انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3

یک شروع بی پایان


مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۱ _ قسمت ۱۱
با صدای زنگ گوشی چشامو باز کردم، هوا تاریک بود، گیج بودم و نمیدونستم صبح هست یا غروب. رو تخت نشستم، تازه یادم اومد، صبح عاطفه رو درب مدرسه پیاده کردیم و چون جاده باز شده بود همراه مونا به سمت شهرمون راه افتادیم. در کل مسیر فقط دو جمله رد و بدل شد.
من:« در مورد نوع کارهایی که دیشب با مهمونم کردم یک کلمه به مامانت حرفی نمیزنی، فقط عکسو میتونی تعریف کنی، متوجه شدی؟!»
مونا:« بله، چشم»
باقی مسیر در سکوت اومدیم و جلو خونش پیاده کردم.
تلفن دوباره زنگ خورد و به خودم اومدم، فریبا بود.
من:« سلام»
فریبا:« سلام، ببخشید خواب بودی؟! بیدارت کردم.»
من:« نه بابا اشکالی نداره، دیگه باید بیدار میشدم»
فریبا:« چه خبر؟ کی رسیدی؟»
منم خلاصه‌وار کارهای انتخاب واحد رو توضیح دادم و اشاره‌ای هم به مونا کردم. تعجب کردم که برای اولین دفعه کارآگاه بازی نکرد و قرار شد شب برم خونش.
ساعت ۸ شب رسیدم جلوی خونش و دستم رو زنگ بود که ماشین فرناز و احسان هم رسید، درب باز شد و کامران لباس پوشیده بیرون اومد. همگی احوالپرسی کردیم.
من:« بسلامتی کجا آقا کامران، مهمون دعوت میکنی خودت میری؟!»
احسان جواب داد:« داریم می‌ریم بیلیارد، تو نمیای؟!»
من:« نه خوش بگذره»
کامران:« بیا دیگه، بزار یه کم آبجیات با خیال راحت غیبت کنن، ما هم دو ساعت از دستشون راحت بشیم»
ضربه کیف فرناز خورد پس کله کامران:« گمشو دیوونه از خداتون هم باشه تحملتون میکنیم، صبر کن به فریبا بگم»
احسان و کامران خندیدن و سوار ماشین شدن و حرکت کردند. وارد که شدیم فریبا با یک بلوز و شلوارک به استقبالمون اومد. هردومون رو بغل کرد و بوسید.
من:« دیگه خیلی اوپن شدین شماها» و اشاره با پایین تنه و روناش کردم.
فریبا:« آره دیگه،مشکلی داری؟!»
من:« نه چه مشکلی، من چیکاره هستم، من فقط واسه خودتون میگم سرما نخورین، بابا خدانکرده زمستونه»
فرناز رفت تو اتاق و اونم با یه پیراهن یکسره بیرون اومد. فریبا با دیدن فرناز جلو رفت و بغلش کرد و یه لب ازش گرفت.
من:« اوووووه، چه خبره؟!»
فریبا:« چیه حسودیت شد، بیا»
نزدیک شد و لبشو رو لبام گذاشت، این اولین لب گرفتنم از فریبا بود. منم بهترین استفاده رو کردم و یک لب طولانی ازش گرفتم.
من:« به اینکه حسودیم نشد..»
هنوز حرفم تموم نشده بود که فرناز لباشو رو لبام گذاشت و یک لب طولانی از فرناز هم گرفتم.
فریبا:« آهان به لبهای فرناز حسودیت شد، حق داری، لباش خیلی شیرینه» بعد لباس فرناز رو گرفت و به طرف بالا کشید.
فرناز:« چیکار میکنی؟! بابا زیرش لباس ندارم دیوونه»
فریبا لباسشو بالا کشید و از سرش بیرون آورد، خودش دوزانو نشست:« شورت که داری، کجاش لباس نداری؟! سوتین که بهتر نداری، بزار خواهرزادمو بوس کنم»
دستاشو رو باسن فرناز گذاشته بود و شکمشو بوس میکرد. منم شکمشو بوس کردم.
فرناز خودشو عقب کشید و به فریبا گفت:« ول کنین حشری ها، این فرهاد رو بیار تخلیه اطلاعات کنیم، از ظهر که گفتی دارم از فضولی میترکم»
تازه فهمیدم الان قراره به دو بازپرس جواب بدم. فریبا دستم رو گرفت و رو‌ مبل نشوندم و دونفری روبروم نشستن. منم مثل یک محکوم همه سوالات رو پاسخ دادم و ماجرای مونا رو گفتم. با کلی تیکه و طعنه بلاخره کوتاه اومدن و بازجویی تموم شد.
فریبا:« درسته خودش طرفت اومده ولی رفتاری که با بقیه داری رو روش انجام نده»
فرناز:« آره بنظرم اگر دوست داره گزینه مناسبی واسه ازدواجه»
صحبت و نصیحت‌ها تا زمان رسیدن کامران و احسان طول کشید. ولی خوشبختانه جلوی شوهراشون هیچ حرفی نمی‌زدند. همون شب برای مسافرت عید هم تصمیم گیری کردیم. با توجه به درگیری کامران تو هفته دوم و همچنین سفر فرناز و احسان به آلمان قرار شد هفته اول عید همگی با هم تهرانگردی داشته باشیم.
####
دانشگاه شروع شد و مونا همیشه با من بود. بچه‌های کلاس متوجه دوستی ما شدن و یکی دو نفر از پسرها که دنبالش بودن، با یک تذکر جدی از طرف من دُمشونو رو کولشون گذاشتن و قید مونا رو زدن. اما مسئله مهمتر آوَش بود. بعد از اون شب کم کم می‌تونستم حس پشیمونی رو تو رفتارش ببینم و اینکه داره خودشو از من دور می‌کنه.
با مونا وارد کافه دانشگاه شدیم تا قبل کلاس آخرمون نوشیدنی بخوریم. وارد که شدیم دیدم آوَش و‌ نگار هم نشستن. رفتم و روبروی آوَش نشستم. سلام کردیم، نگار به گرمی جواب داد ولی آوَش فقط یک سلام کرد خواست بلندشه بره. دستشو محکم گرفتم.
من:« بشین، کارت دارم»
آوَش:« کلاسم دیر میشه»
من:« بشین گفتم، حرف های من زود تموم میشه.»
بلاخره آوَش نشست. نگار که خبر داشت با ترس و مونا با تعجب نگاه میکردن.
من:« گوش کن آوَش، همینجا نشسته بودی و بهت گفتم نه، هم در مورد نگار و هم در مورد عاطی. نگار شاهده، مگه نگفتم نه؟! مگه همینجا داد نزدم که تو اومدی سر میز ما گفتی چه خبرتونه؟!»
نگار سرسو تکون داد.
با تشر گفتم:« سرتو تکونی نده، حرف بزن»
نگار:« آره درسته»
من:« مگه نگفتم آوَش پشیمون میشی، رفاقتمون از بین میره؟!»
عصبانیتم شدید بود، نگار و مونا ترسیده بودن، آوَش سرش پایین بود.
من:« حالا هم گوش کن، میتونیم اونشب رو فراموش کنیم و کماکان دوست بمونیم، خودت بودی و دیدی که با نگار کاری نکردم، اگر مشکلت عاطفه هست بگو باهاش کات کنم. دفعه بعد اگر دیدم از من فرار می‌کنی دیگه نه دوستیم و نه میشناسمت، تموم»
بلندشدم و دست مونا رو گرفتم و راه افتادیم به سمت دانشکده.
کلاس تموم شد ولی هنوز حالم بد بود و مونا متوجه شده بود. به طرف ماشین که رفتیم گوشیشو درآورد و به مامانش زنگ زد، من تو ماشین منتظرش شدم.
سوارشد و گفت:« بریم خونت امشب میام اونجا»
من:« خوابگاه چی؟»
مونا:« مشکلی نیست مامان خبر داره»
وارد خونه که شدیم لباسمو درآوردم روی مبل گذاشتم و با شلوارک به سمت حموم رفتم، جلوی حموم اونم درآوردم، لخت رفتم زیر دوش و آب داغ رو باز کردم. نمی‌دونم چقدر گذشت که با صدای درب زدن مونا به خودم اومدم.
مونا:« فرهادجان، خوبی؟! نمیای بیرون؟!»
جوابی ندادم. درب باز شد و مونا داخل اومد. اولین دفعه بود که منو لخت کامل میدید.
چشمای مونا به بدنم و بخصوص کیر خوابیده و آویزونم بود:« چرا جواب نمیدی؟ نگرانت شدم»
نگاهش کردم، تیشرت و شلوار سبزرنگی که با هم خریده بودیم تا وقتی خونم هست بپوشه، تنش بود. اشاره کردم بیا جلو.
مونا:« لباسم خیس میشه»
من:« درشون بیار»
مونا چشمی گفت، لباساشو درآورد و با شورت و سوتین کرم رنگ اومد نزدیک. بغلش کردم و بردمش زیر دوش. آب داغ که بدنش خورد، جیغ کشید و رفت کنار. آب رو سردتر کردم تا بیاد زیر دوش. اومد زیر دوش، سرشو شست و کنار کشید تا من برم زیر دوش.
مونا:« بذار بدنتو لیف بزنم شاید آروم بشی»
از زیر دوش کنار اومدم، لیف رو برداشت، شامپو بدن زد و از پشت گردنم شروع کرد. با یک دست لیف میزد و با دست دیگه بدنمو لمس میکرد.
مونا:« امشب پریشون هستی!»
من:« نه خوبم»
مونا:« خوب نیستی، از کافه دانشگاه دیگه حالت خوب نیست»
من:« چرا میگی حالم خوب نیست؟»
مونا:« سرکلاس که اصلاً حواست به درس نبود، گفتم شب میام خونت نه تعجب کردی نه مخالفت. وارد خونه شدی لباساتو رو مبل پرت کردی، بنظرت کسی که در اوج خستگی جورابشو تا می‌کنه تو کشو می‌زاره یکدفعه اینکارو بکنه حالش خوبه؟!»
راست می‌گفت، از کلاس که چیزی نفهمیدم، خودشم هیچوقت شب نمی‌موند، یعنی اینقدر دوستم داره که کوچکترین تغییر حالتم واسش مهمه.
من:« به مامانت گفتی میای اینجا؟!»
مونا:« آره بهش گفتم حالت خوب نیست، گفتم نمی‌تونم تنهاش بذارم، گفت بیام خونت»
من سرپا بودم و اون پشتم دوزانو نشسته بود و داشت کمر و باسنمو لیف میزد. نمیشد رفتارم باهاش مثل بقیه باش، یعنی نمیتونستم.
مونا:« میتونم ازت سوال بپرسم؟!»
من:« بپرس»
مونا:« عاطی که اونشب دیدم مامان آوَشه؟!»
من:« آره»
مونا:« آوَش خبردار شده باهاش سکس داری؟!»
من:« از اول هم خبر داشت»
مونا:« پس چرا ناراحت هست؟! ماجرای اونشب چی بوده؟!»
من:« میخوای بدونی؟!»
مونا:« آره اگه... »
من:« اگه چی؟! تنبیهت نکنم؟!»
مونا:« اوهوم»
خندیدم:« اگر میخواستم تنبیه کنم که همین الان دوباره باید تنبیه بشی»
مونا لبخندی زد:« آره ببخشید، اینطوری که فکر نکنم باسنی برام بمونه»
حرفش دوپهلو بود، یعنی یا خودشم دوست داشت تنبیه بشه یا به خاطر من راضی بود تنبیه بشه.
من:« آوَش مقدمه دوستی من و مامانشو آماده کرد، از سکس هم خبر داشت، اما اونشب میخواست من جلوش با عاطفه سکس کنم، هرچی بهش گفتم آخر ماجرا خوب تموم نمیشه به گوشش نرفت»
مونا:« نگار هم اونشب بود؟»
من:« آره»
دستای نرم و لطیفش که به بدنم میخورد کیرم راست میشد. کمر، باسن و پاهامو لیف زد و سوال میپرسید. اومد جلوم و از گردن و قفسه سینه شروع کرد.
مونا:« پس نگار رو هم کردی؟!»
من:« نه، آوَش و نگار اصرار کردن اما من قبول نکردم»
مونا:« یعنی آوَش خودش میخواست؟!»
من:« آره خودش نقشه کشید، می‌گفت دوست داره جلوش نگار و عاطی گاییده بشن، حتی نگار گفت اگر تو انجام ندی شاید بره سراغ کس دیگه»
مونا لیف کشیدن رو از شکم به سمت کیرم برد که دستشو گرفتم و روی پاهام بردم، اونهم فهمید و جلوی بدنم رو بجز کیر و‌خایه هام لیف زد.
مونا:« واقعاً چنین کاری میکرد؟!»
من:« نمیدونم، اون روزها و با اون فکر که مثل خوره به جونش افتاده بود شاید هرکاری میکرد»
مونا به کیرم اشاره کرد:« اجازه میدی اینجا رو لیف بزنم؟»
من:« نه نمی‌خواد بلندشو»
مونا بلند شد و روبروم ایستاد.
من:« لباساتو در بیار»
مونا با کمی مکث سوتینشو درآورد و شورتشو پایین کشید.
من:« تکیه بده به دیوار»
به دیوار تکیه داد و تو چشام نگاه میکرد. رفتم نزدیک و دستامو کنار سرش گذاشتم و صورتمو نزدیک گوشاش کردم. بدنم داشت به بدنش میخورد.
من:«حالا من ازت سوال میکنم و تو جواب میدی»
مونا:« چشم»
من:« دوست داری با سینه و‌ کست بازی کنی؟!»
مونا:« اوهوم»
با حرکت سریع برش گردوندم و چسبوندمش به دیوار. من:« یادت رفته اوهوم نباید بگی یا اینکه دلت تنبیه میخواد؟!»
مونا:« ببخشید»
من:« اصلأ یه بازی انجام میدیم. باسنتو بده عقب و صوتتو به دیوار بچسبون، با سینه و‌کست بازی می‌کنی تا ارضا بشی، در این مدت من ازت سوال میکنم، اگر راستشو بگی که هیچ ولی اگر احساس کنم دروغ میگی، تنبیه میشی. حالا حالت بگیر»
مونا:« آخه»
خودم جدا کردم و به سمت دوش رفتم:« باشه دوست نداری، میتونی بری بیرون، کاری باهات ندارم»
صداشو شنیدم:« باشه ببخشید»
برگشتم، حالت گرفته و باسن خوش فرم و گردش رو عقب داده بود. دست چپ روی کسش و دست راست رو سینه‌ش گذاشت.
من:« سوال اول، تو دختر حشریی هستی! درسته؟»
مونا:« نمیدونم»
با کف دست ضربه محکمی به لپ باسنش زدم. باسنش لرزش قشنگی داشت. آخ بلندی کشید ولی سرعت دستاش بیشتر شد.
من:« جواب فقط دو کلمه هست، آره یا نه، حرف دیگه ای نباید بزنی، حالا جواب بده؟ دختر حشریی هستی؟»
منتظر جواب مونا بودم که داشت فکر میکرد، ضربه دوم رو به لپ دیگه باسنش زدم. آخ بلند دیگه ای کشید و باز سرعتش دستش بیشتر شد.
من:« دیر جواب بدی زدم، فکر نکن و سریع جواب بده، دختر حشریی هستی؟»
مونا:« آره»
من:« تا حالا با پسر سکس داشتی؟»
مونا:« نه»
من:« با دختر لز داشتی؟»
مونا:« نه»
ضربه ای به باسنش زدم، آخ کشید.
مونا:« آره داشتم»
من:« فانتزی سکسی داری؟»
مونا:« آره»
من:« اونشب با دیدن بدن عاطفه حشری شدی؟»
مونا:« آره»
من:« تنبیه عاطفه حشریت میکرد؟»
مونا:« آره»
من:« دوست داشتی باهاش لز کنی؟»
دوباره دیر جواب داد که ضربه محکمی به باسنش زدم.
مونا:« آره»
سرعت دستش زیاد شده بود.
من:« به باسنت که ضربه میزنم حشری تر میشی؟»
مونا:« آره»
من:« دوست داری بزنم؟»
مونا:« آره»
دو ضربه محکم به باسنش زدم، بدنش اینقدر سفید بود که به محض ضربه زدن قرمز میشد و اثر دست روش میموند. بعد چند ضربه بدنش شروع به لرزیدن کرد و ارضا شد. نتونست رو پاهاش وایسته، دو زانو نشست و آب بود که از کسش می‌ریخت. گذاشتم تا خوب تخلیه شد. کمی که سرحال شد خواست بلند بشه، کمکش کردم تا ایستاد و زیر دوش بردمش. لیف برداشتم و شامپو زدم و شروع به لیف کشیدن بدنش شدم. گردن و شونه هاش رو که کشیدم به سمت کمر و باسنش رفتم، لیف رو کامل بین پاهاش و سوراخ باسنش جلو عقب کردم. پاهاش که تموم شد برش گردوندوم و از گردن به سمت پایین اومدم. تکیه داد به دیوار و داشت به چشمای من نگاه میکرد. سینه های خوش فرم سایز ۷۵ رو شستم، لیف رو از شکم صاف و قشنگش به سمت کسش ادامه دادم. کس سفید و تپلی داشت، یک شیار باریک که نوک کلیتوریسش از قسمت بالای کسش بیرون زده بود. پاهای کشیده و بلندی داشت. روناش توپر بود و ماهیچه های خوبی داشت. انگشتای دست و پاش کشیده و لاک زده بود. کارم تموم شد، رفتم زیر دوش و مشغول شامپو زدن سرم شدم. یکدفعه مونا از پشت بهم چسبید و دستاش از پهلو جلو اومد، قفل شد روی شکمم و منو بغل کرد. سینه‌های نرمش که شامپویی و لیز بود رو روی پشتم حس میکردم، پشت کتفم رو بوس کرد و سرش رو به پشتم چسبوند. حس لذت بخشی بود که دوست داشتم و گذاشتم تا خودش بلاخره جدا شد. خودمون رو شستیم و بیرون اومدیم. با حوله دور کمرم گره زده و بالا تنه لخت رو مبل نشسته بودم و به مونا که با حوله ای که از بالای سینه تا رو باسنش رو پوشونده بود و مشغول دم کردن چایی بود نگاه میکردم. وقتی برگشت چشم تو چشم شدیم، لبخندی زد و همون‌طور به طرفم اومد و جلوم رو زمین نشست. پاهامو باز کردم تا بین پاهام بشینه، سرشو رو زانوم گذاشت و نگاهم میکرد.
مونا:« شام چی درست کنم؟!»
من:« نمی‌خواد، پیتزا سفارش میدم»
حوله کنار رفته بود و دستای مونا روی پاهای لختم بود، کیر نیمه بیدارم جلو صورتش بود، لبهاشو نزدیک رونهای لخت پام کرد و بوسید. بلندش کردم و روی پام نشوندمش.
مونا:« سنگینم، پاهات درد میگیره»
من:« اشکال نداره»
مونا:« از کجا فهمیدی دروغ میگم یا راست میگم؟»
من:« دیگه فهمیدم، حال راستشو بگو چند دفعه اشتباه زدم و چند دفعه نزدم؟!»
بلندشد و به طرف آشپزخونه رفت.
مونا:« همه ضربات حقم بود»
####
برای درس هایی که کار گروهی بود من، مونا و شیدا یک گروه شده بودیم. قرار شد برای کارگروهی روزهای پنجشنبه و جمعه که کلاس نداریم دور هم جمع بشیم و مشخصاً یا باید خونه من می‌بود یا خونه شیدا. اولین جلسه به پیشنهاد و اصرار شیدا قرار شد ظهر جمعه برای ناهار خونه اون بریم تا ما و شوهرش با هم آشنا بشیم.
صبح جمعه بعد از دوش گرفتن و اصلاح صورت، کت و شلوار پوشیدم و دنبال مونا رفتم. از درب خوابگاه که بیرون اومد با چشمام دنبالش میکردم. بافت کوتاه خردلی با شلوار جین و یک بارونی مشکی تنش کرده بود. پیاده شدم و‌درب رو براش باز کردم، تشکری کرد و جلو نشست، منم سوار شدم و به طرف آدرسی که شیدا فرستاده بود حرکت کردیم.
مونا:« به چه خوشتیپ، چه جنتلمن»
من:« به خوشگل و خوشتیپی شما که نمیرسم»
مونا:« لباسهای من مشکلی داره؟! زشته؟!»
من:« نه خیلی هم عالیه»
مونا:« پس چرا اونجوری نگام میکردی؟!»
من:« چجوری نگاهت میکردم؟!
مونا:« چشات از من برداشته نمی‌شد»
من:« چون خیلی خوشگل هستی و امروز زیباترشدی»
مونا:« مرسی عزیزم، شما هم خیلی جیگر شدی، راستی کادو و گل آوردی؟!»
اشاره به عقب کردم، گل و کادو رو نشونش دادم.
جلوی یک ساختمان ۸ طبقه ایستادیم. زنگ زدیم و با راهنمایی شیدا از پشت آیفون به طبقه هشتم رفتیم. درب آسانسور به یک کریدر اختصاصی کوچیک باز میشد که شیدا و شوهرش منتظر ما بودن. شیدا با یک بلوز دامن کوتاه بنفش مجلسی که بدن سبزه و باسن بزرگشو به نمایش میذاشت و شوهرش با یک شلوار و تیشرت بود. شیدا جلو اومد و با مونا روبوسی کرد بعد هم با من دست داد و صورتشو جلو آورد تا روبوسی کنیم، تو بد موقعیتی گیر کرده بودم، بلاخره صورتمو جلو بردم. مونا صورتمو میبوسید ولی بوسه های من رو هوا بود. بعد از تشکر بابت گل و کادو شروع به معرفی کرد.
شیدا:« موناجان و آقافرهاد همکلاسی دانشگاه که گفتم و ایشون هم حسام جان شوهرم»
جلو رفتیم و اول من با حسام دست دادم و بعد مونا. با دعوتشون وارد خونه شدیم. شیدا کت من و بارونی مونا رو گرفت تا آویزون کنه و به مونا تعارف کرد تا لباسشو تعویض کنه که مونا لباس نداشت و قبول‌ نکرد. وقتی تو پذیرایی نشستیم اطراف رو نگاه کردیم. خونه بزرگی بود و به زیبایی با وسایل گرون و آنتیک تزیین شده بود. حسام مرد خوش برخورد و گرمی بود، سنش ۳۱_۳۲ میخورد. ارتباط گرفتن باهاش سخت نبود. از لحظه ای که وارد شدیم شیدا نشسته بود و بیشتر پذیرایی رو حسام انجام میداد. وقتی نوبت ناهار شد شیدا و حسام رفتن تو آشپزخونه وبعد از چند دقیقه برای صرف ناهار ما رو به یک تراس خیلی بزرگ که با شیشه دوجداره محصور شده بود راهنمایی کردند. تراس خیلی شیک و زیبایی بود. ناهار رو با صدای دلنشین بارونی که تازه شروع شده بود و به پنجره میخورد صرف کردیم. فضا هم خودمونی تر شد و دیگه آقا و خانم از اول اسم برداشته شد و شوخی ها هم شروع شد.
وقتی ناهار تموم شد رو به حسام کردم و با یک لبخند معنا دار گفتم:«آقا حسام دست شما درد نکنه، واقعاً خوشمزه بود، تشکر»
حسام:« نوش جانتون»
شیدا که متوجه خنده معنادار و تشکر نکردن از خودش شد گفت:« چرا میخندی؟! چرا از من تشکر نمیکنی؟!»
من:« بجز دعوت که کردی بابت چی باید تشکر کنم؟! از وقتی رسیدیم فقط نشستی و حسام داره پذیرایی میکنه، ناهار هم که مشخص شد دستپخت تو نیست، الان چرا باید تشکر‌کنم؟!»
حسام و مونا خندیدن، شیدا با حرص نمکپاش جلو دستش رو به طرفم پرت کرد که تو هوا گرفتم.
من:« حسام جان چطور تحملش میکنی؟!»
شیدا:« عوضی، خب چیکار کنم که حسام به کارهای خونه علاقه داره، دستپختش هم بهتره، تازه حسام جان عاشق منه، درسته حسام جان»
دستشو دور بازوی حسام قفل کرد و با عشوه نگاهش میکرد.
حسام:« آره عزیزم، من عاشقت هستم و خودم به کار خونه علاقه دارم»
من:« والا اگه یه دختر خوشگل اینطوری خودشو از من آویزون کنه منم هرچی بگه تایید میکنم»
با خنده حسام و مونا، شیدا قاشقشو به طرفم پرت کرد که جاخالی دادم و بعد هم شروع به خندیدن کرد.
بعد از ناهار و کمی گپ و گفتگو خداحافظی کردیم و بعد از رسوندن مونا به خونه اومدم. امروز اولین باری بود که با یک زن متاهل اونم جلوی شوهرش دست دادم و حتی روبوسی کردم.
برای درس روستا ۱ که گروهی بود شیدا یک روستای نزدیک شهر رو انتخاب کرد. وقتی دلیلش رو پرسیدیم مشخص شد روستای پدری خودشه که یک روستای گردشگری هست و اطلاعات به اندازه بدست میاد. قرار شد یک آخر هفته قبل از پایان سال برای عکس‌ها و برداشت به اونجا بریم و جمع بندی مطالب و تکمیل کردنش رو برای بعد از سال بگذاریم.
بعد از اتفاقات کافه، آوَش رو کمتر می‌دیدم اما وقتی همدیگه رو می‌دیدم دیگه فرار نمیکرد. با عاطفه هم فقط یک شب برنامه داشتیم که اونهم بدون خشونت و یا تنبیه از کس و کون و دهن گاییدم و دو سه دفعه ارضاش کردم و در آخر آبمو تو کونش خالی کردم. انگار هنوز از اتفاقات بین من و آوَش خبری نداشت.
طبق قرار قبلی چهارشنبه عصر من و مونا خونه شیدا رفتیم. حسام راهنمایی کرد تا ماشینم رو تو پارکینگ خونه پارک کنم. ساک وسایل شخصیمون رو برداشتم و تو ماشین حسام گذاشتم. ایندفعه موقع احوالپرسی راحت صورت شیدا رو بوسیدم.
کمتر از یک ساعت به روستای زیبایی رسیدیم که هم بافت قدیمی توریستی و هم جدیدساز ویلایی داشت. از داخل روستا رد شدیم تا اینکه به بالاترین نقطه روستا و آخرین خونه رسیدیم. حسام جلوی درب قدیمی نگهداشت، پیاده شد درب رو باز کرد و با ماشین وارد شدیم.
یک حیاط بزرگ با درخت‌های بلند و چندساله که منظم کاشته شده بودند اما مشخص بود رسیدگی زیادی بهش نمیشه. یک جوی آب از وسط باغ می‌گذشت و صدای شرشری راه انداخته بود. وسط باغ یک خونه کوچیک دو طبقه آجری بود. کل مساحت طبقه پایین شاید به ۳۰ متر نمی‌رسید. یک حال ۱۸ متری با آشپزخونه و یک سرویس بهداشتی و حمام مشترک که زیر پله هایی بود که پایین رو به بالا متصل میکرد. طبقه بالا هم یک اتاق ۱۲ متری بود که سه طرف تراس یک متری مثل راهرو داشت و یک طرف یک تراس ۶ متری برا نشستن. وقتی وسایل ها رو مرتب کردیم من و حسام رفتیم بالا لباس عوض کنیم و قرارشد مونا و شیدا پایین لباس عوض کنن و وقتی چایی حاضر شد برای نوشیدن بیان بالا تو تراس.
داشتم لباس عوض میکردیم که بدن سفید و لیزرشده حسام توجهمو جلب کرد. حسام با یک ببخشید لخت شد و با یک شورت خم شد و تو ساکش دنبال لباس میگشت. شورتش از این باریک ها بود که فقط کیروخایه ها و قسمت کمی از باسن گردش رو پوشونده بود. حسام لباسشو پیدا کرد و برگشت، وقتی فهمید به باسنش نگاه میکردم لبخندی زد و لباساشو پوشید. منم با شورت شدم و لباس گرم پوشیدم. با حسام دور و بر اتاق رو مرتب کردیم و تراس رو جارو کردیم، فرش پهن کردیم و روش نشستیم.
بلاخره خانم ها بالا اومدن، مونا یه لگ پاش بود و یک پلیور، شیدا یک پیراهن یک سره نیمه آستین پوشیده بود که وقتی تکون میخورد مشخص بود زیرش فقط شورت و سوتین داره. هوا خنک بود اما لذت چایی داغ با منظره ای رو به باغ و روستا دل انگیزتر بود. حسام برای شام املت آتیشی پخت که واقعاً چسبید. وقتی بعد شام روی صندلی دور همون آتیش نشسته بودیم از شیدا پرسیدم:« اینجا مال خودتون هست؟ یعنی خریدین یا ارث هست»
شیدا:« نه ارث هست که از پدربزرگم به پدرم و بعد به من رسیده، البته به من و داداش ناتنی که سهمش رو حسام جان لطف کرد و ازش خرید»
من:« ناتنی؟!»
شیدا:« آره، مادرم زن دوم پدرم بود با اختلاف ۳۰ سال، زن اولش بخاطر سرطان مرده بود و یک پسر مونده بود. مادرم همسن پسرش بود که باهاش ازدواج کرد. پسرش، یعنی داداش ناتنیم الان ترکیه هست، هر سالی فقط یک یا دو بار تلفنی صحبت میکنیم.»
من:« چرا اینجا ویلا نمیسازین؟!»
شیدا:« چون همین ساختار رو دوست دارم، تو این فضا خاطره دارم»
حسام که متوجه حال شیدا شد رفت پشتش و سرشو بوس کرد، شیدا دست حسام رو گرفت و بوسید. عشق رو میشد تو رفتار و نگاه هردو نفر دید.
حسام:« بچه ها بریم بالا تو تراس واستون سورپرایز دارم»
رفتیم تو تراس نشستیم که حسام با سینی، استکان و یک شیشه مشروب کنارمون نشست.
حسام رو به من و مونا:« میخورین که؟!»
من:« همیشه نه، بیشتر قلیون میکشم، ولی خب الان هستم»
مونا به من نگاه کرد.
من:« واسه موناجان هم سبک بریز فقط.»
حسام واسه همه ریخت و چند پیک رو همینطور به سلامتی بالا رفتیم. یخ بینمون باز شده بود و جک های حسام و من بیشتر +۱۸ شده بود. صورت مونا هم گل انداخته بود و فقط می‌خندید.
شیدا در حال خنده:« بسه دیگه شما دونفر دیگه دارین زیاده روی میکنین، بهتره این بساط رو جمع کنم تا بدتر نشده»
تلو تلو خوران بساط رو جمع کرد. من هم کمک مونا کردم و همگی داخل خونه اومدیم. حسام و شیدا رفتن پایین بخوابن و منو مونا بالا موندیم.
وقتی تنها شدیم شلوارمو درآوردم و با شلوارک شدم. یه تشک پهن کردم و لحاف بزرگ و سنگینی هم برای خودمون آوردم. مونا پلیور و شلوارشو بیرون آورد و با شورت و سوتین پشتش رو به من کرد:« میشه لطفاً بند سوتین رو باز کنی؟!»
بند رو باز کردم، سوتینشو درآورد و یک تیشرت پوشید که تا روی باسنش میومد. هنوز دراز نکشیده بودیم که صداهایی از پایین اومد. من و مونا نگاهی به هم کردیم و هردو با علامت هیس، آروم به طرف پله ها رفتیم. صدا حالا واضح تر بود. صدای عوق زدن میومد. آروم خودمونو خم کردیم تا دیده نشیم و سرک کشیدیم. شیدا جلوی حسام که لخت ایستاده بود زانو زده بود، با یک دست خایه های حسام رو بازی میداد و با دست دیگه سوراخ باسن حسام رو تحریک میکرد. کیر حسام دراز ولی باریک بود و شیدا هم راحت تا خایه ها تو دهنش می‌کرد و بخاطر درازی و برخورد به ته حلقش عوق میزد. من و مونا محو تماشا بودیم که حسام سر شیدا رو جدا کرد‌‌، شیدا داگی شد و حسام هم شروع به گاییدنش کرد. صدایی برخورد بدنشون تو کل فضای خونه پخش می‌شد. برگشتیم و رفتیم زیر پتو دراز کشیدیم. من رو به سقف بودن و مونا به پهلو منو بغل کرده بود. یک دستش روی قفسه سینه و یک پاش هم روی پاها و نزدیک کیرم گذاشته بود. حرارت و داغی شهوت مونا رو میشد احساس کرد.
من:« دوست داری ارضا بشی؟!»
مونا سرشو به علامت آره تکون داد. نوک سینه شو از روی لباس گرفتم و پیچ محکمی دادم. جیغ بلندی کشید، تازه یادش اومد کجاییم و سریع جلوی دهنش رو گرفت.
مونا:« ببخشید، آره.»
چهاردست و پا کردمش و سینه هاشو به زمین چسبوندم. شورتشو پایین کشیدم برای اولین بار دستمو رو کسش گذاشتم و شروع به مالیدن کردم. همزمان انگشت کناریشو خیس کردم و آروم آروم تو کونش کردم.
من:« کیر حسام رو دیدی؟!»
مونا:« آره»
من:« دوست داشتی تو هم کنار شیدا ساک میزدی؟!»
مونا:« آره»
من:« دوست داشتی کیرمو تو دهن شیدا میکردم؟!»
مکث مونا باعث شد انگشتمو از تو کونش دربیارم و ضربه ای به باسنش بزنم که صداش پیچید.
مونا:« آخ، آره دوست داشتم»
دو انگشتمو کنار هم تو کونش کردم تا دوباره آخش بلند بشه.
من:« دوست داشتی با شیدا لز میکردی و بعد دونفره کنار هم زانو میزدین و منو حسام دهنتتون رو نوبتی میکردیم؟!»
مونا:« آره»
من:« پس تو هم فانتزی دونفره گاییدن رو داری؟»
مونا:« آره»
من:« دوست داشتی من تو دهنت میکردم و حسام تو کونت و شیدا هم سینه هاتو میخورد؟ وقتی جلو عقب می‌شدی همزمان دهنت و کونت گاییده می‌شد؟»
حرفام و صداهایی که از پایین میومد باعث تحریک بیشتر مونا شد و با یک رعشه تو بدنش ارضا شد. آه و ناله مونا تو آخ و آهی که از پایین میومد گم شد.
پایان فصل اول
kiii¥a
     
  

 
سلام نویسنده عزیز، خسته نباشید. واقعاً جایتان خالی است! خیلی وقته که منتظر شروع فصل جدید داستان هستم و لحظه‌شماری می کنم. هنوز پارت جدیدی آپلود نکردید و دلمان برای شخصیت‌ها و قلم قشنگتون تنگ شده. ممنون می‌شیم یک خبری از وضعیت فصل جدید به ما بدهید
     
  
مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۲ _ قسمت ۰۱
مسافرت شمال با آبجیام و شوهراشون خیلی خوش گذشت. جشن تولدم رو تو همون مسافرت گرفتن و برگشتیم. ششم هفتم عید برای دیدن عمو و عمه و خاله ها رفتیم و فرناز با همشون خداحافظی کرد. خونه عموم که بودیم زنعموم بلاخره تیکه هایی در مورد نرفتنمون به خونشون در طول سال انداخت و اشاره هایی برای ازدواج دخترعمو پسرعمو که منظورش من و مهلا بودیم کرد. مهلا دختر خوب ومهربونی بود و صورت خوبی هم داشت اما مثل زنعمو تپل بود و اصلا به وزن و تیپش اهمیت نمی‌داد. تنها دختری که اگر تو فامیل میخواستم باهاش ازدواج کنم دخترخالم سوگند بود که یک دختر همه چیز تمام بود اما من قصد ازدواج با فامیل رو نداشتم. خوشبختانه فریبا اینقدر جدی جواب همه فامیل را می‌داد که کسی جرات ادامه بحث یا زدن حرف مفت رو نداشت.
تو فرودگاه فرناز رو محکم بغل کردم و بوسیدمش. فریبا هم دوباره بغلش کرد و رو به احسان کرد:« مراقب آبجیم و بچه و خودت باش، خیلی دلمون تنگ میشه»
احسان با گفتن چشم وسایل رو برداشت و دست در دست فرناز به طرف گیت پرواز رفتند.
فریبا دوباره با خانواده کامران به سفر رفت و سیما هم به دیدن مریم رفته بود. داشتم با مونا صحبت میکردم. بعد از تعطیلات دانشگاه دیگه مونا رو ندیده بودم. وقتی بهش زنگ زدم و فهمید برگشتم، برای ناهار بیرون قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم.
غذا سفارش دادیم و منتظر بودیم که مونا دست تو کیفش کرد و یک جعبه کادو پیچ شده بیرون آورد.
مونا:« تولدت مبارک، البته ببخشید با تاخیر کادو میدم، امیدوارم خوشت بیاد»
من:« ممنون، چرا زحمت کشیدی؟!»
مونا:« قابلتو نداره، مامان هم سلام رسوند و تبریک گفت»
من:« مرسی سلام برسون و تشکر کن»
کادو رو باز کردم، ادکلن بود.
من:« بازم ممنون، خیلی خوش بو هست»
مونا:« خواهش میکنم، راستی از فرناز و فریبا چه خبر؟!»
من:« فرناز که خدارو شکر بعد از دو پرواز به سلامتی رسیدن، فریبا هم با خانواده کامران فعلا کیش هستن»
مونا:« کاش میتونستم کنارت باشم اما نمیتونم، فامیلای مامان نمیزارن، الآنم مامان به بهونه کاری منو بیرون فرستاد، راستی چرا دنبال عاطی نمیری بیارش اینجا؟!! البته شاید آوَش ناراحت بشه»
پیشنهاد بدی نبود اما شنیدنش از زبون مونا جای تعجب داشت. یعنی اون منو دوست داشت ولی پیشنهاد میداد برم یک نفر دیگه رو بکنم!!
یازدهم عید بود و میتونستم عاطفه رو سه روز بیارم پیش خودم. بعد رسوندن مونا، زنگ زدم به عاطفه و گفتم حاضر بشه میام دنبالش. اولش نه آورد اما وقتی گفتم ۳ ساعت دیگه اونجام قبول کرد و آخر شب بعد از ۶ ساعت رانندگی مداوم و خسته کننده با عاطفه وارد خونه شدیم. لباس عوض کردیم و عاطفه مشغول درست کردن چایی و آماده کردن غذایی که تو مسیر گرفته بودم شد. منم رو مبل با چشمای سنگین و خسته نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد، سیما بود. باهاش صحبت کردم، اونم تازه رسیده بود. بهش گفتم مهمون دارم و برای ناهار فردا دعوتش کردم.
بعد از شام اینقدر خسته بودم که تا رو تخت رفتم خوابم برد.
چشامو که باز کردم صبح بود و صورت عاطفه روبروم. دستمو پشت کمرش گذاشتم و به طرف خودم کشیدم. کمی که با بدنش بازی کردن چشاشو باز کرد.
من:« سلام صبح بخیر»
عاطی:« سلام صبح بخیر، خوب خوابیدی؟! دیشب که خسته بودی، ظرفها رو شستم اومدم رو تخت خوابت برده بود»
من:« آره خیلی خسته بودم»
عاطی:« میتونم سوال بپرسم؟!»
دستمو رو سوراخ باسنش گذاشتم:« بپرس»
عاطی:« مهمون ظهر کی هست؟!»
من:« میاد می‌بینی»
عاطی:« خانمه یا آقا؟!»
من:« نترس قول میدم بهت خوش بگذره »
عاطی:« ناهار چی درست کنم؟!»
من:« هرچیزی خودت میخوای درست کن، یخچال همه چیز هست، چیزی کم بود بگو برم بگیرم، ضمناً این چند روز تو خونه فقط با شورت باش، نبینم لباس تنت باشه، هرکس اومد تو فقط با شورت باید باشی»
عاطی با مکث کمی گفت:« چشم »
تا ظهر کلی با بدن عاطفه بازی کردم. چندین دفعه کس و کونش رو لخت کردم و با دو یا سه انگشت تلمبه زدم تا گشاد بشه. چند دفعه هم دهنشو گاییدم تا خوب آماده بشه. بلاخره صدای زنگ درب شد و سیما اومد. ترسی که تو چهره عاطی بود با دیدن سیما کمتر شد اما خبر نداشت از مردها بدتره.
سیما با دیدن یک زن لخت لبخند رو لبش اومد و اول با من روبوسی کرد و بعد سراغ عاطفه رفت. باهاش روبوسی کرد و حین دور زدن دستی روی سینه ها و باسنش کشید.
سیما:« اشتباه نکنم باید عاطفه جون باشی، درسته؟!»
عاطفه:« بله»
سیما:« لعنتی فرهاد چه لعبتیه این عاطی جون، چه سینه هایی داره، آخه فرهادجان چطور دلت اومده اون خرطوم فیل رو بکنی تو این کس و‌کون کوچولو؟!»
من:« نه عزیزیم، اتفاقاً خیلی جادارهست، درسته عاطفه جون؟!»
عاطی:« بله»
سیما همینطور که رو مبل می‌نشست عاطی رو روی پاش نشوند:« آخی چه قشنگ جواب میده»
کمی که صحبت کردیم و سیما هم با همه جای بدن عاطفه بازی کرد برای تعویض لباس رفت تو اتاق. وقتی برگشت یک دامن کوتاه بالای زانو و کراپ تنش بود. عاطفه پذیرایی کرد و بعد هم ناهار رو خوردیم. سیما با شوخیاش یخ عاطفه رو باز کرد و بلاخره کمی حرف هم زد. ناهار که تموم شد، ظرفها رو تو ماشین ظرفشویی چیدن و به طرف پذیرایی اومدن. دوباره سیما عاطفه رو روی پاش نشوند و شروع به خوردن سینه‌هاش کرد. نزدیکشون شدم، کراپ سیما رو درآوردم و شروع به خوردن سینه هاش کردم. وقتی نوک سینه هاشو گاز میزدم آخی می‌کشید، و اونم سینه های عاطی رو‌ گاز می‌زد. با کمی فشار با شونهاشون هردونفر جلوم زانو زدن. تیشرتمو‌ درآوردم، سیما هم شلوارمو درآورد و کیرمو تو‌دستش گرفت و چندضربه به صورتش زد.
سیما:« جوووون دلم تنگ شده بود واسه این کیرررررر»
سرکیرمو تو‌دهنش کرد وکمی ساک زد بعد به سمت دهن عاطفه برد.
من:« عاطی به سیما نشون بده چطور کیر میخوری»
عاطفه سرکیرمو تو دهنش کرد و با یکضرب تا حلقش فرو برد. اینکارو چندبار تکرار کرد تا آب از لب و‌دهنش آویزون شد. سیما هم که سینه هاشو می‌خورد با دیدن این حالت صورت عاطفه رو سمت خودش کرد و شروع به لب گرفتن از همدیگه کردن. مشخص بود هردو از لب های هم لذت میبردن. ایندفعه سیما ساک میزد و عاطفه خایه های من و سینه‌های سیما رو می‌خورد. بلندشون کردم و با هم رفتیم روی تخت. عاطفه دراز کشید و من روی سینه ش نشستم تا برام ساک بزنه، سیما هم شروع به خوردن سینه ها و بدنش کرد. وقتی سیما به کس عاطفه رسید و آه کشیدنش بلندشد منم کنارش نشستم و شروع به خوردن سینه هاش و لب گرفتن ازش شدم. طولی نکشید که بدنش شروع به لرزیدن کرد و ارضاء شد و همون‌طور دراز کشیده موند.
من:« آبش خوشمزه بود؟!»
سیما:« اوووم کس جذاب و آب شیرین ، مثل عسل»
من:« از فریبا و‌فرناز‌ هم شیرین تر بود؟!»
سیما:« عزیزم هر شیرینی طعم خاص خودشو داره»
عاطفه رو‌بلندکردم تا چهاردست‌وپا بشه و کیرمو جلو کسش گذاشتم و شروع به تلمبه زدن کردم. کمی که گذشت کیرمو جلو کونش گذاشتم.
عاطی:« لطفاً آروم، خواهش میکنم»
سرکیرمو فشار دادم، کلاهکش که رفت تو جیغ کشید و خودشو جلو‌پرت کرد. دستشو رو سوراخ کونش گذاشته بود. بلندش کردم تا حالت بگیره که دوباره خودشو انداخت. بلندشدم و از کنار تخت دمپایمو برداشتم و برعکس رو کمرش نشستم تا تکون نخوره. با دمپایی شروع به زدن ضربات محکم به باسنش شدم. از درد شروع به جیغ زدن و تکون دادن پاهاش شد. به سیما اشاره کردم پاهاشو بگیره‌. سیما پاهاشو محکم گرفت ولی مثلاً برای دفاع می‌گفت:« فرهادجان نزن، اشتباه کرد، بزار الان دیگه گوش میده حرفتو»
اینقدر به باسنش زدم که میشد قرمزی خون رو روی باسنش دید و صدای جیغ زدنش هم دیگه ضعیف شده بود.
سیما:« بسه فرهادجان، دیگه فراموش نمیکنه، بلندشو واست ساک بزنه تا من باسنشو آماده کنم»
تا بلند شدم عاطفه چهاردست‌وپا شد و اشک بود که از چشماش میریخت. سیما شروع به خوردن سوراخ کونش کرد. منم مشغول گاییدن دهنش شدم. سیما اول با زبون بعد یک‌انگشتی و بعدش دوانگشتی سوراخشو باز کرد و خیلی آروم دامن و شورتشو درآورد و لخت شد. پشت عاطفه زانو زد، با دستاش کمرشو گرفت و کیرشو جلو سوراخ کونش گذاشت، منم کتف عاطفه رو گرفتم تا فرارنکنه و سیما با یکضرب کیرشو تا آخر تو‌کونش کرد. عاطفه جیغ کشید اما نتونست فرار کنه و سیما هم شروع به گاییدن کونش کرد. تلمبه های سیما دیگه ریتم گرفته بود و باسن عاطی هم عادت کرد. بلاخره سر عاطفه رو رها کردم. برگشت و سیما رو دید که داره میکنتش.
سیما:« عاطفه جووون ببخشید نمیشد از خیر این کون گذشت، اگر کیر فرهاد می‌رفت تو دیگه کیرم دیواره های کونتو حس نمی‌کرد.»
عاطی هنوز باورش نشده بود. سیما کیرشو بیرون کشید و اومد جلوی صورتش و با کیرشو چند ضربه به صورتش زد و بعد به سمت دهنش برد. عاطفه خواست صورتشو کنار بکشه که سیما موهاشو گرفت و کشید.
عاطی آخی کشید و دهنش باز شد.
سیما:« عاطی جون، دیگه قرار نشد ناز کنی، آره منم‌کیر دارم عزیزم، این از کون خودت دراومده، تازه دوست نداری که دوباره تنبیه بشی، درسته؟!»
عاطی سرشو به علامت نه تکون داد که من با دست چهارسیلی محکم به باسنش زدم.
عاطی:« نه، غلط کردم، ببخشید، میخورم» و شروع به ساک‌زدن کیر سیما کرد. منم رفتم پشتش و کیرمو تو‌ کونش که الان دیگه باز شده بود کردم. برای اینکه لذت ببره کیرمو نوبتی تو کون و کسش میکردم.
چند دفعه منو سیما جامون رو عوض کردیم و سوراخ کون و کس و دهنش رو با کیر پر میکردیم. حال نوبت این بود که همزمان از کس و کون گاییده بشه. سیما دراز کشید و عاطفه روی کیرش سوار شد، خمش کردم تا از کون بکنمش که شروع به تقلا و التماس کرد. وقتی دیدم رام نمیشه چند سیلی محکم به باسنش زدم و خودم دراز کشیدم، عاطی رو کشیدم رو کیر خودم تا بره تو‌ کسش و بعد محکم بغلش کردم تا فرار نکنه.
من:« سیما بکن تو کونش»
عاطی:« نه خواهش میکنم، سیما خواهش میکنم، همزمان نه، جر میخورم»
سیما:« جووون چه کونت تنگ شده، گفتم که نمیشه از این کون گذشت »
سیما چند سیلی به باسنش زد و کیرشو آروم آروم تو کونش کرد. عاطی اولش زیاد تکون می‌خورد اما کم کم با هماهنگی من و سیما تو گاییدن، دردش کمتر شده بود و فقط آه می‌کشید.
سیما:« جوون الان لذت میبری؟!»
عاطی:« آره آه آخ »
سیما:« کونت خوب تنگ مونده، دوست دارم تو کونت ارضا بشم، اشکال نداره؟!»
من:« عاطفی جووون اشکال داره؟!»
عاطی:« نه هر کجا دوست داری ارضا شو»
من:« سیما سریع باش که داره آبم میاد»
سیما سرعتش رو بیشتر کرد و آبشو تو کونش خالی کرد. منم سریع از زیرش بیرون اومدم و کیرمو توکونش کردم. با چند تلمبه شدید آبمو تو اعماق کونش خالی کردم. کیرمو بیرون که کشیدن سوراخ کون عاطی باز مونده بود و آب من و سیما رو می‌تونستی ببینی. سیما کمی با کون عاطی بازی کرد تا اینکه کم کم سوراخش جمع شد.
سیما:« عاطفه جون حالا میتونی بری خودتو خالی کنی»
عاطی دستشو جلو باسنش گرفت و به سمت دستشویی رفت. من و سیما دراز کشیده بودیم که عاطفه هم اومد و کنارمون دراز کشید.
سیما:« ببخشید عاطفی جون اذیت شدی، ولی نمیشد از کونت گذشت»
عاطفه:« واقعاً جر خوردم، باسنم درد می‌کنه نمیتونم راه برم»
سیما صورت عاطی رو گرفت و شروع به لب گرفتن کردن. دستای هردو رو بدن همدیگه حرکت میکرد. بی‌حال به شکم دراز کشیده بودم و بهشون نگاه میکردم. ده دقیقه با همدیگه بازی میکردن و گهگاه با هم پچ پچ میکردن. چشمام بسته بود که سیما وسط پاهام اومد و با دستاش باسنمو باز کرد و شروع به لیسیدن کونم کرد. لذتی داشت که واقعاً دوست داشتم واسه همین باسنمو کمی بالا دادم و اونم راحت زبونشو تو‌ باسنم میکرد.
سیما:« جووون دوست داری سوراختو لیس میزنم»
من:« آره»
دو ضربه با باسنم زد و با دستاش منو حالت داگی کرد.
من:« چی شده هوس کردی؟!»
سیما:« آره، هوس کردم بکنمت، عاطی جون بیا کمک کن»
عاطی اومد پشتم و شروع به خوردن باسنم کرد. سیما هم کیرشو جلو دهنم گرفت و شروع به تلمبه زدن تو دهنم کرد. عاطی هم به مرور دوتا انگشتشو تو کونم کرده بود و تلمبه میزد. وقتی که کیر سیما خیس شد رفت پشتم و سر کیرشو تو کونم کرد. سرش که تو‌رفت دردش شروع شد و آروم آروم تا نصفه تو کونم کرد. عاطی جلوم دراز کشید و سرمو به سمت کسش کشید و منم شروع به لیسیدن کسش کردم. تلمبه های سیما داشت تندتر و عمیق تر می‌شد. حالا من وسط اون دونفر مثل یک اسباب بازی شده بودم و بهشون خدمات میدادم. با اینکه درد داشتم ولی از کون دادن لذت هم می‌بردم. دستهای سیما رو پهلوهام بود ‌هرچندتا تلمبه چند ضربه به باسنم می‌زد. وقتی که سرعتش زیاد شد کیرشو تا آخر تو کونم میکرد و من برخورد خایه هاش به خایه هامو احساس میکردم. کس عاطی رو اونقدر لیسیدم و خوردم تا ارضا شد و سرمو تو کسش فشار می‌داد تا آبشو خوب تمیز کنم.
سیما:« عاطی جوون بیا حالا کون فرهاد رو ببین، مثل یک تونل شده»
عاطفی بلند شد و رفت کنار سیما. سیما کیرشو بیرون کشید و عاطی آب دهنشو تو کونم ریخت و سیما دوباره شروع به تلمبه زدن کرد. دست عاطفه رو کیرم اومد و شروع به جلق زدن کرد و با دست دیگه هم با باسنم ضربه میزد. سرعت تلمبه های سیما بیشتر شد و در آخرین ضربه کیرشو تا انتها توکونم کرد و نگه داشت. نبض زدن کیرش و ریختن آب داغش رو تو کونم حس کردم، این شرایط باعث شد تا آبم منم بیاد و تو دستای عاطفه ارضا بشم. وقتی سیما کیرشو بیرون کشید من رو تخت ولو شدم. سیما سر عاطی رو گرفت و دوباره شروع به لب گرفتن و عشقبازی با هم شدن.
سیما:« عاطی جوون دیدی جلوت کونشو گاییدم؟!»
عاطفی:« آره عزیزم، عالی بود، کونشو گشاد کردی»
تازه فهمیدم پچ پچ اونها در مورد چی بوده. بلند شدم تا بهشون چیزی بگم که باسن و‌کمرم از درد تیری کشید، آخ بلندی کشیدم که هردو شروع به خندیدن کردن.
من:« باشه الان بخندین، بزار نوبت منم میشه بلاخره تنها که میشیم با هم»
عاطی:« تو که همه نوع بلا سرم درآوری، حالا حداقل کون دادن و درد کشیدن تورو دیدم، بقیش مهم‌نیست»
سیما:« راست میگه تو که چند دفعه کونم رو پاره کردی، حالا یک دفعه من پاره کردم، حالا بی حساب»
خواستم بلندشم که دوباره سوراخ باسنم درد گرفت و با یک آخ رو تخت افتادم. دونفر شروع به خندیدن کردن و به سمت حموم حرکت کردن.
سیما:« فرهادجوون استراحت کن تا درد کونت آروم بشه، من و‌ عاطی میرسم دوش بگیریم، اگر درد کونت کم شد و تونستی بلند شدی، بیا»
بدن لاغر و سینه های بزرگ عاطفه سیما رو به وجد آورده بود، اون روز و روز بعدش با ما موند و شاید بالای ۱۰ بار و در جاهای مختلف مثل حموم، استخر، حین آشپزی تو آشپزخونه، روی مبل، روی میز ناهار خوری و ... عاطی رو از کس و کون کرد و اجازه نداد من باهاشون سکس کنم. در این مدت هیچکدوم لباس نداشتن و لخت تو خونه میگشتن. اما چیزی که بعداً فهمیدم برای من انجام شده، گشادشدن کون عاطفه بود که سیما با آرامش و بیصدا انجام داده بود. غروب روز بعد من داشتم ‌وسایل آشپزخونه مرتب می‌کردم و سیما و عاطی تو استخر بودن که درب باز شد و فریبا داخل اومد.
فریبا:« سلام »
من:« اِ سلام فریباجان کی اومدی؟!»
جلو آمد و با هم روبوسی کردیم.
فریبا:« تازه رسیدم، کامران میخواد فردا بره ماموریت، گفتم منو مستقیم اینجا برسونه، کفش های زنانه بیرون مال کی هست؟!»
من:« کفش سیما و مهمونش»
فریبا:« سیما و مهمونش؟!!!»
من:« آره»
فریبا:« کجا هستن؟!»
من:« تو‌ استخر، بیا تا نشونت بدم»
با فریبا به سمت استخر رفتیم. سیما طوری دراز کشیده بود که ورود ما رو دید و عاطفه داشت واسش ساک میزد.
سیما:« سلام‌فریبا جووون بیا اینجا عشقم، دلم واست تنگ شده بود»
عاطفه ترسید، برگشت و‌ ما رو دید.
سیما سر عاطفی رو گرفت کیرشو دوباره تو‌دهنش کرد.
فریبا:« گمشو کثافت، دلت تنگ شده بود یا کیرت؟! با دوستت میای اینجا، نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار»
سیما:« نه عزیزم من خودم اینجا مهمونم، ایشون هم عاطفه جون هستن دوست فرهادجان»
فریبا تازه متوجه شد که این مامان آوَش هست که واسش گفتم، چشمش از کون کوچیک عاطی تکون نمی‌خورد. تیشرت و شلوارشو درآورد و با شورت و سوتین به سمتشون حرکت کرد. پشت عاطی نشست و مشغول لیسیدن کس و‌کونش شد. عاطفه برگشت و نگاه کرد.
فریبا:« عاطی جوون خوشبختم از آشناییت، فعلا مشغول باش»
کمی که خورد به سمت صورت سیما رفت و مشغول لب بازی شد.
سیما:« جووون قربون اون لبات»
بعد سراغ سینه هاش رفت و بعد هم سرشو به کیر سیما نزدیک کرد. حالا هردو نوبتی ساک‌ میزدن و گاهی هم لب بازی می‌کردن. باورم نمیشد که فریبا و عاطفه اینقدر زود با هم کنار بیان و به سیما حال بدن. سیما دست انداخت و سوتین و شورت فریبا رو به کمک خودش درآورد. فریبا و عاطی دو زانو نشستن و سراغ لبهای همدیگه شدن. سیما هم بلند شد و‌ داشتیم به لب بازی دونفر نگاه میکردیم. فریبا آروم عاطی رو به عقب هل داد تا دراز بکشه و مشغول خوردن سینه هاش شد. سیما رفت پشت فریبا و کس و کون فریبا رو لیس میزد. روی نیمکت نشستم و به سه نفر نگاه میکردم. کیرم راست و سفت شده بود. دوست داشتم بهشون اضافه بشم اما اینقدر از هم لذت می‌بردن و آروم سکس میکردن که منصرف شدم و برگشتم بالا.
بعد از شام روی تخت دراز کشیده بودم تا اینکه عاطفه وارد اتاق شد و کنارم روی تخت دراز کشید. سرشو روی بازوم گذاشت و دستشو روی بدنم انداخت.
من:« خسته نباشی، تموم شد»
عاطی:« آره، سه نفری سریع همه چیز شستیم و جمع کردیم»
من:« سیما و فریبا کجا رفتن؟!»
عاطی:« تو اون اتاق رفتن»
داشت با پهلوهام بازی میکرد و بوسه های ریز از بازو و بدنم میکرد.
عاطی:« سوال بپرسم؟!»
من:« بگو»
عاطی:« فریبا آشنای تو هست یا آشنای سیماجان؟!»
سرمو چرخوندم و بهش نگاه کردم.
عاطی کمی ترسید و‌خودشو عقب کشید:« ببخشید فضولی کردم؟!»
خندیدم و محکم به طرف خودم کشیدمش.
من:« اگه بگم باور میکنی؟!»
عاطی:« آبجیته؟!»
من:« آره، درست حدس زدی»
عاطی:« میشه بگی چطور با سیما آشنا شدی و چطور فریبا اینقدر جلوت راحته و با سیما رابطه داره؟!»
من تمام داستان آشنایی خودم با مریم، سیما و ارتباط با فرناز و فریبا رو بهش گفتم.

####

بعد از عیدنوروز فشار درس ها داشت بیشتر میشد. با عاطفه هر دو یا سه هفته یکبار قرار داشتم ولی دیگه از تنبیه خبری نبود و هردو از سکس لذت می‌بردیم. رفتار آوَش و نگار هم عادی بود و چند دفعه تو دانشگاه به هم رسیدیم که برخورد نه گرم و نه سردی داشتیم. من، مونا و شیدا بیشتر اوقات با همدیگه بودیم هم برای درس خوندن هم انجام کار گروهی و این باعث راحتی در پوشش و رفتار هم شده بود. رفتار شیدا و حسام خیلی آزاد بود تا حدی که وقتی خونش بودیم به بهونه گرمی هوا تاپ و شلوارک می‌پوشید. مهمترین نکته حرفی بود که یکبار مونا گفت:« احساس میکنم شیدا می‌خواد بهت بده و حسام هم مشکلی باهاش نداره، ولی من مزاحمم»
مشکل اصلی یک هفته مونده به فرجه امتحانات پیش اومد. نگهبان انبار(سعید) متاسفانه بر اثر بیماری فوت کرد و باید برمیگشتم به شهرمون. وقتی آقای محمدی زنگ زد روی یک نکته تاکید داشت و اونهم نگرانی مادر سعید بود و خیلی تاکید کرد سریع خودمو برسونم. وقتی رسیدم آقای محمدی هماهنگی‌های لازم برای مراسم کفن و دفن و خرید قبر رو انجام داده بود. مراسم تدفین خلوتی بود، بجز بچه‌های فروشگاه و من و فریبا، مادر و خواهر خود سعید فقط سه تا مرد غریبه بودن که من نمی‌شناختم. قبل از مراسم آقای محمدی منو کنار کشید وگفت بعد مراسم باید مادر و دختر رو از قبرستون دور کنیم. حالا متوجه چیزهایی شدم. بچه‌های‌های فروشگاه کمی سر قبر رو شلوغ کردن و فریبا هم تونست مادر و دختر رو با خودش ببره. بعد از مراسم آقای محمدی به خونم اومد و با مادر و دختر و فریبا دور هم نشستیم.
من:« آقای محمدی اون سه تا آقا کی بودن؟! موضوع چی هست؟!»
آقای محمدی:« فرهادجان اونها پدربزرگ، عمو و پسرعموی سعید بودن»
من:« خب مشکل چیه؟!»
آقای محمدی اشاره به مادر کرد:« گل بانو خانم شما تعریف کنید»
تازه فهمیدم اسم خانم گل بانو بود.
گل بانو خیلی خلاصه تعریف کرد که بعد از فوت شوهرش میخواستن اونو به عقد برادر شوهرش دربیارن که گل بانو نمی‌خواسته و سعید هم با اینکه جوون بوده جلوی پدربزرگش و عمویش درمیاد و از اونجا فرار میکنن. حالا هم بعد فوت سعید و نبودن مانع اومدن تا طبق سنت، دخترش گندم که هنوز ۱۳ سالش بود رو برای پسرعموش ببرن.
داشتم فکر میکردم که گل بانو خودشو رو پاهام انداخت:« تورو خدا نزار دخترمو ببرن، کنیزت میشم، کلفتت میشم فقط نزار ببرن»
گندم داشت گریه میکرد، البته اشک همه دراومده بود. گل بانو رو‌ بلند کردم و بهش قول دادم تمام تلاشمو بکنم.
مراسم سوم و هفتم انجام شد و در این مدت با فرناز صحبت کردم و از طریق اون و مشاوره با چند وکیل متاسفانه هیچ کاری نمی‌تونستیم براشون انجام بدیم. قرار شد فعلا خونه فرناز که خالی بود مستقر بشن و کسی هم بهشون سرنزنه تا ببینیم چی میشه.
خداروشکر امتحانات زیاد سخت نبود و با خیال راحت برگشتم.
مراسم چهلم رسید و دوباره سرکله اون سه تا پیدا شد. بعد از مراسم بازهم فریبا گل بانو و گندم رو با خودش برد و وقتی عمو و پسرعموش فهمیدن شروع به سروصدا کردن. من و آقای محمدی جلو رفتیم که باهاشون صحبت کنیم. اما داد و بیداد و هل دادن اونها ادامه داشت. داشتم با پدربزرگش که مرد جاافتاده ای بود صحبت میکردم، پسرعموی گندم که ۱۸یا۱۹ سالش بود جلو اومد و شروع به داد و بیداد کرد.
من:« پسرجون داریم با بزرگترت حرف میزنیم»
پسر:« غلط می‌کنی حرف میزنی، گمشو برو دخترعموم رو بیار»
من:« جلوی بزرگترها احترام خودتو نگهدار»
پدرش جلوش رو گرفت و هلش داد عقب و بعد گفت:« ببین جوون نمی‌دونم کی هستی اما اونها که فراری دادی رسم و رسوم رو می‌دونن پس بهتره دخالت نکنین و بیاریشون»
پدربزرگ:« من فقط گندم رو میخوام، مادرش هرجا میخواد بره، اون دیگه از ما نیست اما نوه منو باید بهم بده»
من:« اما ما که نمیدونیم کجاست، تازه اون یک دختربچه هست هنوز ...»
هنوز حرف تو دهنم بود که یک سوزشی پهلوم احساس کردم و فقط دست پسر رو دیدم که چاقو رو کشید بیرون و دوباره که خواست ضربه بزنه دستشو گرفتم که منو به عقب هل داد، درد شدید تو پا و سرم احساس کردم و بیهوش شدم.
وقتی به هوش اومدم تو بیمارستان بودم. فریبا و گل‌بانو کنار تختم بودن. درد رو تو سر، پهلو و پام احساس میکردم. تا چشمامو باز دیدن هردو جیغ کشیدن و پرستار رو صدا کردن. پرستار و دکتر اومدن و بعد از چند سوال و پرسش فهمیدن هوشیاریم کامل هست اتاق رو ترک کردن. گل بانو داشت گریه میکرد و فریبا هم دستمو گرفته بود.
من:« سلام، چی شد؟! اینجا چیکارمیکنم؟! چند وقته اینجام؟!»
فریبا:« چاقو خوردی، پسرعموی گندم ضربه به پهلوت زد وقتی پرتت کرد پات به سنگ کنار قبر گیرکرد وزمین خوردی، استخوان ساق پات شکست و سرت هم ضربه خورد، اما خدارو شکر به اندام داخلیت آسیب جدی نرسیده، امروز دو روز شد که اینجایی »
من با خنده ای که همراه با درد بود گفتم:« خب خداروشکر جایی نمونده که ضربه نخورده باشه»
فریبا لبخندی زد اما گل بانو سرش پایین بود:« شرمنده که همش باعث آزار و اذیت شما هستیم، روم سیاه»
من:« نه بابا این چه حرفیه، گندم کجاست؟! دست اونها که ندادین؟!»
فریبا:« فعلا که نه اما چاره ای نیست»
من:« با پسره چیکار کردن؟!»
فریبا:« فعلا تو بازداشتگاه هست تا تحقیقات تموم بشه»
باید فکری میکردم، با وکیل که مشورت کردیم شرایط رو برام توضیح داد، تنها راه جدا نشدن گندم از مادرش ازدواج گندم بود که اون هم فقط با اجازه پدربزرگش ممکن بود. بهترین و آخرین برگی که داشتمو باید رو میکردم. به فریبا گفتم تا با گل بانو صحبت کنه و براش توضیح بده چه کاری می‌خوایم انجام بدیم.
روز بعد پدربزرگ و پدر پسره برای ملاقات و گرفتن رضایت اومدن. با فریبا و‌ وکیل هماهنگ کردم، حالا وقت اجرای نقشه بود. خودمو به بی‌حالی زدم انگار که حالم خیلی وخیم هست. کمی که گذشت و حرف از رضایت شد شرطمو گفتم.
من:« می‌خواین رضایت بدم؟!»
پدر:« پسرم کم عقلی کرد تو بزرگی کن و رضایت بده»
من:« به یک شرط رضایت میدم و تمام»
پدربزرگ:« چه شرطی؟!»
من:« گندم»
پدربزرگ:« نمیشه، اصلا نمیتونم اجازه بدم دست مادرش بمونه»
من:« من نمیخوام دست مادرش بمونه، من اونو واسه همسری خودم میخوام»
پدر:« نه اصلا، نمی‌شه ما اومدیم که ببریمش»
من رو به وکیل کردم و گفتم:« سرم ضربه خورده باید سی تی اسکن بشم، پام شکسته تو گچه و به پهلوم هم چاقو خورده، اینها که همه ثبت شده، درسته؟!»
وکیل:« بله آقای بزرگمهر، دیروز هم به شما گفتم بهترین کار پیگیری شکایت و دریافت دیه و زندان هست، بنظرم شما هم دیگه تشریف ببرید و در دادگاه همدیگه رو می بینیم»
فریبا اتاق خصوصی گرفته بود و هرکسی می‌تونست کنارم بمونه. اما برای اینکه فامیل به عنوان همراه کنارم نباشن ساعت ملاقات خودش کنارم بود تا کسی تقاضای همراهی نداشته باشه. در این مدت کامران و فریبا و آوَش و عاطفه که از روز دوم چاقو‌ خوردنم اومده بودن و حتی مونا و آقای محمدی به عنوان همراه کنارم بودند.
دو روز بعد دوباره پیداشون شد. رو ویلچر نشسته بودم و فرییا پشت سرم هل می‌داد تا تو بخش چرخ بزنیم، بی اعتنا تو راهرو از کنارشون رد شدیم که پدربزرگه دستشو رو شونم گذاشت.
پدربزرگ:« بابای گندم حرف منو نمی‌خوند، پسرشم همینطور، فکر میکنم اصلا چنین پسری نداشتم، باید چیکار کنم نوه من آزاد بشه؟!»
من:« محضر برای ازدواج اجازه شما رو میخواد، هماهنگ میکنم تشریف بیارید امضا کنید. منم شکایتم رو پس میگیرم، وکیلم در دادگاه از شما حمایت می‌کنه و مبلغ جریمه هم خودم پرداخت میکنم و دیگه هم طرف گل بانو و گندم نمیایین، قبوله؟»
دستمو دراز کردم، دستشو دراز کرد و قرار گذاشته شد.
kiii¥a
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۲ _ قسمت ۰۲
بعد از ترخیص، مستقیم از بیمارستان به محضر رفتیم. من با ۲۳ سال کنار گندم ۱۳ ساله نشستم. برای اینکه اسمم تو شناسنامه گندم ثبت نشه خطبه صیغه موقت خونده شد.
پدربزرگ و عموی گندم تو شرایطی بودند که چاره‌ای نداشتند. برای اینکه کسی متوجه عقد نشه جلسه خصوصی برگزار شد. کل نفرات پدربزرگ و عموی گندم، مامانش گل بانو، فریبا و کامران و آقای محمدی بودن. جلسه که تموم شد سریع لباس عوض کردیم و به سمت خونه رفتیم.
وارد خونه که شدیم مونا و مامانش، عاطفه، آوَش و نگار منتظرم بودند. یک ساعتی که گذشت، مونا و مامانش و آقای محمدی رفتن. بعد ناهار آوَش و نگار هم به شهرشون برگشتند.
از لحظه‌ای که اومدیم گل‌بانو و گندم تو آشپزخونه بودند و با شستن و مرتب کردن وسایل خودشون رو مشغول داشتن. وقتش بود که آرامش خاطری به گل‌بانو بدم. همه رو صدا زدم تا بیان و بشینن. فریبا، کامران، عاطفه، گل‌بانو و گندم نشستند.
من:« فریباجان پایین رو مرتب کردی؟!»
فریبا:« آره آماده هست»
من:« گل‌بانو خانم، خوب گوش کنید، وسایلتون رو جابجا میکنین و فعلا بخاطر امنیت خودتون میاین همینجا مستقر میشین، طبقه پایین یک واحد دوخوابه هست که آماده و مبله هست، از نظر من اینجا خونه شماست و تا هروقت دوست داشتین اینجا ساکن هستین، اما اگر دوست نداشتید و معذب بودید بعد از مدتی که خیالمون راحت بشه براتون یک جای دیگه اجاره میکنم. به آقای محمدی گفتم بیمه شما رو بعنوان کارگر فروشگاه رد کنند تا بیمه هم داشته باشید و حقوق مرحوم پسرتون رو هم کماکان به حساب شما واریز کنن. گندم خانم که باید درسش رو بخونه. این هم(صیغه نامه) دست خودتون باشه، هروقت و هرلحظه که دوست داشتین بگین بریم ابطالش کنیم.»
فریبا:« آره فعلا اینجا باشین بهتره، هم واسه خودتون هم ما خیالمون از بابت فرهاد راحت هست، چون با این حال نمیتونه آشپزی کنه و کاری انجام بده»
گل بانو بلندشد اومد جلو قبل از اون که دستمو بتونم بکشم، دستمو گرفت و بوسید:« گفتم اگر گندمم رو نگهداری کنیزت میشم، نگهداری و آشپزی که چیزی نیست»
من:« گل بانو خانم شما هیچ دینی به من نداری، این وظیفه من بود که به شما کمک کنم و هیچ مسئولیتی هم برای انجام کارهای من نداری.»
گل بانو:« این لطفت رو میرسونه، اما مگه نگفتی خونه خودمه، دوست دارم مثل خونه خودم آشپزی کنم و تمیزش کنم»
شب عاطی و فریبا کنارم موندن. کمک کردن تا از روی مبل برم روی تخت.
فریبا:« خیلی بوی بیمارستان میدی»
من:« آره اما نمیشه برم دوش بگیرم، گچ پا که به کنار، دکتر گفت بخیه‌های پهلوم نباید آب بخوره »
عاطفه:« با دستمال نم‌دار بدنتو می‌شورم»
فریبا:« آره راست میگه حداقل بو کمتر میشه، خودت هم راحتتر میشی»
تشت آب گرم با لیف آوردن.
عاطفه:« فربباجان برو بیرون می‌خوام لختش کنم»
فریبا:« برو بابا کل عمرش جلوم لخت بوده حالا برم بیرون؟!»
خلاصه با خنده هردونفر لختم کردم و شروع به لیف کشیدن بدنم با آب شدن. شوخی شوخی همدیگه رو خیس میکردن و کم کم به این بهمونه اونها هم با شورت شدن. بدن لختشون و حرکات بعدش باعث راست شدن کیرم شده بود. عاطفه کیرمو گرفته بود و لیف میکشید و فریبا هم پاها و رونم رو تمیز میکرد. نگاه‌هایی که به بدن همدیگه می‌کردن و شوخی‌های حین کارشون نشون از شروع یک شهوت دوطرفه بود. کارشون با من تموم شد بود اما شوخی‌هاشون با همدیگه ادامه داشت. فریبا به باسن خشک عاطفه می‌زد و تیکه مینداخت و عاطفه هم رونای بزرگ فریبا رو میمالوند. اتفاقی که میدونستم میفته تو یک لحظه افتاد و دونفر به سمت لب‌های همدیگه حمله کردن و شروع به لب گرفتن از همدیگه شدن. خودمو عقب کشیدم و به تاج تخت تکیه دادم. اونها هم پایین پام داشتند لز می‌کردن. عاطفه فریبا رو خوابوند و رفت سراغ سینه هاش، نوکشون رو‌ تو دهنش میکرد و می‌کشید تا آخ فریبا بلند بشه. خوردن بدنش رو ادامه داد و بعد از نافش به سمت شورتش رفت و با کمک خودش از پاش درآورد و شروع به خوردن و لیسیدن کسش کرد. با فریبا چشم تو چشم شدیم، نگاهش پر از شهوت بود با دستاش سینه های خودشو میمالوند و نوکش رو می‌کشید. عاطی کمی که خورد خودشو بالا کشید، شورتشو درآورد و با کس روی صورت فریبا نشست و شروع به جلو عقب کردن خودش کرد. دستم رو کیرم بود و به این صحنه نگاه می‌کردم. چشمای عاطفه از لذت روی هم بود و دستهای فریبا وحشیانه باسنشو چنگ میزد. کمی که گذشت عاطفه از روی دهنش بلندشد یک لب از همدیگه گرفتن و حالت 69 گرفتن‌. دست عاطی رو کیرم اومد و مشغول بازی کردن شد. اینقدر با لذت و‌ آروم برای همدیگه میخوردن که بلاخره ارضا شدن. وقتی کارشون تموم شد عاطفه بین پاهام نشست و شروع به ساک زدن کرد، دست فریبا هم زیر خایه هام بود و بازی میکرد. زمان زیادی نگذشت که تو‌ دهن عاطفه ارضا شدم. عاطی بر عکس همیشه که همه آبمو قورت میداد آخرین قطراتشو تو‌ دهنش نگهداشت، انتظار داشتم به سمت دستشویی بره اما جلوی چشمای من صورت فریبا رو گرفت، لباشو روی لبش گذاشت و آبمو تو دهن فریبا ریخت. دوباره سر کیرمو تو دهنش کرد و هرچی مونده بود رو دوباره بیرون کشید و در انتها آبمو با آب دهنش جمع کرد و تو دهن فریبا ریخت.
فریبا نگاهش به من بود، بلندشد به سمت دستشویی بره اما عاطفه دستشو گرفت و با دست دیگه جلوی دهنشو گرفت تا مجبورشد آبم و آب دهن عاطفه رو قورت بده.

####

با فرناز تلفنی حرف میزدم خداروشکر حال خودش و دختر تو شکمش خوب بود، البته از جریان منم تقریباً خبردارشده بود. آخر هفته عاطفه هم رفت، فریبا صبح‌ها سرکار بود و عصر بعضی روزها سر می‌زد. سیما از یک طرف کلاس های زبان تابستونی شروع شده بود و از طرف دیگه شاگردهای پشت کنکور زیاد داشت و سرش شلوغ بود. مونا هفته ای دو یا سه بار صبح‌ها به من سر میزد. گل‌بانو و گندم بیشتر طبقه بالا بودن، همونجا آشپزی می‌کردن و باهم غذا می‌خوردیم. چندباری بهشون پیشنهاد دادم از استخر استفاده کنند اما تشکر میکردن و استفاده‌ای نمیکردن. یک روز متوجه نگاه گل‌بانو به دوربین‌های توی خونه شدم، روز بعد هماهنگ کردم تا دوربین‌های تو خونه جمع بشه و فقط برای حیاط دوربین گذاشتم. با کمک مونا برای گندم کلاس شنا و آرایشگری ثبت نام کردیم تا تابستونش بی‌فایده نباشه. خداروشکر به هردو علاقه داشت. گل‌بانو هم مدرک خیاطی داشت و البته خیاط چیره دستی هم بود و بعداً وقتی یکبار برای فریبا لباس دوخت، متوجه استعدادش شد، کم کم مونا، مامانش، سیما و دوستاشون مشتریش شده بودند.

####

بعد از سه هفته با فریبا رفتیم و بخیه هامو کشیدم، فقط گچ پام باید دوهفته دیگه باز میشد.
وسط هفته بود تو تراس نشسته بودیم و صبحانه میخوردیم که مونا اومد.
من:« سلام صبح بخیر مونا خانم، سحرخیز شدی؟! لباس ورزشی!! یعنی باورکنم ورزش رفتی؟!»
مونا به گل‌بانو و گندم سلام کرد و با زدن ضربه‌ای کنارم نشست.
مونا:« برو گمشو، من هر روز نشه، یکروز درمیون میرم ورزش»
من:« آره تا سر کوچه با ماشین اومدی و بقیشو پیاده‌روی کردی، عرق از همه‌جات کش گرفته»
گل‌بانو بلندشد و برای مونا چایی و نیمرو آورد.
مونا:« ممنون گلی خانم، ببخشید اشکال نداره بگم گلی خانم؟!»
گلی:« نه دخترم هرچی دوست داری بگو»
مونا:« باور نمیکنی زنگ بزنم مامان نگین بپرس. اون و هانا رو رسوندم بعد اومدم اینجا، اومدم دنبال گندم میخوام یکجایی ببرمش»
من:« کجا؟!»
مونا:« بعداً اگه خوشش اومد بهت میگم»
بعدصبحانه گندم حاضر شد و با مونا بیرون رفتن. گلی سفره رو جمع کرد و با یک سینی چایی کنارم نشست.
گلی:« دختر خوبیه، عاشقته»
من:« آره خیلی خوبه اما لیاقتش بیشتر از من هست»
کلی:« این چه حرفیه، تو آدم خوبی هستی، این آرامش رو من و گندم مدیون تو هستیم»
من:« نه گلی خانم، شما فقط این رو دیدی، خیلی کارها کردم و میکنم که شما خبر نداری»
گلی:« سعید همیشه از رفتار و اخلاقت در برخورد با کارگرها تعریف میکرد، پس آدم بدی نیستی، منظورت اگه ...»
من:« چی گلی خانم؟!»
گلی:« منظورم... خب یعنی اگر منظورت رابطه با دختر و زن‌های اطرافت هست که نمیشه بهت خورده گرفت، بلاخره جوونی و نیازهایی داری و اونها هم خودشون میخوان، ببخشید من زنم و شامه تیزی دارم، میدونم با سیما خانم و عاطفه خانم رابطه داری، در مورد مونا نمیدونم یا ندیدم، اما حرفم اینه اگر هیز یا منحرف بودی و ذات بدی داشتی با دخترم ...»
سرش پایین رفت و شروع به گریه کرد.
دستمو رو شونه‌ش گذاشتم، دستمو گرفت و بوسید.
گلی:« ببخشید اما هروقت فکر میکنم که اگر خدا تورو سر راه ما نمی‌گذاشت چه بلایی سر گندم و من میومد، گریه‌م میگیره»
من:« این چه حرفیه، خدا شوهرتون و سعیدجان رو رحمت کنه، شما خودتون آدم‌های خوبی بودین و خدا شما رو دوست داشته، من فقط یک وسیله بودم»
دوساعتی گذشت که مونا و گندم برگشتن. مشخص بود هرجا بودن فعالیت زیادی داشتن و خیلی عرق کردن.
من:« خسته نباشین، بگو میخواستی بری ورزش تنهایی حال نداشتی»
مونا:« اتفاقاً جایی رفتیم که از ورزش هم بهتر بود، گندم راست نمیگم؟!»
گندم:« آره خیلی حال داد»
مونا:« به به چه بوی قورمه سبزی میاد، گلی خانم ناهار مهمون نمی‌خوای؟!»
گلی:« قدمت رو چشم، چرا وایسا زیاد درست کردم»
من:« چی‌چی وایسته، برو بابا مهمون نمی‌خوام»
مونا:« مهمون تو نیستم مهمون گلی جون هستم»
به طرف گلی رفت و یک بوس ازش خورد، دست گندم رو گرفت و به سمت داخل رفت.
مونا:« خیلی عرق کردیم، حالا که ناهار هستم با گندم میریم استخر»
مونا و گندم کلاس رقص و زومبا رفته بودن که هانا ثبت نام کرده بود، هردو خوششون اومده بود، قرار شد هردونفر مثل هانا ثبت نام کنند. موقع ناهار کل‌کل دوباره شروع شد.
مونا:« خب پس شهریه کلاس من رو‌هم باید بدی؟»
من:« چرا من باید بدم؟!»
مونا:« من بخاطر گندم دارم میرم، واسه اینکه تنها نباشه»
من:« اولاً که هاناجان هم هست، دوماً بزار تنها باشه از پس خودش بر میاد»
مونا:« میترسم چشم بخوره»
من:« نمیخواد، شهریه تو رو‌میدم یه خون کنن تا چشم نخوره»
ناهار رو با شوخی‌های مونا و من خوردیم. سفره جمع شد. گندم خسته شده بود رفت تا بخوابه و ما سه نفر نشسته بودیم.
مونا:« چقدر بو میدی! کی حموم کردی؟!»
من:« هفته پیش فریبا بدنمو شست»
مونا:« بلندشو بریم بشورمت»
گلی خندید و گفت:« آره، منم برم ظرف‌ها رو بشورم»
با کمک مونا رفتم تو اتاق، خواستم برم رو‌تخت که گفت:« بیا بریم حموم، الان که بخیه‌هاتو کشیدن، پاتو هم روی صندلی بزار تا خیس نشه»
رفتیم حموم، ایستاده تیشرتمو درآورد، به لطف گلی خانم دوتا از شلوارام در لبه بیرونی از پایین تا بالا زیپ خورده بود تا راحت از پام دربیاد. زیپ رو باز کرد، روی یک صندلی نشستم و پامو روی صندلی دیگه گذاشتم، لنگ دیگه شلوارمو راحت درآورد و چون شورت نداشتم لخت بودم.
مونا:« ببین چه خبره اینجا! جنگلی شده برا خودش! باید برات شیو کنم، بنظرم آقایون هم باید لیزر کنن»
مونا رفت بیرون و بدون لباس و شورت و سوتین برگشت.
مونا:« لباسامو بیرون درآوردم تا خیس نشه»
من:« کار خوبی کردی»
کرم موبر رو برداشت اطراف کیر و خایه‌ها و حتی باسنمو زد. خودش رفت زیر دوش و مشغول شستم خودش شد. داشتم به بدن سفیدبرفی و صافش نگاه میکردم، قطرات آب از روی صورتش به سمت گردن و سینه هاش حرکت میکرد و از نوک سینه هاش
رو زمین ریخته می‌شد. محو تماشاش بودم و متوجه تمام شدن کارش نبودم. با آبی که به سر و صورتم خورد به خودم اومدم. سر دوش رو روی صورتم گرفته بود.
مونا:« کل بدنمو با چشمات خوردی پر رو»
شروع به تمیز کردن کرم‌ها و شستن کیر و خایه‌ها و باسنم شد.
مونا:« سرتو شامپو بزنم یا خودت می‌زنی؟!»
من:« نه بده خودم میزنم»
سرمو شامپو زدم و شروع به شستن کردم. مونا لیف رو برداشت و بعد از شامپو زدن شروع به لیف کشیدن از زیر گردنم به سمت پایین شد. سینه ها و شکمم که تموم شد شروع به لیف زدن کیر و‌ خایه‌هام شد، بعدش هم پاهام. قسمت جلو بدنم تموم شد. شیر دوش رو گرفت تا سرمو آب بکشم، بعدش روی بدنم گرفت و با دست بدنمو تمیز کرد.
مونا:« بلندشو وایسا و پاتو بزار رو صندلی»
بلندشدم و بهش پشت کردم، پشتم رو هم لیف زد و آب کشید. حوله برداشت و بدنمو خشک کرد بعد هم حوله دورش گرفت و باهم بیرون اومدیم. رو تخت دراز کشیدم و اون هم مشغول خشک کردن موهاش با سشوار شد. کارش که تموم شد رفت سمت لباساش.
من:« بیا اینجا»
مونا:« بزار لباس بپوشم»
من:« بیا اینجا»
سوتینش رو‌ با گفتن یک اُف انداخت و اومد کنارم.
من:« بیا رو تخت»
دوزانو اومد رو‌تخت، دستشو گرفتم و به جلو کشیدم.
من:« یادت باشه این کارت رو، بلاخره که پام از گچ‌ درمیاد»
مونا:« ببخشید »
من:« بیا بشین رو صورتم»
مونا:« چیکار کنم؟!»
من:« بیا رو دهنم بشین، میخوام کستو‌ بخورم»
مونا با چشمای متعجب منو نگاه کرد و جلو‌ اومد رو دهنم نشست. با دستام باسنش رو‌ تنظیم‌ کردم و شروع به خوردن کسش کردم، دستامو روی سینه‌هاش گذاشتم و شروع به مالوندن کردم. کمی که گذشت بلاخره خودشو جلو عقب میکرد و داشت رو زبونم سواری میکرد. دستامو گرفت و روی باسنش گذاشت و خودش با سینه هاش بازی میکرد. صدای آه و اوهش کل اتاق رو‌گرفته بود. حرکات بدنش سرعت گرفت و یکدفعه طعم شیرین آبشو تو‌ دهنم حس کردم. ارضا که شد بلند شد و کنارم دراز کشید، سرش برد زیر بغلم و خودشو قایم کرد.
مونا:« مرسی»
من:« خواهش میکنم، لذت بردی یا نه؟!»
مونا:« هیچوقت این ارضا شدنمو فراموش نمیکنم»
من:« زبون من خوب کار می‌کنه یا تو زود ارضا میشی؟!»
مونا ساکت بود و بجای جواب ضربه آرومی به شکمم زد.
من:« چرا جواب نمی‌دی؟! ولی آب شیرینی داشتی! نکنه کست به کندوی عسل وصل هست؟!»
مونا:« بدجنس نشو، دارم خجالت میکشم»
خندیدم:« خجالت میکشی!!!!؟ از کی؟! از چی؟!»
مونا خودشو محکم‌تر به من چسبوند:« این اولین دفعه هست که با لذت و عشق و بخاطر شهوت بدن خودم، منو ارضا کردی»
کمی کنارم دراز کشید، بعد بلند شد و بین پاهام نشست، کیرمو تو دستش گرفت و سرشو به کیرم نزدیک‌ کرد. دستمو جلو بردم تا مانعش بشم اما دستمو کنار زد کیرمو تو دهنش کرد.
من:« دیووونه، نکن، بلندشو بسه»
مونا سرشو بالا آورد:« تا نفهمم آب تو هم به کندو وصل هست یا نه حق نداری جلومو بگیری»
دوباره سر کیرمو تو دهنش کرد و شروع به ساک زدن کرد. خیلی سعی میکرد تا مثل عاطفه باشه اما خب کم تجربه بود و تا نصف بیشتر نمیتونست اما همونقدر هم برای من که یکی دو هفته بود ارضا نشده بودم کفایت میکرد. بعد ۵ دقیقه آبم اومد، سعی کردم بهش هشدار بدم و سرشو بلند کنم که توجه نکرد و آبمو تا آخرین قطره بیرون کشید. سرشو که بالا آورد، دهنشو باز کرد تا نشون بده همشو خورده، اما صورتش به‌طرز خنده داری کج و کوله شده بود. طاقت نیاورد و به سمت دستشویی رفت. صدای قرقره کردن آب رو چند دفعه شنیدم تا بیرون اومد و کنارم‌ رو‌تخت دراز کشید.
مونا:« کیرت به کندو وصل هست ولی فکر نکنم عسل داشته باشه»
جفتمون خندمون گرفته بود.
من:« صورتت خیلی خنده دار شده بود، سعی کردم جدات کنم خودت اصرار کردی»
مونا:« یا بهش عادت میکنم یا هم دیگه باید به کندو عسل وصلش کنی تا قورت بدم»
دستم تو موهاش بود و بازی میکردم.
مونا:« گل بانو و گندم قراره همینجا زندکی کنن؟!»
من:« آره فعلأ تا آب‌ها از آسیاب بیفته و مطمئن بشم خطری نیست، تازه من که فعلا زیاد اینجا نیستم »
داشت با موهای روی سینه‌م بازی میکرد و منم با موها و گردنش بازی میکردم. باید حقیقت رو بهش میگفتم، این حقش بود که بدونه.
من:« یک رازی بهت میگم اما باید به جون من قسم بخوری که فعلا به کسی نمیگی»
مونا:« من مگه کی رازمون رو به بقیه گفتم؟!»
من:« تقریباً همیشه به مامانت گفتی، مثلاً اون شب با عاطفه رو گفتم به هیچ کس نگی، راستشو بگو به مامانت نگفتی»
مونا کمی من و من کرد:« خب، ...، نه نگفتم یعنی اونجور نگفتم»
من به شوخی زدم تو سرش:« دیدی دهن لقی؟!»
مونا:« خب مامانم فرق میکنه»
من:« نه این رو حتی نباید به مامانت بگی، جون من دارم قسم میدم، بگم یا نه»
مونا:« باشه قول میدم، بگو»
من:« گندم زن منه»
اول واکنشی نداشت بعد یکدفعه از جاش پرید و به من نگاه کرد. کل ماجرا رو براش تعریف کردم و مونا ساکت گوش میداد.
مونا:« پس به این خاطر چاقو خوردی و بعدش رضایت دادی؟!»
من:« آره، چاره دیگه‌ای نبود، بهت گفتم چون حقت بود که بدونی»
دوباره دراز کشید، سرشو رو بازوم گذاشت.
من:« چون گندم زیاد با تو و‌ هانا راحت هست یک چیز دیگه هم بگم، هیچوقت حتی به شوخی به گندم نگی متاهلی یا فرهاد شوهرته یا هر چیز دیگه»
مونا:« چشم»
در سکوت مدتی به سقف نگاه کردیم. مونا بلند شد و دوزانو نشست، نمیدونستم چه واکنشی خواهد داشت. نزدیک شد و روی سینه‌م نشست، روی زانوهاش جلو‌ اومد تا به گردنم رسید و کسشو جلوی دهنم گرفت.
مونا:« بخاطر اینکه حقیقتو بهم گفتی، عسل شیرین بهت جایزه میدم تا از چشمه بخوری، زبونتو بیار بیرون» موهامو گرفت و خودشو روی زبونم جلو عقب کرد. باورم نمیشد اینقدر حشری باشه که دوباره به فاصله نیم ساعت دوباره طعم آب شیرین کسش رو تو‌ دهنم احساس کنم.

####

صبح پنجشنبه وسطای شهریور بلاخره گچ پام رو باز کردم و راحت شدم. وقتی با شیدا و فریبا از مطب برگشتیم ظهرشده بود، گندم با هانا و مونا بیرون بودن و گلی خانم هم برام سپند دود کرده بود. ناهار رو گلی خانم تازه گذاشته بود و حداقل یک ساعتی طول می‌کشید تا حاضر بشه. هوا گرم بود و همه عرق می‌ریختیم. گلی خانم با یک ظرف هندوانه خنک اومد و کنارمون نشست.
سیما بلند شد و رفت روبروی گلی خانم:« مگه فرهاد با گندم عقد نکرده؟!»
گلی:« چرا! خب؟!»
سیما آروم شروع به باز کردن شال گلی شد:« خب مگه تو الان مادرخانمش نیستی؟! پس باهاش محرمی، چرا اینقدر خودتونو معذب میکنین؟! بابا ما از گرما مُردیم اونوقت تو و گندم توی این هوای گرم شال و‌ لباس آستین بلند میپوشین؟! فرهاد تو اجبار کردی به شال و روسری؟!»
موهاش مجعد و فرداری داشت، با اینکه جوون بود موهای سفیدش که حاصل رنج و درد بود رو میشد دید.
من:« نه من چیکار دارم، حتماً خودشون اینجور راحتن»
فریبا:« کدوم آدمی تو این گرما با لباس و پوشش راحته که گلی و گندم دومیش باشن»
سیما:« بلندشو فریبا جان، بلندشو گلی خانم رو هم ببریم، این هندونه سرد کنار استخر میچسبه»
فریبا:« آره گل گفتی بلندشین بریم»
وقتی سیما روسری گلی خانم رو باز کرد، نگاه گلی به من بود بهش لبخندی زدم و بلند شدم:« منم میرم تو وان یه نیم ساعتی دراز بکشم» بلند شدم و به طرف اتاق خودم رفتم. نیم ساعتی که گذشت بیرون اومدم و تیشرت شلوارک پوشیدم. دیگه دوربینی نبود تا ببینم چه کاری میکنن اما از سر و صداشون مشخص بود که بهشون خوش میگذره. تلفن گلی‌خانم زنگ زد، شماره گندم بود، بعد از اون ماجرا گوشی و شماره تقریباً رند و مثل هم برای هردوتاشون گرفته بودم. جواب ندادم که گوشی خودم زنگ خورد، مونا بود، اطلاع داد که ناهار رو بیرون میخورن، و خواستن اجازه بگیرن که گندم بره خونشون چون قراره غروب برن سینما. گفتم گلی خانم دستش بنده تا شما ناهار بخورین زنگ میزنه جواب میده. مونا برای گندم هم یک دوست و خواهر شده بود البته گندم با هانا خیلی بیشتر صمیمی شده بودند و قرار بود تو یک مدرسه باشن.
سروصدای خانم‌ها کم شده بود و مشخص بود دارن میان بیرون. داشتم تلویزیون میدیدم که صداشون از پله‌ها اومد.
سیما:« بیا دیگه خجالت نداره، بابا فرهاد الان دیگه دامادته»
فریبا:« آره دیگه، نگاه ما هم همینطور هستیم»
هرسه با یک حوله که دورشون گرفته بودن وارد پذیرایی شدن. سیما و فریبا که راحت اومدن رو مبل نشستن و گلی رو‌هم بینشون نشوندن. سرش پایین بود و خجالت می‌کشید، منم صورتمو به تلویزیون کردم و مشغول تماشا شدم. اما پاهای سبزه و صافش جذابیت داشت و از روی برآمدگی حوله مشخص بود سینه‌های بزرگی داره.
گلی بلاخره طاقت نیاورد و به بهونه سرزدن به غذا رفت تو آشپزخونه.
سیما:« فرهاد نبودی ببینی چه بدنی سکسی داره»
فریبا:« آره اصلا یک خال رو بدنش نیست صاف صاف»
خندم گرفته بود:« شماها از صدتا مرد هیزترین»
سیما:« دلم میخواد بکنمش»
فریبا:« کثافت اگر دفعه اول بدون من بکنیش دیگه منو نمی‌بینی»
واقعاً دیوونه شده بودن. رفتم از تو یخچال یک لیوان آب سرد ریختم.
گلی برنگشت و پشتش به من بود:« معلوم نیست بچه ها چرا نیومدن؟»
من:« آخ ببخشید یادم رفت، گندم به گوشیت زنگ زد، جواب ندادم، بعد مونا به من زنگ زد. ناهار بیرون میخورن و خواستن اجازه بگیرن گندم رو ببرن خونشون،غروب هم برن سینما، گفتم سرت شلوغه بهشون خبر میدی»
گلی:« چرا جواب گوشی منو ندادی؟! چرا من باید اجازه بدم، خب خودت تصمیم میگرفتی و بهشون میگفتی»
من:« خب فکر کردم اگه جواب بدم ناراحت میشی، و شما مادرش هستی چرا من جواب بدم؟!»
لیوان رو به سمت دهنم بردم و یک قلپ خوردم که گلی برگشت و صورتشو به من کرد:« اولاً که اشتباه کرده به من زنگ زده، دوماً تو شوهرشی»
حالا میتونستم خط سینه‌شو ببینم. یکدفعه آب تو گلوم بست و شروع کردم به سرفه کردن. فریبا و سیما جلو اومدن و شروع به ضربه زدن به پشتم کردن، اشاره کردم که خوبم و لازم نیست.
گلی:« چی شد؟! بهتری؟!»
سیما:« چی میخواسته بشه گلی جون، با اون سینه های بزرگ و بدن جذابت برگشتی رو به پسر مردم و میگی چیشده؟! منم بودم آب تو گلوم می‌بست»
گلی سرشو پایین انداخت و‌از آشپزخونه رفت و منم با زدن دو ضربه به فریبا و سیما به سمت اتاقم رفتم.
غذا که حاضر شد منو صدا زدن. بیرون که اومدم سیما و فریبا با تیشرت و شلوارک بودن و گلی هم با یک پیراهن بلند ولی آستین کوتاه.
من:« چی شد گندم نمیاد»
گلی:« نه اگه ناراحت نمیشی بهشون اجازه دادم»
من:« یک لحظه گوش کنین» هرسه تا بهم نگاه کردند. ادامه دادم:« اصلاً در مورد ازدواج و متأهل بودن نشنوم جلوی گندم چیزی بگین یا حتی شوخی کنین، خیلی جدی میگم»
هرسه نفر متوجه لحن جدی من شدن و با گفتن چشم سر میز نشستیم و ناهار خوردیم.
بعد از ناهار من برای استراحت به اتاقم رفتم و اونا مشغول شستن ظروف شدن. با صدای سیما که وارد اتاقم شده بود بیدار شدم.
سیما:« فرهاد، بیداری؟!»
من:« اگه بیدار نبودم با صدای شما بیدار شدم»
سیما:« قراره بجای سینما با بچه ها بریم برای گلی و گندم خرید کنیم، دیگه بسه لباس سیاه و‌تیره پوشیدن، الان یکماه از چهلم سعید گذشته دیگه، تو نمیای؟!»
من:« پیشنهاد خوبیه، من که حس و حال خرید ندارم،خوش بگذره»
صورتمو شستم و بیرون اومدم که خانم‌ها حاضر شده بودن. گلی برام چایی ریخت و جلوم گذاشت. عابربانک رو به طرفش گرفتم:« بیا گلی خانم اینم کارت برای خرید»
گلی:« نه فرهادجان تو کارتم پول هست»
فریبا کارت رو از دستم قاپید:« مرسی رمزشو بلدم، گلی جون وقتی یک آقا کارتشو تعارف می‌کنه نباید جواب رد بهش بدی، ناراحت میشن، درسته فرهادجان؟!»
من:« بله درسته»
سیما:« آفرین چه مرد خوبی، حالا که اینطوره ماها هم هرکدوم یک تیکه لباس با این کارت خرید می‌کنیم، مخالفتی که نداری؟!»
من:« مگه میتونم مخالفت کنم؟! اصلاً چاره ای دارم؟!»
فریبا:« سقف خرید داریم یا نه؟!»
من:« واسه گلی و گندم نه اما شماها آره»
سیما:« اَه اَه حالم بد میشه از این مردها که بین خانم‌ها تبعیض قائل میشن»
خلاصه با خنده کارت رو گرفتند و رفتن.
توتراس نشسته بودم که همگی با سروصدا و خنده وارد شدند. سلام علیک کردن و همگی نشستن. سیما و فریبا رفتن داخل بعد ۱۵ دقیقه با سینی چایی بیرون اومدن.
سیما:« مرسی فرهادجان خیلی خوش گذشت»
من:« حتماً از جیب بقیه خرید کردن خوش میگذره»
سیما:« نکته‌ی ظریفی گفتی اما اصلش خود خرید کردن بود که خانم‌ها دوست دارن»
من:« ببینم حالا چی خرید کردین؟!»
فریبا، سیما، مونا و هانا هرکدوم فقط یک شال خریده بودن که جلوی من سرشون کردند و بیشتر لباس‌ها مال گلی و گندم بود.
سیما:« یکی رو انتخاب کن تا الان بپوشن»
برای گلی پیراهن زردی و برای گندم یک تاپ شلوارک کرم انتخاب کردم. سیما باهاشون داخل رفت و بعد ۵ دقیقه بیرون اومدن گندم بااینکه سنش کم بود اما قد بلندی داشت و مثل یک مانکن شده بود، لباس گلی هم تا بالای زانو بود و مثل یک جواهرشده بود.
من:« اون پلاستیک چی هست که نشونم ندادین»
گلی:« چیزی نیست، اونا هم لباسه»
سیما:« چی چیزی نیست، اصل جنس اینهاست که خب فعلا نمیتونی تو تن ببینی و فقط میشه نشون داد»
چند دست لباس زیر تک و ست بود در رنگ‌های مختلف. رنگ صورت گلی و گندم سرخ شده بود.
مونا و‌ هانا علیرغم اصرار قبل شام رفتن. شام رو‌ سردستی زدیم. گندم هم شب بخیر گفت و رفت که بخوابه. قلیون رو روشن کردم و شروع به کشیدن کردیم. سیما چند پک که زد، جلو‌ی گلی دست فریبا رو گرفت و بلندش کرد.
سیما:« عزیزم بریم، شب بخیر، ما میریم بخوابیم»
من:« امیدوارم واقعاً بی سروصدا بخوابین!»
سیما:« اگه اذیت میشی سعی کن گوشاتو بگیری»
بعد رفتن اونها با گلی تنها شدم.
گلی:« فکر نمیکردم سیما ... یعنی تا حالا ندیده بودم»
من:« پس امروز متوجه شدی؟»
گلی:« آره تو‌استخر دیدم، کلی با فریبا شیطونی کردن »
من:« آره شیطونه و یک شیطونک هم داره »
گلی خندید:« نمیدونم ازش بترسم یا نه!؟»
صدای جیغ و آه فریبا از تو اتاق بلندشد.
من:« موقع خواب باید بترسی اما از لحاظ آبرو و احترام اصلاً، یک آدم مطمئنه»
سروصدای فریبا و سیما که بلندتر شد گلی با خجالت و خنده شب بخیر گفت و رفت. نیم ساعتی گذشت که سیما بیرون اومد. با تیشرت و شورت بود. نی رو از من گرفت و شروع به کشیدن کرد.
من:« خسته نباشی»
سیما:« فریبا ییشتر خسته شد»
من:« شنیدم تو استخر شیطونی کردی»
سیما چشمکی زد.
من:« واکنشش بعد دیدنش چی بود؟!»
سیما:« بلاخره اونم زنه، جوونه و حس شهوت درونش نمرده، برای روز اول خوب بود، ما زنها با هم‌کنار میایم»
من:« امیدوارم»
kiii¥a
     
  

 
داستان‌پردازی شما واقعاً بی‌نظیره؛ آدم غرق در واژه‌هاتون میشه. لطفاً زودتر ادامه‌ش رو برامون بنویسید، مشتاقانه منتظرم!🤍
     
  
مرد

 
یکی از بهترین داستان هایی که اینجا خوندم
فقط کاش سریعتر اپلود کنین
     
  
مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۲ _ قسمت ۰۳
قراربود انتخاب واحد رو با مونا تو خونه‌شون انجام بدیم. چون دفعه اول بود دسته گلی گرفتم و همراه با گندم رفتم خونشون. زنگ رو زدم که درب باز شد و رفتم بالا. نگین با یک پیراهن خوشرنگ تا زانو بود که ساق پاهای تراشیده و بازوهای سفیدش رو به نمایش می‌گذاشت، سینه‌های بزرگش از زیر پیراهن کاملا مشخص بود. مونا با تاپ و شلوار به استقبال اومد، با نگین دست دادم و گل رو بهش دادم که تشکر کرد. مونا جلو اومد روبوسی کرد، گندم هم سلام علیک کرد که هانا با تیشرت و شلوارک از اتاقش بیرون اومد، با من دست داد و دست گندم روگرفت و با خنده به طرف اتاقش رفتن.
نگین با خنده:« اگه مهمون دیگه‌ای بود از اتاقش بیرونم نمیومد، حالا ببین دست گندم رو گرفت و برد»
نگین گلدونی که گل‌ها رو توش گذاشته بود رو روی میز گذاشت و جلوم نشست.
نگین:« خیلی خوش آمدی آقا فرهاد، مشتاق دیدار، بهتری الان، پهلوت و پات مشکلی نداره؟»
من:« کم سعادتی و کوتاهی بوده، ببخشید، آره خدا رو شکر بهترم، فعلا باید یک مدتی فشار روی پام نیارم»
نگین:« خب خدا رو شکر»
من:« شما خوب هستین، آقای وزیری چطورن، انگاری تشریف ندارن؟!»
نگین:« آره خوبم خداروشکر، اون اینجا به ندرت میاد سرش به چیزهای دیگه گرمه»
مشغول صحبت بودیم که تلفن مونا زنگ خورد، شیدا بود و درمورد انتخاب واحد صحبت می‌کردن.
نگین:« بلندشین برید تو اتاق به کاراتون برسید تا دیر نشده، بلندشین»
رفتیم تو اتاق و شروع با انتخاب واحد کردیم، البته چندین دفعه هم با شیدا تلفنی صحبت میکردیم. بلاخره بعد یک ساعت هرسه تا تقریباً مثل هم درس برداشتم.
روتختش نشستم:« خوب اتاق بزرگ و قشنگی داری»
مونا:« مرسی ممنون»
بلندشد و به طرف درب اتاق رفت و قفلش کرد. جلوم نشست و شروع به باز کردن زیپ شلوارم کرد. خواستم مانعش بشم که دستمو کنار زد.
من:« دیوونه مامانت صدای قفل درب رو شنید، الان میاد»
مونا:« نگران نباش صدا رو شنیده باشه تا خودم باز نکنم نمیاد»
شلوار و شورتمو پایین کشید و هلم داد تا رو تختش دراز بکشم، سرکیرمو بیرون آورد و شروع به خوردن کرد. دهنش خیلی گرم بود و وقتی کیرم تو دهنش بود حرکت زبونشو زیر کیرم کاملاً حس میکردم. کمی که ساک زد بلندشد و کاملاً لخت شد، یک سفیدبرفی به معنای واقعی بود.
من:« خانوادگی سفید برفی هستین»
مونا:« چشم‌ چرون هیز، نکنه بدن نگین حشریت کرده؟!»
بلندشدم و پرتش کردم رو تخت:« عزیزم بدن تو رو دیدم که حشری شدم، البته بدم نمیاد تن لخت مامانت رو هم ببینم»
حالا میتونستم کسشو لیس بزنم و با انگشتم سوراخ باسنشو تحریک کنم. تا دوتا انگشت که راحت تو کونش رفته بود و جلو عقب میکردم. بعد چند دقیقه کسش مثل یک چشمه شروع به آب دادن کرد و ارضا شد. از روش بلند شدم و شروع به گاییدن دهنش و‌ کشیدن نوک سینه‌هاش شدم. دستش رو گذاشته بود رو باسنم و منو به جلو و گاییدن دهنش ترغیب می‌کرد. کیرمو تا ته حلقش فشار دادم و آبمو تو دهنش خالی کردم. کیرمو بیرون کشیدم که بلندشد و شروع به صرفه کرد. صدای نگین از پشت درب اومد:« مونا چیزی شده عریزم؟!»
نگین با همون صرفه ها:« نه مامان آب تو گلوم بست الان خوب میشم»
خندم گرفت، دروغ نمی‌گفت، فقط آب معمولی نبود، آب کیر من بود که تو گلوش گیر کرده بود. مشتی به بازوم زد و به طرف سرویس اتاقش رفت. لباسامو پوشیدم و مرتب نشستم تا بیرون اومد.
مونا:« چقدر زیاد بود، داشتم خفه می‌شدم»
من:«خب خودت شروع کردی، باید انتظار این چیزها رو داشته باشی»
مونا:« بریم بیرون دور بزنیم»
من:« بریم»
مونا:« پس من دوش بگیرم»
تو پذیرایی نشستم که نگین با یک خنده و لیوان شربت جلوم نشست.
نگین:« کارتون تموم شد؟!»
من:« آره انتخاب واحد تموم شد»
نگین با نیشخند:« مونا که دیشب دوش گرفت، باز رفت حموم!!؟»
سرمو پایین انداختم:« فکر کنم چون قرار شد بریم بیرون دور بزنیم رفت دوش بگیره»
نگین:« آره خب شاید»
گرم صحبت با نگین بودم و فهمیدم که آقای وزیری کارمند و شریک باباش بوده و ازدواجش تقریباً بر خلاف میلش بوده. نگین بعد از فوت زن اول وزیری همسرش شده و الان هم خیلی وقته که آقای وزیری با منشیش سَروسرّ داره. بیشتر سهام شرکتی که آقای وزیری مدیرعاملش هست به نام نگینه و آقای وزیری هنوز نقش کارمند رو برای نگین داره تا شوهر. بخاطر آتویی که از وزیری داره الان چندین ساله که رابطه‌ای با هم ندارن و فقط تو شناسنامه زن و شوهر هستن.
من:« سخت نیست براتون؟!»
نگین:« چه سختی؟!»
و سوتی که نباید می‌دادم رو دادم :« آخه شما جوون هستین و اگه مثل مونا باشین، واقعا سخته»
تازه فهمیدم چی گفتم اما دیگه فایده‌ای نداشت.
نگین با خنده:« معمولاً دخترها به مادرها میرن، ولی خب نمیدونم منظورت چه چیز مونا هست»
من:« منظورم زیبایی بود»
نگین قهقهه ای زد:« خداکنه منظورت همین باشه»
بلاخره درب اتاق مونا باز شد و نجات پیدا کردم. اما درب باز شدن همزمان شد با قهقهه و حرف نگین.
قرار شد تا برگشت ما گندم اونجا باشه. با نگین خداحافظی کردم و بیرون اومدیم.
تو ماشین نشستیم که ماجرای سوتی رو برای مونا تعریف کردم، اینقدر خندید که اشک از چشاش بیرون اومد.
من:« بسه دیگه، نمیتونم دیگه تو چشاش نگاه کنم»
مونا:« خب به بدنش نگاه کن، اونجاش که خجالت نداره» و باز شروع کرد به خندیدن.
تو پاساژ دور میزدیم که مونا از یک مانتو خوشش اومد، بهش پیشنهاد دادم تا براش بخرم اما قبول نکرد.
جلوتر روبروی مغازه لباس زیر توقف کرد.
مونا:« چه رنگ‌های واسه شورت و سوتین دوست داری؟!»
من:« تا واسه کی باشه؟! چه رنگ پوستی باشه؟!»
مونا:« حساب کن من»
من:« سفیدبرفی هایی مثل تو اصلاً نباید شورت و سوتین تنشون باشه»
مونا:« خب باشه حالا بگو»
من:« زرشکی و فیروزه‌ای »
مونا:« باشه کارت رو بده»
کارت رو بهش دادم، رفت داخل و بعد ۱۰ دقیقه برگشت.
مونا:« بفرما اینم کارتت، مرسی، بریم خونه دیگه»
من:« ببینم چی خرید کردی!»
مونا:« رسیدیم خونه بهت نشون میدم»
رو تخت اتاقش نشستم که پلاستیک خرید رو باز کرد و دو ست شورت و سوتین بیرون آورد و بهم نشون داد.
من دوتا سوتین رو گرفتم:« مبارکه، چرا این فیروزه‌ای انگار بزرگتره، واسه بعداً گرفتی»
مونا:« نه عزیزم صبر کن، مامان نگین، مامان نگین»
من:« دیوونه چرا مامانتو صدا می‌کنی»
هنوز شورت سوتین فیروزه‌ای تو دستم بود که نگین وارد شد.
مونا:« مامان ببین از این رنگ خوشت میاد، اینو فرهادجان واسه تو گرفته»
داشت عرق از همه جام کش میگرفت، سرخ شدن صورتم رو حس می‌کردم. نگاهی به مونا کردم که داشت می‌خندید.
مونا ادامه داد:« این رو‌هم واسه من گرفته، ببین چه خوش رنگه»
نگین جلو اومد و شورت و سوتین رو از دستم‌گرفت:« آره چه رنگ های قشنگی، حالا چرا واسه من فیروزه‌ای واسه تو زرشکی»
مونا:« اولاً فرهادجان میگه ماها که بدنمون مثل سفیدبرفی هست اصلاً شورت و سوتین نباید بپوشیم. بعد هم که این دوتا رنگ رو دوست داشت، و از اونجایی که من زرشکی رو دوست دارم واسه خودم زرشکی گرفتم واسه تو فیروزه‌ای»
نگین:« حالا تو رو که نمیدونم، ولی منو از کجا فهمیده سفیدبرفی هستم؟!»
اون لحظه شاید چند کیلو آب شدم، عرق بود که از سر وصورتم پایین میومد. مونا چندتا دستمال کاغذی بهم داد و گفت:« حالا اینقدر خجالتش نده، ببین چه عرقی کرده، برو اتاقت بپوش ببین اندازت هست»
نگین:« اگه ۸۵ گرفتی اندازه هست»
مونا:« برو بیرون دیگه منم میخوام بپوشم»
نگین با خنده رفت بیرون. تا درب بسته شد بلندشدم و به طرف مونا رفتم که از رو تخت پرید رفت اونور.
مونا با خنده:« نزدیک بیای بخدا جیغ میزنم»
من:« باشه این حرکات یادت باشه تا بعداً»
مونا:« عشقم روتو اونور کن من بپوشم»
من از رو تخت پریدم که اونهم با یک جیغ کوتاه فرار کرد و رفت اونور تخت. از ترس جیغ زدنش دیگه نزدیک نشدم و رو صندلی نشستم.
مونا:« حالا اگه نزدیک نشی اشکال نداره میتونی نگاه کنی»
لباسهاشو کامل درآورد و لخت شد بعد شورت و سوتین رو پوشید و نزدیک شد. طوری لخت می‌شد و لباس پوشید که تحریک شده بودم و کیرم راست شده بود.
اومد جلوم، اول سینه‌هاش نشون داد بعد چرخید و باسنشو به طرفم کرد و قر داد. منم از فرصت استفاده کردم و دوتا ضربه محکم به باسنش زدم که جیغ کشید و فرار کرد. تیشرت رو پوشید که درب باز شد و‌ نگین داخل اومد.
نگین:« چه خبرته جیغ می‌زنی؟!»
مونا پشتشو به نگین کرد و تیشرتشو بالا داد:« نیگاه، رد دستشو می‌بینی، بخاطر تو منو زد»
نگین تیشرتشو پایین داد و با خنده گفت:« چرا من؟ مگه چی شده؟!»
مونا:« میگه چرا لباسی واسه مامانت گرفتی که من نتونم تو تنش ببینم»
نگین رو به من کرد:« واقعاً؟!»
من دوباره عرق کردم و با لکنت افتادم:« نه، ببخدا، ممن چیزی نگفتم، یییعنی خودش مقصر بود»
نگین:« رد دستات که رو باسنش بود، ولی دلم خنک شد بلاخره یکبار طعم کتک خوردن رو چشید»
مونا:« بیا مامان ما رو باش چه دفاع جانانه‌ای از من کردی»
نگین:« حقته، بپوش شلوارتو»
مونا:« باشه میپوشم، اما این دوباره منو میزنه»
نگین:« چرا بزنه؟! شیطونی نکن تا نزنه»
مونا:« بخاطر تو‌میزنه، جون من نشون بده چطوره تو تنت تا خیالش راحت بشه»
نگین:« برو گمشو دختره خیره، باید سیاه و کبودت کنن»
مونا:« جون من، باشه یکی رو نشون بده، یا شورت یا سوتین»
نگین ضربه به باسن مونا زد.
مونا:« جووون من هرکدوم که خودت راحتی، فقط یک لحظه نشون بده، جوون مونا»
نگین:« خیلی پررو هستی، فقط یک لحظه»
پیراهنش تو قسمت سینه ۴ تا دکمه داشت که بازشون کرد و رو به من لبه های پیراهنشو کنار زد و بعد سه ثانیه دوباره بست.
مونا:« خسیس نباش دیگه، اصلاً ندید، سرش پایین بود، بزار ببنیم»
جلو رفت و دست‌های مامانشو کنار زد.
نگین:« باشه، پس قشنگ نگاه کن که دیگه خبری نیست»
صورتمو بالا گرفتم که لبه های لباسشو کنار زد و سینه‌هاشو تو دستش گرفت، سینه های گنده‌ ای داشت، سوتین سینه‌هاشو جمع کرده بود و خط سینه‌ش تو چشم بود. بیشتراز ۱۰_۱۵ ثانیه نشون داد و بعد دکمه‌هاشو بست.
نگین:« بسه دیگه، خب نظرت چیه؟!»
مونا:« عالی»
نگین:« الان تنبیه نمیشی؟!»
مونا:« نمیدونم باید از فرهاد پرسید که پسندید یا نه»
من که هول کرده بودم گفتم:« آره خوب بود»
دوباره سوتی داده بودم.
من:« ببخشید، یعنی نه کاری ندارم»
نگین خندش گرفته بود، به سمت درب رفت:« خب خداروشکر هنوز می‌پسندن»
مونا با خنده گفت:« آره مامان من که همجنس هستم پسندیدم چه برسه به جنس مذکر» و با زبون درازی پشت سر مامانش از درب خارج شد.

####

بعد از مدت‌ها آخرین صبح جمعه تعطیلات رو با سیما رفتیم کوه، فشار زیادی به پام نیاوردم و زود برگشتیم. وقتی رسیدیم‌ خونه گلی بیدار بود، تا دوش گرفتیم گلی زحمت چایی و صبحانه رو کشیده بود و مشغول خوردن شدیم. سیما سربه‌سر گلی می‌گذاشت، گلی سربه زیر لبخندی رو لبش بود اما نمیدونست گیر یک شیطون‌ افتاده که از خیرش نمیگذره و مطمئن بودم ترم تموم نشده طعم کیرشو می‌چشه.
کیف و وسایلمو تو ماشین گذاشتم و با گندم، گلی و سیما که برای ناهار میخواست وایسه خداحافظی کردم.
تو جاده با مونا حرکت کردیم تا یک روز قبل شروع کلاس‌ها برسیم. از حرکات و رفتار مونا مشخص بود حرفی داره که نمیگه.
من:« چی شده؟! چیزی هست بگو؟!»
مونا:« نه چیزی نیست»
من:« بگو چی هست؟! مشخصه حرفیه که نمیگی»
مونا:« خب در مورد اون قراری که گذاشتیم، قرار بود خودم تصمیم بگیرم، خب ... »
من:« خب؟!»
مونا:« تصمیم گرفتم باهات باشم»
من:« مطمئنی؟! می‌دونی شاید با نفرات دیگه ای هم رابطه داشته باشم؟!»
مونا:« من دوست دارم، شاید تو قصد ازدواج با منو نداشته باشی اما میخوام این چند وقت رو با تو باشم»
من:« مامانت میدونه که نیت من ازدواج نیست؟!»
مونا:« آره»
من:« چیزی نگفت؟!»
مونا:« نمیتونه بگه »
من:« یعنی چی؟!»
مونا:« خب همین برات کافی نیست که میدونه و مشکلی نداره؟!»
من:« خب، حالا چارچوب رابطمون چطوره؟!»
مونا:« نمیدونم »
من:« باشه، اول در مورد دوستی و رابطه خودمون،
قراره فقط دوست باشیم یا پارتنر همدیگه هم هستیم»
مونا:« پارتنر»
من:« در مورد حد و نوع رابطه، مشکلی با رابطه از عقب که نداری، دیدی که گهگاه وحشی میشم؟!»
مونا:« سعی میکنم تحمل کنم، اگه تو هم کمی کمتر بهم فشار بیاری، البته جلو هم مشکلی ندارم»
من:« متوجه نمیشم! پرده نداری یا با پرده زدن مشکلی نداری؟!»
مونا:« من پردم حلقوی هست و پاره نمی‌شه»
من:« خب این که خوبه، دوم رابطه با دیگران!؟»
مونا:« دوست ندارم با دیگران یا جلوشون رابطه داشته باشیم، اما بازهم هرجور تو بخوای»
من:« در مورد خودم قول نمی‌دم چون میدونی که با نگار رابطه دارم، من رابطه با زن‌های بزرگتر از خودم رو دوست دارم، اما تو این مورد قول میدم هیچوقت مجبورت نکنم»
مونا:« مرسی»
من:« خب و در مورد کسایی که از سکسمون خبر دار میشن؟!»
مونا:« من دوست خاصی تو دانشگاه یا بیرون ندارم، اما نگین و شاید هم هانا خبر دار بشن، تو چی؟!»
من:« با فریبا و فرناز چیزی پنهون ندارم، سیما و گلی هم خودشون پیشنهاد رابطه با تو رو دادن، عاطفه که خودت میدونی و شیدا هم که فکر میکنه از قبل با هم رابطه داریم»
مونا:« یعنی با فریبا و‌فرناز اینقدر راحتی؟!»
من:« آره، خیلی بیشتر از تصورت»
مونا:« با سیما و گلی‌جون چی؟! باهاشون رابطه داری که اینقدر راحتین؟!»
من:« قبل از اینکه رابطمون جدی بشه و ادامه بدیم بزار چندتا مورد رو بهت بگم، اولین سکسم با مریم آبجی سیما بود که دیگه الان دوباره شوهر کرده، سیما یک شیمیل هست و با فریبا و فرناز رابطه داشت الان هم با فریبا هنوز رابطه داره، مثل یک دوست پسر برام می‌مونه، یکبار با هم همزمان دوتا دختر رو کردیم، یعنی اینقدر راحتم باهاش، عاطفه هم خودش خواست و من به زور باهاش رابطه ندارم بلکه خودش این رابطه رو‌دوست داره، شیدا رو‌نمیدونم شاید بکنمش چون خودش پا میده و خودت هم متوجه شدی و اما گلی و‌ گندم برای من امانت هستن و هیچ‌نظری روشون ندارم، بخصوص گلی، گندم درسته صیغه من هست ولی فقط بخاطر خواهش و‌گریه های گلی و نجاتش از دست عقب مونده‌هایی مثل عمو و پسرعموش بود که اینکارو کردم و در حال حاضر هیچ نیتی بهش ندارم و تمام»
مونا بعد از شنیدن حرفام تو سکوت عجیبی رفته بود. منم چیزی نگفتم تا خوب فکراشو بکنه.
مونا:« منم چندتا مورد بگم، من قبل از تو‌ به دلیل ترس از پسرها با دوسه تا دختر لز داشتم، از زمان دانش‌آموزی تا قبل دانشگاه. اولین بار که لز دیدیم روزی بود که کلاس رو پیچوندم و وقتی به خونه رسیدم مامان رو‌ دیدم که با دوستش تو اتاق لز میکردن. مامان متوجه شد و منو با لز آشنا کرد البته نه اینکه با خودش لز کنم فقط فیلم می‌دیدم. وقتی فهمید پرده‌م حلقویه تشویقم کرد دوست پسر پیداکنم و در دوسال دانشگاه تو تنها پسری بودی که به دلم نشستی»
حالا نوبت من بود که سکوت کنم، خب پس هردو رازهایی داشتیم‌ که حالا برای همدیگه رو کرده بودیم و این تو آینده دوستیمون نقش مهمی داشت. من عاشق سن بالا بودم و مونا هم عاشق لز کردن.
وقتی به شهر رسیدیم ظهر شده بود، مستقیم رفتیم رستوران و‌ ناهار سفارش دادیم. تلفنم زنگ خورد، عاطفه بود.
عاطفه:« شب هستی بیام؟»
من:« بهت خبر میدم»
مونا متوجه صحبت ما شد ولی خودشو مشغول خوردن کرد. ناهار تموم شد و تو ماشین نشستیم.
من:« برسونمت خوابگاه یا با من میای؟!»
مونا بعد از کمی فکر:« دوست دارم دفعه اول خودمون تنها باشیم»
منظورش رو فهمیدم، یه پیامک به عاطی دادم و گفتم امشب نیاد و به سمت خونه حرکت کردم.
مونا رفت تو‌ اتاق، منم مشغول مرتب کردن وسایل شدم. کارم که تموم شد رفتم تو اتاق، مونا مانتوشو درآورده بود و با شلوار بیرونی و تاپ بندی رو‌تخت بود. شلوارک پوشیدم و کنارش دراز کشیدم، خواب بود و آروم نفس‌ می‌کشید، بغلش کردم و خوابیدم.
با نوازش دست مونا که رو شکم و سینه‌هام بود چشامو باز کردم. به پهلو شدم و به چشمای سبز خوشرنگش نگاه کردم. صورتمو بهش نزدیک کردم و لبامو رو لباش گذاشتم و شروع به خوردن کردم، مونا هم همراهی میکرد و لبامو میخورد. خودمو کشیدم روش و شروع به خوردن گردنش کردم. تاپشو درآوردم، سوتین زرشکی که تازه خریده بود تنش بود. دستمو بردم تا بند سوتینشو بازکنم، کمرشو بالا داد تا راحت باز بشه. سینه‌های سفیدش با هاله‌ای صورتی و نوک سیخ شدش بیرون افتاد. وقتی نوکشو تو‌ دهنم گرفتم و شروع به خوردن کردم صدای آه کشیدن مونا بلند شد. نوبت سینه‌ی بعدی بود البته دستم بیکار نبود و‌ موقع خوردن یکی، مشغول مالیدن سینه‌ی دیگه بودم. اولین نکته برام روشن شد، مونا روی سینه‌هاش حساس هست و‌ زود حشری میشه. سینه‌هاشو‌ که خوب خوردم به سمت ناف و پهلوهاش رفتم، کمی قلقلکی بود و خواهش کرد با پهلوهاش کاری نداشته باشم. رفتم پایین و بین پاهاش نشستم. کنار شلوارش یه زیپ کوچیک داشت و نیاز به بازکردن کمربند یا دکمه نبود. زیپ رو پایین کشیدم، مونا باسنشو بالا آورد و شلوارشو تا زیر باسنش کشیدم، پاهاشو کامل بالا دادم و شلوارو از پاش درآوردم. صورتمو بردم بین پاهاش، از روی شورت کسشو بو کردم، بوی شهوت می‌داد. بوسه‌های ریزی از کنارهای کسش و روناش گرفتم، بینی‌مو از روی شورت جلوی کسش گذاشتم و نفس‌های گرممو به طرفش هدایت کردم. تکون‌های مونا نشون می‌داد که داره لذت می‌بره و کارم درست پیش میره. دستامو کنار شورتش گذاشتم و همزمان که به پایین می‌کشیدم رونای پاش، زانوها و ساق پاش رو بوسیدم. کف پاش رو گرفتم و با کف دستم ماساژ دادم. شصت پاش رو تو دهنم کردم، بدنش شروع به لرزیدن کرد، ارضا نشده بود اما این کارم داشت به اوج می‌رسوندش. شیرجه زدم بین پاهاش، کس نازش جلو چشام بود، یک خط صاف که مثل یک پرده کسش رو‌ پوشونده بود. یک لیس به کسش زدم، با دست کمی لبه‌ها رو باز کردم تا کس صورتیش بیرون بیفته. زبونم که به چوچولش خورد آه کشید، بازیم گرفته بود جلو‌ می‌رفتم تا نفسم به کسش بخوره و باز خودمو عقب می‌کشیدم. دیگه طاقت نیاورد و سرمو به کسش فشار داد، منم شروع به خوردن چوچولش و زبون زدن تو کسش کردم. زبونمو از پایین کسش به سمت بالا می‌کشیدم و به روی چوچولش که می‌رسیدم زبونمو دایره‌ای دورش می‌چرخوندم. دستام با سینه‌هاش بازی میکرد و نوکشون رو می‌کشیدم. پنج دقیقه نشد که پاهاش دور گردنم چفت شد و با چند حرکت بالا و پایین باسنش، کسشو به دهنم فشار داد و ارضا شد. برش گردوندم و روش دراز کشیدم. پشت گردنشو بوس کردم و به سمت کتف و کمرش پایین اومدم. لپ‌های باسنشو نوبتی تو دهنم کردم و اینقدر مکیدم که از درد جیغ کشید، وقتی سرمو جداکردم دو تا لکه قرمز رو باسن سفیدش تابلو بود. کمی پاهاشو بالا دادم تا چهاردست‌وپا بشه، چندتا لیس از کون و کسش خوردم. شلوارکمو درآوردم و کیرمو جلوی کسش تنظیم کردم. اول سر کیرمو فقط داخل کردم، کمی جلو عقب کردم تا عادت کنه و کم کم مقدار بیشتر داخلش میکردم. آه و‌ناله‌ش بلند شده بود.
من:« درد داری بیرون بکشم؟»
مونا:« آه، نه بیرون نکش، درد داره اما دردش لذت بخشه»
من:« جوون کست واقعا تنگه، دوست داری بیشتر بکنم توش؟»
مونا:« آخ، آره، الان چقدرش داخله؟!»
من:« نصفه شده»
مونا:« آه، آروم ادامه بده دوست دارم کلشو تو خودم حس کنم»
من:« جووون، باشه عزیزم»
سرعتمو بیشتر کردم و هردفعه که جلو عقب می‌کردم مقدارش بیشتر می‌شد. به مرحله‌ای رسیدیم که کل کیرم تو کسش جلو عقب می‌شد. آه و ناله مونا بلند شده بود و این ناله بیشتر از لذت بود تا درد.
مونا:« جوون بکن منو، وای تا حالا اینجور تجربه نداشتم، آه بکن فرهادجان، الان همش تو کسمه؟!»
من:« آره عزیزیم، تا خایه تو کس نازت رفته»
کمرشو گرفتم و سرعت تلمبه‌هامو بیشتر کردم. آه و ناله مونا هم بیشتر شد و بعد چند ضربه عمیق تو کسش بدنش شروع به لرزیدن کرد و ارضا شد. کمرشو رها کردم که بیحال به شکم رو تخت افتاد. کنارش دراز کشیدم و دستمو رو کمر لختش پایین بالا میکردم.
شلوارکمو پوشیدم و رفتم براش شربت آوردم. وارد که شدم چشاشو باز کرد، چرخید و به پشت دراز کشید، دستاشو به نشونه اینکه برم بغلش باز کرد. شربتو رو پاتخت گذاشتم، رفتم روش دراز کشیدم. چند تا لب ازش گرفتم، چشمای سبز و گردنشو بوس کردم. از روش بلند شدم و کنارش نشستم، لیوان شربتو بهش دادم.
مونا:« مرسی فرهادجان، خیلی خوب بود، هیچوقت اینقدر لذت نبرده بودم»
من:« خواهش میکنم عزیزم»
مونا:« مرسی که اولین خاطره سکسم رو اینقدر شیرین کردی، میدونم که خیلی خیلی بهم لطف و البته رحم کردی»
من:« امیدوارم از خاطره اولین لزی که داشتی بهتر شده باشه»
مونا:« قابل مقایسه نیست ولی واقعاً از خاطره اولین لزم بهتر بود»
من:« خب خداروشکر»
مونا بلندشد و جلوپام نشست، شلوارکمو پایین کشید.
مونا:« میدونم که هنوز نمیتونم مثل بقیه برات بخورم اما سعیمو‌ میکنم تا لذت ببری»
سر کیرمو تو‌دهنش کرد و شروع به ساک زدن کرد. گاهی دندوناش گیر میکرد و نمیتونست تا آخر بخوره اما سعیشو می‌کرد. خودمم با کیرم بازی می‌کردم تا زودتر ارضا بشم، نزدیک ارضا کیرمو درآوردم و روی صورت و دهنش ارضا شدم. صورت و چشماش پر آب شد و کمی هم تو دهنش ریخت. دستشو گرفتم و با هم به طرف حموم رفتیم. لذت بخش ترین قسمت حموم لیف زدن بدنامون بود. موقع لیف کشیدن سینه‌هاش دوباره حشری شد و منم ایندفعه سرپا اینقدر از کس کردمش تا ارضا شد.
تو آشپزخونه داشتم چایی می‌ریختم و مونا هم تو اتاق داشت با سشوار موهاشو خشک می‌کرد. گوشیش داشت زنگ می‌خورد، نوشته بود (مامانی)، حتماً نگین بود. گوشی رو برداشتم و بردم تو‌ اتاق صفحه رو بهش نشون دادم. سشوار رو‌خاموش کرد و گوشی رو جواب داد. صدا رو روی بلندگو گذاشت و با برس مشغول شونه کردن موهاش شد.
مونا:« سلام‌ مامان»
نگین:« سلام موناجان، خوبی دخترم؟!»
مونا:« مرسی خوبم، خودت خوبی، هاناجان خوبه؟»
نگین:« آره خوبیم، رسیدین بسلامتی؟! کجایی دخترم دل نگران شدم؟!»
مونا:« آره مامانی، چطور؟! چرا دل نگران؟!»
نگین:« آخه دو دفعه زنگ زدم جواب ندادی»
مونا:« واقعاً، کی زنگ زدی؟!»
نگین:« یک ساعت پیش زنگ زدم گفتم شاید خواب باشی، یک ربع پیش هم زنگ زدم باز جواب ندادی، کجایی الان؟!»
مونا:« ببخشید متوجه نشدم، از راه اومدیم خونه فرهاد، فردا میرم خوابگاه، یک ساعت پیش خواب بودم، یک ربع پیش هم حموم بودم، الانم سشوار روشن بود من متوجه نشدم فرهاد گوشی رو آورد»
نگین نمیدونست من صداشو می‌شنوم :« اوه اوه، پس باهاش خوابیدی؟!»
مونا داد زد:« مامان»
نگین:« دیدی ترس نداره، با لز فرق داره اما لذت بخشه، درسته؟!»
مونا:« مامانننننن»
خندم گرفته بود. دستشو آورد تا از بلندگو برداره که زدم رو دستش و آروم گفتم نکن.
نگین:« اذیت که نشدی؟! جلو رابطه داشتی یا عقب؟! اندازش چقدری بود»
مونا جیغ بلندی کشید:« ماماننننن، لطفاً میشه بعداً صحبت کنیم؟!»
نگین:« باشه چرا داد میزنی؟! دوست دارم، مراقب خودت باش، به فرهاد هم سلام برسون»
مونا:« باشه مامان دوست دارم، خداحافظ»
حالا میشد بلند خندید و مونا هم خنده‌ش گرفت.
بعد شام رو تخت خوابیدم تا اینکه مونا اومد و کنارم دراز کشید. رفتم روش و شروع به خوردن لباش کردم.
من:« خب آماده واسه راند بعدی؟!»
مونا:« آره حتماً »
من:« ایندفعه از باسن باید بدی»
مونا:« میشه لطفاً آروم بکنی، خیلی درد داره»
من:« مگه تا حالا کون دادی که میگی درد داره»
مونا:« کیر واقعی که نه اما دیلود و وسیله و‌ میوه رفته توش»
من:« جووون پس تجربه داری. دیلدو از کجا؟! چیزهای دیگه چی بودن؟!»
مونا:« مامان واسم گرفته بود، یه دیلدو کوچیک، میوه هم هویج و خیار بوده اما هیچکدوم نصف کیرت هم نبوده»
من:« باشه امشب نمیخواد ولی دفعه بعد باید آماده باشی، خب باید تمرین ساک زدن کنی، سرتو از تخت آویزون کن»
مونا:« چطوری؟!»
بدنشو حالت دادم و رفتم پایین تخت. سر کیرمو تو دهنش کردم و آروم فشار دادم. سعی میکرد بتونه راحت بخوره اما چون عادت نداشت اذیت می‌شد. کیرم تو دهنش بود و با سینه‌هاش بازی می‌کردم، نوکشون رو‌ می‌کشیدم و ضربه‌ای به سینه هاش می‌زدم. حشری شده بود و داشت با کسش بازی می‌کرد. کیرمو از دهنش بیرون کشیدم و خایه‌هامو جلو دهنش گرفتم، کمی که لیس زد خودمو جلوتر کشیدم تا زبونش به سوراخ باسنم برسه، کمی مقاومت کرد که با فشار و کشیدن نوک سینه‌هاش شروع به لیسیدن سوراخ باسنم کرد. بعد از چند دقیقه عقب رفتم و تو چشماش نگاه کردم.
من:« پس تا حالا جز آب من آب دیگه نخوردی؟!»
مونا سرشو به علامت نه تکون داد. نوک سینه‌هاش گرفتم و به سمت بالا کشیدم و فشار محکمی بهشون دادم، جیغ بلندی کشید.
من:« مگه زبون نداری؟!»
مونا دستشو رو سینه هاش گذاشت:« نه نخوردم»
من:« جووون پس امشبم آب کیر عسلم توی دهن و معدت میره و مزه‌شو میچشی»
دوباره کیرمو تنظیم کردم و شروع به گاییدن دهنش کردم. سرعت دستش بیشتر شد و بلاخره ارضا شد. منم سرعتمو بیشتر کردم و حالا کیرم تا حلقش می‌رفت. ضرباتم عمیق شده بود و سعی کرد با دستش منو به عقب هل بده که دستاشو گرفتم و نگهداشتم و با یک ضربه تو اعماق گلوش آبمو خالی کردم. دست و پا زدنش نشون می‌داد که دیگه نفس کم آورده. خودمو عقب کشیدم و روی تخت دراز کشیدم. مونا بلندشد و به طرف دستشویی دوید. پنج دقیقه بعد برگشت و کنارم‌ دراز کشید و منو بغل کرد.
من:« ببخشید اذیت شدی؟!»
مونا:« نه عزیزم، فقط تجربه نداشتم که کم‌کم عادت میکنم»
من:« طعم آبم چی؟! چطور بود؟!»
مونا:« هرچیزی که مال تو باشه رو دوست دارم، البته ایندفعه شیرین‌تر شده بود ولی هنوز عسل نشده بود»
محکم بغلش کردم و خوابیدیم.
kiii¥a
     
  
مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۲ _ قسمت ۰۴
با رفتن به ترم‌های بالا، اساتید نقشه‌ها رو با نرم‌افزار می‌خواستند که برای خیلی از دانشجوها سخت بود. با پیشنهاد بچه‌ها قرار شد دو سه نفر که بلدیم آخر هفته‌ها کلاس آموزشی درحد رفع نیاز بزاریم. مونا و شیدا با دو دختر و دو پسر دیگه که بچه‌ی همون شهر بودن و خوابگاه نمیرفتن با من افتادن. قرار شد چهارشنبه‌ها بعد از کلاس تو خود دانشگاه و پنجشنبه‌ها هم خونه شیدا آموزش بزارم. آوش و نگار رو هر هفته تو دانشگاه می‌دیدیم و دوباره رفتارمون با همدیگه خوب شده بود. حالا می‌دونستن مونا دوست‌ منه و احتمال می‌دادم که به عاطفه گفته باشن.
مهرماه با شروع مدارس مثل همیشه سر عاطفه شلوغ بود، بعد از اون شب که بخاطر مونا برنامه‌مون رو کنسل کردیم، تا اواخر ماه نتونستیم همدیگه رو ببینیم والبته با مونا هم برنامه‌ای نداشتم.
پنجشنبه هفته دوم عاطفه در حین آموزش زنگ زد. باید تلفن رو جواب می‌دادم، به بچه‌ها گفتم تمرین کنن. تماس رو جواب دادم و به طرف تراس رفتم، مونا زیرچشمی منو نگاه می‌کرد.
عاطفه:« سلام آقا فرهاد»
من:« سلام عاطی جون، خوبی؟ چه خبر؟! چه عجب؟!»
عاطی:« من کم پیدام یا شما سرت شلوغه،میگن{ نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار} راست گفتن»
من:« این چه حرفیه من که مشتاق دیدنت هستم»
عاطفه:« پس اگه دوست‌دخترت مشکلی نداره امشب بیام همدیگه رو ببینیم؟!»
نوع گفتنش همراه با کنایه بود و بهش حق می‌دادم.
من:« این چه حرفیه اصلا من خودم میام دنبالت»
قرار امشب گذاشته شد ولی مشکل من نوع برخورد مونا با این قضیه بود.
کلاس که تموم شد همه رفتند و فقط من و مونا موندیم. شیدا رفت تو آشپزخونه تا چایی بیاره.
مونا:« کی بود؟! عاطفه بود؟!»
من:« آره»
مونا:« قرار امشب ببینیش؟!»
من:« آره»
مونا:« پس امشب باهم تنها هستین!!»
حرفش دو پهلو بود، یا دلش می‌خواست اونم باشه یا هم حسودیش شده بود. می‌تونستم امتحانش کنن.
من:« نه!! چرا تنها؟! مگه تو نمیخوای با من بیای؟!»
لبخندی ریزی رو لبش نشست.
مونا:« چرا، دلم می‌خواد بیام، اما گفتم شاید دلت بخواد باهاش تنها باشی»
دستشو گرفتم و بوسیدم.
من:« هرجا و با هرکی باشم دوست دارم تو حتماً کنارم باشی، متوجه شدی؟!»
سرشو به علامت آره بالا پایین کرد که لپشو گرفتم و فشار دادم.
مونا:« آخ، ببخشید آره»
شیدا، حسام رو از خواب بیدار کرده بود و دونفری با سینی چایی اومدند. با حسام احوالپرسی کردیم و نشستیم.
شیدا:« ول کن لپشو، چیکارش داری؟! نگاه کن ببین چه قرمز شد»
من:« چون درست جواب نمی‌ده»
شیدا:« چی رو درست جواب نمیده؟»
مونا:« وقتی سوال میکنه باید حرف بزنی و از سر تکون دادن و هوم گفتن بدش میاد»
من:« خدا زبون به اون کوچیکی بهت داده تا حرف بزنی اونوقت سر به اون بزرگی رو بالا پایین می‌کنی؟!»
شیدا:« این یکی رو راست می‌گه »
مونا:« آره بایدم دفاع کنی چون با تو که راحت نیست، اگر مثل من باشی یک دفعه حواست نباشه و سر تکون بدی می‌فهمی، تازه هر موقعیت یک تنبیهی داره»
شیدا رو به حسام کرد و با خنده گفت:« من که از خدامه باهام راحت باشه، درسته حسام جوون»
حسام:« بله عزیزم» و لب‌های شیدا رو بوسید.
فضا داشت ناجور میشد و تا بدتر نشده باید می‌رفتم. چای رو خوردیم و در مقابل اصرار برای شام، بهونه خرید آوردیم.
من:« خب چیکار می‌کنی؟! با من میای یا ببرمت خوابگاه؟!»
داشت فکر میکرد، بهش فرصت دادم فکراشو بکنه.
مونا:« باهات میام»
من:« شام بریم بیرون؟!»
مونا:« پس بریم خوابگاه لباس بردارم»
من:« نمیخواد»
مونا:« آخه این لباسم مناسب نیست»
من:« باشه بریم یک فکری می‌کنیم»
زنگ زدم به عاطی و سرکوچه سوارش کردم.
برخوردشون گرم نبود البته بیشتر از سر خجالت بود نه حسودی و کدورت.
من:« رستوران سنتی برم یا فست فودی»
عاطی:« کاش میگفتی لباس دیگه می‌پوشیدم»
مونا:« منم همینو بهش گفتم»
من:« بابا شما خانم‌ها چقدر تو قید و بند لباس هستین»
عاطی:« آخه لباسم خوب نیست»
مونا:« لباس منم همین‌طور»
من:« باشه پس بریم لباس بگیریم»
جلوی پاساژ پیاده‌شون کردم و ماشینو بردم پارکینگ. وقتی بهشون رسیدم پشت ویترین مغازه بودند و داشتند حرف میزدن، بهشون نزدیک شدم.
من:« خب خانم‌ها چی مد نظرتون هست؟»
مونا:« بزار کمی بچرخیم تا ببینیم چی پسند میشه»
حرکت کردن و منم پشت سرشون بودم. یخ اولیه شکسته بود و حالا راحت‌تر داشتند در مورد لباس‌ها با هم حرف میزدن‌. بعد یک ساعت و دیدن کلی لباس و پرسیدن کلی قیمت بلاخره داخل یک مغازه لباس موردنظرشون رو پیدا کردن. هردو کت و شلوار پسند کردن. عاطفه رنگ مشکی انتخاب کرد و مونا رنگ کرم. موقع پرو لباس هردو بازیشون گرفته بود با کاراشون حشریم میکردن و هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم. بلاخره خرید تموم شد اما خرید کاملی بود شامل کت و شلوار، بلوز حلقه آستین همرنگ برای زیرش، کفش و روسری ست. با همون لباس‌ها اومدن و سوار ماشین
شدن.
من:« امشب پلیس جفتتون رو میگیره»
عاطفه:« چرا؟! ما که وضعیت بدی نداریم»
مونا:« آره لباسمون از خیلی‌ها پوشیده‌‌تر هست»
من:« مگه من گفتم بخاطر لباس؟! بخاطر جنازه‌هایی که از فروشگاه تا ماشین با دیدنتون رو زمین افتادن»
عاطفه:« گمشو ترسیدم لباسمون مشکل داره»
من:« لباستون مشکل نداره، اندام سکسی که تو لباس هست مشکل داره»
به سمت خارج شهر و یکی از رستوران‌های سنتی که تو باغ بود و اتاق‌هاش بین درخت‌ها حرکت کردم‌. هنوز اول شب بود و شلوغ نشده بود‌، بالاترین اتاق که جای دنجی بود و از همه طرف پوشیده بود رو انتخاب کردم و سفارش چای و شام دادیم و گفتم با فاصله بیارن. وارد اتاق که شدیم روی تشکچه سنتی نشستم، به عاطی و مونا گفتم سرپا بشن.
من:« شال و کت رو دربیارن»
مونا:« الان، اینجا»
من:« یک حرف رو دوبار نمیزنم، درسته عاطی؟!»
عاطفه با گفتن بله شال و کتشو درآورد و از رخت آویز اتاق آویزون کرد. مونا هم همینکار رو کرد.
من:« حالا تو مغازه کس و کونتون رو به رخ من می‌کشین؟!»
مونا با خنده:« کی؟! ما؟! اصلاً، ما فقط می‌خواستیم شلوار و کت رو تو تنمون ببینی»
من:« باشه من اونجا خوب ندیدم، الان میخوام ببینم»
درب که زده شد سینی چایی رو گرفتم و به مهماندار گفتم غذا رو ۴۰ دقیقه دیگه بیاره. دوباره رو تشکچه نشستم.
من:« هردو سوتینتون رو دربیارید»
مونا:« خطرناکه، امکان داره یکدفعه کسی بیاد»
من:« نگران نباش اگر عجله کنی حداقل تا ۳۰ دقیقه دیگه کسی نمیاد، پس سریع باشین»
هردو به‌ همدیگه نگاهی کردن اما چاره‌ای نداشتند.
منتظر بودم که لخت بشن اما چون لباس حلقه آستین داشتند زرنگی کردن و هر دوبند سوتین رو از تو لباس و دستشون درآوردن و با چرخوندن سوتین و آوردن گیره به جلو بازش کردن و از زیر لباس بیرون آوردن.
مونا که از محو شدن خنده صورتم منظورمو فهمیده بود زبون درازی کرد و سوتینشو پرت کرد طرف صورتم. به عاطفه هم گفت پرتش کن و عاطی هم همینکار رو کرد.
من:« خب امشب انگار بازیتون گرفته، باشه پس باید تا آخر بازی باشین»
مونا:« هستیم»
من:« عاطی تو هم هستی؟!»
مونا:« عاطی جون بگو آره، بگو آره ما دونفریم»
من:« عاطی جواب؟!»
عاطی:« آره»
من:« باشه پس، شورتتون رو هم میخوام»
مونا:« خونه بهت میدیم»
من:« من الان میخوام، سریع باشین»
عاطفه:« خطرناکه فرهاد»
من:« دو دقیقه فرصت دارین اگر نه خودم بلند میشم و به روش خودم در میارم»
حالا چهره هردونفر دیدنی شده بود. به همدیگه نگاه میکردن ولی هیچ تحرکی نداشتن.
بلند شدم و ساعتم رو نگاه کردم:« خب یک دقیقه دیگه موند... پنجاه ... چهل»
وقتی فهمیدن جدی هستم هردو سریع شروع به درآوردن شلوار و شورتشون شدن و به من که نزدیک شده بودم دادند. شلوارشون رو هم برداشتم و دوباره سرجام نشستم. حالا هردو لخت کنار دیوار بودن.
عاطفه:« چرا شلوارمون رو برداشتی؟!»
مونا:« فرهاد، جون‌من الان یکی میاد، لطفاً بده شلوارو»
من:« کت‌ رو بردارید و بیاید اینجا بشینین»
وقتی دیدن به حرفشون توجه نمیکنم، سریع کت‌هاشون رو برداشتن و کنار هم رو زمین نشستن، کت‌ها رو روی پاهاشون کشیدن و هرکدوم یک بالشتک کنارشون گذاشتند تا باسن لختشون دیده نشه. شلوارشون رو بردم و پشت درب آویزون کردم. مهماندار اومد و غذا رو آورد، خواست بیاد سینی چای رو جمع کنه که بهش گفتم خودم میارم. وقتی سینی رو بهش دادم ازش خواستم الان یک فانوس رومانتیک کم نور بیاره و برای نیم ساعت دیگه قلیون. سفره رو طوری پهن کردم که دونفری کنار دیوار بشینن و اگر کسی درب رو باز کرد تو دید نباشن. غذا رو کشیدم که فانوس رو آورد، وسط اتاق آویزون کردم و لامپ‌ها رو خاموش کردم. حالا نور برای دیدن غذا بود اما دید از بیرون کم شده بود، هرچند ما بالاترین و خلوت‌ترین جا بودیم. سر سفره نشستم و شروع به خوردن کردم.
من:« چرا نمی‌خورین؟!»
مونا:« آخه اینطور؟!»
من:« مگه چیکاره؟!»
عاطی:« آخه سر سفره و لخت؟! الان اگه یکی از مهماندارها بیاد داخل چی؟!»
من:« تازه خداتون رو شکر کنید لختتون نکردم، هنوز تا شب خیلی کار دارم، باید یاد بگیرین که واسه من زرنگ بازی و شیطنت نکنید»
عاطفه:« بابا غلط کردیم، اشتباه شد ببخش»
مونا:« آره فرهادجان غلط کردم، بزار شلوار بپوشیم»
من:« فعلا ساکت باشین و راحت غذاتون رو بخورید»
مجبوری شروع به خوردن غذا شدن و در سکوت غذا تموم شد. سفره و همه وسایلو روی سینی جمع کردم و جلوی درب گذاشتم.
من:« کت رو از روی پاتون بردارید»
هردو به همدیگه نگاه کردن و بعد التماس گونه به من خیره شدن.
من:« این آخرین تذکر امشبه واسه هردوتاتون، کاری نکنید همه لباساتون رو بردارم برم و شما رو لخت اینجا بزارم، میدونید که این کارو میکنم، پس کت رو بزارید کنار»
لحنم اینقدر جدی بود که فهمیدن شوخی نمی‌کنم واسه همین سریع کت رو از روی پاشون کنار انداختن و پاهاشون رو تو شکمشون جمع کردن تا جلوی کسشون پوشیده بشه.
من:« همونطور چهارزانو بشینید»
دوباره چهارزانو شدند، حالا کس هردونفر جلوی چشمم بود. باید مونا رو امتحان میکردم، آیا به بدن عاطی علاقه داره یا نه.
من:« حالا بهتر شد، عاطی کس مونا رو دیدی؟؟»
عاطی:« نه »
من:« مونا تو که کس عاطی رو دیدی؟ یادت میاد یا نه؟»
مونا:« نه»
با نزدیک شدن صدای پا خواستن کت رو بندازن رو پاهاشون که در حین بلندشدن انگشتمو به نشونه تهدید بالا آوردم. قلیونو از مهماندار گرفتم و سینی وسایلو بهش تحویل دادم. قلیون رو جلو در گذاشتم تا مثلاً دود رو به بیرون فوت کنم.
من:« بیاین اینجا و سرپا وایسین»
بلندشدن و با یک بلوز تنشون کنار دیوار ایستادن.
من:« مونا لباستو بالا بده و بچرخ و تو عاطی خوب بدن مونا رو ببین و حتی اگه خواستی دست بزن و هر حالتی خواستی ازش بخواه تا حالت بگیره، بعدش واسه من بدنشو توضیح بده، وسط ازتون سوال می‌کنم پس بهتره همه جای بدنشو نگاه کنی و لمس کنی، پنج دقیقه وقت داری و از الان شروع شد»
شروع به قلیون کشیدن کردم، عاطی با ترس و کمترین لمس داشت بدن مونا رو برانداز میکرد. با عجله نگاهی به کس و کونش انداخت و رد شد.
من:« خب شروع کن!!»
عاطی:« بدنش سفید، کنار رون پاش خال داره، چشاش سبزه و .....»
من:« سینه‌هاش چنده؟؛»
عاطی:« فکر کنم ۷۵ باشه »
من:« باکره هست یا نه؟!»
عاطی:« نمیدونم، اما فکر کنن باکره باشه »
من:« کون داده یا نه؟»
عاطفه موند چی بگه:« نمیدونم»
من:« سینه‌هاش حساس‌تره یا کسش؟!»
عاطی:« نمیدونم»
من:« الان کسش خیس هست یا نه؟»
عاطی:« نمیدونم»
من:« خب نگاه کن و بگو؟!»
عاطی با ترس و خجالت دستشو رو کس مونا گذاشت و بعد از ۵ ثانیه برداشت.
من:« خب؟!»
عاطفه:« خیس بود»
من:« بیا اینجا و چهاردست‌وپا شو»
عاطی آروم جلو اومد و حالت گرفت، با دست دوتا ضربه محکم به باسنش زدم که صداش پیچید و بخاطر درد کمی جلو رفت.
من:« نرو جلو بیا عقب، چهارتا نمیدونم گفتی هنوز دوتاشو خوردی، دوتا دیگه مونده»
عاطی باسنشو عقب داد و دو ضربه محکم دیگه زدم.
من:« بلندشو و وایسا. مونا حال تو چک کن، ضمناً سوالات تو دقیق‌تر و ریزتر هست»
مونا بلندشد و شروع به بررسی بدن عاطی کرد و چون تهدید کردم بدن عاطفه رو لمس میکرد. با سینه‌هاش و نوکش بازی کرد، دستشو رو کسش جلو عقب کرد بدنشو خوب نگاه کرد و بعد ایستاد.
من:« تموم شد»
مونا سرشو تکون داد.
من:« بیا و پشت به من چهاردست‌وپا شو، تو باید همزمان تنبیه بشی چون فرصت بیشتری داشتی»
مونا پشت به من داگی شد. یک ضربه محکم به باسنش زدم که سرشو با تعجب برگردوند.
من:« در جواب سوال سرتو تکون نده درست جواب بده، خب بگو»
مونا متوجه اشتباهش شد و گفت:« بدنش سفیده سایز سینه‌هاش ۸۰یا ۸۵ ، کسش کمی خیسه و کلیتوریسش نسبت به سینه‌ها حساس‌تره، رابطه داشته هم از عقب هم جلو»
من:« رابطه که خودت دیدی ولی اشکال نداره، آب کسش چه طعمی داره؟!»
مونا:« نمیدونم»
ضربه محکمی به باسنش زدم.
من:« عاطی بیا جلو تا امتحان کنه»
مونا و عاطی هردو به من نگاه کردند.
من:« نیاز نیست الان بلیسی، اندازه یک انگشت که از داخل کسش مزه کنی کافیه»
مونا زانو زد با کمی تردید انگشت وسطشو آروم تو کس عاطی که سرپا بود کرد، عاطی داشت به صورت مونا نگاه می‌کرد اما وقتی یک بند انگشت داخل کسش شد چشاش روی هم رفت. مونا که این صحنه رو دید انگشتشو تا آخر داخل کسش کرد که آه کوتاهی از دهن عاطی خارج شد. مونا کارش رو ادامه داد و داشت تو کسش تلمبه می‌زد. آه کشیدن عاطی تندتر شده بود. ضربه ای به باسن مونا زدم.
من:« بسه دیگه طعمش چطوره؟!»
با درآوردن انگشت مونا چشمای عاطی هم باز شد و به صورت مونا نگاه کرد. مونا انگشتشو تو دهنش کرد و شروع با لیس زدن کرد.
مونا:« خیلی پرآب و شیرینه»
من:« خب نوع سوال کردن فرق میکنه، من سوال می‌پرسم و تا سه می‌شمارم، هردو همزمان جواب میدین، اگر هرکدوم جواب ندین تنبیه در کاره، خب سوال اول، عاطی لز دوست داره یا نه؟! »
مونا و عاطی هر دو تو شوک بودند و جواب ندادند.
من:« سوال دوم، امشب دوست دارین باهاتون سکس کنم یا با هم لز کنید؟!»
بازهم صورت هردو‌ به همدیگه بود ولی جوابی ندادن.
من:« باشه پس امشب دلتون تنبیه می‌خواد، برین خونه که کار زیاد داریم»
مونا که ترسیده بود گفت:« باشه جواب میدم، بزار ...»
وسط حرفش گفتم:« هر حرفی دیگه بدتر می‌کنه، پس بهتره لباس بپوشید»
عاطی:« شورت رو‌ میدی لطفاً»
من:« آره حتماً، اما شورت و سوتین رو میزارید تو کیف و نمی‌پوشید»
مونا:« فرهاد لطفاً، خیلی ضایع هست»
من:« جلوی ماشین منتظرم، بهتره سریع باشین که مهماندار داره میاد»
قلیون رو گذاشتم، رفتم بیرون کفش پوشیدم، صدای جیغ کوتاه و پشت سرش تحرک هردو منو به خنده انداخت. بطرف صندوق رفتم تا حساب کنم اما حواسم بود که کسی نزدیک اتاق نشه.
جلوی درب رستوران تو ماشین منتظر بودم که هر دو با نفس نفس نزدیک شدند. چهره هردونفر نشون از ترسشون می‌داد.
من:« دیر اومدین داشتم نگران می‌شدم، بشینین عقب»
هردو با دلخوری نگام کردند، عقب نشستن و حرکت کردم.
من:« خب سینه‌هاتون رو‌نشون بدین ببینم سوتین نبستین»
هردو یک اوف گفتن و لباسشون رو بالا دادن و سینه‌های لختشون رو نشون دادن. از تو آینه نگاه کردم و لبخندی زدم.
من:« خب بینم شورت هم پاتون نباشه»
مونا:« ایناهاش شورتامون تو کیف هست»
شورت رو از تو کیفشون درآوردن و نشون دادن.
من:« نگفتم شورتاتون کو، گفتم ببینم شورت پاتون نباشه»
مونا:« آخه چطور؟!»
من:« همونطور که نشون دادین سوتین ندارین»
اول عاطی زیپ شلوارشو باز کرد و پایین کشید و کسشو نشون داد بعد هم مونا. سرعتمو کم کردم و کنار جاده ترمز زدم و برگشتم رو به عقب، بهشون نگاه کردم.
من:« خب اما در مورد تنبیه یک راه دارید تا نجات پیدا کنید، مطمئنم که متوجه شدید تنبیه بسیار سختی امشب در پیش دارید؟!»
مونا:« چرا؟!»
عاطی:« بله»
مونا به عاطی نگاه کرد و گفت:« یعنی چی بله؟! چرا تنبیه؟! ما که به حرفات گوش دادیم»
من:« خب عاطی‌جون تو میخوای خودتو‌ نجات بدی پس گوش کن، من آروم حرکت میکنم و تا اول شهر تقریبا ۱۰ دقیقه وقت داری تا هرجور که میخوای خودتو ارضا کنی و از الان شروع شد»
حرکت کردم و از آینه به صندلی عقب نگاه کردم. عاطی اولش صبر کرد و بعد دوباره زیپ شلوارشو باز کرد دستشو تو شورتش کرد و شروع به بازی کردن با کسش کرد. مونا صورتشو به شیشه کرده بود و بیحرکت بود اما زیرچشمی از تو انعکاس شیشه داشت به عاطی نگاه میکرد.
من:« عاطی جون صدات نمیاد»
عاطی سرعت دستشو بیشتر کرد و صدای آه کشیدنش بلند شد. مونا کم کم صورتشو برگردوند و به دست‌‌های عاطی که روی سینه و کسش بود نگاه کرد. عاطی بعد از ۵ دقیقه ارضا شد و سرشو به صندلی تکیه داد.
من:« آفرین عاطی‌جون تصمیم درستی گرفتی، بهتره سرعت رو زیاد کنم انگار امشب برعکس دفعه قبل تو تماشاچی هستی»
مونا که ترسیده بود سریع زیپ شلوارشو پایین کشید و
با چشمایی که به جاده بود شروع به بازی کردن با کسش کرد. ترسِ یادآوری اونشب و استرس رسیدن به شهر باعث شده بود نتونه تمرکز کنه و تو حس بره. داشتم زیرچشمی از تو‌ آینه بهش نگاه میکردم که یکدفعه عاطی لباس مونا رو بالا داد و دستشو گذاشت رو سینه‌هاش و شروع به مالیدن کرد. کمی بعد سرشو جلو‌ برد و شروع به خوردن سینه‌هاش کرد. یکی رو‌ می‌خورد و با یکی بازی میکرد. با این حرکت چشمای مونا روی هم رفت و سرعت دستش بیشتر شد. سرعتمو کمتر کردم تا قبل رسیدن ارضا بشه. کمی بعد آه کشیدن مونا بیشتر شد و بدنش شروع به لرزیدن کرد و با یک جیغ ارضا شد.
نیم ساعت بعد مونا و عاطی داگی رو تخت بودند و داشتم نوبتی تو کسشون میکردم. ده دقیقه قبل آبم با ساک زدن اومده بود و تو صورتشون خالی کرده بودم پس خیالم راحت بود که به این زودی خبری از آبم نیست. کس مونا دیگه عادت کرده بود و درد نداشت و منم تلمبه‌های شدید تو کس هردو نفر می‌زدم. با انگشت همزمان سوراخ کون هردو نفر رو باز کرده بودم و راحت دو انگشتم تو کونشون می‌شد. حالا نوبت گاییدن کون بود. عاطی رو به پشت خوابوندم و مونا رو داگی کردم تا کسش جلوی صورت عاطی باشه. سر کیرمو آروم تو کونش کردم که شروع به جیغ زدن کرد. با شروع لیس زدن کسش توسط عاطی صدای جیغ زدنش کم شد و آه کشیدنش بلند شد. کیرم تا آخر توکونش رفته بود و آروم تلمبه زدن رو شروع کردم.
وقتی جیغ‌های مونا تبدیل به آه شد عاطی از زیرش بیرون اومد و شروع به مالیدن سینه های مونا و بازی با خایه های من شد. شدت تلمبه‌ها بیشتر شد و حرکت کیرم تو کونش روون شده بود. کیرمو بیرون کشیدم و و به عاطی اشاره کردم. متوجه منظورم شد و آب دهنشو جمع کرد و تو سوراخ کونش ریخت، منم دوباره شروع به گاییدن کونش کردم. کمی بعد عاطی رو هم داگی کردم و شروع با گاییدن کونش کردم. ایندفعه مونا با درد بلند شد و با بدن عاطی بازی می‌کرد. کون هردونفر غار شده بود ولی خبری از آب من نبود. آخر اعتراض هردونفر بلند شد.
مونا:« فرهاد چرا آبت نمیاد، کونم رو دیگه حس نمیکنم»
عاطی:« راست میگه احساس میکنم سوراخ کونم همینطور باز مونده»
من:« میخواین دیگه نکنموتون؟!»
هردو سریع و بلند آره گفتن.
من:« چاره‌ش یک چیز جدید هست»
عاطی:« چه چیز جدیدی، دهنمون رو که گاییدی، کس و کونمون رو هم گشاد کردی، چه جایی مونده؟!»
من:« نگفتم سوراخ جدید گفتم چیز جدید»
مونا:« خب چه چیز جدید؟!»
من:« لز شما دونفری»
هردو در حالت داگی و سکوت به همدیگه نگاه کردند و جواب ندادن.
من:« نه انگار دوست ندارین و باید کونتون بزارم»
یکدفعه هردو همزمان داد زدن باشه. بلند شدم و به تاج تخت تکیه دادم. دونفر از حالت داگی خارج شدند اما کاری نمیکردن.
من خودمو جلو کشیدم:« نمیخواین شروع کنید بیام جلو»
هردو دستشون رو جلو آوردن که یعنی باشه بشین، دوباره سر جام نشستم. روبروی هم دوزانو شدن و شروع به لب گرفتن کردند. دستاشون روی بدن بخصوص لپای باسن همدیگه کار میکرد. مونا حرفه‌ای‌تر بود و داشت مدیریت میکرد. بعد از مدتی 69 شدند و برای همدیگه می‌خوردند. عاطی دراز کشیده بود و مونا هم روش بود. آه و ناله هردو نشون از لذتشون داشت.
کیرمو دستم گرفته بودم و داشتم باهاش بازی میکردم. مونا بلند‌ شد و روبروی عاطی نشست، پاهاشون رو از روی هم رد کردند و کساشون رو به هم چسبوندن
و شروع به مالیدن کساشون به همدیگه کردند. چند دقیقه نگذشت که آه هردو بلند شد و اول مونا و بعدش عاطی با جیغ و لرزش شدید بدنشون ارضا شدن. بیحال همدیگه رو بغل کردند و دراز کشیده مشغول لب گرفتن شدند. کیرم به حد اعلاء رسیده بود، رفتم بالا
سر مونا و به شکم خابوندمش.
مونا خواست اعتراض بکنه:« فرهاد نه ...»
که من کیرمو تو کونش کردم و با یک فشار تا انتها داخل کردم و با تلمبه دوم تمام آبمو توش خالی کردم.
وقتی تموم شد بیحال بین دونفرشون دراز کشیدم.

####

بعد از سرماخوردگی و پریودی مونا که دوهفته طول کشید و ضعیفش کرده بود، برای تجدید انرژی و روحیه‌ش برای شام رفتیم جگرکی. منتظر سفارش بودیم که تلفنش زنگ خورد و جواب داد.
مونا:« سلام مامان»
« آره خداروشکر بهترم »
« نه داروهام که تموم شد، پریود که شدم ضعیف‌تر شدم»
« جات خالی جگرکی»
خندید« آره با فرهادم سلام میرسونه»
« باشه الان رو بلندگو هست»
نگین:« سلام آقا فرهاد، عذر زحمات، خوبی؟!»
من:« سلام نگین خانم، چه حرفیه وظیفه هست، بله خوبم، شما خوب هستین؟! جناب وزیری و هانا خانم خوبن؟!»
نگین:« آره خوبن، ممنون که به حواست به موناجان هست»
من:« خواهش میکنم، انشاالله موناجان جبران می‌کنه »
مونا چشماش گرد شد، لباشو گاز گرفت و با خشم نگام کرد، لبخندی زدم و زبونمو رو لبم کشیدم.
نگین خندید:« قراره چطور جبران کنه؟!»
من:« بلاخره منم بعضی مواقع به رسیدگی‌هایی نیاز دارم»
ایندفعه دیگه مونا از عصبانیت داشت قرمز می‌شد:« باشه مامان کاری نداری ...»
تا دستشو دراز کرد زودتر گوشی رو برداشتم.
نگین:« حتماً امشبم به رسیدگی نیاز داری؟!»
مونا صورتش سرخ شد و از عصبانیت به حالت التماس افتاد، دلم نیومد بیشتر اذیتش کنم.
من:« نه منظورم زمستون هست و سرماخوردگی»
نگین:« امیدوارم منظورت همین رسیدگی‌های باشه» و خندید که مونا سریع گوشی رو گرفت و به بهونه رسیدن غذا خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کرد.
مونا:« پس نیاز به رسیدگی داری؟! باشه بهت میگم»
خندیدم و مشغول لقمه گرفتن برای مونا و خودم شدم.
قبل ورود به پارکینگ چندتا ماشین پلیس جلوی درب خونه بود. مونا با آسانسور بالا رفت و منم رفتم جلوی درب که مدیر ساختمان با پلیس صحبت میکرد. علت رو که پرسیدم مشخص شد تو یکی از واحدهای طبقه اول پارتی بوده و همسایه‌ها به پلیس زنگ زدن. چندباری متوجه شده بودم که تو خونه سروصدا میاد اما هیچوقت پیگیر نشدم. داشتم به جوونایی که سوار ماشین پلیس می‌شدن نگاه میکردم، تیپ‌های خاصی داشتند.
صدای مونا منو به خودم آورد:« فرهاد...»
دوتا پلیس زن داشتند مونا و یک دختر دیگه رو از پله‌ها پایین میاوردن.
داد زدم« چه خبره؟! دارین چیکار میکنین؟!»
به طرف پلیس رفتم که مدیر ساختمون هم جلو اومد.
مونا:« هرچی بهشون میگیم من وشوهرم ساکن همین ساختمون هستیم و کیاناجان هم مهمونمون هست باور نمیکنن»
باکمی تاخیر متوجه منظور مونا شدم و شروع به جروبحث با پلیس‌ها شدم. چندبار اول که مدیر ساختمون منو با مونا دیده بود با هماهنگی فرناز خودمون رو‌ متاهل معرفی کردیم. مدیر ساختمون جلو اومد و تایید کرد. پلیس‌ها از ما معذرت خواهی کردند و رفتند. من و‌ مونا با دختری که فهمیدم اسمش کیانا هست جلوی چشم مدیرساختمون سوار آسانسور شدیم و رفتیم طبقه خودمون. تازه تو آسانسور تیپش رو نگاه کردم، بیشتر شبیه پسر بود تا دختر. موهای کوتاه، شلوارو پیراهن گشاد و یک شال که دور گردنش بود. درب واحد رو باز کردم و تعارف کردم که همینطور ایستاده بودن.
مونا:« برو داخل، الان بری پایین واسه ما هم بد میشه»
وارد که شدیم کیانا خودشو تو بغل مونا انداخت، بغضش ترکید و شروع به گریه کرد. رفتم براش شربت آوردم، رو مبل نشست و خورد.
من:« براش نیمرو بزن»
کیانا:« نه ممنون رفع زحمت میکنم»
من:« شام بخور همینجا بخواب، این مدیره تا صبح دید میزنه»
رفتم تو اتاق لباس عوض کردم و کمی طول دادم. با پتو و تشک برگشتم تو حال و کناری پهن کردم. مونا نیمرو زده بود و‌مشغول خوردن بود.
من:« همینجا بخواب صبح با خیال راحت برو»
رفتم تو اتاق و دراز کشیدم، عصبانی بودم و منتظر تا مونا بیاد و توضیح بده، نیم ساعت گذشت تا مونا وارد شد و متوجه عصبانیتم شد.
مونا:« بزار الان توضیح میدم»
مونا با ناز لباسشو درآورد و لخت شد بعد پشت به من خودشو خم کرد و از تو کشو لباس خواب برداشت و پوشید. کارهاش بخاطر این بود که از مسئله منحرفم کنه و عصبانیتم کم بشه. لباسشو گرفتم و به عقب کشیدم تا رو تخت بیفته و با عصبانیت گفتم:« خب؟!!»
مونا:« از بچه های دانشگاهه، ترم اول با هم تو خوابگاه بود. ترم دوم از خوابگاه رفت و خونه گرفت. از آسانسور که پیاده شدم دیدم با ترس از پله‌ها بالا میاد و ترسیده، تصیم گرفتم کمکش کنم و ممنون که همراهی کردی»
من:« چرا از خوابگاه رفت؟! چرا این تیپی هست؟!»
مونا:« چندتا از بچه‌ها زیرآبش رو زدن که لز هست واسه همین خودش از خوابگاه رفت نمیدونم راست میگن یا نه»
یک ‌دستمو از زیر لباس روی سینه‌ش گذاشتم و دست دیگه تو شورتش کردم:« خب بریم سراغ رسیدگی به من»
مونا که فهمید سعی کرد خودشو جدا کنه و با التماس گفت:« نه فرهاد، لطفاً امشب نه، خواهش میکنم»
آروم انگشتمو تو کونش کردم و لبامو رو لباش گذاشتم تا صداش در نیاد.
بعداز دو هفته امکان نداشت امشب رو بخاطر مهمون ناخونده از دست بدم. بلاخره فرهاد کوچولو نیاز به رسیدگی سریع داشت.
kiii¥a
     
  
مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۲ _ قسمت ۰۵
چشامو که باز کردم سینه های مونا جلوم بود. دیشب بخاطر اینکه صداش بیرون نره سرشو تو بالشت کرده بود اما چنان تلمبه تو کونش میزدم که مطمئنم اگر صدای جیغش بیرون نمی‌رفت صدای تلمبه‌هام بیرون می‌رفت و درآخر همونطور لخت بیحال خوابش برد.
لباس ورزشی پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم، کیانا هم با تاپ زیر پتو خواب بود. یک ساعتی تو پارک‌ ورزش کردم و برگشتنی نون تازه گرفتم. وارد خونه شدم، کیانا بیدارشده بود و رو‌ مبل سرش تو موبایل بود. سلام کردم، بلند شد سلام کرد، و پیراهنشو پوشید.
من:« چرا بیدار شدی؟! استراحت کن»
کیانا:« ممنون»
نون‌ها رو تو سفره گذاشتم و آبجوش گذاشتم. رفتم تو اتاق، مونا هنوز خواب بود. خواستم اذیتش کنم تا بیدار بشه اما منصرف شدم، شب سختی داشت و بهتر بود بخوابه. لباس عوض کردم و بیرون اومدم، کیانا داشت چایی دم میکرد.
کیانا:« ببخشید آب جوش اومد گفتم چایی دم کنم»
من:« ممنون، کار خوبی کردی»
کیانا:« موناجان کی بیدار میشه؟!»
من:« فعلا که خوابه، واسه چی؟!»
کیانا:« میخواستیم تشکر کنم و رفع زحمت کنم»
من:« کجا؟! بشین صبحانه بخور بعد برو، مونا هم کم‌کم بیدار میشه»
کیانا:« نه تشکر، بابت دیشبم ممنون، نمیدونم اگر موناجان و شما نبودید چیکار باید میکردم، دفعه اولم بود اینجا اومدم و‌ داشت واقعاً دردسر می‌شد»
من:« خب خداروشکر که به‌خیر گذشت»
برای دونفرمون چایی ریختم و روی میز ناهارخوری گذاشتم و اشاره کردن تا بشینه که صدای باز شدن درب اتاق اومد. صدای مونا بلند شد.
مونا:« فرهاد کجایی؟!»
من:« سلام عزیزم بیا اینجا تو آشپزخونه»
مونا:« کثافت دیشب اینقدر به باسنم فشار آوردی که فکر نکنم تا چند روز درست راه ...»
مونا به آشپزخونه رسیده بود و با دیدن کیانا جیغ کشید و عقب رفت. مونا یکی از پیراهن‌های منو در حالی که دکمه‌هاش باز بود و سینه‌هاش دیده می‌شد و یک شورت قرمز روبرومون بود. کیانا سرشو پایین گرفت و با خنده سلامی کرد. منم با خنده بلند شدم و رفتم جلوش و شروع به بستن دکمه‌هاش تا روی سینه‌هاش کردم ولی دکمه آخر رو باز گذاشتم.
من:« دختر خوب نمیدونی وقتی مهمون داریم نباید اینطوری بیای بیرون»
مونا از شوک بیرون اومد و به کیانا سلام‌ کرد و خواست بره عقب که دستشو گرفتم و نشوندنش رو صندلی.
من:« بشین دیگه الان فایده‌ای نداره»
کیانا خندش تموم شد و به مونا نگاه کرد. مونا سرشو اول پایین برد و بعد خنده‌ش گرفت و به کیانا نگاه کرد.
کیانا:« ببخشید موناجان مزاحم تو و شوهرت شدم، شب جمعه و صبح جمعه‌تون رو پر دردسر کردم، ضمناً بهت تبریک میگم نمیدونستم ازدواج کردی»
من و مونا با شنیدن کلمه شوهر و تبریک کیانا با صدای بلند شروع به خندیدن کردیم. کیانا متعجب به ما نگاه کرد.
مونا خنده‌شو قطع کرد:« وای خدا چقدر باحال بود، شوهر، نه کیاناجان، منو فرهاد فقط دوستیم و برای اینکه گرفتار همسایه‌های فضول دیشبی نشیم از اول گفتیم زن و شوهریم»
کیانا از تعجب یک جیغ کشید و محکم زد رو بازوی مونا:« کثافت، آمارتو از بچه های خوابگاه گرفته بودم، گفتن هنوز خوابگاه هستی، دیشب کلی درگیر بودم که چطور ازدواج کرده و به هیچکس نگفته»
مونا:« نه بابا آخر هفته‌ها معمولاً اینجام، تو چه خبر؟! دیشب اینجا چیکار میکردی؟!»
من بلند شدم و مشغول درست کردن صبحانه شدم.
کیانا:« یکی از بچه‌ها منو دعوت کرده بود که خب به‌هم ریخت»
مونا:« یک سوال شخصی بپرسم؟! البته اجبار به پاسخ نداری»
کیانا:« بگو!»
مونا:« راست گفتن بخاطر اینکه همجنس...»
با گفتن:« خب بفرمایید صبحانه» و با اخمی به مونا نگذاشتم سوالش رو بپرسه.
مونا:« ببخشید، اشتباه کردم»
من:« آفرین دختر خوب، بعضی سوالات فضولی یا کسب اطلاع نیست بلکه نوعی بی‌احترامی و ورود به حریم شخصی دیگران هست»
کیانا:« نه، مشکلی نیست، چطور بگم...»
من:« اصلاً بهش فکر‌نکن موناجان اشتباه کرد پرسید و نیازی نیست جواب بدی»
کیانا:« نه، خب شما به من اعتماد کردین و یک راز بزرگ خودتون رو به من گفتین، پس منم میتونم به شما اطمینان کنم. آره موناجان من این حس رو‌ دارم اما در خوابگاه اصلا اینکارو نکردم اما اینقدر برام بد گفتن که مجبور شدم ترم بعد بیام بیرون»
مشغول خوردن صبحانه شدیم. کیانا زیرچشمی سینه‌های زیر لباس و پاهای لخت مونا رو‌ نگاه می‌کرد که از دید تیزبین من پنهون نبود.
من:« از بقیه بچه‌های خوابگاه خبری گرفتی، فهمیدی کار کی بوده؟!»
کیانا:« نه هیچکدوم برام مهم نبودن»
من در حین جمع کردن ظرف‌ها:« به جز یکنفر»
مونا با تعجب و کیانا با ترس بهم نگاه کردند.
کیانا:« ببخشید با اجازه من برم دیگه»
مونا:« صبر کن منم حاضرشم، تو رو‌ می‌رسونیم»
من:« کجا میخواین برین؟! واسه ناهار وایسین»
مونا:« نه کیاناجان رو برسونیم، منم برسون که اگر بتونم باید کمی درس بخونم»
کیانا:« نه دیگه بیشتر زحمتتون نمیدم، موناجان میخواد وایسه من خودم میرم»
مونا:« نه منم میخوام برم»
من:« وایسا خب هنوز مسئله رسیدگی مونده»
مونا خواست سریع بلندشه که بخاطر درد باسن آخی کشید:« من غلط کنم بیشتر بخوام رسیدگی کنم، رسیدگی دیشب برام کافی بود» و به طرف اتاق رفت.
چشمای کیانا بدن مونا رو تعقیب می‌کرد، خندید و گفت:« آره صدای رسیدگی دیشبتون که خیلی بلند بود»
من خندیدم و با شستن ظروف خودمو مشغول کردم. صدای مونا رو در حال رفتن به اتاق شنیدم:« زهرمار، آبرو برای آدم‌ نمیزاری»
کیانا رو رسوندیم و به طرف خوابگاه حرکت کردم.
مونا:« خیلی دختر خوبیه، نمیدونم چرا زیرآبشو زدن!»
من:« آره دختر خوبیه»
مونا:« راستی منظورت بجز از یکنفر چی بود؟!»
من:« کی؟!»
مونا:« وقتی کیانا گفت{هیچکدوم برام مهم نبودن}؟!»
من:« یعنی واقعاً متوجه نشدی؟!»
مونا:«نه»
خندیدم و گفتم:« اون یکنفر خود تو بودی عزیزم»
مونا:« چی؟!»
من:« آمارتو از بچه‌های خوابگاه می‌گرفته و میدونسته هنوز اونجایی اما بقیه واسش مهم نبودن و تعجب کرد که متاهل شدی»
مونا سرشو پایین انداخت و تو فکر فرو رفت.

####

برای درس روستا ۲ و طراحی خانه بومگردی روستا که استاد داده بود باید دو سه بار به روستای پدری شیدا میرفتم. دفعه اول و دوم وسط هفته من، مونا و شیدا بدون حسام رفتیم. سایت رو خونه پدری شیدا انتخاب کردیم و بعد یک شب برگشتیم. چند دفعه هم بعد کلاس آموزش بچه‌ها، خونه شیدا موندیم و کارهای طرح رو انجام می‌دادم. رفتار شیدا با ما خیلی خودمونی شده بود، دیگه با تاپ و شلوارک جلومون بود و راحتی رو داشت به آخر می‌رسوند. دفعه دوم که روستا اومده بودیم جلومون با یک ببخشید بالا تنه‌ش رو لخت کرد و با سوتین مشغول پیدا کردن لباس راحتی تو کیفش شد و بعد پوشید.
منو مونا تو‌ ماشین نشسته بودیم و منتظر شیدا بودیم تا درب خونه باغ رو قفل کنه.
مونا:« یه چیز بگم»
من:« بگو»
مونا:« باز هم میگم شیدا می‌خواد بهت بده ولی روش نمی‌شه مستقیم بهت بگه»
من با اینکه متوجه شده و باور هم داشتم ولی به حرفش خندیدم.
من:« بابا شوهر داره، اگر یکماه هم سکس نداشته باشم و شیدا جلوم لخت بشه و التماس هم بکنه چون شوهر داره کاری نمیکنم»
مونا:« اگر شوهرش راضی باشه چی؟!»
با تعجب بهش نگاه کردم.
من:« یعنی چی؟! میدونی چی داری میگی؟!»
مونا:« آره مطمئنم شوهرش راضی هست»
شیدا همین موقع رسید و سوار شد.
شیدا:« چی راضی هست؟!»
من:« هیچی بابا، بریم؟!»
شیدا:« بریم»
مونا:« فرهاد میگه که شاید حسام راضی نباشه ما با شیدا تنها میایم»
چپ چپ نگاهش کردم که آروم چشمکی زد.
شیدا:« نه بابا چرا راضی نباشه، اون از خداشه که وسط هفته با شما باشم و کاری باهاش نداشته باشم»
مونا:« فرهاد میگه اینطوری شیدا با ما راحت نیست و همیشه معذب هست»
شیدا:« من معذب هستم؟! شما دونفر واسه من مثل حسام هستین»
مونا خندید و گفت:« پس واسه همین دیروز با سوتین شده بودی»
شیدا هم خندید و‌ گفت:« دیدی که معذب نیستم، حتی وقتی حسام هم هست با تاپ و شلوارک هستم»
مونا:« ببخشید میپرسم، فضولی نباشه ...»
شیدا:« بپرس بابا چقدر طولش میدی؟!»
مونا:« حسام غیرتی نمیشه اینطوری جلوی غریبه‌ها میپوشی؟!»
شیدا:« اولاً که من همیشه و جلوی هرکسی اینطور لباس نمیپوشم، نمونه وقتی کلاس آموزشی هست مگه لباس پوشیده تنم نیست؟! دوماً من و حسام تو این مسائل هیچوقت به همدیگه سخت نمی‌گیریم، سوماً حسام دیدگاه خاصی داره که نمیشه گفت»
مونا بیشتر پاپیچ نشد و‌ بقیه راه رو با شیدا مشغول صحبت در مورد طرح و دانشگاه و مسخره کردن استادا و دخترها و پسرها شدند.
ظهر نشده رسیدیم و شیدا رو به خونش رسوندیم، موقع پیاده شدن گفت:« دفعه بعد حتما آخر هفته میریم تا حسام هم باشه تا همه راحت باشیم»
خداحافظی کرد و رفت.
مونا خندید و گفت :« خدا بخیر کنه دفعه بعد رو، فکر کنم یک کس و کون افتادی»
من:« بریم خونه؟!»
مونا:« نه منو برسون خونه خالم، ناهار اونجا دعوتم»
من با خنده:« خب قبلش یک سر به خونه من بزنیم، یک طوطی گرفتم صحبت می‌کنه، بعد میرسونمت»
مونا چپ چپ نگام کرد:« طوطی سخنگوی شما رو به اندازه دیدم»
من:« باشه پس میرم دنبال عاطی به اون نشون میدم»
مشتی به بازوم زد و با خنده گفت:« حتماً بخاطر شیداخانم طوطی شما هوس حرف زدن کرده؟!»
من:« شاید»
جلوی خونه خالش پیاده شد و خداحافظی کرد که تازه یاد کیانا افتادم.
من:« مونا بیا اینجا»
مونا:« جانم! چیه؟!»
من:« از کیانا چه خبر؟! جدیداً دیدیش؟!»
مونا:« فعلاً خداحافظ، بعداً بهت میگم»
واقعاً حشری شده بودم و نیاز به سکس داشتم. به عاطفه پیام دادم که جواب داد بیا دنبالم. رفتم جلو مدرسه و سوارش کردم. توی راه غذا گرفتیم و رفتیم خونه. کرم ریختنم از آسانسور شروع شد و به محض ورود به خونه چسبوندمش به دیوار و شروع به لب گرفتن کردم. لباس رسمی مدرسه منو حشری‌تر کرده بود. شلوار و شورت خودم و عاطفه رو درآوردم و با دستام بلندش کردم و کسشو جلوی کیرمو گذاشتم. با فشار اول کیرم تا خایه وارد کسس شد و آه و جیغش بلند شد. دستاشو دور گردن و پاهاشو پشت کمرم قفل کرد و منم با دستام که زیر باسنش بود بالا و پایینش میکردم. همونطور بردمش رو تخت و شروع به تلمبه زدن کردم. کمتر از ۵ دقیق هردو ارضا شدیم و آبمو تو کسش خالی کردم.
عاطی:« چی شد امروز چه زود ارضا شدی؟!»
من:« خیلی وقت بود ارضا نشده بودم»
عاطی:« مگه مونا نمیاد اینجا؟!»
من:« چرا میاد ولی امروز خیلی حشری شدم »
عاطی:« جووون پس راند بعدی هم داریم؟!»
من:« حتماً، تا صبح باید زیر کیرم ناله کنی»
و شروع به لب گرفتن شدیم. دروغ نگفتم و تا شب دو دست دیگه از کس کون جرش دادم و ارضاش کردم. البته دفعه دوم آخر شب تو حموم بود و چون ارضا نمیشدم روی سینه‌هاش جیش کردم. صبح که حاضر شد تا بره مدرسه باز حشری شدم ولی با التماس و خواهش منو راضی کرد تا سکس نکنیم و با ساک زدن آبمو آورد و قورتش داد. به حدی انرژی از من رفته بود که خواستم قید کلاس رو بزنم و دوباره بخوابم اما چون باید عاطی رو مدرسه می‌رسوندم، خودمم رفتم دانشگاه. سر کلاس بیحال به صندلی تکیه داده بودم و مونا کنارم نشسته بود، بلاخره طاقت نیاورد تیکه‌ش رو انداخت:« انگار دیشب طوطی سخنگوت نذاشته بخوابی»

####

مونا:« چته فرهاد؟! تو فکری؟! با شیدا چیکار کردی؟!»
من:« هیچی »
مونا:« دروغگوی خوبی نیستی، راه رفتن و رفتار شیدا نشون میداد که جسمی و روحی ناراحته»
من:« تو با حسام چیکار کردی که اینقدر خوشحال بود؟!»
مونا مشتی به بازوم زد:« اول من پرسیدم»
من:« پس بهتره اول هم خودت جواب بدی»
مونا:« به شرطی که کامل بگی»
من:« باشه»
مونا:« وقتی بیدارشدم دیدم تو و شیدا نبودین، بلندشدم نشستم که دیدم همه لحاف و تشک‌ها جمع شدن و من رو یک تشک لختم، حسام با دو استکان چایی از تو آشپزخونه اومد، اونم با یک‌کیر نیمه آویزون. صورتمو برگردوندم و دستامو جلو سینه‌هام گذاشتم که حسام خندید و گفت دیشب همه چیز رو دیدم تازه الانم نیم ساعته که بیدارم و دوباره دید زدم. منم دیدم راست میگه فقط پاهامو چفت کردم. بعد از چایی نزدیکم شد و دستاشو رو پاهام گذاشت که خودمو کنار کشیدم. ترسیدم اما حسام گفت کاری باهام نداره و آروم با دستاش پاهامو باز کنم، بعدم اینقدر خواهش و التماس کرد تا با خودم بازی کنم. گفتم بزار اول جیش کنم، وقتی رفتم تو دستشویی نذاشت درب رو ببندم. وقتی من جیش میکردن اون با شروع به بازی کردن با کیرش شد، منم حشری شدم و وقتی بیرون اومدم با خودم بازی کردم حسام هم روبروم نشست و با کیرش بازی می‌کرد. دوست داشت صدامو بشنوه که منم با صدا اینکار رو کردم تا اینکه هردو ارضا شدیم. خب حالا تو بگو؟!»
این رابطه از اولم اشتباه بود و الان فکر می‌کنم کار آخری که با شیدا تو غار انجام دادم بهترین کار بود.
سه‌شنبه من و مونا و شیدا اومدیم روستا و مشغول کارها شدیم. شب هوا خیلی سرد بود و چون طبقه بالا بخاری نداشت قرار شد هرسه تا طبقه پایین که بخاری داشت بخوابیم. من جلوی درب آشپزخونه، مونا وسط و شیدا هم سمت دیوار خوابید. موقع خواب هم خانم‌ها سوتینشون رو درآوردن و شیدا به بهونه اینکه رو زمین نباشه سوتینشو به مونا داد تا با سوتین خودش بزارم بالای طاقچه. سوتین‌ها که به دستم رسید گفتم:« پس میوه‌هاش کو؟! خودشو خوردین پوستشو بهم دادن؟!»
مونا خندید:« نه بابا میوه‌هاش اینجاست اما امشب نمیشه»
شیدا پشتشو به ما کرد و خوابید:« چرا نمی‌شه؟! بده بخوره گناه داره»
من:« شیدا چی شده؟! بیحالی »
مونا:« شما آقایون هم اگه یک هفته ازتون خون می‌رفت بیحال می‌شدین»
تازه فهمیدن شیدا روز آخر پریوش بود و ضعف داشت. بیشتر کشش ندادیم، اینقدر خسته بودیم سرمون رو روی بالشت گذاشتیم خوابمون برد.
حسام چهارشنبه ظهر با ناهار اومد. موقع استراحت که شد شیدا رفت دوش گرفت و بعد ناهار خوردیم. دوباره مشغول ادامه کارهای صبح و تکمیل طرح شدیم. حسام خوشنویش بود و کلیه کارهای نوشتنی رو انجام می‌داد. شب دوم هم اینقدر خسته بودیم که هرچهارنفر سریع خوابمون گرفت. ایندفعه حسام جلوی درب آشپزخونه خوابید و من کنار دیوار، مونا و شیدا هم وسط خوابیدن.
پنجشنبه ظهر بلاخره کارهامون تموم شد. برای ناهار رفتیم یک سفره‌خونه سنتی که از آشناهای شیدا بود و ناهار خوردیم. بعدش هم شیدا تا قبل غروب، جاهای دیدنی روستا رو به ما نشون داد. نزدیکی روستا آبشاری بود که بخاطر تاریکی هوا دیگه نرفتیم.
شب با حسام آتش روشن کردیم و خانم‌ها هم مشغول سیخ زدن جوجه شدن.
من:« دمت گرم آقاحسام خیلی کمک کردی»
حسام:« خواهش میکنم»
من:« جوجه‌ها رو زیاد نگرفتی؟!»
حسام:« نه بابا، گفتم دیگه برنج نذاریم، داغ داغ سر آتیش جوجه‌ها رو بزنیم، تازه هنوز واسه آخر شب جگر گرفتم»
من:« چه خبرته، قصد خفه کردنمون رو داری»
حسام:« شیدا جون این هفته ضعیف شده باید تقویت بشه»
بعد از شام هوا سرد شد خانم‌ها رفتن داخل و منو حسام جگرها رو سرخ کردیم و با کمی ذغال رفتیم داخل. حسام هم قلیون آورده بود هم مشروب. خانم‌ها بساط رو پهن کرده بودن و منتظر ما بودن. حسام و شیدا و مونا مشروب میخوردن، حسام به عنوان مزه جگر دهن هردو میذاشت. شیدا دو پیک بیشتر نخورد و خودشو با سیخ جگر مشغول کرد، اما مونا و حسام کمی زیاده روی کردن. هنوز سرگرم قلیون کشیدن بودم که جاها رو پهن کردن، حسام کنار دیوار خوابید کنارش شیدا و بعد مونا و آخر هم جای من بود. چند دقیقه از دراز کشیدنشون نگذشته بود که حرکت دست‌های حسام رو بدن شیدا از زیر پتو‌ مشخص بود. کم‌کم صدای آه کشیدن شیدا بلند شد. مونا که مست بود آروم غلطی زد و خودشو نزدیکم کرد، سرشو روی زانوم گذاشت و اونها رو تماشا می‌کرد.
کمی که گذشت حسام سرشو از زیر لحاف بیرون آورد و با صدایی که مستی موج می‌زد گفت:« ببخشید من کمی به خانمم رسیدگی کنم، یک هفته هست کسوف بوده»
از کلمه کسوف خندمون گرفت.
شیدا:« زهرمار بی ادب»
حسام:« خب دروغ که نمیگم کس اووف شده»
از تکون خوردن‌های لحاف مشخص بود حسام رفت بین پاهای شیدا و داره شلوار و شورتشو درمیاره. شیدا مثلاً میخواست جلوش رو بگیره اما بیشتر همراهی میکرد تا مانع بشه. نگاه مست و خمار شیدا و حرکت سر حسام نشون می‌داد که کسش داره لیسیده میشه. مونا هم حشری شده بود و دستش روی کیرم بازی می‌کرد. تکون‌های زیر لحاف بیشتر شد. حسام شلوار و شورت خودش و شیدا رو بیرون انداخت. بدن شیدا رو به سمت پایین کشید و کمی بعد تاپ و سوتین شیدا و تیشرت خودشو بیرون انداخت. الان هردو لخت زیر لحاف بودن. شیدا با یک نفس عمیق لحاف رو طوری از روی خودشون کنار زد که سر حسام که روی سینه‌هاش بود تا کمر حسام و باسن خودش دیده بشه. حسام توجهی به ما نمی‌کرد و فقط مشغول خوردن و لیسیدن بدن شیدا بود. هنوز کیر خودش و کس و کون شیدا دیده نمیشد. دوباره رفت سمت پایین و مشغول لیسیدن کس و رون‌ها و پاهای شیدا شد. برای اولین بار کس پف کرده شیدا مشخص شد.
شیدا با چشمای خمارش رو به مونا:« درش بیار بزار نفس بکشه»
مونا که منتظر یک اشاره بود خواست شورتمو پایین بکشه که جلوش رو گرفتم.
من:« لخت شو»
مونا دوزانو رو به من نشست، تاپ و سوتینشو درآورد. دست‌های شیدا کنار شلوار و شورت مونا اومد. شیدا خودشو جلو کشیده بود و با کمک خود مونا پایین تنشو لخت کرد، پاهای مونا رو چرخوند تا به پشت تو بغلم بیفته و سرشو بین پاهای مونا برد. حسام داشت کس شیدا رو می‌خورد و شیدا به پهلو داشت کس مونا رو می‌خورد. تو این حالت کمر شیدا درد گرفت و زیاد طول نکشید که بلند شد و مونا رو جلوم چهاردست‌وپا کرد و مشغول انگشت کردن سوراخ کونش شد. حسام فاصله گرفته بود و با کیرش که کوچیک هم نبود بازی میکرد. شیدا صورتشو نزدیک من کرد و آروم گفت:« این دو نفر مست هستن اما من دلم کیر می‌خواد، امشب دو نفر رو باید بکنی»
مونا ایندفعه شلوارمو پایین کشید و کیرمو درآورد، باصدای مست گفت:« ببین چه کیری داره؟!» و شروع به ساک زدن کرد.
شیدا:« آره خیلی بزرگه» و دوباره سرشو نزدیک گوشم کرد:« منتظرم تو کسم حسش کنم، حسام هم منتظره ببینه چطور تو کسم میره»
سرشو کنار مونا برد، مونا هم کیرمو درآورد و به شیدا تعارف کرد. شیدا آروم با لیسیدن خایه‌هام شروع کرد تا به خوردن کیرم رسید. با نشستن لب‌های مونا روی لبم حشری‌تر شدم، با یکه دست سر مونا رو به صورتم و با دست دیگه سر شیدا رو روی کیرم فشار دادم. مونا زیرچشمی متوجه دست و پا زدن شیدا شد:« بیچاره شیدا نمیدونه چه جلادی هستی، بهتره کسشو آماده کنم»
مونا رفت پشت شیدا و مشغول لیسیدن و بازی با کس و کونش شد. بلاخره دستمو شل کردم و شیدا سریع سرشو جدا کرد و نفس کشید. تا خواست حرفی بزنه دوباره کیرمو تو دهنش کردم و سرشو نگهداشتم. حسام انگار ترسیده بود، به ما نزدیک شد.
من:« نترس حسام جووون، مگه نمیخوای جرش بدم؟!»
حسام سرشو به علامت آره تکون داد. مونا یکی محکم به باسن شیدا زد:« این ضربه بخاطر اینه که جواب ندادی آقا حسام، بهتره دفعه بعد درست جواب بدی»
از حرکت مونا خندم گرفت، مونا هم خندید و گفت:« دوست داشتی فرهادجان؟! درست گفتم؟!»
من:« آره، بموقع بود»
کیرمو که درآوردم شیدا خودشو عقب پرت کرد و شروع به تندتند نفس کشیدن کرد. رفتم سراغ مونا و داگیش کردم، سر کیرمو آروم تو کسش فشار دادم. اولش کمی تنگ بود و جیغ کشید اما بعد از دوبار عقب جلو کردن کسش آماده شد و سرعت تلمبه‌هامو بیشتر کردم. شیدا حال کنارم بود و داشت گاییدن مونا رو‌ تماشا میکرد. حسام دوباره سرجاش نشست و مشغول بازی با کیرش شد. حالا نوبت گاییدن شیدا بود. موهاشو گرفتم و به سمت کیرم هدایت کردم، مقاومت کرد و سرشو دور‌ کرد، منم چهاردست‌وپا کردم و سرشو به سمت زمین فشار دادم تا سینه‌هاش بچسبه به زمین.
من:« مونا بشین جلوش و سرو گردنش رو بگیر، کمرش رو هم به سمت پایین فشار بده، فرار کنه خودتو جر میدم»
مونا متوجه شد که میخوام واقعاً شیدا رو جر بدم، دهنشو باز کرد حرف بزنه که محکم دو ضربه به باسنش زدم و گفتم:« حرف هم بزنی تنبیه میشه»
مونا پاهاشو دو طرف سر شیدا گذاشت تا نتونه تکون بخوره و با دستاش کمرشو به سمت پایین فشار میداد تا نتونه بلند بشه یا فرار کنه. بلند شدم و کامل لخت شدم. کیرمو تو‌ دستم گرفتم تا حسام خوب ببینه بعد پشت شیدا رفتم و سرکیرمو جلو‌کسش تنظیم کردم. یکی دوبار بالا پایین کردم و بعد یک ضرب کل کیرمو تو کسش کردم. شیدا از شدت ضربه‌م جیغ بلندی کشید و خواست بلندشه که نتونست. مونا محکم روی سرش نشسته بود و منم پهلوهاش رو گرفته بودم و تلمبه‌هامو شروع کردم. صدای گریه و خواهش شیدا هم منو حشری‌تر کرده بود و هم سرعت دست حسام رو کیرش رو بیشتر کرده بود.
من:« جووون، دوست داری شیدا جر میخوره؟!»
حسام سرشو تکون داد که دو ضربه محکم به باسن شیدا زدم که جیغ و گریه‌ش بیشتر شد.
من:« دوست داری جرش دادم»
حسام:« آره»
من:« آفرین حالا شد»
تلمبه‌هام بیشتر شد و کس شیدا هم دیگه عادت کرده بود، چند دفعه کیرمو بیرون آوردم و دوباره داخل کردم تا کسش جمع نشه، وقتی خوب باز شد به مونا اشاره کردم بیاد کنارش داگی بشه. شیدا بلند شد و با آه و اوه که از لذت بود به حسام نگاه میکرد. حسام طاقت نیاورد وآبش اومد، وقتی خودشو تمیز کرد جلو‌اومد و شروع به لب گرفتم و زمزمه کردم تو گوش شیدا شد. بلاخره بعد ۵ دقیقه تلمبه زدن شیدا هم ارضا شد و تو بغل حسام افتاد.
رفتم پشت سر مونا و زبونمو رو سوراخ باسنش کشیدم. مونا کمی خودشو جلو‌کشید و سرشو برگردوند و گفت:« میشه لطفاً امشب از باسن نکنی» ترس رو میشد تو چهره‌ش دید. سرکیرمو تو‌کسش کردم و با شدت شروع به تلمبه زدن کردم. پهلوهاش رو کرفته بودم و ضربه‌هامو عمیق میزدم. مونا هم بعد چند دقیقه ارضا شد و رو تشک ولو شد. شیدا از درد و فشار و مونا و حسام از روی مستی سریع خوابشون گرفت.
حال نوبت من بود که ماجرای صبح رو برای مونا تعرف کنم.
من:« تا صبح بیدار بودم و شاید یکی دو ساعت بیشتر نخوابیدم، شما خواب بودین که گفتم برم تو باغ قدم بزنم. نیم ساعتی تو باغ قدم زدم که شیدا لباس پوشیده بیرون اومد و فقط گفت بریم دیدن آبشار. شیدا جلو می‌رفت و منم پشت سرش، هیچکدوم هم حرفی نمیزدیم. ۲۰ دقیقه‌ای تا آبشار پیاده راه بود. جاش دنج و خلوت بود.
من:« خوب خلوته!!»
شیدا:« زمستون بخاطر سرما همیشه خلوته، ولی تابستون شب‌ها چادر میزنن، یک غار پشت آبشار هست که فقط محلی‌ها میدونن»
دوباره راه افتاد و منم دنبالش رفتم.
شیدا:« نمیخوای بابات دیشب عذرخواهی و تشکر کنی؟!»
من:« بابت چی؟!»
شیدا:« تشکر بابت سکس و عذرخواهی بابت سکس وحشیانه دیشب»
من:« سکس که تو و حسام خودتون خواستین، در مورد خشونت هم خب معمولاً دفعه اول اینکار رو میکنم که کسی اگر دوست نداشت دوباره سراغ همدیگه نریم»
شیدا:« پس واسه همین دیشب جرم دادی؟! یعنی الان که باهات هستم خودم سکس خشن میخوام؟!»
من:« هنوز که نمیدونم می‌خوای یا نه؟!»
به دهانه غار رسیدم، یک نفر به زور و خمیده میتونست وارد بشه، شیدا پاهاشو تو آب گذاشت و جلو رفت، منم دنبالش. بعد ۱۰_۱۵ متر فضا باز شد و مثل یک اتاق ۱۲ متری فضا داشت. شیدا به دیوار تکیه داد و بهم نگاه کرد.
شیدا:« واقعاً دیشب درد کشیدم اما بعدش لذت داشت، بنظرم میتونیم مدت زیادی با هم باشیم»
من:« مشکل حسام چیه؟! همجنس‌باز هست یا بی‌ هست؟!»
شیدا:« هیچکدوم، فقط گاهی دوست داره سکس منو ببینه، همین»
من:« وتو هم حتماً دوست داری سکس اون رو ببینی؟!»
شیدا:« نه اصلا فقط حسام این حس رو داره و هر چندوقت یکبار با یکنفر اینکار رو میکنیم»
پس یک طعمه بودم برای لذت بردن اونها نه لذت بردن من. باید بهش لذت رو نشون میدادم.
شیدا:« دیشب که ندیدمش میشه الان ببینم؟!»
جلو اومد که لب بگیره، موهاشو گرفتم و نشوندمش، شلوار و شورتمو پایین کشیدم و کیرمو تو دهنش کردم، کمی مقاومت می‌کرد. دوتا سیلی تو صورتش زدم:« قشنگ بخور، ناز نکن که روی سگم درمی‌آد»
شروع کردم به گاییدن دهنش، اینقدر کیرمو تو دهنش نگه داشتم تا رنگ صورتش کبود شد، درآوردم و چندبار تکرار کردم. وقتی خوب دهنش گاییده شد بلندش کردم و دستاشو به دیوار تکیه داد، باسنشو عقب داد و منم شلوارشو پایین کشیدم و کیرمم جلوی کسش بالا پایین کردم و آروم به طرف کونش بردم. تازه متوجه شد می‌خوام تو کونش کنم، خواست فرار کنه که موهاشو کشیدم و با دست‌کمرشو به پایین فشار دادم.
شیدا با جیغ و ناله:« فرهاد نه، جون مونا نه، خواهش میکنم از باسن نه، ...»
شش هفت ضربه به باسنش زدم تا ساکت شد و فقط گریه میکرد.
من:« اگه دختر خوبی باشی آروم تو کونت میکنم اما بخوای بدقلقی کنی مثل دیشب یکضرب میکنم تو کونت تا جر بخوری، فهمیدی؟!»
شیدا:« آره، لطفاً فقط یواش»
من:« اگه آروم دوست داشتی الان اینجا نبودیم پس خفه شو»
سرکیرمو توکونش کردم کمی که فشار دادم خواست بلندبشه که کمرشو گرفتم و یکضرب کیرمو تو کونش کردم. جیغش گوش آدمو کر می‌کرد. اما من سرعتمو بیشتر کردم، گریه‌ و جیغش کم شده بود، بعد ۱۰ دقیقه وقتی کیرمو بیرون کشیدم دور سوراخ کونش قرمز شده بود. کیرمو تو کسش کردم و مشغول گاییدنش شدم. بعد از چند دقیقه شیدا ارضا شد و حالا نوبت من بود.
من:« برگرد دهنتو بازکن میخوام تو دهنت خالی کنم»
وقتی شیدا برگشت و نشست، چشماش قرمز شده بود، موهاشو گرفتم تا دهنشو باز کنه و مشغول جق زدن شدم.
من:« بهتره قشنگ بازکنی و آبمو قورت بدی تا مجبور نشم تو کونت خالی کنم»
شیدا که ترسیده بود دهنشو کامل باز کرد و منم تا قطره آخر توش ریختم و‌مجبورش کردم قورتش بده. بعد هم لباسامون رو‌مرتب کردیم و بدون حتی یک کلمه برگشتیم.
صحبت‌هام که تموم شد مونا با چشمای باز و‌متعجب نگام میکرد، صورتشو به سمت پنجره کرد و هیچ‌حرفی نزد، حتی جلوی خوابگاه که پیاده شد هم بدون خداحافظی سرشو انداخت و رفت.
kiii¥a
     
  
مرد

 
یک شروع بی پایان _ فصل ۰۲ _ قسمت ۰۶
مونا:« تو تنها مردی هستی که دوست دارم باهاش رابطه داشته باشم اما گفتم که کیانا میگه فعلاً دوست نداره با مردی رابطه داشته باشم. باز هم ببخشید، امیدوارم این کات کردن، تو دوستی عادیمون تاثیر نداشته باشه»
من:« مطمئنم اینطور هست، تو هم اولین و بهترین دختری هستی که ازش سیر نمیشم» دستمو دراز کردم تا خداحافظی کنم اما صورتشو جلو آورد و لبمو بوسید، از ماشین پیاده شد دست کیانا که منتظرش بود رو گرفت و رفتند.
اولین اتفاق تلخ بعد رابطه با شیدا این بود. رابطه مونا با کیانا جدی شد و برای ترم جدید هر دو تو خونه مونا ساکن شدند.
دومین اتفاق قبل از عید افتاد. یک شب که عاطفه مهمونم بود بعد از یک راند اولمون گفت دیگه نمیتونه باهام رابطه داشته باشه چون بعضی از فامیلاش چند دفعه دیدن که سوار ماشین من شده و شک کردند و آبروش در خطره. اونشب تا صبح سکس کردیم و به گفته خودش طوری کس، کون و دهنش جر خورد تا چندماه نیاز به کیر نداشت، و این آخرین سکسم با عاطفه بود.
قبل عید فرناز بلاخره از آلمان اومد و ورود دخترش ستیا باعث شادی تو خانواده شده بود. فریبا اجازه نمیداد کسی دست بهش بزنه و همش بغل اون بود.
شب تولدم تو خونه خودم جشن گرفته بودیم و خونه شلوغ بود. عمو و عمه و خاله با بچه‌هاشون به بهونه دیدن ستیا اومده بودن. فریبا با کامران، فرناز با احسان و سیتا، سیما با گلی خانم، گندم و هانا که از هم جدا نمیشدن و البته مونا و کیانا هم بودند.
حضور کیانا و مونا و هانا که واسه عمه و زنعمو غریبه بودن باعث صحبت های درگوشیشون شده بود و تا حدودی باعث معذب شدن بقیه بود. داشتم جوجه‌ها رو با کامران و احسان کباب میکردیم و قلیون می‌کشیدیم که فریبا و فرناز بهمون نزدیک شدن.
فریبا:« خب آقایون لطفاً برید ما با داداشمون حرف داریم.»
احسان و کامران با انداختن چند تا تیکه قلیون رو برداشتند و با خنده رفتن.
فریبا:« فرهاد متوجه حرف‌های درگوشی شدی؟!»
من:« آره، معلوم نیست چی میگن»
فرناز اشاره به مونا و کیانا و هانا کرد:« همش ذکر شما و دوستات هست»
من:« خب چیکار کنم؟!»
فریبا:« چرا تصمیم نمی‌گیری واسه ازدواج؟!»
خندیدم:« با کی؟!»
فرناز:« زهرمار، با گندم»
من:« دیوونه‌ شدین؟! بابا عقد ما سوری بود، من بخاطر قولی که به گلی خانم دادم اینکار رو کردم، تازه اون الان ۱۵ سالش هم نشده»
فریبا:« فرهاد، جون من جون فرناز، گندم رو دوست نداری؟!»
تا حالا به این مسئله هیچوقت جدی فکر نکرده بودم، سرم پایین بود.
فرناز:« سکوت علامت رضایت هست»
خواستم حرفی بزنم که فریبا رفت و بعد چند دقیقه با گلی خانم برگشت.
گلی خانم:« بله فرهادجان!!!»
متعجب به گلی‌خانم و فریبا نگاه کردم.
فریبا رو به گلی‌خانم:« گلی‌خانم ببخشید خودم کارت داشتم، مختصر و مفید میخوام گندم جان رو برای فرهاد خاستگاری کنم»
میخواستم حرفی بزنم که فریبا جلوی دهنم رو گرفت:« ببین گلی‌خانم بخدا که اگر نظر خودت و یا گندم جان منفی هست، هیچ ایرادی نداره و اصلا هم اشکالی نداره»
گلی خانم نگاهی بهم کرد:« من از روز اول گفتم آقا فرهاد اگر جونم رو هم بخواد من دریغ نمیکنم»
فریبا بوسیدش:« مرسی گلی‌خانم، پس بریم نظر عروس‌خانم رو هم بپرسیم»
فریبا، فرناز رفتن تا با گندم صحبت کنن. احسان و کامران داشتن با عمو و شوهرخاله و شوهرعمه‌م صحبت میکردن. مونا و کیانا هم با مهلا و سوگند مشغول صحبت بودن. عمه و خاله و زنعمو هم کمک گلی خانم در کشیدن و پهن کردن سفره می‌کردن. ستیا بغل هانا بود و داشت می‌خندید. کمی از جَوِ سنگین اولیه کم شده بود.
سیما:« چه خبر شاه‌داماد؟! کباب‌ها رو نسوزونی»
خندیدم و برگشتم:« تو از کجا میدونی؟! نکنه تو این سناریو رو چیدی؟!»
سیما خندید:« نه من نچیندم، ولی خبر داشتن رو آره بلاخره وقتی با فریباجون بخوابی خیلی چیزها می‌فهمی»
من:« این فریبا اینقدر که تو یکسال به تو داده تو کل دوران ازدواجش به کامران نداده»
سیما خندید:« خودش حشری هست من چیکار کنم!!»
من:« با گلی‌خانم چیکار کردی؟!»
سیما:« خدا به دادت برسه اگر گندم هم مثل مادرش باشه»
من:« منظورت چیه؟!متوجه نمیشم؟!»
سیما:« فکر نکنم کمری برات بزاره» و خندید.
خبری از فریبا و فرناز نشد. سر سفره از چهره فرناز و فریبا چیزی مشخص نبود. شام رو خوردیم و بعد از جمع و جور کردن ظروف همه نشسته بودیم.
فریبا اشاره کرد که باهاش برم بیرون.
فریبا:« برو پایین گلی‌خانم و گندم منتظرت هستن، حرفاتو باهاشون بزن»
من:« چی برم بگم»
فریبا:« برو پایین نترس فقط باید حرف دلت رو بزنی»
رفتم واحد پایین، درب باز بود با صدا وارد شدم گلی‌خانم با گندم نشسته بودن. سلام کردم و نشستم.
گلی:« من فقط یک صحبت بکنم و شما رو تنها بزارم، من به همین ازدواج مخفی هم راضی هستم، اما نمیدونم چرا فریباخانم و فرنازخانم اصرار به علنی بودن دارن، حالا هم شما مجبور نیستین قبول کنید»
من:« نه گلی‌خانم بزارید پس منم حرفم رو بزنم بعد خواستید برید. برعکس این شما هستین که راحت میتونید قبول نکنید چون من هیچ انتظاری از شما ندارم یا شما دینی به گردن من ندارید. گندم جان هنوز خیلی موقعیت ازدواج داره و نمیخوام به زور قبول کنه یا شما به خاطر کمکی که بهتون کردم قبول کنید»
گلی بلند شد و به طرف درب رفت و گفت:« من هیچوقت این فکر رو نکردم، همه آرزو دارن دامادی مثل شما داشته باشن، بهتره بقیه حرف‌ها رو خود گندم بگه»
گلی که رفت بیرون من و گندم بیصدا نشسته بودیم تا خواستم حرفی بزنم که گندم هم شروع به حرف زدن کرد. بعد از کلی تعارف بلاخره گندم حرفش رو شروع کرد.
گندم:« اول تشکر بابت اینکه منو بچه فرض نکردی، مادرم هم سن من بود که ازدواج کرد. دوم من از روز اول .... یعنی چطور بگم... امیدوارم شما هم منو ...»
گندم سرش پایین بود تا اینکه سرشو با دست بالا گرفتم و تو صورتش گفتم :« مطمئن باش آره»
بالا که رفتیم فریبا از خنده من متوجه شد و بلند شد، منتظر یک آشوب و بلوا شدم اما ایندفعه باید تمام قد همراهیش می‌کردم.
فریبا:« خب‌خب همه گوش کنین چندتا خبر باید به همگی بدم»
همه ساکت شدن و گوشاشون تیز شد واسه حرف‌های فریبا.
فریبا:« خبر اول اینکه من ترفیع گرفتم ...»
همه دخترها شروع به جیغ و دست شدن که دوباره همه رو ساکت کرد.
فریبا:« بزارین بگم، خبر بد هم هست پس عجله نکنین،
بزارید همه که تموم شد بعد. خب گفتم که ترفیع گرفتم ولی متاسفانه باید بریم تهران زندگی کنیم، فرناز و احسان هم بخاطر پیشرفت و گسترش شرکت فعلأ میخوان برن تهران و بعد هم شاید برن آلمان ...»
فریبا همینطور حرف میزد و من داشتم تازه متوجه می‌شدم که دارم تنهاتر می‌شم. بلاخره به خودم اومدم اما نمیدونستم ناخواسته اشک از چشمام جاری شده بود. حضور گندم رو کنارخودم حس کردم. اما روش نمی‌شد که کاری انجام بده‌. بهش نگاه کردم و اشاره کردم که چیزی نیست. همهمه زیاد شده بود و هرکس مشغول حرف زدن با کناریش بود که دوباره فریبا همه رو ساکت کرد.
فریبا:« خب بسه دیگه، حالا حرف آخر که از همه اینها مهمتره»
همه ساکت شدن و به فریبا نگاه میکردن. فریبا به سمت من و گندم حرکت کرد و بینمون وایستاد.
فریبا:« خب و خبر مهم اینه که ...»
رو به گندم کرد و آروم در گوشش چیزی گفت و گندم هم آروم جوابش رو داد.
فریبا:« خب یکماه دیگه انشاالله همگی به جشن عقدکنون فرهادجان و گندم‌جان دعوت هستین»
ناراحتی تو چهره بزرگترها مشخص بود و تعجب تو چهره بچه‌هاشون بیشتر. مراسم کمی سنگین شد و خب در کمتر از یک ربع همه فامیل با کدورت و ناراحتی خداحافظی کردن و رفتن. بجز سوگند و مهلا هیچکس تبریک نگفت. کمی بعد مونا، کیانا و هانا هم رفتند. سیما هم بلند شد بره که فریبا رفت و کمی با هم صحبت کردن و بعد خداحافظی کرد رفت.
حالا فقط من با آبجیام و شوهراشون و گلی‌خانم و گندم رو مبل دورهم نشستیم.
گلی:« ببخشید نباید اینطوری می‌شد»
فریبا:« چرا شما معذرت خواهی میکنی؟! اونها حقشون بود که باهاشون همینطور رفتار بشه»
گلی:« آخه اینها که عقد هستن دیگه نیاز به مراسم نیست دیگه»
فرناز:« اتفاقاً باید همه چیز کامل باشه یک عروس که بیشتر نداریم»
گندم قرمز شده بود و سرش پایین بود.
فریبا:« آره عقد باید تو شناسنامه ثبت بشه، عکاسی ، خرید لباس عروس ، انگشتر و‌ همه چیز، فقط بجای تالار شام رو تو رستوران می‌دیم و بعدش هم میایم همینجا»
یک ساعت طول کشید تا خرید وسایل و همه چیز رو فریبا و فرناز با مشورت گلی خانم هماهنگ کردن.
فریبا:« خیلی خب فعلا بریم که همگی خسته شدیم، البته عروس و دامام با اجازه گلی خانم امشب با هم تنها باشن شاید حرفی داشته باشن، گلی خانم هم واسه اینکه تنها نباشه به سیما جون گفتم کنارتون باشه»
با بلندشدن فریبا بقیه هم بلند شدن و با ما خداحافظی
کردن، آخرین نفر گلی خانم بود که لحظه آخر برگشت منو بغل کرد و صورتمو بوسید بعد هم گندم رو بغل کرد و تو گوشش حرفی زد و رفت.
منو گندم تنها شدیم بعد از کمی تعلل بلاخره گندم شروع به حرف زدن کرد.
گندم:« بشینید تا چایی بریزم»
چایی ریخت و روبروم نشست. سرش پایین بود و با دستاش بازی می‌کرد. تازه فهمیدم چقدر بزرگ شده و خانم هست. درسته سنش کم بود اما رفتارش مثل بزرگترا بود. جثه‌ش هم بزرگتر از سنش می‌خورد، وقتی کنارم وایساده بود قدش از شونم بیشتر شده بود.
کم‌کم یخمون باز شد و در مورد مراسم و خودمون و چیرهای دیگه کلی حرف زدیم، تا اینکه احساس کردم خسته شده و خوابش میاد.
من:« بریم بخوابیم؟!»
گندم:« نه، یعنی باشه بریم، فقط من یادم رفت لباس راحتی بردارم باید برم پایین لباس بیارم.»
من:« باشه پس بلندشو با هم بریم»
با هم پایین رفتیم و گندم با کلید درب رو باز کرد، وارد واحد شدیم که انگار چیزی یادش اومد.
گندم:« وایساین خودم میرم میارم»
من:« وایسین نه قرار شد راحت باشیم، الانم که دیگه اومدم با هم بریم لباستو بردار»
جلو رفتم که گندم هم پشت سرم اومد و رفت تو اتاقش. من تو پذیرایی بودم که صدای آه بلندی از اتاق گلی‌خانم بلند شد، گندم بیرون اومد و سریع گفت بریم که دوباره صدای آه آه گلی بلند شد. با هم بیرون اومدیم، گندم قرمز شده بود و بدنش می‌لرزید. دستم دور بازوش گرفتم و به طرف اتاقم رفتیم.
وارد اتاق که شدیم گندم روی تخت نشست و سرشو پایین گرفته بود. صورتش با دستم‌ به طرف بالا آوردم.
من:« چرا قرمز شدی؟!»
گندم سرشو تکون داد.
من:« اگه بخاطر صداها هست باید بگم که من میدونم»
گندم با تعجب تو چشام نگاه کرد.
بلندشدم و جلوش لباسامو عوض کردم و با شورت مشغول مرتب کردنشون شدم. گندم زیرچشمی داشت نگاه می‌کرد. پشت بهش شورتمو پایین کشیدم و شلوارک پوشیدم.
من:« گندمی بلندشو بیا»
با ترس بلند شد و نزدیک شد رو به آینه قدی دکمه لباسشو از پشت باز کردم و با کمک خودش از سرش درآوردم. تاپ زیرشو خواستم دربیارم که با کمی مقاومت درآوردم. سینه هاش اینقدر کوچیک بودن که سوتین نداشت. زیپ دامنش رو هم بازکردم و پایین کشیدم. بدنش داشت میلرزید اما من آروم ساپورتشو پایین کشیدم و از پاش درآوردم. با یک شورت زردرنگ جلوم ایستاده بود. دستشو جلوی سینه‌هاش گرفته بود، دستامو رو دستش گذاشتم و آروم پایین آوردم.
از تو آینه به همه بدنش نگاه کردم، قدش ۱۷۰ بود و هنوز جای رشد داشت، موهاش مشکی بلند بود و فر داشت، چشمای عسلیش تو صورت سبزه‌ش حکم دوتا مروارید بود. گردن باریک و کمی بلند داشت، سینه‌هاش نیاز به سوتین نداشت، بدنش سبزه پررنگ بود و اصالت جنوبی رو داشت. بدنش هیچ خالی یا نقطه ای نداشت اما بوی خاصی داشت، از اون بوها که آدمو حشری می‌کرد. از گردنش یک بوس خوردم و لباس خوابش رو تنش کردم. دستش رو گرفتم و با خودم روی تخت بردم. پتو رو کنار زدم تا دراز کشید و خودمم رفتم اونور تخت دراز کشیدم. به پهلو شدم و با دست بدنشو رو به خودم کردم.
من:« خب بزار من کل ماجرا رو برات تعریف کنم تا همه چیز رو در مورد من بدونی»
کل ماجرای آشنایی با مریم و سکس‌ها که با مریم سیما، فریبا، فرناز ، مونا و حتی اون دوتا دانش آموز و همه رازهایی که داشتم رو بهش گفتم حتی در مورد سکس خشن با عاطی، و هرچیزی که بود و‌ نبود.
من:« خب همه چیز رو بهت گفتم اما بدون از این لحظه فقط و فقط تو برام مهم هستی و نه هیچ کس و هیچ چیز دیگه و هیچ رازی رو ازت پنهون نمیکنم و دوست دارم و عاشقتم»
گندم:« خب منم باید رازهام رو بگم؟!»
من:« نه تو هیچ اجباری نداری بگی»
گندم کمی فکر کرد بعد گفت:« نه میگم»
رازهای گندم بیشتر در مورد شیطونی های مدرسه‌ای بود و کمی هم در مورد دیدن سکس مادرش با سیما یا دیدن سکس سیما با فریبا بود.
گندم:« و اینکه....»
من:« و اینکه چی؟!»
گندم:« میشه پشتمو بهت کنم؟! یا تو پشتتو بهم بکنی»
من:« این اولین و آخرین دفعه هست که پشت بهت میکنم، تو که اصلا نباید بهم پشت بکنی، البته بجز موارد خاص»
من برگشتم و گندم لبخندی از سر خجالت کشید.
گندم:« من گاهی خودارضایی میکنم»
منم خندیدم دستامو محکم به هم زدم و گفتم:« خب خداروشکر، مشخصه که خوش به حال من شده، چون یک دختر حشری گیرم کرده»
گندم:« و اینکه منم هیچ رازی رو از تو پنهون نمیکنم و ... منم دوست دارم»
برگشتم و دستمو پشت کمرش گذاشتم و به طرف خودم کشیدمش و اولین لب رو‌ازش گرفتم. اینقدر دلچسب بود که تا حالا هیچوقت تجربه‌ش رو نداشتم.
من:« طبق قولی که دادی و دادم وقتی دانشگاه قبول شدی پلمپ کستو باز میکنم ولی تا اونموقع دلیل نمیشه نتونم بخورمش. رفتم روش و آروم به سمت گردن و سینه‌هاش رفتم. با اینکه سینه‌هاش کوچیک بود و تو دست جا نمیشد ولی نوک بزرگی داشت و تو دهنم جا می‌شد. شورتشو که کاملا خیس بود آروم کنار زدم. کسش مو داشت اما اصلا حالمو بد نمیکرد بلکه حشریم می‌کرد، از کسش مثل یک رودخونه آب میومد. پهلوها و پاهاش رو خوردم و اونقدر روی رون پاهاش مانور دادم تا بلاخره خودش سرمو گرفت و به بین پاهاش فشار داد. با دو سه بار لیسیدن کسش با جیغ و آه خیلی بلند ارضا شد. باورم نمیشد اینقدر جیغش بلند و لذت بخش باشه.
گندم نفس نفس میزد و هنوز بدنش لرزش ارضا شدن رو‌داشت، آروم بالا اومد و پیشونیش رو بوسیدم.
گندم:« ببخشید»
من:« واسه چی؟!»
گندم:« همین ...»
من:« ارضا شدن؟! یا جیغ کشیدن؟!»
گندم صورتشو بین سینه‌هام پنهان کرد.
من:« از این لحظه به بعد ببینم حشری شدی و به من نگفتی، یا ارضا شدی و جیغ نکشیدی تنبیه میشی. فهمیدی؟!»
گندم سرشو به علامت باشه بالا پایین کرد.
من:« و اینکه وقتی باهات حرف میزنم باید جواب بدی و سرتو تکون نده چون من بدم میاد، جدی تنبیه بدی میشی، متوجه شدی؟!»
گندم:« آره، ببخشید»
سرشو بوسیدم و محکم به خودم فشارش دادم. دستش رو برد تا روی کیرم بزاره که جلوش رو گرفتم.
من:« فعلا تا زمان عقد فقط من باید ارضات کنم»
گندم:« گفتی جلوم پلمپ باشه تا قبولی دانشگاه، خب من نمیخوام همیشه با دست یا دهن ارضا بشی»
من:« من که راضی هستم، تو میگی چیکار کنیم؟!»
گندم:« خب از عقب.... »
من:« دیوونه‌ای، درد داره»
گندم:« میدونم، اما دوست دارم داخلم باشه»
سرشو بوسیدم:« باشه تا شب عقد»
گندم:« خب آخه یکدفعه که سخته یعنی... سیما یه چیزی به مامان داده بود تا باهاش باسنش رو‌ آماده کنه، خب منظورم‌ اینه تو‌ مدتی که دانشگاه رفتی، من میتونم خودمو برای شب عقد آماده کنم.»
من:«باشه فعلا بخواب فردا در موردش حرف می‌زنیم»
گندم:« یک سوال بپرسم؟!»
من:« جانم بگو»
گندم:« رو این تخت با کیا سکس کردی؟!»
من:« با هیچکس تو‌ این اتاق سکس نکردم چه برسه روی این تخت»
گندم لبخندی زد، چشماشو بشت و خودشو تو بدنم جمع کرد.
چشامو که باز کردم گندم تو بغلم خواب بود، سروصدا بیرون نشون میداد که گلی و سیما بیدار شدن. پتو رو کنار زدم تا بلندشم که شورت زرد گندم از تخت افتاد. نگاه به بین پاهاش کردم که کس نازک و قرمزش دیده می‌شد. بلاخره شیطون پیروز شد و با سر شیرجه زدن لای پاهای گندم و شورع به خوردن کسش کردم. کم‌کم گندم هم بیدار شد و آه می‌کشد. وقتی صداهای بیرون رو شنید دستش رو جلوی دهنش گرفت تا صداش بلند نشه. دستشو کنار زدم و دوباره شروع به خوردن کسش کردم. خودشو محکم گرفته بود که آه نکشه. بلند شدم و چهاردست‌وپاش کردم و دوتا ضربه به باسنش زدم که جیغ کشید. روی تخت دراز کشیدم.
من:« بیا اینجا و روی صورتم بشین، خودتو‌عقب جلو‌کن تا ارضا بشی اگر صدات درنیاد ایندفعه محکمتر میزنم که صدات تا خیابون بره، متوجه شدی؟!»
گندم:« آخه زشته فرهادجان»
من:« اصلاً زشت نیست، زشت اینه که به حرف من گوش نکنی»
گندم رو تنظیم کردم تا رو صورتم بشینه و شروع به عقب جلو کردن کسش روی زبونم کرد. از حرکاتش معلوم بود این‌حالت رو خیلی پسندیده. موهامو گرفته بود و انگار داشت دهنمو میگایید. بعد از چند دقیقه با جیغ و آه بلند ارضا شد. خواست بلند بشه که پهلوهاش رو گرفتم و سرعت زبونمو رو‌کسش بیشتر کردم. این حرکتم باعث شد جیغ زدناش بیشتر بشه. وقتی خوب تخلیه شد خودشو رو بدنم اندخت.
سیما:« بسه دیگه، چه خبرتونه، همه همسایه جلو‌درب جمع شدن، حالا خوبه فقط قرار بود کنار هم بخوابین ...»
با شندین صدای سیما که از تو پذیرایی میومد گندم شروع به مشت زدن به من کرد:« دیوونه گفتم نکن، آبروم رفت، الان سیما و مامان چه فکری میکنن»
من:« با مامانت چقدر راحتی؟! یعنی بهت گفته که با سیما ارتباط داره؟!»
گندم:« نه به من نگفته ولی فهمیده که من میدونم با هم لز میکنن؟!»
من:« لز؟! ولش کن، دوست داری با مامانت راحت باشی؟!»
گندم:« یعنی چی؟! منظورت چیه؟!»
من:« ولش کن، بنظرم باید همین الان با هم راحت بشین، بهتره همین الان بریم بیرون تا چیزهای جدید بفهمی»
شلوارک و تیشرت پوشیدم و دستش رو‌ گرفتم تا بریم‌ بیرون.
گندم:« دیوونه صبر کن لباس بپوشم، با لباس خواب که انگار لختم»
من:« فقط شورت زیرش بپوش»
گندم:« آخه»
من:« گندمی وقتی چیزی میگم چی‌باید بگی؟!»
گندم:« چشم»
من:« آفرین شورت بپوش بریم»
تا رفتیم بیرون سیما شروع به کل کشیدن و دست زدن کرد. گلی‌خانم هم با دیدن لباس گندم چشماش گرد شده بود.
سیما:« چه عجب بیرون اومدین، البته خداروشکر آخه همسایه‌ها داشتن نگران میشدن از این جیغ‌ها»
من:« همسایه‌ها نصف شب از جیغ‌های طبقه پایین بیشتر نگران میشن، میدونی آخه شب بیشتر سکوت هست»
گلی‌خانم سرشو پایین انداخته بود و خودشو مشغول داشت. سیما که یکه خورده بود کم نیاورد رفت نزدیک گلی‌خانم گفت:« گلی جون خیلی استرس داشت، منم ماساژش دادم تا استرسش کم بشه»
من:« بله از صداها مشخص بود دارید قسمت پایین تنه رو‌ماساژ میدی»
کل کل من و سیما داشت بیشتر می‌شد و خجالت گلی خانم و گندم بیشتر می‌شد. صبحانه رو با همین کل‌کل خوردیم. گندم و گلی مشغول جمع کردن ظروف شدن.
من آروم به سیما گفتم:« گندم فکر میکنه با گلی لز میکنی، دوست دارم با هم راحت باشن»
سیما:« یعنی میخوای با گلی سکس کنی؟!»
من:« نه اصلا، فقط میخوام راحت باشن»
سیما:« باشه اوکی»
کمی که گذشت سیما بلندشد، دست گلی رو‌گرفت و به سمت استخر رفتن.
سیما:« من میرم گلی‌جون رو توی آب ماساژ بدم»
من:« فقط با ماساژتون همسایه‌ها رو‌ خبر نکنید»
گلی‌خانم خواست مقاومت کنه که با زوری که سیما زد نتونست و به سمت استخر رفتن.
گندم:« وای داشتم آب می‌شدم جلو مامان گلی»
من:« نترس هنوز مونده»
گندم با تعجب نگام کرد. نیم ساعتی روی پام نشست و با هم حرف می‌زدیم.
من:« خب حالا بلندشو بریم‌ پایین میخوام چیزی نشونت بدم»
گندم:« نه زشته الان هردوتا لخت هستن»
من:« گندم تنبیه میشی بخاطر اینکه به حرفم‌گوش ندادی»
دستشو گرفتم و به سمت استخر رفتیم. نزدیک که شدیم صدای آه گلی شنیده می‌شد. به گندم اشاره کردم بره جلو و آروم از پشت دیوار پله ها داخل رو نگاه کنه.
خودم هم پشت سرش ایستادم. گلی ایستاده بود و دستاشو به صندلی تکیه داده بود و سیما هم داشت سرپا تو کسش میکرد. وقتی سیما کیرشو بیرون کشید تازه گندم متوجه شد و یک‌ آه کوچولو از تعجب کشید. کیرمو از شورت بیرون آوردم و شورت گندمو پایین کشیدم، دیگه تحمل نداشتم‌ سرکیرمو بین پاهاش گذاشتم و جلوی کسش عقب جلو میکردم. با آه کشیدن‌های گندم سیما متوجه ما شد و حالتشو طوری کرد که کیرش بیشتر تو دید باشه. گلی‌خانم هم حتماً متوجه شده بود اما خودشو به اون راه می‌زد. بعد از ده دقیقه آبم اومد و بین‌ پاهای گندم تخلیه شدم، با ارضا شدن من گندم هم‌ارضا شد. وقتی گلی و بعدش سیما تو کسش ارضا شد ما سریع برگشتیم بالا. گندم رفت دستشویی تا خودشو‌ تمیز کنه و منم شیرموز درست کردم و با چهارتا لیوان به سمت استخر رفتیم.
من:« اجازه هست ما هم بیایم استخر»
صدای کل‌کل گلی که می‌گفت نه و سیما میومد.
سیما:« بله بفرمایید»
با گندم رفتیم نزدیک و سینی رو‌کنار استخر گذاشتم.
سیما و گلی هردو با شورت بودن. سیما دستای گلی رو گرفت و مثلاً می‌خواد از پشت بغلش کنه دستاشو از روی سینه‌هاش برداشت.
سیما:« آفرین چه به موقع»
من:« بله دیگه ماساژ دهنده و ماشاژ گیرنده نیاز به تقویت داشتن»
سیما:« بله پس واسه همین چهارتا لیوان آوردی، صدای ماساژ شما هم از همین نزدیکی میومد.»
تیشرتمو درآوردم، گندم رو از پشت بغل کردم و پریدم توی آب. وقتی روی آب اومدیم لباس خوابش روی آب میومد. نزدیکش شدم و لباسشو درآوردم. حالا همه فقط با شورت بودیم. شروع به آب پاشیدن به سمت سه نفرشون کردم. سیما هم شروع به آب پاشیدن به سمت من کرد. کم‌کم گندم و گلی هم شروع با آب بازی کردن. شیرموز خوردیم و نیم ساعتی شنا کردیم تا دیگه قرار شد بریم بیرون.
سیما تا از آب بیرون رفت شورتشو درآورد و برگشت.
سیما:« دیگه خجالت کشیدن بسه»
دستشو دراز کرد و دست گلی رو‌گرفت و بیرون کشید. صورت گلی و گندم سرخ شد و سرشون رو پایین انداختن.
سیما:« گندم جان، اگه نمیدونی ببین، من هم زنم و هم مرد، و البته نیازهام مثل مردهاست، مامانت هم جوونه و‌نیازهایی داره که میتونیم بدون ترس از آبرو یا قضاوت همدیگه رو ارضا کنیم، گلی جون تو هم دیگه باید به لباس آزاد پوشیدن عادت کنی، فرهاد دیگه دامادت هست، حالا یه کم بیشتر از معمول می‌بینه، ولی مطمئن باش بهت نظر نداره، اگه با هم راحت باشیم مطمئنم به همه بیشتر خوش می‌گذره»
شورت گلی رو پایین کشید و به سمت دوش رفتن. منم بیرون رفتم و کمک گندم کردم تا بیاد بیرون. شورتمو درآوردم و شورت گندم رو هم پایین کشیدم و به سمت اونها رفتیم.
از چند روز تعطیلات عید به نحو احسن استفاده کردیم و کلی خرید کردیم، از انگشتر گرفته تا لباس عروس و کت شلوار داماد و چیزهای دیگه. فریبا و فرناز هم بعضی خریدها رو با ما اومدن. با هماهنگی فرناز قرار شد واحد رو به نام گندم بزنم طوری که خودش نفهمه و لابه‌لای بعضی فرم‌ها امضاش کنه.
بعد از شبی که عقد رو اعلام کردیم قرار شد گندم وسایلشو بیاره تو‌اتاقم که الان اتاقمون شده بود و گلی خانم هم بیاد یکی از اتاقهای بالا ساکن بشه ولی گلی‌خانم قبول نکرد و گفت پایین راحت‌تر هست و وقتی گندم تنها باشه میاد بالا. این‌کارش هم بخاطر راحتی ما بود و هم راحتی خودش.
اما چیزی که خیلی عید رو خاطره انگیز می‌کرد، حشریت بی حد و‌اندازه گندم بود. باورم نمیشد یک دختر ۱۴_۱۵ ساله اینقدر حشری باشه. روزی حداقل دوبار ارضا می‌شد. اولین شبی که ساک زدن و کون دادن رو امتحان کرد شبی بود که انگشترها و‌ لباس‌ عقدی رو‌ خرید کرده بودیم. بعد از شام گلی خانم به واحد خودشون رفت و تنها شدیم. بغلش کردم و با لب گرفتن بردمش تو اتاق. تا خواستم برم سراغش اجازه نداد.
گندم:« امشب حق نداری کاری انجام بدی و فقط باید به حرف من باشی»
دستامو به علامت تسلیم بالا بردم. منو رو‌تخت نشوند و شلوارکمو پایین کشید. کیرمو تو دستاش گرفت و شروع به بازی شد. وقتی به اوج خودش رسید شروع به خوردن کرد. سعی می‌کرد خوب بخوره اما نمیتونست. آب از لب و دهنش آویزون شده بود
گندم:« وای تو این فیلم‌ها چطور میخورن، من که هرکار میکنم تو دهنم جا نمی‌شه»
و دوباره مشغول شد. کمی که گذشت لخت شد و اومد روی تخت و داگی شد.
گندم:« امشب باید پلمپ کونمو با انگشت باز کنی»
راست میگفت کونش اینقدر تنگ بود که بعد از کلی خوردن و لیسیدن بازهم یک انگشت بیشتر داخل نمی‌رفت. اونشب کلی با کونش بازی کردم تا تونستم دوتا انگشت رو تا آخر تو‌کونش کنم. این برنامه تا شب قبل از رفتن به دانشگاه ادامه داشت و هرشب ساک و انگشت کردن کونش جزو برنامه شبانه بود.
شب آخر دیلدوها رو آوردم و بهش نشون دادم تا وقتی من نیستم تمرین کنه، بات قلبی رو هم مخفی کردم و وقتی داگی شد بعد از کمی لیسیدن و انگشت کردم آروم تو کونش کردم. اولش درد داشت و آخ و آه زیادی کشید اما بلاخره ماهیچه‌های باسنش عادت کرد و تونستم چندبار تلمبه بزنم. دفعه آخر هم درآوردم و نشونش دادم تا ببینه چی تو کونش کردم.
من:« خب ساک زدن رو از دیلدو کوچیک شروع کن و وقتی راحت تو دهنت رفت و زور به حلقت نیومد برو سراغ کیر سیاهه. این بات هم هروقت از مدرسه اومدی میکنی تو باسنت تا فردا صبح که داری میری مدرسه. سعی کن در روز دو یه سه بار تلبمه هم بزنی تا ماهیچه‌های کونت عادت کنه.»
گندم:« باشه چشم، خب اونوقت خودت چی؟! این چند وقت رو چطور سر میکنی؟!»
من:« نگران‌نباش عشقم، شیطونی نمیکنم، سعی میکنم هر هفته اینجا باشم تا کستو بخورم و‌ ارضات کنم و البته ارضا بشم»
گندم:« آخ جوون مرسی عشقم، میدونم که سخته ولی تا بعد عقد حق نداری با کسی شیطونی کنی »
من:« دیوونه مگه میشه با وجود فرشته‌ای مثل تو برم شیطون رو بکنم»
شروع به خندیدن کرد، منم خودمو انداختم روش و شروع به خوردن پهلوهاش که قلقلکش میومد کردم تا وسط خنده‌هاش صدای التماس نکنش هم بلند بشه.
kiii¥a
     
  
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
داستان سکسی ایرانی

یک شروع بی پایان

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA