انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3

روابط ممنوعه نیما


زن

 
فکر میکنم نویسنده خیلی باعجله از سوژه‌های جذاب عبور میکنه که جای تامل بیشتری داره

مثلا توی قسمت هشتم اونجایی که سیما سوتین رو در میاره، نویسنده چیز زیادی نمیگه تا صحنه رو جذابتر کنه در حالیکه نقطه عطف صحنه های اروتیک داستان محسوب میشه و اولین لحظه‌ای هست که یک عضو جنسی کاملا لخت میشه و میشد خیلی بهتر و بیشتر اونو به تصویر کشید. صحنه های نکاه کردن نیما به سینه سیما و توصیف کاملتر اون، عکس‌العمل کامران، نگاه فریبا و بعد صحنه‌های نگاه دزدکی نیما خیلی جای کار بیشتری داشت در حالیکه فقط با دوجمله از این صحنه به این بزرگی عبور کرد
و یا خیلی موقعیت های جذاب دیگه....
کاش با صبر و تامل بیشتری به اینجور صحنه ها پرداخته بشه

ممنون از شما
     
  
مرد

 
esijoonam
به زودی ادامه اش رو مینویسم، درخواست دادم تاپیک مجزا واسم بدن اگه تاپیک باز شد اونجا ادامه میدم
     
  
مرد

 
jojeordak18
چشم، در قسمت های بعد به جزئیات دیالوگ ها بیشتر میپردازم
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
مرد

 
mastan2025
خیلی ممنونم از نگاه ریز بین شما، سعی میکنم پیشنهاد شما رو در قسمت های بعد رعایت کنم، حتما با نظراتتون همراهی کنید
     
  
مرد

 
روابط ممنوعه نیما
قسمت نهم

سکوت سنگین سالن همین‌طور ادامه داشت. من روی کاناپه‌ی چرمی لم داده بودم؛ فریبا، زن‌عموم، روبروم روی مبل با همون ست توری مشکی و جورابای شیشه‌ای مشکی که تا بالای رونای سفیدش می‌رسید نشسته بود، و سیما هم دقیقاً چسبیده به من، با تاپ و شورت فانتزی قرمز جیغ و جورابای براق رنگ‌پاش. داغی تن سیما و لمس زانوی لختش روی رون من، همراه با بوی عطر تند بدنش، هوای سالن رو رسماً داغ و سکسی کرده بود.

هنوز داغی اون عکاسیِ طولانیِ قسمت قبل تو سالن بود؛ عکاسی‌ای که توش به اسم کارگردانی، تمام بدنشون رو درست جلو چشمای شوهر سیما دست زده بودم و مدل نشستن و خوابیدنشون رو جلو دوربین درست کرده بودم. همون ژست‌های سکسی و بی‌پروا که جلو دوربین کامران گرفته بودن و کل‌کل‌های پنهانیشون سرِ دلبری کردن از من، حالا همه و همه رسیده بود به این سکوت داغ و پر از انتظار.

هیچ‌کدوممون حرف نمی‌زدیم، اما بزرگ شدن و سفت شدن کیرم از زیر پارچه‌ی نازک شلوارکم اون‌قدر واضح بود که این دو تا خواهر با نگاهای خمار و پوزخندهاشون چشم از من برنمی‌داشتن. فریبا با اینکه زن‌عموم بود و سیما هم شوهر داشت، قشنگ یادشون بود تو اون عکاسی، دستای من چطور روی رونا، کمر و بدنشون می‌چرخید و حالا دیدنِ این سیخ شدن کیرم از زیر شلوارک، داغیِ یادآوریِ اون دست زدن‌ها رو براشون صد برابر کرده بود. منم با یه پوزخند رو لبم زل زده بودم تو چشماشون و اصلاً سعی نمی‌کردم چیزی رو مخفی کنم.

تو همین حال و هوای سنگین، صدای قدم‌های کامران سکوت رو شکست. با یه شلوارک راحتی از راهرو اومد تو سالن. چشماش سرخ و پف‌کرده بود؛ معلوم بود خستگیِ چند ساعت عکاسی و جابه‌جا کردن وسایل کلاً داغونش کرده. اما همین خستگیِ زیاد و خماریِ شبانه، باعث شده بود تمام حیا و ملاحظه‌کاری‌هاش کلاً بپره.

همین که چشمش افتاد به وضع سالن، به ست‌های قرمز و مشکیِ این دو تا خواهر شلوارک باد کرده من، بی‌اختیار یه نیشخند زد. من از همین طرز برخورد و ری‌اکشنش قشنگ متوجه شدم که تو وجودش یه حس بی‌غیرتیِ شدید داره و لذت می‌بره از اینکه ببینه کس دیگه‌ای داره زنش رو حشری می‌کنه. خواب کلاً از سرش پرید. اومد از پشت سر سیما، خم شد و یه بوسه‌ی طولانی روی گردن لختش گذاشت. سیما چشماشو بست و یه آه آروم کشید. کامران سرشو بلند کرد، یه چشمکِ معنی‌دار به من زد و با صدایی که از حشریت و خستگی یه کم می‌لرزید گفت: «امروز حسابی خسته‌شون کردیا رئیس!»

من فقط یه لبخندِ کج زدم و لم دادم روی کاناپه. کامران اومد درست کنار سیما نشست، دستشو انداخت دور شونه‌ی زنش و زل زد به شلوارکم که کیرم زیرش کاملاً راست شده بود. با یه لحن پر از حشریت و خنده گفت:

«نیما، خدایی چطور اون‌همه ساعت جلوی خودتو گرفتی؟ من که اون‌پشت فقط از پشت دوربین نگاه می‌کردم داغ کرده بودم، تو که می‌رفتی جلو و رونا و کمرشونو دست می‌زدی چطور طاقت آوردی؟ نگاه کن، شلوارکت داره رسماً می‌پُکه!»

با خونسردی نگاهش کردم و گفتم: «کارِ حرفه‌ای ابزارِ سفت‌وسخت می‌خواد آقا کامران... ولی انگار شما خودت امشب بیشتر از دخترا بی‌تابی.»

کامران خندید و دستشو روی شونه‌ی سیما فشار داد: «خب وقتی کارگردان تو باشی و صحنه این‌قدر داغ، عکاس فقط باید تماشا کنه و کیف کنه!»

فریبا که تا اون لحظه ساکت بود، یه نگاه تیز به من انداخت. قشنگ می‌فهمید دارم چیکار می‌کنم؛ داشتم قدرتم رو نشون می‌دادم و به کامران می‌فهموندم که تو این بازی من رئیسم.

سیما هم که از این تنش و نگاهای داغ و شهوانیِ ما دو تا مرد به وجد اومده بود، جابه‌جا شد. پاش رو از روی اون یکی برداشت، لبه‌ی تورِ جوراب رنگ‌پاش رو با انگشتاش آروم نوازش کرد و کشید پایین‌تر تا تضاد پوست برهنه‌اش و تور جوراب بیشتر تو چشم بیاد. زل زد تو چشمای من و با یه لحنِ لوند و چالش‌برانگیز گفت:

«این‌جوری که فایده نداره فقط همو نگاه کنیم و حرفای تیکه‌دار بزنیم... بیاین یه بازی کنیم که تکلیف همه‌چی روشن بشه؛ جرئت یا حقیقت! اما با قوانینِ خودمون، بدون هیچ خط قرمزی. هیچ سوالی ممنوع نیست، هیچ جراتی هم نباید رد بشه. از سکس، از رازها، از حس‌های پنهانی... هرچی که هست باید رو بشه. هرکی هم جا بزنه یا بترسه، رسماً بازنده‌ست و بقیه برنده میشن و تصمیم می‌گیرن چه مجازاتی براش بذارن!»

فریبا سرشو بالا گرفت و با لحنی سرد و پر از غرور گفت: «مطمئنی ظرفیتشو داری سیما؟ من رازهایی می‌دونم که شوهرت رو سکته میده.»

سیما پوزخندی زد، یه نگاهِ شیطون به کیرِ سیخ‌شده‌ی من انداخت و جواب داد: «فریبا جون، تو هم رازهایی داری که اگه محمود بفهمه، دیگه هیچ‌وقت پاشو نمی‌ذاره تو خونه. مهم اینه که کی امشب تا تهش پای بازی می‌مونه.»

کامران که تحت تأثیر خستگی و اون فضای سکسی کاملاً مهارش باز شده بود، دستاشو کوبید به هم و با خنده گفت: «عالیه! پس بریم سراغ بازی که فضا داره خیلی داغ میشه!»

دور میز کوچکِ وسطِ سالن که بین دو تا کاناپه‌ی روبروی هم قرار داشت جمع شدیم. من و سیما روی یک کاناپه نشستیم و فریبا هم با کامران روی کاناپه‌ی روبرویی. من عمداً طوری پاهام رو باز کردم و لم دادم که برجستگیِ کیرم از زیر شلوارک برای هر دو تا خواهر کاملاً تو چشم باشه و نتونن نگاهش نکنن.

سیما یه بطری شیشه‌ایِ خالی رو از روی میز برداشت، گذاشت وسط و رو به همه گفت:
«قانونش خیلی ساده‌ست... اول من بطری رو می‌چرخونم. سر بطری افتاد سمت هر کدومتون، ازش می‌پرسم حقیقت یا جرئت. هر کدوم رو انتخاب کرد، یا باید به سوالم رک و راست جواب بده یا اون جرأتی که می‌گم رو بی‌چون‌واچرا انجام بده. بعدش، همون کسی که سر بطری افتاده سمتش، بطری رو می‌چرخونه برای نفر بعدی و بازی همین‌طوری می‌ره جلو.»

بعد با یه لبخند شیطونی بطری شیشه‌ای رو چرخوند. صدای چرخیدن شیشه روی سطح چوبیِ میز، تو سکوت سالن مثل شمارش معکوس یه بمب بود. بطری چرخید و چرخید، تا اینکه آروم ایستاد و سرش دقیقاً افتاد سمت من.

سیما با یه نگاه پیروزمندانه و عمیق زل زد تو چشمام و گفت: «خب... حقیقت یا جرئت؟»
بدون یک ثانیه مکث با یه لبخند مطمئن گفتم: «حقیقت.»

سیما یکم به جلو خم شد، تاپ قرمزش آویزان شد و چاک سینه‌هاش زد بیرون. زل زد تو چشمام و پرسید: «دوست نداشتی الان به‌جای من و زن‌عموت که ۱۰-۱۲ سال ازت بزرگتریم، دخترای هم‌سن‌وسال خودت کنارت با این لباسای لختی می‌گشتن؟»

نگاهم رو آروم از روی صورتش سُر دادم پایین؛ روی گردنش، روی سینه‌هاش و بعد روی رون‌ها و جوراب‌های رنگ‌پاش مکث کردم. بعد نگاهم رو چرخوندم سمت فریبا و با اعتماد به نفس و یه لحن گرم و مطمئن گفتم:

«اصلاً... دخترای کم‌سن شاید جذابیت‌های خودِشونو داشته باشن، اما پختگی و جلا دادن به زنانگی یه چیز دیگه‌ست. فرمِ کامل، جاافتاده و بی‌نقصِ اندام شما دو تا، لوند بودن و بلد بودنِ زیبایی‌هاتون واسه هر مردی دیوانه‌کننده‌ست. مخصوصاً مهربونی، پرمهر بودن و عطشِ خاصِ زن‌عموم که اصلاً نظیر نداره و آدم رو شیفته خودش می‌کنه. زن‌های سن‌بالاتر دقیقاً می‌دونن کی و چطور از زیبایی و جادوی تنشون استفاده کنن.»

دو تا خواهر هم‌زمان نگاهی پر از غرور و لذت به هم انداختن. کامران هم زیر لب گفت: «وای خدا... تازه داره جالب میشه.»

دست بردم و بطری شیشه‌ای رو گذاشتم وسط میز و با یه حرکت سریع چرخوندمش. شیشه چند دور روی سطح چوبیِ میز چرخید و آروم ایستاد، تا اینکه سرش دقیقاً رو به کامران قرار گرفت.

با یه پوزخند زل زدم تو چشماش و گفتم: «خب آقا کامران... حقیقت یا جرئت؟»
کامران دستی به بالاتنه‌ی لختش کشید، یه خنده‌ی عصبی کرد و گفت: «حقیقت... بپرس ببینم چی تو سرته.»

تکیه دادم به کاناپه، یه نگاه به سیما که چسبیده بود به من انداختم و بعد زل زدم تو چشمای کامران:
«از همون اولی که فریبا پیشنهادِ عکاسی و مدلینگِ سیما رو مطرح کرد... راستشو بگو، تو دلت چی می‌گذشت؟ موقعی که سیما جلو بقیه دلبری می‌کنه و امروزم که می‌دیدی من چطور به بدن داغش دست می‌زدم و ژست بهش می‌دادم، ته دلت چه حسی داشتی؟»

سکوت سنگینی تو سالن پیچید. سیما و فریبا هر دو زل زده بودن به کامران. کامران آب دهنش رو قورت داد، چشماش خمارتر شد و با صدایی که رسماً اعتراف توش موج می‌زد گفت:

«راستش... از همون موقعی که فریبا این پیشنهادو داد، فکرم رفت سمت اینکه بقیه بدن زنمو ببینن و حسرتشو بخورن. هر وقت می‌دیدم یه مردی داره با چشمای حشری به سیما نگاه می‌کنه، من خودم صد برابر بیشتر تحریک می‌شدم. امروزم وقتی تو داشتی بدنشو لمس می‌کردی و تنظیمش می‌کردی، دیدنِ زنم تو اون حالت و کیف کردنش زیر دستای تو، سکسی‌ترین و حشری‌ترین چیزی بود که تو کل زندگیم دیده بودم!»

کامران که از اعتراف خودش هنوز نفس‌نفس می‌زد و چشماش خمار بود، دستشو دراز کرد و بطری شیشه‌ای رو برداشت. با هیجان گذاشتش وسط میز و محکم چرخوندش. بطری روی چوبِ میز چند دور سریع چرخید و وقتی ایستاد، سرش دقیقاً رو به فریبا قرار گرفت.

کامران یه نگاهِ پر از حشریت انداخت و رو به فریبا گفت: «خب فریبا خانم... حقیقت یا جرئت؟»
فریبا خیلی خونسرد و پر از غرور، پاشو انداخت روی اون یکی پاش، تکیه داد به کاناپه و زل زد تو چشمای کامران: «حقیقت.»

کامران یکم به جلو خم شد، نگاهش بین من و فریبا چرخید و با یه لحنِ کنجکاو و بی‌پروا گفت:
«فریبا خانم، راستش از رفتارا و نگاهای تو و نیما کاملاً تابلوئه که بینتون خبرایی هست و رابطه دارین، یعنی اصلاً قایم‌کردنی نیست! تو زن‌عموی نیمایی... محمود هم شوهرته و سال‌هاست داری باهاش زندگی می‌کنی. راستشو بگو، چطور شد که انقدر با برادرزاده‌ی شوهرت راحت شدی و تصمیم گرفتی به محمود خیانت کنی؟ اصلاً نیما چی داشت که شوهرت نداشت که حاضر شدی تمام خط قرمزاتو جلوی نیما رد کنی و انقدر راحت باهاش وارد این بازی بشی؟»

سکوتِ داغ و سنگینی سالن رو گرفت. سیما زل زده بود به خواهرش تا ببینه چی می‌گه و کامران هم چشم دوخته بود به دهنِ فریبا. فریبا یه نگاهِ پر از شهوت به من انداخت، لبخند مرموزی زد و شروع کرد به حرف زدن:

«می‌خوای راستشو بدونی کامران؟ محمود فقط اسمش شوهره. سال‌ها کنارش فقط تحمل کردم و سوختم و ساختم. یه مردِ بی‌خاصیت که تو رختخواب رسماً هیچ‌کاری بلد نیست و فقط بلده دو دقیقه بیفته رو آدم و کارو تموم کنه، بدون اینکه بفهمه زن چی می‌خواد. من سال‌ها تشنه‌ی یه مردِ واقعی بودم... مردی که اقتدار داشته باشه، بدونه با تنِ زن چطور رفتار کنه، چطور دست بکشه رو بدن آدم و آدمو روانی کنه.

نیما رو که دیدم، از همون نگاه اول فهمیدم جنسش با بقیه فرق داره. اقتدار تو نگاهش، هیکلش و از همه مهم‌تر جراتش دیوونه‌م می‌کرد. اون اصلاً از اینکه من زن‌عموشم نترسید. وقتی اولین شبی که رفتیم تو تخت‌خواب، دستشو کشید روی بدنم و با اون لحن محکم و مردونه‌ش بغلم کرد، کل وجودم داغ شد و لرزید. همون‌جا فهمیدم من مالِ این مردام، نه یه مردِ بی‌بخاری مثل محمود.

نیما بهم حسِ زنی رو داد که تا حالا تو زندگیم تجربه نکرده بودم؛ حسِ تسلیم شدن به یه مردِ مقتدر. محمود واسه من فقط یه اسمه تو شناسنامه‌م، اما صاحبِ واقعیِ تن و شهوتِ من نیماست. وقتی کیرِ کلفت و داغشو تجربه کردم، تازه فهمیدم تو این سال‌ها اصلاً زندگی نمی‌کردم!

البته اینم بگم، این حرفا و این رابطه فقط تو همین جمعِ صمیمی و چهارنفره‌ی خودمون می‌مونه و نباید هیچ‌جا افشا بشه. در مورد خیانت هم... راستش همین ترسِ از رو شدنِ راز، وقتی با لذتِ یه رابطه‌ی ممنوعه قاطی میشه، آدمو دیوونه می‌کنه. همین راه رفتن روی لبه‌ی تیغ و استرسی که تو وجود آدم می‌افته، شهوت رو هزار برابر داغ‌تر و جذاب‌تر می‌کنه»

فریبا حرفاش که تموم شد، هنوز برق شهوت تو چشماش موج می‌زد. دستشو دراز کرد، بطری شیشه‌ای رو از روی میز برداشت و با یه چرخشِ محکم فرستادش وسط. شیشه چند دور سریع چرخید و وقتی از حرکت افتاد، سرش دقیقاً نشونه رفت سمت من.

فریبا یه نگاهِ مقتدرانه و شیطون بهم انداخت و گفت: «خب نیما... نوبت توئه. حقیقت یا جرئت؟»

من که نمی‌خواستم جلوشون کم بیارم، با یه خنده‌ی مطمئن گفتم: «جرئت!»

چشمای فریبا از خوشحالی برق زد. از قصد نگاهشو کشید سمت سیما، پوزخندی بهش زد تا حرصشو دربیاره و بعد برگشت رو به من:
«حالا که انقدر جرات داری... جرأتت اینه که الان از جات بلند شی، بیای این‌ور پیش من بشینی و دقیقاً یک دقیقه تمام، محکم و واقعی ازم لب بگیری تا طعم این لذتِ ممنوعه رو علنی بچشیم!»

یه لحظه جا خوردم. با اینکه تو خلوتِ خودمون همه‌ی خط قرمزها رو رد کرده بودیم و بارها تنِ داغش رو چشیده بودم، اما این‌جوری علنی و جلو چشم بقیه... یکم خجالت کشیدم و عقب کشیدم: «نه بابا فریبا... بی‌خیال! جلو کامران؟ درست نیست دیگه!»

کامران زودتر از همه زد زیر خنده و با هیجان گفت: «ای بابا نیما! جا نزن دیگه! قانون بازی اینه، همه‌مون قبول کردیم. ما همه‌چی رو اعتراف کردیم، حالا تو واسه یه لب گرفتن عقب می‌کشی؟»

فریبا هم ابرویی بالا انداخت و گفت: «چی شد نیما خان؟ نکنه جلوی سیما دست و پاتو گم کردی؟»

این حرفا غرورم رو تحریک کرد. بی‌معطلی از روی کاناپه بلند شدم، رفتم سمت مبل روبرویی و دقیقاً وسطِ فریبا و کامران نشستم. بوی عطرِ داغِ زن‌عموم تمام ریه‌هام رو پر کرد. تو اون فاصله چند سانتی‌متری، آرایشِ کامل و فوق‌العاده سکسیِ صورتش هوش از سرم می‌برد؛ خط چشمِ مشکی و کشیده‌ای که چشماشو خمارتر کرده بود، رژگونه‌ی ملایم روی گونه‌های برجسته‌اش، و بیشتر از همه، لبای سرخ و خیسش که مثل یه گیلاسِ رسیده چشمک می‌زد. تنش مثل کوره می‌سوخت.

سیما گوشی‌شو از روی میز برداشت، تایمرش رو رو یک دقیقه تنظیم کرد و با یه لحنِ پر از حسادت و کل‌کل گفت: «خب... سه، دو، یک... شروع شد!»

دست بردم پشت گردنِ فریبا، کشیدمش سمت خودم و لبام رو چسبوندم روی لبای داغش. فریبا منتظر همین لحظه بود؛ بی‌درنگ دستاش رو فرستاد لای موهام و پاهایش رو فشار داد به پاهام؛ برخورد جوراب شیشه‌ای مشکی و لطیفش به پوست پام، شهوتم رو صد برابر کرد.

لبای رژزده و نرمش تو دهنم ذوب می‌شد. طعم شیرین و خیسِ رژ لبش با داغیِ نفس‌هاش یکی شده بود. زبانم رو فرستادم تو دهنش و اونم با عطشِ تمام شروع کرد به مکیدن زبانم. داغیِ دهنش و صدایی که از ته گلوش موقع لب گرفتن درمی‌آورد، رسماً مغزم رو از کار انداخت. حس این‌که دارم جلو چشم شوهرخواهرش و خواهر بزرگش که اون‌طرف بهمون زل زده بود، زن‌عموی سکسی‌مو این‌طوری وحشیانه می‌مکم، یه حجم عظیمی از خون رو پمپ کرد تو کیرم. برجستگیِ سفت و داغِ کیرم از زیر شلوارک رسماً داشت منفجر می‌شد و حس می‌کردم نبضش داره می‌زنه.

هر مکشی که از لب پایینش می‌زدم، فریبا بدنش رو بیشتر به بدنم می‌چسبوند و سینه‌های داغ و برجسته‌ش زیر ست توری مشکی تحویل بدنم می‌شد. تمام وجودم پر شده بود از لذتِ گناه، شهوتِ محض و استرسِ داغِ این رابطه‌ی ممنوعه...

صدای بیپ‌بیپِ تایمر گوشیِ سیما تو سالن پیچید: «تمام! یک دقیقه شد... ولش کن دیگه!»

ادامه دارد ...
     
  ویرایش شده توسط: kambiz1988   
مرد

 
kambiz1988
منتظر ادامه داستان هستیم
     
  
مرد

 
kambiz1988
داداش کجا رفتی؟ منتظر ادامه داستان زیباتون هستیم
     
  
مرد

 
ادامه داستان 3-4 روز دیگه منتشر خواهد شد
     
  
مرد

 
kambiz1988
هنوز 3_4روژ نشده؟
     
  
مرد

 
kambiz1988
نمی‌خوای ادامه بدی ؟
     
  
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
داستان سکسی ایرانی

روابط ممنوعه نیما

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA