دوقسمت دیگه گذاشته شد لطفا نظربدین تقدیم به همه کسایی که لذت بردن و عشقشون به زنای مذهبی بسیجی قرآنی شون بیشتر شده
اینکه جسارت نوشتن پیدا کردی خیلی خوبه و میتونه نشونگر یه شروع خوب باشهولی به نظرم نباید یک قصه رو روایت کردکاری که شما نوشتی یه روایت مستند هستنه یک داستان...بهتره که یک راوی داشته باشی که ترجیحا یکی از شخصیتهای داستان باشه و از زبون اون نوشته بشه... ضمنا داستان باید دارای افعال ماضی باشه چون در گذشته اتفاق افتاده و نه مضارع استمراری.... (مخصوصا اپیرودهای اول داستان شما)موفق باشید
AmirSalmanسپاس علت اینکه اینطوری مینویسم میخوام متفاوت باشهشما درست فهمیدی البته بصورت مستند نیست بصورت یه دوربین که جابجا میشه میخوام متفاوت باشه نسبت به داستانهای دیگه مثل موضوعش
داستان فوق العاده ای هست.به نویسنده تبریک میگم.خیلی خوبه که نسل جدید و جوانی از نویسنده ها در انجمن فعال شدن.واقعا خیلی خوشحالم.هر قدر کاربران در بخش فیلم مایوس و ناامیدم کردن این نویسندگان جوان و با استعداد شاد و امیدوارم میکننآفرین.
سلام ممنون از همه دوستانی که وقتی گذاشتن و خوندن و لذت بردندوست دارم این داستان ها باعث بشه زیبایی خانومای چادری مذهبی مون رو بخش اعظمی از زنان ایرانی رو تشکیل میده به نمایش بذاره و اینکه قصدم از این داستان این بود که یک خانواده مذهبی هم میتونن اعتقاداتشون داشته باشن اما درفضایی روشن و با انرژی بدون تجاوز و سیاه نمایی شاهدعشق بازی بین زن و شوهر یا مادر و پسر باشیمممنون از دوستانی که خوندن تقدیم به خانومای چادری
قسمت هفتم دو فرشته مطهره معصومهبعد از اون روزِ رختکن تربیت بدنی، دوستی علی و حسین مثل یه پیوند محکم شد. حسین حالا رسماً "دختر علی" بود؛ هر روز بعد از مدرسه با هم بودن، و راه خانوادههاشون بیشتربه خونهی هم باز شد. هم علی حسین رو میبرد خونهشون، و حسین هم علی رو دعوت میکرد خونهشون. فاطمه خانوم و زهرا خانوم اول با احترام و کمی فاصله حرف میزدن – سلام و احوالپرسی ساده، چای ریختن با چادر و حجاب کامل – اما این رفتوآمدها زمینهای شد برای نزدیکتر شدنشون. هر دو بسیجی بودن، هر دو تو مسجد محل جلسه قرآن داشتن، و هر دو تو پایگاه بسیج خواهران فعالیت میکردن. این فعالیتهای مشترک، مثل یه نخ نامرئی، اونا رو به هم گره زد.اولین بار که رابطهشون گرمتر شد، تو جلسه قرآن مسجد بود. یه عصر پاییزی، بارون آروم میبارید. فاطمه خانوم باچادر و مانتوی مشکی ساده ولی تنگتر از همیشه (که بهرام دوست داشت تو خونه زیرش ببینه، اما حالا برای بیرون پوشیده بود) اومد مسجد. مانتو روی سینههای ۸۵ش فشار میآورد، شکم چاق نازش زیر پارچه برآمده بود، و وقتی قدم برمیداشت، رانهای گوشتیش زیر مانتو تکون میخورد. زهرا خانوم هم با مانتوی گشاد خاکستری و چادر مشکی ساده اومد؛ لباسهاش پوشیدهتر بود، اما اندام قشنگش بدون منظور معلوم میشد – چشمهای بادومیش با نگاه معصوم، پوست سفیدتر از فاطمه که زیر مانتو برق میزد، و وقتی مینشست، شکم چاق نازش آروم روی رانهاش میریخت. پسرهای جوون مسجد (که برای کمک به خواهرا اومده بودن) مخفیانه نگاه میکردن؛ یکیشون کیرش راست شد وقتی فاطمه خانوم خم شد قرآن برداره و سینههاش زیر مانتو برجسته شد، یکی دیگه وقتی زهرا خانوم دستش رو بلند کرد دعا کنه و مانتوش کمی بالا رفت و ران سفیدش معلوم شد. اما فاطمه خانوم و زهرا خانوم با عفت کامل رفتار میکردن؛ چادرشون رو سفت نگه میداشتن، چشمهاشون رو پایین میانداختن، و جلوی نامحرم حتی یک کلمه اضافه نمیگفتن. فقط وقتی تنهایی با خواهرا بودن، چادر رو کمی شل میکردن و با پاکی زیر لب ذکر میگفتن "سبحان الله" یا "الحمدلله"، انگار هر لحظه در حال استغفار بودن. ولی مگه میشد زیبایی بهشتی شون از نامحرم قائم کرد هرچه تلاش میکردن بیشتر نگاه ها به سمتشون میرفتتو جلسه، فاطمه خانوم قرآن رو با صدای لرزان و معصوم خوند، و زهرا خانوم بعدش توضیح داد. بعد از جلسه، فاطمه خانوم به زهرا خانوم گفت: «زهرا خانوم، صوتتون چقدر قشنگ بود، اللهم صل علی محمد و آل محمد، خدا بهتون عمر با عزت و توفیق عبادت بده.» زهرا خانوم با لبخند معصوم و چشمهای بادومیش جواب داد: «فاطمه خانوم، شما لطف دارین، ماشاءالله، خدا به خانوادتون سلامتی و خیر و برکت بده.» این ذکرها و دعاهای واقعی، بدون هیچ قصدی، تنها سادگی عفت و پاکیشون رو نشون میداد – انگار حتی تو حرف زدن، روحشون پاک و دستنخورده میموند.چند روز بعد، تو پایگاه بسیج خواهران، رابطهشون نزدیکتر شد. یه بعدازظهر، برای آماده کردن برنامهی روضه. فاطمه خانوم با چاادر و مانتوی مشکی تزیینشده (که بهرام شب قبل گفته بود "تو این مانتو اندامت مثل حوری بهشتیه") اومد؛ مانتو روی بدن تپلش چسبیده بود، شکم چاق نازش با هر حرکت تکون میخورد، و وقتی مینشست، رانهاش زیر پارچه برآمده میشد. زهرا خانوم با چادر و مانتوی ساده خاکستری و شلوار گشاد اومد؛ لباسهاش پوشیدهتر بود، اما اندام قشنگش بدون قصد معلوم میشد – چشمهای بادومیش با نگاه پاک برق میزد، سینههاش زیر مانتو آروم بالا و پایین میرفت، و وقتی خم شد پرچم بسیج رو برداره، باسن گردش زیر پارچه شکل گرفت. بسیجیهای جوون (نامحرمها) که برای کمک اومده بودن، نگاه میدزدیدن؛ یکی کیرش راست شد وقتی فاطمه خانوم دستش رو بلند کرد و مانتوش کمی بالا رفت و شکم سفیدش و برجستگی نافش معلوم شد ، یکی دیگه وقتی زهرا خانوم چرخید و چشمهای بادومیش با نگاه معصوم برق زد. اما فاطمه خانوم و زهرا خانوم با نجابت کامل رفتار میکردن؛ چادرشون رو جلوی نامحرم سفت نگه میداشتن، و وقتی تنها شدن، با ذکر "استغفرالله ربی و أتوب إلیه" پاکیشون رو حفظ میکردن.تو پایگاه، فاطمه خانوم و زهرا خانوم کنار هم نشستن برای مرتب کردن کتابهای قرآن. کمکم حرفشون باز شد؛ فاطمه خانوم گفت: "زهرا خانوم، تو این مانتو چقدر اندامت قشنگه، سبحان الله، خدا بهتون توفیق بیشتر در بسیج و عبادت بده." زهرا خانوم با خجالت لبخند زد، چشمهای بادومیش برق زد و گفت: "فاطمه خانوم، ماشاءالله، چشماتون قشنگمیبینه خدا به خانوادتون خیر و برکت و سلامتی بده." این ذکرها و دعاهای واقعی، در حقیقت پایه گذار، شروع صمیمیت بود.رفتهرفته، رفتوآمدها بیشتر شد. یه هفته بعد، زهرا خانوم و حسین دعوت شدن خونهی فاطمه خانوم. فاطمه خانوم به عشق بهرام، با تاپ حریر کرم توری و دامن شکافدار (که زیرش چیزی نپوشیده بود) آماده شده بود؛ وقتی خم میشد چای بیاره، سینههاش میلرزید، شکم چاق نازش تکون میخورد، و دامن باز میشد و رانهاش برق میزد. زهرا خانوم با مانتوی ساده و چادر گلگلی اومد، اما تو خونه چادر رو شل کرد مانتو رو درآورد؛ رکابی سفید خیس از عرق (چون از مسجد اومده بود) تنش بود، سینههاش زیر پارچه برآمده، چشمهای بادومیش با نگاه پاک برق میزد. علی و حسین نگاه میدزدیدن؛ کیر علی و حسبن راست شد وقتی فاطمه خانوم خم شد و زیبایی اندامش معلوم شد، کیرشون نیض میزد وقتی زهرا خانوم چرخید و شکم چاق نازش تکون خورد. اما فاطمه خانوم و زهرا خانوم با عفت، چادرشون رو جلوی پسرا سفت نگه میداشتن، و وقتی تنها شدن تو آشپزخونه، با ذکر "اللهم صل علی محمد و آل محمد" برای سلامتی همصلوات میفرستادن.تو آشپزخونه، صمیمیتشون بیشتر شد؛ فاطمه خانوم با شوخی گفت: "زهرا خانوم، چشمهای بادومیتون ماشاءالله مثل ستارهست، خدا بهتون توفیق بیشتر بده." زهرا خانوم خندید، چشمهاش برق زد و گفت: "فاطمه خانوم، اندامت تو این تاپ الحمدلله مثل یه گل نازه، خدا به خانوادتون برکت بده." و بعد صحبت های عادی روزانه.یه ماه بعد، تو مجلس روضه مسجد، اونا مثل دو خواهر بودن. فاطمه خانوم با چاادر و مانتوی مشکی پولکی (که بهرام عاشقش بود) اومد، اندام تپلش زیر پارچه برق میزد. زهرا خانوم با چادر و مانتوی ساده، اما چشمهای بادومیش و پوست سفیدش بدون منظور جذاب بود. پسرهای مسجد نگاه میدزدیدن و کیرشون راست میشد، اما فاطمه خانوم و زهرا خانوم با نجابت روضه میخوندن، چادرشون رو سفت نگه میداشتن. بعد از روضه، تنها شدن و فاطمه خانوم گفت: "زهرا خانوم، زیباییتون تو این لباس ساده سبحان الله مثل یه نوره، خدا بهتون توفیق شهادت بده." زهرا خانوم خندید و گفت: "فاطمه خانوم، اندامت تو مانتو ماشاءالله مثل یه بهشته، خدا به خانوادتون سلامتی و خیر بده." شوخیهاشون دخترونهتر شد، اما همیشه با ذکر "استغفرالله" یا "الحمدلله" پاکیشون رو حفظ میکردن.حالا فاطمه خانوم و زهرا خانوم مثل دو خواهر بودن؛ هر روز با هم در مسجد، بسیج، خونهها، و صمیمیتشون روزبهروز بیشتر.