انجمن لوتی
صفحه  صفحه 124 از 126:  « پیشین  1  ...  123  124  125  126  پسین »
داستان سکسی ایرانی

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی

 مرد
#1,231   Posted: 4 Jul 2021 11:47

 0 Star

ارسالها: 25
آلزایمر قسمت نهم

راوی سوم شخص
امروز مامان پری بیمارستان بود و شمسا و ساناز خونه بودن و قرار بود پریسا بیاد پیششون. دل توی دل شمسا نبود که پریسا رو ببینه. وقتی که اومدن میشد خوشحالی رو توی چهره دید که سعی در پنهان کردنش داشت. پریسا مانتوش رو دراورد و زیرش یه شلوار جین و با یه تیشرت رنگی پوشیده بود. از روی تیشرت میشد طرح سوتینش رو دید که سینه های بزرگی هم نداشت. ساناز یه شلوارک استرج تنگ پوشیده بود که تا بالای زانوش بود و ساقای توپرش و رونهاش رو به زیبایی نشون میداد. بماند که کونش چه جلوه ای توی اون لگ داشت. اما بدتر از اون تاپ دو بندی بود که بدون سوتین پوشیده بود و سوتینی در کار نبود که سینه هاشو کنار هم جمع کنه. پریسا یکم شوکه شده بود که ساناز کنار برادرش اینجوری لباس پوشیده. میتونست حداقل سوتین ببنده.
کمی که نشستن ساناز گفت: خب اقا داداش که میخواد بره بیرون وبرگرده، من و پریسام میخوایم بکم تنها باشیم. با چشم به شمسا اشاره ای کرد و بلند شدن رفتن توی اتاق. نشستن لبه تخت و ساناز دستش رو گذاشت روی پای پریسا
-چه خبر عزیزم؟ شهرام راضی شد مهرت رو بده؟ من شرط گذاشتم براش. تا حق و‌حقوق تو رو نده من نمیرم پیشش.
-داره کم کم راضی میشه. ظاهرا حاضره هر کاری بکنه که به تو برسه. واقعا ازت ممنونم که داری بخاطر من خودتو تو دردسر میندازی.
- نگران نباش. من از کاری که میکنم مطمئنم. خودمو تو دان شهرام نمیندازم.
-راستش تو همیشه انقدر جلوی داداشت راحت میگردی؟
-وا چمه مگه؟ یه شلوارکه دیگه. همه میپوشن.
-ببخشید قصد فضولی ندارم البته. منظورم تاپته. بدون سوتین. ماشالا از نعمت سینه کم نداری. خدا شانس بده.
-ببین عزیزم. من و شمسا راستش یه سری چیزا رو رد کردیم. یه جاهایی به داد هم رسیدیم که خیلی بیشتر از خواهر و برادریم. یه چیزایی هست که تو نمیدونی. شاید... بگذریم. به هر حال اون الان مهمترین آدم زندگی منه. کم کم توام بیشتر میشناسیش. میدونی، هیچ چی تو زندگی اونجوری نیست که به نظر میرسه. نباید ادمارو به همین راحتی قضاوت کرد.
- نه من منظوری نداشتم، قضاوتی نکردم. این راحتی شما برام جالب بود.
-حالا جالب ترم میشه. بگذریم. حالا دوست داشتی سینه هات اینقدی بود؟
-وا خب معلومه. کی بدش میاد.
-نه بابا اینم یه جور درد سره. موقع‌ ورزش‌ باید سوتین تنگ بپوشم. برام کمر درد میاره اگه ورزش نکنم. میدونید چقد وزنشه؟
پریسا خندید. ساناز دست پریسا رو گرفت و آورد زیر سینه هاش و گفت:
بیا خودت وزنشون کن.
پریسا اول خندید و خجالت کشید. ولی دید ساناز دستاشو ول نمیکنه. از زیر سینه های ساناز و گرفت و بلندشون کرد.
-وای چه خوبه!!
-توام ناشکری میکنی. سینه های خودتم خوبن.
-نه بابا این حجم مال سوتینه. میخوای ببنیش تا باورت بشه.
پریسا تیشرتش رو در اورد و سوتین اسفنجی بنفشش‌ رو نشون داد که یه سایز بزرگتر از سینه هاش بودن. بدن‌ سفیدش چشم سانازو گرفت.
-اخی عزیزم. چه نقلی. بدون اینکه از پریسا اجازه بگیره دست انداخت و سینه هاشو از روی سوتین گرفت.
پریسا با خنده و خجالت- عه چیکار میکنی؟!
-خب میخام ببینم چقدره.ساناز بند سوتین پریسا رو از شونه هاش انداخت پایین. تیشرت خودشم دراورد. پریسا حالا محو سینه های ساناز شده بود. ساناز دوباره دستای پریسارو گرفت و اورد سمت سینه های خودش: بیا لمسشون کن. خجالت نکش. پریسا دو دستی اروم سینه های سانازو گرفت توی دستش. سانازم همزمان سینه های پریسا تو دستش بود و با کم کم شروع کرد با نوکشون بازی کردن. پریسام با ساناز همراه شد و اروم داشت سینه های سانازو دورانی میمالید. جفتشون ساکت شدن. ساناز آروم آروم به پریسا نزدیک شد . پریسا از خجالت نگاهش رو انداخته پایین. از گرمی نفسای ساناز نزدیک شدن صورتش رو حس‌ میکرد تا اینکه داغی لبای ساناز رو روی لباش حس کرد.
چشماشون بشسته شد و ساناز آروم با بوسه های آروم لبای پریسا رو میبوسید. کم کم پریسام شروع کرد به همراهی سانازو وهش جرات داد تا بوسش تبدیل به مکیدن آروم لبهاش بشه. بوسه هاشون عمیق تر میشد و‌ساناز با دستاش کمر پریسا رو نوازش میکرد و گاهی آروم چنگ مینداخت. ساناز از همراهی پریسا که مطمئن شد هلش داد روی تخت و اومد روی پریسا و لب گرفتن رو ادامه داد.کم کم رفت سراغ زیر گلوش و‌لاله گوشش رو مکید. با زبونش آروم اومد بین سینه های پریسا. زبونش رو بین سینه هاش میچرخوند و میرفت دور نوک سینه هاش . دیگه طاقت تموم شد و نوک سینه پریسا رو کرد تو دهنش رو شروع کرد به مکیدن و با اون یکی دستش اون یکی سینه‌ش رو ماساژ میداد، پریسا که دیگه خودش رو آزاد کرده بود و آروم ناله میکرد. بعد از خوردن سینه هاش آروم آروم اومد به سمت پهلو ها و‌نافش و با زبونش روی بدن پریسا میرقصید. همینطور که شکم پریسا بوسه میزد و محو پوست سفیدش شده بود آروم دکمه شلوارش رو باز کرد و کمی بلند شد و با همراهی پریسا شلوارش رو از پاش دراورد. پاهای بی‌نقصش. رونای سفید و نرمش. ساقای سفید و استخونیش و انگشتای مرتب و‌ لاک زده‌ی پریسا مثل یک حوری میموند. ساناز بین پاهای پریسا روی زانو نشست و ناخوناشو آرم کشید داخل رونای پریسا که آهش رو دراورد. یکی از پاهاش رو بلند کرد و شروع کرد به ممیدن انگشتای لاک زده پاش. پریسا جیغش رفت هوا بین شهوت و خنده. ساناز شروع کرد به لیس زدن ساقای سفید پریسا و رسید به زانوش. از کنار های رونش لیس میزد تا رسید به شورت بنفشش‌که قسمت بالای کسش توری بود. لکه تیره زیر شورت پریسا نشون میداد که ساناز کارش رو خوب بلده. صورتش رو اروم گذاشت روی شورت پریسا و روی کسش رو اول‌ کمی بود کرد. بعد از چنتا بوسه اروم شورتش رو دراورد. وسط شورتش با یه مایع لزجی چسبیده بود به شیاره کسش. معلوم بود شهوت پریسا به خوبی بیدار شده. ساناز محو کس پریسا شده بود که لبهاش کاملا بسته بود و پوستش سفید سفید بود. برعکس کس‌ خودش که تیره تر از بدنش بود. موهای کسش کمی‌ بلند بودن ولی خیلی زیبا و جهت دار از بالا مثل یه مثل برعکس به سمت چوجولش میومدن. ساناز صورتش رو برد سمت کس پریسا ولی اول به کناره هاش چنتا بوسه زد. زبونش رو کشید کناره های کسش و لبای بزرگش‌ مکید. کس‌پریسا حسابی خیس شده بود تا اینکه خودش طاقت نیاورد و دستش رو کذاشت رو سر سانازو به سمت چوچولش هدایت کرد.با مکیده شدن چوچولش دادش بلند شد و به خیال اینکه شمسا توی خونه نیست‌ شهوتش رو فریاد زد. ساناز غرق کس پریسا شده بود و با زبونش داشت پریسا رو به اوج میرسوند با دستاش سینه های پریسا رو گرفته بود تا اینکه صدای پریسا بلند تر شد و پاهاشو به هم چسبوند و سر ساناز رو محکم روی کشش نگه داشته بود و بعد از یه انقباض توی عضلاتش یهو آروم شد.
پریسا پاهاش رو از هم باز کرد. چشماش رو بسته بود وبدنش خیس از عرق بود. ساناز صورتش خیس شده بود از ترشحات پریسا. خودش رو کشید بالا و رفت کنارش و پریسارو که مثل یه بچه خوابیده بود در آغوشش کرفت و ملافه رو کشید روی خودشون و چشماشو بست.
راوی: شمسا
قرار بود امروز پریسا بیاد به دیدنمون و من دلشوره ای داشتم که نمیتونستم کنترلش کنم. شاید فقط چندروزی بود که میشناختمش ولی دلم میخواست باز ببینمش و فقط باهاش حرف بزنم. امروز مامان پری نبود و منم امیدوار بودم که ساناز بره بیرون. هیچ هوسی نداشتم و دلم فقط مصاحبت پریسا رو طلب میکرد.
ساناز تو اتاقش بود و منم حاضر شده بودم. زنگ رو که زدن اومدم در رو باز کردم. پریسا یه مانتوی ساده تنش بود و شال بنفش.
با لبخندی ازش استقبال کردم. بر خلاف انتظارم پریسا دستش رو دراز کرد که دست بده، نرمی و لطافت دستش از بهشت اومده بود.
تعافرش کردم به داخل که ساناز هم از اتاقش اومد بیرون. با دیدن ساناز جا خوردم. انتظار داشتم جلوی پریسا لباس بهتری بپوشه. حداقل کنار برادرش. یه تاپ بندی مشکی پوشیده بود درشتی سینه هاش به شدت مشخص بود و خبری از سوتین نبود. با یه شلوارک یا لگ کوتاه که تمام درشتی رون هاش رو نشون میداد. ترجیح میدادم به این فکر نکنم که الان پریسا چه فکری میکنه که ساناز پیش برادرش انقدر راحت میگرده.
خود پریسا یه شلوار جین ساده پوشیده بود با تیشرت. اندام خیلی ظریفی داشت. موهای مشکی نه چندان بلندش رو بسته بود و از روی صورتش به کناری‌ داده بود متوجه رگه های مو های سفید بین موهاش شدم. باز کردن سر صبحت برای من خیلی سخت بود و اگه ساناز به کمکم نمیومد حرفی برای گفتن نداشتم.
کمی که احوالپرسی کردیم ساناز رو به من گفت که باید برم بیرون و اون میخواد با پریسا صحبت کنه. من جا خوردم. کلی منتظر بودم تا پریسا بیاد و حالا ساناز داشت بدون هماهنگی منو دک میکرد. با چشم بهم اشاره ای کرد که دیگه منم حرفی نزدم. رفتم توی اتاقم که لباس بپوشم ولی خیال نداشتم برم بیرون. رفتم توی اتاق و درو بستم و روی تخت دراز کشیدم.
غرق افکار خودم بودم که صدای گریه شنیدم. حدس زدم که پریسا درد دلش رو برای ساناز باز کرده و احتمالا دلش گرفته. واقعا دلم براش میسوخت و منم دلم میخاست ازین شرایط درش بیارم. از اناق رفتم بیرون اما دیدم این صدای گریه نیست. از پشت در اتاق ساناز که دقیق تر گوش کردم صدای آه و ناله‌شون رو شنیدم. واضح بود برام که چه انفاقی در جریانه. تا حالا صدای سکس دو تا زن رو از نزدیک نشنیده بودم و نمیتونستم انکار کنم که این تحریکم کنه ولی اخه با پریسا؟ چرا ساناز از من چیزی نپرسید؟ شاید میتونست بین من و پریسا اتفاقی بیفته به شرط اینکه با پس زمینه ‌ی خوبی با ما اشنا بشه. نه اینکه در بدو ورودش این سوال رو توی سر پریسا بندازه که چرا انقدر این خواهر و برادر کنار هم راحتن و خواهره هم که یه هوس بازه که اول با شوهرش خوابیده بعد خودش. یه لحظه از دست ساناز ناراحت شدم ولی دیدم که این خود سانازه که مارو با هم آشنا کرده. تصمیم گرفتم صبر کنم و با خود ساناز صحبت کنم تا اینکه از عصبانی بشم. به هر حال اگر رابطه ما با پریسا ادامه پیدا میکرد متوجه ارتباط من و ساناز میشد.کلی فکر و سوال تپی رو بود که فریاد پریسا منو ر توی فکر دراورد. قطعا فکر میکرد که من خونه نیستم و گرنه انقدر احت احساس لذتش رو بروز نمیداد. لذتی که مشخص بود مدتها درونش حبس شده بود.
میخاستم برگردم توی اتاق و خودم رو نشون ندم ولی یه حسی جلوم رو گرفت. رفتم توی اشپزخونه و شروع کردم برای هممون قهوه درست کنم.
just do it
 
     
  
 مرد
#1,232   Posted: 5 Jul 2021 13:08

 0 Star

ارسالها: 25
آلزایمر دهم و یازدهم

اشپزخونه و هال روبروی هم بودن و بینشون یه راهرو بود که به اتاق ها و حموم دستشویی ختم میشد. دستگاه قهوه ساز روی پیش خوان اشپزخونه بود از ازونجا میشد راهرو رو دید. داشتم قهوه میریختم توی دستگاه که شنیدم در اتاق ساناز باز شد. چیزی که ثانیه بعد دیدم رو باورم نمیشد. یک بدن سفید وظریف، که پشتش به من بود از اتاق بیرون اومد. لخت مادر زاد. بی حرکت. ایستاده بودم، چند لحظه بعد یه بدن سبزه و تپل تر که اونم لخت بود پشت سرش اومد.
ساناز دستش رو گذاشت پشت کمر پریسا و همینطور که پشتشون به من بود وارد حموم شدند. من همینطور خیره خشکم زده بود و مبهوط بدن بی عیب و نقص پریسا بودم که در کنار بدن سبزه ساناز از سفیدی میدرخشید و انگار توسط یک پیکر تراش به این زیبایی خلق شده بود. سفید، بدون هیچ چین و ترکی، استخون های کتفش، کمر باریکش و پاهای کشیده و بی نقصش. تنها خطی که دیده میشد چین زیر باسنش بود.
حموم تقریبا روبروی اتاق بود. ساناز پریسا رو وارد حموم کرد و بعدش خودش وارد حموم شد. چند لحظه فکر کردم و از خونه خارج شدم. رفتم پایین و نشستم توی ماشین. سوییچ رو انداختم صدای موسیقی بلند شد و من رفتم توی فکر. انگیزه ساناز از این که انقدر به پریسا نزدیک شده بود چی بود؟ از علاقه‌ی نسبی من به اون خبر داشت. نکنه اونم شیفته چشمای سیاه پریسا شده بود؟ فانتزیاش رو تا کجا میخاست پیش ببره.
نمیترسید از اینکه اگر پریسا بفهمه که من و ساناز با هم رابطه داریم کلا قید ما رو بزنه؟ یا اگه اصلا بفهمه که بهش دروغ گفتیم و خواهر برادر نیستیم ترکمون کنه؟
نمیدونم چقدر توی فکر بودم ولی باز تصمیم عوض شد. ماشین رو بستم و برگشتم بالا. دلم میخواست زمان سریعتر پیش بره. اگر قرار بود پریسا چیزی رو بفهمه دوست داشتم زودتر بفهمه.
در نزدم. کلید رو انداختم و وارد هال شدم. ساناز و پریسا کنار هم روی کاناپه نشسته بودند. پریسا با دیدن من کمی جا خورد و سریع ساناز رو نگاه کرد، انگار که منتظر توضیحی قانع کننده از ساناز بود تا به من بگه. علتش هم ظاهرا این بود. پریسا حوله لباسی ساناز رو پوشیده بود که براش کمی هم بزرگ بود و تا زیر زانوش اومده بود، کلاهش رو هم گذاشته بود.
ساناز اما یه حوله استخری دور خودش پیچیده بود که از بالا کمی شل شده بود و به زور سینه هاش رو پوشونده بود و از پایین هم تا زیر باسنش بود. البته تو این حالت که نشسته بود و پاش رو انداخته بود روی پاش تمام حجم رونش تا کونش در معرض نمایش بود.
-ببخشید فک کنم بعد موقع برگشتم.
ساناز که قطعا میدونست الان من و پریسا چقدر معذبیم سعی کرد که جو رو عادی نشون بده.
-نه عزیزم خیلیم به موقع اومدی. ما دخترونه حموم بودیم. نمیخوای بهمون یه قهوه بدی حالا که سرپایی؟
-چرا که نه حتما!
نگاهم رو از اون دوتا گرفتمو رفتم سمت اشپزخونه و صدای پچ پچ پریسا رو شنیدم که حتما داشت درگوش ساناز شکایت میکرد که چرا تو این موقعیت قرارش داده.
با قهوه ها برگشتم توی هال.
-شما قهوه‌تونو اینجا میل کنید من میرم توی اتاقم.
فنجون پریسا رو گذاشتم روی میز. با اینکه حوله‌ش کاملا پوشیده بود ولی انگار سعی داشت خودش رو بیشتر از چشم من بپوشونه . یهو نگاه جفتمون به حوله ساناز افتاد که سمت راستش که سمت پریسا بود اومده بود پایین و سینه‌ی راستش تقریبا بیرون بود. پریسا یه چشم غره ای به ساناز رفت و منم فقط ساناز و نگاه کردم.
ساناز گفت: خب، من از معذب بودن، مردد بودن و مشکوک بودن خوشم نمیاد. پریسا جون، من و شمسا مثل باقی خواهر‌ و برادرایی که دیدی نیستیم. تو هم مثل ادمایی که ما دیدیم نیستی. اصلا هیچ کسی مثل هیچ کس نیست. درسته من شاید از نظر تو آدم هوس بازی باشم، ولی عوضش برای کسی زیر و رو نمیکشم. همونی هستم که نشون میدم. شمسا هم همینطور. ما جفتمون از تو خوشمون اومده و شمسا بیشتر. بخاطر همین بهت نزدیک شدیم تا هم به تو کمک کنیم هم اگر تو دوست داشتی با شمسا بیشتر اشنا بشی.
من که انتظار این حرفا رو نداشتم گفتم:ساناز چی میگی؟ بزار پریسا خانوم اول از همسرشون جدا بشن بعد در موردش باهاشون صحبت میکنیم. شاید اصلا دلشون نخواد...
ساناز پرید توی حرفم: پریسا جان، اگر احساس خوبی نداری، اگر از من خوشت نمیاد یا اگه اینجا احساس ناامنی میکنی هر وقع که خواستی میتونی بری.
پریسا که یکهو توی این موقعیت قرار گرفته بود انگار زیونش بند اومده بود. با کمی لکنت گفت: نه... من... ببین ساناز جان، من احساس بدی نسبت تو و شمسا جان ندارم، فقط یکم.... فقط همه چی یکم سریع پیش رفت. و رابطه شما دوتا. من هیچ قضاوتی نکردم در موردتون. شاید اگر از ا‌ول بهم توضیح میدادی پیش فرض ذهنی بهتری داشتم. من خودم یه برادر دارم که خیلی وقته از خونه طرد شده. بخاطر اینکه ....
پریسا تو موقعیت خوبی قرار نداشت و دلم داشت براش میسوخت. ولی خوشحال بودم که از دست ما ناراحت نیست. ساناز که سینه‌ی راستش عملا بیرون افتاده بود بلند شد. من رو هدایت کرد که بشینم کنار پریسا و خودش و روبروی ما ایستاد.
-صحبت کافیه، من میرم توی اتاقم قهوه مو بخورم و شما دو تا هم میتونید اینجا راحت صحبت کنید. برای اینکه چیزی هم بیشتر از این پنهان نمونه پریسا جون، رابطه‌ی من و شمسا در این حده.
ساناز حوله‌ی دورش رو که دیگه شل شده بود کامل باز کرد و لخت جلوی من و پریسا ایستاد. کسش تقریبا روبروی صورت من بود. حوله رو برد بالا و شروع کرد به بستن موهاش. من که دیگه نمیدوستم از دستش چیکار کنم نگاهمو انداختم پایین و سرم تکون دادم. ساناز با خنده گفت: یجوری نگاه نکن که انگار اولین باره منو اینجوری میبینی.
حوله‌ش رو که بست دولا شد تا فنجون قهوه شو برداره و سینه های اویزونش فقط یکی دو وجب با منو پریسا فاصله داشت. فنجونش رو برداشت و رفت سمت اتاق.
من که دیگه از خجالت خیس عرق شده بودم. گفتم:
-احساس میکنم هرچی بگم بیشتر پیش شما شرمنده میشم. میخوایید برید توی اتاق لباستونو عوض کنید؟
-راستش... منتظرم خشک بشن.
پریسا طبیعتا از اینکه احتمالا داشتم به این فکر میکردم که چرا لباساش نیاز داشت که خشک بشه یا مهم تر ازون چرا این دو تا با هم حموم بودن ناراحت بود. سعی کردم بحثو عوض کنم.
-ببخشید راستش ساناز بیش از حد رکه. امروز دیگه اب پاکی رو ریخت روی دستمون. خواهش میکنم اگه سر سوزنی احساس ناخوشایندی دارید بگید. من راستش.... از وقتی که شما رو دیدم نتوستم بهتون فکر نکنم. اون شب توی خونه شما، توی مهمونی، مدت ها بود با کسی اینجوری گرم صحبت نشده بودم. فقط دلم میخواست بیشتر شمارو ببینم همین. قصد خاصی یا فکر خاصی نداشتم. اصلا کارای من و سانز رو به پای هم نذارید. من خودمم الان نمیدونم در که وضعیتی با ساناز هستم.
البته که الان دیگه چیزی پنهان نیست از شما. بهتره حقیقت رو بهتون بگم تا اگه میخوایید همین الان از اینجا برید. هر فکری هم بکنید بهتون حق میدم. من و ساناز، راستش دیدید که چقدر ساناز پیش من راحت بود. من و اون با هم رابطه داریم.
اینو گفتم و چند لحظه مکث کردم. وقتی که حرف میزدم پریسا به من خیره شده بود و با توجه گوش میداد. چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت. من ادامه دادم:
البته اگر چیزی رو عوض میکنه این هم باید بدونید که من و اون خواهر و برادر ناتنی هستیم. و تو یه موقعیتی قرار گرفتیم که رابطه مون به این سمت رفت. عاشق هم نیستیم، ولی مثل خواهر و برادر پشت هم هستیم. و گاهی هم با هم....
پریسا بالاخره به حرف اومد و صحبتمو قطع کرد:
ببینید .... چرا انقدر سعی میکنید توضیح بدید. گفتم که من قضاوتی در مورد شما و ساناز نمیکنم. رابطه شما با ساناز، یا رابطه ساناز با شهرام واقعا برام مهم نیست. خیلی وقته دیگه چیزی برام مهم نیست. ساناز کمک کرد تا از پیله خودم بیرون بیام. منم تصمیم گرفتم تا میتونم برای خودم زندگی کنم. خوئم رو محدود نکنم و نذارم که کسی برای من تصمیم بگیره. میخوام سالهایی رو که با شهرام به هدر دادم جبران کنم. در مورد شما هم.... نگاهش رو از من گرفت و انداخت پایین. من که موقع صحبت کردن محو چشماش بودم و موهای خیس مشکیش که گوشه ی صورتش ریخته شده بود تازه متوجه یقه حولش شدم که کمی باز شده بود و پوست سفید سینه ش رو نشون میداد که مثل مرواریدی میدرخشید. پریسا بعد از کمی مکث ادامه داد: در مورد شما هم میخوام به دلم رجوع کنم.
-دلتون .... دلت چی میگه؟
-میگه شما .... میگه تو آدم بدی نیستی.
من فقط توی چشماش نگاه میکردم. انگار یه آهنربای درون جفتمون داشت مارو به هم نزدیک میکرد.
-من بهت اعتماد میکنم. اما نمیخوام ... من از زنجیر میترسم. از تعهد بدون شناخت میترسم
-کسی تورو زندانی نمیکنه. کسی تورو به زنجیر نمیکشه. هیچ اجباری در کار نیست.
-دیگه مطمئن بودم که احساس پریسا به من متقابله. برای اینکه بهش اطمینان بیشتری بدم گفتم: حتی اگه بخوای من ساناز رو کمتر میبینم یا ازش میخوام که کمتر شیطونی کنه و ...
پریسا حرفمو قطع کرد و گفت: همین الان گفتم هیچ اجباری نیست. من شما دو نفر رو همینجوری شناختم. نمیخوام تغییرتون بدم. از توام همین انتظار رو دارم.
لبخندی زدم. دیدم بند حوله شل شده و کم کم داره از هم باز میشه. توی همون چند لحظه ای که چشمم به میون سینه هاش افتاد تنم لرزید. سینه هاش اونقدری نیودن که بدون سوتین خط سینه ای بینشون باشه. سفیدی پوستش میدرخشید. توی اون موقعیت نمیخواستم سواستفاده کنم. سریع نگاهمو گرفتم اونطرفو و بهش گفتم: ببخشید ... حوله ت ... شاید بخوای لباستو ....
یه نگاهی به پایین کرد و دوباره توی چشمام نگاه کرد و گفت: گفتم که از زنجیر خوشم نمیاد.
کلاه حوله رو از سرش برداشت. آروم کمربند حوله اش رو باز کرد. من دهنم خشک شده بود و محو تماشاش شده بودم. دستشاش رو آورد بالا و حوله رو از روی شونه هاش انداخت. داشتم سفید ترین موجود توی زندگیم رو میدیدم. شونه های لاغرش. سینه های کوچیکش با نوک صوتیش. از سفیدی رگ های بدنش معلوم بودن. شکم صاف و بی نقصش.طراوت و تازگی که بدنش بعد از حموم داشت. نگاهم رو آوردم بالا و دوباره توی چشماش نگاه کردم. دستاشو آورد بالا تا موهاش رو ببنده پشت سرش. با دیدن زیربغل هاش احساس علاقه و شهوتم رو گم کردم. سرم رو آروم آوردم جلو و به لباش نزدیک تر کردم و با چشمای بسته مثل دو تا تشنه که انگار توی کویر به آب رسیده باشند شروع کردیم به خوردن لبای هم. آتیش شهوت جاش رو به اون آرامش اولیه داد و سرعتمون بیشتر شد. همزان دستم رو روی بدن مثل ابریشمش میکشیدم و لمسش میکردم. دلم میخواست با آرامش سانتیمتر به سانتیمتر بدنش رو ببوسم اما حرارتی که بینمون بود این صبر رو ازمون گرفته بود. به عقب متمایلش کردم کردم و کم کم خوابیدم روش و لبهامون یک لحظه از هم جدا نمیشد. دستم رو بردم پایین و آروم به کسش نزدیک میشدم. از روی نافش رد شدم و موهای نرمی که زیر انگشتام اومد بهم گفت که نزدیک بهشتم. رفتم پایین تر و دستم رو بین کسش گذاشتم و خیسی بی امان کسش از شهوتش میگفت. کمی که مالیدم صورتش رو ازم جدا کرد. سرمو کمی بردم عقب تر دیدم توی چشمام خیره شده. ترسیدم. دستش رو برد پایین و رسوند به شلوارم. فهمیدم که جای تعلل نیست. با کمکش دکمه و زیپ شلوارم و باز کردم و کمی کشیدم پایین. با دستم کیرمو که در حال انفجار بود به لبه های کسش مالیدم و دستای لطیف پریسا رو روی باسنم حس کردم. التماس رو توی چشماش میدیدم. آروم کیرم رو فشار دادم همینطور خیره پریسا رو نگاه میکردم. کیرم آروم آروم میرفت تو تا دیدم اشک توی چشمای پریسا جمع شده. نگهش داشتم اما با فشار دستش بهم فهموند که متوقف نشم کیرم رو تا جایی که میشد داخل کردم و بعد از کمی مکث شر وع کردم به عقب و جلو کردن. پریسا که تا الان صداش در نمیومد دیگه نتونست خودش رو نگه داره و شروع کرد آروم ناله کردن تا من سرعتم رو بیشتر کردم. ناله هاش تبدیل به فریاد شدو جوری باسنم رو پنگ مینداخت که مطمئن بودم زخم شده. بدنش از سفیدی قرمز شده بود. حرکتم تند تر شده و بود و پریسا ریتم رو دستش گرفته بود و بدنش و بالا پایین میکرد تا با فریادی پنجه هاش رو توی باسنم فرو کرد و از نفس کشیدن ایستاد. کم کم دستاش رو شل کرد و آروم شروع به نفس کشیدن کرد. خیلی آروم کیرم رو کشیدم بیرون و کنارش دراز کشیدم. چشماش بسته بود. آروم برگشت به سمت منو با صدایی که به سختی شنیدم گفت: مرسی.
پیشنونیش رو بوس کردم به پهلو کنارش خوابیدم. به سختی جفتومن روی کاناپه جاشده بودیم. داشتم موهای خیسشو اروم نوازش میکردم که احساس کردم که دست نرمی داره آروم دنبال کیرم میگرده. اصلا انتطاری ازش نداشتم که منو ارضا کنه. دست لطیفش رو دور کیرم حلقه کرد. کیرم هنوز از آبش خیس بود. شاید یکی دوبار فقط دستش رو بالا و پایین کرد. سرم و بلند کردم و با دیدن دستای ظریف و سفیدش دور کیرم جهش آبم رو دیدم که تا روی سینه های خودم پرتاب شد. چشمامو بستم و برای چند لحظه انگار نفس کشیدن یادم رفت و پریسا آروم آروم کیرمو که داشت توی دستاش کوچیک میشد و با آب خودم برام ماساژ میداد. توی اون لحظه من و پریسا هزاران فرسنگ از اون دنیای زشتی که توش زند گی میکردیم فاصله داشتیم.

نفهمیدم کی خوابم برد. چشمامو باز کردم ولی پریسا پیشم نبود. من هنوز لخت بودم و حوله ی پریسا روم بود. هوا تازیک شده بود تقریبا. داشتم بلند میشدم که دیدم ساناز از اتاق اومد بیرون و فقط یه تیشرت تنش بود یه دستش به پشتش یه چیزی رو قایم کرده بود.
اومد نشست کنار من. گفتم: چی قایم کردی؟
-پاشو کم کم مامانم میاد. زشته تو رو ببینه لخت با حوله من خوابیدی وسط خونه.
-پریسا کی رفت؟
-دید تو خوابیدی اومد از من خداحافظی کرد و رفت. دلش نیومد تورو بیدار کنه.
-ناراحت بود؟
-نه چرا؟ ظاهرا خیلیم بهش خوش گذشته بود.
-من عذاب وجدان گرفتم ساناز. اون هنوز شوهر داره.
-چه فایده وقتی عملا زن و شوهر نیستن. گیزی نمونده تا شهرام طلاقش بده.
-احساس میکنم دوست دارم بازم ببینمش.
ساناز دستشو از زیر حوله اروم رسوند به کیرم و کمی نوازشش کرد و گفت: منم بودم دوست داشتم. تنگ بود حالا؟
- نه دیوونه به خاطر سکس نمیگم. از شخصیتش خوشم اومده. احساس میکنم همدیگرو میفهمیم.
یادم افتاد که نتوستم یه دل سیر بدن سفیدشو ببینم. حالا دیگه نمیتونستم به اون بدن بلوری و هیکل بی نقصش فکر نکنم.
-چی شد؟ رفتی تو فکر. پس داداش ما عاشق شده. ساناز همینطور که داشت کیرمو میمالید و باعث شده بود کم کم بزرگ شه گفت: پس چی شد؟ میخواستیم با هم بریم سراغ فانتزیامون. یادت رفته؟
-نه یادم نرفته. ولی این چند روز انقدر فکرم مشغول پریسا بوده که از اون حال و هوا اومدم بیرون.
دستم و گذاشتم روی رون تپل ساناز و اروم نوازش کردم. کیرم دیگه کامل بیدار شده بود. گفتم؛ نگفتی چی پشتت قایم کردی؟
گفت: حالا میبینی. از پشتش یه‌ چیز کرم رنگ اورد بیرون. بله دیلدو بود.
-اینو از کجا اوردی؟
خب خریدم. بیا بگیرش.
اولش به جوری شدم. جنسش پلاستیک بود ولی نرم بود و خم میشد. عجیب بود برام که خیلی کوچیک بود. قطرش کم بود و به ده سانت نمیرسد. گفتم: این که خیلی کوچیکه؟ کست اذیت نشه یه وقت؟
-نه عزیزم. این برای یه جای دیگس! دستشو اروم از زیر برد و رسوند به سوراخ کونم و با انگشتش فشارش داد.
-اوه پس بگو. میخوای به خودت دو طرفه حال بدی.
-هنوز یکم سخته ولی کم کم جا باز میکنه.
-جا باز کنه برای چی؟
ساناز خندید. فهمیدم داره به چی فکر میکنه. هوس کرده کم کم راه کونش رو هم باز کنه. یا...
گفتم: ببینم نکنه هوس کردی جفتشو باهم..
-تا ببینیم. منم فانتزیای خودمو دارم. تو چی؟ هنوز یادم نرفته با چه هوسی کیر دانیال رو میخوردی. هنوزم به همجنست فکر میکنی؟
-راستش یه وقتایی بدجوری دلم میخواد با هم جنس خودم باشم. از یه طرف بهش فکر میکنم چندشم میده. ازونطرفم وقتی تو کیرمو میخوردی دلم میخواست من جات بودم. خودمم نمیدونم. نمیتونم انکارش کنم.
-وقتی یه هوسی درونت هست هرچی سرکوبش کنی بیشتر شعله ور میشه. باید بهش جواب بدی تا کار دستت نداده.
ساناز دستش رو از زیر حوله کشید و بیرون و با دیلدو یکم بازی کرد و گفت: این میتونه واقعی باشه! دوست داری امتحانش کنیم؟
گفتم:کم کم به اونم میرسیم. تو امتحانش کردی؟
-یکمی. خیلی سخت تر از اونیه که فکرشو میکردم.
-راستشو بگو. ما که دیگه خجالتم نمیکشیم از هم. دوست داشتی همزمان با دو نفر بودی؟ چه فانتزیای دیگه ای داری؟
-آره. دلم میخواست همزمان میتونستم با دونفر سکس کنم. ولی‌ سوراخ کونم خیلی تنگه.
-خب‌ ؟
-و اینکه یه نفرش تو باشی. دوست دارم یه نفرو رو پیدا کنیم که فک کنه ما خواهرو برادریم یا زن و شوهر.
-خب این که فانتزی منم هست. فکر کردن بهشم منو تحریک میکنه. راستش تحریک کردن یه نفر که از همه جا بی خبره خیلی لذت بخشه.
-عملیش میکنیم به شرطی که پریسا باعث نشه تو سرد بشی.
-من داغ تر از اونیم که سرد بشم. دیلدو رو ازش گرفتم و با لبخند گفتم: شاید این به کار منم بیاد.
-پس واقعا کونت میخاره؟
-گفتم که واقعا بعضی وقتا بدجوری دلم میخواد بدن یه مرد رو کشف کنم. یکی که همجنس خودم باشه.
روم نشد به ساناز بگم که چقد دلم میخاد کیر یه نفر رو با تمام وجود حس کنم. یه زمانی معتاد فیلمای پورنوی گی بودم. دوست داشتم گرمای کیر یه نفر و آبش رو توی دهنم حس کنم. چهرم نشون داد که رفتم تو فکر. گفتم: البته نمیدونم میتونم مفعول باشم یا نه.
-نترس کم کم میتونی اونم امتحان کنی.
ساناز حوله رو از روی پام کنار زد. کیرم داشت کم کم میخوابید که وقتی ساناز شروع کرد به خوردنش دوباره بیدار شد. پاهامو از هم باز کرد و نشست بینشون. زبونش رو از پایین میکشید تا بالا و سرش رو میکرد توی دهنش و با زیونش باهاش بازی میکرد. انگشت اشاره‌ش رو اورد نزدیک صورتم و کرد توی دهنم. چند باری انگشتشو مکیدم. انگشتشو برد پایین و رسوند به سواخ کونم و آروم آروم فرو کرد تا ناله هام بلند تر شدن. همزمان برام ساک میزد و انگشتشو توی کونم عقب جلو میکرد من توی فضا بودم. یهو کیرم رو از توی دهنش دراورد و با یه شیطنت خاصی توی چشمام ذل زد. گفت: دوست داشتی الان یه مرد جای من بود؟ من که از اتیش‌ هوس داشتم میسوختم گفتم:آره.
-دوست داشتی یه مرد کیرشو میمالوند به سوراخ کونت؟
با چشمای نیمه باز گفتم: آره.
ساناز همینطور که با نوک زبونش‌ روی کیرم میرقصید گفت:
دوست داشتی یه مرد سوراخ کونت رو میلیسید؟
-آخ اره.
اینو که گفتم ساناز یهو انگشتشو دراورد که باعث شد داد بزنم. با زبونش افتاد به جون سوراخ کونم. پاهامو بردم بالا و خودم کیرمو میمالیدم. دیگه داشتم ارضا میشدم. گفتم: سانااااز.
سرش رو اورد بالا: جوونم. دوست داشتی؟
دوباره شروع کرد به خوردن کیرم.
گفتم: انگشتت....
ولی ساناز ایندفعه دیلدوی کوچولوشو راورد و یکی دوبار توی دهنش عصب جلو کرد و گذاشت دم سوراخ کونم. اروم فشارش داد و منم یا یه آه بلند همراهیش کردم و جشمامو بستم. آروم آروم دیلدو رو کرد توی کنم.
-وای لعنتی. جرم دادی. وای ساناز دارم میمیرم.
ساناز هم نامردی نمیکردو دیلدو رو بیشتر فرو میکرد. من دیگه نزدیک ارضا شدن بودم. نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
با ناله گفتم: ساناز من کیر میخوام. کاش من جای تو بودم. دلم میخواد یه کیر سفتو بخورم. انقد بخورم تا ابش‌ بیاد. ساناز سرعتشو بیشتر کرد و من دیگه نتونستم مقاومت کنم. ابم رو با تمام وجود خالی کردم توی دهنش. سانازم با لباش محکم دور کیرمو گرفته بود و با زبونش‌ با نوک کیرم بازی میکرد. نذاشت ابم بریزه بیرون. دیلدو رو خیلی اروم از کونم کشید بیرون. آبم رو توی دهنش نگه داشته بود. با انگشتش اول به دهنش اشاره کرد و بعد به من و سرش رو به حالت سوالی تکون داد. منم جواب مثبت دادم بهش. اومد روی من. اروم دهنش رو از کرد و ابم کم کم از دهنش ریخت توی دهن خودم. گرما و تلخی خاصی داشت. یکم که از ابم ریخت لباش رو گذاشت روی لبام و شروع کرد به لب گرفتن از من.
یکمی که گذشت دراز کشید کنارم. باز حس بی حالی و پشیمونی بعد ارضا شدن اومد سراغم. سرمو چرخوندم سمت ساناز و گفتم: ببخشید من... ساناز که هنوز ابم از گوشه لبش میچکید گفت: هیچی نگو. لازم نیست خجالت بکشی. لبخندی زدو باز لباشو گذاشت روی لبام.
just do it
 
     
  
 مرد
#1,233   Posted: 5 Jul 2021 13:09

 0 Star

ارسالها: 25
آلزایمر دوازدهم و سیزدهم

وقتی که به فانتزیام فکر میکنم از خودم بدم میاد. یا وقتی که به پریسا فکر میکنم دلم نمیخواد بدونه که چی توی سرم میگذره. فقط با سانازه که میتونم و جرات میکنم خواسته هامو بروز بدم.

ازونطرف ولی حال بابا هیچ بهبودی پیدا نکرده بود و مامان پری تصمیم گرفته بود که شبانه روز پیشش بمونه. من و سانازم مرتب بهش سر میزدیم. شهرام هم تقریبا راضی شده بود که طلاق پریسا رو با مهریه‌ش بده. رابطه من و پریسا هم بد پیش نمیرفت. هرچی بیشتر همدیگرو میشناختیم بیشتر به هم نزدیک میشدیم.
انگار وقتی یک نفرو ارضا میکنی وارد مرحله‌ی جدیدی از اعتماد و علاقه میشی. هر روز تقریبا با هم صحبت میکردیم و کارای طلاقشم داشت کم کم جلو میرفت و منم تصمیم گرفتم این یکی دو هفته رو صبر کنم وقتی کامل جدا شد با خیالت راحت بهش نزدیک بشم.
بعد از اون شب دیگه با هم سکس نداشتیم. جفتمون به خاطر اینکه اون هنوز طلاق نگرفته بود انگار ته دلمون عذاب وجدان داشتیم. گرچه من بعد از اون شب در حسرت این بودم که تمام بدن بی نقص و خوش تراشش رو کشف کنم. ولی تصمیم گرفتم عجله نکنم و برای رسیدن بهش صبر کنم. از طرفی ساناز بهم کمک میکرد شهوتم کمتر شعله ور بشه و با شیطونی های که میکردیم امیدوار بودم بتونم با پریسا یه رابطه‌ی جدی و عادی ای رو شروع کنم و دست از پرداختن به فانتزیام توی سکس بردارم. اما نمیدونستم که بعضی از حس ها اونقدر عمیقن که نمیشه فراموششون کرد.
چند روز بود که هوس یه شیطونی جدید به سرم زده بود. تو فکر یه سناریو بودم که به عنوان خواهر برادر یا زن و شوهر یه نفر سومی رو هم وارد رابطه کنیم. از ساناز خواهش کرده بودم که فقط موهای پاش رو و کونش رو شیو کنه و به کسش و زیر بغلش دست نزنه. بعد یکی دو هفته که دیگه بلند شده بود فکر میکرد که من شوخی میکنم و میخواست شیو کنه که من مانعش میشدم. کم کم بهش گفتم که دنبال تنوع هستم و میخوام با یه نفر دیگه هم رابطه داشته باشیم. ساناز هم بدش نمیومد من رو همراهی کنه.
تقریبا موفق شده بود با دیلدویی که خریده بود راه کونش رو باز کنه و هر موقع که سکس داشتیم من دیلدو رو هم توی پشتش میذاشتم. اما هنوز راضی نشده بود که من باهاش از پشت سکس کنم. شاید اگه نفر سومی میومد راضی به اینکار هم میشد. مسئله این بود که ساناز میخواست همزمان با دو نفر سکس کنه. افراد مختلفی رو امتحان کرده بودیم یا از سر شوخی اذیتشون کرده بودیم. وقتی که با هم خرید میرفتیم ساناز زیر مانتوی جلو بازش ساپورت یا حتی جوراب شلواری میپوشید با تاپ تنگ که گاهی لبه‌ی سوتین رنگیش از داخل یقه تاپ بیرون میزد. وقتی که جوراب شلواری میپوشید قسمت بالای رونش که کش میومد به خوبی پاهاش و رونهای توپولش رو نشون میداد.
بدون استثنا ۹۹ درصد مردایی که میدیدیم چشم چرونی میکردن ولی کسی که واقعا بخواد دنبالش راه بیفته نبود. البته شاید چون منم همراهش بودم.
یکبار رفتیم توی یک مانتو فروشی که یه فروشنده‌ی مرد داشت با موهای جو گندمی و زنجیر طلا و بهش میخورد که اهل حال باشه.
ساناز یکی دو تا مانتو رو برداشت و در اتاق پرو رو باز کرد. مانتوی خودش رو دراورد. زیرش جوراب شلواری سورمه ای نسبتا ضخیمی پوشیده بود ولی هم توی نور برق میزد هم حجم و سفیدی رون هاش رو جاهایی که کش اومده بود به خوبی نشون میداد و شورت قرمزش هم کاملا مشخص بود. زیرش هم یه تاپ بند نازک مشکی داشت که بالای سینه‌ش توری بود و قسمت بالای سینه‌ش توی سوتین قرمزش و بندای خوشگلش خود نمایی میکرد. من بیرون اتاق پرو ایستاده بودم و فروشنده هم عقب تر از من کنار میزش که ساناز اومد بیرون تا مانتوش رو به من نشون بده. تا اینجاش مشکلی نبود تا اینکه ساناز که یه مانتوی دیگه دستش بود رفت سمت فروشنده حین رفتن جلوی مانتو باز شد و چشم فروشنده به پاهای ساناز و سینه هاش افتاد.
ساناز مانتویی که دستش بود رو داد به فروشنده.
-ببخشید میشه اینو عوض کنی؟ ساده ترش رو داری که سر آستینش گلدوزی نداشته باشه؟
-بله حتما. اینو بدید به من. این مدل رو امتحان کنید ببینید نظر همسرتون چیه.
-برادرمه. البته سلیقش بد نیست. میشه اون شال طرح داره رو هم بدید؟
فروشنده شالی رو که ساناز میخواست بهش داد. ساناز اومد سمت من و رو به فروشنده گفت: میشه بلندیشو برام اندازه بگیرید؟ همینو میخوام ولی میخوام یه مقداری کوتاه تر بشه.
فروشنده مترش رو برداشت و اومد نزدیک اتاق پرو. ساناز ولی نرفت توی اتاق. همونجا مانتوشو دراورد و داد به من. شالش هم که از سرش افتاده بود رو دراورد و داد به من و مانتوی جدید رو از فروشنده گرفت و پوشید.
-تا کجا میخوایید باشه؟
-تا یکمی زیر زانوم.
فروشنده از کنار مترو گرفت و توی ایینه به ساناز گفت: تا اینجا خوبه؟
-بله ممنون.
تازه توی ایینه دیدم که ساناز جلوی مانتوشو نبسته و نور چراغ افتاده روی ساپورتش و فروشنده توی ایینه کامل رونای سانازو میتونه ببینه که از زیرش برق میزنه. فروشنده داشت پایین مانتو رو سنجاق میزد که ساناز برگشت سمت من و گفت: این شال قشنگه به نظرت. با برگشتن ساناز به سمتم مطمئن شدم که کسش از زیر شورت قرمزش الان جلوی صورت فروشندس. فروشنده که فک کنم به خوبی پاهای سانازو سیاحت کرده بود بلند شد و گفت تمومه.
ساناز تشکر کرد و همونجا مانتوش رو دراورد. دستاشو برد بالا که شال جدیدش رو سر کنه که چشمای فروشنده تا بیاد از دیدن سینه های سانازو سوتین قرمزش لذت ببره افتاد به زیر بغلش که دو هفته شده بود شیو نشده بود و الان عرقم کرده بود. رو به من گفت:
-این چطوره؟
نگاه کردم به فروشنده و گفتم: نظر شما چیه؟
فروشنده اب دهنش رو قورت داد. ساناز گفت: نمیخوای بهمون اشانتیون بدی؟
فروشنده من من کنان کفت: قیمت مقطوعه خانوم.
ساناز گفت: خب باشه. رفت سمت اتاق پرو. دولا شد که چوب لباسی مانتو رو از روی زمین برداره که این باعث کش اومدن جوراب شلواریش شد و تمام کونش توی اون شورت قرمز نمایان شد.
ساناز بلند شد و دست فروشنده رو گرفت و کشوندتش توی اتاق پرو و چسبوندتش به اینه. فروشنده زبونش بند اومده بود. ساناز زانو زد و دکمه و زیپ شلوار فروشنده رو باز کرد و تا ا‌ون به خودش بیاد کیرش توی دهن ساناز بود. من در مغازه رو بستم و برگشتم پیششون و تازه چشمم به کیر تر و‌ تمیز فروشنده افتاد که کامل شیو کرده بود. ساناز یه لحظه کیرو از دهنش دراورد و رو به من کرد و گفت: خوشمزسا. فروشنده با تعجب به من نگاه کرد. هنوز مطمئن نبودم که اماده ام یا نه. با تمام عطشم برای لمس کیرش راضی نشدم. ساناز یکمی دیگه ادامه داد تا اب فروشنده توی دهنش خالی شد. بهش دستمال دادم تا توی دستمال خالی کنه و خودشو تمیز کنه.
تا خونه حرفی نزدیم ولی خونه که رسیدیم ساناز گفت: چطور بود؟ دوست داشتی؟ چرا نیومدی جلو؟ من که میدونم ته دلت چی میخواستی.
چیزی نگفتم. وارد اتاق که شدیم هولش دادم روی تخت و دستاشو دادم بالا و افتادم به جون زیربغلاش که خیس از عرق بود و شروع کردم به لیسدن زیربغل پر موش. دادزد: وای دیوونه چیکار میکنی.
حسابی که لیسش ازدم تاپش رو از سرش دراوردم و نشستم روش و کیرمو از زیر سوتینش گذاشتم لای سینه هاش. ساناز خودش سینه هاشو جمع کرد و بعد از فقط سه چهار بار عقب جلو کردن ابم بین سینه هاش و زیر گلوش خالی شد. ولو شدم کنارش. اروم کیرمو که داشت میخوابید نوازش کرد و گفت: اینم از این داداشی. دوست‌ داشتی.
لبخند زدم. هنوز ولی دلم میخواست ببینم کیر فروشنده چه طعمی داشت.
کمی موهاشو نوازش کردم و نوک انگشتامو رو روی سینه هاش میچرخوندم.رفتم پایین و با موهای کسش بازی میکردم.
-خب من پاشم برم خودمو بشورم و بیام.
-یکمی صبر کن.
-میخوای با هم بریم؟
-نه، ساناز، راستی پریسا در مورد داداشش بهت چیزی گفته؟
-آره یه بار خیلی سر بسته در موردش گفته بود. چطور؟
-میدونی از وقتی که پریسا ازدواج کرده چون خونوادش مخالف بودن یه جورایی طرد شده از خونوادش. از اون طرفم داداشش چند ساله که با خونوادش رفت و آمد نداره. پریسا ولی دوست داره ببینتش هنوز.
-خب مشکلش چیه؟
-راستش داشتم فکر میکردم ازش بخاییم دفعه بعد با برادرش بیاد. میدونی برادرش چند ساله که از خونشون رفته.
-چرا؟ گفته بود که با هم مشکل داشتن.
-اسم برادرش نویده. از سن بلوغش کم کم میفهمه که به پسرا علاقه داره و سمت دخترا نمیره. خونوادش خیلی سعی کردن که مجبورش کنن و حتی پیش روانشناسم بردنش. وقتی میبینه نمیتونه کاری بکنه از یه جا به بعد تصمیم میگیره که دیگه خونوادش رو ترک کنه.
-ای بابا طفلکی. الان تنها زندگی میکنه؟
-یه مدتی با پارتنرش بود و قرار بود که از ایران برن. ولی مثل اینکه پارتنرش رفت و فعلا تنهاست. البته با پریسا در ارتباطه. ولی پریسا بخاطر گی بودنش پنهانش میکرد. گفتم حالا که به پریسا نزدیک تر شدم ازش بخاییم اگه موافق باشه نویدم یبار دعوت کنیم.
-ببینم نکنه میخوای با برادرشم ...
-نه نه .. نمیخوام پریسا چیزی از این موضوع بفهمه. تمایل من به رابطه با همجنسم فقط یه هوسه که مطمئنم زودگذره. راستش رابطه‌م که با پریسا جدی بشه میخوام دور شیطونیامونو کم کم خط بکشیم.
-ینی دور منم میخای خط بکشی؟
-معلومه که نه دیوونه. ولی احساس میکنم میتونیم با پریسا یه رابطه جدی داشته باشم. توام که داری میشی سنگ صبور اون. میتونه روی تو حساب کنه.
-باید اول بیینیم و بشناسیمش این اقا نوید رو. اخر هفته پریسا قراره بیاد اینجا. میتونیم اخر شبم هماهنگ کنیم تو و نویدم بیایید که با هم اشنا بشیم.
-باشه من باهاش صحبت میکنم.
-من دیگه برم یه دوش بگیرم. میخام خودمم شیو کنم. به اندازه کافی بخاطر شما بلندشون کردم. خندیدم و بدن زیبای ساناز رو برانداز کردم که به سمت حموم میرفت و لرزش کونش و چربیای پشت رونش باز هم من رو هوسی میکرد.
پنجشنبه من از صبح بیرون بودم. وسط هفته تلفنی با پریسا صحبت کزدم و ساناز بهش گفته بود که به نوید بگه که شام بیاد پیش ما. راستش کم کم داشت به ساناز حسودیم میشد. پریسا رابطش با من خیلی خوب بود ولی انگار قصد نداشت تا از شهرام جدا بشه با من سکس داشته باشه. منم نمیخاستم به هیچ وجه مجبورش کنم. میترسیدم از خودم برنجونمش.
پنجشنبه من بیرون بودم و پریسا قرار بود از ظهر بیاد پیش ساناز. منم عصری برمیگشتم تا نویدم برای شما بیاد پیش ما.
وقتی اومدم درو با کلید باز نکردم. زنگ زدم و ساناز درو باز کرد. یه شومیز حریر یقه هفت مشکی خردلی بدون آستین پوشیده بود که سوتین مشکیش از زیرش دیده میشد. یقه‌ش اونقدر باز بود که در حالت عادی هم حداقل ده سانت از خط سینه ش رو به نمایش بزاره. شومیز تا یه وجب بالاتر از زانوش بود و دیگه شلوارم نپوشیده بود. من فقط تو این فکر بودم که یجوری سردربیارم ببینم این دوتا امروز باهم سکس داشتن یا نه.در اتاق ساناز بسته بود. پرسیدم مهمونات نیومدن؟
ساناز گفت: پریسا که تو اتاقه داره لباس عوض میکنه نوید هم کم کم باید پیداش بشه. با خودم گفتم حتما پریسا لباس راحتی داشته که الان میخواد عوض کنه. وقتی پریسا از اتاق اومد بیرون من میخکوب شدم.
یه لباس بلند پوشیده بود تا روی زانو و یقه‌ای که شونه های سفید و استخونیش رو نشون میداد. چیزی که من رو میخکوب کرد آرایشش بود. این بشر بدون آرایش مثل یک فرشته بود ولی الان همون خط چشمش کافی بود تا دل من براش ضعف بره. موهای مشکیش رو هم بالای سرش بسته بود. بغلش کردم و گونه‌ش رو بوسیدم.
-سلام عزیزم. چقدر خوشگل شدی؟
پریسا خندید و گفت: ممنونم، تو همیشه به من لطف داری
-من هرچی بگم بازم کمه.
ساناز پرید وسط و گفت: خوبه حالا وقت دلو قلوه‌دادن نیست. برو توام یه لباس خوب بپوش تا کم کم نوید جان میاد.
از یه طرف با بودن پریسا دل توی دلم نبود، ازونطرف یاد این افتادم که اصلا چرا اصرار داشتم با نوید صمیمی بشیم.
لباس که عوض کردم نوید اومد.
این خواهر و برادر انگار دوقلو بودن. همون چهره فقط با مشخصات مردونه. ظاهر خیلی‌موقری‌ داشت و نشونه خاصی نداشت که بتونی بگی این ادم حتما همجنس بازه. این منو بیشتر جذبش میکرد.
نشستیم و با هم کمی صحبت کردیم و من از شخصیتش خوشم اومد.
برام جالب بود که هیچ نگاه خاصی به ساناز و اندامش نداشت. وقتی که ساناز دولا میشد تا چایی تعارف کنه تمام سینه های بزرگش از توی یقه‌ش دیده میشدن یا وقتی مینشست و پاش رو مینداخت روی پاش نمیشد به ساقای توپرش که جای موهای شیو شدش چشمک میزد یا رونای هوس انگیزش چشم ندوخت. نوید اما ذره ای توجه نداشت.
بعد شام که هوا خنک شده بود ساناز گفت بریم توی پارک بغل خونه قدم بزنیم که من و نوید اظهار خستگی کردیم و گفتیم میخایی با هم گپ بزنیم. ساناز و پریسا هم وقتی که به حرف میفتادن حداقل یک ساعت طول میکشید، حتی با اینکه امروز توی خونه با هم بودن. بچه ها که رفتن من برای خودم و نوید قهوه دم کردم.
توی اون یه ساعتی‌ که با هم بودیم انقدر گفتیم و خندیدیم که انگار خیلی وقته همدیگرو میشناسیم.

نوید پسر خوبی به نظر میرسید. همیشه توی تصورم پسرایی که همجنس باز بودن باید حتما گوشواره داشته باشن یا موهای دستشونو زده باشن. ولی نوید کاملا عادی بود. پوستش روشن بود. شکم نداشت ولی انچنان بدن ورزیده ای هم نداشت و مثل خودم معمولی بود. باز کردن سر صحبت و کشوندنش به سمت مسائل جنسی سخت بود. صرف این که اون همجنس باز بود دلیل نمیشد که به راحتی با من رابطه داشته باشه. بیشتر قصدم این بود که خودمو کنجکاو نشون بدم، که واقعا هم کنجکاو بودم. صحبتمون از موضوعات معمولی که تموم شد ازش پرسیدم:
-نوید جان یه سوال داشتم. البته میدونم تا حدی شخصیه. ولی کسی رو ندیده بودم یا نمیشناختم که ازش بپرسم.
نوید کمی تعجب کرد. فنجونش رو گذاشت زمین رو پرسید:
-بپرس، اگر بدونم یا بتونم کمکت میکنم.
-اگر دیدی خیلی شخصیه بی تعارف بگو.
احساس کردم تو این مدت اونقدر باهاش صمیمی شدم که جرات کنم ازش بپرسم.
-راستش من میدونم تو خیلی سختی کشیدی. تا شخصیت خودتت رو به خانواده و دوستات ثابت کنی. حتی طرد شدی از سمت خیلیا. راستش من ... میخواستم بدونم از کی احساس کردی که... یعنی از کی فهمیدی که ...
-که گی ام؟ اینو با خنده گفت. -ببین حتی گفتن کلمه‌ش برات سخته. چون فکر میکنی چیز بدیه.
-نه نه، فقط نمیدونم .... راستش منم ... بزار باهات رو راست باشم.
من راستش...
نوید که انگار حدس زده بود چی میخام بگم گفت: به جنس موافقت حس خاصی داری؟
سرم و انداختم پایین و گفتم: آره راستش چند وقتیه که به جنس موافق گرایش دارم. اما تمایلم رو به جنس موافق از دست ندادم. یه وقتایی بدجوری دوست دارم نیازم رو با همجنس خودم برطرف کنم. یه عطشی که نمیتونم خاموشش کنم. راستش میدونم که یه نیاز جنسیه و نه عاطفی.
- خب این که چیز بدی نیست. باید این تابو رو توی ذهنت بشکنی.
-سعی میکنم. اما چون راهی برای ارضاش پیدا نکردم احساس کردم بهتره فراموشش کنم.
-منظورت اینه که کسیو نداشتی که باهاش درمیون بزاری؟
-ببین من نمیتونم با همجنس خودم وارد رابطه عاطفی بشم. نمیتونم هم به کسی بگم که فقط بخاطر امتحان رابطه جنسی میخام باهاش باشم. نمیدونم اصلا اگر اتفاق بیفته دوست دارم ادامه بدم یا فقط توی تخیلمه و شهوته. گفتم شاید بتونی راهنمایی کنی منو. که چیکار کنم.
-اگه کسی باشه که بهش اعتماد داشته باشی چی؟
چیزی نگفتم. امیدوارم بودم غیر مستقیم منظورم رو فهمیده باشه. نمیخاستم بهش تحمیل کنم. میدونستم نوید دنبال کسیه که باهاش وارد رابطه جدی بشه نه فقط سکس.
-جوابمو ندادی. اگه بتونی بهش اعتماد کنی چی؟
دستش رو گذاشت روی پامو من قطرات عرق رو حس میکردم که روی بدنم پایین میومدن.
ازم سوال کرده بود. نمیدونستم چی بگم. دستم رو گذاشتم روی دستش.
جواب مثبت رو ازم گرفت.
گفت: به من اعتماد کن. هر موقع که احساس خوبی نداشتی بگو.
گفتم: میشه بریم توی اتاقم؟
رفتیم نشستیم لبه‌ی تخت. قلبم بدجوری میزد. دستش رو اورد دم تیشرتم و از سرم دراورد. منتظر نشد و تیشرت خودشم دراورد.
گفت: به زمان و مکان فکر نکن. حتی به این فکر نکن که من کی هستم، تو کی هستی. بزار قلبت هر کاری میخاد بکنه. حتی اگه احساس کردی میخای من اینجا نباشم، راحت بگو.
با سرم جواب مثبت دادم.
با دوتا دستاش پهلو هامو گرفت و اومد نزدیکم و روی شونه م رو بوسید. سرش رو اورد روبروی صورتم. نفس گرمش میخورد به لبام. لباش رو اروم گذاشت رولبام که یهو یی کاملا ناخودآگاه صورتمو کشیدم کنار.
-ببخشید، دست خودم نبود.
لبخند زد و منو خابوند و سینه و شکمم رو بوسه بارون کرد. رفت پایین ترو شلوارم رو دراورد. بلند شدن کیرم رو نمیتونستم پنهان کنم.
داخل رونهام رو میبوسید و اومد روی شورتم. یکمی با دستش کیرمو از روی شورت مالید و اروم درش اورد. شروع کرد به بوسیدن کیرم. از پایین. از بیضه هام به بالا. بعد اروم زبونش رو میکشید از پایین به بالا. دیگه طاقتم تموم شده بود تا کیرم رو کرد توی دهنش و اروم میمیکد.
یه دستش رو از زیر رسون به کونم و چنگ زد. کم کم شروع کردم به ناله کردن خودمم کمی کیرموبالا پایین میکردم توی دهنش.
پاهامو از هم باز کردم تا به سواخ کونم دسترسی داشته باشه.
با انگشتش کمی روی سوراخمو مالید. دیگه خجالتی برام نمونده بود. دستشو گرفتم و اوردم سمت دهنمو انگشتشو مکیدم و خیسش کردم. میدونست باید چیکار کنه. همینطور که برام ساک میزد انگشتشو اروم اروم فرو میکرد توی کونم. انگشتش از انگشت ساناز کلفت تر بود. ناله هام بلند تر شده بود. دستمو رسوندم به سوراخ کونم تا حس کنم انگشتش چقدر رفته تو. فشارش رو بیشتر کرد و داد من رفت هوا. چیزی نمونده بود ارضا شم، کیرمو از دهنش دراوردم و نیم خیز شدم و رفتم به سمتش. چند لحظه توی چشماش نگاه کردم و صورتم رو بردم جلو ازش لب گرفتم. چشمامو بستم و با ولع بیشتری لباش رو میخوردم و کم کم زبونامون با هم بازی میکردن. کاری که هیچ وقت فکر نمیکردم توی عمرم بکنم. همینطور که سعی میکردم لبم از لبش جدا نشه شلوارش رو درواردیم. هولش دادم که دراز بکشه و نشستم روی پاش. کمی مکث کردم و شورتش رو دراوردم.
بدنش خیلی مو نداشت. به قدری تحریک شده بودم که اصلا به این فکر نمیکردم که این واقعا منم که دارم با یه مرد عشق بازی میکنم. جرات نداشتم حتی به پریسام فکر کنم.
خم شدم روی بدنش و شروع کردم به سینه هاش و کناره های شکمش بوسه زدن. انگار عطر بدن یه مرد کلا متفاوت از بدن زن هاست.
بدنش موهای زیادی نداشت. بی مو نبود ولی ازار دهنده هم نبود. رسیدم به شورتش و کامل از پاش در اوردم. کیرش از کیر من خیلی روشن تر بود. موهای کمی هم اطرافش بود ولی روی سفیدی پوستش زیبا بود. کیرش فکر کنم ۱۶ یا ۱۷ سانت بود و کامل قد کشیده بود. نمیدونستم از کجا شروع کنم. اروم صورتم رو بهش نزدیک شدم. هم دوست داشتم گرمی و نرمیش رو توی دستام حس کنم، هم دوست داشتم توی دهنم حسش کنم و به صورتم بمالمش. این حس ها به قدری برام عجیب و جدید بودن که انگار مکثم طولانی شده بود. نوید گفت: اگه دوست نداری مجبور نیستی.
از اون پایین نگاهش کردم و گفتم: نه، اتفاقا خیلی منتظر این لحظه بودم.
کمی با نوک انگشتام لمسش کردم و اروم دستم رو دور کیرش حلقه کردم. خیلی نرم بود. گرمیش رو دوست داشتم، اروم دستم رو بالا و پایین بردم و شروع کردم براش جق زدن. با دست دیگمم پوست نرم بیضه هاشو کمی مالوندم. یکم برای عجیب بود. همینطور که کیرشو میمالیدم داخل رون هاش رو میبوسیدم و میومدم بالا و به کشاله رونش رسیدم. دیگه وقتش بود. پاهاش رو بیشتر باز کردم و کناره های بیضه‌شو بوس کردم. کیرش رو گرفتم توی دستمو اروم به صورتم مالیدم. چقدر گرم و نرم بود. شروع کردم از پایین به بوسیدن تا بالا. بعد با نوک زبونم از پایین شروع کردم به لیس زدن ولی طاقت نیاورم و اخر سر کله‌ی کیرش رو کردم توی دهنم تا آهش بلند شد. بی نظیر بود. نرمی کلاهک کیرش توی دهنم رو حس میکردم و سعی میکردم با زبونم باش بازی کنم و زبونم رو میچرخودنم روش و کم کم شروع کردن براش ساک زدن. خیلی نمیتونستم توی دهنم ببرمش ولی مطمئن بودم کمتر از خود نوید لذت نمیبرم. انقدری فیلم بلوجاب دیده بودم که بتونم خوب اجرا کنم. گاهی درش میاوردم و میلیسیدم و با دستم میمالوندم و دوباره میکردم نوکشو تو دهنم و با دستمم پایینش رو میمالیم. غرق لذت بودم و ا تموم وجودم کیرش رو میخوردم. اهش بلند شده بود که کیرش رو کشید بیرون. . گفتم
-چی شد، اذیت شدی؟
- نه ابم نزدیک بود بیاد.
- میخام تا اخرش برم. بدت نمیاد اگه توی دهنم ارضا بشی؟
-هر جوری که تو‌دوست داری.
داشتم به یکی از بزرگترین ارزوهام میرسیدم.
ادامه دادم به خوردن و تمرکزم روی قسمت بالای کیرش بود تا نوید دادش بلند شد من جهش اب داغ و لزجش رو توی دهنم احساس کردم. یه مقداریش رفت ته گلوم و نزدیک بود سرفه کنم. جهش ابش ادامه داشت تا تموم شد. من که اب نوید از لب و لوچه‌م آویزون بود دوباره شروع کردم خیلی اروم کیرش رو میخوردم اب سفیدی که روش رخته بود و باز میلیسیدم. چقدر گرم بود.
کیر خودم داشت از شهوت منفجر میشد.
اطراف کیرشو زیر شکمش هم کمی خیس بود که شروع کردم با ولع به لیسیدنش تا کم کم کیرش کامل خوابید.
نوید چشماشو بسته بود. رفتم بالا طرفش.
اروم چشماش رو باز کرد و گفت: ممنونم، خیلی خوب بود. اومد من رو ببوسه که یهو یادم افتاد که دهنم رو تمیز نکردم. گفتم: عه ببخشید الان تمیزش میکنم. اومدم دستمال بردارم که دستم رو گرفت و تا به خودم بیاد شروع کرد به خوردن لبای خیسم. چشمامون بسته شد و همونطور که لبامون توی لبای هم بود دراز کشیدیم.
-چطور بود؟
گفتم -عالی بود. مدت ها بود توی خیالم اینکارو میکردم. خیلی بهتر از اونی بود که فکر میکردم. اروم دوباره دستمو رسوندم به کیر خوابش که چسبناک شده بود و میمالوندمش.
-ممنونم که بهم اعتماد کردی.
-کاری نکردم. به من که بیشتر چسبید. خوشحالم بتونم کمکت کنم که احساس واقعی خودت رو بشناسی و سرکوبش نکنی.
لبخند زدم. نگاهش به کیرم افتاد که داشت کم کم میخوابید.
-تو که ارضا نشدی. چرا نزاشتی ارضات کنم؟
-میترسیدم حس و‌حالم بره. دلم میخواست اول یه دل سیر حسش کنم.
با خنده گفت: کیرمو؟
راحت نبودم هنوز ولی سعی میکردم که بیشتر باهاش خودمونی بشم. گفتم: آره، کیر خوشمزه‌تو.
-کونم چی؟ دوست داری بکنی؟
تعجب کردم. انتظاری ازش نداشتم. و مطمئن نبودم که نوید فاعله یا مفعوله یا دوطرفه‌س.
-من راستش نمیخوام تورو... یعنی مجبور نیستی. تا همین حدم که با من جلو اومدی برام خیلی ارزش داره.
-نترس من که دفعه اولم نیست. اون مرحله رو رد کردم و کلی هم لذت میبرم.
دولا شدم روش و یکم لباشو بوسیدم و اونم کیرمو با دستش میمالید تا دوباره سرحال شد. بیشتر از اینکه هوس داشته باشم تا بکنمش دوست داشتم کونش رو هم مثل کیرش کشف کنم.
حمید برگشت به پشت و منم شروع کردم به بوسیدن لپای تا کم کم با دستام کونش رو باز کردم و سوراخش رو دیدم. از پهلو هاش گرفتم تا خودش حالت قنبل گرفت و سوراخ کونش پدیدار شد. باز سطح شهوتم به بالاترین حد خودش رسیده بود. باز شروع کردم به بوسیدن کونش و رفتم نزدیک سوراخش که تمیز تمیز بود و موهای دورش رو انگار دو سه روز پیش تراشیده بود که یکمی بلند شده بود. کم کم از زبونم استفاده کردم. چشامو بستمو زبونم رو میکشیدم دور چینای سوراخش و تا دیگه به خودم جرات دادم و زبونم رو فشار دادم به سوراخش و دست دیگمو از زیر رسوندم به کیرش. کیرش سفت شده بود و منم غرق لیسیدن و خوردن کونش شده بودم. واقعا تمیز نگهش داشته بود و به صورتی میزد. نمیدونم چقد براش لیس زدم ولی‌وقتش بود که بکنمش. برش گردوندم. بلند شد چنبار برام ساک زدو دوباره دراز کشید و پشتشو تکیه داد به مبل و باهاشو باز کرد و سر کیرمو اروم گرفت و هدایتش کرد به سمت سوراخ کونش. اروم اروم فشارش دادم به سمت داخل تا صداش بلند شد. من تاحالا از کون سکس نداشتم، خیلی برام خاص بود، داغی داخل سوراخش رو حس میکردم و تنگیش که کل مساحت کیرمو در بر گرفته بود. به زور تونستم سه چهار بار عقب جلو کنم و با فریاد ابمو توی کونش خالی کردم. توانم رو از دست داده بودم و افتادم روی سینه‌ش. اروم کیرمو کشیدم بیرون و ولو شدم کنارش.
قلبم به شدت میزد. یهو ترسیدم اذیت شده باشه. دستمو بردم سمت سوراخ کونشو یکم براش‌ مالیدم که دیدم اب داغم داره اروم اروم ازش خالی میشه. سرمو گذاشتم روی سینه‌ش و دستمو زیر سوراخ کونش نکه داشته بودم که روی تخت نریزه.
صورتمو نزدیکش کردم باز داغی لباش رو چشیدم. چشمامون بسته بود که صدای باز شدن در ورودی مارو به خودمون اورد.
نفهمیدیم چجوری لباس پوشیدیم و تنها چیزی که بفکرم رسید این بود که لپتاپ ساناز که دم دستم بود و الکی بازش کنم تا بگم مثلا داشتم فیلم میدیدم.
سر راهشون بستنی خریده بودن و خوشبختانه پریسا رفته بود توی اشپزخونه و فقط ساناز اومد سمت اتاق. من و نویدم خودمونو مرتب کردیم و رفتیم پیششون تا شب که اونجا بودن دیگه با نوید کاملا عادی رفتار میکردم.
پریسا از اینکه میدید من و ساناز انقدر با نوید خوب برخورد میکنیم و انقد با هم راحتیم دیگه همه چیزو فراموش کرده بود.
مثل چهار تا دوست بودیم که انگار مدتهاس همدیگرو میشناسیم. من بی اینکه پریسا هواسش باشه محو تماشای چشماش میشدم، لباش، محو خنده هاش و برقی رو توی چشماش کاملا حس میکردم از اینکه کنار برادرشه چقدر خوشبخته.
خنده هاش... دیگه نمیتونستم کتمانش کنم. من عاشق پریسا بودم.
just do it
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#1,234   Posted: 5 Jul 2021 13:10

 0 Star

ارسالها: 25
آلزایمر چهاردهم

صدای نفسای ساناز با صدای ناله هاش قاطی شده بود. طاق باز خوابیده بود و سرش به سمت پایین تخت و من بین پاهاش نشسته بودم و پاهاشو حلقه کرده بود دور کمرم.
با هر ضربه‌ی من سینه های درشتش میچرخیدن و این طرف و اونطرف میرفتن موج قشنگی روی شکمش میافتاد. دست چپشو گذاشته بود روی سرش و زیر لب میگفت: محکم تر محکم تر، تا ته... با دست راستش هم چوچلش رو می‌مالید.
پاشو اوردم بالا تر و ساق پاش و تا زیر زانوش لیسیدم.
داد میزد: وای تندتر تندتر...
سرعتمو زیادتر کردم و بین سینه هاش رو نگاه میکردم که از خیسی عرق برق میزد و به چین زیر بغلش که غطرات عرق ازش پایین میریخت.
کم کم ناله هاش تبدیل به فریاد شد تا پاهاشو پشت کمرم قفل کرد و یهو ساکت شد. همینطور که کیرم هنوز داخل کسش بود ولو شدم روی سینه های نرمش و به صدای نفساش گوش دادم.
خوابیدم کنارش. گفت: تو ارضا شدی؟
-نه.
-میخای بازم بکنی؟
-میشه برام بمالی؟
-چرا؟ دیگه کس آبجیت بهت حال نمیده؟
- نه عزیزم، راستش... میخام با کونمم بازی کنی.
-اوه پس بگو، کونت میخاره.
برگشتم و سرم و گذاشتم بالای تخت و ساناز رفت لای پام. کاندومو از کیرم کشید و شروع کرد آروم به خوردنش و انگشت اشاره‌شو چرب کرد و آروم فرو کرد تو. برای اینکه تسلط داشته باشه حالت سجده گرفت و من یکم سرمو بلند میکردم میتونستم قمبلش رو توی آیینه ببینم که کسش از وسط پاش بهم چشمم میزد. انگشتش رو توی سوراخم عقب جلو میکرد و کیرمو یا میخورد یا با اون یکی دست میمالید. پاهامو از هم باز کرده بودم و درد لذت عجیبی رو همزمان حس میکردم. ناله هام بلند‌شد و گفتم:
-ساناز.
-جووونم.
کیر میخام.
-جووونم. دوست داری؟ بیشتر فشار بدم؟
-تا ته فشار بده. من کیر میخام، کیر واقعی.
بدجوری تحریک شده بودم. ساناز دستش رو دراز کرد و از کشوی بغل تخت دیلدوی کوچولوشو در اورد. گفت: دلت اینو میخواد؟
-گفتم اره و چشمامو بستم.
سر نرم کیر پلاستیکی رو روی سوراخ کونم حس کردم. کم کم فشارش رو زیاد کرد تا سرش رفت و من داد زدم.
-چی شد؟ درش بیارم؟
-نه ادامه بده. توی فکرم نوید رو میدیدم که داره سعی میکنه کیرش رو توی کونم فرو کنه. اروم اروم فشار میداد تا نصف بیشتر رفت تو.
نفس نفس میزدم. بهش گفتم یکمی نگهش داره. کمی که حالم جا اومد گفتم ادامه بده. شروع کرد به عقب جلو کردن و کیرمو گرفت توی دهنش. چشمامو بسته بودم تمام عصب های بدنم بین کیرم و سوراخ کونم در حال جرقه زدن بودن.
کیر مصنوعی رو توی سوراخم عقب جلو میکرد. درد داشت ولی انگار هوس رو توی کیرم پمپاژ میکرد. کم کم خودم هم با ریتمش هماهنگ شدم.
دیگه نمیتونستم طاقت بیارم تا نهایتا ابمو با فشار توی دهن ساناز خالی کردم. صدای اوق زدنش نشون میداد که امادگیشو نداشت و یکمی سرفه کرد و چشمامو که باز کردم دیدم داره دهنش رو با دستمال پاک میکنه.
گفتم: ببخشید، اصلا تو حال خودم نبودم.
دستمو بردم سمت کونم و انتهای کیر مصنوعی رو حس کردم که داشت اروم میومد بیرون. نگهش داشتم. سرم رو بلند کردم و سعی کردم توی آیینه ببینمش. اروم درش اوردم و باز ولو شدم روی تخت. همه‌ی اونچه که یه زمانی توی ذهنم بود داشت کم کم به واقعیت میپیوست.
-چطور بود؟
بهش لبخند زدم. گفتم: دست خودم نیست. دوست داشتم.
-لازم نیست خجالت بکشی. کمکت میکنم تا رابطه‌ت با نوید کامل بشه. اینو گفت و رفت سمت حموم و من با خیالات متناقضم رفتم توی فکر.
دلم میخواست زود تر با نوید قرار بزارم ولی یه چند روزی صبر کردم تا من هم امادگی شو داشته باشم تا با نوید جلو تر برم.
نه نمیتونستم پریسا رو از ذهنم بیرون کنم و نه فکر سکس با نوید از ذهنم بیرون میرفت.
ولی باید به پریسا میگفتم، یعنی حق داشت که بدونه.

من و ساناز مرتب به مامان پری سر میزدیم. تا اون روز که ساناز یه مقداری خرید کرده بود و بردش اسایشگاه برای مامان. من مونده بودم توی خونه که تلفن زنگ زد. دانیال بود که مدتی بود ازش خبری نبود.
-سلام دانیال چطوری؟
-ممنونم شما خوبید؟ ساناز جون خوبن؟
-ممنونم اونم خوبه. چرا یهو غیبت زد پسر؟ حالت خوبه؟ نیومدی پیش ما دیگه.
-راستش میدونید... تو مدرسه منو با یکی از بچه ها گرفتن.. که داشتیم توی دستشویی ... یعنی کار نکرده بودیم هنوز ولی...
-خب فهمیدم. چه بد شانسی ای. اذیتت کردن؟
-به خونوادم گفتن. الان یه ماهه که تو خونه حبسم تا دیروز که ساناز جون با مامانم صحبت کرد و راضیش کرد که امروز بیام پیش شما.
-بیا عزیزم. ما هستیم. نگران نباش همه چی درست میشه.
-مرسی پس من مزاحم میشم.
-باشه پس منتظرم.
دلم براش سوخت طفلکی حتما خیلی اذیتش کردن هم تو مدرسه هم توی خونه.
منتظر بودم تا ساناز بیاد که در باز شد و مامان پری اومد تو. بلند شم روبوسی کردیم و بغلش کردم.
-سلام پری جون خوبی؟ بابا جون خویه؟ جات خیلی خالیه تو خونه.
-مرسی‌ عزیزم. اونم مثل همیشه. دیگه منم کم کم داره فراموش میکنه.
-پس ساناز کجاست؟
-من اومدم خونه یه دوش بگیرم بکم لباس بردارم و برگردم. ساناز موند پیش بابا.
-چه خوب. منم یه چیزی درست میکنم تا با هم بخوریم.
پر رفت سمت اتاق و من توی اشپزخونه بودم. یکمی بعد پری لخت و حوله به دست از اتاق اومد بیرون. بهش گفتم: چیزی نمیخای پری جون؟
نگاهم کرد و گفت: نه پسرم مرسی.
گفتم: بیام کمکت؟ چیزی نگفت و لبخند زد. رفتم سمتش و لبشو بوسیدم. موهاشو دادم کنارو گردنشم بوسیدم.
-وای نه الان نه. یه هفتس حموم نرفتم خیلی کثیفم. بزا خودمو بشورم بعد.
پشت سرش رفتم توی حموم و منم لخت شدم. با هم رفتیم زیر دوش. کیرم داشت کم کم بلند میشد. مامان پری کیرمو گرفت تو دستشو گفت: این چطوره؟ گفتم: دلش واسه کس مامان پری خیلی تنگ شده. اگه دوست داری میتونی قبل اینکه بری ....
دستم بردم سمت کسشو یکم مالوندمش. موهای کسش حسابی بلد شدن بود. پری خندید گفت: معلومه که میخوام.
پری رفت زیر دوش و چشماشو بست و دستاشو برد بالا تا موهاشو خیس کنه. من داشتم سینه هاشو میدیدم که دیگه اویزون شده بودن و جریان اب که از روی موهای کسش میریخت زمین و موهای زیر بغلش‌ که دیگه انگار بلند تر از این نمیشد. بهش گفتم: پری جون تیغ اینجا هست اگخ بخای خودت رو اصلاح کنی.
-وای آره مثل جنگلیا شدم. تو چرا نمیایی زیر دوش.
-میام. داشتم زیبایی شمارو تماشا میکردم.
اومدم برم زیر دوش که صدای ایفون اومد. وای دانیال.
-کیه؟
-دانیاله یکی از شاگردای ساناز.
-اهان میشناسمش. چرا الان اومده؟ هماهنگ نکرده با ساناز؟
-چرا ولی نمیدونست که ساناز میمونه. راستش من بهش گفتم بیاد.
-یادمه اولین بار که دیدمت. اینو گفت و لبخند شیطنت امیزی زد. یاد اولین باری افتادم که دانیال لخت بود و منم توی اتاق بودم و پری مارو دید.
-دوست داری یکم اذیتش کنیم؟ پسر خوبیه.
مامان پری گفت: مطمئنی؟
-نگران نباش، فک کردی برای کسب علم و هنر میاد همیشه پیش ساناز؟
-نخیر میدونم، باشه پس عزیزم. برو درو باز کن.
رفتم دانیال رو اوردم تو و براش ابمیوه اوردم و نشستیم به صحبت کردن.
-راستش من خیلی اذیت میشم. مامان بابام دیگه نمیذارن برم مدرسه. تویگوشیم فیلم سوپر پیدا کردن و گوشیمو ازم گرفتن. چندبارم مامانم موقع خودارضایی اومد تو اتاقم. فکر میکنن خیلی منحرف شدم. به زور میفرستنم کلاس ورزش تا مثلا انرژیم تخلیه بشه. ولی دست خودم نیست. هر روز صبح که پاشم لباس زیرم خیسه.
-این طبیعیه پسر لازم نیست خجالت بکشی. فقط باید مثل بقیه دوستات سیاست داشته باشی و سوتی ندی.
-دارم سعیمو میکنم. راستی خاله ساناز نیست؟
میدونستم دانیال هوس تن و بدن سانازو کرده که اومده و حتما اینجا تنها جایی که گذاشتن بیاد.
-راستش نه مجبور شد بمونه پیش بابا جون توی اسایشگاه. اگه بتونی یکم بیشتر بمونی اونم میاد.
یکمی خورد توی ذوقش فک کنم. صداش یکم دورگه شده بود. دوران بلوغش شروع شده بود و شهوتشم توی اوجش بود و ازونطرفم توی خونه و مدرسه سرکوب میشد. چه میکنه این سیستم اموزشی با بچه های بیچاره‌ی ما.
-حالا پاشو برو دستتارو بشور و بیا تا با یکمی کیک و چایی بخوریم.
دستشویی و حموم با در شیشه ای جدا میشد. میدونستم احتمالا مامان پریو میبینه. همونطورم که حدس زدم دست شستنش بیشتر از خد معمول طول کشید. دانیال اومد نشست و صدای اب قطع شد. یکمی بعد مامان پری اومد بیرون. موهای خیسش رو بالای سرش بسته بود و
حوله‌ی استخری رو بسته بود دورش. حوله‌ی بزرگی نبود و از بالا کلی از حجم سینه هاش معلوم بودن و از پایینم شاید یه وجب زیر کونش. پوستش مثل برق میدرخشید و کمی چین و چروک و مویرگای روی رون و ساق پاش هم زیباترش میکرد. دانیال که معلوم بود یکم جا خورده و انقدر خونواده‌ی بسته ای داشته که با دیدن یه زن سن بالا توی این وضعیت هم به تته پته بیفته. مامان پری اومد جلو با دانیال دست داد رفت روبروش روی کاناپه نشست. من کیک و اوردم و نشستم پیش دانیال. مامان پری پاشو انداخته بود روی پاش و داشت ناخوناش رو میگرفت و تقریبا تمام رونش تا انتها در معرض دید دانیال بود. زیر چشمی دانیال رو میپاییدم که چجوری داشت مامان پری رو قورتش میداد. ناخوناش رو که گرفت دستش رو برد بالا که گیره موهاشو سفت کنه. چشم منو دانیال افتاد به زیر بغلش که بازم شیو نکرده بود.
من که راضی بودم دانیال رو نمیدونم. مامان پری بلند شد و گفت: من برم لباس بپوشم بیام. از جایی که من و دانیال نشسته بودیم اتاق خواب مامان پری کاملا معلوم بود و دیدش به میزتوالت انتهای اتاق بود. پری رفت تو اتاق و یه حوله کوچیک برداشت و جلو ایینه دولا شد که موهاشو با دستش خشک کنه که از پشت حوله قشنگ تا دم کسش بالا اومد. من خیلی ریلکس از جام بلند شدم و رفتم که چایی بریزم و میدونستم دانیال الان داره لباس پوشیدن مامانو نگاه میکنه. اینکه مامان درو نبسته بود از خلاقیت خودش بود واسه اذیت کردن دانیال. چایی رو‌ا‌ردم که مامانم اومد بیرون. یه تاپ سفید نخی تابستونی خیلی گشاد پوشیده بود که یه سمتش از روی شونه‌ش افتاده بود، که مدلش بود انگار و بقدری نازک بود که سوتین مشکیش دیده میشد. معمولا زیر این تاپ یه طرفه ها یا سوتین نمیپوشن یا بند یه طرفش رو هم میندازن که خب اگه پری جون سوتین نمیپوشید سینه هاش خیلی میومد پایین. من که عاشق سوتینش بودم و خط سینه‌ی بلندی که از یقه باز تاپ کجش بهمون نشون میداد.
تاپش تا زیر باسنش میومد و ازین لب ساحلیا بود و پری جونم دیگه شلوار نپوشیده بود‌‌ و شورت مشکیش هم دیده میشد.
من چایی ریختم و اومدم کنار دانیال نشستم. مامان پری رفت یه میز کوچیک برداشت و اورد جلوی دانیال گذاشت و وقتی که دولا شد یقه ‌ی گشادش تی‌شرتش اجازه میداد تا حجم سینه اش که توی سوتینش اویزون بودن دیده بشن و بقدری گشاد بود که حتی شکمش هم دیده میشد. دانیال مطمئنم از اینکه ساناز نبود خوشحال بود و از دیدن مامان پری لذت میبرد. مامان برای خودش چایی برداشت و رفت قبل از اینکه بشینه پشت به ما دولا شد و چایی و شیرنیش رو کذاشت روی میز جلوی کاناپه و از پشت ساقای سفید و بدون موش و رون های قشنگش تا لبه های شورتش از پایین تی شرت دیده میشد. نشست و پاشو انداخت رو پاش و شروع کرد از دانیال در مورد خونوادشو مدرسه و اینا پرسید.
دانیال البته چیزایی که به من گفته بود رو به مامان نگفت و چشمشم بین دیدزدن رونای مامان پری و سوتینش در گردش بود .
کیکمونو که خوردیم مامان پری گفت: من برم یکمی دراز بکشم و بعدش برگردم اسایشگاه.
-برو مادر جان من و دانیالم میریم توی اتاق.
مامان پری بلند شد و اومد طرف ما و باز دولا شد تا بشقابا رو برداره و سینه هاشو به نمایش گذاشت و برگشت سمت اشپزخونه.
دست دانیال رو گرفتم و رفتیم توی اتاق.
-خب بگو ببینم، تو مدرسه چیکار میکردین که گرفتنتون؟
-با یکی از دوستام رفته بودم توی دستشویی. میخاستیم اونجامونو...
-کیراتونو ..
-آره کیرامونو به هم نشون بدیم. نمیدونم چرا انقد اینا بچه مثبتن. یکی از عقده ایای کلاس لومون داد.
-تو مدرسه که جای اینکارا نیست. خودتو به درد سر میندازی.
-خیلیاشون بچه ان. هنوز موهای اونجاشونم در نیومده. فقط ادعا دارن.
-تو ولی فک کنم زودتر از اونا به بلوغ رسیدیا. هنوز یادمه دفعه پیش چقد کیرت اب داشت.
یکم خجالت کشید انگار. گفتم: تازه میدیدم چجوری مامانمو دید میزدیا.
نمیخاستم زیاد معذب بشه خودم ادامه دادم: با این سنش هنوز خیلی‌ سکسیه. راستش منم وقتی سکسی لباس میپوشه نگاش میکنم.
-راستی؟ مامان خودتونو؟
-میشه منو انقدر شما صدا نزنی. بابا دیگه دوست شدیم با هم. آره مامان خودمو. مگه چشه؟ تو مامان خودتو دید نمیزنی؟
-راستش چرا. وقتایی که از حموم میاد با شورت و سوتین میشینه جلوی ایینه و منم چندباری اتفاقی دیدمش.
-خب چه اشکالی داره. لذتم ببری وقتی نگاش میکنی؟
-خب راستش هم میترسم. هم ... میرم توی اتاق و جق میزنم تا خالی شم و بهش فکر نکنم.
-دوست داری بریم مامان پری رو ببینم؟
دانیال چیزی نگفت. دستشو گرفتم و رفتیم توی اتاق که دیدم مامان پری به پهلو دراز کشیده .
یکمی مشغول برانداز کردنش شدیم. اروم رفتم سمتشو پایین تیشرتش رو دادم بالا تر که کونش توی شورت مشکیش دیده بشه. به دانیال گفتم: چطوره؟
-دوست داری باهاش جق بزنی؟
دولا شدم شلوار دانیال رو اروم باز کردم و با شورتش کشیدم پایین. کیرش پرید بیرون. موهای دور کیرش کم کم داشتن کامل در میومدن و باید شروع میکرد به شیو کردن.
- خجالت نکش بمال کیرتو.
خودممو شلوارمو دراوردم و شروع کردم کنار دانیال به جق زدن.
-میخای بهش دست بزنی؟ بیا بشین لبه تخت.
نشستیم لبه تخت و دست دانیال رو اروم گذاشت پایین رون مامان پری. یکم هدایتش کردم به سمت بالا که خودش بماله.
-نترس بیدار میشه. دستمو گذاشت روی دست دانیالو بردمش سمت کون پری که یهو برگشت و طاق باز شد، دانیال ترسید و دستشو پس کشید.
موهای کس مامان پری از لبه‌ی شورتش زده بود بیرون، دست دانیال رو باز گذاشتم رو پای مامان پری و بردم سمت کسش.
- نترس دست بزن بهش. دانیال نگاهش به پاهای مامان‌پری کوسش بود که توی شورتش قلمبه شده بود. دیدم پری اروم چشماشو باز کرده و لبخند میزنه.
-میخای درش بیارم؟
دانیال با صدای مامان از جا پرید.
-نترس بابا، اصلا خودت درش بیار مامان من خودش پایس.
دستمو‌ گذاشتم لبه شورت پری جون و با اشاره من دانیالم اونطرفش رو گرفت و کشید پایین پایین. کم کم داشت میفهمید اوضاع از چه قراره.
-قشنگه کس مامان پری؟ اینجوری دوست داری یا مث مال ساناز سفید؟
-اینم خیلی قشنگه.
دانیال شروع کرد با کس مامان پری ور رفتن و منم رفتم اونطرفش روی تخت و لباسامو دراوردم. تیشرت پری جونم دراوردم.
-قربون اون زیر بغلات بشم من که نزدیشون.
- بخاطر تو دیوونه که میدونم دوست داری.
-مرسی پری جون. دانیال بیا سراغ سینه های مامان پری.
سینه هاشو از روی سوتین میمالوندیم تا پری نیم خیز شد و من تونستم سوتینشو باز کنم. با دانیال افتادیم به جون سینه هاشو و مث دوتا بچه شروع کردیم به میک زدنش تا مامان پری گفت بسه حالا دیگه نوبت منه. منو دانیال نشستیم پیش همو مامان پری رفت پایین پامونو شروع کردن کیر دانیال رو ساک زدن و با دستش کیر منم میمالوند و نوبتی عوضش میکرد. دستمو انداخت پشت دانیال و گفتم: دوست داری؟ گفت؛ اره خیلی.
-دوست داشتی الان مامان خودت داشت برات ساک میزد؟
با سر گفت اره. صورتم بهش نزدیک شده بود.
-اجازه میدی ببوسمت؟
چشماشو بست و لباشو اورد جلو و شروع کردم به خوردن لبای دانیال و صدای ملچ ملوچ مامان پری با ما یکی شده بود. مامان پری از ساک زدن دست کشید. خابوندمش جای خودمون و منو دانیال اومدیم پایین پاش.
-دوست داری بکنی؟
-دانیال که کیرشو داشت میمالید گفت: معلومه.
رفتم روی کس مامان پری و صورتمو مالوندم به موهای نرمشو یکمی چوچولشو براش خوردم. به دانیال گفتم بیاد جلو و یکم براش ساک زدم و اومدم کنار مامان پری. دانیال شروع کردن و منم از مامان پری لب میگرفتم چوچولشو میمالیدم. دانیال خیلی طاقت نیاورد و با اخ بلندی ابشو خالی کرد توی کس مامان پری. پری که هنوز ارضا نشده بود نگاهش به من بود. رفتم جای دانیال و کار نیمه تموم اونو ادامه دادم و پری خودش چوچولشو میمالید تا اونم بعد چند دقیقه ارضا شد. برای منم خیلی طول نکشید همونجا توی کسش خالی کردم.
یکمی روی سینه های مامان پری خوابیدیم که نگاهش به ساعت افتاد.
-من باید برم. ساناز منتظر منه تا برم جاش.
مامان رفت حاضر بشه و من دانیال و گرفتم توی بغل خودم و ملافه رو کشیدم روی خودمون تا دانیال یکمی چرت بزنه.
just do it
 
     
  
 مرد
#1,235   Posted: 5 Jul 2021 13:11

 0 Star

ارسالها: 25
آلزایمر پانزدهم و شانزدهم

مامان که رفت دانیال تا یه ربعی خواب بود تا بلند شد. گرمش شده بود و پتو رو زد کنار. دستمو دور کیرش میچرخوندم و با موهای تازه درومدش بازی میکردم.
-داری کم کم مرد میشیا.
دستشو رسوند به کیرمو گفت:
-مال من کی انقدری میشه؟
-بستگی داره ولی مال تو الانشم خوبه. فکر کنم کنم به ۱۸ اینا برسی مال منم رد کنی. حالا بگو ببینم چطور بود؟
-خوب بود. باورم نمیشه شما با مامانت و خواهرت رابطه داری.
-دیگه اینجوری شده. مگه خودت مامانتو دید نمیزنی؟
-راستش چرا. خیلی وقتا توی خونه لباس راحتی که میپوشه سوتین نمیبنده و نوک سینه هاش همش معلومه. یا دامن کوتاه که میپوشه شورت نمیپوشه.
-تونستی تا حالا جاییشو ببینی؟
-آره خیلی زیاد.
-بهت شک نمیکنه؟
-نه راستش. شاید برای اینکه بیرون خونه شیطونی نکنم اینکارارو میکنه.
یه وقتایی وقتی من خونه ام بدون شلوار میشینه لبه تختشو پاهاشو اپیلاسیون میکنه. تونستم از کناره های شورتش کسشو ببینم.
خیلی وقتا یواشکی ازش عکس میگیرم و با عکساش جق میزنم. یا از لباس پوشیدنش فیلم گرفتم حتی. ولی از ترسم پاکشون کردم و نگه نداشتم.
-پس باید خیلی خوشگل باشه مامان خانومت. از ساناز بزرگتره؟
-آره از ساناز خانوم بزرگتره ولی پوستش سفید تره. موهای کسشم همیشه دیر به دیر میزنه.
-دوست داری یه روزی با مامانت کاری بکنی؟
-آره ولی اگه بخام کاری بکنم که سرمو میبره. بخاطر همین خودمو با دوستام خالی میکنم.
-چرا یه روز نمیگی باهات بیاد اینجا؟ شاید باهاش صحبت کردیم و شرایط تو رو بهش توضیح دادیم. اونم باید تور درک کنه که یه سری نیاز ها داری. با خنده گفتم شایدم تونستیم مخشو بزنیم.
-نمیدونم فکر بدی نیست. کاش بشه یه روزی شما بیایید خونه ما. ولی ترجیح میدم فعلا با دوستام باشم.
-خب. با دوستات چیکار میکنی؟ تا حالا کسیو کردی؟
-یبار یه پسره بود که از مدرسه‌مون انداختنش بیرون.
-بدت نمیاد ازینکه با پسرا باشی؟
-نه، اتفاقا بیشتر دوست دارم. مثلا خود شما.
-گفتم به من نگو شما.
-مثلا خودت. خیلی دوست دارم بدنم مثل بدنت مردونه بشه.
-دوست داری بکنی؟
-شما رو؟
-آره منو.
رفتم پایین و کیرش رو کردم تو دهنمو شروع کردم براش ساک زدن تا بلند شد. طاقباز خوابیدم و کونمو دادم بالا. اومد بین پاهامو سر کیرشو اروم فرو کرد تو. کیرش تقریبا هم اندازه دیلدوی ساناز بود. بخاطر همین میدونستم میتونم باهاش کنار بیام. آروم آروم کیرش رفت تو و شروع کرد به عقب جلو کردن و منم کیرمو میمالیدم. با هر فشارش یه برقی توی کیرم میومد و خیلی برام لذت بخش بود. شروع کرد تا بصورت ریتمیک عقب و جلو بکنه ولی بازم خیلی دووم نیاورد و ابشو توی کونم خالی کرد. روی سینه‌م ولو شد و منم اروم کمرشو نوازش میکردم.
سفتی کیرمو زیر شیکمش حس میکرد. یکم که سر حال شد گفت:
-دوست داری برات بخورم؟
-نیکی و پرسش؟
میخواست بره پایین پام که بهش گفتم همینطوری که روم خوابیده برگرده تا کونش روی صورتم باشه. مشغول ساک زدن شد که البته فقط نوک کیرم میرفت تو دهنش و با دستاش برام میمالوند. منم ناله‌م بلند شده بود و همینطور که کیرم توی دهن دانیال بود سوراخ کونش سفیدشو براش میلیسیدم. ناله هام بلند تر شده بود و نزدیک ارضا شدن بودم که کیرمو از دهنش داورد و سرشو برگردوند و گفت: میشه ابتو مثل فیلما توی دهنم خالی کنی؟
گفتم چرا که نه. ادامه داد تا باقی ابمم توی دهنش خالی شد.
از روم بلند شد و برگشت به سمت من. ابم از کناره های لبش اویزون شده بود. ابمو اروم روی شیکمم خالی کرد. بعد دوباره شروع کرد به لیسیدن ابم. معلوم بود خیلی فیلم سوپر میبینه و میدونست من عاشق این کارام. کشوندمش روی خودم و لباشو چسبوندم به لبام و ابم از لباش میریخت توی دهن خودم و صورتم.
دیگه انرژی برامون نمونده بود. بردمش حموم و از حموم که برگشتیم روی تخت مامان پری ولو شدیم.

ساناز رفته بود بیمارستان تا به مامان پری سر بزنه.
مشغول صبحونه خوردن بودم که تلفنم زنگ زد.نوید بود.
-سلام خوبی؟
-ممنونم تو خوبی؟ پریسا خوبه؟
-پریسا هم خوبه. مشغول اسباب کشیه.
-داره دیگه برمیگرده پیشت؟
-آره همه‌ی وسایلتشو از خونه شهرام اورده. میخواد بعلا پیش من بمونه تا یه جارو برای خودش بگیره. بعد اینکه البته تونست مهریه‌شو بگیره.
-ایشالا که مشکلی پیش نمیاد. راستش نوید من میخواستم باهات صحبت کنم.
-خیره. چیزی شده؟
-نه راستش... علاقه‌ی من به پریسا از تو که پنهون نیست. نمیدونم این جیزی که بین من و تو هست... احساس عذاب وجدان دارم.. به نظرت نباید با پریسا صحبت کنم؟
-میفهمم چی میگی... بهتره بیایی اینجا، منم باهات حرف دارم.
-پریسا هست؟
-نه اسبابشو اورد و یسری کار اداری داشت که تا عصر طول میکشه.
-باشه پس میام میبینمت.
خیلی دو دل بودم و نمیخواستم پریسا رو از دست بدم.
تصمیمو گرفته بودم. یا با پریسا صحبت میکردم یا رابطمو با نوید به اون شکل دیگه ادامه نمیدادم. دوش گرفتم و رفتم خونه‌ی نوید.
برای اولین بار میرفتم خونه‌ش. خیلی بزرگ نبود خونش ولی دنج و مرتب بود. وسایل و جعبه های پریسا گوشه‌ی هال جمع شده بود.
صدای نوید از اتاق اومد که گفت بشین تا من بیام.
نوید از اتاقش با یه حوله که دور کمرش بسته بود اومد بیرون. اونم انگارحموم بود. باهام دست دست داد.
-امیدوارم درکم کنی نوید جان، ولی باید با هم صحبت میکردیم. من واقعا نگرانم که پریسا چه فکری در مورد من میکنه. نمیخوام چیزی رو ازش پنهان کنم.
-یعنی دیگه نمیخوای با من....
-ببین نوید، تو اجازه دادی من با امنیت خاطر چیزی رو تجربه کنم که آرزوشو داشتم، ولی اعتراف میکنم که هوس بود. از اول هم بهت گفتم که قصد ندارم از احساسات تو سواستفاده کنم. اما احساسی که به پریسا دارم واقعا هوس نیست.
نوید دستشو گذاشت روی پام و لبخند زد: چرا انقدر نگرانی.
نترس، پریسا تو رو دوست داره. اصلا منم گفتم بیایی اینجا که با هم صحبت کنیم.
پرسشگرانه نگاهش کردم. ادامه داد: من با پریسا صحبت کردم.
چشمام گرد شد. بدون اینکه به من بگه باهاش صحبت کرده بود ولی صبح که به پریسا پیام دادم خیلی عادی جوابمو داد.
-منظورت چیه؟ چی بهش گفتی؟
-نترس بابا نترس، عصری که اومد میتونی باهاش صحبت کنی. پریسا کنار میاد با این موضوع. فعلا فقط اینو بدون لازم نیست نگران باشی.
تا اومدم حرف بزنم مچ دستم رو گرفت و بلندم کرد و منو کشوند سمت اتاق خوابش و تو همین فاصله حوله‌شم افتاد. منو هُل داد روی تخت و تی شرتمو داد بالا و شروع کرد به بوسیدن شکمم و سینه هام. نیم خیز شدم و تیشرتمو از بالا دراوردم و نوید ادامه داد. گردنمو لیس میزد و رفت سراغ لاله‌ی گوشم. قلقلکم میومد و به سرعت تحریک شده بودم. طوری که اصلا یادم رفت برای چی اومده بودم اینجا. زبون نوید روی سینه و شکمم میچرخید و منم کمرش رو چنگ میزدم. رفت پایین تر و کمر بندمو باز کرد و شلوار و شورتمو با هم در اورد.
داخل رون پام رو گازای کوچیک میگرفت و اومد بالا تر با دستای گرمش کیرمو گرفت و زبونشو دور بیضه هام میچرخوند. از بوی بدنم مشخص بود که تازه حموم بودم و تمیز. پاهامو چسبوند به همو دادش بالا و فهمیدم که به چی میخاد برسه. دستمو انداختم پشت زانو هامو پاهامو جمع کردم تا راحت بتونه بره سراغ سوراخ کونم. چنتا گاز از کونم گرفت و شروع کرد با زبونش سوراخ کونمو قلقلک دادن و لیسیدن. حسابی که سوراخمو لیسید پاهامو از هم از کرد و شروع کرد به ساک زدن کیرم. یکمی که ادامه داد دیدم دیگه نمیتونم طاقت بیارم. از زیرش در رفتم و گفتم: حالا نوبت منه. رفتم سمت لباشو شروع کردم به خوردنش و سعی کردم بدون اینکه لبام از لباش جدا بشه طاق بازش کنم، اومدم روش.
کناره های شکمشو میبوسیدم و میومدم بالا. نوک سینه هاشو میمکیدم. زبونمو کشیدم دور سینه هاشو اومدم نزدیک زیر بغلشو دستشو دادم بالا. شروع کردم به لیس زدن زیر بغلش، اب دهنم موهای زیربغلشو خیس کرده بود. دوباره افتادم به جون لباشو بعد ازینکه حسابی لباشو خوردم پاهامو گذاشتم دو طرف سینه شو کیرمو گذاشتم روی لبش. کیرمو تکون میدادمو اونم با زبونش زیر کیرمو قلقلک میداد.
یکمی خودمو بردم جلو تا نوک کیرم رفت توی دهنش. یکمی عقب جلو کردم تا خیسش کرد. صورتمو بردم نزدیکشو اروم لاله‌ی گوششو مکیدم و گفتم: حالا نوبت منه. کونتو میخوام.
از روش بلند شدم و برش گردوندم و یه بالش گذاشتم زیرش و نوید با شکم خوابید روش تا کونش کمی بیاد بالا.
پاهاشو باز کردمو نشستم بین پاهاش و شروع کردم به مالش و ماساژ لپای کونش. همیشه حتی تصور دست زدن به بدن یه مرد دیگه برام چندش اور به بود. به نظرم هیچ کسی تمیز نبود جز خودم. اما‌بدن نوید بی نهایت تمیز و هوس انگیز بود. پوست تنش از من خیلی روش تر بود و سوراخ کونش کمی تیره تر. گهگاهی کونشو از هم باز میکردم تا سوراخش بهم چشمک بزنه. صورتمو بردم نزدیک تر و شروع کردم به بوس کردن لپای کونش و زبون کشیدن. بوی شامپو بدن میداد و تازگی. تا دیگه نتونستم مقاومت کنم و افتادم به جون سوراخش. زبونمو دور چین سوراخش میچرخوندم و به وسطش فشار میدادم. یکمی که با زبونم بازی کردم بالش رو از زیرش برداشتم تا قمبل کنه و بتونم با یه دستم کیرشو بمالم و کم کم با انگشتم با سوراخش بازی کنم و امادش کنم.
نوید همچنان قمبل کرده بود و سر من تقریبا توی کونش بود و از زیر داشتم کیرشو میمالدم. صدای ناله‌ی نوید و ملچ مولوچ من اتاقو پر کرده بود که یهو در اتاق باز شد و یکی اومد تو. نگاه جفتمون برگشت سمت در. باورم نمیشد. البته از اینکه پریسا اونجا نبود خوشحال بودم ولی چرا ساناز؟ فقط یه شورت و سوتین تنش بود. ساناز با لبخند و خواهش پرسید: اجازه هست؟
من نمیدونستم چه خبره، نوید با لبخند گفت: چیه نکنه اولین باره خواهرتو لخت میبینی. حالا این قیافه‌رم نگیر به خودت.
دستشو دراز کرد سمت ساناز و ساناز اومد سمت ما و گونه‌ی نوید و بوسید و لب منم بوسید.
-تو اینجا چیکار میکنی؟
-گفتم که دنبال یه ادم مطمئن بودم که بتونم کنار تو باهاش سکس کنم، دیدم کی بهتر از نوید. باهاش صحبت کردم و اونم رومو زمین ننداخت.
-نمیدونم چی بگم. اگه نوید جان خودش اوکیه که من حرفی ندارم.
اون لحظه نمیخاستم بحث پریسارو پیش بکشم. شوکه شده بودم و کیرم داشت میخابید. ساناز گفت: خب ادامه بدید دیگه! اول میخام سکس شمارو تماش کنم. گفتم : خب باشه.
به نوید گفتم: میخوای اول تو بکنی؟ گفت نه. گفتم: ولی من میخوام.
اگه میشه طاق باز بخاب.
برگشت و طاق باز شدو من بین پاهاش بودم و داشتم دنبال کاندوم میگشتم که ساناز یه دونه بهم داد و نشست کنارمون.
با اشتیاق میخواست سکس من و نوید رو تماشا کنه.
کاندومو برای نوید کشیدم و یکمی ژل اوردم. دولا شدم روی نوید و یکمی لباشو بوسیدم و ساناز با انگشتاش روی سوراخمو ژل میمالید.
اومدم نشستم روی کیر دانیال و اروم فشارش دادم تو و دردش تمام وجودمو پر کرد. چشمامو بسته بودم و اروم بالا فشارش میدادم تا بره تو. از دیلدوی ساناز بزرگتر بود ولی انگار انهطاف پذیر تر بود. کم کم دردش کم شد و تونستم سرعتم و زیاد کنم.
ساناز یه دستش روی کمرم بود و با دست دیگش کیرمو که بالا و پایین میشد میمالید.
ساناز حسابی تحریک شده و بود و شروع کرد برام همزمان ساک زدن تا دیگه نتونست مقاومت کنه و شورتشو دراورد اومد روی نوید و پشتش به من اروم سعی کرد بشینه روی کیرم. همین طور که روی کیر نوید بالا و‌ پایین میشدم کم کم ساناز رو نشوندم روی کیرم. بین‌داغی کیر نوید و کس ساناز در حرکت بودم و خودمو بالا و پایین میبردم. غرق لذت بودم و نمیتونستم در مقابل داغی کس ساناز که بدون کاندوم میکردمش مقاومت کنم. دیدم دیگه نمیتونم ادامه بدم با فریاد ابم توی کس ساناز خالی شد.
یه لحظه جفتشون مکث کردن ولی من که کیرم کامل شل نشده بود باز بالا پایین کردم تا ساناز و نویدم ارضا بشن. یکم دیگه ادامه دادیم تا جفتشون با ناله های بلند ارضا شدن.
ساناز ولو شد سمت راست نوید و سرشو گذاشت رو سینه نوید.
منم اروم از روی کیر نوید بلند شدم و با درومدن کیرش یه برقی توی بدنم پخش شد. کاندومو از کیرش کشیدم بیرون و انداختم توی سطل.
از روش بلند نشدم و دولا شدم روی سینه‌شو لباشو بوسیدم و سانازم داشت مارو نگاه میکرد. از سانازم لب گرفتم و منم اینور نوید ولو شدم.
ساکت بودیم. من و ساناز داشتیم با نوک انگشتامون بدن نویدو نوازشش میکردیم.
سانازدستشو گذاشت زیر سرشو به سمت منو نوید بلند کرد با لبخند نگاهمون میکرد.
نویدم کم کم چشماشو باز کرد و گفت:
خب پس شما خواهر و برادرم داستان دارید. ساناز گفت: فقط داستانمون یکم با تو و پریسا فرق داره.
-خب بله البته من تا حالا با پریسا سکس نداشتم.
-چی شد که شروع کردین؟
من گفتم: چه فرقی میکنه؟
نوید گفت-قصد فضولی نداشتم، راستش نوع رابطه‌تون برام جالب بود.
وقتی ساناز گفت که میخواد با من و تو سکس کنه باورم نمیشد.
-راستش منو ساناز بیشتر دوست و حامی همیم. توی سکس هم فانتزیای همو براورده میکنیم. قرار نیست لزوما عاشق و معشوق باشیم. به همم اعتماد داریم.
-ساناز با خنده گفت: البته این داداش ما دلش گیره یه جا.
نوید با خنده گفت: میدونم
گفتم: راستش اون از رابطه غیر عادی من و ساناز خبر داره، ولی در مورد منو تو یا الان ما سه تا. نمیدونم بفهمه چه واکنشی نشون میده.
نوید گفت: گقتم که صبر کن تا عصری پریسا بیاد، در موردش با هم صحبت میکنیم. پریسا فکر بدی در مورد تو نمیکنه. کم کم داره بهت علاقمند میشه، این که رابطه تونو چجوری ببرید جلو دیگه به خودتون بستگی داره.
-من قطعا مجبور به هیچکاریش نمیکنم. از این بابت خیالت راحت باشه.
ساناز دستش رفته بود روی کیر نوید و داشت اروم اروم میمالیدش گفت:
حسابی داداشمو جر دادیا! چطوره حالا؟
منم سانازو همراهی کردمو اروم کیر نویدو میمالوندم. نوید لبخند زد و گفت: خیلی هم عالی. مهم تر از همه شخصیت و شعورشه که برام مهمه.
با این که جفتمون میدونیم هدف رابطمون فقط ارضای جنسیه ولی شمسا خیلی به من احترام میزاره. امیدوارم اگه با پریسا جلو رفت منو فراموش نکنه.
برگشت سمت من و با لبخند نگاهم گفت. گفتم: خوبی از خودتونه. چرا باید تو رو ولت کنم. دوباره لبای نویدو بوس کردم.
من و ساناز انقدر کیر نویدو مالونده بودیم که باز سیخ شده بود. ساناز گفت:
حالا این دوتا کیر خوشگلو میتونم یکمی قرض بگیرم؟
نوید گفت: اگه ساناز جان هوس دوتا کیر کرده ماهم بهش میدیم. ساناز با خوشحالی بلند شد و اومد پایین پای من و نوید شروع کرد به ساک زدن کیر من و کیر نویدم با دستش میمالوند و بعدش دوباره میرفت سراغ کیر نوید و لیسش میزد و کیر منو میمالوند. انقد ادامه داد تا کیر جفتمون شق شده بود. منم از نوید لب میگرفتم و توی مالوندن کیرش به ساناز کمک میکردم.
من طاق باز موندم و ساناز اومد نشست روی کیر من و اروم اروم کیرمو تا ته کرد توی کسش که هنوز اب من زش چکه میکرد. نوید هم بعد ازین که کاندوم کشید روی کیرش از پشت شروع کرد اروم اروم کون سانازو باز کردن. ناله های ساناز با رفت و امد کیر من و نوید بیشتر میشد و تبدیل به فریاد شده بود.
کم کم ریتم من و نوید منظم شد و سرعتمون رو بیشتر میکردیم و من محو تماشای سینه های ساناز بودم که جلوی من بالا و پایین و اینور اونور میچرخیدن. نویدم دستاشو دوطرف کمر ساناز گذاشته بود. موهای خرمایی ساناز که به هم ریخته بود و هرچی بیشتر جلو میرفتیم عرق از روی صورت و گردنش سراریز می‌شد. همینطور که بالا و پایین میرفت با یه دست چوچولش رو میمالید با دست دیگه‌ش یکی از سینه هاشو فشار میداد.
دیدن دستای نوید از پشت روی کمر ساناز و فکر دو نفری کردنش منو به شدت داغ کرده بود و چیزی نمونده که ارضا بشم.
ساناز بین ناله هاش اسم منو نویدو فریاد میزد. وای گفتنش که نمیدونم از روی درد بود یا لذت باز منو نزدیک ارضا شدن کرده بود.
یهو ساناز با یه داد بلند متوقف شد. انگار زمان متوقف شده بود. بعد از چند ثانیه که دوباره شروع کرد به نفس کشیدن اول نوید آروم کیرشو از کون ساناز کشید بیرون که باز با یه جیغ کوچیک ساناز همراه شد بعدش از روی منم بلند شد و افتاد کنارم و چشماشو بست.
نویدم که خیس از عرق شده بود کاندومو از رو کیرش کشید بیرون و دراز کشید روی من و اروم کیرامونو به هم میمالوندیم و سانازو نگاه میکردیم. ساناز به زور چشمشو باز کرد و گفت: وای مرسی خیلی عالی بود. با خنده گفت: ولی بدجوری جر خوردم.
سرمو برگردوندم طرفشو لباشو بوس کردم. گفت: شما ارضا نشدید، میخاین بخورم براتون؟
گفتم: میخای یه نمایش قشنگ ببینی؟ نوید فانتزیای یه مردو بهتر از زنا میدونه.
یه چشمک به نوید زدم. از روم بلند شد و برگشت و ۶۹ شدیم و اون کیر منو ساک میزد و منم کیر نوید و میمالیدم و میخوردم. زیاد طول نکشید تا جفتمون تقریبا با هم توی دهن هم ارضا شدیم. نوید از روم بلند شد و اومد سمت و صورتش و کامل به من نزدیک نکرده بود که ابم داشت از کنار لباش میریخت. سرمو بلند کردم و با ولع شروع کردیم به خوردن لبای همو و با زبونامون با ابمون بازی میکردیم. سانازم مشغول تماشامون بود.
نمایشمون که تموم شد نوید از بینمون بلند شد.
-من برم به دوش بگیرم و یکم جم و جور کنم تا پریسا هم بیاد کم کم. بعدش شما میتونید برید حموم.
منم بدن گرم و نرم لخت و خیس از عرق سانازو بغل کردم و تا نوید از حموم بیاد با هم چرت زدیم.
just do it
 
     
  
 مرد
#1,236   Posted: 5 Jul 2021 13:12

 0 Star

ارسالها: 25
هفدهم

با دانیال قرار داشتیم و به ساناز گفتم حتما بمونه که وقتی دانیال اومد اونم باشه. اما خبری از دانیال نشد. خودش بهمون زنگ زد و گفت که مادرش اجازه نمیده دیگه از خونه بره بیرون.

آپارتمان خیلی بزرگی نداشتن ولی وسایل تزیینی و مبلمان استیل پر زرق و برقشون نشان میداد که چه سلیقه ای دارن. دانیال درو به روم باز کرد و یکمی نشست تا مادرش اومد. یه خانوم مداقل چهل و پنج ساله که مشخصا به تازگی بینی و گونه هاشو عمل کرده بود و آرایش نسبتا غلیظی داشت.
یه ساپورت خیلی تنگ مشکی پوشیده بود که حتی سایه روشن چربی های رونش هم دیده میشد با تیشرت یقه هفت باز نخی که کمی از خط سینه‌ش رو توی سوتین مشکیش نمایش میداد. موهای بلندش مخلوطی از بلوند و مشکی بودن. سینه های کوچیکی هم نداشت و دانیال حق داشت به همچین زنی که توی خونه هم انقدر به خودش میرسه نظر داشته باشه. اومد نشست روبروم و شروع کردیم به صحبت کردن.
طرز تفکر و صحبت کردنش نشون میداد متاسفانه آدم خیلی با شخصیتی نیست. من ناخواسته طرف دانیال بودم.
-ببینیم خانوم محترم، عذرخواهی میکنم فامیلی شریفتون چی بود؟
-میتونی سهیلا صدام کنی.
ببینید سهیلا خانوم، من به عنوان یه دوست و روانشناس از شما خواهش کردم که اجازه بدید با هاتون در مورد دانیال صحبت کنم. اون الان تو سن حساسیه و اگه حواستون بهش نباشه ممکنه ضربه روحی بخوره.
مطمئن بودم شعورش رو نداره که بفهمه من دارم دروغ میگم. باید اول میفهمیدم مشکلش با دانیال چیه و چرا انقد توی خونه جلوش راحت میگرده.
-ببینید جناب، این بچه دیگه کفر منو دراورده بود. توی مدرسه چند باز بازیکی از بچه ها گرفته بودنش که تو دستشوی داشتن به قول خودشون دودولاشونو اندازه میگیرفتن. من که میدونستم این تخم سگا میخاستن چیکار کنن.
راستش یکه خوردم این زن دهنشم چاک و بست نداشت و انقدر تند داشت صحبت میکرد. من سعی کردم ولی ارومش کنم.
-ببینید سهیلا جان، شما که مشخصه انقدر فهمیده و با تجربه هستید، باید بدونید که پسرا توی سن بلوغ چقدر انرژی دارن که باید تخلیه بشه.
حالا برای بعضی ها این انرژی توی ورزش تخلیه میشه در بعضی ها هم به صورت تمایلات جنسی بروز پیدا میکنه.
-هیچی دیگه همین مونده یه پسر همجنس باز تربیت کنم که همه بگن پسر فلانی کونیه.
دیگه داشتم شاخ در میاوردم. باز خودمو کنترل کردم: نه ببینید، اولا این که هرکسی همجنس گرا باشه منحرف نیست. از شما بعیده که تفکرات قدیمی داشته باشید. دوما توی این سن این بچه گزینه دیگه ای نداشته که شهوتشو خالی کنه. به خاطر همین خیلی از پسرا با همجنسشون یه رابطه هایی اونم سطحی دارن که با بالا رفتن سنشون کم کم از بین میره مگه اینکه واقعا همجنس گرا باشن.
-شما دیگه خیلی داری جدی میگیری قضیه رو. اصلا اینا به کنار. اون پسر تخم سگ که شلوار اینارو تو دستشویی میکشید پایین از مدرسه اخراج کردن. ولی مسئله این نیست.
-پس چیه؟
-این هنوز پشت لبش سبز نشده پشمام در نیومده به منم نظر داره.
ظاهرا خودش میخاست بحثو باز کنه.
-شما چون روانشناسی دکتری محرمی من دارم این حرفارو میزنم. باباش اگه یه روزی بفهمه سرشو میبره.
-مگه چیکار کرده که همچین فکری میکنی؟
منم تصمیم گرفتم کم کم باهاش خودمونی بشم.
-توی خونه همش چشمش به پرو پاچه‌ی منه.
-مطمئنی سهیلا خانوم؟
-مطمئنم؟ با چشمای خودم چندین بار توی آیینه دیدم وقتی از حموم میاد پشت در اتاق وای میسته و لباس پوشیدن منو نگاه میکنه. احمق نمیگه سایه‌ش میفته جلوی در.
-خب کی درب اتاق رو موقع لباس عوض کردن باز میزاره؟
-وا خونه‌ی خودمه میخام راحت باشم. یا شما که شمسا جان رواشناسی فکر کن اصلا به جای دانیال به جای من مراجعتم. وقتایی که توی خونه با دامن میگردم چشمش همش توی پاهای منه. وقتی پامو میندازم روی پام جوری به رونام خیره میشه مث گرگی که میخاد به بره حمله کنه.
صدامو اروم تر کردم و اومدم روی مبل کناریش نشستم.
-ببخشید نمیخوام صدامونو بشنوه. خب بهش حق نمیدی؟ شما هم ماشالا کم از زیبایی نداری، اون طفلکی هم سختشه وقتی شما جلوش انقدر راحت میگردی و لباس عوض میکنی.
از تعریفم خوشش اومد و یکمی از اون عبوثی چهرهش کم شد.
-خب دلم میخواد راحت باشم، شما راحت نمیگردی توی خونه‌ی خودت؟ با صدای خیلی اروم تر گفت: بابا ادم دلش میخواد چند ساعتی که خونس بدون سوتین باشه. لباس کوتاه بپوشه هوا گرمه خب. نمیشه که همش چشمش خیره به سینه ای من باشه.
این زن دیگه داشت منم تحریک میکرد. گرچه از شخصیتش خوشم نمیومد ولی نمیتونستم از ظاهرش بگذرم. تا حالا با یه به اصطلاح پلنگ سن بالا نبودم.
-خب ... بله حق داری، ادم دلش میخاد راحت باشه. ولی ازونجا که این بچه توی محدودیته نباید بخاطر اینکارا سرزنشش کنی.
-کدوم محدودیت؟ میدونی توی کامپیوترش چقدر فیلم سوپر پیدا کردم؟ انقدر خودارضایی کرده که داره ضعف میره.
-باید یه جوری خودشو تخلیه کنه دیگه. متاسفانه توی جامعه ما خودارضایی یه تابوعه. ولی هرکسی بهش نیاز داره. البته در حد تعادل.
-خب گیریم که قبول. ببین شمسا جان من ...
یکمی اومد سمت من و دستشو گذاشت روی زانوم و سرشو خم کرد سمت من. انگار که میخاست چیزیو خیلی اروم در گوشم بگه.منم گوشمو بهش نزدیک کردم و از اون زاویه بالا خیلی راحت میتونستم از داخل یقه‌ش سینه های سفیدش رو که توی سوتین مشکیش‌ بودن ببینم.
-اون حرومزاده از من فیلم میگیره.
-چی؟
-خودم دیدم. انقدر سعی میکنه تابلو نباشه که بدتر تابلو میشه. یبار قبل اینکه برم حموم دیدم گوشیش روی قفسه لباساس جوری که دوربینش روبروی در حمومه. جایی که معمولا لباسامونو در میاریم.
-مطمئنین؟
-پس چی، منم تابلو نکردم و رفتم جلوش لباسامو دراوردم، البته لباس زیرمو درنیاوردم و رفتم تو. وقتی برگشتم گوشی دیگه نبود و تا شب دانیال به ندرت از اتاقش میومد بیرون. معلوم بود خودشو خفه کرده بود انقدر کق زده بود، اونم با هیکل لخت مادرش.
هنوز به رک بودنش عادت نکرده بودم. ولی شهوت منم کم کم بالا زده بود. شروع کردم به چرت و پرت گفتن و نمیدونم چرا مطمئن بودم که جواب میده.
-راستش شهلا جان. اولا من بهش کاملا حق میدم که با بودن همیجین جواهری توی خونه انقدر تحریک بشه. نه دانیال حتی یوزارسیف.
باز خوشش اوند از تعریفم و لبخند زد.
-میگی ینی ازین به بعد جلوش مانتو بپوشم.
-نه ولی ... ببین این چیزی که میگم کاملا علمی هستش. یه سوال دارم راستش رو بگو. شما از سکس با همسرت کاملا راضی هستی؟
حالا نوبت من بود حمله کنم. اون ولی خودشو نباخت و یکم خیره نگام کرد.
-مگه نگفتی من روانشناستم. الان بهم صادقانه جواب بده من محرمتم.
-اروم گفت: راستش نه.
-خب، همسرت چهره به این زیباییت رو میبینه؟ یا اصلا تحسینت میکنه؟
-اون که اصلا.
-برای همسرتم همینطور که جلوی دانیال میگردی لباس راحت میپوشی؟
-راستش نه دیگه.
-حالا کاملا صادقانه بگو.
از روی مبل کناری بلند شدم و اومدم بی فاصله روی کناپه کنارش نشستم و دستمو گذاشتم روی پاش اروم ادامه دادم:
-قبول نداری که وقتی توی خونه جلوی دانیال راحت میگردی یه حسی بهت میگه که اینکارو بکن؟
جواب نداد و فقط نگاهم کرد.
-یه حسی درونت هست که فقط وقتی ارضا میشه که بدنت رو مثل یه طاووس به نمایش بذاری. اما ذره ذره. قبول نداری وقتی دامن کوتاه میپوشی به این فکر میکنی که یکی هست با دیدن پاهای زیبات تحریک بشه و تحسینشون کنه؟
نگاهشو ازم گرفت و پایینو نگاه کرد.
-وقتی که میشینی جلوش از عمد پاتو نمیندازی روی پات تا بتونه رون سفیدت رو کامل ببینه و تحریک بشه؟
سکوت کرده بود و فقط گوش میداد.
-یا وقتی که لباس میپوشی، یه ندایی بهت نمیگه که سوتین نپوشی تا پسرت دوباره در حسرت سینه هایی باشه که یه روز ازشون شیر میخورده؟
یا وقتی مثل یه فرشته جلو ی آیینه لخت مادرزاد واستادی و داری موهاتو شونه میکنی به این فکر نمیکنی که چرا در اتاق رو نبستی؟ که چرا ته دلت دوست داری پسرت یواشکی بدن سفیدت رو برانداز کنه و با دستش آلتش رو که کم کم داره مرد میشه نوازش کنه؟
صورتش رو اورد بالا و منم خیره نگاهش کردم. چند ثانیه بی کلام گذشت تا گفتم: هیچ کس رو نباید برای تحسین کردن چنین فرشته ای سرزنش کرد.
لبامون به هم نزدیک شد و آروم چشمامون بسته شد و همه جا تاریک شد و تنها چشمی که بین ما باز بود چشم شهوت بود.
وقتی که به خودم اومدم که بدن عرق کرده سهیلا رو زیر خودم دیدم، پوست سفیدش حسابی قرمز شده بود و صورتش خیس از عرق بود و نفس نفس میزد، بین خنده و گریه در نوسان بود. با چنان جیغی ارضا
شده بود که مطمئن بودیم دانیال از توی اتاقش صدامون رو شنیده. من ولی ارضا نشده بودم. آروم کیرمو کشیدم بیرون و دوباره لباشو بوس کردم. با چهره ای خمار نگاهم میکرد.
-حالا وقتشه.
پرسید: وقتی چی؟
بهش مهلت ندادم. گفتم: باید به فکر خودتو پسرت باشی. دانیال... بیا...
-مات و مبهوت نگاهم میکرد: نه دیوونه این چه کاریه نباید مارو تو این وضعیت ببینه.
-ینی فکر میکنی تا حالا نفهمیده؟
دانیال از اتاقش اومد بیرون. سهیلا دستپاچه شد و خودشو زیر من پنهان کرده بود. از روی سهیلا بلند شدم و کنارش روی همون کاناپه نشستم. سهیلا با یه دستش سینه هاشو گرفت که خیلی تاثیری نداشت. دستش دیگهشم گذاشت روی کسش.
-برو توی اتاقت پسره بی حیا بدو...
سریع دست دانیالو گرفتم نگهش داشتم کنار خودم. -نرو عزیزم. همینجا واستا. لباستام در بیار.
سهیلا به من نگاه کرد و گفت: چی داری میگی؟
-من میدونم چیکار دارم میکنم، میخام مشکل شمارو حل کنم.
به دانیال اشاره کردم و اونم شروع کرد لباسشو دراودن.
دانیال تمام لباس هاشو دراورد و لخت کنار من ایستاد بود.
کیرش انگار بین شق شدن و خوابیدن مردد بود. دستشو گرفتمو نشوندمش روی پای خودم. اروم کیرشو نوازش میکردم و گرماشو حس میکردم. دست دیگمو بردم سمت سهیلا و دستشو از روی سینه هاش برداشتم و البته با مقاومت زیادی هم روبرو نشدم. بعد رفتم پایین سمت کسش که هنوز خیس بود، شروع کردم و اروم دستمو چرخوندن تا کم کم دستشو از روی دستم برداشت. داشتم کم کم پرده حیارو بین این مادر پسر برمیداشتم. با دست راستم کس سهیلارو میمالیدم و با دست چپم کیر دانیال.
-خوب نگاه کن. این همون سینه هایی نیست که ارزوشو داشتی؟ دست راستمو که خیس شده بود از روی کس سهیلا برداشتم و به دانیال نشون دادم. -ببین چه خیسه! دوست داری کیرتو با آب کس سهیلا جون بمالم؟
منتظر جواب نشدم و با دست خیسم واسه دانیال جق میزدم.
از روی پام بلندش کردم و جا باز کردم و نشوندمش بین خودم و سهیلا. سهیلا دیگه هیچی نمیگفت.
-نمیخای به سینه های مامان دست بزنی؟
دست دانیالو گرفتم و گذاشتم روی سینه‌ی سهیلا و کمی مالوندمش تا خودش ادامه بده. به سهیل گفتم: نمیخای طعم کیر پسرتو بچشی؟
خم شدم روی پای دانیالو یکمی براش ساک زدم که کیرش هنوز طعم کس سهیلا رو میداد. دست سهیلا رو گرفتمو کشوندمش خودمو در حالیکه صورتامون درست جلوی دانیال بود ازش لب گرفتم. انتظار نداشت سکسمون به اینجا ختم بشه ولی دیگه همراهی میکرد. لبمو ازش جدا کردم و سرشو نزدیک کیر دانیال کردم تا اروم براش ساک بزنه. سهیلا خم شد و کم کم شروع کرد به ساک زدن. دانیال مبهوط داشت نگاه میکرد که چجوری موهای خوشرنگ مادرش روی کیرش بالا و پایین میرفت و نگاهش به کمر سفید سهیلا افتاد که در انتها به باسنش ختم میشد. دانیال دیگه از شوک درومده بود و آهش بلند شده بود. تا الانم خیلی دووم اورده بود. سهیلا حرکتشو تند تر کرد تا دانیال با فریاد شروع کرد به ارضا شدن و ناخودآگاه با دستش سر سهیلا رو نگه داشته بود که کیرشو در نیاره. سهیلا که اب دانیال پریده بود توی گلوش یکمی سرفه کرد اما جهش اب دانیال که تموم شد یکمی دیگه براش ساک زد و سرشو اورد بالا، چشماش قرمز شده بود و اب دانیال از لبش میچکید.
رفتم سمتشو ازش لب گرفتم. بعد کشیدم و عقب و نگاهشون کردم، انگار شیطانی بودم بین مادر و پسر که جفتشون راهی برای ارضای شهوتشون نداشتن. یه لب از دانیال گرفتم و بعد دستمو گذاشتم پشت کمر جفتشون تا لبای همدیگرو ببوسن. اروم اروم شروع کردن و دانیال داشت باقیمونده آبش رو از لبای مادرش میچشید.
گفتم: خب چطور بود؟
جفتمون فقط نگاهم کردن.
- نمیخوای حالا کس مامان سهیلا رو خوب کشفش کنی؟
خیلی ازوم سهیلا رو به عقب هل دادم و پاهاشو باز کردم.
موهای بالای کسش روی بدن سفیدش خیلی زیبا بود.
دست دانیالو گرفتمو گذاشتم روی کسش و اروم مالوندم.
جفتشون تازه ارضا شده بودن. نمیخاستم مجبورشون کنم جلوی من با هم سکس کنن، من کارمو کرده بودم.
-ازین به بعد باید هوای این کسو داشته باشی.
دانیال لبخند زد.
- توام باید هوای این کیرو داشته باشی. اگه نمیخای جای غریبه بره خودت هواش‌ داشته باش.
چشمم به کیر دانیال افتاد که همینطور که دستش روی کس سهیلا بود داشت شق میشد.
به سهیلا چشمک زدم. با لبخند به دانیال گفت: میخای امتحان کنی؟ دوست داری کس مامان سهیلاتو امتحان کنی؟
جابجا شد و پاهاشو باز کرد و دانیال اومد که بشینه روی پاش.
-خب کار من دیگه اینجا تمومه. بهتون خوش بگذره. لبای جفتشونو بوسیدم و همینطور که داشتن شروع میکردن من لباسم‌و پوشیدم و زدم بیرون.
just do it
 
     
  ویرایش شده توسط: shamsaaa  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#1,237   Posted: 5 Jul 2021 13:14

 0 Star

ارسالها: 25
آلزایمر قسمت آخر

رابطه ما چهار نفر جوری بین ما تعریف شده بود که انگار هیچ نسبت مشخصی با هم نداشتیم ولی کاملا از جایگاه همدیگه با خبر بودیم.
من پریسارو بیش از حد دوست داشتم و از اونجاییکه دیگه نگرانی ای نداشتم که در مورد من و ساناز و نوید چه فکری میکنه هر روز بیشتر از قبل عاشقش میشدم. از طرفی هر از گاهی هم با نوید رابطه داشتم و مثل دوست و برادر همفکر و حامی و سنگ صبور من بود. رابطه‌م با ساناز و مامان پری کمتر شده بود و اما نمیخاستم ساناز فکر کنه که با اومدن پریسا فراموشش میکنم. شاید بیشتر شبیه یه رابطه خواهر و برادری واقعی شده بود. همچنین میدونستم که پریسا و ساناز هم
گاهی شیطونی هایی با هم میکنن. احساس کردم چیزی که مارو به هم نزدیک تر میکنه سفره.
یه سفر دو سه روزه چهار تایی به دوبی میتونست حالمونو سرجاش بیاره.
یه هتل ارزون قیمت گرفتیم و همون روز اول کلی چرخیدیم. متاسفانه هتل اشتباهی به جای دو تا اتاق یه اتاق دو تخته بامون نگه داشته بود.
عصری برگشتیم به هتل و دوباره رفتیم سراغ پذیرش. -قول دادن که تا شب یه اتاق دو نفره دیگه خالی میشه و ما میتونیم جامونو عوض کنیم.
نوید رفت یکمی خرت و پرت بخره و ما رفتیم بالا. هوا گرم بود و هر سه تامون نیاز به دوش داشتیم.
ساناز و پریسا جفتشون تیسرت نخی سفید پوشیده بودن که سوتیناس رنگیشونو با کمی دقت میشد دید. برعکس پریسا ساناز حسابی عرق کرده بود و تیشرتش حسابی خیس بود. تا رفتیم داخل من گفتم
-خب کی اول بره حموم؟
ساناز گفت -معلومه خانوما مقدم ترن.
پریسام ادامه داد: بله، اول ما میریم و شما منتظر میمونی بعدش میری.
گفتم: عه با هم میخایین برین حموم؟ میشه منم بیام سه تایی بریم؟
پریسا چشم غره رفت به من و ظاهرا دوست نداشت خیلی به روش بیارم و جلوی ساناز باهاش شوخی کنم گفت: نخیر هر کی تنهایی میره.
من ولو شدم روی تختمو و سانازم روی اون یکی تخت نشست. پریسا جلوی در حموم لباساشو دراورد و با شورت و سوتین رفت داخل. ساناز کنار من روی تخت نشسته بود و بهم لبخند زد. گفت: اذیتش نکن. خجالت میکشه وقتی به روش میاری که با من رابطه داره، دوست داره براش یه چیز شخصی بمونه.
-خب چی میشه منم یبار بیننده باشم؟ ما که دیگه چیزی از هم پنهون نداریم. اصلا چی میشه سه نفری باشیم؟
-اینو دیگه نمیدونم. وای من خیس عرقم اصلا نمیتونم اینجوری بشینم.
ساناز بلند شد و تی شرتشو دراورد. روی شونه هاش و میون سینه هاش ازعرق خیس بود. من همینجوری تماشاش میکردم. سوتینش رو باز کرد و با تیشرتش عرق زیر بغلش و زیر سینه هاشو پاک کرد.
-من نمیتونم صبر کنم، میرم تو. شلوارک و شورتشم جلوی من دراورد و حوله‌شو برداشت و رفت توی حموم.
اول صدای یه جیغ کوچیک اومد و احتمالا اعتراض پریسا و کم کم صدای خنده. هفت هشت دقیقه نگذشته بود که پریسا با حوله استخری هتل اومد بیرون و اومد کنار من لبه تخت نشست.
-عافیت باشی!
با دستم موهای خیسش رو از روی گردنش کنار زدم و نوازش کردم.
-ممنونم عزیزم.
خم شد روم تا لبامو ببوسه. دستم رو گذاشتم پشتش و نذاشتم بلند شه و به بوسیدن لباش ادامه دادم.
یه لحظه خودش رو ازم جدا کرد و گفت الان ساناز میاد زشته.
خندیدم و دوباره کشیدمش سمت خودم و مشغول خوردن لبای مثل عسلش شدم. کم کم خابوندمش کنار خودم و حوله‌ش رو که شل شده بود زدم کنار و دستمو رسوندم به لای پاش. کمی با موهای نرم کسش بازی کردم و دستمو بردم پایین تر که دیدم خیسی کسش از شهوتش داره میگه که احتمالا به دست ساناز توی حموم بیدار شده. اروم دستمو میچرخوندم و لباشو میخودم. میدونستم نگران ورود سانازه. صدای آب هنوز میومد. تحریک شده بود و اروم همراهیم میکرد و از روی شلوار کیرمو میمالید. توی همون حالت شلوار و شورتمو دراوردم و سر کیرمو روی کسش بالا و پایین میمالیدم که آهش بلند شد.
-وای نکن شمسا، خیسم کردی! میزاشتی بریم اتاق خودمون بعد.
-جونم.. کس عشقمو میخام، کس تنگتو میخام.
همینطور که به پهلو خوابیده بودیم کیرمو یکمی فشار دادم و نوکش رفت تو. اونقدری خیس بود که درد نکشه ولی یه جیغ زد.
-وای دیوونه سوختم. بدون کاندوم؟
-دیگه دیره عزیزم. آروم آروم هل دادم کیرمو توی کسش و شروع کردم به عقب و جلو کردن. صدای اب چند دقیقه ای میشد که قطع شده بود. کیرمو توی کس لزج و داغ پریسا عقب جلو میکردم. پریسا پشتش به تخت ساناز بود. جشماشو بسته بود و ناله میکرد و آروم چوچولش رو میمالید.
بدنمو بهش چسبوندمو سرمو گذاشتم کنار سرش و سعی کردم تا ته کیرمو فرو کنم که دیدم ساناز روی تختش نشسته و مشغول تماشای ماست. حوله‌ش دورش بود و سینه های توپولش اویزون. بدون کاندوم خیلی نمیتونستم مقاومت کنم و حالا هم که ساناز داشت مارو تماشا میکرد سخت تر بود.
داشتم ریتمو تند تر میکردم که پریسا گفت: وای اینجوری سختمه. بشین و تکیه بده به بالاسری تخت تا من بشینم روت. من بلند شدم نشستم تکیه دادم و پریسام بلند شد و اومد بشینه روی کیر که نگاهش به ساناز افتاد و جیغ زد: وای تو کی درومدی؟
گفتم: ولش کن اونو بدو الان میخابه! کشوندمش روی خودم و آروم نشست روی کیرم و منم با دوتا دستام کونشو چنگ زدم و بالا پایین میکردم. همینطور که بالا و پایین میرفت به ساناز اشاره کردم که بیاد سمتمون. ساناز اوم کنارمون نشست و شروع کرد نوبتی به بوس کردن لبای من و پریسا. پریسا از فکر بودن ساناز دیگه معذب نبود و کم کم ناله هاش به فریاد تبدیل شد تا با منقبض شدن بدنش فهمیدم ارضا شد.
چند لحظه ای همونجوری توی بغلم نگهش داشتم تا
اروم از روم بلند شد و طاق باز به سمت پایین تخت ولو شد. من ولی مقاومت کرده بودم و هنوز ارضا نشده بودم. ساناز خم شد و با بوسه هاش از روی ساقای سفید پریسا رفت بالا تا رسید به صورتش و لباش.
پریسا بدون اینکه چشماشو باز کنه لبای سانازو بوسید.
ساناز گفت: حالا این داداش مارو قرض میدی بهمون یکمی؟
پریسا به زور چشمای خمارشو باز کرد و یه لبخندی زد و با تکون سر جواب مثبت داد.
کیرم خیس از اب پریسا بود، با دستمال تمیزش کردم تا ساناز برام یکمی ساک بزنه و بیدارش کنه. میخاست بشینه روم که هولش دادم طاق باز کنار پریسا و اومدم وسط پاش و اروم کیرمو فرستادم توی کس نرمش و شروع کردم به عقب جلو کردن. محو سینه هاش بودم که با تکون های من میچرخیدن و عصب جلو میرفتن. دیدم پریسام چشماشو باز کرده و داره با لذت سانازو نگاه میکنه. دست پریسا رو گرفتم و گذاشتم روی چوچول ساناز تا براش بماله. سانازم زمان زیادی نیاز نداشت تا ارضا شه. دیگه دلیلی برای مقاومت نداشتم و تا نزدیک شدم کیرمو از کس ساناز دراوردم و ابمو ریختم روی شکمش. دمر افتادم کنار ساناز و چشمامو بستم .
چند ثانیه بعد صدای نوید خواب رو از سرمون پروند.
پریسا دست برد به ملافه زیرمون که جمع شده بود و سعی کرد بدنشو بپوشونه ساناز ولی خیلی تلاشی نکرد که آبرو داری کنه
پریسا خیلی هول و با تته پته گفت: ما حموم بودیم ینی قرار بود بهمون اتاق جدا بدن بچه ها عجله داشتن ولی ...
معلوم نبود چی داره میگه ولی نمیشد اون بدنای خیس از عرق و موهای به هم ریختمونو پنهان کنیم. نوید با خنده
-به به! میبینم که پریسا خانمم وارد جمع کردین!
پریسا تعجب کرد و منو سانازو نگاه کرد و گفت: کدوم جمع؟
یادم نبود که از سکس سه نفره ما خبر نداره. گرچه میدونست ما جدا جدا باهام بودیم ولی این تابو شکنی براش جدید بود.
من که میخاستم جو رو اروم نگه دارم بلند شدم و رفتم کنار نوید و گفتم: ما میخاستیم یه چیزایی رو تجربه کنیم. البته ساناز بیشتر دلش میخاست. نمیدونستیم واکنش تو چیه ولی قصد نداشتیم ازت چیزیو پنهان کنیم.
پریسا سانازو چپ چپ نگاه کرد. ساناز خندید و گفت: خب همیشه دوست داشتم بدونم چه حسی داره وقتی دو تا کیر همزمان میره توی آدم.
پریسا انتظار شنیدن کلمه کیرو جلوی برادرش نداشت. ساناز از روی شلوار کیر نوید و گرفت و گفت:اگه بدونی داداشت چه کیر ترو تمیزی داره! حیف که از دخترا دریغش میکنه.
من نویدو کشیدم سمت خودم و گفتم: برای اینکه یه مرد بهتر میدونه چجوری باید با این رفتار کنه. دست سانازو پس زدم و دستمو گذاشتم روی کیر نوید از روی شلوارش. باز تحریک شده بودم و دلم میخاست این تابو رو جلوی پریسا بشکنم، انگار اینجا که بودیم از اخلاق و عرف و هر مزخرفی هم که میشناختیم دور باشیم. کیر نوید در حالت عادی کوچیک نبود ولی احساس کردم سفت شده و با نگاه ساناز و پریسا روی کیرم فهمیدم که مال منم باز کامل راست شده. نویدم کیرمو گرفت توی دستشو سرسو برگردوند سمت من و لبامون رفت توی هم. همینطور که جلوی دخترا از هم لب میگرفتیم اول تی شرت نویدو از سرش دراوردم و بعد شلوارو شورتشو جلوی پریسا کامل کشیدم پایین.
نمیدونستم الان پریسا چه حسی داره. دیدن معاشقه دو تا مرد که یکیش برادرشه و دیگری شاید همسر آیندش. نویدو هل دادم روی تخت کناری و شروع کردم به بوسیدن سینه ها و شکمش و پهلو هاش و اومدم پایین تر.
چشمامو بستمو صورتمو آروم مالوندم به کیرش. با بوسه های کوچیک شروع کردم و کم کم زبونمو از پایین تا بالای کیرش میکشیدم و به نوکش که میرسیدم زبونم دور کلاهکش میچرخوندم تا بالخره شروع کردم به خوردنش و براش ساک میزدم. خیلی نمیتونستم ببرمش تو. ولی باز همونم کافی بود تا لذت بیرم و آه نویدو بشنوم.
یه لحظه چشمم به پریسا افتاد که تو بغل ساناز دراز کشیده بود و ساناز از پشت بغلش کرده بود. ملافه رو کامل کشیده بودن روی خودشون ولی تکونای ریز ملافه انگار نشون میداد که دست ساناز داره روی کس پریسا میچرخه. مشغول ساک زدن و مالیدن کیر سفید و نرم نوید بودم که چشمم بهش افتاد که دستشو میچرخونه. منظورش این بود که ۶۹ بشیم. نوید یکم اومد پایین ترو من برعکس شدم و رفتم روش تا اونم بتونه کیرمو بخوره. حس خیسی دهنش و زبونش و حتی خوردن دندوناش به کیرم دیوونم میکرد. سرمو بردم پایین تر تا خودمو به سوراخ کونش برسونم و براش لیس بزنم.
خیلی توی اون حالت نتوستم بمونم. از رو نوید بلند شدم و امدم پایین پاش و پاهاشو دادم بالارو رفتم سراغ سوراخ کون تمیزش. با زبون افتادم به جونش و براش لیس میزدم و کم کم انگشتمو فرو میکردم توش.
ته دلم دوست داشتم که پریسا داره منو میبینه که با چه ملچ و ملوچی کون سفید برادرشو میخورم.
دیگه وقت کردن بود. بلند شدم و از توی کیفم کاندوم برداشتم و اومدم بین پاش. نگاهم باز به پریسا افتاد که ملافه از روی سینه هاش کنار رفته بود. یه دست ساناز روی سینه پریسا بود و دست دیگش حتما بین پاهاش.
دیگه نه تنها خجالتی نداشتم برعکس انگار دوست داشتم پریسا سکس منو با برادرش ببینه. اروم کیرمو فرو میکردم توی کون نوید که با ناله‌های نوید همراه شد. شروع کردم به عقب جلو کردن و کیر نویدم میمالیدم.
صدای نوید بلند شده بود و خودشم تو مالیدن کیرش بخ من کمک میکرد.
با داد پریسا جفتمون سرمونو چرخوندیم سمتشونو دیدیم که ساناز بین پاهای پریساست و داره کسش رو با ملچ و مولوچ میخوره. چیزی که توجهمونو جلب کرد همون دیلدوی کوچیکی بود که یه روزی کون من باهاش باز شد. ساناز سر دیلدو رو توی کون پریسا فرو کرده بود و صورت سفیدش پریسا از درد یا لذت قرمز شده بود.
دیدن این صحنه بد جوری تحریکم کرد و باعث شد چنتا ضربه محکم به نوید بزنم که دادش بره هوا. هیچ وقت فکر نمیکردم پریسا هم راضی به سکس از کون بشه. نویدم داشت به اوج لذت میرسید و کیرشو تند تر میمالوند تا بالاخره فوران آبش روی شکمش و حتی تا روی سینه هاشو زیر گلوش اومد.
من ادامه ندادم و آروم کیرمو دراوردم و کاندومشم کشیدم بیرون. خم شدم روی نویدو لباشو بوسیدم. همینطور بین پاهاش نشسته بودم و با نوید مشغول تماشای پریسا بودیم که با دیلدویی که توی کونش بود انگار نوع جدیدی از لذت رو تجربه میکرد. با چنان فریادی ارضا شدو چنان بدنش منقبض شد که من ترسیدم. ساناز دیلدو رو آروم از توی کونش دراورد و رفت کنارش خابید و ملافه رو کشید روی خودشون و با لبخند مارو نگاه میکرد. من ولی توی کون نوید ارضا نشدم و هنوز حسری بودم. رسیدم به زیبا ترین بخش قضیه. دولا شدم و کیرشو که داشت میخابید یکمی خوردم و شروع کردن به لیسیدن و مکیدن آبش از روی شیکمش و سینه هاش. خیلی آروم و با دقت آب گرم و لزجشو لیس میزدم و از روی بدنش میمکیدم. پریسا هم چشماشو باز کرده بود و مارو نگاه میکرد.
رفتم بالا تا رسیدم به صورتش. خیلی آروم آبشو سر دادم روی لباش و دهنش بعد شروع کردم به خوردن لباش و لیسیدن صورتش. ااخ که شهوت آدم رو به چه کارهایی وادار نمیکنه.
منم ولو شدم تو بغل نوید و ذل زدیم به تخت دخترا. نوید گفت: تو ارضا نشدی ولی. داشت کیرمو میمالوند.
گفتم: کیرتو میخام. بلند شدم. میخاستم اخرین فانتزیمو عملی کنم. اومدم سمت دخترا و نشستم کنار پریسا. گفتم: خوبی؟
با لبخند سرشو تکون داد. گفتم اجازه هست؟ گفت: وای من دیگه جون ندارم.
گفتم: نترس، اگه کیر داداشت توی کونم باشه من زیاد دووم نمیارم.
همینطور که بین پاهای پریسا بودم و کیرمو اروم میکردم توی کس خیسش، نویدم اومد روی همون تخت پشت من. من دولا سده بودم روی پریسا و اروم میکردمش که دستای نوید روی کونم و زبونش رو روی سوراخم حس کردم. همونطور خم موندم تا نوید اروم کیرش رو بده تو. دردش جوری بدنمو کرفت که دادم بلند شد و پریسا چنان جانی گفت که همه‌ی دردم تبدیل به لذت شد. یکمی از کیر نوید که رفت تو اروم عقب جلو کردم. دیگه برای منم جونی نمونده بود. کم کم ریتم نویدم با من هماهنگ شد و بین کیر اون و کس پریسا در حرکت بودم. چهار نفری روی تخت بودیم و سانازم مارو تماشا میکرد. بوی عرقی اتاق هتل رو پر کرده بود که اگه کسی چشم بسته میومد داخل اتاق میفهمید گه خبره.
دیگه دلیلی برای مقاومت نداشتم و میدونستم پریسام دیگه نمیتونه ارضا شه، حرکتمو تند کردم و به استانه ارضا شدن که رسیدم کیرمو کشیدم بیرون و ابم پاشید روی سینه های پریسا و کمی روی پلک چشمش، کمی غافلگیر بود و چشماشو بست. -وای چی کار کردی! چه جونی داری تو.
کیر نوید هنوز توی کونم بود و من ادامه دادم تا نویدم اکه میخاد بتونه باز ارضا شه. همینطور که روی پریسا بودم زانوهامو بغل پاهاش محمم کردم و روی پریسا قنبل کردم و صورتمو بردم روی صورت پریسا. نوید محکم تر منو میکرد و صورتم دقیقا روبروی صورت دریسا بود که با ضربه های نوید تکون میخورد و پریسا در حالی که هنوز آب من روی صورتش و یکی از چشماش بود خیره توی چشمام با جون گفتنش سعی میکرد از دردی که توی چشمام میبینه کم کنه. تا اینکه نویدم دادش بلند شد. منتطر بودم توی کونم خالی کنه ولی کشید بیرون و کاملا غیر عمدی از زیر من روی بدن پریسا خالی کرد آبش رو.
من از رو پریسا بلند شدم و ولو شدم بین ساناز و پریسا و نویدم ولو شد اون سمت پریسا. بدنش شده بود دریاچه اب من و برادرش. سرمو از روی صورت پریسا رسوندم به نوید و ازش لب گرفتم. بعدشم لبای پریسا رو بوسیدم. بعد از من پریسا نگاهش به صورت خمار بردارش افتاد و‌ لبای همدیگرو بوسیدن.
چهار نفرمون روی یه تخت به زور جا شده بودیم. تلفن کنار اتاق زنگ زد. ساناز نیم خیز شد و گوشیو برداشت. بعد از اینکه طرف حرفش تمام شد ساناز رو به ما لبخندی زد و گفت: نه جناب، همین اتاق دو تخته برای ما کافیه. لطفا اونو کنسل کنید.
من و نوید با انگشتامون روی دریاچه بدن و سینه های پریسا بازی میکردیمو انگاشتمونو میذاشتیم دهن هم. پریسا مارو نگاه میکرد گفت: شماها واقعا دیوونه اید. ولی..
گفتیم: ولی چی؟
-ولی من عاشقتونم.
نوید از روی تخت بلند شد و دست پریسا رو گرفت و رفتن روی تخت خودشون و لخت رفتن زیر ملافه. سانازم ملافه رو کشید روی خودشو منو چمشامو بستم.
انگار این همون دنیایی بود که میخاستم. همون فانتزی ای که میخاستم. دیگه هیچ چیزی رو نمیخاستم بهش اضافه کنم.

پایان
just do it
 
     
  
 مرد
#1,238   Posted: 6 Jul 2021 04:23

 0 Star

ارسالها: 3
داستان خوبي بود و من حال كردم. ولي به عنوان شوخي ميگم،پيرمرده روهم ميكردي تا كسي از قلم نيوفتاده باشه
 
     
  
 مرد
#1,239   Posted: 19 Dec 2021 18:23

 0 Star

ارسالها: 4
داستان تهران از زبان رجب ادامه نداره همین طور وسط کار ول شد
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#1,240   Posted: 30 Dec 2021 20:39

 0 Star

ارسالها: 19
این داستانی که میذارم یه داستان زیباست حدود دو ماهه دنبالش بودم و بلاخره پیداش کردم از اونجایی که دوست دارم که داستانهای خودم رو بذارم ولی این فانتزی اونقدر جذاب بود که دلم خواست اینجا بذارم البته با ذکر منبع تا احترام نویسنده حفظ بشه و مخاطبان با لینکی که میذارم مستقیم به اصل اثر هدایت بشن
شکست با عزت بهتر از پیروزی با ذلت است
 
     
  
صفحه  صفحه 124 از 126:  « پیشین  1  ...  123  124  125  126  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA