انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 13 از 14:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  پسین »

داستانهای افسانه



 
AmirSalman
خیلی عالی واسه شروع دوباره
واسه پیشنهاد امیدوارم افسانه فاعل نشه
Lila
     
  

Streetwalker
 
داستان بسیار جذابی است.نویسنده قلم جذاب و شیوایی دارد که ناخودآگاه خواننده را با خود همراه میکند.داستان ساختاری مستحکم دارد و به خوبی پیش می‌رود.
چیز دیگری که از این نویسنده میپسندم احترام به خوانندگانش است.تویسنده ها همچون میزبان هستند و خوانندگان چون میهمان.بیشتر میزبانان روز اول سفره رنگین می‌چینند و بعد از مدتی هم میهمان را از گرسنگی میکشند اما این میزبان با قاشق به میهمانانش غذا میدهد.خواننده مطمئن است قرار نیست بین زمین و آسمان رها شود و گرسنه بماند.
در نهایت پویایی کاراکتر اصلی را دوست دارم.فردی که روابط مختلف و متنوع با افراد مختلف و در نقش های مختلف(فاعل،مفعول،میسترس،اسیلو) را بی مهابا و از روی نیاز و شرایط تجربه میکند بدون آنکه این روابط شکل تصنعی و دروغین و افراطی به خود بگیرد و از این لحاظ کاملا با خودم و روابط متنوع و رنگارنگ آزادی که داشتم همزاد پنداری دارم.
هر کجای زندگیم را که نگاه میکنم درد میکند...
     
  ویرایش شده توسط: Streetwalker   

 
Streetwalker
💯💯💯💯
Lila
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn

 
afsanesan
خیلی عالی امیدوارم خانم ریس یه سورپرایز گنده واسمون داشته باشه
Lila
     
  
مرد

 
سلام
     
  
زن

 
Streetwalker
سلام خیلی خوشحالم که داستان من رو دنبال میکنید و انقدر بهم محبت دارید.
شما بسیار شخصیت جذابی دارید و این جذابی تو متنایی هم که مینویسید موج میزنه.
مرسی که میخونید و نظر مینویسید
shemale
     
  
زن

 
فصل تازه زندگی من
قسمت ۳
برای اولین بار خنده مارگارت رو دیدم. همیشه چهرش عبوس و جدی بود و کمتر با کسی شوخی میکرد ولی این دفعه تقریبا با خنده گفت:
فکر نکنم هر دو روی تخت جا بشیم.
خواستم بهش بگم اگه یکیمون رو اونیکی بخوابه جا میشیم ولی فکر کردم زیاده رویه. پس بهش لبخند زدم و از ماشین پیاده شدم و دوباره شب روی تخت اون خوابیدم و با خودم فکر کردم بدم نمیاد روی خودشم بخوابم.
فرداش وقتی رفتم سرکار با یه مارگارت دیگه مواجه شدم. همون اول کاری منو صدا کرد دفترش و کلی پرونده و کار ریخت رو سرم. اولش فکر کردم داره باهام شوخی میکنه ولی شوخی درکار نبود. مثل همیشه دستور میداد. بهم گفت:
تمام اینا باید تا عصر آماده روی میز من باشه؟
من فقط به مارگارت می‌گفتم چشم، هیچ وقت شکایت و گلایه نمیکردم اما اینبار گفتم:
همش خانم؟ تمام تلاشم رو میکنم.
سرشو بالا آورد و نگام کرد و دستوری گفت:
افسانه؟ انجامش بده.
از اینکه اسمم رو صدا زد حس خوبی گرفتم. خیلی مصمم جواب دادم:
چشم خانم انجامش میدم.
اون روز قرار بود برم باشگاه بخاطر همین تمام تلاشم رو کردم که تا ساعت ۵ همه کارارو انجام بدم. حتا وقت ناهار هم کار کردم و غذام رو همراه رسیدگی به فایل ها خوردم. پشت سر هم قهوه میخوردم تا انرژیم نیوفته. نزدیک ساعت پنج بود که تقریبا کارم تموم شده بود و داشتم آخرین پرونده ها رو راست و ریس میکردم که مارگارت از راه رسید و یه خروار کار دیگه ریخت رو سرم. یه لحظه از عصبانیت دستام لرزید. مارگارت گفت:
اینا رو هم انجام بده.
داشتم از خستگی بی حال میشدم. گفتم:
کی خانم امروز؟
بعد به ساعت نگاه کردم و کیف باشگام. مارگارت گفت:
تو دو ساعت جمعش میکنی.
سرمو پایین انداختم و گفتم چشم و دوباره مشغول کار شدم. وقتی رفت رفتم کنار پنجره تا یکم هوا بخورم. یهو تو دلم خالی شد و احساس تنهایی کردم. همه از من سو استفاده میکردن، این منو عذاب میداد. هیچکی منو دوست نداشت یا اگر دوست داشت بخاطر خودش و نیازهاش بود. اولش همه مثل زوئی باهام خوب رفتار میکردن اما فقط بخاطر خودشون نه من. حالا هم که مارگارت داشت مثل گاو ازم کار میکشید.
از این که دیروز باهاش شوخی کردم پشیمون شدم، همین طور از اینکه قبول کردم برم تو خونش زندگی کنم. حالا انتظار مارگارت رو زیاد کرده بودم.
چند قطره به حال تنهایی خودم اشک ریختم، کسی نبود که منو بغل کنه و باهام حرف بزنه، من تو اون شهر بزرگ هیچکی رو نداشتم. برگشتم سراغ کارم. چشام دیگه درست نمیدید، کمرم بدجوری درد میکرد، همه رفته بودن و فقط لامپ بالای سر من روشن بود. مارگارت نیم ساعت قبل رفته بود. کارم تا ۸.۳۰ طول کشید و وقتی رفتم خونه شام نخورده خوابم گرفت.
فردا صبح باز اوضاع همون طوری بود. پس فرداش هم همینطور. حسابی به غلط کردن افتاده بودم، میخواستم برم تو اتاق مارگارت و بهش بگم ببخشید که اون حرف مفت رو زدم. فکرش رو که میکردم واقعا حرف احمقانه ای زده بودم، آخه منو چه به خوابیدن با مارگارت؟
جمعه بود، آخرین روز هفته. دلم میخواست دو روز بعدی رو فقط بخوابم.‌ ساعت پنج همه رفته بودن، منم کارامو تموم کردم و با خودم فکر کردم تا مارگارت دوباره نیوفتاده به جونم بهتره برم. میزمو مرتب کردم و راه افتادم که برم اما جلوی در صداشو شنیدم.
افسانه؟ یه دقیقه وایسا.
با خودم گفتم:
مارگارت غلط کردم اون فقط یه شوخی احمقانه بود.
صدای کفشاش تو سالن خالی پیچید، منتظر بودم بهم برسه و بگه برو فلان کارو بکن ولی ازم رد شد و گفت:
هفته سختی بود نه؟
دنبالش رفتم. کلید آسانسورو زد جواب دادم:
یکم سخت بود.
دست رو شونم گذاشت و گفت:
تو هیچ وقت شکایتی نمیکنی. بخاطر همین کارمند مورد علاقه منی.
لبخند زدم و گفتم:
سعی میکنم کارمو انجام بدم همین.
صدام از خستگی خشدار شده بود. رفتیم تو آسانسور گفت:
همیشه وضعیت اینجوری نمیمونه، چون قراره بریم ماموریت خواستم کارای هفته بعد رو انجام بدیم که عقب نیوفتیم.
من از تو آینه نگاش کردم، خودشم خسته شده بود و آرایشش بهم ریخته بود. یکم دلم آروم گرفت و گفتم:
کی قراره بریم؟
گفت: بعد تعطیلات آخر هفته. آمادگیشو داشته باش.
گفتم: حتما خانم.
دیگه نمیخواستم حرف اضافه برنم. نمیخواستم اصلا هیچی بگم ولی نمیدونم چی شد که پرسیدم:
اونجا هم قراره فقط کار کنیم؟
بهم نگاه کرد و با جدیت گفت:
هم کار و هم تفریح. تو کوه نوردی دوست داری؟
با خنده گفتم: نه اصلا
گفت: جنگل چی؟
گفتم: آره بد نیست.
گفت: پس این جز برنامه ست.
از هم جدا شدیم، وقتی گفت جنگل یاد آنا افتادم و اون روز کنار رودخونه. دوباره حالم بد شد، لعنت بهش من خیلی آنا رو دوست داشتم. بودن کنارش خیلی بهم حال میداد‌. یاد جنگل از ذهنم بیرون نمیرفت. هنوز میتونستم صداشو موقع کردن کونم بشنوم. همیشه دستشو میذاشت رو کونم که برم پایین تر و با یه زور زیاد برای اینکه ثابت کنه از من قوی تره منو میکرد.
رفتم خونه و دوش گرفتم، خیلی وقت بود خودمو تمیز نکرده بودم، با خودم گفتم بد نیست برای اینکه یه کاری کرده باشم خودمو شیو کنم. راستش به مارگارت هم فکر میکردم. بدنمو‌تو آینه نگاه میکردم و تصور اینکه مارگارت منو تو اون حالت ببینه بهم حال خوبی میداد.
وقتی از حموم برگشتم ساعت نزدیک ده شب بود. خیلی خسته بودم کمی هم هورنی بودم ولی ترجیح میدادم بیشتر به مارگارت فکر کنم تا کسای دیگه. کم کم داشتم میخوابیدم که موبایلم زنگ خورد. آنا بود، جواب دادم، بلاخره باید باهاش حرف میزدم. حالمو پرسید و بعد گفت:
زوئی فردا میاد وسایلات رو برات بیاره.
گفتم: به تخت احتیاجی ندارم ولی لباسام رو میخوام.
گفت: باشه پس تختت اینجا میمونه.
صداشو یادم رفته بود. آرومو مهربون بود.
گفتم: خوبه میتونی ازش استفاده کنی.
بعد یکم سکوت کرد. من خواستم خدافظی کنم که گفت:
جات حسابی توی خونه خالیه.
حرفی نزدم. گفت:
کارم خیلی احمقانه بود، اصلا بهش فکر نکردم ممکنه ناراحتت کنم. این اواخر رفتارم باهات درست نبود، کاش میشد منو ببخشی.
گفتم: دیگه نمیتونم برگردم.
گفت: چرا؟ همه پارتنرا بهم فرصت اشتباه کردن میدن. ما که باهم خیلی خوب بودیم.
گفتم: ببخشید من باید برم، خیلی خوابم میاد.
گفت: باشه، امکانش هست بعدا حرف بزنیم؟
جوابشو‌ ندادم و خداحافظی کردم. ولی حرفش مدام تو سرم تکرار شد. باید بهش فرصت اشتباه کردن میدادم؟ نمیدونستم. تو اون لحظه فقط اینو میدونستم که نمیخوام با آنا باشم، از کون دادن زده شده بودم، دلم میخواست با یه زن باشم. اونم نه هر زنی، فقط مارگارت. دلم میخواست تنشو بگیرم تو بغلم و بدنش رو بو بکشم. دلم میخواست بهش بفهمونم رئیس کیه. بقیه شب رو به مارگارت فکر کردم.
shemale
     
  
مرد

 


این قسمت ؛ خماری خوانندگان
in search of way to escape
     
  ویرایش شده توسط: AmirSalman   
زن

 
فصل تازه زندگی من
قسمت 4
دو روز تعطیل رو بیشتر خواب بودم. باشگاه هم رفتم. غروب روز یکشنبه بود و من برای فردا دل تو دلم نبود. قرار بود یک ساعت زودتر از همیشه جلو در شرکت باشم تا با مارگارت بریم سفر کاری. حسابی هیجان داشتم و دلم میخواست ساعتای شب زود بگذرن ولی هنوز اول غروب بود.
زوئی همون موقع ها زنگ زد. بهم گفت چمدونم دستشه و ازم آدرس خواست تا برام بیاره. تازه شام خورده بودم که رسید و زنگ زد. درو براش باز کردم و اومد بالا. دم در چمدون رو داد بهم. دلم نمیخواست بیاد تو ولی وقتی دیدمش بدم نیومد چند دقیقه‌ ای باهم حرف بزنیم. تعارف کردم و اونم قبول کرد.
براش کاپوچینو درست کردم. روی مبل تکی اتاق که تنها مبل خونه بود نشست.
به خونه نگاه انداخت و گفت: جای قشنگیه.
بالاپوشش رو درآورده بود یه تیشرت آستین کوتاه سبز پوشیده بود.دستشو که آورد کاپوچینو رو برداره رگ برجسته ساق دستش به چشمم اومد و ناخودآگاه یاد رگ‌ کیرش افتادم. نمیدونم چرا و چطور یهویی رنگ پوست تیرش برام از همه چی جذاب تر شد.
روی تخت نشستم و از پنجره بیرونو نگاه کردم. گفتم:
خیلی محله آرومیه، اینجا رو دوست دارم.
زوئی همراهیم کرد و گفت: تو دختر آرومی هستی، بر خلاف ظاهرت نمی‌خوای مرکز توجه باشی.
خندید و ادامه داد:
بر عکس من که میخوام همه منو ببینن.
این از شخصیتش میومد، زوئی همیشه میخواست تو چشم باشه، حتا اون لحظه که کنارم نشسته بود با موهای دم اسبی و براقش و لبای درشت و ژل زدش داشت خودنمایی میکرد. اما چیزی که زوئی واقعا باهاش خودنمایی میکرد کیرش بود، نمیدونم چطوری بگم ولی خیلی بهش وابسته بود. همیشه تو رابطه یا دستش به کیرش بود و یا ازت میخواست دست یا دهن تو روش باشه. انگار اون براش از همه چی مهم تر بود.
نوشیدنیش رو که خورد گفت:
نمیخوام ناراحتت کنم فقط اگه ممکنه یه سوال ازت بپرسم.
بهش گفتم:
راحت باش
گفت:
منو تو باهم خوبیم؟ منظورم اینه که ما هنوز باهم...
دستاشو تو هوا بازی میداد و رگ دستش میومد جلوی چشمم. منظورشو سخت میتونست برسونه. گفت:
رابطه مون هنوز سر جاشه؟ من یکم مرددم.
به قیافش دقت کردم. یه نم عرقی رو تنش نشسته بود، معلوم بود حسابی تو دلش آشوبه، من تاپ شلوارک پوشیده بودم، نگاهش مدام به خط سینم و بازوهام میوفتاد. با دقت به لای پاش فهمیدم کیرش هم زیر شلوار جینش پف کرده، چیزی که باید بفهمم رو فهمیدم و گفتم:
رابطه منو تو از طریق آنا بهم وصل بود. راستش شخصا و اون اوایل فقط بخاطر آنا باهات اوکی شدم.
انگار که آب سرد روش ریخته باشی آتیشش فروکش کرد. دستاشو آروم گذاشت رو رانش و من تونستم رگای برجستش رو ببینم. اون رگا رو روی بازوش هم داشت و آخرین باری که کیرش رو ساک زدم یادم میومد که روی ران و پهلوها هم داشت.
گفت: فکر میکردم یچیز خاص هم بین منو تو هست.
گفتم: واقعا؟ چطور شد همچین فکری کردی؟
یچیزی بین منو اون بود، زوئی خیلی باهام مهربون بود و هوامو داشت ولی تو اون لحظه میخواستم بیشتر بهم از حسش بگه.
گفت: آخرین بار که باهم بودیم اینجوری فکر کردم. امیدوار بودم توم حسش کنی.
خندیدمو گفتم: من غیر از شهوت چیزی درونت حس نکردم.
ولی دروغ گفتم. کسی که فقط شهوت داشته باشه مثل یه تیکه سنگ آدمو میکنه. درست مثل اون پسر که تو ساحل منو کرد. ولی زوئی حتا موقع کردن هم بهم حس مهم بودن میداد. اونجوری که گاهی ملایم و عمیق میکرد و بدنم رو لمس میکرد و تو گوشم حرفای خوب میگفت اینو نشون میداد. حتا تو اون لحظه نگاهش به بازوها و بدنم فقط شهوت آلود نبود، انگار منو میخواست.
گفت: متاسفم که نتونستم درست نشونت بدم ولی من دوست داشتم. اولش فقط میخواستم بکنمت ولی بعدها بهت علاقه پیدا کردم.
گفتم: الان چی؟
گفت: هنوزم بهت علاقه دارم افسانه.
به تختم تکیه دادم و از پنجره بیرونو نگاه کردم. گفتم:
حوصله یه رابطه جدید رو ندارم.
تو ذوقش خورد سکوت کرد. تو اون سکوت و آرومی حس کردم میتونم هم برای اون کاری کنم و هم یه حال کوچیک کنم. یهو ناغافل گفتم:
میخوای کیرتو برات ساک بزنم؟
جا خورد و چشاش گشاد شد. بهم نگاه کرد و بعد سرشو انداخت پایین. فکر کردم میخواد. خودمم میخواستم، مخصوصا رگای کیرشو. داشتم حسرت اینو میخوردم که چرا تا وقتی که فرصتشو داشتم دقیق بهشون نگاه نکرده بودم. یه میل عجیبی یهو تو وجودم ایجاد شد. میلی که فقط و فقط زوئی میتونست با کیر صاف و پر رگش رفعش کنه. خودشو جمع کرد و گفت:
نه!
با تعجب گفتم: نه؟ نمیخوای؟
گفت: نه افسانه نمیخوام.
حالا داشت بهم میگفت نه؟ یکم بهم برخورد. سعی کردم نپرسم چرا ولی پرسیدم. گفت:
چون ترجیحم اینه که شام دعوتت کنم.
پس یه رابطه عاطفی میخواست نه فقط کردن. لم دادم به تختو گفتم: پس که اینطور.
گفت: اگه شام دعوتت کنم میای؟
فرصت برای تلافی فراهم شد. گفتم:
نه. اصلا حوصله یه رابطه تازه رو ندارم
بلند شد و اومد نزدیکم. چند قدم که برداشت دیدم دیگه خبری از پف شلوار نیست با این وجود فکر کردم الاناست زیپش‌و باز کنه و کیرشو بندازه جلو صورتم. ولی اومد و دست رو شونم گذاشت و گفت:
نمیخوام دوست دخترم باشی، فقط میخوام صمیمی تر باشیم همین.
رابطه نزدیک یعنی انتظار، یعنی از دست دادن راحتی، یعنی وقتی خوابی یکی میاد تو رختخوابت. تنهایی خوبیش اینه هر وقت بخوای یکی رو صدا میکنی بیاد سراغت یا خودت میری سراغ یکی. برای من زوئی بیشتر از این نبود. فقط گاهی هوسشو میکردم شایدم نمیکردم. گفتم:
همینجوری راحتم زوئی. چیز بیشتری نمیخوام.
چند لحظه نگام کرد و گفت:
باشه هر جور راحتی.
یکم بعد رفت و من فکرم پیش رگ دستش موند، هر چقدرم که تو اینترنت گشتم نتونسم یه پورن رگدار پیدا کنم. بعضی وقتا نمیشه دیگه زور که نیست.
فرداش صبح زود سر قرار با مارگارت رسیدم‌. هر دو دقیقا سر ساعت رسیدیم، اون یکم زودتر از من با ماشین شخصیش اومده بود. بر عکس همیشه هودی و جین پوشیده بود، تو اون لباس اسپرت خیلی جیگر شده بود، من دلم میخواست همه ش نگاهش کنم. بلاخره فهمید و ازم پرسید:
چیه؟ چرا انقدر حواست به منه.
داشتیم تو یه جاده صاف و کوهستانی با شیب ملایم حرکت میکردیم. آفتاب خیلی گرم بود و رو کوها و حاشیه خیابون برف بود. بهش گفتم:
این لباس خیلی بهتون میاد خانم.
لبخند زد و مثل بچه ها ذوق کرد و گفت:
جدا؟ بهم میاد؟
گفتم: اوهوم جذاب تر شدید.
لبخند زد و روی صورتش چین افتاد. پوست کک و مکی روی گردنش تو نور آفتاب بیشتر خودشو نشون میداد. لبامو گاز گرفتم تصور کردم که اگه از پشت بکنم توشو لبمو بچسبونم به گردنش چقدر فوق العاده میشه. با تشرش به خودم اومدم:
موزیک بزار
گفتم: آهنگای من بدرد شما نمیخوره.
گفت: فکر میکنی من پیرم؟
گفتم: نه نه اصلا شما خیلی...
حرفمو قطع کرد و با شوخی گفت:
پس خفه شو و موزیک بزار.
یه موزیک هاوس گذاشتم و وقتی دیدم خوشش اومد صداشو زیاد کردم. به صندلی تکیه دادم و به منظره چشم دوختم. با خودم فکر کردم مارگارت همونیه که میخوام، اون هیچ وقت دوست دخترم نمیشد. ولی اگه میتونستم مخشو بزنم میشد باهاش یه رابطه جذاب داشته باشم، بدون وابستگی و انتظار زیاد.
تو اون لحظه ها داشتم به اینکه چجوری به مارگارت نزدیک بشم فکر میکردم، اونم از پشت. موزیک تموم شد و گفت:
سفر خوبی میشه.
من لبمو گاز گرفتم و گفتم: تا اینجاش که عالی بوده.
مارگارت گفت:
آره فقط زیاد نگاهم میکنی.
خندم گرفت و گفتم: مگه بخاطر همین نگفتید سفر خوبی میشه؟
بعد هر دو خندیدیم و دوباره تشر زد:
موزیک بعدی رو بذار انقدر حرف نزن
shemale
     
  
مرد

 
یکی از بهترین داستانهای که خوندم. تنت سلامت.‌ ادامه بده لطفا
سلام
     
  
صفحه  صفحه 13 از 14:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستانهای افسانه

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA