انجمن لوتی
صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »
داستان سکسی ایرانی

دختر پسرنما

 مرد
#11   Posted: 18 Oct 2021 17:21


 3 Star

ارسالها: 3396
(قسمت هشتم)

خندیدم و گفتم:لطف داری!از همین الان خوبه؟ سرشو به علامت منفی تکون داد دستشو
گذاشت رو دستمو گفت:دکي جون تو خیلی خوبی خیلی جوونمردی! تو این دوره زمونه ادم
مثه تو کم هست قدر خودتو بدون! خدا رو شکر میکنم اون روز تو کوچه شما چاقو خوردم
و اگر نه الان سینه قبرستون بودم!ولی من هیچ دوستی ندارم هیچوقتم نداشتم اینا رو
میزارم پای انسان دوستیت با این حال تا جبرانش نکردم نمیتونم سرمو راحت رو بالشت بذارم
باور کن شده خورد خورد پول که واسم خرج کردینو بهتون پس میکنم ولی ازم قبول کن
میدونم اینا واستون چیزی نیست ولی برای من زیاده خیلیم زیاده! حرفاش تکونم داد
جوونمرد؟من؟یاد رفتارم با مهسا افتادم.نگاهی به اوا کردم چرا این ادم اینقدر مظلومه؟
دستشو گرفتم تو دستم و محکم فشردم و گفتم:هر جور خودت راحتی! پیرزنه یه نگاهی به
دست منو آوا کرد لبشو گزید و گفت:مادر شما به هم محرمید؟ اه از ادمای فضول منتفرم! آوا خنده بلندی سر داد وگفت:نه مادر جون ولی من از این اقا مطمئنم برم تو بغلشم میدونم بهم نظر نداره! چشمکی به من زد وگفت:مگه نه؟ نگاهش کردم واقعا هم بهش نظر نداشتم سرمو به علامت من منفی تکون دادم. تو صورتش نگاه کردم نگاهم کشیده شد رو بدنش تو لباس بیمارستان ظریف تر شده بود خیلی لاغر بود ادم حس میکرد هر لحظه داره میشکنه قدش هم زیاد بلند نبود تا به حال دختری به این ظریفی ندیده بودم با این که لباسای بیمارستان به تنش زار میزد ولی چون خوابیده بود
اندامشو واضح میشد دید یه لحظه به خودم اومدم به چ داشتم نگاه میکردم؟!خوبه همین
الان تایید کردم نظری بهش ندارم!پوفی کردمو سرمو گرفتم اون طرف تقصیر خودش بود من اصلا بهش فکرم نکرده بودم!با حرص نگاه کردم به پیرزنه نه تقصیر اونم نیست تقصیر این پیریه فضوله!اخم کردم بهش فهمید ولی به روی خودش نیاورد آوا گفت:چ شد؟اگه منصرف شدی تا دستتو ول کنم؟ برگشتم سمتشو لبخند زدم و گفتم:منو بزار جای کسی که اصلا نفهمیده تو دخيی! لبشو گزید و یه نگاه به پیرزنه زنه کرد و گفت:بیا جلو؟ سرمو تکون
دادم همون طور که با شیطنت میخندید گفت:سرتو بیار جلو؟ سرمو بهش نزدیک کردم اروم در حال که سعی میکرد جلوی خندشو بگیره گفت:با پسرا که نمیپری؟ با این حرفش زدم زیر خنده پیرزنه یه چشم غره ای بهم رفت ول محلش نداشتم اونم داشت لباشو میگزید و میخندید چشمکی بهش زدم و گفتم:اگه همه پسرا مثه تو بودن چرا که نه! با پاش منو حل داد از روی تختش پایینو گفت:ای چشم چرون! از جام بلند شدمو گفتم:میخوای پیشت بمونم یا برم؟! لبخندی زد و گفت:برو به کارات برس من اینجا دورو برم شلوغه همون طور
که به سمت در م ريفتم گفتم:راستی اومده بودم بگم فردا صبح مرخصی! باش تا خودم بیام ! سرشو تکون داد وگفت:باشه ممنون !
.
آوا:
بالبخند همراهیش کردم تا از اتاق ب ريون رفت یه نگاه به پیرزنه که داشت با اخم منو برانداز میکرد کردمو و با مهربونی گفتم:مادرجون دکتر ادم بهش محرمه!سخت نگیرین سرشو تکون داد وگفت:دکتر محرمه دخترم ولی اینجوری که این اقا داشت براندازت میکرد حتما یه قصدی داره! خندیدم وگفتم:نه مادر جون نگران نباشید خودش از ما بهترون داره! لبشو گزید و گفت:خاک برسرم یه زن داره و چشمش دنبال توئه؟ یه نگاه غضب ناک به من کرد وگفت:لا اله الا الله! اینم حرف بود من زدم؟حالا بدتر فکر میکرد من چه جور ادمیم! خندیدم وگفتم:نه مادر جون زن نداره! یه کم فکرکردمو وگفتم:خودش یکی رو دوست داره! چشم غره ای به من رفت وگفت:دختر پاتو از زندگیش بکش بیرون این کارا اخر عاقبت نداره! دیگه بهم برخورد. با حرص گفتم:من کاری به زندگ این اقا ندارم ! فقط داره بهم کمک میکنه! با نفرت نگاهی به من کرد و گفت: بی کس و کاری مگه نه؟این چند روز ندیدم کسی بیاد عیادتت! یکی از امثال تو زندگ دختر منم ریخته به هم! فکر کردی باهاش خوشبخت میشی؟از خدا بترس دختر برو توبه کن!اه یه زن دیگه دامن گیرت میشه از کوره در رفتم با صدای نسبتا بلندی گفتم:خانوم محترم شما باید از خدا بترسی اونم با این سن و تو این احوال مریض. به مردم تهمت زدن گناهه میدونستی که!اگه نبخشمتون باید جواب
پس بدین او زن که اهش دامن گیر میشه اه دختر آبرو داریه که امثال شما با قضاوت غلط ‌بهش تهمت ناروا میزنین! با این حرفم خفه شد با غیض روشو از من گرفت و یه چیزایی زیر
لبش گفت منم عصبی تر از اون رومو کردم اون طرف که چشمم به جمالش متبرک نشه.حالم از اینجور ادما به هم میخورد. برای این که زهر خودمو کامل ریخته باشم با صدایی که اونم بشنوه گفتم:بی عرضگی از دخترش بوده و الا این همه زن و مرد دارن زندگیشونو میکنن! با این که خودمم میدونستم حرفم اشتباهه ول حرفش خیلی عصبیم
کرده بود باید یه جوری جوابشو میدادم. با شنیدن چیزی که من گفتم اونم گفت:خدایا توبه!
استغفرالله! عصر بود که خونوادش اومدن برای این که ببرنش خدا میدونست چقد خوشحال بودم. هر لحظه تحمل کردنش تو اتاق برام عین جهنم بود با اون نگاهای معنا دارش موقع نماز خوندنم و اون فکرای غلطی که داشت درباره من میکرد دلم میخواست از این که خونوادگ با نگاهاشون به اندازه کاف منو تحقیر کردم از اتاق رفتن! من موندم و
غمی که از نگاهاشون تو دلم سنگینی میکرد! خزیدم زیر پتو و به حال خودم گریه کردم! هنوز زیر پتو بودم که صدای پرستارو شنیدم اروم دستشو گذاشت رو شونمو و گفت:داری گریه میکنی خانوم؟ صورتمو همون زیر پاک کردمو و نگاهش کردمو و گفتم:نه !
لبخند مهربو زن زد وگفت:اگه مشکلی داری میتونی ب من بگی؟! سرمو به علامت منفی تکون
دادم وگفتم:چیزی نیست! یه نگاه به بیرون کردم هوا تاریک بود خدایا من چند ساعت بود
داشتم گریه میکردم؟ پوشه کنار تختمو برداشت و همون طورکه داشت میخوندش
گفت:دلتنکی نکن فردا صبح مرخصی! دلتنگی؟دلتنگ چ؟دلتنگ کی؟دلش خوش بودا!سرمو
تکون دادم و گفتم:سعی میکنم! پوشه رو گذاشت کنار تختمو و گفت:چیزی لازم نداری؟
من:نه فقط اگه میشه میخوام برم وضو بگیرم! ـ:خودت میتونی بری؟ سرمو به علامت مثبت تکون دادم وگفتم:دیگه کارامو خودم انجام میدم بخیه هام خوب شدن! لبخندی زد و گفت:خب خدا رو شکر! نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی. نمازم که تموم شد از جام بلند شدم خواستم برم رو تختم که دیدم مهران ایستاده تو چهارچوب در و با حالت خاصی داره نگاهم میکنه! لبخند زدم وگفتم:از کی اینجایی؟ صدامو نشنید انگار اینجا نبود! یه نگاه سر تا پاش انداختم مرد ورزیده و قد بلندی بود از هیکلش معلوم بود زیاد ورزش میکنه یه کم زیادی قوی بود. موهاش خرمایی رنگ بود این چند وقت که دیدمش همیشه موهاشو بالا میزد!صورت کشیده ای هم داشت با چونه مربــع شکل که
صورتشو مستطیلی کرده بود .لبای صاف بینی قلمی چشمای مشکی رنگ با مژه های فر با ابروهای پرپشت حالت دار که جدیت خاصی به چهرش میدادن و پیشونی نسبتا بلند. برای یه مرد قیافش کاملا ایده ال بود . اگه من دختر نمیشدم دوست داشتم پسری با قیافه اون میشدم! خوب که بر اندازش کردم دوباره گفتم:اقا مهران! اون که هنوز به رو به روش خیره شده بود تازه به خودش اومد وگفت:ا... نمازت تموم شد؟ سرمو به علامت مثبت تکون دادم وگفتم:تو فکری!؟ اومد جلو وگفت:نه! فقط نماز خوندنو یادم رفته بود! سرمو تکون دادم و گفتم:مشکلی نیست هر وقت اراده کردی که شروعش کنی خودش میاد تو یادت! لبخندی زد وگفت:شنیدم گریه میکردی؟ ابروهامو دادم بالا وگفتم:پرستارگفت؟ نشست رو تخت کناری که خالی بود و گفت:اره! بینیمو جمع کردمو و گفتم:نمیدونستم خبرچینی هم جزو وظایفشونه! گفت:ناراحتی برم؟! شونه هامو انداختم بالا و گفتم:نه ولی اینجوری عادت میکنم همیشه ببینمتون! خندید وگفت:دلت نمیخواد ببینی؟ من:نه منظورم این نبود !
چشماشو بست و باز کرد و گفت:میدونم منظورت چ بود!
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#12   Posted: 18 Oct 2021 20:36


 3 Star

ارسالها: 3396
(قسمت نهم)

با دستش زد رو تخت وگفت:این خانومه رفت؟ تازه فراموشش کرده بودم ! اهی کشیدمو و گفتم:اره هر چ دلش خواست گفت و رفت!
ـ:چ گفت؟ سرمو انداختم پای ري و گفتم:مهم نیست!
_:نکنه واسه
حرفای اون گریه کردی؟
من:نه بابا! ادم بعضی وقتا دلش میگیره خب! یه ذره نگاهم کرد از این نگاها متنفر بودم پر از دلسوزی و ترحم! گفتم:اگه کار دارین میتونی برین من حالم خوبه نمیخوام مزاحم شما بشم! این چند وقت خیلی بهتون زحمت دادم! لبخندی زد وگفت:نه
بیکار بودم امشبم کسی پیشم نبود گفتم بیام اینجا تو هم تنهایی! یه تای ابرومو دادم بالا و
گفتم:من که عادت دارم روز و شب تنها باشم ول فکر کنم شما عادت ندارین شبتونو تنهایی سر کنی! از رک بودن من جا خورد .برام مهم نبود درباره این چیزا حرف بزنم چون هیچ
حسی به رابطه با پسرا نداشتم خجالت هم نمیکشیدم و صد در صد مطمئن بودم با اون قیافه ای که من واسه خودم درست کردم هیچ پسری حتی حاضر نیست منو ببوسه! ول اون انگار از حرف که زده بود پشیمون شده بود و معذب بودش دستی تو موهاش کشید و گفت:اونجوری هم که فکر میکنی نیست! شونه هامو بالا انداختم وگفتم:به هر حال اصلا به من چه ربطی داره! فقط یه سوال بود !
نیشخندی زد وگفت:خوب راحتیا! خندیدم وگفتم:نباشم؟نصف حرفای روزانه پسرا درباره
این چیزاس مخصوصا پسرایی به سن من !خب منم با اونا میگردم دیگه وقت از یه چیزی زیاد
حرف زده بشه دیگه عادی میشه!حالا اگه ناراحتی شرمنده من نمیتونم تریپ عشوه خرکی
بیام تظاهرکنم هیچ نمیدونم!چون همون دخترایی هم که حرفشو نمیزنم اندازه من که هیچ
بیشتر هم این چیزارو شنیدن! سرشو تکون دادوگفت فکرکنم تو اشتباهی دختر شدی از
اول باید پسر میشدی! شونه هامو انداختم بالا وگفتم:نمیگم از دختر بودنم راضیم ول ناراضی هم نیستم! خدا بهتر از منو تو میدونه. کفشاشو در اورد و دراز کشید روی تخت . صاف نشستم سر جامو و گفتم:میخوای بمونی اینجا؟ روشو کرد به من ارنجشو تکیه داد به تخت و سرشو گذاشت رو دستش و گفت:اره دیگه اومدم شب بمونم! خندیدم و گفتم:گفتی جایی به جز تختت خوابت نميبره؟! لبخندی زد و گفت:خب نمیخوابم! روسریم که حسابی اذیتم میکرد دوتا گره زدم تا دوباره شل نشه و گفتم:میدونی که اینجا بیمارستانه!منم همونیم که هنوز نمیدونی دخترم!
خندید و گفت:اره میدونم!چرا روسریتو اینجوری گره زدی؟ با حرص دستمو کشیدم رو سرم که باعث شد موهام و روسری بریزه به هم گفتم:خب چ کار کنم عادت ندارم! _:خب برش دار پوفی کردمو و گفتم:یه بار خواستم برش دارم پرستار اینقد سرم داد کشید که نگو!
_:الان من اینجام پرستارا نمیان اگه میخوای درش بیار! نیشم باز شد با خوشحال گفتم واقعا؟ سرشو به علامت مثبت تکون داد با یه حرکت روسری رو از سرم کشیدم و پرت کردم اون سر تخت! با تمام احساس گفتم:اخیش ...ازادی! از حرفم خندش گرفت . من :چیه خب؟خودت فکر
کن صبح تا شب باز صب تا شب یه لچک دوره سرت! حوصله ادم تنگ میشه
خب دستی کشیدم تو موهامو با انگشتام شونشون کردم.
_:اخه من از اول زندگیم روسری سرم نکردم من:فکرکردی من سرم کردم؟خب منم مثه تو! فقط چادر سرم میکنم اونم اونقد میکشم جلو تا خودش پوشیده باشه تازه گره هم نداره! _:راس میکی خب! یه ذره نگاهم کرد وگفت:گوشات بلبلیه!(گوش که یه کم بزرگه و به سمت بيرون متمایله) دستی کشیدم رو گوشمو وگفتم:خب هر خوشگلی یه عیبی داره خندید وگفت:صد البته! تکیه دادم به بالشتمو وگفتم:راستی تو هیچ از خودت به من نگفتی ! من تموم زنگیموگفتم!
_:خب تو
کار بدی کردی ادم برای هرکسی هر چیزی رو نمیگه! راستم میگفت بیخودی جو گیر شده
بودم چون یه ذره روی خوش بهم نشون داد هر چ بود براش گفتم! سرموتکون دادم و
گفتم:اره خب راست میگی! اونم نیم خیز شد وگفت:شوخی کردم! چی میخوای بدونی؟
من:اگه نمیخوای بگی اشکال نداره!
گفتم:خب از اول بگو دیگه مثه من که از اول گفتم! شونه هاشو انداخت بالا و گفت:اومم زندگی من یکی بود یکی نبود نداره ها!من تک فرزندم‌ مامانم خونهداره چند سالی هست ازشون جدا شدم همون موقه ها بود با یه پسری به اسم امیر اشنا شدم که تو بیمارستان پرستار بود با ورود اون تو زندگیم پای دخترهای زیادی هم تو زندگیم باز شد ولی هیچوقت رابطه جدی با کسی نداشتم. یعنی نخواستم که داشته باشم .
من:از تعهد میترسی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد و گفت:وقتی ادم میتونه هر روز یکی رو امتحان کنه چرا
باید زندگیشو بذاره پای یه نفر؟!
من:به خاطر احساسات به خاطر عشق به خاطر حس پدر
شدن !به خاطر این که زندگیت هدف دار میشه! یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم
انداخت و گفت:زندگ من هدف داره! بعدم من کلا از درگیر شدن با احساسات بدم میاد .
تازه پدر شدن همش مسئولیت و درد سره! شونه هامو انداختم بالا و گفتم:هیچ حسی بهتر
از این نیست که بدونی یه نفر دوستت داره !این که بدونی یه زن هست که تورو تکیه
گاه میدونه. بسی قهرمان بزرگ زندگیشون بشی پناهشون. بدونن وقتی تو رو دارن یعنی هر
مشکلی رو میشه از سر راه برداشت! اهی کشیدم و گفتم:شاید اگه بابام زنده بود من الان یه
خونه داشتم و یه خونواده که نگرانم میشدن به فکرم بودن و دوسم داشتن!حتی حاضر بودم
محدودم کنن ولی باشن،باشن که سرم داد بکشن بزنن توگوشم بدونم که براشون مهممم!
همون طور که ناباورانه نگاهم میکرد گفت:خب خودت یه خونواده بساز تو تازه اول راهی!
میتونی بچه داشته باش!عشق بورزی یه خونه داشته باشی و یه خونواده خوب! لباسمو با
دستم کشیدم جلو وگفتم:خودت بگو کی به یه ادم بیکار بیسواد بی خونه و ماشین زن میده اخه؟
خندید و گفت:دیوونه! منم خندیدم مثل همیشه که به تمام مشکلاتم میخندم اونا رو میکنم ی شوخی و بهشون میخندم !میخندم تا بتونم زنده بمونم که کمرم خم نشه که کم نیارم
صبح شده بود . نمیدونستم چقد خوابیدم شب قبل موقع حرف زدن با مهران خوابم برده
بود! از جام بلند شدم مهران تو اتاق نبود نیم خیز
شدم نور قرمز رنگ افتاب از پنجره رو
پاهام افتاده بود. کش و قوش به خودم دادم . از امروز دوباره زندگی معمولی من شروع
میشد! همون طور که گردنمو به عقب میکشیدم گفتم:خدایا شکرت! همون موقع مهران
اومد تو! روپوش سفید تنش بود. گفت:صبح به خیر‌! سرمو تکون دادم و گفتم:صبح به خیر!
کی مرخص میشم؟ اومد جلو و گفت:اومدم بخیه هاتو بکشم بعد می برمت! من:ممنون
خودم دیگه میتونم برم !تازشم الان سرکاری! اومد نشست رو‌ تخت و گفت :مطمئنی خودت میتوني بری؟ سرمو به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:فقط یه جوری باید لباسای
خودمو بپوشمو برم ولی میترسم بهم چیزی بگن لبخندی زد و گفت:اما لباسات خونی بود
انداختم دور!میخواستم برم برات لباس بگیرم من:نه نمیخواد!
_:پس میخوای چ کار کنی؟
من:لباس مردونه میخوام
_:خب برات مردونه میخرم
من:نه اصلا حرفشم نزن اونوقت کل
در امد یه سالمو باید بهت بدم!
خندید وگفت:من یه دست لباس اضافه دارم میخوای اونا
رو بپوش؟ ابروهامو دادم بالا وگفتم:نیس سایزمونم خیلی یکیه! همون طورکه بخیه هامو
میکشید گفت:حالا یه کاریش میکنیم دیگه! بعد از این که کارش تموم شد برگه ترخیصمو
امضا کرد و منو برد تو اتاقش.از تو کمد یه پلیور و یه شلوار بیرون اورد و گفت:بیا اینا رو
بپوش! یه نگاه به لباسا انداختم و گفتم:ممنون! همون طور که از اتاق بیرون میرفت
گفت:پشت در منتظرم لباسا رو عوض کردم خیلی بد بود پلیورو کرده بودم تو شلوارم بازم
باید با دست م گرفتمش تا بالا بمونه! رفتم پشت درو با خجالت گفتم:اقا مهران
_:بله؟
درو تا نصفه باز کردم و گفتم:کمربند داری؟
یه کم فکر کرد و گفت:اره! بعد کمر بند خودشو
در اورد و داد بهم منم باهاش شلوارمو محکم کردم! یه نگاه به خودم کردم واقعا مسخره
شده بودم استینای لباسمو دو دور بالا زده بودم کمر شلوارمم زیر کمر بند چین افتاده بود درو
بازکردمو وگفتم:من امادم مهران اومد تو با دیدن من یه دفعه زد زیر خنده! اخمی کردمو
گفتم:چیه؟ در حال که سعی میکرد جلوی خندشو بگیره گفت:خیلی خوشگل شدی! باز
شروع کرد به ریز ریز خندیدن! دست به سینه جلوش ایستادم وگفتم: ِد اگه اینقد غول
نبودی که لباسات اندازم میشد!نیشخندی زد و گفت:شرمنده نمیدونستم یه
روزی باید لباسامو بدم به یه دختر دستمو زدم به کمرم و گفتم:حالا خوشتیپ شدم؟
انگشت اشاره و شصتشوگذاشت رو هم و در حال که چشمک میزد گفت:ای مردی شدی برا خودت!
خندیدم وگفتم:خب من دیگه برم
_:پول داری؟
من:پیاده میرم!
سرشو تکون داد و
گفت:صبر کن!
من:نمیخواد.... رفت سمت پیشخان گفت:حرف نباشه! زنگ زد به اژانس .
دنبالم اومد و پول اژانسو خودش حساب کرد و رفت تو اتوبان پیاده شدم بیچاره راننده با خودش فکر میکرد من اینجا چ کار دارم؟!
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  ویرایش شده توسط: Kiing  
 مرد
#13   Posted: 18 Oct 2021 22:40


 3 Star

ارسالها: 3396
(قسمت دهم)

سریــــع رفتم خونه و لباسامو عوض کردم لباسای مهرانو تا کردم گذاشتم تو پلاستیک تا بهش بدم. که چشمم خورد به جعبه ای که گوشه اتاقم افتاده بود!حتما کار مهران بود ول هر چ بود نمیتونستم قبول کنم بدون این که نگاه کنم توش چیه جعبه رو هم گذاشتم تو
پلاستیک. خون رو زم ري رو پاک کردمو یه چیزی خوردم و اماده شدم تا برم سرکار !
.
مهران:
خسته وکوفته رسیدم خونه .گوش تلفنو برداشتم و رفتم سمت یخچال همون طور
که شماره امیر رو میگرفتم یه سیب برداشتم . تا اومدم بشورمش امیر جواب داد:بله؟
من:سلام! _:سلام خوبی؟ من:چ شد؟ _:جوابای ازمایشش اومد امشب بفرستمش؟
من:باشه خوبه !راستی همون جوری که گفتم چشاش مشکیه دیگه؟
_:نه چشماش قهوه ایه!
من:ای بابا مگه بهت نگفتم؟ نشستم روی مبل. _:خب دیرگفتی !حالا واسه دفعه بعد یه چشم و ابرو مشکی واست جور میکنم! من:پس زودتر جور کن! _:حالا چی شد یهو سلیقت عوض شد؟ پاهامو گذاشتم رو
زمیم و گفتم:تو کاریت نباشه چیزی که میخامو جور کن! _:باشه بسپارش به من!
من:خب دیگه کاری نداری؟ _:نه داداش شب میبینمت من:باشه فعلا! بدون این که صبر کنم خداحافظی کنه گوش رو قطع کردم . سیبمو خوردم و رفتم یه دوش گرفتم و خوابیدم! با صدای زنگ در از جام پا شدم. فکرکردم امیره لباسامو عوض کردم بدون این که به ایفون نگاه کنم رفتم پایین مش رحیم داشت میرفت درو باز کنه که گفتم:مش رحیم شما بفرمای ري من خودم باز میکنم! چشمی گفت و همون راهی که داشت م رفتو برگشت !
سرم پایین بود درو بازکردم و رفتم سمت خونه . به پله ها که رسیدم دیدم امیر نیومد داخل
برگشتم دم در و گفتم:چته خب؟بیاین تو دیگه! _:منتظر کسی بودی؟ سرمو اوردم بالا آوا ایستاده بود رو به روم! لبخندی زدم و گفتم:اره! تو اینجا چ کار میکنی؟ یه پلاستیک مشکی گرفت جلومو و گفت:اومدم اینا رو بدم و برم! یه نگاه بهش کردم و گفتم:این چیه؟ دستشو جلوتر اورد وگفت:لباساته دیگه! من:لازم نیست مال خودت! پلاستیکو هل داد تو بغلم و گفت:اخه اینا به چه درد من میخوره؟ازم بزرگه! توشو نگاه کردم لباسایی که واسش خریده بودم هم گذاشته بود تو پلاستیک درش اوردم و گفتم:اینا رو چرا اوردی؟ همون طور که میرفت سمت موتورش گفت:لازمشون ندارم! من:اینا رو واسه تو خریده بودم! از رو موتورش یه پلاستیک دیگه هم اورد وگفت:نمیخوامشون!
من:ادم هدیه رو پس نمیده! اون یکی پلاستیکم گرفت جلومو گفت:من هدیه هیچکسی رو قبول نمیکنم! به پلاستیک نگاه کردم یه ظرف غذا با نوشابه بود گفتم: این دیگه چیه؟خندید و گفت: غذا! پولتو نمیتونستم پس بدم به جاش شبا واست غذا میارم! لبخندی زدم و گفتم:این کارا لازم نیست _:چرا هست!لطفا با من اینقد تعارف نکن! اون یکی پلاستیکو هم ازش گرفتمو وگفتم:بیا تو با هم بخوریم همون موقع صدای امیر رو شنیدم:به به سلام شازده !
یه نگاه بهش انداختم دستاش تو جیبش بود با فاصله کمی از آوا با یه دختری قد بلند ایستاده
بود. دختره موهای شرابیشو از شالش ریخته بود ب ريون ارایش غلیظی هم کرده بود یه مانتوی
تنگ و کوتاه با کفش پاشه بلند هم پوشیده بود و بهم لبخند میزد. سرممو به علامت سلام
تکون دادم به آوا نگاه کردم داشت دختر رو با چشاش اسکن میکرد. دلم نمیخواست تو این شرایط منو ببینه! ازش خجالت میکشیدم شاید تنها کسی بود که ازش خجالت میکشیدم. امیر اشاره ای به پلاستیک غذا کرد و گفت:هنوز شامتو نخوردی؟ بعد یه نگاه به ساعتش کرد. آوا دستاشو گذاشت پشتشو چند قدم رفت عقب. چشم غره ای به امیر رفتم و گفتم:برین تو! امیر گفت:نه دیگه من میرم فقط اومدم ثمینو برسونم !
اه حالا اگه نمیگفتم عین گاو سرشو مینداخت پایین و میرفت تو!به ثمین اشاره کرد اومد
داخل آوا با بیخیالی داشت نگاهم میکرد بیخیال که منو از خجالت اب میکرد امیر رفت
سمت آوا و گفت:بچه جون چندساله؟ !آوا صداشو کلفت کرد و گفت:خندم میگرفت
نفس عمیق کشیدم ثمین اومد واستاد رو به روم اخمی کردمو و گفتم:برو تو! پشت چشمی
نازک کرد و رفت! امیر چونه آوا روگرفت بالا و یه ذره نگاهش کرد وگفت:من به یه پسر جوون نیاز دارم میخوای واسه من کار کنی! آوا دستشو پس زد و گفت:نه من خودم کار دارم! میبینی که! امیر زل زد تو چشاشو گفت:پول خوبی بهت میدم! آوا با حرص گفت:ولم کن آقا جون! امیر ولش کرد و رو به من کرد وگفت:پسر خوشگلیه ها!مگه نه؟ به من چشمک زد سرمو تکون دادم وگفتم:چ کارش داری بچه مردمو! خندید و روکرد بهشوگفت:اگه دختر
بودی همین جا ترتیبتو میدادم! چشاشو ریز کرد و گفت:خواهر نداری؟ یه دفعه صدای
سیلی پیچید تو کوچه!امیرو دیدم که یه طرف صورتشو گرفته اوا یقشو چسبید و
گفت:نشنیدم! هم از حرف امیر عصبی شده بودم هم ازکار آوا تعجب کرده بودم. امیر که
انتظار چنین عکس العملی رو نداشت با زور دست آوا رو پس زد وگفت:چته بابا؟بی جنبه
آوا باز یقشوگرفت وگفت:ببین آشغال این جور شغلا به درد ننه بابات میخوره!میخوای تو
خواهرتو بیار من ترتیبشو بدم هان؟ بعد با تمام زورش امیرو حل داد عقب. فکر نمیکردم اینقد زور داشته باشه! با حرص نگاهش کرد و رفت سمت موتورش بدون این که حتی به من هم نگاه کنه موتورشو روشن کرد! رفتم سمت امیر و یکی زدم پس کلش آوا یه نگاه به من کرد و پوزخند زد وکارش از صد تا فحش بدتر بود. از اونجا دور شد. ام ريگفت:پسره ی ....قبل
از این که حرفشو ادامه بده گفتم:خاک بر سرت فکر کردی همه مثه توان؟
با حرص گفت:هوووی تو چرا جوش میاری حالا؟اون که رفت! یقشو صاف کرد و گفت:من
رفتم! بدون این که جوابشو بدم رفتم تو و درو بستم ثمینو دیدم که ایستاده تو پله ها با صدای بلندی گفتم:مگه نگفتم برو تو؟ با صدای ظریف گفت:در قفله! رفتم درو باز کردم و گفتم:برو تو اتاق تا من شاممو بخورم و بیام! بدون هیچ حرفی رفت همون طور که با ظرف غذام میرفتم تو آشپزخونه گفتم:آرایش صورتتم پاک کن !
ظرف غذا رو از پلاستیک در اوردم با دست خط بامزه ای روش نوشته بود با ته دیگ اضافه مخصوص دکتر! خندیدم و ظرفو باز کردم برام جوجه کباب اورده بود . غذامو خوردم. همش یاد کاری افتادم که کرد. خوب میدونست چطور باید از پس خودش بر بیاد.تا به حال دختری با این جرات ندیده بودم. همون طورکه غذامو میخوردم برگه های پزشکی ثمینو چک کردم.مشکلی نداشت. با خیال راحت از جام بلند شدم. یه نگاه به پلاستیک لباسا کردم انداختمشون رو مبل و رفتم تو اتاق. چند روز گذشته بود .با این که آوا گفته بود هر شب برام غذا میاره ول ازش خبری نبود. بی دلیل دلم میخواست ببینمش اون با همه ادمای اطراف من فرق داشت این باعث میشد دربارش کنجکاو باشم دلم میخواست بدونم هر روز چ کار میکنه و کجا ها میره. شب بعد از این که مطبو تعطیل کردم رفتم سمت خونش. چراغ اتاقکش روشن بود موتورش هم بیرون گذاشته بود.کتمو صاف کردمو و رفتم جلو نمیدونستم به چه بهونه ای باید برم برای همین براش یه پماد گرفته بودم تا بزنه جای بخیه
هاش. سرک کشیدم تو اتاقش کسی نبود اومدم بیرون ولی خبری ازش نبود . احتمال دادم رفته باشه دست شویی رفتم بیرون و یه گوشه ایستادم که بیاد! داشتم موتورشو وارش میکردم. روش با ماژیک نقاش کشیده بود داشتم نقاشیا رو میدیم که یه نفر منو از پشت گرفت! از هیکل کوچیکش فهمیدم آواست. دروغ چرا خوشحال شدم که این کاروکرد همین که خواستم برگردم سمتش چاقو روگرفت جلوی گلوموگفت:اینجا چ کار داری؟ دستمو اروم بردم بالا با صدای بلندی گفت:تکون نخور! سرشو اورده بود بالا چونش چسبیده بود به کمرم با ارامش گفتم:آوا منم مهران! همون طور که سعی میکرد دهنشو به سرم نزدیک کنه با حرص گفت:میدونم! کسی جز تو اینجا رو بلد نیست! خواستم برگردم گفت:پس چرا اینجوری .... چاقو رو بیشتر فشار داد وگفت:تکون بخوری گلوتو پاره میکنم! دیگه قضیه داشت جدی میشد دستشو محکم گرفتم وگفتم:چه مرگته؟ هرکاری کردم دستش از جلو
گلوم تکون نمیخورد. با عصبانیت گفت:دیگه دورو بر من نمیپلکی شیر فهم شدی! هیچ نگفتم دنبال یه راه واسه فرار بودم. چاقو رو چسبوند به چونمو وگفت:فهمیدی چ میگم یا نه؟ من:این چاقو رو بذار کنار خطر ناکه! _:اتفاقا چون خطر ناکه گذاشتم رو گلوت!فکر نکن من جون تنهام کاری از دستم بر نمیاد با این کارا ين که میکنی هم خر نمیشم. دیگه حتی اسم منم نمیاری فهمیدی؟! چاره ای نداشتم با ارنج زدم تو شکمش دقیقا جا ين که بخیه خورده بود جیغ بلندی کشید و جمع شد برگشتم طرفش چاقو رو از دستش کشیدم . این
دفعه من بودم که اونو گرفته بود....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  ویرایش شده توسط: Kiing  
↓ Advertisement ↓
 مرد
#14   Posted: 19 Oct 2021 02:30


 3 Star

ارسالها: 3396
(قسمت یازدهم)

همون طور که از درد به خودش میپیچید با فریاد گفت:عوضی ولم کن! چسبوندمش به
خودم و گفتم:زور هر کسی رو داشته باش جلوی من نمیتو در بیای اینو تو گوشت فرو کن. همون طور که با دوتا دستش سعی میکرد دستمو کنار بکشه گفت:خوب شد دوستتو دیدم زود فهمیدم چه جور ادم هستی !خوب شد زود فهمیدم خوبیات بی دلیل نبوده!یادم رفته بود این روزا کسی مهربونی مفت مفت خرج کسی نمیکنه!با خودت چ فکر کردی؟
هان؟فکرکردی با این کارا خر میشم و سر از تخت خوابت در میارم؟که بعد عین یه آشغال زندگ کنم ؟هان؟ سرمو چسبوندم به گردنشو تو گوشش گفتم:ببین کوچولو ! من اگه بخوام
اذیتت کنم نیازی به اون کارا نداشتم . فکر نکن قلدر بازیات میتونه از دست من نجاتت بده
من اگه اراده کنم همین الان تموم استخوناتو خورد میکنم فهمیدی؟ سرشو برد پایین و با
تمام توانش دندوناشو فرو کرد تو دستم!از درد هولش دادم یه طرف دستمو که میسوخت گرفتم . همون طور که میلرزید گفت:ببین دیگه این طرفا پیدات نشه و اگر نه بد میبینی! به سمتش حمله کردم عقب عقب رفت و خورد به دیوار اتاقش! دستمو مشت کردمو بردم بالا تا بزنم تو دهنش! با ترس بهم نگاه میکرد . لحظه اخر منصرف شدم. با عصبانیت نفسمو تو صورتش فوت کردمو و رفتم سمت ماشینم....
سوار ماشین شدم و با مشت کوبیدم رو فرمون.دختره نمک نشناس فکر کرده کیه که روی
من چاقو میکشه؟ بیا و خوبی کن! حقش بود کاری میکردم از زنده بودن پشیمون بشه.
ماشینو روشن کردم کرم که خریده بودم از ماشین پرت کردم ب ريون و رفتم! مگه من چ کار
کردم که اینجوری دربارم حرف میزنه؟!اصلا به اون چه ربطی داره! تواناییشو دارم دلم
میخواد . تمام عصبانیتمو رو پدال گاز خالی کردم . از شانسم پلیس تو اتوبان نگهم داشت! دیگه واقعا کفری شده بودم ! داشتم میرسیدم خونه که فرشاد پسر داییم زنگ زد!گوش رو گذاشتم رو بلند گو و گفتم:بله؟ _:سلام!خوبی؟کجایی تو؟هر چ زنگ زدم خونه نبودی! دندونامو رو هم فشار دادم وگفتم:ب ريونم بگو چ کار داری دستم بنده! _:میخوام بگم تولد نادیا رو یادت نره! من:نادیا کدوم خریه؟ خندید و گفت:دختر خالتم نمیشناسی؟ببینم اصلا منو یادت میاد؟ پوفی کردمو و گفتم: زهر مار!من تولد اون دختره نمیام! _:یعنی چی چرا نمیای؟زنگ زدم مامانت گفت چند وقتیه ازت خبری نداره حالا با مامان و بابات قهری تولدم نمیای؟ من:همین که گفتم بیام باز این دخيه بیاد جا خوش کنه تو بغلم؟خیلی ازش خوشم میاد! _:بابا بیا دیگه خداییش تو نباشی اصلا خوش نمیگذره! من:قول نمیدم! _:باشه ول منتظرتیم !
من:باشه ببینم چ کارش میکنم. گوش رو قطع کردم همینو کم داشتم که برم تولد نادیا میدونستم بازم نقشه مامان و خالس و اگر نه هیچوقت کسی منو تولد نادیا دعوت نمیکرد همیشه به زور مامان میرفتم.از بچگی همش جلوش میگفت عروس خودم عروس خودم اینم فکرکرده بود خبریه! میدونستم دردشون چیه فکرکرده بودن من بایه تولد خر میشم. عمرا اگه با اون ازدواج میکردم حاضر بودم برم زیر تریلی تا با اون دختره دورو ازدواج کنم. از روزی که تو مهمونی خونه ام ري دیده بودمش نفرتم نسبت بهش چند برابر شده بود. حتی یه لحظه هم تحملشو نداشتم! یه لحظه یاد حرفای اوا افتادم. چه انتظاراتی داشتم یکی مثل خودم به درد من میخورد نه اینکه منتظر بودم یه ادم پاک بیاد تو زندگیم؟یکی مثل آوا!؟ با یاد آوری اسمش باز سیمام قاطی کرد. محکم زدم تو پیشونیم تا فکر اون دختره رو از سرم ب ريون کنم .
.
آوا:
با پام لگد محکمی به موتورم زدم که باعث شد پام درد بگیره! قلبم از ترس تند تند میزد.وقتی زد تو پهلوم حس کردم کارم تمومه خدا بهم رحم کرد. اگه باز برمیگشت باید چه خاکی به سرم م ريیختم؟! حماقت کردم که جامو بهش نشون دادم. از به
یاد اوردن چشمای خشمگینش تنم به لرزه م افتاد. باید میرفتم سرکار رفتم کاپشنمو برداشتم
و سوار موتور شدم. صبر کردم تا از اونجا دور شه رفتم جلوتر دیدم یه پماد افتاده رو زمین. با
فکر این که میخواسته باهاش گولم بزنه ان چنان پامو روش کوبیدم که درش باز شد و کل محتویاتش ب ريون پاشید. رفتم دم رستوران.وارد شدم. امید نشسته بود پشت میز منوکه دید
از جاش بلند شد براش دست تکون دادم و رفتم پیشش باهاش دست دادم وگفتم:سفارش
نداشتیم؟ _:نه نداشتیم!چیزی شده؟ من:نه چ بشه؟ _:نمیدونم انگار ناراحتی! لبخند
تصنعی زدم وگفتم:نه بابا توام اتفاقا امروز سر حال سرحالم! خندید وزگفت:خوش به حالت پسر! من:چرا خوش به حالم! اهی کشید و گفت:ای بابا داداش نمیدون چ میکشم! زدم رو شونشو و گفتم: بسوزه پدر عشق باز بهاره حرفت شده؟
با درموندگی نگاهم کرد و گفت:بهش میگم بیام خواستگاریت میگه نه! اعصابمو خورد کرده به خدا. میگه میترسم بابام قبولت نکنه صبر کنیم درست تموم شه ولی من دیگه نمیتونم صبر کنم! چشمکی زدم وگفت:آی آی پس موضوع از این قراره! اهی کشید وگفت:اره! چ کارکنم؟خیلی میخوامش یعنی یه جوراين عاشقشم!ولی اذیتم میکنه بهش گفتم هروقت راضی شدی بیام خواستگاریت خبرم کن! اخمی کردمو و گفتم:اخه این چه کاریه؟ _:میگی چ کار کنم وقتی راضی نمیشه! گفتم شاید منو نمیخواد با این کار بدون رو درواش راه خودشو بره من:موندم این چطور دختریه که تورو تاحالا ولت نکرده _:چرا؟مگه من چمه؟ من:چت نیس؟اخه این چه کاریه؟همون طورکه تو این فکرو پیش خودت کردی اونم پیش خودش فکرکرده تو با این که میدونی نمیشه فعلا حرف از ازدواج زد اینا رو گفتی که از سرش خلاص شی با نگرانی گفت:نه جون داداش.... من:باشه واسه من چرا توضیح میدی؟ دستشو کشید تو موهاشو گفت :نمیدونم! من:برو بهش زنگ بزن یه کم باهاش راه بیا دختره دیگه میترسه خونوادش بفهمن دوس پسر داره عکس العمل خوبی نشون ندن! خودتو بذار جای اون
اینطوری که تو میکی توخونوادشون رسم این چیزا نیس! _:باور کن قصد ما از اولم ازدواج
بوده! من:میدونم اگه واقعا دوسش داری یه ذره صبر کن دست ازپا خطا نکنید وکمکم
مشکلو حل کن!نمیگم زیاد صبر کنید ولی کم کم خونواده ها رو بکشین وسط که هم تو به
خواستت برسی هم اون اذیت نشه! چشمکی زد و گفت:خوب تو این کارا سر رشته داریا
خندیدم وگفتم:نه والا اصلا به من میاد؟
نیشخندی زد و گفت:نه نمیاد ول نمیدونم این همه تجربه رو از کجا آوردی! ابروهامو دادم بالا
وگفتم:بعضی استعدادا ذاتیه! _:جونم! تا باشه از این استعدادا! تلفن زنگ زد . _:فکرکنم
سفارش داریم! سرموتکون دادم. منتظر شدم تا تلفن رو جواب بده! یه نگاه بهش کردم امید
پسر خوبی بود دانشجوی رشته مکانیک بود ول به خاطر بیماری باباش واسه این که زیاد
بهش فشار نیاد خودش کار میکرد.دخيی که دوست داشت هم دختر خوبی بود . از چیزایی
که واسم تعریف میکرد معلوم بود هر دوتاشون ادمای ساده و پاکی هستن . انتظارشون از
هم یه عشق پاک بود. درست برعکس خیلیای دیگه. برعکس مهران و ادمایی مثل اون !
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#15   Posted: 19 Oct 2021 04:12


 3 Star

ارسالها: 3396
(قسمت دوازدهم)

ارزو داشتم جای اون دختر بودم. دختري که خونواده داشت یه عشق فوق العاده داشت و
یه اینده خوب. درست برعکس من. من حتي نمیدونستم فردا چه بلاين قراره سرم بیاد .
اونشب کارم دیر تر تموم شد همیشه شبای جمعه چون همه دور هم جمع میشدن سفارشا
هم بیشتر میشد. رسیدم خونه ولي خوابم نمی اومد. جامو پهن کردمو و رادیو رو روشن کردم
همون طور که داشتم به داستان پلیسی که پخش میشد گوش میدادم اینه و قیچ رو برداشتم تا موهامو کوتاه کنم. موهای من خیلی پر پشت بود ول در عين حال لخت و بي
حالت.با این حال دوسشون داشتم. همیشه برای خودم یه خط فرضي در نظر میگرفتم و از همون جا کوتاهش میکردم قدش به اندازه ای بود که راحت دستمو بکنم توش. موهامو کوتاه کردمو و درازکشیدم تو جام داستان هم دیگه تموم شده بود. به فکر این بودم که یه جوری برای مهران پول جورکنم وخرجي که تو بیمارستان به خاطرم کرده رو پسش بدم و اگر نه میخواست هر بار به یه بهونه جلوی راهم سبز بشه،
.
مهران :
سه چهار روز بود که از اون ماجرا میگذشت ول من هنوز دنبال یه فرصت بودم تا کار اوا رو تلاف
کنم. این چند روز هیچکسی رو خونه نياوردم. تقصير خودم بود که هر کسی به خود
اجازه میداد بهم توهين کنه!اگه روابطموکم تر میکردم اونوقت هیچکس حق
نداشت دربارم قضاوت بکنه!ي دختر بچه اون روز تولد نادیا بود. طبیعتا دلم نمیخواست برم اما مامان زنگ زد که ترجیح دادم اون یه شبو تحمل کنم تا یه ماه غر غرای مامانو! يه هديه ارزون واسه نادیا خریدم تا بفهمه ارزشش دقیقا پیش من چقدره اونوقت شاید دیگه پا پیچم نمیشد. لباسمو پوشیدم و از خونه زدم بيرون مش رحیم وقتي دید من دارم ميرم اومد سمتم و گفت:آقا مهران؟ سمتش و گفتم:سلام مش رحیم
خسته نباش
_:درمونده نباش پسرم!
من:خیلی ممنون.چيزي شده؟
یه کم این پا و اون پا کرد
وگفت راستش میخواستم یه چند روزی برم شهرمون!
من:خير باشه لبخندی زد و گفت:خيره پسرم.
نون دختريم داره عروس میشه. منم با لبخند گفتم:به سلامتي مبارک باشه
_:ممنون اقا انشا الله عروسي خودتون!
من:ممنون مش رحیم!
خب چند روز میخوای بری؟
٧روز!- _:با اجازتون
دستموگذاشتم رو شونشو وگفتم:برین و یه هفته خوش باشين! سرشو اورد بالا با
خوشحال گفت:دستت درد نکنه پسرم من:خواهش میکنم از طرف من به خانواده تبريك بگو
كي راه ميوفتين؟ همين امشب
لطفا اگه میشه قبل از رفتن یه دست به سر و روی خونه بکش! سرشو تکون داد و
گفت:حتما!
من:خداحافظ از خونه زدم بيرون.
ادکلن نادیا رو که حتي کادو پیچ هم نکرده بودم انداختم رو صندل و راه افتادم. هنوز نصفه راهو نرفته بودم که تلفنم زنگ خورد
من:بله؟
_:سلام اقای مجد
من:سلام خانوم رفعی
_:دکتر باید همين الان بیاین بیمارستان
یکی از بیماراتون حالش بد شده . از خوشحال داشتم بال در م اوردم. خدایا قربونت برم اخه خوش موقع تر از اين امكان نداشت....
خودمو ميرسونم شماهم حواستون باشه...
راهمو به سمت بیمارستان کج کردمو
قبل از خداحافطی کردنش قطع کردم! همون جا وسط خیابون ادکلن رو از پنجره انداختم
بيرون و با خوشحال رفتم سمت بیمارستان! کارم تموم شد. مریض مشكل خاصي نداشت ولي هرچي بود منو از دست اون مهموني راحت كرده بود....
كلي ميسكال از بابا داشتم . صد در صد مربوط میشد به نرفتنم رفتم تو اتاقم
بیخیال شدم خواستم گوش رو بذارم تو جیبم که باز زنگ خورد!
با بي حوصلگ گفتم:بله؟ صدای خشمگين بابا تو گوشم پیچید
_:کجايي دو ساعته دارم زنگ ميزنم من:عمل داشتم حالا مگه چ شده؟
_:مامانت حالش بد شده اوردیمش بیمارستان !
من:چ؟چش شده؟
_:ادرس میدم خودت بیا ادرسو ازش گرفتم خودمو سریــــع رسوندم با تمام دلخوریام دلم نمیخواست اتفاف واسه مامان بیفته!
سراسیمه رسیدم تو بیمارستان وقتي دیدم مامان تو اورژانسه خیالم راحت شد که مشکل خاض نداره .
مامان خوابیده بود و تو دستش سرم بود هی اه و ناله میکرد . رو به باباب کردمو و گفتم:شما
که منو نصفه جون کردین خب میگفتي مامان چ ريیش نیست بابا چشم غره ای به من رفت
وگفت:دیگه میخواستي چي بشه؟ رفتم بالا سر مامان وگفتم:خوبي؟ همون موقع پرستار
اومد و گفت:چيزي نیست اقا نگران نباشید فقط فشارشون افتاده مامانم همون طور که
مینالید گفت:چرا با من این کارو میکني پسر؟چرا با ابروی من بازی میکني؟ با تعجب گفتم:مگه چ شده؟ اهی کشید و گفت:کاش میمردم و این روزا رو نمیدیدم میدوني چقد جلوی خواهرم خجالت کشیدم! پوفي کردمو و گفتم:پس موضوع از این قراره. همش نمایش بود تا باز شروع کني! مامان دستمو گرفت و گفت:چرا با نادیا سردی پسرم؟ما که رو هر دختري دست گذاشتیم گفتي نه ول نادیا فرق داره عين دختر خودمه خانومو با وقاره دیگه
چ میخوای؟چرا اینجوری رفتار میکني من:مامان باز شروع نکن! واست خوب نیست اروم باش!
_:خوبو بد منو تو تایين نکن اگه نگران مني یه ذره به حرفم گوش کن! نشستم رو صندلي وگفتم:میشه یه بار من بیام پیش شما و بحث ازدواجو وسط نکشي؟ مامان روکرد به بابا و گفت:میبيني منصور؟میبيني چه بلايي سرم اومد؟چه ارزوها ين واسه این پسر داشتم چه خوابا که دیده بودم. خدایا من چه گناهی کردم اخه؟ بابا اومد بالا سر مامان دستاشو
گرفت و گفت:عزیزم نگران نباش من خودم باهاش حرف ميزنم. تو استراحت کن . دست
منو کشید و برد تو راهرو و گفت:نمیبیني حالش بده؟چرا باهاش یکی به دو میکني؟ خندیدم و
گفتم:بابا عاشقیا! مامان چيزيش نیست فقط فشارش افتاده سرمش که تموم شه حالش
خوب میشه بابا با حرص گفت:پسره چشم سفید . من دارم باهات جدی حرف ميزنم! مچ
دستمو محکم گرفت و گفت:شنیدم بي آبرويي ميكني؟!گفتم:یعني چي؟
_:خودت میدون یعني چي؟!
فکر کردی در و همسایه کورن ؟
نمیبینن هر شب یه دختر میاد تو خونت؟حالا مش رحیم دهنش قرصه جلو دهن اونا رو نمیشه گرفت! من:اها در و همسایه اومدن زنگ زدن به شما که من دست از پا خطا میکنم بله؟
_:هر کسی که گفته مهم اینه که راسته!
یادت باشه ما ابرو داریم نمیذارم ابروی چندید و چند ساله منو با ندونم کاریات ببري .
من:شما نگران ابروتون نباشين.
ابروی شما مال شماست ابروی منم مال خودم! _:خجالت بکش پسر برو خدا رو شکرکن فرشاد امد و بهم خبر داد. اگه این کاراتو تمومش نکني به خدا کاری میکنم پشیمون ش
من:اها پس کلاغ جدیدی که استخدام کردین بپای من باشه فرشاده!
میگم چرا چند وقته به پر و پای من میپیچه نگو میخواسته اطلاعات جمع کنه
بابا با عصبانیت گفت:واقعا که به حال تو باید تاسف خورد. نفسمو فوت کردمو و گفتم:من
باید برم خیلی خستم.از مامان خداحافطی كردم با اجازه و سریــــع از جلوی چشمای خشمناک
بابا رد شدم هنوز نفهمیده بود پسرش از اون ادماییه که با زور نمیتونه روشون اثر بذاره شاید
اگه یه بار مثله یه پدر م اومد و مردونه باهام حرف م ريد هر چ میگفت قبول میکرد ول با
این کاراش من بیش ري تحریک میشدم که لجبازی کنم .
صبح بیکار بودم ول زود بیدار شدم. چون مش رحیم نبود خودم باید م ريفتم نون بخرم! لباسامو پوشیدم و پیاده از خونه زدم ب ريون. نیم ساعت تو صف نون معطل شدم ول عوضش دوتا نون سنگک تازه گيرم اومد خیلی وقت بود که نون سنگک نخورده بودم باید به مش رحیم میگفتم از این به بعد صبحا نون سنگک بگيره! داشتم م ريفتم توکوچه که موتور آوا رو دم در دیدم! اروم اروم از پشت درختا جلو رفتم دیدم یه پاکت دستشه و داره زنگ خونه رو م رينه! پس دلش واسم تنگ شدهو اگر نه دلیلی نداشت بیاد اونجا! حالا نوبت من
بود تا کارشو تلا زف کنم. اروم اروم رفتم جلو. از زنگ زدن خسته شده بود چند بار کوبید به
در و گفت:کسی خونه نیست؟ یواش رفتم و دقیقا پشت سرش ایستادم. پاکتو گذاشت تو
صندوق پشت خونه همين که خواست برگرده با من سینه به سینه شد. با ترس نفس عمیق
کشید و به من نگاه کرد وقتي دید منم ترسش بیشتر شد اروم رفتم سمتش وگفتم:میبینم که اومدی در خونه من! همون طورکه به اطراف نگاه میکرد تا از زیر دستم در بره گفت:اومدم پولتو بهت بدم! هیچ گفتم فقط جلو جلو رفتم تا خورد به در. زل زد تو چشامو و گفت:چ کار ميكني؟برو کنار میخوام برم! خواست بره کنار با دستم مانع شدم با اون یکی دستم در خونه رو بازکردم و هولش دادم تو! خواست در بره گرفتمش و درو بستم . با مشت کوبید تو سینم و گفتم:ولم کن دیوونه! سینم درد گرفت ول به روی خودم نیاوردم گفتم:کجا ؟من
تازه گيرت اوردم! با حرص گفت:اگه درو باز نکني جیغ ميزنم! رفتم سمت صندوق پولو از
توش در اوردم وگفتم:این چقده؟... تومن!از من فاصله گرفت وگفت:.... تومن
شده!
تازه دیه گازی که رو دستم گرفتي رو
پوزخندی زد وگفت:.... تومن؟
خرج بیمارستانت حساب نکردم. اهی کشید وگفت:اینقد پول ندارم جور میکنم همشو برات
میارم! نونا رو گذاشتم رو سکوی گوشه حیاط و گفتم:ولي من پولمو همين الان میخوام! با
صدای بلندی گفت:ندارم! همون طورکه سمتش ميرفتم گفتم:یه جوردیگه ازت میگيرم!
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#16   Posted: 19 Oct 2021 19:21


 3 Star

ارسالها: 3396
(قسمت سیزدهم)

میدونست میخوام بترسونمش زرنگ تر از این حرفا بود اومد رو به روم ایستاد دستاشو زد به کمرشو وگفت:مثلا میخوای چه غلطی بکنی؟
من:هه ... خوبه! افرین! ببینم تا چند ساعت دیگه هم اینقد شجاعی! رفت سمت دروگفت:خوشبختانه تا چند ساعت دیگه لازم نیست روی نحس تورو تحمل کنم! لباسشو از پشت کشیدم شروع کرد جیغ زدن . دهنشو محکم گرفتم فکشو فشار میدادم که نتونه باز دستموگاز بگیره و در حالی که تقلا میکرد کشیدمش تو خونه. پشت در نگهش داشتم و درو قفل کردم. دیگه نمیتونست از دستم در بره. مشتای سنگینش رو دستم دیگه قابل تحمل نبود. ولش کردم همون طورکه نفس نفس میزد گفت:چه غلطی داری میکنی؟
من:غلطو توکردی وقت اومده بودم بهت سربزنم! فکر کردی چی؟از مادر زاده نشده کسی که روی من چاقو بکشه فهمیدی! دستاشو مشت کرد و گفت:لیاقتت چاقوئه! رفتم سمتشو و گفتم میدونی لیاقت تو چیه؟ رفت عقب بهش حمله کردم و شونه هاشو گرفتم و گفتم:میدونی یا نشونت بدم؟ با حرص گفت:ولم کن! بعد با تمام قدرتش با زانو زد وسط پام. انچنان دردی گرفت که کن کنترلمو از دست دادم ولی همون موقه یه مشت حوله شکمش کردم حس کردم یکی از دنده هاش زیر مشتم شکست! از درد
جیعی کشید و افتاد رو زمین! من زودتر از اون خودمو جمع و جورکردم رفتم بالا سرشو رو
گفتم:جواب تک تک این کاراتو پس میدی عزیزم! اب دهنشو پاشید تو صورتم دیگه کنترلم دست خودم نبود. سرمو بردم جلو تا ببوسمش اما اونم سرسخت تر از این حرفا بود
صورتشو کوبید تو دماغم! یه لحظه صورتم سر شد بعد حس کردم که خون از دماغم سرازیر
شده. با تمام توانم بلندش کردم وکوبیدمش رو زم ري!لرزش شدیدی تو بدنش به وجود اومد
و بیهوش شد .
هنوز دلم خنک نشده بود ولی از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی و خون بینیمو پاک
کردم.نمیدونستم شکسته یا نه! از دستشویی بیرون اومدم حال آوا هم خوب نبود. از
شکستگي دندش مطمئن بودم ول نمیدونستم شدت صربه که به سرش خورده چقدره.هر
وقت عصبی میشدم اختیارم دیگه دست خودم نبود. نمیخواستم خونش گردنم بیفته باید میبردمش بیمارستان. خواستم برم بالا سر آوا که زنگ در به صدا در اومد. به آوا نگاه کردمو و رفتم سمت ایفون! بابا پشت در بود.فقط همینوکم داشتم گوش رو برداشتم وگفتم:بله؟ _:منم درو بازکن....
من:بابا اینجا چ کار میکنی؟
_:درو بازکن باید با هم حرف بزننیم! یه نگاه به آوا انداختم و
گفتم:الان میام دم در! آوا رو بلند کردم و بردمش تو اتاق و روی تخت خوابوندمش و از خونه اومدم بیرون . رفتم دم در در حال که دروگرفته بودم که بابا خیال تو اومدن به سرش نزنه گفتم:بله؟ منو هل داد و وارد حیاط شد. اگه آوا به هوش می اومد بیچاره میشدم! از پله
ها رفت بالا سمت در ورودی گفتم:میشه بگی این وقت صبح اینجا چ کار داری بابا جون؟
رفت سمت در و گفت:رفتم بیمارستان گفتن امروز خونه ای ! به در اشاره کردم وگفتم:خب
بفرمایید!داخل! چشم غره ای به من رفت وگفت:نمیدونستم برای وارد شدن به خونه پسرمم اجازه لازم دارن! باکلافکی رفتم بالا و درو براش باز کردم. یه نگاهم به بابا بود و یه
نگاهم به اتاق! بابا رفت سمت مبلا سریــــع رفتم در اتاقمو بستم و برگشتم و گفتم:خب؟
_:صبحونه خوردی؟
من:بله خوردم!
پوزخندی زد وگفت:نونات ب ريون جا مونده بود! تازه
یادم افتاد نونا رو بیرون جا گذاشتم! گفتم:اه راست میگی ! اینجا بشین من برم نونا رو بیارم!
رفتم بیرون نونا یخ کرده بود . درو که باز کردم دیدم بابا داره میره سمت در اتاقم تا خودم بهش برشونم درو باز کرد! خودمو رسوندم بهش. نگاهش رو تخت ثابت موند . رو کرد به منو و گفت:این پسره کیه؟ من:یکی از دوستامه!حالش خوب نبود دیشب اینجا خوابیده! بابا رفت جلو وگفت:رو تخت تو؟ همون موقع آوا ناله کرد. هرکسی بود از صدای ظریفش میفهمید که دختره چه برسه به بابا که با منظور اومده بود اونجا! بابا نگاهی به من کرد و گفت:که پسره!
رفت سمتشو روشو برگردوند طرف خودش.
آوا دوباره ناله کرد.خدا میدونست چ شده که اینقدر درد داشت.
بابا گوشیشو در اورد و گفت:میدونستم اینجا چه
خبره ولی فکر نمیکردم با همچین دختری بپلکی! یه شماره گرفت نگاهش کردمو گفتم:به کی
زنگ میزنی؟ !باخونسردی گفت:پلیس،!
نفهمیدم چجوری گوشی از دستش گرفتم سریــــع
قطعش کردمو و گفتم:این کارا یعنی چ بابا؟
با عصبانیت گفت:یکیشونو که ببرن حساب کار دست بقیشونم میاد!
با وحشت نگاهش کردم و گفتم:دیوونه شدین؟ _:چیه؟نکنه دلت واسش میسوزه؟مگه بیشتر از یه شب باهاشون کار داری؟نترس اگه ببرنش زندگیشون خیلی راحت تر از الانه! حالا هم اون گوشی
رو بده به من! پاشد که بیاد سمتم گوشیشو گرفتم بالا و گفتم:اشتباه شده بابا اونی که فکر
میکنی نیست !بابا با حرص گفت : پس چیه؟ یه دختری که از هوش رفته و از قصا رو تخته توعه...
چی داری بکی هان؟
نگاهی به آواکردموگفتم:نمیشه! با عصبانیت گفت:نمیشه؟یعنی چی؟
نمیشه! در حال که به سمت در میرفت گفت:اگه اینجا نشه از بیرون خونه زنگ میزنم یکی
باید جلوی اینا رو بگیره! دستشو گرفتم و گفتم:من مادر بچمو نمیفرستم پیش پلیس
بابا با تعجب برگشت سمتم خودمم داشتم از حرفی که زده بودم شاخ در می اوردم. اب دهنمو قورت دادم و گفتم:به زور آوردمش اینجا میخواست بره بچه رو بندازه الانم بیهوشه چون وسط دعوا به سرش ضربه خورد! دوباره سیلی جانانه ای از بابا خوردم تو این یه ماه برعکس تمام عمرم دوبار از بابا سیلی خوردم.
_:تو چ کار کردی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم:میخوام بچمو نگه دارم بابا! با فریاد گفت:خفه شو!چطور میتونی اینقد وقیح باشی؟تو هیچ میدونی چ کار کردی؟اون یه بچه نامشروعه اونم از یه زن خیابونی! خدایا منو ببخش به خاطر حرفی که زدم آوا باید متهم بشه. چند ماه گذشته من نمیخوام قاتل بچم باشم.
گفتم:نمیتونم بذارم سقطش کنه
_:بابا اومد یه چیزی بگه که مانعش شدم و گفتم:حالا وقت این حرفا نیست فکرکنم حالش خیلی بد باشه باید برسونیمش بیمارستان! بدون توجه به بابا رفتم و آوا رو از روی تخت بلند کردم در حال که سعی میکرد خونسردیش‌ حفظ کنه
گفت:ماشین من بیرونخ با اون میرسونیمش! آوا رو بردیم بیمارستان خوابوندمش رو تخت و
گفتم:فکرکنم دندش شکسته! پرستار نگاهی به من کرد وگفت:باشه شما نگران نباشید! خواستم دنبالش برم که بابا دستمو گرفت و گفت:چند وقته؟ سرمو تکون دادم. پوفی کرد و گفت:چند وقته باهاشی؟ ....ماه
_:خونوادش چی؟
سرمو انداختم پایین وگفتم:خونواده نداره !
دستاشو گذاشت رو شقیقه هاشو و گفت:ابرومو بردی پسر! من:اونجوری که شما فکر میکنید نیست!اون دختره خوبیه! پوزخندی زد و گفت:چه دختره خوب و محجوبیه که ازت حامله شده نه؟باید بچشو بندازه!خودم دیه بچه رو میدم! من:اون بچه منه و منم تصمیم میگیرم که باهاش چ کار کنم بابا لطفا شما دخالت نکنید و با عجله رفتم سمت اتاق عکس برداری!پرستار بیرون ایستاده بود . رفتم جلو وگفتم:حالشون خوبه؟ _:سرشو تکون داد و
گفت:دارن از دنده هاش عکس میگیرن انشالله که مشکل حادی نیست! صاف ایستادم و
کارت نظام پزشکیمو در اوردم و نشوندش دادم وگفتم:من جراحم خانوم. سرشو تکون داد و
گفت:مطمئن باشید اقای دکتر ما حواسمون بهش هست! گفتم:لطف میکنی ولی یه چیز
دیگه ازتون میخوام! سرشو تکون داد گفتم:وقت ازش ازمایش گرفتی!میخوام جواب
حاملگیش مثبت باشه! ....تومن گذاشتم کف دستش و گفتم:خواهش میکنم مسئله مهمه گنگ نگاهم کرد. کیف پولمو در اوردم پاشیدن یه خونوادس نگاهی به پولا کرد و گفت:خیالتون راحت باشه دکتر! با رضایت لبخندی زدم و گفتم:ممنون! بعد اروم رفتم کنار اوا اونو از اتاق بیرون اوردن و بردن تو بخش! درست حدس زده بودم یکی از دنده هاش شکسته بود ولی دکتر گفت که شکستکی خفیف بوده. آوا به خاطر تزریق مرفین بیهوش بود.
نشسته بودم کنار تختش که بابا اومد تو اتاق یه نگاه به آوا کرد و گفت:میخوای چ کار کنی؟
شونه هامو بالا انداختم وگفتم: مشکلی واسه بچه پیش نیومده! اهی کشید و
گفت:یعنی تصمیمتو گرفتی؟ سرمو به علامت مثبت تکون دادم. گفت:جواب بقیه رو چی میدی؟ من:کسی حق نداره به بچه من توهین کنه!اینو همه باید بدونن. بابا باز یه نگاه به آوا
کرد و گفت:چند سالشه؟
عجب گندی بالا اورده بودم اگه آوا بیدار میشد بیچاره میشدم چطور دهن اونو باید بسته نگه میداشتم؟ !
دستشرو کشید تو اون نیمچه موينکه براش مونده بود وگفت:تو مگه وجدان نداری؟
من:اتفافی پیش اومد!
_:به من نگو اینا اتفاقیه؟چطور میتونه اتفاقی باشه؟یعنی وقتی باهاش بودی نمیدونستی چند سالشه؟خیر سرت دکتری نمیتونستی یه کاری کنی حامله نشه؟ سرمو انداختم پایین و برای کاری که نکرده
بودم خجالت میکشیدم! بابا اروم گفت:باید عقدش کنی! من:چه فرقی داره صیغش کنم یا نه؟به هر حال اون.... قبل از این که حرفم تموم شه گفت:مثه این که نفهمیدی چ گفتم؟منظورم عقد دائمه! من:چی میگی بابا؟من گفتم بچمو میخوام نه مادرشو !
:_خفه شو! باید پای کاری که کردین وایسین !
به آوا اشاره کرد و گفت:دوتاتون !
من:اخه....
_:اخه نداره یا اون بچه سقط میشه و این دخترو تحویل پلیس میدی یا کاری که گفتمو
میکنی!بعد از به دنیا اومدن بچه هرکاری دلتون خواست بکنید.میتونید راحت جدا بشین
اما من نمیذارم کسی پشت سر خونودام ! پسرم .... با اکراه ادامه داد:و َنوم حرف بزنه! خندم
گرفت هنوز هیچ نشده چه نوه نوه ای میکنه؟ نگاهم کشیده شد سمت آوا! باز نیشم
بسته شد حالا باید باهاش چ کار میکردم؟! آوا چشمامو باز کرد.
.
اوا:
حس میکردم از زمین جدا شدم. کاملا میفهمیدم که روی تختم ولی روی تخت کجا؟ تا اومدم سرمو تکون بدم مهران اومد بالای سرم!یه ذره نگاهش کردم گفت:بیدار شدی؟درد نداری؟ یاد اتفاق صبح افتادم با عصبانیت گفتم:عوضی! خواستم به سمتش حمله ور شدم که درد شدیدی پیچید تو شکم! مهران اروم هلم داد رو تخت وگفت:عزیزم دندت شکسته اروم باش نباید تکون بخوری! با تعجب نگاهش کردم لبخند زد اعصابم بیشتر خورد شد با حرص گفتم:من عزیز تو نیستم عزیز هیچکس نیستم اینو توگوشت فروکن. حتی با حرف زدن هم دلم درد میگرفت لبم و گزیدم و گفتم:اخ! با خونسردی دستی رو گونم کشید و گفت:حالت خوب نیست نباید به خودت فشار بیاری! دندونامو رو هم فشار دادم وگفتم:بروگمشو! اون دستای کثیفتو به من نزن! همون موقع صدای پرستارو شنیدم:اوو چه مامان غر غرو ين! مامان؟با من بود؟نگاهش کردم داشت سمت من می اومد یعنی طرفش من بودم؟منظورش از مامان چ بود؟! سرمم رو از دستم در اورد و گفت:بهتره اروم باشی خانوم این همه فشار واسه اون کوچولوی تو
شکمت زیادیه!نمیخوای که زندگیش به خطر بیفته؟! اولین چیزی که به ذهنم رسید به زبون
اوردم:مهران؟!
نیشخندی به پرستار زد وگفت:جانم؟
با عصبانیت گفتم:با من چ کار کردی؟
من چند وقته بیهوشم؟
هیچ نگفت به پرستار نگاه کرد. با تمام دردی که داشتم خودمو کشیدم سمتش و یقشو گرفتم و گفتم:چه بلایی سرم اوردی؟
پرستار گفت:اروم باش دختر جون دندت شکسته! من:به جهنم که شکسته .
مهران به پرستار اشاره کرد که بره بیرون پرستار هم سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون از
رفتارش ترسیده بودم نکنه چیزی که فکر میکردم درست بود. لبخند شیطنت امیزی زد و
گفت:اگه اخلاق بچمون به تو بره رو دستمون میمونه! انگار دنیا رو رو. سرم خراب کردن . دستم شل شد درحالکه اشک توچشمام جمع شده بودگفتم:یعنی چی؟ با صدايی که شبیه نعره بود گفتم: یعنی چی؟دوباره درد تو شکمم پیچید!مهران دستشو گرفت جلو دهنم و گفت:اروم باش اینجا بیمارستانه.
همون طور که اشکام رو دستش م ريیخت تقلا میکردم که دستشو پس بزنم!همون طور که دستشو رو صورتم نگه داشته بود زل زد تو چشمامو و گفت:خانوم باهوش! تو حاملگیت مثبت نمیشه تازه من هیچوقت با یه دختره سیبیلو نمیخوابم پس اروم باش! فقط تحقیر کرپن یادش داده بودن. هنوزم قانع نشده بودم از ادم مثله اون هرکاری بر می اومد ولی اروم شدم تا شاید یه امیدی بهم بده! گفت:تو بیهوش شدی بابام اومد خونه فکر کرد منو و تو باهم بودیم میخواست زنگ بزنه به پلیس که بیان ببرنت تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بهش بگم حامله ای! اروم دستشو برداشت وگفت:به پرستارم پول دادم تا جواب ازمایش خونتو مثبت برام
بیاره! نیشخندی زد وگفت:چه خوبم نقش بازی میکنه ! با تمام توانم سیلی زدم توگوشش
و با عصبانیت گفتم:به چه حقی چنین حرفی به بابات زدی؟ دستشوگذاشت رو لپش و در
حال که سعی میکرد خشمشو کنترل کنه گفت:میخواست تورو بده دست پلیس میفهمی؟
من:تو یه ادم.... نه نه اصلاح میکنم تو ادمم نیستی تو یه موجود پست فطرت عوضی
هستی. چطور میتونی با ابروی ادما بازی کنی؟ در حالی که سعی میکردم جلوی اشکامو بگیرم
گفتم:چطور منو با یه هرزه یکی کردی؟ نفس عمیقی کشید وگفت:احمق به خاطر خودت
بود نمیخواستم بیخودی کارت به پاسگاه بکشه!بیخود شلوغش نکن من فقط به بابام این
حرفو زدم . چقدر این ادم نفهم بود. سرافت چند سالمو تو چند دقیقه به باد دادی!ب
ا خودت چ فکری کردی....
چشمامو بستم و با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:تو اصلا فکر کردی ؟بابات یا هر
کس دیگه!چطور میتونم این خفت و خواری رو تحمل کنم چرا به خودت اجازه میدی غرور
ادما رو زیر پات له کنی؟
فکر کردی چون بی کس و کارم چون بیچارم غرور ندارم؟فکر کردی ادم نیستم؟هر بلایی خواستی میتونی سرم بیاری؟ چشمامو بازکردم و ادامه دادم:حالم از ادمایی مثله تو به هم میخوره!
کسایی که تا یه ادم بی دفاعو مظلومو میبینن فکر میکنن چون
کسی بالای سرشون نیست حق دارن هر جوری که میخوان باهاشون رفتار کنن! تند تند
اشکامو پاک کردمو و گفتم:ترجیح میدادم اون شب بمیرم تا این که حالا تو ذهن یه مرد غریبه هرزه خطاب بشم!....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#17   Posted: 20 Oct 2021 13:59


 3 Star

ارسالها: 3396
(قسمت چهاردهم)

نگاهش کردم. شرمنده بود ولي این شرمندگ به چه درد من میخورد. اهی کشید و گفت:ببين
من نمیخواستم....
من:خواسته یا ناخواسته کار خودتو کردی!اونقدر ضعیفي که نتونستي راستشو بگی !نتونستي بگی میخواستي بهم تجاوز کني نه؟ همون موقع صدای نا اشنا ين به گوشم خورد:چي دارین میگين؟! هردومون با هم برگشتیم سمت صدا. مرد مسني تو چهار
چوب در ایستاده بود . درست شبیه مهران بود فقط مو نداشت و پير شده بود. احتمال
دادم باباش باشه! سرمو انداختم پایين. اومد جلو و گفت:این دختر چي میگه؟ مهران هیچ
نگفت! با عصبانمیت گفت:گفتم چي داره میگه! مهران منو نگاه کرد. باید از خودم دفاع میکردم. سرموگرفتم بالا وگفتم:درست شنیدین اقا! حرفای اقا زادتون دروغ بوده من نه حاملم نه با این اقا پسر رابطه ای دارم! بهم اخم کرد . با جدیت تمام گفتم:اگرم ميبينيد بینید به این روز افتادم واسه اینه که داشتم از خودم دفاع میکردم! نمیدونم چ به شما گفته اما واقعا باید خجالت بکشید که همچين پسری بزرگ کردین و تحویل جامعه دادین . اگه ادما
بي فکری مثه شما نبودن حالا جامعه ما اینقد خراب نمیشد. اون که انتظار نداشت چنين
حر زف بزنم گفت:دختره پر رو دهنتو ببند! من:دهنمو ببنندم که چي؟ادمايي مثه شما حقمو
بخورن؟ مهران گفت:اروم باش!
من:نمیخوام اروم باشم!بذار ببینم حرف حساب این اقا که خودشو پدر میدونه چیه؟!
رو کردم بهش و به چشمای غضبناکش خيره شدم و
گفتم:چیه؟حرف حق تلخه نه؟فکرکردین یه دکتر بزرگ کردین کار خیلی مهمی انجام دادین؟
نفهمیدین که باید اول یه انسان بزرگ کنيد!
_:ببين دختره ي بي حیا بهتره خفه شي و اگر
نه میدمت دست پلیس!
من:هه پلیس! باشه بدینم دست پلیس من نه نگراني دارم نه ترس!
اون که باید بترسه شمایيد شما باید از خدا بترسيد فردا جواب گناهای پسرتونو شما باید پس بدین! شکمم که از درد داشت دیوونم میکرد محکم فشار دادم و گفتم:از ادمايي مثل شما متنفرم! روکرد به مهران وگفت:ببين منو به چه روزی انداختي یه دختر خیابوني داره بهم میگه باید چطور بچمو بزرگ کنم! من:اقای محترم حرف دهنتو بفهم من دارم با ابرو و شرف زندگ میکنم!
پوزخندی زد وگفت:اگه ریگی به کفشت نبود مثه پسرا خودتو درست نمیکردی!
من:یکی مثله امثال پسر تو باعث میشن من مجبور باشم مثه پسرا بگردم اقا! دیگه
داشت جوش مي اورد مهران که تا اون موقع ساکت بود از جاش بلند شد و باباشو که داشت بهم فوحش میداد رو از اتاق برد بيرون! احساس تنهايي میکردم. بي کسی بدترین درد دنیاست .
دوباره اشکام سرازیر شد....
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مهران با عصبانیت اومد داخل و گفت:حتما باید ابروی منو می بردي؟ با حرص گفتم:دلیلی نمی دیدم که بخوام ازت دفاع کنم !
:_واقعا بي چشم و رويي
من:من بي چشم و رو ام؟منو به زود کشوندی تو خونت یه فس كتكم زدی ابرومو جلو پدرت بردی بعدم بهم میگي بي چشمو رو؟واقعا نو بره والا!
پوفي کرد و گفت:منو باش خواستم کاری کنم واسه تو مشکلی پیش نیاد حالا اگه بابا بره پیش پلیس چي؟
من:ترجیح میدم پلیس بگيرتم تا این که ادمايي مثله شما رو تحمل کنم!
خواستم از جام بلند شم اومد سمتم و گفت:چ کار میکني؟ همون طور که دستم رو شکمم بود گفتم:من پول اینجا رو ندارم نمیتونم بمونم باید برم! به زور منو برگردوند توتخت وگفت:با خودت لج نکن! چشمامو از درد رو هم گذاشتمو وگفتم:نمیخوام باز به بهونه پول کتک بخورم!دیگه تحمل نداشتم با تمام توانم از درد فریاد زدم! مهران گفت:از جات تکون نخور تا برم پرستارو صدا کنم! اگه میخواستمم نمیتونستم تکون بخورم! پرستار اومد بهم ارامبخش زد . بعد از چند دقیقه پلکام سنگين شد!
.
مهران:
نشستم روی صندلي به اوا که خوابیده بود نگاه کردم . میدونستم کارم اشتباه بوده ول نمیتونستم زیر بار برم! زنگ زدم به بابا
من:سلام
_:چ میخوای؟
من:میخواستم بگم ي موقع زنگ نزني به پلیس! _:ن نترس ب اون عروسک کوچولوت کاری ندارم! من:بابا بس کن!
_:واقعا باید خجالت بکشی پسر چطور روت میشه با من حرف بزني؟
من:بابا بس کن تورو خدا
_:حسابتو ميرسم! به وقتش حساب اون دختره بي چشم وروهم ميرسم! اینوگفت وقطعکرد.
ازجام بلند شدم واز اتاق رفتم بيرون به پرستارگفتم مراقب آوا باشه که نخواد از بیمارستان بره خودمم رفتم
سمت خونه خیلی اعصابم به هم ریخته بود به ثمين زنگ زدم تا بیاد پیشم! چشمامو باز
کردم نمیدونستم ساعت چنده ثمين کنارم خوابیده بود. از جام بلند شدم بعد از یه مدت
خیلی بهم چسبید . حولمو برداشتم و رفتم سمت حموم! این چند روزی که آوا بیمارستان بود اصلا بهش سر نزدم. هم از دستش ناراحت بودم هم ازش خجالت میکشیدم از طرفي هم حس میکردم زیادی بهش رو دادم. فقط پول بیمارستانو داده بودم.حتي نفهمیدم كي باید مرخص بشه !
یه هفته ای گذشته بود دیگه بابا کاری به کارم نداشت مش رحیمم یه هفته دیگه ازم وقت
خواسته بود تا برگرده. بیخیال اوا شده بودم. اون شب داشتم شام میخوردم. که ایفون زنگ
خورد. هیچوقت این وقت شب کسی نمی اومد دم خونمون. رفتم سمت ایفون دیدم یه
مامور پلیس پشت دره. نمیدونستم چه خبريه گوشي رو برداشتم و گفتم:بله؟
_:اقای....؟
من:بله خودم هستم!
_:یه لحظه تشریف میارین دم در؟
من:اتفافي افتاده؟
_:بیاین دم در توضیح میدم! درو باز کردم رفتم جلو اینه موهامو صاف کردم و رفتم پایين! یه سرباز و یه
سرگرد دم در بودن! صدامو صاف کردمو وگفتم:بفرمایید! سرگرده گفت:سلام اقا خسته
نباشید! من:سلامت باشید!
_:باید با ما بیاین اداره اگاهی! یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:چرا؟
_:خانوم آوا.... تو بازداشتگاهه باید به قید ضمانت ازاد شه ادرس شمارو
دادن شماره تماس ازتون نداشتيم!
من:آوا؟
_:نمیشناسين؟
_:چرا... چرا فقط واسه چي بردنش؟ براتون توضیح میدم فقط مدارکتونو بیارین لطفا! سرمو تکون دادم و رفتم داخل خونه . مونده بودم چ شده که اوا رو گرفتن! شناسنامه و سند ویلا رو برداشتم و از خونه
زدم بيرون با ماشين خودم رفتم کلانتري. وارد اتاق شدم .آوا یه گوشه ایستاده بود یه چادر سیاه
انداخته بود رو سرش و سرشو انداخته بود پایين! سرگرد نگاهی بهش کرد و گفت:بیا اینجا!
همون طورکه سرش پایين بود امد جلو.قیافش واقعا خنده دار شده بود.زیر چشمی نگاهش
کردم برای اولين بار خجالت کشیدنشو دیدم!
سرگرد اشاره کرد بهشو و گفت:شما چه نسبت
باهاش دارین؟
من:از اشناهای پدرشم!
سرشو تکون داد آوا سرشو اورد بالا و خندید لابد خودشم همینوگفته بوده !
:_خبر دارین خونوادش کجان؟
من:شهرستانن!
سرشو تکون داد و رو به اوا کرد و گفت:این دفعه رو میبخشم ولي به قید تعهد و ضمانت و البته دیگه طرفای اون مخفیگاهت هم نميري لباس پسرونه هم نمی پوشي! چون مدركي علیهت نداشتیم میتون بری و اگر نه الان بايد ميرفتي بازداشتگاه ميخوابيدي! آوا سرشو تكون داد ولي چيزي نگفت ! سرگرد گفت: شما ي لحظه اینجا باشید من الان برمیگردم !
سرمو تکون دادم اون رفت بيرون.یه نگاه به سرگرمي
جدیدم انداختم!
گرو گذاشتن سند بهترين موقعیت بود تا بتونم گستاخیاشو جبران کنم.
اروم بهش گفتم:از اینجا اوردمت بيرون هر چي من گفتم همونه! یه نگاه بهم کرد.
گفتم:میخوای برم! دندوناشو رو هم فشرد و گفت:اگه کسی رو داشتم بهت رو نميزدم!
من:کاری که میکنم شرط داره یا قبول میکني یا من ميرم.
اب دهنشو قورت داد وگفت:قرار نیست اذیتم کني كه!
خندیدم. بعد از این که کارايي که لازم بود رو انجام دادیم از کلانتري بيرون اومدیم.
اینجورکه معلوم بود یکی جای آوا روگفته بود و خواسته بود بگيرنش!
آوا همون طور که دنبال من م اومد گفت:کار بابات بود!
برگشتم سمتش و گفتم:دیگه چي؟
با حرص گفت:به خاطرش منو با خفت و خواری بردن پزشکی قانوني.
من:تو از کجا میدوني کار بابای من بوده! ن
گاهم کرد وگفت:پس کار خودت بوده!
من:ببين اون روی منو بالا نیار!
_:صبح
که مرخص شدم بابات اومده بود دنبالم فکرکرد نمیبینمش ولي من حواسم بهش بود!یا تو
بودی یا بابات چون فقط شما جای خونمو میدونستي!
من:بابای من هیچوقت همچين کاری نمیکنه! دست به سینه ایستاد جلومو و گفت:زنگ بزن ازش بپرس! احتمال میدادم که کار
بابا باشه ول نمیخواستم جلوی آوا چيزي بگم گفتم:باشه حالا سوار شو!
_:چي؟
من:سوار ماشين شو!
_:واسه چ سوار شم؟
من:باهوش! که ببرمت خونه !
اخم کرد وگفت:من با تو هیچ جا نمیام!
چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:انگار یادت رفت با چه شرطی اوردمت بيرون!
_:مگه مغز خر خوردم دنبالت بیام؟
من:میای یا برت گردونم!
اخمی کرد وگفت:اگه بخوای اذیتم کني ایندفعه واقعا دماغتو میشکنم!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:سوار شو! بدون هیچ حرف اومد نشست تو ماشين! منم خوشحال از این که دهنشو بستم راه افتادم سمت خونه ولي این تازه اول کار بود .
رسیدیم خونه ماشینو تو حیاط پارک کردم آوا چادرش که تو دستش مچاله کرده بود انداخت گوشه حیاطو واسش زبون در اورد! با خنده سرمو تکون دادم و گفتم:دیوونه ایا! دستي تو موهاش کشید و گفت:من گشنمه! یه تای برومو دادم بالا و گفتم:یعني ادم به پر رويي تو ندیدم! اهی کشید و گفت:خب گشنم نیست! من:بیا برو تو بابا!لوس... نگاهی به من کرد وگفت:بیام تو؟
من:باراولت نیستکه میای اینجا! نکنه میخوای شب تو حیاط بخوابي؟
_:مگه قراره من اینجا بمونم؟
من:مگه ندیدی چي گفت؟گفت اونجا نرو!
_:اینو گفت من بترسم!
من:به هر حال امشب اینجا میموني!
صاف ایستاد و نگاهم کرد .
من:بیا برو من کاریت ندارم!
_:از کجا معلوم!
من:منو نگاه کن!
من یه ادمم فهم و درک دارم نه
حیوونم نه وحشی به کسی هم حمله نمیکنم! ابروهاشو برد بالا و گفت:کاری که هفته پیش
کردی اسمش چي بود؟! حس بدی داشتم که نمیتونم جوابشو بدم اینجاست که قدرت
مردونه به کار ادم میاد رفتم سمتش گوششوگرفتم و در حالي که میکشیدمش گفتم:کاریت ندارم سیبیلو!
بیا بریم!
_:آی آی آی ای گوشمو کندی!
دستمو گرفته بود و چنگ ميزد تا
ولش کنم ول چون ناخون نداشت چيزي حس نمیکردم کشیدم و بردمش تو خونه! گوششو
ول کردم .
دستشو گذاشت رو گوشش و گفت:وحشی! رفت جلوی اینه ای که دم ورودی بود و
گفت:ببين چه بلا ين سر گوش نازنینم اوردي!
زدم رو شونشو و همون طور که ميرفتم سمت
اشپز خونه گفتم:گوشتو هر چقد بکشن از این که بزرگ تر نمیشه! هیچ نگفت رفتم سر یخچال وگفتم:سوسیس میخوری؟
اومد تو حال و سرشو به علامت مثبت تکون داد! یه ذره نگاهش کردم نمیدونم چرا دیدم نسبت بهش با دختراي دیگه فرق داشت.نمیشد به عنوان یه دختر بهش نگاه کرد شاید به خاطر ظاهر پسرونش بود ولي به هر حال با این که باهاش احساس راحتي میکردم ول هیچ کششی نسبت بهش احساس نمیکردم! نشست روی مبل و گفت:سختت نیست تو خونه به این بزرگ زندگ میکني؟ ماهیتابه رو گذاشتم رو گاز و گفتم:چطور؟
_حوصلت سر نميره؟اصلا وقت میکني این همه جا رو تميز كني؟
من:مش رحیم تميز میکنه کار من نیست!
_:پس تو چي کار میکني؟فقط میخوری و میخوابي؟
من:این زبونت اخرکار دستت میده ها! از جاش پاشد اومد اویزون اپن شد وگفت:پسرا باید پر رو باشن! سوسیسايي که خورد کرده بودم ریختم تو ماهیتابه و گفتم:تو دختري!
_:فقط تو میدوني که من دخترم! راست میگفت شونه هامو انداختم بالا! کاپشنشو در اورد و
گفت:میخوای جای کاری که واسم کردی هر روز بیام خونتو واست تميز کنم؟ برگشتم
سمتش و گفتم:نوچ! ابروهاشو داد بالا و گفت:پس چي؟ لبخند شیطنت اميزي زدم و
گفتم:برات یه فکر دیگه دارم!
_:مثلا؟
دستمو گذاشتم زیر چونمو و گفتم:حالا بذا بعد از
شام سر فرصت بهت میگم!
مشکوک نگاهم کرد.
من:مغزت منحرفه ها!
_:وقتي با ادمای منحرف سر وکار دارم نا خوداگاه ذهنم افكار منفي میاد!
من:نيس راحت باش!گفتم
که با سیبیلوها کاری ندارم!
لباشو جمع کرد زیر بینیشو و گفت:تو چرا گير دادي به سیبیلای من؟بابا اینا که زیاد نیست!یه جوری میکی انگار سیبیل چخماخي درست کردم واسه خودم!
کارم تموم شد سوسیسا رو ریختم تو بشقاب و گذاشتم رو ميز و گفتم:هر چ میخوای از تو
یخچال بردار من یه دقیقه کار دارم! اومد تو اشپزخونه و گفت:چ کار داری؟
گوشیمو از تو جیبم در اوردم و گفتم:فوضولو بردن جهنم! نفسشو فوت کرد ورفت سمت یخچالو وگفت:خونه خودمه دیگه!؟ راحت باشم؟ خندیدم وگفتم:اره
هر چي خاستي بردار بچه پر رو!
شماره بابا روگرفتم و رفتم تو اتاق .
چند بار بوق خورد بالاخره جواب داد باید یه جوری بهش یه دست م ريدم تا خودش لو بده اون بوده که پلیسو خبر کرده يا نه ؟!گوشي و كه جواب داد گفتم:مگه نگفتم بيخيال پليس شو؟صداشو و صاف كرد و گفت:علیک سلام پسرم !
چه عجب از این طرفا کم پیدايي!
من:چرا زنگ زدی اوا رو ببرن!
_:پس اومده گزارش داده! اون روز که میگفت من کارو به پسر شما ندارم!
من:میفهمی چ کارکردی؟یه دختري تنها و بي دفاع رو چرا تو درد سر مي ندازی؟
_:حالا چ شده سنگ اونو به سینه ميزني؟
من:بابا بذار یه چيزي بهت بگم تو زندگي من دخالت نکن !به کارای منم کاری نداشته باش وگرنه دیگه پسری به اسم مهران نداری.
اینوگفتم وگوش رو قطع کردم! دختره بیچاره به خاطر بابای من همون یه نیمچه سر پناهشم از دست داده بود.
لباسامو عوض کردم و از اتاق اومدم بيرون دیدم چهار زانو نشسته رو اپن و داره غذاشو میخوره!
خندیدم! دلم براش میسوخت از این همه تنهايي و بي کسی اون !خیلی سر سخت تر از اوني
بود که باید باشه! دستامو کردم تو جیب شلوار گرم کنمو گفتم:چرا اونجا نشستي؟ همون
طور که ساندویجشو دو لپي میخورد گفت:راحتم! رفتم پشت ميز تو اشپز خونه نشستم و
گفتم:کار بابام بود!
سرشو تکون داد وگفت:من که گفتم!
من:نمیتوني دیگه برگردی خونت
اذیتت میکنه!
شونه هاشو انداخت بالا وگفت:چ کارکنم؟برم تو پارک بخوابم؟
من:طبقه ی بالا یه سوییته تا یه جايي پیدا میکني بیا این بالا! نگاهم کرد و گفت:سلام گرگ از طمع
نیست!
من:تنها دلیلش اینه که تقصير بابام بوده!
بعدم نگران نباش اجارشو ازت میگيرم!
تکیه داد به دیوار و گفت:چقدرم که من دارم پول اجاره یه خونه رو بدم! من:از حقوقت کم
میکنم خندید وگفت:کدوم حقوق؟ نیشخندی زدم وگفتم:به هر حال از فردا باید واسه من
کار كني! اینوکه گفتم غذا پرید توگلوش لیوان نوشابشو یه نفس سرکشید نفس عمیقي
کشید و گفت:چه کاری؟
ایستادم و گفتم:تو قراره منشی مطبم بشی!
البته یه چيزايي هست
که قبلش باید یاد بگيري!
از رو اپن پرید پایين و گفت:برو بابا دلت خوشه....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#18   Posted: 20 Oct 2021 21:43

 0 Star

ارسالها: 4
واقعا عالیه داستانت
آدمو تشنه میزاره
اصلا قابل پیشبینی نیست
فقط توروخدا نصفه ول نکنی بری
چند قسمت دیگه مونده؟؟؟
Hjsuhe
 
     
  
 مرد
#19   Posted: 20 Oct 2021 22:50


 3 Star

ارسالها: 3396
Ali2557
درود بر شما
ممنون از همراهي و نظرت

داستان نسبتا طولانيه و تقريبا كامل نوشته شده من به هيچ عنوان داستاني رو ناقص ول نميكنم

حتما هر روز يك الي چند قسمت براتون اپلود ميشه

با آرزوي بهترين ها براتون🌹
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#20   Posted: 21 Oct 2021 01:43


 3 Star

ارسالها: 3396
(قسمت پانزدهم)

من:یادت نره تو پول دوبار بیمارستانتو به من به اضافه پول دیه دستم و
دماغ نازنینم و همچنين هم پول اون ویلاییه که سندشو واست دادم باید پس بدی حالا
گيريم دیه دنده هاتم که ازش کم کنیم بازم خیلی میشه!حالا اگه بخاي یه جور دیگم میتونم باهات حساب کنم!
بعد به اتاقم اشاره کردم ایستاد با لب و لوچه اویزون نگاهم کرد و گفت:از كي باید کارمو شروع کنم؟
نگاهی سر تا پاش کردم و گفتم:اول باید یه فکری به حال سر و وضعت کنیم! دست به سینه
ایستاد وگفت:مگه قیافم چشه؟خیلیم خوبه! من:من منشی مرد استخدام نمیکنم!
ابروهاشو داد بالا و گفت:یعني میخوای....
قبل از این که حرفشو کامل بزنه گفتم:اره باید
لباس دخترونه بپوشي ! سیبیلا و زیر ابروهاتم برداری! دستشوگذاشت روی دماغ و دهنشو
و گفت:اگه سيبيلامو بردارم ديگه نميتونم به تو اعتماد كنم!با اين حرفش خندم گرفت....
!اخمی کرد وگفت:خودت گفتي تا وقت سیبیل داری کاریت ندارم! من:ببين من بهت
تعهد نامه میدم تا وقتي منشی من باشي و اینجا زندگي میکني باهات کاری ندارم!خوبه؟
ابروهاشو داد بالا و گفت:نوچ!مثلا اگه این کارو کردی چي؟ یه نگاه به اطراف کردمو و
گفتم:این خونه مال تو! یه ذره فکر کرد و گفت:یعني الان این خونه مهم ترين چيزيه كه
داری؟ دستمو کردم تو جیبم و گفتم:یه خونه یک و نیم میلیاردی واست کمه؟
انگشت
اشارشو گرفت سمت منو و گفت:یادت باشه من خر نیستم!
من:باشه بابا مگه من چ گفتم؟ یه ذره فکرکرد وگفت:نه! اخمی کردمو وگفتم:همين که گفتم! خواست یه چيزي
بگه که گفتم:یادت باشه خیلی بهم بدهکاری! رفت نشست رو مبل و گفت:حالا هی اینو بگو! رفتم کنارش نشستم و گفتم:خیلی دلم میخواد بدونم چه شکلی میشی! اخمی کرد و گفت:مطمئنا خیلی خوشگل میشم! ابرومو دادم بالا وگفتم:اون که بله! روکرد به منو با هیجان گفت:من هیچوقت لباس دخترونه نپوشیدم!
خندیدم و گفتم:مثه این که خوشت میاد؟! خودشو جمع و جور کرد و گفت:نه که خوشم بیاد! خب همه تغييرو دوست دارن مگه نه؟همين تو! فکرکردی نمیدونم چرا گير دادی به من؟
من:چرا گير دادم؟
قیافه حق به جانب گرفت و گفت:چون من فرق دارم!
از اونجايي که متفاوتم یه جورايي جذابم! البته نه اون جذابي که تو فکر میکنیا! منظورم اینه که ذهنتو مشغول میکنم.
میخوای سردر بیاری که یه دختري مثله من چطور زندگ میکنه و چ کارا میکنه؟!چ بلده!؟ چطوریه که نمیتونه مثل دختراي دیگه باشه؟! با تعجب نگاهش کردم. حرفي نداشتم حدسش درست بود. با رضایت لبخندی زد و گفت:دیدی درست گفتم! من:خب چطوری فهمیدی؟
خندید و گفت:فکر میکني من وقتي بیکارم و تنهام چ کار میکنم؟میشینم واسه زندگیم غصه میخورم؟ شونه هامو انداختم بالا ! یه کارت از تو جیبش در اورد و گفت:نه اقا!کتاب میخونم! کارت عضویت کتابخونشو گرفت جلومو گفت:کلی کتاب خوندم! وقتي ادم کتابای زیادی میخونه با شخصیتای مختلف اشنا میشه اخلاقو رفتارای دیگرانو راحت تر درک میکنه!از اون گذشته وقتي با مردم زیاد در ارتباط باش با همه قشری سر و کار داشته باشي بعضي از نگاها رو میفهمی!فکرکردی اگه تو چشمات هوس میدیدم الان اینجا بودم؟من تو چشمات یه برقي میبینم که وقتي به من نگاه میکني از کنجکاوی مي درخشه!تمام حرکاتمو یه جور خاص زیر نظر میگيري! طوری بهم نگاه میکني که انگار داری به یه دختر بچه بازیگوش نگاه میكني نه یه دختر نو جوان به جذابیت های ظاهری ! خندیدم و گفتم:داری ترسناک میشیا!
با خنده گفت:چرا؟
ن ريس من توانا ين خوندن ذهنو ندارم! من:شناسنامت پیشته؟
_:شناسنامم؟من:شکدارم ....سالت باشه!اما روزگاربا من طوری رفتار کرده که مجبور بودم به اندازه سن سختي بكشم لبخند تلخي زد و گفت:تو دنیای من جايي واسه بچگی کردن و جووني کردن نیست.
به من نگاه كرد و تو چشماش ي دنيا غم بود !
اگه قیافمو عوض کنن نمیتون منو تبدیل كنن به چيزي که یه عمر ازش محروم بودم....
خودش برای این که جو رو عوض کنه خندید وگفت:خب حالا كي قرار دادتو مینویسی؟
خندیدم وگفتم:همين الان! چهار زانو نشست رو مبل وگفت:برو قلم کاغذ بیار! خندیدم و
گفتم:باشه! اوردم و گذاشتم روميز و گفتم:خب چ بنویسم؟از جام بلند شدم و
رفتم از تو اتاق یه برگه آوردم فکرکردم وگفت:بنویس اینجانب مهری مجد.... با چشم غره نگاهش کردم نیشش تا بناگوش باز شد. گفتم:كي؟
در حال که سعی میکرد خندشو کنترل کنه گفت: اقای مهران خان مجد! من:اها حالا شد!
_:زیر لب گفت:همون مهری خودمون! شنیدم ولي چيزي نگفتم. ادامه داد:تعهد میدهم!که
به هیچ وجه به سرکار خانوم آوا کریمی نگاه کج نکرده.... زدم زیر خنده و
گفتم:اخه اینا رو بنویسم؟میخوام بدم دست وکیلم! اخم کرد و گفت:فردا میکی این تو قرار
داد نبود اون تو قرار داد نبود! من:باشه ولي همون نگاه کج معني میده دیگه! _:خب حالا
اونو ننویس! صداشو صاف کرد و گفت:تا عمر دارم به این بانوی گران قدر به چشم ابزار و
هوس نگاه نکنم! همون طورکه مینوشنم گفتم:اوووف چه خود شیفه! اخمی کرد و
گفت:خانوما همشون محترمن! من:باشه بگو _:تا وقتي نزد من مهمان است مانند یک گوهر
گرانبها از او نگه داری کرده و به او دست درازی نکنم و پیش خدا امانت دار خوبي باشم در
غير این صورت ملک مسکوني خود را با سند منگوله دار به اسمش خواهم زد! همچنين....
من:نه دیگه همچنيم نداره!
_:چرا داره هميم که من میگم... همچنين در صورت شکایت خود را به هیچ وجه طبرئه نکنم وگناه کبيره خود را گردن بگيرم! سرمو تکون دادم و گفتم:چشم دیگه؟
دستاشو زد به هم وگفت:نوشتي؟ برگه روگرفتم جلوش! لباشو جمع کرد و گفت:دست خطت دكتريه!
من : عمت بد خطه! با دقت به برگه نگاه كرد و گفن: واي
به حالت اگه یه چيز دیگه نوشته باشي! م
ن:نه چيز دیگه این نبود! خودکارو از دستم گرفت
انگشتشو با خودکار رنگی کرد و گفت:امضا بلد نيستم انگشت ميزنم! یه انگشت زد پایینه
برگه یه نگاه کردم و منم انگشت زدم! نفس عمیقي کشید وگفت:مرده و قولش!
بعد دستشو دراز کرد جلوم باهاش دست دادم و گفتم:قولم قوله!
از جاش بلند شد و کش و قوش به
خودش داد یه دفعه جمع شد و گفت:ای ای.... ببين چ کار کردی با این دنده دیگه تکونم
نمیشه خورد!
من:تقصير خودت بود!
_:خیلی روت زیاده!
خودم درستت میکنم!
چشمکی زد وگفت:خودم روتوکم میکنم !
خندیدم و گفتم:پیاده شو با هم بریم! صداشو کلفت کرد و گفت:بخند عزیزم بخند...
من:گمشو اه! ادم فکر میکنه واقعا پسری.... خندید وگفت:من کجا باید بخوابم؟
من:اینجا دوتا اتاق بیشتر نداره یکیش پر از وسیلس یکیشم اتاقه منه! سرشو تکون داد دوباره به همون حالت جدی که همیشه داشت برگشت و گفت:خب یه پتو و بالشت بده من ميرم تو همون اتاقه میخوابم! من:نه تو برو تو اتاقه من بخواب من اینجا میخوابم! خندید و گفت:تو جايي غير از روی تختت خوابت نمیره!دوما یادت باشه محبت زیادی باعث میشه دیگران سوارت بشن!حالا به من یا هرکس دیگه ای . لبخند زدم وگفتم:باشه!تو اتاق رخت خواب هست خودت هر چي خاستي بردار! یه نگاه به ساعت پلاستیکی پسرونه ای که رو دستش بود کرد وگفت:خب دیگه من ميرم بخوابم! مسواکمم که نیاوردم!فقط بیا بگو اتاقه من کو؟ بردمش تو راهرو در اتاقي که تبدیل به انباری کرده بودمش رو باز کردم و گفتم:میتوني تو این شلوغي بخوابي؟ _:نمیخوام اینجا زندگ کنم که میخوام بخوابم! یه نگاه به اطراف کرد و
گفت:نیگا کن ببين چقد پول حروم میکنه! نشست روی کاناپه قدیمی من و گفت:این که
سالمه چرا انداختي این تو؟ من:خب دیگه کهنه شده! یه دست کشید روشو گفت:لابد دیگه! لبخندی تو صورتم پاشید و گفت:کلید اتاقو بده و دیگه شب به خير! کلید و انداختم طرفش و از اتاق اومدم بيرون!رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز كشيدم اميرو وگرفتم....
من:الو؟
_:الو؟
من:سلام خوبي؟
امير میخوام یه دختر واسم جور كني
_:چشد؟ثمين باب میلت نبود؟
من:نه واسه خودم نمیخوام یکی رو میخوام که ارایشگری بلد باشه!
_:چ؟
من:نشنیدی مگه میگم ارایشگری....
_:شنیدم! میخوای چ کار؟مثه این که
خوشت اومده میخوای موهاتم دخيا واست کوتاه کنن؟ایول بابا چرا به فکر خودم نرسید؟!
از طرز تفکرش خندم گرفت. گفتم:ازمایشم نمیخواد بده فقط تر و تميز باشه میخوام فردا
صبح بفرستیش!
_:خبريه؟
من:به تو چه کارتو بکن!
_:یه جوری میگی انگار در عوض کارام بهم حقوق میدی!
من:فکر
کردی نمیدونم بیست درصد پولي که به دخترا میدمو میگيري؟
تو گربه ای نیستي که محض رضای خدا موش بگيره _:خب بابا فهمیدیم میدوني! جورش میکنم امشب ...
چشمو ابرو مشکی دیگه!
من:قیافش مهم نیست فقط ارایشگری رو خوب بلد باشه!
صبح دم در خونتونم! _:باشه شب خوش!
گوشي رو قطع کردم و شماره ثمين رو گرفتم.
خیلی بوق خورد ولي بالاخره جواب داد .
من:سلام عزیزم!
_:سلام مهران جان خوبي؟
من:قربونت برم تو چطوری؟
_:منم خوبم!اگه منتظری من تا نیم ساعت دیگه خودمو ميرسونم! غلطي تو جام زدم و گفتم:نه گلم امشب میخوام تلفني باهات حرف بزنم .....
.
آوا:
چشمامو باز کردم هوا روشن شده بود با کلافکی از جام بلند شدم. نمازم هم قضا شده بود.
جامو جمع کردم و درو باز کردم هنوز در کامل باز نشده بود که دیدم مهران با همون پسری
که اون روز دم در دیده بودمش نشستن تو حال !
دلم ریخت خدایا این اینجا چ کار میکرد؟
نکنه میخوان دو نفری یه بلايي سرم بیارن؟
یه نگاه به اطراف کردم تا یه چيزي واسه دفاع از خودم پیدا کنم.
گوشامو هم تيز کردم تا ببینم چ میگن
:_اخه من که دختر ارایشگر دورو برم نیست میدوني که همشون رنتين وگرنه پیش من نمی اومدن !
چشمم خورد به چوب لباش توکمد! با رضایت لبخندی زدم و ازگوشه در بقیه حرفاشونو گوش دادم .
:_ باشه باشه نشد ما یه کاری بدیم دستت تو درست انجامش بدی !
امير پاشو انداخت رو اون يكي پاش و گفت: خب نگفتي واسه چي ميخاستي ؟ مهران با کلافکی گفت:به تو چه !
:_ امير ابروهاشو داد بالا برگه ای که روی ميز بود برداشت و شروع کرد به خوندن:اینجانب
مهران مجد ....
مهران برگه رو از دستش قاپید و گفت:فضول شدی!پاشو برو من هزار تا کار دارم ! امير نیش خندی زد و گفت:تعهد نامه واسه كي نوشته بودی؟ مهران از جاش بلند شد و گفت:بلند شو بلند شو ببینم !
:_ بگو ببینم اوا کیه؟
مهران با حرص گفت:به تو ربطی نداره !
خیالم راحت شد این یعني حداقل با هم دست به یکی نکردن ! امير از جاش بلند شد وگفت:دیگه تكو تنها ميري سراغ دخترا؟باشه با مرام !
:_ پاشو برم حوصلتو ندارم ! :
_ ببینم نکنه الان اینجاست؟
سرك کشید تو راهروگفت:آوا خانوم؟
حتي لحنشم ترسناک بود.
از کنار در رفتم عقب که مبادا منو ببینه ! مهران:کسی اینجا نیست!
اونجوری هم که تو فکر میکني نیست چقد ذهنت منحرفه !
:_ اخه تو با دختر چه کار دیگه ای میتوني داشته باشي؟
_ داری عصبانیم میکني گفتم که کار دارم تو که نتونستي باید خودم یکی رو پیدا کنم
همون موقع گوش مهران زنگ خود یه نگاه به گوشیش کرد و گفت:تا من اینو جواب میدم تو هم اومدی بيرون !
بعد رفت سمت در خروجي! قبلم شروع کرد به تند تند زدن !
امير یه چند ثانیه صبر كرد صدای بسته شدن درکه اومد اروم اروم اومد سمت راه رو گفت:اوا کوچولو !
اروم ارو رفتم سمت کمد.
با صدای بلندی گفت:نترس بابا کاریت ندارم!
باورکن من از مهران خیلی باحال ترم!ب
یا ب ريون ببینمت این دختره کیه که از مهران تعهد نامه میگيره!؟
بعد شروع کرد به حرف خودش خندیدن !
رفتم توکمد و چوبشو از جا در اوردم....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

دختر پسرنما


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA