انجمن لوتی
صفحه  صفحه 2 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »
داستان سکسی ایرانی

ده قدم تا آرزو

 
#11   Posted: 20 Apr 2015 22:25


 1 Star

ارسالها: 60
قدم دوم: قسمت سوم
تردید سولماز و یک رباعی از خیام!

- آن طور که در چارچوب در به استقبالم آمد داشتم از حال می‌رفتم. یک لباس خواب نازک حریر صورتی تنها چیزی بود که پوشیده بود. با حلقه آستین و یقه باز. لباس از شونه تا روی سینه‌هاش لخت بود. از پایین لباس فقط تا روی زانوهاش رو پوشونده بود و پاهای صیقلی و زیبایش را می‌شد داد. الان که دارم برات تعریف می‌کنم مثل یک رویا برام میمونه. از داخل نور ملایمی میومد که از میان موهاش رد می‌شد و جلوه‌ای طلایی بهشون می‌داد. موهاش رو کامل باز کرده بود و تا کمی بالای کمرش می‌رسید. موهاش صاف بود و سیاه..

- بسه دیگه بعد چی شد؟
- رفتم تو. نشستیم. برام شراب آورد. من که زیاد نخورده بودم به روی خودم نیاوردم و یکی دو گیلاسی نوشیدم. اون نخورد. به نظرم رسید ترسیده. اولش خیلی آروم بود و به نظرم کمی مست بود ولی وقتی نشستیم دیدم حالش منقلبه. اون دختر محکم و استوار همیشگی نبود. دیدم که دستاش میلرزید. به میز و لیوان چشم دوخته بود و چیزی نمی‌گفت. من سعی کردم به درد و دیوار نگاه کنم. خونه مجللی بود. به چشم من که مثل قصر چیده شده بود. اما سولماز واقعا حال بدی داشت.
تو دنیای مستی خودم داشتم می‌گفتم ببین این هم پا داد. این دخترا ذاتا جنده هستند. اما میدونی تو اون لحظه یک لحظه به خودم نهیب زدم که تو خودت مگه چقدر پاک دامنی؟ به فکرم رسید: که مگه این دختر احساس نداره؟ مگه چند سال قراره تو این دنیا زندگی کنه. به این امید که یکی پیدا شه که شوهرش بشه؟ مگه چند سالش رو جوون میمونه با این احساسات و چرا نگاه جامعه (از جمله خود من) اینقدر بد هست. می‌دونستم تو ذهنش داشت با خودش کلنجار می‌رفت که همون دختر نجیب بمونه یا تن به احساساتش بده.
حمید سر تکان داد:
- میدونم چی می‌گی. تا ته این حرفهات رو قبول دارم.
- دستش رو گرفتم و بوسیدم. گفتم که دختری به نجیبی و زیبایی اون ندیدم. این شب هم چیزی از نجابت و ارزش اون کم نمیکنه اما اگه تصمیمش رو نگرفته من میرم و فراموش می‌کنم.
کمی فکر کرد و بالاخره قبول کرد که برم، بلند شدم. جلو اومد و بقلم کرد. صورتش رو به صورتم مالید و لبهام رو بوسید. بوی شراب هنوز تو دهنش بود. بعد جدا شدیم و به سمت در رفتیم دستم روی دستگیره در بود. برگشتم و نگاهش کردم. تو فکر بود و ناراحت. گفتم: بیخیال دختر! بخند. فردا جمعست بریم دارآباد؟ داشت به چیزی نگاه می‌کرد و بعد خندید. تابلویی نستعلیق بود از خیام روی دیوار:

می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست


جلو آمد و دستم رو گرفت. من رو کشید داخل و در رو بست. زیر لب گفت: گور پدر آینده!
 
     
  
 
#12   Posted: 20 Apr 2015 23:38


 1 Star

ارسالها: 60
قدم دوم: قسمت چهارم
دوشب و یک روز

جلوی من ایستاد. دستش روی حلقه آستینش بود. چشمهایش خمار بود. باز شده بود همان سولماز همیشگی: با وقار، استوار و اغواگر. اول آستین سمت چپ و بعد راست رو درآورد و بعد با یک حرکت لباس افتاد رو زمین دور پاهایش. لخت در برابر من ایستاده بود و من داشتم به زیباترین مخلوق خدا نگاه می‌کردم. تو اون نور گرم و ملایم اتاق مثل یک الهه بود. که می‌خواستم جلوش سرم رو به زمین بگذارم و ستایشش کنم. نور کم پیچ و خمهای بدنش را برجسته‌تر نشان می‌داد. خودش هم روی یک پا لم داد بود و کمی سرش را کج کرده بود تا موهایش روی شانه‌هایش بریزد و زیبایی‌اش را به من بیشتر نشان دهد. من فقط محو تماشاش شده بودم و او از این نگاه راضی بود.
بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت اتاق خواب. دنبالش رفتم. توی اتاق روی تخت بزرگ و تو نور کم صورتی رنگ دراز کشیده بود. لباسهام رو بی عجله درحالیکه سر تا پاش رو با نگاهم می‌خوردم در آوردم و بعد تو رختخواب بهش پیوستم و تا صبح در آغوشش بودم.
و در اینجا شهاب ساکت شد. حمید دمغ شده بود. یک هفته‌ای در حال خودش بود تا اینکه فراموشی به کمکش آمد.


اما شهاب برای حمید نگفت که در دو آن شب چه گذشت. در آن شب از خود بی‌خود شده بود. مسحور زیبایی سولماز شده بود و مست از شراب. زمانی طولانی را صرف بوسیدن دختر کرد. از پاهایش شروع کرد. تک تک انگشتانش را بوسید. همانطور با دستانش پاهای لطیف و نرم دختر را نوازش می‌کردم. قطعه به قطعه را بوسه باران می‌کرد و گاه با زبانش می‌لیسید. هیچ عجله‌ای نداشت که کار دیگری کند. به شکم دختر که رسید باز ادامه داد به بوسیدن و نوازش و همینطور بالا رفت تا سرش میان سینه‌های دختر قرار گرفت. ادامه داد و بالاتر تا به لبهایش رسید و بعد در حالیکه بدنهای لختشان به هم چسبیده بود شروع کردن به بوسیدن لبهای هم. گویا سالها عاشق و معشوق بودند.

سولماز فکر می‌کرد که تجربه رابطه جنسی داشته. فکر می‌کرد عشقبازی کرده. فکر می‌کرد معنی لذت را می‌داند. تک تک حرکات شهاب با تمام ناشی‌گری‌اش برای او تازه بود. وقتی سرش را گذاشته بود لای پاهای او و داشت معجزه می‌کرد او باور نمی‌کرد که زنده باشد. آیا این رویا بود. آیا بدنش ظرفیت تحمل چنان لذتی را داشت. در نهایت هم ترسید و شهاب را از ادامه این کار باز داشت. شهاب اما اینبار به سینه‌های او حمله کرد و او باز از خود به خود شد. دوست داشت همین لحظه و در همین حس زندگی متوقف شد. و تو ابدیت همین را حس کند. حس دستان گرم و مردانه شهاب روی بدنش. حس لبهای گرسنه و زبان کنجکاو شهاب در دهانش.

شهاب به نفس نفس افتاده بود. بالاخره سولماز را به اوج رسانده بود بدون اینجا برای خودش کاری کرده باشد. کنار هم روی تخت دراز کشیده بودند. سولماز هنوز به پشت دراز کشیده و به سقف خیره شده بود و داشت نفس نفس می‌زد. شهاب به پهلو رو به او و داشت به نوک سینه هایش بازی می‌کرد. در حالیکه پای مرمرین سولماز را لای پایش گذاشته و از حس خوبی که بدن داغ سولماز می‌داد لذت می‌برد. نگاهی به ساعت انداخت. دو نیمه شب بود.
- چیکارم کردی شهاب؟
شهاب خندید:
- بازم می‌خوای؟
- خودت چی؟
- دیر نمیشه.
سولماز به سمت شهاب برگشت. دستش را پایین برد و شروع به مالیدن شهاب کرد. از ابتدای کار دستی به آنجا نزده بود. فقط گاه با نیم نگاهی دید زده بود. بزرگ بود. از تصوری که از ذهنش از شوهر سابقش داشت بزرگتر به نظر می‌آمد. شهاب جلو آمد و صورتش را به صورت سولماز مالید. لبهایش را به لبهای داغ دختر مالید. دختر خوشش آمد. داشت فکر می‌کرد آیا این داخل او جا می‌گیرد. خودش خیس خیس بود اما این خیلی بزرگ بود. شنیده بود پسرها خوردنش را دوست دارند. پیشنهادش را میان لب دادنها داد. شهاب قبول نکرد. به جایش او را بغل کرد و همانطور به پشت خواباند. از گردن تا لبها و بعد چشمان و موهایش را می‌بوسید. این دختر او را داشت می‌گشت. می‌خواست باز مشغول نوازش و خوردن بدنش شود اما سولماز برای چیز دیگری بیقرار بود.

نیاز به هیچ حرف اضافه‌ای نبود. همانطور که سفت سولماز را در آغوش گرفته بود حس کرد که چیزی تغییر کرده. سولماز پاهایش را بازتر کرده بود. آن پایین خودش را به او می‌فشرد. در چشمانش یک درخواست موج می‌زد. تعلل او باعث شد دختر خودش دست به کار شود. دستش آن پایین آلت او را پیدا کرد و در مسیر درست قرار داد. شهاب به نرمی داخل رفت. به آرامی پیش رفت. داغ بود و تنگ. با هر رفت و برگشت بیشتر و بیشتر به هم نزدیک شدند. بی سر و صدا در آغوش هم ادامه دادند. یک عشق‌بازی رمانتیک و طولانی. فقط گاه صدای نفس کشیدن شهوانی‌شان شنیده می‌شد. سولماز چشمانش را بسته بود و خود را در لذت این لحظه رها کرده بود. شهاب به دختر زیبایی که زیرش خوابیده بود نگاه می‌کرد. او هم چشمانش را بست و عشق‌بازی را ادامه داد.

صبحگاه شنبه که شهر از خواب بیدار می‌شد و ملت در خیابانها با عجله به دنبال کار و زندگی خود بودند دو نفر بودند که عجله‌ای نداشتند. آن روز دو نفر از دانشجویان کلاس سال چهار حقوق دانشگاه تهران غایب بودند. عصر شنبه با تردید تصمصیم گرفتند که دوباره لباس بر تن کنند و به زندگی سابق خود بازگردند. اما خاطره آن دو شب و روز برای همیشه برای هردوشان ماند. ساعاتی رویایی که در آغوش یار می نوشیدند و دم را غنیمت شمردند.
 
     
  
 مرد
#13   Posted: 21 Apr 2015 22:04


 4 Star

ارسالها: 9253
Chiyo: می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست
دمت گرم >>
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
 
     
  
↓ Advertisement ↓
 
#14   Posted: 29 Apr 2015 17:46


 1 Star

ارسالها: 60
قدم سوم - به بهانه یک مقاله
قسمت اول
غیرممکن هم ممکن است؟

این حمید بود که ماجرای شرط‌بندی رو دوباره مطرح کرد. با ماجرایی که پیش آمده بود شهاب حس خوبی برای ادامه نداشت پس سعی کرد فراموشش کند. اما حمید گویا داشت از این کار لذت می‌برد. حتی اگر دوست دختر سابق خود باشد. از قدیم گفته‌اند وصف‌العیش نصف‌العیش، این دیدگاه حمید بود. بدون اتلاف وقت و انرژی می‌توانست به انتخاب خود لذتی ببرد. از سوی دیگر این ماجرا برای شهاب آنچنان که در ظاهر می‌نمود لذت بخش نبود. برقراری رابطه احساسی عمیق با دختری و بعد رها کردنش برای او دردناک بود. گرچه می‌دانست کسانی هستند که جز این در جنس زن چیز دیگری نمی‌خواهند و نمی‌بینند اما او اینگونه نبود. او با هر یک از این روابط داشت بخشی از وجودش را از دست می‌داد. حس می‌کرد قلبش دارد هر روز تکه‌تکه می‌شود. شاید او خیلی احساساتی بود. شاید جامعه خیلی بی‌احساس و مادی شده بود.

-ولی تو شانس آوردی. گرچه خوب برنامه ریزی کردی ولی قبول کن که انگار تقدیر بوده که به نتیجه برسی.
-عجب! پس زحمتای من چی می‌شه!
-من دارم فقط فکر می‌کنم مورد سوم چی باشه!
-بیا تمومش کنیم. ۲۰۰ میدم و باختو قبول می‌کنم.
-فکر کنم هشت مورد مونده پس جنابعالی باید ۸۰۰ هزار تومن تقدیم کنید.
-اخه یک پنجمشو انجام دادم!
-نچ! ۸۰۰

۸۰۰ برای او پول زیادی نبود. اما چیز دیگری بود که او را برای ادامه شرط‌بندی ترغیب می‌کرد. برخلاف قلب و احساسات جای دیگری از بدنش بود که داشت از این ماجراها لذت می‌برد.

-... مورد سوم کیه؟
-وای تو دیگه کی هستی. بابا بیخیال بیا رابطت رو با همین سولماز ادامه بده دختر خوبیه‌ها!
- دختر خوبیه شکی نیست ولی نه اون به من به عنوان همسر آینده نگاه می‌کنه نه من. اصلاً تو چرا پا پیش نمیگذاری.
-بیخیال بابا. داغ دل ما رو تازه نکن داداش!
-داغ دل؟ تو مگه نمی‌خواستیش، اونم به نظرم .. البته شاید تو رو بخواد.
-راستش شرایط برای من کمی فرق کرده.
-اوکی خود دانی. مورد بعدی...
- این یکی دیگه راه نداره از آسمون هم بیان به کمکت نمیتونی.

حمید این بار تصمیم داشت مورد غیر قابل انجامی را مطرح کند. در دانشگاه بود که بالاخره فرد مورد نظر را یافت. خانم دکتر نغمه قیاسی استاد حقوق بین‌الملل! میان تمام اساتید دانشگاهشان این استاد محبوب پسرها بود. علت صدای زیبای او بود. تحصیل کرده فرانسه بود. کسی سن حقیقی او را نمی‌دانست ولی نسبت به بقیه اساتید جوانتر می‌نمود. قدی متوسط داشت. صورتی استخوانی و ظریف. چشمانی قهوه‌ای و زیبا. حجابی همواره کامل و بی‌نقص و جسه‌ای لاغر داشت. خوش پوش و شیک بود و شایعه‌هایی وجود داشت که مجرد است. اما همیشه حلقه‌ای به دستش بود. شهاب با شنیدن مورد سوم جا خورد. این یکی دیگر می‌توانست به قیمت مدرکش تمام شود. تصویر روبرو شدن با حراست و کمیته انضباطی جلوی صورتش آمد. حکم اخراجش را میدادند و تمام. این وسط حمید بود که به او می‌خندید و او باید می‌رفت سربازی.

از طرفی نکات مثبتی هم وجود داشت. نغمه بسیار زیبا بود و خواستی. شایعاتی وجود داشت از رابطه‌های او با دانشجویان پسر. موثقترین این شایعات مربوط می‌شد به یکی از پسرهای سال بالا و فارغ التحصیل که ادعا کرده بود مدتی با نغمه بوده. گرچه این زیاد قابل اعتماد نبود. این آقا کلاً ادعا داشت که با هر دختری بوده. شهاب تصمیم گرفت حساب شده وارد کارزار شود.
 
     
  
 
#15   Posted: 29 Apr 2015 18:04


 1 Star

ارسالها: 60
قدم سوم - قسمت دوم
یک استاد تنها

فقط حمید بود که متوجه تغییرات رفیقش در دانشگاه شد. شهاب جایش را به ردیف اول کلاس دکتر قیاسی تغییر داد. اولین جواب دهنده سئوالات بود و جالبترین سئوالات را مطرح می‌کرد. انگیزه او برای فراگیری این درس چنان قوی بود که هم استاد و هم بقیه دانشجویان روحیه گرفتند! بیش از نیمی از ترم گذشته بود و فرصت زیادی نبود. البته اقدامی هم نمی‌توانست بکند! چون گویا استاد جز علاقه او به درس متوجه علاقه‌اش به او به عنوان یک زن نشده بود. نغمه گویا در دنیای دیگری بود. بعد هفته‌ها تلاش بی‌وقفه شهاب ناامید شده بود. از طرفی خاطرات گذشته رهایش نمی‌کردند.

زمستان بود و روزها سرد و غمگین. خاطره آن شب زیبا با هر بار دیدن سولماز برایش زنده می‌شد. شهاب دِینی نسبت به سولماز حس می‌کرد. سولماز اما شاد و سرزنده می‌نمود. شهاب یک بار به روشنی از او پرسید که آیا می‌خواهد رابطه‌دوستی‌اش به فرم رمانتیکش ادامه یابد. حتی آماده بود تعهداتی برای آینده را بپذیرد. اما سولماز به او اطمینان داد که انتظاری ندارد و در فکر ازدواج هم نیست. ولی روی دوستی او حساب می‌کند. این اطمینان بخش بود اما چیزی نبود که شهاب دوست داشت بشنود. برخلاف باور عامه بیشتر پسرهای از جنس شهاب زودتر و راحتتر از دخترها عاشق می‌شوند. دخترها منطقی عاشق می‌شوند گویا احساسات برای آن‌ها بیشتر ابزار کار است تا بخشی کنترل نشدنی از وجودشان. شهاب بارها از خود پرسید که آیا عاشق شده است؟ بهتر بود نشود. بعد مدتها تنهایی بدترین انتخاب برای عاشق شدنش سولماز بود.

ماه آخر ترم بود و شهاب هنوز ناموفق بود تا اینکه باز شانس به سراغش آمد: این شانس پروژه آخر ترم بود. یک مقاله حقوق بین‌الملل که در مجله‌ای دارای ISI‌ چاپ شود. او از معدود دانشجویانی بود که این را خیلی جدی گرفت. در حالیکه حتی به نمره اضافی مقاله نیازی نداشت.

خیلی زود خانم قیاسی متوجه جدیت او شد و از آنجا که همیشه دوست داشت استاد خوبی باشد تصمیم گرفت در کار به شهاب کمک کند، غافل از اینکه شهاب چه نیتی دارد. ابتدا پرسش و پاسخها و رفع اشکالها در کلاس صورت می‌گرفت. ولی بحث آن‌ها با ورود خدمه که می‌خواستند در کلاسها را ببندند خاتمه می‌یافت. تا اینکه قرار ثابتی با هم گذاشتند. در دفتر استاد در دانشگاه و این جلسات آنجا ادامه یافت. برای اولین بار شهاب و خانم دکتر تنها شدند و بیشتر با هم صمیمی شدند. در وقتهای آزاد از وضع و حال شهاب می‌پرسید و سعی می‌کرد در مسایل مختلف راهنماییش کند. کم کم او هم ته دلش داشت به شهاب به عنوان یک مرد نگاه می‌کرد و این نگاهها از چشم شهاب دور نماند.

شهاب اما سعی داشت بحثها به سمت خود خانم قیاسی برود. بعد از چندین جلسه به طور ناگهانی در آخر یکی از جلسات این اتفاق افتاد. نغمه بدون مقدمه از خودش گفت. اینکه عاشق تدریس بوده ولی در ۱۸ سالگی شوهرش داده بودند و شوهرش مخالف دانشگاه رفتنش بوده، با این حال شوهرش را راضی کرده و در فرانسه ادامه تحصیل داده و با وجود پیشنهادهای کار خوب در فرانسه به ایران برگشته و تدریس در این دانشگاه را شروع کرده. اما از آن طرف شوهر او هم نامردی نکرده در این مدت زن دومی می‌گیرد. نغمه وقتی برگشت تقاضای مهریه و طلاق می‌کند اما شوهر مربوطه مهریه را پرداخت ولی با طلاق مخالفت می‌کند و در تمام این سالها همچنان نغمه اسماً زن آن مرد است که مدتهاست با او نبوده. بارها شکایت و دادگاه رفتن نتیجه‌ای ندارد. قوانین به نفع مردان هستند و راه فرار و رشوه و پارتی همیشه باز! شهاب با دهان باز این داستان را شنید و برای نغمه اظهار تاسف کرد! چنان هیجان زده شده بود که گفت:
-حیف شما که با این سن کم نتونید دوباره ازدواج کنید و آزاد باشید!!
-اوه! من دیگه سنی ازم گذشته..
-شما...؟ باور کنید اگه من بخوام همین الان ازدواج کنی دختری به زیبایی شما رو هم نمی‌تونم پیدا کنم.
و همین حرف بود که پرده‌ای را میان این دو شکست. نغمه سه راه داشت. یا بی تفاوت باشد. یا از شهاب فاصله بگیرد یا ...
او در واقع خوشش آمد و کمی هم خجالت کشید این از سرخ شدن گونه‌هایش آشکار شد و شهاب فهمید که به هدف زده.
- خلاصه حیفه که تو این جوونی تنها بمونید..
-نه من تنها نیستم. درس دانشگاه، دانشجوها... (و به شهاب چشم دوخت)...اینا زندگی من شدن.

و بعد به فکر رفت و چند قطره اشک از چشمانش سرازیر شد. پس او تنها بود و این تنهایی ناراحتش می‌کرد. شهاب جرات به خرج داد و دستش را روی دست خانم دکتر گذاشت. نغمه کمی تعجب کرد ولی دستش را بعد از گفتن یک مرسی با صدایی دل شکسته از زیر دست شهاب خارج کرد.
 
     
  
 
#16   Posted: 29 Apr 2015 18:23


 1 Star

ارسالها: 60
قدم سوم - قسمت سوم


بعد از آن روز دیگر آنها مرز استاد و شاگردی در دانشگاه را رد کرده بودند. بیشتر وقت داخل دفتر در مورد مسائلی غیر از مقاله که ارسال شده و در مرحله رفع اشکال بود حرف می‌زدند. از سیاست، جامعه دانشجوها، زندگی و کتاب. علاقه مشترک آنها کتاب خواندن بود. روزی شهاب از علاقه‌اش به دیدن کتابخانه نغمه سخن گفت. خیلی معصومانه و بی غرض البته! نغمه گفت: آره حتما، خوشحال می‌شم. چهار شنبه من کلاس ندارم.
-منم از صبح آزادم.
-مگه دانشگاه نداری.
-چرا ولی اون روز مهم نیست.
-باشه. این آدرس منه، ساعت ۹ منتظرتم.. راستی نامه از تحریریه مجله رو بخون و اشکالات رو رفع کن و بیار که همونجا تصحیح‌های نهاییت رو ببینم.
نغمه تا می‌توانست جدی حرف زد. گویا این کاملاً عادی است که شاگردانش را برای ادامه کرد به خانه‌اش دعوت کند. اما شهاب موقع خروج از دفتر می‌خواست جیغ بکشد. فقط سه روز مانده بود!

روز موعود فرا رسید. شهاب زنگ در را زد کوچکترین تصویری نمی‌توانست از آنچه ممکن بود پیش بیاید نداشت. تصور دیدن خانم استاد بدون حجاب یک جایی پایین دلش را قلقلک می‌داد. حتی نمی دانست موهای نغمه چه شکلیست یا چه رنگی دارد، و یا بدنش؟ در با صدای بفرمایید نغمه از پشت آیفون باز شد. شاخه گل سرخ را در دست داشت و می‌خواست آن را تقدیم نغمه کند. گل سرخ، نمادی از عشق.

خانه ویلایی جمع و جوری بود با حیاتی پر گل. در ساختمان هم باز بود و روبروی در نغمه با تمام زیباییش زیر نور آفتاب ایستاده بود. اینبار بی‌حجاب. موهایش را شرابی رنگ کرده و کوتاهشان کرده بود فقط تا پایین لاله گوشش می‌رسیدند. لباس پوشیده‌ای تنش بود. یک شلوار جین و پیراهنی به رنگ آبی روشن با لبه‌ای دامنی شکل و یقه‌ای بسته که البته کمی تنگ بود و طرح سینه‌های متوسط نغمه را نشان می‌داد. او گل را تقدیم کرد با هم دست دادند و داخل شدند. داخل خانه هم به زیبایی خارجش بود. تزئینات، تابلوها و دکوراسیون از یک هارمونی زیبا بهره می‌برد. یک دوجین تقدیر نامه و گواهی و مدرک یک دیوار خانه را پر کرده بود. شهاب را روی مبل راحتی نشاند و برایش قهوه آورد. خودش هم در مبل مقابل نشست و در سکوت به نوشیدن قهوه مشغول شدند.

بعد از قهوه نوبت به کتابخوانه رسید، یک اتاق کامل در خانه نغمه به کتاب اختصاص داشت. تقریبا نیمی از قفسه‌های پر بود و معلوم بود که در حال گسترش کتابهاست. شهاب مجذوب مجموعه ناب نغمه شد. تقریبا در هر زمینه‌ای کتاب وجود داشت.
بعد از تور کتابخانه به سراغ کار مقاله رفتند.
جلو میز کامپیوتر نغمه فقط یک صندلی بود و شهاب ایستاد. نغمه شروع کردن به خواندن مقاله و در حین رفع اشکال و بحث شهاب باید روی او خم می‌شد و صفحه مانیتور را نشان می‌داد اما این خم شدنها منجر به تماسهای جزئی می‌شد که کم کم نزدیکتر و بیشتر شدند. با وجود تمام این تماسها نغمه به کار خود ادامه می‌داد و به روی خود نمی‌آورد. شهاب تصمیم گرفت یک قدم جسارت آمیز بردارد. در حالیکه که چیزی را روی مانیتور نشان می‌داد در برگشت آرنجش را روی سینه‌های او مالید. نغمه واکنشی نشان نداد. ادامه دادند به کار اما شهاب جرأت بیشتر از این را نداشت. باید حداقل علامتی یا نشانی از طرف نغمه هم دریافت می‌شد که او پیش رود اما نغمه همچنین با جدیت و کمی هم سرد رفتار می‌کرد. حس می‌کرد که فراتر از این به خط قرمز می‌خورد و ممکن است کل پیشرفتش به باد رود. چهار ساعت بعد کار مقاله تمام شد. یک قهوه نوشیدند و بدون هیچ اتفاق دیگری نغمه او را تا دم در بدرقه کرد و بدرود.

شهاب در راه برگشت پکر بود. حمید انتخاب خوبی کرده بود. این واقعاً غیر ممکن بود. فقط یک چیز او را امیدوار کرده بود. در هنگام خداحافظی نغمه به او اجازه داده بود جلو بیاید و گونه‌هایش را ببوسد. این به خودی خود دستاورد خاصی نبود ولی کورسویی از امید در دل او ایجاد کرده بود.

هفته‌ها گذشت و ترم داشت تمام می‌شد. مقاله تأیید شده بود و به زودی چاپ می‌شد. کار دیگری باقی نمانده بود. تا اینکه آخرین جلسه کلاس هم برگزار شد. در انتهای کلاس نغمه به او اشاره کرد و گفت که به دفترش بیاید. خبرهای خوبی برایش داشت. جدای خبر زمان چاپ مقاله پیشنهادی برایش داشت.
- راستش بین دانشجوهای این دوره به نظرم شما بیشتر به این مسایل علاقه‌مندید. بعد فارغ‌التحصیلی قصد کار در چه زمینه‌ای دارید.
- راستش به پرونده‌های حقوق بشری بیشتر علاقه دارم.
- خوبه. راستش الان باید به مسایل جهانی نگاه کرد. متأسفانه تو ایران دید خوبی از این کار برای شما فراهم نیست. من یک پیشنهادی دارم برای شما. یک کنفرانس سالانه بین‌المللی در زمینه حقوق بشر و حقوق بین‌الملل در پاریس برگزار میشه که من هر سال میرم. شما میتونی این مقاله رو هم تو کنفرانس ارایه کنی.
- یعنی من با شما بیام کنفرانس!
نغمه با لبخند گفت:
- بله البته باید از تعطیلات میان ترمت بگذری.
- بله حتماً میام. چیکار باید بکنم.
- بلیت و اقامت با من، پاسپورت داری؟
- نه... خوب پس زودتر بگیر که بتونیم برای ویزا درخواست بدیم.
- به من ویزا می‌دن.
-بله فقط باید مقاله رو بفرستیم براشون و تأیید شرکت در کنفرانس رو بدیم سفارت ولی بدو دنبال کارهای پاسپورتت که اون بیشتر دردسر داره.
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
#17   Posted: 29 Apr 2015 18:56


 1 Star

ارسالها: 60
قدم سوم - قسمت چهارم
پاریس، شهر عشاق


یک ماه بعد آن‌ها در هواپیما نشسته و راهی پاریس بودند. شهاب کلاً دست و پایش را گم‌کرده بود. این اولین سفر خارجیش بود. در پاریس بدون نغمه هیچ کار نمی‌توانست بکند. انگلیسی دست و پا شکسته‌اش چندان کمکی به او نمی‌کرد. از آن سو نغمه گویا در خانه‌اش بود. از مرز ایران که رد شدند گویا از قفس آزاد شده بود. در هواپیما سر بر شانه شهاب گذاشت و خوابیده بود. راحت دست شهاب را می‌گرفت. صمیمتر حرف می‌زد و شوخی می‌کرد و با لباس پوشیدن شهاب را دیوانه کرده بود. او فرانسه را چنان حرف می‌زد گویا زبان مادریش این است.

قرار بود یک هفته آنجا باشند. در هتل دو اتاق کنار هم گرفته بودند. صبحها نغمه یک لباس رسمی می‌پوشید تا در کنفرانس شرکت کنند اما شبها که برای خرید و نشان دادن شهر به شهاب و غذا خوردن بیرون می‌رفتند لباس سکسی‌تری می‌پوشید. شهاب فقط یک دست کت و شلوار آورده بود و همیشه آن به تنش بود.

شب دوم اقامتشان بود. خانم دکتر پس‌فردا سخنرانی داشت. از شام بر‌می‌گشتند. نغمه شهاب را دعوت کرد به اتاقش برای کمک در آماده سازی متن سخنرانی. نغمه پس از اینکه با کمک شهاب زیپ پشت لباسش را باز کرد به اتاق رفت و کمی بعد با یک لباس راحت‌ برگشت. شهاب آنچه می‌دید را باور نمی‌کرد. یک پیراهن بلند که تا کمی از بالای رانهایش را پوشانده بود تنها پوشش او بود. شهاب به سختی توانست نگاه خود را از پاهای زیبای نغمه بردارد. نغمه که متوجه نگاه شهاب شده بود با رضایت جلو آمد. یک میز با دو صندلی در اتاق بود و رویش انبوهی از کاغذ و کتاب و لپ‌تاپ نغمه پخش شده بودند. نشستند و شروع کردند به مرور متن. شهاب پشت کامپیوتر نشسته بود و نغمه در برابرش متن را می‌خواند و او تایپ می‌کرد. کمی از نیمه شب گذشته بود که نغمه سفارش قهوه داد.
-خسته شدی. میخوای پشتت رو بمالم. این میز مناسب کار با کامپیوتر نیست.
شهاب با اینکه واقعاً کمرش خشک شده بود اما تعارف کرد: نه مرسی خوبم!

نغمه اما توجهی نکرد و پشت شهاب رفت و شروع کرد با ماساژ گردن و شانه‌های شهاب. تا اینکه پیش‌خدمت قهوه را آورد. نوشیدند و ادامه دادند به کار. تایپ تمام شده بود. اینبار نغمه پشت کامپیوتر نشست و شهاب پشتش ایستاد تا مقاله را با هم مرور کنند.

شهاب دوباره خود را در موقعیت مشابه خانه نغمه دید. با این فرق که اکنون در شهر عشاق بودند و از آن بالا می‌توانست پاهای لخت نغمه را ببیند و وقتی نغمه به جلو خم می‌شد بخشی از سینه‌های لختش را هم از یقه باز لباس می‌دید. دل به دریا زد و خیلی تصادفی دستش را روی شانه نغمه گذاشت و وقتی مخالفتی ندید به نرمی شروع به مالیدن کرد. نغمه که در حال بلند خواندن مقاله بود ساکت شد. شهاب حرکتش را ادامه دارد تا روی بازوها و بعد بالا آمد تا به پوست حساس گردن نغمه رسید که نغمه آهی کشید این یعنی چراغ سبز.

دیگر تحملش به سر رسیده بود. حرکت دستها را ادامه داد موها را نوازش کرد و دوباره پایین رفت. دو دستش را همینطور داشت پایینتر ‌می‌برد تا به پستانهای نغمه برسد اما در اینجا نغمه دستهایش را روی دستهای او گذاشت و مانعش شد.

- تو که نمی‌خوای کار دستم بدی پسر؟
- چرا دقیقاً می‌خوام همینکار رو کنم.

شهاب دستانش را پایین برد و روی سینه‌های داغ زن رساند. نغمه دستانش را محکمتر فشرد. این کار فقط دستهای او را از حرکت باز داشت ولی در عمل باعث فشار بیشتر روی سینه‌هایش شد. نغمه با صدایی که کاملا تغییر کرده بود گفت:
-داری چی‌کار می‌کنی؟ من استادتم.
 
     
  
 
#18   Posted: 29 Apr 2015 19:31


 1 Star

ارسالها: 60
قدم سوم - قسمت پنجم
یک هفته در پاریس

شاید این حال و هوای پاریس بود. به هر حال هر چه بود او را متحول کرده بود. سکوت کرد و پس از چند ثانیه دستانش را رها کرد تا شهاب به کاوش بدن او بپردازد و او در لذت این لمس گناه‌آلود خود را دوباره بشناسد. پس از اینکه به اندازه کافی سینه و موهای نغمه را نوازش کرد و صورت او را هم نازو نوازشی کرد، شروع به باز کردن دکمه‌های پیراهن او کرد.

نغمه بی حرکت روی صندلی نشسته و خود را در اختیار او گذاشته بود در واقع داشت لذت مورد توجه قرارگرفتن را بعد سالها درک می‌کرد. شهاب مثل نوازنده‌ای بود که داشت این ساز کهنه را دوباره می‌نواخت. نفسش بند آمده بود. دستان گرم شهاب را حس کرد که یقه لباس را باز و وارد شدند و از روی سوتین پستانهای حساس او را در چنگ گرفتند و مالیدند. سرش را به عقب داد و آهی کشید. این دستان خوب بلد بودند او را بنوازند. نوازشها تمام بدن او را در بر گرفت پایین هم مانعی نبود و بالاخره دست جستجوگر شهاب آنجا را فتح کرد ابتدا رانها و بعد از روی شرت لای پاهایش رفت و مالید. و بعد داخل زیر آن پارچه نازک رفت و نوازش کرد و حتی یکی انگشت را داخلش کرد.

بعد از ده سال از ازدواج اولین بار بود که این احساسات را دوباره تجربه می‌کرد. شهاب به حرکت انگشتش ادامه داد و نغمه که دیگر نمی‌توانست جلوی جیغ و داد خود را بگیرد روی صندلی ولو شد و پاهایش را باز کرد. شهاب که این واکنش را دید ادامه داد.
- آره بیشتر. بیشتر. آه... آه...
شهاب تا جایی که میشد داخل می‌کرد. داغ و خیس بود. نغمه به یکباره ساکت شد و خیلی زودتر از انتظار داشت به ارگاسم می‌رسید. از شهاب خجالت می‌کشید. او در موجی از لذت قرار گرفت و این چنان شدید بود که تقریباً از حال رفت. شهاب باورش نمی‌شد که توانسته باشد با یک انگشت او را به این وضع بیندازد.

نغمه در دنیای دیگری بود وقتی چشم باز کرد روی تخت بود. لخت بود. شهاب با یک لیوان آب بالای سرش بود. آب را نوشید و بعد یقه شهاب را گرفت و او را به روی خود کشید. گور پدر شوهری که جز اسمی در شناسنامه‌اش حضوری در زندگی‌اش نداشت. گور پدر شوهری که ۱۰ سال بود هر شب در بستر زن دومش می‌خوابید در حالیکه او تمام این سالها مثل یک راهبه زندگی کرده بود. شروع کرد به در آوردن لباسهای دانشجویش. با در آوردن آخرین جزء لباسها در آغوش هم افتادند و چون دو معشوق قدیمی شروع به بوسیدن و نوازش هم کردند. نغمه شهاب را به زیر خود کشاند و شروع کرد به بوسیدن و لیسیدن تمام بدن او. از گردنش شروع کرد و بعد روی سینه و شکم و پایینتر را با شهوت بوسید. کمی با دهانش با آن بازی کرد. نمی‌دانست چکار باید بکند. سپس باز گشت روی لبهای شهاب و بعد روی شهاب نشست و شروع به مالیدن خودش روی پسر کرد. شهاب کمک کرد و وارد شد. نغمه با آن صدای زیبای سکسی جیغی کشید. خیلی تنگ بود. مثل یک دختر باکره بود. آرام خودش را پایین آورد تا جاییکه بدنهایشان به هم رسید و با هم یکی شدند و بعد شروع کرد به لذت بردن از سواری! شهاب تمام سعیش را می‌کرد که زود به ارگاسم نرسد. سعی کرد به چیز دیگر فکر کند. چشمانش را بست، به واحدهای سختی که برای ترم بعد برداشته بود فکر کرد. به افتادن به نمره‌های بد! ولی این‌ها فایده نداشت. این زن واقعا داشت سواری می‌گرفت!! جیغ و دادی که سر داده بود اصلا به شخصیتش نمی‌خورد. شهاب کم کم داشت به ارگاسم می‌رسید که متوجه انقباض بیشتر دیواره تنگ واژن و ارگاسم نغمه شد. همزمان او هم به ارگاسم رسید. دستانش را محکم روی کپلهای نغمه گرفت و او را بیشتر از قبل به خود چسباند و تمامش را داخل واژن نغمه خالی کرد. نغمه که دیگر جانی نداشت همانطور که شهاب را در خود داشت پهلوی او دراز کشید و هر دو بعد از این فعالیت به خواب رفتند در حالیکه کیر راست شهاب هنوز داخل خانه جدید گرمش بود و گاهی ضربانی میزد.

صبح روز بعد بود که شهاب از خواب بیدار شد. نغمه کنارش نبود و او لخت روی تخت آشفته بود. بلند شد و همانطور لخت به دنبال نغمه گشت. صدایی از حمام می‌آمد به آرامی در حمام را باز کرد. نغمه در حال دوش گرفتن بود و پشتش به او بود. به آرامی وارد شد، نغمه پشتش بود و باسن زیبایش را می‌توانست ببیند. گرچه به بزرگی باسن سولماز نبود ولی فرم کوچک و زیبایی داشت. اثری هم از چربی اضافه در بدن این زن دیده نمی‌شد. معلوم بود خوب به خودش می‌رسد. از پشت نزدیک شد و او را در آغوش گرفت. نغمه ترسید و جیغی کشید. شهاب در حالیکه دستانش را از پهلوهای نغمه رد می‌کرد خود را به او چسباند. نغمه کوتاهتر از او بود. از جلو دو سینه نرم نغمه را در دست گرفت و او را به خود فشرد.
- فقط حواست باشه نیم ساعت دیگه تاکسی دم در منتظرمونه‌ها!
شهاب ادامه داد. نغمه کاملا بدنش را تسلیم او کرده بود او با دستانش سر تا پای بدن خیسش را نوازش کرد، دستش را داخل نغمه کرد، سینه، شکم رانها، گردن همه جای او را مالید و در تمام این مدت کیرش را در میان باسن استادش بالا پایین می‌کرد. بعد نغمه را به یکی از شیشه‌های اتاقک حمام چسباند با دستانش زن را بلند کرد و نوک آلت را در محل ورود گذاشته و فشار داد. به راحتی به درون لغزید و بعد شروع کرد با تمام نیرو کوبیدن. سینه‌های زن بیچاره با هر حرکت روی شیشه پرس شده و نغمه ناله‌ای آرام سر می‌داد بیشتر این ناله آهی از شهوت بود که قدرت ضربات بعدی شهاب را تشدید می‌کرد. شهاب دو کپل نغمه را چنگ زده و گویا می‌خواست بدنش را از میان با آلتش بدرد و با دستها جدا کند. در همین اوهام بود که نغمه به ارگاسم رسید. جیغی بلند وسلسله‌ای از انقباضات واژن را شهاب حس کرد. نفسش بند آمده بود ادامه داد تا او هم به اوج رسید. یک ساعت بعد دوباره استاد و دانشجو بودند در یک جمع حرفه‌ای. انگار نه انگار که دیشب را چگونه صبح کرده بودند.


نغمه شیطنیش را از تاکسی شروع کرده بود. دستش را قشنگ برده بود داخل شورت شهاب و حسابی اذیتش کرده بود. وقتی به هتل رسیدند. شهاب می‌خواست انتقام بگیرد. اجازه نداد نغمه لباسش را درآورد. همانطور او را در آغوش گرفت و شروع کرد به بوسیدن و مالیدن از روی لباس. دکمه‌های کت زن را باز و دستش را داخل و از روی لباس به پستانها رساند و بعد از سیر شدن پایین رفت دکمه شلوار و زیپ و بعد به منطقه ممنوعه وارد شد. نغمه کاملا خیس بود. پس از یک دل سیر لب گرفتن و ور رفتن با نقاط ممنوعه نغمه را به سمت میزی برد و شلوار و شورت را کمی پایین کشیدو او را به میز چسباند خودش را در مدخل واژن گرم و خیس نغمه گذاشت و با یک حرکت تا آخر فرو کرد، جیغ نغمه بلند شد و با ناراحتی نگاهی به شهاب کرد. اما شهابی درگیر این حرفها نبود. سر تا پای نغمه زیر دست او تکان می خورد نغمه به پشت روی میز خوابید و دستهایش را به لبه میز محکم گرفت تا حداقل از آن طرف پرت نشود. شهاب بی‌رحمانه انتقام یک ترم زحمتش را گرفت، موهای نغمه آشفته شده بود و و نغمه بیچاره در آن لباس گرم سر تا پا عرق شده بود. شهاب کمی استراحت داد نغمه را چرخاند و به شکم روی میز خواباند و دوباره حمله کرد. اینبار چیزی نمانده بود. در حالیکه نغمه باز ارگاسم تازه‌ای را تجربه می‌کرد او هم رسید و تمام مایعش را داخل نغمه خالی کرد. برای یک روز هر دویشان کاملاً خسته شده بودند. عصرانه‌ای خوردند و در آغوش هم به خواب رفتند تا شب.

شب نغمه شهاب را به برج ایفل برد. در بالای برج ایفل در آغوش هم به پاریس خیره شدند. حس غمگینی داشتند. همه این‌ها رویایی بود که تمام می‌شد. یک فرنچ کیس طولانی داشتند و همینطور دست در دست هم به اتاقشان پناه بردند و تا صبح از هم جدا نشدند. این روزها چه تند گذشتند. گویا هرگز آن‌ها در آنجا نبودند.

روز آخر بود. منتظر تاکسی فرودگاه بودند اما هنوز از هم دل نکنده بودند. روی یک کاناپه در کنار هم مثل دو عاشق و معشوق در حال بوسه‌ و نوازش هم بودند. نغمه در حالیکه موهای شهاب را نوازش می‌کرد گفت:
- من واقعا ازت متشکرم شهاب. تو کل زندگیم هیچوقت اینقدر از زنده بودنم لذت نبرده بودم. راستش وقتی برگردم ایران یک چیزهایی رو باید عوض کنم. به اون طریق سابق دیگه نمی‌تونم زندگی کنم. اگه نتونم طلاق رو درست کنم برمی‌گردم اینجا. امروز با یکی از دوستان قدیم حرف زدم می‌گفت هنوز تو دانشگاه برام موقعیت هست.

شهاب به نغمه نگاه کرد. در چشمانش امید موج می‌زد. لبخندی زد و لب بر لب نغمه گذاشت و چشمانش را بست. باز دلش گیر افتاده بود. نغمه اشکهای او را ندید.


-پایان قدم سوم-
 
     
  
 مرد
#19   Posted: 2 May 2015 13:33


 1 Star

ارسالها: 66
درود
دوست عزیز بابت داستان جذاب و روانی که مینویسید به شما تبریک میگم . فقط یک انتقاد کوچک و انهم معدود غلطهای املائی موجود در متن نوشته شماست . درکل خواندن متن شما لذت بخش بود . سپاس از شما برای ادامه این نوشته . ارادتمند حامی آیس
از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد/
تمام جستجوی دل، سوال بی جواب شد/
نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها/
خطوط نقش زندگی، چو نقشه ای بر آب شد/
چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما/
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد/
نه فرصت شکایتی، نه قصه و روایتی/
قرار عاشقانه ه
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#20   Posted: 2 May 2015 21:33

 0 Star

ارسالها: 12
ادامه بده. قشنگه
 
     
  
صفحه  صفحه 2 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

ده قدم تا آرزو


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA