انجمن لوتی
صفحه  صفحه 125 از 126:  « پیشین  1  ...  123  124  125  126  پسین »
داستان سکسی ایرانی

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی

 مرد
#1,241   Posted: 30 Dec 2021 20:47

 0 Star

ارسالها: 19
اجاره اتاق با مخلفات (1)
اتقاقی را که برایتان مینویسم یک سال قبل پیش اومد و شاید با خوندنش خیلی ها ایراد بگیرید که چرا زن شوهردار؟ اما تقصیر من که مجردی 35 ساله با کیر شق بودم نبود و شوهرش تقصیر داشت! البته اسامی اشخاص را عوض کردم تا مشکلی نباشه اما مکان و اتفاقات کاملاً واقعیه. شاید شما هم گذرتون به اونجا افتاده باشه یا تو چنین موقعیتی قرار گرفته باشید. نگین نه ما نمیکردیم که دروغه و سر خودتون را شیره نمالید.
اواسط هفته بود که بخاطر جر و بحث با شریک کاریم حوصله ادامه بحث را نداشتم و ماشین را روشن کرده و زدم به جاده. از کرج رفتم تهران و به سمت جاده هراز. ساعت دو بعدازظهر بود که به بابل رسیدم و جاتون خالی ناهار رازدم و به سمت بابلسر حرکت کردم.ده دقیقه ای تو راه بودم که تابلو اجاره اتاق را دم یک بنگاه دیدم.
دنبال جای خلوتی بودم که دو سه روزی تو حال خودم باشم. زدم بغل و داخل شدم.پسر جوانی بود که با دیدن من از جاش بلند شد و خوش آمد گفت. وقتی منظورم را از سفر فهمید پیشنهاد داد یک اتاق تو خونه ای تو یک ده هست و خانواده زندگی میکنند و کاری به کسی ندارند و راحت هستی. راه افتادیم و چند دقیقه بعد وارد ده شدیم. ده که نمیشد گفت بلکه خونه های ویلایی و باغ.
دم خونه ای ایسستادیم و زنگ زد. مرد میان سال حدوداً 45 ساله و سیه چرده ای که معلوم بود بنگیه در را باز کرد. بعد از سلام و احوالپرسی رفتیم تو. خانه ای بود با چهار اتاق که یکی را برای اجاره گذاشته بودند. تو ایوان هم زن جوان حدود 25 ساله نشسته بود با دوتا دختر 16 یا 17 ساله و ریز میخندیدند. مرده نشئه بود و معلوم بود حسابی خودش را ساخته و چرند میگفت.
خونه تمیزی بود و اتاق هم خوب و مرتب. ماشین را داخل خونه آوردم و رفتم تو اتاق تا استراحت کنم. یکربعی که گذشت در زدند و همون زن جوان بود که سینی چای به دست داخل شد. چای را که گذاشت چادر را از سرش انداخت و معلوم بود کارش عمدیه. زنی بود با 155 قد و لاغر و چشمهای درشت و گود رفته که معلوم بود شوهرش دیگه کونی براش باقی نذاشته!
چای را گذاشت که سراغ شوهرش غلام را گرفتم که انگار منتظر بود هرچی تو دلش هست را بیرون بریزه. زن دوم غلام بود و اسمش مهناز بود . یک دختر ده ساله داشت و یک پسر چهار ساله. وقتی بهش گفتم اینجا نوشیدنی الکلی خوب پیدا میشه یا نه؟ فوری موبایلش را در آورد و گفت چی میخوای زنگ بزنم برات بیارن!
خیلی زود باهام خودمونی شد و در حالی که میخندید گفت: اینجا همه چیز پیدا میشه فقط باید خرج کنی!
من که دنبال آرامش بودم فهمیدم خبری نیست و باید چند روزی حسابی لنگر بندازم. مقداری پول بهش دادم و خواستم ودکا برام بگیره. وقتی ازش پرسیدم شوهرت دلخور نشه با من گرم گرفت خندید و گفت:
نترس و نگران چیزی نباش. از در اتاق که بیرون رفت در را مخصوصا باز گذاشت تا توی ایوان را ببینم. زن جوان دیگری حدوداً بیست و دو سه ساله تو ایوان ایستاده و ما را نگاه میکرد. با دیدنش دلم لرزید، آنقدر زیبا بود که باورم نمیشد تو اون ده چنین لعبتی پیدا بشه. قد حدود 175 و سینه های هشتاد با موهایی قهوه ای که تا کمرش میرسید. چشمان روشن که پوست سفیدش به تمام این مشخصات جلای دیگه ای میداد.
نیم ساعت بعد که مهنازبا ودکا برگشت ازش پرسیدم: تو این خونه چند تا زن هستید مگه؟ خندید و گفت: معلومه حسابی چشم چرونی کردی ها؟ گفتم: نه بابا واسم سئوال شده! گفت: فقط من هستم و اونها دوستام هستن که میان پیشم. اون هم که محو تماشاش شدی فامیل شوهرمه و اسمش زینت هست.
پرسیدم : شوهرت ناراحت نمیشه با مسافرها راحت هستی؟ گفت: نه بابا! اون تو حال خودشه و کاری به من نداره. شما هم نمیخوره که آدم دردسر درست کنی باشی!
وقتی از اتاق خواست بره بیرون نگاهی کرد و گفت: اگر خواستی بعد از مشروب تریاک بکشی بیا تو اتاق بغلی ! نگاهم را که میخ شده بودم فهمید . گفت: چیه جا خوردی؟ گفتم نه اما بعد این دوتا ممکنه نیاز به چیزهای دیگه بشه! خندید و در حالی که در را میبست گفت: عجله نکن اون هم فراهمه و رفت.
در را که بست کمی ترسیدم واسه همین سریع به احسان شریکم که دعوام شده بود زنگ زدم و گفتم کار را ول کن که با کون افتادم تو ظرف عسل! وقتی توضیح دادم و آدرس را دادم خیالم راحت شد وفرداش قرار شده احسان هم بیاد.
یکساعتی تو خودم بودم و باورش برام سخت بود که زنی با 25 سال سن مثل یک خانم رئیس و کاملاً مسلط اینجور مشتری جذب کنه! جالبتر رفتار شوهرش بود که تو آلاچیقی تو باغ نشسته و قلیان میکشید و گه گداری بوی گند حشیش هم تو حیاط میپیچید. دو سه تا استکان ودکا خوردم و رفتم تو حیاط .مهناز دیگه چادر سفیدش را هم برداشته و راحت میچرخید. دختر و پسرش هم داشتند تاب بازی میکردند.غلام دستی تکان داد و تعارف کرد به قلیان اما دیدن چهره اش برام منزجر کننده بود.
کنار حوض کوچک حیاط آبی به دست و صورت زده و مهناز حوله تمیزی برام آورد. دیگه به عنوان خریدار نگاهش میکردم. کنارم ایستاده بود که پرسیدم: اتاق بغلی آماده است؟
خندید و گفت: آره. اهلش هستی؟ گفتم یکی دو بار امتحان کردم. گفت: میخوای زینت واست وافور بگیره؟ نگاهش کردم و گفتم: آره اما شوهرت؟ گفت: کاری نداره .اما من میگیرم که بهتر کامت شیرینتر بشه!
با تعجب نگاهش کردم. میدونستم بعد منقل و وافور باید سکس را باهاش بکنم اما اطمینان نداشتم و پرسیدم:
هنوز اطمینان ندارم.نگاهی کرد و گفت: شوهرم از تو خوشش اومده و میدونیم دردسر درست نمیکنی واسه همین زود رفتم سر اصل مطلب. هم نیاز مالی داریم و هم دو سالی هست که نمیتونه خوب بهم سرویس بده. همش دنبال عقبه و زود خراب میکنه.
هنوز بهت داشتم و برام قابل باور نبود. پرسیدم: پس زینت چی؟ گفت: زینت یکساله از شوهرش جدا شده و اگه میخواهیش باید بذاری واسه فردا چون امشب من نمیذارم در بری! خنده بلندی کرد و رفت سمت غلام. کنارش نشست و صدام کرد. کنار آلاچیق که رسیدم غلام بلند شد و پرسید: کم و کسری که نداری ؟ گفتم نه ممنون. گفت: بشین یک قلیون بکش تا منم منقل را آماده کنم. مهناز تو از آقا وحید پذیرایی کن.
مهناز کش و قوسی به هیکل ظریفش داد و جا را برای قلیان جلوی من باز کرد. سینه هاش کوچک بود و هفتاد به نظر میامد. متوجه شد دارم سینه هاش را نگاه میکنم .گفت: میخوای بهتر ببینی؟ سرم را بالا آورده و تو چشماش نگاه کردم. شهوت عجیبی تو چشمای گود رفته اش بود. صورت قشنگی نداشت اما مشخص بود تو رختخواب پوست آدم را میکنه!
آرام دکمه پیراهنش را باز کرد و سریع نشان داد. سینه هایی نه چندان کوچک اما با نوکی برآمده و هاله ای قهوه ای. گفتم: شوهرت و بچه ها را چکار میکنی؟ گفت : بریم تو اتاق ، دوساعتی میرن بیرون تا راحت باشیم. غلام تو ایوان داشت زغال را میچرخوند و لبخند میزد.
ده دقیقه بعد با رفتن ما تو اتاق از در خونه بیرون رفتن و با مهناز تنها شدم. نیم ساعتی با بساط مشغول شدیم و خودش هم کامی گرفت و دیگه تو بغل من ولو شده بود. از زندگیش گفت که تو 15 سالگی با غلام آشنا شده و با اینکه میدونسته زن داره دختریش را تو تهران بهش داده. بعد اومده شمال و شده هووی زن اول غلام. مستی بوی تریاک هواییم کرده بود و دستم تو سینه هاش. او هم داشت تعریف میکرد که از دوسال قبل به این طرف این بساط را راه انداختن و ماهی دو سه تا مهمون ثابت دارن. نیم ساعت بعد هردو لخت شده و مشغول بودیم. با ولع زیادی ساک میزد و به ته حلقش میرسوند. وقتی شروع به کردن کردم تازه فه
میدم تو قضاوتم اشتباه کردم. تو سکس بینظیر بود و از سر و کول آدم بالا میرفت. اثر ودکا و تریاک کار خودش را کرده بود و وقتی متوجه شدم که خیلی راحت 17 سانت کیرمو تا خایه هام تو کونش عقب و جلو میکردم. مشخص بود خودش را مهیا کرده بود و کوچکترین کثیفی روی کیرم نبود. ازش خواستم زینت را خبر کنه تا بیاد اما قبول نکرد و خواست اون روز را با هم باشیم. به خاطر هیکل ظریفش خیلی راحت بصورت سرپا ایستاده میکردمش و مدام حالت عوض میکردیم.
نفهمیدیم زمان چطور گذشت که صدای دخترش را تو حیاط شنیدم که مادرش را صدا میکرد. سریع لباس پوشید و با اینکه ارضا نشده بودم اما از اینکه دوبار ارضاش کرده بودم احساس غرور میکردم! فکر میکردم میترسه دخترش ببینه و جالب این بود از دخترش بیشتر میترسید تا شوهرش!
یکربع بعد از اتاق اومدم بیرون و راستش خجالت میکشیدم شوهرش را نگاه کنم ولی آقاغلام با لبخند تحویلم گرفت و تعارف کرد تا شام حاضر بشه برم پیش او. از ده کلمه حرفش هشت کلمش فحش و ناسزا به اطرافیانش بود. بس که نشئه حشیش بود دیگه حالم داشت بهم میخورد. مهناز میگفت روزی حداقل ده تا سیگاری میکشه.
قبل از شام رفتم دوش بگیرم که دم درب حمام ندا دخترش حوله را برام آورد و در حالی که با چشمهای درشتش نگاهم میکرد بهم زل زد و گفت: من میدونم با مامانم چکار میکردی!
جا خوردم و در حالی که میخندید انگشتش را گرفت جلوی لبهاش و گفت: هیس!!! داخل حمام شدم و به رفتار این بچه فکر میکردم که تا چند سال دیگه هم حتماً پا جای مادرش میذاره و پدر بی غیرتش خرج حشیش خودش را تامین میکنه.
هنوز مست نشئگی عصر بودم و با دوشی که گرفتم دوباره نیروی بیشتری گرفتم جوری که حس میکردم میتونم سه تا زن را همزمان بکنم. آب را که بستم درب حمام باز شد و مهناز اومد تو. سریع کیرم را گرفت و گفت: آبت هنوز نیومده و ناراحتم! گفتم :اشکال نداره آخر شب میاریش. خنده ای کرد و گفت: با زینت صحبت کردم امشب میاد پیش تو. دلم نیومد دلت را بشکونم!
لذت کردن مهناز برام چیز دیگه ای بود و دلم میخواست باهاش ادامه بدم. وقتی بهش گفتم ذوق کرد و خواست اون شب را بی خیال بشم چون غلام امشب لازمش داشت. با چند تا لب و قربون صدقه هاش از هم جدا شدیم.
بعد از شام نگاههای سنگین ندا دخترش اعصابم را بهم ریخته بود. دختری که کلاس چهارم دبستان بود کاملاً آگاهی داشت که پدر و مادرش چکار میکنند. سیگاری روشن کردم که اومد پیشم نشست. نگاهی به مهناز کردم و اشاره کردم بیاد تو حیاط. از اتاق که زدم بیرون مهناز اومد و گفت: چرا جلوی غلام حرف نمیزنی؟ گفتم: نمیشه ،شاید دلخور بشه! در حالی که میخندید گفت: نه بابا! تازه تحریک هم میشه!
وقتی بهش از حرف و رفتار ندا گفتم براش تعجب آور نبود و گفت ایرادی نداره ناراحت اون نباش. حالا برو تو اتاق که زینت تا یکربع دیگه میاد. منم اگه شد نصفه شب میام پیش شما. البته خرجت خیلی بالا میره ها!!!
گفتم : اشکال نداره . فقط نمیخوام غلام وسط کار بیاد مزاحم بشه. رفتم تو اتاق و دو تا استکان ودکا زدم و منتظر شدم. یکربعی که گذشت در اتاق باز شد و زینت اومد تو. خیلی زیباتر از ظهر شده بود. کنارم که نشست استکانی براش ریختم و او هم بی هیچ حرفی یکضرب رفت بالا. همراهیش کردم و به استکان سوم نرسیده تی شرتش را در آورد و با سوتین جلوم نشست. معلوم بود تازه رفته حموم چون بوی عطر صابون را میداد. صحبت نمیکردیم و فقط وراندازش میکردم. بلند شد و تشک را از گوشه اتاق آورد و پهن کرد.
دیگه جای معطلی نبود. هردو ما میدونستیم چی میخواهیم و اونجا چکار میکنیم. ایستاده بودیم و لباسهای هم را در میاوردیم. خواستم چراغ را خاموش کنم که نگذاشت. تازه متوجه شدم غلام و مهناز تو ایوان نشسته دارند ما را تماشا میکنند. از بویدن و لیسیدن بدنش سیر نمیشدم. از طرفی میدیدم که اونها هم نگاهمون میکنند و حسابی تحریک میشدم. تا حالا چنین سکسی را تجربه نکرده بودم و برام جالب بود. خواستم درب اتاق را ببندم که زینت دستم را گرفت و گفت: بذار ببینند!
نگاهم که دوباره به ایوان افتاد مهناز را دیدم که سرش را روی پای غلام گذاشته و مشغول ساک زدن برای او بود. برخلاف انتظارم و حرفهایی که مهناز میزد مردک بی غیرت دست کم 22 یا 23 سانت کیر داشت! خنده که میکرد دهان تخمیش که یکی در میان دندان داشت حالم را بهم میزد. بس که حشیش کشیده بود دندانی براش نمونده بود. با خودم گفتم حالا که اینجوری میخوان کس کردن را یادشون میدم.
زینت را خوابونده مشغول لیسیدنش شدم . نیم ساعتی تو این حال بودیم و ناله های زینت اتاق را پر کرده بود. کس شیرینی داشت و برخلاف کس های دیگه که کرده بودم بوی خوبی داشت. بیرون را که نگاه میکردم هنوز مشغول ساک زدن بود وزیرچشمی ما را دید میزد. تازه فهمیدم وقتی میگفت خرجت میره بالا یعنی چی!
غلام با چشمهای خمار ما را نگاه میکرد و میخندید. فکر این که بخوام با اون سکس موازی داشته باشم حالم را بد میکرد. دلم میخواست مهناز را بکشم تو اتاق و در را ببندم و بشینه بیرون جق بزنه!
خیلی دلم میخواست جوری بهش کیر بزنم که تا عمر داره یادش نره. دیگه بیش از حد بی غیرت بود و برای من هم فرقی نداشت اما دلم به حال اون دو تا بچه میسوخت. تو همین فکرها بودم که بلند شد و رفت تو اتاق بغلی و مهناز هم با یک اخ و تف بلند تمام آب کمر غلام را تف کرد تو حیاط.
من هم شروع به کردن زینت کرده بودم و تنگی کسش بیشتر تحریکم میکرد که ضربه هام را شدیدتر کنم. با تمام وجود زینت را میخواستم و مدام از قشنگی بدنش تعریف میکردم و او هم قربون صدقم میرفت. مهناز تو ایوان ایستاده و تماشا میکرد و گهگاهی غری به غلام میزد. اول متوجه نشدم قضیه چیه اما زینت بهم گفت غلام بهش میگه که هزینه امشب را اول ازش بگیر!
با فهمیدن موضوع کیرم خوابید. بلند شدم و مهناز را صدا کردم بیاد داخل. اومد تو در را بستم و گفتم: خوب از اول میگفتی. من که گفتم مشکلی نیست.حالا چقدر باید بدم؟ سرش را انداخت پایین و گفت: ببخش وحید جان. کمرش که خالی میشه هیچی حالیش نیست.
معلوم شد برای اتاق و پذیرایی مهناز خانم و مخلفات شبی 500 میگیره و حساب زینت با خودشه. رفتم از تو کیف دستی یک میلیون آوردم و دادم بهش گفتم برو بهش بده و بگو تا صبح پیش منی! این هم بابت امشبه و فردا را جدا حساب میکنم.
با این حرفش تصمیم گرفتم سه چهار روزی بمونم و با اومدن احسان حسابی از خجالت آقا غلام در بیاییم.
پول را که بهش داد اومد و در اتاق را بست .از اون اتاق صدای غلام اومد که داد میزد دستت درست آقاوحید. راحت باش برای صبح حلیم خوبی اینجا دارن واستون میگیرم!
چراغ اتاقش خاموش شد و من و زینت و مهناز هم روی تشک دراز کشیدیم. دیگه صحبتی از قضیه نکردیم و به کار خودمون مشغول شدیم. زینت را بوسیدم و خواستم بشینه و تماشا کنه. مهناز را خوابوندم و شروع کردم.
ساعت از دو گذشته بود که مهناز دیگه حس نداشت و مست دوبار ارضا شدن به من و زینت کمک میکرد تا ما هم سبک بشیم. اثر عیش و نوش عصر از بین نرفته بود و کیرم مثل سنگ شده بود. زینت هم هنوز ارضا نشده بود و در حالی که دراز کشیده بودم رو کیرم بالا و پایین میرفت و ناله میکرد. مهناز سینه هاشو میخورد و دست من هم روی کس مهناز بود و مالش میدادم.
زینت داشت ارضا میشدو مدام داد میزد آبم داره میاد. دیگه سوراخی از این دونفر نبود که فرو نکرده باشم. زینت از رو کیرم بلند شد و کناری دراز کشید و مهناز ساک را شروع کرد که حس کردم دارم خالی میشم. تا قطره آخرش را خورد و هر سه مست از تلاش سرسختانه خود ولو شدیم.
باید استراحت میکردیم که فردا با آمدن احسان برنامه های بیشتری داشتیم و مطمئن بودم درآمد یکماهمون را باید تو اون خونه خرج میکردیم!
بقیه این اتفاقات را در قسمت بعد مینویسم

نوشته:وحید
نقل از سایت شهوانی
شکست با عزت بهتر از پیروزی با ذلت است
 
     
  
 مرد
#1,242   Posted: 30 Dec 2021 20:51

 0 Star

ارسالها: 19
اجاره اتاق با مخلفات (2)

ساعت 8 صبح که چشم باز کردم خودم را وسط دو تا حوری دیدم که سمت راستم زینت سرش را روی سینم گذاشته و خواب بود و مهناز هم سمت چپم در حالی که دستش روی کیرم بود و میمالید تو چشمام زل زده بود. هوا خنک بود و از پنجره باد ملایمی داخل میشد. سکس اول صبح خیلی میچسبید و پیشانی زینت را که بوسیدم چشم باز کرد.
مهناز که دید چشمهام باز شده سریع رفت پایین و شروع کرد. مونده بودم این زن سیرمونی نداره؟ خودم هم هوس عشقبازی کرده بودم و با زینت رفتیم تو لب و گردن که صدای تخمی غلام از تو حیاط بلند شد. بوی حشیش میومد و باید حدس میزدم کسکش اعظم باید همون دور و اطراف باشه.
مهناز که تازه گرم شده بود فحش جانانه ای زیر لب نثارش کرد و بلند شد و در حالی که لباس میپوشید گفت: شما مشغول باشید من برم به این برسم که الان بچه ها را بیدار میکنه.
زینت با چشمهای خواب آلود آنقدر زیباتر شده بود که محکم تو بغلم گرفته بودم و دلم میخواست تو وجودم هضمش کنم. دلم میخواست با خودم برش دارم و بریم کرج تا از دست این غلام بنگی راحت بشه. خودش میگفت سه ماهه که اومده تو خونه اینا و خانواده اش فکر میکنند میاد کمک اینها تا وقتی مسافر دارند مهناز دست تنها نباشه.
چهره اش به یک نوعروس خانه دار میماند تا یک جنده حرفه ای. تو این چند ساعت بهش علاقه پیدا کرده بودم و حس خوبی بهش داشتم. زبانش را که تو دهنم میچرخوند طعم شیرینی داشت و با تمام وجود عشقبازی میکرد.
صدای غلام مدام بلند تر میشد که غر میزد اول صبح رفتم حلیم گرفتم بیدارشون کن تا سرد نشده! صدای کیریش عیش ما را کور میکرد و واسه همین بلند شدیم تا همسایه ها را نریزه دم خونه! از طرفی باید تا یکی دوساعت دیگه سر و کله احسان پیدا میشد و باید فکری میکردم چون زینت را حاضر نبودم بفرستم زیر کیر کجش!
کیر احسان مایل به راست بدنش بود و خودش میگفت مال جق زیادیه! راست میگفت چون راست دست هم بود!!!
مهناز که داخل شد داشتیم لباسهامون را به هم کمک میکردیم تا تنمون کنیم. میخندید و میگفت چقدر زن و شوهری بهتون میاد. وقتی قضیه را بهش گفتم که احسان تا قبل ده میرسه و باید فکر یار کمکی باشی خندید و با عشوه خاصی گفت: خودم از پس احسان بر میام. اما اگه پسر خوبی باشه راضیه را میارم پیشش اما شب نمیتونه بمونه!
گفتم راضیه کیه؟ گفت : یکی از همون دوتا دختری که دیروز وقتی اومدی اینجا بودن. اما دختره ها! گفتم : خوب لال بودی دیروز میگفتی اقلاً دستی هم به اون میرسوندم. درحالی که میخندید گفت: ماشالا سیر هم نمیشه!
زینت را بغل کردم و رفتیم طرف در اما مهناز اومد جلو و نذاشت خارج بشیم. گفت: دیوونه شدی مگه؟ خواهر غلام اومده تو حیاط و نمیدونه زینت اینجاست. گفتم خوب چکار کنیم ؟ از من خواست برم تو حیاط و زینت تو اتاق بمونه تا اون بره.
در را که باز کردم با مهناز زدیم بیرون و خانمی حدود 40 ساله با مانتو و روسری تو حیاط داشت آب پاشی میکرد. سلام و علیک کردیم و خوش آمد گفت. به مهناز نگاهی کردم و در حالی که برام چای آورده بود خنده ای کرد و یواشکی بهش گفتم : بد مالی نیستش! انصافاً هم خوب چیزی بود. برخلاف برادرش سفید و قدی حدود 160 و هیکلی متناسب که اصلا شکم هم نداشت. در عوض اختلاف کمر و سایز دور کونش به ده برابر میرسید! به مهناز گفتم : این کون مثل جاروبرقی کیر را قورت میده!
صدای خنده مهناز که بلند شد آبجی خانم که اسمش سرور بود برگشت و با لبخند نگاهمون کرد. اگه میدونست از کونش تعریف کردم حتماً ماچم میکرد. آخه خانومها وقتی از قشنگی کونشون میگی غش و ضعف میرن. هرکی میگه نه معلومه کون خوش فرمی نداره!
تو آلاچیق که نشستیم بساط حلیم به راه بود و ترجیح دادم کم بخورم تا ورم نکنم که روزم خراب بشه. هر دم از این باغ بری میرسید و نبض کیرم را به تپش مینداخت. اگه دو سه روز دیگه میموندم با رفتن تو اتاق منقل! حتماً عملی میشدم چون لذت کس کردن را صد چندان میکرد. هنوز اثر روز قبلش تو تنم بود و وسط دو تا کس و در حال حلیم خوردن تمام حواسم به پر و پاچه سرور بود. مهناز اشاره کرد و رفتم کنار حوض به بهانه دست شستن. حوله را که آورد گفت: حواست باشه سرور از داستان ما چیزی نمیدونه .سه نکنی. گفتم : میدونم اما بدش نمیاد. مهناز زیر لب گفت: آره ولی جلوی من رو نمیکنه. اگر هم بخواد کاری کنه
خودش دو تا خونه داره و بیوه هم هست. اگه ازش خوشت میاد زیر گوشش زمزمه کنم وحید خیلی نگاهت میکنه و حواسش را پرت کردی. گفتم: نه . نمیخوام زینت را از دست بدم. البته سرور هم خوب چیزیه اما الان مهمون شما هستم.
وقتی برگشتیم سمت آلاچیق سرور داشت نگاهمون میکرد و تو چشماش میشد هوس را حس کرد.بی اختیار چشمکی بهش زدم که با خنده پاسخ داد و رفتم روبروش نشستم. نیم ساعتی به چرت و پرت گفتن گذشت که بلند شد و گفت میخوام برم تو باغ قدم بزنم. مهناز هم رفت سمت آشپزخانه .
مهنازاز دور نگاهم میکرد و با دست اشاره کرد که مخش را بزن! غلام هم کنار پله نشسته و مشغول کشیدن خودش بود. در حالی که قدم میزدیم به سرور گفتم: این داداشت خسته نمیشه اینقدر بنگ میکشه؟ با خنده گفت: زنت که نصف سن خودت بشه به زور بنگ و منقل میتونی کاری کنی آب کیرت دیر بیاد. بعدش هم بیغیرت میشی.حالا داستان اونه! انگار برق گرفتم که سریع با من راحت شد. گفتم: واسه دیر اومدنش راههای بهتر هست. خندید و گفت : حالا پررو نشو.
پس معلوم بود سرور هم بو برده که این حرف را میزد.گفتم :رو حساب این میگی که زنش بدون چادر جلوم میچرخه و هوامو داره؟ گفت : نه بابا ، اینجا هفته ای یک دوست داره مثل شما که میاد و دو سه روز میمونند.هر هفته یک دوست جدید که هر کدوم ماهی یکبار میان.
تو هم که همش حواست به پر و پاچه منه! گفتم: خدا چشم را داده تا قشنگیها را باهاش ببینی و شکرش کنی! گفت: ساکت . اینجا جاش نیست. گفتم :اگه شمارتو بهم بدی بعد از ظهر میتونیم همدیگر را ببینیم. نگاهی بهم کرد و گفت: اشتباه گرفتی .من از اوناش نیستم .نگاه نکن باهات راحت حرف زدم.
گفتم: اشتباه نکن. منظور بدی نداشتم و من هم مجردم و دنبال یک دوست خوب هستم. راحتی تو و اخلاق باحالت باعث شد تند برم. لبخندی زد و گفت: نمیدونم میتونم بهت اطمینان کنم یا نه . اما شماره دادن مشکلی نیست و باید بگم اگه نامردی ببینم دیگه دورت را خط میکشم. گفتم: نامردی یعنی چی؟ اینکه با زن دیگه ای ارتباط داشته باشم؟ خندید و گفت: نه دیوونه! اینکه بری و سه ماه یکبار بخوای یک زنگ بزنی.
دیگه حتم داشتم کونم تو ظرف عسل چهل گیاه گیر کرده و شرکت را باید بیاریم بابلسر!!!
شمارشو داد و منم زدم تو گوشی. قرار گذاشتم بعد از ناهار بهش زنگ بزنم و برم خونش تو بابلسر. برگشتیم تو حیاط و مانتوش را پوشید و رفت. زنگ موبایلم خورد و احسان بود که زیر پل عابر پیاده و کنار تالار پذیرایی منتظر ایستاده بود چون جا را پیدا نکرده بود.
وقت رفتن خواستم ماشین را روشن کنم که مهناز اومد و گفت: میخوای باهات بیام راه را گم نکنی چون راهها شبیه همند؟ تا خواستم بگم زحمت نمیدم غلام گفت: آره باهاش برو.وحید خان ، وقت برگشتن دو سه پاکت سیگار هم واسم بگیر!
عجب لاشخوری! انگار نه انگار دیشب یک تومن از من گرفته تازه دستور سیگار هم میده! از در که زدیم بیرون به مهناز گفتم : واسه احسان چکار کردی؟ خنده ای کرد و گفت: بکارت احسان را من برمیدارم و عصری راضیه میاد. اون هم فقط از عقب میده یکوقت احسان خان شما کاری دستش نده! راستی وحید جون تو روزی چند بار میتونی بکنی؟ نگاهش کردم و گفتم : این دو سه روزه بهت میگم! خندید و گفت: دیشب یک آماری دستم اومد!
احسان را که دیدیم با دیدن مهناز اخمی کرد و من را کشید کنار و گفت: این که مثل وزغه! گفتم: خفه شو حرف نزن . این مثل عوارضی تو بزرگراهه ! وارد بزرگراه بشی انواع ماشین های آخرین مدل توش هست. کمی غر زد و رفت پشت فرمون. مهناز رفت تو ماشین اون و من هم دنبالشون راه افتادم. درب حیاط که باز شد غلام با دیدن ماشین احسان که النترا بود نیشش باز شد و فهمیدم بازار من با زانتیام خراب شد و احسان میشه آقا احسان. سیگارها را که گرفته بودم بهش دادم و رفتم با زینت شروع به صحبت کردم تا دلخوری تو اتاق موندن را از دلش در بیارم.
احسان اومد پیش ما و محو تماشای زینت شده بود. احسان هم با 38 سال سن و 190 قد و هیکل ورزشکاری حواسش را پرت کرده بود. زیر لب بهش گفتم: خوشمزه است؟ زینت هول شد و گفت: نه داشتم فکر میکردم این مهناز را میترکونه! گفتم عوضش کیرش کجه! گفت: راست میگی؟ گفتم باور کن میخوای بریم تو اتاق نشونت بده؟
خنده که کرد فهمیدم نه بابا باید کس پارتی راه بندازیم و این زینت هم واسه ما زید نمیشه! به احسان گفتم: میخوای بری پا منقل؟ گفت :نه بابا خوشم نمیاد. گفتم : من جای تو باشم میرم چون اینجا ورزش جوابگو نیست و هوای شماله و کم میاری!
تا ظهر به چرخ زدن تو باغ و گپ زدن گذشت و تو این فاصله فرصتی گیر آوردم و بدون گفتن به بچه ها به سرور زنگ زدم. قرار شد ساعت سه برم خونش تا بیشتر صحبت کنیم. مدام تاکید داشت غلام و بقیه چیزی نفهمند.
ناهار کمی خوردم که سنگین نشم و رفتم تو اتاق و دوپینگ کردم که بتونم سوارکاری اساسی داشته باشم. ساعت سه به بهونه سر زدن به یکی از دوستان تو محمودآباد زدم بیرون.
از در که خواستم برم بیرون احسان را دیدم که با زینت وارد اتاق شدند. ده دقیقه نشد که به ادرس سرور رسیدم. ساختمانی سه طبقه و تک واحدی. زنگ اول را که زدم به ثانیه نکشیده در باز شد. وارد سالن که شدم برخلاف خونه غلام یک خونه مرتب و به تمام معنی تمیز و شیک.
صدای موسیقی ملایمی میومد و با دیدن سرور جا خوردم. شلوارک جین تنگ که با یک تاپ سفید در حالی که موهای بلندش را یکطرف ریخته بود با اون کمر باریک و کون طاقچه ای و بزرگ هوش را از سر میبرد. رفتم جلو و خیلی راحت روبوسی کرد. در حالی که دستش را گرفته بودم گفتم: من اگه میدونستم غلام چنین آبجی داره شب اونجا نمیموندم. خندید و گفت: دلم سوخت اونجا بمونی چون حسابی تیغت میزنند.
یک ساعتی به حرف زدن از خودمون گذشت و با حرف زدنش بیشتر ازش خوشم میومد. زنی پخته و زحمتکش که با اجاره خونه دیگه ای که داشت به مسافرها و معامله زمین زندگیش خوب میگذشت. این وسط ها هم میخواست از شب قبل که خونه غلام بودم آمار بگیره.
حدس زده بودم که هم میخواد از من آمار خونه داداشه را بگیره هم یک کس اساسی بده و نمک گیرم کنه! وقتی گفت اگه بیرون زیاد بمونی مشکلی نیست فهمیدم ظاهراً تا آخر شب اونجام. مشتاق بودم زودتر تن و بدن این بیوه خوشمزه را بچشم. وقتی گفت اگه میخوای دوش بگیری حمام آماده هست دیدم معطلی جایز نیست.
سریع لخت شدم و رفتم زیر دوش .چند دقیقه نگذشته بود که سرور هم اومد تو. باور کردنی نبود با یکساعت شوخی های من سریع خودمونی بشه و پیش قدم بشه. بدنی سفید و خوش تراش که انگار خدا اون را تو چهل سالگی دوباره تراشیده و ساخته. سینه های 75 و شق و رق که هنوز نوکشون صورتی بود و وقتی تو بغل خودم گرفتمش حس بی نظیری از آرامش را به آدم میداد. اولین بوسه شاید چند دقیقه طول کشید چون هردو ما سیر نمیشدیم.
کسانی که زیر دوش سکس کردن میدونند چی میگم. وقتی برگشت و پشت بهم کرد با دیدن کون بی نظیرش از خود بیخود شده بودم . کون سفت و شق که نمیشد به این راحتی و تو چند دقیقه کرد. فضای نسبتاً کوچک حمام هم مانع بزرگی واسه مانور دادن بود!
تو حموم به ساک زدن بسنده کرد و سریع زدیم بیرون که روی تخت کارمون را ادامه بدیم. با بدن خیس روی تخت غلت میزدیم و مدام از بدن هم تعریف میکردیم . وقتی خواستم تو کسش فرو کنم تنگی اون منو به اشتباه انداخت که نکنه سه سانت عقب تر دارم فرو میکنم. با فرو کردن کیرم ، گرمای عجیبی به وجودم رخنه کرد. محکم بغلم کرده بود و ناله میکرد. هنوز شاید ده بار عقب و جلو نکرده بودم که دستهاش که دورم حلقه شده بود به طرز جالبی میلرزید که متوجه شدم ارضا شده. مدام غر میزد که نباید کسم را میخوردی که زود ارضا بشم.
چند دقیقه ای تو بغلم گرفتمش و میبوسیدمش تا آروم بشه. بعد از طلاقش این دومین بار بود که سکس میکرد و دروغ نمیگفت. خیلی موقعیت داشت اما تجربه شوهر و دوست پسر تخمی که داشت تلاش کرده بود بیشتر خود ارضایی کنه. حتی یک مصنوعیش را هم خریده بود ولی مدام قسم میخورد که فقط اون را به کسش مالیده و خورده و کس تنگش این امر را ثابت میکرد!
زنی مهربون و دوست داشتنی و قابل احترام. میترسید از کون بده واسه همین اصرار نکردم تا این رابطه ای را که باهاش شروع کرده بودم را خراب نکنم. جفتمون اینقدر غرق هم بودیم که اشتهای شام هم نداشتیم.
تو این فاصله زنگی هم به احسان زدم که فهمیدم با مهناز و بعدش با زینت حسابی قل خورده و قرار شده بود که شب را فقط با زینت سر بکنه. سراغ راضیه را که گرفتم گفت: مهناز آوردش اما دختر بود و نخواستم. لااقل این سفر باعث شد رفاقتم با احسان که بیست سال بود با هم بودیم و بچه محل بودیم بهم نخوره!
سرور هم تو این فاصله دو تا لیوان شراب آورد که خوردن اون شراب وقتی از دهن هم و نوبتی بود مستی صدچندانی را بهمون هدیه کرد.
شب از نیمه گذشته بود که کنجکاوی من به اون کون بی همتا راضیش کرد برای یکبار امتحان کنه. کار سختی در پیش داشتم چون سوراخ کونش خیلی کوچیک بود و هنوز صورتی بود. وقتی گفتم سوراخ کونت خیلی قشنگه جواب داد چون هم تا حالا ندادن و هم اکثر اوقات شورت پام نمیکنم و هوا میخوره و عرق نمیکنه!
لب تخت به حالت سجده شده و با زبون و انگشت و با جون و دل میخوردمش. خیلی تمیز بود و نه بوی بدی میداد و نه حس بد. یک ربعی که گذشته بود خوشش اومده بود و میخندید. انگشت دوم را که فرو کردم کمی دردش اومد اما دوست داشت با من تجربه کنه. چون مدام شوخی میکردم و از کونش تعریف میکردم تحریک شده بود و ترسش ریخته بود.
دیلدو را از تو کشو کنار تخت در آورد و داد بهم. حدود قد و قواره کیر خودم بود اما نازکتر. البته شیشه ای بود و وقتی لوبریکانت را از تو کیفم در آوردم و دید تعجب کرده بود. توضیح که دادم از خنده وارفته بود. جالب بود با چهل سال سن نمیدونست چیه و مدام سئوال میکرد. دوباره دو انگشتم را به کار انداختم و بعد چند دقیقه دیلدو را کم کم فرو کردم. خیلی آرام عقب جلو میکردم تا اذیت نشه. نیم ساعت بود مشغول کونش بودم و آب کسش دیگه به نافش رسیده بود .با دست دیگه کسش را تحریک میکردم و دیگه خودش را ول کرده بود.
دیلدو را که بیشتر از نصفش تو کونش بود در آوردم و کاملاً تمیز بود .سوراخش اندازه سکه 25 تومنی قدیمی باز شده و نبض داشت. کیرم مثل سنگ شده و ژل را روش خالی کردم. فرو که کردم گرمای مطبوعی وجودم را گرفت. نصف کیرم تو کونش بود و ناراحتی نداشت. شروع به کمر زدن کردم و آرام میکردم. کم کم 17 سانت کیرم را تا ته میکردم و در میاوردم. کفلهاشو میمالیدم و برام باور کردنی نبود که این کون را دارم میکنم.
دیدن اون کون که میکردم لذت بخش بود و سرور هم داشت لذت میبرد. میگفت دردش لذت داره و دیگه رو تخت رو دو زانو نشسته و سرش را برگردونده و با زبان هم بازی میکردیم. سینه هاش تو دستم بود و با فشار دادنش شهوتش بیشتر میشد. دوباره دولا شد و شروع به زدن در کونش کردم. با هر چکی که به کپل هاش میزدم حس میکردم سوراخش جمع میشه و کیرم فشار بیشتری بهش میومد که عالی بود.
خواستم از کس بکنم که گفت همینجوری آبم را بیار. سرعتم را بیشتر کردم و کم کم فریاد میزد. چند دقیقه بعد که ارضا شد کاملا حس کردم که چه فشاری به کیرم میاد. خواستم بیرون بکشم که خواست ادامه بدم تا آبم بیاد. دو دقیقه بعد داشت میومد که بهش گفتم و کشیدم بیرون .رو تخت دمر خوابید و خواست رو کمرش خالی کنم.
پهلوش دراز کشیده و میبوسیدمش و تشکر کردم. با بوسه هاش منو مست کرده بود و قربون صدقه میرفت. بدنش را دست میکشیدم و او هم خوابید روم و روی تخت غلت میزدیم. نفهمیدم ساعت چند بود که تو بغل هم خوابمون برد.
دیدی که جامعه به زنهای مجرد داره و میتونم خودم را هم بگم ، دید درستی نیست و آشنایی من با سرور و دوستی بی ریای اون و درد دلهاش تو این یکسال اخیر نظرم را به زنها که فقط برای کردن بهشون نیاز داشتم را عوض کرد.
اون شب را پیش سرور موندم چون خیلی حرف با هم داشتیم و احسان هم تجربه من در شب قبل را با مهناز و زینت به دست آورد. البته نفهمیدند من پیش سرور هستم و سرور هم از جندگی زن داداشش چیزی نفهمیده بود. فکر میکرد مهناز فقط لاس میزنه تا مسافر ها بیشتر پیشش بمونند!
اون شب وقتی از من پرسید چرا زن نمیگیری اول با شوخی و خنده گفتم میام خواستگاریت اما وقتی اصرار کرد بهش گفتم من نمیتونم با یک زن سر کنم وبیشتر سکس هایی که کردم با دو تا زن همزمان بوده چون واقعاً هر بار که ارضا میشم بعد از یکربع دوباره تمایل سکس دارم و میتونه بارها این امر تکرار بشه.
اول مسخره میکرد اما اون شب این مورد را بهش ثابت کردم . جوری که صبح سر صبحانه با خنده میگفت من هیچوقت زنت نمیشم. از خواب و خوراک آدم را میندازی!
خوب این هم از قسمت دوم. تو اون 5 روزی که شمال بودم به لطف سرور و تو آرامش کامل سکس ضربدری را هم با هم تجربه کردیم که البته زوج نبودند چون این کار کثیفیه که تو عمل جالب نیست. حتی وقتی میدیدم سرور زیر یکی دیگه داره ناله میکنه برام با اینکه تعهدی بهش نداشتم سخت بود چه برسه به اینکه همسر آدم باشه.
اگر داستان زودتر نشر بشه بقیه اش را هم براتون مینویسم.
کیرتون همیشه تو کس و کس هاتون همیشه پرآب!!!
شکست با عزت بهتر از پیروزی با ذلت است
 
     
  
 مرد
#1,243   Posted: 30 Dec 2021 20:57

 0 Star

ارسالها: 19
اجاره اتاق با مخلفات (۳)

تو دو قسمت قبلی برخی دوستان ایراد گرفتند که مگه میشه ؟ مگه داریم؟
بله داریم.بله میشه. درسته که عمومیت نداره اما نیم درصد هم امثال این زن و شوهر تو جامعه باشند به مرور مثل ویروس همه را مبتلا میکنند. بحث روستایی و شهری نیست .بحث اعتیاد هم نیست. اصل مطلب بی قیدی نسبت به زندگی مشترکه و کمبودهایی که آدمها تو دوران مجردی داشتند و میخوان تو متاهلی پیاده کنند. بحث قومیت و ملیت هم نیست. خودم تو هند و رومانی و ترکیه هم این تجربه ها را داشتم که از حوصله بحث خارجه. ضمناً جواب دوستی که گفته بود اگه مشروب و منقل را با هم بزنی گوزو میدی قبضو میگیری باید بگم مشکلی نیست.اول مشروب بزن بعد منقل . به شرطی که افراط نکنی. فاصله استفاده این دو
و مقدارش هم شرطه.
روز سومی بود که شمال بودم و با صدای باران از خواب بیدار شدم. شدت باران آنقدر زیاد بود که بی اختیار از جا بلند شدم و رفتم پشت پنجره اتاق خواب. سرور هنوز خواب بود و دیدن بدنش که لخت روی تخت خوابیده بود و باران شمال آدم را هوسی میکرد.
پنجره را که باز کردم نسیم دلچسبی با کمی نم باران داخل شد و سیگاری روشن کرده و کنار پنجره روی صندلی نشسته و به تماشای این زن مشغول شدم. با داشتن 40 سال سن چیزهایی داشت که احساس خوبی به من که همه جور زنی را مزه کرده بودم میداد. همیشه تلاش میکردم شریک سکسی من بیشترین لذت را تو سکس ببره و وقتی ارضا میشه خاطره شیرینی براش گذاشته باشم.
از روز قبل همپای من تو سکس بود و لحظه ای نمیخوام و خستم و خوابم میاد نگفته بود. همیشه دنبال چنین زنی بودم و خیلی کم به پستم خورده بود یا اگر هم خورده بود بعد از چند وقتی بازی در میاوردن و یا دنبال پول بودن یا تکرار با آدمهای دیگه. تو همین افکار بودم که چشمهاش را باز کرد و با لبخند و عشوه خاصی گفت: این بارون فقط بغل کم داره. و درحالی که دستهاشو باز کرده بود دیدن سینه هاش بچه را سریع بیدار کرد و بلند شدم.
با خنده میگفت: این کوچولو چقدر بی جنبه ست؟ تا سلام میکنی میخواد آدمو بکنه! کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. بوسه های شیرینش و بوی بارون کنترل را از دست هردو ما گرفته بود. تمام اعضای بدنش برام تازگی داشت و لذیذ بود. شروع روزمون با سکسی یکساعته همراه شد و برخلاف روز قبل این بار آرام مشغول بودیم. حتی زمانی که هر دو با هم به هیجان نهایی هم رسیدیم عجله نداشتیم و گذاشتیم باران که جهت خودش را عوض کرده و به داخل اتاق میامد کار خودش را بکند.
ساعت نه صبح شده بود و باید میرفتم سری به احسان بزنم. قصد داشتم دیگه خونه غلام نرم و از مهناز دور باشم. اما از جایی که شهر نسبتاً کوچک بود و غیبت هردو ما تابلو میشد تصمیم گرفتیم یکساعت بعد از رفتن من ، سرور طبق روال هر روزش به خانه برادرش سر بزند . ماشین را تو پارکینگ نزدیک خونه اش گذاشته بودم و تو همون بارون شدید به طرف پارکینگ حرکت کردم.
قبل از رفتن خونه غلام رفتم تو شهر تا مقداری خرید کنم و هدیه ای هم برای سرور بگیرم. بعد نیم ساعتی به سرور زنگ زدم که از یازده زودتر نره پیش غلام . هرچی دلیلش را خواست گفتم بعداً میگم.
تا رسیدم خونه غلام وقتی زنگ زدم خودش در را باز کرد و بغلم کرد و روبوسی. فهمیدم احسان حسابی شارژش کرده و صاحبخونه شده! داخل که رفتیم در اتاق بسته بود و کسی تو حیاط نبود. پرسیدم : بقیه کجان؟ غلام که طبق معمول داشت میرفت پشت قلیون خنده ای کرد و گفت: بچه ها که خوابن و آقا احسان با دو تا عروس تو اتاق هستن!
صدای تخمی احسان که نا نداشت از تو اتاق بلند شد: وحییییید! کجایی که رفیقتو کشتن!!! بعدش صدای قهقهه مهناز و زینت بلند شد. در اتاق را که باز کردم سر جای شب قبل من خوابیده بود و دوتاییشون روی پاها و شکم احسان نشسته بودند.
در را بستم که احسان گفت بازش کن میخوام هوای تازه بیاد.وقتی گفتم غلام روبرو نشسته و میبینه، سه تایی با خنده گفتند: دیشب احسان مستش کردو آوردش تو اتاق چهارتایی مشغول شدیم!
احسان میخندید و میگفت: بابا این خیلی کسکشه! مهناز را میکردم این شمارش میکرد من با چند تا کمر زدن آبم میاد و میخندید! مرتیکه خرکیر!!!
فهمیدم دیشب اینها مست کردن و هرکاری خواستن کردن و فقط نگران این بودم همسایه ها که تعدادیشون فامیل هم بودن چیزی نفهمیده باشند. زینت از بس که داده بود دیگه نا نداشت و هنوز مست بود. بلندش کردم و در حالی که لخت بود بردمش گوشه اتاق و گفتم: اینجوری میخواستی رفیقه من باشی؟ با اون نگاه شهوتیش نگاهم کرد و گفت: میخواستی زنتو ندی دست رفیقت! تازشم دیشب برای اولین بار به غلام هم کس دادم و الان خیلی درد دارم و بهت نمیدم!
داشت حالم از اونها بهم میخورد اما دست خودشون نبود.هنوز مست بودن و کل دیشب را تا اون ساعت نخوابیده بودن. احسان را بلند کردم و بردم تو حمام زیر دوش آب سرد. مدام غر میزد و بلند مهناز را صدا میکرد که بره بشورتش.
فقط فکر دوتا بچه بودم و نگران. مهناز که رفت تو حمام وقتی برگشتم ندا را دیدم که پشت در اتاق خودش ایستاده و من را نگاه میکنه. نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم. از این بچه خجالت کشیده بودم. تا رفتم سمت اتاقش از پشت در نیمه شیشه ای اتاق کنار رفت و در را باز کرد. از دیدن چیزی که دیدم سرم را انداختم پایین و برگشتم. با اون سن کم لخت مادرزاد شده و بدنش را نشون من میداد. سینه های کوچک که تازه کمی باد کرده بود و کس بی مو و پف کرده و با دست اشاره میکرد بیا تو.
سرم درد گرفته بود و زدم تو حیاط .میخواستم غلام را کف حیاط بخوابونم و مثل سگ بزنم. صدای آه و ناله مهناز از تو حمام میامد و غلام مشغول بار زدن سیگارش.
یکربعی زیر نم بارون قدم زدم و تو این مدت ندا سرش را میاورد از لای در بیرون و میخندید. غول شهوت این خونه او را هم اسیر خودش کرده بود. حس میکردم بار اولش نیست چون خیلی ماهرانه رفتار میکرد. غلام را نگاه کردم و گفتم: تو تا حالا دخترت را دعوا کردی؟ در حالیکه پک به بنگش میزد گفت: برای چی؟ گفتم : برای اینکه یکوقت کسی بهش دست درازی نکنه و مواظب رفتارش باشه؟
دهن تخمیش را باز کرد و در حال خنده گفت: مادر من نه سالش بود که شوهر کرد و مادر ندا هم سیزده سال داشت زن من شد. زن اولم هم ده سال داشت و من پونزده سال. اون هم ده سالشه و میدونه چکار کنه که مفت نبازه!!!
زیر لب گفتم:خارتو گاییدم که... هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت: باشه آقا وحید . اون هم تو بگا ماکه بخیل نیستیم! اصلا میخوای خواهر ما امروز که اومد خودم بهش بگم آقا وحید میخواد سوارت بشه!
بابا این دیگه ریده بود به کلمه غیرت. سریع جواب دادم: نه لازم نیست، من خودم بلدم چکار کنم .تو فکر دوتا دیگه باش واسه امشب .مهناز و زینت تکراری شدن!
فکر میکردم با این جواب خفه خون بگیره و لال بشه اما با پررویی جواب داد: شما هزینه اش را بده ما هم چشم!
آنقدر حشیش میکشید که دیگه ریده بود به هرچی نشئگیه! صدای قهقهه مهناز میومد که رفتم دم حمام و در زدم. در را که باز کرد دولا بود و احسان مشغول بود. روی خودم را کردم سمت اتاق ندا که یکوقت نبینه و سریع در را بستم. حس خوبی به این بچه داشتم و دلم میخواست از اینها دورش کنم. گرچه مادر و دختر دیده بودم که با هم میومدن سر قرار اما این یکی دیگه نوبر بود.
صدای زنگ در که اومد غلام در را باز کرد و سرور داخل شد. مثل دو تا غریبه برخورد کردیم و کشیدمش کنار که باهاش صحبت کنم که غلام گفت: خواهری ، هوای اقا وحید ما را داشته باش. سرور با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چیزی نگفتی که؟ گفتم نه بابا .خودش فحش خواهر بهش دادم گفت تو را واسم جور میکنه! خواست بره سمت غلام که جلوش را گرفتم و گفتم ولش کن. فقط اینا دیشب مست بودن و تا صبح گروهی رفتن تو اتاق . قضیه ندا را هم گفتم که اشک تو چشماش جمع شد و نشست رو پله خیس حیاط.
زینت که با لباس خواب اومد تو ایوان و به خودش کش و قوس میداد سرور با تعجب به من نگاه کرد. گفت: این هم دیشب اینجا بوده؟ خندیدم و گفتم پریشب هم اینجا بوده! نگاهی غضب آلود بهم کرد و گفت: باهاش بودی؟ گفتم آره .چطور مگه؟ بلند شد و گفت: دیگه نمیخوام ببینمت. گفتم واسه چی؟ اومد جلو وبا عصبانیت گفت: این جاری من بوده!
کشیدمش تو اتاقی که منقل پهن بود و آرومش کردم. گفتم : خوب باشه اون که نمیدونه من دیشب باهات بودم .اینقدر تابلو نکن. حالا برو یک ذغال آتیش کن که تو این بارون مزه میده !
سرور که رفت تو حیاط زینت اومد تو و در حالی که مستی از حالش کاملاً پیدا بود بغلم کرد و بوسید. با اینکه خیلی ازش خوشم میومداما وقتی فهمیدم زیر غلام خوابیده ازش بدم اومده بود. گرچه غلام بنگی بود و اهل تزریق و چیزهای دیگه نبود اما از نظر جسمی سالم بود و تابلو بودنش بخاطر سیاهی لبها و ریختن دندونها بود.
دوباره خواست بیاد تو بغلم که سرور اومد تو و زد در کونش و گفت: اگه میخوای بدی جوری بده که کسی نفهمه و آبروت نره .تو 23 سالته و میتونی شوهر خوب پیدا کنی نذار انگ جنده بهت بخوره.
مستی از سر زینت پرید و نگاهی به من کرد که فقط سر تکون دادم. با رفتن سرور پرسید: فهمیده که چه خبره؟ گفتم : نه بابا خودش نفهمیده صبح تو بلندگوی مسجد اعلام کردن! مجبوری خودت را تابلو کنی و تا خرخره بخوری؟
سرور اومد تو ودر را بست. نشست کنار زینت و گفت: من خیلی وقته میدونم مهناز و غلام چکار میکنند. صدای تو حمومشون هم وقتی اومدم میومد و بخاطر خودشون به روی خودم نیاوردم. اگر هم میخوای با دو تا مرد هم بخوابی بخواب اما هوش و حواست را از دست نده که اون بچه نصفه شب از خواب بیدار بشه و بیاد پشت شیشه تماشاتون کنه!
چشمهام گرد شده بود. پرسیدم این که گفتی واقعیت داره؟ گفت: آره بهم گفتی ، رفتم تو اتاقش بهش گفتم چرا لخت شدی جلوی آقا وحید؟ جواب داده خوشم میاد عمه. تازه پرسیده چرا عمه ، زنها و مردهااونجای همدیگه را میخورن؟ لال شدم و از اتاقش اومدم بیرون.
زینت میخندید و گفت: ای داد بیداد. واسه من رقیب پیداشده! نگاهی بهش کردم و گفتم : خنده نداره باید گریه کنی. باز با خنده جواب داد : من 15 سالم بود شوهر کردم اما اولین بار که یکی منو کرد کلاس پنجم بودم و تو همین باغ بود!
سرور با تعجب پرسید: اینجا؟ کی؟ زینت که مستی و شیطنتش گل کرده بود پرید و ماچش کرد و گفت: برادر بزرگت! همون که نوه اش تازه به دنیا اومده!
بلند شدم و گفتم: پاشم برم که الان کل فامیلتون مورد دار از آب در میان!زینت از خنده ولو شده بود و نزدیک بود بساط را بهم بریزه. نگاهی به سرور کردم و اشاره کردم بره بیرون. در را که بست زینت را بلند کردم و گفتم پاشو آب به سر و صورتت بزن میخوام ببرمت بیرون.
پیش سرور که رفتم خندید و گفت: فکر کردم میخوای سوار بشی که منو بیرون کردی! دستش را گرفتم و گفتم: من تازه پیدات کردم. موافق باشی زینت را برداریم بریم خونه تو.
سریع مخالفت کرد و گفت: نمیخوام غلام بفهمه که بگه مسافر منو پروندی و با خودت بردی. من بهش رو ندادم فکرهای عوضی بکنه.
گفتم نترس تو زینت را ببر خونه خودت من و احسان هم بعد از ناهار میاییم اونجا. گفت: تو از زینت خوشت اومده؟ نگاهش کردم و گفتم دروغ بهت نمیگم .آره اما میخوام بعد از ظهر بریم گردش و خونه نمونیم. فقط مهناز نباید بفهمه که خراب میشه.ممکنه نذاره زینت بیاد. خندید و گفت : بسپارش به من که میدونم چطور پاش را از این خونه ببرم.
احسان با شلوارک و بدون پیراهن اومد دم اتاق و حالش بهتر شده بود. نگاهش کردم و گفتم: جاکش چطوری شوهره را آوردی وسط کار ؟ خندید و گفت: ساعت سه صبح با یک بطری خانواده عرق کشمش اومد تو ما هم لخت بودیم .خودش مست بود و مثل سگ از مهناز میترسه. تازه وقتی مهناز را جلوش میکردم استکان به سلامتی ما میزد.
بهش ندا را دادم که باید بریم.اول قبول نمیکرد اما وقتی گفتم جا امن نیست و ندا چکار کرده، کونده میخندید و میگفت تو برو من امشب کل این خونه را با هم بکنم و کون غلام بذارم بعد میام. نزدیک ظهر بود که سرور و زینت با مخالفت بسیار مهناز از خانه خارج شدند. با هم جر و بحث شدید میکردند و غلام هم به جمعشان اضافه شده بود. زمینه فراهم بود که ما هم به این بهانه بزنیم بیرون.
مهناز را صدا کردم و گفتم: بذار برن چون ما هم امروز برمیگردیم کرج. نگاهی بهم کرد و گفت: تو که میخواستی چند روز بمونی .گفتم: آره اما از تهران زنگ زدن که کاری که داشتیم انجام شده و باید سریع بریم. اما هفته دیگه حتماً میام پیشت.
نگاهی بهم کرد و گفت: نمیخوای قبل رفتن منو سبک کنی؟ خندیدم و گفتم: تو که دیگه دو روزه سبکبالی. تازه الان تو حموم ناله هات بلند بود!
از رو شلوار کیرم و گرفت و گفت : تا نکنی نمیذارم بری! میدونستم بخاطر پوله که این کارها را میکنه و ازش بدم اومده بود.بیشتر هم بخاطر ندا بود که اعصابم را بهم ریخته بود. خنده ای کردم و گفتم: تو که از شل بودن کمر شوهرت مینالیدی و اون اندازه قدت کیر داره و دیشب هم سوار زینت شده ؟
لبخندی زد و گفت: تو عشق و حالتو بکن .چکار به این چیزها داری؟ نگاهش کردم و گفتم: ندا چند؟ نگاهی بهم کرد و گفت: اون بچه ست و چیزی نمیدونه. گفتم باباش گفته که تو سیزده سالت بود کس دادی و مادر خودش نه سالگی شوهر کرده! پس ندا هم میتونه.
نگاهی به ندا که تو حیاط رو تاب نشسته بود و نگاهمون میکرد انداخت و گفت: میخوای باهاش بازی کن ولی کردن تو کار نباشه! گفتم :چند؟ من و من کرد و به غلام اشاره کرد و رفت پیشش. صدای خندشون حالم را بهم میزد که داشتم شک میکردم نکنه بچه مال خودشون نباشه! بعد چند دقیقه مهناز اومد و گفت: به بهانه خرید با غلام و احسان میریم بیرون و پسرم را هم میبرم .بقیه اش با خودت ولی یکساعت بیشتر نمیشه. باید قول بدی کردن از جلو و عقب در کار نباشه!!!
دوست داشتم وسط حیاط میخوابوندم و کونش را آنقدر میکردم که ریدن یادش بره ولی از خداش بود. خودم را کنترل کردم و گفتم: حالا چند؟ گفت: تو که اهل چونه زدن نبودی؟ گفتم تو هم هنوز قیمتشو نگفتی؟
نگاهی به غلام کرد و غلام بلند گفت: دویست بدی پشیمون نمیشی. خندیدم و گفتم: انگار همه چی اینجا فروشیه! حالا داش غلام طلبه خودت باشم چی؟ خنده رو لبش خشک شد و گفت: آقا وحید من از تو بزرگترم. گفتم : اشکال نداره من تجربه اش را دارم بهت بد نمیگذره!
احسان که دور ایستاده و هاج و واج نگاه میکرد اومد وسط و با خنده خواست موضوع را فیصله بده.
غلام اومد جلو و گفت: نوبتی باشه حاضرم. بدم نمیومد کونش بذارم اما دادنه واسم مشکل بود و احسان باز اومد وسط و من را کشید کنار. وقتی کل قضیه را بهش گفتم خندید و گفت: تو که اون بچه را نمیکنی پس چرا شر درست میکنی؟ گفتم : خواستم ببینم این کس کشها تا کجا پیش میرن.
مهناز قهر کرده ورفت تو آشپزخونه. غلام هم نشست و سیگاری جدیدی بار زد و مشغول شد. احسان را توجیه کردم که جای دیگه ای فراهمه و بزن بریم.
رفتم تو آشپزخونه تا از دل مهناز در بیارم. از پشت بغلش کردم و گردنش را میبوسیدم. ناراحت بود که چرا تو که ندا را نمیخواستی اینکار را کردی. وقتی بهش گفتم اون بچه است و نمیفهمه و نباید شما تن به این کار بدین گفت: امسال دو بار خودم مچشو گرفتم ولی به روش نمیاریم. خودم همسن اون بودم و کاملا میفهمیدم و اون بیشتر از من بلده. هر دفعه مسافر داریم فرصت گیر میاره میخواد خودشو بماله به همه.
دیدم بحث با اینها فایده نداره و اون بچه هم خواهی نخواهی امروز نه اما فردا به یکی میده و میاد تو خط. احسان هم رفته بود پیش غلام و داشت از تو کیفش تراول در میاورد و دونه دونه به غلام میداد و غلام چونه میزد.
تلفنم زنگ خورد و دیدم سروره. داستان را که گفتم مدام بهشون فحش میداد. زینت هم پیشش بود و گرفته بود خوابیده بود . وقتی گفتم با احسان میاییم کمی پکر شد و گفت: من باهاش راحت نیستم. گفتم اشکال نداره .فردا میخواد بره کرج و یه امشب را بخاطر من کوتاه بیا. قرار شد ماشینها را بذاریم تو پارکینگ خونه دوستش که نزدیک خونش بود که اگه مهناز اومد سر بزنه بهش نفهمه ما اونجا هستیم.
مهناز اصرار داشت ناهار بمونیم و بعد حرکت کنیم که دیدم دیدن ندا برام عذابه و مدام چهره برادر زاده خودم که تمام زندگی منه جلوی چشمم میومد و فکر میکردم اگه کسی بخواد به اون دست درازی کنه من چه عکس العملی نشون میدادم.
از در خونه که ماشین را آوردم بیرون شیشه را دادم پایین و گذاشتم نم بارون ملایمی که میزد بخوره تو صورتم. هوس استخر کرده بودم تا هم کمی حال بیام هم خستگی کردنهای دوروزه از تنم بیرون بره.
گرچه تازه با رفتن خونه سرور داستان ما شروع میشد.

ادامه...

نوشته: وحید

نقل از سایت شهوانی
شکست با عزت بهتر از پیروزی با ذلت است
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#1,244   Posted: 30 Dec 2021 21:37

 0 Star

ارسالها: 19
اجاره اتاق با مخلفات (۴)

با بیرون اومدن از خونه غلام حس میکردم کسی داره دنبالمون میکنه. حس اشتباهی نبود و موتور سواری تا امیر کلا دنبالمون اومد و وقتی وارد بابل شدیم و کنار رستورانی نگه داشتیم خیالش راحت شد و برگشت. ناهار را که خوردیم ماشین احسان را تو پارکینگی همان نزدیکی برای یک شب گذاشتیم و به سمت بابلسر حرکت کردیم.
تو راه کلی آرتیست بازی در آوردیم که مبادا با رفتن تو خونه سرور برای اون مشکلی درست بشه. وقتی به سرور زنگ زدم که با زینت بیان بیرون تا بریم و گشتی تو شهرهای اطراف بزنیم مخالفت کرد و دوست نداشت آشنایی تو خیابون ما را ببینه و براش حرف در بیاد.
خوبی خونه سرور این بود که کسی پیشش نمیومد و اگر هم میخواستند بیان قبلش زنگ میزدند. ماشین را خونه دوستش که یک کوچه باهاش فاصله داشت گذاشتیم و قدم زنان رفتیم خونش. ساعت 3 بعد از ظهر بود و باران داشت تندتر میشد و پاکی هوا لذت خاصی داشت. میدونستم با پا گذاشتن تو اون خونه یک رابطه ای را میخوام با زنی چهار سال بزرکتر از خودم شروع کنم که بدتر از خودم تو سکس پایانی نداره. زنی که یکسالی بود رابطه جنسی نداشت و حالا میخواست با هم خیلی چیزها را تجربه کنیم.
شب قبل خیلی با هم حرف زده بودیم و ایده هاش برای رابطه داشتن مثل خودم بود. قرار ما یک دوستی کامل بود و نه ایجاد رابطه عشقی ، چون هم من و هم او میدونستیم امکان عشق و عاشقی برای هردو ما متصور نیست.دوست داشت سکسی نامحدود و متنوع را تجربه کنه و شاید رفتار و روراست بودن من براش موضوعی بود که جالب بود. اما دل بستن سریع سرور را به خودم حس کرده بودم.
از ظهر تا سه بعدازظهر بیش از 7 یا 8 بار زنگ زده بود و دوست داشت زودتر برم پیشش.
میدونستم رو من حساس شده و عشقبازی اون روز صبح که با تمام وجود و احساسش بود ، تاثیر زیادی رو این فکرش داشت. بودن زینت تو خونه سرور میتونست کمک بزرگی باشه تا متوجه بشه رابطمون در چه حد هست و نباید وابسته بشه.
حقیقتش هردو را دوست داشتم و هرکدام ویژگی خودشون را داشتند. زیبایی بی حد زینت و سن کم او و اندام متناسب چیزی بود که هر مردی را شل میکرد. اما سن سرور و مهربانی و روراستی او مزیتی بود که نمیشد بین این دو انتخابی داشته باشی.
وارد خونه که شدیم احسان سریع شلوارک پوشید و رو کاناپه ولو شد. زینت هم بیدار شده بود و نشست کنار حسام و روش لم داد. پیش سرور تو آشپزخونه رفتم و داشت چای دم میکرد. آرام بهم گفت: من روم نمیشه جلو احسان بغلت کنم . خندیدم و گفتم: هر وقت خواستی میریم تو اتاق بغلم کن.
خونه اش دو تا اتاق داشت که اتاق خواب خودش بزرگ بود و احسان با سر مدام اشاره میکرد برو تو اتاق. نمیخواستم به زور رابطه ای که دوست نداشت را به سرور تحمیل کنم. واسه همین گذاشتم شرایط خود به خود پیش بره. زینت اومد تو آشپرخونه و گفت: وحید جون! اگه ناراحت میشی با احسان باشم بهم بگو. گفتم : چرا من ناراحت بشم؟ مگه میخواد منو بکنه؟
سرور با خنده گفت: تا دیروز فکر میکردم ایشون مریم مقدسه اما میبینم تو جنده بازی دست کمی از شبنم نداره! گفتم: شبنم کیه؟ خندید و گفت: چیه رادارت به کار افتاد؟ خندیدم و بوسیدمش گفتم : نه بابا ! اسمش تو این بارون تحریکم کرد!
تعریف کرد که دختر داییشه و تا حالا با داشتن 25 سال سن سه تا شوهر کرده و کلی مهریه از هرکدوم گرفته و الان هم تو خزرشهر ویلا داره و مهمونهای آنچنانی میبره .واسه خودش خانوم رییسی شده.
با خنده گفتم: تو فامیلتون کسی هست که زیرآبی نرفته باشه؟ اخم کرد و گفت: آره .چی فکر کردی.
دیدم بهتره بحث را به برنامه شب بکشم تا ببینم اگه با احسان یار بشه عکس العملش چی میشه.به احسان ندا دادم زینت را ببره تو اتاق و شروع کنند تا من هم سرور را آماده کنم. بار اولی نبود که با احسان گروپ سکس میکردیم. اما این بار حس خوبی که به سرور پیدا کرده بودم منو با تردید روبرو کرده بود. میخواستم سرور با میل خودش این کار را بکنه و اگه تمایلی به تجربه این نوع سکس داره هوسی باشه که زودگذر باشه و کنارش باشم.
با سرور روی کاناپه نشستیم و احسان و زینت تو اتاق خواب شروع کردند. درب اتاق را باز گذاشته بود و ما هم روبروی در نشسته بودیم. وقتی زینت زانو زد و شروع به ساک زدن کرد سرور سرش را انداخت پایین و گفت: پاشو در را ببند. دستش را گرفتم و گفتم: بذار زنده تماشا کنیم. سرش پایین بود که گفت: یکوقت من قاطی میکنم و فحششون میدم. خواستم از اون حس بیاد بیرون و واسه خودش باشه.
سرش را بلند کردم و لبهاش را بوسیدم. احسان و زینت لخت شده بودند و زینت با ولع ساک میزد. دست سرور را گرفتم و رو کیرم گذاشتم. دیگه داشت با دقت سکس اونها را نگاه میکرد. تحریک شده بود و دستم را که بردم تو شورتش کاملاً خیس بود. همدیگر را بغل کرده و کامل لخت شده و سکس احسان و زینت را تماشا میکردیم.
هیچکدام عجله ای نداشتیم و خیلی آرام تو عالم خود سیر میکردیم. نیم ساعتی گذشته بود و اون دوتا مشغول لیسیدن هم بودند که سرور هم شروع کرد. خیلی قشنگ ساک میزد و انگار تمام وجودم را میخواست از کیرم بکشه بیرون. فهمیده بود که با ساک زدن حتی بدون دوپینگ کردن آبم نمیاد برای همین تا تونست خورد و بیضه هامو مکید.
صدای ناله های زینت دیوونه اش کرده بود و خودش پیشقدم شد تا بریم تو اتاق. غول شهوت حاکم شده بود و با داخل شدن تو اتاق و دیدن سر احسان که لای پاهای زینت مشغول خوردن بود باعث شد کنار زینت دراز کشیده و پاهاش را باز کنه تا من هم شروع کنم.
احسان که کس سرور را دید با تعجب به من نگاه میکرد رو به سرور کرد و گفت: فکر نمیکردم تو این سن نانازت به این خوشگلی باشه! سرور که مست لیسیدن من بود لبخندی تحویلش داد که متوجه شدم بدش نمیاد این نوع رابطه را بیشتر تجربه کنه.
شروع به کردن که کردم احسان هم همزمان با من شروع کرد و با اشاره به زینت رفت تا با لب گرفتن سرور را بیشتر تحریک کنه. اول کمی مخالفت کرد اما وقتی زینت شروع کرد دیگه ول کن زینت نبود. زیبایی زینت هر زنی را از مخالفت منصرف میکرد. احساس میکردم کیرم مثل سنگ شده و فقط آرام عقب و جلو میکردم چون میدونستم سرور بیشتر خوشش میاد.
میدونستم باید قبل از اینکه ارضا بشه یارهای خودمون را عوض کنیم تا بعد ارضا شدن پشیمون نشه و کار نصفه نیمه بمونه. جای خودم را به احسان دادم و کنار سرور دراز کشیدم و مشغول سینه هاش شدم. اینقدر مست بود که تا چند ثانیه ای متوجه نشد و وقتی فهمید جلوی صورتش را گرفت و گفت: خدا بگم چکارت کنه وحید! دیگه حشر اجازه نداد حرفی بزنه و آروم در گوشش گفتم: لذت ببر و به چیزی فکر نکن.هر وقت دوست داشتی بگو زینت بره کنار و من و احسان دوتایی بکنیم.
با چشمهای قشنگ و خمارش نگاهی کرد و گفت: نه خوبه . احسان جاش را با من عوض کرد و من شروع کردم. ناله های سرور به فریاد بدل شده بود و داشت ارضا میشد. با ولع کیر احسان را ساک میزد و زینت هم لبهاش را در اختیار من گذاشته بود. با دست کس زینت را میزدم و از اومدن آبم خبری نبود.
سرور و زینت با هم ارضا شدند و احسان هم تمام آبش را رو سینه های سرور خالی کرد. سرور با خنده گفت: دهنت را سرویس میکنم اگه یکبار دیگه بشینی پا منقل! تو که نرمالی دیگه چرا تقویتش میکنی؟
با خنده نگاهشون میکردم که سه تایی مست سکس کنار هم ولو شده بودند و گفتم: نقشه داشتم سه تاییتون را بکنم. دیگه شهوت پایین اومده بود و شوخی و خنده محیط را عوض کرده بود. نمیخواستم هیچکداممون وقتی ارضا میشیم از کاری که کردیم پشیمون باشیم و ترجیحاً فراموش بشه.
سرور خودش را پاک کرد و بلند شد گفت : پاشو کارت دارم و من را کشید برد سمت حمام. تو حمام پشت کرد و گفت : دولا میشم کارت را بکن تا آبت بیاد. نیم ساعتی تو حموم بودیم و دیدن کونش باعث شد بیشتر تحریک بشم و با کون دادن آبم را بیاره. این بار تقریباً راحت تر رفت تو و گرمی و تنگی اون کارم را ساخت!
ساعت 7 شب شده بود و هنوز تو تخت دو نفره چهارتایی دراز کشیده و تو بغل هم بودیم. گپ میزدیم و شوخی میکردیم و دیگه خجالت سرور هم ریخته بود و به خواست من و احسان که میخواستیم لز او و زینت را ببینیم جواب مثبت داد. مدام تکرار میکرد تا حالا این کار را نکرده و زینت با خنده میگفت یادت میدم.
این تجربه را با احسان داشتیم و دو سال قبل بود که تو تهران و نمایشگاه کتاب دو تا دختر خاله اهوازی به پستمون خوردند که وقتی رفتیم گوهر دشت، جاکشها با هم حالشون را کردن و ما تماشاچی بودیم و آخر هم نذاشتن کاری باهاشون بکنیم . انگار که جاخالی میخواستند و ما جاکشی اونها را کردیم!
بلند شدیم و لخت تو خونه میچرخیدیم و تدارک شام را میدیدیم . احسان من را کناری کشید و گفت: دمت گرم. این زن خوبیه و مشخصه که اهل تیغ زدن نیست. حیفه نگهش دار. با خنده گفتم: میخوای تو بگیرش من هم کمکت میکنم! داشتیم میخندیدیم که سرور گفت: چی شده ؟ پشت سر ما حرف نزنید. گفتم: نه دعوا سر اینه که کی زید کی بشه! زینت اومد جلو و گفت: من که زن هردوتای شمام! سرور هم کم نیاورد و گفت: دیدید گفتم این جندست! اصلا حرف نزنید من هنوز خجالت میکشم. به خدا تا حالا چنین کاری نکرده بودم.
احسان رفت و از پشت چسبوند بهش و گفت: حالا بد بود یا خوب؟ سرور برگشت و در حالیکه من را نگاه میکرد گفت: تجربه بی نظیری بود. میترسم بد عادت بشم! رفتم سمت کیفم و بسته ای را که براش به عنوان کادو خریده بودم در آوردم و رفتم جلو. بسته را که بهش دادم بوسیدمش و گفتم: ما تازه با هم شروع کردیم و فکر نمیکنم به این زودی ها از هم سیر بشیم. زینت داشت نگاه میکرد و حس کردم با دادن کادو به سرور حس بدی پیدا کرد. سرور که بسته را باز کرد لباس ابریشمی خواب گل بهی رنگی بود که تا بالای رانش بود و خیلی به پوستش میومد. من را بغل کرد و تشکر کرد و زینت نگاه میکرد.
به طرف زینت رفته و بغلش کردم و لبهاش را بوسیدم و بسته دوم را در آوردم و خودم باز کردم . شورت و سوتین ست و زرد رنگی بود که وقتی سوتین را براش بستم و شورت را پوشید صد برابر خواستنی تر شده بود. بغلم کرد و مدام میبوسید و جلوی آینه قدی خودش را برانداز میکرد.
سرور خنده ای کرد و گفت: اگه تا الان به لز با زینت شک داشتم الان دیگه کاملاً موافقم! هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای زنگ در اومد. همه جا خورده بودیم و سریع لباس پوشیدیم. وقتی ایفون را برداشت قیافه اش بهم ریخت. غلام بود که اومده بود دم در .از قرار معلوم بچه هاش را آورده بود شهر و اومده بود بهش سر بزنه.
میدونستم تو خونه راهش نمیده چون پای آیفون گفت دوستش شهلا از تهران با مادرش اومده نمیتونم بیام بیرون. از قرار اومده بود دنبالش تا شام ببره بیرون و دعوای ظهر را از دلش در بیاره. از پنجره سالن که نگاه کردم تنها بود و به سرور گفتم بره دم در تا شک نکنه.
از آیفون صداش را گوش میدادم که شماره من را میخواست تا زنگ بزنه و واسه دو هفته بعد دعوتم کنه. سرور هم میگفت من ندارم اما اصرار داشت که مهناز گفته بهت شماره داده! میدونستم تحریک از طرف مهناز بوده و او ازش خواسته تا این کار را بکنه.
چند دقیقه بعد که اومد تو کلافه بود و میگفت: غلام گفته آقا وحید از من دلخور شده و میخوام بیاد تا واسش بره سر ببرم! خندیدم و گفتم : شل میومدم ،بره خودش ندا را سر میبرید کس کش!
زینت پرید وسط و گفت: به اون بچه اینجوری نگاه نکنید! با تمام پسر بچه های محل آمپول بازی کرده و مثل مادرش حشریه! احسان با تعجب گفت: آخه سنی نداره که بفهمه کیر چیه! زینت که داشت چای میریخت گفت: به سن نیست، شاید آبش نیاد و از ارضا شدن سر در نیاره ولی تو این سن از مالیدن و مالیده شدن خوششون میاد. من که اینجوری بودم!
خندیدم و گفتم : تو اگه تو اون سن گیرم میفتادی حتماً میکردمت! با خنده و شوخی فضا را عوض کردم تا استرس اومدن غلام از تن سرور بره بیرون. میدونستم قضیه ندا اذیتش میکنه و این را اون روز کاملاً از رفتارش فهمیده بودم. رو صندلی جلو اپن نشستم و در حالی که داشت از یخچال مرغ در میاورد تا شام درست کنه گفتم: شام درست نکن .زنگ میزنیم غذا میگیریم چون با بیرون بودن غلام و مهناز نمیشه بیرون بریم . نشست روبروم و پرسیدم: هنوز تو فکر ندا هستی؟ نگاهی کرد و گفت: آره . نمیخوام این بچه تو اون خونه باشه. گفتم : چیزی هست بگو. میدونستم چیزی غیر از ندا داره اذیتش میکنه. احسان و زینت تو حمام بودن و تنها بودیم.
بعد کلنجار زیاد گفت: من هم سن ندا بودم که تو همون خونه باغ زمانی که بزرگتر بود و هنوز تکه تکه نشده بود از طرف یکی از همسایه ها که زن و بچه داشت سوء استفاده شدم.
حدس میزدم و حساسیتش به این مورد منطقی بود. وقتی همسایه میاد خونشون کسی نبوده و همه سر زمین مشغول کار بودن که او هم میبردش تو اتاق و با لیسیدن و لاپایی بهش تجاوز کرده بود. همین غلام که پونزده سالش بود میاد خونه و میبینه و فرداش به دختر همون همسایه که همسن سرور بود تجاوز میکنه و پرده دختر بچه را میزنه. غوغایی میشه و اون دختر میشه زن اول غلام و میدنش به او.
این وسط سرور داغون میشه جوری که تا سی سالگی از ازدواج فراری میشه و وقتی هم زیر بار حرف مردم ازدواج میکنه سه سال بیشتر دوام نمیاره و جدا میشه. اشک میریخت و تعریف میکرد و وقتی بغلش کردم هق هق میزد. بلندش کردم و بردمش رو کاناپه و میبوسیدمش و میخواستم آرومش کنم.
باید فراموش میکرد اما بیشتر تو این سالها پرورشش داده بود. خودش میگفت: وقتی بزرگتر شدم و شوهر کردم طاقت نیاوردم و بهش گفتم دیگه فامیل شدیم اما اون روز چرا اون کار را کردی بهم جواب داد هر بار که میدیدمت حواسم به کون طاقچه ای تو بود و شلوار تنگ تو تحریکم میکرد.
الان هم میبینم ندا اونجور میگرده عصبی میشم.چون پسرها تو ده به کون گوسفندها رحم نمیکنند و مگه میشه از اون که بر و رویی هم داره بگذرند؟
باید فراموش میکرد اما متاسفانه تجربه نداشتم که تو بچگی سوء استفاده یعنی چی ؟ چون خودم همیشه سوء استفاده چی بودم!!!
وقتی از زن اول غلام پرسیدم متوجه شدم پسر بزرگی داره که بیست و هفت سالشه و از وقتی غلام مهناز را گرفته سه تا بچه زن اولش اصلا سراغش نیومدن.با اومدن مهناز هم زن اول را طلاق داده و زمین و کلی از باغ را داده به سه تا بچه زن اول که پسر بودن. سرور بنگی شدن غلام را هم کار مهناز میدونست و با اومدن ما به اونجا کم و بیش متوجه چیزهایی شده بود.
مهناز به من گفته بود که بیشتر به خاطر کیر غلام که خیلی بزرگه عاشقش شده. از یک دختر سیزده ساله که 23 سانت کیر را ببینه و هضمش کنه انتظاری بیش از این نبود!
بچه ها از حمام بیرون اومده بودند و لخت جلوی ما میچرخیدن. دستش را گرفتم و گفتم: نگران نباش .یک فکری به حالش میکنیم. بلند شدم و احسان را صدا کردم تو اتاق. داشت خودش را خشک میکرد که با سوال من جا خورد.
حاضری بریم زینت و سرور را صیغه کنیم؟ بهت زده نگاهم کرد و گفت: دیوونه شدی؟ تو که اهل تعهد نیستی! گفتم: برای سه ماه صیغه میکنیم اگه مشکلی نبود یکساله میکنیم. این دوتا حیفن و اگه بریم و خبری ازشون نگیریم مخصوصاً زینت زود خراب میشه.
احسان موهاش را داشت مرتب میکرد و گفت: فیلم ایرانی زیاد دیدی شدی آرتیست؟ گفتم :آخه الاغ جون. بچه های خوبی هستن و با داشتن اونها هم ضرر نمیکنیم. میتونند بیان کرج و آخر هفته ها هم بیاییم شمال و دیگه از یک زن چی میخوای؟
احسان نگاهی کرد و گفت: صیغه کنیم دیگه نمیتونیم عوض بدل کنیم ها! گفتم : باشه نکن. من صبح میبرمشون و جایی را پیدا میکنم و هر دو را صیغه میکنم. تو هم خواستی بیا کیر منو بخور!
احسان سرش را پایین انداخت و گفت: راستش میخوام زن بگیرم! شاخ در آوردم و از طرفی خوشحال شدم. گفتم : حالا اون بدبخت کیه که باید با تو کنار بیاد؟ خندید و گفت: خانم محبی !
حدس میزدم که گلوش پیش منشی خودمون باشه و انتخاب بی نظیری بود. از قرار حرفاشون هم زده بودن و عروسی افتاده بودیم.
تصمیم من هم جدی بود و هنوز با سرور مطرح نکرده بودم. میدونستم زینت قبول میکنه و سختی کار سرور بود که ممکن بود هوو شدن با جاری سابقش را قبول نکنه.

نوشته: وحید
نقل از سایت شهوانی
شکست با عزت بهتر از پیروزی با ذلت است
 
     
  
 مرد
#1,245   Posted: 30 Dec 2021 22:03

 0 Star

ارسالها: 19
اجاره ی اتاق با مخلفات (۵)

شب سوم بود که شمال بودم و احسان از خستگی شب قبلش بیهوش رو کاناپه افتاده بود. زینت هم لخت روی تخت خوابیده بود و من و سرور تو آشپزخونه داشتیم شرایط را برای یکشب زنده داری اساسی آماده میکردیم. همراه با آوردن شام از رستوران ، یکی از دوستان سرور برامون دو بطری شراب آورده بود .
خر و پف احسان بلند بود و موقعیت برای پیشنهاد من به سرور فراهم بود. بعد از کلی مقدمه چینی پیشنهادم را بهش دادم.
مثل بهت زده ها نگاهم میکرد و پرسید: تو این مسئله چقدر جدی هستی ؟ گفتم : خیلی. هنوز نگفته بودم که زینت را هم میخوام صیغه کنم و مونده بودم چه جور بهش بگم. زینت قبل از خواب حرفهام را شنیده بود و موافقت کرده بود.حتی حاضر شده بود با من بیاد کرج و پیش من بمونه.
اصل مطلب سرور بود که اگر قبول نمیکرد زینت را هم بی خیال میشدم. سرور سرش را پایین انداخت و گفت: حتی الان که با دوستت هم خوابیدم باز نیتت همینه؟ گفتم :آره . این کار لذتی بود که هر چهارتامون بردیم و تکرار نمیشه. مخصوصاًاگه قبول کنی و رسماً صیغه من بشی.
سرش را بالا آورد و گفت: آخه تو چشمت دنبال زینت بود. با خنده گفتم :اگه قبول کنی هردوتون را صیغه میکنم. خندید و گفت:میترسم رودل کنی! منم با خنده جواب دادم نترس دیدی که از پس هردوتون برمیام!
از پشت اوپن اومد اینطرف و روی پام نشست و خودش را لوس کرد: تو دوراهی عشقی گیر کردی؟ گفتم: به من باشه واسه عشق چهار راه درست میکنم! لبخندی زد و گفت: میتونی از پس هردو ما بربیای ،اما فکراتو کردی؟
بلندش کردم و روبروش ایستادم .در حالیکه لبهاش را میبوسیدم گفتم: تو قبول کن ، من قول میدم نذارم اختلاف و کدورتی بین سه تامون بوجود بیاد. من را بغل کرده و فشار میداد و گفت: نمیخوام مخالفت کنم اما کسی نباید بفهمه هردو ما زن غیر رسمیت شدیم. مخصوصاً اینجا چون اگه سه ماه دیگه خسته بشی واسه ما بد میشه. بغلش کردم و گفتم: من از هیچکدوم شما خسته نمیشم. تو کرج هم چون خونه مال خودمه میتونی بگی خواهرته که با ما زندگی میکنه. منم با همسایه ارتباطی ندارم و خونه هم ویلاییه و مزاحم نداریم. تو را هم به عنوان همسرم معرفی میکنم و با هم شروع میکنیم.
هم او و هم من خوشحال بودیم که برای هم سخت نگرفتیم و سریع به توافق رسیدیم. اون شب آخرین شب مجردی ما دوتا بود و گرچه بحث صیغه بود اما دیگه خیلی کارها را نه من و نه اون قرار بود نکنیم.
ساعت ده را نشان میداد که احسان را بیدار کردم و سرور را فرستادم پیش زینت تا شروع کنند. شراب را باز کردم و 4 تا گیلاس ریخته و مشغول شدیم. وقتی سرور لخت میشد انگار بار اوله که لخت شدنش را میدیدم و حواسم به تمام حرکاتش بود.
روی کاناپه با احسان نشسته و تماشا میکردیم. زینت که بیدار شد با دیدن سرور که لخت تو بغلش رفته بود جا خورد. با دیدن من و احسان شیطنتش گل کرد و خوابالو و لوس گفت: جووون چه بغل گرمی!
یکربع بعد حرارت هردوتاشون بالا رفته بود و 69 شده بودند و ناله هاشون تو اتاق میپیچید. سرور دیلدو شیشه ای را از کمد در آورده و تا ته فرو میکرد تو زینت و در میاورد. هردوتاشون سینه ها و بدن سفتی داشتند و این قشنگی اون سکس را چند برابر میکرد.
دلم به حال احسان میسوخت که فردا میخواست برگرده و چاره ای هم نداشت. اما بیشتر به این خاطر بود که میدونست اونها دیگه رسمی به عقد موقت من در میان .من هم دوست نداشتم به خاطر دوتا زن کار و زندگیم را با احسان بهم بزنم و تو این سالها زیر و بم هم را میدونستیم.
بعد از نیم ساعت طاقتمون تاق شده بود و وقتی به احسان گفتم بریم تو اتاق گفت: داداش تو راحت باش من همینجا میشینم. زینت را صدا کردم و اومد دستش را گرفت و بلند کرد.میدونستم احسان از زینت خوشش میاد. هر چی بود آخرین شب بود و شاید دیگه تکرار نمیشد.
ساعت از دو گذشته بود و هر چهارتای ما خسته از یک سکس بی امان ولو شده بودیم. هرچه تجربه داشتیم روی این دو فرشته پیاده کرده بودیم و وا رفته بودیم. سرور و احسان چند بار از روی تخت به زمین و بالعکس جابجا شده بودند و در تمام این مدت نگاه سرور به من بود و با نگاهش حرف میزد.
اون شب احسان و سرور پیش هم خوابیدند و چون احسان باید ظهر حرکت میکرد ، من و زینت هم تو اتاق دیگر تا صبح با هم حرف زدیم و مشغول بودیم. خوشم میومد هردوتاشون وقتی دست به کار میشدم کوچکترین مخالفتی نمیکردند و حاضر به رکاب بودند!
هوا روشن شده بود که بیدار شدم و به اتاق سرور رفتم. هردو تو بغل هم خواب بودند و کلی دستمال کاغذی کنار تخت رو زمین ریخته بود. صورت سرور را که بوسیدم چشم باز کرد و با لبخند قشنگش نگاهم کرد. بلند شد و منو بغل کرد.
آروم در گوشم گفت: منو به خاطر دیشب ببخش. خیلی شراب خوردم و نمیخواستم شب بغل احسان بخوابم اما دیدم تو میخوای با زینت باشی و خودت گفتی شب آخره و به احسان خوش بگذره. خندیدم و گفتم : تو هم که چقدر بدت اومد!
اومدیم تو سالن و رو کاناپه منو بغل کرد و گفت: فکر میکنی اگه با هم باشیم باز هم از این کار بکنیم؟ بوسیدمش و پرسیدم: خوشت اومده؟ گفت: نه .واسه خوش اومدن نمیگم. یه حس نه خوب و نه بده. اینکه تو را دوست داشته باشم و زیر یکی دیگه بخوابم برام اولش سخت بود.اما حشرم که زد بالا دیگه حالیم نبود.یه حس تازه بود.
گفتم: خوب امروز که احسان میره فکر میکنی من با تو و زینت سکس کنم همین حس بهم دست میده؟ نگاهی بهم کرد و گفت: کوفت بگیری که روی منو به زینت باز کردی و کارهایی دارم میکنم که تا حالا حتی نشنیده بودم!
بوسیدمش و گفتم: چقدر هم تو از زینت بدت اومده! ولت میکردن دیشب تا صبح میخوردیش. بغلم کرد و گفت: خوب دختر خوشگلیه و کار دیشبم باهاش خیلی مزه داشت. دلم میخواد با تو باشم اگه بخواد اون کار تکرار بشه تا تو هم از دیدنش لذت ببری. نگاهش کردم و پرسیدم: واقعاً بار اولت بود؟ سرش را به علامت تصدیق تکان داد و محکم تر بغلم کرد.
پرسید: چرا زن نمیگیری و خونواده تشکیل نمیدی؟ گفتم: نمیخوام چون خودم را میشناسم و نمیخوام کارم به طلاق برسه. اصلاً فکر اینکه تعهدی به زنی داشته باشم که نتونم با زنهای دیگه رابطه داشته باشم واسم سنگینه. پرسید: خوب اگه من و زینت هم صیغه ات بشیم نمیتونی با زنهای دیگه باشی!
کشوندمش رو خودم و رو کاناپه دراز کشیدیم و روی من خوابیده بود. در گوشش گفتم: شما دو تا ایده آل من هستید. اگر هم موردی پیش بیاد مطمئن باش باید از زیبایی و هیکل از شما سر تر باشه که بعید میدونم پیدا بشه.
زل زد بهم و گفت: خیلی بی حیایی! یعنی باشه میکنی؟ خندیدم و گفتم: نه اول میدم تو بکنیش! چشماش را گرد کرد و گفت: اگه کیر داشتم میکردمت!
راست کرده بودم و گذاشتم لای پاش که خیس بود. معلوم بود از این صحبتها خوشش میاد و وقتی فرو کردم تو آهی کشید و بهش گفتم: فکر نمیکنم به این زودی ها از شما دو تا خسته بشم. چشماش خمار شده و شهوت بهش غالب شده بود. با صدای لرزون گفت: منم حس تازه عروسی را دارم که میخواد از صبح تا شب یه کیر تو کسش باشه!
سکس اول صبح را با چاشنی مزه دهنش که ببینم اگه زن و دختر دیگه ای پیدا بشه عکس العملش چیه ، آغاز کردیم. خوشش اومده بود و از طرفی من زنهای زیادی به پستم خورده بود اما سرور مثل یک بره بود و حس میکردم داره عاشق میشه. بیشتر از رفتارم و برخوردم خوشش میومد. من هم عادت نداشتم هیچوقت با زنی که خودش نخواد رابطه برقرار کنم. مصداقش هم منشی دفترمون بود که 5 سال بود پیش ما بود و نه من و نه احسان هیچوقت حتی تو خطابش نکردیم. دختری سی ساله و مودب و قابل احترام.
نود درصد زنها موجوداتی هستند شکننده و زود اعتماد میکنند. خیلی از کسانی که باهاشون رابطه داشتم شاید یکسال دوست بودیم و همکار و همیشه اونها پیش قدم شدند. فقط مشکل جایی بود که من نمیخواستم با یک نفر باشم و خواه ناخواه رابطمون پایان میگرفت.
کارمون که تموم شد ازش تشکرکردم و براش جالب بود. میگفت: چرا بعد سکس همیشه تشکر میکنی؟ خندیدم و گفتم: اینکه افتخار دادین و کس داغی مهمونم کردین مایه مباهات بندست! نگاه شیطنت آمیزی کرد و گفت: چون بچه خوبی بودی یکی را دعوت میکنم بیاد تا ببینیش.
با تعجب نگاهش کردم. گفت: نترس . نمیخوام بکنی فقط میخوام ببینی اون برعکس منه و فقط مردها را واسه پولشون میخواد. میخوام تو را ببینه تا کمی کونش را بسوزونم! مدام با مردهای شصت سال به بالا میپره و فکر میکنه من عرضه دوست پسر داشتن ندارم. موافقت کردم چون برام جالب بود یکی از اون ده درصد زنهای لاشخور را ببینم!
نزدیک ظهر احسان با ما خداحافظی کرد و رفت. براش آژانس گرفتیم تا بره و ماشینش را برداره و مدام میگفت: وحید خوب فکرهاتو بکن. با دوتا همزمان به یکماه نرسیده فسیل میشی! سرور میخندید و میگفت: نترس تا میتونم بهش آب میوه و غذای مقوی میدم تا کم نیاره!
ظهر سرور را فرستادم تا با یکی از آشناهاشون که دفتر ازدواج داشت صحبت کنه و برنامه را برای شنبه آماده کنه. باید کم کم خانواده اش مطلع میشدند و خودش میگفت مشکلی نداره و فقط مسئله زینت بود که باید پنهانی و وقتی رفتیم کرج این کار میشد. زینت هم مادری داشت که از سرور سه چهار سال بزرگتر بود و خودش صیغه یکی از عمده فروش های برنج بود و وقتی به مادرش گفت ، مخالفت نکرد و تاکید کرد تو اونجا عقد نکنیم. من هم با مادرش صحبت کردم تا خیالش راحت باشه و برای شب قرار گذاشتم بریم خونشون تا بیشتر صحبت کنیم. برادر و خواهرش هم سر زندگی خودشون بودند و مشهد اقامت داشتند.
وقتی موافقت مادرش را گرفت پرید تو بغلم و گفت: وحید جون راحت شدم. دلم میخواست از اینجا برم و دور باشم. با اومدن سرور تصمیم گرفتیم بریم ناهار بیرون. دیگه مشکلی نبود و خیالم راحت بود که اگر کسی هم من را با بچه ها ببینه براشون مشکلی نیست. سرور که زنم میشد و زینت هم قرار بود با دوست من عقد کنه!!!
خانواده من هم که استرالیا بودن و فقط باید به برادر کوچکم که 32 سال داشت و متاهل بود خبر میدادم تا اگر یکدفعه خواستن بیان ایران سورپریز نشن و من تدارک جابجایی بچه ها را بدم!
با اومدن سرور زدیم بیرون تا ناهاری بخوریم. داخل رستوران که شدیم هنوز پشت میز ننشسته بودیم که موبایل زینت زنگ خورد. مهناز بود که از زینت خواست براشون مهمون اومده و بره پیش اونها. وقتی زینت مخالفت کرد و گفت داره عقد میکنه مهناز دادش به هوا رفت. مدام میگفت: با کی میخوای عقد کنی؟ نکنه وحید بهت وعده داده؟ شاید هم احسان سر راهت نشسته؟ بهش گفت: برادر یکی ازدوستاش که ساری زندگی میکنه دیروز ازش خواستگاری کرده.
داشت به زینت فحش میداد که گوشی را ازش گرفتم. با شنیدن صدای من، مهناز سکوت کرد.انتظار نداشت من باشم واسه همین گفت: حدس میزدم کار تو باشه. میخوای صیغش کنی و بعد 6 ماه بندازیش دور؟ وقتی بهش گفتم من و سرور میخواهیم عقد کنیم داغ کرد. جیغ میزد و فحش میداد. حق داشت منبع در آمدش تو یکماه گذشته زینت بود و کسی به او برای یک شب 50 تومن هم نمیداد.
خلاصه قید ناهار را زدیم و بردمشون دم خونه غلام تا برای همیشه این غائله ختم بشه. در را که باز کرد فکر نمیکرد من باشم و سرور و زینت تو ماشین نشسته بودند. لال شده بود و میترسید آبرو ریزی راه بندازم .مدام میگفت بیا تو صحبت کنیم.غلام هم اومد دم در و اخم کرده بود و نگاه میکرد.
گفتم :این آخرین باریه میام در این خونه .اگر کوچکترین اهانتی به سرور که داره زن من میشه بکنید حیثیت شما را به باد میدم. زینت هم دیروز براش خواستگار اومده و مادرش میدونه. از قبل با مادر زینت هماهنگ کرده بودم که چی بگه.
ندا تو حیاط بود و از دور دست تکان میداد. چقدر دلم میخواست این بچه را از این خونه دور کنم. برای اولین بار دلم میخواست دختر ناز و قشنگی مثل او داشته باشم. داشتم نگاهش میکردم که مهناز دعواش کرد که بره تو اتاقش. نگاهی به غلام کردم و گفتم: ما که داریم میریم اما لیاقت داشتن اون بچه را جفت شما ندارین. اگه قدرتش را داشتم اون طفل معصوم را از شما میگرفتم.
غلام نیشخندی زد و دستش را روی کیرش گذاشت و به سرور نگاه کرد. گفت: اگه کیر میخواستی میگفتی خودم بهت میدادم. با خنده اش دهان گشاد و بی دندونش باز شد و وقتی گفتم تو اگه کیر داشتی زنت زیر من و احسان نمیخوابید ، نیشش بسته شد.
صدامون داشت بالا میرفت و چند تا زن همسایه توجهشون به ما جلب شده بود. شاید میدونستند تو اون خونه چه خبره و شاید های دیگه. اما نگاه هاشون نشان از بی تفاوتی از اتفاقاتی داشت که جلو چشمشون میگذشت.
مهناز گریه میکرد و گفت: فکر کردم دوستای خوبی برای هم میشیم. تو این دو روزه با هم خوب بودیم .تقصیر سروره که ما را جلوت خراب کرد. گفتم: تقصیر خودت بود اون هم وقتی اون طفل معصوم را به من پیشنهاد دادی. ریدم تو مادری و پدری جفتتون. دلم میخواست دعوا راه بندازم و غلام را مثل سگ بزنم. غلام که رفته بود تو آلاچیقش نشسته بود گفت: بذار برن. الان مهندس و دوستاش میرسن، اینها اینجا نباشن بهتره. زنگ بزن به اون دوستت که بابل زندگی میکنه بیاد.
سری تکان دادم و سوار ماشین شدم. مهناز اومد و دم پنجره گفت: شمارتو دارم .به غلام ندادم. عصر زنگ میزنم اگه موافق بودی واسه آخرین بار میام پیشت. با من این کار را نکن. سرور جان تو بهش بگو . تو که وضعیت منو میدونی. سرور سرش را پایین انداخت واسه همین بود به زنها اعتماد نداشتم و این تجربه ها من را به زنها بدبین میکرد. ته دلم به سرور و زینت هم اعتماد کامل نداشتم اما حسی بهم میگفت این دو تفاوت دارند.
مهناز تو سکس بی نظیر بود و گرچه چهره خیلی معمولی داشت اما میتونم بگم سکس با او تمام وجود آدم را به آسمان میبرد. بی کلامی حرکت کردم.
اشتهامون کور شده بود واسه همین زدیم تو جاده. ساعت سه شده بود که نزدیک نوشهر بودیم .ناهار را خوردیم و دوباره برگشتیم. باید خونه زینت میرفتیم و میخواستم هوا تاریک باشه تا کسی ما را نبینه. تو ماشین از پشت سر مدام منو سرور را میبوسید و خوشحال بود. سرور هم دیگه باهاش راحت تر شده بود وحس خوبی بهش داشت. تازه فهمیده بود وقتی بهش گفتم زینت مثل یک دختر 15 ساله شاداب و بی ریاست دروغ نگفتم.
هر سه دلمون میخواست زودتر بریم خونه و تو بغل هم آروم بگیریم. بیشتر دلم میخواست این دو تا فرشته را ببوسم و بغل کنم. آرامشی را با زینت و سرور تجربه میکردم که گفتنی نیست. تصمیم خودمون را گرفته بودیم که تا وقتی از هم خسته نشدیم با هم باشیم و اگر روزی این حس بهمون دست داد بنشینیم و راه حل منطقی پیدا کنیم.
ساعت نزدیک هفت بود که دم خونه زینت بودیم. در را باز کرد و ماشین را بردم تو حیاط. خونه باغی بزرگ و شیک و تمیز .برخلاف خونه غلام که ریخت و پاش بود معلوم بود زن این خونه حسابی کدبانوست. با ورود به خونه مادر زینت به استقبالمون اومد. زنی حدود 45 ساله که اولین چیز که به چشمم خورد چشمان سبزش بود که زینت هم به ارث برده بود. دسته گل و جعبه شیرینی را که گرفته بودم دادم به زینت و مادرش وقتی باهام دست داد و تعارف کرد بالا برم حس خوبی داشتم. حس داشتن آدمهایی که واسه خودم باهام ارتباط دارن و مهمون نوازیشون خیلی بی ریاست.
اکرم خانوم مادر زینت با سرور رابطه خیلی خوبی داشت و تو اون خونه تنها زندگی میکرد. شوهرش 15 سال قبل تو تصادف فوت کرده بود و از چهار سال قبل صیغه حاج مراد یکی از تاجرهای اون منطقه شده بود. مثل زینت خوش خنده و بی آلایش بود. یکساعت بعد که بحث صیغه شدن زینت پیش اومد مخالفتی نکرد و همه چیز را به خودمون سپرد. تنها تاکیدش این بود که تو اقوام کسی نفهمه که با سرور زندگی میکنه و هر دو صیغه یک نفر شدن.
اون شب تنها بود و اصرار داشت پیشش بمونیم اما من روم نمیشد و راحتی خونه سرور را به جایی نمیدادم. زینت هم مدام غر میزد که زودتر بریم و میدونستم با سرور بد نقشه ای برای اون شب واسم کشیدن!
اکرم خانوم تمام مدت زیرچشمی من را میپایید و به سرور گفته بود هر دو تای شما به آقا وحید میایید. وقتی سرور بهم گفت که ازش پرسیده شبها میخواهید چه جوری با هم کنار بیایید و با زینت دعواتون نشه، سرور هم بهش گفته بود وحید دوست داره سه تایی کنار هم باشیم. صدای غش غش خنده اکرم خانوم بلند شده بود و نگاه معنی داری بهم میکرد.
به زینت گفتم :اگه امشب خونتون بمونیم قول میدم مادرت به جمع ما اضافه نشه! میخندید و میگفت: اون از خداشه! آقا مراد هفته ای دو شب میاد.
ساعت یازده گذشته بود که خداحافظی کردیم و وقتی دست اکرم خانوم را بوسیدم جا خورد و پیشانی منو بوسید. گفت: وحید جان زینت را میسپارم دستت .اون یتیمه و دل پاکی داره. با هم مهربون باشید و قول بهت میدم تو را آزرده خاطر نکنه. هنوز عین جمله اش تو ذهنمه و خوشحالم که تعبیر این مادر اشتباه نبود.
بیش از یکسال از اون روزها میگذره و گرچه فردای اون روز سرور دوستش را که میگفت دعوت کرد و اومد اما هیچ تمایلی به اون نداشتم. شاید هم او را آورده بود تا ببینه من چقدر بهشون وفادارم. چیزی را که میخواستم پیدا کرده بودم. چهره های زیبا و اندامی بی نظیر و بدن هایی مثل سنگ سفت و مثل عسل شیرین و مهمتر از اینها ذات سفید مثل برف این دو که هنوز حتی یکبار صدایمان برای هم بلند نشده.
تو این یکسال چند بار هر دو را امتحان کردم که ببینم اگه موقعیت و کسی پیدا بشه چکار میکنند. اما هر بار بلافاصله موضوع را بهم گفتند و اساسی تو پوز طرف زده بودند. یادتون باشه زن تو زندگی آرامش میخواد و تامین. سکس هم که مهمترین اصله.
من خیلی رفیقه داشتم اما انصافاً چنین فرشته هایی را انتظار نداشتم تو شمال و یک ده نسبتاً کوچک پیدا کنم. دو تا زن نه چندان روستایی که بمب معرفت بودند و هنوز هم هستند. تو این یکسال نه تنها علاقمون به هم کم نشده بلکه بیشتر وابسته شدیم. سرور و زینت مثل دوتا خواهر به هم دلبسته شدن و روزها هم با هم هستیم و بخشی از کارهای دفتر شرکت ساختمانی را به اونها سپردم.
زندگی میگذره و انگار هنوز تو روز اول سه تایی گیر کردیم. هنوز شیرینی سکس ما نه مثل اولین بار که بهتر و متنوع تر از قبل هم شده. آخر هفته ها میریم شمال و فقط یکبار تو این یکساله مهناز را به اصرار سرور آوردیمش خونه و زمانی که زینت خونه مادرش مونده بود یک تجربه جدید با مهناز ساختیم. اون هم به اصرار سرور بود که میخواست سکس کردن مهناز را ببینه و واقعاً با دیدن شهوت و دیوانگی مهناز تو سکس کم آورد!
تو این یک ساله هر فانتزی و هوسی که تو ذهنمون بود را سه تایی با هم اجرا کردیم. شاید باور نکنید اما باحال ترین اون زمانی بود که سرور و زینت برام نقش دوتا جنده را بازی کردن و گرچه با خنده و ادا همراه بود اما خیلی به سه تاییمون چسبید. واسه همین میگم جنده ها پرواز نمیکنند! مخصوصاً اگر پرهاشون را قیچی کرده باشی و اهلی شده باشند!
ندا کلاس پنجمه و هنوز هیز و چشم چرون! غلام هم کلاسش رفته بالا و حشیش و شیشه را با هم میزنه! دیگه کنترل حرف زدن دست خودش نیست و یاوه زیاد میگه.
احسان هم سه ماه قبل زن گرفت و با منشی شرکت که دختر خیلی نازنینی هست ازدواج کرد. ظاهراً تا هفت ماه دیگه هم پدر میشه . فقط نمیدونم با اون کیر کجش چه جوری شکم خانومش را بالا آورد! دنیا را چه دیدید؟ شاید من هم به سرم زد و دو تا مادر تو خونه خودم داشتم!
تنها سختی این زندگی اینه که نمیدونم وقتی میخوام شروع کنم از کدوم یکی شروع کنم ! خیلی انتخاب سختیه! امیدوارم همه شما تو چنین انتخابی گیر کنید تا بفهمید چقدر کار سختیه!!!
مثل همیشه:
کیرتون تو کس و کس هاتون همیشه پرآب!

ادامه...

نوشته: وحید
شکست با عزت بهتر از پیروزی با ذلت است
 
     
  
 مرد
#1,246   Posted: 24 Apr 2022 13:19


 1 Star

ارسالها: 88
خانواده توکلی
نوشته : Aria1997
قسمت اول

من محمدم پسر خانواده توکلی
۱۹ سالمه ... خانواده ما چهار نفره هستش ... مامانم مریم 43 سالشه و مدیر یک مدرسه دخترانه و پدرم آقا رضا 55هم دبیر علوم هستش و سال های آخر تدریسش رو میگذرونه... من یه خواهر بزرگ تر هم دارم به اسم مرجان که از من 5سال بزرگ تره و دانشجو...
خانواده ما و خالم در یک ساختمان سه طبقه زندگی می کنیم ... طبقه اول ما هستیم و طبقه دوم خالم اینا و طبقه سوم هم مدت هاست خالیه و برای خالم ایناست ،در واقع شوهر خاله خدا بیامرز این ساختمان رو ساخته و مادرم برای اینکه کنار خواهرش باشه به بابام اصرار می‌کنه که یک واحدش رو بخره ...
خانواده خالم شامل امیر میشه که یه پسر ورزشکار و البته دوست صمیمی من ... در واقع ما باهم بزرگ شدیم و باهم مدرسه رفتیم همیشه در یک میز بودیم. خاله منا هم 3 سال از مامانم کوچیکتر و آرایشگاه داره و بعد از فوت شوهرش کلی باغ و زمین به خاله و امیر رسیده ...

من و محمد باهم رشته روانشناسی دانشگاه آزاد می رفتیم...

هفته اول دانشگاه بود که خاله برای امیر یه 206 خرید و این ماشین شد وسیله دختر بازی و البته رفت و آمد من و امیر به دانشگاه...

آخرین امتحان ترم دوم دانشگاه رو هم دادیم و به همراه امیر به سمت خونه حرکت کردیم ،در این دو ترم من و امیر تجربه های زیادی کسب کردیم ... خیلی چیزا بینمون دیگه عادی شده بود ... شاید بپرسید چیا ؟ براتون تعریف می کنم...

همون روز های اول من و امیر وارد کلاسی شدیم پر از دختر ... باهم هماهنگ کردیم تا آخر تحصیل حداقل نصفشون رو بکنیم و به زمین بزنیم ... دخترای خوشگلی که انگار اومده بودن عروسی نه دانشگاه ...
امیر موفق تر از من بود و تونسته بود دو نفری رو تا پایان ترم اول زمین بزنه ... هر دو نفر رو هم برده بود طبقه سوم خونه و حسابی کونشون گذاشته بود... امیر عادت داشت از سکس هاش فیلم بگیره... در واقع چون دسترسی آزاد به پول داشت طبقه سوم رو پر کرده بود از دوربین مخفی .... اما من ترسو بودم در واقع از مامانم میترسیدم... چون طبقه اول بودن و اگه لو میرفتم کونم میذاشتن ... جز با یک نفر و اونم چند تا ساک زدن داخل ماشین چیزی نصیبم نشده بود... من برای دیدن فیلم سکس های امیر میرفتم طبقه سوم و اونجا نگاه میکردم و جغ میزدم .. همین باعث شده بود که در چشم امیر بشم یه جغی ..‌

گاهی شروع میکردم به جغ و امیر می‌آمد کل شلوارک و شورتم رو در میآورد و شروع میکرد با رون و کون سفیدم ور رفتن و بازی کردن...

کار من شده بود جغ زدن با فیلم هایی که امیر نقش اولش بود و داشت دخترک ها رو جر میداد

امیر هم در این مدت به خودش جرئت بیشتری داده بود دستش رو میبرد لای کونم و با سوراخم بازی میکرد ... منم چیزی نمیگفتم ... در واقع بدم نمیومد

نزدیک عید بود و مدتی از ترم دوم گذشته بود ... اون روز دانشگاه رفتم و رفتم پیش دوست دخترم تا یه سکس مالشی داشته باشیم... وقتی برگشتم از خونه سر و صدا می‌آمد ... مامان داشت داد و بیداد میکرد ...
+ پسره عوضی ... جنده آوردی به این خونه... نمیگی اینجا خانواده زندگی می کنه ؟؟ هم تورو درست می کنم هم اون جنده خانم رو ...

انگار مامانم مچ امیر و دوست دخترش ساناز رو گرفته بود ... ساناز از دانش آموز های مادرم بود و اون دوران هم می‌شنیدم که مامانم باهاش مشکل داره

خلاصه مادر من اون چند روزه به خالم گفت و زنگ زد به خانواده اون دختره و بهشون اطلاع داد ... همش پشت تلفن می گفت دخترتون جنده شده ... من بهتون اون موقع هم گفت که سر و گوشش می جنبه و باید جلوش رو بگیرید حالا که جنده شده به فکر باشید

مامانم ول کن قضیه نبود پیش خالم هم این حرفا رو تکرار میکرد و ازش میخواست که حواسش به امیر باشه .... خالم سعی داشت مامانم رو آروم بکنه و بهش میگفت که اینا جوووونن حالا یه اشتباهی کردن .. تو پیگیرش نباش ولش کن ...

امیر بالاجبار چند روزی حبس شده بود و اعصابش تخمی شده بود ... حق نداشت حداقل تا آخر عید از ساختمون بره بیرون ...
این تنبیهی بود که خالم مثلا گذاشته بود تا مامانم آروم بشه ..

سه روز از این قضیه گذشته بود ... امیر با من هم قهر کرده بود به خاطر مامانم ... جواب پیام هام رو نمی‌داد

روز چهارم بود که یه پیام برام اومد ... امیر بود ... پیام داده بود که بیا خونه ما ... با دیدن پیامش سریع رفتم بالا ... در خونه خاله رو زدم و امیر در رو باز کرد ... نشستیم روی مبل ... گفتم امیر چی شد ... چه طور مامانم فهمید ؟ + نمی‌دونم ... چرا اومده بود بالا ... این دختره هم از بس سر و صدا کرد مثل جنده ها ... حتما از صداش فهمید و اومد بالا ... یکی نیست به مامانت بگه به تو چه ... سرت به زندگی خودت باشه ... - خاله چی بهت گفت ؟؟ + مامانم به چپش هم نبود فقط برای اینکه به مامانت احترام بذاره گفته من نرم بیرون و دانشگاه... - اوه خوبه خاله اوکیه... + اره مامانم اوکی ولی نمی‌دونم مامانت چرا گوه خور شده ... به تمام اشناهای اون دختره زنگ زده و ابروش رو برده .... - می‌دونم خودم چندتاش رو شنیدم پای تلفن... + سگ توی این وضعیت در هفته حداقل چند تا سکس توپ داشتمااا... مامانت رید به همه چیز ... دیگه هم نمیشه رفت طبقه بالا ... مکانم رو از دست دادم

- حالا دختره رو خوب گاییدی یا نکرده مامانم زهر مارت کرد... + اره بابا پس چی میگم صداش بلند بود ... کونده خانم انکار بار اولش بود کون میداد ... - جووون بابا ... فیلم هم گرفتی ببینم ؟؟ + اره بیا بریم توی اتاق

توی اتاق امیر رفتم و روی تخت نشستم و مشغول دیدن فیلمشون شدم ... اوووف چه کونی داشت این ساناز ... چه عشق بازی میکردن ... طبق عادت شلوارو شورت در آوردم مشغول زدن شدم ... امیر هم اومد کنار مشغول بازی با کونم شد... این بار از روی شهوت کونم رو میمالید ... نفس هاش عمیق بود ...‌انگشت به سوراخم رسونده بود و سعی داشت بکنه داخل ... خوشم اومده بود سوراخم به خارش افتاده... حرکت انگشت امیر و دیدن کون ساناز که امیر داشت توش تلمبه میزد و موج هایی که ایجاد میشد ... اینا باعث میشد به اوج شهوت برسم ... آه کشیدم و آبم پاشید روی صفحه لپ تاپ...

+ گند کشیدی به لپ تاپ ... این دستمال بگیر پاکش کن ... خم شدم رو به جلو تا پاکش کنم ... تقریبا داگی بودم که امیر دیگه کامل دستش رو گذاشت لای قاچ کونم ... + اوووف چه کونی داری تو پسر ... دراز بکش لازم نیست تمیزش کنی...
نمی خواستم دراز بکشم اما امیر دستش رو گذاشت رو کمرم و مجبورم که بخوابم ...
+ پسر تو از دخترا هیچی کم نداری ...
امیر شروع کرد به در آوردن تیشرتش ...
- چه کار داری می‌کنی امیر ...
خوابید روی بدنم و شروع کرد به خوردن گردنم ...+ جوووون پسر ، تو مال خودمی - امیر بخیال شو منم محمداا بذار بلند شم...
تقلا کردم که بلند شم اما هر بار امیر با زور بیشتری مجبورم میکرد توی همون حالت بمونم

-امیر امیر امیر ... نکن این کارووو + اه خفه شو خفه شو ... حالا که مامان جونت نمی‌ذاره دختر بیارم ... پسر جونش باید جای اون دخترا رو پر کنه ... - امیر میخوای چه غلطی بکنی + خفه شو و لذت ببر - امیر تورو خدا.... آخ جرررر خوردم ... درررش بیار + کونی خفه شو فقط سرش رفته - تورو خدا امیر نکن داخل + آه چه تنگی تو پسر - آااااااای پاره شدم
از درد برای چند دقیقه بیهوش شدم ... وقتی بیدار شدم دیدم امیر داره تو کونم تلمبه میزنه...+
بیدار شدی کونی خان ... جرررت دادم ... جووون چقدر تنگی تو پسر ... کیرم داره اون داخل آب میشه
نای حرف زدن نداشتم ... امیر چند تا تلمبه زده و کامل روم خوابید ... + آه آه جووون ... آبم اومد ... خالی کردم تو کونت که مشتری بشی ممد جوووون ...
آب امیر رو توی کونم حس میکردم ... داغ داغ بود ...
امیر از روم بلند شد و رفت دستمال برداشت ... سر کیرش خونی بود ... پارم کرده بود ... خودش رو که تمیز کرد ... دستمال و شورتم رو انداخت توی صورتم + خودت رو تمیز کن کونده
با کلی درد خودم رو تمیز کردم .. اشک تو چشمام حلقه زده بود .. شلوارم رو پوشیدم و اومدم از اتاق برم بیرون که امیر گفت + جنده بازی در نیازی بری به مامان سلیطت بگیااا.. اگه بری فیلم کون دادنت رو داخل دانشگاه پخش می کنم ...
فیلم ؟ وااای نه امیر از سکسمون فیلم گرفته بود ...‌ - تورو خدا امیر چرا فیلم گرفتی ... پاکش کن تورو خدا + خفه شو ... برای دفعه های بعد احتیاج ... بهت پیام دادم میای که رستم جووون رو ( اسم کیرش) آروم بکنی کونده ...
با بغض رفتم از خونه بیرون و توی راهرو نشستم و گریه کردم ... آخه این چه اتفاقی بود افتاد ... پسرخالم بهترین دوستم کونم گذاشت و حالا مجبورم می‌کنه بازم بهش بدم ...

از کسانی که کاکولد هستند و تجربه داشتند دعوت میشه تا با ارسال پیام به نگارش ادامه داستان کمک کنند
 
     
  ویرایش شده توسط: Aria1997  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#1,247   Posted: 2 May 2022 15:53

 0 Star

ارسالها: 29
لیلا مادری فداکار زندایی مهربان

قسمت اول

بعداز اینکه پدربزرگم فوت کرد. مادربزرگم هم شوهر کرد، مادرم و خاله ام رو عموی مادرم ، بزرگ کرد. بچه عموش همگی (خواهر) صداش میکردن .ماهم دایی و خاله صداشون میکردیم چون واقعا دایی نداشتیم .دایی قدرت یکی از اونا بود که با زنش لیلا و دوتا پسرش محمد و میلاد تو ی شهرک زندگی میکردن که، کارخونه ای توش کار میکرد خونه بهش داده بود. لیلا ده سالی از دایی قدرت کوچکتر بود .پوست سفید، اندامی درشت و صورت زیبای داشت.از اونجایی که دایی وزنش خیلی مارو دوس داشتن هر سال تابستون منو چن هفته میبرد خونه شون که همبازی بچه هاش باشم. منم راهنمایی بود تازه با جق حال کردن اشنا شده بودم .مدرسه که میرفتم کیرمو اندازه گرفتیم اندازه مداد سیاه بود تقریبا. تو کف محمد بودم ی سال از خودم کوچیکتر بود قرارم بود هرجور شده بکنمش ولی چون میدونست خر کیرم بهم نمیدی داد. .رفتیم فوتبال وقتی برگشتیم لیلا خانم گفت: نوبتی برید حمام رفتیم من تا محمد رفت من پشت سرش رفتم داخل حمام . تا زندایی لیلا فهمید غر زد ولی گفت همو لیف بزنید بیاید .منم به بهونه کف مالی کردن محمد، شورتشو در اوردم گذاشتم لاپاش و هی میگفت نکنی توش منم کفری شدم لاپاش تلمبه میزدم حس کردم زندایی لیلا شنید بعد زد بدر گفت پسرا زود بیرون . ترسیدم شب دیدم ی طوریه هی میخواست بگه نمیگفت انگار مطمن نبود .



فرداش میلاد رفت نون بگیره محمد هم رفت کلاس کاراته . دیدم اول ی کمی حرف زدو گفت: تو حمام چه خبر بود؟ گفتم: هیچی گفت :محمد صبح بمن همچیزو گفته. منم ترسیدم گفتم باهم بازی میکردیم. گفت: بسه نمیخواد ساکت برو ی شورت ورزشی بیار شلوارت پاره اس بده بدوزمش، تو کمده
رفتم اوردم برم حمام عوض کنم گفت: همینجا عوض کن منم با ترس و لرز کشیدم پایین صدام زد وقتی برگشتم خوب کیرمو نگاه کرد گفت: شورت نمیخواد صبر کن بدوزمش دیدم چشمش ب کیرمه منم موندم تا دوخت و پوشدم گفت :دیگه محمد رو اذیت نکنیا گفتم: چشم
گفت: ب کسی از امروز چیزی نگی
گفتم: حتمآ؛ میدونم نباید بعضی چیزا رو جلوی بقیه نگم

بعد از ظهر وقتی رفتیم فوتبال زیر زبون محمد رو کشیدم گفت: مامانم همه چیز رو میدونست منم کامل براش توضیح دادم گفت "مامانم پرسید :چرا گفتی نکنی توش چیشده بود منم گفتم اخه مامان خیلی بزرگه"
تازه دلیل نگاه زندایی لیلا رو فهمیدم
فرداش دوباره بچه هاشو دک کردو من موندم لیلا گفت: بدنت بو گرفته لخت شو برو توی حمام خودم باید حمامت کنم منتظر بودم کوس کونشو دید بزنم ولی دیدم که دیدم با لباس اومد تو حمام . داد زد لخت شو شورتمو در نیاوردم چون کیرم سفت سفت بود. بدنمو کف مالی کرد و حسابی کیرمو به بهونه اش مالوند کف زد تو صورتم گفت چشماتو باز نکنی بعد دستاشو حسابی مالید به کیرم بعدش بدون اینکه سرمو خیس کنه منو شست و فرستاد بیرون خودش حمام کرد.
بهم گفت: اگه نگی میگم داییت بیشتر بزاره بمونی
منم بخاطر موندن چیزی نگفتم

دوسه روز خبری ازش نبود. ی روز که رفته بود خرید محمد رو با من تنها نمیزاشت چون میترسید بکنمش منم توکفش بودم . میلاد جونشو که3.5 ازم کوچیکتر بود پیشم گذشت .
فکرشو نمیکرد میلاد رو کاری داشته باشم. به بهونه کشتی شروع کردیم وقتی خوابندمش شروع کردم به تلمبه زدن
گفت :اگه میخوای بکنی زودتر تا مامانم نیومده و شلوارشو در اوردم عجب کون سفیدی داشت حسابی با کرم انگشتش کردم اما از بش تنگ بود فایده نداشت کون سفید آقا میلاد رو بیاد کون مامانش کردمش البته لاپایی .
چند روز بعد زندایی بچه هارو فرستاد کلاس تابستونه میدونستم خبریه .دیدم دامن گشاد پوشیده بود ؛صبحونه خوردم گفت: برو بخواب منم گفتم :خوابم نمیاد بزور خوابندم پتو رو کشید رو صورتم شروع کرد مالوند کیرم وقتی حسابی بلند شد کیرم بلند شد نشست رو کیرم کلاهک کیرمو انگار فرو کردن توی اب داغ
بعد شروع کرد به تکون خوردن. من بی حس شده بودنم دلم میخواست ببینم کوس چطوریه چون کس ندیده بودم اما دوتا دستشو دوطرف سرم گذشت بود و پتو رو نگه داشت بود رو صورتش
حدودا ده دقیقه طول کشید تا با چند ناله محکم ی جیغ محکم بی‌حال افتاد روی من.
وقتی از روم بلند شد روی شکمم پر اب کسش بود ...

ادامه دارد.....
 
     
  
 مرد
#1,248   Posted: 1 Sep 2022 11:48


 1 Star

ارسالها: 355
تاوان ۱

با بی میلی چایی رو گذاشتم رو میز اونم طبق روال این چند روز روشو ازم برگردوند ، دیگه صبرم داشت تموم می شد یکی دو روز اول فکر میکردم دوباره مشکلی در محل کارش هست و طبق قراری که با هم داشتیم نباید از کارش سوال میکردم(مرتضی تو یک نهاد امنیتی کار میکرد البته به همه میگفتیم تو قوه قضاییه است و فقط خونواده هامون از کارش خبر داشتن) ، ولی اینبار برخلاف دفعات گذشته سعی میکرد باهام چشم تو چشم نشه و یا به تلویزیون خیره میشد یا از پنجره به بیرون نگاه میکرد، هربار که مشکلی تو محل کارش یا بواسطه کارش پیش میومد حتی تو آبان 98 که بدترین روزها رو میگذروند اصلا صحبتی ازش نمیکرد ولی با من مهربون بود اینبار کلا عوض شده بود بهمین دلیل فکر کردم حتما موضوع مربوط به منه و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که پای زن دیگه ای درمیونه، نشستم روبروش و گفتم: مرتضی چیزی شده؟ زیر لب گفت: چیزی نیست ، دوباره پرسیدم: مربوط به محل کارته ، آروم گفت: آره. گفتم پس چرا با من اینطوری میکنی ، چرا نگام نمیکنی هیچی نگفت و به بیرون خیره موند منم بلند شدم رفتم تو اتاق درو بستم و شروع به گریه کردم.
چند دقیقه بعد در باز شد اومد تو و صدام کرد گفت : فاطمه بیا کارت دارم.
برگشت تو حال ، رفتم نشستم کنارش ؛ از شدت استرس قلبم داشت از جا در میومد.سرشو انداخته بود پایین و زیر لب یک چیزایی میگفت که نمیفهمیدم ، مثل اینکه داشت به یکی فحش میداد.
ف: میگی چی شده.
م: میگم فقط قول بده عصبانی نشی و تا آخر گوش کنی تا ببینم چکار میتونم بکنم.
با این حرفش تقریبا شک من به یقین تبدیل شد که حتما پای یک زن دیگه در میونه با اینحال گفتم: قول میدم.
همینطور که سرش پایین بود شروع کرد:
م: دوشنبه که رفتم سر کار حاج مهدی نبودش (حاج مهدی رییس مرتضی و مدیرکل استان بود) از سید پرسیدم حاجی کجاست گفت صبح قرار بود بره تهران جلسه داشت ، احتمالا امروز نمیاد، منم رفتم تو اتاقم صندلیم رو چرخوندم رو به پنجره ؛ گوشی رو از جیبم درآوردم و شروع کردم واتس اپ رو دیدن بعد رفتم سراغ عکسایی که جمعه ویلای علی اینا (برادرم) گرفتیم ، داشتم نگاه میکردم و اونایی که اشکال داشت رو پاک میکردم، روی عکس تو با نازنین (زن برادر من) که رسیدم دیدم یک دست حاجی روی شونم قرار گرفت با دست دیگش گوشی رو از دستم در آورد و گفت قرار ما این نبود(مرتضی حق نداشت تو محل کارش گوشی هوشمند ببره و یک گوشی ساده برای کارهای ضروری بهشون داده بودن) و همینطور که داشت به عکس روی صفحه نگاه میکرد از اتاق رفت بیرون.
داشتم قبض روح میشدم ، از ترس شنود خیلی تاکید کرده بودن گوشی داخل اداره ممنوعه ، ممکن بود سر این قضیه اخراج بشم جرات رفتن پیش حاجی رو هم نداشتم تا ظهر خودم رو مشغول کردم ولی همه فکرم پیش گوشیم و حاجی بود، ظهر داشتم وضو می گرفتم که امیر رییس دفتر حاجی منو دید و گفت : حاجی گفت بری اتاقش، بیخیال نماز شدم و با استرس رفتم سمت اتاق رییس ، در زدم با همون لحن آمرانه گفت بیاید تو، رفتم داخل و سلام کردم همینطور که مشغول خوندن نامه ای بود علیک گفت ، دیدم گوشیم با صفحه روشن که عکش شما رو میشد دید رومیزش بود، سرش رو بلند کرد و گفت: پسر حاج عزت از تو انتظار نداشتم، من با بابات کلی رفیقیم این چه کاری بود؟ شروع کردم به التماس که ببخشید و دیگه تکرار نمیشه اشتباه شد و ... صحبتم رو قطع کرد و گفت: من برای کمتر از این بچه ها رو فرستادم رفتن، تو چند ساله داری اینجا کار میکنی میدونی باید باهات چه برخوردی بکنم ، حالا برو تا راجع بهت یک تصمیمی بگیرم، بیا گوشیت رو هم ببر ، حتما خاموش بشه ، گفتم: چشم ، اومدم گوشی رو بردارم که گفت این دوتا خانم تو عکس کی هستن؟ اولش از سوالش جا خوردم، انتظارشو نداشتم ولی خودم رو جمع و جور کردم و چون لباس تو و نازنین لختی بود نخواستم بگم زنم و زن برادرش هستن ، گفتم: زن برادر خانمم و خواهرش هست ، با یک لبخندی گفت پس نا محرمن و تو داشتی با این دقت براندازشون میکردی ، عیال از این موضوع خبر داره؟ سرم رو انداختم پایین و هیچی نگفتم ، همینطور که گوشی رو سمت من گرفت گفت:این پیراهن صورتیه اسمش چیه؟ گفتم: ناهید، گفت: سه شنبه هفته بعد این ناهید خانم رو بیار باغچه،اونقدر غیرمنتظره بود که هنگ کردم نمیدونستم چی بگم، از یک طرف تو رو بجای خواهر نازنین؛ناهید معرفی کرده بودم ازطرفی همین الان هم سرم زیر گیوتین اخراج بود، حاجی هم آدمیه که حرفش نباید دوتا بشه ، همینطور با دهان بازداشتم نگاهش میکردم که گوشی رو داد دستم و گفت برو دیگه نمازت دیر شد.
نفهمیدم چطوری اون روز گذشت تا غروب هزارتا نقشه کشیدم اول گفتم میگم نمیاد فوقش اخراجم میکنه ، بعد یادم افتاد دودقیقه ای یک حکم میزنه برای پاره ای توضیحات احضارت میکنه هر چند اسمت واقعیت رو نگفتم ولی پیدا کردنت مثل آب خوردنه و چون تنظیمات گوشیم هم تغییر کرده بود مطمئن بودم اطلاعات و عکسهام رو کپی کردن ، حتی فکر کردم ول کنیم از این شهر بریم باز یاد یکی از بچه افتادم چند سال پیش زنش اومده بود دم اداره دنبالش ، حاجی دیده بودش و خواسته بود براش ببره ،طرف شبانه جمع کرد رفت تهران ، یکماه نشد گرفتن آوردنش خودشو که فرستاد ناکجا آباد زنشم تا همین چند وقت پیش زیر دست و پای بچه های عملیات بود.
فردا صبح از دفتر حاجی صدام کردن رفتم، دفتر دارش گفت: برو تو کارت داره ، رفتم داخل حاجی گفت به به آقا مرتضی ، ماموریت انجام شد؟ ، گفتم بله حاج آقا گزارشش رو هم دادم دفتر ، گفت: مثل اینکه تو باغ نیستی پیرهن صورتی رو میگم . باز مثل دیروز دستپاچه شدم ولی با توجه به اینکه امروز یکم خندان بود به خودم جرات دادم سرمو انداختم پایین و آرام گفتم: آخه حاج آقا طرف شوهرداره ، ح: خوب داشته باشه جزام که نداره؛ شوهر داره ، تازه من با شوهرش چکار دارم یک دو ساعت سه شنبه صبح بیارش باغچه یکسری خورده کاری انجام میده و میره، اگر نمیتونی آدرس بده من بگم سید اینا برن بیارنش ، فقط چون فامیله گفتم خودت هماهنگ کنی ، اگر جایی هم کار میکنه زنگ بزن اون روز رو براش ماموریت رد کنن. بسلامت
فاطمه الان چهار روزه از اون روز لعنتی میگذره ، روزی صد بار به خودم لعنت میکنم با این کارم و وضعیتم ، میخواستم خودم رو بکشم دیدم حرامه مشکل هم حل نمیشه، فکر کردم برم به بابام بگم پا در میونی کنه از یک طرف روم نمیشد بگم حاجی گفته تو رو ببرم ،از طرفی دیدم عکس تو و نازنین رو با اون لباس لختی ببینه شر میشه، شایدم نتونه جلوی حاجی رو بگیره، خلاصه روزگارم سیاه شده...
مرتضی به اینجا که رسید گریه امونش نداد، منم با دهان باز داشتم نگاش میکردم و حرفایی که شنیدم برام قابل هضم نبود، نزدیک سه سال بود که با هم ازدواج کرده بودیم ، مرتضی از همه نظر خیلی همسر خوبی بود هیچگاه بهم تندی نمیکرد ، نجیب و مودب بود ، با اینکه خونواده جفتمون مذهبی بودن وقتی تو مهمونی های هم سن و سالهای خودمون بودیم به لباس و آرایش من گیر نمیداد ، مجموعا شوهر ایده آلی بود، نمیتونستم ناراحتی اش رو ببینم ، از طرفی موضوع مربوط به من بود اولش عصبانی شدم ولی وقتی دیدم چقدر ناراحته خودم رو کنترل کردم و بهش گفتم : صبر کن فکر کنم یه راهی براش پیدا میکنیم؛ حالا اینقدر خودت رو ناراحت نکن...
حاج مهدی از پدر من هم بزرگتر بود ، همه شهر روسرش قسم میخوردن و چندین سال بود همسرش مرده بود پیش خودم گفتم شاید برای کمک به کارهای خونه کسی رو میخواد وگر نه اونکه با این سن نمیتونه کاری بکنه اونم با یک زنی که چهل سال ازش کوچکتره.
شب تا نزدیک صبح خوابم نبرد، فردا جمعه بود، سعی میکردم موضوع به روی خودم نیارم، مرتضی رفت نماز جمعه منم خودم رو تو خونه مشغول کردم ولی واقعا کلافه بودم هر چی فکر کردم چاره ای بنظرم نرسید مرتضی که برگشت نهار رو در سکوت خوردیم و بعد از نهار به مرتضی گفتم :نمیشه یجوری موضوع رو با تهران در میون بذاری شاید راه حلی براش پیدا کنن؟
م: تهرانیا همشون با حاج مهدی رفیقن و هر چند وقت یکبار ویلای حاجی مهمونن، از طرفی اونا مدیرکل استان رو ول نمیکنن طرف یک کارمند ساده رو بگیرن ، باز میفتم گیر حاجی ، از اول انقلاب اینهمه دولت عوض شده حاجی از جاش تکون نخورده خیلی گنده تر از این حرفاست.
ف: پس چکار کنیم ؟
م : نمیدونم صبرکنیم ببینیم چی میشه.
چشم بهم زدیم دوشنبه بود ، این چند روز نه حوصله و نه حواس درست و حسابی داشتم تو مدرسه با کوچکترین چیزی سر شاگردا داد میزدم و حتی مدیر هم یکبار ازم پرسید چیزی شده؟ که گفتم چیزی نیست یکم کسر خواب دارم.
شب که مرتضی اومد خونه با بغض گفت حاجی امروز دیدش و گفته ساعت نه صبح دم باغچه حاجی باشیم،عین آدمایی که امیدشون از همه جا بریده نگام کردو گفت : چکار کنیم؟
ف: تنها راهی که به فکرم میرسه اینه که خودم برم باهاش صحبت کنم بگم من نمیخوام، تو کارمندشی و ازش حساب میبری ، من که کارمندش نیستم ، هیچکس هم به زور نمیتونه چیزی بهم تحمیل کنه. اصلا شاید برای کمک تو کارهای خونه کسی رو میخواد وگر نه اونکه با این سن نمیتونه کاری بکنه اونم با یک زنی که چهل سال ازش کوچکتره.
مرتضی با بیچارگی بهم نگاه کرد و گفت : تو تا حالا حاجی رو از نزدیک ندیدی ، کسی نمیتونه رو حرفش حرف بزنه از طرفی چاره دیگه هم نداریم.
اون شب هم به زور قرص خوابیدم ، صبح زنگ زدم مدرسه مرخصی گرفتم و با ماشین مرتضی (پژوی اداره دستشه) رفتیم سمت باغچه حاجی ، مرتضی کاملا مسیر رو بلد بود و اونطور که میگفت هر سه شنبه و گاهی هم پنجشنبه ها حاجی اونجاست و نامه ها و مدارکی رو که باید امضا کنه یا ببینه براش میارن اونجا ، باغچش منطقه ییلاقی اطراف شهر بود که خیلی هم فاصله ای با شهر نداشت ، یک ربعه رسیدیم و تو مسیر هیچکدام حرفی نزدیم.
دم در زنگ زد و گفت رسیدیم ، بعد گفت پیاده شو برو داخل ، منم گفتم: این رئیستو باید سرجاش نشوند، منتظر باش الان برمیگردم.
از در که وارد شدم یک پارکینگ مانند بود با درخت های زیبایی که سایه انداخته بودن روش ، بعد در ورودی ساختمون رو باز کردم و وارد راهرویی شدم ، ساختمون قدیمی ساز بود ولی ظاهرا تازگی بازسازی شده بود از راهرو ورودی که رد شدم هال، آشپزخونه و یک درب که بنظر سرویس بهداشتی میومد سمت چپ و دوتا اتاق هم سمت راست بود ، از تو اتاق صدایی مردونه گفت : درب رو ببند دختر بیا اینجا، رفتم سمت صدا، اتاق نسبتا بزرگی که به سبک خانه های قدیمی کلا فرش شده بود و چند پشتی هم در کنار دیوارها قرار داشت و جلوی اونها پتو تا شده برای نشستن گذاشته بودن، روی یکی از همین پتوها مرد درشتی با ریشهای سفید و لباس راحتی با دو بالش در زیر دستش یک لم افتاده بود، جلویش یک پارچه برزنتی سفره مانند پهن بود و یک منقل با ذغال های گداخته و وافوری که در کنار آن قرار داشت (پدرم گاهی تریاک می کشید) و یک لپ تاپ که کنار سفره باز بود.
حاج مهدی گفت : چادر و مانتوتو آویزون کن به اون گیره تو حال بیا اینجا.
بروی خودم نیاوردم و گفتم: سلام علیکم حاج آقا، واقعیت اینه که من نیومدم بمونم ، آقا مرتضی گفتن میخواهید منو ببینید،چون شما جای پدر من هستید برای احترام ، اومدم ببینم فرمایشتون چیه و رفع زحمت کنم.
ح: اولا در مقابل خانمی به زیبایی شما من عرض میکنم ، ثانیا کجا با این عجله یکی دوساعتی اینجا بمون قول میدم بد نگذره، با هم خوش میگذرونیم خاطره میشه...
پریدم تو حرفش و با عصبانیت گفتم: از شما بعیده ، من شوهر دارم تازه شوهر هم نداشتم از نظر شرعی اینجا بودن و موندنم هم جایز نیست ، شما که باید بهتر از من اینا رو بدونید، من نمیدونم چطور به خودتون...
ح: تند نرو فاطیما خانم

نویسنده :فاطمه
چه رقصی رو خرده شیشه های شکسته میکردیم
 
     
  
 مرد
#1,249   Posted: 1 Sep 2022 11:49


 1 Star

ارسالها: 355
تاوان ۲

پریدم تو حرفش و با عصبانیت گفتم: از شما بعیده ، من شوهر دارم تازه شوهر هم نداشتم از نظر شرعی اینجا بودن و موندنم هم جایز نیست ، شما که باید بهتر از من اینا رو بدونید، من نمیدونم چطور به خودتون...
ح: تند نرو فاطیما خانم

این اسمی که حاجی گفت آب یخی بود که رو سرم ریختن، مرتب تو سرم تکرار میشد فاطیما ، فاطیما ...
هزار تا فکر بهم هجوم آور ، شاید منظورش همون فاطمه بوده ، ولی اون که اسم منو نمیدونست مرتضی بهش گفته بود ناهید ، این اسم رو از کجا فهمیده همه زورمو جمع کردم و با لکنت گفتم: اسم من ناهیده فکر میکنم اشتباه گرفتید.
ح: یعنی تو و مرتضی فکر کردید با بچه طرفید من مخزن اطلاعات شهرم فکر کردید من بدون شناخت کسی رو تو خونم راه میدم، دیگه نمیخوام تعاریفی که سعید ازت کرده رو تکرار کنم اون موقع خام بودی... ، حالا چادر و مانتوت رو آویزون کن، گاز رو خاموش کن او کتری رو هم بردار بیا اینجا.
...
قبل از ازدواج من تو یک شهر دیگه دانشجو بودم چون چادری بودم و بزرگ شده خونواده مذهبی یا کسی طرفم نمیومد یا من به کسی پا نمیدادم تا ترم آخر که به واسطه هم خونه ای و دوستم نازنین با رضا که هم دانشگاهی بود (البته تو یک رشته دیگه) دوست شدم ، نازنین از ترم پیش با سعید(هم خونه ای رضا) دوست بود، اوایل رابطم با رضا خیلی محدود بود تا اینکه چند بار منو دعوت کرد خونشون که با سعید گرفته بودن اغلب با نازنین میرفتم و چون اون دوتا (نازنین و سعید) رابطشون خیلی پیشرفته بود بمحض ورود دوتایی میرفتن تو اتاق و صداشون خونه رو برمیداشت، منو رضا هم مثل این اسکلا از فیلم و کتاب صحبت میکردیم ، اواخر سال بود که یکبار رضا گفت دوست داری ما هم؟ مونده بودم چی بگم از یک طرف دوست داشتم از طرفی روم نمیشد تا حالا هم تجربش رو نداشتم، نهایتا بعد از کلی شرط و شروط الکی با هم صحبت کردیم قرار شد فرداش که سعید نیست رضا کلاسهاش رو بپیچونه بیایم خونه ، فرداش اولین تجربه سکس مقعدی رو داشتم ، دردناک، بدون لذت...
وقتی برگشتم خونه نازنین تازه رسیده بود، منو که دید پرسید چی شده افتادم تو بغلش و گریه امونم نداد.خلاصه اونشب براش ماجرا رو با جزئیات تعریف کردم ؛ صحبتهام که تموم شد خندیدو گفت استاد اینجا نشسته چرا ازم نپرسیدی؟ گفتم روم نشد. یکسری راهکار مثل تمیزکردن و چرب کردن و ... بهم یاد داد که دفعه بعد واقعا بکار اومد و سکسمون تا حدی لذت بخش شد. از اون موقع دیگه کار ما شده بود آنال سکس که تازه اسمشو یاد گرفته بودم من که تا اون سن با محدودیت جنسی بزرگ شده بودم یک دفعه خودم رو توی یک شرایط جدید میدیدم. با نازنین هم از تجربه ها مون تعریف میکردیم اون همیشه از سکسشون و کار بلدی سعید میگفت،
ایام امتحانهای پایان ترم چون ترم آخر هم بودیم تعطیل کردیم تا درسا رو با نمره بالا پاس کنیم ، بعد از وقفه سه هفته ای قرار شد دوتایی بریم خونه رضا و سعید،که همون روز نازنین پریود شد پریودش هم طبق معمول خیلی سخت و دردناک بود واقعا روز اول و دوم از خونه تکون نمیتونست بخوره، گفتم زنگ میزنم کنسل میکنم اصرار زیاد کرد که تو برو پیش رضا مهم نیست منم چند روز دیگه با سعید قرار میزارم.زنگ زدم به رضا ماجرا رو گفتم ، قرار شد برم اونم سعید رو رد میکنه بره بیرون ؛ هرچند که با هم ندار بودیم و بارها صدای سکس همدیگرو شنیده بودیم. وقتی رسیدم دیدم سعید هم اونجاست، چیزی نگفتم داشتن سریال ترکیه ای میدیدن اسم دختره تو سریال بود فاطیما ، یکدفعه سعید گفت تو چقد شبیه این دختره ای از این به بعد فاطیما صدات میکنیم (این شد که اسمم رو رضا و سعید از اون به بعد گذاشتن فاطیما)، بعد خوش و بش و چایی با رضا رفتیم تو اتاق و من رفتم رو تخت بحالت داگی (اسم اینم بعدا یاد گرفتم)مشغول شدیم هنوز رضا کامل فرو نکرده بود که سعید سروشو از لای در آورد تو گفت: اجازه هست من نگاه کنم؟ یکم معذب شدم ولی شهوته غلبه کرد چیزی نگفتم ، سعید هم از خدا خواسته اومد تو (بعداً فهمیدم با رضا هماهنگ بوده)، کناری وایساد شروع کرد با خودش ور رفتن همزمان با چشماش داشت منو میخورد، رضا هم آروم آروم مشغول تلمبه زدن شد ، آه و اوهم هوا بود که کیر کلفت سعید رو جلوی صورتم دیدم، واقعا از کیر رضا درازتر و کلفت تر بود(البته بعدها فهمیدم مال رضا کوچیک بوده) ناخودآگاه دستم و بردم سمتش و لمسش کردم تو چشاش که نگاه کردم کیرش رو لبام بود، آروم هل داد داخل دهنم شروع کردم با ناشی گری براش لیس زدن، آروم دستشو آورد زیر چونم یکم دهنمو باز کرد و گفت موظب باش دندونت نخوره ،دوتایی از جلو و عقب مشغول شدن، همون موقع رضا با فریاد آبش اومد، ریخت داخل دستش و دوید سمت دستشویی، من هنوز ارضا نشده بودم سعید سریع رفت پشتم و شروع کرد کسم رو خوردن تا بحال تجربش رو نداشتم واقعا عالی بود، شدید ارضا شدم شروع کردم به جیغ کشیدن! سعید دهنمو گرفت و در گوشم گفت تروخدا الان کل ساختمون میریزن اینجا، رو ابرا بودم که کیر کلفت سعید رو روی سوراخم حس کردم تا اومدم بگم نه نصف کیرش تو بود و سوراخم میسوخت ، با التماس سرمو برگردوندم سمتش و گفتم:آخ، تروخدا درد داره، نگاهی به باسنم کرد و گفت: فاطیما من حاضرم بابت این کون بمیرم، جون سعید تحمل کن الان باز میشه. و همون جا نگه داشت، حس اولین بار که به رضا دادم سراغم اومده بود ولی سعید کار کشته تر از این صحبتا بود انقدر نگه داشت تا سوراخم شروع کرد دل زدن ، روغن رو برداشت، آروم کیرشو کشید بیرون روغن رو ریخت و دوباره فرو کرد اینقدر اینکار رو تکرار کرد که بیخ کیرشو رو سوراخم حس کردم،به آرومی شروع کرد به تلمبه زدن به دو دقیقه نکشید دوباره ارضا شدم ولی ایندفعه جلوی خودم رو گرفتم تا جیغ نزنم... سعید همچنان تلمبه میزد، خسته شدم دمر شدم اونم اومد روم فرو کرد جون جون گفتنش قطع نمیشد تا بالاخره اومد و همشو خالی کرد داخل ، به رضا گفته بودم دوست ندارم بریزه تو ولی سعید اولین بارش بود خودم هم بدم نیومد نبض کیرش که قطعات آب داغش رو میریخت داخل مزه میداد، خسته افتاد روم، سرمو برگردوندم دیدم رضا تو در وایساده میگه بیاید شیرموز درست کردم بخورید جون بگیرید.
موقع برگشت به خونه درست راه نمیتونستم برم، وارد که شدم از همونجا پیچیدم تو حمام تا با نازنین روبرو نشم، واقعا روی نگاه کردن تو چشماشو نداشتم، چی باید بهش میگفتم ، "رفتم با دوست پسرت سکس کردم تازه خیلی هم حال داد!" ، از طرفی به خودم میگفتم دیگه کاری که شده بهتره همونطوری که سعید و رضا گفتن اصلا با نازنین مطرحش نکنیم، همین کار رو هم کردم ، موضوع رو مسکوت گذاشتم وقتی هم نازنین با خنده ازم پرسید چرا اینقدر داغونی و بد راه میری بهش گفتم رضا نمیشد مدتها رو کار بود.با نازنین بچه محل بودیم و از بچگی با هم بزرگ شدیم بجز این مورد آخر از همه چی هم خبر داشتیم.
از شانس خوب یا بد من چند روز بعد برادر نازنین اومد دنبالش و برش گردوند شهرمون، منم از خدا خواسته دیگه هرروز پیش بچه ها بودم، به سکس و مخصوصا سکس سه نفره عادت کرده بودم، روز میشد تا شب سه بار با هاشون سکس میکردم، اونا هم فاطیما جون از دهنشون نمیفتاد، خودم حس میکردم هیکلم داره زنونه میشه باسنم و سینه هام بزرگتر شده بود... هر شب باید برمیگشتم خونه چون مامانم سپرده بود به زن صاحبخونمون اونم مثل بی بی سی آمار میداد بهش.این ماجرا ادامه داشت تا مامانم مادر نازنین رو میبینه و خبردار میشه که درسش تموم شده و برگشته، تلفنها شروع شد که شما که همه درساتون با هم بود چرا نازنین اومده و تو نمیایی نکنه افتادی؟ هر چی دروغ گفتم که کار آموزش دارم و دانشگاه کاآموزیم!! مونده بخرجش نرفت و گفت تا آخر هفته کارات رو جمع کن بابات میاد دنبالت.
زنگ زدم به نازنین اول کلی قرزدم که چرا گفتی درسات تموم شده و ... کلی گفتیم و خندیدیم، ولی اونم شاکی بود میگفت سعید اکثر مواقع ها جواب تلفنش رو نمیده و باهاش سرد شده از من میخواست از رضا بپرسم سعید چشه ؟ با کس دیگه ای دوست شده؟ ... نمیدونستم چی بهش بگم ولی میدونستم دوستی نازنین همیشگی است و این سکسها موقتی پس سعی کردم یکم ذهنش رو آماده کنم ، گفتم فکر میکنم با یکی دیگست ولی بروش نیار میفهمه من گفتم. یکم ناراحتی کرد و گفت دوستش داشته ولی میدونسته که این دوستیا به جایی نمیرسه، گفتم پسرا تو این دوران دنبال یک سوراخ میگردن بکنن توش حالا هم احتمالا یکی دیگه گیر آورده...
تا آخر هفته خودم رو خفه کردم دیگه عملا صبح اول وقت پیش سعید اینا بودم تا غروب، حالتی نبود که امتحان نکنیم، اینقدر پشتم باز شده بود که رضا بدون مقدمه و روان کننده فرو میکرد دردم هم نمیومد، حتی یکبار دوتایی سعی کردن با هم بکنن که نشد ، مال رضا کوتاه بود و نمیتونست ، روز آخر مثل بازیگرهای فیلم سکسی آبشون رو هم خوردم...
همون شب پدرم اومد، وسایلم رو جمع کردم و خونه رو تحویل دادیم و فرداش برگشتیم، تا رسیدم خونه بعد از رو بوسی اولین جمله ای که مامانم گفت این بود که خوش گذشته و آب دویده زیر پوستت ماشالله چاق شدی! مطمعنم یه شکایی کرده بود ولی به روم نمی آورد.
یک چند وقتی با رضا و سعید در ارتباط تلفنی بودم، ولی دیگه فرصت نشد هم رو ببینیم، یکبارم که برای کارای دانشگام رفتم پدرم باهام اومد و برگشت.از برگشتنم دوماه نگذشته بود که خونواده مرتضی اینا اومدن خواستگاری، پدر مرتضی (حاج عزت) بازاری بود و دوست پدرم، خونواده خوبی بودن به ما هم میومدن، بعد از موافقت من، به سرعت عقد و یک سال نشده عروسی کردیم، زندگیم با مرتضی آروم و خوب بود ، در حین مراسم عقد و عروسی ما برادرم فاضل که تازه از سربازی برگشته بود از نازنین خوشش اومد و پاشو کرد تو یه کفش که براش برن خواستگاری ، اولش که مطرح شد من مخالف بودم هر چی هم پرسیدن الکی گفتم چون من و نازنین با هم دوستیم و مثل خواهرمه و ... ولی واقعیت چیز دیگه ای بود تا یکبار پیش خودم کلاهم رو قاضی کردم و گفتم هر کاری نازنین کرده منم بدترش رو کردم تازه فاضل که میخواد زن بگیره از کجا معلوم دختر دیگه ای که انتخاب میکنه گذشتش بهتر از نازنین باشه حداقل این یکی رو میشناسم، تازه شاید هم جواب رد بده. نهایتا خواستگاری انجام شد و یکسال بعد از عروسی ما نازنین شد زن برادرم، برعکس خونواده ما و مرتضی اینا ، خونواده نازنین اصلا مذهبی نبودن و به سرعت فاضل هم شبیه اونا شد.

نوشته: فاطمه
چه رقصی رو خرده شیشه های شکسته میکردیم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#1,250   Posted: 1 Sep 2022 11:49


 1 Star

ارسالها: 355
تاوان ۳

وقتی به خودم اومدم دیدم دستمو به چهار چوب در گرفتم که نیوفتم، حاجی داشت با زغالها منقل بازی میکرد یادم افتاد ازم چی خواسته آچمز شده بودم، به ناچار چادرم رو از سرم برداشتم انداختم سر گیره لباس توی هال، اومدم برم سمت آشپزخونه که کتری رو بیارم، حاجی با تحکم گفت مانتو و روسریت هم در بیار بذار همونجا، زیر لب گفتم: آخه لباس زیرش مناسب نیست، با خنده گفت: خوب اونم در بیار ...، مانتو و روسری رو آویزون کردم و چند لحظه بعد با کتری آب جلوی حاجی وایساده بودم و داشتم فکر میکردم کتر آب جوش رو بریزم روش و فرار کنم ولی جراتش رو نداشتم، سرشو آورد بالا و با تحسین هیکلم رو برانداز کرد و گفت این لباس رو میگفتی مناسب نیست این که خیلی قشنگه به هیکلت هم میاد ... کتری رو گرفت و گذاشت گوشه منقل و گفت: دستت درد نکنه لطف کن از تو آشپزخونه اون دوتا استکان و قاشق چای خوری و نبات وگز و قوری که روی کابینت ها هست رو بذاز تو سینی بیار خجالت رو هم بذار کنار راحت باش.
آوردم و با اشاره ای که کرد نشستم، روی نمایشگر لپ تاپ دوربین های مختلف نشون داده میشد که درب و جاهای مختلف باغچه بود و بعضی هم بنظر اداره میومد، ماشین مرتضی هنوز جلوی در بود، حاجی که دید من دارم به نمایشگر نگاه میکنم برگشت سمت لپ تاپ و گفت: این مرتضی که هنوز دم در منتظره، مثل اینکه خیلی دوستت داره دلش نمیاد یکی دوساعت هم پهلوی من باشی، بعد گوشی رو برداشت و شماره گرفت بعد گفت: آقا مرتضی این ناهید خانم یک چند ساعتی اینجا کار داره و مشغول انجامشه شما برو کارش تموم شد یا با خودت تماس میگیرم یا با یکی از بچه ها تا برسونتش،... نگران نباش اینجا هم مثل خونه خودشه...آره من چون یکنفر مطمعن میخواستم کارای خونه رو انجام بده گفتم بگی بیاد آدم به هر کسی نمیتونه اعتماد کنه ... برو بسلامت زنگت میزنم.
گوشی رو قطع کرد و وافور رو برداشت و شروع کرد به گرم کردن بعدش هم یک تکه تریاک چسبوند بهش با یک سوزن میزونش کرد و شروع کرد و با انبر زغالی برداشت شروع کرد به کشیدن، چند پک که زد و دودش را به هوا داد کتری جوش آمده بود چای را دم کرد و همان گوشه منقل گذاشت و مجددا شروع کرد.
بعد گفت :تو هم یک زنگ بهش بزن بگو یکم کار خونه و تمیزکاری هست حاجی هم گفته گوشیت رو خاموش کن نگران نشو، بالاخره مرده غرور داره. زنگ زدم مرتضی سریع گفت چه خبر با دلخوری حرف های حاجی رو براش تکرار کردم و بعد گوشی رو خاموش کردم گذاشتم تو کیفم.
دو زانو نشسته بودم و بلاتکلیف منتظر دستور تا چیزی ببرم یا ظرفی را آماده کنم، به خودم دلداری میدادم با توجه به چیزهایی که به مرتضی گفت یکم کمک تو کار خونه میخواد شاید هم یکم دست مالی کنه... توهمین فکرا بودم که گفت: نمی پرسی ماجرای سعید رو ازکجا فهمیدم؟ بعد ادامه داد اون روز که عکست رو تو گوشی مرتضی دیدم خیلی ازت خوشم اومد بعد که مرتضی گفت اسمت ناهیده شک کردم، پروندشو خواستم وتو عکسایی که از عروسیتون همکارا برای درج در پرونده گرفته بودن دیدم عروس خانم هستی و همسر خودش، با یک بررسی سوابق ساده همه پروسه زندگیت در اومد ، ظاهرا همه چی مرتب بود بجز یک مورد، چند ماه پیش یک سربازی بنام سعید... تو پادگان چیزی میدزده وقتی میگیرنش با دوتا کشیده اول خاطرات کودکی تا اون روز رو اعتراف میکنه که قسمتی هم مربوط به فاطمه خانم ما بود تا اسمت رو تو سیستم بررسی سوابق زدم اعترافات این آقا سعید که با جزعیات همه چیز و توضیح داده بود نمایان شد، البته میدونم جوون بودید، نگران هم نباش این اطلاعات دست هر کسی نیست و حتی مرتضی و رده بالاتر از اون هم نمیتونن ببیننش.
با اضطراب گفتم : حاج آقا ترو خدا غلط کردم زندگیم از هم میپاشه آبرو خودم و خونوادم هم میره.
خندید گفت: دختر سینه من مخزن اسراره، اگر قرار باشه اطلاعات هر کسی رو لو بدم دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه، این ماجرا برای هیچ کس بازگو نمیشه و اگر دختر خوبی باشی اعترافات اون کره خر رو هم از تو سیستم پاک میکنم. بعد همینطور که به پهلو خوابیده بود یکم خودش رو جابجا کرد بغلش رو باز کرد و گفت بیا اینجا.
گفتم آخه، گفت آخه نداره زود ...
بلند شدم به آرومی تو بغلش خوابدم، حدودا دو برابر من بود و تو بازوهاش گم شدم با توجه به سنش هیکل سفت و ورزیده ای داشت، چند لحظه بعد از جاگیر شدنم دوباره شروع کرد به کشیدن، بازوی چپش زیر دستم بود ولی بدون مشکل وافور رو حرکت میداد و با دست راستش انبر رو بهش نزدیک میکرد انگار نه انگار که من میون بازواش بودم، دود اذیتم می کرد که سر بافور رو سمت من گرفت و گفت بکش...
گفتم : نه مرسی نمیخوام ،من تا حالا نکشیدم
ح : اینجا نمیخوام و نمیدم و اینا نداریم ، من چیز بد بهت نمیدم بکش
میترسیدم با اینحال سر وافور رو گذاشتم دهنم نمیدونستم باید چکار کنم یکم مک زدم ولی حاجی گفت اول فوت کن بعد مک بزن همین کارو کردم که به سرفه افتادم.یکم صبر کرد و دوباره سر وافور رو به لبام نزدیک کرد اینبار آرومتر کشیدم تا کم کم عادت کردم بعد وافور رو گذاشت کنار منقل و گفت فعلا بسه، دو تا چایی ریخت با نبات هم زد یکیش رو داد دستم و گفت بخور فشارت نیفته.
اولش چیزی حس نکردم ولی چند دقیقه بعد بنظرم اومد سرعت گردش خونم زیاد شد، یک حس خوشی زیر پوستم داشتم،دست حاجی شروع کرد به بازکردن دکمه های پیراهنم با آرامش سعی کردم دستش رو بگیرم تا ادامه نده ولی انگار نه انگار به کارش ادامه داد تا دکمه های پیراهنم کامل باز شد، آرام پیراهنم رو از تنم در آورد و شروع کرد به در آوردن پیراهن خودش ، حالا بالا تنم لخت بود و با یک سوتین تو بغل پر از موهای سفیدش خوابیده بودم ، از تماس با بدنش یکجورایی چندشم میشد داشت ارام بدنم رو میمالید و زیر لب گفت همونی که فکر میکردم...
خیلی با حوصله شروع کرد به در آوردن سوتینم و بعد دست انداخت برای ساپورتم ، با التماس سرمو بالا بردم و بهش نگاه کردم، چشماش واقعا جدی بود و بی هیچ حالتی، تسلیم شدم ، خودم رو بلند کردم تا ساپورت رو راحتتر دربیاره ، شرتم هم با ساپورت کشید پایین، یکی از دستام که جلوی سینه هام گرفته بودم رو بردم جلوی کسم گرفتم و بسختی جلوی گریم رو گرفتم ، حالا کاملا لخت تو بغلش بودم، شروع کرد سینه هام رو ماساژ دادن ، واقعا وارد بود حالت گریه کم کم ازم دور داشت میشد و خودم رو سپرده بودم دست حاجی ، تا کارش زودتر تموم بشه
فکر میکنم اثر تریاک بود که با ماساژ بدنم لذتی میبردم که تا بحال تجربش نکرده بودم، هر لحظه که متوقف میشد دلم میخواست بگم ادامه بده ولی روم نمیشد، کلی همه جای بدنم مخصوصا سینه هام رو مالید، بی شرف خیلی حرفه ای بود...
بعد دستش رو برد عقب و شلوارکش رو درآورد و دستش رو از پشت گذاشت وسط پام، فکر کردم میخواد از پشت کسم رو ماساژ بده که دیدم دستش راستش رو آورد گذاشت رو سینم با دست چپش هم داشت اونیکی سینم رو ماساژ میداد...
با تعجب به پایین نگاه کردم ببینم پس این چیه وسط پام، دیدم سر یک کیر کلفت از جلوم زده بیرون، واقعا برام باور کردنی نبود من باسن نسبتا بزرگی دارم ولی کیر حاجی از جلوم در اومده بود... اولین واکنشم وحشت بود ، اینکه چطور میخوام اینو تو خودم جا بدم و تعجب از اینکه چطور مردی با این سن کیر به این سفتی داره! ولی با گذشت چند دقیقه یک حسی تو وجودم جریان پیدا کرد یک حس لذت همراه با میل به تجربه، مطمعنم ماساژ بی وقفه دستای حاجی و تریاک بی تاثیر نبود، پاهام رو بهم فشار دادم تا بیشتر حسش کنم، همون موقع وسط پام داشت خیس می شد، کسم داشت برای اون کیر دلبری میکرد و آب از لباش جاری بود... دوباره وافور جلوم بود و اینبار بدون ناز کردن چند پک زدم، چای نبات رو پشت سرش آماده کرد و بهم داد.
چشمم به ساعت توی هال افتاد، یک ساعتی بود اونجا بودم...
دست حاجی پایین رفت و خودش رو کمی پایین کشید و کیرش رو به بالا هدایت کرد درست جلوی کوسم، بی اختیار نفسم بند اومد منتظر بودم فشار بده داخل ، ولی همونجا رهاش کرد و دستشو آورد بالا...
حالا چند دقیقه ای سر کیر حاجی جلوی کسم بود، بدون هیچ فشاری و خودش داشت با سینه ها و بازوهام بازی میکرد و حشری شده بودم کسم باز و بسته میشد، از طرفی دوست نداشتم من شروع کننده باشم ولی میل به تجربه جدید اختیارو از دستم خارج کرد و به آرومی خودم رو فشار دادم پایین ، اونقدر آب ازم رفته بود که براحتی سر کیر وارد شد، دهانه کسم کش اومده بود درد داشت ولی نه اونقدر که فکر میکردم، بی حرکت موندم میترسیدم بیشتر فرو کنم...
جالب بود حاجی نه تنها هیچ فشاری نمی آورد بجز مالش بدنم حرکتی هم نمیکرد، خیلی حرفه ای بود، چند لحظه که گذشت دردش افتاد و دوباره کسم شروع کرد به نبض زدن، باز کمی فشار دادم اینبار خیلی بیشتر از حد انتظار رفت تو ، هم درد داشت هم لذت، تو فشار بعدی حس کردم سر کیرش به یک جایی تو دلم خورد که درد گرفت، حاجی بالاخره بصدا دراومد و گفت بیشتر نده تو آسیب میبینی، فکر میکردم بیشتر کیرش تو کسم جا شده ولی وقتی دستم رو بردم پایین دیدم خیلیش هنوز بیرونه!
جرات حرکت دادن نداشتم همه کسم کش اومده بود و با کیر پرشده بود، حس خاصی بود حس زن بودن حس تصاحب شدن توسط یک نر قوی ، نمیدونم تا بحال تجربش نکرده بودم، طی مدتیکه ازدواج کرده بودم سکس کم نداشتم از روزایی اول که هرروز بود تا این اواخر که هفته ای دو سه بار رو با مرتضی داشتیم ولی این فرق میکرد، نمیدونم چی این سکس بهم لذت میداد و آیا واقعا این حس لذت بود یا ... هر چی بود خوب بود دوست داشتم خودم رو تسلیمش کنم اگر ترس پاره شدن نبود داد میزدم و میگفتم فروکن همشو محکم...
تو همین حال بودم که حاجی کیرش رو آرام کشید عقب یک لحظه حس کردم پوست داخل کسم داره با کیرش میاد بیرون ،کمی سوزش و درد داشتم کیرش رو در آورد و دوباره به آرامی تا همونجا فرو کرد، با رفت و آمد بعدی اومدم ،بی اختیار داد زدم وناخونام رو توی دست حاجی که روی سینم بود فرو کردم، چند لحظه ای لرزیدم و بعد شل شدم
سرم رو گذاشتم روی بازوی حاجی اونم شروع کرد به نرمی موهام رو نوازش کردن، با اینکه سکس طولانی ای نبود ولی انرژیم تموم شده بود نمیتونستم سرم رو بلند کنم بنظرم یک ربعی خوابم برد، وقتی بیدار شدم دیدم کیر حاجی هنوز اون توئه و خودش هم داره از بالا نگام میکنه وقتی دید بیدار شدم لبخندی زد و گفت اجازه هست؟،اون لحظه منظورشو نفهمیدم جواب لبخندشو دادم و گفتم خواهش میکنم، تلمبه اول که زده شد تازه فهمیدم اجازه چی رو گرفت. همینطور با ریتم یکنواخت و آرام تلمبه میزد و باهام ور میرفت یک ربعی همینطور ادامه داد منم دوباره سر کیف شدم و داشتم لذت میبردم بدون اینکه هماهنگ کنه کیرش رو داخل نگهداشت و آب داغش رو تو کسم خالی کرد، من مدتها بود قرص میخوردم مرتضی کاندوم دوست نداشت کنترل خوبی هم رو خودش نداشت و ناگهان وسط سکس می اومد بهمین خاطر قرصم قطع نمیشد، ولی این دلیل نمیشد حاجی ازم نپرسه ...
به آرومی خودم رو کشیدم جلو و بلند شدم دستمالی برداشتم و جلوی خودم گرفتم و دویدم سمت دست شویی، شستشو که تموم شد روی بیرون اومدن اونم لخت رو نداشتم ، انگار نه انگار که چند دقیقه پیش داشتم بهش میدادم! از تو حموم یک حوله پیدا کردم دور خودم پیچیدم و با هر زحمتی بود اومدم تو حال،... نیم ساعت بعد تو ماشین مرتضی داشتم برمیگشتم سمت خونه،
چه رقصی رو خرده شیشه های شکسته میکردیم
 
     
  
صفحه  صفحه 125 از 126:  « پیشین  1  ...  123  124  125  126  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA