انجمن لوتی
صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »
داستان سکسی ایرانی

شیطان اینجاست

 مرد
#21   Posted: 28 Oct 2021 01:44


 3 Star

ارسالها: 3290
قسمت پانزدهم

آره ، اما فقط اینا نیست ! اونا میگفتند طرف فقط دنبال دخترای باکره میومده و بعد حین تجاوز -
.. ازشون فیلم میگرفته و برای خانواده هاشون میفرستاده...
.. یه فیلم که صورت خودش معلوم نبوده ! درست مثل همون فیلم عجیب که بهم دادی ..
کوشا پوزخندی زد و يه اسم عجيب به خارجي گفت با تعجب پرسیدم : یعنی چی ؟
اسم فیلمه بود ، به فارسی میشه جیػ نزن ! میتونستی تو گوگل سرچ کنی ! فقط ده دقیقه اولش -.. سکس داشت
بعدش راجبع رابطه مخفیانه اون زن و مرد بود ، معلومه تا آخر ندیدی که همچین فکری راجبعم کردی ..
.. خیلی خجالت کشیدم و گفتم : پس .. پس همش اتفاقی بود .. آره ! میشه گفت همش فقط همین بود -
در ضمن تو گفتی طرف فقط دنبال دخترای باکره میومده ، من قبل از اینکه بدونم تو باکره ای یا نه بهت پیشنهاد اشنایی دادم یادته ؟
یاد اون روز تو دفتر افتادم و بیشتر به حماقتم پی بردم پس گفتم : قبوله ، من یه اشتباه بدی کردم ، .. هرچی بگی حق داری ! میخوام بهت اعتماد کنم
! امیدوارم همینطور باشه چون من میخوام با هم مثل دو تا دوست باشیم و قرار نیست بهم شک کنیم
- .. من که دیگه نمیکنم
- .. لبخندی زد و جواب داد : منم همینطور من و کوشا شامممون رو تو یه باغ رستوران زیبا میل کردیم ، درست مثل زوجای تازه ازدواج کرده
.. به نظر میرسیدیم .. کوشا نسبت به قبل باهام مهربونتر شده بود ، دیگه جوابام رو خشک و سرسری نمیداد ..
خیلی هم بیشتر بهم توجه میکرد .. بعد از صرف شام یکم تو خیابون قدم زدیم و بعد به سمت خونه رفتیم .. وقتي رسیدیم .. عمو هنوز بهم زنگ نزده بود ! ترسیدم اتفاقی افتاده باشه برای همین با زن عمو تماس گرفتم الو ، زن عمو ؟
- سلام دخترم ، حالت چطوره ؟
-خوبم زن عمو جان ، شما حالتون خوبه ؟
همگی سلامتید ؟
- آره زن عمو فدات ، چه خبر ؟ اوضاع چطوره ؟ کار و بارت خوب پیش میره ؟ -
نگاهی به کوشا که روی مبل نشسته بود و تلویزیون نگاه میکرد انداختم و با لبخند جواب دادم : آره ، ! همه چیز خوبه.. خدا رو شکر !
جه خوب شد زنگ زدی دلم برای صدات تنگ شده بود -
والا غرض از مزاحمت این بود که نگرانتون شدم ! امروز عمو بهم زنگ زده بود ولی من خواب - ! بودم ، باهاش تماس گرفتم جواب نداد .. ترسیدم گفتم نکنه چیزی شده باشه...
.. چیزی نیست دخترم ، موبایلش خرابه ! جدیدا همش نو سرویس میزنه
- .. آهان ، که اینطور ! حتما سلامم رو بهشون برسونید ، شادی رو هم ببوس
- .. چشم عزیزم ، بزرگیتو میرسونم
- .. به سمت مبل رفتم و گفتم : دیگه مزاحمتون نمیشم ، شبتون بخیر ..
مراحمی دخترم ، شبت بخیر
- .. تماس رو قطع کردم و تو بغل کوشا نشستم بهم لبخند زد و گفت : اتفاقی که نیوفتاده ؟
.. نه ، گوشیش مشکل داشت
- خیلی بهشون وابسته ای ؟
- خب به هرحال از بچگی بزرگم کردند ، بهشون عادت دارم ! مثل بابا و مامانم هستند .. تو چی ؟ -
.. تاحالا از خانوادت حرف نزدی ..
کوشا چند لحظه به فکر فرو رفت و با لحن جدی جواب داد : مادرم جندست ! پدرم هم هیچوقت ندیدم....
با تعجب بهش نگاه کردم که ادامه داد : حتی نمیدونه منو از کی حامله شده !
یه جنده به تمام معناست ....
آب دهنم رو با صدا قورت دادم و گفتم : جدی میگی ؟
.. برای لحظه ای به چشمام خیره شد و بعد زیر خنده زد....
از دیدن خنده اش بیشتر تعجب کردم و پرسیدم : به چی میخندی ؟
.. قیافت خیلی خنده دار شده بود
- .. خب تعجب کردم بیشعور
-باور کردی ؟
- .. سرمو به نشونه آره تکون دادم
.. پیشونیم رو بوسید و گفت : فقط خواستم واکنشت رو ببینم با کنجکاوی پرسیدم : خب ، حالا .. جدی جدی مامان و بابات کجان ؟ !
بحث خسته کننده ایه
- با لجبازی روی سینش کوبیدم و گفتم : کوشا !
من هیچی از تو نمیدونم ! اقلا به همین یه سوالم جواب.. بده موذیانه لبخند زد ، روی مبل خمم کرد ، به روم خیمه زد و گفت : واقعا چیزی نمیدونی ؟ .. نه ! واقعا نمیدونم - !
بینیم رو گاز ریزی گرفت و زیرلب گفت : دروغگو ! آخ دردم اومد
- زیر گلوم رو گاز گرفت و پرسید : اینجا چطوره ؟ .. آخ نکن
- .. به ترتیب لاله گوش ، لپ و بالای لبم رو گاز میگرفت و میخندید ..
جدی دردم میومد ولی دوست نداشتم از خودم دورش کنم ..
کوشا تاپم رو بالا داد و در حالی که دور نافم رو میلیسید گفت : میخوام بکنمت ..
حداقل به فکر کمر خودت باش - !
تو نگران کمر من نباش ، سفت سفته
- .. با این حرف دکمه شلوارم رو باز کرد و با یه حرکت درش اورد ( شورتم قرمز رنگ بود و یه نوشته انگلیسی رو قسمت جلو داشت که معنیش میشد ، اینجا بزار !!
کوشا نوشته رو خوند و با شیطنت بزارم : چیو بزارم ؟ !
همونی که اون پایین قایمش کردی
- .. اسمشو بهم بگو - !
کوسن مبل رو جلوی صورتم گرفتم و با خجالت گفتم ! ولی الان که زوده -
کوسن رو برداشتم و پرسیدم : چرا ؟ !
خب باید تحریکم کنی
- سرم رو کج کردم و با ناز پرسیدم : مثلا چیکار کنم ؟
.. لاله گوشم رو بوسید و زمزمه کنان گفت : برام برقص .. وای من اصلا بلد نیستم - !
مهم نیست ؛ فقط میخوام ببینم چجوری بدنتو تکون میدی - !
خندیدم و زیرلب گفتم : دیوونه برام میرقصی ؟
- .. اهوم
- .. گردنم رو بوسید و گفت : پس پاشو ..
با گفتن این حرف دستم رو کشید و من از رو مبل پاشدم با یه شورت و تاپ رو به روش ایستاده بودم ، میخواست با رقص تحریکش کنم !
چیزی که هیچ.. مهارتی توش نداشتم ..
كوشا روی مبل نشست، پاهاش رو از هم باز کرد و ضبطش رو با کنترل روشن کرد !
یهو یه آهنگ خارجی پخش شد ..
ریتمش خیلی تند بود و شبیه آهنگ استریپ کلابا ( کلاب رقص لخت ) بود .. منم که زیاد فیلم دیده بودم با ریتم اهنگ شروع به تکون دادم سینه هام کردم .. روی رونم دست میکشیدم و لبام رو با زبونم خیس میکردم موهام رو با ریتم اهنگ تو هوا تکون میدادم و گاهی سینه هامو میمالیدم ، تمام این حرکاتو تو فیلما.. دیده بودم
این یه نوع رقص شهوانی بود که نیاز به مهارت خاصی نداشت و فقط باید کارایی میکردی که طرفت .. رو تحریک کنی
رنگ نگاه کوشا داشت عوض میشد ، دوباره چشماش قرمز شده بود ! مثل شب اول داشت وحشی .. میشد
نمیدونستم چرا اینجوری میشه ! یه لحظه دست از رقص برداشتم که با صدای کلفت و خشنی گفت : ادامه بده
.. منم یکم ترسیدم و دوباره مشغول مالیدن خودم شدم .. کم کم با ریتم اهنگ تاپ و سوتینم رو دراوردم و فقط با یه شورت جلوش ایستادم .. نزدیکش شدم ، روی پاهاش نشستم و خودم رو بالا و پایین کردم .. تا میومد بدنم رو لمس کنه خم میشدم دیگه آخر که داشت آهنگ تموم میشد ، .. سرش رو از پشت تو گودی گردنم فرو برد و سینه هام رو تو مشتش گرفت برای لحظه ای از درد نفسم تو سینم حبس شد و کوشا از لای دندونای کلید شدش غرید : امشب خیلی
.. سخت میکنمت بره آهو ..
از لحنش مو بر تنم سیخ شد و گفتم : هنوز جای قبلیا از بین نرفته هاا ..
دو دستی از روی مبل بغلم کرد و منو روی دوشش انداخت .. تا اومدم جیغ بزنم محکم به باسنم کوبید و گفت : صدات دربیاد جرش دادم ..
وای کوشا ، فکرشم نکن - !
خفه شو - .. اینو گفت و منو به سمت اتاق خواب برد .. با یه ضربه من رو به روی تخت انداخت و کمربندش رو باز کرد ..
از حالت نرمال خارج شده بود ، قیافش داشت منو میترسوند ..
با ترس و لرز گفتم : کوش .. کوشا ! خواهش میکنم یهو کمربندش رو دور دستش حلقه کرد ، میخواست کتکم بزنه ؟
.. با این فکر دستم رو سپر صورتم کردم .. قهقه اش روی هوا رفت و گفت : نترس ، باهات کاری ندارم ! کوشا ، خواهش میکنم ! بهم اسیب نزن
- .. یهو جفت دستام رو گرفت و با کمربند بالای تخت بست ... سپس لای پام خم شد و شرتم رو با دندون از پام درآورد با تعجب به حرکاتش نگاه میکردم ، این چرا یهو از کنترل خارج میشد ؟
.. بعد از اینکه لخت مادرزادم کرد ، جفت پاهام رو باز نگه داشت و خودش لای پام قرار گرفت
.. یهو احساس کردم داره گیج میزنه ، چشماش خمار بود و نمیتونست سرش رو صاف نگه داره آب دهنم رو با صدا قورت دادم و پرسیدم : حالت خوبه کوشا ؟
.. به نشونه آره سر تکون داد و با یه حرکت واردم کرد .. آخی از لذت گفتم و مثل مار پیچ و تاپ خوردم .. به روی بدنم خیمه زد و به چشمام زل زد حالش خوب نبود ، چشماش سفید شده بود ! احساس میکردم الان تشنج میکنه ..
پس بریده بریده گفتم : کوش .. کوشا .. ی
هو سرفه شدیدی کرد و کلی خون روی صورتم پاچید....
.. مثل بید میلرزیدم ، با وحشت به این صحنه خیره شدم .. کوشا هم با همون سرفه از حال رفت و به روی سینه ام افتاد ! داشتم از ترس سکته میکردم .. با هر زور و بدبختی ای بود اون کمربند مزخرف رو باز کردم و خودم رو از زیر هیکلش نجات دادم .. تمام سر و سینه هام خونی بود ، داشتم از ترس میمردم .. نمیدونستم باید چیکار کنم ، از شدت ترس میلرزیدم ، بغضم گرفته بود .. با تمام زوری که داشتم کوشا رو برگردوندم و به چشماش که مدام سفید میشد نگاه کردم .. چرا اینقدر وحشتناک شده بود ؟ بی اختیار یاد اون روزی که تو دفتر خون دماغ شد افتادم .. یادم افتاد تو کیفش چندتا دارو داشت .. فوری کیفش رو پیدا کردم و چندتا قرص و دارو از توش دراوردم .. دستام میلرزیدند و نمیدونستم باید کدوم رو بهش بدم .. سریع یه لیوان آب برداشتم و با بدبختی همشون رو بهش دادم .. تنش رو توی بغلم گرفته بودم ، پیشونیش رو نوازش میکردم و آروم گریه میکردم ..
جرعت نداشتم از سرجام تکون بخورم ..
یدفعه به ذهنم خطور کرد که به بیمارستان زنگ بزنم ..
اما تا اومدم بلند شدم کوشا دستم رو گرفت
.. با گریه به چشماش نگاه کردم ، جفت چشماش بسته بود .. با صدایی لرزون گفتم : کوشا ولم کن ، بزار برم به امبولانس زنگ بزنم ! لازم نیست ، حالم خوبه
- .. اما .. اما - !
یکدفعه چشماش رو باز کرد و گفت : خوبم آخه یکدفعه چت شد ؟
- .. با کرختی از روی تخت بلند شد و درحالی که شورتش رو میپوشید گفت : برگرد بالا .. چی ؟
امکان نداره ! تو این موقعیت - !
یهو داد زد : گفتم برگرد بالا ...
از شنیدن فریادش چهارستون بدنم لرزید ، تند تند لباسام رو جمع کردم و به واحدم رفتم ..
تا به خونه رسیدم بغضم ترکید و به تختم پناه بردم چرا اینجوری باهام برخورد میکرد ؟
چرا باهام حرف نمیزد ؟
یعنی فقط منو برای سکس میخواست ؟
دلم خیلی از این رفتارش شکست ، تا خود صبح گریه کردم و هزارجور خیالبافی کردم ، به هیچ نتیجه
.. ای نرسیدم .. کلا آدم بدبختی بودم .. دم دمای صبح بود که خوابم برد ، خیر سرم باید میرفتم سرکار .. صبح به سختی از خواب بیدار شدم ، شاید کلا یه ساعت خوابیده بودم .. زیر چشام از بس گریه کرده بودم گود شده بود ، چقدر حساس شده بودم .. آبی به دست و روم زدم .. یه چای تلخ خوردم و بعد از پوشیدن لباس اداری راهی دفتر شدم
امروز اصلا حال و حوصله نداشتم ، هنوز بابت دیشب ناراحت بودم آخه اولین باری بود که کوشا سرم داد زده بود ، اونم بدون هیچ دلیلی !
من کلی نگرانش شده بودم ولی کوشا اهمیتی نداد ، فقط سرم داد ... زد و بدون اینکه بهم توضیحی بده منو فرستاد بالا
.. هعی ! بشکنه این دست که نمک نداره ! من سعی داشتم نجاتش بدم اونوقت اون...
سوار آسانسور شدم و با بیخیالی به کفشام چشم دوختم ، آسانسور که ایستاد تا اومدم بیرون برم کوشا .. داخل شد
!! اصلا حواسم نبود طبقه اولم
محلش ندادم ، حتی یه سلامم بهش نکردم و سریع رومو برگردوندم ! باید ادب میشد ، مگه من چه هیزم تری بهش فروخته بودم که سرم داد میزد ؟
.. اونم هیچی نگفت و مثل یه غریبه کنارم ایستاد
حتی وقتی به پارکینگ رسیدیم کوچکترین تعارفی برای رسوندن من نکرد و با بی تفاوتی سوار .. ماشینش شد و رفت....
از این حرکتش بیشتر حرصی شدم ، اصلا براش مهم بودم ؟ منو بگو که بخاطرش خودمو به آب و آتیش زدم ! آخه دلیل این رفتاراش چی بود ؟
.. طبق روزای عادی سوار اتوبوس شدم و به دفتر کارم رفتم .. توی اتاق نشستم و با وجود اینکه پلکام باز نمیشدند مشغول کار شدم .. فقط دلم میخواست زودتر زمان ناهار برسه و یه چرت حسابی بزنم .. خیلی خسته بودم .. بالاخره بعد از چند ساعت ، انتظارم به سر رسید سمیه برای ناهار بیرون رفت و منم که اصلا اشتها نداشتم کیفم رو زیر سرم گذاشتم و آماده یه چرت.. دبش شدم
خیرسرم باید چند ساعت دیگه هم تو دفتر میموندم و کار میکردم ، با این اوضاع که نمیتونستم بیدار .. بمونم پس بهتر بود یکم استراحت کنم
.. هنوز ده دقیقه هم نگذشته بود که احساس کردم در اتاقم باز شد .. به خیال اینکه سمیه هست توجهی نکردم و همچنان به چرتم ادامه دادم .. اما وقتی صدای قدم ها و بوی عطرش رو شناختم ، متوجه شدم کوشا تو اتاقه .. اصلا محل نکردم و وانمود کردم خوابیدم .. کوشا بالای سرم ایستاد ، نمیدونستم داره به چی نگاه میکنه ! خیلی ترسناک بود مثل عجل معلق بالای سرم بود و بهم زل زده بود ، منم خودمو به خواب زده بودم تا چیزی متوجه نشه.. به آرومی گونه ام رو نوازش کرد و گفت : میدونم بیداری .. جوابی ندادم .. بلند شو و بهم نگاه کن ، باهات کار دارم....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#22   Posted: 28 Oct 2021 15:55


 3 Star

ارسالها: 3290
قسمت شانزدهم

.. چشمام رو باز کردم و با لحن سردی گفتم : اما من هیچ کاری ندارم آقای کوشا
الان باهام قهر کردی ؟
- .. هه ، نخیر !
دارم بهت بی محلی میکنم تا بفهمی وقتی پسم میزنی چه حسی میگیرم
- من پست زدم ؟
- دست نوازشگرش رو کنار زدم و گفتم : برو بابا .. انگار آلزایمر داره ! عمه من دیشب سرم داد کشید
؟ .. پس بخاطر اون ناراحتی -
سرمو بلند کردم و به چشماش زل زدم سپس گفتم : پس چی ؟ تو کی هستی که اونجوری سرم داد میکشی ؟
لبخند کمرنگی زد و جواب داد : من ؟ دوست پسرتم
! دوست پسر ! هه -
مگه چیه ؟ -
!! توام دلت خوشه هااا -
صندلی سمیه رو برداشت و کنارم نشست ، سپس با خونسردی گفت : الان عصبی هستی ، میدونم .. رفتار دیشبم درست نبود آخه حالم بهم خورد بود ولی میخوام امشب برات جبرانش کنم
! اگه فکر کردی من امشبم میام اونجا و باهات میخوابم کور خوندی - .. چونم رو نوازش کرد و گفت : نه ، نمیخوام باهام بخوابی ! میخوام ببرمت یه جا که دوست داری .. تو چی از علایق من میدونی ؟ حتی سعی نکردی منو بشناسی ! فقط باهام سکس میکنی - واقعا فقط منو برای کردن میخوای نه ؟ یه سوراخ میخوای که خودتو خالی کنی ! چه احمق بودم که
.. فکر میکردم ازم خوشت میاد
انگشت اشاره اش رو به روی لبم گذاشت و با لحن جدی گفت : هیش ! تند نرو ! اگه قرار باشه سکس .. کنم منت تو رو نمیکشم ، برای سکس کیس زیاد ریخته ولی من میخوام با تو باشم
.. میدونم دیشب ناراحتت کردم و امشب میخوام از دلت دربیارم ، میخوام ببرمت سینما با تعجب پرسیدم : سینما ؟ امشب ؟ .. یهو دوتا بلیط از جیبش درآورد و گفت : اینم سندش با ذوق بلیطا رو ازش گرفتم و پرسیدم : اینا رو از کجا آوردی ؟ .. یه مرخصی یه ساعته گرفتم و برا امشب جامونو رزرو کردم ! اونم فیلمایی که دوست داری -
.. با خوشحالی اسم فیلم رو خوندم و شگفت زده شدم وای کوشا ! این که خارجیه ! مگه میشه ؟ - .. سینما چارسو سانسای آخر شب فیلم خارجی میزاره - .. وای جدی ؟ باورم نمیشه ! خیلی خوشحالم - پس امشب باهام میای ؟
- .. با ذوق بغلش کردم و گفتم : آره آره ! میام ! قربونت بشم که اینقدر خوبی .. کوشا هم دور کمرم رو محکم گرفت و گفت :شب جلو حیاط منتظرت میمونم .. چشم - .. ازش جدا شدم و یه لب کوچولو ازش گرفتم کوشا موهام رو ناز کرد و پرسید : برات یه چیزی بیارم بخوری ؟ ! نه ، میخوام بخوابم .. دیشب خوب نخوابیدم - .. باشه پس فعلا تا شب - .. اینو گفت و از روی صندلی بلند شد ته دلم از اینکارش خیلی خوشحال شدم ، حداقل فهمیدم فقط منو برای سکس نمیخواد و به علایقم
.. اهمیت میده....
این برام مهم ترین چیز بود ، وقتی داشت بیرون میرفت احساس کردم کسی داره از پنجره بهمون نگاه میکنه ، سرم رو برگدوندم و یه لحظه چهره متین رو تو چارچوب پنجره دیدم اما بعدا که دقت کردم متوجه شدم فقط یه سایه سیاهه ! احتمال دادم خطای دید باشه ، توجهی نکردم و دوباره سرم رو به .. روی کیفم گزاشتم
.. شب بعد از اینکه شام خوردم ، یه دوش مختصر گرفتم .. موهام رو حالت دادم و یه تیپ دخترونه خوشگل زدم
دلم میخواست امشب یکم دلبری کنم ، میدونستم گفته با هم سکس نمیکنیم ولی من خودم بیشتر از اون .. میخواستم
احساس میکردم با یارا یه ماه پیش کلی فرق کردم ، اون دختر معصوم و خجالتی که به هیچ مردی رو نمیداد کجا بود ؟
توی آینه به صورتم نگاه کردم ، شاداب تر و خوشحال تر به نظر میرسیدم و همش از صدقه سری .. رابطه با کوشا بود
.. من میخواستمش ، واقعا میخواستم باهاش باشم و اصلا برام مهم نبود چی پیش میاد....
شاید اگه همینجوری پیش میرفتم عموم یا خانوم جاهدی میفهمیدند و کلی سرافکنده میشدم ولی واقعا .. برام مهم نبود....
! انگار جادو شده بودم ، برای من فقط کوشا و سکسمون مهم بود .. دلم میخواست فقط لذت ببرم ، من محرمش بودم ! اونم برای شیش ماه یعنی شیش ماه تموم میتونستم از رابطمون لذت ببرم و کی میخواست دخالت کنه ؟ .. درست ساعت ده و نیم جلوی در حاضر شدم و با کوشا سوار ماشینش شدم .. کوشا هم امشب خوب شده بود اگرچه کلا تیپ چندان گرون و مجللی نداشت .. با لباس ساده و معمولی تیپ میزد ولی میدونست چی رو با چی ست کنه با قیافه جذاب و گیرایی که داشت تیپش زیاد به چشم نمیومد البته نه اینکه بد تیپ باشه ! یعنی مثل
.. پسرای امروزی شلوار دم کونی و پیراهن یا رکابی گل گلی نمیپوشید
همیشه یا یه تی شرت ساده تیره با شلوار کتون همرنگ تنش بود یا یه پیراهن مردونه معمولی و .. شلوار جین
! حتی سرکار هم که همه کت و شلوار میپوشیدند با پیراهن و شلوار جین میومد .. کفشاشم فقط کتونی بود ، کلا انواع و اقسام کتونی ها رو داشت ! انگار مثل خودم عاشق کتونی بود .. توی راه یکم از وضعیت کار صحبت کردیم تا به سینما رسیدیم .. خیابونا چندان شلوغ نبود ، برای همین یه ربع زودتر رسیده بودیم .. سینما طبقه آخر قرار داشت ، با پله برقی رفتیم .. یکم از بوفه سینما خوراکی خریدیم ، آخه مزه فیلم به همین خوراکیاش بود .. چیپس فلفلی ، لواشک و آبمیوه
هرچی که دست گذاشتم برام خرید ، خیلی از دست و دلبازیش خوشم میومد ! با اینکه کارمون چندان درآمد زا نبود اما همیشه تو کیفش پول داشت و هیچوقت جلوم نه نمیاورد ، تو رستوران چه غذای ارزون سفارش میدادم چه گرون باهام مخالفت نمیکرد و هرچی میگفتم برام میخرید
البته منم سواستفاده نمیکردم ، هرچی میخواستم بردارم ازش نظرخواهی میکردم و اگه اونم دوست داشت میخریدم ! خلاصه اینکه با دست پر رفتیم و روی صندلیامون که تو آخرین ردیفا و اون گوشه و .. کنارا بود نشستیم
.. برقا رو که خاموش کردند کوشا دستم رو محکم گرفت .. با لبخند بهش نگاه کردم ، گرمای دستاشو دوست داشتم....
.. فیلممون یه فیلم فانتزی بود ، دوبله اش هم کرده بودند .. کلا صحنه محنه نداشت برای همین سانسوری در کار نبود
فیلمای فانتزی رو دوست داشتم ، پر از اژدها ، سوسمارای غول پیکر و جادو بودند ، آدم عاشقشون .. میشد
.. وسطای فیلم گاه و بیگاه به نیم رخ کوشا نگاه میکردم که محو فیلم شده بود....
انتظار داشتم حالا که اینقدر دورمون خلوته و همه جا تاریکه یکم شیطونی کنه ولی چون گفته بود .. سکسی در کار نیست هیچ حرکتی نمیکرد....
! کلا ادم جالبی بود ، یه حرفی میزد امکان نداشت برخلافش عمل کنه .. دستامون رو بهم گره زده بودیم و فیلم نگاه میکردیم
گاهی وسط فیلم شیطنت میکرد و انگشتام رو فشار میداد اما وقتی بهش نگاه میکردم با بیخیالی چیپس ! میخورد ، خیلی موذی بود
... بعد از اینکه فیلم تموم شد ، خوراکیامون رو تو سطل زباله انداختیم و به سمت ماشین رفتیم !چقدر فیلمش طولانی بود....
کوشا میخواست بره خونه که مانعش شدم و ازش خواستم یه دوری تو خیابون بزنه اونم چون بنزین .. داشت قبول کرد....
.. همینجوری تو خیابون حرکت میکردیم و حرف میزدیم ! انگار جدی جدی دوست پسرم شده بود
تو ذهنمم نمیگنجید یه روز بیام تهران و دوست پسر بگیرم ولی واقعا داشتم از این لحظه ها لذت .. میبردم....
.. توی راه ازش پرسیدم : راستی دیشب چت شده بود ؟ خیلی نگرانت شدم .. چیزی مهمی نبود - ! مگه میشه نباشه ؟ تو کلی خون بالا آوردی - .. گاهی وقتا اینجوری میشم - و دلیلش چیه ؟ - .. نفس عمیقی کشید و گفت : یکم مریضم چه نوع مریضی ای ؟
دستم رو گرفت و درحالی که انگشتام رو نوازش میکرد گفت : گفتم که مهم نیست !
بهش فکر نکن ، .. دارم درمان میشم
.. نخواستم اذیتش کنم بنابراین دیگه سوالی نپرسیدم .. توی آسانسور هم یه لب بازی حسابی کردیم ، با اینکه طبقه اول رسیده بودیم همو ول نمیکردیم...
میشه گفت یه ربعی داشتیم عشق بازی میکردیم تا بالاخره من راضی شدم و گزاشتم بره چون دیر وقت .. بود
.. توی تخت مدام فکرم درگیرش بود ، کوشا واقعا هیچی کم نداشت .. من چقدر خوشبخت بودم که همچین مردیو داشتم ، دلم نمیخواست دوباره از دستش بدم .. نصفه شب بود که احساس کردم کسی داره در رو میکوبه .. با کرختی از جا بلند شدم و گیج و منگ در رو باز کردم اما کسی پشت در نبود به خیال اینکه توهم زدم دوباره به اتاقم برگشتم اما هنوز روی تخت ننشسته بودم که دوباره صدا بلند
.. شد ! کمی که دقت کردم متوجه شدم این صدای در نیست بلکه صدای کوبیده شدن میخ و چکشه .. یعنی این موقع شب کی داشت نجاری میکرد ؟ کنجکاو شدم ولی خیلی خوابم میومد .. به سرم زد از پنجره بیرونو نگاه کنم ، شاید اینجوری میتونستم این نجار بی وقت رو ببینم .. حیاط تاریک و خلوت بود ، شمشک حتی چراغارم خاموش کرده بود آخه چرا اینکارو میکرد ؟ چون خیابونمون برق نداشت شبا خیلی ترسناک میشد و لازم بود دوتا چراغ
! تو حیاط روشن باشه
یکم ایستادم و به صدای میخ و چکش گوش سپردم ، اصلا نمیدونستم صدا از کدوم طرف ساتع میشه ..
دیگه چشمام هم باز نمیشد پس بیخیال صدا شدم و به رختخوابم برگشتم ، اصلا دلم نمیخواست امروز !! هم سرکار چرت بزنم
توی دفتر نشسته بودم ، با یه دست چایی میخوردم و با دست دیگم جزییات پروژه سعادت آباد رو .. بررسی میکردم
! سمیه امروز مرخصی بود ، مثل اینکه خواهرش زایمان کرده بود .. توی حال خودم بودم که صدای در بلند شد ، مقنعه ام رو درست کردم و گفتم : بفرمایید .. متین با چندتا پرونده وارد اتاق شد و گفت : سلام ، خسته نباشید ! بلند شدم و جواب دادم : سلام ، ممنون
متین پرونده ها رو به روی میز گذاشت و گفت : جناب مهندس دیروز گفته بودند که با هم بریم سر .. ساختمون پارسا
اوه بله ! یادمه ! بعد از ناهار میریم ؟ - !
آره .. طرح نهاییو باید بررسی کنیم - بله بله در جریانم ، نقشه هاشو همراهتون دارید ؟ - !
البته ، سر ساختمون بیشتر راجبعش بحث میکنیم ، روز خوش
- .. متین اینو گفت و از اتاق خارج شد ساختمون پارسا متعلق به یکی از بزرگترین تاجرای تهران بود و اصرار داشت که نماش به شکل پست
.. مدرنسیم طراحی بشه .. بعد از صرف ناهار وسایلم رو جمع کردم تا با متین راهی ساختمون بشم داشتم کیفم رو برمیداشتم که کوشا تو چارچوب در ظاهر شد و پرسید : کجا میری ؟ .. با آقای لشگری میرم ساختمون پارسا
- چرا ؟ - !
با تعجب گفتم : چرا نداره که ! مهندس گفته طراحی فضا رو نظارت کنیم چرا با اون ؟ - !
من که نخواستم با متین باشم
- چند قدم نزدیکم شد و با تمسخر گفت : متین ؟ از کی تاحالا اسم کوچکیش رو صدا میکنی ؟
.. چرا اینقدر گیر میدی ؟ حالا چه فرقی داره - .. نگاهی به سینه هام انداخت و گفت : خیلی فرق داره .. سپس دستش رو دور کمرم حلقه کرد .. با حرص گفتم : کوشا نکن ! دیرم میشه ، الان وقتش نیست میخوای بدو بدو بری پیش متین ؟ - !
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : تو چی میگی ؟ اون فقط همکارمه با همکارت اینقدر راحتی که به اسم صداش میکنی ؟ - !
وای اصلا من گوه خوردم ؛ ولم کن
- چونم رو با خشونت بالا گرفت و گفت : میخوای باهاش سکس کنی ؟
! با تعجب به مردمک چشماش که روی لبام ثابت بود نگاه کردم و گفتم : چی میگی ؟ معلومه که نه مطمئنی ؟ - ! وای کوشا تو دیوونه ای ! این چه حرفیه که میزنی - .. منو ببوس تا ولت کنم - درحالی که سعی میکردم خودمو ازش جدا کنم گفتم : کوشا الان سرکاریم ، یکی ما رو ببینه برای
! جفتمون گرون تموم میشه .. ببوس - !
با حرص به سینش کوبیدم و گفتم : کوشا .. حلقه دستاش رو دور کمرم محکم تر کرد و سرش رو کمی خم کرد تا لبام به لباش برسه ! کوشا نکن ! زشته ! اینجا دوربین داره - ! تا وقتی منو نبوسی نمیزارم بری - .. پوفی کشیدم ، از گردنش آویزون شدم و لب کوتاهی ازش گرفتم .. وقتی از هم جدا شدیم سرش رو تو گودی گردنم فرو برد و گفت : زود برگرد .. ازش جدا شدم و روی صندلی نشستم .. در این لحظه متین بی ملاحظه وارد اتاق شد و با دیدن ما کمی جا خورد سریع سرش رو پایین انداخت و با خجالت گفت : ببخشید ، بی وقت مزاحم شدم ! خواستم بگم من توی
.. پارکینگ منتظرتونم .. اینو که گفت منتظر جوابم نشد و رفت
وای چقدر بد شد که من و کوشا رو باز با هم دید ! یادمه بهش گفته بودم رابطه ما فقط کاریه اما الان چی ؟ دم به دقیقه تنها بودیم ! هرکسی بود میفهمید داستان چیه ! دلم نمیخواست همکارامون فعلا از قضیه رابطمون بویی ببرند ولی مگه کوشا میزاشت ؟
با عصبانیت بهش گفتم : کارتو کردی ؟
.. فقط دوست دخترمو بوسیدم -
ببین شاید برای تو مهم نباشه مردم راجبعت چه فکری میکنند ولی برای من نظر بقیه مهمه ! - نمیخوام همکارام فکر کنند من یه دختر هول و بی جنبم که دو ماه نشده اومدم اینجا با یکی لاس میزنم ..
حرف مردم مهم تره یا رابطه ما ؟
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#23   Posted: 29 Oct 2021 01:59


 3 Star

ارسالها: 3290
قسمت هفدهم

درحالی که به سمت در میرفتم با ناراحتی گفتم : تو که تمام زندگیم نیستی کوشا ، باور کن آبرو یه
دختر خیلی ارزش داره ! جفتشون برام مهمه ولی میخوام توازن ایجاد کنم !
البته اگه بتونی رابطمون .. رو مخفی نگه داری
.. دیگه منتظر جوابش نشدم و با استفاده از آسانسور به سمت پارکینگ رفتم....
توی ماشین که نشستم متین با لحن سردی بهم سلام کرد و دیگه هیچ حرفی نزد ! انگار از دستم خیلی شاکی بود ، آخه به اون چه ربطی داشت که من با کوشا چیکار میکنم ؟ مگه بابام بود که برام تعیین تکلیف میکرد ؟
.. اصلا محلش نکردم و تا انتهای راه مثل خودش ساکت موندم....
داشتم از خستگی میمردم از طرفی هم جو ساختمون خیلی مردونه بود ! احساس خجالت میکردم ولی .. تونستم از پس کارا بربیام و راضی و خشنود به سمت دفتر برگشتم....
توی راه متین ازم پرسید : تو شیراز هم همینجوری رفتار میکردید ؟ منظورتون چیه ؟
- .. هیچی
- با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : من اصلا دلیل این رفتارای شما رو درک نمیکنم آقای لشگری ، من
فقط کارمو انجام دادم !
منظورتون از این حرفا چیه ؟
.. منظور خاصی نداشتم -
من تاحالا به شما بی احترامی نکردم ولی شما با حرفاتون وجه منو زیر سوال میبرید و چیزایی میگید - که واقعا در شانتون نیست ، میشه دلیلش رو بپرسم ؟
متین کمی مکث کرد و بعد جواب داد : میتونیم بریم و راحت بحث کنیم ؟
.. ولی ما الان تو زمان کاری هستیم ، مقصودتون هرچی که هست همینجا بفرمایید -
متین با کلافگی گفت : آخه اینجوری نمیشه خانوم یکتا ، مقصود من خیلی فراتر از چهارتا حرف .. سادست ! من واقعا نیاز دارم تا خصوصی و در یه مکان مناسب با شما گفت و گو کنم
.. الان که نمیشه - یکم دست دست کرد و بعد با خجالت پرسید : میتونم امشب ملاقاتتون کنم ؟ امشب ؟ - .. بعد از ساعت کاری با هم بریم شام بخوریم....
- آقای لشگری واقعا اینکارا لازمه ؟
- ! بله ، اگه قصد دارید حرفامو بشنوید لازمه -
! پوفی کشیدم و گفتم : خیلی خب ، پس بعد از ساعت کاری جلوی پارکینگ منتظرتون میمونم ! لطف میکنید ، ازتون ممنونم
- .. ما دوباره به دفتر برگشتیم و هرکس مشغول کار خودش شد متین با حرفاش خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود ، یعنی چی میخواست بگه که اینقدر مهم بود ؟ واقعا
! مشتاق شنیدن حرفاش بودم....
بعد از اینکه ساعت کاری تموم شد ، وسایلام رو جمع کردم و آماده رفتن شدم که دوباره سر و کله .. کوشا پیدا شد....
هنوز هم بابت رفتار امروزش ازش ناراحت بودم ، آخه چقدر این مرد بی ملاحظه بود !
اگه متین دو دقیقه زودتر وارد میشد چی ؟
.. پوفی کشیدم و اصلا محلش ندادم
.. کوشا : پایین منتظرتم ، با هم میریم
.. درحالی که لپ تابم رو توی کیفم میزاشتم گفتم : امشب نمیتونم ببخشید ؟
! سرمو بلند کردم و با لحن سردی گفتم : امشب نمیتونم ، یه قرار کاری دارم
! پوزخندی زد و جواب داد : ولی ساعت کاری تموم شده
! خب این قرار خارج از ساعت کاریه -
اینو گفتم و زیپ کیفم رو بستم ، تا خواستم از در خارج بشم کوشا دستشو روی در گذاشت و مانعم شد سپس با خونسردی پرسید : میتونم بپرسم این شریک کاریتون چه کسیه خانوم یکتا ؟
.. خیر ! خودتون میگید شریک کاری آقای کوشا ، پس به شما ربطی پیدا نمیکنه
- .. حالا هم دستتون رو بردارید چون میخوام مرخص شم احتمالا این طرف آقای لشگری نیست ؟ - با لبخند موذیانه ای بهش نگاه کردم و گفتم : درسته ! خب که چی ؟ ! دستش رو برداشت و با لحن بدی گفت : داری باهاش تیک میزنی ..
من با کسی تیک نزدم
- پس این قرار کاری از کجا دراومد ؟ - !
فقط یه قرار ساده هست ، همش به کارم مربوطه - ... اگه میخوای باهاش سکس کنی -
با عصبانیت گفتم : تمومش کن کوشا !
همه چیز که سکس نیست !
من کار اشتباهی نمیکنم ، این فقط .. یه قراره ساده هست.. که به کارت مربوطه
- .. با حرص جواب دادم : بله ، حالا هم با اجازه از حضورتون مرخص میشم آقای کوشا
.. اینو گفتم و بدون اینکه منتطر جوابش باشم با استفاده از پله ها به سمت پارکینگ رفتم متین توی ماشین منتظرم بود ، سوارش شدم و با لحن خشکی گفتم : امیدوارم حرفاتون جنبه شوخی
! نداشته باشه چون وقتم خیلی با ارزشه
.. متین لبخندی زد و گفت : نگران نباشید خانوم یکتا ، حرفام کاملا جدیه وقتی متین داشت ماشین رو روشن میکرد ناخوداگاه از آینه بغل نگاهم به کوشا افتاد که توی سمندش .. پشت سر ما پارک کرده بود و بهمون نگاه میکرد....
.. اصلا تو نگاهش خشم یا نفرت نبود ، فقط داشت نگاه میکرد ، یه نگاه سرد و بی روح ! قبل از اینکه ما حرکت کنیم ماشین رو روشن کرد و از جلومون با سرعت گذشت ! متین که این صحنه رو دید به شوخی گفت : مثل اینکه آقای کوشا امشب عجله داره نمیدونستم چی بگم ، یعنی با این عجله داشت کجا میرفت ؟
.. من و متین به یه رستوران ایتالیایی رفتیم به نظر گرون میومد ولی برام اهمیتی نداشت ، من فقط میخواستم ببینم متین چی میخواد بگه بنابراین
.. فقط سالاد سزار سفارش دادم....
بعد از اینکه گارسون سفارشامون رو گرفت ، دستم رو زیر چونه زدم و با ارامش پرسیدم : خب آقای .. لشگری ، بنده در خدمتم ! بفرمایيد....
.. متین یکم دستپاچه شد ، لپاش گل انداخت و چند بار سرفه کرد
سپس با لحن خونسردی گفت : بی مقدمه شروع میکنم چون عادت ندارم یه موضوع رو پیچیده کنم ! میدونم ما مدت زیادی نیست آشنا شدیم خانوم یکتا ولی من تو همین مدت کوتاه واقعا به شما علاقه مند .. شدم
وقتی اینو شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم ، پس آب دهنم رو قورت دادم و منتظر شنیدن ادامه .. حرفاش شدم
.. من واقعا بخاطر رفتارم از شما عذرخواهی میکنم
فکر میکنم همش از علاقست ، واقعا دوست دارم اگه بنده رو قابل میدونید یه رابطه دوستانه صرفا جهت آشنایی بیشتر برقرار کنیم ، من چندین ساله مجردم ، تاحالا هیچوقت همچین حسی رو تجربه
نکردم ! شما اولین نفر هستید که بهش اینا رو میگم ! از صمیم قلبم ازتون میخوام درباره رابطمون بیشتر فکر کنید...
واقعا هول شده بودم ، اصلا انتظار همچین حرفیو از جانب متین نداشتم پس من و من کنان گفتم : آقای .. لشگری من واقعا
متین وسط حرفم پرید و با آرامش گفت : لطفا سریع تصمیم نگیرید و درباره رابطمون فکر کنید ! من فقط بهتون یه پیشنهاد دادم ! شما فرصت دارید تا درباره پیشنهادم در کمال آرامش فکر کنید .. من ! واقعا دوست دارم که جواب مثبت ازتون بشنوم خانوم یکتا
انگار دفعه اولش نبود که این حرفا رو میزد ! با چنان لحن خونسردی این جملات رو میگفت که یه .. لحظه به صداقت کلامش شک کردم
من اولین نفر بودم ؟
زبونم بند اومده بود ، تو این موقعیت اینو کجای دلم میزاشتم ؟ پس هیچی نگفتم و فقط سری تکون .. دادم
.. متین هم لبخند کمرنگی زد ، اصلا دلیل این آرامششو نفهمیدم....
تا وقتی که منو به خونه رسوند همچنان تو شوک حرفاش بودم ، چجوری ؟ اخه مگه میشد ؟ تو ذهنمم نمیگنجید از متین همچین حرفی بشنوم ! اون پسر شوخ و بذله گو امشب چقدر جدی و سرد به من ! ابراز علاقه کرد ، پس دلیل تیکه هاش این بوده....
وقتی داشتم از ماشین پیاده میشدم ازم خواست تا قشنگ درباره پیشنهادش فکر کنم اما من همون لحظه تصمیمم رو گرفته بودم و جوابم منفی بود ، من کوشا رو داشتم ! واقعا هم میخواستمش پس چه معنی ای میداد تا اصلا به متین فکر کنم ؟
ازش خداحافظی کردم و وارد پارکینگ شدم ، امشب الکی خودم رو معطل کردم اگه یه درصدم احتمال .. میدادم هدفش از شام درخواست دوستی باشه قبول نمیکردم....
.. واقعا از متین خوشم نمیومد
الکی کوشا رو هم ناراحت کردم ، چه حماقت بزرگی ! بجای اینکه با دوست پسرم بیام خونه با اون .. غریبه شام خوردم و چندتا چرت و پرت ازش شنیدم....
تصمیم گرفتم یه سری به کوشا بزنم و از دلش دربیارم اما هرچی زنگ واحدش رو زدم جوابم رو نداد ،مگه میشد الان خونه نباشه ؟
.. بهش زنگ زدم اما جوابم رو نمیداد ، همش الکی بوق میخورد ! دلم مثل سیر و سرکه میجوشید
تصمیم گرفتم از شمشک درباره کوشا سوال کنم اما اونم گفت که کلا خونه نیومده ! ترسیدم بلایی .. سرش اومده باشه ، نگران و مشوش جلوی واحدش نشستم....
.. از دست خودم عصبی بودم ، چطور اینقدر راحت ناراحتش کردم ؟ نباید شام متین رو قبول میکردم .. نزدیک به یه ساعت دم درش نشستم ، اصلا نمیتونستم برم خونه ! تا نمیدیدمش خیالم راحت نمیشد ! هیچکسم نمیشناختم تا ازش خبر داشته باشه ، چه بدبختی بودم نمیدونم کی خوابم برد اما وقتی چشمام رو باز کردم کوشا رو دیدم که داره قفل در رو با کلید باز میکنه
.. ! با نگرانی از جا بلند شدم و گفتم : کوشا .. اما حتی بهم نگاهم ننداخت ، در رو باز کرد و وارد خونه شد .. منم دنبالش رفتم و اومدم وارد خونه بشم که مانعم شد و به سمتم برگشت هوم ؟ - .. چقدر ریلکس بود ، انگار نه انگار من این همه نگرانش شده بودم ازش پرسیدم : کجا بودی ؟
.. یه دورهمی دوستانه داشتم
- .. آهان
- تو چی ؟ خوب رو كيرش بالا و پایین شدی ؟
- با تعجب بهش نگاه کردم و پرسیدم : بله ؟ پوزخندی زد و گفت : میخوای باور کنم تا این ساعت فقط یه قرار کاری داشتی ؟ منم با پوزخند جواب دادم : ترافیک زیاد بود ، برای ذهن کثیفت متاسفم ! همه رو عین هم میبینی ! من
! مثل دخترای دورت هرزه نیستم که با هر مردی سکس کنم ..
در حالی که داشت در رو میبست جواب داد : تو که راست میگی !
مانعش شدم و گفتم : راجبع من اینجوری فکر نکن ! من هرزه نیستم .. لبخندی زد و جواب داد : من میخوام بخوابم ، فردا یه قرار دوستانه دارم !
پس اگه میشه مزاحمتم ؟ - نگاهی به ساعتش انداخت و گفت : این ساعت آره ! باید برای فردا خوب استراحت کنم ! کی میدونه ،
.. شاید دوتا دختر خوشگل به پستم خورد .. پوزخندی زدم و با حرش گفتم : لیاقتت همین هرزه هان
.. سپس در رو بستم و به سمت واحدم رفتم .. مرتیکه بیشعور ! انگار نه انگار من دوست دخترشم چرا اینجوری باهام تا میکرد ؟ با عصبانیت سرم رو روی بالشت گزاشتم ولی نتونستم خودم رو کنترل کنم و بهش تو تلگرام پیام دادم....
! : از این بعد هم با همونا سکس بکن ! شبخیر ..
به فاصله پنج دقیقه آنلاین شد و جواب داد : مشکلی ندارم ، شبخیر خانوم یکتا ! اصلا منم میرم به تموم مردای دور و برت میدم - ! اختیار بدنت دست خودته - .. چقدر بی غیرت بود ! اصلا از حرفام حرص نمیخورد اونوقت من داشتم خون خودم رو میخوردم .. از این بی تفاوتش بدم اومد ، موبایل رو گوشه ای انداختم و خوابیدم
صبح روز بعد چون تعطیل بودیم تصمیم گرفتم یه حلیم و نون بربری برای خودم بگیرم و صبحونه ای .. جانانه میل کنم
پس صبح زود رفتم و بساط رو جور کردم اما وقتی از در پارکینگ داخل شدم کوشا رو دیدم که خیلی .. شیک و پیک کرده و داره از لابی به سمت حیاط میاد
! سرجام ایستادم و به تیپ محشر و موهای خوش حالتش خیره شدم ! دلم میخواست درسته قورتش بدم .. نگاهی به سرتاپاش انداختم و گفتم : به به ، سر صبحی تیپ زدی ! لبخندی زد و جواب داد : گفتم که قرار دوستانه دارم همیشه برای قرارای دوستانت اینقدر مایه میزاری ؟
- .. تا کی باشه
- یه دفعه صدای بوقی از پشت در بلند شد ، در رو باز کردم ، به اون طرف
خونمون پارک بود اشاره کردم و پرسیدم : رفیقات همینان ؟ .. آره -
نگاهی به سرنشینای ماشین انداختم ، سه تا پسر و یه دختر بودند !
همشونم قیافه های عجیب و .. غریبی داشتند
یکی موهاش صورتی بود ، یکی رو پیشونیش خالکوبی داشت و یکی از بینی و گوش گرفته تا زیر .. گردنش رو حلقه آویزون کرده بود
.. تنها کسی که قیافش مثل آدمیزاد بود همین کوشا بود ! همشونم مشکی پوشیده بودند ! پوزخندی زدم و گفتم : چه رفیقای عجیبی ! به قیافه هاشون نگاه نکن ، مهم باطنه
- .. خوش بگذره آقای کوشا - ! لبخندی زد ، چونم رو ناز کرد و گفت : تا آخر شب برنمیگردم ، مراقب خودت باش .. ازش دلخور شدم ، دستش رو پس زدم و داخل حیاط شدم شمشک هم توی حیاط با یه دست لباس مشکی و کتاب نشسته بود اما با دیدن من از جا بلند شد و گفت
! : ص .. صبح .. بخیر .. خا .. خانوم با تعجب پرسیدم : مگه امروز کسی مرده که همتون سیاه پوشیدید ؟ ! ن .. ن .. نه ! ات .. اتفاقی .. اتفاقی شد - عجب ! صبحانه خوردی ؟ - ! امروز .. نمی .. نمیخورم - عه ، چرا ؟ - ! گر .. گرسنه .. نیستم - .. زیرلب گفتم باشه ای و به سمت واحدم حرکت کردم صبحونه رو بر بدن زدم و یه دستی هم به سر و روی خونه کشیدم ، دیگه ظهر شده بود که تصمیم
.. گرفتم یکم استراحت کنم .. هوس کردم برای ناهار الویه درست کنم ولی نیاز به میکسر داشتم
ناخوداگاه یاد میکسر کوشا افتادم و لبم رو گاز گرفتم ، چه کار زشتی کردم ! باید براشیه یه میکسر .. جدید بخرم
.. عمو برام تو انباری یه میکسر گذاشته بود پس کلیدا رو برداشتم و به سمت زیر زمین رفتم
جعبه میکسر رو برداشتم اما همین که اومدم به سمت آسانسور برگردم متوجه سر و صدایی از اتاقی .. که ته زیرزمین بود شدم
.. کمی بعد شمشک از اون اتاق بیرون اومد و با دیدن من یکه خورد
! توی دستاش یه کتاب قدیمی و چکش بود با تعجب ازش پرسیدم : اینجا چیکار میکنی شمشک ؟ ! هی .. هیچی .. خانوم - ! این اتاق دیگه چیه ؟ تاحالا ندیده بودمش - ! شمشک با دست پاچگی جواب داد : ای .. این .. اتاق .. کار .. آق .. آقاست اتاق کار آقا ؟ - ! ق .. قبلا .. توس .. مج .. مجسمه .. میساخت - آهان ، پس الان کاربردش چیه ؟ - ! یکم مکث کرد و بعد من و من کنان جواب داد : خ .. خرت و پرتام رو .. توس .. می .. میزارم از دیدن این دستپاچگیش تعجب کردم و با تردید پرسیدم : تو حالت خوبه ؟ ! لبخند زورکی زد و گفت : ب .. بله ! شونه ای بالا انداختم ، این که عقل درست و حسابی نداشت منم هعی بهش گیر میدادم .. ازش خداحافظی کردم و به واحدم برگشتم .. خلاصه اینکه ناهارم رو درست کردم و خوردم ! از کلافگی نمیدونستم باید چیکار کنم اول تصمیم گرفتم به زن عمو زنگ بزنم و حالشو بپرسم اما بعد دیدم اصلا حوصله حرف زدن با کسیو
.. ندارم .. توی اتاقم نشستم و مشغول ور رفتن با گوشیم شدم
ناگهان نگاهم به آینه قدی که تو اتاقم بود افتاد و به ذهنم رسید چندتا سلفی از خودم بگیرم و یکم ادا ! دربیارم تا سرگرم شم
! شلوارک لی و تاپ نازکی تنم بود ، بلندی تاپم تا بالای نافم بود و بندای ریزی داشت .. موهای فر و پرپشتمم رو پشت سرم رها کردم و چندتا سلفی خشگل توی آینه انداختم ! هیکلم جدیدا چقدر خوب شده بود سینه های بزرگی نداشتم اما در عوض یه باسن طاقچه ای داشتم که گودی کمرم رو به خوبی خوبی
.. نمایش میداد .. قدم زیاد بلند نبود ،و در کل ریزه میزه بودم....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#24   Posted: 29 Oct 2021 21:31


 3 Star

ارسالها: 3290
قسمت هجدهم

! اگه قدمم بلند بود هیکل مانکنیم تکمیل میشد ولی دیگه نمیشد کاری کرد....
! صورتم اصلا خشگل نبود ، فقط همه میگفتند خیلی معصومم...
چشمام قهوه ایم درشت بود اما از هم فاصله داشت ، ابروهامم هیچوقت برنمیداشتم چون زیاد پر نبود .. فقط بلند و باریک بود برای همین فقط زیرشو تمیز میکردم....
.. دماغم توپر و گوشتی بود و لبای کوچولو و برجسته ای داشتم....
چیزی که توی خودم بیشتر از همه دوست داشتم موهای فر و قهوه ای رنگم بود !
کلا موهام خیلی .. خاص بود ، هر مهمونی ای که میرفتم به خاطر موهام همه بهم خیره میشدند
.. گفتم مهمونی ! چقدر دلم یه مهمونی میخواست .. روی تختم نشستم و به عکسام نگاه کردم ، به سرم زد یکیشو برای کوشا بفرستم
عکسام تقریبا لختی بود !
چاک سینه هام ، نافم و رونای سفیدم کاملا تو عکس پیدا بود منم که کلا کرم .. داشتم....
.. عکس رو براش سند کردم و روی تخت دراز کشیدم
بازي ميكردم كه يهو جوابمو داد....
واسه کی حاضر شدی ؟
- جواب دادم : ببخشید ؟ !
خوشگل کردی !
حتما مهمون داری -
نه همينجوري گفتم از خودم عكس بگيرم....
-ادم كه همينجوري ي كاريو نميكنه....
-من مثل شما نيستم براي هر كارم دليل بخام....
! خوند اما جواب نداد اما پنج دقیقه بعد گفت : یکی از پشت پنجره داره نگاهت میکنه با تعجب جواب دادم : بله ؟؟ !
عکستو ببین !
یکی از پشت پنجره داره كونتو دید میزنه
- .. آب دهنم رو با صدا قورت دادم و دوباره عکس رو نگاه کردم راست میگفت ! یه سایه پشت پنجره بود .. درست مثل کله یه آدم ..
خیلی ترسیدم و گوشی رو کنار گذاشتم
.. با استرس نزدیک پنجره شدم و به آرومی بازش کردم
پنجره اتاق من رو به بالکن حیاط پشتی بود ، آخه کی میتونست بیاد اینجا و از بالکن دیدم بزنه ؟ .. سرمو از پنجره بیرون آوردم و به نردبونی که طبقه دوم و سوم رو بهم وصل میکرد نگاه انداختم .. تنها یه راه وجود داشت ، مگر اینکه کسی میتونست به طبقه سوم وارد بشه تا بتونه بیاد تو بالکنم ..
خیلی ترسیده بودم ، سریع پنجرم رو قفل کردم و به روی تخت برگشتم ! قلبم گروپ گروپ میزد .. کی میتونست بیاد طبقه سوم ؟ کسی جز خانوم جاهدی و شمشک کلیدای ساختمون رو نداشت با زمزمه اسم شمشک ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد ، نکنه اون احمق اومده بود ؟
.. فوری لباس هام رو عوض کردم و به سمت اتاق شمشک رفتم محکم به روی درش کوبیدم و گفتم : آقا شمشک ! آقا ؟
.. به دو دقیقه نکشید که در رو باز کرد و با چشمای خواب آلودش بهم خیره شد با تعجب بهش نگاه کردم ، یعنی جدی خواب بود ؟
چ .. چیزی .. س .. سده .. خانوم ؟
- کمی مانتوم رو جمع کردم و با شرمندگی پرسیدم : خواب بودید ؟ ب .. بله ! مس .. کلی .. پیس اومده ؟
- سرمو به نشونه نه تکون دادم و با تردید پرسیدم : از کی تاحالا خوابید ؟
.. از ۱ نگاهی به قیافه مظلوم و گیجش انداختم ، با چه فکری احساس کردم کار اونه ؟ شمشک حتی مرد هم! نبود .. با عذرخواهی ازش خداحافظی کردم و به سمت واحدم برگشتم .. از ترس تمام در و پنجره ها رو قفل کردم و روی مبل نشستم .. موبایلم رو چک کردم ، کوشا پیام داده بود .. ساعت ۹ خونه ام
- ! فکر کردم گفتی تا آخرشب برنمیگردی
- .. آنلاین نبود ، جوابم رو نداد ..
همچنان توی شوک بودم
.. باز اگه کوشا میومد احساس امنیت بیشتری داشتم ، تو این خونه به این بزرگی تک و تنها بودم اگه کسی به زور میومد تو چی ؟
.. حتی فکرشم تنم رو میلرزوند ساعت ۹ و نیم بود ، من همچنان منتظر کوشا نشسته بودم اما هیچ خبری ازش نبود حتی آنلاین هم
.. نشده بود .. تلویزیون رو روشن کردم و روی بی بی سی گزاشتم .. یه مستند درباره شیطان پرستی پخش میکرد ، کنجکاو شدم گوش بدم .. آخر هر ماه شیطان پرستان لاویی طی مراسمی به شیطان ادای احترام میکنند
- پنی که چندین ساله شیطان پرسته و شخصا شاهد این رسم بوده میگوید امروز اینجا با ماست تا بیشتر
.. درباره این فرقه صحبت کنه
پنی : خب اول از مراسم نماز سیاه شروع میکنم یعنی جایی که همه لباس مشکی میپوشند و از شب قبل برای مراسم حاضر میشند ! سی ام هر ماه برای لاوییا روز مقدسیه ، اونا تو این روز از صبح تا .. شب هیچی نمیخورند و به بهترین شکل برای نماز سیاه حاضر میشند....
جورج : این شکل از نماز که درباره اش با حرف میزنی درست مثل عشای ربانیه مگه نه ؟
پنی خندید و گفت : درسته ! تو این روز ما صلیب رو وارونه آویزون میکنیم ، همگی لخت میشیم کنار . هم سرود های مذهبی رو وارونه میخونیم
جورج با تعجب پرسید : واقعا لخت میشیند ؟ لخت لخت ؟ .. پنی : بله ما کاملا لباس هامون رو درمیاریم و کنار هم مراسم رو اجرا میکنیم
جورج : همه ما شایعاتی درباره این شنیدم که شیطان پرستا تو مراسماشون دخترای باکره رو قربانی میکنند ، میخواستم ازتون بپرسم این قضیه تا چه حد صحت داره ؟
پنی : من کاملا این قضیه رو رد میکنم ، این جوریه که مردم میخوان شیطان پرستا رو ببینند ولی اونا واقعا اینجوری نیستند ، درسته که شیطان پرستی تا حد زیادی با جادوگری و اساطیر امیخته شده اما ! حتی خود آنتوان لاوی هم به تاکید زیادی به عدم کودک آزاری و حیوانات داشته....
.. با شنیدن حرفای دختری که تو تی وی بود ناگهان یاد رفتار امروز کوشا افتادم ! فوری تقویم رو چک کردم ، امروز سی ام بود ..
دستم رو به روی قلبم گرفتم و زیرلب گفتم : پس تو واقعا یه شیطون پرستی....
همون لحظه زنگ درم به صدا دراومد ، میدونستم کوشا باهام کاری نداره ولی این مخفی کاریاش اذیتم .. میکرد....
اصلا چجوری صیغش شده بودم وقتی حتی مسلمون نبود ؟
انگار فقط داشت بازیم میداد تا بتونه باهام .. بخوابه
! فقط بهم دروغ گفته بود....
تلویزیون رو خاموش کردم و پتوی مسافرتی نازکم رو دور شونه های لختم انداختم سپس در رو باز .. کردم....
.. کوشا پشت در بود .. تا منو دید صورتم رو قاب گرفت و لبام رو بوسید ! اصلا باهاش همکاری نکردم از دیدن صورت سرد و بی روحم تعجب کرد و پرسید : منتظر کس دیگه ای بودی ؟
پوزخندی زدم و جواب دادم : نماز سیاه چطور بود ؟
.. یکم جا خورد اما سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت : میتونم برات توضیح بدم ..
بفرما توضیح بده
- میتونم بیام تو ؟
- .. از جلوی در کنار رفتم و کوشا وارد خونه شد روی مبل نشست و پرسید : تمام این مدت تنها بودی ؟
نه ، دوست پسرامو آوردم !
لخت شدیم و دور هم دعا خوندیم ، تو چی ؟ - ببین یارا ، میدونم الان تو فکرت چی میگذره ولی باور کن مسئله اونجوری که تو فکر میکنی نیست -
.. رو به روش نشستم و پرسیدم : بهم دروغ گفتی نه ؟
.. چاره ای نداشتم ، اگه میگفتم چیم امکان نداشت قبول کنی باهام باشی
- .. پس فقط بخاطر عشق و حالت بهم کلک زدی - شقیقه هاش رو فشار داد و گفت : ولی هنوزم میگم اون آیه ای که شما تو دینتون بهش میگید صیغه
.. واقعا هیچی نیست....
قطره ای اشک از گوشه چشمم چکید و گفتم : فقط برا اینکه باهام سکس کنی اینکارو کردی ؟
چطور تونستنی ؟
.. از جا بلند شد ، نزدیکم شد و خواست لمسم کنه که گفتم : بهم دست نزن ! تو محرمم نیستی .. یارا ، اینجوری حرف نزن !
من هنوزم دوست پسرتم -
! پوزخندی زدم ! دوست پسر
از جا بلند شدم و گفتم : حتی نزاشتی بشناسمت تا بفهمم میخوام باهات دوست باشم یا نه !
حتی بهم .. نگفتی شیطون پرستی تا بفهمم دارم با کی میخوابم
.. چطوری دم از رابطه میزنی ؟
فقط دروغ بوده !
من اصلا نمیشناسمت ، اصلا نمیدونم تو کی هستی
نزدیکم شد ، اومد شونه هام رو بگیره که دوباره پسش زدم و با گریه گفتم : بهم دست نزن ، دیگه .. هیچوقت نزن چون اصلا دلم نمیخواد ببینمت
مطمئنی ؟ -
.. آره ! مطمئنم ، نمیخوام باهات رابطه ای داشته باشم -
.. اینو که شنید سری تکون داد و گفت : میفهمم
سپس به سمت در رفت و ادامه داد : توی آیین ما کسی بخاطر کارایی که انجام داده عذرخواهی نمیکنه .. ، میدونم بازیت دادم ولی هنوزم احساس شرمندگی نمیکنم ! دوران خوبی باهات داشتم
.. شبخیر یارا .. اینو گفت و از در بیرون رفت .. حتی بهم یه ببخشید ساده هم نگفت ، دلم خیلی شکست .. به روی تخت برگشتم ، بالشتم رو بغل کردم و به یادش زار زدم ..
چه راحت بازیچه مرد موردعلاقم شده بودم ، چه راحت استفادشو ازم کرد و بیخیالم شد ..
حتی تمام این مدت صیغه واقعیش نبودم ، فقط گناه کردم من یه گناهکار شده بودم و کی میخواست این لکه ننگ رو پاک کنه ؟
.. بالشتم رو محکمتر بغل کردم و با یاد حرفاش زار زدم .. چقدر بدبخت بودم ، چقدر راحت همه ولم میکردند .. اون از پدر و مادرم که راحت خودکشی کردند و تنهام گذاشتند .. اینم از تنها مرد زندگیم که اینقدر راحت بیخیالم شد احساس پوچی میکردم ، دیگه چیزی برام مهم نبود .. من جدی عاشق کوشا شده بودم ، چجوری میتونستم عاشق یه شیطون پرست باشم ؟
.. خدایا چرا باهام اینکارو کردی ؟
خیلی ازت دلگیرم که مهرش رو به دلم انداختی .. کسی که حتی قبولت نداره ای خدا ، من چجوری بدون کوشا زندگی کنم....
صبح طبق معمول با چشمای پف کرده از خواب بیدار شدم ، اینقدر حالم بد بود که تصمیم گرفتم امروز .. سرکار نرم
.. انگار مریض شده بودم ! تمام تنم کوفته بود و حالت تهوع شدیدی داشتم .. پهلومم درد میکرد
به منشی جدید آقای مدیری زنگ زدم و حالم رو اطلاع دادم .
فقط برای امروز مرخصی گرفتم تا یکم .. استراحت کنم ، چندتا مسکن و دارو خوردم و دوباره به رختخواب برگشتم
ساعت ۷ شب بود که با زنگ در بیدار شدم ، کش و قوسی به بدنم دادم و در رو باز کردم اما کسیو .. ندیدم
.. فقط یه سبد حصیری با یه پاپیون مشکی جلوی در بود ، بلندش کردم و اوردمش توی خونه
توی سبد یه عالمه کمپوت ، آبمیوه ، مسکن ، شربت انرژی زا ، بسته های گوشت و مرغ تکه شده و .. چند شاخه گل رز مشکی بود
: کارتی که روی سبد بود برداشتم و زیرلب زمزمه کردم .. شنیدم مریضی ! برات یکم وسیله خریدم ، بهشون نیاز داری - "از طرف "ک ..
پوزخندی زدم و سبد رو بیرون در گذاشتم !
به دلسوزی کوشا نیازی نداشتم ..
لباسهام رو پوشیدم تا یه سر به دکتر بزنم اتفاقا کوشا هم تو حیاط بود ، داشت با تلفن حرف میزد اما تا منو دید مکالمه اش رو قطع کرد و ساکت
.. شد .. بی تفاوت از کنارش گذشتم و به سمت در رفتم که یکهو سکندری بدی خوردم ! اشک تو چشمام حلقه زد ، حالم خیلی بد بود نای تاکسی گرفتن هم نداشتم ، موبایلمو دراوردم تا به یه آژانس زنگ بزنم ، من کی اینقدر مریض شده
بودم ؟ .. کوشا همونجا سر جاش ایستاده بود و بهم نگاه میکرد ، نامرد حتی نیومد زیر دستم رو بگیره .. میدید نمیتونم رو پاهام بایستم اما بازم بی محلی میکرد .. بالاخره آژانس اومد و من راهی نزدیکترین بیمارستانی که تو اون محل بود شدم .. دکتر بعد از معاینه بهم چندتا قرص و دارو داد ، باید میگرفتم
.. از داروخونه بیمارستان مایحتایجم رو تامین کردم و به بخش تزریقاتی رفتم .. یه سرم یه ساعته هم داشتم
همیشه از آمپول و سرم میترسیدم ، وقتی پرستار داشت سوزن رو تو پوستم فرو میکرد بی اختیار زیر .. گریه زدم
بماند که خانوم پرستار چقدر از دیدن قیافم تعجب کرد و کلی خندید اما من واقعا میترسیدم ، دست خودم .. نبود
بالاخره روی جای سوزن یه چسب زد و ازم پرسید : عادت ماهیانه شدی ؟ .. نه ، نزدیکم - .. پرستار آهایی گفت و بیرون رفت
روی تخت بالیم یه زن خوابیده بود ، اصلا حالش خوب نبود ! دکترا میگفتند اُور دوز کرده ، مثل اینکه به رابطه مخفیانه شوهرش و دوستش پی برده بود و با اینکه حامله بود یه عالمه قرص خورده بود تا .. خودکشی کنه
.. همه این حرفا رو از پرستارایی که رفت و آمد میکردند شنیدم ، زن بدبخت ! چه شوهری داشته .. چشمام رو بستم ، خیلی خوابم میومد ، اثر مسکنا هنوز نرفته بود .. با حس دست گرمی به روی پیشونیم چشمام رو باز کردم .. با حس دست گرمی به روی پیشونیم چشمام رو باز کردم .. کوشا بالای سرم ایستاده بود و با همون چشمای سرد و بی روحش بهم نگاه میکرد چشمام از تعجب گرد شد ، از کجا فهمیده بود اینجام ؟ .. روی صندلی کنار تختم نشست و گفت : راننده رو تعقیب کردم .. انگار فکرم رو خونده بود ، ازش دلخور بودم سرم رو برگدوندم و با ناراحتی پرسیدم : چرا اومدی ؟ .. نگرانت بودم - مگه برات مهمم ؟
- .. حتما هستی که اینجام - !
قطره ای اشک از گوشه چشمم چکید و گفتم : برو .. گفتم که نمیخوام ببینمت .. نمیرم - !
بهش نگاه کردم ، چهره اش مثل همیشه خونسرد و جدی بود....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#25   Posted: 30 Oct 2021 03:29


 3 Star

ارسالها: 3290
قسمت نوزدهم

.. بهت نیازی ندارم -
.. میدونم
- پس چرا اینجا هستی ؟
- برای خودم ، گفتم که .. نگرانت بودم
- .. حالم خوبه ! نگران نباش
- .. نگاهی به سرم کرد و گفت : به نظر خوب نمیای .. چیزی نیست ، خوب میشم !
دکتر گفت یه سرماخوردگی سادست
- حامله که نیستی ؟
- با تعجب پرسیدم : چی ؟ ! گفتم شاید حامله باشی
- .. نه ، نیستم
- .. خوبه
- .. تو برو ، من کارم تا دیروقت طول میکشه !
هنوز نصفشم نرفته
- .. کاری ندارم ، میمونم
- با طعنه جواب دادم : مطمئنی ؟
هنوزم دخترای زیادی اون بیرون هستند که منتظرند زیرت جیغ بکشند
.. ! وقتت رو با من تلف نکن
هنوزم دخترایی پیدا میشند که بدون محرمیت و این داستانا باهات سکس کنند ! لازمم نیست بهشون .. جواب پس بدی....
هنوزم برای اون قضیه ناراحتی ؟
- ! هنوزم ؟ مثل اینکه همین دیشب اتفاق افتاده - کمی مکث کرد و بعد گفت : یارا ؟
بله ؟
- دوسم داری ؟
- از شنیدن سوالش جا خوردم ، آره داشتم ولی اگه بهش میگفتم چه فایده ای داشت ؟
پس فقط سکوت
.. کردم ..
جوابتو نشنیدم -
! جوابی ندارم
- یا آره یا نه ، اینقدر سخته ؟
- .. برای تو چه فرقی داره ؟
من که دیگه نمیخوام باهات باشم !
این فقط خودمو عذاب میده
- .. من دارم
- .. بعد از نیم ساعت با یه ساندویچ برگشت و کنارم نشست ، سرمم هنوز مونده بود خودمم خسته شده بودم ، کوشا به ساندویچ کالباسش گاز میزد و به قطرات سرم که آروم آروم توی
.. مجرای لوله میریختند نگاه میکرد .. دلم براش سوخت....
راستی بهم گفت دوسم داره ! چقدر از شنیدنش خوشحال شدم ولی خودم اینقدر دلخور بودم که نتونستم .. بگم منم چقدر میخوامش...
شنیدن همچین حرفی از مرد موردعلاقت لذت خاصی داشت ، کاش اینو وقتی میگفت که همچی بینمون .. مرتب بود اینجوری منم بهش میگفتم چقدر دوسش دارم اما الان چی ؟
فقط همو ناراحت کرده بودیم....
با صدای موبایلش از حال و هوای خوبم بیرون اومدم ، روی صفحه اسم زنی به نام روناک به چشم .. میخورد
سرم رو برگدوندم ، حتما اینم از دوستای عجیب و غریبش بود ! شاید دوست دخترش بود ، کسی چه میدونست ؟
کوشا جوابش رو نداد و موبایل رو سایلنت کرد ، منم با تیکه گفتم : روناک جونت ناراحت نمیشه جواب .. ندی ؟ راحت باش ، یه وقت قهر میکنه هااا
لبخندی زد و پرسید : حسادت میکنی ؟
نه ! چرا باید حسودیم شه ؟ مگه ما چه صنمی با هم داریم ؟
- .. روناک دوباره زنگ زد ، پوزخندی زدم و چشم غره ای رفتم بهم زنگ میزنه تا برم پیشش و باهاش بخوابم ! جوابش رو بدم ؟
- از شنیدن این حرف چشمام گرد شد ، فکر کردم داره شوخی میکنه ولی لحنش خیلی جدی بود ! چقدر ! زود شریکاش رو عوض میکرد .. هرکاری دوست داری بکن -
اگه میرفت میمردم ، حس اینکه با یکی دیگه بخوابه آتیشم میزد ! نه حاضر بودم خودم باهاش رابطه .. داشته باشم و نه بزارم دخترای دیگه باهاش بخوابن
.. دعا دعا میکردم جوابش رو نده اما در کمال بی رحمی جلوی من جواب داد
‏- Halo .. - - Nie , who ? ..
- با تعجب بهش نگاه کردم ، چرا این شکلی حرف میزد ؟ لحنش برام بیش از حد نااشنا بود ، حتما
.. نمیخواست من از حرفاش سردربیارم
دلم داشت آتیش میگرفت ، بغضی تو دلم بود که اگه بهم یه پخ میگفتند میشکست ! جدی جدی میخواست تو این حال ولم کنه و به عشق و حالش با بقیه برسه ؟ اونم جلوی چشم من ؟ مگه نگفت .. دوسم داره ! این چه جور دوست داشتنیه اخه
! تماس رو قطع کرد و رو به من گفت : دختر خیلی شیطونیه میری پیشش نه ؟ ‌
- .. آره ‌
- .. پوزخندی زدم و روم رو برگردوندم اشکم داشت درمیومد ! توی دلم گفتم : پس من چی ؟ مگه تو دوست پسرم نیستی ؟ مگه ما با هم
.. نبودیم ؟ مگه نگفتی دوسم داری ؟ پس چرا ! به متین زنگ میزنم بیاد دنبالت
- ! لازم نکرده ‌
- اونکه منتظر یه فرصت خوب هست تا باهات خلوت کنه ، چه فرصتی بهتر از این ؟
- قطره اشک سمجی از گوشه چشمم چکید و غریدم : چقدر بی غیرتی کوشا ، مگه نگفتی دوسم داری ؟
آدم زنی رو که دوست داره میسپره دست مردای دیگه ؟
اگه هدف لذت باشه ، غیرت معنا نداره ! فقط مانع میشه ، اگه میخوای از متین لذت ببری باید - .. اینکارو انجام بدی
.. من متینو نمیخوام ، هیچکسو نمیخوام - ! ولی خودت گفتی از من بهتره
- ! چشمام رو بستم و زمزمه کردم : دروغ گفتم .. پس تنها برگرد ‌
- .. با گفتن این حرف به سمت در رفت که اسمش ر
.. کوشا - بله ؟ - .. با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم : نرو .. بدون اینکه بهم نگاه کنه سرجاش ایستاد ، سرمم تموم شده بود از دستم کندم ، روی تخت نشستم و گفتم : میشه تا خونه منو برسونی ؟
.. دیرم میشه - .. خب دو دقیقه بیشتر منتظر بمونه ، من میخوام با تو برم خونه
- .. زیرلب باشه ای گفت و از تزریقات خارج شد ، چرا اینجوری میکرد اخه یه ذره حسادت یا غیرت تو وجودش نبود ؟
اگه متین بهم دست میزد اذیت نمیشد ؟
.. با بی رمقی از اتاق خارج شدم و به همراه کوشا سوار ماشینش شدم تو راه به وضوح لبخند کثیفش رو میدیدم ، حتما داشت اون دختره رو تصور میکرد ! یه آدم چقدر
میتونست پست فطرت و کثیف باشه ؟ یعنی وقتیم با من بود از اینکارا میکرد ؟
به در خونه که رسیدیم تنم لرزید ، جدی باید میزاشتم بره ؟ مگه من آدم نبودم ؟ مگه دل نداشتم ؟
.. پیاده شو
- با چشمای لرزونم نگاهش کردم و برای آخرین بار پرسیدم : جدی میری ؟
.. وقتی لذت سراغ آدم میاد ، نباید پسش زد !
شگون نداره ، برکت رو از زندگیت میبره
- .. پس احساسات بقیه چی کوشا
- .. احساسات خودت چی ؟
مگه نگفتی دوسم داری ؟
چطور الان دوست داشتن تو بجاست ، سکس یه نیازه ! بهش به چشم یه وسیله برای ارضای نیازهای مادیم -
.. نگاه میکنم با ناراحتی پرسیدم : پس منم یه وسیله برای رفع نیازات بودم ؟
بخشی از تو آره ، بخش زنانگیت برای همینه ! تو زن ساخته شدی تا به امثال من لذت بدی ، - .. اینجوری خودتم غرق آرامش میشی
! ولی بخش معنویت نه ، بخش معنویت همون جاییه که دوسش دارم....
! آدما که بخش بخش ندارن کوشا ، من یکیم ! زنونگیم و روحم یکیه
- .. نگاه تو با من به زندگی و ماده خیلی فرق داره - .. کوشا
- بله ؟
- احساس من برات مهم هست ؟
اگه بگم دوستت دارم .. اگه بگم بدون تو نمیتونم نفس بکشم ، اینا -
برات مفهومی داره ؟
.. نفس عمیقی کشید و گفت : داره ولی تو باید بدونی عشق به تنهایی کافی نیست تو عاشق بخش معنوی من هستی مگه نه ؟
پس بخش مردانگیم رو چجوری تامین میکنی ؟
.. تو فقط میگی دوسم داری و برای تامین نیازای مادیم قدمی برنمیداری
مادری رو تصور کن که بچه اش گرسنست ، هر مادری بچه اش رو دوست داره ! سوال اینجاست که مادر میتونه به بچه عذا نده و ادعا کنه دوسش داره ؟ میتونه خواسته هاش رو براورده نکنه و ادعا کنه مادر خوبیه ؟
.. با ناراحتی گفتم : نه نمیتونه
من تو رو دوست دارم یارا ، تو قلبم رو پر میکنی ولی از نظر مادی و فکری تو مرحله پایینی قرار - .. داری
توی سکس دیوونه کننده هستی ولی هنوز هم قوانین خودت رو داری ! تو باید تابوهای افکارت رو .. بشکنی ، اینجوری میتونی به جای ما صعود کنی
جای شما ؟
- .. به میزش اشاره زد و گفت : ذهن یه لاویی چون من خواسته هات رو تامین نمیکنم این حرفا رو میزنی نه ؟
- .. درسته - درحالی که با انگشتام بازی میکردم گفتم : تو اون مدتی که با هم بودیم ، اینکارو کردی ؟ چکاری ؟ - با کسی سکس کردی ؟ - ! نه - اگه با متین سکس داشته باشم ناراحت نمیشی ؟ - مگه از غذا خوردنت ناراحت میشم ؟ -
.. آخه این نیاز فرق داره کوشا - چه فرقی ؟ -
باکلافگی گفتم : نمیدونم ! فقط میدونم مثل همه نیازا نیست ! من دوست دارم با کسی سکس کنم که ! دوسش داشته باشم ، دلم نمیخواد فقط ارضا بشم ، دلم میخواد روحمم با روح عشقم یکی بشه
.. دستش رو روی فرمون گذاشت و گفت : خب تو خیلی رمانتیک فکر میکنی اگه من .. تامینت کنم چی ؟ - !
من یه شیطون پرستم ، نمیتونم صیغت کنم
- .. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : بدون صیغه ، همینجوری یه تای ابروش رو بالا انداخت و پرسید : برات مهم نیست نامحرم و این داستانا باشیم ؟ ! چرا مهمه ولی .. تو هم برام مهمی
- پوزخندی زد و گفت : من که گفتم بهت دست نمیزنم ، نمیتونم برخلاف حرفم عمل کنم حالا هم پیاده شو....
.. .. هنوزم میخوای
- ! بله
- .. لبخند تلخی زدم ، از ماشین پیاده شدم و گفتم : شبت بخیر ..
جوابم رو نداد و با سرعت از جلوی در گاز داد و رفت .. دلم شکسته بود ، مریض هم که بودم ، کلا هرچی بدبختی بود با هم میومد سراغم روی تختم ولو شدم و آروم آروم اشک ریختم ، از عذاب دادنم لذت میبرد که اینجوری رفتار میکرد ؟ .
. فکر اینکه الان با یکی دیگه سکس میکنه باعث میشد گریه ام شدت بگیره .. چرا آخه چرا من ؟
چرا احساس من باید بازیچه میشد ؟
.. دلم کوشا رو میخواست برام مهم نبود بهم محرمیم یا نه ، دلم میخواست فقط امشب کنار خودم داشته باشمش !
نزارم زن دیگه .. ای ازش لذت ببره
خیلی حسودیم میشد ، من بخاطر شرم و ترس از گناه مردم رو از دست داده بودم درحالی که دخترای .. دیگه اینقدر راحت سکس میکردند و از گناه هراسی نداشتند
چرا فقط من میترسیدم ؟ مگه چه عیبی داشت با عشقم بخوابم ؟ اون عشقم بود همین محرممون میکرد !
این همه آدم توی دنیا بدون تعهد یا نسبتی با هم سکس میکردند و خوشحال بودند فقط من باید بخاطر گناه اینجوری عذاب میکشیدم ؟ فقط چون نمیتونستم دست از پا خطا کنم ؟
.. خدایا من همیشه دختر خوبی بودم ولی حقم نیست این بلا سرم بیاد .. ببین من واقعا کوشا رو دوست دارم ، برام مهم نیست شیطون رو میپرسته یا تو رو .. من عاشقش شدم و مقصرش هم خودتی که مهرش رو به دلم انداختی .. خدایا من عاشق کوشام ، من عاشقشم ! ببین دارم بخاطر تو امشب زجه میزنم ! بخاطر حرفای تو مردم کنار یه زن دیگست .. امشب اخرین شبیه که میخوام بهت گوش کنم خدا ، من میخوام با کوشا باشم میخوام لمسش کنم ، میخوام فقط مال خودم باشه و برای هدفم دست به هرکاری میزنم حتی اگه لازم
.. باشه هرشب باهاش بخوابم . من از فردا تمام تلاشم رو میکنم تا کوشا رو مال خودم کنم
صبح روز بعد با انرژی مضاعفی از خواب بلند شدم ، برخلاف روزای عادی یکم آرایش کردم و صورتم .. مثل ماه شد....
.. موهای فرم رو هم با سشوار ساده ای صاف کردم ، فرق گرفتم و دور سرم بافتم
وقتی یاد دیشب میوفتادم خیلی حرصم میگرفت ، فکر اینکه با کسی خابیده بود اذیتم میکرد ، مگه من چیم از دخترای دیگه کمتر بود ؟
.. پوفی کشیدم ، بازم دپرس شدم و بعد از صرف صبحونه سوار آسانسور شدم .. مثل چند روز پیش دوباره طبقه اول ایستاد ، کوشا سوار شد !
نگاهی به سر و روم انداخت و با طعنه گفت : خشگل کردی ! اهوم ، میخوام امروز به متین جواب بدم - و جوابت چیه ؟ - ! لبخندی زدم و گفتم : میخوام باهاش دوست بشم .. پس بالاخره تصمیتو گرفتی -
دستی به مقنعم کشیدم و گفتم : اهوم ، دیشب بهش فکر کردم ! تو راست میگفتی ! اگه بحث لذت باشه .. نباید پسش زد
میخوای باهاش بخوابی ؟
- .. این سوال رو با تعجب پرسید ! اهوم ، میخوام باهاش بخوابم ....
- .. که اینطور - لبخند دندون نمایی زدم و گفتم : دارم به حرفات گوش میدم ، راهنماییات عالی بود ! متین پسر خوبیه ،
.. از همه نظر تامینم میکنه .. ظاهرا همینطوره - آسانسور به پارکینگ که رسید ازش پرسیدم : تو چی ؟ دیشب چطور بود ؟ ! خوب بود - ! مثل اینکه زیاد بهت خوش نگذشته - چرا اینو میگی ؟ - .. با لبخند از کنارش گذشتم و گفتم : اخه یکم دپرسی ! نه ، خوبم
- .. امیدوارم باشی
- .. اینو گفتم و داشتم به سمت حیاط میرفتم که گفت : میرسونمت ! لازم نیست ، اگه یه وقت متین منو تو ماشین تو ببینه ممکنه بد بشه
- .. آهان
- .. چقدر حال میکردم که این حرفا رو میزدم ! میخواستم ببینم تا کی میتونه خودشو بی تفاوت نشون بده....
کوشا هرچی که بود یه مرد بود و حس غیرت داشت فقط سعی میکرد نشونش نده و بخاطر عقایدش جلوی خودشو میگرفت که بهم حرفی نزنه ، منم که حساب کار دستم اومده بود از امروز میدونستم .. چجوری جریش بکنم و به سمت خودم بکشونمش
توی دفتر جلوی چشمش به بهونه های مختلف با متین میگفتم و میخندیدم ، گاهی اوقات روی میز خم .. میشدم و از قصد باسنم رو عقب میدادم تا کوشا ببینه چجوری دارم متین رو تحریک میکنم
... اون هیچی نمیگفت و فقط بهم نگاه میکرد ، یکم ناراحت بود ! دلیلش رو نمیدونستم ! بعد از پایان ساعت کاری متین ازم خواست جوابشو برای دوستیش بدم طبق معمول پیچوندمش ..
واقعا ازش خوشم نمیومد ، فقط دلم میخواست کوشا رو با کارام حرص بدم....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#26   Posted: 30 Oct 2021 23:30


 3 Star

ارسالها: 3290
قسمت بيستم

دست اخر متین ازم خواست اگه میتونم امشب باهاش قرار بزارم ، اونم توی خونه اش !
چه سریع .. پسرخاله میشد
پسره پروو ، واقعا چه فکری راجبع من میکرد ؟
برای خونه درخواستشو قبول نکردم پس ازم خواست .. بریم پارک میدونستم اهل کارای بد بد نیست ، لااقل شخصیتش که همینو نشون میداد ، فقط از روی صمیمیت اینو .. میگفت ولی همچین پیشنهادایی واقعا به مزاجم نمیساخت....
با این حال درخواستشو برای پارک قبول کردم و متین هم لبخند رضایت بخشی زد ! خوب شد ! نمیدونست دارم اسگلش میکنم....
کوشا زودتر از من رفت ، منم سوار اتوبوس شدم تا برم خونه و یه تیپ حسابی برای کون سوزی آقا .. بزنم....
با یه پیراهن نازک که بلندیش تا زیر باسنم میرسید مشغول ارایش خودم توی آینه بودم که زنگ درم به .. صدا دراومد....
.. یکم رژم رو پررنگ کردم و از تو چشمی در کوشا رو دیدم .. لبخند موذیانه ای زدم و در رو با ناز باز کردم
برای لحظه ای سرش رو بالا آورد و از دیدن قیافم تعجب کرد آخه هیچوقت براش اینجوری آرایش .. نکرده بودم....
لبخند شیرینی زدم و پرسیدم : چیزی شده ؟ .. پوزخندی زد و جواب داد : مثل اینکه خیلی دارید تند پیش میرید ! دستمو به در تکیه دادم و با پرویی گفتم : آره ، اتیش جفتمون خیلی داغه چندتا قبض تو دستش بود که یکیشو به من داد و گفت : بیا ، این مال توئه ! اشتباهی تو صندوق پستی
.. من بود .. ممنون ! راضی به زحمت نبودم - .. چیزی نگفت و به سمت آسانسور برگشت .. میدونستم چقدر تحریک شده ، نفساش نا منظم شد بود .. دلم میخواست ، دلم هوای سكسمون رو کرده عشقم ! کاش میومدی طرفم داشتم خیس میشدم ، مگه میتونستم به رابطمون فکر کنم و تحریک نشم ؟
درست برطبق انتظارم به نیاز جنسیش با من توجه نکرد ، لامصب وقتی حرفی میزد امکان نداشت .. برخلافش عمل کنه....
در رو بستم و پوفی کشیدم ، کی میخواست بره پیش متین ؟
بهش زنگ زدم ، بهونه ای جور کردم و برنامه امشبو کنسل کردم !
سوال پیچم کرد ولی من بهونه ای .. اوردم و اونم با خونسردی جواب داد : تا همیشه که نمیتونی فرار کنی یارا خانوم
از شنیدن این حرف تعجب کردم و پرسیدم : منظورتون چیه ؟ .. منظورم واضحه ! شاید امروز فقط داشتید باهام بازی میکردید ولی اوضاع همینجوری نمیمونه - .. یعنی جدی فهمیده بود ؟ نمیدونستم چه جوابی بدم پس فقط تته پته کردم .. اما متین با خونسردی ازم خداحافظی کرد ..
چقدر ضایع ! یعنی قصدم رو از اون کارا فهمیده بود ؟ لب و لوچم با این فکر آویزون شد ..
اه اصلا به درک ، من کوشا رو میخواستم ..
روی تخت دراز کشیدم ، موبایلم رو برداشتم و از واتس اپ چکش کردم .. آنلاین بود .. دلم میخواست بهش پیام بدم ، یاد اونشبی افتادم که باهم سكستل کردیم !
چقدر خوب بود
! اگرچه هنوزم انکارش میکرد ولی من مطمئن بودم خودشه
بالاخره دلمو ب دريا زدم و پيام دادم:آقاهه؟
بعد از پنج دقیقه جواب داد : بله ؟ !
چی میخواستم بهش بگم ؟ چی داشتم که بگم ؟ هیچی الکی نوشتم : خوبی ؟
.. آره - !
منم خوبم ، ممنون که نمیپرسی
- .. چون همین یه ربع پیش دیدمت - !
اصلا هرچی
- هنوز نرفتی ؟
- .. نه ، نمیرم
- چرا ؟
- .. دلم نمیخواد - !
کلی خشگل مشگل کرده بودی که -
.. اهوم ولی برای اون نکرده بودم ، برای تو کرده بودم - !
دو دقیقه بعد جواب داد : که اینطور میشه بیام پیشت ؟
- .. نه - ! اذیت نکن دیگه ، دارم اتیش میگیرم - امروز که خوب داشتی براش دلبری میکردی چرا نزاشتی خاموشت کنه ؟
- پس حسودیش شده بود !
ریز خندیدم و جواب دادم : حسودیت شد ؟ !
آره ، برای من از اینکارا نمیکردی - !!
چه صادقانه جواب داد ، اگه من بودم هزاربار انکار میکردم .. خب از این به بعد فقط برای تو دلبری میکنم
- از این به بعد ؟ - !
نگو که تو دلت منو نمیخواد چون باور نمیکنم - .. سریع تصمیم عوض میکنی ، یه شب من یه شب متین - .. متین کیه بابا ، اونو گفتم حرصت بدم ! من فقط تو رو میخوام
- .. که اینطور
- بیام پیشت نفسم ؟
- .. من میام ، درو باز کن
- .. موبایلو پرت کردم کنار ، سریع پریدم بیرون و در رو بازکردم یه پنج دقیقه طول کشید تا بیاد بالا ولی به محض اینکه از آسانسور بیرون اومد دستام رو دور گردنش
.. انداختم و همون جلو یه لب اساسی ازش گرفتم
کوشا هم با رغبت لب بازیمون رو ادامه داد و همونجوری که لبام رو میخورد ، از روی زمین بلندم کرد ..
دستاش رو زیر باسنمون گرفت و منو به سمت اتاق خواب برد ..
.. تخت یه نفره بود پس ملافم رو برداشت و روی زمین انداخت
.. تا روی زمین دراز شدم خودم شرتم رو درآوردم و کنار انداختم .. کوشا هم کمربندش رو باز کرد ، روم خیمه زد
مثل وحشیا لبای همو میخوردیم و حال میکردیم ! خیلی وقت بود که رابطه نداشتیم ! تن جفتمون داغ .. بود....
.. کوشا از گردن تا زیر نافم لیسید ، فوق العاده بود .. وقتی نوک سینه هام رو میک میزد عشق میکردم ! انگار میخواست شیر بخوره ، موهام رو ناز میکردم و از اینکه سینه هام تو دهنشه لذت میبردم .. ازم خواست برگردم ، منم داگ استایل نشستم .. انگشت شصتش رو وسط كصم کشید .. یه لحظه چشمام خمار شد و اسمش رو زیرلب صدا کردم .. لباش رو به اون قسمت چسبوند و مشغول شد .. باسنم رو چنگ میزد و من مثل دیوونه ها جیغ میکشیدم .. اینقدر اینکارو ادامه داد تا بالاخره ارضا شدم و دست و پام شل شد اما کوشا این دفعه ول کن نبود ، دستی به باسنم کشید و پرسید : از پشت دوست داری ؟ .. نه ! شنیدم خیلی درد داره - .. من که خیلی دوست دارم
- .. اینو گفت و لیسی به باسنم زد ..
نکنیااا - .. ضربه ای به باسنم زد و چیزی نگفت ! سپس تند تند مشغول بوسیدن و لیس زدن باسنم شد وقتی قشنگ خیسش کرد ازم پرسید : وازلین داری ؟ ! با وحشت برگشتم و گفتم : من از پشت نمیدم روم خیمه زد و گفت : مگه تو تعیین میکنی ؟ .. وای نگو دیگه ! چرا گیر دادی به اون - .. باید قبل از اینکه امروز كونتو جلوی چشمم میدادی هوا فکر اینجاشم میکردی - !
ناخوداگاه یاد کار امروزم افتادم و گفتم : گوه خوردم ! خوبه ؟ کوشا از پشت خیلی درد داره
! وازلین بده که کار خودت راحتر بشه ، من خشک هم میکنم -
از ترس اینکه حرفشو عملی نکنه سریع یه کرم برداشتم و بهش دادم ، سپس با ترس گفتم : دردم .. نیادااا
! برم گردوند ، یه بوس از لپ باسنم کرد و گفت : مثل بچه ها حرف نزن ، سكس درد داره
دور سوراخ باسنم و التش رو حسابی با کرم چرب کرد ولی اول با آرامش انگشتشو فرو کرد تا جا باز .. کنه....
.. زیاد دردم نیومد ازم پرسید : درد داری ؟
.. نه - .. یه بالشت زیر شکمم گذاشت تا مسلط تر بشه انگشت دوم و سومش رو به ترتیب توی باسنم کرد ، دردم میگرفت ولی چیزی نمیگفتم ، نمیخواستم
.. دوباره از دستش بدم .. وقتی راه باز کرد ، کارشو انجام داد ... از درد بالشتی که جلوم بود گاز گرفتم و صدای جیغم رو خفه کردم .. کوشا آروم آروم واردم میکرد ولی من از اعماق وجودم زجر میکشیدم ..
به ملافه چنگ میزدم و گریه میکردم .. کوشا منو نمیدید ولی واقعا داشت دردم میگرفت ..
بازم حرفی نزدم ، میترسیدم اگه چیزی بگم دوباره از پیشم بره .. این همه دختر از پشت میدادند ، چرا من ندم ؟ با این فکر آروم شدم و سعی کردم از رابطم لذت ببرم کوشا که دید لال شدم نگران شد و با سردی ازم پرسید : حالت خوبه ؟
.. اهوم - !
الان تموم میشه
- .. دور کمرم رو گرفته بود و تا نصفه تو باسنم میکوبید
.. اصلا لذت نمیبردم ولی نمیخواستم چیزی بگم .. چند دقیقه تو باسنم تلمبه زد و بعد دوباره کرد جلو .. هعی جاشون رو عوض میکرد و اه میکشید
.. فکر کنم داشت حسابی حال میکرد ! برای من که فقط درد و سوزش به همراه داشت ...
آخر هم تو باسنم ارضا شد و بی حس و حال کنارم دراز کشید ..
منم از داغی آبش لحظه ای لرزیدم و دوباره ارضا شدم ..
کوشا به سینش اشاره زد و گفت : بیا اینجا .. سرمو که روی سینش گزاشتم گفت : تو خیلی خوب حال میدی ناخوداگاه یاد دیشب افتادم و سرم رو برداشتم ، پشت بهش خوابیدم و گفتم : با اینحال هنوزم میری
سراغ دخترای دیگه ، نه ؟
.. از پشت بغلم کرد و گفت : نه ، نمیرم .. خودت دیشب
- .. نرفتم
- با تعجب به سمتش برگشتم و پرسیدم : بهم دروغ گفتی ؟
.. نوک بینیم رو فشار داد و گفت : نه پس دیشب کجا رفتی ؟
- .. پیش یکی از دوستای قدیمیم - ! هنوزم باورم نمیشه تو شیطون پرست باشی
- خندید و پرسید : چرا ؟
.. قیافت عجق وجق نیست ، غیرعادیم رفتار نمیکنی ! البته جز زمانی که شهوتی نمیشی -
گونه ام رو نوازش کرد و گفت : همه که عجق وجق نیستند ، ما لاویا اعتقاد داریم هرکس خدای خودشه و تفکر منحصر به فرد خودش رو داره ، لازم نیست برای شیطون پرست بود عجیب و غریب .. باشی ! اینا فقط نمایشیه
چی شد که تصمیم گرفتی اینجوری شی ؟
- .. آه ، نمیدونم - ! ته ریشش رو نوازش کردم و گفتم : نمیدونی یا نمیخوای بگی .. جفتش - !
لباش رو بوسیدم و زیرلب گفتم : دیوونه
درحالی که ته ریشش رو نوازش میکردم با تردید پرسیدم : کوشا ؟
هوم ؟
- اگه دوستای شیطون پرستت بفهمن دوست دخترت مسلمونه چی ؟ ناراحت نمیشن ؟
- .. طردم میکنند
- چی ؟
- ! منو از فرقه خارج میکنند
- پس چرا داری این ریسکو میکنی ؟
- .. چون معتاد سكسمون شدم
- پوزخندی زدم و گفتم : معتاد سكسمون ؟
یعنی چیز دیگه ای نیست ؟ ! چرا ، خیلی چیزا هست ولی بلد نیستم بگم - !
خب حالا به یه نمونش اشاره کن
- .. کمی فکر کرد و بعد با لحن ارومی جواب داد : چشات چشام ؟
- .. چشات رو دوس دارم ! برام سخته بهشون نگاه نکنم
- اوممم ، دیگه ؟
- ! لبات ، برام سخته نبوسمشون - و در ادامه ؟ - صورتمو قاب گرفت و با لحن عاشقونه ای که تاحالا ازش ندیده بودم گفت : خودت ، برام سخته کنارم
.. نباشی .. اینو که ازش شنیدم ته دلم خالی شد و بی اختیار گفتم : عاشقتم مرد من ..
منم همینطور
- .. لباش رو میون لبام قفل کردم و مشغول عشق بازی با هم شدیم
.. دیگه هیچی برام مهم نبود ؛ وقتی میبوسیدمش فقط به عشقمون فکر میکردم
یهو دوباره یادم افتاد که اسمشو نمیدونم پس برای لحظه ای ازش جدا شدم و پرسیدم : راستی اسمت چیه ؟
خندید و جواب داد : وسط عشق بازی این چه سوالیه ؟ ..
دوماهه میشناسمت و باهات سكس میکنم اما اسمتو نمیدونم !
خب بهم بگو
- مگه کوشا چشه ؟ - !!
وا ، چش نیست گوشه !
تو هم از این به بعد بهم بگو یکتا
- .. من که مشکلی ندارم
- .. لباش رو گاز گرفتم و گفتم : بخدا دیوونه ای کوشا خندید و روم خیمه زد ، تی شرتش رو دراورد و زیر گوشم با شیطنت گفت : بریم برای راند دوم ؟ .. این دفعه از پشت نه - ! خیلی خب - .. اینجا هم نباشیم ، بریم تو حموم - ! فکر خوبیه ، بریم یکم بشورمت ....
.. صبح زودتر از زمان موعود تو بغل کوشا از خواب بیدار شدم....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#27   Posted: 31 Oct 2021 02:35


 3 Star

ارسالها: 3290
قسمت بيست و يكم

دیشب تا ساعت ۳ با هم رابطه داشتیم ، چون جفتمون خسته و کوفته بودیم همونجا رو ملافه خوابمون .. برده بود
.. سینه لختش رو بوسیدم ، لای چشماش رو یکم باز کرد .. با صدای خواب آلودم گفتم : عشقم باید بیدار شیم ساعت چنده ؟
- .. شش
- .. دستش رو دور کمرم حلقه بود سفت تر کرد و گفت : الان بلند میشم ..
گونه اش رو بوسیدم و از جا بلند شدم تا صبحونه ای درست کنم یکم نون تست کردم و با کره و مربا روی میز چیدم ، کوشا هم یه دوش چند دقیقه ای گرفت ، بهش یه
.. حوله دادم و بعد همونجوری اومد دور میز نشست ..
براش لقمه درست کردم و بهش دادم !
این بهترین صبحونه عمرم بود ! شبیه زن و شوهرا شده بودیم ، چقدر عاشقونه ..
یاد دیشب افتادم که جفتمون به عشقمون اعتراف کردیم ، با یادآوری دیشب تنم گر گرفت کمی چای نوشیدم و بعد ازش پرسیدم : دیشب یهو رفتی ؟ درحالی که کره میمالید جواب داد : اوهوم ، بیدار بودی ؟
یه لحظه احساس کردم از پیشم رفتی ، چرا ؟
- .. یادم اومد یکم کار دارم
- اینقدر مهم بود که تا صبح صبر نکردی ؟
- .. لبخندی زد و جواب داد : میترسیدم فراموش کنم ..
موبایلمو باز کردم و کانال خبرهای فوری رو چک کردم ! یه جنازه دیگه ، انگار تمومی نداشتند کوشا که قیافه پکرم رو دید پرسید : چیزی شده ؟ !
یه جنازه دیگه پیدا کردند ، شانزدهمین قتل کاف
- .. که اینطور
- به نظرت عجیب نیست ؟ -
چی عجیبه ؟
- اینکه پلیس هنوز نتونسته همچین قاتلیو پیدا کنه ؟ - !
شاید طرف زیادی کار بلده
- .. نمیدونم کوشا ، حرفای ترسناکی ازش شنیدم - با خونسردی مقداری چای نوشید و پرسید : چه حرفایی ؟
اینکه به دخترا تجاوز میکنه و ازشون فیلم میگیره ، مو ، چشمشون رو درمیاره !
دست و پاشون -
.. رو میبره .. که اینطور
- هیچ تغییر حالتی توی چهره اش نمیدیدم ! یعنی یه ذره هم دلش نمیسوخت ؟
واقعا هیچ نظری نداری ؟
- چه نظری ؟
- یه قاتل روانی اون بیرون دخترا رو تیکه پاره میکنه ، همه دنبالشن و یا لااقل دوتا فحش نثارش -
.. میکنند چجوری اینقدر آروم نشستی و فقط میگی که اینطور ؟
کوشا سرش رو بلند کرد ، رنگ نگاهش ترسناک شد و پرسید : میخوای بهش فحش بدم ؟ به کسی که .. نمیشناسمش ؟ شاید اون دلیل خوبی برای کاراش داره
.. آخه چه دلیلی کوشا ؟ اون جون دخترا رو میگیره
دور لبش رو با دستمال کاؼذی سفیدی پاک کرد و گفت : تو تشنه خون هستی و بشر رو تهدید میکنی ..
یعنی چی ؟
- .. فقط یه حدسه
- با تردید به چهره خونسردش نگاه کردم ، گردبندم رو فشردم و پرسیدم : تو چیزی میدونی ؟ .. نه
- چرا اینجوری حرف میزنی ؟
- ! فقط بخشی از انجیل شیطان رو برات خوندم - آب دهنم رو با صدا قورت دادم و پرسیدم : چه بخشی ؟
نفس عمیقی کشید ، چشماش رو بست و زیرلب زمزمه کرد : ای دوست و همدم شب ؛ تو از صدای
سگ ها و ریختن خون شاد میشوی ؛ تو در میان سایه های قبور میگردی ؛ تو تشنه خون هستی و بشر را تهدید میکنی گور گومورو ؛ ماه هزار چهره ؛ به قربانیان ما با نظر مساعد بنگر . دروازه های " ... جهنم را بگشا و بیرون بیا
.. وقتی این جمله ها رو ادا میکرد تنم میلرزید ، فضای خونه تاریک و موحش شده بود....
خیلی جدی و خشک اون کلمات شیطانی رو ادا میکرد و هاله از سیاهی و نفرت دور تا دورش رو فرا .. گرفته بود....
.. وقتی چشماش رو باز کرد ، به وضوح دیدم که قرینه چشماش از بین رفته و سفید شده ..
با ترس و لرز از صندلی بلند شدم و چند قدم عقب رفتم .. گردبندم رو فشار میدادم و اسم مامان و بابام رو صدا میزدم .. از ترس لال شده بودم و حتی نمیتونستم جیغ بکشم .. یه کارد برداشتم و جلوش گارد گرفتم ، گریم گرفته بود چرا اینجوری میکرد ؟ ناگهان کوشا چند بار پلک زد و بعد دوباره به حالت عادی برگشت اما وقتی منو گريون و کارد توی
.. دستم رو دید جا خورد از جا بلند شد و پرسید : یارا ، چی شده ؟
.. نمیتونستم حرف بزنم ، خیلی ترسیده بودم ..
آروم آروم بهم نزدیک شد ، کارد رو از دستم گرفت و بغلم کرد .. به کمرش چنگ انداختم و به هق هق افتادم .. کوشا پشتم رو میمالید و سعی میکرد ارومم کنه ، حالم خیلی بد بود .. تاحالا تو زندگم اینقدر بد نترسیده بودم من ترسوندمت ؟
- .. با گریه زار زدم : کوشا بله ؟
- .. دیگه اونجوری نکن ! داشتم سکته میکردم - .. کمرم رو مالید و زیر گوشم گفت : نمیخواستم بترسونمت ! نمیدونستم ازم فرار میکنی ..
چشات سفید شده بود کوشا -
.. چیزی نیست ، فقط دعا میکردم -
سرم رو توی گودی گردنش فرو بردم و درحالی که میبوسیدمش گفتم : دیگه اونجوری نکن باشه ؟ من .. خیلی میترسم....
.. باشه ، باشه ! آروم باش
- اینو گفت و منو از خودش جدا کرد ، دستی به گردبندی که دور گردنم بود کشید و گفت : این چیه ؟
با چشمای خیس جواب دادم : آخرین هدیه مادرم ، وقتی خودکشی کرد از زن عموم خواست تا وقتی .. ١٨ سالم شد بهم بده....
! گفت اگه یه جا گیر کردم اینو بفروشم و برگردم خونه....
کوشا پلاک گردبندم رو که شامل حلقه های ازدواج پدر و مادرم بود بالا گرفت و پرسید : آدمای خوبی بودند نه ؟
آره ، همه دوسشون داشتند ! چرا اینو میگی ؟ - ! ازت محافظت میکنه - با تعجب پرسیدم : چی ؟ .. پلاکم رو نوازش کرد و ادامه داد : این گردبند درست مثل یه دیوار دفاعیه ! من حسش میکنم .. خودمم گاهی حسش میکنم
- لبخندی زد و جواب داد : حتما خیلی همو دوست داشتند ، مگه نه ؟
... عموم میگه اونا دیوونه وار عاشق هم بودند - .. عشق یه هدیه هست برای افرادی که لایقش هستند - ته ریشش رو نوازش کردم و پرسیدم : من چی ؟ هستم ؟ .. به نشونه آره پلک زد و آروم لبام رو بوسید .. توی موهاش چنگ انداختم و با ولع لبای شیرینش رو مکیدم ..
سرکار که بودیم ، متین دوباره برای دیشب پاپچیم شد .. منم بهش جواب منفی دادم ، حالا که با کوشا اوکی شده بودم دلیلی نداشت دربارش فکر کنم .. زیاد تعجب نکرد ، به لبخند کمرنگی اکتفا کرده و از اتاقم بیرون رفت چرا همه مردای دور و بر من اینقدر عجیب بودند ؟ آخه این چه زندگی ایه ؟ .. نفس عمیقی کشیدم و مشغول رسیدگی به کارام شدم...
.. سمیه امروز سر یه پروژه بود و من تو اتاق تنها بودم .. ساعت ناهار که شد ، دخترا توی اتاقم جمع شدند و ضمن صرف غذا باهم حرف زدند
شیما که متوجه رفتار اخیر متین شده بود با کنجکاوی پرسید : تو گلوی لشگری بد گیر کردی مگه نه ؟
.. نه بابا این چه حرفیه -
شیما : ای بیشعور ، دروغ نگو ! خودم میبینم چجوری برات دم تکون میده ، حالا اعتراف کن جریان چیه ؟
.. خندیدم و جواب دادم : فقط بهم یه پیشنهاد آشنایی ساده داد ولی من قبول نکردم ، پسر خوبیه
شیما با تعجب گفت : وا ، چرا قبول نکردی ؟ دیوونه ای یاراها ! پسر به این خوبی و سالمی از کجا .. میخوای گیر بیاری ؟ لااقل یه مدت برای آشنایی دوست میشدید....
دنیا که از شیما تیزتر بود با طعنه گفت : وای شیما تو دیگه چقدر اوشگولی ! طرف دلش پیش یکی دیگه گیره بعد تو میگی متین ؟
.. شیما از شنیدن این حرف تعجب کرد و رو به من گفت : راست میگه ؟ ای ناکس .. لبخندی زدم و جواب دادم : اینجوریا هم نیست دنیا یه قاشق سالاد برداشت و گفت : یعنی میخوای بگی کوشا دلتو نبرده ؟ از شنیدن این حرف لپام گل انداخت و کلی خجالت کشیدم ، پس این دخترا فهمیده بودند البته چندان هم
! بعید نبود ، من و کوشا خیلی بهم نزدیک شده بودیم شیما که سکوتم رو دید گفت : جدی ؟ با کوشا ؟ پس چرا من چیزی نفهمیدم ؟
دنیا با خنده گفت : از بس خری ! نمیبینی چجوری بهم نگاه میکنند ؟ حدس میزنم یارا هم بدجوری دل .. آقا رو برده ، اصلا یه جوری بهش نگاه میکنه که قلب من تاپ تاپ میزنه چه برسه به یارا
دیگه داشتم از خجالت اب میشدم ، اینا که همه چیز رو میدونستند ، پس من داشتم چیو مخفی میکردم ؟ درحالی که با انگشتام بازی میکردم جواب دادم : واقعا اینجوریه ؟
دنیا : یعنی تو تاحالا دقت نکردی ؟ !
اینجوری نه ولی خب ازش خوشم میاد
- شیما ذوق زده شد و با خنده گفت : ای جانم ! پس بخت یارا خانومم باز شده !
کی شیرینی خواستگاریتو بخوریم بانو ؟
با تعجب پرسیدم : شیرینی خواستگاری ؟
بابا هنوز برای این چیزا خیلی زوده !
کلا دوماهه .. میشناسمش
شیما : اییش ! تو فقط بگو دوسش داری یا نه ؟ .. یکم مکث کردم و بعد با خجالت جواب دادم : آره ، خیلی دوسش دارم !!
شیما : پس مبارکه خانوم کوشا دنیا پیفی کرد و گفت : هنوز نه به باره نه به داره ، چرا الکی جو میدی شیما ؟
شیما دست به کمر شد و گفت : حسودیت میشه ترشیده ؟
دنیا با حرص جواب داد : وا ، من ترشیدم ؟ اراده کنم تمام بچه پولدارای تهران برام سر و دست
! میشکونند....
شیما با تمسخر گفت : بله میبینم ! برای همین داری به پسرعموت التماس میکنی بگیرتت دیگه ؟ .. از شنیدن کل کلشون خندم گرفت شیما بهم گفت خانوم کوشا ، اینو که شنیدم غرق لذت شدم !
یعنی جدی جدی میتونستم فامیلی عشقم
رو بگیرم ؟
هنوز برای این حرفا خیلی زود بود ولی من اینقدر به کوشا وابسته شده بودم که اگه همین الانم ازم .. خواستگاری میکرد قبول میکردم....
دخترا که از اتاق بیرون رفتند ، دوباره مشغول کار شدم اما مدتی نگذشته بود که دوباره در اتاقم به .. صدا دراومد....
.. بفرمایید تو
- .. کوشا در رو باز کرد و با دوتا ابمیوه وارد اتاقم شد ! لبخندی زدم و از جا بلند شدم ، ابمیوه ها رو به روی میز گذاشت و گفت : انگار تصمیم نداشتند برن منتظر بودی تنها شم ؟
- .. آره ، باید باهات حرف میزدم
- یقه پیراهنش رو مرتب کردم و گفتم : چیزی شده ؟
.. کمی مکث کرد و بعد انگاری که پشیمون شده باشه گفت : مهم نیست با تعجب پرسیدم : وا ، چی شده ؟ چی مهم نیست ؟ دستامو از دور گردنش باز کرد و با تردید پرسید : با متین حرف زدی ؟
.. یکم جا خوردم و گفتم : خب ، آره چی گفتی ؟ - ! شونه ای بالا انداختم و جواب دادم : خیلی راحت ردش کردم....
برای لحظه ای مردمک چشماش لرزید ولی سریع خودشو کنترل کرد و پرسید : رد کردی ؟
.. آره ! چرا باید راجبعش فکر میکردم ؟
من تو رو میخوام کوشا -
یهو بغلم کرد و درحالی که به پشت سرم نگاه میکرد و سرم رو نوازش میکرد گفت : شاید پشیمون .. بشی....
.. چرا باید پشیمون بشم - !
هنوز خیلی چیزا هست که راجبع من نمیدونی - .. سرمو به سینش چسبوندم و گفتم : مهم نیست .. یهو منو از خودش جدا کرد و گفت : دیگه برگرد سرکارت .. با تعجب گفتم : کوشا چرا .. در حالی که از اتاق بیرون میرفت گفت : امشب شام میریم بیرون .. اما
- .. در رو بست و منو تنها گذاشت !
مرتیکه خودسر دمدمی مزاج !
معلوم نبود چشه ..
تازه کلی هم با نوازشش موهام رو بهم ریخته بود اینه دستی ام رو دراوردم تا از توش سر و وضع کلم رو درست کنم که ناخوداگاه چشمم به پنجره پشت
.. سرم افتاد .. اینه رو به روی میز گذاشتم و نزدیک پنجره شدم چقدر خاک گرفته بود ! پس آبدارچی اینجا چیکار میکرد ؟ ! دستی به روی آینه کشیدم ولی با دیدن جمله کمرنگی که روش دیده میشد خون توی بدنم منجد شد .. یکم به نوشته دقیق تر شدم و سعی کردم بخونمش - Jy is die volgende ! .. این دیگه به چه زبونی بود ؟
چقدر عجیب و آشنا به نظر میرسید ..
مطمئنا انگلیسی یا فرانسوی نبود ..
انگار با انگشت نوشته بودنش !
شدیدا مشتاق فهمیدن معنیش بودم پس ازش عکس گرفتم ..
بعد از پایان ساعت کاری ، طبق معمول مشغول جمع کردن وسایلم بودم که متین جلوی رام سبز شد خانوم یکتا ؟
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#28   Posted: 31 Oct 2021 02:38


 3 Star

ارسالها: 3290
قسمت بيست و دوم

.. سرمو بلند کردم و به هیکل چهارشونه اش که توی چارچوب در خودنمایی میکرد خیره شدم....
بله بفرمایید ؟
- وقت دارید ؟ - !
نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم : متاسفم ، الان نه ..
اینو گفتم و اومدم از کنارش بگذرم که یکهو دستم رو گرفت با عصبانیت به این صحنه خیره شدم و پرسیدم : دارید چیکار میکنید ؟
با کوشا قرار دارید خانوم یکتا ؟
- .. در حالی که سعی میکردم دستمو ازش جدا کنم گفتم : به شما چه ربطی داره متین فشار دستاش رو بیشتر کرد و از لای دندونای کلید شده اش با خشم غرید : مثل اینکه هشدارام .. رو جدی نگرفتید ..
با ترس به مردمک چشمای مشکیش نگاه کردم و آب دهنم رو با صدا قورت دادم
این چرا اینجوری میکرد ؟ کاش میتونستم جیغ بزنم و کمک بخوام اما همه رفته بودند !
بازم تنهای .. تنها بودم
.. متین درحالی که فشار مشتش رو بیشتر میکرد گفت : بهتره حرفامو جدی بگیری یارا !
حالت صورتش منو میترسوند....
سیبک گلوش تند تند بالا و پایین میشد و صدای ضربان قلبشم به قدری بالا بود که حتی از این بیرونم .. میتونستم به راحتی بشنوم....
.. اومدم لب باز کنم و چیزی بهش بگم که یکهو ! کوشا : آقای لشگری ..
با صدای کوشا هردو نفر به عقب نگاه کردیم او به دیوار تکیه داده و دستاشو توی جیبش کرده ، طبق معمول همون لبخند همشگیش رو هم به لب
! داشت....
متین با دیدن کوشا کمی جا خورد اما سریع موضع اش رو حفظ کرد ، حالت خونسردی گرفت و با لبخند .. گفت : آقای کوشا ، چه جالب !
همین الان حسن خطابتون بود
کوشا یه تای ابروش رو بالا انداخت و پرسید : جدی ؟
.. منم عین ماست وسطشون واستاده بودم و به رفتار خونسرد و ظاهریشون نگاه میکردم....
چه خوب میتونستند تظاهر به چیزی کنند که نیستند ، متین که جوری حرف میزد انگار نه انگار تا چند دقیقه پیش داشته مچ دستمو خورد میکرده و کوشا هم انگار که چیزی ندیده باشه با لبخند جوابش رو .. میداد
کوشا چند قدم بهمون نزدیک شد و در حالی که منو به سمت اسانسور هدایت میکرد ازش خداحافظی .. کرد
متین با شک و تردید بهمون نگاه میکرد ، نمیدونستم چرا اینجوری رفتار میکنه ؟
مگه توی کوشا چی دیده بود که اینقدر سرش حساس بود ؟
.. لحظه اخر که داشت در بسته میشد متوجه نگاه خیره متین و کوشا به روی هم شدم
نگاهشون مثل رقیبای عشقی نبود ، یه حس عجیبیو بهم منتقل میکرد !
شایدم داشتم اشتباه میکردم ، .. نمیدونم
.. اینقدر فکرم درگیر بود که نخواستم یه دل مشغولی جدید برای خودم بسازم سوار ماشین کوشا که شدم بی مقدمه گفتم : چرا متین اینقدر روی تو حساسه ؟ مگه چیکار کردی ؟ ! لبخند موذیانه ای زد و گفت : واضحه ، چون دارم دختر محبوبش رو میکنم ..
اونکه نمیدونه رابطه ما چجوریه ، تازه اصلا بهش ربط نداره
- .. بزار به حساب تعصبات مردونه
- یعنی اصلا برات مهم نیست که اینقدر راحت بهم دست میزنه ؟
- .. ماشین رو روشن کرد و گفت : نه تا وقتی خودت بدت نمیاد ..
کاش این اخلاقتو بزاری کنار کوشا
- چیو ؟
- .. همین بیغیرت بازیا ، میدونم توام روم حساسی - ! نیستم
- وانمود نکن ، مگه میشه آدم روی زن مورد علاقه اش حساس نباشه ؟
- دستش رو به روی رونم گذاشت و گفت : یه لاویی محبوبش رو زندانی نمیکنه ، بلکه آزادش میزاره تا
.. با داشته هاش اوج رو لذت احساس کنه با تردید پرسیدم : منظورت چیه ؟
.. بعدا میفهمی
- .. ولی من الان میخوام بدونم منظورت از اوج لذت چیه که دائما میگی....
.. اینجا که نمیتونم بهت نشونش بدم - !
با خنده پرسیدم : مگه باید نشون بدی ؟
فقط تعریف کن .. با لبخند کمرنگی جواب داد : صبر داشته باش .. همیشه همینجوری هستی ولی من نمیتونم مثل تو صبور باشم
- .. هرچیزی به وقتش یارا
- .. اینو که ازش شنیدم بحث رو عوض کردم و گفتم : حداقل بگو کجا داریم میریم ..
در حالی که رونم رو نوازش میکرد جواب داد : رستوران مورد علاقه من بعد از حدودا بیست دقیقا به محلی رسیدیم که پارک پرنس نام داشت سپس با هم وارد یه کافه ( رستوران ) ایتالیایی شدیم .. دکوراسیون فضا تاریک و مدرن بود ، واقعا از دیدنش سیر نمیشدی....
چندتا بطری مشروب خالی هم روی پیشخوان گذاشته بودند و یه آهنگ انگلیسی کانتری ( محلی ) هم .. پخش میشد....
گارسون که مرد مرتب و شیک پوشی بود و مثل خارجیا یه پاپیون به گردنش بسته بود ما رو به سمت .. میز دو نفره ای هدایت کرد....
.. سپس بهمون منویی داد ، به نظر با کوشا آشنا بود چون خیلی صمیمی برخورد میکرد کوشا : چی میخوری ؟ منو رو باز کردم و گفتم : خوراک میگو پیش غذا ؟ - سوپ بخوریم ؟
- .. لبخندی زد و جواب داد : هرچی تو بگی !
خب توام نظر بده
- .. بخوریم
- .. گارسون سفارش ها رو گرفت و رفت ..
منم به بررسی اطراف پرداختم ! روی میز انواع و اقسام سس ها قرار داشت ، حتی نمیدونستم بعضیاشون چی هستند....
چه جای باحالیه ! از کجا پیداش کردی ؟
- .. گذری دیدم - !
اوممم ، چه شانسی
- گارسون نوشابه هامون رو آورد ، من توی جام خودم نوشابه ریختم و رو به کوشا گفتم : راستی ، این
! دفعه بزار من حساب کنم
تو حساب کنی ؟ -
خب ، دلیلی نداره چون تو پسری هر وقت رفتیم بیرون همه چیزو حساب کنی ، این بهت حس بدی - نمیده ؟ به من که میده !
به نظرم باید بزاری گاهی منم حساب کنم !
اینجوری مطمئن میشیم کسی داره .. سواستفاده نمیکنه....
.. لبخند کمرنگی گوشه لبش نقش بست و گفت : واقعا دختر جالبی هستی اوم ، چرا ؟ -
معمولا اینجا همه میخوان همو تیػ بزنند ، تهران شهر کثیفیه ! فرقیم نداره دختر باشی یا پسر ..
کلا - همه در حال کندن از همدیگه هستند ! اونوقت تو ، توی همچین جایی بهم میگی میخوای پول غذا رو ! حساب کنی ؟
نمیدونم باید بپرستمت یا بخاطر اینکه غرورمو زیر سوال بردی دعوات کنم....
با مظلومیت سرم رو پایین انداختم و گفتم : خب من قصد نداشتم غرورتو زیر سوال ببرم ، میدونم پسرا .. دوست دارند وقتی با یکی میرن بیرون خودشون خرج کنند ، این بهشون احساس خوبی میده....
فقط این پیشنهادو دادم چون میخواستم بدونی من قصد ندارم ازت بچاپم ! فقط چون دوستت دارم کنارتم .. ، نه چیز دیگه ای
کوشا دستم رو گرفت و درحالی که نوازشش میکرد گفت : من همچین فکری نمیکنم ، توام آدمی نیستی .. که بچاپی....
لبخندی زدم و گفتم : میشه یه سوال بپرسم ؟ .. دستش رو برداشت و جواب داد : البته .. میشه توام یکم از خودت برام بگی ؟ لطفا این دفعه طفره نرو ! خیلی دوست دارم بشناسمت
- مگه نمیشناسی ؟
- .. شونه ای بالا انداختم و گفتم : اندازه یه دوست عادی ازت شناخت دارم هوم ، میخوای تا چه اندازه منو بشناسی ؟
- ! تا اندازه آدمی که باهاش سكس میکنم -
خندید و درحالی که محتوای جامش رو تکون میداد گفت : خب ، من اینجوری راحت نیستم !
تو سوال .. بپرس ، منم جواب میدم
اوم ، مثل ٢٨ سوالی ؟
- .. میشه گفت آره
- .. یکم فکر کردم و بعد گفتم : خب اول از همه باید قول بدی که صادق باشی یکم مکث کرد و درحالی که با چشمای آبی و اقیانوسیش بهم خیره شده بود به نشونه باشه سر تکون داد ..
دلم میخواد از خانوادت برام حرف بزنی
- چه حرفی ؟
- .. مثلا اینکه اونا الان کجان ؟ اصلا تهران هستند ؟ شما چندتا بچه اید ؟ و خب همین چیزا دیگه
- نفس عمیقی کشید و گفت : خب ، .. خانواده من ، یه خانواده مذهبین .. من تا ١٨ سالگی تو لیندای زندگی میکردم ، یه محله نزدیک ژوهانسبورگ آفریقا با تعجب پرسیدم : تو توی آفریقا بودی ؟ !
نه فقط من ، بلکه خانوادم اونجا بودند
- .. خیلی هیجان زده شدم ، دلم میخواست بیشتر توضیح بده پس با علاقه گوش سپردم !
خب من سه تا برادر تنی دارم ، بزرگتریشون رو دیدی ! منظورم شاهینه
- و دوتا دیگه ؟
- .. فکر نکنم دلت بخواد بدونی
- .. اما - .. مادرم یه ساحره بود و پدرم نجاری میکرد
- ساحره ؟ یعنی چی ؟
- .. تا اینو پرسیدم گارسون با غذاها رسید و همه رو به روی میز چید کوشا یکم پاستا خورد و گفت : میشه بعد از شام ادامه بدیم ؟
.. آره ، حتما -
خلاصه اینکه ما شاممون رو در سکوت و آرامش میل کردیم و بعد از پرداخت به سمت فضای آزاد .. پارک پرنس قدم زدیم....
کوشا دستاش رو توی جیبش کرد و درحالی که به بازی بچه ها توی پارک کودکان نگاه میکرد گفت : .. ما رو بیرون کردن
با تعجب پرسیدم : چی ؟
از لیندای بیرونم کردند ، صاحب اون زمینا یه میلیاردر فرانسوی بود که بعد از ٢٠ سال اومد - .. ژوهانسبورگ و تمام زمینامون رو گرفت
دستم رو به روی دهنم گذاشتم و گفتم : ای وای ، بعد چی شد ؟
.. توی پیاده رو مشغول قدم زدن شد و ادامه داد : برگشتیم اینجا .. پس شما مهاجر بودید
- سری به نشونه آره تکون داد که من پرسیدم : پس الان بقیه خونوادت کجان ؟ اونا چیکار میکنند ؟ .. هرکی سوی خودشه ! برادرام بزرگ شدند و هرکدوم یه زندگی جدید رو از سر گرفتند
- اوم ، تو چندمی هستی ؟
- .. سومی
- و دقیقا چندسالته ؟ - .. سال ۳۹
- نمیخوای بدونی من چند سالمه ؟
- .. نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت : ۳۶ با تعجب پرسیدم : از کجا فهمیدی ؟ !
شونه ای بالا انداخت و گفت : فقط حدس زدم آخه اینقدر دقیق ؟
- .. جوابی نداد .. روی یکی از نیمکتا نشستیم .. نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم : برات سخت نبود ؟ فارسی یاد گرفتن و این داستانا !
بلد بودم فارسی حرف بزنم - !
اوم ، که اینطور -
.. دستش رو دور گردنم انداخت و سرم رو به سینش چسبوند سینش رو بوسیدم و گفتم : تو نمیخوای از من چیزی بدونی ؟
.. به اندازه کافی میشناسمت
- نمیخوای بیشتر بشناسی ؟
- .. نیازی نیست
- .. سرمو بالا بردم و با مظلومیت گفتم : کوشا بله ؟
- این رابطه جدیه ؟
- با نگاه پرسشگرش بهم خیره شد و پرسید : منظورت چیه ؟
.. میدونم برای این حرفا خیلی زوده ولی من دارم بهت وابسته میشم
- این رابطه اونقدر جدی هست که بشه روش حساب کرد ؟ داری از ازدواج حرف میزنی ؟ -
سرم رو برداشتم و گفتم : میدونم الان نباید اینا رو بگم ولی ما مثل دوست پسر دوست دخترای عادی نیستیم ، ما با هم سكس میکنیم و این خیلی منو بهت نزدیک میکنه !
فقط دوست دارم ببینم میتونم .. روت حساب باز کنم....
اگه بگم نه ؟ باهام بهم میزنی ؟
نمیدونم ، اگه بگی نه خیلی برام سخته اخه ما همین دیشب آشتی کردیم ولی اگه بخوای اینقدر زود - .. دوباره پسم بزنی دیگه هیچوقت حاضر نمیشم باهات برگردم کوشا
.. پس بهم زمان بده
- با تعجب به سمتش برگشتم و پرسیدم : زمان ؟ .. زمان بده تا راجبع رابطمون فکر کنم - باشه ؟
سرمو به نشونه باشه تکون دادم ..
: چند هفته بعد....
.. موهام رو باز کردم و توی آینه نگاهی به ظاهر ساده و بی آرایشم انداختم ..
لبامو غنچه کردم که یکهو دستی دور کمرم حلقه شد ..
حرم گرمای نفسش پوست گردنم رو آتیش میزد .. سرم رو عقب دادم و بدنم رو از پشت بهش چسبوندم .. چشمام رو بسته بودم و دستاش رو به روی برجستگی های بدنم میکشیدم ..
با احساس یه چیز سرد روی گردنم آه غلیظی کشیدم و سرم رو کمی کج کردم اون چیز سرد توی دهنش بود و با هر بوسه داغی که به گردنم میزد پوست ظریف و حساسم رو لمس
.. میکرد .. دستاش رو آروم توی شرتم کردم و با ناله گفتم : دارم دیوونه میشم .. اینو که شنید دستاشو درآورد و منو روی تخت دو نفره اش هل داد .. لبخند کشداری زدم و روی تخت دراز شدم .. روی بدنم خیمه زد و یخی که توی دهنش بود داخل قاچ سینم گذاشت .. یه لحظه از اعماق وجود یخ زدم ولی با بوسه پرحرارتی که روی لبم کاشت سرما رو فراموش کردم !
لبای همو به بازی گرفته بودیم ، بوسه امون مثل همیشه داغ و پرحرارت بود حرکت دستاش به سمت شورتم رو حس میکردم ، برای لحظه ای ازش جدا شدم و درحالی که به
چشمای خوشرنگش زل زده بودم گفتم : كوشا ؟ هوم ؟ - !
بزار این دفعه من شروع کنم
- .. لبخند موذیانه ای زد و روی تخت دراز کشید .. تاپم رو دراوررم ، یه تیکه یخ از توی ظرف برداشتم و توی دهنم گذاشتم .. سپس روی بدنش خیمه زدم ، برای یه لحظه نگاهمون توی هم گره خورد و خندمون گرفت ..
كوشا کنترل رو از روی عسلی برداشت و ضبط رو روشن کرد ) Jamelia از Stop آهنگ ( .. منم روی گردنش خم شدم و تیکه یخ رو از بالا تا پایین گردن و سینش کشیدم ..
چشماش رو بسته بود و هیچی نمیگفت ..
با آرامش سینه و شکمش رو آروم زبون زدم و با یخی که توی دهنم داشتم خیسش کردم....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#29   Posted: 1 Nov 2021 03:32


 3 Star

ارسالها: 3290
قسمت بيست و سوم

.. برای لحظه ای چشماش رو باز کرد و گفت : گاهی وقتا این آرامشت دیوونم میکنه
! خندیدم و گفتم : سرت به کار خودت باشه سپس کمربندش رو باز کردم و ادامه دادم : میخوای پیشی کوچولو رو ببندی ؟
.. هوم ، بدمم نمیاد
- .. با لبخند روی تخت دراز کشیدم و کمربندش رو به دستش دادم ..
دستام رو بالای تخت محکم بست یه بوسه آروم از لبام گرفت و درحالی که به شورتم اشاره میزد گفت : یکی این پایین دلش برای من
.. تنگ شده ، با اجازه
.. لبخند کجی زدم
.. شایان در حالی که به چشمام زل زده بود سرش رو لای پام برد و شروع کرد .. با اولین حرکتش مثل مار پیچیدم ..
چشمام رو بستم و لبم رو با شهوت گاز گرفتم .. شایان ، آه - .. پیشی کوچولو ، از حست برام بگو - نالیدم : دارم رو آسمونا سیر میکنم ، نمیخوام برگردم زمین شایان ! زبونت داره آتیشم میزنه ، خیلی
.. داؼه ! من عاشق این حسم ! برای لحظه ای نفسم رفت و بریده بریده گفتم : عا .. عا .. عاشق .. این .. حسم .. آبشار نیاگارا - .. از شنیدن این لفظ خندم گرفت و زیر گفت : دیوونه یه دستمال کاغذی از کنارم برداشت و درحالی که صورتش رو پاک میکرد گفت : مطمئنی الان نمیاد ؟ ! آره ، دو سه ساعت دیگه میرسه - !
پس هنوزم وقت داریم -
.. لبخند کشداری زدم و گفتم : منو بکن !
بلندتر بگو - !!! داد زدم : منو بکن شایان !
جرممم بددده !
منو بکن یکی اینجا هوس کیر کرده ؟ -
.. لبام رو خیس کردم و گفتم : اهوم ، جلو چشتم دراز کشیده در حالی که خودش رو بین پاهام تنظیم میکرد گفت : این درسته که ما به نیازمندا توجه نکنیم ؟ .. آییی .. نه
- .. پس بزار بهت کیر برسونم عزیزم
- .. با صدای دوش آب چشمام رو باز کردم و نگاهی به دور و برم انداختم .. ساعت چند بود ؟
الانا میرسید .. باید خودمو حاضر میکردم پتو رو دور خودم پیچیدم و دنبال لباسام گشتم که یهو از توی آینه هیکل شایان رو توی چارچوب در
.. دیدم .. شرت و سوتینم توی دستاش بود موذیانه پرسید : دنبال اینا میکردی ؟
.. دست تو چیکار میکنه دیونه ؟ بده ببینم
- .. مثل تیرکمون هده کرد و شورتم رو به سمتم پرت کرد .. خندم گرفت و لباسام رو پوشیدم جلو آینه ایستاد و گفت : پس این آخرین بار توی این هفته بود ؟ !
از پشت بغلش کردم و گفتم : شرمنده عشقم ، بزار بره .. جبران میکنم به سمتم برگشت و گفت : زیاد که نمیمونه ؟ ! شاید یکی دو هفته
- .. خب اینو میشه یکاریش کرد ولی اگه بیشتر شد بهت قول نمیدم همچنان فیلم بازی کنمااا - .. لباش رو ریز بوسیدم و گفتم : مثل همیشه باش آقای کوشا ..
لباس مرتبی پوشیدم ، موهای فرم رو با سشوار صاف کردم و بافتم خونه از دیشب مرتب بود و در کل کاری نداشتم ، حدودا دوماهی از اقامت من تو تهران میگذشت و.. زندگیم عالی بود
زن عمو مینا هم تا چند ساعت دیگه میرسید اینجا و قرار بود یکی دو هفته ای مهمونم باشه ، مثل .. اینکه شدیدا دل تنگ بوده و بدون عمو و شادی میخواسته بیاد پیش من....
منم دلم براشون تنگ شده بود ، راستش تو این مدت جز شایان با هیچکس رابطه جدی ای نداشتم و .. دلم میخواست یکم با خانوادم وقت بگذرونم
.. روی مبل نشسته بودم که برام اس ام اس اومد : وقتی میری ترمینال مراقب خودت باش ..
لبخندی زدم و جوابی بهش ندادم....
چقدر این احساس توجه و محبتش رو دوست داشتم ! برای منی که تاحالا دوست پسر نداشتم دیدن .. همچین پیامایی واقعا لذت بخش بود....
.. ساعت نزدیک ۶ بود ، منم لباسام رو پوشیدم و به سمت ترمینال رفتم .. زن عمو نیم ساعتی تاخیر داشت ولی بالاخره رسید و با دیدن من کلی ذوق کرد .. دستامون رو توی گردن هم انداختیم و محکم همو بؽل کردیم .. زن عمو همون اول کلی بوسه بارونم کرد و از دلتنگیاش برام گفت ..
منم در جوابش فقط لبخند زدم ..
ساکش رو برداشتم ، یه تاکسی دربست گرفتیم و به خونه من رفتیم .. زن عمو از نمای خونه خوشش اومد و گفت : به به ، چه جای خوبیم هست !
آره خدا رو شکر خیلی خوبه -
.. در حیاط رو که باز کردم شمشک رو دیدیم که داشت علفای هرز رو حرس میکرد با دیدن ما سرش رو بالا آورد و به آهستگی سلامی کرد ، زن عمو که از دیدنش تعجب کرده بود با
تردید از من پرسید : این دیگه کیه یارا ؟ !
زیرلب گفتم : سرایداره اینجاست ، چیزی نیست
وارد پارکینگ که شدیم زن عمو سمند شایان رو دید و پرسید : همسایه های اینجا چطورن ؟اذیتت که نمیکنند ؟
.. نه مشکلی ندارم
- همه واحدا پره ؟ - !
سومی خالیه
- .. اینو گفتم و آسانسور و دکمه آسانسور رو زدم ! زم عمو در حالی که به دور و بر نگاه میکرد گفت : تمیز ممیزم هست ولی هیچی مثل ویلایی نمیشه .. یکدفعه در آسانسور باز شد و به طور اتفاقی با شایان رو به رو شدیم....
سرش رو بالا آورد ولی با دیدن ما کوچکترین احساسی توی صورتش پدید نیومد ، انگار که اصلا ما .. رو نمیشناسه....
فقط زیر لب سلامی کرد و از کنارمون گذشت ، توی دلم به این حفظ ظاهرش احسنت گفتم اصلا دلم نمیخواست زن عمو از رابطه من و شایان باخبر شه ! درست هم نبود ، اینجوری فکر میکرد من چه .. دختر بی جنبه ایم که با یکم فاصله از خانواده دست به همچین کاری زدم....
زن عمو که از دیدن شایان واقعا جا خورده بود بعد از اینکه سوار آسانسور شدیم پرسید : این دیگه کی بود مادر ؟
.. خونسردیم رو حفظ کردم و گفتم : همسایه طبقه اولم بود ، آقای کوشا ! نگفته بودی همسایه ات یه همچین پسر جوونیه
- .. آخه زیاد مهم نبود
- زن عمو با شک گفت : حالا آدم خوبی هست یا نه ؟ والا نمیدونم ، باهاش برخورد چندانی نداشتم ! ولی یکی دوبار تو ساختمون و فروشگاه بهم کمک -
.. کرده ، مرد ساکتیه و کلا سرش تو کار خودشه ..
زن عمو زیر لب آهانی گفت و منم توی دلم خدا رو شکر کردم که سوتی خاصی ندادم....
چقدر داشتم راحت دروغ میگفتم ، منی که نمیتونستم درباره کوچکترین مسائل زندگیم هم یه دروغ .. ساده بگم الان اینقدر راحت زن عمو رو گول زدم
وارد واحد که شدیم زن عمو لباساش رو عوض کرد و بعد روی مبل نشست ، منم ساکش رو توی اتاق .. گذاشتم و براش چای و آبلیمو دم کردم
! زن عمو دستاشو باز کرد و گفت : بیا اینجا ببینمت گشنیز
از شنیدن این لفظ لبخند کمرنگی زدم ، زن عمو از بچگی بهم میگفت گشنیز ! دلیلشم نمیدونستم ولی .. این لقب رو دوست داشتم....
.. شال و مانتوم رو درآوردم و زن عمو رو در اغوش گرفتم .. خلاصه بعد از یه ربع دل و قلوه دادند ، بلند شدم و دو تا چایی برا جفتمون ریختم .. تلویزیونم روشن کردم و کنار زن عمو نشستم .. ماشالله ماشالله بزنم به تخته چقدر تو پر و تپل شدی دخترم ، آب و هوای اینجا بهت ساخته هاا - .. لبم رو از خجالت به دندون گرفتم ، راست میگفت .. هیکلم نسبت به دوماه پیش پرتر شده بود ..
سینه هام بزرگتر و باسنم برجسته تر شده بودند زشت شدم زن عمو ؟
- .. نه عزیزم ، دختر باید یکم جون داشته باشه دیگه ! زیادی لاغر هم خوب نیست -
.. سپس نگاهی به اطراف خونه انداخت و ادامه داد : خدا رو شکر فرشادم فکر همه چیز رو فراهم کرده آره قربونش بشم کم و کسری نزاشته ، راستی عمو و شادی نمیان ؟ -
یکم چای نوشید و گفت : والا ، شادی که امسال کنکوریه اصلا به صلاح نیست از جو خونه بیاریمش .. بیرون ، گفتم اونجا باشه و درس بخونه ، عموتم که پیششه ! فکر نمیکنم اونا بیان
! آره راست میگید ، درسش واجب تره -
زن عمو لبخند پررنگی زد ، چاییش رو به روی میز گذاشت و گفت : ایشالله که امسالم پزشکی .. سراسری قبول میشه و میفرستیمش دانشگاه
! ایشالله
- وضعیت کارت چطوره یاراجان ؟
آقای مدیری چیکار میکنه ؟ -
دلم نمیخواست از هیچی سردربیاره پس فقط جواب دادم : خوبه ، با کارم مشکل ندارم فقط دلم .. میخواست حقوقم بیشتر باشه
چرا ، از شیراز کمتره مگه ؟
- .. نه ولی چندان چنگی هم به دل نمیزنه ،
.. اووو ، برای یه دختر مجرد کافیه دیگه
- .. با تاسف گفتم : هزینه زندگی تو تهران خیلی بالاست درکت میکنم دخترم ، ایشالله که زودتر ازدواج میکنی و از زیر این فشار مالی بیرون میای ! بازم اگه -
.. خرجی داشته به عمو بگو ، ما کمکت میکنیم از شنیدن حرفاش حس بدی گرفتم ، ازدواج ؟
.. به روی خودم نیاوردم و فقط با لبخند سر تکون دادم شب بود و داشتم بساط شام رو کم کم حاضر میکردم ، زن عمو هم توی اتاق وسایلاش رو جا به جا .. میکرد .. داشتم لیوانا رو روی میز میزاشتم که صدای زنگ مسیج گوشیم بلند شد ..
از طرف شایان بود .. نوشته بود : ملافم هنوز بوی تنت رو میده ..
ناخوداگاه لبخندی زدم و براش نوشتم : فدات شم .. در این لحظه زن عمو از اتاق بیرون اومد و من سریع گوشی رو کنار گذاشتم
انگار متوجه عکس العمل غیرطبیعیم شده بود ولی به روی خودش نیاورد و گفت : به به ببین دخترم ! چه شامی درست کرده....
! نوش جونتون زن عمو ، به پای شما که نمیرسه - .. پای شام نشستیم و مشغول خوردن شدیم ، زن عمو از هر دری حرف میزد .. کلا دوست نداشت موقع شام جو ساکت باشه .. خلاصه اینکه بحثمون دوباره سمت ازدواج کشیده شد زن عمو مقداری آب نوشید و گفت : ماشالله هم خوشگلی و هم نجیب و تحصلیکرده ای ! دیگه کم کم
.. وقتشه یه شوهر خوب هم برات پیدا کنیم از شنیدن این حرف دو تا سرفه کردم و گفتم : یکم زود نیست برا این چیزا ؟
نه عزیزم زود چیه ؟ این اردیبهشت بیاد میری تو ۳۶ سال ، دیگه داره وقتش میشه ! نمیخوام مردم - .. پشت سرت حرف بزنند بگن ترشیدست و فلانی براش خواستگار نیومده
با تردید پرسیدم : مگه کسی رو زیرنظر دارید زن عمو ؟
.. لبخند کشداری زد و گفت : حالا که بحثش شد بهتره جریانو بهت بگم
.. نادرخان اینا رو که یادته ؟ عروسی دخترش پریا رفته بودیم ، یکی از دوستای خوب عموته
.. آره یادمه -
زن عمو دستاش رو زیر چونه زد و ادامه داد : یادته یه پسر هم داشتند ؟ آقا پژمان رو میگم ! اون .. سال تازه از اوکراین برگشته بود و داشت کار و بارش رو درست میکرد
.. سرمو به نشونه آره تکون دادم ، قلبم تند تند میزد ! دلم میخواست ببینم زن عمو میخواد چی بگه .. چند وقته فخری خانوم ، برای پسرش دنبال یه دختر خوب و تحصیلکرده میگرده
- .. والا از تو چه پنهون لا به لای حرفاش فهمیدم که از توام بدش نمیاد ..
خیلی سراغت رو میگیرفت و قبلش هم از وضعیت تاهل و تحصیلاتت پرسیده بود همین هفته پیشم بهم گفت پژمان هم ازت تو خوشش میاد ، گفت یه قرار آشنایی بزارم و اگه خدا بخواد
.. شما دوتا جوون هم برید سر خونه و زندگیتون
دستام سر شد ، با تعجب به دهن زن عمو نگاه میکردم !
چه جوری برای خودش میبرید و میدوخت ! .. جالب اینه من اصلا نمیتونستم یه دقیقه هم پژمان رو کنار خودم تحمل کنم....
اگرچه از نظر قیافه ، هیکل و ثروت چیزی کم نداشت ولی به حدی بچه ننه و لوس بود که خدا میدونه !
! اصلا دلم نمیخواست راجبعش فکرم کنم چه برسه باهاش قرار بزارم....
الانم که قلبم پیش شایان بود امکان نداشت قبول کنم ولی چجوری باید به زن عمو میگفتم ؟
.. بعد از اینکه حرفاش تموم شد ازم نظرمو پرسید
منم با شرم سرم رو پایین انداختم و درحالی که با انگشتام بازی میکردم گفتم : فکر نکنم مایل به این .. وصلت باشم زن عموجان
وا ، چرا دخترم ؟ مگه چه اشکالی داره ؟
- .. خب راستش من هنوز آمادگی اینکارو ندارم -
زن عمو لبخند کمرنگی زد و گفت : این چه حرفیه یاراجان ! میدونم به خاطر شرم و حیات همچین .. حرفی میزنی ولی لازم نیست از من خجالت بکشی ! من ارزومه تو بری خونه بخت
زن عمو مسئله خجالت نیست ! پژمان هم پسر خوب و تحصلیکرده ایه ولی من فعلا قصد ازدواج - .. ندارم
چرا دخترم ؟ مگه چیزی شده ؟
- .. با لحن ضعیفی گفتم : نه چیزی نشده یارا جان ؟
- .. سرمو بلند کردم و به چهره مهربونش خیره شدم زن عمو دستم رو گرفت و با محبت پرسید : مرد خاصی تو زندگیته ؟
.. آب دهنم رو با صدا قورت دادم ، استرس سراسر وجودم رو گرفته بود ! نمیدونستم چی بگم ! بریده بریده جواب دادم : ن .. نه
ببین دخترم ، درسته من زن عموتم و هیچوقت نمیتونم جای مادرت رو بگیرم ولی تو میتونی باهام - حرف بزنی ، اگه کسی هست که احساس میکنی میتونی روش حساب کنی اصلا ایرادی نداره که با من و عموت هم آشناش کنی !
به هر حال الان اوضاع جوونا فرق کرده و مثل قدیم نیست که زن و شوهر
.. تا شب خواستگاری همو ندیده باشند....
تو هم دختر عاقل و بالغی هستی ، بچه که نیستی دنبال پسرای بی کس و کار راه بیوفتی ، مطمئنا اگه .. کسی تو زندگیته برای ازدواجه
اینقدر تند تند این حرفا رو میزد که واقعا گیج شده بودم ، نه من و شایان واقعا برای ازدواج با هم ... نبودیم
!! راستش تاحالا راجبعش فکر نکرده بودم !
اصلا نمیشد ! اون یه شیطون پرست مذهبی بود و منم به قول خودم مسلمون بودم ! نه زن عمو ، شخصی تو زندگیم نیست -
این تنها جوابی بود که به کل حرفای زن عمو دادم و بعد با شرم سرم رو پایین انداختم اگرچه همچنان .. نگاه سنگینش رو به روی خودم حس میکردم....
.. زن عمو هم دیگه حرفی نزد و بحث رو عوض کرد
حرفاش خیلی فکرم رو به خودش مشغول کرده بود ! من تو این دوماه به هیچی جز خودم و شایان فکر .. نکرده بودم....
.. ما تقریبا یه شب در میون با هم رابطه داشتیم ، بیرون میرفتیم .. سینما ، پارک ، رستوران ، بولینگ ! هر جایی که دلم میخواست منو میبرد....
شدیدا بهش وابسته شده بودم ، اونم اینو خوب میدونست ولی تا الان سو استفاده نکرده بود ، این ... اخلاقش خیلی خوب بود....
چجوری میتونستم بیخیال این چیزا بشم و ازدواج کنم ؟ .. من رسما مال شایان بودم اون جسما و روحا تصاحبم کرده بود ، راستی اگه ازدواج میکردم شوهرم نمیفهمید باکره نیستم ؟
.. من اینقدر غرق رابطمون بودم که به کلی باکرگی و ازدواج رو از یاد برده بودم واقعا هم برام مهم نبود چون فقط میخواستم با شایان باشم ..
شب موقع خواب دیدم آنلاینه ، روی تخت دراز کشیدم و بهش پیام دادم شایان ؟
- .. سپس به اسمش نگاه کردم ، همچنان کوشا ذخیره بود !
خندم گرفت ، یاد وقتی افتادم که اسمشو بهم گفت .. تقریبا پنج روز پیش بود که فهمیدم اسمش شایانه ، اونم خیلی اتفاقی .. یادمه با متین توی اتاق حرف میزدند که یهو اسمش رو صدا کرد و من وارد اتاق شدم ..
اسمش قشنگ بود ، نمیدونم چرا دوست نداشت بدونم .. و متین ، متین از همیشه باهام سردتر شده بود گاهی دق مرگم میکرد ، خیلی تیکه مینداخت و شایان هم چیزی بهش نمیگفت ، این رفتارش واقعا
.. حرصم میداد آخه بیش از حد خونسرد بود....
اگرچه منم اصلا به متین محل نمیدادم ولی بازم دلم میخواست شایان یه چیزی بهش بگه اما اون .. هیچوقت برای من تو روی کسی وای نمیستاد
.. آهی کشیدم و اینستاگرامم رو چک کردم
همون لحظه شایان جواب داد : بله ؟
داری چیکار میکنی ؟ -
.. برای خواب آماده میشم -
! دلم برات تنگ شده -
.. دو دقیقه بعد جواب داد : منم
.. چقدر سرد بود ، گاهی وقتا این جدیتش عصبیم میکرد....
به پهلو دراز كشيدم و براش نوشتم دوسم داري؟
هر وقت نداشته باشم میگم ، چرا هرشب این سوالو میپرسی ؟ -
.. بی ادب ، دوست دارم هی بهم بگی خب -
!! جوابشو میدونی -
نميميري بگي اره؟
چند دقیقه بعد نوشت : زن عموت چطوره ؟
.. خوبه ، اومده نیومده شوهرم داد -
یعنی چی ؟ -
.. اصرار داره ازدواج کنم ، یه پسره هست ازم خواستگاری کرده ! با عموم اینا هم آشناست -
.. که اینطور -
خب ؟؟؟ -
میخوای ازدواج کنی ؟ -
.. خواستم اذیتش کنم پس نوشتم : دارم دربارش فکر میکنم
! پس مردد هستی -
اهوم
اخه اونجوری که زن عمو میگفت خیلی با کمالاته ! منم دیگه دارم به مرز ترشیدگی نزدیک -
.. میشم
! زن عمو هم اصرار به ازدواجم داره ..
که اینطور -
.. از بیخیالیش حرصم گرفت ، پوفی کشیدم و براش نوشتم : میخوام بخوابم ، شب بخير....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#30   Posted: 2 Nov 2021 02:06


 3 Star

ارسالها: 3290
قسمت بيست و چهارم

! شبخیر -
!! اینو گفت و آفلاین شد ، مردک بی رگ
واقعا اگه ازدواج میکردم ککش نمیگزید ؟ اه اه ، چقدر بدم میومد از اینکاراش !
بی توجه به حرفای .. شایان گوشیم رو کنار گذاشتم و خوابیدم....
نزدیکای ساعت ۱ بود که با صدای مهیبی از خواب بیدار شدم ، مثل جن زده ها از روی تخت پایین .. پریدم و بدو بدو به اتاق کناری رفتم اما زن عمو رو ندیدم...
رعشه ای به تنم افتاد ، محکم به در دستشویی کوبیدم و داد زدم : زن عمو ؟ زن عمو اینجایید ؟ ! جوابی نشنیدم
کل خونه رو توی دو دقیقه بررسی کردم ولی وقتی اثری از زن عمو ندیدم درنگ نکردم و همونجوری .. بدون شال و مانتو پریدم بیرون
.. قلبم توی دهنم میکوبید و مزه دهنم گس شده بود
دست و پام میلرزید و مدام زن عمو رو صدا میزدم ، آخه این موقع شب کجا رفته بود ؟
اصلا این صدا از کجا اومد ؟
.. اشکام چیکه چیکه میریختند و اسم زن عمو رو صدا میزدم .. با آسانسور به پارکینگ رسیدم و بانگرانی اطراف رو بررسی کردم ولی هیچی به هیچی .. دوباره صدای جیغ مهیبی از سمت راه پله اومد .. یااارررررااااا - ! این زن عمو بود ، داشت منو صدا میزد با آخرین سرعتی که میتونستم از پله ها بالا رفتم و به نزدیکای طبقه چهارم یا همون بالا پشت بوم
.. رسیدم که دیدم زن عمو توی بغل شایان بیهوش شده
با وحشت کنارش نشستم و درحالی که تن و بدنش رو چک میکردم گفتم : زن .. زن عمو .. چی .. چی شده ؟
.. بیچاره کلا از حال رفته بود....
داشتم از ترس سکته میکردم ، من تو اینجور موقعیتا اینقدر دست و پام رو گم میکردم که قدرت تعقلم .. از کار میوفتاد و بدنم فلج میشد....
شایان که اوضاع منو دید سریع زن عمو رو توی آغوش گرفت و گفت : برو کلید ماشین و کیف پولمو .. از تو خونه بیار
.. میبریش بیمارستان
درحالی که به زن عمو خیره شده بودم تند تند سرمو به نشونه اره تکون دادم ولی نمیتونستم از جام .. تکون بخورم
.. اخر طاقت شایان طاق شد و با صدای نسبتا بلندی غرید : برو دیگه یارا .. همین کافی بود تا من دوباره به جلد خودم برگردم .. بدو بدو به سمت واحد شایان رفتم ، درش باز بود ! سریع کیف پول و کلید رو برداشتم یه شال و مانتو که قبلا جا گذاشته بودم از تو کمدش برداشتم و با همون شلوار راحتی چارخونه و تی
.. شرت به راه افتادم .. توی راه مانتوم رو تنم کردم و شالمم روی سرم گزاشتم
شایان زن عمو رو به روی صندلی پشت گزاشت ، منم جلدی سوار شدم و با گریه گفتم : زود باش بریم ! شایان ، زود باش
.. سرشو به نشونه باشه تکون داد و فوری ماشین رو روشن کرد....
گریه امونم رو بریده بود ، از یه طرفی موهای زن عمو رو ناز میکردم و دلداریش میدادم و از طرف .. دیگه داشتم جون میدادم
آخه دم صبح این چه بلایی بود ؟
واسه چی زن عمو رفته بود بالا پشت بوم ؟
شایان اونجا چیکار ! میکرد ؟ کلی سوال توی ذهنم نقش بسته بود که توان پاسخگویی به هیچ کدوم رو نداشتم....
به بیمارستان که رسیدیم شایان همونجوری زن عمو رو بغل کرد و به داخل برد ، پرستار و دکترا .. فوری دورمون جمع شدند....
.. زن عمو رو به روی برانکارد گذاشتند و فوری به سمت اورژانس منتقلش کردند .. نفسم بالا نمیومد ، زن عموم .. زن عمو مینام .. چشمام تار میرفت ، از شدت نگرانی سرگیجه گرفتم و نمیتونستم نفس بکشم .. فقط روی صندلی انتظار نشستم و دستم رو به روی قلبم گزاشتم .. دنیا که دور سرم میچرخید و دید چشمام هر لحظه کمتر میشد .. احساس کردم الاناست بیهوش بشم ، فقط گردبندم رو نوازش میکردم و زیرلب خدا رو صدا میزدم شایان از سمت اورژانس برگشت ولی با دیدن من جا خورد و پرسید : یارا ، حالت خوبه ؟
با بی رمقی از جا بلند شدم و با لحن ضعیفی پرسیدم : ز .. زن .. عمو ؟ .. نزدیکم شد و جواب داد : تو اورژانسه ، دارن معاینش میکنند ! احتمالا شکستگی استخوون داره .. دیگه نمیتونستم روی پاهام بند بشم ، خوابم میومد
.. احساس ضعف شدیدی میکردم پس دیگه متوجه حرفای شایان نشدم و از حال رفتم
.. به آرومی چشمام رو باز کردم ، یه سقف سفید و ساده بالای سرم به چشم میخورد .. دیدم همچنان تار بود و سرم شدیدا درد میکرد .. دهنم خشک شده بود و احساسی خستگی مفردی داشتم .. با بی حالی سرم رو به جهت مخالف برگردوندم و زنی رو دیدم که با پوزخند بهم خیره شده چند بار پلک زدم تا مطمئن بشم چی میبینم ، این زن کی بود ؟ من که نمیشناختمش ! اینجا چیکار
میکرد ؟ زن که دید بهوش اومدم یه تای ابروش رو بالا انداخت و پرسید : چطوری خواب آلو ؟ اسمم رو از کجا میدونست ؟ توان حرف زدن نداشتم ، بی حال تر از اونی بودم که بخوام جوابی بدم پس فقط سرمو به نشونه اره
.. تکون دادم و به قیافه عجیب و غریب زن چشم دوختم
موهای فسفری رنگ بلند و چتری ، چشمای سبز ، بینی کوچولو و لبای قلوه ای .. چقدر چهره اش ! دلنشین بود
: محو صورتش بودم که یهو شایان وارد اتاق شد و با دیدن من رو به زن گفت - Hoekom het jy my nie vertel dat sy wakker is nie ? : زن شونه ای بالا انداخت و جواب داد - Sy word nou wakker اصلا نمیفهمیدم چی میگن ، سرم مثل یه کوه سنگین بود پس فقط با لحن ضعیفی پرسیدم : من کجام ؟ .. زن : تو توی بیمارستانی .. وقتی اینو گفت تازه دوهزاریم افتاد و با بی رمقی شایان رو صدا کردم .. نزدیکم شد و دستش رو به روی پیشونیم گذاشت .. ساعته از حال رفتی ، طبیعیه که چیزی یادت نباشه .. وقتی از نزدیک دیدمش قلبم به تپش افتاد ، مثل اینکه تمام دیشب بیدار بود .. موهای بهم ریخته و چشمای گود رفته و قرمزش چیزی جز این نشون نمیداد شایان یه صندلی برداشت و کنارم نشست ، توی چشمام نگاه کرد و پرسید : خوبی ؟
سرمو به نشونه آره تکون دادم و انگار که تازه یادم اومده بود دیشب چه اتفاقی افتاده با نگرانی پرسیدم : زن عمو کجاست شایان ؟ حالش خوبه ؟
.. ته ریشش رو خاروند و گفت : خوبه ، اونم بهوش اومده دارن دستشو گچ میگیرن دیشب چه اتفاقی افتاد ؟ - .. نمیدونم ، من رو بالا پشت بوم داشتم هواخوری میکردم که یهو صدای جیغ شنیدم - ! وقتی رسیدم زن عموت از حال رفته بود .. دستم رو به روی سرم گزاشتم و گفتم : اخه چرا یهو تو این ساعت یکدفعه یادم افتاد امروز باید سر کار باشم پس با وحشت گفتم : شایان ! ساعت ۱ هست ! وای دیر .. کردیم
نگران نباش ، زنگ زدم به آقای مدیری و شرایطت رو توضیح دادم ! امروز کلا مرخصی هستی ولی - .. من باید برم
.. اما .. اما تو که دیشب اصلا استراحت نکردی - .. لبخندی زد و گفت : مهم نیست....
شایان از جا بلند شد ، به زنی که کنارم بود اشاره کرد و گفت : با روناک آشنا شو ، از دوستای خیلی ! خوبم
! ته دلم از شنیدن این حرف خالی شد ، پس روناک این بود
چقدر خوشگل بود !! یه لحظه از اعماق قلبم بهش حسودیم شد ، من واقعا در مقابل زیبایی روناک .. چیزی نبودم
فکر اینکه اون دوتا تمام دیشب اینجا با هم بودند خیلی آزارم میداد ، چرا شایان به روناک گفته بود بیاد .. ؟ اصلا از اینکارش خوشم نیومد....
در هر صورت شایان ادامه داد : روناک شما رو میرسونه خونه ، نیم ساعت دیگه کار زن عموت تموم .. میشه و میتونید برید....
.. اصلا بهش نگاه نکردم ، واقعا ضدحال خورده بودم .. شایان ازمون خداحافظی کرد و روناک با لبخند به رفتنش خیره شد .. دختره عوضی !
جلوی چشم من با نگاه عاشقونه ای شایان رو بدرقه میکرد ! دلم میخواست همونجا خفش کنم ، یعنی طاقت نداشتم تو صورت نحسش نیم نگاهی بندازم .. روناک کنارم نشست و با لبخند گفت : پس تو دوست دختر شایانی ..
از دیدن لبخندش حرصم گرفت ولی سعی کردم ریلکس جلوه کنم و جواب دادم : بله
.. شنیدم شما با هم همسایه اید
- خب که چی ؟ -
روناک پاهاش رو به روی هم انداخت و گفت : تو دختر خوش شانسی هستی یارا ، هرشب کنارشی و .. ازش لذت میبری ولی شرط میبندم که نمیتونی مثل من اونو به اوج برسونی....
با حرص جواب دادم : با این حرفات میخوای چیو ثابت کنی ؟ میدونم شایان تو رو کرده ، بهش افتخار نکن ، تو براش هیچی نیستی ! تو فقط یه سوراخی که اون خودشو خالی میکنه ولی من زنیم که اون عاشقشه !! میفهمی ؟
.. روناک لبخند موذیانه ای زد و جواب داد : مثل اینکه از خودت خیلی مطمئنی
بله مطمئنم و حالا که این حرفو زدی میتونم بفهمم قصدت از اومدن به اینجا چیه ، ببین خوشگل - خانوم ! برام مهم نیست تو کی هستی و چه گذشته ای با شایان داشتی ولی اون الان مال منه ، میفهمی ! ؟ مال من .. منم بلدم چجوری شایان رو دیوونه کنم جوری که هیچوقت دنبال تو و امثالت راه نیوفته
.. عزیزم تند نرو ، من که حرفی نزدم تا تو اینجوری جبهه بگیری -
من فقط گفتم که بهتر از تو میتونم شایانو ارضا کنم چون یه زمانی اون هرشب تو بغل من بوده و دقیقا میدونم چی میخواد ولی حالا .. خب اون داره یکم تنوع طلبی میکنه ولی آخرش برمیگرده پیش خودم ..
اینو که گفت از روی صندلی پا شد و ادامه داد : در ضمن کسی که اینجا سوراخه تو هستی نه من ، من سالیانه ساله که شایان رو میشناسم ، اگه فکر کردی اون واقعا عاشقته سخت در اشتباهی خانوم .. کوچولو ! اینا یه هشداره تا بتونی هرچه زودتر خودتو از دستش نجات بدی
شایان هیچوقت عاشق نمیشه ، اون داره ازت استفاده میکنم گلم ! تو فقط یه دختر ساده و احمقی که هرشب زیرش میخوابی بدون اینکه بدونی قصد و نیت واقعیش چیه ! من به فکر خودتم که این حرفا .. رو میزنم
سرمم رو از دستم جدا کردم ، روی تخت نشستم و با عصبانیت گفتم : تو لازم نیست به فکر من باشی ! معلومه همه این حرفا رو از سر حسادت میزنی چون کونت داره میسوزه که اونشب شایان نیومد تا رو ! کیرش سوار شی و بجاش تا صبح تو بغل من بود
روناک لبخند کثیفی زد و گفت : از کجا مطمئنی که دیشب بینمون اتفاقی نیوفتاد ؟ تو که داشتی خواب هفت پادشاه رو میدیدی و کی میتونست بهتر از من شایان رو آروم کنه ؟ اونم زمانی که اینقدر نگران و داغون بود ؟
از شنیدن این حرف تعجب کردم ، یعنی امکان داشت ؟ شایان .. واقعا .. اینکارو .. کرده .. بود ؟
دلم نمیخواست باور کنم ولی روناک جوری حرف میزد که آدم نمیتونست به حرفاش شک کنه ، اما .. مگه میشه ؟ شایان اینکارو نمیکرد
.. من که پسش نزده بودم ، من که کاری نکرده بودم .. چهره ام در هم رفت و روناک با دیدن این صحنه لبخند موذیانه ای زد ..
انگار به هدفش رسیده بود ، خیلی زود وا دادم با این حال حفظ ظاهر کردم ، سرم رو بلند کردم ، پوزخندی زدم گفتم : چقد حقیری روناک ! حالم از
.. آدمایی مثل تو بهم میخوره...،
شاید بخوای با این حرفا حال منو خراب کنی ولی حال من از اینی که هست خرابتر نمیشه چون زن عموی عزیزم بخاطر من تو این بیمارستانه و کلی درد کشیده ، شایان بخاطر من دیشب تا صبح .. نخوابیده
.. همه اینا برام سخته ولی با این حال سعی میکنم قوی باشم
از جا بلند شدم ، با انگشت اشاره ام به سینه اش ضربه زدم و ادامه دادم : برام مهم نیست چی میگی ، من مطمئنم شایان با وجود من هیچوقت همچین کاری نمیکنه چون اون .. مال .. منه ! حالا هم برو رو .. سر یکی دیگه خراب شو کونده عوضی ! با این حرفات به هیچ جایی نمیرسی
روناک لبخندی زد و جواب داد : داری اشتباه بدی میکنی یارا ، امیدوارم عواقبشو هم در نظر بگیری ..
! برو به درک - .. اینو گفتم و از اتاق بیرون رفتم ، چه زن مزخرفی بود
حرفاش واقعا اذیتم کرد ولی دلم میخواست به شایان اعتماد کنم پس بد به دلم راه ندادم ، نمیخواستم .. بازم زود قضاوتش کنم
.. با پرس و جو زن عمو رو پیدا کردم ، خدا رو شکر حالش خوب بود و فقط دست چپش شکسته بود زن عمو تا منو دید خوشحال شد و گفت : دخترم بالاخره بهوش اومدی ؟ کنارش نشستم و گفتم : آره ، شما میدونستید ؟ اون آقاییه که اینجا بود بهم گفت ، فدات شم من آخه چی شده بود ؟ چرا از حال رفتی ؟ - .. فشارم .. پایین .. بود - الهی زن عمو فدات شه ، الان حالت خوبه ؟ - .. سرمو به نشونه آره تکون دادم و بعد بعلش کردم .. باید به عمو فرشاد قضیه رو میگفتم اما زن عمو مانع شد و گفت : نمیخوام نگرانش کنم یاراجان .. اما زن عمو -
اتفاقی که نیوفتاده دخترم ، فقط یه شکستگی ساده هست ! دکترم گفته تا دو سه ماه دیگه خوب میشه - ! چرا الکی عمو رو نگران کنیم ؟
.. آهی کشیدم و به حرفش گوش دادم
دور شونه هاش رو گرفتم و با هم به سمت صندوق رفتیم تا هزینه ها رو محاسبه کنیم اما پرستار .. بهمون گفت که قبلا پرداخت شده
زن عمو تعجب کرد و پرسید : کی پرداخت کرده ؟ .. با خجالت گفتم : احتمالا آقای کوشا لطف کردند
ای وای .. چه مرد خوبیه ! دیشب تمام مدت بالا سرم بود ، بهم گفت تو هم از حال رفتی خیلی - .. نگرانت شدم ولی نمیزاشتن بیام ببینمت
.. این چه حرفیه زن عمو ، با این حالتون باید تا بخش تزریقات میومدید ؟ عیبی نداره - حالا چجوری لطف آقای کوشا رو جبران کنیم ؟ -
در حالی که به سمت خروجی هدایتش میکردم گفتم : امشب باهاشون حساب کتاب میکنم ، دستشون .. درد نکنه ! خیلی لطف کردند
از بیمارستان که خارج شدیم روناک رو دیدم که تو ۳۸۶ سفید رنگی جلوی بیمارستان نشسته ، چشم .. غره ای نثارش کردم و یه تاکسی دربست گرفتم
.. زن عمو بیچاره خیلی درد داشت ولی من سعی میکردم آرومش کنم....
توی مسیر که بودیم ازش پرسیدم : دیشب چی شد زن عمو ؟ چطور یهو سر از بالا پشت بوم دراوردید ؟
والا نصفه شب یه صداهایی شنیدم ، خیلی ترسیدم ! فکر کردم دزدی چیزی اومده ، چادرمو سر کردم - .. صدا رو دنبال کردم و رفتم بالا
.. ولی نمیدونم بعدش چی شد که یهو از حال رفتم ، انگار یکی هلم داد با تعجب پرسیدم : هلتون داد ؟
دستش رو به روی پیشونیش گذاشت و گفت : آره مادر ، یه لحظه برگشتم عقب و یهو یه دستی همچین .. هلم داد که چندتا پله کله ملق شدم
اما .. آخه .. کی ؟ - .. چی بگم دخترم ، اصلا طرف رو ندیدم ! چشم باز کردم دیدم تو بیمارستانم ! دیگه هیچی یادم نمیاد -
با شنیدن حرفای زن عمو به فکر فرو رفتم ، اخه تو اون ساختمون که جز من و شایان و شمشک که .. کسی نبود
.. شمشک که تمام شب خوابیده و اگه دنیا رو آب ببره از خواب بیدار نمیشه .. میمونه شایان
آخه شایان که همچین کاری نمیکنه و بعد خودش بیاد زن عموم رو نجات بده ! مگه احمقه ؟ خب اگه ... میخواست بهش آسیب بزنه همونجوری ولش میکرد دیگه
به کلی گیج شده بودم ، یعنی شخص سومیم اون موقع شب تو آپارتمان بوده ؟ .. نمیدونستم باید چیکار بکنم ، نمیخواستم تصمیم اشتباهی بگیرم .. سرمو به شیشه چسبوندم و سعی کردم آروم بگیرم آروم و با دقت زن عمو رو تا آسانسور راهی کردم ، شمشک توی حیاط بود و داشت زیرلب چیزهایی
.. میخوند تا ما رو دید از جا بلند شد و با نگرانی پرسید : خا .. خانوم ، چی .. چیزی .. سد .. سده ؟ .. سرمو به نشونه نه تکون دادم و گفتم : من الان برمیگردم شمشک ، باهات کار دارم .. سرشو به نشونه باشه تکون داد و من زن عمو رو به واحدم بردم به روی مبل نشست و درحالی که چهره اش از درد توی هم رفته بود گفت : یارا جان ، دخترم ! ببین
.. دکتر برام مسکنی چیزی ننوشته ؟ دردش امونم رو بریده .. چرا نوشته ، الان براتون میارم - .. اینو گفتم و چندتا مسکن از توی پلاستیک برداشتم و با آب به زن عمو دادم ! سپس تختم رو براش مرتب کردم ، بهتر بود روی تخت استراحت میکرد .. زن عمو که این حرکتم رو دید گفت : عزیزم ، لازم به اینکارا نیست ! من رو تشک هم راحتم .. نه زن عمو جون ، این چه حرفیه ! بفرمایید استراحت کنید من الان برمیگردم - .. اینو که گفتم کلید خونه رو برداشتم و به سمت پارکینگ رفتم شمشک همچنان توی حیاط بود و با دیدن من چهره مظلومی به خودش گرفت و پرسید : چی .. چیزی
.. سده .. خانوم ؟ ! بله ، شما مثلا نگهبان این ساختمونی دیگه آقا شمشک - سرش رو با شرمندگی پایین انداخت و گفت : مگه .. سی .. سده .. خا .. خانوم ؟
دست به کمر شدم و گفتم : دیشب از بالا سر و صدا میومده ، زن عمو من رفته ببینه چه خبره ولی یکی هلش داده ! خودمم چند وقت پیش یادمه دیدم از پنجره یکی بهم نگاه میکنه ، میشه بهم بگی اینجا چه خبره و شما دقیقا چه نقشی تو این ساختمون دارید ؟
مگ .. مگه .. میس .. میسه خانوم ؟ -
فعلا که شده آقا شمشک ، من واقعا از عملکردتون راضی نیستم ! مثل اینکه لازمه به خانوم جاهدی - سفارشتون رو بکنم ، من اومدم تو این ساختمون امنیت داشته باشم نه اینکه شبا با ترس و لرز سرمو .. رو بالشت بزارم
شمشک با مظلومیت گفت : خواهس .. میکنم .. خا .. خانوم ! به .. خانوم .. جا .. جاهدی .. چیزی .. ! نگ .. نگید ! من .. رس .. رسیدگی .. میکنم
پس خیلی سریع قفلا رو چک کن ، میخوام با اجازه خانوم جاهدی توی ساختمون دوربین بزارم ! - .. اینجا اتفاقاتی میوفته که من ازش بی خبرم و اصلا دوست ندارم بازم همچین چیزایی ببینم
شمشک از شنیدن این حرف ترسید ، رنگ نگاهش عوض شد ولی سعی کرد خونسرد جلوه کنه و تند .. تند سرشو به نشونه باشه تکون داد
وقتی مطمئن شدم به اندازه کافی ترسوندمش و از این به بعد مجبوره حواسش رو جمع کنه به واحدم برگشتم ، راستش فکر دوربین مخفی هم چندان چیز بدی نبود ولی موافقت شایان و خانوم جاهدی هم .. برای اینکار لازم داشتم
.. وقتی به واحد برگشتم زن عمو خواب بود .. لباسام رو درآوردم و یه سوپ مرغ پرملات براش بار گذاشتم تا جون بگیره .. خودمم چون سرگیجه داشتم و احساس کردم فشارم پایینه به یه کیک و آبمیوه بسنده کردم .. اینقدر تنم کوفته و خسته بود که دلم میخواست شش ماه تمام مثل خرس قطبی بخوابم .. روی کاناپه که دراز کشیدم به چند دقیقه نرسید که راحت خوابم برد .. ناهارمون رو طرفای ۲ یا ۲ و نیم خوردیم ، چون زن عمو سختش بود من بهش سوپ رو دادم .. از بدبختی دست راستش هم شکسته بود و کلا خیلی عذاب میکشید بعد از صرؾ ناهار و شستن ظرفا تصمیم گرفتم برم سوپری چندتا آبمیوه و کمپوت برای تقویت قوا
.. بگیرم که شایان بهم زنگ زد جانم ؟
- سلام ، چطوری ؟
- هعی بد نیستم ، تو چطوری ؟
- .. خوبم ، سرکارم - آره تعجب کردم ساعت ۱ زنگ زدی ! چیزی شده ؟
- .. فقط خواستم بگم من براتون خرید میکنم ، لازم نیست بری بیرون
از شنیدن این حرف تعجب کردم و پرسیدم : تو .. از .. کجا .. فهمیدی ؟ .. حدس زدم -
به اپن تکیه دادم و گفتم : واقعا نمیخوام اینقدر تو زحمت بندازمت ! دیشب به اندازه کافی دردسر .. درست کردم
آره دردسر درست کردی ولی تو دوست دخترمی ، فکر نکنم خریدن چهارتا آبمیوه و کمپوت زحمت - .. خاصی داشته باشه
.. شایان تو دیوونه ای - . !
میبینمت ، فعلا - ..
اینو که گفتم تماس رو قطع کرد و من با لبخند روی کاناپه نشستم
چه حس خوبی بود ، فکر اینکه یکی همیشه هوامو داره بهم قوت قلب میداد البته هنوزم برای قضیه روناک ازش ناراحت بودم ، دلیل نداشت اون هرزه رو بیاره بیمارستان چون نه تنها کمکم نکرد بلکه فقط روی اعصابم رفت
.. ساعت ۷ و نیم بود و زن عمو توی نشیمن داشت ماهواره تماشا میکرد
منم داشتم بساط شام رو حاضر میکردم که یهو زنگ در به صدا دراومد ، فهمیدم شایانه ولی اصلا .. حواسم به حجابم نبود اخه عادت نداشتم
وقتی زن عمو دید دارم با همون تاپ و شلوارک میرم درو باز کنم چشماش از تعجب چهارتا شد و گفت ! : یارا دخترم این چه سر و وضعیه
انگار که تازه یادم اومده باشه زن عمو چیزی نمیدونه لبمو گاز گرفتم و بدو بدو سمت اتاق رفتم ، یه .. چادر گل گلی سرم کردم و به سمت در برگشتم
! قیافم چقدر خنده دار شده بود ، حتما شایان تعجب میکرد....
وقتی در رو باز کردم حدسم به یقین تبدیل شد ، شایان اول نگاهی به سر تا پام انداخت و بعد لبخند .. کمرنگی زد
منم چون زن عمو تو نشیمن بود و ما رو میدید تریپ رسمی برداشتم و گفتم : سلام آقای کوشا ، .. بفرمایید
.. سلام ، ممنون ! براتون خرید کردم - ! وای بخدا راضی به زحمت نبودم ، این چه کاری بود - .. لبخندی زد و جوابی نداد ..
چقدر مودب شده بود ، خندم گرفت....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
صفحه  صفحه 3 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

شیطان اینجاست

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2022 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA