نداشت.

گفتم: کسشعر نگو بابا،اون کجا تو کجا

گفت بخدا دوست شدم،بهت نگفتم چون میترسیدم به کوروش بگی،هلیا هم خیلی تاکید کرد چیزی نگم.فردا شب هم که تولدمه،هلیا برام تولد گرفته خونه خواهرش .
رامین رو هم باباش با خودش برده مسافرت.منم گفتم با تو میرم.

گفتم کی هست خونشون
یوسف گفت منو تو هاله و هلیا.تو هم بیا هاله رو دید بزن که سوژه جق داشته باشی.

منو میگی،هول و ولا افتاد به جونم.نمیدونم چطوری اون شبو سر کردم.
فرداش لباس مهمونی پوشیدیم و هوا که تاریک شد با علامت هلیا از پنجره رفتیم و وارد خونشون شدیم.

خودتون باید حال منو درک کنید وقتی وارد خونه شدیم و هلیا یوسف رو بغل کرد و بوسید و هاله هم بوسیدش و با منم دست دادن و نشستیم.نیم ساعتی به شوخی خنده البته بسیار سنگین و با وقار گذشت.
کیک و شمع و کادو بازی تموم شد و مشروب آوردن.
خوردیم
کله‌ها داغ شد
هلیا رو پای یوسف بود
یه علم و اشاره‌هایی دوتا خواهر باهم میکردن و ریز میخندیدن.
من رودربایستی و خجالت رو کنار گذاشتم و بامزگیهامو شروع کردم.
همشون از ته دل میخندیدن.
مطمئن بودم تو خانوادشون از این خبرا نبود که راحت بگو بخند کنن.
هاله با اینکه مست شده بود ولی ابدا وقار و ابهتش کم نشده بود .خیلی متین میخندید.
یه شلوار استرج چسبون رنگ پا پوشیده بود با تی شرت که سرشونه‌اش لخت بود و ادامه‌اش آستین داشت و یقه‌اش تا چاک سینه لخت بود و دور گردن داشت.
موهاش فرق وسط با موج به اطرافش ریخته بود و گوشواره گرد بزرگی هم به گوش داشت.

فضای خونه کم نور بود و تمام پرده هارو هم کیپ کشیده بودن که توی خونه معلوم نباشه.

نفهمیدم چطور شد که هلیا و یوسف رفتن تو اتاق و در رو بستن.

هاله گفت ای شیطونا . حواسمون بهتون هستا.یوسف خواهرمو گول نزنیا.

هاله گفت سیگار میکشی
گفتم سیگاری نیستم
_بعد مشروب میچسبه
_بدم نمیاد دوتا پک بزنم
_بیا دم پنجره روشن کنیم
_یوقت همسایه‌ها نبینن
_باخنده ای وای راست میگی،الان درستش میکنم
تقریبا همه چراغارو بجز یه آباژور خاموش کرد.

رفتیم پشت پنجره
دوتا سیگار روشن کرد،ولی من سیگاری نبودم و بدم میومد.
گرفتم دستم و شروع کردم چس دود کردن

سیگار لای انگشتاش و دستش کنار صورتش بود،نور کمی نصف صورتش رو روشن کرده بود،انگار داشتم خواب میدیدم.منو هاله با این فاصله و حال و هوایی که اتفاق خاصی بود.
زل زده بودم بهش
کمتر از یک دقیقه بود که در سکوت سیگار میکشیدیم .
یکهو دیدم از گوشه چشم داره نگام میکنه.
_چرا ساکتی پوریا جان
_چی بگم.ماشاالله زیبایی شما حرفی نمیزاره.
_حتما یوسف بهت گفته که همه چیز بین خودمون بمونه.و اصلا دوست ندارم کوروش یا خانواده‌اش از رابطه هلیا با یوسف چیزی بدونه
_مطمئن باش عزیزم من که بچه نیستم
_آخی بچه نیستی؟ یه چی دیگه هم گفتی انگار
_چه چیزی
_عزیزم؟؟؟عزیزم؟؟؟منظورت چیه

احساس کردم همه چی رو خراب کردم.سیگارمو از پنجره انداختم بیرون.
هاله درحالیکه سیگارشو تو زیرسیگاری کنار پنجره خاموش میکرد، از حسی که ایجاد کرده بود فاصله گرفت و با لحن نرمتری گفت : ای وای خاک به سرم نیافته رو سر کسی؟؟
همه اینها توی ۲یا۳ ثانیه بود دلو زدم به دریا
قلبم از سینه داشت میومد بیرون
مطمئنم هاله صدای ضربانمو میشنید
نبض توی سرم افتاده بود

توی یه لحظه که دولا شده بود توی کوچه رو ببینه و دستش رو بالا برده بود پنجره رو ببنده،به پشت سرش رفتم و خودمو چسبوندم بهش
دستامو دو طرف کمرش گرفتم بدون اینکه کوچکترین فشاری بیارم،
تقریبا هم قد بودیم . شاید ،۳یا۴ سانت کوتاهتر از من بود.
لبام رو جلو بردم و روی لختی سرشونه‌اش گذاشتم.

فکرکنم که فقط یه کلمه گفت : ای وای نه
_نه. نه. پوریا جان چکار میکنی
_اصلا نگران نباش هیچ اتفاقی قرار نیست بیافته
_الان بچه‌ها میان
هیچ تکونی نخورد
دستامو حلقه کردم دور شکمش،با بوسه‌های ریز و بی صدا حرکت کردم بطرف گردنش،به لاله گوشش رسیدم ، زبونم رو به گوشواره میزدم و دوباره بوسه به گردنش.

لرزش من به اونم سرایت کرده بود.دیگه راه برگشتی نبود باید تا تهش میرفتم.
با صدای آروم و خفه میگفت:تو بچه‌ای،دوست پسر منی،تو دوست رامینی،من شوهر دارم.نکن پسرم.نکن.
بسه. کافیه دیگه تا همینجا

گوشم بدهکار نبود
دستمو بالا بردم و صورتشو به سمت عقب چرخوندم،تقریبا چشمای همو نمیدیدیم و این خیلی بمن کمک میکرد.

لبامو روی لباش گذاشتم.
بدون بوسه
فقط با لبام ، لبهاشو لمس میکردم
میرفتم کنار لبهاش و اونجارو بوسه ریز میکردم.
۴،۵ سال میشد که فیلم ماوی ماوی رو با عیدی‌هام خریده بودم و تو خونه قایم کرده بودم.اولین بار هم که جق زدم و آبم اومد با همین فیلم بود.اونقدر نگاش کرده بودم که دیگه قسمتای لب بازیش پوسیده و خراب شده بود.

این مدل بوسه هارو اونجا یاد گرفته بودم.
دیگه لباشو میبوسیدم و دستامو تنگ کرده بودم.هرازگاهی که فرصتش میشد یه _ نه نکن کافیه _
ازش به گوشم میخورد،ولی هیچ تقلایی برای رهایی خودش نمیکرد.
کاملا چرخیدم و فیس تو فیس شدیم.یک لحظه با نور کم صورتش روشن شد ، دیگه دست خودم نبودم

چسبوندمش به خودم .برجستگی سینه هاشو روی قلبم احساس میکردم.یه پامو لای دوتا پاش گذاشتم با یه دست سینه‌اش رو دست گرفتم از لای لختیه روی سینه‌اش هم شروع به بوسیدن کردم.
دستاشو روی شونه‌هام گذاشت و با فشار خفیفی میخواست منو عقب بزنه . صداش حالت گریه و ناله داشت که میگفت تورو بخدا کافیه. شوهرم بفهمه میکشدت. رامین میفهمه بسه. بسه

حرکتش دادمو روی مبل ۳نفره افتادیم.ما در قسمت تاریک بودیم.اگه در اتاق باز میشد ، قبل از دیده شدن میتونستیم خودمونو جمع و جور کنیم.

گفتم: هاله جان تو اولین عشق و آخرین عشق منی.از شب تولد دیوونه تو شدم . شبا خوابم نمیبره.اصلا چی دارم میگم،دیگه من نمیتونم همچین فرصتی پیدا کنم که تورو داشته باشم.توروخدا به هیچی فکرنکن.یک شب هست و تموم میشه دیگه مزاحمت نمیشم،فقط الان اگه منو رد کنی اتفاقای بدی برام میافته بخدا.

یادمه هاله فقط دو سه کلمه گفت : ای وای. خدایااااا. نه.

دیگه امون ندادم
دستامو از زیر تی‌شرت رسوندم به سینه‌اش
لبامو دیگه از لباش جدا نمیکردم
انگار راضی شده بود
به عقب هولم داد و گفت صبرکن ببینم یه دقیقه.

اومد بلند بشه ، دستاشو گرفتم که نره
با غیض گفت بزار ببینم اینا چکار میکنن.

به طرف اتاق رفت . در زد و منتظر جواب نشد ،دستیگره رو پایین کشید ولی در رو باز نکرد ، یواش گفت هلیا جان خوابیدین؟
من صدایی نشنیدم ولی دوباره هاله گفت پس شما همونجا بخوابین ما هم همینجا نشستیم.

در رو بست و برگشت.
خودمو بهش رسوندم و بغلش کردم.
با صدای خفه گفت: ای وای خب دیگه

به سمت اتاق خواب رفت و منم رفتم دنبالش
وارد شدیم و بیصدا در رو بست و یواش قفل کرد که صدا در نیاد.
گفت: چراغو روشن نکنیا،پرده نازکه از بیرون معلومه.

کورمال رفتیم و لبه تخت نشستیم
گفت : حالا که چی
_هیچی عزیزم
_(با لبخند) آخه من جای مادرتم
_جای هرکس باشی من دوست دارم

درازش کردم افتادم روش
حالا دیگا خودشم همکاری میکرد
بلوزش رو که خواستم بالا بزنم گفت : نه دیگه. پررو نشو

گفتم: اصلا امشب دیگه از من چیزی نخواه که شرمندت میشم.

با زور و کلنجار تی‌شرت رو بالا زدم و سوتین رو پایین کشیدم
زبونمو نوک سینه‌اش میزدم و داخل دهنم میکردم،با دستم لاله گوشش رو میمالیدم و با گوشواره‌اش بازی میکردم.
یواش یواش نفساش تند شد
زیر سینه‌هاشو که لیس میزدم یه آخخخخخ محکم میگفت.
تازه احساس کردم کیرم داره بلند میشه .تا اینجا همه چی با ترس و دلهره بود . کیرم توی شکمم فرو رفته بود . انگار هیچی لای پام نیست.
شلوار استرجی که پاش بود خودش به تنهایی میتونست آبمو بیاره.
دستمو که انگاری اتفاقی به کسش میخوره چندبار بالا پایین کردم .هربار که به کسش برخورد میکرد سریع مچ دستمو میگرفت که مثلا جلوی کارمو بگیره.
دستامو زیر بغلش گذاشتمو بالا آوردم که نتونه دستشو به من برسونه .
سینه‌اشو میمالیدم و پایین میومدم
لیز دادمو گذاشتم رو کسش
با صدای بلندی گفت هییییییی. آخ. آخ. نه. نه دیگه

تمام کسش رو توی دست گرفتم و فشار دادمو لبامو هم چسبوندم رو لباش و شروع به مکیدن کردن.
چنان از بینی نفس نفس میزد که گفتم الان سنکوب میکنه.

سریع دستمو بردم تو شرتش و کس داغشو دست گرفتم و انگشتمو لاش بالا پایین میکردم . یهو انگشت وسطمو فرو کردم تو
ناخناش رو توی مچ دستم فرو کرد و با یه دست هم دهنشو گرفت و شروع به لرزش ریز در تمام اندام کرد .
خودمو محکم بهش چسبوندم تا لرزشش آروم شد.

سعی کردم بدون اینکه متوجهش کنم شلوارمو پایین بکشم.
تا زانوم آوردم پایین.
هاله داشت نفسهاشو منظم میکرد و دوتا دستاشو کنار صورتش گرفته بود.
کیرمو آماده کردم
دستم کاملا خیس از آب کس هاله بود ، مالیدم سر کیرمو
هم زمان از دو طرف شلوارش گرفتمو کشیدم پایین .
اما زیاد پایین نیومد و هاله رو متوجه کرد.

ناز بچگانه‌ای داشت،انگار میخواستم پرده‌شو بزنم.
با بیحالی شلوارشو گرفته بود و نه و نچ میکرد .

سفت و با تحکم شلوارشو دادم پایین و کیرمو گذاشتم لای پاش .چندبار عقب جلو کردم و بازحمت سرشو رسوندم به سر سوراخ .
از ورود کیرم که مطمئن شدم ، پنجه تو پنجه شدم باهاش و فرو کردم

_واااااااای. هیییییییییی یواش اخخخخخخ،دفعه اولته مگه
گفتم: دفعه اول و آخرمه عزیزم

بعد چندتا تلمبه ، آبمو سرکیرم احساس کردم.
_آخ آخ. دارم میام من عشقم. عشقم دارم میام.

_نه. نه. دربیار. تو نریزیا. نریزیا. وااااااییییی

هرچی زور زد منو از خودش جدا کنه نتونست.
منم که احساس کردم که اگه کیرمو دربیارم ، همونجا قبض روح میشم و میمیرم.
asdfghjkl;'
     
  
صفحه  صفحه 23 از 23:  « پیشین  1  2  3  ...  21  22  23 
داستان سکسی ایرانی

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA