انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6

لایه های سوخته زندگی


مرد

 
بعد با بازوهاش دوباره بلندش کرد، عریان، با گیره‌ها و پلاگین هنوز سر جاش، و قدم به قدم از سونا بیرون برد سمت اتاق خواب...
بابک خدیجه رو تا دم در اتاق خواب برد. نور زرد و ملایم اتاق روی ملافه‌های سفید تخت افتاده بود، بوی تن داغ و عرق‌آلودشون هنوز از سونا میومد. بابک خدیجه رو گذاشتش لب تخت، همون‌طور لرزون و بی‌رمق، و دستور داد:
– زانو بزن... درست لبه‌ی تخت.
خدیجه با زانوهای لرزون، همون‌طور که هنوز گیره‌ها به سینه‌هاش وصل بودن، روی لبه‌ی تخت نشست. صورتش خیس اشک و عرق بود، ولی اطاعت کرد. بابک پشت سرش ایستاد، دستشو روی کمرش فشار داد تا بیشتر خم بشه.
در یک لحظه، بدون هیچ مقدمه‌ای، دستشو انداخت پشت باسنش و پلاگین رو محکم گرفت خدیجه هنوز حتی نفسی نکشیده بود که یهو با یه حرکت سریع و بی‌رحمانه، پلاگین رو کشید بیرون.
صدای مکش عجیبی اومد و بعد همون لحظه پلاگین روی ملافه‌های سفید تخت افتاد و رد براق و خیس پشت سرش گذاشت.
خدیجه جیغی از ته دل کشید و از شدت شوک و درد، بی‌اختیار پرید جلو، روی تخت ولو شد. سینه‌هاش روی ملحفه‌های سرد چسبید، صورتشو فشار داد تو بالش، و تمام بدنش لرزید.
بابک با لبخند سرد و مغرور به صحنه نگاه کرد؛ باسن قرمز و ملتهب خدیجه که هنوز از رد ضربه‌ها و فشارها می‌سوخت، سینه‌هایی که با گیره‌ها محکم آویزون بودن و نفس‌های بریده‌بریده‌ای که صدای گریه و لذت قاطی‌شون بود.
آروم خم شد، دستشو روی گودی کمرش گذاشت و با صدای خشن گفت:
– حالا دیگه هیچ بهونه‌ای نداری... این‌جا اتاق خوابه، و من می‌خوام اون انفجاری که جلوی سونا نگه داشتم، همین‌جا بترکه.
خدیجه با صدای خفه‌ای از تو بالش گفت:
– تـ... تو رو خدا... دیگه طاقت ندارم...
بابک لبخند زد، دستشو روی ملافه گذاشت و بدنشو نزدیکش برد.
– هنوز اولشه خوشگل خانومی...
بابک دستشو روی گودی کمر خدیجه فشار داد و با یک حرکت محکم، بدنش رو بیشتر خم کرد تا باسنش بالاتر بیاد. ملحفه‌های سفید زیر زانوهاش چروک شده بودن، صدای نفس‌های بریده و لرزش بدنش نشون می‌داد دیگه هیچ کنترلی نداره.
بابک خم شد، گیره‌های روی نوک سینه‌هاشو یکی‌یکی با باز کرد. خدیجه جیغ کوتاهی زد و لرزید، درد و لذت قاطی هم شده بودن. بابک با زبان نوک هر دو سینه‌ی آزاد شده رو بلافاصله لیسید، همون لحظه‌ای که خون تازه بهشون هجوم آورده بود.
– آهـ... بابک... نمی‌تونم... دیگه نمی‌تونم...
صدای خفه و ملتمس خدیجه از تو بالش بیرون می‌اومد. بابک اما بیشتر تحریک شد، دستشو برد لای پاهاش، انگشتاشو روی چوچوله‌ی خیس و داغش گذاشت و شروع کرد به مالیدن سریع و خشن.
خدیجه به لرزه افتاد، سرشو از بالش بلند کرد و جیغ زد.
– تو رو خدا... ولم نکن دیگه...
بابک تو گوشش با لحن خشن و دستوری گفت:
– همینو می‌خواستم... همین التماس رو. حالا با اجازه‌ی منی که می‌تونی بری بالا... نه زودتر.
سرعت حرکت انگشتاشو بیشتر کرد، با دست دیگه باسن قرمز خدیجه رو فشار می‌داد. خدیجه ناله می‌زد، دستاشو توی ملحفه چنگ می زد، و بدنش دیگه کنترل خودشو از دست داده بود.
چند لحظه بعد، درست وقتی داشت از شدت فشار منفجر می‌شد، بابک تو گوشش غرید:
– حالا... برای من!
و خدیجه با جیغی بلند و نعره‌وار، تمام وجودشو رها کرد. بدنش لرزید، پاهاش بی‌اختیار کوبیده شدن به تخت، و موجی از انزالش ملحفه‌ی سفید رو خیس کرد.
بابک همون‌طور ایستاده نگاهش می‌کرد، با غرور و رضایتی سنگین، و زیر لب زمزمه کرد:
– دیدی خوشگل خانومی؟ گفتم که اون انفجار رو برای همین‌جا نگه داشتم...
بابک هنوز پشت خدیجه ایستاده بود، نگاهش پر از سلطه و عطش. دستشو گذاشت روی کمر خیس و لرزونش و با فشار آروم دوباره باسنشو بالا آورد. خدیجه بی‌رمق بود، اما بدنش با هر لمس بابک دوباره به لرزه می‌افتاد.
بابک با کف دستش روی انحنای نرم و داغ باسن خدیجه کشید، بعد بی‌مقدمه سر آلت سخت و کلفتشو گذاشت لای پاهاش، همون جایی که هنوز از انزال قبلی خیس و لغزنده بود. خدیجه با یک جیغ کوتاه و پر از ترس و شهوت برگشت سرشو به سمت شونه، انگار می‌خواست اعتراض کنه اما فقط ناله از لبش بیرون اومد.
بابک تو گوشش گفت:
– یادت باشه خوشگل خانومی... از این لحظه به بعد دیگه همه چیز دست منه. هیچ کنترلی نداری. فقط من تصمیم می‌گیرم کی و چطور.
با فشار آروم سر آلتشو روی ورودی خیس گذاشت، اما هنوز فرو نکرد. فقط می‌کشید و می‌مالید، درست روی نقطه‌ای که خدیجه داشت از شدت شهوت دیوونه می‌شد. دستاش روی ملحفه مشت شده بودن، پاهاش بی‌اختیار بازتر شد.
خدیجه با صدای لرزون گفت:
– خواهش می‌کنم... نذار دوباره منتظر بمونم... نمی‌تونم...
بابک خندید، خنده‌ای سنگین و سلطه‌گرانه. با یک اسلپ محکم روی باسنش زد که صداش تو اتاق پیچید.
– ساکت باش! فقط من می‌گم کی وقتشه.
بعد آروم، خیلی آهسته، سر کلفت آلتشو وارد کرد. خدیجه جیغ خفه‌ای کشید، بدنش قوس برداشت، و ناخودآگاه باسنشو بیشتر عقب داد. بابک با لذت زمزمه کرد:
– آفرین... همینه... بذار بدنت تسلیمم بشه.
حرکتش رو آهسته شروع کرد، هر بار کمی بیشتر داخل، هر بار با ناله‌ی بلندتر خدیجه. صدای برخورد بدن‌ها با هم، ناله‌های ممتد خدیجه و نفس‌های سنگین بابک فضای اتاق خواب رو پر کرده بود.
لحظه‌ای بعد، بابک سرعتشو بیشتر کرد، دستشو برد جلو و با انگشتاش دوباره چوچوله‌ی خدیجه رو گرفت و همزمان با ریتم تندتر شروع به بازی کرد. خدیجه جیغ می‌زد، بدنش می‌لرزید، و فقط اسم بابک رو با التماس صدا می‌کرد.
بابک با سرعت و فشار بیشتری حرکت می‌کرد، هر بار که داخل و بیرون می‌رفت، صدای آلتش روی باسن خدیجه توی اتاق می‌پیچید. نفس‌ها و ناله‌های خدیجه با هر برخورد بلندتر می‌شد. بابک با غرشی که از ته دلش می‌آمد داد زد:
– هان هان هان! چیه؟ خوبه؟ خوشت میاد؟ اره؟ اراه اره! یالله خوشگل خانومی بگو!
خدیجه فقط ناله می‌کرد، صداش خفه و لرزون:
– اااااای... جر خوردم... بسمه... بسمه...
بابک با لبخند سلطه‌گرانه‌ای زمزمه کرد:
– ببین چه کیری دارم برات! هان هان!
بعد، با همان ریتم تند، شروع کرد به مقایسه با الت شوهرش، با لحن تحقیرآمیز و تحریک‌کننده:
– خوشگل خانومی... این مال منه یا مال شوهرت؟ هان هان! بگو... اره، بگو...
خدیجه دیگر نای حرف زدن نداشت، فقط ناله‌ها و صدای نفس‌های لرزونش فضا را پر کرده بود. بدنش قوس برداشته بود و همه‌ی تمرکزش روی لذت و فشار کیر کلفت بابک بود.
بابک با هر حرکت تکرار می‌کرد:
– خوشگل خانومی... مال من... یا مال شوهرت؟ هان هان!
و در نهایت، با فشار نهایی و ریتم تند، هر دو به انزال رسیدند. بدن خدیجه روی تخت بی‌رمق افتاده بود و نفس‌هایش هنوز تند و نامنظم بود، و بابک با غرشی از تسلط و رضایت بالای سرش ایستاده بود، نگاهش پر از برتری و مالکیت.
بعد از آن شدت و اوج هیجان، اتاق به سکوت نرم و سنگین فرو رفت. خدیجه روی تخت افتاده بود، نفس‌های تندش کم‌کم آرام می‌شد و بدنش هنوز از شدت لرزش و انقباض خالی نشده بود. بابک، حالا با لحن آرام و مهربان، خودش را روی تخت خم کرد و دستش را آرام روی شانه و پشت خدیجه کشید. نوازش‌های ملایمش، هم‌زمان با آرام شدن نفس‌ها، تن خدیجه را به راحتی فرو برد.
– خوبه... آروم باش خوشگل خانومی... حالا دیگه همه چی تموم شده، هیچ عجله‌ای نیست...
خدیجه با چشمان نیمه‌باز، هنوز کمی سرخ و نفس‌زده، آرام سرش را به سمت بابک چرخاند و لبخند کوتاهی زد. حس سلطه‌پذیری او، حالا با آرامشی شیرین ترکیب شده بود؛ نه از سر تحقیر، بلکه از حس تسلیم و اعتماد کامل به بابک که می‌دانست در کنترل است و همه چیز برنامه‌ریزی شده است.
بابک او را به آرامی بلند کرد و دستش را گرفت، به سمت حمام هدایتش کرد. هر دو با گام‌های آهسته، با همان حس نزدیکی که در تمام طول روز و شب داشتند، وارد فضای بخار حمام شدند. آب گرم روی بدنشان ریخت و مهربانی و آرامش بین آن‌ها جاری شد؛ نوازش‌ها و لمس‌های آرام بابک، حس امنیت و آرامش را به خدیجه منتقل می‌کرد و همزمان، حس شور و هیجانشان هنوز در زیر پوستشان زنده بود، بدون آن‌که فشار یا اضطراب ایجاد شود.
بعد از حمام و آب‌تنی گرم، خدیجه با لحنی کمی نگران گفت:
– بابک... باید قبل از ساعت یک برگردم خونه پدر شوهرم...
بابک با لبخندی نرم و نوازش‌آمیز سرش را تکان داد و دستش را روی شانه‌اش کشید:
– می‌دونم خوشگل خانومی... نگران نباش، حواسم به همه چیز هست.
در حین آماده شدن و پوشیدن لباس‌ها، یک حس شوخ‌طبعی سبک و اروتیک بینشان جریان داشت. خدیجه با نگاه‌های شرم‌آلود ولی لبخند زده، به بابک نگاهی می‌انداخت و بابک با لحن بازیگوش و کمی دستوری می‌پرسید:
– خوبه... خب حالا باید بگم... از همه چی لذت بردی یا نه؟
خدیجه با کمی خجالت و خنده جواب داد:
– آره... همه چی خیلی... خوب بود...
سوار بی‌ام‌وی مشکی شاسی‌بلند بابک شدند، جاده پیچ در پیچ آبعلی تا رودهن زیر پایشان باز شد و هوای تازه ظهر همراه با نسیم روی صورتشان حس سبکی و آرامش می‌آورد. خدیجه احساس می‌کرد بعد از این همه سال، تجربه‌ای تازه، هیجان‌انگیز و لذت‌بخش را در زندگی‌اش تجربه کرده است.
در طول مسیر، شوخی‌های جنسی سبک و نازک بینشان رد و بدل می‌شد، نه خیلی تند، ولی همان حس نزدیک بودن و بازیگوشی اروتیک را حفظ می‌کرد. هر دو با لبخند و شادی در سکوت مسیر را می‌پیمودند و این تجربه برای خدیجه تبدیل به خاطره‌ای شیرین و سبک بعد از سال‌ها شد؛ حس اعتماد و تسلیم در کنار هیجان تازه‌ای که بابک برایش ایجاد کرده بود، همه چیز را شیرین‌تر می‌کرد.
ساعت‌ها در جاده پیچ در پیچ آبعلی تا رودهن، بی‌ام‌وی مشکی با آرامش و کمی هیجان حرکت می‌کرد. خدیجه روی صندلی کنار بابک نشسته بود، هنوز کمی سرخ و داغ از تجربه صبحگاهی، ولی با حس سبکی و رضایت.
بابک با لبخند نگاهی به او انداخت و گفت:
– پس خوشگل خانومی... هنوز دلت می‌خواد یه کمی بیشتر از صبح با هم بازی کنیم یا کافی بود؟
خدیجه با کمی خجالت ولی آرام پاسخ داد:
– نه... الان خوبه... همین حس خوبش کافیه...
بابک با شوخی گفت:
– خب... حواست باشه که من که هنوز کلی برنامه داشتم واسه بعد... ولی فعلا بذار این حس شیرینت بمونه.
خدیجه خندید و دستش را روی دست بابک گذاشت و گفت:
– ممنون... راستش یه جور سبک شدگی و هیجان خوب...
ماشین آرام وارد محله پدر شوهر خدیجه شد و پیچ‌های خیابان آشنا را پشت سر گذاشتند. بابک با نگاهی ملایم گفت:
– خب... اینجا باید پیاده بشی، خوشگل خانومی... حواست باشه سالم و سبک رفتی تو، برگشتی هم همینطور باشه.
خدیجه نفس عمیقی کشید و با لبخند سرش را تکان داد:
– مرسی بابک... این صبح رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم...
بابک با خنده‌ای آرام و نوازش‌کننده دستش را روی شانه خدیجه کشید:
– باشه... تا دفعه بعد...
خدیجه از ماشین پیاده شد، نگاهی به بابک انداخت، لبخندی زد و با قدم‌های سبک و هیجان‌زده به سمت در خانه پدر شوهر حرکت کرد. بابک هم با خنده و آرامش پشت فرمان نشست، و ماشین آرام به مسیر برگشتش ادامه داد.
     
  
مرد

 
قسمت اول از فصل دوم رمان لایه های سوخته زندگی که مربوط به آشنایی و رابطه اولیه خدیجه با بابک رو در دو حالت رمانتیک و اروتیک برای خوانندگان ارسال شد .
خیلی تمایل دارم نظر دوستان و خوانندگان ( هم اقایون و هم خانوم های محترم گروه ) برام خیلی مهم هست که ادامه رمان از قسمت دوم فصل دوم روابط بابک با خدیجه را به چه گونه ادامه بدهم رماتیک مثل قسمت اول یا اروتیک قسمت دوم
منتظر اظهار نظر عزیزان هستم
ارادتمند شما : م.ا
     
  
صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6 
داستان سکسی ایرانی

لایه های سوخته زندگی

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA