انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 5 از 23:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  23  پسین »

Labkhand Siah | لبخند سیاه


زن

 
لبخنــــــــــــــــــــد سیــــــــــــــــــــاه ۳۹

وای فرزانه تو چیکار کردی ؟ همچین کاری رو مامانم واسم نمی کرد . میگم نکن این کارا رو یه وقتی دیدی خیلی لوس شدم . -عزیزم وقتی که دوست داشتن باشه این چیزا مفهومی نداره . کسی که بیشتر از پونزده سال عاشق بوده باشه و واسش سختی کشیده باشه قدر اونو می دونه . این که کاری نیست عشق من . اومد و خودشو به من چسبوند . -عزیزم ..ناز من .. -چیه -خیلی دوستت دارم . خیلی آروم منو بوسید .. من فقط یه شورت و سوتین تنم بود . دوست داشتم با همون حال و هوا می رفتم دریا و تنی به آب می زدم و بعد یه چیزی می خوردم . ولی اون همونجا با بوسه های نرم و نوازش خیلی آرومش احساس به ظاهر خفته منو بیدار کرد .. -چی می خوای مهران .. -عشق من صبحونه رو آماده کردی ولی یه چیزی رو یادت رفت که در نظر بگیری -چی رو . بگو اونو هم برات آماده می کنم . -می بینم که اون آماده آماده هست . اون دسر قبل از غذاست . -حتی قبل از صبحونه .. -بیشتر از هر وقتی می چسبه . وقتی که خواب به چشای آدم راهی نداره آدم دلش می خواد در آغوش عشقش بخوابه و آروم بگیره .. -مهران تو با این حرفایی که می زنی من چه جوری برم سر خونه زندگیم . من چه جوری ازت دل بکنم .. -دلم می خواد برای همیشه مال من بشی . من و تو در کنار هم . می دونی چه لحظه های شیرینی می تونیم داشته باشیم . شل شده بودم . -راست میگی مهران . من یادم رفته بود که دسر قبل از غذاررو بهت بدم . درسته که آماده اش کردم ولی باید خودم بدم که بخوریش .. اونو رو تخت درازش کردم . شورتشو به سرعت از پاش در آوردم . کیر سر به هواشو گذاشتم توی دهنم . زبونمو پهن کرده گاه با همون پهنا و گاه با نوکم از ته بیضه ها تا نوک کیرشو لیس می زدم .. -آههههههههه نهههههههه فرزانه کیییییییییررررررررررم .. قرار بود من دسر بخورم تو داری می خوری ؟ بخور بخورشششششش کیرمو بخورششششش .. -حالا دهنمو گذاشتم رو کیرش . هر بار لذت بخش تر از دفعه قبل بود . انگاری به این زودیها سیرم نمی کرد . هنوز خنکی هوا حاکم بر فضای اونجا بود . نیم ساعت دیگه می شد یه شنای لذت بخشی داشت . دلم می خواست خودمو در آب برهنه می کردم و می سپردم به تن داغ اون . برای دقایقی هم که شده باید این کارو انجام می دادم . تازگی ها چند بار فرزاد ازم خواسته بود که با هم بریم تو آب ولی نمی خواستم موردی پیش بیاد که پوستم کدر و سوخته شه . می تونستم کاری کنم که از این سوختن و آفتاب خوردگی نجات پیدا کنم ولی به ریسکش نمی ارزید .. اما دوست داشتم برای لحظاتی هم که شده بذارم اون به اوج لذت برسه . می دونستم خیلی خوشش میاد .. لبامو با سرعت از ته آلت تا نوکش حرکت می دادم . وقتی به سر کیرش می رسیدم اونجا چند حرکت بیشتر انجام می دادم .. -نهههههه نههههههه فرزانه .. داره میاد .. داره میاد .. همین داره میاد گفتن های اون دلمو بیشتر لرزوند هوسمو زیاد تر کرد . حس یک زن قهرمانو داشتم که تونسته عشقشو به اوج برسونه . تند تر و تند تر ساک می زدم .. وقتی پرش های کیرشو توی دهنم حس می کردم و دهنم گس شد حس کردم به نهایت لذت رسیدم .. مکش رو سر کیرشو بیشتر و بیشتر کردم نذاشتم قطره ای از منی مهران حروم شه همه رو با لذت خوردم . کمرش بدنش همه جاش سست شده بود .. اون سست و ارضا شده بود ولی من سست و حشری بودم .. -مهران میای بریم ؟ آره؟ بهم نه نگو .. هر کاری دوست داری با من انجام بده .. منو بزن . کبودم کن . یه بهونه ای واسه فرزاد میارم . گازم بگیر .. بازم بکن تو کونم .. .. نمی دونم چرا من باید این جوری شده باشم . هر قدر به خودم می گفتم که کمتر بهش محبت کنم یا عشقمو نشون بدم که همه چی براش عادی نشه بازم دلم طاقت نمی گرفت . حس می کردم که اون جنبه و ظرفیتشو داره . یه تیکه کیک شکلاتی گذاشت دهنش ..-بیا بریم فرزانه .. -صبحونه ات رو بخور بعدا بریم .. -همین یه تیکه برا ی قبل از عملیات کافیه . تو که خودت دختر دریایی .. مگه نمی دونی آدم با شکم پر و سیر خودشو به آب نمیندازه . -آخه دلشو ندارم تو رو گرسنه ببینم . اگه دوست داری اصلا نریم و تو صبحونه ات رو بخور .. یه نگاهی تو چشام انداخت و گفت چشات یه چیز دیگه ای می خوان تو باید خیلی دوستم داشته باشی که این قدر از خود گذشتگی نشون میدی .. با هم یه سمت ساحل رفتیم .. خورشید اون جور که باید و شاید خودشو رو آبها نشون نداده بود .. رو شنها دراز کشیدم . -اووووووووهههههههه مهران .. -عزیزم حالا دارم دسر می خورم . دهنشو گذاشته بود رو کسم و دورشو میک می زد و می لیسید . ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
زن

 
لبخنــــــــــــــــــــدسیــــــــــــــــــــاه ۴۰

حالا مثل شب نبود که صداها راحت تر پخش شه . -بخور .. مهران کسم چقدر داغ شده .. لبای قشنگت داره اونو می سوزونه .. وقتی روی کسمو می خورد انگشتاشو می کرد توی کس .. اومد رو من سوار شد .. می دونستم که حالا دیگه وقت فرو رفتن کیرش توی کسمه .. از پهلو به دریا نگاه می کردم .. کیرشو طوری آروم وارد کسم کرده بود که منو به یاد حرکت آروم موج های نزدیک ساحل مینداخت . دستاش با سینه هام بازی می کرد . طوفانی و طوفانی تر شده بودم . شکممو به دریایی تشبیه کرده بودم که حرکت هوس زیر سینه ها و دور کسم مثل موج های بلند و سریع دارن به ساحل ابتدای کسم می رسند و به آتیشم می کشند . آتیشی که خیلی دوست داشتم مثل شب قبل همراه با ریزش آب باشه . همون کاری رو که فرزاد این اواخر نمی تونست انجامش بده و شاید من بهش فرصتی نمی دادم . اما در آغوش مهران هر چیزی امکان داشت .. فقط داشتم نگاش می کردم که اون چطور به کسم خیره شده و با حرکات کیرش داره منو به اوج لذت می رسونه .. امواج هوس من با فشار به ساحل کسم رسیدند .. -عشق من محکم تر بزن آتیشم کن .. ولم نکن .. دلم می خواست کیرشو یه لحظه بکشه بیرون تا آب کسم با فشار بریزه رو بدنش ولی حس کردم شاید این جوری بازم بره عقب .. گذاشتم هر طوری که می خواد بریزه بیرون .. من بازم ارگاسم شده بودم .. مهران همچنان به فرو کردن کیرش توی کسم ادامه می داد .. -عزیزم خسته شدی رو من دراز بکش .. بدنمون کمی که خنک تر شد رفتیم داخل آب .. هر چند خیلی ها شنای درجا ی بعد از سکس رو مفید نمی دونن ولی من و اون در آب همدیگه رو در آغوش کشیده بودیم . به هم نگاه می کردیم . دستای ما رو وسط بدن طرفمون قرار داشت . من با کیر مهران بازی می کردم و اونم در حال ور رفتن با کس من بود . کیرش سفت شده بود . حرکات آب نمی ذاشت که ما ثابت باشیم . اما هر دو تا مون به خودمون فشار می آوردیم که زیاد تکون نخوریم . لبامو به لبای مهران نزدیک کردم . دوست داشتم که اون منو ببوسه و بوسید . دستامو دور کمرش قفل کردم . اونم کیرشو به کسم چسبوند . یه حس قشنگی بود .. وقتی که سردی آب دریا به کس داغ من می خورد یه آرامش عجیبی به تمام تنم رخنه می کرد . آرامشی همراه با هوس .. هرچند فرو رفتن کیر توی کس در آب دریا به راحتی فضای بیرون از آب نبود ولی بالاخره رفته بود .. کیر مهران رفته بود توی کسم .. اونو ثابت نگه داشته بود .. داغی درون بدنمون با فضای سرد اطراف هر دو تامونو به اوج هوس و لذت رسونده بود . من که دقایقی قبل ار گاسم شده بودم و آب کیرشو می خواستم ولی نمی دونم چرا نمیومد . شاید سیستم بدنش با این حالت سازگاری نداشت .. شایدم نیمساعت قبل تا می تونست تو دهنم خالی کرده بود و حالا کم داشت .. ولی نه من می خواستم که توی کسم خالی کنه . سردم شده بود .. یه جا ایستادن و انتظار کشیدن .. -مهران یه کاری کن آبتو خالی کنی توی کسم .. اون داخل که آتیشه .. حس کردم یه چیز داغ همین جور داره می ریزه توی کسم .. مثل یه ماهی که کسمو گازش بگیره وولش کنه .. یه گاز گیری لذت بخش که منو برسونه به اون بالا بالا ها .. .. کیرشو کشید بیرون .. حس کردم آب کیرش از کسم زده بیرون و داره به دریا می ریزه .. -آخخخخخخخخ نههههههه نهههههههه این قبول نیست .. دریا خودش کلی آب داره .. چرا نمی تونه ببینه که من آب عشقمو در وجود خودم جا دادم .. توی دلم فریاد می زدم بهم پسش بده .. بهم پسش بده .. .. ولی می دونستم بازم مهران آب هستی خودشو نثار وجود تشنه من می کنه . دستمو گذاشتم روی کسم و فشارش گرفتم تا اگه بازم قطره هایی از آب کیر مهران اون داخل مونده به دریا نرسه .. اومدیم بیرون .کونمو گرفتم سمتش . وسوسه اش کردم . دردو به جون خریدم تا بازم کیرشو یک بار دیکه توی کونم حس کنم و بهش نشون بدم که هرکاری واسش می کنم حتی دردناک ترینشونو . صبحونه رو خوردیم و کنار هم دراز کشیدیم .. دلم می خواست براش حرف بزنم . از آرزوهای خودم بگم .. آرزوهایی که اون و وجود اون درش نقش اساسی دارن . -عزیزم منم دوست دارم که برای همیشه در کنارم باشی .. می تونی باهام بیای امریکا . اصلا بریم اونجا زندگی کنیم -پسرم چی ؟ .. - اگه راهی داشت حاضر بودم اونو با خودم ببریمش .. می تونی از فرزاد جدا شی .. البته تا اونجایی که می تونی حقتو ازش بگیری و این چند تا خرت و پرت و آلونک هایی رو که به اسم خودت داری بفروشی دلارش کنی و بریم اون ور آب . البته اگه از راه قانونی ازش جدا شی بهتره .. اون جوری راحت باهات ازدواج می کنم و لذتش بیشتره .. -اگه بتونم فرشادو بیارم... -حالا در مرحله اول به اینش فکر نکن فرزانه ... .. این مردا چقدر حسودن .. حتی به پسر زنشون یا پسر معشوقه شون هم حسادت می کنن . بهم می گفت بچه ها بالاخره بزرگ میشن .. حرفاش تحریکم می کرد ولی هنوز اون توان جدایی از فرشادو نداشتم هرچند نسبت به اون خیلی بی تفاوت شده بودم . نسبت به تربیت و خوردن و پوشیدنش . با این حال حساب اون از شوهرم هنوز جدا بود . یکی دوروزی رو با هم خوش بودیم و بر گشتیم تهرون ...................................همسرم فتانه که اسمشو در داستان فرزانه قید کرده بود بازم مطالب دیگه ای نوشته بود . اون وقایع روزانه زندگیشو با کمی تاخیر می نوشت و منتشر می کرد و این می تونست منبع اطلاعاتی خوبی برای من باشه . فقط از یه چیزی نگران شده بودم . این که این پسره که قاپ زنمو دزدیده یک طماع وشیادی بیش نیست که چشم طمعش به این چند دستگاه آپار تمان و چند قواره زمینشه .. که شاید از چهار پنج میلیارد هم بگذره .. اونا رو من به این راحتی به دست نیاوردم .. البته شانس هم آوردم ولی اون برای من ارزش اینو هم نداشت که اگه بمیره یک قبر دو در یک هم حرومش کنم چه برسه به این که این آپارتمانها و زمینها و دو تا ماشینی رو که داره بفروشه و با معشوقه اش بره . تازه حساب جواهراتشو دیگه نداشتم . ولی اون فکر نکنم بیشتر از دویست تا می شده .. حداقل باید یه ترفندی می زدم تا قسمتی از این اموالو از چنگش در می آوردم . یا شاید بیشترشو .. همه شو .. نباید پیش اون خودمو ناراحت نشون می دادم تا بتونم یه نقشه ای رو پیاده کنم . ولی یکی دو تا از این املاکو شاید بذارم داشته باشه که شاید اگه خواست تقدیم عشقش بکنه و این کارو انجام بده بفهمه که اون یه شیادی بیش نیست ..ولی حالا خیلی سخته که بر خودم مسلط شم . بیچاره فربد که نمی دونه مادرش فتانه چه عفریته ایه ...... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
  
زن

 
لبخنــــــــــــــــــــد سیــــــــــــــــــــاه ۴۱

نشستم و با خودم فکر کردم که از چه راهی وارد شم که فتانه دروغای منو بابت این که می خوام یک برج بسازم که به نام اون باشه باور کنه . آخه خوبی کار در این بود که اون از چگونگی سند زدن و خونه و زمین به اسم طرف کردن و بخشیدن مال و اموال چیزی نمی دونست . اون فقط همینو می دونست که گاهی صداش می کردم و می گفتم عزیزم بریم دفتر خونه می خوام فلان جا رو به نامت کنم و اونم میومد و یه امضا ء می زد و می رفت . حتی فکر کنم دو سه قواره از ملکی رو که به نامشه ندیده باشه .. به غیر از یک واحدآپار تمان و یک قواره زمین .. بقیه سند ها رو آماده کرده بودم که با یه تر فندی از چنگش در بیارم . اون آپار تمان رو به دو علت گذاشتم فعلا براش بمونه . هم این که یک طعمه باشه که اگه یه وقتی خواست واسه عشقش ایثار کنه و به یه نتیجه اخلاقی برسه بتونه حرفی برای گفتن و کاری برای انجام دادن داشته باشه و هم این که چون یه خونه ای هم بود که ظاهرا یه مقدار اثاثیه درش ریخته بودیم و می شد درش زندگی کرد و شایدم اونا هوس می کردند که یه حالی با هم بکنند گفتم فعلا بمونه بد نیست . چون در یه قسمت خوش آب و هواو ییلاقی شمال شهر واقع شده بود . ولی خیلی دوست داشتم اونو هم به موقعش از چنگش در می آوردم .البته می تونستم سندشو قایم کنم به موقعش نذارم به این راحتی ها آبش کنه . خوبیش این بود که می شد سیم کشی هایی کرد و اون جا رو تحت پوشش فیلمبرداری قرار داد .. وجدانم اجازه نمی داد که به جواهراتش دستبرد بزنم . نمی دونستم با این که این همه بلا سرم آورده بود ولی نمی تونستم خودمو قانع کنم که اهل خلاف و حقه باشم .. -عزیزم فتان جون نمی دونی چقدر دوست داشتنی هستی . روز به روز علاقه من به تو بیشتر میشه . بیا نقشه اینجا رو ببین .. این اسکلت ها رو می بینی .. -چیه اینا من که سر در نمیارم . حوصله اش رو هم ندارم .. -راستش فتانه منم حوصله شو ندارم . چون سرمایه شو ندارم . دار و ندارمو خیلی از امکاناتمو فروختم ولی پنج شش میلیارد کم آوردم . تا دو میلیارد هم می تونم وام بگیرم . ولی ما باید زندگی کنیم .. اگه یه وقتی توش بمونم چی . پروژه عظیمیه .. یه تجاری مسکونی پررونقی میشه . دلم می خواست همه شو به اسم تو کنم ولی حیف که نمیشه . نمی تونم .. ولش کن اصلا .. -به اسم من ؟ همه اینا رو؟ .. -آره عشق من .. هرچی که تو داری یعنی من دارم .. من دارم یعنی تو داری . تفاهم و همبستگی یعنی همین . حالا بگذریم .. -خیلی طول می کشه ساخته شه ؟ -اگه پول باشه سریع ساخته میشه . حتی میشه چند تا از اینا رو به قیمتی خیلی بالا تا دو سه ماه آینده پیش فروش کرد . مثلا اگه اینجا در صد واحد ساخته شه حداقل یه قسمتی رو که باید بفروشی ولی بازم قسمت اعظمش متعلق به توست .. آینده ما .. پسرمون فربد .. اصلا چرا حرفشو می زنیم ؟.. رفته بود تو فکر .. نگفتی فرهاد چقدر طول می کشه ..- میشه گفت در شرایط جور بودن اوضاع حداکثر یک سال .. .. برای دقایقی از اتاق خارج شد وقتی بر گشت گفت .. من حاضرم تا اون حدی که این پول جور شه اموالمو بفروشم . همون اموالی رو که تو به نامم کردی .. خودشو انداخت تو بغلم .. منو بوسید . ظاهرا عشقش به اون این اجازه رو داد . از آغوش و بوسه اون گرما و حرارت خاصی رو حس نمی کردم . همه تظاهر بود و ریا . همه نامردی بود و بی مرامی .. من از بوی نفسهاش حس می کردم که اون داره بهم دروغ میگه .. از دستای به ظاهر گرمی که خون سرد جاری در رگهای اونو احساس می کردم . -تو خیلی خوبی فرهاد .. زود باش تماس بگیر .. بگو که تو هم هستی .. بگو که معامله رو انجام میدی .. عشق من اگه دوست داری به اسم خودت باشه .. این حرفو خیلی شل زد و ادامه اش نداد که یه وقتی نکنه من قبول کنم -نه فتانه جون تو داری انگار که من دارم .. خلاصه ملک ها رو فروختم و هشتاد درصد غیر نقدی هایی رو که بهش بخشیده بودم از چنگش در آورده بودم . ولی دلم چی ..عشق و زندگی و اوایل جوونی و امیدم چی ؟ .. مگه می شد رو اونا قیمت گذاشت . این کارا فقط می تونست تسکین دهنده من باشه برای این که خودمو قانع کنم که میزان فریب خوردگی من زیاد نبوده . حاضر بودم چند برابر اینا رو بدم اما ببینم که همه اینها یک خواب بوده .. فتانه همون فتانه سایقه ... همونی که پیش مرد غریبه و نامحرم روسری از سرش نمی گرفت . چند تا سند قلابی آوردم و امضاش زد . از این بابت کمی احساس آرامش می کردم . یکی از این شبها که من زود از سر کار بر گشته بودم و فتانه هم خونه نبود و فربد هم پیش مادر بزرگش بود زنگ در خونه مون به صدا در اومد . یه زن بود نمی شناختم کیه ... -شما -من بیتا هستم . دوست خانومتون .. می خواستم بهش بگم خونه نیست ولی نمی دونم چه عاملی باعث شد که خودم برم دم در ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
زن

 
لبخنــــــــــــــــــــد سیــــــــــــــــــــاه ۴۲

درو که باز کردم و روبروش قرار گرفتم تازه شناختمش . اون یکی از صمیمی ترین و بهترین دوستان و همکلاسی دوران راهنمایی و دبیرستان فتانه بود .. تو عروسی ما هم بود . قبل از ما از دواج کرده بچه هم نداشت و به تازگی از همسرش جدا شده بود . راستش نسبت به زنایی که از شوهرشون جدا میشن احساس خوبی نداشتم و ندارم به خصوص وقتی که می خوان بیش از اندازه با زنای متاهل بپلکن . نمی دونم چرا حس می کردم وقتی که اونا از شوهرشون جدا میشن تمام فکر و ذکرشون اینه که مرد دیگه ای رو تور کنن . فکر و فلسفه شون تغییر می کنه و این تغییر ممکنه در اطرافیانشون هم اثر بذاره .. -بفرمایید داخل -نه رفع زحمت می کنم . من هرچی تماس می گیرم باهاش اون اینجا نیست . شما امرتونو بفر مایید.. -راستش من شنیده بودم که اون چند دستگاه آپارتمان داره ..کار منم مشخص نیست شاید چند ماه دیگه برم پیش یکی از بستگانم در خارج از کشور .. می خواستم تو این چند وقتی که اینجا هستم تنها زندگی کنم . حتما شرایط منو که می دونین البته اگه فتان جون در این مورد باهاتون حرف زده باشه .. داشتم به این فکر می کردم که اون برای چی می خواد تنها باشه .. چرا ؟ چرا با خونواده اش زندگی نمی کنه . اگه توکارش غش نباشه همون جا پیش اونا سر می کنه و با زندگی می سازه .. تنها بودن یک زن در چنین شرایطی رو به این تشبیه می کردم که می خواد راحت با مردای زیادی دوست شه .. این جور به خوردمون داده بودند . حس می کردم این باور و فرهنگ غلطی هست که باید از ذهنم دورش کنم ولی این افکار غلطو طوری ملکه ذهن آدم می کنن که جنگیدن با اونا سخته . طرز بر خورد و رفتار مظلومانه و نگاه درد آلودش نشون می داد که صادقانه و نیاز مندانه داره باهام حرف می زنه . چرا اومده بود سمت ما .. چرا یه بنگاه دیگه رو سفارش نکرده بود . -می تونم یه سوالی ازتون بکنم .. بفر مایید داخل سر پا بده .. وقتی وارد پذیرایی شدیم و نشستیم گفت سوالتونو بفر مایید -واسه چی شما اومدین سمت فتانه و از اون می خواین که بهتون آپار تمان اجاره بده .. شهر پره از این خونه ها .. نگام کرد و لباشو گاز گرفت و از جاش بلند شد که بره . من منظور بدی نداشتم و اون به دل گرفته بود .. -بیتا خانوم من که حرف بدی نزدم . منظوری نداشتم . کنجکاو شده بودم . منو ببخشید .. -عیبی نداره .. جوابتونو میدم و میرم . درسته که در این شهر درندشت کسی با کسی کاری نداره .. اما هنوز هم هستند مردایی که با باور های غلطشون زندگی رو بر ما زنا جهنم کردند ومی کنند . وقتی که زن تنهایی رو پیدا می کنن حس می کنن که اگه نرن سمتش سرشون کلاه رفته . یه چیزی رو از دست دادند . حرومش کردن . با یه دید خاصی نگاش می کنن . حتی یکی دومورد برام پیش اومده بود که طرف می خواست قسمتی از پول پیش منو بده . از این ترفند ها از این دوز و کلک بازیها و از این زن رو به چشم کالا دیدن ها خسته شدم ..با اجازه -صبر کنین .. بیتا خانوم . فتانه ملک هاشو فروخته غیر یکی که اون مناسب شما نیست ..-باشه من میرم سر فرصت واسه احوالپرسی یه سری بهش می زنم -خواهش می کنم یه لحظه .. من می تونم کمکتون کنم ..من چند مسکونی دارم .. می تونم یکی از اونا رو در اختیار شما بذارم . اگه ناراحتتون کردم منو ببخشید . لبخندی زد و گفت -حالا من ازتون می پرسم شما واسه چی دارین این کارو می کنین ؟.. -من که نگفتم مجانی برین بشینین .. درسته که ما مردا گاهی وقتا در مورد شما خانوما بر داشتهای بد و عجولانه ای داریم و لی شما خانوما که نباید راجع به هر چیزی اونم بدون دلیل و مدرک بد بین باشین . نگام کرد و گفت حق با شماست .. کارتمو بهش دادم و ازش خواستم که فردا بیاد دفتر تا در مورد آپار تمان باهاش حرف بزنم .. -یه خواهشی ازتون داشتم بیتا خانوم . در این مورد چیزی به فتانه نگین . این آپار تمانو از من اجاره کردین . ولی یه چیز خنده دار می دونی چیه . شاید اصلا خوشتون نیاد -برای من مهم نیست کجا باشه .. چند متر باشه .. برای من مهم اینه که صاحبش کی باشه و دیدش چی باشه .. من تعجب می کنم مگه شما با همسرتون ندار نیستین ؟ .. -فکر نکنین من از اون مردای اهل تفریحم که بعضی از دارایی هامو از ترس زنم مخفی می کنم .؟. -من فضول زندگی مردم نیستم ولی چاره ای ندارم .. حتما می دونین که من خواسته ام چیه .. یه احترامی که نشون بده شخصیتم حفظ میشه .-کاری به کار هم نداریم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
  
زن

 
لبخنــــــــــــــــــــد سیــــــــــــــــــــاه ۴۳

اون خونه ویلایی روکه به اسم فتانه بود و هنوز نفروخته بودم از نظر سیستم فیلمبرداری و هارد و ضیط طوری ردیفش کردم که خیلی قوی تر و مطمئن تر از اینجا باشه .. با توجه به این که پدر و مادر مهرام دیگه با اونا زندگی می کردند ممکن بود مهرام و فتانه واسه این که با هم باشن وقت و بی وقت برن اون خونه . البته راهش دور بود و امکاناتش به نسبت اینجا کم ..اما می شد وسایل اولیه زندگی رو داشت . من باید سیستم اطلاعاتی خودمو قوی می کردم . باید می دونستم کجای کار فرار دارم . روز بعد من و بیتا همدیگه رو در دفتر کارم دیدیم . این بار اون شاداب تر از روز قبل نشون می داد . کمی به خودش رسیده بود .ولی یه حزن و متانت خاصی رو می شد در چهره اش دید که خیلی بهش میومد . -بیتا خانوم من چند واحد آپارتمانو واستون کاندید کردم . هرکدومو که دوست دارین می تونین انتخاب کنین . اگه بخواین با هم میریم می بینیم . -راستش برام فرق نمی کنه . من می خوام راحت باشم آزاد باشم . دیگه خسته شدم . جونم به لبم رسیده .. هرکدومو که فکر می کنین من درش راحت ترم واسه من در نظر بگیرین . من شرمنده ام . می دونم کارای خیلی مهم تر از این هم دارین .-راستش من نیازی به اجاره دادن اینا یا حتی فروششون ندارم . در اصل اینا رو گذاشته بودم برای فروش ... به حرفم ادامه ندادم می دونستم که اون حساسه . یکی تو پونک هست .. شاید وضعیتش طوری باشه که کمی سر و صدا اذیتت کنه .. یکی هم دارم طرفای اشرفی اصفهانی اون انتهاش .. جای خیلی دنجیه . ولی رفت و آمدش تا مرکز شهر ممکنه خسته ات کنه . وقت گیر باشه هردو تاشون صد مترین .. خلاصه با هم رفتیم آپارتمان اشرفی رو تحویلش دادم . انگار خیلی عجله داشت . بازم تردید مثل خوره افتاده بود به جونم . ازش هیچی نخواستم . نه چکی نه تضمین دیگه ای .. نه این که کسی اونو معرفی کنه .. فقط کلیدو دادم دستش و نه قرار دادی ... فقط داشت نگام می کرد . -آقا فر هاد من این جوری قبول ندارم . لطف بیش از حد عصبی ام می کنه .. - بیتا خانوم ..می دونی چی منو بیشتر از همه عصبی می کنه .. این که بخوام از ته دلم یه کاری رو انجام بدم و طرف برداشت خاصی بکنه .. -نمی دونم آقا فر هاد شاید من اشتباه می کنم ولی تا حالا مردا رو طور دیگه ای شناختم . -می بخشید می دونم فضولیه ولی تا اونجایی که من خبر دارم و فتانه جان بهم گفته شما فقط یک بار از دواج کردین چطور می تونین مرد ها رو شناخته باشین -همون شناخت یک نفر برای شناخت همه شون کافیه . این که توی فامیل و میون دوستان هم مردان زیادی رو دیدم که به اصول زندگی پای بند نیستند . می خواستم یه حرفی بزنم گفتم ولش فعلا جاش نیست . یه وقتی تعبیر بد می کنه و دیگه نمیشه جمعش کرد . ماشینشو کنار نمایشگاه من پارک کرده بود .. با هم بر گشتیم تا ماشینو بر داره . -فرهاد خان خرید و فروش ماشین بیشتر سود داره یا زمین و ملک .. -معلومه فعلا میشه رو ملک و زمین حساب بیشتری باز کرد ولی رو ماشین سریعتر میشه معامله کرد . نمی دونم واسه چی داشت این حرفو می زد . شاید یه پولی داشت و می خواست معامله ای انجام بده .. خیلی خسته و افسرده بودم . فکرم رفته بود پیش فتانه .. این که چیکار می کنه . خیلی دلش می خواست دوست قدیمشو ببینه . خیلی در موردش سوال می کرد ولی حال و حوصله جواب دادن و این که در مورد زنم حرف بزنه رو نداشتم . خوشبختانه زنم خونه نبود .. راستش من اصلا توی فاز اجاره دادن و این بر نامه ها نبودم و نمی دونم چی شد یهو دلم سوخت . حس کردم که اون یه حس نو میدی داره .. یه احساس در ماندگی و این که نیازه بهش کمکی شه ...وقتی فتانه بهم گفت که هوس کرده یه سری به تنها خونه ای که واسش مونده بزنه و گلگاریهای اونجا رو ردیف کنه و چند تا کار گر هم ببره اونجا و ممکنه چند ساعتی رو دیر تر بیاد خونه شستم بو بر دار شد که یه بر نامه ای هست . می دونست که حال و حوصله همراهی اونو در این جور کارا ندارم .. چشاش حرکاتش همه از دروغاش می گفت . با این که می دونستم اون دیگه واسم مثل یک تفاله دور انداختنی شده اما هر بار که می خواست یک خیانت و یک هماغوشی جدیدو با عشقش شروع کنه تمام وجودم می لرزید . احساس سر خوردگی می کردم . حقارتی که فقط مردان خیانت دیده می دونن که من چی میگم . خونه خیلی بزرگی بود . زیربناش هم زیاد بود .. استخر و جکوزی و سونا .. فضای سبز زیبا و گلکاری شده و بزرگی که طوری محصور شده بود که هیچیک از خونه های اطراف نمی تونستن چش چرونی کنن . اجازه نمی دادم که اینجا رو از چنگم در بیاره .. با این که مال خودش بود ولی می تونستم هدیه خودمو از چنگش در بیارم .. -فتانه اگه امکان داره تو فربدو برسون خونه مامانم من باید سریع برم جایی .. راجع به همین بر نامه های برج سازیه .. می خواستم با این کارم چیزی حدود یک ساعت و نیم ازش جلو بیفتم و خودمو برسونم به خونه دور و بر تجریش . نمی دونم چرا خودم با پای خودم می خواستم برم به شکنجه گاه . شاید هنوز باورم نمی شد که اون این کارو با من کرده باشه . شاید می خواستم شاید می خواستم تیر خلاصو رو پیشونی ام شلیک کنم .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی
     
  
زن

 
لبخنــــــــــــــــــــد سیــــــــــــــــــــاه ۴۴

خودمو زود تر رسوندم به اون خونه .. حواسم بود که اثری از خودم به جا نذارم . حس می کردم بوی نا اونجا رو گرفته باشه ولی انگاری فتانه قبلا اومده بود در و پنجره های اینجا رو باز کرده بود . هوا گرم بود و حتی شنا در استخر هم می چسبید . چند بار من و اون با هم در این محوطه شنا و سکس کردیم . چقدر لذت می برد از این که باهاش در این استخر نه کوچیک نه بزرگ عشقبازی کنم . یادش به خیر اون موقع که فربدو نداشتیم و این اولین جایی بود که من خریده بودم خیلی میومدیم این جا . صاحبش می خواست بره خارج . به پول نقد نیاز داشت و من شاید یک چهارم قیمت اون موقع بابتش پول نداده باشم . از اتاق خواب می شد خیلی راحت اونجا رو دید .. یک اتاق خوابی که شاید چهل متر زیر بناش می شد .. چقدر همه جا رو زینت داده بود .. اون موقع دومیلیون تومن بابت یه تخت پول دادن خیلی زیاد بود .. حالا مهرام می خواست زنمو رو همون تخت بکنه .. یعنی ممکنه تمام اینا یک دروغ باشه ؟ اونی که این خاطراتو نوشته یکی دیگه باشه ؟ اونی که تو فیلمهای ضبط شده دیدمش اونی که صداشو شنیدم یکی دیگه باشه ؟.. من چه طور می تونم این لحظات تلخ و شکنجه آورو تحمل کنم . تا به کی باید عذاب بکشم . چقدر سخته .. اتاق خواب یه کمد دیواری خیلی بزرگ داشت .. می دونستم که فتانه چندشش میشه که بره سمت اون . واسه این که یه بار موش افتاده بود توی اتاق خواب که از دیوار پشت و سوراخ کردن گچ و قسمتی از قسمتهای سست تر چوب و تخته وارد اتاق خواب شده بود ..وقتی هم که فهمید موش از اون سمت اومده طرفش نمی رفت . با این که موشه رو کشته بودم و حفره ها رو پوشوندم چندشش می شد که در اونجا رو باز کنه با این حال اگه یه وقتی دراونجا رو باز می کردند و منو می دیدند باید خودشون شرمنده می شدند . شاید منم به یه بحرانی می رسیدم که حتی خودم آفتابی می شدم و به روشون می آوردم که همه چی رو می دونم ولی در خودم نمی دیدم . گاهی وقتا آدم به جایی می رسه که از چیزی که انتظارشو می کشه فرار می کنه . من هم منتظر بودم و هم فراری . همه جا بوی خوش انواع و اقسام گلها میومد چند شاخه و دسته گل در گوشه کنار اتاق گذاشته بود .. با این که اوایل بعد از ظهر بود ولی اون چراغ خوابی رو هم آماده کرده بود تا در نور کم اونجا یه حالت شاعرانه ای به فضا بده . اونجایی رو که سنگر گرفته بودم حدود هفت هشت متری رو با هاشون فاصله داشتم . حتی اگه می خواستن برن استخر می تونستم از همین اتاق خواب اونا رو ببینم . اصلا می تونستم برم لای بوته ها و گلها و درختان و دور و بر استخر قایم شم و از نزدیک اونا رو ببینم .. کاش بیاد کاش نیاد .. ولی اومد .. انگار دیگه واقعا شیشه عمرم شکسته بود . اون اومد زیبا تر از همیشه .. همراه با عشقش .. تا اومد خودشو پرت کرد رو تخت . یه دامن خیلی کوتاه و یه تاپ خیلی چسیون تنش بود .. از بس عجله داشت فکر کنم مانتوشو همون توی پذیرایی در آورد و یه گوشه ای انداخت . پاهام سست شده بود .. برای لحظاتی به دیوار تکیه دادم و پاهامو رو زمین دراز کردم . بوی خاک خفه ام کرده بود ولی ای کاش خود خاک خفه ام می کرد ای کاش زیر خروار ها خاک دفن می شدم و این لحظاتو نمی دیدم . .. وقتی برای بار بعد نگاهمو به صحنه دو ختم مهرام رو کاملا بر هنه دیدم . فتانه در همون شرایط و طاقباز دراز کشیده بود . فقط یه شورت نازک پاش بود . شورتی به رنگ مشکی .. حتی از اون شورت هم بدم اومده بود .. حتی شورت فتانه هم به من خیانت کرده بود .. آخه من اونو هم بوسیده بودم . اونو هم با کسش گذاشته بودم توی دهنم و آروم میکش زده بودم . حالا خودشو داده به لب و دهن مردی دیگه . مهرام با هیجان داشت کس زنمو با شورت می لیسید و میکش می زد . دستای فتانه رو موهای مهرام قرار داشت وگاه موهاشو از هوس زیاد می کشید .. -عزیزم درش بیار .. سوختم .. کسسسسسسم .کسسسسسسم .. من که هنوز کیرت رو ساک نزدم تو اومدی رو کسم .. چیه امروز خیلی تشنه ای -من همیشه تشنه تو بودم عزیزم . عشق من .. -جبران می کنم عزیزم . جبران می کنم . کاری می کنم خاطرات اون سالهایی روکه بهت بی توجهی کردم از ذهنت پاک کنم .. -تو همین حالاشم این کارو کردی .. مهرام شورت زنمو از پاش در آورد .. قبل از این که میک زدن کسشو ادامه بده گفت .. -عشق من چه روزای خوبی رو می تونیم با هم داشته باشیم .. اون ور کره زمین .. من و تو ... هرچند اون قدر دارم و اون ور آب , ملک و املاک و پول و پله داریم که تو دست خالی هم بیای موردی نیست ولی دلم می خواد حق خودتو از اون مردی که تو رو از چنگ من در آورده و این چند سال اخیر باعث جدایی و فاصله بین ما شده درش بیاری . مردی که اگه نبود شاید من و تو حالا زن و شوهر بودیم ..... آخ خداااااااااااا چرا من نمی میرم .؟! چرا منو نمی کشی ؟. این مهرام اون قدر پررو شده بود که منو مقصر شکاف بین رابطه خودش و فتانه می دونست . دزد پررو یقه صاحبخونه رو گرفته بود . نامرد به موقعش بهت نشون میدم اگه تو دزد پررو هستی من صاحبخونه پرزورم ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
  
زن

 
لبخنــــــــــــــــــــد سیــــــــــــــــــــاه ۴۵

خیلی سخته باور و تحمل این که یکی رو که یه روزی تا حد پرستش دوست داشته باشی و اونو درآغوش یکی دیگه ببینی . شاید اگه عاشقش نبودم شاید اگه یه زنی بود که آزارم می داد عذابم می داد می تونستم بازم یه جورایی درد کمتری رو حس کنم ولی وقتی که تصور چیزی رو نمی کنی و همون برات اتفاق میفته ....مهرام سرشو گذاشته بود لاپای فتانه و کسشو میک می زد .. فتانه دستاشو به این طرف و اون طرف پرت می کرد . انگاری دلشو نداشت که دستشو بذاره رو موهای عشقش و از هوس زیاد موهاشو بکشه . اون موهای سرمو از ریشه در می آورد -اوخ جون اوخ جووووووون بخور بخور کسمو همین جوری .. جووووووووون .. چه لبایی داری .. بخور .. بخور .. بعدا باید کیرتو هم بهم بدی . مث همیشه .. نمی تونم ازش دور باشم حتی چند ساعت . باید بیای نزیک من زندگی کنه .. هرروز هر ساعت هر لحظه می خوام توی بغل تو باشم . می خوام با تو بخونم .. در تو گم بشم .. بدنشو به سمت بالا می گرفت و کسشو به دهن عشقش فشار می داد تا لذت بیشتری ببره .. پاهاشو کمی بالا برد و دور کمر مهرام قفلش کرد .. چشامو بستم . حالا فقط صداشونو می شنیدم .. -مهرام اگه گفتی تن و بدن و جون من مال کیه .. بگو .. اوووووهههههه منو ببخش داری کسمو می خوری نمی تونی جواب بدی . من بگم ؟ همه مال توهه . همه برای توست .. ولم نکن . همین جوری خوبه . گوشه های کسمو بذار تو دهنت و یهو زبونتو فرو کن توی کس بی حیام .. جوووووووووون .... جووووووووووون .. من مال توام .. دیگه مال اون نیستم . دیگه نمیرم طرفش .. آخخخخخخخخ فقط تو عزیزم .. یهو یه جیغی کشید که زنا ی در حال زایمان صداشون تا این حد بالا نمیره . ساکت شده بود .. یه نگاهی به صحنه انداختم دیدم که لبای مهرام از رو کس زنم بر داشته شده و حالا اونه که دستاشو از زیر دور کمر فتانه حلقه زده و چه جور عاشقانه داره زنمو می بوسه .. هر چند می دونم که یه کاسه ای باید زیر نیم کاسه باشه . بعد از پونزده سال عشق و حال کردن اون ور دنیا دیگه یه مرد نمیاد که چند بار با یه زنی سکس کنه که یه خاطره ای از پونزده سال پیشش بوده . اونم یک زن شوهر دار . -مهرام ازت یه چیزی می خوام نه نگو -بگو چیه عزیزم .. -عاشق اینم که توی آب کنار آب و تو فضای سبز باهام سکس کنی . بگی دوستم داری .. منم بهت بگم تیکه پارم کن ..هر کاری دوست داری باهام بکن .. این جا امنه .. خیلی بزرگه .. از اطراف دید هم نداره .. -فتانه ..تازه هم ببینن . چه اشکالی داره ! تو دیگه باید مال من باشی . تا یه مدت دیگه همه باید بدونن که من و تو عشق همیم .. -اووووووههههه بازم بگو .. هوسم زیاد میشه .. یه سال باید صبر کنم تا کار این برج تموم شه ولی راستش برای من زیاد مهم نیست .. تو برام مهمی .. -اتفاقا فتانه جون خیلی هم اهمیت داره . می تونیم با هم سر مایه گذاری کنیم . پدرم که دیگه جز من و مهسا کسی رو نداره که اموالشو بگردونه . می تونیم پمب بنزینو بفروشیم و با پول تو قاطیش کنیم و شریک شیم .. همه چی رو با هم .. عشق و زندگی .. ....توی دلم گفتم این یکی رو دیگه کور خوندی داداش .. جز یکی دو چشمه بقیه اموالمو پس گرفتم . برج که سهله برجک هم نصیبت نمیشه .یک پمب پمب بنزین رو هم نداری چه برسه به پمب بنزین ... به موقعش همین خونه ویلایی و یک قواره زمین باقیمونده رو هم پسش می گیرم .. به خاک سیاه می شونمش .. حالا اگه خواست از طلاهاش بذل و بخشش کنه بذار بکنه ..ولی حالا این من بودم که به خاک سیاه نشسته بودم . دیگه سر و صدایی نمی شنیدم . اصلا حواسم نبود که کی این محیطو ترک کردن ؟. دلم گرفته بود . ظاهرا رفته بودند سمت استخر .. نمی تونستم از جام پا شم . حس کردم زانوهام سست شده .. هنوز اسیر گذشته ها بودم . اسیر خاطرات .. چه طور می تونستم به این سادگی از سالها زندگی مشترکم با اون بگذرم . منی که دیوونه وار دوستش داشتم چطور می تونستم این قدر راحت با همه چی کنار بیام .. چند بار خواستم از جام پا شم نتونستم . حس کردم که داره به شقیقه هام فشار میاد و مویرگهای مغزم در حال ترکیدن هستند . سرم داشت گیج می رفت .. خدایاااااااااااااا خدایاااااااااااامن اصلا واسه چی اینجا هستم .. شاید می خواستم بیشتر بمونم تا نفرت و کینه بیشتری در دلم جای بگیره .. تا خودمو بیشتر و بهتر قانع کنم که در اینجا انتقام و بر خورد قاطعانه بهترین کار می تونه باشه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
  
زن

 
لبخنــــــــــــــــــــد سیــــــــــــــــــــاه ۴۶

از پشت پنجره و از دور اونا رو می دیدم که رفتن سمت استخر . منم اومدم بیرون .. اگه سرشونو بر می گردوندن منو می دیدن . کمی عجله کرده بودم ولی باید سریع ساختمونو دور می زدم و خودمو در جایی مستقر می کردم که بتونم آخرین ریشه های دلسوزی رو در خودم بسوزونم . دلسوزی .. نسبت به این زن ؟ دلم برای فربد می سوخت .. برای بچه ای که یه روزی بزرگ میشه و می فهمه که مادرش چه عفریته ای بوده . اگرم نفهمه دیگه مادر توی عروسیش نیست .. وقتی که داماد میشه نیست تا سر انجام گرفتنشو ببینه .. نیست که شاهد موفقیتش باشه .. من اونو رسواش می کنم . به فربد به همه دنیا میگم که چه جونوریه .. رفتم پشت بوته های انبوه و چند تا درخت .. کنار استخر دراز کشیده بود . بدن کشیده و بی نظیرشو دیگه زیبا نمی دیدم . اون کون بر جسته و سینه های درشت و سفید و موهای بلند و افشونش دیگه در من هیجانی ایجاد نمی کرد . فتانه چند متری قبل از لبه استخر دراز کشیده بود مهرام روش سوار بود .. فاصله ام با اونا در اندازه ای بود که صداشونو به خوبی می شنیدم .. یاد خاطره ام افتادم . اولین باری که با هم اومده بودیم این جا . اونم درست همین جا دراز کشیده بود .. گذاشته بودم توی کونش .. جیغی کشید که وحشت کردم .. بهش گفتم فتانه من که کیرمو آروم فرو کردم و اونم خیلی درد آلود با صدایی که می لرزید و نزدیک بود اشکش در آد بهم گفته بود هر قدر هم که آروم فرو کنی بازم کیر درد خودشو تحویل کون میده ..ازش عذر خواستم و ولش کردم .. مهرام طوری با کیرش روی کون زنم موضع گرفته بود که آدم فکر می کرد شمشیری رو می خواد به قلبی فرو کنه .. هرچند اون بار ها و بار ها به قلبم شمشیر فرو کرده بود . -عزیزم .. اگه دوست داری بکن توی کونم .. بکن .. حال کن .. ببین این فضا چقدر قشنگ و شاعرانه و زیباست . هر کار سختی رو آسون می کنه . حتی کون دادنو ... سرمو طوری به درخت بغل دستم می کوبیدم که صداش در نیاد .. از اون وقت تا حالا شاید ده دقیقه هم اونو از کون نگاییده باشم .. اون که گشاد نشده که این همه تبلیغ برای عشقش می کنه . چرا خودشو این جور دست و پا بسته تحویل یک شیاد داده . شیادی که طمع به مالش داره .. شیادی که اگه یه زمانی هم به اون اظهار عشق می کرده به خاطر غرورش بوده . این که پیش هیچ دختری کم نیاورده و نمی خواسته که پیش فتانه احساس شکست بکنه . نمی خواست از خودش نا امید شه . وگرنه این کثافت ها که واسشون عشق معنایی نداره . فتانه با دو تا پنجه هاش در حال کندن چمنها بود .. طوری بهش فشار اومد که حس کردم از درد کون داره منفجر میشه ولی چیزی نمی گفت .. مهرام با سرعتی کم اونو می کرد کیرشو تا نصفه توی کون فتانه فرو کرده بود . سرمو بر گردوندم .. دیگه صدایی نمی شنیدم . مهرام در حال لذت بردن بود و فتانه هم در حال درد کشیدن . ولی شایدم لذت بردن . چون اون کیف می کرد از این که یه لات آسمان جل عاشقش باشه . مثلا احساس جوانی می کرد . می رفت که از مرزسی سالگی رد شه . انگاری که داشت به هشتاد می رسید . عزرائیل که بخواد بیاد دیگه به سن آدما نگاه نمی کنه .. به آسمون بالا سرم نگاه می کردم . دلم می خواست فریاد بکشم .. دردمو به خدا بگم .. ولی در اون لحظات حتی خدا هم صدای منو نمی شنید . شایدم نمی خواست که بشنوه . نمی دونم چه گناهی کرده بودم . من که جز همسرم با زن دیگه ای نبودم که باید این جور تاوان پس می دادم . تصاویر اولین خاطره من و اون در کنار استخر مثل پرده سینما از جلو چشام رد می شد . وقتی اونو بردمش توی آب .. دستشو گذاشته بود لبه استخر و به طرفم قمبل کرد و گفت خیلی دوست داشته یه روزی در همچه استخری و به این سبک با شوهرش سکس کنه .. حتما این کارو با اونم انجام میده .. صدای فریاد و آخی رو شنیدم . سرمو به اندازه ای به طرف استخر بر گردوندم که بتونم اونا رو ببینم . فکر کنم مهران آخرین ضربات کیرشو بر کون زنم طوری وارد کرده بود که فتانه نتونست جلوی فریاد دردشو بگیره . کیر مهران از کون فتانه بیرون کشیده شده .. آبایی که توی کون زنم خالی کرده بود پس از این که اون یه پهلو کرد یه قسمتش از کناره ها ریخت بیرون .. خودشونو انداختن توی آب . به درجه جنون رسیده بودم . با آخرین توانم پنجه هامو می فشردم و مشتامو گره می کردم . نمی تونستم خودمو بیشتر از این تحقیر کنم و برم سمت اونا .. باید با خونسردی حقشونو میذاشتم کف دستشون ولی انگار صدای شکستن قلب و استخونامو می شنیدم . .اونا توی آب بودند و من غرق در آتیش و روی خاک .. باد ملایمی گونه هامو نوازش می داد . این چمنهای سبز .. گلهای سرخ , آسمون آفتابی , استخر شفاف , فضای رویایی اینجا برام بوی مرگو می داد . حس می کردم که در برزخ هستم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی
     
  
زن

 
لبخنــــــــــــــــــــد سیــــــــــــــــــــاه ۴۷

همچنان به آسمون نگاه می کردم .. صدای فریاد ها و جیغ و داد های گناه آلود فتانه رو می شنیدم . طوری رفتار می کرد که انگار باکره ای داره شب زفافشو می گذرونه . یه نگاهی به اونا انداختم .. اون قسمت از بدنشون که در تماس با هم بود داخل آب قرار داشت . فتانه دستاشو به دیواره استخر چسبونده بود و حدس می زدم که این بار کیر مهرام رفته بود توی کس فتانه . چون با این سرعتی که آبها رو می شکافت و به بدن فتانه ضربه می زد اگه کیرش داخل کون می بود امکان نداشت فتانه این جور سر پا باشه .. از اونا فاصله گرفته به جای امن تری رفتم . مشتامو به زمین می زدم . سرمو از بس به درخت کوبوندم پیشونی من ورم کرد . دستام خون آلود شدند ای کاش می تونستم اونا رو آلوده به خون کثیف فتانه و مهران بکنم . چشام تار شده بود .. همه چی رو آبی و سیاه می دیدم .. انگار یه لکه های سیاهی روی تصاویری که می دیدم پرده انداخته بود . دیگه دیوانه شده بودم . اونا از سکس سیر نمی شدند بازم خودمو رسوندم به نزدیکی اونا . یک بار دیگه کنار استخر و رو چمنها شروع کردن به هماغوشی .. یعنی این پسره واقعا زنمو دوست داره ؟ .. فتانه رو چمنها طاقباز کرده بود .. پاها و دستاشو هم به دو طرف باز کرده بود . مهرام خودشو انداخته بود روش .. هرکی اونا رو می دید فکر می کرد که تازه شروع به کار کردن . حالا بازم صداشون میومد .. حتی اگه چشامو هم می بستم صداشونو می شنیدم . شاید مرگ بهترین راه در مان من بود . ولی وقتی به فربد فکر می کردم که بزرگ بشه و سایه پدرو بر سرش نبینه چه حالی میشه اشک توی چشام حلقه می زد و از خدا می خواستم که به من صبر بده .. وقتی یک مرد به این نقطه سیاه زندگی می رسه نسبت به همه چی بد بین میشه . حتی خودشو هم باور نمی کنه . این که آیا واقعا شایسته این نبوده که یکی بهش وفادار بمونه . دوستش داشته باشه .؟من مگه چی کم داشتم ؟ زشت بودم ؟ بی پول بودم ؟ بد اخلاق بودم ؟ دنبال ناموس مردم بودم ؟ من که جز اون , چشام به دنبال زن دیگه ای نبود .. انگار صداشون رساتر به گوش می رسید . -مهرام ! هر بار که از پیشت میرم به این فکر می کنم که دفعه بعد کی می تونم در کنار تو باشم . ما همش دو سه ساعتی رو با هم می مونیم و به امید روز دیگه ای روزمونو سر می کنیم . دلم می خواد که بیشتر باهات باشم . دلم می خواد که مثل یک همسر باهات وقت بگذرونم . نگات کنم باهات حرف بزنم . هر وقت اراده کردم بتونم لباسامو درش بیارم و خودمو لخت بندازم تو بغلت .. -یعنی میگی حالا بهت نمی چسبه ؟ -چرا عزیزم ولی دوست دارم بیشتر بچسبه . دلم می خواد جای این که وقتمو توی زندگی فر هاد تلف کنم اختصاصش بدم به تو .. به اونی که مالک جسم و جان منه و یک لحظه از یادش غافل نیستم . حتی به یاد تو می خوابم .. وقتی که خوابم بیشتر وقتا خواب تو رو می بینم . -ببینم خوابای سکسی هم می بینی ؟ -مهرام من دارم باهات جدی حرف می زنم . تو همش فکرت به سکسه . اصلا دوستم نداری . همون روزای اول حرفای خیلی قشنگی می زدی دیگه تموم شد رفت . -بی انصاف نشو .. من کم بهت میگم دوستت دارم ؟ -حرفای تازه و با احساس بیشتری باید بزنی .-هر کاری کنم تو باز اعتراض داری -عاشق شدن و عاشق بودن که الکی نیست ..-می بینی اینجا چقدر قشنگه ؟ ببین عزیز دلم من اگه تمام اون املاکمو که از برجسازی فرهاد به من برسه رو بفروشم این یه خونه ویلایی رو نمی فروشم . دلم می خواد هر وقت که اومدیم ایران بیاییم این جا .. حیفم میاد . زندگی که همش پول نیست -می تونی بفروشیش و اون طرف خونه های ویلایی قشنگی بخری -آره جون خودت اون طرفا که نرخش خیلی گرون تر از اینجاست . این فضای شاعرانه و عاشقانه هیچ حسی رو در تو زنده نمی کنه ؟..من حتی از حرکت مورچه ای که یه حشره ای رو برای آذوقه زمستونش به دهن گرفته لذت می برم . واقعا زیبایی ها رو میشه گفت ساخته ذهن خودمون هستند .. من چرا اینجا رو زشت می بینم . چرا آب این استخر رو تیره می بینم و به جای باغ بهشتی نما حس می کنم که در کویر هستم . حالا من جریان فتانه رو به چی تشبیه کنم . به مرگ عزیزی که یک هفته .. چهل روز و یا حتی یک سال می کشه تا با غم نبودنش عادت کنیم و یا اون عذاب اولیه رو نکشیم ؟ولی اینجا فتانه نمرده .. اون زنده هست . و هر لحظه داره منو می کشه .. هر لحظه می میرم و زنده میشم . من اونو دوستش داشتم و حالا ازش متنفرم . اون منو تحقیرم کرده با خاک یکسانم کرده .. نه نهههههههه نههههههههههه خدایااااااااااا من نباید بمیرم .. باید پاشم .. باید از جام پاشم .. باید بجنگم و نشون بدم که نتونسته نابودم کنه . من نابودش نمی کنم .. این راهی که انتخاب کرده خود به خود منجر به نابودی اون میشه .... ادامه دارد ... نویسنده ..... ایرانی
     
  
زن

 
لبخنــــــــــــــــــــد سیــــــــــــــــــــاه ۴۸

دیگه خسته شده بودم . نمی دونستم واقعا از تماشای این همه سکس تکراری چی می خواستم ؟! از دیدن این همه صحنه تکراری .. اگه اینا تبدیل به یک فیلم سکسی یا به اصطلاح با کلاس ها پورنو می شد اونایی که اینا رو می دیدند دیگه خسته می شدند . من دیگه چی رو می خواستم بفهمم ؟! منی که از تماشای این صحنه ها لذت نمی بردم و جز درد برام ثمره ای نداشت . شاید اگه اینا رو واسه یکی تعریف می کردم سرزنشم می کرد که چرا میرم در پی چیزی که ازش فراری هستم . شاید می خواستم در میان حرفاشون یه چیز جدیدی بفهمم یه حرکتی که منو از کاراشون از نقشه هاشون مطلع کنه . یه چند روزی هم می شد که فتانه به اسم فرزانه مطلب جدیدی رو به عنوان داستان واقعی در سایت سکسی منتشر نکرده بود . خیلی دلم می خواست از اون فضا فرار می کردم ولی نمی شد باید صبر می کردم اونا اول این محیطو ترک می کردند . مثل بچه ها بازیشون گرفته بود . بیشتر این کرم ریختن ها از فتانه بود . بی حوصلگی رو در حرکات مهرام می دیدم . فتانه دور استخر می دوید و از مهرام می خواست که اونو بگیره . شرایط منم خطرناک شده بود اگه اونا می خواسنند برن پشت استخر اون وقت چی می شد ! در یکی از این صحنه ها که مهرام پای فتانه رو کشیده اونو انداخت زمین و افتاد روش من از فرصت استفاده کرده راهی جز این نداشتم که خودمو برسونم به اتاق خواب و همون جای قبلی پنهون شم و به انتظار لحظه های بعد بشینم که بعد از رفتن اونا از اونجا خلاص شم .. نیم ساعت بعد اونا بر گشتند . برای هم کری می خوندن . معلوم بود هر دو تا شون خوشحالن .. پسر صحبتو به ملک و فروش اموال و پمب بنزین و سر مایه گذاری در کار های تولیدی در امریکا انداخت .. -عزیزم تجارت با دلار خیلی سود مند تره .. الان اونایی که اول انقلاب به عنوان ضد انقلاب و زالوهای اقتصادی از کشور گریختند برگشتند به کشور و بزرگترین مراکز تجاری اقتصادی رو دایر کردند .. اگه ضد انقلاب بودند چرا بر گشتند ؟ من که خوشحالم از برگشتشون .. می خواستم اینو بگم فتانه جون که با چند رغاز دلار اونا کلی سر مایه گذاری کردند و با این پول بر جها ساختند و تریلیاردر شدند .. -اووووووففففففف خسته شدم .. پول ..پول همش پول تا به کی باید همش از پول حرف بزنیم ؟ تا به کی باید جمع کنیم ؟ برای کی و چقدر باید جمع کنیم؟. چه به درد می خوره ؟ آیا می تونی با همه این پولا زندگی کنی و ازش لذت ببری ؟ ولی با عشق با در کناراونی که عاشقشی بودن می تونی اوج بگیری .. بر فراز آرزوهای تحقق یافته پرواز کنی .... داشتم شاخ در می آوردم که یک اهریمن چطور می تونه به خودش اجازه بده این طور حرفای قشنگی رو بر زبون بیاره ولی خوب که فکر کردم به یادم اومد که شیطان خیلی مجتهد تر و با سواد تر و دانا تر از مجتهدین امروز ما بود .. مهرام کمر فتانه رو گرفت و اونو انداخت رو تخت . کیرشو چسبوند به دهنش و محکم فشار داد . -می خوام این دهنو ببندم که دیگه این قدر حرف نزنه . -منم می خواستم کیرت رو قفل کنم و باز داشتش کنم که این قدر ازم فاصله نگیره . سرم بی اراده به مسیر صدا رفت .. فتانه دهنشو باز کرد و اونو گذاشت رو کیر .. صدای ملچ ملوچ دادن و ساک زدن اون آتیشم داده بود . نزدیک بود خودمو از کمد دیواری پرت کنم به بیرون .. ولی دندون رو جیگر گذاشتم . زنم طوری با لذت کیر مهرام رو همراه با آهنگ می خورد که گویی به دست بچه ای بازیچه ای داده باشی که دل دل کندن از اونو نداره .. -آخخخخخخ نکن .. نکن تو دهنت خالی می کنم .. اون وقت باید تا قطره آخرشو بخوری .. صحنه رو می دیدم که اون چطور با ولع داره کیر مهرامو ساکش می زنه . چشاش گرد شده بود . مهرام دو تا دستاشو گذاشته بود پشت سر فتانه با آخرین نیروش اونو به طرف کیرش فشار می داد . زنم نزدیک بود خفه شه نفسش در نمیومد ولی خوشش میومد و لذت هم می برد .. -آخخخخخخخ بگیر . بگیر اومد داره می ریزه . داره میاد .. جوووووون .. نوش جونت همه رو باید بخوری .. باید نوش کنی .. آخخخخخخخ چه کیفی داره .. چفدر بهم چسبید .. فکر نمی کردم بازم بتونی آبمو بکشی بیرون .. .. فتانه همه رو بلعیده بود .. بالاخره پسر وحشی رضایت داد کیرشو از دهن فتانه بیرون بکشه ولی حالا اون ول کن نبود ... بالاخره رفتند و منم ساعتی بعد از رفتن اونا اونجا رو ترک کردم . با تاکسی تلفنی رفتم به جایی که ماشینمو پارک کرده بودم ....... روز بعد در نمایشگاه بودم که دیدم بیتا اومد .. با این که از شخصیتش خوشم میومد ولی اون لحظه غصه ام شده بود آمادگی اینو نداشتم که باهاش حرف بزنم . حتما بازم یه اشکالی دروسایل خونه پیدا شده .. جایی نشتی داره .. من که اصلا حوصله این چیزا رو نداشتم . عجب غلطی کردیم یه خونه اجاره دادیم .. هیچکدوم از اینایی که حدس زدم نبود . اومده بود پنجاه میلیون پول بده به دستم که اونو بندازم در گردش اقتصادی یا معامله ای ... -می تونی بذاری سپرده سودشو بگیری -به اندازه کافی سپرده دارم که یه دو میلیونی بهم سود بده .. این زن ول کن ما نبود . از یک طرف سایه مردا رو با تیر می زد و از یک طرف هم شده بودم امین اون .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی
     
  
صفحه  صفحه 5 از 23:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  23  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

Labkhand Siah | لبخند سیاه


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2024 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA