انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »

یک شروع بی پایان


مرد

 
داستان سکسی «یک شروع بی پایان»
حداقل ۲۰ قسمت.
موضوع:سکس بزرگسال، تابو، دوست دختر، همسر.


قسمت اول
بلاخره سربازی با همه خاطراتش تموم شد. داخل ترمینال با آوَش خداحافظی کردم و‌ با اتوبوس به طرف شهرمون حرکت کردم.
وارد کوچه که شدم بغضم گرفت اما دیگه بعد از دو سال به نبودنشون عادت کردم. تنها یک درب انتهای کوچه بن بست قرار داشت که به خونه ای بزرگ باز می‌شد، خونه ای که من داخلش بزرگ شده بودم.
من فرهادم قدم ۱۷۸ و وزنم هم ۸۰ کیلو و این خاطرات از ۲۱ سالگیم شروع شد.
ورزش به صورت حرفه ای که نه، اما چند سالی بدنسازی و تکواندو کار کردم و اکثراً آخر هفته کوه میرم. دوتا خواهر (فریبا ۸ سال و فرناز ۶ سال) بزرگتر از خودم دارم. وقتی ۱۹ سالم بود، پدر و مادرم رو تو تصادف از دست دادم. منم چون تمرکز نداشتم بعد از ترم دوم، قید دانشگاه رو زدم و رفتم سربازی.
فریبا و فرناز نه تنها خواهر که برای من حکم دوست و رفیق رو داشتند. دو فرشته زیبا، خوشگل و خوش هیکل و البته شیطون که از بچگی همیشه مراقب من بودن و هیچوقت تنهام نذاشتن. بعد از سالگرد فوت پدر و مادرم، فریبا، فرناز و من نشستیم و در مورد ارث صحبت کردیم. فریبا کارمند بانک و شوهرش هم در کار واردات و صادرات بود و فرناز هم وکیل و شوهرش شرکت داشت. وضع مالی هر دو به لطف جدیت و تلاش خودشون و همچنین شغل شوهراشون عالی بود.
از پدر و مادرم همین خونه، یک آپارتمان ۳ طبقه که دست مستاجر بود، فروشگاه که زیر همون ساختمان بود، یک ماشین و چند سرویس طلا موند. خواهرام خونه پدری، ماشین و فروشگاه رو به نام من دادن از اون سه طبقه هم به هرنفر یک واحد رسید، از طلاهای مادرم من فقط انگشترش رو برداشتم.
خونه ارث پدربزرگم بود. بابام قسمت نبش کوچه که ارزش بیشتری داشت رو به عمه و عموم داده بود، اونها هم فروخته بودن و الان تجاری شده بود. قسمت پشت که بزرگتر ولی ارزش کمتری داشت رو برای خودش برداشته بود. بابام ساختمان قبلی رو کوبوند و مثل همون البته با امکانات مدرن تر ساخت تا خونه پدر و مادرش و بچگیش تغییر شکل نداشته باشه. ساختمان یک سازه یک ونیم طبقه بود که وسط یک حیاط بزرگ با باغچه و الاچیق و درخت های میوه بلند محصور شده بود. طبقه بالا دو خواب مستر، حال، آشپزخونه، سرویس بهداشتی، حمام داشت و با یک راهرو به یک سوییت مستقل دوخواب برای خواهرام میرسید. سوییت یک راه پله جدا به حیاط هم داشت. طبقه زیرزمین دو خواب که یکیش مستر بود، یک نشیمن بزرگ به همراه انباری، آشپزخونه و مطبخ بود.
درب رو باز کردم، حیاط تمیز و مرتب بود، تعجب کردم. به جلوی پله ها که رسیدم کفش های خواهرام و یک کفش غریبه دیدم. با اینکه خونه مال من بود اما علیرغم اصرارشون کلید رو ازشون نگرفتم تا هروقت دلشون تنگ میشه بیان اینجا. از پله ها که بالا میرفتم فرناز درب رو باز کرد و با یک جیغ خودشو انداخت تو بغلم، پشت سرش هم فریبا اومد. هردونفر رو محکم بغل کردم و گردنشون رو بوس کردم. بوی بدن و موهاشون منو به سالهای مجردیشون برد، هر وقت نیمه شب بیدارمیشدم میدونستم درب اتاق مامان بابا بسته هست واسه همین مستقیم به سوییت میرفتم، شب درب رو باز میزاشتن، من هم مستقیم میرفتم و رو تخت کنار یکی از اونها میخوابیدم. این عادت تا ۱۳_۱۴ سالگی ادامه داشت. دوباره گردنشون رو بوسیدم و بو کردم.
مثل همیشه با تاپ و شلوارک تنگ که کل برآمدگی هاشون مشخص می‌شد بودن. هنوز هم بدنشون بی نقص و‌ روی فرم بود.
داشتن خونه رو تمیز میکردن تا وقتی من برسم مرتب باشه.کفش های سوم مال یک خانم به اسم مریم بود. یک ساعتی حرف زدیم که مریم خواست بره. فرناز بلند شد و باهاش بیرون رفت و بعد چند دقیقه اومد.
من :« این خانم کی بود؟»
فریبا:« هم کلاسی دوران مدرسه و دانشگاه فرناز بود، دو سه ماهی هست دنبال کاره، خواستیم کمکش کنم قبول نمیکنه، فعلا فقط میاد خونه من و فرناز کمک برای تمیزکاری، تا انشاالله کار پیدا کنه»
کلی حرف زدیم، همه چیز رو در مورد آوَش و دوستیمون گفتم. بعد از کلی تعریف و دادن سوغاتی هایی که براشون خریده بودم، فریبا وفرناز اصرار که برم خونشون اما بهشون اطمینان دادم که اینجا راحت هستم و اونها هم بلند شدن که برن.
فریبا:« فرهاد به فکر خودت باش و بدون هنوز هم با هم رفیقیم »
من:« باشه چشم، فقط این مریم خانم واسه تمیزکاری اینجا هم میاد؟!»
فریبا:« آره چهارشنبه ها برای نظافت میاد»
من با خنده:« خودم تمیزکاری بلدم، نیازی نیست »
فرناز:« بابا تمیز، می‌دونیم اما باز هم تمیزکاری نیاز داری، ضمناً خودم باهاش حساب میکنم»
باید به فروشگاه سرمی‌زدم و دوست داشتم تغییراتی تو خونه بدم. اول سراغ فروشگاه رفتم، هرچند علاقه ای به فروشندگی و حضور در فروشگاه نداشتم اما چند نفر بودن که نیاز به این کار و منم نیاز به پول داشتم. فروشگاه دست آقای محمدی بود که چندین سال اونجا کار میکرد و با چندتا کارگر آقا و خانم فروشگاه و انبار رو می‌چرخوند. آپارتمان های بالا رو هم خودش اجاره می‌داد. انسان بسیار شریف و قابل اعتمادی بود. در مورد میزان فروش، خرید ملک برای گسترش فروشگاه و انبار صحبت کردیم و قرار شد با هم این کار رو پیش ببریم. آقای محمدی هم تقاضای معرفی یک نفر معتمد از طرف من به عنوان حسابدار کرد تا در حساب و کتاب فروشگاه کمک دستش باشه.
در مورد خونه هم کمی تغییر مدنظرم بود. اول با یک مهندس معمار نشستم و تغییرات دلخواه رو گفتم. اون هم نقشه و دکوراسیون داخلی جدید رو پیشنهاد داد. یه اوستا بنا با چندتا کارگر آوردم، سوییت خواهرام رو تبدیل به یک اتاق بزرگ کردم. حمام با وان و اتاق تعویض لباس وسط ساخته شد تا اتاق به دو قسمت تبدیل بشه. یک قسمت تخته خواب بزرگ و یک قسمت هم کتابخونه و میز مطالعه گذاشتم. یک فضای دنج خصوصی شد. طبقه زیرزمین، دیواری از وسط نشیمن کشیدیم تا با قسمت زیر سوییت یک استخر و اتاق رختکن ساخته بشه و‌ راه ورودش با راه پله از طبقه بالا باشه. اتاقها ،انباری و آشپزخونه تو زیرزمین بدون تغییر با ورودی مجزا از بیرون موند‌.
برای تمام خونه دوربین مخفی نصب کردم و به موبایل و لب تاپ اتصال دادم.
مریم قبل از شروع تغییرات، هر هفته گردگیری میکرد‌ و هردفعه باهم راحت تر میشدیم. زنی زرنگ، دقیق و البته بسیار شاد و سرخوش بود، اگه باهاش بودی گذر زمان رو فراموش میکردی.
با شروع کارها که به گفته اوستا یک ماه طول میکشید، شماره مریم رو از فرناز گرفتم و بهش خبردادم که فعلا واسه تمیزکاری نیاد. تغییرات و تعمیرات حدوداً یکماه طول کشید و بعدش فرناز و فریبا با وسایل مدرن و جذاب خونه رو پر کردن و وسایل اضافی و قدیمی رو کنار حیاط گذاشتم تا بعداً یک فکری بکنم. حالا فقط نظافت و گردگیری مونده بود.
وقتی مریم اومد و تغییرات رو دید تعجب کرد.
مریم:« وای چقدر تغییر کرده، چقدر گرم و قشنگ شده، مبارکه»
من:« ممنون »
مریم:« فکر نکنم یک روزه بشه تمیز کرد اینجا رو»
من:« خب فردا هم زحمت شما بیاین مریم خانم، من هم کمکتون میکنیم»
مریم شالش رو درآورد، موهای فر و رنگ شدش بیرون ریخت :« اولاً اینقدر نگو خانم خانم احساس پیری میکنم، دوماً شما راحت باش من تموم میکنم»
مانتوش رو درآورد و با یک شلوار لگ مشکی و تیشرت سفید شروع به تمیزکاری شد. از مریم بگم، ۲۷ ساله، کمی لاغر قدش ۱۶۰ وزنشم کمتر از ۵۵ کیلو، سینه های ۷۰، رنگ پوستش سفید با چشم های سبز و موهای فرفری زیبا، اما چیزی که خیلی تو چشم بود باسن بزرگش بود که به اون کمر و پاها نمی‌خورد.
تا ظهر کار کردیم، خستگی به کنار، وقتی چشمم به باسن مریم میخورد کیرم راست میشد. دیدن باسن دختر برای من از بچگی عادی بود. فریبا و فرناز تقریبا همیشه جلوم لخت بودن یعنی تو تابستون فقط با شورت و سوتین بودن، حتی سوتینشون رو جلوی من عوض میکردن و باسن و سینه هاشون جلو چشمم بود. اما حالا بعد چندسال انگار دیدن بدن خواهرام حشریم میکرد چه برسه به باسن یک زن دیگه.
مریم خواست ناهار درست کنه که بهش اجازه ندادم و زنگ زدم سفارش غذا دادم. تا وقتی غذاها رو آوردن در مورد خودش پرس و جو کردم. لیسانس حسابداری داشت. بچه دار نمیشد و یک سال شده از شوهرش طلاق گرفته. از پول مهریه و وام یه واحد ۶۵ متری یکخواب خریده بود و دست مستاجر بود. پدر و مادرش فوت کرده بودن و از اونها تنها یک خونه به ارث مونده بود. مریم یک خواهر بزرگتر از خودش داشت به اسم سیما که مجرد بود، فوق لیسانس زبان انگلیسی داشت و در آموزشگاه زبان خصوصی کار میکرد. البته دانش آموز دبیرستانی هم جهت کلاس خصوصی داشت. دوخواهر تو خونه پدری که قدیمی بود زندگی میکردند و قصد فروش اون و خرید یک آپارتمان بزرگ داشتن. خواهرش هم یک واحد ۷۵ متری دوخواب داشت که اجاره می‌گرفت. مریم قبلاً تو شرکت دوست شوهرش حسابدار بوده اما بعد از طلاق مدیر شرکت بهش پیشنهادات ناجور داده و مریم هم قید کار اونجا رو زده، برای استخدام چند جای دیگه رفته اما شرایط عجیب و غریب براش میذاشتن. فعلاً اینکار رو میکرد تا دستش تو جیب خودش باشه.
بعد از ناهار تا غروب دوباره مشغول تمیزکاری شدیم. خوب پیشرفت کردیم، طبقه بالا تموم شد. فقط اتاق من و زیرزمین و قسمت استخر موند.
من:« خسته نباشی مریم جان، بسه دیگه بقیه باشه واسه فردا، آژانس بگیرم تا آبجیتون نگران نشده؟»
مریم :« نه، بهش آوَش دادم که کارم تا دیروقت طول میکشه.»
دوست داشتم نگهش دارم اما ترس اولین بار که برای هر کاری تو وجود آدمها هست در منم بود. بعد از کلی کلنجار به خودم گفتم بهش پیشنهاد موندن میدم، شاید قبول کنه و وایسته.
من:« پس شام سفارش بدم بعد بریم اتاق من تا فقط پایین بمونه»
مریم:« نه بابا چه خبرته، بریم اتاق خوابت بعدش شام سردستی درست میکنم»
رفتیم تو اتاق من و چون مرتب و تمیز بود زیاد طول نکشید، اما مریم عاشق فضاش شده بود، عاشق فضا و رنگ اتاق، کتابخونه و تخته خواب بزرگ، کلوزت و وان تو حموم.
مریم:« اینجا خیلی قشنگه، روح داره، آرامش داره و البته نظم داره!!»
من:« ممنون، چشمای زیبای سبز شماست که همه جا رو قشنگ میبینه، ضمناً من همیشه مرتب بودم و هستم»
مریم:« آفرین، از آقایون بعید هست، لباس زیر تو کشو، جوراب مرتب، لباس ها تو رخت آویز، واقعا آفرین»
رو تخت دراز کشیدم.
من:« خسته شدم»
مریم:« عادت نداری به اینهمه کار، دراز بکش شام حاضر شد صدات میزنم»
نیم ساعت بعد شام که املت بود رو خوردیم و ظرفها رو با هم شستیم و حالا نوبت فرار از ترس اولیه بود.
من:« مریم اگر شب اینجا بخوابی واست بد میشه؟»
مریم:« واسه چی؟!»
من:« حال رانندگی ندارم، فردا صبح هم دوباره باید بیای همینجا»
مریم:« میدونم‌ خسته ای، اژانس میگیرم اقا فرهاد» من:« نه اصلا دوست ندارم با آژانس بری، خودم میرسونمت»
یه کم فکر کرد و گفت:« باشه ولش کن میمونم، اما اگر خواهرات بفهمن چی؟»
من:« نمیفهمن, تازه بفهمن، چیزی نمیشه؟!»
مریم:« میمونم ولی ... »
رفتم نزدیکش تو چشماش نگاه کردم، جرات به خودم دادم و یه بوس از پیشونیش خوردم:« می‌دونم مریم جان، ممنون که موندی، من برم دوش بگیرم »
هر وقت به گذشته فکر میکنم این لحظه رو شروع دوران سکسی زندگیم میبینم. اگر مریم اونشب قبول نمی‌کرد تا بمونه مسیر زندگیم شاید به کلی تغییر می‌کرد، اما انگار قسمت بود بمونه و آغازگری بر دوران جدید زندگیم باشه.
دوش گرفتنم ۱۰ دقیقه طول کشید، یک ست تیشرت شلوارک سیاه و مثل همیشه بدون شورت پوشیدم. شورت نپوشیدن عادتی بود که از بچگی داشتم و اصرار مامانم هم نتونست کاری کنه که همیشه شورت پام باشه. مریم داشت تلویزیون نگاه میکرد و با آبجیش تلفنی صحبت میکرد.رفتم تو اتاق مهمان و شیر وان رو باز کردم تا پر بشه. تلفنش تموم شد.
مریم:« عافیت باشه»
من:« ممنون, وای چقدر سبک شدم، بلندشو شما هم یک دوش بگیر »
مریم:« ممنون نمیخواد»
من:« بلندشو دیگه واقعا سبک میشی»
مریم:« لباس ندارم »
من:« لباس زیر که نمیشه بهت بدم اما لباس راحتی هست بلند شو»
مریم یک نگاهی مشکوک به من کرد و به طرف حمام رفت.
من:« اون حمام نه، از حمام اتاق استفاده کن، وان آماده هست»
مریم یه نگاه دیگه به من کرد و با یک لبخند که نشونه تشکر بود به سمت اتاق رفت. منم رفتم آشپزخونه و چایی دم کردم. یک ربع که گذشت رفتم تو اتاق و یک ست تیشرت و شلوارک آبی رو تخت گذاشتم. چایی که حاضر شد درب اتاق هم باز شد و مریم بیرون اومد.
مریم با طعنه گفت:« از این بلندتر و گشادتر نداشتی »
من:« عافیت باشه، نه ببخشید دفعه بعد حتما سایز سرکار پیدا میکنم البته اگر سایز لباس زیر رو بگی دیگه کاملتر میشه»
تیشرت بلند بود و تا پایین باسنش میومد، شلوارک هم تا روی زانوهایش بود و البته گشاد. با خنده بلند شدم و رفتم تا چایی بریزم.
مریم:« زهرمار ،سایزم ۷۰ هست، باید هم بخندی با این لباسها شبیه دلقک شدم»
سینی رو رو میز گذاشتم و اومدم نزدیکش، دستامو گذاشتم رو بازوهاش و گفتم :« ببخشید اصلا منظورم این نبود, فقط کمی ... ببخشید»
مریم:« باشه حالا چون چایی آوردی میبخشمت»
رو مبل نشست، منم کنارش نشستم. داشتیم فیلم نگاه میکردیم، اینقدر خسته بودم که سرم میفتاد پایین.
مریم :« پاشو آقا فرهاد که دیگه واقعا خوابت گرفته»
بلند شدم به طرف اتاق مهمان رفتم، مریم بلند شد و دست به کمر به من نگاه میکرد.
من:« چی شده؟!»
مریم:« من باید رو مبل بخوابم؟!»
من:« نه چرا مبل، رو تخت بخواب»
مریم:« پس برو تو اتاق خودت»
من:« میشه رو تخت کنارت دراز بکشم تا خوابم بگیره؟»
مریم با خنده:«امر دیگه ای؟! دیگه چیکار کنم؟!»
من:« خواهش میکنم»
مریم:« بد عادت نمیشی؟»
من:« از بچگی بد عادت بودم، همیشه رو تخت یکی از خواهرم می‌خوابیدم»
مریم:« لوس ننر، باشه برو دراز بکش تا ببینم، البته خوابت گرفت میام بیرون، بهت گفته باشم خیال وَرِت نداره»
من:« باشه ممنون»
رو تخت دراز کشیدم چند دقیقه بعد مریم اومد و کنارم دراز کشید. دستم رو گذاشتم روی شکمش و نفهمیدم کی خوابم برد.
چشامو باز کردم، هنوز هوا روشن نشده بود. عادت سربازی و صبح زود بیدار شدن رو داشتم. به پهلو چرخیدم که دیدم مریم به پشت کنارم خوابش برده. موهای فرفریش رو صورتش ریخته بود و صورتشو پوشونده بود. شلوارکش به سمت بالا جمع شده بود، روناش سفید و وسوسه انگیز بود. تیشرت هم بالا رفته بود و شکم صاف و نافش دیده میشد. دستمو آروم رو شکمش گذاشتم و شروع به مالیدن شکمش کردم. حرکات دستمو به سمت بالا بردم همزمان با بالابردن تیشرتش دستم رو به سینه هاش نزدیک میکردم. بعد از یک ربع مالیدن و کلنجار رفتن با خودم بلاخره جرات کردم و دستمو رو سینه‌ش گذاشتم. چند دقیقه بازی کردم و وقتی دیدم تکونی نمیخوره سینه دیگه‌‌ش رو گرفتم و مشغول بازی باهاش شدم. دستم روی سینه کار میکرد که صدای آه آرومش رو شنیدم. بیدار شده بود اما خودشو به خواب میزد. با کمک نامحسوس خودش دست چپم رو از زیر سرش رد کردم و روی سینه چپش گذاشتم و حالا دو دستی داشتم با سینه هاش بازی میکردم. وقتی قسمت نوک سینه هاش رو بین دو انگشت میگرفتم و به طرف بالا میکشیدم آه کشیدنش بیشتر میشد. دست راستم رو آروم به سمت پایین بردم و گره شلوارکشو رو باز کردم. خواستم دستمو زیر شلوارک ببرم که دستشو روی دستم گذاشت. با کمی کشمکش بلاخره دستمو تو شلوارک‌ کردم و روی کسش گذاشتم. کسش مثل یک دریاچه خیس بود. حرکت دستم شروع نشده بود که مریم بلند شد و نشست، چشم تو چشم من شد.
مریم:« فرهادخان گوش کن، اگر دیشب اینجا موندم دلیل بر هرجایی بودنم نیست که اگر هرجایی بودم الان واسه نظافت خونت نبودم، آبروم رو دوست دارم و نمیخوام آبروم بره، اگر الانم همراهی کردم خب منم زنم و نیازهایی دارم و یک ساله دست هیچ مردی بهم نخورده، الان میتونیم با اعتماد به هم فقط نیازهای همدیگه رو رفع کنیم»
من:« به روح پدر و مادرم قول میدم هیچوقت آبروت رو‌ نبرم، نگاه بدی بهت نداشته باشم و کوچکترین بی احترامی هم‌ نکنم»
با دوجمله کوتاه قرارداد بینمون بسته شد.
مریم دراز کشید و رفتم روش شروع به لب گرفتن شدیم. اولین سکس کامل من داشت شروع میشد و الان میفهمم مریم چه مربی خوبی بود‌. هرچه من عجله داشتم مریم خونسرد بهم آموزش میداد و میگفت چه کاری انجام بدم. نقاط حساس بدن، عجله نکردن، ترتیب حرکت به سمت پایین و ... و من هم مثل یک شاگرد خوب داشتم یادمیگرفتم و عمل میکردم.
شروع با لب گرفتن و خوردن لبها بعد گردن و سینه ها بخصوص نوکشون، اگر بدت نمیاد زیر بغل و بعد پهلوها و شکم و لیسیدن ناف بعد به سمت رون ها و ساق پاها و مچ پاها، اگر بدت نمیاد لیسیدن انگشت شصت پا. بعدش باید به پشت بخوابونیش، از قسمت پشت گردن شروع کنی و بعد سرشونه ها و کمر و پهلوها، گاز گرفتن لپ های باسن و لیسیدن قسمت پشت زانوها و مچ پا. همونقدر که مرد دوست داره کیرشو و آبشو بخورن، زنها هم خوردن کسشون حتی اگر خیس باشه رو‌ دوست دارن، پس نیاز دوطرفه هست. برای خوردن کس هیچوقت نباید عجله کرد، آروم از بوس کردن چوچول شروع میشه و بعد لیسیدن و زبون کردن تو کس با سرعت کم ولی وقتی نزدیک ارضا بود باید سرعتت رو بیشتر و بیشتر کنی. اگر سکس از باسن میخوای باید بتونی حشریش کنی، بخصوص با خوردن و لیسیدن سوراخ باسن و بعد بازکردن با انگشت و در آخر فرو کردن کیرت‌.
آموزش کارهای من که تموم شد، خودش شروع کرد به کار شد. وقتی شلوارکم رو درآورد و کیرمو دید، از نگاهش فهمیدم کیری به بزرگی کیرم تا حالا ندیده. زبون مریم رو بدن من میچرخید، تازه میفهمیدم که نوک سینه مردها هم باعث تحریک میشه، اما بیشتر کار مریم رو کیر و خایه هام انجام میشد. خایه هامو تو دهنش میکرد و میکشید، دردی همراه با لذت داشت. وقتی بعد از چند دقیقه ساک زدن کل کیرم رو تو دهنش غیب کرد چشام داشت بیرون میزد.
مریم:« خب فعلا کافیه میترسم سریع آبت بیاد.»
به پهلو دراز کشید باسنش رو عقب داد و با دستش سر کیرمو جلو کسش گذاشت.
مریم:« امروز فقط اینجا»
پس بعداً می‌تونستم این کون رو فتح کنم. سر کیرم به زحمت و با کمی زور تو کسش رفت، یه آه کشید و من بیشتر فشار دادم.
مریم:« آه، آخ، چه کلفته، جووون بکن منو»
چند دقیقه تلمبه زدم. مریم بلند شد حالت داگی گرفت، رفتم پشتش و سر کیرم رو دوباره تو کسش کردم. کسش واقعأ تنگ بود.
من:« مریم جوون چه کس تنگی داری»
مریم:« جوون اره تنگه چون خیلی وقته کیر بخودش ندیده ولی کیر تو خیلی خیلی بزرگه»
وقتی تلمبه میزدم لرزش باسنش خیلی زیبا بود. خم شدم روش، دستم رو گذاشتم رو سینه هاش و شروع به تلمبه زدن کردم. بعد از چندتا تلمبه شدید مریم ارضا شد و من کماکان مشغول بودم.
مریم:« اخ ، آه، چرا ارضا نمیشی؟!!»
من:« جوون دوست داری تموم کنم»
مریم :« آره، کسم داره میسوزه، لطفاً تموم کن»
من:« خب من ارضا نشدم، چیکار میکنی؟»
مریم:« هرکاری بگی میکنم »
من:« باشه پس برگرد و دهنت رو باز کن.»
مریم سریع برگشت و دهنش رو باز کرد، کیرمو تو دهنش کردم و شروع به تلمبه زدن کردم. آبم که خواست بیاد کیرمو درآوردم و تو صورتش خالی کردم، افتادم رو تخت. مریم سریع رفت تو دستشویی و بعد چند دقیقه برگشت.
مریم:« عوضی داشتم خفه میشدم، آب کیرت چه زیاد بود صورتم چسبناک شده »
من :« ببخشید»
مریم:« چرا تو دهنم ارضا نشدی؟!»
من:« ترسیدم بدت بیاد، دفعه بعد تو دهنت میریزم»
مریم:« اینقدر آب باشه که خفه میشم»
بغلش کردم و دوباره خوابیدیم. با بازشدن درب و صدای مریم از خواب بیدار شدم.
مریم:« بلندشو تنبل باید کارها رو امروز تموم کنیم»
وقتی نزدیکم شد دستش رو گرفتم و محکم کشیدمش رو تخت و کشیدمش تو بغلم.
من:« ببخشید بابت صبح، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم»
مریم:« خواهش میکنم»
من:« برای دفعه اول خوب بودم؟!»
مریم:« آره دفعه اول ؟!!!! تو که راست .... »
تا خواست ادامه بده، لبم رو گذاشتم رو لباش و شروع به خوردن کردم. دستم رو بردم تو شلوارک و با کسش بازی میکردم. دستش رو گذاشت رو کیرم و مشغول شد. لبم رو بلاخره جدا کردم.
مریم:« دیوونه بزار نفس بکشم، وای کیرشو ببین چه کلفته، الکی نبود کسم درد گرفته بود،این خرطوم رو چطور تو کسم جا دادی؟؟!!»
تا دستام شل شد، خودشو رها کرد و از تخت پرید بیرون.
مریم:« بلندشو صبحانه بخوریم و پایین رو تمیز کنیم، اگر کارها رو زود تموم کردیم و وقت بود یه کاری برات میکنم »
من:« پس اگر زود تموم شد میتونم کس و کونت رو باهم بکنم؟!»
مریم:« الان ۹ هست اگه تا ۱۰ تموم بشه آره »
من:« خب بگو نمی‌خوام بدم، چرا بهونه میاری»
صبحانه رو آروم آروم می‌خوردم. مریم خندش گرفته بود.
مریم:« چته؟! نکنه دلت رو زدم یا از خیر سکس گذشتی»
من:« تو این نیم ساعت رختخواب هم مرتب نمیشه چه برسه به طبقه پایین، ولی واقعاً اگه وقت داشتیم چه کس و کونی میکردم؟!!»
مریم:« آره حیف از دست دادیش»
صبحانه تموم شد و مریم ظرفها رو شست منم اتاق رو مرتب کردم. مریم خواست بره لباس کار بپوشه.
من:« کجا داری میری؟»
مریم:« برم لباس بپوشم، اینها حیفه کثیف بشه.»
من:« نمی‌خواد بیا اول ببینیم چقدر کار داره بعد لباس میپوشیم»
مریم جلو بود تا وارد شدیم یه جیغ بلند کشید.
مریم:« عوضی دروغگو، اینجا که تمیز و مرتب هست»
در این حین من آروم لخت شده بودم و تا برگشت بغلش کردم و باهاش پریدم تو استخر.
من:« خب خداروشکر زود تموم شد، وقت واسه کس و کونت هست»
مریم:« پس اینها همش بهونه بود و برنامه داشتی تا جرم بدی؟!!»
من:«اوهوم»
لب تو لب شدیم و لباساش رو درآوردم. خودم رو عقب کشیدم و از سر تا پا بهش نگاه کردم، واقعا بدن بی نقصی داشت، موهای پر پشت فرفری و بلند مشکی، چشم های سبز ، بدون شکم با سینه های عالی و باسن بزرگ. محو بدنش شدم و دوباره شروع به لب گرفت شدم، دستم رو باسن و کسش بود، دستم مریم هم پشتم رو نوازش میکرد. کار دستاش و لبش هم عالی بود. آروم به طرف دیواره استخر رفتیم و با اشاره فهموند که برم بیرون. من هم خودمو کشیدم بیرون و لبه استخر نشستم. مریم بین پاهام اومد و همزمان با یک دست با کیرم و با دست دیگه با بدنم بازی میکرد. سرشو آروم رو کیرم گذاشت و شروع کرد به بوسیدن.
مریم:« کیرت گنده هست، بخصوص این سر قارچیش، خواهش میکنم بزار خودم تا جایی که میشه انجام بدم و سرم رو فشار نده»
آروم شروع به ساک زدن کرد. اولش سخت بود اما کم کم کل کیرم تو دهنش غیب میشد. گاهی برخورد سر کیرمو تو گلوش حس میکردم. وقتی سرشو عقب کشید آب از لب و دهنش آویزون بود. خایه هام رو گرفت و یکی یکی تو دهنش میکرد و بعد جفتشون رو همزمان تو دهنش کرد. این کار رو چندین بار انجام داد یه ساک عمیق و بعد خوردن خایه هام. اگر همینطور ادامه میداد ارضا میشدم. سرش رو جدا کردم و بعداز یه لب کشیدمش بیرون لبه استخر و خودم رفتم تو آب بین پاهاش. خوب که سینه هاشو خوردم و مالیدم آروم بطرف پایین رفتم، قسمت کسش رو رد کردم و تا نوک پاهاش رو بوسیدم و لیس زدم. دوباره رفتم بالا و به کسش رسیدم، بوی خوبی میداد، اول چندتا بوس و بعد شروع به لیسیدن کردم، زبونم رو تو کسش میکردم. آه کشیدن های مریم نشون میداد که داره لذت میبره. کمی لنگاش رو بالا دادم و سوراخ کونشو خوب لیس زدم. دوباره رفتم سراغ کسش و با انگشت هم مشغول باز کردن سوراخ کونش شدم. با یک انگشتم داشتم راحت تو کونش تلمبه میزدم. مریم یک دفعه بلند شد اومد تو آب یه لب گرفت و خم شد لبه استخر.
مریم:« فرهاد بکن »
من:« چشم مریم جون»
کیرمو آروم کردم تو کسش، سر کیرم که تو رفت انگار کسش مکش داره و کیرم تا ته رفت توش. یه آه کشید و شروع به تلمبه زدم کردم. همزمان هم با انگشت با کونش بازی میکردم. خوب که تو کسش تلمبه زدم، کیرمو درآوردم و سرشو آروم فشار دادم تو کونش، اما نمی‌رفت و مریم هم درد داشت، تا سرش میخواست بره تو کونش، مریم خودشو کشید جلو و جدا کرد.
مریم:« فرهادجان خواهش میکنم ایندفعه نه واقعا کیرت کلفته و جر میخورم. برم تو خیابون همه متوجه میشن که کون دادم، لطفاً »
من:« خب صبح خودت شرط گذاشتی و قول دادی»
مریم:« می‌دونم اما الان نمیشه، خواهش میکنم، قول میدم دفعه بعد که شب بمونم بهت کون بدم»
من:« وعده الکی که نمیدی؟»
مریم:« نه واقعا دفعه بعد که شب بمونم بهت کون میدم»
من:« خب الان چیکار میکنی؟!!»
مریم:« از کس بکن و آبتو بریز داخلم »
از استخر بیرون اومدیم و مریم داگی شد رو نیمکت و منم پشتش نشستم و شروع به کردن کس نازش کردم. نیم ساعت به روش های مختلف کردمش و مریم هم دو دفعه ارضا شد تا اینکه صداش در اومد.
مریم:« فرهاد کمرم و‌کسم درد گرفته، چرا آبت نمیاد؟!!»
من:« چون صبح ارضا شدم و فعلا باید تحمل کنی»
مریم:« دیگه واقعا نمیتونم، راه دیگه نداره زود ارضا بشی؟»
من:« اگه ساک بزنی شاید آبم بیاد»
مریم:« عوضی، باشه بیا»
جلوم زانو زد و شروع به خوردن و لیسیدن خایه ها و خوردن کیرم کرد، کم کم کیرم رو تا ته تو دهنش میکرد، طوری که سرکیرمو تو گلوش حس میکردم. دستاشو گذاشت رو باسنم و حین لمس کردن فشار میداد به جلو، با انگشت با سوراخ باسنم بازی میکرد. حسی بهم دست داد که تا حالا اصلا تجربه نکرده بودم. شاید دو دقیقه نگذشت که تو دهنش یا بهتر بگم تو حلقش ارضا شدم. وقتی تمام آبمو کشید دهنشو از کیرم جدا کرد و منم ولو شدم رو نیمکت.
مریم:« وای چقدر آب داشتی، معدم الان پر آب شده»
من:« وای دیوونه تا حالا اینطور شدید ارضا نشده بودم»
بعد از یک لب طولانی دوش گرفتیم، لباس پوشیدیم و رفتیم بالا. بعد از ناهار مریم رفت و من به یک حسابدار معتمد فکر میکردم و از همون لحظه منتظر هفته بعد بودم.
kiii¥a
     
  
مرد

 
جالبه
     
  
مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۱ _ قسمت ۰۲
با آوَش تلفنی صحبت میکردم، موضوع مریم و تغییرات خونه رو بهش گفتم.
آوَش:« دیوونه چرا دنبال زن هستی، یک دختر پیدا کن خب، البته اون خرطومت تو کون دختر بره جر میخوره»
من:« مریم واقعا بهتر از هر دختری هست»
آوَش:« بله حتما بهتره، واست یه بسته پستی می‌فرستم شاید به دردت بخوره»
من:« چی هست؟»
آوَش:«برسه به دستت خودت میفهمی.»
قرارشد عید یا من برم یا اون بیاد پیشم.
با خواهرام صحبت کردم و بهشون گفتم که می‌خوام مریم رو به عنوان حسابدار فروشگاه بزارم. فریبا و فرناز با شناختی که از مریم داشتند موافقت کردند.
چهارشنبه شد و مریم واسه تمیز کاری اومد. البته قبلش رفتم و چند تا تیشرت، تاپ و شلوارک زنانه و دو دست لباس زیر ست سایز ۷۰ گرفتم.
بعد از سلام و روبوسی و یه لب طولانی مریم:« پسر خوب وقتی خونت تمیز هست چرا من باید بیام اینجا؟»
من:« بیای تا من از دیدن یک دوست لذت ببرم»
مریم:« تو که راست میگی، فقط نگاه کنی؟!!»
من:« حالا....، برو لباس عوض کن، تو اتاق رو تخت هست»
مریم درب اتاق رو باز کرد و رو تخت رو دید، داد زد:« دیووونه، واقعا لباس خریدی؟! آخه چی بگم بهت»
من:« امیدوارم اندازت باشه، ضمناً سریع باش، صبحانه نخوردم تا بیای باهم بخوریم»
مریم با تاپ و شلوارک بیرون اومد، لباسها اندازش بود، فقط باسنش بیشتر تو چشم میخورد. اومد جلو و یه لب قشنگ بهم داد. وقتی داشت صبحانه رو می‌چید محو کارهاش و البته بدنش بخصوص پاهای لخت صاف و سفیدش بودم. صبحانه رو خوردیم و ظرفها شسته شد.
مریم با خنده:« خب نظافت کردم با اجازه من برم»
من:« بشین تموم نشده، هنوز نظافت مونده خانم»
مریم:« ببخشید چی هست و کجا؟!»
خندم گرفت، به زور کشیدمش تو بغلم و پیشنهاد کار رو بهش دادم.البته شرط گذاشتم که باید کارهای خونه منو هم انجام بده. اول قبول نمی‌کرد اما بلاخره راضی شد. نمی‌دونم چی چیزی داشت که خیلی باهاش راحت بودم و احساس خوبی بهم میداد. ساده، خوشگل، شاد، سرخوش و بی ریا.
یه دستم رو سینه ش بود و دست دیگم توی شورتش، داشتم گردنش رو می‌خوردم. اینقدر سبک بود که راحت بلندش کردم و بردمش اتاق مهمان که دیگه شده بود اتاق سکس ما و انداختمش روی تخت. بعد از لب طولانی رفتم روی سینه هاش، نوک سینه هاش خیلی بزرگ بود. کامل لختش کردم و خودم هم لخت شدم. بین پاهاش نشستم و شروع به خوردن کسش کردم، کسش خیس خیس بود. من می‌خوردم و اون آه می‌کشید. چند دقیقه نشد که با یه جیغ و ناله ارضا شد تو دهنم. واقعا کسش بوی خوبی میداد. بلند شدم سرش رو از تخت آویزون کردم، منظورم رو فهمید. اول آروم سر کیرم رو تو دهنش میکردم، کم کم فشار رو بیشتر کردم و مشغول تلمبه زدن تو دهنش شدم. هرچند تا تلمبه که میزدم باز کیرم رو تا ته تو دهنش نگه میداشتم تا خودش منو با دست به عقب هل میداد. یک نفس می‌کشید و باز دوباره تکرار میکردم. آب دهنش کیر، خایه ها و کل صورت و چشماش رو پر کرده بود اما اعتراضی نمیکرد. ۱۰ دقیقه به طرز فجیع دهنش رو گاییدم و آخر هم کیرمو تو دهنش فشار دادم و همه آبمو تو حلقش خالی کردم. وقتی کیرمو کشیدم بیرون مریم یک نفس بلند کشید و سریع به سمت دستشویی رفت، دنبالش رفتم. کمی به گلوش فشار اومده بود و میخواست بالا بیاره. صورتشو بالا آورد و از تو آینه یه نگاه بهم کرد.
مریم:« دیوونه وحشی، داشتی گلوم رو جر میدادی، خفه شدم اون زیر، ببین صورتمو»
برش گردوندم و یک لب ازش گرفتم و به طرف وان حلش دادم. مریم تو وان دراز کشید، منم رفتم آبمیوه آوردم، برای خودمون ریختم و رفتم تو وان پشت مریم نشستم.
مریم:« واقعا دیوونه هستی؟!»
من:« ببخشید اما واقعا دیوونه توام»
مریم:« دیدم داشتی خفم میکردی»
من:« دست خودم نیست بدنت، رفتارت و همه چیزت دیوونم میکنه»
مریم:« مرسی، خب ارضا شدی و دیگه کارم تموم شد»
من:« نخیر، ساعت کار شما ۸ صبح تا ۴ بعدازظهر هست، تازه هنوز ۲ساعت گذشته، هنوز کس و کونت مونده»
مریم:« کثافت خبیث پس خواستی آبت بیاد تا راند بعد دیرتر ارضا بشی، کون که اصلاً، قرارشد اگه شب موندم بهت کون بدم»
من:« خب چرا امشب نمیمونی؟!»
مریم:« امروز نمیشه، باید با آبجیم جایی برم، هفته بعد اگه شد میمونم»
اصرار نکردم چون میدونستم اگر میتونست حتما میموند. بعد از نیم ساعت دوباره لب تو لب شدیم، بلندش کردم و از سینه هاش به سمت کسش شروع به خوردن کردم. برش گردوندم و سوراخ باسنش رو لیس زدم و زبونم تو کونش میکردم. دستاشو به دیوار تکیه داده بود و آه میکشید، منم بلندشدم زانوهام رو خم کردم و کیرمو جلو کسش گذاشتم و شروع به تلمبه زدن کردم. بعد از اولین ارضا شدنش ناله هاش بیشتر شده بود.
مریم:« آه، آخ، آبت نمیاد؟! آی... »
من:« چرا میاد ولی باید یک ربع دیگه تلمبه بزنم»
مریم:« آه، آی کسم دیگه داره آتیش میگیره، بسه دیگه»
مریم خودشو جدا کرد، منو به دیوار تکیه داد و پشتم نشست. یک دستشو رو‌کیرم گذاشت و با دست دیگه لای باسنم رو باز کرد و با زبونش شروع به لیسیدن و تلمبه زدن تو کونم شد. هیچ‌وقت فکر نمیکردم اینقدر لذتبخش باشه، آه لذت و شهوت من بلندشد. کمتر از پنج دقیقه کیرم شروع به نبض زدن کرد و آبم با پرش بلند به بیرون ریخت.
دوش گرفتیم، لباس پوشیدیم و مشغول درست کردن ناهار شدیم. ناهار که تموم شد مریم لباس پوشید و با هم رفتیم تو حیاط. چشم مریم به وسایل افتاد.
مریم:« این وسایل رو چیکار میکنی؟ مگه نمیخوایش؟!»
من:« نه نو هستن اما لازم ندارم، باید بدم سمساری.»
مریم:« اگه پررویی نیست میشه بعضیاشو من بخرم؟!»
من:« باشه چشم، ببین کدوما به دردت میخوره »
فرش، تختخواب و خلاصه هرچیزی که به دردش میخورد و دوست داشت رو جدا کردیم. آدرس خونشون رو با اصرار گرفتم.
جمعه صبح زود رفتم کوهنوردی. ابتدا یه مسیر بود که تقریباً همه واسه پیاده روی کوتاه میرفتن، بعدش کم کم مسیر سخت تر و سخت تر می شد. من مسیر خودم رو داشتم و افراد خیلی کمی از اون مسیر تردد میکردن. موقع برگشت اکیپ های قدیمی رو دیدم، چند نفر بودن که منو میشناختن و سلام علیک واحوالپرسی میکردیم. چند تا اکیپ جدید هم دیدم که داف ها و میلف های خوبی توش بودن. بعضی‌ها واسه تفریح میومدن که شاید دفعه بعد نمیدیدم. وقتی خونه رسیدیم دوش گرفتم، صبحانه خوردم و زنگ زدم باربری با دوتا کارگر‌ اومدن وسایل را بار کردن و بردیم خونه مریم تخلیه کردیم. وقتی کارگرها رفتن مریم از سرعت عمل من تعجب کرده بود. در مورد پولش گفت و وقتی ناراحتی منو دید یک لب طولانی بهم داد و به داخل دعوتم کرد.
مریم:« ناقلا حموم رفتی؟ نکنه دیشب مهمون داشتی؟»
من:« نه مریم خانم، جات خالی صبح رفتم کوه، وقتی برگشتم دوش گرفتم»
مریم:« پس خسته نباشی ورزشکار، نمی‌دونم کوه چی داره؟! این سیما هم عاشق کوه هست»
وقتی وارد شدم آبجیش با تاپ و دامن بود. سیما ۳۰ سال بهش میخورد، قدش بلند بود و از قد من چیزی کمتر نبود شاید حدود ۱۷۵، وزنش حدود ۷۰ با سینه های ریز که فکر‌ کنم سایز ۵۰ براش بزرگ بود و باید نیم تنه می پوشید، بدن ورزشکاری داشت. موهاش فرفری کوتاه بود، پوستش سفید بود. تا غروب وسایل خراب و به درد نخور رو بردیم حیاط و وسایل نو رو آوردیم تو خونه و چیدمان کردیم. مریم و سیما منو واسه شام نگهداشتن و بعدش رفتم خونه.
چند روز بعد پست واسم یه بسته آورد. بسته ای بود که آوَش فرستاده بود. کنجکاو بودم که توش چی هست. وقتی بازش کردم مونده بودم چی بگم. زنگ زدم به آوَش.
من:« سلام ، اینها چی هست فرستادی؟! از کجا آوردی؟!!»
آوَش:« سلام ، بات پلاگ و دیلدو و ... ،،بماند از کجا آوردم»
من:« درست حرف بزن ببینم اینها رو چرا فرستادی؟!»
آوَش:« فرهادجونم کادو برای مریم فرستادم تا کار جنابعالی راه بیفته، فعلا خداحافظ» و قطع کرد.
خندم گرفته بود. دو تا بات پلاگ فرستاده بود، یه دونه بات قلبی استیل که همش می‌رفت تو کون و فقط دسته که یک الماس داشت دیده میشد، یکی هم بات توپکی شفاف بود که از یک توپک کوچیک شروع میشد و هرچی می‌رفت توپک ها بزرگتر میشدن و آخریش واقعا بزرگ بود. یه دونه کمربند هم بود که جلوش کیر مصنوعی نصب میشد. یک کیر سیاه و کلفت رگه دار ، یه دونه کیر رگه دار متوسط رنگ پوست.
سه شنبه شب بود که مریم زنگ زد. بعد از حال و احوال مریم قرار فردا کنسل کرد وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت روزهای آخر پریودیش هست و اسباب کشی هم در پیش داره. خونه رو فروخته و یک آپارتمان خریده بودن. منم گفتم باشه میام کمکتون. صبح ساعت ۶ درب خونه بودم. زنگ رو زدم درب باز شد و رفتم داخل. مریم اومد پیشوازم.
مریم :« سلام فرهادجان، چه زود اومدی!!» لبم رو بوسید.
من:« سلام مریم جون، به چه استقبال گرمی»
مریم:« آره طعمه هست تا به کار بکشیمت»
من:« چرا نگفتی وسایل رو مستقیم میاوردم خونه جدید؟!»
مریم:« خب راستش یکدفعه شد، خونه رو با یک واحد آپارتمان و بقیش هم پول نقد عوض کردیم.»
داخل که رفتیم وسایل بسته بندی شده بودن. سیما از دستشویی اومد بیرون، با نیم تنه وشلوارک بود، سینه های ریزش از زیر نیم تنه چسب دیده میشد، منو که دید هول شد، سلام کرد و حوله صورتشو آورد پایین وجلوش گرفت و بدو رفت تو اتاق. لرزش باسنش و رونای سفیدش دلچسب بود.
مریم:« آقای هیز، رفت»
بازهم به باربری زنگ زدم و با سه تا کارگر‌ وسایل رو بردیم خونه جدید. خلاصه تا شب کارها تموم شد. خونه ۱۷۰ متری بود که سه خواب داشت. دو خواب بزرگ و مستر بود واسه هرنفر تزیین شد، یک اتاق هم کلاس درس و کار سیما شد. دوخواب یک تراس مشترک هم داشتند. یک تراس اصلی هم درب از تو پذیرایی داشت. من خسته و کوفته رو مبل نشستم. مریم و سیما رفتن تو آشپزخونه و مقدمات چای و شام رو انجام میدادن.
من:« خب مریم جان و سیما خانم مبارکه؟!»
سیما:« ممنون آقا فرهاد»
مریم:« مرسی عزیزم»
مریم و سیما با سینی چایی اومدن و نشستیم به صحبت کردن. سیما کم حرف میزد ولی خوش مشرب بود, اما یه چیزی بود که انگار نمی‌خواست من متوجه بشم.
خلاصه شام رو خوردیم و بلند شدم که برم خونه.
مریم:« چرا اینجا پیش ما نمیمونی؟!»
من:« مزاحم نمیشم »
سیما:« اختیار داری مراحم هستی آقا فرهاد.»
من:« لباس هم ندارم»
سیما:« شلوارک سایز شما هست»
مریم:« نه سیما بزار تاپ شلوار زنانه بهش بدم تا تلافی بشه»
سیما:« تلافی چی؟!»
مریم باخنده:« خودش میدونه، ضمناً رو مبل میخوابی یا زمین؟»
بلند شدم و گفتم:«خداحافظ من عادت به تخت دارم»
سیما خندش گرفته بود و داشت به کل کل ما گوش میداد.
مریم:« باشه بچه سوسول برو رو تخت، من و سیما رو یک تخت میخوابیم»
من:« من تنها خوابم نمیگیره»
مریم:« چطور هرشب تو خونت خوابت میبره؟! نکنه هر شب یکنفر کنارت میخوابه؟!»
من:« نخیر خونه خودم خوابم می‌بره چون تنهام و کس دیگه ای نیست»
مریم:« الان از من می‌ترسی یا سیما؟!»
من:« از تنها خوابیدن»
مریم:« خب ببخشید الان کی بیاد کنارتون بخوابه؟؟» من:« با تو مطمئنم که خوابم میبره»
مریم:« باشه اما بهت بگم دست از پا خطا کنی داد میزنم»
من:« من فقط خوابم میاد»
مریم:« آره ارواح عمت، تو و خواب!!!؟ خلاصه بگم امشب نه دست بهم میزنی نه چیز دراز دیگه»
با این حرفش قرمز شدم اما خودش انگار نه انگار، جدی جدی انگشت اشاره رو به حالت تهدید و اتمام حجت به طرفم گرفته بود. سیما با خنده بلند شد و به طرف اتاقش رفت، از تو کشو لباساش یه شلوارک صورتی آورد. مریم تا دید صورتی هست شروع کرد به خندیدن.
سیما:« ببخشید شلوارک رنگ سفید یکی دارم که کثیف هست»
من:« من همون سفید رو می‌خوام »
سیما:« کثیف هست من پوشیدمش»
من:« اشکال نداره از تحمل خنده های این که بهتره»
سیما شلوارکو از تو کشو آورد. شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق. شلوارک چند لکه سفید کوچیک داشت که توجه نکردم و پوشیدم. رو تخت دراز کشیدم بعد چند دقیقه مریم اومد تو اتاق و کنارم خوابید. بغلش کردم و یک بوس از لباش گرفتم.
من:« سیما از رابطه ما خبر داره؟!»
مریم:« آره از همه چیز و همه کار»
من:« کسی دیگه هم خبر داره؟»
مریم:« نه فقط سیما، اون تنها کسی هست که من تو دنیا دارم. تو چطور به چند نفر از دوستات گفتی؟»
من:« من دوست زیادی ندارم، فقط به یک نفر گفتم که اون هم برات کادو فرستاده»
مریم:« کی هست؟ چی هست؟!»
همه چیز رو درباره آوَش و سربازی گفتم. ولی هرچی اصرار کرد هدیه چی هست، گفتم خودت هفته دیگه بیا بازش کن ببین و مشغول بازی کردن با سینه ها و کسش شدم.
من:« پس امشب هم کون نمیدی؟! الان دفعه سوم هست که بدقولی میکنی، هفته بعد چنان جرت بدم که تا یک هفته نتونی را بری»
مریم خودشو لوس کرد و با صدای بچگانه گفت:« نه فرهادجان خواهش میکنم، من گناه دارم، من که همه کار برات میکنم حتی خودمو خفه میکنم، خواهش اذیتم نکن»
با اون چشمای سبز گربه ای، خودشو لوس کرده بود و دلبری میکرد.
من:« باشه باید ببینم امشب چیکار می‌کنی!»
مریم رفت پایین و شلوارکمو درآورد، و شروع به لیسیدن و خوردن کیر و خایه هام کرد. واقعا دختر حشری بود، با دستاش با خایه هام بازی میکرد و کیرمو تا آخر میخورد. وقتی به سرش می‌رسید با یک صدای بلند از دهنش بیرون می‌آورد. واسه اینکه صداش قطع بشه بلندش کردم و رو تخت داگی شد منم شروع به تلمبه زدن تو کسش کردم. اما اشتباه فکر میکردم تازه صداش بلندتر شد.
مریم:« جوون بکن منو فرهاد، جرم بده، کسمو گشاد کن، این کس مال تو هست»
من:« دیوونه آروم، الان سیما میفهمه»
مریم:« جووون بکن، بزار بفهمه، بیاد ببینه چه خرطومی تو کسمه، آه بکن فرهاد»
بشدت حشری شده بودم صدای برخورد بدنم به کون مریم وقتی تلمبه میزدم وحشتناک بلند بود. مطمئن بودم که سیما صداها رو می‌شنوه. ۲۰ دقیقه به روش های مختلف کردمش و مریم هم ارضا شد. آبمو با یه نعره تو کسش خالی کردم. مریم همون‌طور لخت خوابید. من شلوارک پوشیدم و رفتم دستشویی. بیرون که اومدم سیما رو دیدم که تو تراس سیگار میکشه. رفتم رو صندلی کنارش نشستم‌. سیگار بهم تعارف کرد، یکی برداشتم و برام روشن کرد.
من:« ببخشید اذیت شدی»
سیما:« با این صداها مشخصه مریم بیشتر اذیت شده»
در سکوت سیگار میکشیدیم، به سیما و تیپش فکر میکردم. چرا هروقت دیدمش با دامن بود؟؟!!
سیما:« شنیدم اهل کوه رفتن هستی؟!»
من:« اره، کوه رو دوست دارم، تازه دوباره شروع کردم»
سیما:« همراه داری یا اکیپ هستین؟»
من:« تنها»
سیما:« کدوم مسیر میری!»
من:« مسیر من مشخص نیست، جاهای بکر میرم»
سیما:« خطرناک نیست؟»
من:« هست اما دوست دارم، مریم می‌گفت شما هم اهل کوه هستی؟»
سیما:« آره، از اکیپ اومدم بیرون و تنها هم میترسم»
من:« میتونیم یکی دوبار با هم بریم شاید تیم خوبی بشیم!!؟»
سیما:« شاید، البته اگه مشکلی نداشته باشی؟!»
من:« باعث افتخاره»
صبح که بیدارشدم، مریم خواب بود. از دستشویی که بیرون اومدم سیما رو دیدم با یک حوله کوتاه که از روی سینه هاش تا زیر باسنش بود تو آشپزخونه داشت آبجوش میذاشت. برگشت و منو دید. اول کمی هل شد ولی ایندفعه فرار نکرد.
سیما:« سلام، چه زود بیدار شدی؟!»
من:« هنوز عادت سربازی رو دارم»
سیما:« ببخشید لباس بپوشم میام» و به طرف اتاقش رفت.
صبحانه رو با سیما خوردیم و بعد هردو لباس پوشیدیم. سیما تعارف کرد بمونم و با مریم تنها باشم اما باید به فروشگاه سر میزدم و به یک مورد رسیدگی میکردم.
یکی از کارگرهای جوون که تازه استخدام کرده بودیم و با مادر و خواهرش تو اتاق نگهبانی انبار زندگی میکردن مریضی سختی گرفته بود، از یک شهر دیگه بودن و از طرف فامیل هم طرد شده بودند. با آقای محمدی هماهنگ کردم تا هر کمکی که میتونیم بهشون بکنیم.
چهارشنبه هفته بعد شد و مریم اومد. بات پلاگ ها رو زیر تخت قایم کردم. تا داخل شد بهش فرصت ندادم و درحال لب گرفتن لختش کردم. بلندش کردم و بردم رو تخت انداختمش. شورت و سوتینشو درآوردم و شروع کردم به خوردن کسش. همزمان هم با انگشت سوراخ کونش رو آماده میکردم.
مریم:« جوون چه حشری هستی، دلت واسه کس و کونم تنگ شده، اوففف جوووون بخور کسمو »
عجله نمیکردم، در حین خوردن کس و‌کونش، اول با یک انگشت سوراخ کونشو باز کردم و کم کم یک انگشت رو به دو انگشت تبدیل کردم و دو انگشته تو کونش میکردم. داگی کردمش و آروم بات پلاگ کوچیک رو از زیر تخت درآوردم. آروم سوراخ کونشو لیس زدن تا آماده بشه و سر بات پلاگ رو فشار دادم تو کونش.
مریم:« آخ ، آی ، فرهاد جان آروم باش خواهش میکنم»
من:« باشه عزیزم من آرومم »
کیرمو تو کسش کردم و شروع به تلمبه زدن کردم، بات پلاگ رو جلو سوراخ کونش گذاشتم و یک دفعه کیرم و بات پلاگ رو تا آخر تو کس و کونش کردم و برای اینکه فرار نکنه روش دراز کشیدم. صدای جیغ و آخ بلندش نشون میداد کونش درد گرفته، آروم شروع به تلمبه زدن کردم تا دردش کم بشه.
مریم:« کثافت جر خوردم، چی تو کونم کردی، آخ، درش بیار»
من:« چی دربیارم؟! کیرم یا هدیه‌ رو؟!»
مریم:« وای خواهش میکنم فرهادجان، دارم نصف میشم»
من:« جوون نگران نباش تموم شد دیگه الان کامل تو کونت هست »
از روش بلند شدم، دستش رو آورد عقب و متوجه شد که چی تو کونشه.
من:« اگه بدون اجازه من دربیاری کیرمو میکنم تو کونت تا واقعا نصف بشی، جدی میگم»
مریم با آخ و اوخ بلند شد و از تخت پایین اومد. نمی‌تونست راست وایسته.
مریم:« عوضی روانی»
دیلدوها و بات پلاگ دومی رو نشونش دادم.
مریم:« وای خدا این چقدر کلفته، این از کجا آوردی؟! این بره تو کونم میمیرم»
من:« این کادوهات هستن، از این به بعد باید بات پلاگ تو کونت باشه همه جا و هرلحظه، اگر ببینم بیرونه بدون رحم کونت رو جر میدم»
مریم:« خدا لعنتش کنه آوَش رو با این هدیه هاش، ببین چه بلایی سرم درآورد»
من:« اینجا هم که هستی فقط باید شورت و تاپ یا تیشرت تنت باشه، نه چیز بیشتر»
مریم:« باشه عوضی »
من با خنده:« میخوای به آوَش زنگ بزنم ازش تشکر کنی»
مریم:« خدا لعنتش کنه»
مریم از کشو یه تیشرت بلند انتخاب کرد و پوشید. راه رفتن واسش سخت بود. زنگ زدم به آوَش و زدم رو اسپیکر، جواب داد و احوالپرسی کردم.
من:« آوَش، مریم جان بابت هدیه ها خیلی دعات میکنه»
آوَش:« چه دعایی»
مریم:« از همین کادوها قسمت خودت بشه»
آوَش خندش گرفت:« ببخشید، نمی‌دونستم رو اسپیکر گذاشته، حالا کدوم استفاده شده که قسمت من چی میشه؟!»
مریم در حال نشستن کنارم:« فعلا کوچیکه قسمت من شده، بزرگه نصیبت بشه، آخ»
آوَش داشت میخندید:« مرسی، اینها که کوچیک بودن»
مریم:«گمشو کثافت، تکون میخورم کونم آتیش میگیره»
صحبتمون که تموم شد شروع به لب بازی با مریم کردم. سینهاش رو میخوردم و نوکش رو گاز میزدم تا جیغش دربیاد. نوبت مریم بود، لبه تخت نشستم و مریم جلوم چهاردست و پا شد و شروع به ساک زدن کرد، مثل همیشه عالی. مریم رو دوباره رو تخت داگی کردم و بات پلاگ رو کمی تو کونش چرخوندم و جلو عقب کردم. بعد هم کسشو اساسی پاره کردم و آبمو تو کسش ریختم.
ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم. عصر مجبورش کردم لباس بپوشه و با بات پلاگ تو کونش یک دور تو خیابون زدیم.
شب رو تخت لختش کردم و همه جاشو لیس میزدم. بات پلاگ رو درآوردم و دوباره تو کونش کردم. چند بار که تکرار کردم سوراخ کونش باز موند.
من:« مریم جوون سوراخ کونت الان باز مونده»
مریم با خنده:« باشه فقط لطفا اروم باش و وحشی نشو، مال خودتو پس برای استفاده دفعه بعد هم بزار»
من:« جوون میخندی، بزار ببینم آخر هم همینطور هستی!!»
سرکیرمو جلو کونش گذاشتم و آروم فشار دادم، سر قارچی شکلش رفت تو کونش، صدای آخ مریم و نالش میومد.
من:« تا حالا کیر رفته توش؟!»
مریم:« آه آره ، ولی مثل کیر تو نبوده»
من:« شوهرت یا کسی دیگه؟!»
مریم:« شوهرم و دوست پسری که قبلش داشتم، آخ آروم فرهاد»
من:« جوون پس قبلاً افتتاح شده؟!»
مریم:« آره ولی خواهش میکنم آروم، خیلی درد داره»
من:« باشه مریم جووون، هنوز که اولشه»
بعد ۱۰ دقیقه فقط نصف کیرم تو کونش جا می‌شد. کمی فشار دادم که مریم یه جیغ کشید:« تو رو خدا بسه دیگه نمیتونم»
همون نصف کیرم رو اینقدر جلو عقب کردم تا بلاخره آبم اومد و تو کونش خالی کردم. وقتی کیرم شل شد درش آوردم و بات پلاگ رو تو کونش کردم. مریم بیحال همون‌طور به شکم خوابید.
صبح که بلند شدم مریم هنوز خواب بود، لنگاشو باز کردم و شروع به خوردن کسش کردم ،چشاشو به زور باز کرد. خودمو کشیدم روش و دوبار کیرمو فرستادم تو کسش. اینقدر کردم تا ارضا شد وقتی خواستم ارضا بشم دوباره به شکم خوابوندمش، بات پلاگ رو درآوردم و سرکیرمو تو کونش گذاشتم و آبمو خالی کردم و بات پلاگ رو دوباره تو کونش کردم.
مریم:« فرهاد تو کونم انگار یه دریاچه هست، باید تخلیه کنم»
من:« الان نه رفتی خونه خالی کن»
کمی که دراز کشیدیم مریم طاقت نیاورد، با آه و ناله بلندشد و به سمت دستشویی رفت. از نوع راه رفتنش خندم گرفته بود، گشاد گشاد راه میرفت. وقتی برگشت مشغول لباس پوشیدن شد.
مریم:« زهرمار الان همه تو خیابون میفهمن که کونم گذاشتن»
من:«نه بابا خیلی هم گشاد گشاد راه نمیری» و خندیدم.
مریم:« کثافت، راستی با سیما برنامه کوه گذاشتی؟!»
من:« آره، فردا میام دنبالش قبلش بهت زنگ میزنم»
مریم:« چرا به من زنگ میزنی بدخواب میشم؟! به خودش زنگ بزن، حالا هم بلندشو منو برسون، کون نذاشتی واسه من»
مریم شماره سیما رو داد و منم با خنده لباس پوشیدم و رسوندمش. شب به سیما پیام دادم و خودمو معرفی کردم. قرار شد ساعت ۵:۳۰ صبح حاضر باشه.
صبح راس ساعت جلو درب بودم که سیما هم بیرون اومد. شلوار ۶ جیب با یک کاپشن و کلاه، واقعا خوشتیپ بود. پایین کوه ماشین رو گذاشتیم و حرکت کردیم یک ساعت و نیم حرکت کردیم و سیما هم بدون اثری از خستگی پا به پای من اومد. یک چای آتیشی درست کردیم و برگشتیم. تو مسیر کلی حرف زدیم البته بیشترش من حرف زدم و سیما فقط سوال میکرد یا تایید یا مخالفت و کمتر حرف میزد. تو مسیر برگشت یکجا که خلوت بود یک پسر و دختر مشغول لب گرفتن بودن به حدی که متوجه اومدن ما نشدن. ما هم با یک خنده و خسته نباشید از کنارشون رد شدیم. تازه متوجه ما شدن و خودشون رو جمع کردن. تا پایین کوه فقط می‌خندیدیم، سیما دیگه یخش باز شده بود و حرف میزد. ازش خوشم اومد، آدم پایه و محکمی بود، فقط مثل مریم زیاد اهل شوخی و خنده نبود.
وقتی درب خونه رسوندمش تشکر کرد و تعارف کرد بریم صبحونه. اولش نمی‌خواستم اما اصرار زیادش باعث شد برم داخل. سیما رفت تو اتاقش تا لباس عوض کنه من هم به طرف اتاق مریم رفتم، مریم خواب بود. رو مبل نشستم که سیما بیرون اومد، تیشرت شلوارک صورتی تنش بود، بدنش مثل مریم سفید و صاف بود. موهاش مثل مریم فرفری اما کوتاه بود. محو تماشا بودم.
سیما:« صبحونه هم میخوای؟!»
من:« ببخشید چی؟!»
سیما:« میگم با چشمات منو خوردی، سیر نشدی؟صبحونه هم میخوای؟!»
من:« ببخشید منظوری نداشتم»
سیما با خنده:« امیدوارم»
من و سیما صبحونه رو خوردیم ولی مریم هنوز بیدار نشد.
سیما:« خیلی خستش کردی معلومه دیروز تمیزکاری خیلی سختی داشتین، نمی‌خوای بیدارش کنی؟!»
خندم گرفته بود، سیما هم خندید. بلندشدم و به طرف اتاق رفتم. درب رو نیمه باز گذاشتم تا سیما منو ببینه، خودمو کشوندم رو تخت و شورت مریم رو پایین کشیدم. چشاشو باز کرد و نیم خیز شد، وقتی منو دید دوباره دراز کشید و چشاشو بست. بات پلاگ هنوز تو کونش بود. شروع به لیسیدن کسش کردم. فشار دستش رو سرم نشون میداد که داره لذت میبره، اینقدر کسش رو لیسیدم تا ارضا شد. منم رفتم بالا و یه لب طولانی ازش گرفتم.
من:« صبح بخیر کس طلا»
مریم:« صبح بخیر»
من:« چه چشمه پر آبی دارین، آبش شیرین بود»
مریم:« نوش جونت، فقط واسه تو ازش آب میاد»
من:« چرا واسه غار عقبتون درب گذاشتین»
مریم زد پس کلم:« زهرمار، فکر میکنم کونم دیگه جمع نشه»
من:« جوون نگران نباش عادت میکنی»
یه بوس از لبش گرفتم و بیرون اومدم.
سیما:« خوشمزه بود؟»
من:« چی؟! لباش؟!»
سیما:« نخیر، آب چشمه شون»
یک قرمز شدم اما باید ادامه می‌دادم:« آره، شیرین مثل عسل»
سیما:« مال همه رو اینقدر قشنگ میخوری؟!»
من:« این اولین چشمه بود که مزه کردم»
سیما:« پس خیلی چشمه مونده تا مزه کنی؟!»
من:« تا مال کی باشه»
مریم با چشمای پف کرده بیرون اومد و کنارمون نشست. سیما برای همه چایی ریخت.
مریم:« در مورد چی حرف میزدین؟!»
سیما:« در مورد چشمه ها و آبهای شیرین، آقا فرهاد اولین چشمه رو مزه کردن»
مریم با خنده گفت:« همه مثل شما نیستن که چشمه و چاه های زیادی رو‌ تجربه کرده باشن»
بلندشد تا بره صورتشو بشوره دستشو به جلوی سیما زد و ادامه داد:« البته طناب فرهادجان از طناب شما بزرگ‌تر هست، مطمئنم اگر خود چاه دارها طنابش رو ببینن به سمتش سرازیر میشن»
سیما:« پس طنابشون باعث طغیان چشمه شما شده، مواظب باش به چاهتون آسیب نزنه»
مریم:« فعلاً که پلمپ گذاشته روش»
سیما خندید و مریم هم با گفتن زهرمار وارد سرویس بهداشتی شد.
همه این صحبت ها با خنده و نیش و کنایه بود و منم تا حدودی منظورشون رو متوجه شدم و به سیما مشکوک تر شدم. نیم ساعتی نشستم و بعد از خداحافظی با سیما و مریم به طرف خونه اومدم.
روز خوبی بود و با سیما هم راحت تر شدم.
kiii¥a
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
مرد

 
ممنون ازتون و داستان قشنگ شما
ظاهرا داره به نقاط جالبی میرسه

فقط دو تا نکته رو از دیدگاه خودم میگم

اول اینکه به نظرم ریتم داستان خیلی تنده و باید جاهای زیادی رو با پرداخت بیشتری ادامه بدین
مثلا کاش یه مقداری از اون همه جزییاتی که واسه تصویرسازی نقشه خونه‌ها برامون گذاشتبن، از شروع سکس‌ها و همینطور عاشقانه‌هاتون هم میزاشتین (احتمالا باید مهندس عمران یا طراح داخلی باشین!) در کل به نظرم طرح این همه اتفاق در طی زمان طولانی توی یک اپیزود و اشاره گذرا به هرکدوم و عبور سریع از همشون، باعث میشه عطش خواننده از بین بره و خیلی زود از دستشون بدین

ثانیا فکر میکنم موقع نوشتن، یه جاهایی زیادی ادب رو رعایت می‌کنین و قصه‌تون شبیه رمان بامداد خمار شده... یکی از جذبه‌های داستانهای سکسی به بی‌پروایی در استفاده از کلمات سکسی و جنسی هست. مثلا کلمه باسن فکر نکنم چندان محلی از اعراب داشته باشه

بازم مرسی از جسارت‌تون در نوشتن این داستان و پوزش بابت طرح این انتقادات که فقط در راستای بهبود کار بود؛ منتظر اپیزودهای جذاب، تحریک‌کننده و سکسی بعدی می‌مونیم...
in search of way to escape
     
  ویرایش شده توسط: AmirSalman   
مرد

 
میشه کمی از الفاظ سکسی هم در داستان استفاده کنید خیلی ادبی نباشه
Noliem
     
  
مرد

 
Couple1392
واقعا عالیه با قدرت ادامه بده
     
  
مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۱ _ قسمت ۰۳
چهارشنبه من و مریم تو فروشگاه مشغول کار بودم که تلفنم زنگ خورد، سیما بود، منو واسه فردا شب دعوت کرد. با آقای محمدی هماهنگ کردم تا یه ماشین ظرفشویی از فروشگاه به آدرس خونشون بفرسته و قرار شد ساعت ۸ فرداشب با دوتا کارگر‌ اونجا باشه.
پنجشنبه غروب کت و شلوار شیک پوشیدم، تو راه دو دسته گل هم گرفتم و رفتم خونشون. مریم یک دامن مجلسی کوتاه تا پایین باسنش و یه کراپ تنش بود که از پایین ناف و از بالا هم خط سینه‌هاش مشخص بود. سیما هم با یک پیراهن مجلسی بلند تنگ تا روی مچ پا تنش بود. با هردو روبوسی کردم و به هر کدوم یک دسته گل دادم. خیلی زیبا شده بودن. ساعت ۸ هم کادوی من رسید و آوردن داخل، مریم و سیما کلی تشکر کردن. سیما برای شام خورشت کرفس گذاشته بود، واقعا خوشمزه بود. بعد از شام دورهم‌ نشسته بودیم که پیشنهاد بیرون رفتن و‌ دور زدن دادم، هردو موافق بودن اما باید لباس عوض میکردن که گفتم نمی‌خواد با ماشین دور می‌زنیم و برمیگردیم. مریم فقط یک مانتو بلند و سیما هم یه کت کوتاه پوشید و رفتیم دور زدن. نیم ساعتی چرخیدیم، پیشنهاد نوشیدنی دادم، قبول کردن بشرطی که تو ماشین بخوریم و پیاده نشن.
من:« اصلاً میریم یک جایی که راحت پیاده بشین»
نوشیدنی گرفتم و به سمت پارک جنگلی که کل شهر زیرپا بود حرکت کردم. رفتم بالاترین نقطه که تقریباً خلوت هم بود ایستادم. پیاده شدم و اطراف رو نگاه کردم فقط یک ماشین با فاصله پارک بود.
من:« بیاین پایین کسی نیست»
سیما و مریم پیدا شدن و سه نفری به جلوی ماشین تکیه دادیم. مریم دکمه‌های مانتو رو باز کرده بود.
مریم:« وای چه هوای خوبی، مانتو رو دربیارم، اینجا کسی نیست»
سیما:« کسی باشه الان واست فرقی میکنه؟!»
مریم مانتوش رو درآورد:« نه دوست دارم باد میپیچه بین پاهام و به همه جام میخوره»
سیما:« مگه جایی از تو پوشیده هم هست که باد بهش نرسه؟!»
مشغول خوردن و گپ زدن بودیم که صدای صحبت و قدم زدن دونفر اومد.
دختر:« آرومتر بزار منم بیام»
پسر:« بدو بابا دیر شد»
دختر:« عوضی من که بهت گفتم تو ماشین واست ساک بزنم آبت بیاد تو راضی نشدی»
پسر:« دفعه پیش هم ساک زدی»
دختر:« آخه هر دفعه وحشی بازی درمیاری، الانم کونم داره میسوزه»
پسر:« عادت میکنی»
هنوز متوجه ما نشده بودن، نزدیک که رسیدن تازه متوجه ما شدن و ما هم قیافشون رو دیدیم. سنشون به ۲۳_۲۴ و قیافشون به دانشجو میخورد.
مریم تخسیش گل کرد و وقتی از کنارمون رد شدن گفت:« خسته نباشی، خاک زانوهاتو بتکون »
سیما ویشگونی ازش گرفت که مریم جیغ کشید. پسر و دختر با سرعت سوار ماشین شدند و رفتند. ما هم سوار ماشین شدیم و سمت پایین پارک حرکت کردیم.
سیما:« ممنون آقا فرهاد خیلی خوش گذشت»
من:« خواهش میکنم، از شما ممنونم، واقعا دستپخت عالی بود»
مریم:« پس من چی؟»
من:« تو که منو دعوت نکردی خسیس خانم، تازه خونه خودم هم فقط بهم املت و نیمرو دادی»
مریم زبون درازی کرد گفت:« همونم از سرت زیاده»
من:« الان خوابتون میاد یا نه؟!»
جواب هردو نه بود، پیشنهاد دادم بریم خونه من شب بخوابیم. مریم موافق بود.
سیما:« ممنون نه، لطفاً منو برسونید خونه»
مریم:« بیا بریم دیگه سیما، خیلی حال میده، استخر داره، تو که استخر نمیری، میتونیم اونجا آب تنی کنیم»
سیما یه نگاه به مریم کرد:« نه مریم، شما برید خوش باشین»
من:« خواهش میکنم سیما خانم، لطفاً قبول کنید»
مریم خودشو خم کرد عقب و تو گوش سیما حرف زد.
صدای سیما و مریم آروم میومد، سیما:« آخه نمیشه»
مریم:« بابا نترس قول میدم اگه منصرف شدی باهم برگردیم»
سیما:« آخه ...»
مریم:« آخه نداره، قول دادم، بریم فرهادجان»
راه افتادم طرف خونه تو آینه به سیما نگاه کردم هنوز استرس و تردید رو میشد تو نگاهش دید.
من:« اهل مشروب و نوشیدنی هستین یا نه؟»
مریم:« نه ولی اگه قلیون باشه میکشیم»
من:« باشه پس بریم»
رسیدیم خونه، مریم اول خونه رو به سیما نشون داد. منم رفتم تو آشپزخونه و مشغول چیدن میوه و شیرینی و گذاشتن چایی شدم. با ظرف ها اومدم تو حال، سیما و مریم رو مبل نشسته بودن.
من:« خیلی خوش اومدین سیما خانم»
سیما:« ممنون فرهادجان»
مریم:« منم که اصلا آدم نیستم!!»
خندیدم:« بله مریم جان فرشته ای، شما هم خوش اومدین» رفتم اتاقم تیشرت شلوارک پوشیدم و برگشتم تو پذیرایی.
من:«ببخشید شما هم لطفا لباس راحتی بپوشین، مریم جان راهنمایی کن »
مریم چشم گفت و دست سیما رو گرفت به طرف اتاق رفتن. کمی بعد درب باز شد و مریم با یه پیراهن و شورت اومد بیرون پشت سرش هم سیما با تیشرت و شلوارک مردانه که دفعه اول مریم پوشیده بود اومد. من:« مگه لباس نیست؟!»
مریم:« واسه چی؟!»
من:« تو که اینطوری و سیماجان هم لباس مردانه!!!؟ مگه لباس زنانه تو کشو نبود؟؟»
مریم:« من که به دستور شما تو این خونه فقط باید تیشرت بپوشم، سیما هم با اینها راحت هست»
من سرخ شدم و سیما خندید، یکدفعه هر سه شروع به خندیدن کردیم. بساط قلیون رو راه انداختیم و شروع به کشیدن کردیم. مریم بازیش گرفته بود. عمداً خم میشد و باسنش رو به طرف من می‌گرفت و مثلاً وسایل رو جابجا و تعارف میکرد. کیرم هرچه می‌گذشت بیشتر راست میشد و مجبور بودم گهگاه با دست جابجاش کنم. چند دفعه زیر چشمی به سیما نگاه کردم متوجه حرکات دستش رو شلوارکش شدم. ساعت ۱ صبح بود که مریم گفت:« من میرم استخر، کسی نمیاد؟؟» و تیشرت رو درآورد و با شورت به طرف پله ها رفت.
من:« چرا، منم اومدم»
سیما:« من نمیام»
با سیما تنها شدم، گفتم:« می‌دونم راست کردی، دوست دارم باهات راحت باشم و تو هم با من راحت باشی» و به طرف استخر رفتم.
مریم با یک شورت تو آب بود و شنا میکرد. تیشرتم رو درآوردم و تو آب پریدم. شروع کردیم به شنا کردن. و از زیر مریم رو بلند کردم و چسبوندمش به دیوار استخر، قبل از اون که بفهمه چه خبره شورتش رو کشیدم پایین و دیدم بات تو کونش هست. درش آوردم و چندبار تو کونش جلو عقب کردم، سوراخش راحت باز میموند.
بات رو تو کونش کردم و شورتش رو بالا کشیم.
از شوک کارهای من که خارج شد برگشت و شروع کرد به زدنم و از سر و کولم بالا می‌رفت.
مریم:« دیوونه وحشی، کونم درد گرفت، الان اگه سیما میومد چی؟!»
من:« خب کار بدی نکردم که، داشتم ماساژت میدادم، به نظرم دیگه سوراخ کونت عادت کرده از فردا که خواستی بری میتونی بات پلاگ رو دربیاری »
مریم:« ممنون که دست از سر کونم برداشتی»
با مریم آب بازی میکردیم که سیما پایین اومد. مریم تا دیدش یه جیغ بلند کشید و با خوشحالی رفت بیرون و سیما رو بغل کرد. سیما تیشرتش رو درآورد، مریم خواست شلوارکش رو دربیاره که سیما نذاشت. مریم اصرار نکرد و با هم پریدن تو آب. کمی شنا و آب بازی کردیم.
مریم رفت بیرون و دراز کشید:« فرهاد بیا منو ماساژ بده»
من هم رفتم نشستم پشتش و شروع به ماساژ دادن کردم. داشتم پشت و گردنش رو ماساژ میدادم اما صدای آه و اوه مریم کل فضارو گرفته بود. یکی محکم زدم رو کونش، یه جیغ کشید.
مریم:« آخ ، عوضی چرا زدی؟!»
من:« دارم ماساژت میدم این صداها چیه از خودت در میاری؟!»
مریم:« خب چیکار کنم ماساژ لذت بخشه!»
سیما داشت میخندید. مشغول ماساژ پاها و روناش شدم که باز صداهاش شروع شد.
مریم:« سیما تو هم بیا ماساژت بده، خیلی حال میده»
سیما:« نه ممنون من نیاز به ماساژ ندارم»
مریم:« بیا دیگه، خیلی حال میده»
سیما:« فرهاد خسته شده»
مریم:« بیخود کرده تازه فرهادش بیدار شده»
یکی دیگه محکم زدم رو کونش که جیغش بلند شد.
من:« ساکت تا دوباره نزنم، من خسته نیستم سیماجان بیا دراز بکش»
مریم بلند شد و پرید تو استخر. سیما دراز کشید جلوم و منم شروع به ماساژ دادنش کردم. بدن رو فرمی داشت بدون چربی یا پوست اضافی. واقعا از ماساژ دادنش لذت می‌بردم.
مریم:« سیما، نکنه بهت حال نمیده»
سیما:« چرا خیلی خوبه»
مریم:« پس چرا آه و اوه نمیکنی؟!»
سیما:« اونقدر که تو لذت بردی نمیشه»
ماساژ سیما تموم شد. قرارشد بریم بالا. مریم از آب بیرون اومد و رفت سمت دوش. خم شد که شورتش رو دربیاره که من و سیما هردو با دیدن بات پلاگی که تو کونش بود خندمون گرفت. مریم یه نگاه به ما کرد و انگشت فاک رو نشونمون داد و مشغول شستن بدنش شد. من و سیما هم رفتیم سمت دوش. هردو خجالت می‌کشیدم که لخت بشیم. داشتیم نگاه هم میکردیم که یکدفعه مریم شلوارک من و سیما رو با هم کشید پایین.
همزمان دستامون رو جلو خودمون گرفتیم. تا به خودمون بیایم نیم تنه سیما رو هم بالا داد و سینه های کوچوکیش معلوم شد. حالا اون می‌خندید و ما نگاهش میکردیم.
مریم:« چرا معذب هستین، خب راحت باشین هردو تا مثل همین، فقط سیما یه کوچولو سینه هاش بیشتر رشد کرده» و به طرف رختکن رفت.
منم با کمی خجالت و استرس دستم رو از رو کیرم برداشتم و رفتم زیر دوش. سر و صورتم رو شستم و برای شامپو زدن از زیر دوش کنار اومدم تا سیما بره زیر دوش. شامپوی سر و صورتم رو آب کشیدم، چشمم رو باز کردم سر و صورت سیما پر کف بود. لخت شده بود، هرکدوم از سینه هاشو رو میشد یکجا تو دهن کرد.
برای اولین دفعه یک دوجنسه می‌دیدم. کیرش نیمه بیدار بود، از تصوری که داشتم بزرگتر بود، سرش تیز بود و هرچی که می‌رفت کلفت تر میشد. خایه هاش هم درشت بود. بدنش و حتی اطراف کیرش لیزر شده بود. وقتی چرخی زد باسنش رو دیدم. باسن کوچیک و جمع جوری داشت مثل یک پسر ظریف. مریم یه حوله دورش گرفته بود و یکی هم واسه سیما آورد و به دستش داد. منم از تو رختکن یه حوله دورم گرفتم و بیرون اومدم. بالا که اومدم سیما با حوله رو مبل نشسته بود، مریم آبمیوه آورد و کنارم نشست. مشغول صحبت در مورد استخر و خودمون شدیم و البته شلوغی های مریم ادامه داشت. حوله مریم باز شده بود و دیدن سینه ها و کس کوچولوش کیرمو راست کرده بود. برآمدگی حوله سیما نشون میداد که اون هم راست کرده. مریم در بین شوخیاش حوله منو بازکرد و کیر راست شدم تو‌ دید سیما بود. نگاه سیما فقط به کیر و خایه های من بود. فضا وحشتناک شهوتی بود و این مریم بود که داشت همه چیز رو هدایت میکرد. بین پاهام نشست و سر کیرم رو تو دهنش کرد و شروع به ساک زدن و خوردن خایه هام کرد. سیما داشت از روی حوله کیرشو میمالوند و ساک زدن مریم رو نگاه میکرد. بلندشدم، مریم روی زانو نشست و به فاصله نیم متری سیما شروع به گاییدن دهن مریم کردم. من و سیما گاهی چشم تو چشم می‌شدیم اما نگاه سیما بیشتر به کیرم که تو دهن مریم غیب میشد بود. بعد از چند تلمبه وحشیانه، سرشو عقب برد و کیرم بیرون اومد. مریم دست سیما رو گرفت و گذاشت رو کیرم و شروع کرد به عقب جلو کردن، فکر میکردم کیرم از همیشه بزرگتر شده.
مریم داگی شد و گفت:« بکنش تو کسم»
سیما سرکیرمو جلو کس مریم گذاشت و من شروع کردم به تلمبه زدن. دست سیما داشت خایه هامو ماساژ میداد. مریم آروم حوله رو از روی پاهای سیما کنار زد و شروع کرد به مالیدن کیر سفیدش. سیما در حالیکه به چشمای من نگاه میکرد گره حوله رو باز کرد و سینه‌هاشو آزاد کرد. دستمو گذاشتم روی سینه هاش و نوبتی شروع به بازی کردن با نوکشون و مالیدنشون شدم. چشم های سیما بسته شده بود و داشت لذت میبرد. دست‌های سیما روی خایه هام بود، سینه های کوچیک و‌نرمش تو دستای من و کس تنگ و داغ مریم کیرمو حبس کرده بود، خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم آبم اومد. میخواستم سیما هم آبمو ببینه، کیرمو بیرون کشیدم و با چندتا نعره همه آبمو که زیاد هم بود رو کمر مریم خالی کردم. سیما دستش رو گذاشت رو کمر مریم و آبمو پخش می‌کرد رو پشتش، یکدفعه کیرش از دست مریم درآورد و با چندبار جلو عقب کردن کیرش اون هم آبشو رو کمر مریم خالی کرد.
وقتی چشامو باز کردم صبح شده بود و آفتاب تا وسط اتاق اومده بود. لخت بین سیما و مریم رو تخت بودم. کیرم مثل همیشه قبل از من بیدار شده بود. سمت چپ سیما هم کیرش بیدار بود. وسوسه شدم تو دستم بگیرم. دستمو گذاشتم روش، شروع کردم به جلو عقب کردن، کیرش کلفت تر شد. حرکات کمرش نشون میداد که داره لذت می‌بره. مریم بیدارشد و حرکت دستمو دید، سرشو به طرف کیرم کشیدم. خودش فهمید، غلت زد و بین پاهام اومد و شروع به خوردن کیرم کرد. دهنش همیشه داغ و عالی بود. کیرمو با سر و صدای وحشتناک میخورد. کیرمو تا آخر تو دهنش کردم و سرشو نگه داشتم. سرعت دستمو رو کیر سیما بیشتر کردم. سیما چشماش رو باز کرد و داشت به قرمز شدن صورت مریم نگاه میکرد. سر مریم رو عقب کشیدم، چندتا تلمبه تو دهنش زدم و باز دوباره سرشو فشار دادم رو کیرم. دفعه سوم که اینکار رو کردم، سرمو به طرف سیما کردم.
من:« خوب‌میخوره کیرمو؟؟»
سیما:« اوهوم»
دستمو رو خایه‌هاش گذاشتم و کمی فشار دادم. سیما یه جیغ کوتا کشید.
من:« درست جواب بده»
سیما:« آره»
من:« آفرین، دوست داری ساک زدنشو؟ دوست داری کیرتو بکنی دهنش؟»
سیما به رنگ قرمز و چشمای دراومده مریم نگاه کرد و گفت:« اوهوم»
دوباره کمی خایه‌هاشو فشار دادم.
من:« چی گفتی؟»
سیما:« آره »
سر مریم رو از کیرم جدا کردم و اشاره کردم بره سراغ کیر سیما. خودمم رفتم سراغ سینه های کوچیکش. کل سینه‌ش تو‌ دهنم جا میشد، نوکش رو لیس میزدیم و بعد با لبام می‌کشیدمشون تا آه سیما بلند بشه. دوزانو شدم و کیرمو روبروی صورت سیما گرفتم، دستشو دراز کرد که بگیره.
من:« با دست نه، دهنت رو باز کن. مریم جووون چرا بیکاری؟! کیر سیماجان رو بخور»
حالت صورت دونفرشون نشون میداد که از حرف من تو شوک هستن. خجالت، ترس، نمیدونم شاید هنوز اینقدر با هم راحت نشده بودن. موهای مریم رو گرفتم و به عقب کشیدم تو صورتش نگاه کردم و گفتم:« بخور» و سرشو به طرف کیر سیما بردم. مریم کیر سیما رو گرفته بود به چشم‌های سیما نگاه می‌کرد و فقط سرکیرشو لیس میزد. موهاشو دوباره کشیدم و بعد از جیغ به طرف کیر سیما هدایت کردم تا مل کیرشو بخوره، بلاخره شروع به ساک زدن کرد. منم رو سینه های سیما نشستم و کیرمو تو دهنش کردم. ساک زدنش بد نبود اما نمی‌تونست مثل مریم کیرمو تا ته بخوره، فشارهای کیرم تو دهنش باعث میشد رنگش سرخ و سفید بشه.
مریم حشری‌تر شده بود به طرز وحشتناکی ساک میزد انگار میخواست خایه های سیما رو هم با کیر بکنه دهنش. پنج دقیقه نشد که سیما میخواست ارضا بشه. دستش رو برد عقب تا سر مریم رو جدا کنه، دوتا دستش رو گرفتم و سیما هم چند تا حرکت کمر که زد، مطمئن شدم آبشو تو دهن مریم خالی کرد. سر مریم کشیدم سمت سر سیما و شروع به مالیدن کیرم کردم، آبمو رو صورت سیما و مریم خالی کردم و افتادم کنارشون.
صبحانه و ناهار رو یکی کردیم. سیما دوش نگرفته رفت چون شاگرد خصوصی داشت. من و مریم رفتیم تو وان دراز کشیدیم. من به دیواره وان تکیه داده بودم و مریم هم خودشو تو بغلم ول کرده بود. کمرشو به کیرم فشار می‌داد و منم با سینه‌هاش بازی می کردم.
من:« یک سوالی بپرسم ناراحت نمیشی؟»
مریم:« بپرس ببینم چی هست!»
من:« با سیما تا حالا رابطه نداشتی؟!»
مریم:« راستش زمان مدرسه چرا گاهی با دست همدیگه رو ارضا میکردیم، اما هیچوقت رابطه در حد سکس نبود، بعد ازدواجم که دیگه اصلأ نداشتیم»
من:« پس این اولین ساک زدن کیرش بود؟؟»
مریم:« آره، کیرش نسبت به قبلاً بزرگتر شده، اون وقتا فقط گاهی سرش رو بوس میکردم و با دست بازی میکردم، هیچوقت کار به ساک نمی‌کشید»
من:« سیما واسه رابطه کسی رو داره، یعنی منظورم اینه بیشتر تو رابطه فاعل بودن رو دوست داره یا مفعول بودن؟!!»
مریم:« نمی‌دونم!! بهتره از خودش بپرسی، فقط می‌دونم با مامان یکی از شاگردانش سکس میکنه »
من:« رابطه مفعولی نداره»
مریم:« کثافت حشری، نکنه دوست داری سیما رو هم بکنی؟!»
من:« دوست دارم اما نمی‌دونم خودش میخواد یا نه؟ خودت دوست نداری تو رو بکنه؟»
مریم:« نمیدونم، تا حالا بهش فکر نکردم. جوابمو ندادی؟!! »
من:«اگه باهاش رابطه داشته باشم ناراحت میشی؟؟»
مریم:« نه فرهادجان، الانم چون میخوای سیما رو بکنی و البته دیشب و امروز خوب منو ارضا نکردی باید با خوردن کسم منو ارضا کنی آقا پسر»
سرم به لبه وان تکیه داده بود که مریم بلند شد و باکسش نشست رو صورتم، با زبونم شروع به لیسیدن کسش و با انگشتام هم مشغول کردن کونش شدم. مریم هم خودشو اینقدر رو دهن و زبونم جلو عقب کرد تا بشدت ارضا شد.

####

برنامه کوه رفتن با سیما یک هفته در میون به راه بود. یکبار که داشتیم از بالای کوه برمیگشتیم، یکدفعه سیما دستم رو گرفت و اشاره کرد که ساکت باشم. گوشاش رو تیز کرد و به اطراف نگاه میکرد، بلاخره منو به طرف درخت‌ها کشید. با اشاره بین درخت‌ها رو نشون داد. دو پسر جوون ۱۹,۲۰ ساله که جثه متوسطی داشتن، دست‌های دوتا دختر ۱۵ یا ۱۶ ساله ریزه میزه که شلوارشون پایین بود رو پیچ می‌دادند و میخواستن به زور بکننشون. سیما اشاره کرد بریم کمکشون، منم اوکی دادم. آروم رفتیم جلو و با لگد تو کمر یکیشون زدم که افتاد زمین و از شدت درد کمرش رو گرفت. دوستش تا خواست حرکتی بکنه دستم رو دور گردنش انداختم و شروع به فشار دادن کردم. سیما هم در این فرصت به سرعت نشست رو کمر اونیکه افتاده بود، دستاش رو از پشت گرفت و با بند کوله بست. خوب که گردنش رو فشار دادم و نفسش به خر خر افتاد ولش کردم، دستای هردو رو به بهم بستیم.
سیما رو به دخترها که حالا شلوارشون رو بالا کشیده بودن ولی هنوز گریه میکردن:« اینجا چه غلطی میکنین؟!!»
دختر:« هیچی بخدا، اینا میخواستن بهمون تجاوز کنن»
پسر:« شما کدوم خری هستین؟!»
با لگدی که بین پاهاش زدم خفه شد، دوستش هم از ترس هیچی نگفت.
سیما با دست چپش دو تا تو گوشی محکم به دخترها زد که من دلم سوخت و با عصبانیت:« اینجا چه گهی میخورین؟! اینا کی هستن؟! با شما چیکار دارن؟!»
دخترها شروع به توضیح دادن کردند. دخترها دانش آموز دبیرستانی بودن و خوابگاه داشتن، پسرها هم دانشجو بودن و خوابگاه دانشگاه مستقر بودن، پسرها مخ دخترها رو زده بودن. مخفیانه چند تا عکس و فیلم از بدن لختشون گرفته بودن و دو سه ماهی بود داشتن سواستفاده میکردن. امروز هم دخترها صبح زود از خوابگاه جیم زدن و با پسرها اومدن کوه. از حال پسرها هم مشخص بود مست کردن و میخواستن دخترها رو بکنن.
سیما گوشی پسرها رو درآورد، منم با دوتا تو گوشی رمز رو گرفتم.
سیما رو به پسرها:« عکس و فیلمها کجاست؟ دیگه کجا ذخیره کردین؟ چندتا دارین؟»
پسرها که حالا کاملاً ترسیده بودن قسم می‌خوردن که فقط تو گوشی هست و کپی ندارن. سیما رم گوشی‌ها رو درآورد و تو جیبش گذاشت، بعد هم با سنگ گوشی‌ها رو خورد کرد و پرت کرد بین درخت‌ها.
سیما به دخترها گفت لباساشون رو مرتب کنن، خودش هم رفت پشت پسرها مدارکشون رو درآورد و داد دست من، بعد شلوارشون رو پایین کشید. گوشیش رو درآورد و به من داد:« اول از مدارکشون بعد از صورت و کونشون فیلم بگیر، صورت من نیفته»
مشغول فیلم گرفتن از مدارک و کون و صورت پسرها بودم که سیما شلوارش رو کشید پایین و کیرش افتاد بیرون. دخترها با دیدن کیر سیما دهنشون باز مونده بود.
سیما به کیر دوتا پسر که کوچیک بود و الان هم از ترس اندازه یک خرما شده بود دست زد:« با این هسته‌ها می‌خواستین بکنین، از سگ گاییدن بدم میاد اما می‌خوام بهتون کیر واقعی رو نشون بدم»
تازه پسرها متوجه شدن قضیه چی هست و شروع کردن به التماس و خواهش، اما سیما کیرشو با آب دهن خیس کرد و به زور و نوبتی تو کون هردو تا کرد. چند تا تلمبه تو کونشون زد که اشک هردونفر دراومده بود، اشاره کرد تا فیلم گرفتن رو قطع کنم. اومد جلو و رو بهشون شلوارش رو بالا کشید. چشم دخترها فقط به کیر سیما بود. گوشیشون رو گرفت و به شماره خودش تک زد تا شمارشون بیفته. بعد رو به پسرها کرد.
سیما:« گوش کنین چی میگم، اگه یکبار دیگه طرف دخترها برید یا قصد اذیت دختر دیگه‌ای از خوابگاهشون رو داشته باشین و یا فیلم و عکسی از دخترها بیرون بیاد، فیلم شما هم تو دانشگاه پخش میشه، متوجه منظورم که شدید؟! بلاخره دانشجو هستین حتما می‌فهمید!!!؟»
پسرها با گریه:« آره، باشه چشم، بخدا کپی نداریم و فقط همین بود»
سیما:« ماشین دارین؟»
پسرها:« نه با آژانس اومدیم»
سیما شلوارشون رو بالا کشید :« خب جهت کمک بهتون میگم اگر میخواد طناب پاره بشه سعی کنید به درخت ساییده بشه تا پاره بشه، تا شب وقت دارید»
با دخترها پایین اومدیم و سوار ماشین شدیم. لباساشون خاکی و کثیف شده بود و سر وضع آشفته‌ای داشتن اما از ترس و بهت هیچی نمیگفتن و هرکاری سیما می‌گفت انجام میدادن.
سیما:« فرهاد بریم خونت، این شکلی برن خوابگاه واسشون دردسر میشه»
وقتی رسیدیم دخترها رو مبل نشستن. لباس عوض کردم، برگشتم سیما هم تیشرت و شلوارک تنش بود. دوتا بلوز دستش بود.
سیما:« بلندشید برید لباساتون رو عوض کنید، خیلی کثیف شدن باید شسته بشه. شلوارک نداریم این دوتا بلوز رو بپوشید لباس زیر هم دربیارید، دو تا شورت رو تخت گذاشتم»
مشغول درست کردن چایی و بساط صبحانه شدیم. دخترها بیرون نمیومدن. سیما به طرف اتاق رفت، منم میز صبحانه رو چیدم. چند دقیقه بعد هر سه نفر بیرون اومدن. سیما هم فقط تیشرت تنش بود و شلوارک رو درآورده بود.
سیما:« میگن خجالت میکشیم، منم شلوارکمو درآوردم تا خجالت نکشن، تازه یادشون رفته انگار یکساعت پیش کون لختشون رو دیدیم. فرهاد تو هم شلوارکتو در بیار تا مثل هم بشیم»
من:« ببخشید زیرش چیزی ندارم »
سیما:« آهان یادم رفته بود تو شورت نمی‌پوشی و همیشه کون لختی»
با این حرف، دخترها شروع به خندیدن کردن و کمی فضا نرمال شد. صبحانه که تموم شد، سیما به پله ها اشاره کرد:« برید پایین استخر هست واسه خودتون شنا کنید، منم لباساتون رو بندازم لباسشویی میام‌.»
دخترها با اکراه و ترس رفتن طرف پله ها.
لباس‌ها رو انداخت تو ماشین و رم گوشی پسرها رو گذاشت تو گوشی خودش. فیلم های مخفی رو پیدا کرد و شروع به تماشا کردیم. چندتا فیلم پورن بود تا رسید به کلیپ دخترها. ۳ تا کلیپ بود، اولی تو یک پارک بود انگاری و دخترها دوزانو نشسته بودن و برای دو پسر ساک میزدن. یکی از پسرها داشت فیلم می‌گرفت و وسط فیلم جاشون رو عوض کردن، آخر فیلم هم‌ تو‌ دهنشون ارضا شدن. تو فیلم دوم که بازهم تو فضای باز بود یکی از پسرها داشت سرپا یک از دخترها رو میکرد و بعد چند تلمبه کیرشو بیرون کشید و رفت سراغ اون دختر پسر دیگه، صداش ضعیف بود ولی انگار گفت( برو کنار) و شروع به کردن کون دختر بعدی کرد تا موقعی که آبش اومد و تو کونش خالی کرد. تو فیلم سوم یک از دخترها برای فیلمبردار ساک میزد، اون‌یکی هم لخت دراز کشیده بودن و سه تا پسر نوبتی دهن و کونشو میکردن تا دونفر تو کونش و یکنفر تو دهنش ارضا شد، فیلمبردار هم آبشو تو دهن دختره خالی کرد. از فضای اتاق مشخص بود کلیپ سوم تو خونه مجردی گرفته شده. همه کلیپ ها در حد ۳ تا ۵ دقیقه بیشتر نبود.
سیما دستش رو گذاشت رو کیر من :« خوب راست کردی!!»
دستمو گذاشتم رو کیرش:« آره مثل تو»
سیما:« من میرم پایین لباس ها که شسته شد پهن کن»
تا لباس ها شسته شدن و من پهن کردم نیم ساعت بیشتر شد که صدای سیما اومد:« فرهادجان اون رم رو بیار»
رم رو بردم، صحنه که دیدم کیرم راست شد. سیما کامل لخت لب استخر نشسته بود و دخترها با شورت تو آب بودن و دستشون رو روی سینه‌هاشون گذاشته بودن. سرشون پایین بود ولی زیر چشمی به من و کیر سیما نگاه میکردن.سیما رم رو به دخترها داد.
سیما:« همیشه با هم می‌رفتین سر قرار؟!»
دختر:« آره»
سیما:« همین سه تا فیلم رو از شما گرفته بودن؟!»
دختر:« آره»
سیما:« با کسی دیگه غیر از این‌ها هم سکس داشتین؟!»
دختر:« نه»
سیما:« کلیپ سوم خونه مجردی بود، چطور جرأت کردین و‌ رفتین داخل»
دختر:« به ما گفتن خونه دوستشون هست و‌کلید داده بهشون که سر بزنن، وقتی رفتیم داخل دو نفر دیگه هم بودن»
سیما:« پس چرا امروز رفته بودین کوه؟!»
دختر:« برنامه سکس نبود اما وقتی رسیدم سر قرار اصرار کردن که بریم خونه دوستاشون، وقتی قبول نکردیم میخواستن به زور بکنن»
سیما:« خیلی خب، باشه، ما میریم بالا شما هم چک کنید و ببینین فیلماتون تو همین رم هست و قصد سو استفاده ندارم، فکراتون رو بکنید اگر با حوله بالا اومدین قول میدم بهتون خوش بگذره اگر با تیشرت اومدین میتونید بعد خشک شدن لباساتون برید»
دست منو گرفت و به طرف بالا رفتیم. ده دقیقه بعد دخترها با تیشرت بالا اومدن. سیما لبخندی بهشون زد، رم رو ازشون گرفت و جلوشون شکست.
بعد از ناهار دخترها رو رسوندیم جلوی خوابگاه و پیاده شدن.
سیما:« اگر دوباره مزاحمتون شدن بهم زنگ بزنین، راستی اسماتون چیه؟!»
دختر:« ملیکا»
دومی:« باران»
سیما:« خب ملیکاخانم و باران خانم مواظب خودتون باشید، اگر مشکل درس زبان هم داشتید بهم زنگ بزنید»
ملیکا:« میشه گاهی بهتون سر بزنیم؟!»
سیما:« بله، چرا که نه، خواستی خودم میام دنبالتون»
بعد از خداحافظی سیما رو هم رسوندم.
من:« چرا بهت سر بزنن؟!»
سیما با خنده:« چون دلشون میخواد ولی ترسیدن، بزار چند وقت دیگه بهت خبر میدم»
یه چشمک زد و خداحافظی کرد. منم رفتم به سمت باغ فریبا، فرناز هم اونجا بود و میشد هردوتاشون رو ببینم.
kiii¥a
     
  
مرد

 
AmirSalman:
ممنون ازتون و داستان قشنگ شما

ممنون از لطف شما سعی می‌کنم در ادامه از راهنمایی شما استفاده کنم
kiii¥a
     
  
مرد

 
Nolie:
میشه کمی از الفاظ سکسی هم در داستان استفاده کنید خیلی ادبی نباشه

سپاس چشم سعی می‌کنم
kiii¥a
     
  
مرد

 
Akaaa:
واقعا عالیه با قدرت ادامه بده

سپاس
kiii¥a
     
  
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

یک شروع بی پایان

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA