انجمن لوتی
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5
داستان سکسی ایرانی

شیطان اینجاست

 مرد
#41   Posted: 8 Dec 2021 18:59


 3 Star

ارسالها: 3196
قسمت سی و‌چهارم

دیگه احساس میکردم پوست اندامای جنسیم به اندازه یه مو نازک شده به طوری که اگه یه کبریت
.. میرفت توش میسوخت
.. شایان ضربه اخرو زد و بعد کنارم افتاد .. جفتمون از خستگی نفس نفس میزدیم ! دیگه تحمل نداشتم ، دستامو بالا بردم و گفتم : باشه تو بردی ! دیگه نمیتونم .. منم میخواستم همینو بگم - ریختی توم ؟
- .. این آخرین سریو آره - ! قرار بود از این به بعد با کاندوم باشه - .. شونه ی بالا انداخت و گفت : یادم رفت .. پوفی کشیدم و به سمت دستشویی رفتم .. وقتی برگشتم دیدم لباساشو پوشیده چرا لباس مباس تن کردی ؟ - ! سرده - .. به منم یه تی شرت بده - .. شورتمو پوشیدم .. کشو لباساش رو باز کرد ، در کمال تعجب دیدم همشون مشکین کلا با رنگای دیگه میونت خوب نیست نه ؟ - ! یکیشون رو بهم داد و گفت : چرا ولی این رنگ مورد علاقمه .. با هم روی تخت دراز کشیدیم .. خیلی خوابم میومد ، دیشبم که نخوابیده بودم .. چشمام از بی خوابی میسوخت پس بدون هیچ حرف اضافه ای خوابیدم .. با برخورد نور افتاب به داخل اتاق ، چشمام رو از هم باز کردم .. کش و قوسی به دستام دادم و به جهت مخالف تخت برگشتم .. جای شایان خالی بود ولی صداش از بیرون میومد .. داشت به یه زبون دیگه حرف میزد
.. از روی تخت بلند شدم ، پیچ و تابی به بدنم دادم ! بدنم مثل چوب خشک شده بود
گیج و منگ به سمت نشیمن حرکت کردم و شایان رو دیدم که با بالا تنه لخت پشت به من ایستاده و .. پای تلفن با کسی صحبت میکنه
.. لبخندی زدم و از پشت بعلش کردم .. بازم چشمم به اون خالکوبی عجیبش افتاد و کنجکاو شدم
یکم جا خورد ولی دستام رو از پشت گرفت و رو به پشت خطیش چیزهایی گفت که نفهمیدم ، سپس .. تلفن رو قطع کرد و به سمت من برگشت
! بوس ریزی از لبام گرفت و گفت : پس بالاخره بیدار شدی ! اوممم ، خیلی خسته بودم - من خسته کننده بودم ؟ - ! چونشو بوسیدم و گفتم : نه دیوونه دستم رو به روی کمرش کشیدم و با ناز گفتم : راستی یه چیزی بپرسم ؟ ! بپرس - این چیزی که پشت کمرت نوشتی چیه ؟ - ! لبخندی زد و گفت : یه جمله ژاپنیه خب معنیش چی میشه ؟ - ! شیطان اینجاست - با تعجب پرسیدم : چی ؟ ! گونه ام رو نوازش کرد و گفت : بهش توجه نکن ! خمیازه ای کشیدم و به ساعت نگاه کردم ،
شایان نگاهی به موبایلش کرد و گفت : برای یه کاری باید برم بیرون ، یه ساعت دیگه برمیگردم چه کاری ؟ - ! شخصیه - .. مشکوک نگاهش کردم که خندید و گفت : نگران نباش ، اون نیست برای ناهار برمیگردی ؟ - .. آره ، یه چیزی از بیرون میگیرم -
.. نمیخواد ! خودم درست میکنم - .. به سمت اتاقش رفت و دیگه جوابی نداد .. ده دقیقه بعد با یه تیپ رسمی بیرون اومد و گفت : پس میبینمت .. آ راستی - هوم ؟ - با خجالت پرسیدم : اون فیلمو پاک کردی ؟ یهو موبایلش رو دراورد و جلوی چشمم گرفت و گفت : این ؟ .. هنوز پاک نکردی که - .. خواستم خودت پاکش کنی - .. لبخندی زدم و فیلم رو پاک کردم شایان هم در مقابل لبخندی زد و پرسید : حالا برم ؟ ! لب و لوچم آویزون شد و گفتم : برو وقتی قیافم رو دید نزدیکم شد ، چونم بالا گرفت و گفت : برام لازانیا درست میکنی ؟ دوست داری ؟ - .. عاشقشم - .. سرمو به نشونه آره تکون دادم .. یه لب کوتاه ازم گرفت و بعد تنهام گذاشت .. منم برگشتم به واحدم ، یه دوش سریع گرفتم .. موهامو بافتم و یه پلیور بافت کرم که بلندیش تا زانوم میرسید به همراه یه ساپورت مشکی پوشیدم .. هوا کم کم داشت سرد میشد و لباسای زمستونی منم کوچیک شده بودند .. باید با اولین حقوقم یه سری چیز میز میخریدم ، فعلا که هیچی تو دست و بالم نداشتم .. به واحد شایان برگشتم و لازانیا رو درست کردم .. کارم که تموم شد ، تصمیم گرفتم یه چرخی تو خونه بزنم .. اول از همه هم از اتاق کارش شروع کردم .. یه میز کامپیوتر قدیمی گوشه ای از اتاق بود و فرشی دستبافت روی زمین پهن شده بود
.. یه تابلو با اعداد جبری بالا میز به چشم میخورد و یه کتابخونه معمولی هم در سمت چپ قرار داشت
روی یکی از قفسه های کتابخونه چندتا قاب عکس قدیمی دیدم که پرده ای از خاک روشون نشسته بود ..
.. قاب عکس رو پاک کردم و با تصویر یه پسر بچه بی دندون رو به رو شدم ! خندم گرفت ، شایان چقدر کوچولو بود ! توی عکس موهاش رو چتری زده بود و داشت میخندید ! عزیز دلم .. قاب عکس دوم رو برداشتم ، تو این عکس جمعیت زیادی به چشم میخوردند چندتا پسر قد و نیم قد که فقط یه دختر قد بلند و عصبانی بینشون ایستاد بود و چندتا میانسال هم
.. پشتشون بودند .. بین این میانسلها چندتا سیاهپوست هم دیده میشد ، انگار مال زمانی بود که توی آفریقا بودند .. عکس آخر رو برداشتم و با تصویر یه زن زیبا رو به رو شدم ... چشماش درست شبیه چشمای شایان بود .. نفس عمیقی کشیدم و عکسا رو کنار گذاشتم .. توی کتابخونش چندتا کتاب دعا با خط عبری و انگلیسی هم بود .. شایان خیلی مذهبی بود ، کلا جز کتابای مذهبی چیزی نداشت .. یه شیطان پرست مذهبی ، خنده داره نه ؟ منم اول باورم نمیشد ! نگاهم به گوشه کتابخونه افتاد ، یه کیف گیتار خاکی اونجا بود .. بازش کردم و گیتار مشکی کلاسیکی رو دیدم ! روی بدنه گیتار علامت 666 هک شده بود ، خندم گرفت .. اینقدری که شایان به یاد شیطون بود و بهش بها میداد من به یاد خدا بودم ؟ مسلما نه ! واقعا برام جای تعجب داشت همین شایان اگه اون اتفاق نمیوفتاد عمرا بهم نزدیک میشد .. تعصبات دینیش به طور عجیبی حالم رو
! بهم میزد .. همینجوری به گیتار خیره شده بودم که یهو صداش از پشت سر اومد .. آره ، قبلا میزدم - چرا الان نمیزنی ؟ -
! نمیدونم .. یهو بیخیالش شدم - .. به سمتش برگشتم و پرسیدم : بیا یه امتحانی کن ! مطمئنم مثل اونشب قشنگ میزنی .. لبخندی زد و نزدیکم شد .. گیتار رو برداشت ، یکم کوکاش رو چک کرد و گفت : تقریبا داشت یادم میرفت اینو دارم .. روی میز نشست و منم کنارش نشستم .. یه ضرب کلی زد و بعد با ریتم به نواختن شروع کرد Etefaghi-Erfab kalbod تا بشه نور تا بشه دور دوباره از جلو چشم برو به سر دوباره من تو فکر اون دوتا چشاشم اون که سوخت به زیر شعله نفهمید گناهشم یعنی بهم فکر میکنه نمیدونه من خمارشم من خمارشم من خمارشم تا دیدمت فهمیدم عاشق خندتم دیوونه یه بار بگی دوستت دارم دیگه یاد من میمونه اینکه عاشقتم بهت میگم همیشه میمونم نه تقصیر توعه نه من این اتفاقی بوده .. اتفاقی بوده .. دستاتو بهم بده تا ببرمت بالا حرفاتو بزن به من همین حالا .. از همون روزی که دیدمت ، عاشقتم تاحالا دارم میشم عاشقش نمیبره خوابم اگه شب نکنم فکر بهش نمیره از یادم .. حتی خنده هاش و اون چشماش اگه بیاد سمتم ، میکنم عشقمو ثابتش .. بده به من قول که دیگه یادت نره این شبا رو ، اگه یادت بره تو رو میسپارم به قرص ماهت قرص ماهمی تو ، تک ستارمی تو هرجی دارمی تو ، آرزوی توی خواب و بیدارمی تو .. وقتی آهنگ تموم شد با تعجب بهش گفتم : پس رپ هم میخونی
.. گاهی اوقات یه تیکه ای میام - کاری توی این دنیا هست که شما نتونی انجام بدی ؟ - .. لبخندی زد و گفت : آره ! من که باورم نمیشه - .. گیتار رو کنار گذاشت و گفت : همه آدما یه نقطه ضعفی دارند ، منم یه آدمم سپس بحث رو عوض کرد و پرسید : ناهار درست کردی ؟ آره ، گرسنته ؟ - .. دارم میمیرم - .. سرمیز که داشتم ؼذا رو میکشیدم دیدم داره گیج میزنه .. خیلی ترسیدم و فوری قرصاشو دراوردم .. خندید و گفت : نگران نباش ، فشارم پایینه ! از صبح چیزی نخوردم مطمئنی ؟ - .. سرشو به نشونه آره تکون داد و با اشتیاق مشغول خوردن ناهار شد .. هوا خیلی سرد بود ، بلند شدم و پنجره آشپزخونه رو بستم .. زمستون سردی تو راهه - .. نگاهی به شایان کردم و لبخند زدم .. دور لبش رو با دستمال کاؼذی پاک کرد و گفت : باید چند دست لباس گرم بگیرم .. منم همینطور - کی میری خرید ؟ - ! روی صندلی نشستم و گفتم : هر وقت که حقوق بگیرم مگه هنوز نگرفتی ؟ - .. نمیدونست که کل حقوقم رو برای بیمارستانش خرج کردم پس چیزی نگفتم و سرم رو پایین انداختم .. پس کار تو بود - .. مهم نیست ! آخر برج پول میاد تو دست و بالم - چرا اینکارو کردی ؟ -
سرمو بلند کردم و گفتم : چون عشقم تو بیمارستان بود ، توام بودی همینکارو میکردی نه ؟ ! لبخندی زد ، دستم رو گرفت و درحالی که نوازشش میکرد گفت : معلومه .. پس دیگه چرا نداره - .. امروز میریم خرید - خرید چی ؟ - ! خرید زمستونی - دستم رو جدا کردم و با شرمندگی گفتم : لازم نیست ، هنوز یه هفته ای تا زمستون مونده ! تا اون
.. موقع هم خدا بزرگه .. ولی دوست دارم با هم خرید کنیم - .. باشه ولی هروقت که پول دستم اومد - !! نه ، من امروز میبرمت خرید -
شایان واقعا لزومی نداره که اینقدر برام خرج کنی ، ما که تو رویا زندگی نمیکنیم ! من میدونم توام - به این پول نیاز داری ، به هرحال زندگی تو تهران واقعا سخته ، اجاره خونه هم بالاست ! من واقعا .. نمیخوام دردسر درست کنم
! وقتی یه مرد میخواد زن مورد علاقشو ببره خرید یعنی فکر همه چیزو کرده - ! ثروت من افسانه ای نیست ولی میتونم برای زن مورد علاقم چندتا لباس گرم بخرم .. لبم رو کج کردم و گفتم : اینجوری منم باید برات یه چیزی بخرم .. خب اگه از چیزی خوشت اومد ، برام بگیر - .. شونه ای بالا انداختم و گفتم : خیلی خب .. تا عصر اتفاق خاصی نیوفتاد ، لباسامون رو پوشیدم و به سمت فروشگاهی رفتیم .. امروز روز عاشورا بود ، خیابونا کم کم داشتند شلوغ میشدند .. هیئتا و دسته ها تو خیابونا چرخ میزدند ، ما هم از هر راهی برای فرار از ترافیک استفاده میکردیم شایان با خونسردی به این صحنه ها نگاه میکرد ، مثل مردم عادی بود ولی هیچکس از عقایدش خبر
.. نداشت .. یادمه توی ترافیک ، یه جا صدای نوحه و سینه زنی میومد .. دستمو روی قلبم گزاشتم و همزمان با نوحه روی سینم میزدم ! شایان آهنگ ماشینش رو کم کرد
از این حرکتش تعجب کردم و پرسیدم : چرا اینکارو کردی ؟ ! احترام به شخصی که از این دنیا رفته در هر شرایطی واجبه- اوم ، مگه تو امام حسینو میشناسی ؟ - .. بله ، میشناسم - اون برای خدا جنگید ، میدونی ؟ - .. شجاعتش قابل تحسینه ، اون یه سرباز فداکار بود - .. شیطون ازش بیزاره - .. ما تو انجیل شیطان ، بخش لویاتان ، یاد میگیرم به کسایی که قابل احترامن ، احترام بزاریم - جالبه خیلی از ما اینکارو نمیکنیم - .. تو یه بخشی از تاریخ اسلام ، تا اونجایی که خوندم یه سری توی دینشون افراط کردند - .. بهشون میگفتند خارج شده ها خوارج رو میگی ؟ - .. آره ، خوارج ، میدونی که اونا خیلی اهل قران و نماز بودند - ! یعنی دانش قرآنی زیادی داشتند .. تو یه جنگ در مقابل پدرشون قرار گرفتند ، حدس میزنم نهروان بود .. اونا فکر میکردند پدر از دین خارج شده ولی در واقع خودشون افراط کرده بودند منظورت از پدر ، امام علیه ؟ - .. آره ، خودشه ! اونا خانواده شجاعی بودند - خندم گرفت و پرسیدم : آخه تو اینا رو از کجا میدونی ؟ شرط میبندم اطلاعات تاریخی تو از خود
.. مسلمونا هم بیشتره .. من کتابای زیادی مطالعه کردم - خب ، حالا منظورت از بحث خوارج چی بود ؟ - توی کوچه ای پیچید و گفت : تو هر آیینی افراط گر وجود داره ، کسایی که از دین خارج میشن و فکر
.. میکنند دارن کار درستو انجام میدن .. شیطان پرستی هم همینه ، اونا از دین خارج میشن و قوانین انجیل شیطان رو زیرپا میزارند و کی منعشون میکنه ؟ -
.. شونه ای بالا انداخت و گفت : هیچکس ، اینجا یه تناقص پیش میاد
شیطان ما رو برای لذت بردن از مادیات آزاد گذاشته و از طرف دیگه کشتن حیوانات و انسانها رو منع ! کرده
.. اگه یه کسی با خونریزی بخواد خودش رو ارضا کنه ، باید قوانین انجیل رو زیر پا بزاره ! دستمو به روی دهنم گرفتم و گفتم : چه وحشتناک سپس با تردید پرسیدم : چرا تو .. داری این راهو ادامه میدی ؟ .. جوابی نداد شایان تو یه شیطون پرست خوبی ، من همیشه فک میکردم شیطون پرستا کارای بد میکنند ! مثل -
.. قربانی کردن دخترای باکره و
آره ، این به دوران تفتیش عقاید کلیسا تو دوران قرون وسطی برمیگرده ، اونا شر پرستن و - .. جریانشون با ما کلا فرق داره
پس شما بد نیستید ؟ - .. پوزخندی زد و گفت : هیچ آدمی بد مطلق نیست ، همه ما خاکستری هستیم بدی در خوبی و خوبی در بدی ! منظورمو میفهمی ؟ .. سرمو به نشونه نه تکون دادم تاحالا درباره فلسفه یین و یانگ چیزی شنیدی ؟ - اوم ، همونی که شبیه دوتا دایره سفید و سیاهه ؟ - آره ، میدونی فلسفش چیه ؟ - .. نه - .. یین و یانگ نشون دهنده قطبای مخالؾ و تضادای جهان هستند - ! البته این به این معنی نیست که یانگ خوبه و یین بده . میدونی یین و یانگ مثل شب و روز یا زمستون و تابستون یا بخشی از چرخه جهان اند . وقتی تعادل و
! احساس خوبی به وجود میاد که تعادل بین یین و یانگ برقرار باشه .. اوم چه جالب ! تاحالا نشنیده بودم - ! هیچی کاملا یانگ یا کاملا یین نیست ، مثلاً آب سرد در مقابل آب جوش یینه ولی در مقابل یخ یانگه -
یهو وسط حرفش پریدم و گفتم : انسانا هم همینند ! درسته ؟ همشون یین یا همشون یانگ نیستند ! .. انگار فقط همو کامل میکنن
.. لبخندی زد و گفت : درسته ، تا وقتی یین نباشه یانگ هم نیست ! بهش نگاه کردم و گفتم : تا وقتی زمستون نباشه تابستون معنی نداره .. و تا وقتی شر نباشه - .. خیری به وجود نمیاد - .. لبخند معنی داری زد و گفت : درسته ، خیر به وجود نمیاد .. شایان منو به پاساژ خیلی بزرگی برد که اسمش کوروش بود ... آدم سرش گیج میرفت ، با اینکه تعطیلات بود چشم چشمو نمیدید .. با استفاده از پله برقی به طبقات بالا تر رفتیم .. فروشگاه های بزرگی سراسر پاساژ به چشم میخورد .. یکم دور زدیم و من دوتا پیلور گرم و یه پالتو خریدم .. شایان هم یه کت گرم و چندتا بافت گرفت .. واقعا که هرچی میپوشید به تنش میومد ! آخه هم قدش بلند بود و هم هیکل رو فرمی داشت .. من کوتاه بودم اما هیکلم توپ بود توی وسیله ها چشمم به یه جفت دستکش خاکستری افتاد ، خواستم اینو خودم براش بخرم پس وقتی
.. داشت حساب میکرد دستکشو جدا خریدم .. بعد از خرید برای صرف شام به فست فودی رفتیم .. شایان منو رو باز کرد و به شوخی گفت : امشب فقط سالاد میخوریم .. معلومه کؾ گیرت ته دیگ خورده ها - .. آره دیگه ، باید پیاده برگردیم خونه چون پول بنزینم ندارم - .. خندیدم و گفتم : پس بزار به حساب من .. عه ، خب من یه کینگ برگر میخورم - خب چنده ؟ - ! ناقابله ، ٨٠هزارتومن - با تعجب پرسیدم : مگه سر گردنست ؟ ! اینجا نوشته ....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#42   Posted: 28 Dec 2021 18:39


 3 Star

ارسالها: 3196
قسمت سی و‌پنجم

دستم رو به روی قلبم گذاشتم و گفتم : واییی قلبم ! برای امشب سیب زمینی سرخ کرده هم کفایت
.. میکنه
لبخند کمرنگی زد و پرسید : حالا جدی چی میخوری ؟ ! جدی سیب زمینی میخورم ، خیلی گرونه - .. شوخی کردم ، هنوز جیبم پره - بابا نگه دار شاید آتیش گرفتی چه لزومی داره بیایم همبرگر بخوریم ؟ با یه لقمه نون پنیر -
! سبزی هم آدم سیر میشه برگر سوخاری بگیریم ؟ - .. انگار دارم با دیوار حرف میزنم - .. باشه ، دوتا برگر سوخاری میگیرم - .. پوووووففففؾ - .. از جا بلند شد و به سمت پیشخوان رفت ، مرتیکه احمق ! انگار به ولخرجی اعتیاد داشت وقتی داشتیم شام میخوردیم ، چشمم به یه پسربچه افتاد که کنار دستگاه بستنی سازی
.. ایستاده بود .. مثل اینکه از بچه های کار بود ، سر و وضعش که اینو نشون میداد .. هرکسی بستنی میخرید ، میرفت و قطره آخری که ته سوراخ مونده بود لیس میزد .. این صحنه رو که دیدم دلم ریخت .. شایان پشت به این صحنه نشسته بود و چیزی نمیدید پس بهش گفتم : یه لحظه پشت سرتو ببین برگشت عقب و پرسید : چی شده ؟ .. اون بچه - .. اینو گفتم و با ناراحتی سرمو پایین انداختم .. حتما خیلی گرسنست - .. اشک تو چشمام تو جمع شد و با بغض گفتم : آره ، هم گرسنه و هم خسته شایان نگاهی به من کرد و با تعجب پرسید : داری گریه میکنی ؟ .. اینو که گفت بغضم شکست و جلوی مردم راحت زیر گریه زدم .. سرمو بین دستام گرفتم تا بقیه بهم نگاه نکنند
! هیش ، آروم باش - اشکامو پاک کردم و پرسیدم : میشه براش یه چیزی بخریم تا بخوره ؟ .. سرشو به نشونه آره تکون داد و بعد از چند دقیقه با یه پلاستیک همبرگر و نوشابه برگشت .. غذام از دهنم افتاد ، به سمت پسربچه رفتیم .. اول نمیخواست قبول کنه ولی بعد با اصرار ما غذا رو گرفت و لبخند شیرینی زد....
.
.. جفت دستامو بالای سرم چسبوند و لاله گوشم رو بوسید گرفت .. آه شایان -
ضربه هاش رو محکم تر کرد ، لباش رو به گوشم نزدیک کرد و گاز ریزی گرفت سپس با لحن خماری جواب داد : بله ؟
.. اومممم .. آه .. بسه .. آیییی - .. چیزی نگفت .. به چشمای که عاشقشون بودم زل زدم و آه غلیظی کشیدم .. اخم کرد .. ته ریشش رو مالیدم و نالیدم : بداخلاق .. آه .. سرشو توی گودی گردنم فرو برد و ضربه هاشو متوقف کرد شونه هاشو بغل کردم و به شوخی گفتم : دیدی امشب کاندوم به کارمون اومد ، بعد تو میخواستی
.. نگیری ..
کس با کاندوم برام لذتی نداره
- عزیزم این پیشگیریه ، تو که دلت نمیخواد تو ۳۹ سالگی بابا بشی ؟
- .. کنارم دراز کشید و گفت : از پدر شدن متنفرم .. بهم اون دستمال کاغذیو بده ، توفیم کردی نکبت - شایان ازجا بلند شد ، لباسش رو کلا پوشید و گفت : سیگار میکشی ؟ .. اهوم - ... میرم تا مغازه ، الان برمیگردم - .. من فقط شورت و تی شرتم رو پوشیدم
! سرم خیلی درد میکرد .. موبایلمو چک کردم ، از طرف عمو ، خانوم جاهدی و استاد موسیقیم پیام داشتم .. اول از همه پیام استادم رو باز کردم ! چه عکس زیبایی - .. از پروفایلم تعریف کرده بود ، خندم گرفت و نوشتم : لطف دارید .. خانوم جاهدی و عمو هم چیز خاصی نگفته بودند ..
شایان بعد ده دقیقه برگشت .. روی تخت نشستیم و سیگارامونو روشن کردیم .. بهش نگاهی انداختم و گفتم : نمیدونستم اهل دود هم هستی .. کم پیش میاد ! تو چی ؟ تاحالا ندیده بودم بکشی - .. اهلش نیستم ولی اولین بار تو دبیرستان کشیدم - .. اینو که گفتم خندم گرفت و ادامه دادم : پشت ساختمون مدرسه ، خیلی ترسناک بود .. که اینطور - دو زانو نشستم و گفتم : تو چی ؟ دبیرستانت چطوری بود ؟ .. همونجوری که به مستقیم خیره شده بود جواب داد : مزخرف .. از اون بچه شرا بودی یا
- .. همیشه ساکت بودم ، سر کلاسا میخوابیدم و از درس خوندن فرار میکردم - .. فکرشو میکردم - ! پسرای دبیرستانی احمق ترین موجودات کره خاکین ، رفتارشون رقت انگیزه - خندیدم و جواب دادم : چرا اینو میگی ؟ مگه تو از شکم مامانت ۳۹ ساله بودی ؟ اونا فکر میکنند با اون عقاید متعصبانه و تو سر و کله هم زدن خیلی باحالن ولی در واقع هیچی -
.. نیستند ! همه میخوان خودشونو ثابت کنند و با قلدری روی بقیه مسلط بشند .. تو از اون کتک خورا بودیااا - .. لبخندی زد و جوابی نداد نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم : اولین بار که سکس داشتی چند سالت بود ؟
.. پونزده
- با تعجب بهش نگاه کردم و پرسیدم : جدی ؟ .. پسر کنجکاوی بودم - اما آخه .. اصلا کلا تا حالا با چند نفر خوابیدی ؟ - .. این سوالت درست مثل اینه که بخوای تک تک ستارها رو تو آسمون بشمری - ! یعنی چی ؟ اگه هروزم با یکی بوده باشی به اندازه ستاره ها نمیشه - .. پوزخندی زد و جواب داد : مثال زدم ، منظورم اینه که تاحالا نشمردم ! خیلیاشونم یادم نمیاد ! حتی اسمشونم بلد نبودم ، ما فقط سکس .. میکردیم تو تهران ؟ - .. پوکی به سیگارش زد و گفت : همه جا با این وجود تاحالا با هیچکدوم رابطه جدی نداشتی ؟ - .. من از رابطه های جدی فراری بودم - پس من اینجا چیکار میکنم ؟ - .. نگاهی بهم انداخت و گفت : تو ؟ تو فرق داری ! من بهت احساس دارم ! نمیمیری بگی دوسم داری - .. یه بار گفتم - .. چشم غره ای بهش رفتم .. پاهام رو جمع کردم ، چونم رو به روی زانوم گذاشتم و گفتم : دلم میخواست اولی باشم سیگارش رو خاموش کرد ، نیشخندی زد و گفت : پسرای کم تجربه و باکره نمیتونند دخترا رو دیوونه
.. کنند ، مسلما اگه تجربم زیاد نبود تو الان اینجا نبودی
بهش نگاه کردم و گفتم : تو عالی هستی ولی اینکه با صدنفر بودی همیشه تو مخمه ! خصوصا با این .. حرفات
همش میگه غیرت و مالکیت معنی نداره ، اینا یعنی اگه کسی بازم بهت پا بده یا چشتو بگیره .. باهاش میخوابی نه ؟
.. جمله آخرم رو با لحن ناراحتی گفتم .. شایان لبخندی زد ، روی تخت درازم کرد و روم خیمه زد
.. سپس لپم رو بوسید و گفت : با وجود شبایی که برام میسازی فکر نمیکنم به کسی پا بدم
یعنی من هرشب جر بخورم تا اقا فکر خیانت به سرش نزنه ؟ این انصافه ؟ تعهد و مسئولیت پذیری - توی کتاب شیطون پرستا نقشی نداره ؟
من که هرشب نمیکنمت و راجبع سوالتم باید بگم ابلیس ما رو ازاد گذاشته تا از مادیات لذت ببریم ، - .. پس باید کمال استفاده رو کنیم
بدون تعهد یا هرچیزی ! این چیزیه که پدر میگه ! اونایی که مادیات رو میپرستند و دنبال لذت جنسین ! کامل از فرمانش پیروی میکنند ولی من .. میخوام تو سیرم کنی
اینو که گفت تی شرتم رو بالا داد و لیسی به نافم زد و ادامه داد : بدن سفیدت هرشب تشنه ترم میکنه ..
.. یه لحظه سردم شد و احساس مورمور بهم دست داد .. خندیدم ، تی شرتمو پایین دادم و گفتم : برای امشب بسه شایان ؛ دیگه واقعا نمیتونم
بوسی به نافم زد و کنارم دراز کشید ، سرمو به سینش چسبوندم که گفت : امشب خودمم به طرز .. عجیبی خستم
.. نصفه شب با صدای نواختن گیتار از خواب بلند شدم .. چشمای خمارم رو آروم مالیدم و به جای خالی شایان نگاه کردم ! ساعت موبایلم رو چک کردم ، ۲ نصفه شب بود .. پوفی کشیدم و زیرلب گفتم : شایان آخه الان از جا بلند شدم تا به سمت اتاق کارش برم اما همینکه از در بیرون رفتم دستی منو به سمت خودش
.. کشید .. برگشتم و با تعجب دیدم که شایان دستمو گرفته .. قیافش درهم و نگران بود ، از سر و صورتش عرق میریخت و دستای مثل یخ سرد بود ! صدای گیتار همچنان پخش میشد ولی شایان اینجا بود .. آب دهنم رو با صدا قورت دادم و بریده بریده پرسیدم : تو .. تو با وحشت و استرس مبهمی گفت : تو هم اون صدا رو میشنوی ؟
.. با حالی آشفته از خواب پریدم و با چشم دنبال شایان گشتم ! اما باز هم کنارم نخوابیده بود
.. ناگهان با حسی خیسی و زبون زدن شخصی در وسط پام روی تخت دراز کشیدم ! تمام بدنش زیر پتو بود و من اصلا نمیتونستم ببینمش ! پسره دیوونه ! نصفه شب داشت چیکار میکرد .. لبخندی از سر لذت زدم و پاهام رو باز کردم .. آی شایان ، آخ یواش تر - ! ناخونای بلندش رو به روی رونم کشید ، خندیدم و نالیدم : ناخونات از منم بلندترهااا .. اوممم وسط پام رو زبون میزد و به طرز عجیبی میخورد ، انگار داشت خوشمزه ترین خوراکی دنیا رو
.. میلیسید .. شایان امشب خیلی حشری شدیااا ، تاحالا هیچوقت اینجوری نکرده بودی - .. با گازی که گرفت دستام رو زیر پتو بردم تا موهاش رو چنگ بزنم اما هرچی سعی کردم نتونستم .. کم کم تعداد گازاش رو بیشتر کرد ، دیگه لذت نمیبردم و فقط جیػ میزدم ! درد زیادی داشتم شایان ولم کن داری چیکار میکنی ؟ - .. هیچ حرفی نمیزد و فقط کارشو ادامه میداد .. ناخوداگاه متوجه صدای خس خسی از زیر پتو شدم و با نگرانی پرسیدم :چرا اینجوری نفس مکشی ؟ .. اصلا حرف نمیزد ! خیلی ترسیده بودم پتو رو کنار انداختم و با دیدن گورپشتی که سرشو بین پام فرو کرده و از اون ناحیه خون میمیکید جیغ
.. بلندی کشیدم
از شدت ترس نفسم بالا نمیومد ، مدام با پاهام سعی میکردم پسش بزنم ولی اون موجود مثل زالو از .. بدنم خون میمکید
.. با تمام قدرتی که داشتم لگد محکمی به سرش زدم و اون با خشم سرشو بالا آورد .. با دیدن صورت داغون و زخمیش تمام وجودم غرق بیم و هراس شد .. نمیتونستم نفس بکشم ، احساس خفگی بهم دست داده بود .. با آخرین قدرتی که داشتم جیغ خفیفی کشیدم و .. یارا ، یارا .. بیدار شو -
.. با تکون های شدید کسی از خواب پریدم و نفسی تازه کردم
دور گلوم رو بررسی کردم تا مطمئن بشم کسی خفم نمیکنه و با دیدن شایان که با تعجب نگاهم میکرد .. زیر گریه زدم
شایان بدون هیچ حرفی بغلم کرد ، سرمو به سینش چسبوندم و جلوی دهنمو گرفتم تا صدای هق هقمو .. خفه کنم
.. شایان موهام رو نوازش میکرد و کمرم رو میمالید .. نمیتونستم آروم بشم ، خیلی ترسیده بودم و گریه میکردم ! آروم زیر گوشم گفت : چیزی نیست ، فقط کابوس دیدی .. شا .. شایان - بله ؟ - .. تی شرتشو تو مشتم گرفتم و جوابی ندادم .. اونشب بدترین شب زندگیم بود چون تا خود صبح نتونستم درست و حسابی بخوابم تصویر اون گورپشت کریه مدام توی ذهنم تکرار میشد و رعب و وحشتی وصف نشدنی به جونم
.. مینداخت .. شایان تا صبح بغلم کرد ولی حتی اون آغوش گرمش هم نتونست ذره ای از وحشتم کم کنه .. صبح روز بعد با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم .. شایان زودتر از من پاشد ، سریع خودشو جمع و جور کرد و به سمت در رفت ! نفسی تازه کردم و روی تخت نشستم ، خیلی سردم بود ! از بیرون صدایی آشنا شنیدم ، مثل اینکه برامون نذری آورده بودند .. از روی تخت بلند شدم ، سرم خیلی درد میکرد و احتمال میدادم بخاطر کم خوابی باشه .. شایان که در رو بست با صدایی رسا گفت : یارا بیا ناهار بخور توی دلم گفتم : ناهار ؟ مگه ساعت چند بود ؟ .. با بی حالی از اتاق بیرون زدم و دو ظرف غذا دست شایان دیدم این چیه ؟ - ! خانوم جاهدی فرستاده - ! آهان ، غذای امام حسینه .. امروز تاسوعاست -
شایان غذاها رو به روی اپن گذاشت و پرسید : گشنت نیست ؟ .. نه میل ندارم ! تو بخور - .. من این غذا رو نمیخورم - ! پوفی کشیدم و در ظرف رو باز کردم ، عدس پلو هم بود ! چقدرم گوشت داشت .. شایان : اگه نمیخوری بزار یخچال چرا دوتا داد ؟ - .. گفتم خونه نیستی ! غذاتو داد تا من بهت بدم - زیرلب آهایی گفتم و غذاها رو توی یخچال گذاشتم .. یارا - هوم ؟ - میای بریم حموم ؟ - .. روی اپن یه بطری مربا بود ، انگشتمو کردم توش و لیسی زدم سپس در حالی که ملچ ملوچ میکردم پرسیدم : با هم ؟ .. آره ، وان رو پر میکنم - ! اهوم ، باشه - .. تو هر دو طبقه علاوه بر دوش یه وان نقلی هم داشت .. من تاحالا توش ننشسته بودم چون احساس میکردم نمیتونم خودمو بشورم .. شایان اول رفت تو حموم ولی من یکم صبر کردم .. در این بین گوشیم زنگ خورد ، زن عمو بود جان دلم ؟ - سلام گشنیزم ، خوبی مادر ؟ - توی صداش بؽض عجیبی داشت ، یکم نگران شدم و گفتم : من خوبم زن عمو شما چی ؟ شما دارید
گریه میکنید ؟ .. اینو که گفتم فینی کشید و با صدایی لرزون جواب داد : نه مادر ، چیزی نیست الهی من فدات شم عزیزم ، چرا گریه میکنی ؟ - .. والا از تو چه پنهون که الان داشتم به یادت آش امام حسین رو هم میزدم دلم هواتو کرد -
یارا دخترم نذر کردم اگه تو به سر و سامون برسی و امسال شادی هم یه دانشگاه خوب قبول شه تا .. هفت سال تاسوعا آش بپزم
.. دستم رو به روی قلبم گزاشتم و گفتم : عزیز دلمی زن عمو ، من به فدای قلب مهربونت بشم آخه .. ایشالله هرچی از خدا میخوای بهت بده .. من جز خوشبختی تو و شادی چیز دیگه ای نمیخوام - .. ایشالله زن عمو، ایشالله - .. ناگهان صدای عمو از پشت تلفن بلند شد که میگفت : سلام منم به دخترمون برسون .. عموت سلام رسوند عزیزم - .. شما هم سلام من رو به عمو و شادی جون برسونید و از طرؾ من عمو رو یه ماچ گنده کنید - .. زن عمو با شرم جواب داد : دختر تو این حرفا رو کی یاد گرفتی آخه ؟ زشته بخدا .. خندیدم و گفتم : دوستتون دارم ، اگه کاری ندارید نه نه دخترم ، ببخشید مزاحمتم شدم ! برو به کارت برس .. خداحافظ عزیزم - .. خداحافظ - تماس رو قطع کردم و به شایان که حوله ای دور کمرش به چارچوب در حموم تکیه داده بود نگاه کردم
.. نمیخوای بیای ؟ - .. تی شرتم رو دراوردم و گفتم : چرا الان میام .. واقعا به یه دوش جانانه نیاز داشتم ، بدنم شدیدا کوفته بود .. اول شایان توی وان نشست و بعد من رو به روش نشستم کی بود بهت زنگ زد ؟ - .. یکم بیشتر تو آب فرو رفتم ، پام رو به روی گردنش کشیدم و گفتم : زن عمو سپس به ناخونای لاک قرمز پام نگاه کردم و ادامه دادم : خوشرنگه ؟ .. شایان لبخندی زد و من انگشتای پام رو به لبش چسبوندم .. بوسی روشون زد و انگشت شستم رو مکید .. قلقلکم میومد ولی از یه طرؾ برام جالب بود .. پام رو پایین آوردم و به آلتش که از زیر آب معلوم بود رسوندم
یهو شایان بی مقدمه پرسید : خب ، دیشب چه کابوسی دیدی ؟ .. یه کابوس عجیب ، نمیخوام بهش فکر کنم - اون آدم غیرعادی بود نه ؟ - .. با پاهام آلتش رو گرفتم و سرمو به نشونه آره تکون دادم .. پس تو هم دیدیش - با تعجب پرسیدم : چیو ؟ .. دیشب با حس ساک زدن از خواب بلند شدم ، اول فکر کردم تویی ولی بعد - ! خیلی عجیب بود .. با نگرانی گفتم : شایان منم یه همچین خوابی دیدم ، اون گورپشت .. اون غیرعادی بود ! منم اول فکر کردم تو داری اونکارو میکنی .. به نظرت عجیب نیست که جفتمون یه خواب ببینیم ؟ اصلا با عقل جور در نمیاد .. خوابامون که دست خودمون نیست - ! آره ولی همچین خوابی حتما تعبیر داره - میخوای دنبال تعبیر چی بری ؟ لیسیدن یه گورپشت ؟ - .. سرمو پایین انداختم و گفتم : نم .. نمیدونم شایان سرشو به عقب خم کرد ، چشماشو بست و گفت : فقط یه خواب بود ، بهتره دیگه راجبعش فکر
.. نکنی .. بی هوا پرسیدم : ممکنه اون اون چی ؟ - آب دهنم رو با صدا قورت دادم و مردد گفتم : شیطان .. باشه ؟ یهو چشماشو وا کرد و با تعجب پرسید : منظورت چیه ؟ ! شایان باید واقع بین باشیم ، اون گورپشت درست مثل جن و پری بود - .. پس بهتره دعا کنیم اون نباشه - با تعجب پرسیدم : چرا ؟ ! چون خوابمون میتونه به معنای یه زنگ خطر جدی باشه -
زنگ خطر چی ؟....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
 مرد
#43   Posted: 4 Jan 2022 00:35


 3 Star

ارسالها: 3196
قسمت سی و ‌ششم

.. سرشو تکون داد و گفت : نمیدونم یارا ، واقعا نمیدونم....
...
یه هفته مثل برق و باد گذشت ، تعطیلات تموم شد و همگی به زندگی عادی برگشتیم ! امروز ۸ دی بود ، یعنی چند روز روز قبل از تولد شایان ..
اتفاقا تولدش جمعه هم افتاده بود و من کلی وقت داشتم تا یه سورپرایز خوشگل برای آماده کنم توی محل کار مدام فکرم درگیر تولدش بود ، امروز عصر براش میکسر میخریدم و کیک تولد رو هم
.. خودم درست میکردم ! حقوقم برای تمامشون کفایت میکرد
اما دلم میخواست علاوه بر اینا یه کادو دست سازم بهش بدم بنابراین کلی فکر کردم و به این نتیجه .. رسیدم که عکس خودم رو قاب کنم و بهش بدم تا همیشه جلوی چشمش باشم
! دلم میخواست هرچه زودتر قیافه شایانو وقتی کادومو میگیره ببینم
.. ساعت ناهار که شد ، یه سر به شیما و دنیا زدم
.. بدجوری مشؽول خوش و بش بودند
تقی به در زدم و پرسیدم : خانوما ، اجازه هست ؟
.. شیما : آره عزیزم ، بیا تو
.. وارد اتاق شدم و روی یکی از صندلیا نشستم
دنیا : خب داشتی میگفتی ؟
شیما : هیچی دیگه ، منم بهش گفتم با این قد و هیکلت خجالت نمیکشی همچین حرفایی میزنی ؟
خب اون چی گفت ؟ -
.. هیچی بابا اسگل بلاکم کرد -
از شنیدن حرفاشون کنجکاو شدم و پرسیدم : جریان چیه ؟
شیما خندید و جواب داد : هیچی بابا ! دیروز یه پسره پلشت اومده بود دایرکتم میگفت بزار من کف.. پاتو بلیسم ، بیا منو بزن ، بزار من سگت بشم ! کثافط اینقدرم خوشگل بود که نگو
با تعجب پرسیدم : جدی میگی ؟ پسره اینکارو کرد ؟ .. دنیا : اینقدر اینجور پسرا تو اینستاگرام زیادن که نگو ، فکر کنم مریضی چیزی هستند .. من تاحالا ندیدم....
شیما خندید و گفت : خب عزیزم با ۳۶ تا فالوور که همشون هم آشنا هستند چی رو میخوای ببینی ؟ مگه مثل من شاخی ؟
.. اینو که گفت رو به دنیا ادامه داد : راستی گفتم شاخ ، علی نابی رو که میشناسی دنیا دنیا یکم فکر کرد و جواب داد : اوم ، همون پسر شاخه ؟ با اکیپ محمد ایناست ؟ ! آره همون مدل جیگره ، آخر هفته یه پول پارتی تو زعفرانیه گرفته - دنیا با هیجان پرسید : جون من ؟ پول پارتی تو زمستون ؟ .. آره ، استخر سربستست ! ورودیش برای دخترای مجردم مجانیه ولی برای زوجا نفری....- ! وای شیما ، منم میخوام بیاممم - شیما بادی به گلو داد و گفت : منو که دعوت کرده ، گفته دو تا از دوستامم ببرم ! اگه بخواید تو و یارا
.. رو میبرم با تعجب پرسیدم : ببخشید ؟ من ؟ ! آره دیگه ! مفتی مفتی میبرمت یه جای توپ که تاحالا مثلشو ندیدی - ! سرفه ای کردم و گفتم : ببخشید ولی من تاحالا همچین جاهایی نبودم و اصلا نمیدونم پول پارتی چیه .. دنیا و شیما با هم خندیدند ! دنیا : واقعا نمیدونی ؟ بابا استخر پارتیه دیگه استخر پارتی مختلط ؟ چجوری آخه ؟ - شیما : تو دیگه چقدر پرتی یارا ، تاحالا نشنیدی ؟ .. سرمو به نشونه نه تکون دادم دنیا : الان حس توضیحش نیست فقط بدون پارتی تو یه استخر سربسته هست و کلی دختر پسر جیگر
.. میان با مایو ؟ - .. شیما خندید و به تمسخر گفت : نه عزیزم با چادر میایم تو آب
.. از طعنه هاشون خوشم نمیومد ، سرم رو پایین انداختم و گفتم : من نمیتونم بیام شیما : چرا گلم ؟ آقاتون اجازه نمیده ؟ مردد پرسیدم : آقامون ؟
! دنیا به سمت در اشاره کرد و گفت : مستر جیگر دیگه خرشانس .. شایانو میگفتند ! آقام ! چه لوس .. نه اون کاری نداره من خودم از اینجور محیطا خوشم نمیاد - ! دنیا با حرص گفت : وای یارا امل بازی درنیار دیگه .. نه ، واقعا خوشم نمیاد کلی پسر و دختر لخت ببینم و از طرف دیگه آخر هفته برنامه دارم - شیما فوضولی کرد و پرسید : چه برنامه ای ؟ .. تولد کوشاست ، میخوام سورپرایزش کنم - .. دخترا بهم نگاه کردند و یه صدا گفتند : اولالالالا ! شیما : پس حسابی درگیری .. سرمو به نشونه آره تکون دادم در این لحظه شایان تقی به در زد و گفت : میتونم بیام تو ؟ .. دنیا : بفرمایید آقای کوشا شایان با سر سلامی به همه کرد و رو به من گفت : ناهار نمیخوری ؟ .. چ .. چرا - ! ساعت ناهار داره تموم میشه ، اگه میخوای بریم بیرون یه چیزی بخوریم - نگاهی به دخترا که با حسادت نگام میکردند کردم و با خجالت جواب دادم : نه همینجا یه چیزی میخورم
..
.. سرشو به نشونه باشه تکون داد و از اتاق بیرون رفت
چند لحظه بینمون سکوت برقرار شد و منم که جو رو نامناسب دیدم با خداحافظی کوتاهی به سمت در حرکت کردم اما لحظه آخر صدای شیما رو به وضوح شنیدم که با لحن آرومی به دنیا میگفت : دختره .. جنده ، نیومده پسره رو تیػ زده
.. از این حرفشون قلبم شکست و خیلی ناراحت شدم یعنی چون با یه نفر دوست شده بودم ، جندم ؟
تا آخر ساعت دپرس و پکر شدم ، حتی سمیه هم از این تؽییر رفتارم تعجب کرده بود ولی من واقعا .. انتظار همچین تفکری رو از دخترایی که ادعای دوستی میکردند نداشتم
.. ساعت کاری که تموم شد ، شایان طبق معمول اومد تو اتاقم تا با هم بریم .. نگاهی به قیافه بیخیال و سرد سمیه انداختم
.. چقدر با شیما و دنیا فرق داشت .. زیر لب خداحافظی ای کرد و رفت ولی من هنوز وسایلم رو جمع نکرده بودم شایان که قیافه پکرم رو دید یکم تعجب کرد و پرسید : چیزی شده ؟ نفس عمیقی کشیدم و بی مقدمه پرسیدم : به نظرت من هرزه ام ؟ هرزه ؟ - .. آره ، مثلا هیچی نشده با تو ریختم رو هم و ده بار باهات خوابیدم - یه دختر خوب اینکارا رو میکنه یا یه هرزه خیابونی ؟ .. لبخند ملیحی زد ، دستاشو توی جیبش کرد و گفت : خب فکر کنم بدونم چه اتفاقی افتاده اوم جدی ؟ چه اتفاقی ؟ - ! اونا بهت حرفی زدند که فکرتو مشؽول کرده - از روی صندلی بلند شدم و گفتم : فقط یه حرف نبود ، خیلی واضح و روشن بهم لقب هرزه رو نسبت
.. دادند ، اونم بخاطر اینکه با تو میرم و میام اینقدر برات مهمه که اون دخترای از خود راضی چه فکری میکنند ؟ -
شونه ای بالا انداختم و گفتم : نه ، فقط یه سوال پرسیدم ! در هر صورت جامعه ما دختریو که فقط با .. یه نفر باشه و باهاش سکس کنه یه هرزه میبینه
.. تا وقتی ازدواج نکنیم اونا همینو میگن ازدواج ؟ -
لپ تابمو توی کیفم گذاشتم و گفتم : آره ازدواج ، میدونی این نگاهی که جامعه به دخترا داره واقعا .. حالمو بهم میزنه
یعنی یه نگاه به خودت بنداز شایان ، تو با صدتا دختر خوابیدی ولی هنوزم یه مردی و چیزی از .. ارزشت کم نشده اما من که فقط با تو بودم چی ؟ همین الانم ارزشم از سنگ پا کمتره
.. این تفکرتو دوست ندارم -
این تفکر من نیست ، جوریه که بقیه منو میبینند ! تو هرکاری کنی بازم یه مردی و کسی بهت سخت - .. نمیگیره اما من
پوفی کشیدم و گفتم : همین الانشم هر لحظه ای که باهات حرؾ میزنم ریسک کردم ، اگه یه درصد این .. خبر به گوش آقای مدیری برسه چی ؟ همه چیزو به عموم میگه و آبروم همه جا میره
اینا رو میگی تا راجبع ازدواج فکر کنم ؟ -
در کیفم رو بستم و گفتم : نه شایان ، اینا رو میگم تا بدونی تو چه موقعیتی هستم و چقدر برام ارزش .. داری که دارم تمام این ریسکا رو به جون میخرم
ولی تو چی ؟ اینو که گفتم به سمتش برگشتم و ادامه دادم : تو برای من چیکار میکنی ؟ با تردید پرسید : چی میخوای ؟ .. میخوام دست از اون کار بکشی - .. پوفی کشید و جواب داد : توی ماشین در موردش حرؾ میزنیم .. وسایلام رو جمع کردیم و با هم به سمت ماشینش رفتیم .. شایان از ساختمون بیرون زد و گفت : نمیتونم بیخیال وظیفم بشم یارا .. پوزخندی زدم و گفتم : چقدر خودخواهی شایان ، امکان نداره بخاطر بقیه از خودت بگذری ! اینجوریه که من هستم ، نمیتونم کاری کنم - .. سرمو به شیشه چسبوندم و گفتم : خیلی بدی من از این حرفت تعریف برداشت میکنم ، بد بودن که به خودی خودش بد نیست ! یه خصلته -
.. ضروریه .. پوزخندی زدم و گفتم : خدا رو شکر همیشه هم یه جواب تو آستینت داری ! لبخندی زد و جواب داد : بهتره بگی بازی با کلمه رو خوب بلدم .. خودخواه - .. تا خودخواه نباشی به چیزی که میخوای نمیرسی - با معصومیت پرسیدم : پس چرا من نبودم ؟ چرا هیچوقت نبودم شایان ؟ چرا برای من همیشه اول تو
بودی ؟ چرا بخاطرت حاضرم هرکاری کنم ؟ .. چون تو قلب پاکی داری ولی من نه و خب پایان همچین داستانایی چندان خوش نیست - منظورت چیه ؟ - ! طبق معمول جوابی نداد
شب تولد شایان بود ، از صبح تا حالا داشتیم خونه رو تزیین میکردیم مثل اینکه خیلی به تولدش .. اهمیت میداد
یه لباس سفید که بلندیش تا زانوم بود پوشیدم ، تاج گلم رو به روی سرم گذاشتم و از اتاق بیرون .. اومدم
.. همزمان با من شایان هم از اتاق کارش بیرون اومد و با هم در راهرو رو به رو شدیم
! برای لحظه ای نگاهم روی استایلش ثابت موند
.. توی اون کت و شلوار یه دست مشکی یقه انگلیسی چقدر خوشتیپ شده بود
موهای بلند و مشکیش رو از فرق کج گرفته و با ژل و سشوار به بهترین حالت ممکن مدل داده و توی .. گوش سمت چپش که سوراخ بود گوشواره نقره ای انداخته که با دکمه سر دست پیراهنش ست بود
بوی عطرش داشت دیوونم میکرد ، بی اختیار چند قدم بهش نزدیک شدم و گفتم : چه قدر خوب شدی ..
.. تو هم همینطور - ! سپس نگاهی به سر تا پام انداخت و ادامه داد : با لباس سفید مثل فرشته ها میشی
نمیدونستم ازم تعریؾ کرده یا نه پس فقط لبخند زدم و گفتم : دیگه الاناست که مهمونات برسن ، بیا .. کوکتلا رو آماده کنیم
.. سری به نشونه باشه تکون داد
امشب قرار بود چندتا از دوستای شایان رو ببینم ، خیلی هیجان داشتم و از طرفی میترسیدم سوتی هم .. بدم
.. وقتی داشتیم کوکتلا رو حاضر میکردیم شایان بهم گفت : یادت باشه که تو آتئیست هستی با تعجب پرسیدم : بگم بی دینم ؟ .. آره ، نمیخوام چیزی بفهمن ! هرچند که ازت سوالی نمیپرسن ولی دلم نمیخواد سوتی بدی - سرمو به نشونه باشه تکون دادم و با تردید پرسیدم : راستی امشب روناکم اینجاست ؟ آره ، چطور ؟ - .. گفتم شاید بخاطر اون اتفاق - ! پوزخندی زدم و ادامه دادم : هیچی ؛ یادم رفته بود که به خاطر من هیچ کاری نمیکنی بطری شراب رو گوشه ای گذاشت و پرسید : نباید دعوتش میکردم ؟ ! اون میخواست بینمون رو بهم بزنه شایان -
لبخندی زد و گفت : تو چطور میتونی اینقدر حسود باشی ؟ اون فقط یه عکس بهت داد ! اگه میخواست .. میتونست کنارم لخت دراز بکشه ، من اینقدر مست بودم که چیزی حالم نمیشد
.. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : چجوری میتونی همچین حرفی بزنی شایان ، اون
در این لحظه زنگ در به صدا دراومد ، شایان دستی توی موهاش کشید و گفت : بحث رو همینجا نگه .. دار ! ببین امشبم میتونی ناراحتم کنی
دلم از این حرفش شکست ، من که چیزی نگفته بودم ! فقط انتظار داشتم اون روناک عوضی رو دعوت .. نکنه
.. سرم رو پایین انداختم و با قلبی دردمند از مهموناش استقبال کردم .. اتفاقا روناک هم بینشون بود ، به محض ورود از گردن شایان آویزون شد و لپش و بوسید .. از دیدن این صحنه چشمام گرد شد اما به قدری توی شوک بودم که نتونستم کاری کنم اون عوضی انگار که تازه منو دیده باشه دستشو به سمتم دراز کرد و گفت : چطوری یارا جون ؟ با ناراحتی به شایان که لبخند مسخره ای به لب داشت نگاه کردم ، انگار نه انگار اتفاقی بینشون افتاده
.. باشه .. بهش دست ندادم و فقط صدایی لرزونی گفتم : خوبم
دو پسر دیگه ای که همراه روناک بودند هم به ترتیب خودشون رو معرفی کردند ولی من به قدری .. شوکه و ؼمگین بودم که دیگه هیچی نفهمیدم
.. شایان دستشو دور کمرم حلقه کرد که مثلا بگه ناراحت نباشم ولی قلب من واقعا شکسته بود
تک تک بقیه مهموناش هم رسیدند، اتفاقا بین مهموناش تانی و .. شاهین هم بودند
.. تانی خیلی ناز بود ، چشمای آبی ، موهای مشکی و یه هیکل مانکنی عالی داشت .. البته شاهینم مثل شایان خوشگل و خوشتیپ بود ولی احساس میکردم تانی ازش خیلی سر تره .. تانی خیلی حرف میزد ، از هر دری میگفت ، با همه بگو مگو میکرد و الکی میخندید گاهی وقتا نگاه حسرت بارش رو به روی شاهین احساس میکردم ، انگار وقتی با زنای دیگه میخندید
.. ناراحت میشد ! نمیدونم چرا فکر میکردم عاشق شوهر سابقشه .. و روناک ، روناک از همه بدتر بود چون یه لحظه هم از شایانم چشم برنمیداشت کاملا معلوم بود چشمش دنبال عشقمه ، منم یه بار از حرصش سرمو روی شونه شایان گذاشتم و
.. بازوشو بوسیدم
شایان که به زبون محلی مشؽول گفت و گو با یکی بود از دیدن ای صحنه تعجب کرد اما من تنها لبخند ! کمرنگی نثارش کردم تا خیالش راحت باشه
دخترای مهمونی زیاد نبودند ، فقط من و تانی و اون عوضی و دوتا دختر دیگه بودیم که به نظر خواهر .. بودند
.. تانی وقتی دید من غریب افتادم از کنار شایان بلندم کرد .. خانوما گوشه ای جمع شده بودند ، من و تانی هم بهشون پیوستیم .. اون دوتا دختره که منو دیدند لبخند مهربونی زدند یکیشون که موهای بلند و مشکی داشت و اسمش چیستا بود ازم پرسید : مثل اینکه حوصلت سر رفته
.. بود ! یکم احساس غریبی میکنم -
روناک لبخندی زد و گفت : چرا عزیزم ؟ کنار ما بهت خوش نمیگذره ؟ معلومه ! چون تو مثل ما نیستی نه ؟
.. نمیدونستم چی بهش بگم ، دختره عوضی ! دنبال هر موقعیتی میگشت تا من رو تو مخمصه بندازه
تانی دستش رو دور گردنم انداخت و گفت : دخترم رو اینقدر اذیت نکن رونی ! شرط میبندم تا حالا تو .. مهمونیای ما نبوده
.. چیستا : آره منم ندیدمش ، نمیدونم شایان از کجا این خوشگل خانوم رو پیدا کرده
دختر دومی که موهاش رو از ته زده و کچل بود جواب داد : من یه بار دیدمش ، همون روزی که ! میرفتیم نماز سیاه
مشکی Bmw یکم به قیافه دختره نگاه کردم و تازه یادم اومد این همون دختر مو صورتیه که تو اون .. نشسته بود پس لبخند گشادی زدم و گفتم : اره خودمم
تانی : ببینم تو اینجا زندگی میکنی ؟ ! در واقع طبقه بالا هستم - چیستا : اولالا پس حتما خیلی خوش میگذرونید نه ؟ .. اینو که گفت چشمکی زد ولی من منظورشو نفهمیدم ! دختر کچله که اسمش ویدا بود گفت : شایان تو سکس فوق العادست .. اینو که شنیدم چشمام از تعجب چهارتا شد ! چیستا : موافقم ، اون میدونه باید چیکار کنه تا یه زن دیوونه بشه ! لعنتی .. بریده بریده پرسیدم : شما .. با هم
تانی خندید و گفت : شایان تقریبا همه دخترای انجمن رو کرده ! مطمئنم اگه منم زن داداشش نبودم باید ! تقدیمش میشدم
انجمن ؟ - ! چیستا : مثل اینکه هنوز نفهمیدی دوست پسر عزیزت چه آدم مهمیه ، اون دیویل سه سیونه با تعجب پرسیدم : دیویل سه سیون ؟ .. روناک مقداری شراب نوشید و گفت : اونکه محلی نمیفهمه دخترا ویدا خندید و جواب داد : پس نمیدونه دوست پسرش پسر ابلیسه ؟ آب دهنم رو با صدا قورت دادم و به شایان که تنهایی روی مبل نشسته و بقیه اطرافیان با احترام
باهاش صحبت میکردند نگاه کردم و زمزمه کنان پرسیدم : پسر ابلیس ؟
تانی : قضیه مال خیلی وقته پیشه ، میدونی مادر اون روانی بود ! یه ساحره که ادعا میکرد با شیطان ! خوابیده و شایان رو از اون حامله شده ، برای همینم زنده زنده سوزوندش
! چیستا : شما به اون داستان باور دارید ؟ به نظر من که ماتیا یه جنده روانی تمام عیار بود
تانی شونه ای بالا انداخت و گفت : هیچکس نمیدونه ، همه میگن اون یه جور مالیخویا داشته ! بعد از اینکه فهمید آخرین بچش معلوله شدت هم گرفت چون فکر میکرد شیطان بخاطر اینکه نگفته شایان .. پسرشه نفرینش کرده ! برای همین همه جا این حرفو جار زد
.. واقعا گیج شده بودم ، پس برای همین شایان شیطان رو پدر صدا میکرد .. نمیدونستم چی بگم پس فقط به حرفاشون گوش سپردم ! تانی : باعث تاسفه که یه ساحره احمق مثل اون زن عمو من باشه با تعجب پرسیدم : زن عمو ؟ تو دختر عموی شایانی ؟ ! بله ، دختر عموی شایان و اولین فرزند خاندان - ناگهان یاد اون قاب عکسی که تو اتاق کار کوشا بود و یه دختر عصبانی بین اون همه پسر بچه بود
.. افتادم و زمزمه کنان گفتم : و تنها دختر خاندان ! زدی به هدف - !! پس اون دختر عصبانی تو بودی - تانی با تعجب پرسید : دختر عصبانی ؟ .. یه عکس با پسرا داشتی - .. یهو زد زیر خنده و گفت : آه اون عکسو میگی ! لعنتی ، یادش بخیر
حتی فکر کنم ماتیا روانی هم اون روز بود ، تن هممون لباسای تمیز و تازه پوشونده بودند و ! مجبورمون کرده بودند عکس بگیریم
دخترا با شنیدن این حرؾ خندیدند و چیستا در حالی که محتوای جامش رو تکون میداد گفت : تو دختر .. خوش شانسی هستی یارا
چرا ؟ -
سرش رو بالا آورد ، با چشمای درشت سبز رنگش بهم زل زد و گفت : چون میتونی هرشب باهاش ! باشی ، حال اینکه قیافه و تیپ آنچنانی هم نداری
پوزخندی زدم و گفتم : آره ، من قیافه و تیپ عالی ندارم ولی یه چیزی دارم که شما دخترا هیچوقت به .. دستش نمیارید
سپس به قلبم اشاره کردم و ادامه دادم : من یه قلب پاک دارم و مثل شما فقط دنبال سكس با شایان ! نیستم ، من عاشقشم و میتونم اینو بهتون ثابت کنم
! ویدا : نه بابا ، بلبل زبونم که هستی
تانی که دید نزدیکه دعوامون بشه پا درمیونی کرد و گفت : هعی دخترا ، ادامه ندید ! امشب شب تولد شایانه ، خودتون میدونید که شب تولد هر آدمی چه روز مقدسیه ! پس نباید هیچ نزاع یا مشاجره ای .. باشه
! ویدا : طرف خیلی جدی گرفته ! فکر میکنه چیزی بیشتر از یه اسباب بازیه .. بی توجه به حرفای تانی و ویدا چشم غره ای نثار دخترا کردم و پیش شایان برگشتم
تمام شب دو دستی بهش چسبیده بودم ! هر دختری که اینجا بود چشمش دنبال عشق من بود ، آخه چقدر یه دختر میتونست عوضی و هول باشه که پیش دوست دختر یکی دیگه همچین حرفایی بزنه ؟ اون شب بود که متوجه شدم رقیب من تنها روناک نیست ! بلکه تمام دخترای این جمع چشمشون دنبال .. شایانه ! واقعا نمیتونستم درک کنم که اون با تک تک این دخترا خوابیده
.. تا پایان شب دپرس بودم ... شایان کیکش رو برید و همه ابراز شادی کردند اما من تنها با غم به این صحنه چشم دوختم
مدام حرفای دخترا تو ذهنم مرور میشد ، اینکه همشون میگفتن من فقط یه اسباب بازیم ولی این .. نمیتونست واقعیت داشته باشه چون اونم عاشقم بود
نوبت به کادوها رسید ، هرکسی یه چیز آورده بود ! نمیدونستم با دادن میکسر باید خجالت بکشم یا نه !
آخه هدیه بقیه خیلی فانتزی و شیک بود حتی اون روناک عوضی بهش چنان مجسمه زیبایی داده بود .. که یه لحظه از کادوی خودم شرم کردم
.. بالاخره کادوی منم باز کردند ، شایان با دیدن میکسر لبخندی زد و گونم رو بوسید ! اما من از توی کیف دستیم هدیه دومم رو بهش دادم و زیر گوشش گفتم : اینم دومیشه....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#44   Posted: 13 Jan 2022 17:55


 3 Star

ارسالها: 3196
قسمت سی و هفتم

برام دوتا کادو گرفتی ؟ -
.. سرمو به نشونه آره تکون دادم .. شایان لبخندی زد و کادو رو باز کرد .. با دیدن عکس من توی قاب کمی جا خودو و نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت لبم رو با شیطنت گاز گرفتم اما روناک ساکت نبود و با تمسخر گفت : از یه بچه یتیم بیشتر از اینم
! انتظار نمیره ، عقده ای .. با تعجب به روناک نگاه کردم ، اون از کجا نکنه شایان بهش گفته بود ؟ .. با چشمای نم دارم نگاهی به شایان که کنارم نشسته بود انداختم و پرسیدم : تو اونو بهش اما شایان حرفم رو قطع کرد و با بی تفاوتی به تانی گفت : میشه کیک رو بیاری ؟ .. تانی هم برای اینکه جو رو عوض کنه با شوخی و خنده به سمت یخچال رفت اما من با شرمندگی سرم رو پایین انداختم ، نگاه تحقیر همه رو روی خودم حس میکردم و اینا فقط
.. بخاطر شایان بود .. از کنارش بلند شدم ، اونم اهمیتی نداد .. گوشه جمعیت کز کردم و به دور از همه سر در گریبان فرو بردم ! تانی کیک رو اورد ، کیکی که من با عشق براش پخته بودم .. روناک جای من نشست و دستش رو دور بازوی عشقم حلقه کرد ! شایان اینقدر بی ارزشم کرده بود که نمیتونستم از جا بلند شم و در مقابل اون دزد بدکاره بایستم .. فقط با چشمای خیسم نظاره گر خنده ها و شوخیاشون شدم .. درست مثل یه زوج عالی به نظر میرسیدند و بقیه هم با تحسین بهشون نگاه میکردند شایان تمام این مدت نیم نگاهی به من ننداخت ، اینقدر غرق شادی بود که اصلا عدم حضور من رو
.. نفهمید .. با خوشحالی کیکش رو فوت کرد و روناک برای بار دوم بوسه عاشقانه ای به روی گونه اش کاشت .. دیگه نمیتونستم تحمل کنم پس بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم و تا اخر شب گوشه ای نشستم .. هیچکس متوجه من نشد ، انگار من رو نمیدیدند .. دلم به حال خودم میسوخت ، بچه یتیما همه جا مظلوم بودند
.. چقدر برای شب تولد شایان ذوق داشتم و چه بی رحمانه رویاهام برای امشب نابود شد
به این ترتیب بعد از صرؾ کیک و شراب مهمونی به پایان رسید و کم کم خونه از ازدحام جمعیت خالی .. شد
.. توی خونه شایان با بی حالی روی مبل نشستم
خیلی خسته شده بودم ، دلم یه خواب راحت میخواست ولی مگه امشب میتونستم از دستش فرار کنم ؟ .. از طرفی هم بخاطر حرؾ دخترا خیلی ناراحت بودم
دلم میخواست امشب دست رد به سینش بزنم ولی اخه تولدش بود ! چجوری میتونستم همچین شبی رو ! کوفتش کنم ؟ اگرچه که اون کوفت کرد و اصلا به روش نیاورد
بالاخره بعد از کلی کلنجار بیخیال احساس زنونم شدم و سعی کردم جوری وانمود کنم که شایان ناراحت ! نشه ولی بعدا به حسابش برسم
.. توی افکار خودم غرق بودم که شایان با یه شیشه شکلات ( نوتلا ) کنارم نشست .. انگشت کوچیکشه کاملا کاکائویی کرد و نزدیک لبم آورد .. با تعجب بهش نگاه کردم که گفت : بخور .. با اکراه انگشتش رو لیسیدم ! چقدرم خوشمزه بود خسته ای ؟ - .. نمیدونستم چه جوابی بهش بدم ، نمیخواستم ازم ناراحت بشه پس به دروغ گفتم : نه زیاد .. اگه بخوای میتونی بری بخوابی - روی پاش نشستم و با شیطنت تصنعی گفتم : بدون سکس شب تولدت ؟ بوسی از گردنم کرد و زیر گوشم گفت : میخوای قبلش یکم داغ بشیم ؟

.. با ناراحتی تو صورتش نگاه کردم و تمام اتفاقای امشب توی ذهنم مرور شد ! یه لحظه دستام رو از دور گردنش باز کردم و اومدم بلند شم که گفت : میخوام باهات چندتا پیک بزنم .. جبهه گرفتم و گفتم : میدونی که نمیخورم....
! لبم رو با انگشت اشاره اش نوازش کرد و گفت : امشب تولد منه پس باید هرچی میگم گوش کنی .. زورگو - .. منو از روی پاش بلند کرد و بعد از چند دقیقه با دوتا جام و یه بطری ودکا برگشت ! اینا رو از کجا میاری ؟ من که تو اتاقت مشروبی ندیدم - .. قرار نیست همه چیزو ببینی - سپس برام یکم مشروب ریخت و بعد انگار که تازه چیزی یادش اومده باشه گفت : سک نمیخوری نه ؟ با تعجب پرسیدم : چی ؟ .. جوابی نداد و بعد از چند دقیقه با یه ظرف ماست و خیار برگشت اینا برای چیه ؟ - .. الکلش بالاست ، ممکنه بهت نسازه ! پس اینا رو هم همراهش بزن - .. سرمو به نشونه باشه تکون دادم .. شایان جامشو بالا گرفت و با لبخند موذیانه ای گفت : به سلامتی .. جاممون رو بهم زدیم ، من بینیم رو گرفتم و یه نفس بالا رفتم .. مزه تلخ الکل تا ته گلوم رو سوزوند پس سریع یه خیار برداشتم خوردم .. به شایان نگاه کردم که انگار داشت آب میخورد .. هنوزم ازش دلگیر بودم ، دلم میخواست بهش بگم چه مرگمه ولی نمیتونستم .. احساس کردم اگه حرفی بزنم دعوامون میشه و ترکم میکنه پس طبق معمول سکوت کردم زبونم رو با دست تمیز کردم و با حرص گفتم : چجوری اینو میخوری ؟ اه حالم بهم خورد ! این چه
! گوهیه .. نباید یه نفس بالا بری - ! خواستم یه سرش کنم - .. جامم رو برای بار دوم پر کرد و گفت : این دفعه آروم تر میشه بپرسم این بساط برای چیه ؟ - ! وقتی مستی لذت سکس دو برابر میشه - .. منظورشو نفهمیدم و عین خنگا بهش زل زدم .. وقتی نگاه من و دید لبخندی زد و گفت : تا نیم ساعت دیگه متوجه میشی
.. به این ترتیب من پیک دوم و چهارم رو سر کشیدم .. کم کم احساس سرگیجه و سرخوشی بهم دست داد ، یکم سردم بود پس به شایان گفتم : سردمه میخوای بریم تو اتاق ؟ - ته دلم راضی نبودم ، همش تصویر اون و روناک جلوی چشمم بود حرفی نزدم ولی شایان دستم رو
گرفت و به سمت اتاقش برد .. .. به محض رسیدن روی تخت ولو شدم و چشمام رو بستم
احساس میکردم رو آسمونام و دارم روی ابرا راه میرم ، الکی پاهام رو بالا و پایین میبردم و میخندیدم ..
.. بیش از حد سرخوش بودم ، دلم میخواست برم فضا و ستاره ها رو بغل کنم .. شایان پیراهنم رو دراورد ، توان هیچگونه حرکتی نداشتم .. فقط با مستی میخندیدم و بهش نگاه میکردم ! انگار همه چیزو از یاد برده بودم ، انگار یادم نبود امشب چه رفتاری باهام داشته .. خیلی سریع لباسام رو دراورد و خودش هم لخت شد .. روی بدنم خیمه زد و از زیر گلوم شروع به بوسیدن کرد .. من فقط آه میکشیدم و به صورت غیر طبیعی از این حس لذت میبردم .. همون یه بوسه اول کافی بود تا کاملا خودمو خیس کنم .. از روی ترقوه ام گاز ریزی گرفت و بعد سراغ سینه هام رفت .. نوکشون رو میکشید و با حرص گاز میگرفت .. من که هیچ حس نمیکردم و فقط از لا به لای چشمای خمارم هیکل بزرگش رو میدیدم شایان زیاد باهام بازی نکرد ؛ امشب میخواست سریع کارو یکسرع کنه پس روی تخت نشست و
.. مجبورم کرد جلوی پاش زانو بزنم .. سرم رو به سمت کیرش هدایت کرد و من درعالم مستی اما با بی رقبتی مشغول شدم .. موهام مزاحمم میشدند ، شایان از موهام رو دور دستاش جمع کرد تا کارمو درست انجام بدم .. تمام کیرش رو با آب دهنم خیس کردم ! نفساش نامنظم شده بود ، میدونستم چقدر دوست داره باهاش ور برم .. لبام دیوونش میکرد
.. داشتم کارمو میکردم که یهو با لحن خماری گفت : یارا میخوام دهنتو بگام...
یعنی چی ؟ - .. زانو بزن جنده کوچولو - .. با ترس به چشمای یخش نگاه کردم و بعد مثل غلامی مطیع روی زمین زانو زدم شایان رو به روم ایستاد و درحالی که کیرش رو به لبام میمالید گفت : میخوام دهنتو بگام ، پس مثل
.. آدم بازش کن ! یادت باشه عق نزنی .. دهنمو با اکراه باز کردم و اون یه ضرب کارشو انجام داد .. موهام رو از پشت گرفت و مشغول جلو و عقب کردن کیرش توی دهنم شد نمیتونستم تحمل کنم ، تا ته گلوم میرفت و داشت حالمو بد میکرد .. .. چشمام از اشک خیس شده بود ، داشتم خفه میشدم ! خواستم پسش بزنم که شایان نزاشت ، سیلی محکمی در گوشم زد و غرید : گفتم عق نزن .. با تمام قدرتم پسش زدم و بعد به سرفه افتادم شایان خندید ولی من با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم : چه مرگته ؟ میخوای منو بکشی ؟ چونم رو بالا گرفت ، به چشمای خیسم زل زد و با جدیت گفت : تو جنده منی یارا ، هر غلطی بخوام
.. باهات میکنم .. با تعجب بهش نگاه کردم ، دستمو روی صورتم گذاشتم و با بهت گفتم : تو منو زدی ! آره زدم ، لازم باشه همه جات رو کبود میکنم - با تعجب به صورت وحشتناکش نگاه کردم و خودمو عقب تر کشیدم که یهو از پشت موهام رو گرفت و
... بلندم کرد .. آی آی آی مووهااااممممم - .. هیش ، خفه شو - اینو گفت و منو از پهلو به دیوار چسبوند .. سپس یه پام رو بالا گرفت و کیرش رو بدون هیچ هشدار قبلی واردم کرد .. جیغی زدم که کل پنجره های خونه لرزید
شایان برای بار دوم به صورتم سیلی زد و گفت : خفه شو میخوای در و همسایه ها هم بدونند داری به من کص میدی ؟
.. اینو گفت و مشؽول تلمبه زدن شد .. اصلا نمیتونستم روی پام بند بشم ، هم مست بود و هم از شهوت زیاد سست شده بودم .. فقط دستمو به دیوار تکیه دادم ، زانو هام کاملا سست و خم شده بودند .. آروم اسمشو صدا میزدم و ناله میکردم .. شایان هم گاهی ناله میکرد و حرفای داغی میزد که شهوتم رو دو برابر میکرد یارا بار چندمه که دارم میکنمت ؟ - .. آه آه .. نمیدونم - دوست داری بازم بهم بدی ؟ - ! خندیدم و با ناله گفتم : اهوم ، هرشب شایان ! هرشب اینو خودم پارش کردم ، نه ؟ - .. آره تو پارش کردی - خندید و با لحن شهوت انگیزی گفت : ولی هنوزم تنگه ، خیلی تنگ و داغه ! دارم حال میکنم جنده
.. کوچولو ! دارم با کصت حال میکنم .. دیگه چیزی نگفتم و فقط آه کشیدم
بعد از پنج دقیقه از این حالت خسته شد ، بدنم رو به روی تخت خم کرد و دوباره از پشت کارشو ادامه .. داد
.. به باسنم سیلی میزد و چنگ میگرفت .. وقتی تو این حالت قرار میگرفت غیرقابل کنترل میشد و منم مجبور بودم بسازم .. درد مضاعفی هم میچشیدم و دم نمیزدم .. توی حال خودم بودم که یهو احساس کردم داره باسنم رو انگشت میکنه .. شایان خواهش میکنم ، پشتم درد میگیره - .. اولین بارت نیست - .. آخرین بار تا دو روز میسوخت ، لطفا - .. امشب شب تولد منه ، پس هرکاری بخوام میکنم - ! باشه منم تو تولد خودم تو رو میکنم - .. اینو که شنید با بی رحمی کرد تو باسنم ، جیغی زدم و روی تخت دراز شدم
.. از پشت لباشو به گوشم نزدیک کرد و گفت : هنوز کاری نکردم که .. با بی جونی گفتم : خواهش میکنم ، نمیتونم شایان .. با لحن خشنی گفت : هنوز ارضام نکردی .. کاندوم بزار - .. نمیخوام - .. پوفی کشیدم و دوباره به حالت داگی ایستادم .. بالاخره بعد از پنج دقیقه ارضا شد و کنارم افتاد از تمام برنامه سکس همین یه قسمت رو دوس داشتم ، همین لحظه ای که بغلم میکرد و منو میبوسید
.. .. امشب چقدر درد کشیدم ، خدا میدونست که آنال چقدر برام مشکل بود اما مجبور بودم خفه بشم .. اینقدر جیغ زده بودم که گلوم میسوخت .. با مظلومیت بش نگاه کردم ، چشمای معصومم رو که دید پوزخندی زد و از روی تخت بلند شد کجا میری ؟ - ! میخوام دوش بگیرم - .. اینو که گفت ساکت شدم و پتو رو به روی هیکل لختم انداختم ! کاش زودتر میومد و بغلم میکرد وقتی از حموم اومد و کنارم دراز کشید .. مثل یه گربه سرمو به سینش مالیدم و بوسیدمش ... شایان دستاشو زیر سرش ستون کرد و گفت : امشب زیاد خوشحال نبودی ! چرا ، بودم - ! فکر میکردم گرم تر برخورد کنی اما تو کاملا تخریبم کردی - سرمو بلند کردم و با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : من تخریبت کردم ؟ .. روشو برگردوند و گفت : فراموشش کن .. شایان - ! شبخیر - با بهت به این رفتار سردش خیره شدم ، اخه چرا ؟ مگه من چیکار کرده بودم ؟
.. بغضم گرفت دلم به حال خودم میسوخت ! چرا اینقدر ذلیل و بی کس بودم ؟
در کمال بی پناهی از پشت بؽلش کردم و در حالی که از اعماق وجودم میدونستم بی تقصیرم گفتم : .. ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم
! ولی کردی - .. قسم میخورم قصدم این نبود شایان من - .. دستامو از دور کمرش باز کرد و با بی تفاوتی گفت : میخوام بخوابم ، شبخیر .. قلبم دوباره درد گرفت .. عشقم اینقدر راحت خوردم میکرد اونم بخاطر هیچی ! اخه چرا ؟ چرا اینقدر بدبخت بودم .. رومو برگردوندم و تا خود صبح گریه کردم ، شایان یه لحظه هم برنگشت گاهی وقتا به عشقش شک میکردم ولی بعد به خودم دلداری میدادم که حتما دلیلی برای سردیاش داره
.. .. اخه چه دلیلی میتونه باعث بشه بزاری دختر مورد علاقت تا صبح با گریه بخوابه ؟ چه دلیلی .. صبح زود بعد از اینکه دوش سریعی گرفتم یه نیمرو حاضر کردم و لباس مرتبی پوشیدم ! شایان هنوز خواب بود ، اگه ولش میکردی تا فردا صبح هم میخوابید .. نمیخواستم حرفای دیشب رو به دل بگیرم و بازم ناراحتش کنم .. اگرچه دیشب با چشمای خیس خوابیدم .. رفتم تو اتاق و دیدم که به شکم خوابیده و سرش رو زیر بالش فرو برده : کنارش نشستم و چند بار کمرش رو بوسیدم و زمزمه کنان گفتم قربونت بشم ، نمیخوای بیدار شی ؟ - ! با صدای بم و خواب آلودش جواب داد : خیلی خستم ، بزار یکم بخوابم .. روی کمرش نشستم و درحالی که شونه هاش رو ماساژ میدادم گفتم : اینجوری از کار عقب میوفتی .. یکم بالاتر - دور گردنش رو مالیدم و پرسیدم : اینجا خوبه ؟ ! آ .. آره -
بوسی به روی گردنش زدم ، از روش بلند شدم و گفتم : صبحانه حاضره ، زود حاضر شو بیا یه چیزی .. بخور
.. بالشت رو برداشت و با چشمای خواب آلودش بهم زل زد .. موهای مشکی پریشون و چشمای آبی زیباش حتی تو این حالت هم هوش از سرم میبرد .. دو لیوان چایی ریختم و برای خودمون روی میز گذاشتم .. تلویزیون رو روشن کردم و مشغول تماشا برنامه ای شدم .. ده دقیقه ای طول کشید تا حاضر بشه ! پسرا همیشه زود حاضر میشن ! دور میر نشست و یه قلپ چایی خورد سپس پرسید : چرا الان بیدارم کردی ؟ تازه ساعت هشته .. دلم میخواست با هم صبحونه بخوریم آخه باید برم باشگاه - کدوم باشگاه میری ؟ - ! نوین ، سه چهارتا کوچه پایین تره - .. خب پس میرسونمت - ! لازم نیست ، خودم پیاده میرم - .. یه لقمه نیمرو برام گرفت و بهم داد سپس با لبخند کمرنگی گفت : میرسونمت .. لقمه رو ازش گرفتم و بوس ریزی به لپش زدم .. سپس درحالی که به لیوان چاییم نگاه میکردم گفتم : راستی دیشب دوستات حرفای جالبی زدند هوم ، چیا گفتند ؟ - ! اینکه تو دیویل سه سیونی - .. پس راجبع اون قضیه هم حرف زدند - ! بله ، تقریبا فهمیدم که دوستات هم عین خودت دیوونن ! آخه پسر شیطان ؟ خنده داره - یه قلپ چایی نوشیدم و ادامه دادم : منظورشون از اون حرفا چی بود ؟ میگفتن مادرت ادعا میکرده با
.. شیطون خوابیده .. آره ، اون میگفت من پسر ابلیسم ! میگفت با شیطان به پدرم خیانت کرده - .. انجمن هم حکم اعدامش رو صادر کرد ، اونو زنده زنده سوزوندند آخه واسه چی همچین حرفی زد ؟ - .. موذیانه جواب داد : کی میدونه ؟ شاید واقعا من پسر ابلیس باشم
! به شوخی گفتم : مطمئنم نیستی ، تو یه آتیشی یا دم و شاخ نداری .. پس حتما مادرم یه جنده دیوونه تمام عیار بوده -
راستی مگه نگفتی انجمن مادرتو سوزونده ؟ پس اون زنی که میگفتی مادرته و کلیپسش تو ماشینت - بود چی ؟
.. لبخندی زد و جواب داد : اون دایمه ، مادر من سینه هاشو بریده بود و اون زن بهم شیر میداد .. چه ترسناک - زندگی من تو رو میترسونه ؟ - .. سرمو پایین انداختم و با تردید گفتم : یکم آره ، آخه این چیزا برام غیرعادین .. عادت میکنی و درباره دیشب - .. با شنیدن این حرف سرمو بالا اوردم و بهش نگاه کردم ! نمیخواستم ناراحتت کنم ، خودت میدونی حسم چیه - از شنیدن این حرف کمی دلم اروم شد و با لبخند زورکی جواب دادم : نه عیبی نداره منم به دل نگرفتم
..
شایان دستمو گرفت و درحالی که نوازشش میکرد گفت : تو برای من خیلی عزیزی یارا ، نباید بزاری ! این چیزا اذیتت کنه
.. میدونم فدات شم - شایان لبخندی زد و در جوابم گفت : خوبه .. شایان منو تا باشگاه رسوند و بعد از یه خداحافظی عاشقونه برگشت .. وقتی اینجوری مهربون میشد دلم قیجی ویجی میرفت .. با نگاهم بدرقه اش کردم و بعد به سمت باشگاه رفتم ! چقدر خوب بود که امروز مهربون شده بود .. لباسام رو با یه تاپ و شلوارک زرد ورزشی عوض کردم و موهام رو دم اسبی بستم .. هنرفریمو توی گوشم گزاشتم و تردمیل رو روشن کردم که یکهو دستی شونم رو لمس کرد .. جا خوردم و فوری به عقب برگشتم و با زنی تو پر که لبخند گشادی به لب داشت رو به رو شدم زن نگاهی به سر تا پام انداخت و با ذوق پرسید : یارا یکتا ؟ زبونم بند اومده بود ، این منو از کجا میشناخت ؟
.. به نشونه آره سر تکون دادم و گفتم : ببخشید ، به جا نیاوردم
زن خندید و با خوش رویی گفت : واقعا یادت نیومد ؟ این منم ! الهه شهیدی ! مدرسه نور السادت ، سه سال راهنمایی رو با هم بودیم یادته ؟
وقتی اینو گفت تازه دو هزاریم افتاد و برای لحظه ای چهره اش توی خاطراتم منعکس شد ، خیلی !!! تعجب کردم ! این الهه اصلا اون دختر ۸۲ ۸۱ ساله ای که میشناختم نبود ، خیلی تپل شده بود
.. با این حال لبخند پررنگی زدم و گفتم : آه ، یادم اومد ! چه حسن تصادفی
وای اصلا فکر نمیکردم اینجا ببینمت ! شیراز ! تهران ! دختر تو اینجا چیکار میکنی ؟ -
.. بخاطر کارم نقل مکان کردم -
الهه با ذوق پرسید : پس مشؽول شدی ؟ جدی ؟
آره ، تو یه دفتر معماری کار میکنم ! تو چی ؟ بالاخره به آرزوت رسیدی ؟ -
.. الهه خندید و گفت : تقریبا ، الان توی پزشکی قانونی کار میکنم ولی فعلا کار آموزم
یادمه همیشه دلش میخواست وارد دایره جنایی بشه ، از دوران راهنمایی هم تو بحر این چیزا بود ، کلا .. روحیه ماجراجویانه ای داشت اما بخاطر اخلاق و رفتار مهربونش همه دوستش داشتند
.. بعد از یه ربع ورزش الهه ، روی صندلی ای که کنار هالتر بود نشستم و الهه هم نزدیکم شد
از سر و روش شرشر عرق میریخت ، از دیدنش خندم گرفت ! یادمه توی دوران راهنمایی به قدری ! لاؼر بود که یونیفرم مدرسه توی تنش لق لق میزد اما حالا یه زن تپل مپل شده بود
الهه کنارم نشست ، انگار معنای لبخندم رو سریع فهمید ولی ناراحت نشد و به شوخی گفت : زندگی .. متاهلی بد بهم ساخته ! هیکلو نگاه ، خرسی شدم برای خودم
.. این چه حرفیه ، اونقدرا هم بد نیست - الهه قاه قاه خندید ، مقداری آب از بطریش نوشید و پرسید : تو چی ؟ در چه حالی ؟ هوم ، منظورت ازدواجه ؟ - ! آره دیگه دیوونه -
نمیدونستم چه جوابی بدم ، الهه از اون دسته دخترایی بود که به رابطه قبل از ازدواج اعتقادی نداشت و اگه میگفتم دوست پسر دارم کلی سرزنشم میکرد ! منم که اصلا حال و حوصله نصیحت شنیدن .. نداشتم روی هوا گفتم : خب من تازگیا نامزد کردم
! اینو که شنید خیلی خوشحال شد و گفت : وای عزیزم مبارکه ، ایشالله عروسیت لبخندی زدم و جواب دادم : ممنون ! تو چی ؟ چند وقته ازدواج کردی ؟ ! سه ماهه که با پسرعموم عقد کردم ولی هنوز جشن نگرفتیم....
جلوی خَط چين ها اختيار را بِكُنيم...
 
     
  
صفحه  صفحه 5 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5 
داستان سکسی ایرانی

شیطان اینجاست

پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA