انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »
داستان سکسی ایرانی

شیطان اینجاست

 مرد
#1   Posted: 22 Oct 2021 15:48


 3 Star

ارسالها: 3196
سلام و درود
«شیطان اینجاست»
اثر:Kiing
ژانر : ترسناک ، رازآلود ، اروتیک

خلاصه: یکتا یارا(مستعار)دختری یتیم است که در کودکی والدین خویش را از دست داده و با خانواده عموی خود در شیراز روزگار میگذراند ...وی به دلایل شغلی به تهران نقل مکان کرده و در آنجا با آقای کوشا که مردی مرموز و عجیب است اشنا میشود... این آشنایی منجر به اتفاقاتی میشود که زندگی یارا را دگرگون کرده و مسیر .. سرنوشتش را تغییر میدهد....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  ویرایش شده توسط: Kiing  
 مرد
#2   Posted: 22 Oct 2021 22:11


 3 Star

ارسالها: 3196
قسمت اول

قتل های سریالی" کاف " همچنان ادامه دارد ...
فرمانده انتظامی استان تهران از پيدا شدن جنازه یک دختر ۳۲ ساله در پارک چیتگر خبر داد....
به گزارش مهر و به نقل از پایگاه خبری استان تهران سرهنگ ...اظهار کرد : این چهاردهمین قتلی است که بدین شکل در این دوسال جاری اتفاق افتاده...
هنوز هیچ سرنخی پيدا نشده ! تحقیقات پلیس برای پيدا كرزن هویت قاتل همچنان ادامه دارد...
پلیس خواستار همکاری تمامی شهروندان محترم استان تهران است... "
قاتل سریالی دختران جوان در تهران آزاد است "
شادی این جمله ها رو بلند بلند ادا میکرد و به زن عمو مینا استرس میداد...
بالاخره من از جا بلند شدم ، روزنامه جنایی رو از دست شادی گرفتم و گفتم : دق دادی مادرتو دختر
شادی : عههه یارا !
روزنامه رو بده ببینم !
مثلا داشتم اخبار میخوندم .
-آخه اینجوری ؟
زن عمو مینا به سینه اش کوبید و درحالی که ناله میکرد گفت : من چجوری تک دخترمو بفرستم تهران ، ای خدا؟
من هروز میمیرم و زنده میشم یارا ،
چجوری بفرستمت تو این شهر خطرناک؟
با اخم به شادی نگاه کردم که نیشش باز شد و شونه ای بالا انداخت...
میدونستم زن عمو چقدر نگرانمه ، حالا هم که شادی هعی نمک رو زخمش میپاشید . دختره دیوونه ! کلا کرم داشت . زن عمو رو از پشت بغل کردم و گونه اش رو بوسیدم سپس با محبت گفتم : الهی من فدات شم عزیزم ، میدونم چقدر نگرانمی ولی چیکار کنم ؟ کاره دیگه زن عمو جون .
-آخ اینجوری نگو که دلم خونه !
کاش میشد باز هم پیش خودمون بمونی یارا ، یعنی هیچ راهی نداره ؟
عمو فرشاد در حالی که ساعتش رو به دست میبست از اتاق بیرون اومد و گفت : آخه چقدر این دخترا رو لوس میکنی مینا ، نه راهی نداره ! انتقالی گرفته باید بره تهران ، برا پیشرفت خودشه دیگه زن ، تو شیراز بمونه همین آش و همین کاسه هست !
اونجا دفتر مهندسی یکی از بهترین دوستامه ، هم امکاناتش بیشتره هم حقوقش. یه خونه هم براش میگیرم ، راحت بره و بیاد. خودمون هم که هر ماه بهش سر میزنیم ، پس دیگه نگرانیت برای چیه ؟
زن عمو گفت : آخه نمیدونی چقدر این تهران مرده شور برده خطرناکه ! یارا هم دختر جوونیه ، میترسم فرشاد . عمو نزدیکم شد و گونه ام رو بوسید سپس گفت : این دختر از من و تو بهتر میتونه از پس خودش بربیاد . نگران نباش ، من سفارشش رو کردم! هیچ اتفاقی نمیوفته ، یارا هم مثل دختر خودمه ، اگه یه درصد احتمال میدادم اونجا خطری تهدیدش کنه نمیفرستادمش . لبخندی زدم و با خجالت گفتم : شما لطف دارید عمو جون ، من خودمم مراقبم ! دیگه دختر بزرگی شدم. شادی دستاش رو زیر چونه زد و گفت : کم کم داره حسودیم میشه بابا ، وقتی منم دانشگاهو تموم کردم باید مثل یارا برم تهراناااا ... عمو فرشاد : تو اول یه دانشگاه خوب قبول شو ، هرجا بخوای میفرستمت. شادی بادی به گلو داد و گفت : معلومه که قبول میشم ، مگه من چیم از یارا کمتره ؟ لبخندی زدم و جواب دادم : مطمئنم که بهتر از منم قبول میشی شادی. برای آخرین بار بعد از ناهار با کمک شادی سفره رو جمع کردیم و عمو هم به دفتر کارش رفت به اتاق رفتم تا ساکم رو چک کنم. با خودم گفتم : خب ، لباسای زیرمو که برداشتم. مسواک ، شونه و.. یهو نگاهم به قاب عکسی که روی عسلی بود افتاد ، تنها یادگاری ای که از مامان و بابا داشتم ، قاب عکس رو برداشتم و روی تخت نشستم . دستی به روش کشیدم و با لبخند تلخی به جمع سه نفرمون نگاه کردم : من ، مامان و بابا زمان زیادی از آخرین باری که دیده بودمشون میگذشت ، یادمه یه روز برفی بود. من خونه مادربزرگم بودم و با عروسک مو قرمزم بازی میکردم ، عمو فرشاد با حال بدی وارد خونه شد و خبری به مامان بزرگ داد که دنیام رو دگرگون کرد. مامان و بابا با هم خودکشی کرده بودند! هیچوقت نفهمیدم چرا تنهام گذاشتند .. من یه دختر کوچولوی بی پناه ، تو ۶ سالگی یتیم شدم . هیچکس تو زندگیم نمونده بود ، هیچکس منو نمیخواست. تنهای تنها بودم. هرگز اون دوران نحس رو فراموش نمیکنم ، هرشب تا صبح گریه میکردم و احساس بدبخت ترین آدم روی زمین رو داشتم. یه دختر ۶ ساله چی از زندگی میفهمید ؟ من حتی نمیتونستم مرگ رو درک کنم ! وقتی همه با گریه و دلسوزی بهم میگفتند بابا و مامانت دیگه وجود ندارند هیچ حسی نداشتم . فکر میکردم دارن باهام بازی میکنند ، من هنوز تو دنیای باربی ها و عروسکهای پشمالوی خودم بودم . اما بعد از چند روز فهمیدم هیچ بازی ای در کار نبوده ، مامان و بابای من دیگه برنمیگشتند . اونا رفته بودند ، برای همیشه . به آسمون پرواز کرده بودند و دخترشون رو جا گذاشته بودند. قطره ای اشک از گوشه چشمم چکید و به روی صورت مامان افتاد. قاب عکس رو بؽل کردم و زیر لب گفتم : دلم براتون تنگ شده ... در همین لحظه صدای زن عمو از پشت در بلند شد : - مطمئنم دل پدر و مادرتم برای تو تنگ شده یارا عزیزم . به سمتش برگشتم و با دیدن لبخند مهربونش دلم آروم گرفت. زن عمو کنارم نشست ، موهام فرم رو کنار زد و گفت : صورتت درست مثل مادرته ، همونجوری معصوم و زیبا . کاش اینجا بود و یارا کوچولوش رو میدید. لبخند تلخی زدم و گفتم : حتما نمیخواست همچین روزیو ببینه که اونکارو کرد. زن عمو آهی کشید و گفت : چی بگم دخترم؟ خودم هم نمیدونم چرا نرجس همچین کاری کرد ، اون عاشق تو و پدرت بود! حتی هیچ نامه یا وصیتی هم نزاشت. واقعا نمیدونم دخترم .. تنها چیزی که قبل از مرگش بهم داد همین گردبندیه که تو گردنته ! بهم گفت وقتی ١٨ سالت شد این گردبند رو بهت بدم و بگم هروقت هرجایی گیر کردی ، اینا رو بفروشی و برگردی خونه. دستم رو به روی گردنم کشیدم و گفتم : امیدوارم هیچوقت همچین روزی نرسه ، این تنها یادگاریه که ازشون دارم. زن عمو لبخندی زد و گفت : مطمئنم که نمیرسه ، مگر اینکه من مرده باشم یارا. تو رو خدا تو تهران به هر مشکلی برخوردی ، فقط بهم یه زنگ بزن. مهم نیست مشکلت چی باشه ، زن عمو همیشه هواتو داره دخترم! بی اختیار بغلش کردم و سرم رو به سینش چسبوندم. -مرسی زن عمو ، واقعا ازتون ممنونم ! امیدوارم یه روزی بتونم محبتتاتون رو جبران کنم. -هیس ، این چه حرفیه یارا ! تو هم مثل شادی هستی .. نیازی به جبران نیست ! خوشبختی تو برای من بزرگترین خوشحالیه. لبخندی زدم و چشمام رو بستم. صبح شده بود و وقت وداع با عزیزترینام بود ، زن عمو گریه میکرد و شادی پکر شده بود. جفتشون رو بوسیدم و ازشون خواستم مراقب خودشون باشند ، زن عمو هم با هزارتا دعا بدرقم کرد. عمو فرشاد منو تا ترمینال رسوند ، خدا میدونه چقدر ازش ممنون بودم. اگه عمو نبود ، من میخواستم چیکار کنم ؟ قبل از اینکه سوار اتوبوس بشم محکم بؽلش کردم و بابت تمام این اتفاقا ازش تشکر کردم ، عمو هم با تواضع و محبت جوابم رو داد و منو بدرقه کرد. این اولین باری بود که تنهایی سفر میکردم ، خیلی هیجان داشتم. روی صندلی مورد نظر نشستم و از پشت شیشه با عمو بای بای کردم. بعد از اینکه تمامی مسافرها سوار شدند اتوبوس به راه افتاد. کنار من یه پیرزن کم حرفی نشسته بود ، سلامی بهم کردیم و بعد از اون تا چندین ساعت بینمون حرفی رد و بدل نشد. منم از بیکاری هنزفریم رو داخل گوشم گذاشتم و یکی از آهنگای شادمهر عقیلی رو پلی کردم. ساعت نزدیک هشت بود که ما به تهران رسیدیم ، برج میلاد و کارخونه مینو اولین چراغ سبزای ورود ما بودند. قبلا هم به تهران اومده بودم ، شهر بزرگ و مدرنی بود ! خیلی دوستش داشتم. ما تو ترمینال میرداماد توقؾ کردیم و بعد مسافرا تک به تک از اتوبوس پیاده شدند. کمک راننده ساک و چمدونا رو به دست مسافرا میداد اما انگاری ساک من اون ته مونده بود. بالاخره کمک راننده ساک قرمزی بلند کرد و پرسید : شماره ۶۶ جلو رفتم و گفتم : منم ، ممنون! شمارم رو بهش دادم و بعد به سمت خروجی ترمینال حرکت کردم. پیرزن بور و قد کوتاهی جلوی یه پژو با همسرش که اون هم پیرمرد مسنی بود ایستاده بود. پیرزن با دیدن من نزدیکم شد و پرسید : یارا خانوم ؟ سرم رو به نشونه آره تکون دادم و گفتم : شما هم باید خانوم جاهدی باشید؟ -خودمم دخترم ، عموت عکستو برام فرستاده و کلی سفارشتو بهم کرده ! ماشالله بزنم به تخته از عکست خیلی خشگلتری. لبخندی زدم و با تواضع جواب دادم : شما لطف دارید خانوم جاهدی. پیرزن به شوهرش گفت : عباس ، بیا ساک یارا خانوم رو بزار صندوق عقب ! این امانتی آقا فرشاده هااا ! باید خوب ازش مراقبت کنیم. با گفتن این حرف جفتمون خندیدیم و آقا عباس جلو اومد. -ای به چشم ، امانتی آقا فرشاد رو چشم ما جا داره. عموم ادم درستی بود و همه ازش راضی بودند ، برای همین بین تمام دوستا و آشناها اینقدر محبوب بود. به کمک عباس آقا ساک رو تو صندوق عقب گذاشتم و سوار ماشینشون شدم. شرمنده ام کرده بودند ، انتظار نداشتم بیان دنبالم! خانوم و آقای جاهدی صاحب همون آپارتمانی بودند که قرار بود من اجاره اش کنم ، اونا از قبل با عموم آشنایی داشتند و به همین دلیل اینقدر منو تحویل میگرفتند. با شرمندگی گفتم : بخدا راضی به زحمت نبودم ، شما ادرس میدادید من میومدم و کلیدا رو ازتون میگرفتم! خانوم جاهدی با خوشرویی گفت : ای بابا ، دخترم این چه حرفیه ؟ تو این شهر غريب که نمیتونستم تنهات بزارم. آقای جاهدی : آدرس خونه رو هم بلد نبودی ممکن بود گم بشی دخترم. -دستتون درد نکنه ، خجالتم دادید. آقای جاهدی : نفرمایید خانوم ، آقا فرشاد بیشتر از اینا به گردن ما حق دارند. لبخندی زدم و از پشت شیشه به فضای زیبا شهر خیره شدم. نیم ساعتی تو راه بودیم ، تا اینکه به اپارتمان رسیدیم. یه آپارتمان سه طبقه نقلی و مناسب که نماش شیری رنگ بود. هر سه نفر از ماشین پیاده شدیم ، آقای جاهدی کلیدا رو به دست خانومش داد و گفت : من یه دقیقه برم با این آقا حسن حساب کتابامو کنم تا یادم نرفته ، بنده خدا دو سه باری بهم زنگ زده. با گفتن این حرؾ از ما دور شد و به سمت میوه فروشی که رو به رو خونه بود رفت. خانوم جاهدی هم در رو باز کرد و ما وارد حیاط شدیم. در همین لحظه یه مرد چاق و کوتاه سرش رو از میون شمشادا بلند کرد و با دیدن خانوم جاهدی دستی تکون داد. خانوم جاهدی به سمتش رفت منم دنبالش کردم. پسر شیر آب رو بست و با خوش رویی گفت : س .. سلام .. خانوم .. جاهدي ، خو .. خو ..خوش .. اومدید.. بیچاره نوک زبونش میگرفت و لي "س" رو زبونش میزد. خانوم جاهدی : به به آقا شمشک ! میبینم که سخت مشغول کاری ! باریکلا پسر. -خوا .. خواهس .. میکنم .. خانوم ، وظ .. وظیفست . پیرزن به من اشاره کرد و گفت : این خانوم که میبینی ساکن جدید آپارتمانه ، اسمش یارا خانومه ! طبقه دوم میشینه ! حواست باشه هااا ! نمیخوام یه تار مو از سرش کم شه. شمشک خندید و از خجالت سرخ شد ، سرش رو پایین انداخت و گفت : خوس ..بختم یا ...یا .. یارا .. خانوم ، هر .. مسکلی تو ساختمون .. داستید به من بگید ! من خودم ری .. ری .. ریدفس .. میکنم! لبخندی زدم و با محبت گفتم : ممنون شمشک ! لطف داری! خانوم جاهدی به سمت لابی آپارتمان حرکت کرد و منم دنبالش راه افتادم. سوار آسانسور که شدیم خانوم به دکمه طبقات اشاره ورد و گفت : این ساختمون کلا سه طبقست دخترم ، طبقه سوم خالیه ، دومی مال خودته و اولی هم مال یه آقاییه. با تردید پرسیدم : یه آقا ؟ -آره اقا کوشا ، مرد خیلی خوبیه ! سرش تو کار خودشه نگران نباش. - آهان... خانوم جاهدی به بقیه دکمه ها اشاره کرد و گفت: -B زیرزمینه ، توش انباری و یه اتاق تنیسه . چیز خاصی نیست ! ‏Pهم پارکینگه. به دکمه 4 اشاره کردم و پرسیدم : پس این چیه ؟ پس این چیه ؟ -این بالاپشت بومه ، کولر ابی و ماه واره هم داره ! لبخندی زدم و گفتم : دستتون درد نکنه! به طبقه دوم که رسیدیم خانوم با کلید در رو باز کرد ، واحد مبله بود و انواع و اقسام وسایل مورد نیاز توش قرار داشت. با هم به سمت آشپزخونه نقلی که سمت چپ در بود رفتیم ، خانوم جاهدی شیر آب گرم و سرد رو باز کرد و طرز استفاده از آبگرمکن رو بهم یاد داد. شیر گاز رو هم باز کرد و بعد منو به سمت حموم هدایت کرد. خدا رو شکر که عمو فکر همه چیز رو کرده بود ، خونه هیچ کم و کسری ای نداشت. فقط باید مواد غذايي و شوینده میخریدم. آپارتمانش دو خوابه بود و یه تخت یه نفره مناسب هم داشت. کولر و شوفاژ هم که به راه بود ، دیگه چیزی لازم نداشتم. در آخر باز هم ازش تشکر کردم و گفتم : خیلی ممنون ، تا اخر عمر دعاگوتون میشم خانوم جاهدی. پیرزن لبخندی زد و گفت : به من بگو اعظم عزیزدلم ! اینجوری راحتترم. - چشم اعظم جون ! خندیدیم و تصمیم گرفتم تا دم در پارکینگ بدرقش کنم. وارد حیاط که شدیم در ورودی باز شده و مرد جوون و خوش چهره ای وارد شد. اعظم با دیدن مرد هیجان زده شد و رو به من گفت : اینم از آقای کوشا گلمون. مرد که تازه متوجه حضور من شده بود سرش رو بالا اورد و نگاهی به سر تا پام انداخت. اعظم رو به مرد سلام کرد و گفت : آقای کوشا ما چطوره ؟ مرد با بی تفاوتی سری تکون داد و گفت : خوبم! اعظم به من اشاره کرد و گفت : ایشون همسایه جدیدتون هستند آقای کوشا ، تازه از شیراز تاشيف آوردند. یه جوری نگام میکرد که خیلی دست و پام رو گم کرده بودم. حتی نمیتونستم تو روش نگاه کنم!
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 زن
#3   Posted: 23 Oct 2021 00:30

 0 Star

ارسالها: 45
سلام رفیق دستت درد نکنه بابت داستانهای زیبات عالی هستند ولی جسارتا یه انتقاد ریز هم میکنم اونم اینکه توشون غلط های تایپی زیاد دارن بازم ببخش منو رفیق
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#4   Posted: 23 Oct 2021 01:55


 3 Star

ارسالها: 3196
Vahid2000
درود بر شما
ممنون از نظر و‌ انتقادتون درست میفرمایید سریع تایپ میکنم گاهی از دستم در میره شما به بزرگی خودتون غلطاشو نادیده بگیرین بازم ممنون از همراهی گرمتون

با آرزوی بهترینا برای شما🌹
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  ویرایش شده توسط: Kiing  
 مرد
#5   Posted: 23 Oct 2021 02:15


 3 Star

ارسالها: 3196
(قسمت دوم)
دست آخری سرم رو پایین انداختم و با لحن شرمنده ای گفتم : یارا هستم ،
جوابی نداد و فقط بهم نگاه کرد ، یه نگاه تمسخر آمیز ! نمیدونستم دلیلش چیه؟
اعظم خانوم گفت : لطفا هوای دختر ما رو داشته باشید ، یکم خجالتیه! کوشا با لحن خونسردی گفت : همه اولش اینجورین ...
مگه نه خانوم یکتا ؟ نمیدونم چرا یهو تنم یخ زد ، سرم رو بلند کردم و به چشمای یخی و ترسناکش خیره شدم. این مرد منو میترسوند ، نمیدونستم چی باید بگم؟ قلبم تند تند میزد و دهنم خشک شده بود ، تاحالا اینقدر از یه نفر نترسیده بودم ! اونم مردی که اولین بار بود میدیدمش. آب دهنم رو با صدا قورت دادم و گفتم : بله ، درست میگید.
اعظم خانوم که متوجه فضای سنگین بینمون شده بود رو به من گفت : عزیزم ، بیا تا این دور و بر هم بهت نشون بدم.
تا این حرفو زد نفس عمیقی کشیدم و خدا رو شکر کردم که راه فراری پیدا کردم پس زیر لب خداحافظی گفتم و به دنبال اعظم خانوم راه افتادم.
اعظم نگاهی به قیافه آشفتم انداخت و انگار که متوجه اوضاع شده باشه گفت : نترس عزیزم ، اون کلا مدلش این شکلیه!
* خیلی ترسناکه ! مثل آدم بده تو فیلما میمونه !
* اعظم خانوم ریز خندید و گفت : آدم با آدم فرق داره دیگه دخترم ، مرد بدی نیست ! الان شیش سالی هست اینجا زندگی میکنه ، کسی تاحالا ازش چیز بدی ندیده ، آسه میره آسه میاد به کسی هم کاری نداره.
* تو هم اولین دختری نیستی که اینجا رو اجاره کرده ، قبل از تو هم یه خانوم مطلقه طبقه سوم مینشست.
* -خب ، بعدش چی شد ؟
* -یه روز رفت مشهد و دیگه برنگشت ! رفته بود دخترشو ببینه ولی بنده خدا تو جاده تصادف کرد و عمرشو داد به شما.
* متاسف شدم و با ناراحتی گفتم : خدا بیامرزتش!
* -آره دخترم ، دوسالی هم اینجا زندگی میکرد ! اتفاق خاصی نیوفتاد ، نگران هیچی نباش ! هم شمشک و هم کوشا آدمای درستی هستند.
* اگه نبودند که یه دختر ترگل ورگل مثل تو رو نمیاوردم اینجا.
* اعظم با گفتن آخرین جمله خندید ولی من به لبخندی اکتفا کردم.
* از در که بیرون رفتیم ، عباس آقا تو ماشینش نشسته بود.
* اعظم خانوم به مغازه های رو به رو اشاره کرد و گفت : اینجا سوپرمارکت و میوه فروشی هست ، دو قدم بالا تر هم یه پارکه ورزشیه که رو به روش نونوایی سنگکه و پیتزا فروشیه.
* خدا رو شکر همچی مهیا هست ، اما اگه بازم کم و کسری داشتی شمارمو که داری مادر ، بهم زنگ بزن.
* چشم اعظم خانوم ، دستتون درد نکنه !
* اعظم خانوم سوار ماشین شد و منم از پشت شیشه با عباس اقا خداحافظی کردم.
* اون زوج پیر رفتند و منم به داخل حیاط برگشتم که یکدفعه باد سردی وزید ، درختها و شمشادها زیر سایه باد تکون میخوردند و فضای ترسناکی توی حیاط ایجاد میکردند.
* سایه هایی که روی دیوار می انداختند ناخوداگاه ترسی تو دلم ایجاد کرد.
* آب دهنم رو با صدا قورت دادم و دستم رو به روی قلبم گذاشتم ، دختر ترسویی نبودم ولی جو این خونه بی اندازه ترسناک بود.
* با صدای زوزه باد ناخوداگاه چرخیدم و شمشک رو دیدم که مثل جن جلوی در پارکینگ ایستاده و با نگاه مرموزی بهم خیره شده ! انگار اصلا اون آدم نیم ساعت پیش نبود.
* نفسم تند تند میزد ، پاهام به روی زمین چسبیده بود و توان حرکت نداشتم. شمشک سرش رو کمی کج کرد و با لبخند ترسناکی به نگاه خیره اش ادامه داد. ناگهان از طبقه بالا صدای موسیقی کلاسیکی بلند شد ، سرم رو بالا دادم و به طبقه اول نگاه کردم، کوشا به روی بالکنی که به سمت حیاط بود ایستاه بود و موهای بلند و مشکیش توی باد تکون
* میخورد. به سمت من که هنوز توی حیاط بودم نگاه کرد و پوزخندی زد.
* نگاهم بین شمشک و کوشا مدام میچرخید و ترسی که تو دلم بود شدت میگرفت ، دیگه بیشتر از این موندن رو جایز ندونستم و بدو بدو به سمت واحدم دویدم.
* پشت در نشستم و درحالی که تند تند نفس میکشیدم ، گردبندم رو فشردم.
* از ترس سکسکه ام گرفته بود ! خودم تعجب کردم ، من که اینقدر ترسو نبودم پس چم شده بود ؟ اونا که کاری انجام ندادند اما من تا مرز سکته رفتم ! یکم همونجا نشستم تا آروم بشم.
* شب بود ، منم شام نخورده بودم.
* اعظم خانوم شماره پیتزا فروشی رو برام گذاشته بود منم یه پیتزا سفارش دادم تا فردا که برم و برای خونه خرید کنم.
* صبح روز بعد ساعت ۹ بیدار شدم ، آبی به دست و صورتم زدم و برای خرید حاضر شدم. جلوی آینه ایستادم و موهای فرم رو دم اسبی بستم.
* اصلا از ارایش خوشم نمیومد ، پس فقط به برق لبی اکتفا کردم و راهی فروشگاه رفاه شدم. گوشت ، مرغ ، وایتکس ، نون تست و کلا هرچی که تو لیست نوشته بودم توی سبد ریختم. دست اخر هم تو ردیف حبوبات رفتم ، همینجوری که داشتم عدس برمیداشتم چشمم به بطری شیشه ای
* سس انگور که طبقه بالا تو قفسه قرار داشت افتاد. بطری رو برداشتم و داشتم به نوشته روش نگاه میکردم که ناگهان از دستم سر خورد و افتاد. ناگهان دستی از زیر پام بطری رو گرفت و مانع خورد شدنش شد. نفس عمیقی کشیدم و به آرومی گفتم : نزدیک بودااا. سرم رو بلند کردم و در کمال تعجب با آقای کوشا رو به رو شدم. کوشا بطری رو سر جاش گذاشت و بدون هیچ حرفی از کنارم گذشت. منم که تازه به خودم اومده بودم سبدم رو به دنبالش حرکت دادم و گفتم : آقای کوشا آقای کوشا؟ با سبد سر جاش ایستاد. نزدیکش شدم و گفتم : دستتون درد نکنه! جوابی نداد و دوباره حرکت کرد ، چقدر بی ادب بود.
* حداقل یه خواهش میکنمی چیزی میگفت.
* منم بهش محل ندادم ، یکم دیگه خرید کردم و بعد به سمت صندوق رفتم.
* اتفاقا کوشا هم اونجا بود و داشت خرید هاش رو حساب میکرد. تمام صندوق ها پر بود پس به ناچار کنارش ایستادم و خریدام رو روی صفحه متحرک گذاشتم. خریداش برام عجیب بود! طناب ، یه جعبه میخ ، قیچی باغبونی و انواع چاقو آشپزخونه. خیلی خطرناک به نظر میرسیدند...
* شیرش از سویا بود ، حدس زدم گیاهخوار باشه ولی نمیدونم چرا اینو به زبون اوردم و ناخوداگاه پرسیدم : شما گیاهخوار هستید ، نه ؟
* اصلا بهم نگاه نکرد و گفت : ده امتیاز خانوم باهوش ، خب که چی ؟ از واکنشش جا خوردم و گفتم : قصد توهین نداشتم. . خریداش رو توی پلاستیک گذاشت و دیگه جوابم رو نداد. منم همینکارو کردم و بعد از اینکه مبلغ مورد نظر رو پرداخت کردم خریدام رو توی سبد چرخدار
* ریختم و به سمت خروجی حرکت کردم. حالا باید چجوری اینا رو تا خونه میبردم ؟ چه بی عقلیم ! چرا به اینجاش فکر نکرده بودم ؟ ناگهان کوشا رو دیدم که داره خریداش رو تو صندوق عقب میچینه. یعنی اگه بهش میگفتم کمکم میکرد ؟ با تردید نزدیکش شدم ، خیلی ترسناک بود ولی من چاره ای نداشتم. با شرمندگی گفتم : آقای کوشا ؟ سرش رو بلند کرد و با نگاه پرسشگری بهم خیره شد. درحالی که با انگشتام بازی میکردم پرسیدم : این ماشین شماست ؟
* -بله.
* -میشه کمکم کنید تا خریدامو ببرم خونه ؟ بخدا شرمندم ! یادم رفته بود کلی خرید دارم و الان اینجاگیرکردم.
* نگاهی به سبد خریدام انداخت و بدون هیچ حرف اضافه ای خریدها رو روی صندلی عقب ماشینش چید.
* کلا آدم کم حرفی بود ، نمیدونستم خجالت میکشه یا همیشه اینجوری سرده.
* روی صندلی کمک راننده نشستم و با قدرانی گفتم : خیلی ممنون ، نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم ! واقعا لطف بزرگی بود ، اونم تو این هوا ... من...
* انگشت اشاره اش رو به روی لبش گذاشت که فهمیدم باید ساکت بشم. سپس ضبط رو روشن کرد و موزیک لایت و بی کلامی پخش شد.
* با تعجب بهش نگاه کردم ، چرا اینجوری میکرد ؟ اگه نمیشناختمش فکر میکردم لاله ولی انگار کلا از سر و صدا بدش میومد.
* فضای ماشینش جالب نبود!!
* بوی خیلی بدی میداد ، انگار یه چیزی گندیده بود ! نمیتونستم تحمل کنم اما مگه چاره ایم داشتم ؟ اگه بهش میگفتم بی ادبی میشد ! پس یکم شیشه ماشین رو پایین دادم و الکی گفتم : هوا چه گرمه نه ؟ کوشا واکنشی نشون نداد انگار اصلا متوجه بوی بد ماشین نمیشد ! به فضای ماشین نگاه کردم ، واقعا عجیب بود.
* از روی آینه جلو یه گردبند با چند تا دندون آویزون کرده بود ، دندونای تیزی بودند ! حتما مصنوعی بود.
* دستی به روی روکش صندلی که روش نشسته بودم کشیدم و به شوخی گفتم : چه چرم خوبیه ، باید گرون باشه!
* پوزخندی زد و گفت : گرون و نایاب.
* مال آهو یا همچین چیزیه ؟
* من زیاد از این مسائل سردرنمیارم !
* موجود نایابی نیست اما پوستش راحت گیر نمیاد ! زیر لب آهایی گفتم و بعد از مدتی رد بو رو گرفتم ، فهمیدم از صندلی ها ساتع میشه. حتما چرمش تازه بود و بوی به این بدی میداد ! واقعا حال بهم زن بود. استرس زیادی داشتم ، کلا وقتی کنار کوشا بودم استرس میگرفتم. جالبه که حتی اسمشم نمیدونستم. میترسیدم حرفی بزنم ولی از طرفی حوصلم هم سر رفته بود ! از اینجا تا خونه یه ربعی راه بود. کنجکاویم گل کرده بود و نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم ! کلا ادم فوضولی بودم پس ضبط رو کم
* کردم و گفتم : راستی آقای کوشا؟ جوابی نداد ، البته دور از انتظار هم نبود!
* -میتونم بپرسم اسم کوچیکتون چیه ؟
* -فایده اش چیه ؟
* -فایده چی ؟
* اینکه اسمم رو بدونی ؟
* -خب بالاخره ما همسایه ایم و به نظرم این چیزا لازمه ، از طرفی شما اسم منو میدونی ، من چرا نباید بدونم ؟
* -کوشا کافیه!
* با تعجب بهش نگاه کردم ، نکنه اسمش عصنفری چیزی بود که خجالت میکشید بگه ؟ منم دیگه پاپیچ نشدم و تا مقصد ساکت نشستم.
* بعد از اینکه رسیدیم ، خریدهام رو برداشتم و باز هم ازش تشکر کردم و کوشا باز هم جوابی نداد. دیگه داشتم به این سرد مزاجی هاش عادت میکردم! خریدا رو توی آسانسور گذاشتم و تک تک داخل خونه بردم ، امروز کلی کار داشتم. تقریبا سه ساعتی طول کشید تا همه چیز رو جا به جا کنم. بعد هم یادم اومد ناهار هیچی نخوردم پس سریع دست به کار شدم و مرغ با روغن زیتون و قارچ
* درست کردم. ناهارم رو تو یه سینی گذاشتم و جلوی تی وی نشستم. شب که شد مانتو و مقنعه ام رو اتو کشیدم و برای فردا حاضر کردم. دیگه قرار بود از شنبه کارم رو توی دفتر مهندسی دوست عمو فرشاد ، آقای مدیری شروع کنم. کار من درباره طراحی داخلی ( سه بعدی و گرافیکی ) فضا بود ، توی کارم هم به اندازه کافی خبره
* بودم و از طرفی تو این دفتر معماری هم نونم تو روغن بود. شب با خیال راحت خوابیدم و زنگ موبایلم رو به روی ساعت ۷ تنظیم کردم.
* صبح زود با صدای موبایل از خواب بلند شدم ، آبی به سر و روم زدم و بعد از صرف صبحانه آماده شدم.
* تمام مدارک و نمونه کارهای قبلیم رو توی کیف لپ تابم گذاشتم و راهی دفتر مهندسی آقای مدیری شدم.
* توی حیاط شمشک رو دیدم که ایستاده و به گلها آب میده ، ناخوداگاه یاد اونشب ترسناک افتادم و اومدم سریع از کنارش رد بشم که گفت : یا ... یا ... یارا ... خانوم؟
* سرجام ایستادم و به سمتش برگشتم : -بله ؟
* -من ... با ... بابت ... اونشب ... مع ... معذرت ... می ... میخوام ! نمی ...خواس ... خواستم ... بتر ... بترسونم ... بترسونمتون!
* آه ، عیبی نداره ! میدونم منظوری نداشتید ، تقریبا فراموش کرده بودم !
* شمشک شیر آب رو بست و همونجوری که بهم پشت کرده بود گفت : درس ... درست نیست ... م ... من ... اینو ... بگم ! و ... ولی ... شما ... با ... باید ... بیستر ... مرا ... مراقب خودتون ... باسید !
* با تردید پرسیدم : منظورتون چیه ؟ به سمتم برگشت ، لبخند مرموزانه ای زد و گفت : تهران ... ش ... شهر ... خطرناکیه! سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و فورا از حیاط خارج شدم.
* توی اتوبوس مدام از آینه کوچیکم به موهام نگاه میکردم ، این موهای فر رو که نمیتونستم زیر مقنعه جا بدم.
* با وجود تلاشهای زیادم هنوز هم نصفش بیرون بود ! دست آخر از سر و کله زدن با موهام خسته شدم و همشون رو به حال خودشون گذاشتم.
* وارد دفتر آقای مدیری که شدم ، اول منو نشناخت. اما بعد از معرفی و آشنایی کلی تحویلم گرفت و از نمونه کارهام تعریف کرد.
* سپس مدارکم رو به منشیش سپرد تا توی پرونده ام ثبت کنه و به این صورت من به عنوان یکی از طراحان داخلی تو دفتر مهندسی مدیری رسما استخدام شدم.
* برای آشنای با محیط کار و دفترم منشی منو به سمت یکی از اتاق هایی که تو طبقه اول قرار داشت برد ، مردی توی اتاق پشت به ما ایستاده بود و مشؽول بررسی پرونده ای بود.
* منشی گفت : و ایشون همکارتون هستند خانوم یکتا. مرد با شنیدن صدا برگشت و من در کمال تعجب بهش خیره شدم!!!
* این که آقای کوشا بود!
* منشی رو به او گفت : آقای کوشا ، معرفی میکنم ، خانوم یکتا ، طراح داخلی جدیدمون.
* آب دهنم رو با صدا قورت دادم و زیرلب گفتم : خوشبختم!
* کوشا که انگار اصلا تعجب نکرده بود چون فقط سری تکون داد و دوباره مشغول کار شد. منشی دوباره بلبل زبونی کرد و گفت : آقای کوشا ، رییس گفتند که شما نحوه کار و فوت و فنا رو به
* ایشون یاد بدید. قراره با هم تو یه دفتر باشید!
* کوشا پوفی کشید و گفت : من که گفته بودم میخوام تنها باشم ، این از کجا پیداش شد ؟ با این حرف کلی شرمندم کرد ، سرم رو پایین انداختم و گفتم : اگه بازم جا هست ، من میتونم. منشی بین حرفم پرید و جواب داد : خیر خانوم یکتا ، شما آخرین طراحمون هستید. آقای یکتا هم سالیانه ساله که تنها کار میکنه ، بد نیست یکم با کار گروهی اشنا بشه. کوشا با غضب به منشی نگاه کرد ولی اون زن بی توجه به نگاه کوشا از ما خداحافظی کرد و به طبقه بالا برگشت.
* منم برای اینکه جو رو عوض کنم الکی مزه پروندم ، لبخندی زدم به شوخی گفتم : آپارتمان ، فروشگاه ، سر کار ... دنیای کوچیکیه مگه نه ؟
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#6   Posted: 23 Oct 2021 03:21


 3 Star

ارسالها: 3196
‎قسمت سوم)
‎به سردی نگاهم کرد و گفت : زیاد طول نمیکشه ! من سالهاست اینجا کار میکنم ، خوشم نمیاد با کسی همکاری کنم.
‎لبخندم روی لبم ماسید ! با چنان لحن خشک و جدی ای این جمله ها رو بیان کرد که لرزی به جونم افتاد.
‎پشت یکی از میزها نشستم و لپ تابم رو روشن کردم.
‎ساعت نزدیک ۸ بود و من هم اینقدر پشت میز نشسته بودم شونه ام درد گرفته بود ، کش و قوسی به بدنم داد و از کوشا پرسیدم : اینجا ناهار نمیدن ؟
‎جوابم رو نداد و همچنان به کار با لپ تابش ادامه داد.
‎از جا بلند شدم و به صفحه اش نگاهی انداختم.
واو ، ایده خوبی برای انباریه!
وقتی این جمله رو شنید در لپ تاپ رو بست و با لحن جدی گفت : من نمیدونم تو شیراز چجوری ! زندگی کردی یا تربیت شدی ولی ما اینجا یه سری قوانین داریم خانوم کوچولو
با تعجب بهش نگاه کردم که از جا بلند شد ، انگشت اشاره اش رو به نشونه تهدید بالا آورد و با همون لحن جدی ادامه داد : اولیشم اینه ، سرت تو کار خودت باشه ! فهمیدی ؟
از ترس یه قدم عقبگرد کردم اما ناگهان دیدم که از بینیش خون جاری شد. با ترس و لرز گفتم : بی ... بینتون!
کوشا دستی به بینیش کشید و وقتی دید خونیه ، چندتا قرص از تو کیف لپتابش دراورد و با بطری آبی بالا داد.
نمیدونستم باید چیکار کنم ، انگار مریض بود با نگرانی نزدیکش شدم و پرسیدم : میتونم کمکتون کنم ؟ سرش رو به نشونه نه تکون داد. در این لحظه یکی از همکارها وارد اتاقمون شد و گفت : ناهار حاضره بچه ها. به نشونه باشه سرتکون دادم و گفتم : الان میایم.
سپس رو به کوشا گفتم : گرسنه نیستی ؟
برو ...
-میخوای برات یه چیزی بیارم ؟
گفتم برو !
لحنش خیلی تند بود ، ناراحت شدم و بدون جوابی از اتاق بیرون رفتم.
توی اتاق نسبتا بزرگی ، چندتا صندلی و میز بزرگی برای بچه ها چیده بودند .
با ورود من همه با خوشرویی بهم سلام کردند و یه پرس کوبیده بهم دادند.
روی یکی از صندلی ها نشستم ، سه تا دختر و پنج تا پسر بودیم.
کلا تعداد پسرا تو دفاتر مهندسی زیاد بود ، تو شیراز هم همین بساط رو داشتیم.
بهروز ، متین ، محسن ، من خودم رو به همکارها معرفی کردم و اونا هم تک تک همینکارو کردند. امیررضا و ساسان اسم پسرها بود و دخترها هم به ترتیب سمیه ، شیما و دنیا نام داشتند.
متین خیلی خوش صحبت و شوخ بود ، بهروز از همه بزرگتر به نظر میرسید و ساکت و گوشه گیر جمع سمیه بود.
سه تا از پسرها متاهل بودند ولی ما دخترا همه مجرد بودیم.
وقتی فهمیدند از شیراز اومدم کلی هیجان زده شدند و از آب و هوای شهرم تعریف کردند ، در کل بچه های گرم و خوبی بودند ازشون خوشم اومد.
بین ناهار بودیم که امیررضا پرسید : راستی کوشا کو ؟ براش سوپ جو سفارش دادیم!
شیما با تمسخر گفت : حتما باز هم تو دفترش غذا میخوره ، آخه نه اینکه کلاس آقا خیلی بالاستتتت ما در حدش نیستیم.
با گفتن این حرف همگی جز من و سمیه خندیدند.
در این لحظه کوشا تو چارچوب در ظاهر شد ، شیما با دیدن او خنده اش رو قورت داد و متین گفت : بالاخره آقای کوشا هم اومد.
او بدون توجه به تیکه متین یا تمسخر جمعیت ظرف غذاش رو برداشت و به سمت اتاقش رفت.
یه لحظه دلم براش سوخت و از شیما بدم اومد ! اون حق نداشت کوشا رو بخاطر کم اجتماعی بودنش مسخره کنه!
غذام رو نصفه و نیمه رها کردم و بعد از تشکر از جمعیت به سمت اتاقش رفتم. پشت میز نشسته بود ، با یه دست سوپ میخورد و با دست دیگه موس لپ تاپش رو حرکت میداد. با اینکه در اتاق باز بود به آرومی روی در کوبیدم و گفتم : اجازه هست ؟ اصلا بهم نگاه هم نکرد. انگار تو این دنیا نبود!!
وارد اتاق شدم و پرسیدم : از حرف اونا ... ناراحت شدی ؟
-فایده اش چیه ؟
-وا ، فایده چی ؟
اینکه بدونی ناراحت شدم یا نه؟!
تعجب کردم و گفتم : خب این باعث میشه ... خب ، چجوری بگم ! باعث میشه باهات همدردی میکنم ! نمیدونم ، آدما وقتی یکی ناراحته ازش سوال میپرسن که باهاش همدردی کنند دیگه ! این طبیعته ماست!
طبیعتت بی فایدست! پوزخندی زدم و پرسیدم : تو دنیای شما هرکاری فایده ای داره ؟
بله .
-خب فایده اش چیه ؟
با شنیدن این حرفم پوزخندی زد ، سرش رو بلند کرد و گفت : از بیهوده گویی دوری میکنم!
احساس کردم داره بهم تیکه میندازه ، نمیدونستم چه جوابی بهش بدم. آدم زبون داری بودم ولی از جواباش میترسیدم. هاله ای از انرژی منفی دورش جمع شده بود که به خوبی حسش میکردم پس دیگه حرفی نزدم و به ادامه کارم پرداختم.
ساعت شش بود و دیگه باید میرفتیم ، روز اول کاریم چندان بد نبود ، اگرچه کوشا بهم چیزی یاد نداد و تمام مدت مثل عزراییل کنارم نشسته بود اما خودم تونستم از پس همه کارها بربیام.
همکارها از یکدیگر خداحافظی کردند و تک تک از دفتر خارج شدند. آخرین نفر من و کوشا بودیم. لپ تابش رو بست ، داخل کیف سامسونتش گذاشت و بدون خداحافظی از اتاق رفت. منم همینکارو کردم ، دوست نداشتم تو همچین محیطی تنها باشم. خلاصه اینکه با هم از ساختمون خارج شدیم ، اون سوار بر سمند مشکی رنگش شد و منم به سمت
ایستگاه اتوبوس رفتم به خونه که رسیدم بعد از تعویض لباس و یه استراحت کوتاه به فکر شام افتادم. داشتم پیاز داغ رو توی ماهیتابه سرخ میکردم که زن عمو زنگ زد و تماس رو جواب دادم. یکم حال و احوال کردیم و از اوضاع کاریم پرسید ، منم همه چیزو جز قضیه کوشا بهش گفتم.
میترسیدم اگه بفهمه با یه پسر جوون همسایه ام نگرانم بشه. همینجوری که داشتم پیاز داغ سرخ میکردم یکهو برقا رفت.
ای وای! زن عمو با نگرانی پرسید : یارا ؟ چی شده دختر ؟ چرا یهو وای کشیدی ؟
-هیچی زن عمو ، برقا رفت ! من بهتون زنگ میزنم ... برم یه شمعی چیزی پیدا کنم .
ای بابا ، مراقب خودت باش دخترم !
حتما کنتر پریده ، چیز مهمی نیست !
باشه زن عمو جون ، من بهتون زنگ میزنم ! فعلا . بعد از قطع تماس زیر گاز رو خاموش کردم و با استفاده از چراغ موبایلم توی کابینتا مشغول جست و جوی شمعی شدم اما دریغ از حتی یه دونه کبریت!
شالی روی سرم انداختم و به با همون بیژامه راحتی راه راه و تونیک استین بلند به سمت زیرزمین رفتم.
یکم کنتر رو دستکاری کردم ولی من که از اینجور کارها سر در نمیاوردم.
تصمیم گرفتم شمشک رو خبر کنم ، اما هرچقدر به در اتاقش که تو زیرزمین بود کوبیدم کسی جواب نداد.
دیگه داشتم نگران میشدم ، تنها چاره ام کوشا بود. با شرمندگی زنگ واحدش رو کوبیدم ، بعد از چند دقیقه در رو باز کرد. موهاش خیس و نمدار بود ، پیراهنی نپوشیده و از طرفی چشماش هم قرمز و ترسناک شده بود. بی اختیار یه قدم عقب رفتم. دستاش رو به روی چارچوب در گذاشت و پرسید : بله ؟ با شنیدن صداش تازه متوجه موقعیت شدم ، سریع رومو برگردونم و گفتم : ببخشید آقای کوشا ، بد موقع مزاحم شدم.
مهم اینه بدونم چرا مزاحم شدی ؟
واحد شما برق داره ؟ اخه واحد من برقش رفته ! برای چند لحظه مکث کرد و بعد با لحن آرومی گفت : برو پایین ، میام. به حرفش گوش کردم و بعد از چند دقیقه کوشا با یه تی شرت طوسی برگشت. مشغول ور رفتن با کنتر که شد ، ناخودآگاه چشمم به دستای زخمی و پوست پوستش افتاد. انگار با اسید آسیب دیده بود!
چرا اینقدر این مرد عجیب بود ؟
جرعت سوال پرسیدن هم نداشتم!
یکدفعه با همون چشمای قرمزش به سمت من نگاه کرد و گفت : درست شد. جا خوردم ، یکم ترسیده بودم. بی اختیار پرسیدم : چرا چشماتون قرمزه ؟ از شنیدن سوالم تعجب نکرد و با خونسردی جواب داد : کلر آب زیاده! سپس به سمت اسانسور حرکت کرد ، منم دنبالش دویدم و گفتم : خیلی ممنونم ، بازم ببخشید مزاحم شدم! با هم سوار اسانسور شدیم و او دکمه طبقه اش رو فشرد. به آرم تیشرتش نگاه کردم ، عکس یه دست نصف شده بود. نگاهی به پشت تی شرتش انداختم ، یکم قرمز شده بود. دستم رو به روی لبه گردنش کشیدم و گفتم : انگار. همون لحظه آسانسور ایستاد ، کوشا دستم رو گرفت و چشمای ترسناکش بهم زل زد. مثل سگ ازش میترسیدم ، زیرلب ببخشیدی گفتم و اومدم دستمو ازش جدا کنم. اما مگه ول میکرد ؟ یکدفعه در آسانسور بسته شد و کوشا دکمه ای رو زد تا باز نگهش داره سپس دستم رو ول کرد و در کمال تعجب به واحدش رفت. آب دهنم رو با صدا قورت دادم و زیرلب گفتم : این دیگه چجور آدمیه ؟ ظهر روز پنج شنبه بود که تصمیم گرفتم بعد از چند روز کاری سخت یه سری به پاساژا و مرکز خرید
اطراف بزنم ، دیگه وارد پاییز شده بودیم و من هیچ لباس مناسبی نداشتم.
یه تیپ خشکل که شامل مانتو زرد جلو باز ، شونیز عروسکی سفید و شلوار جین آبی نفتی بود پوشیدم و موهای فرفریم رو شلوغ پلوغ از زیر شال زردم بیرون ریختم.
یکم کرم پودر و برق لب زدم و آماده خرید شدم. همینکه درب پارکینگ رو باز کردم ، خانوم صالحی ( منشی دفتر ) رو دیدم. از دیدنش واقعا جا خوردم ولی با خنده گفتم : خانوم صالحی ، شما کجا اینجا کجا!؟ با دیدن من رنگش مثل گچ سفید شد و به من و من افتاد.
-شما ... شما ... اینجا ... زندگی میکنید ؟!
نگاهی به ساختمون انداختم و گفتم : بله ، من یه ماهه اینجام.
پس با آقای کوشا همسایه هستید ؟
بله ایشون طبقه اول میشینند .
با لبخند زورکی گفت : که اینطور!
انتظار نداشتم این طرفا ببینمتون ،
بفرمایید بالا یه فنجون چایی در خدمت باشیم ! با تته پته جواب داد : نه نه ! من فقط اومدم یه پوشه به اقای کوشا تحویل بدم ، هرچقدر زنگ
واحدشون رو میزنم جواب نمیدند.
-خب عیبی ندارم ، شما پوشه رو به من بدید من به دستشون میرسونم
هول شد و درحالی که دستاش میلرزید جواب داد : نه نه ! چیز زیاد مهمی نبود ! خودم شنبه به دستشون میرسونم.
اینو گفت ، سرش رو پایین انداخت و ادامه داد : فعلا خانوم یکتا. با تعجب به رفتارای ضد و نقیض نگاه کردم و زیرلب جواب خداحافظیشو دادم. احساس میکردم دروغ میگه و برای مسئله دیگه ای خواهان ملاقات با کوشا هست! با این حال شونه ای بالا انداختم و گفتم : به من چه؟! سپس لب خیابون یه تاکسی گرفتم و راهی پاساژ شدم. بعد از یه ساعت گشت و گذار تو پاساژ ، یه مانتو چهارخونه آبی_سفید خریدم که بلندیش تا بالای زانوهام بود.
کلا عادت نداشتم لباسای جلوباز و کوتاه تنم کنم.
شلوار و شال که داشتم ، فقط میموند یه جفت کفش پاییزه ! دلم میخواست کتونی بگیرم اخه کتونی قبلیم خیلی کهنه شده بود.
از پشت شیشه چشمم به یه کتونی سفید نایک افتاد ، شیک و ساده بود.
کدش رو حفظ کردم و از فروشنده که یه پسر جوون بور و قرتی بود خواستم سایز ٣٦اش رو برام پیدا کنه.
کلا تو اون مغازه دوتا پسر بیشتر نبودند ، یکیشون همین بچه سوسوله بود که تا زیر نافش رو تتو زده و پوستش رو مثل زغال سیاه کرده بود!
دکمه های پیراهنش رو تا زیر سینه باز گذاشته بود تا چاک براقش مشخص باشه. دوتا دختری که تو مغازه بودند یه دل و قلوه ای با همون بچه سوسوله میدادند که واقعا تماشایی بود.
خندم گرفت ، چقدر ضایع لاس میزدند!
پسر دومی هم عین اولی سوسول و شاخ نما بود. تنها با این تفاوت که هیکلش به پای اولی نمیرسید و موهاش رو مش طلایی کرده بود.
زیرلب به تمسخر گفتم : وای وای مامانم اینا ! ریز خندیدم. پسر دومیه که خندم رو دید گفت : چه ناز میخندید شما! یهو خندم رو قورت دادم و با لحن جدی گفتم : ممنون! یکی از کتونی ها رو بهم داد و گفت : اینم برای خانوم خوش خنده! - مرسی ! کفش رو برداشتم و پام کردم ولی هرکاری میکردم نمیتونستم گره بزنم ، انگار یادم رفته بود. پسره که دید دارم گیج بازی درمیارم جلوی پام زانو زد و درحالی که بندم رو میبست گفت : بزار کمکت کنم خوشگل خانوم.
مرسی !
-مال اینطرفایی عزیزم ؟
خیر
-اوه اوه ، چه رسمی !
‌چند سالته گلم ؟
با جدیت گفتم : میشه اینقدر سوال نپرسید ؟
فقط میخوام مشتریم رو بشناسم !
لازم نکرده ! اون یکی جفتشو بدید خودم میپوشم ! از روی زمین بلند شد و گفت : چشم بداخلاق! چشم غره ای نثارش کردم و به کفش خیره شدم ، چقدر به پام میومد! اون یکی جفتش رو هم پوشیدم و باهاش راه افتم ، عالی بود. هم راحت بود و هم بهم میومد.
توی آینه ایستادم و استایلم نگاه انداختم.
مثل همیشه عالی هستی یارا!
وقتی داشتم پول کفش رو حساب میکردم پسر اولیه که پشت صندوق بود گفت : قابلتون رو نداره بخدا....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#7   Posted: 23 Oct 2021 13:42


 3 Star

ارسالها: 3196
(قسمت چهارم)

- ممنون ، فقط قیمت رو بگید .
- والا قیمتش ٨٠ هست ولی من برای شما ۷۹ میزنم !
پوزخندی زدم و کارت بانکیم رو روی پیشخوان گذاشتم سپس به تمسخر گفتم : یه وقت ورشکست نشی اینقدر زیاد زیاد تخفیف میدی!
هردونفرشون خندیدند و پسر دومیه که داشت باهام میلاسید گفت : این حرفت لایک داشت بداخلاق ! براش بزن٧٠ ! اون ده تومن مهمون من!
لبخند کمرنگی زدم و گفتم : ممنون لازم نکرده ، همون ٨٠بزنید.
- بداخلاقم ؟ نشد دیگه !
چرا اینقدر سخت میگیری ؟
کیارش هرکسیو مهمون نمیکنه هاا!
توی دلم گفتم : سر تخته بشورنت ، چقدر رو اعصابی اخه مرتیکه دخترنما!
- حالا که اینقدر اصرار میکنید قبوله ؟
- مجید خانوم بله رو داد ، بزن ۷٠ !
با گفتن این حرف هردونفر خندیدند ولی من عین عزراییل ایستادم و بهشون نگاه کردم.
مجید رسید رو با پاکت کفشم روی پیشخوان گذاشت. کیارش هم همون لحظه موبایلش رو دراورد و گفت : حالا بهم شیرینی نمیدی ؟
-شیرینی چی ؟
- این تخفیف تپلی که برات گرفتم ارزش یه شماره داره دیگه! تازه منظورشو گرفته بودم ، لبخند پررنگی زدم و گفتم : البته ، چقدر خنگم!
کیارش خندید و صفحه شمارشو باز کرد سپس گفت : پس شمارتو بگو دلم ترکید!
دستم رو به روی میز گذاشتم و زیر چونم زدم سپس متفکرانه گفتم : بزن ۹٠٩
- خب ؟
-٢٣٠
-خب بقیش ؟
-١٢٠٢
- ١٢٠٢؟
نیشم باز شد و با لبخند دندون نمایی گفتم : یه زنگ بزو به زنگوله یه قصه بشنو!
مجید از شنیدن این حرف ترکید و کیارش که جلوی دخترا ضایع شده بود مثل گوجه قرمز شد.
منم جلوی تمام مشتریا که با پوزخند بهش نگاه میکردند پاکت خریدم رو برداشتم و از مغازه بیرون زدم.
روزها پشت هم میگذشت و من از همیشه بیشتر احساس تنهایی میکردم.
یه ماهی از جا به جایی من میگذشت ، کلی ذوق داشتم که اخر این هفته عمو ، زن عمو و شادی رو میبینم اما عمو بهم زنگ زد و گفت بخاطر شرایط کاریش این ماه نمیتونه بیاد تهران.
منم چیزی نگفتم ولی از ته قلبم ناراحت بودم. محض رضای خدا یه دوست هم تو این شهر نداشتم تا منو ببره یکم تفریح.
شیما و دنیا که اصلا فازشون به من نمیخورد ، دوتا دختر تیتیش مامانی و افاده ای بودند که اگه دو دقیقه کنارشون مینشستی از سر تا نوک پات رو ایراد میگرفتند.
منم یه دختر معمولی شیرازی بودم ، نه زیبایی چشم گیری داشتم نه هنر خاصی بلد بودم که روشون رو کم کنم.
سمیه هم که اینقدر گوشه گیر و ساکت بود آدم باهاش حرف میزد دپرس میشد.
کلا دوست نداشت کسی نزدیکش بشه ،
اگه نمیشناختمش فکر میکردم خواهر کوشاست!
و کوشا .. هنوز هم اسمشو نمیدونستم!
اون بالاخره با کلی صحبت کار خودشو کرد و من با سمیه هم اتاقی شدم.
از یه جهت خوب بود ، چون کسی نبود مزاحم کارم بشه و از جهت دیگه چون هم صحبت خاصی
نداشتم کم کم داشتم افسردگی میگرفتم.
یه روز تعطیل بود ، روی کاناپه نشسته بودم و چیپس و سس فلفل میخوردم.
عاشق این ترکیب بودم!
بعد از اینکه فیلم مورد علاقم تموم شد دیگه واقعا کاری نداشتم ، خیلی دپرس شدم! یه سر به تلگرام زدم و کانالامو چک کردم.
یکدفعه چشمم به یه خبر افتاد که برام چندان نااشنا نبود.
پانزدهمین قتل قاتل سریالی...
دختران جوان ، طعمه مرد شیاد!
هیچ سرنخی در دسترس نیست!
چقدر ترسناک !! یه قاتل تو شهر پرسه میزد و دخترای جوون رو قربانی اهداف شومش میکرد اما پلیس هنوز هیچ سرنخی ازش به دست نیاورده بود!
حتما هم مال این پایین مایینا بود ، معمولا تو همونجاها همچین آدمای قضیب القلبی پیدا میشدند ! دخترای بیگناه ! چه طالع نحسی داشتند.
بالاخره تصمیم گرفتم بلند شم و قبل از تاریکی شب یه دوری تو خیابون بزنم.
لباس مناسبی پوشیدم و از واحدم خارج شدم.
پامو که تو حیاط گذاشتم با شمشک رو به رو شدم. یه کیسه زباله مشکی توی دستاش بود و کشون کشون با خودش میبرد. با دیدن من ایستاد ، لبخندی زد و گفت : س .. سلام جوابش رو دادم و از کنارش گذشتم ..
ناگهان چشمم به قطرات قرمز رنگی که پشت سر هم روی زمین ریخته شده بود افتاد.
بی اختیار به سمت کیسه زباله که تو دست شمشک بود نگاه کردم و با تردید پرسیدم : او .. اون .. تو چیه ؟
- چی .. چیزی نیست .. خانوم!
من اصلا به حرفش اعتماد نداشتم پس دوباره پافشاری کردم و گفتم : مگه میشه چیزی نباشه ؟ روی زمین خون ریخته!
شمشک لبخند کمرنگی زد و گفت : فق .. فقط .. چندتا .. گر ..گربه ..هست! - نشونم بده ! - خا .. خانوم ... با جدیت گفتم : نشونم بده ! شمشک که دید راه فراری نداره سر کیسه زباله رو شل کرد ، بوی تعفن ازش بلند شد. بینیم رو گرفتم و نگاهی به داخلش انداختم. توی کیسه چندتا گربه خیابونی بود که همگی تکه تکه شده بودند. مشکوک شدم و پرسیدم : چرا با گربه ها همچین کاری کردی ؟ گناه دارند!
- ای .. این چندتا .. مزاحمت .. ای .. ایجاد .. می .. میکردند ! در این لحظه کوشا از داخل لابی بیرون اومد ، نگاهی به ما انداخت و بی تفاوت به سمت پارکینگ رفت.
منم دیگه بیخیال سوال پیچ کردن شمشک شدم و به سمت پیاده رو رفتم ، چند لحظه ایستادم تا آژانسی بگیرم.
کوشا با سمندش درب ریموت دار رو باز کرد و بیرون اومد. بهش نگاه نکردم ، دلم نمیخواست دوباره با اون قیافه ترسناک رو به رو بشم. اما اون جلوی پام توقف کرد و شیشه رو پایین داد.
سرم رو خم کردم و پرسیدم : کاری داشتید ؟
- میرسونمت .
لبخندی زدم و گفتم : شما لطف دارید ولی نیازی نیست !
خودم یه آژانس قفل در رو زد و به مستقیم خیره شد.
منم که دیدم اگه سوار نشم بی ادبیه ، با طمانینه کنارش نشستم و او به راه افتاد.
از این حرکت یهوییش تعجب کرده بودم ،
عادت نداشت به کسی لطف کنه!
ماشینش مثل دفعه قبل بو نمیداد اما تپش قلبم رو بالا میبرد.
-کجا میری ؟
- میخوام چندتا فیلم بگیرم ، فیلمای زبان اصلی. -چه جور فیلمی نگاه میکنی ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم : کمدی و رمانتیک ! فرقی نداره ! فقط از اکشن خوشم نمیاد.
-ترسناک چی ؟ با تعجب پرسیدم : ترسناک ؟ جوابی نداد.
-خب ، نمیدونم ! تاحالا دنبالش نرفتم ! بستگی داره چی باشه ، اگه درباره جن و پری باشه که اصلا
نمیترسم.
-آدم کشی چی ؟ آب دهنم رو با صدا قورت دادم و پرسیدم : ببخشید ؟
- قتل ، خونریزی ، اسلش!
- فکر نمیکنم لذت ببرم ! پوزخندی زد و جوابی نداد. داشتم از پنجره به بیرون نگاه میکردم و اصلا متوجه اوضاع نبودم. فکرم جای دیگه درگیر بود که یکهو با دستش رونم رو لمس کرد.
با تعجب به سمتش برگشتم و یکم پام رو جمع کردم.
دستش رو برنداشت اما یکم کنار برد و گفت : نظرت درباره اروتیک چیه ؟
با عصبانیت گفتم : من معنی این سوالا رو نمیفهمم!
لبخند کمرنگی زد ، دستش رو برداشت و گفت : فقط میخواستم تبادل سلیقه کنم!
-با همه زنای دور و برتون اینقدر راحت تبادل سلیقه میکنید ؟
- شاید تو اولین زنی باشی که دور و برمه !
از شنیدن این حرفش تعجب کردم و روم رو برگردوندم ، دلم میخواست سریع پیاده شم!
اصلا احساس راحتی کنارش نداشتم.
بالاخره به فلکه رسیدیم ، داشتم پیاده میشدم که گفت : از حرفام بد برداشت نکنید خانوم يارا.
- من هیچ برداشتی از شما ندارم آقای کوشا !
- یه فلش فیلم دارم ، اگه میخواید میتونم بهتون قرض بدم ؟!
- لازم نکرده ...
- فقط چندتا فیلمه !
اینو گفت و یه فلش مشکی کوچیک از توی داشبورد بهم داد.
برای اینکه شرش رو کم کنم فلش رو گرفتم و گفتم : ممنون ! اینو که گفتم ، در رو بستم و راهی
خیابون شدم.
توی راه با خودم فکر میکردم که کوشا چقدر بی شرم بود ، اینقدر راحت تنم رو لمس کرد ! حتما از صمیمیت و سادگی من برداشت بدی کرده بود ، نمیدونم چرا یه لحظه ازش بدم اومد.
به فلشی که تو دستم بود نگاه کردم ، اینو دیگه برای چی بهم داد ؟ نکنه توش فیلمای خاکبرسری ریخته بود ؟ با این حرکتی که تو ماشین ازش دیدم هیچی بعید نبود.
یکم تو خیابون گشت زدم و بعد قبل از اینکه هوا تاریک بشه به خونه برگشتم.
شام برای خودم ماکارونی بار گذاشتم ، تی وی رو روشن کردم و پای ماهواره نشستم که یکهو یاد فلش فیلم کوشا افتادم.
تصمیم گرفتم آخرشب ببینمش!
بعد از صرف شام ، طرفا رو شستم ، لباس خواب راحتی که شامل شرت قرمز و تاپ سفیدی بود پوشیدم.
لپ تابم رو به روی تخت گذاشتم و فلش رو زدم
کلا عاشق فیلم بودم و تنها سرگرمیم بود.
چندتا پوشه باز شد ، فیلمایی که توش بود برام نااشنا بود ! منی که هالییوود رو قورت داده بودم تاحالا اسم این فیلما رو هم نشنیده بودم.
شونه ای بالا انداختم و یکی از پوشه ها رو باز کردم ، اسم فیلمش به یه زبون عجیب بود ! نمیتونستم بخونمش.
چراغا رو خاموش کردم و دوباره به روی تخت نشستم.
فیلم رو پلی کردم اولین سکانس فیلم با یه معاشقه طولانی شروع شد.
صحنه های فیلم خیلی باز بود و به راحتی اندام های جنسی بازیگرا رو نشون میداد.
صورت بازیگر مرد پوشیده شده بود و من نمیتونستم تشخیصش بدم. حتی کوچکترین حرفی هم نمیزدند.
زن به روی میز فلزی خوابیده بود و مرد به تن سفیدش دست میکشید و آلتش رو به روی اندام جنسی زن میمالید.
فضای فیلم کلا تاریک بود و فقط همین صحنه رو میشد دید. زن با شهوت آه و ناله میکرد و مثل مار به خودش میپیچید ، انگار از این نزدیکی خیلی لذت میبرد. ولی اصلا حال عادی نداشت ، بی دلیل میخندید و بیحال بود.
اصلا شبیه فیلمای عادی نبود ، نه تیتراژی نه اسمی ! این دیگه چجور فیلمی بود ؟ وقتی سکس زن و مرد شروع شد ، تنم داغ شد. نمیدونم چرا حس خوبی داشتم ! معمولا با صحنه ناجور فیلما تحریک نمیشدم ، ولی آه و ناله های اون
زن داشت وسوسم میکرد. عضلات پام منقبض شده بود ، یه احساس خوبی تو پایین تنم داشتم.
وقتی مرد توی فیلم دستش رو به روی گردن و سینه زن کشید ، احساس کردم من جای اون زنم و بی اختیار گردن و سینم رو لمس کردم.
تنم داغ داغ شده بود ، پوست داشت آتیش میگرفت. در لپ تابم رو بستم و روی تخت ولو شدم. من اصلا دختر داغ و شهوتی ای نبودم اما امشب بدجوری تحریک شده بودم. تاحالا هیچوقت دوست پسر نداشتم و نمیدونستم معاشقه و سکس چه حسی داره.
ناخوداگاه یاد امروز عصر و لمس کوشا افتادم. دستم رو روی رون لختم کشیدم و زیرلب آهی گفتم. چشمام رو بستم و یه لحظه اونو روی خودم تصور کردم ، واقعا لذت بخش بود! این حس رو خیلی دوست داشتم
صبح با صدای موبایلم از خواب بلند شدم ، آبی به دست و روم زدم و آماده کار شدم. یاد فلش و اتفاق دیشب افتادم ، مورمورم شد. تصمیم گرفتم فلش رو به کوشا برگردونم و اصلا به روی خودم نیارم که چی دیدم. سوار اسانسور شدم و داشتم خودمو تو اینه نگاه میکردم که طبقه اول اسانسور ایستاد. در باز شد و کوشا با همون صورت خونسرد و بی تفاوت وارد اتاقک شد. با دیدنش یاد دیشب افتادم و لپام سرخ شد ، احساس شرم کردم. من دیشب کوشا رو با خودم تصور کرده بودم ، فکر اینکه اون باهام عشق بازی میکنه بهم حس خوبی میداد!
زیر لب سلامی کردم و اونم سری تکون داد. دکمه پارکینگ رو فشرد و با هم پایین رفتیم.
-فیلما چطور بودند ؟
بی مقدمه این سوال رو پرسید ، منم که نمیتونستم دروغ بگم من و من کنان گفتم : خو .. خوب بودند کدوم رو اول دیدی ؟
آب دهنم رو با صدا قورت دادم و گفتم : انگلیسی نبود ، اسمشو نفهمیدم لبخندی زد و پرسید : خوشت اومد ؟
- نمیدونم ، آخه .. همش .. چیز بود !
در این لحظه آسانسور توقف کرد و منم بیشتر از این موندن رو جایز ندیدم و با خداحافظی کوتاهی به
سمت حیاط رفتم.
توی دفتر مدام فکرم درگیر اون فیلم و کوشا بود ، بخاطر چی اون فیلما رو بهم داده بود ؟
چقدر خر بودم که گفتم اونا رو دیدم.
چرا باید همچین فیلمای ناجوری بهم میداد ؟
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#8   Posted: 23 Oct 2021 21:46


 3 Star

ارسالها: 3196
(قسمت پنجم)

اینقدر غرق افکارم بودم که سمیه هم تعجب کرد و پرسید : یارا ، حالت خوبه ؟
از فکر بیرون اومدم و با لبخند تلخی جواب دادم : آره ، چطور ؟
- آخه معمولا اینقدر ساکت نیستی ؟
- فقط یکم خستم ...
زیر لب آهایی گفت و دوباره ساکت شد.
زمان صرف ناهار که رسید ، به بهونه فلش به اتاق کوشا رفتم. روی میزش نشسته بود و سالاد میخورد. نزدیکش شدم ، فلش رو به روی میزش گذاشتم و گفتم : ممنون!
-میخوای به همین زودی پسش بدی ؟
-نیازی ندارم ! در ضمن شما کار درستی نکردید آقای کوشا ! چرا همچین فیلمایی رو بهم دادید ؟ واقعا
منظورتون رو متوجه نمیشم!
دور لبش رو با دستمال کاغذی تمیزی پاک کرد و گفت : شاید دارم بهت پیشنهاد میدم!
با تعجب پرسیدم : بله ؟
-میدونم چقدر تو این شهر تنهایی ، دلت نمیخواد با یکی آشنا بشی ؟
حرف دلم رو زد ولی آخه چجوری بهش اعتماد میکردم ؟
کوشا خیلی مرموز بود.
-دارید بهم پیشنهاد دوستی میدید ؟ ‌
- بله - نمیدونم چی بگم ؟!
از جا بلند شد و گفت : فکر کنم جفتمون بهش نیاز داریم ، شما بیشتر! ‌
-یعنی چی ؟
دستش رو به روی سینم گذاشت و زیر گوشم زمزمه کرد : میتونم بیشتر از اون چیزی که فکرشو
میکنی بهت حال بدم.
تنم با شنیدن این حرف داغ شد اما به روم نیاوردم و با عصبانیت گفتم : بهتون نمیخورد همچین آدمی باشید آقای کوشا !
واقعا براتون متاسفم !
دارید تو روز روشن و تو محل کارمون بهم همچین پیشنهاد بی شرمانه ای میدید!!
به چشمام زل زد و با پوزخند گفت : شما که بدتون نمیاد خانوم یکتا!!
- من از اون دسته دخترا نیستم !
انگشت اشاره اش رو به روی گونه ام کشید و پرسید : جدی ؟ پس دیشب با فکر کی داشتی خودارضایی میکردی؟
مات و مبهوت بهش خیره شدم ، این از کجا فهمیده بود ؟
- نمیزارم بهت بد بگذره خانوم یکتا !
بریده بریده پرسیدم : از .. کجا .. اینو گفتی ... ؟ پوزخندی زد و گفت : فقط حدس زدم!
لب باز کرد که چیزی بگم اما شیما مثل برق گرفته ها وارد اتاق شد و گفت : بدوید بیاین اخبار رو
گوش بدید.
من با شنیدن این حرف بدو بدو به دنبال شیما دویدم اما کوشا سرجاش ایستاد.
بچه ها همگی دور بهروز جمع شده بودند ، او روزنامه ای در دست داشت و بلند بلند میخوند.
-قاتل سریالی جان پانزدهمین دختر را گرفت !
این قاتل سریالی که با نام مستعار در این دوسال اخیر دست به قتل های مشابهی دست زده ، پانزدهمین طعمه خود را به قتل رساند!
پوفی کشیدم و گفتم : منم دیروز این خبرو تو تلگرام خوندم ، که چی ؟
امیررضا گفت : اینجاشو گوش کن!
بهروز ادامه داد : مقتول که ن.ص نام دارد ، دختری ۳۶ ساله بوده.
پزشکی قانونی اظهار میکند قاتل قبل از مرگ ، وی را بارها با وسایل شکنجه مورد تجاوز قرار داده ،به طوری که او از ناحیه داخلی دچار خونریزی شده و به سرعت جان سپرده.
دستم رو به روی قلبم گذاشتم و گفتم : خدای من! متین : طرف رو نشناختی هنوز ؟
با تعجب پرسیدم : منظورت چیه ؟
شیما با حالی شوک زده گفت : قربانی خانوم صالحی بوده
! منشی آقای مدیری ، دختر بدبخت فکرشم نمیکردم همچین اتفاقی بیوفته!
چشمام از تعجب گرد شد و پرسیدم : شما از کجا فهمیدید ؟
دنیا : بابا دوروزی غیبش زده بود ، قبل از تعطیلی یه مرخصی نیم روزه گرفت ولی کلا نیومد...
امروز صبح آقای مرادی زنگ زد خونه مادریش سراغشو گرفت که گفتند همچین بلایی سرش اومده ،
خبرش تو تیتیر تمام روزنامه هاست.
بیچاره خانوادش ، دلم اینقدر سوخت!
دنیا اینو گفت و همگی تایید کردند ، واقعا متاثر شدم. در این لحظه کوشا آهسته از اتاقش بیرون اومد و به جمع ما پیوست.
محسن رو به کوشا گفت : خبرو شنیدی اقای کوشا ؟ سرش رو به نشونه اره تکون داد و گفت : متاسف شدم.
از زیر مقنعه گردبندم رو فشردم و پرسیدم : کسی ادرس خونشون رو داره ؟
شاید بتونیم بریم تو مراسمش شرکت کنیم ! اینجوری میتونیم با خانوادش همدردی کنیم و یه خط دعا برای تسلی روحش بخونیم.
همگی موافقت کردند و محسن گفت : آره ، موافقم ! احتمالا رییس تو پرونده آدرس خونه اش رو ثبت کرده ، میتونیم بریم یه فاتحه ای بخونیم و تو غم خانوادش شریک بشیم.
نمیدونم چرا یهو بغضم گرفت ، روی صندلی چرمی که تو سالن غذا خوری بود نشستم و گفتم : دختر بیچاره...
شیما و دنیا با دیدن من ناراحت شدند ، شونه هام رو مالید و سعی کردند دلداریم بدند اما خودشون هم دست کمی از من نداشتند.
پسرها هم واقعا ناراحت بودند و زیر لب چیزهایی میگفتند.
تنها کسی که هیچ احساسی تو صورتش دیده نمیشد کوشا بود.
با دیدن صورت اشکی من ، نگاه سردی بهم انداخت و به اتاقش برگشت !
ازش انتظار زیادی نداشتم ولی حداقل میتونست یه همدردی کوچیک بکنه...
انگار قلبش از سنگ بود!!!
ساسان که تا اون لحظه ساکت بود ، به حرف اومد و گفت : یارو چه بی ناموسیه !
دخترای مردمو میگیره بهشون تجاوز میکنه و جسدشون رو میندازه اینور اونور !
نیروی انتظامی هم که ماشالله به هیچ دردی نمیخوره.
آخه پونزده تا قتل فقط تو دوسال ؟
این چجور مملکتیه ؟
اگه همین اتفاق تو اروپا میوفتاد اینقدر راحت ازش چشم پوشی میکردند ؟
محسن : یا طرف تو کارش خیلی حرفه ایه یا نیروی انتظامی ما بوقه ! مگه میشه بعد پونزده تا قتل هیچ ردپایی از خودش نزاشته باشه ؟
شیما با صدایی لرزون گفت : اصلا چجوری دلش میاد.
بهروز نفس عمیقی کشید و گفت : ببخشید که اینو میگم ، خانوما از شما هم عذرخواهی میکنم ولی اینجور ادما اینقدر پست فطرت و حرومزاده هستند که هیچ رحم و مروتی تو وجودشون ندارند!
شیما : آقای چابهاری ، اونا فقط چندتا دختر جوون بودند ، واقعا یه ذات حیوون صفت لازمه تا بخوای همچین کاریو باهاشون انجام بدی ، اون دخترا چی دیدند ؟ خدا میدونه چه زجری کشیدند.
دنیا در ادامه حرف او گفت : آدم دیگه با وجود همچین حیوونایی جرعت نمیکنه از خونه بیرون بره ، مامانم بعد از شنیدن این خبرا کلا نمیزاره من با دوستامم جایی برم چه برسه تنهایی....
شیما تایید کرد و گفت : والا حق داره ، میدونی چقدر خطرناکه ؟
من که جرعت نمیکنم تو خونه هم تنها بمونم ! کسی چه میدونه این روانی کجاها پرسه میزنه.
بهروز تایید کرد و گفت : دخترای مجرد که باید خیلی مراقب خودشون باشند ، منم نمیزارم خانومم تنهایی بره و بیاد.
صبحا خودم میبرمش مدرسه و عصر هم به برادرم میگم بیارتش...
زنامون تو این مملکت خراب شده یه امنیت ساده هم ندارند.
بعد از پایان ساعت کاری ، تند تند وسایلام رو جمع کردم. معمولا آخر از همه بیرون میرفتم اما امروز بخاطر حرفای بچه ها اینقدر ترسیده بودم که دلم میخواست زودتر برم خونه و تمام در و پنجره ها رو قفل کنم. اما با صدای کوشا سرجام ایستادم. -عجله دارید خانوم یکتا ؟
ادای خودش رو دراوردم و پرسیدم : فایده اش چیه ؟
تیکه ام رو گرفت و با لبخند موذیانه ای جواب داد : اگه بدونم جوابتون مثبته ، میرسونمتون!
خب حداقل اینجوری امنیت داشتم ، پس سرمو به نشونه آره تکون دادم و همراه کوشا راهی پارکینگ
اختصاصی ساختمون شدم.
سوار ماشین شدم و گفتم : واقعا ممنونم! طبق معمول جوابی نداد و منم اومدم کمربندم رو ببندم که چشمم به گل سری توی باکس کنار در افتاد.
یه لحظه خیلی ناراحت شدم ، یعنی روزانه چندتا دختر رو سوار میکرد ؟
شاید اصلا دوست دختر داشت.
یعنی واقعا ممکن بود ؟
با وجود دوست دختر بهم پیشنهاد سکس بده ؟ اخمام در هم رفت و کمربندم رو بستم.
کوشا رد نگاهم رو گرفت ولی پرسید : چیزی تو ماشین من وجود داره که اذیتتون میکنه خانوم یکتا ؟
- نه
- پس چرا ؟
- مهم نیست ، اگه میشه سریع تر حرکت کنیم ! من یکم کار دارم .
ماشین رو روشن کرد و راهی خیابون شد.
پشت چراغ قرمز که ایستادیم گفت : امشب شام رو در خدمتتون هستم.
با تعجب پرسیدم : بله ؟
-امروز بهتون یه درخواست دادم.
- من که جواب مثبت ندادم !
-ولی نه هم نیاوردید و من اینو به فال نیک میگیرم.
لبام رو با زبونم تر کردم ، موهای فرم رو داخل مقنعه دادم و گفتم : ببینید آقای کوشا ، شاید این چیزا تو تهران و برای شما خیلی عادی به نظر برسه اما من دنبال روابط جنسی خارج از ازدواج نیستم.
دیشب اولین باری بود که اون اتفاق افتاد و من قصد ندارم دوباره تکرارش کنم !
منظورمو متوجه میشید ؟
- کاملا خانوم یکتا و این جواب ها دور از انتظارم هم نبود !
شما دختر پاکی هستید و من اصلا قصد توهین به شما رو نداشتم ، فقط نمیفهمم چرا به سکس اینجوری نگاه میکنید.
- منظورتون رو متوجه نمیشم ؟
چراغ سبز شد و کوشا حین رانندگی گفت : نگاهتون به روابط جنسی خیلی منفیه ، یه ضربدر بزرگ روی مردای اطرافتون کشیدید و دارید نیازهاتون رو سرکوب میکنید.
چرا اینجوری بهش نگاه میکنید ؟
سکس مثل خواب و غذا یکی از نیازهای طبیعی هر انسان بالغیه ! با این وجود شما بخاطر دید منفی یا فرهنگ غلط و باور نامتعارفی که درونتون شکل گرفته یکی از نیازهاتون رو پس میزنید ، این مضر نیست ؟
-من اولین دختری نیستم که تو جامعه همچین تفکری داره ، این دیدیه که جامعمون نسبت به دخترا داره.
باورهامون میگه دخترها نباید قبل از ازدواج با کسی نزدیکی داشته باشند و من با این قضیه تا دیشب مشکلی نداشتم.
-بعد از دیشب چی ؟ چه اتفاقی افتاد ؟ سرم رو پایین انداختم و با شرمندگی گفتم : فقط یه لحظه احساس لذت کردم و بعد از اون ..
فقط کمی مکث کردم و ادامه دادم : فقط گناه بود! -شما آدم مذهبی ای هستید ؟
-نه اصلا ، یعنی .. خب خیلی دوست دارم بنده خوبی باشم ولی گاهی وقتا شیطون گولم میزنه!
ریز خندیدم و گفتم : معمولا صبحا. همیشه از نماز فراری بودم! سپس ادامه دادم : اما سعی میکنم صمیمیتم رو با خدا حفظ کنم.
راستش من پدر و مادرم رو تو بچگی از دست دادم و از شش هفت سالگی با عموم زندگی میکنم.
با اینکه عموم مرد فوق العادیه و زن عموم مثل مامانم دوسم داره ، بازم همیشه احساس تنهایی کردم ، من هیچوقت دوستی نداشتم !
هیچکس تو مدرسه نمیخواست با یه دختر بی پدر و مادر و مو فرفری که عینک طبی میزد و آخر کلاس مینشست دوست بشه.
برای من همیشه خدا رو مثل یه دوست میبینم ، میشه گفتم اون تنها دوستیه که من دارم ..
ازش نمیترسم و تو کارهام باهاش مشورت میکنم ، وقتی که ناراحتم باهاش درد و دل میکنم و احساس میکنم خدا بغلم میکنه.
من شاید تو عمرم فقط چندین بار نماز خونده باشم یا هرسال حتی روزمو کامل نگرفته باشم ولی احساس میکنم خدا دوسم داره و اگه کار بدی انجام بدم ازم ناراحت میشه ، من که دوست ندارم بهترین دوستم رو ناراحت کنم.
تمام مدت که این حرفا رو میزدم کوشا ساکت بود و فقط به جلو نگاه میکرد ، حتی وقتی گفتم یتیمم کوچکترین احساسی تو صورتش ایجاد نشد.
تعجب نکردم و وقتی حرفم به پایان رسید پرسیدم : نظر شما درباره خدا چیه ؟
چقدر دوسش دارید ؟
نفس عمیقی کشید ، دنده رو جا به جا کرد و گفت : ازش متنفرم.
با تعجب بهش نگاه کردم و پرسیدم : چی ؟
وقتی از زیر تونل رد شدیم ، فضا روشن شد و ناگهان چشمم به پشت گوشش افتاد ، یه خالکوبی
عجیب زده بود. یکدفعه یادم اومد این خالکوبی رو کجا دیدم و بریده برید پرسیدم : شیطان .. پرست .. هستی ؟ جوابی نداد.
پس برای همین وقتی از خدا حرف میزدم هیچ احساسی تو صورتش پیدا نمیشد.
اون ، وای خدا .. کوشا یه شیطون پرست بود !
یعنی کسی که به شیطان باور داشت و با خدا میجنگید.
نمیدونستم چی بگم ، تاحالا با یه شیطون پرست رو به رو نشده بودم ، من جلو یه شیطون پرست
اینقدر با احساس از باورهام حرف زدم!
چرا کوشا این شکلی بود ؟
آب دهنم رو با صدا قورت دادم و بیشتر از قبل ازش ترسیدم.
تصمیم گرفتم کلا حرفی نزنم ، مثل سگ سرجام میلرزیدم.
من حرفای خوبی درباره شیطان پرستا نشنیده بودم. دلم میخواست پیاده شم ، دلم میخواست ازش فرار کنم. نکنه یه بلایی سرم میاورد ! نکنه چون به خدا باور داشتم اذیتم میکرد!
شنیده بودم شیطان پرستا خون میخورنن ، نکنه خونم رو میخورد!!بغضم گرفته بود و مثل بید میلرزیدم! از تونل که خارج شدیم گفتم : من میخوام پیاده شم!
- هنوز که نرسیدیم !
- یادم اومد .. اینجا .. یه کاری دارم !
میخوام پیاده شم !
-از من ترسیدی ؟
به در چسبیدم و درحالی که سعی میکردم قفلش رو باز کنم گفتم : بزار پیاده شم.
- من باهات کاری ندارم . - کوشا خواهش میکنم ، میخوام پیاده شم !
با عصبانیت روی فرمون کوبید و گفت : تو چه مرگت شده ؟
جیغ زدم : بزار پیاده شم آشغال ! بزار برم!
کنار خیابون ترمز شدیدی کرد ، یه لحظه به سمت جلو پرت شدم اما دوباره روی صندلی برگشتم. فوری کمربند رو باز کردم و کیفم رو برداشتم سپس بدون حرفی از ماشینش بیرون زدم.
کوشا هم از ماشین پیاده شد و گفت : یارا؟ برای اولین بار اسمم رو صدا زد من اصلا بهش توجه نکردم و قدم هام رو تند تر کردم.
ساعت ۱ بود و من سردرگم از حرفای خودم و کوشا تو خیابون میگشتم. خدایا این چه مصیبتی بود ؟ حالا از کجا تاکسی پیدا کنم ! من که اینجاها رو بلد نبودم. اشک میریختم و گردبندم رو فشار میدادم. - مامان کمکم کن ، من گم شدم !
ماشین های مدل بالا جلوی پام ترمز میزدند و تیکه های ناجوری بهم مینداختند اما من بی توجه بهشون فقط دنبال تاکسی دربستی میگشتم....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#9   Posted: 24 Oct 2021 00:22


 3 Star

ارسالها: 3196
(قسمت ششم)

- جوووون بخورمت طلا !
-یه ساعت چند خوشگلم ؟
-میای بپری روش ؟ حالا خوبه لباس اداری تنم بود و اینقدر مزاحم داشتم.
کم کم داشتم میترسیدم ، حتی نمیدونستم کجام! یه پیرمرد داشت از کنار خیابون رد میشد که ازش پرسیدم : آقا اینجا کجاست ؟
- اینجا حصارکه دخترم ! حتی اسمشم نشنیده بودم ، کوشا داشت منو کجا میبرد ؟ مثل سگ به گوه خوردن افتاده بودم ، حداقل تا وقتی اون بود میدونستم بهم آسیب نمیزنه ، ولی اینقدر
ترسیده بودم که عقلم از کار افتاده بود. .
خودم رو ده بار لعنت کردم که از ماشینش پیاده شدم. یکدفعه دیدم موبایلم دارم زنگ میخوره ، تو این موقعیت اینو کجای دلم بزارم ؟ شماره ناشناس بود ، اول تصمیم گرفتم جواب ندم اما بعد به امید اینکه راه نجاتم باشه تماس رو وصل
کردم -ب .. بله ؟
-یارا تو کجایی ؟
- با تعجب گفتم : کو .. کوشا! -هنوز تو خیابونی نه ؟
دستم رو به روی دهنم گزاشتم تا صدای گریم رو خفه کنم.
اما همونجوری که هق هق میزدم گفتم : کوشا من گم شدم ، خیلی میترسم ، کوشا کمکم کن.
- آروم باش و بهم بگو کجایی ؟ - حص .. حصارک -کجای حصارک ؟ - یه خیابونه ، زیر پله ! رو به روی بنگاه پارس ! کوشا زود بیا ، من خیلی میترسم! - تا پنج دقیقه دیگه اونجام ! تماس رو قطع کردم و کور سوی امیدی توی دلم روشن شد!
راستی کوشا شمارم رو از کجا اورده بود ؟ از رفتار دوساعت پیشم پشیمون شدم ، چقدر بی ادبانه پسش زدم! درست نبود بخاطر عقایدش همچین رفتاری کنم. از طرفی هم این قضیه برام تازگی داشت و به خودم حق میدادم اما کوشا هرچی که بود ، مطمئنم از این
هرزه های خیابونی بهتره.
درست بعد از پنج دقیقه سر و کلش پیدا شد و جلوی پام توقف کرد. بدون معطلی سوار ماشینش شدم و زیرلب گفتم : ممنون!
یکم که گذشت حالم بهتر شد و با شرمندگی ازش عذرخواهی کردم.
- پیش میاد .
کلا آدم سردی بود ، مهم نبود باهاش چه رفتاری میکنی !
همیشه با دو کلمه جوابت رو میداد.
- راستی شمارم رو از کجا ...
- از خانوم علیزاده ( شیما ) گرفتم .
- چه راحت شمارمو داد . - گفتم قضیه کاریه ، سرش شلوغ بود ! زیاد سوال نپرسید .
- آهان از بریدگی دور زد و پرسید : گرسنه .. نیستی ؟
- چرا ، میرم خونه یه تخم مرغ میزنم .
-میخوای بریم پیتزا بخوریم ؟
واقعا پیشنهاد خوبی بود ولی من با رفتاری که کرده بودم اینقدر شرمنده بودم که نمیتونستم تو روش
نگاه کنم پس جواب دادم : نه ، زحمتتون میشه! -من گشنمه ، تو هم هستی پس برای چی نه میاری؟ -آخه من کار خیلی زشتی کردم ، چجوری الان بیام باهات پیتزا بخورم ؟
- پیش میاد ، اولین نفر نیستی !
توی دلم پرسیدم : یعنی چند نفر میدونند شیطون پرستی ؟
دیگه چیزی نگفتم و با کوشا راهی پیتزا فروشی شدم.
یه پیتزا خانواده بزرگ سفارش داد ، هنوز هم ازش خجالت میکشیدم.
یه جورایی شرمندم کرده بود ، میتونست راحت تو خیابون ولم کنه ولی دنبالم اومده بود. درسته شیطون پرست بود ولی حداقل آدم بود.
نمیدونستم چجوری دارم بهش اعتماد میکنم اما اینقدر خونسرد و خشک بود که آدم ناخوداگاه جذبش میشد.
اونشب هیچی از غذا نفهمیدم و مدام فکرم درگیر کوشا بود.
از روز اول که دیدمش تا به امروز اتفاقات زیادی ما رو رو به روی هم قرار داده بود و من هروز یه چیز جدید از این مرد میدیدم.
واقعا کوشا کی بود ؟ بعد از اینکه به خونه رسیدیم ، ازش بابت امشب تشکر کردم.
وقتی داشتم پیاده میشدم دوباره چشمم به گل سر افتاد ، دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و پرسیدم : شما دوست دختر ندارید آقای کوشا ؟ مگه نه ؟
پیاده شد و در ماشین رو بست ، منم همینکارو کردم. داشتیم به سمت آسانسور میرفتیم که جواب داد : خیر ، خیلی وقته که مجردم! - آخه یه گل سر... - مال مادرمه ! چند شب پیش دیدمش .
- از قضاوت زود هنگامم پشیمون شدم و زیر لب گفتم : که اینطور...
دکمه طبقاتمون رو فشرد و گفت : همیشه اینقدر زود از روی ظاهر آدما قضاوت میکنید خانوم یکتا ؟ - نه ، خب راستش ...
- شاید باید یکم عمیق تر به مسائل دور و برتون نگاه کنید. کیفم رو فشردم و با خجالت گفتم : واقعا معذرت میخوام!
طبقه اول و درب باز شد.
- شبتون بخیر خانوم یکتا . از اسانسور که بیرون رفت بهش گفتم : بهم بگو یارا ..
کوشا!! به سمتم برگشت و با لبخند مرموزانه ای گفت : یارا در همین لحظه درب آسانسور بسته شد و چهره جذابش از جلوی چشمامم کنار رفت.
مداح با لحن پر سوز و گدازی زمزمه کرد : للّ ُه َّم َصلِّ َعلی فاطمه و اَبیها و َبعلِها َو َبنیها َو ال ِّس ِّر ال ُمسَتوَد ِعفیها ِبَعَدِدمااَحا َط ِب ِه ِعل ُمک.
همگی با هم جواب دادیم : آمین
من و خانومای امیررضا ، بهروز و ساسان به همراه شیما و دنیا کنار هم نشسته بودیم و با مادر و خاله خانم صالحی همدردی میکردیم.
امروز مجلس سومش بود.
اینقدر گریه کرده بودم که چشمام پف کرده بود ، با اینکه مدت زیادی نبود خانوم صالحی رو میشناسم اما همینکه مادر داغدار و پدر شکسته اش رو میدیدم اشکم درمیومد.
مادرش زن پیری بود ، از دار دنیا همین یه دختر رو داشت. دلم براش خیلی میسوخت. آه و ناله ای میکرد که جیگرمون کباب شده بود. خاله اش بهمون گفت که نامزدش از وقتی این خبرو شنیده دیوونه شده ، دختر نگون بخت قرار بود تا
سه ماه دیگه عقد کنه. اما ببین بجای لباس عروس چی تن کرده!
اشکام رو با لبه چادر مشکیم پاک کردم و گفتم : من یه ماه بیشتر نیست که به اینجا منتقل شدم ، خانوم صالحی تو این مدت بهم لطف زیادی داشتند.
از صمیم قلب باهاتون همدردی میکنم! خانوما هم حرفم رو تایید کردند.
خاله های بزرگتر خانوم صالحی مادرش رو بغل کردند و گوشه ای بردند تا آرومش کنند ، زن بیچاره مثل مرغ پر کنده بال بال میزد.
خاله کوچکترش که کنار ما نشسته بود وقتی این صحنه رو دید ، رو به ما گفت : جسدش رو که دید ، حالش خیلی بد شد.
دنیا : حتما اوضاع بدی داشته!
اشک تو چشمای خاله حلقه زد و گفت : اون سگ صفت بهش رحم نکرده بود ! همه جای بدنش کبود بود...
یه مشت مو رو سرش نزاشته بود... شیما با تعجب پرسید : یعنی چی ؟
خاله با دستمال کاغذی اب بینیش رو پاک کرد و گفت : اون خدانشناس دور سر دخترمون رو بریده بود.
وقتی پیداش کردند نه چشم داشت ، نه دندون و نه مو ! دست و پاشم قطع کرده بود. خانوم ساسان : آخه چجوری؟
-نمیدونم ، بخدا منم ندیدمش ! میگن اینقدر اوضاعش وحشتناکه که هرکسی طاقت نمیاره نمیدونم اون کثافط چجوری اینکارو با یه دختر جوون کرده؟
نسترن فقط ۳۶ سالش بود ، چه ارزوهایی برای خودش داشت؟!
دختر بیچاره ناکام شد ، ایشالله دست باعث و بانیش بشکنه ! خودم بگیرمش ده بار از گردن دارش بزنم ، اگه پیداش کردند به هیچی جز قصاص راضی نمیشیم.
خانوم امیررضا : مطمئنم پیداش میکنند خانوم جون ، تو این دنیا هیچ کاری بی جواب نمیمونه چه خوب و چه بد.
من شونه های خاله رو مالیدم و گفتم : خدا جای حق نشسته ، ایشالله به حق امام حسین که جواب این .. گردن شکسته رو میده.
شیما : پلیسا همچنان دنبالشن ، به هرحال یکی دوتا قتل که نکرده ! پونزده تا خانواده رو عزادار کرده بی شرف.
خاله که همچنان گریه میکرد گفت : فقط میخوام مرگشو ببینم ، فقط همین. درکش میکردم ، خواهرزاده اش بود و دوسش داشت. مگه میشه آدم از خیر همچین اتفاق وحشتناکی بگذره ؟ بعد از صرف ناهار همگی به سر کوچه رفتیم ، آقایون اونجا منتظر بودند. با هم سلام و علیکی کردیم. خانوم ساسان که یه زن محجبه بود چادرش رو به روی سرش مرتب کرد و گفت : بیچاره مادرش ،
اینقدر زجه زد که دلم اتیش گرفت. ساسان : پدرش هم دست کمی نداشت ، مثل اینکه همین یه دونه دختر رو هم داشتند. بهروز : آره بنده خداها ، چجوری میخوان تحمل کنند ؟ من نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خدا تو اینجور زمانا یه صبر و ارامش خاصی به انسان میده ، قلب
آدمو آروم میکنه ! دغشون خیلی سنگینه ولی خدا تنهاشون نمیزاره. همگی تایید کردند. من که تازه متوجه عدم حضور کوشا شده بودم پرسیدم : آقای کوشا تشریف نیاوردند ؟
محسن نگاهی به دور و بر انداخت و گفت : چرا ، اتفاقا همینجا بود ! یهو غیبش زد.
تعجب کردم ، اونکه شیطون پرست بود پس چرا تو مراسم ختم خانوم صالحی اومده بود ؟
حتما میخواست ادای احترامی کنه و عریضه رو خالی نزاره.
خانوما با شوهراشون سوار ماشین شده و بعد از کلی تعارف راهی خونه هاشون شدند.
من که راضی نبودم مزاحم خلوتشون بشم. محسن و متین هم ماشین داشتند ، اگه قرار بود بریم خونه باهم میرفتیم که مشکلی پیش نیاد. مسیر متین با من یکی بود ، تصمیم گرفتیم با هم بریم و شیما و دنیا هم چون تو یه کوچه مینشستند
سوار ماشین محسن شدند. توی مسیر که بودیم ، متین ازم پرسید : ببخشید ، سیگار اذیتتون میکنه ؟ - نه ، لطفا راحت باشید . متین عذرخواهی کرد و سیگاری روشن کرد . یه آهنگ از داریوش هم تو ماشینش پخش میشد. کلا بر خلاف تیپ مد و شخصیت امروزیش سلیقه نوستالژیکی داشت. متین شیشه رو پایین داد و پرسید : پس شما تو ولیعصر ساکنید؟
- بله ، الان یه ماهی هست اونجام !
-راضی هستید ؟
- بله ، خیلی خوبه خدا رو شکر !
-خانوم یکتا ؟
-بله ؟ پوکی از سیگارش کشید و گفت : میتونم ازتون یه سوال خصوصی بپرسم ؟ یکم جا خوردم ، کمی مقنعم رو مرتب کردم و گفتم : حتما ، بفرمایید.
-رابطه شما و آقای کوشا تا چه حد جدیه ؟
با تعجب گفتم : ببخشید ، منظورتون رو متوجه نمیشم؟!
- فقط محض کنجکاوی پرسیدم !
سریع جبهه گرفتم و گفتم : رابطه ما فقط کاریه ، نمیدونم دلیل این سوالتون چیه آقای لشگری؟! - لطفا دلخور نشید ، فقط محض کنجکاوی پرسیدم ! نیت بدی نداشتم!
- حتما همینطوره !
متین چند لحظه سکوت کرد و بعد دوباره گفت : شما خیلی راحت به بقیه اعتماد میکنید خانوم یکتا -چرا این حرف رو میزنید ؟
-من میدونم شما و آقای کوشا رابطه نزدیکی دارید ، به نظرتون این درسته ؟
از این همه گستاخیش بدم اومد و با حرص گفتم : این مسائل واقعا به شما ربطی نداره!
-شاید حق با شما باشه ولی من جای یه مرد غریبه باهاتون حرف نمیزنم خانوم یکتا ، جای یه برادر
میگم!
- حرفاتون اصلا معنی نداره !
- شما اقای کوشا رو درست نمیشناسید .
-شما هم منو درست نمیشناسید ، مصلحت اندیشتون رو درک میکنم آقای لشگری ولی من یه دختر بالغ و عاقلم ! خودم میتونم برای زندگیم تصمیم بگیرم و نیازی به نصیحت دیگران ندارم
متین سیگارش رو از پنجره بیرون انداخت و پرسید : از این بابت مطمئن هستید ؟
- البته !
نزدیک خونه که شدیم سمند کوشا رو دیدم ، بیرون از پارکینگ پارک کرده بود و خودش بهش تکیه داده بود.
متین دم در توقف کرد و از دیدن کوشا جا خورد.
به رسم ادب پیاده شد تا با او سلام و احوال پرسی کنه. کوشا به سردی جوابش رو داد و بعد رو به من گفت : منتظرت بودم ، نیومدی.
وقتی جلوی متین این حرف رو زد کمی شرمنده شدم. چادرم رو محکم گرفتم و با لحن آرومی گفتم : ما آخرین صف ناهار بودیم ، برای همین ، یکم دیر شد.
متین : خونه شما هم اینوراست آقای کوشا ؟
- من همینجا زندگی میکنم . کوشا اینو گفت و به ساختمون شیری رنگ اشاره کرد.
- اینجا که خونه خانوم یکتاست !! من سرفه مصلحتی کردم و گفتم : در واقع ما همسایه هستیم ، آقای کوشا طبقه اول میشینه منم دوم. متین با تردید به ما نگاه کرد ، زیرلب آهایی گفت و بعد رو به من ادامه داد : امیدوارم بیشتر راجبع
حرفام فکر کنید خانوم یکتا.
متوجه منظورش نشدم!
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#10   Posted: 24 Oct 2021 14:29


 3 Star

ارسالها: 3196
قسمت هفتم

متین چند لحظه به من خیره شد و بعد زیر لب خداحافظی ای کرد و رفت.
کوشا که همچنان به رفتن او خیره مونده بود لب باز کرد و ازم پرسید : تنها اومدید ؟
-بله ، آقای لشگری لطف کردند و چون با من هم مسیر بودند منو تا اینجا رسوندند.
- چرا بهم زنگ نزدی ؟ منتظر میموندم !
به نگاه خیره اش نگاه کردم و گفتم : چون رفته بودی ، نخواستم مزاحمت بشم.
درحالی که به سمت در میرفت گفت : البته.
منم پشت سرش حرکت کردم و بعد دونفری وارد حیاط شدیم.
بوی خاک بلنده شده بود و بهم آرامش میداد ، معلوم بود شمشک تازه به باغ آب داده.
همونجا کمی خم شدم تا بوی خاک رو راحت حس کنم ، بهم احساس زندگی میداد. داشتم به شمشادهای سبز و شاداب نگاه میکرد که ناگهان چشمم به یه گردبند طلا افتاد.
با تعجب از روی زمین بلندش کردم ، پلاکش یه در داشت. اومدم درشو باز کنم که کوشا گردبند رو از دستم گرفت و گفت : این .. مال .. منه!
یکم شوکه شدم و گفتم : روی زمین افتاده بود! - مال مادرمه ، توی جیبم گذاشته بودم ! حتما افتاده ! در این لحظه شمشک از اتاقش بیرون اومد و با دیدن ما سرش رو فوری پایین انداخت.
نمیدونم چرا وقتی کوشا رو میدید اینقدر میترسید! یکم که به صورتش دقت کردم متوجه چیز عجیبی شدم. زیر چشماش کبود شده بود و از طرفی انگار لباش هم تازه از بخیه باز کرده بود چون جاش مونده
بود. با تردید نزدیکش شدم و پرسیدم : شمشک ، حالت خوبه ؟ چی .. چی شده ؟ - چ .. چیزی .. نیست .. خا .. خانوم ! -کی این بلا رو سرت آورده شمشک ؟ شمشک سرش رو بالا آورد و ملتسمانه به پشت سرم زل زد ، تو چشماش یه کم و ترس خاصی موج
میزد. رد نگاهش رو که گرفتم به کوشا رسیدم ، دست در جیب ایستاده بود و به ما نگاه میکرد. آب دهنم رو با صدا قورت دادم و پرسیدم : اون .. باهات .. اینکارو .. کرده ؟
با گفتن این حرف کوشا نزدیکمون شد و پرسید : مشکل چیه ؟ دستم رو به نشونه سکوت بالا بردم و گفتم : جواب بده شمشک ! اون باهات اینکارو کرده ؟ سرش رو تند تند به نشونه نه تکون داد و گفت : ت .. تصادف .. ک .. کردم .. خانوم! -کی این اتفاق افتاد ؟ شمشک دوباره سرش رو پایین انداخت و حرفی نزد. در این لحظه کوشا دستش رو روی شونه مرد گذاشت و با لحن خونسردی گفت : راستشو بگو شمشک
، چیزی نیست ! میخوای من بهش بگم ؟
- قطره ای اشک از چشمای شمشک ریخت و سرشو به نشونه آره تکون داد.
کوشا یه لیوان قهوه جلوم گذاشت و گفت : راحت باش. چادرم رو برداشتم و بعد درحالی که به رنگ سیاه قهوه چشم دوخته بودم پرسیدم : پس پدرش اینکارو باهاش کرده ؟
کوشا روی مبل رو به روم نشست و گفت : بله. - ناراحت کنندست ، اون دیگه چجور پدریه ؟
شمشک به اندازه کافی مریض هست !
- از اینجور آدما هم پیدا میشه !
سرم رو بالا آوردم و پرسیدم : شما از کجا میدونستید ؟
- پدرش رو میشناسم !
- باید جلوشو بگیرید !
- بارها سعی کردم اما نتونستم !
هرچی باشه اون پدرشه ، من چیکارم ؟ فقط یه دوست ! آهی کشیدم و گفتم : واقعا ناراحت شدم. سپس از روی مبل بلند شدم و گفتم : بابت قهوه ممنون.
- شاید باید یکم بیشتر بمونید ، میتونیم با هم شام بخوریم .
-واقعا امشب اصلا حال و حوصله اش رو ندارم ، از طرفی باید یه دستی به سر و روی خونم بکشم ،
خیلی بهم ریختست!
- پس دیگه اصرار نمیکنم .
تا دم در همراهیم کرد و من دکمه اسانسور رو فشردم.
-فرداشب چی ؟
-هوم ؟ - .فرداشب بیا اینجا ، آشپزیم تعریفی نداره ولی سوپای خوبی درست میکنم لبخندی زدم و گفتم : ببینم چی میشه؟
سپس سوار اسانسور شدم و به واحد خودم رفتم. شب شده بود ، دستی به سر و صورتم کشیدم و یه برق لب زدم. لباس اسپرت و مناسبی پوشیدم و یه شال ست هم روی سرم گذاشتم. زنگ در رو زدم و اندکی بعد کوشا در رو باز کرد. لبخند کمرنگی زد و گفت : پس بالاخره اومدی خانوم یکتا؟
-دیر کردم ؟
- نه !
از جلوی در کنار رفت و منم با خجالت وارد خونه اش شدم. خودم هم نمیدونستم چرا دعوتش رو قبول کردم ، اینکار اصلا درست نبود ولی از طرفی خودم هم دلم
میخواست با یکی یکم تفریح کنم.
تو اون خونه تنها بودم و داشتم از فرط تنهایی میپوسیدم ، هرچند که دلم بهم میگفت نباید با یه مرد غریبه ، اونم یکی مثل کوشا تو خونه تنها باشم.
خیلی استرس داشتم بنابراین اسپری فلفلی که عموم بهم داده بود توی کیفم گذاشته بودم تا اگه کار خطایی ازش سر زد فوری فرار کنم.
کوشا یه آدم عادی نبود ، شیطون پرست بود نمیتونستم اطمینان داشته باشم باهام کاری نداشته باشه و از طرفی هم قبلا بهم پیشنهاد سکس داده بود.
با اینحال من الان تو خونش بودم ، نمیدونستم بخاطر دل و جرعتمه یا اینکه کرم دارم. فقط دعا دعا میکردم امشب همه چیز خوب پیش بره! با وجود اینکه بهم گفت راحت باشم حتی شالم رو هم برنداشتم و همونجوری روی مبل نشستم. کوشا هم اصراری نکرد ، از این اخلاقش خوشم میومد. رفت تو اشپزخونه تا شربت درست کنه منم از فرصت استفاده کردم و مشغول بررسی اطراف خونه
شدم.
خونه اش نسبت به مال من بزرگتر بود ولی تفاوت چندانی نداشت فقط دکوراسیونش فرق میکرد که اونم از صدقه سری خود کوشا بود.
انتظار داشتم خونه اش هم مثل گرایشش عجیب باشه ، همه شیطون پرستا تابلوهای شیطانی و نمادهای وحشتناک توی خونشون نگه میداشتند اما خونه کوشا کاملا عادی بود ، مثل یه خونه مجردی معمولی.
تنها چیزی که توجهم رو جلب کرده بود یه تابلو نقاشی بود که بالای تلویزیونش به چشم میخورد.
توی اون تابلو ، یه زن لخت و یه مرد همدیگرو بغل کرده و معاشقه میکردند ، صورت جفتشون محو شده بود و با اینکه هیچ محتوای اروتیکی نداشت دلم رو لرزوند.
کوشا شربتا رو آورد و روی میز گذاشت ، سپس روی مبل رو به روم نشست و گفت : امیدوارم از میکس سیب و موز خوشت بیاد!
- خوبه ، دوست دارم ! نگاهی به شربتا انداختم و آب دهنم رو قورت دادم.
مثل سگ ازش میترسیدم ، فکر اینکه تو شربتا یه چیزی ریخته باشه داشت اذیتم میکرد ! نه اینکه زیاد فیلم میدیدم برای همین به همه چیز آگاهی داشتم.
کوشا که نگاه خیره ام رو دید یه مقدار از شربت من رو نوشید و گفت : اگه بخوام باهات سکس داشته باشم ، ترجیح میدم هوشیار باشی.
اینجوری لذتش بیشتره! چه خوب متوجه افکارم شده بود. بعد از صرف شربت ، به آشپزخونه رفتیم. دور میز ناهارخوری دونفرش نشستم و پرسیدم : تنهایی اذیتت نمیکنه ؟
- نه .
- ولی پدر من رو درآورده !
سوپا رو تو کاسه ای کشید و روی میز گذاشت سپس گفت : من به تنهایی عادت دارم ، اگه دور و برم
شلوغ باشه عصبی میشم.
-پس الان من دارم عصبیت میکنم ؟
-چیزی که توی تو عصبیم میکنه این رسمی بودنته ! نمیدونم بخاطر پیشنهاد سکسم اینقدر رسمی هستی یا کلا؟
- آه ، نه ! من اون قضیه رو فراموش کردم !
مقداری سوپ به دهن گذاشت و گفت : نکردی ، تا همین چند دقیقه پیش حاضر نبودی از دستم چیزی بخوری!
- هر دختری بود همینکارو میکرد .
- نه همشون ! وقتی دیدم شروع کرده ، منم مشغول شدم.
سوپ خوشمزه ای بود ، یه طعم خوبی میداد ! تاحالا نخورده بودم پس گفتم : این سوپ خیلی خوشمزست ! توش چی ریختی ؟
- هویج ، سیب زمینی ، پیاز و گوشت .
- گوشت گاوه ؟ واقعا عالیه .
لبخندی زد و جواب داد : دوس داری ؟
- اهوم ! خیلی ...
- گوشت آدمه!!
با شنیدن این حرف سوپ توی گلوم پرید و تند تند سرفه کردم. کوشا خندید و چند بار پشتم رو کوبید. نفسم که بالا اومد لیوان آبم رو تا ته سر کشیدم و گفتم : این دیگه چجور شوخی ای بود؟
- فقط خواستم یکم سر به سرت بزارم !
چقدر حساسی !
- آخه ، چی بگم والا ..
خیلی جدی گفتی ! جوابی نداد که پرسیدم : حالا جدا گوشتش چیه ؟
- بره آهو
- باید خیلی گرون باشه .
- نه زیاد ، البته اگه خودت شکارچی باشی ! خندیدم و پرسیدم : پس بره آهو هم شکار میکنی؟
دستاش رو به روی میز گذاشت و با لبخند موذیانه ای گفت : بهم نمیاد ؟
- اصلا !
- ولی من همین الان یکی شکار کردم ! متوجه منظورش شدم ، لبخند زورکی زدم و دست از غذا کشیدم سپس بحث رو عوض کردم و پرسیدم
مشتاقم غذای اصلیو ببینم: چند لحظه بهم خیره موند و بعد با لبخند گفت : البته!
سپس از جا بلند شد و یه سینی گوشت ریخت و روی میز گذاشت.
- منو بگو که فکر میکردم گیاهخواری !
- به لاکتوز حساسیت دارم ، برای همین شیر سویا میخورم .
یکم گوشت توی بشقابم ریختم و خوردم.
مزه جیگر میداد و طعمش خوب بود. کوشا دست به غذا نمیزد و فقط به من خیره مونده بود. با تعجب پرسیدم : چیزی شده ؟
- نه .
-پس چرا چیزی نمیخوری ؟
- میخوام نظرتو بدونم ؟
-خوشمزست ، دوس دارم ! جیگره نه ؟ - آره جیگره - من دوستش دارم ، ممنون ! بعد از صرف شام دوباره روی مبل نشستم ، رو به روم یه مجسمه مرمر از ققنوس بود ، توجهم رو
جلب کرد.
بلند شدم و با دقت بهش نگاه کردم ، چقدر با ظرافت و زیبا ساخته شده بود ، تا اومدم بهش دست بزنم کوشا گفت : مراقب باش ، این یکی خیلی قدیمیه!
یهو دستم رو پس کشیدم و گفتم : اوه ، ببخشید ! قصد بدی نداشتم. کوشا کنارم ایستاد و با لبخند گفت : اولین کارمه ، وقتی ۱۸ سالم بود درستش کردم ! چطوره ؟ -عالیه ! تو مجسمه سازی میکردی ؟ - یه مدت تو کار هنرهای تجسمی بودم ، مجسمه هم جزوش بود ! نگاهی به مجسمه های متفاوتی که گوشه و کنار خونه به چشم میخورد انداختم و پرسیدم : همه اینا رو
خودت درست کردی ؟
- یه سریاشون رو .
سپس به همون تابلو نقاشی که بالای تلویزیون بود اشاره کرد و ادامه داد : اونم کار خودمه
- واو ...
-چطوره ؟
پوزخندی زدم و گفتم : بی تربیتیه!
خندید و به سمت اتاقی رفت ، همونجوری که به تابلو زل زده بودم دوباره اومد اما این دفعه دستش یه بطری مشروب بود.
با تردید بهش نگاه کردم که پرسید : اهلش نیستی ؟ - تاحالا امتحان نکردم .
- پس امشب ، امتحانش کن .
-میخوای مستم کنی ؟ لبخند کمرنگی زد و جواب داد : نه! هردو روی مبل نشستیم و کوشا دو لیوان مشروب ریخت.
جام هامون رو بهم زدیم و کوشا زیرلب گفت : به سلامتی!
اون تمام مشروب رو بالا رفت اما من فقط زبونی زدم و بعد لیوان رو روی میز گزاشتم
-نمیخوری ؟
- نه ممنون !
با گفتن این حرف بند کیفم رو فشردم و گفتم : حالا هم با اجازه میخوام رفع زحمت کنم.
-به همین زودی ؟
-قرار بود فقط شام بخوریم ، مگه نه ؟
لبخندی زد و گفت : البته سپس تا دم در همراهیم کرد و گفت : تا کی بیداری ؟
-معمولا تا یک ، مگه چیزی شده ؟
- نه ! ازش خداحافظی کردم و خوشحال از اینکه کار کار نامتعارفی ازم سر نزده به واحدم برگشتم. بعد از اینکه مسواک زدم ، لباس راحتیم که شامل تاپ نازک صورتی و شرت سفید بود پوشیدم و روی
تختم دراز شدم. موبایلم رو برداشتم تا ساعتم رو تنظیم کنم ،که یکدفعه یه مسیج از طرف کوشا برام اومد.
-هنوز بیداری خانوم یکتا ؟
تقریبا دوساعتی از شاممون میگذشت پس جواب دادم : بله....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

شیطان اینجاست

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA