تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

داستان زیبای چت-عشق-دروغ

صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#1 | Posted: 2 Jan 2011 10:01
داستان زیبای چت-عشق-دروغ



از Azarin_Bal عزیز



قسمت اول

- آقاي راد اگه امري نداريد من مرخص شم ، بايد به مادرم سر بزنم
چشم از خيابون برداشتم و صندليم رو برگردوندم سمت در، با شنيدن صداي خانم ملكي و ديدنش انگار از يه دنياي ديگه برگشتم به اين دنيا ، يه نگاهي به ساعت مچي ام انداختم ، باورم نميشد به اين سرعت ساعت 4 بعد از ظهر شده باشه ، به حالت احترام از صندليم بلند شدم
- خسته نباشيد خانم ملكي ، امروز خيلي خسته شديد ، مادر چطورن؟ بهتر شدن؟
لبخند مليحي صورتش رو پوشوند و با قدر داني هر چه تمام تر گفت : به لطف شما خوبن ، ديروز دكترش ميگفت فردا مرخص ميشه.
همونطور كه سعي ميكردم از پشت ميزم بيام بيرون با لبخند گفتم
- خدارو شكر انشاءالله هرچه سريعتر مرخص شن و ساليان سال عمر با عزت و احترام و تندرستي داشته باشن .
اصلا حوصله اين تعارف تيكه پاره كردن ها رو نداشتم ، دوست داشتم خيلي سريع خداحافظي كنه و بره .
- شما الان نميرين؟
- نه ، يه مقداري كار دارم ، شما تشريف ببريد. ميگم احمد آقا برسوننتون تا بيمارستان، فردا هم بمونيد بيمارستان، كارهاي ترخيص مادر رو انجام بديد، نگران هزينه اش هم نباشيد، شما فقط كارهاي اداري معمول رو انجام بديد.
- دستتون درد نكنه، نميدونم اگه شما و پدرتون نبوديد ، من چي كار بايد ميكردم ؟
با لبخند زوري كه زدم ميخواستم به اين حرفها خاتمه بدم ، همانطور كه به سمت در ميرفتم گفتم
- اين حرفها چيه ؟ هركاري كه كرديم وظيفه بوده ، الانم وقت اين حرفها نيست ، مادرتون منتظرناا
درو باز كردم و دست راستم رو به نشانه احترام دراز كردم كه از در بره بيرون
- به سلامت ، سلام برسونيد، خسته هم نباشيد.
- شما هم خسته نباشيد، باز هم ممنونم بابت همه چيز.
- خواهش ميكنم ، بازم اگه كاري پيش اومد، هر موقع شبانه روز، تماس بگيريد.
خانم ملكي يكي از كارمند هاي شركت پدرمه ، 24 سالشه ، مجرده، مديريت بيمه خونده و الان كارهاي بايگاني شركت رو انجام ميده، با مادرش تنها زندگي ميكنن ، دو هفته پيش مادرش سكته قلبي ميكنه و از اونجايي كه خانم ملكي هيچ كس رو تو تهران نداره و مشكل مالي داشته زنگ ميزنه به پدرم ، پدرم هم تمام هزينه هاي بيمارستان و عمل مادرش رو تقبل ميكنه.
بعد از اينكه خداحافظي كردو بيرون رفت درو بستم و برگشتم سمت ميزم ، يه لحظه فكر كردم كه يعني واقعا 2 ساعت و نيمه كه از همه جا بيخبر زل زده بودم به خيابون ؟
اه چقدر امروز سنگينه ، چرا تموم نميشه ؟ 5 سال پيش .. همين موقع ، همين روز ... آخ !! تا كي ميخوام تاوان اون عشق لعنتي رو بدم ؟ تا كي مثل سايه دنبالمه ؟ چرا نميتونم فراموشش كنم ؟
سعي ميكنم هرطوري كه هست خودمو از اين فكراي لعنتي خلاص كنم، ميشينم پشت سيستم ، يه صفحه اينترنت اكسپلورر باز ميكنم ، آدرس سايتمو توش مينويسم و اينتر ميزنم. اول ميرم ميل باكس رو چك ميكنم. همه اش يا شكايت از مستر هاي روومه ، يا درخواست براي مستر شدن ، يا درخواست آهنگ جديد و قديمي !
يكسالي ميشه كه يه سايت باز كردم براي سرگرمي خودم و توش آهنگ و كليپ و از اين چرت و پرتها آپلود ميكنم و ميزارم واسه بقيه كه دانلود كنند، يه چت رووم هم توش زدم واسه سرگرمي بقيه ، البته بيشتر واسه دل خودم زدم ، كه گاهي اوقات ميرم چت ميكنم، چت كردن رو دوست دارم ، تو چت يه آدمه ديگه ميشم ، اونجا از اين خشك بودن و جدي بودن و بد اخلاقي كه تو دنياي واقعي دارم ، خبري نيست. تو چت از مهندس راد خبري نيست ، يه اسم مستعار واسه خودم گذاشتم ، كلي باهاش حال ميكنم ، به هر كسي كه ميخوام گير ميدم ، با هر كسي كه بخوام حرف ميزنم ، تو چت از پسر آقاي راد ، تاجر بزرگ خبري نيست ، تو چت اصلا از من ، از مهندس سام راد ، تك پسر آقاي راد بزرگ خبري نيست . تو چت هيچكس من و خانواده ام رو نميشناسه و راحت ميتونم حرف بزنم ، چرت و پرت بگم ، كلا هر كاري كه بخوام ، انجام ميدم ...
وارد رووم شدم ، 40-50 تا يوزر داشتند چت ميكردند، هر كي از يه چيزي ميگفت ، يكي مخ ميزد ، يكي چاخان ميكرد، يكي شعر مينوشت ، يكي بحث راه مينداخت ، يكي هم ميگفت بابا بياين آهنگ بزاريم برقصيم ، عروسيه امشب.... خلاصه همه خوش بودند واسه خودشون ..
كسي نميتونست آي دي منو ببينه چون نامرئي اومده بودم ، چند دقيقه اي بدون اينكه چيزي تايپ كنم ، داشتم صفحه رو نگاه ميكردم. يه آي دي به نام Black_Black رو ديدم كه داشت مستر يا ادمين رووم رو صدا ميكرد
- ببخشيد اين رووم مستر يا ادمين نداره ؟؟؟؟؟ يو هوووووو ؟؟؟
رووم من 7-8 تا مستر داشت و نازي طوري برنامه ريزي كرده بود كه هميشه يكي – دوتا از مستر ها تو رووم باشند، اون لحظه نميدونم چرا هيچ مستري تو رووم نبود. خود نازي هم نبود ، از نازي بگم براتون ، دوست خواهرمه، 29 سالشه ، مهندس صنايع غذاييه اما بيكاره ، 22 سالش بوده ازدواج ميكنه ، بنا به دلايلي كه خودمم نميدونم ، 2 سال پيش از شوهرش جدا ميشه ، يه پسر 4 ساله داره به نام عرشيا كه بعد از جدايي نازي و شوهرش يك هفته پيش نازيه يك هفته پيش پدرش ، نازي خيلي خوشگله ، با كلاسه ، وضع مادي خانواده اش عاليه ، خيلي رفت و آمد داره با ما ، زماني كه بهش گفتم ميخوام سايت بزنم ، ازم خواست كه تو اداره سايت كمكم كنه منم چون ميدونستم بيكاره و بخاطر مسائلي كه براش پيش اومده يه مقداري اعصابش به هم ريخته ، قبول كردم ، اينجوري واسه خودم هم بهتر بود. نازي تقريبا همه كاره رووم بود. تمام مستر هارو اون انتخاب ميكرد و همه رو ميشناخت ، تمام طراحي و برنامه ريزي چت رووم و سايت با اون بود.
- اي بابا چرا هيچكس جواب منو نميده ؟ واقعا اين چت رووم با اين امكانات يه مستر يا ادمين نداره ؟؟؟؟
ديدم ديگه بيشتر از اين نميشه صبر كرد، زدم :
- بله آقاي Black_Black ؟ مشكلتون چيه ؟
همين يه جمله رو كه نوشتم بچه ها ديدن منو ، شروع كردن دونه دونه سلام و اين حرفها ، طبق معمول پسرا تيريپ مرام و رفاقت ، دخترا لوس بازي و عشوه ، كرشمه !!!
يكي از دخترا – وااااي عليرضا جوونم اومد ، چرا اينقدر دير اومدي ؟؟ ( با كلي آيكون و شكلك بقل و بوس و قلب و اينا ) (لازم به توضيحه كه اسم مستعار من تو چت رووم عليرضا بود)
يكي از پسرا- به شاه شاها اومد ، چطوري دادا ؟ خيلي ميخوامت كجايي پس؟
منم تيريپ مرام ميزاشتم واسه همه پسرا... تا دلم ميخواست تيكه هاي لاتي كه تو دنياي واقعي نميتونستم استفاده كنم ، اونجا ميگفتم. ( كوچيكيم و زير پاتيم و خاك پاتيم و رفته بوديم گرد گيري بد خواهات و.. البته اين نوع صحبت ها همه اش مخصوص پسرا بود و با خانم ها تقريبا رسمي صحبت ميكردم) ، براي خانم ها هم تا جايي كه حدو حدود رعايت بشه كم نميزاشتم هيچ وقت دلم نميخواست با دختري توي رووم دوست بشم ، خلاصه همه يه چيزي گفتن ، غير از اون كسي كه كار داشت.
دوباره زدم – آقاي Black_Balck عزيز من كارت چي بود ؟
- من آقا نيستم و خانمم اين يك ، دومآ هم شما فعلا به لاو تركوندتون برسيد، بعدا مزاحم ميشم....
خيلي جوابش برام عجيب بود. معمولا همه يه كاري ميكردن كه من باهاشون هم صحبت بشم ، حالا اين براي من داشت كلاس ميزاشت، آي پيش رو چك كردم ، از ايران نبود. بچه ها تو رووم هر كدومشون يه چيزي ميگفتن و همه هم با من كار داشتند، همون حرفهاي تكراري ، تقاضاهاي هميشگي ... اما Black_Black هيچي نميگفت ، حتي يه Text هم نميفرستاد.
يكي از دخترا – اه چرا باز نامرئي اومدي ؟؟؟؟؟ پي ام بده بهم .. كارت دارم ... عليرضاااااا
نميدونم چرا تا اين جمله پي ام بده رو خوندم ، ناخود آگاه به Black_ Black پي ام دادم .
- ببخشيد سركار خانم، اشتباه از من بود. اما اين كه ديگه ناراحتي نداره
- به به ، سلامتون كو ؟؟ در نزده كه نميان پي ام .
خيلي پر رو بود. واقعا انتظار اينطوري جواب دادن رو نداشتم.
- سلام ، اجازه هست ؟
- عليك ، بفرماييد.
- شما امرتون رو بفرماييد، مشكلتون كجا بود كه با ادمين رووم كار داشتيد؟
- ا ، شما ادمين اين روومين؟
خيلي برام جالب بود ، حرصم رو داشت در مياورد، يعني واقعا نفهميده بود كه من ادمينم؟ رنگ آي – ديم رو نديده بود؟ اينكه نامرئي بودم رو نفهميده بود؟
- بله من ادمينم ، امرتون؟؟
بچه ها همچنان تو رووم Text هايي ميفرستادند كه مخاطبش من بودم.
- نميخواهين به اين بنده خدا ها كه دارن خودشون رو ميكشند جواب بدين ؟ اين دخترا هلاك شدن از بس پي ام خواستند.
ديگه كفرم در اومده بود.
- خانم محترم ، امرتون ؟؟؟؟ اگه كاري نداريد من بيشتر از اين مزاحمتون نشم؟
- آخه اينطوري كه نميشه ، كل حواستون به روومه ، من ترجيح ميدم با كسي چت كنم كه حواسش به من باشه ، نه به 1000 نفر ديگه !
نميدونم چرا داشتم باهاش كل كل ميكردم و اينقدر اصرار داشتم كه مشكلش رو حل كنم ؟ خيلي غير ارادي تو رووم زدم
- دوستان براي من كاري پيش اومده بايد برم ، هر كس كاري داره به ميل سايت برام بفرسته ، حتما ميخونم و جواب ميدم.
نق نق بچه ها شروع شد كه چرا ميري و از اين حرفها ، من توجهي نكردم به حرفهاشون و برگشتم صفحه پي ام Black_Black رو باز كردم ، تقريبا همه فكرم مشغول چت و اين چيزا شده و بود و اصلا به غم و بدبختي كه امروز داشتم فكر نميكردم، كامل يادم رفته بود كه امروز سالروز جدايي من و سارا بوده ، 5 سال از اون موقع ميگذشت و هنوزم كه هنوزه يادش اذيتم ميكرد.
- خب خانم، حالا امرتون رو بفرماييد؟
- آهان حالا شد، ببخشيد اسمتون چي بود؟؟
واااااااي چقدر سعي داشت بهم بفهمونه كه اصلا حواسش به من و بچه ها و اينا نبوده .... با حرص و كلافگي زدم
- عليرضا
- بله آقاي عليرضا ، مشكل من اينه كه ميخواستم تو چت روومتون آدرس وبلاگم رو بزارم كه بچه ها برن نظر بدن، اما نميتونستم !! ميشه بگيد چي كار بايد بكنم؟
- خب معلومه كه نميتونيد خانم ، توي اين چت رووم تبليغات ممنوعه! Set up رووم طوري برنامه ريزي شده كه وقتي شما www هر سايتي رو ميزنيد ، اتوماتيك اون اسم حذف ميشه.
- خب حالا من بايد چي كار كنم؟
- وبلاگتون در مورد چي هست؟
- شعر
- ميشه آدرسش رو به من بديد؟ www نزاريد ، فقط اسم وبلاگ رو بنويسيد و بگيد مال كدوم سروره ؟ اگه وبلاگتون زيبا و مفيد بود كه حتما هست، بنرش رو ميزنم تو چت رووم و سايت كه اونهايي كه علاقه مند به شعر هستند ، يه سر هم به وبلاگ شما بزنن.
- اوكي، ممنونم.
آدرس رو داد و من هم وبلاگش رو باز كردم ، ديگه هم حرفي بينمون رد و بدل نشد. وبلاگ داشت كامل لود ميشد، من هم داشتم بقيه بخشهاي سايت رو نگاه ميكردم كه يه دفعه يه آهنگ از بلندگوهاي سيستم پخش شد ، همه بدنم گر گرفت ، دستام يخ كرد ، تا بقل گوشام قرمز شد ، يه آهنگي كه 5 ساله پيش به مدت 5-6 ماه شبانه روز باهاش اشك ميريختم ، يه آهنگي كه حالا ديگه بعد از 5 سال ممنوع شده بود برام ، يه آهنگي كه 4 سال بود اصلا نشنيده بودمش ، وااااااي خداياااا ، صداي داريوش پيچيد تو اتاق
به خيالم كه تو دنيااا واسه تو عزيز ترينم آسمونها زير پامه ، اگه با تو رو زمينم
به خيالم كه تو با من يه هميشه آشنايي به خيالم كه تو با من ديگه از همه جدايي .....
من هنوزم نگرانم كه تو حرفهامو ندوني اين ديگه يه التماسه ، من ميخوام بياي بموني
من و تو چه بي كسيم ، وقتي تكيه امون به باده بد و خوب زندگي منو دست گريه داده
اي عزيز هم قبيله با تو از يه سرزمينم تا به فرداي دوباره ، با تو هم قسم ترينم
من هنوزم نگرانم كه تو حرفهامو ندوني اين ديگه يه التماسه ، من ميخوام بياي بموني
بد و خوبمون يكي ، دست تو تو دست من بود خواهش هر نفسم ، با تو هم صدا شدن بود
با تو هم قصه دردم ، هم صدا تر از هميشه دو تا هم خون قديمي از يه خاكيم و يه ريشه
من هنوزم نگرانم كه تو حرفهامو ندوني اين ديگه يه التماسه ، من ميخوام بياي بموني ...

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#2 | Posted: 2 Jan 2011 10:02
قسمت دوم
همه بدنم يخ كرده بود ، با اينكه يخ زده بودم اما عرق ميكردم ، عرق سرد ...
به خودم اومدم وبلاگش رو نگاه كردم ، زمينه وبلاگش سياه رنگ بود ، عكس يه دختر كه زير نور ماه زانو هاش رو بغل كرده بود ، تو اون سياهي صفحه زمينه خود نمايي ميكرد ... واااي نميدونستم چي كار كنم، بلندگوها رو خاموش كردم وبلاگش رو بستم ... چرا امروززز؟؟؟ اين كي بود ؟؟ تمام اطرافيانم ميدونستند كه من به اين آهنگ حساسم ، خيلي وقت بود كه هيچكس پيش من اصلا داريوش گوش نميكرد، يعني كي ميخواسته منو اذيت كنه ؟ نازي ؟ ارش ؟ كي؟؟؟
پي امش رو آوردم بالا
- تو كي هستي ؟؟؟ از كجا منو ميشناسي ؟؟ كي بهت گفته اين كارو بكني ؟؟؟
- جانم ؟؟ چي شده ؟؟ فكر كنم پي ام رو اشتباه باز كرديد
- نخير اشتباه باز نكردم خانم يا آقاي محترم Black_Black واسه چي اين آهنگ رو براي من گذاشتي؟؟؟؟
- ببخشيد، كدوم آهنگ ؟ من اصلا متوجه منظورتون نميشم ؟
- آهنگ وبلاگتون
بد جوري قاطي كرده بودم، عصبي شده بودم و نميفهميدم چي كار دارم ميكنم . دوباره سرفه هاي لعنتيم شروع شد، گره كراواتم رو شل كردم كه راحتتر بتونم نفس بكشم، جفت پاهام از شدت استرس رو زمين بالا پايين ميرفتن و تكونشون ميدادم ، اينقدر سرفه كردم كه نفسم بالا نميومد، بلند شدم از جيب كتم اسپري آسمم رو برداشتم و گذاشتم تو دهنم ، چشمامو بستم ،2 بار زدم ، بعدشم يه نفس عميق ...
حالا بهتر شده بودم .. سر جام آرووم نشستم صفحه پي امش باز بود و چند خط نوشته بود پشت سر هم ..
- آهنگ وبلاگم چي ؟ چي شده؟ ناراحتتون كرده ؟ يعني چي كه ميگين كي گفته اين كارو بكني ؟ يعني چي شما رو از كجا ميشناسم ؟
- (تو سطر بعدي) من اصلا شمارو نميشناختم و نميشناسم ، دنبال ادمين يا مستر رووم بودم واسه تبليغ وبلاگم ، شما خودتون بهم پي ام دادين
- (سطر بعدي) كجا رفتين؟ چي شد؟
همونطور كه سرم رو تكيه داده بودم به پشتي صندليم ، داشتم به حرفهاش فكر ميكردم، راست ميگفت ، از كجا بايد ميدونست كه من به اين آهنگ حساسم ؟ اصلا مگه اين آهنگ فقط ماله من بوده كه حالا ناراحتم كه اون اين آهنگ رو واسه وبلاگش گذاشته ؟؟؟ فقط از اين حرصم ميگرفت كه چرا امروز بايد به همچين مشكلي برميخوردم؟
يه ذره آروم شده بودم ، خيلي دوست داشتم بدونم اين خانم كيه ، از همون موقع كه آي-ديش رو ديدم ، همش با كارها و حرفهاش سورپريزم كرده ، كيبورد رو آوردم جلوم و شروع كردم تايپ كردن
- چند سالتونه؟
- چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
يه لحظه جا خوردم ، اين همه علامت سئوال رو كه ديدم فهميدم خيلي بي مقدمه سئوال كردم و خيلي بي جا و بي موقع بوده، يه Text ديگه فرستاد
- فكر ميكنم ايندفعه ديگه واقعا پي ام رو اشتباه باز كرديد، من Black هستما ،
- نه خانم اشتباه نكردم، دوست داشتم بدونم چند سالتونه ( يه ذره مكث كردم ، دوباره تايپ كردم) اسمتون چيه؟
- واقعا كه ...... راه خيلي مسخره اي رو براي ايجاد دوستي و آشنايي در پيش گرفتين ، راه هاي بهتري هم بود.
قدرت تايپ كردن كامل ازم صلب شد، من ، مني كه همه دخترا خودشون رو ميكشتند كه فقط يه بار بهشون پي ام بدم ، حالا اينقدر جلوي اين خانم كوچك و حقير شده بودم، يه Text ديگه فرستاد.
- اينهمه عليرضا عليرضا ميكردند ، اين بود؟ عليرضا سنگينه ، به هيچ دختري اعتنا نميكنه ، اين بود؟ خيلي مسخره است ، من بايد برم ، خوش باشيد. باي
با بسته شدنه پي ام فهميدم كه از رووم رفته بيرون . مات و مبهوت داشتم به صفحه مانيتور نگاه ميكردم، واقعا نميدونستم چي بگم يا چي كار كنم . فقط يه چيزي ميخواستم، فقط ميخواستم دوباره بياد باهاش حرف بزنم .. اما چطوري؟ هيچي ا زش نداشتم . حتي آي-دي ياهو مسنجرش رو هم نداشتم. فقط و فقط آي پيش رو داشتم. يه فكري به ذهنم رسيد. گوشي رو برداشتم كه به نازي زنگ بزنم، اون حتما ميشناخت كه اين دختره كيه...
- بله؟
- سلام نازي جان ، خوبي؟
- به به سلام سامي جان ، خوبي؟ اينطرفا ؟
- ببخشيد ، بي موقع كه مزاحم نشدم؟ خونه اين ؟ يا بيرونين؟
- خواهش ميكنم ، چه مزاحمتي ، آره خونه ام ، چيزي شده؟
- چيز خاصي كه نشده ، فقط ميخواستم يه زحمتي بكشي ، ميخواستم ببينم كسي با آي-دي بلك بلك ميشناسي؟
- دختره ؟ پسره ؟ تو كدوم روومه؟
- امروز ديدمش تو رووم خودمون بود، ميگفت دختره
- والا هرچي فكر ميكنم چيزي به خاطرم نمياد ، اما پيداش ميكنم برات
- مرسي، بازم ببخشيد كه مزاحم شدم ، راستي عرشيا چطوره؟
- اونم خوبه ، اينجاست، دارم ميبرم بزارمش پيش باباش ، بيام خونه شما
- به به ، به سلامتي ، خبريه خونه ما؟ خب عرشيا رو هم بياريد. دلم براش تنگ شده
- سلامت باشي ، خبري كه نيست ، فقط ميخواهيم دور هم باشيم ، عرشيا هم دلش واست تنگ شده ، اما باشه يه وقته ديگه
- هرطور مايليد، پس ميبينمتون، تا شب
- اوكي تا شب
دل تو دلم نبود ، پيش خودم ميگفتم ، كاش بهش گفته بودم قبل از اينكه بياد خونه ما يه سر بره نت ببينه چه خبره ، هي ميرفتم سمت گوشي كه بهش زنگ بزنم و ياد آوري كنم ، هي جلو خودمو ميگرفتم .
ساعت رو نگاه كردم نزديكاي 5 بود ، پاشدم سيستم رو خاموش كردم ، كتم رو پوشيدم ، كراواتم رو درست كردم، كيفم رو برداشتم و از اتاق زدم بيرون ، خانم اميدي تا منو ديد از جاش بلند و دستپاچه گفت
- تشريف ميبريد آقاي مهندس؟
- بله دارم ميرم ، شما هم اگه كاري نداريد ميتونيد تشريف ببريد، فردا ممكنه نيام يا اگر هم بيام دير وقت ميام ، قراري رو براي فردا فيكس نكنيد.
- بله چشم. خسته نباشيد.
با يه " شما هم خسته نباشيد و خدانگهدار " از دفتر خارج شدم ، سوار آسانسور شدم و دگمه P (پاركينگ) رو زدم. تو آسانسور داشتم وقايع چند لحظه پيش رو تو ذهنم مرور ميكردم ، بعضي جاهاش اينقدر حرصم ميگرفت كه ميخواستم با سر بزنم تو ديواره آسانسور ... صداي ضبط شده آسانسور منو به خودم آورد " پاركينگ ".
از آسانسور خارج شدم و به سمت ماشينم به راه افتادم، صداي دختري از پشت سرم اومد
- آقا ببخشيد ، ميشه كمكم كنيد؟

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#3 | Posted: 2 Jan 2011 10:04
قسمت سوم

به طرف صدا برگشتم ، دو تا دختر خيلي خوش تيپ و خوشگل جلوم بودند كه يكيشون داشت به خودش ميپچيد.
- بفرماييد، اتفاقي افتاده؟
صداي يكيشون رو شنيدم كه به اون يكي گفت : "اوه اوه . چه كسي هم واسه سوسك كشتن انتخاب كردي" . تا اينو شنيدم خندم گرفت اما به روي خودم نياوردم و رفتم سمتشون. اون يكي دختره كه به خودش ميپيچيد اما سعي ميكرد ريلكس خودشو نشون بده گفت
- ببخشيد آقا ، براي من مشكلي پيش اومده ، حتما بايد از WC استفاده كنم، اما WC اينجا سوسك داره ، ميشه لطف كنيد بكشيدش؟
ديگه نتونستم جلوي خندم رو بگيرم ، خنديدم و گفتم " منظورتون Wc پاركينگه؟ " اون هم با يه حالت شرمندگي گفت " بله "
رفتم طرف ماشين ، كيفم رو گذاشتم روي صندلي عقب ، در ماشين رو بستم و رفتم سمت دستشويي پاركينگ اونها هم دنبالم اومدن ، عين فيلم هاي پليسي كه كارآگاه جلو ميره بقيه سرباز ها هم پشتش آروم آروم ميان، اونا هم همينطور آروم دست همديگرو گرفته بودن و دنبالم ميومدند، اما من خيلي سريع و محكم و با اقتدار قدم بر ميداشتم، انگار ميخواستم برم شكار شير!!! تو دلم گفتم " همه رو برق ميگيره ، مارو لنگه كفش مادر بزرگ اديسون!!" در دستشويي رو باز كردم هرچقدر نگاه كردم اثري از آقا سوسكه نبود. برگشتم سمتشون و گفتم
- خانم محترم ، سوسكي اينجا نيست.
- چرا آقا بخدا خودم ديدم.
لحن ملتمسانه اش دلم رو به رحم آورد و دوباره نگاه كردم ، نخير خبري از سوسك نبود. برگشتم سمتشون و بدون اينكه حرفي بزنم فقط نگاهشون كردم و سرم رو به نشانه منفي تكان دادم. يه لحظه فكري به ذهنم رسيد، از دستشويي اومدم بيرون و دست كردم تو جيب كتم و يكي از كارتهاي شركت رو در آوردم و دادم به دختره كه دستشويي داشت.
- تشريف ببريد طبقه 17، شركت .... الان تماس ميگيرم ، به منشيم ميگم كه شما رو راهنمايي كنه سمت سرويس بهداشتي شركت.
دختره اول با دو دلي كارت رو گرفت اما بعد از اينكه روي كارت رو خوند گل از گلش شكفت و گفت
- واي شما پسر آقاي راد هستيد؟
- بله ، چطور؟
دستش راستش رو به نشانه دست دادن دراز كرد و با لبخند گفت
- من ترانه سعادت هستم ، دختر آقاي سعادت، اينطرفا داشتيم خريد ميكردم با دوستم، اومديم دفتر بابا ، يه سري بهش بزنيم، مثل اينكه نه خودشون و نه منشيشون نيستن. اينطوري مجبور شديم به دستشويي پاركينگ متوصل شيم.
آقاي سعادت وكيل شركت ما بود كه اتفاقا دفترش هم طبقه 4 مجتمع ما بود ،. خيلي مرد محترمي بود، حالا تازه ميفهميدم كه اين دختره با اين مثانه پر، تو پاركينگ مجتمع ما چي كار ميكرده. دستم رو دراز كردم و دستش رو آروم گرفتم
- خيلي خوشوقتم از آشناييتون ، ( لبخندي زدم و ادامه دادم) با اين اوصاف شما ميخواستيد يه سري به دستشويي دفتر پدر بزنيد، نه خود پدر.
جفتشون خنديدن ، اون يكي دختره كه تا حالا ساكت بود با يه حالت تند و با گفت:
- ترانه مثل اينكه ديگه دستشويي نداري ؟ هان ؟ اگه مراسم معارفه تموم شده بدو بريم كه كلي كار داريم
بعد خودش دستش رو دراز كرد سمتم و با خنده گفت:
- اين ترانه شعور نداره آقاي راد، مجبورم خودم ، خودم رو معرفي كنم، من الناز هستم 23 سالمه ، مهندس كامپيوترم ، مجرد هستم. قصد ازدواج هم ندارم از آشنايي با شما هم خيلي خيلي خوشحالم
لبخندم شدت گرفته بود و به خنده صدا دار تبديل شد، باهاش دست دادم و گفتم:
- من هم سام راد هستم ، خيلي خيلي از زيارت شما خوشوقتم.
دستم رو از دستش كشيدم بيرون و گوشيم رو از جيب كتم در آوردم شماره شركت رو گرفتم و به خانم اميدي توضيح دادم كه خانم ها رو به سمت سرويس بهداشتي راهنمايي كنه و ازشون پذيرايي كنه. بعدش هم دخترا رو تا دم در آسانسور بدرقه كردم ، در آسانسور رو باز كردم كه برن سوار آسانسور بشن ،‌ترانه هم داشت تعارفات معمول و حرفايي از اين قبيل ميزد و من هم متقابلا جوابش رو ميدادم كه الناز گفت:
- هي ميگن اين سوسكها به چه دردي ميخورن . ديدي ترانه ؟ به همين درد خوردن . جون ميدن واسه آشنايي. يادم باشه برم محل كار پدرم ، وايسم بگم دستشويي سوسك داره ، بلكه يه آشنايي، فاميلي ، چيزي اون اطراف پيدا كنيم .
با خنده باهاشون خداحافظي كردم ، در آسانسور رو بستم و رفتم سراغ ماشين . سوارش شدم – استارت و بعدش هم حركت . پخش ماشين رو روشن كردم ، صداي عشقم پيچيد تو ماشين : " گوگوش"
خسته و زخمي دست آدمك هاي بدم ///// پشت پا به رسم بي بنياد اين دنيا زدم !!
دوباره رفتم تو فكر، امروز چه اتفاقات عجيبي برام ميافتاد. با اينكه هنوز اثرات خنده رو لبام بود اما بلافاصله كه تنها ميشدم به صورت اتوماتيك ميرفتم تو فكر سارا. راستي چرا بعد از سارا با هيچ دختري نتونستم بمونم ؟ چرا بعد از اون عاشق نشدم؟ تمام رابطه هام فقط و فقط در حد سكس بوده ، همين و همين .. نه عشقي ، نه احساساتي ، چقدر دوست داشتم بدونم الان سارا كجاست ؟ چي كار ميكنه؟ شوهرش دوستش داره؟ بچه دار شده ؟ چطوري با شوهرش سكس ميكنه؟ به اين چيزا كه فكر ميكردم نا خود آگاه پام رو بيشتر رو پدال گاز فشار ميدادم ، يعني همون كارهايي كه با من ميكرده با شوهرش هم ميكنه ؟ همون ناز و عشوه ها ، همون حرفا، همون نوع سكس ، آخ !! سكس ... 2 هفته اي ميشد كه سكس نداشتم ، چقدر دلم سكس ميخواست، احساس ميكردم اندازه يه دبه 100 ليتري مني تو كمرم جمع شده ،.. به همين چيزا داشتم فكر ميكردم كه گوشيم زنگ خورد. زنگش آشنا بود، آرش بود. آرش بهترين دوست من بود، يعني ميشه گفت تنها دوستي كه داشتم اون بود. وضع مالي پدرش خيلي خوب بود ، يعني از ما بهتر بود، 2 تا كارخانه لوله سازي داشت ، لوله هاي بزرگ براي مصارف مختلف ، آرش هم مديريت يكي از اين كارخانه ها رو به عهده گرفته بود، غير خودش هم 2 تا برادر ديگه داشت كه ايران زندگي نميكردند، 3 ماه پيش آرش و سوگند خواهرم با هم نامزد كردند و الان آرش هم دوستم بود هم نامزد خواهرم.
- بله؟
- بله و بلا ، سلامت كو؟
- آرش حرفتو بزن اصلا حوصله ندارم
- اوا چي شده؟؟ جاييت كه درد نميكنه؟
اعصاب لوس بازياشو نداشتم. با صداي بلند گفتم
- نه بابا آرش ، فقط حوصله ندارم ، ميگم كارتو بگو
با خنده و خيلي آروم گفت : اوه اوه چته ؟ چرا سگ شدي ؟ ( خنده اش بلند تر شد و گفت ) جون تو فكر كنم پريود شدي خواهر، كه اينطوري پاچه ميگيري.
هم خندم گرفته بود، هم اعصاب نداشتم ، گوشي رو قطع كردم. 2 دقيقه بعد، دوباره گوشيم زنگ خورد، خودش بود. گوشي رو زدم رو answer اما چيزي نگفتم ، صداش رو ميشنيدم كه هنوز داره ميخنده ، با همون خنده گفت
- الوووو ، ببين جدي جدي علائم پريوده هاااا، اعصاب نداري ، حوصله نداري ، لوس شدي گوشي قطع ميكني ...
- آرش ، گوشيمو خاموش ميكنماااا، اه
- اوكي ، اوكي ، آبجي زنگ زدم بگم دارم ميام خونتون ، كجايي؟
- چه خبره خونه ما؟ امشب همه دارن ميان اونجا؟
- همه منظورت كيه؟ من با بقيه كاري ندارم ، خونه همسر عزيزمه دارم ميام ببينمش.
- خب به من چه ؟ چرا به من ميگي؟
- اه ضد حال نشو ديگه ، كي ميرسي؟
- يه ربع ديگه
- (با لحني كه داشت اداي دختر لوس ها رو در مياورد گفت ) اوكي گلم پس ميبينمت ، چيزي نميخواهي برات بگيرم؟ نوار بهداشتي بالداري ؟ پنپرزي؟ چيزي؟
داشت هنوز حرف ميزد كه گوشي رو قطع كردم. فهميدم اينها مثل هر سال ديگه اين موقع ميخوان بريزن دور و برم كه مثلا تو فكر نباشم ، همه فكرم اين بود كه يه جوري بپيچونمشون ، يه حالي به عاليجناب كير بدم.
رسيدم خونه ، مامان و سوگند خونه بودن ، سلام و عليك و خسته نباشي و اين حرفها. سوگند كلي خوش تيپ كرده بود، شلوار پارچه اي سفيد برمودا پوشيده بود كه پاهاي سفيد و بي موش رو ريخته بود بيرون ، يه بلوز آستين كوتاه صورتي كم رنگ پوشيده بود. ناخن هاي دست و پاش رو هم لاك صورتي كم رنگ، رنگ بلوزش زده بود، آرايش ملايمي هم كه داشت، قشنگي صورتش رو صد برابر كرده بود. سوگند از من 1 سال بزرگتر بود، هم سن آرش بود، مهندسي الكترونيك خونده بود و الان هم تو شركت عموم كار ميكرد، البته كار كه چه عرض كنم ، 9 صبح ميرفت 1 بعد از ظهر ميومد، بيشتر شبيه سرگرمي بود براش.
بعد از سلام و اين حرفها ، رفتم يه دوش بگيرم ، ديدم حال عاليجناب بد جوري خرابه ، خبردار وايساده ، كوتاه هم نمياد، با اينكه از خود ارضايي متنفرم اما مجبور شدم فعلا خاليش كنم تا بعد حسابي از خجالتش در بيام. گرفتمش تو دستم ، بيدار بيدار بود، يه ذره بالا پايينش كردم، ديدم چه حالي داره ميده، سفت سفت شد تو دستم، انگار يه تيكه سنگ شده بود. چون زير دوش آب بودم دستم و كيرم خيس خيس بودن و همين باعث ميشد اين كار بيشتر بهم مزه بده ، سعي ميكردم براي اينكه بيشتر حال كنم صحنه هاي فيلم سكسي هايي كه ديده بودم رو مجسم كنم ، كس و كون زنها كه زير كيرهاي كلفت اين سياهپوستا جر ميخورد رو تصور ميكردم و كيرم رو ميماليدم ،كيرم سفت سفت شده بود، رگ هاش زده بود بيرون ، داغه داغ بود، تمام عضلات بدنم و منقبض كرده بودم كه زودتر آبم بياد، نفسم به شماره افتاده بود، ااآخخخخخخ خيلي سريع تر از اون چيزي كه فكرش رو ميكردم ابم اومد و كمي راحت شدم ، اما هنوزم دلم سكس ميخواست

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#4 | Posted: 2 Jan 2011 10:05
قسمت چهارم

ديگه ناا نداشتم. بايد Shave هم ميكردم. هر طوري بود سرو صورت و صفا دادم و دوش آخرو گرفتم ، يه حوله پيچيدم دور كمرم و يه حوله هم انداختم رو سرم و از حموم زدم بيرون. حموم تو اتاق خواب من بود، البته اتاق سوگند هم حموم داشت ، بزاريد يه شرحي از خونمون بهتون بدم.
از در كوچه كه وارد ميشيم يه حياط به متراژ 200- 300 متر پر از گل و گياه و درخت ميوه و اينا رو ميبينيد ، خونه پيرو piero هم ديده ميشه ، ( جناب پيرو سگمونه، يه سگ خر كه قدش از من 2-3 سانت كوتاه تره!!! اما با مزه است، نژادش هم ژرمن شيپره ، به قول دختر خالم اينقده عسله!!! بعده ها از شاهكار هاش براتون تعريف ميكنم!) وقتي وارد در اصلي ساختمان ميشيم سمت چپ يه راه پله به سمت زير همكف هست كه اونجا استخر هستش، روبرو هم 2 تا پله ميخوره ميره بالا – يه دره ديگه – حالا وارد سالن اصلي ميشيم. سمت راست WC ، رو برو آشپزخانه ، سمت چپ پذيرايي بزرگ و مجلل كه چون View اون قسمت رو به باغچه حياط بود ، اون قسمت اصلا ديوار نداشت ، به جاي ديوار از شيشه هاي قدي استفاده كرده بوديم و همين نماي ساختمان رو خيلي خيلي زيبا ميكرد. سمت راست، نشيمن و 3 تا اتاق خواب و يه حموم (مثل طبقه بالا). از بقل آشپزخانه هم يه راه پله ميخوره ميره طبقه دوم. اتاق خواب من و سوگند طبقه دومه . بين اتاق خواب هاي ما قبلا يه حموم بزرگ بود كه درش تو اتاق من بود، ديديم اينطوري هم من هم سوگند در عذابيم، نصفش كرديم ، يه راه آب زديم، يه لوله كشيديم، يه وان ديگه گذاشتيم ، يه تيغه هم وسط كشيديم ، يه در ديگه هم تو اتاق سوگند زديم و خيال جفتمون راحت شد.
همونطوري با حوله رو تخت ولو شدم و نفهميدم كي خوابم برد. با صداي در از خواب پريدم.
- بله ؟
يهو در باز شد آرش اومد تو ، اصلا انتظار همچين حركتي رو نداشتم، يه ذره خودمو جمع و جور كردم اما لخت بودم ديگه ، كاريش نميشد كرد.
- سلاااااااام ، اوه اوه چه سكسي شدي ، جوووون .
اون حرف ميزد و نزديك من ميشد ، منم سعي داشتم عاليجناب رو بپوشونم
- زهر ماااار، شعور نداري ديگه ، شعور يه چيزه ذاتيه كه تو ازش بهره اي نبردي.
هرطوري بود پاشدم و خودمو جمع و جوور كردم ، رفتم سراغ كمد لباسها كه لباس تنم كنم، آرش هم داشت ميخنديد و چرت و پرت ميگفت
- جدي جدي جريان پريودو كه گفتم ، حال كرديااا ، ببين ، ميدونستي دارم ميام ، واسم تيريپ لختي گذاشتيااا شيطون
همونطوري كه داشتم شورتمو پام ميكردم با عصبانيت تمام گفتم
- خفه شو آرش ، هنوز ياد نگرفتي هر جايي نميشه سر خرو كج كرد و رفت تو؟؟
- ااي بابا تو هم امروز سگ سگي ، يه سور به پيرو زدي. (قافيه رو داشتين) به دل نگير عزيزم، همچين ناراحت شده انگار من از ا وناا ندارم، ماله من كه گنده ترو خوشگل تر از ماله توئه. در بيارم ببيني؟
برگشتم نگاهش كردم ديدم دستش به كمربندشه، آماده بود اجازه صادر كنم و آقا لخت بشه. از حركاتش خندم گرفته بود، يه لبخند زدم و اونم ديد اوضاع رو به راهه، نشست رو تخت و زير لب گفت:
- عجب ، جون من ، تو يه چيزيت ميشه ، تيريپ لختي كه ميزاري واسم ، عصبي كه ميشي ، گوشي كه قطع ميكني، به شعور خانوادگيم كه توهين ميكني، همه اش به كنار، خدايا تو كه شاهد بودي ، تا قبل اينكه پاي شومبولم بياد وسط ميخواست جرم بده، تا گفتم بيا بهت شومبولم و نشون بدم، برگشته لبخند ژكوند تحويلم ميده.
ديگه نميشد نخندم، هم حرصم گرفته بود، هم نميتونستم جلو خندم رو بگيرم. شلوارمو كه پام كردم، حوله رو از دورم باز كردم و محكم پرت كردم سمتش ، خورد تو صورتش گفت : آخخخخ، خاك بر سرت ، تو اين فيلما ديدي دختره شورتشو ميندازه رو صورت پسره ، پسره حشري ميشه، حال ميكنه، مثلا خواستي اداي اونا رو در بياري؟ چشمام كور شد . عشوه خركي نيا ديگه جون من !!
رفتم جلو آينه و با خنده داشتم موهام رو مرتب ميكردم
- اينقدر چرت پرت نگو.... كي اومدي؟
- نيم ساعتي ميشه، زود باش به خودت برس كه كلي كار داريم
- كار؟ باز داري چرت و پرت ميگي؟
- نه جون تو، نازي هم اومده ، ميخواهيم بريم گشت و گذار.. عشق و صفا .. حالي به حولي ، ددري دودور (DaDari DooDoor)
تا اسم نازي رو شنيدم ، قلبم ريخت ، يهو آي – دي بلك بلك اومد تو ذهنم . از يه طرف دوست داشتم باهاشون باشم، از طرفي هم ميخواستم زنگ بزنم به پري برام دختر جور كنه. (پري : خانم 43 ساله ، كار چاق كن واسه سكس و عشق و حال و اين حرفها كه 3-4 سالي ميشد ، تو اين مواقع بهش زنگ ميزدم.)
- اوكي تو برو پايين ، منم الان ميام.
سريع آماده شدم و از پله ها اومدم پايين، نازي و سوگند رو ديدم كه جلو تلويزيون نشسته بودن و داشتن آب ميوه ميخوردن، نازي پشتش به من بود و سوگند روبروم بود ، اما حواسش اصلا به من نبود، با سلامي كه كردم ، جفتشون من و نگاه كردن ، نازي به احترامم از جاش پاشد و باهام دست داد. Wooow چقدر زيبا شده بود، چقدر سكسي شده بود. يه شلوار جين آبي تنگ پوشيده بود كه بد جوري پرو پاچه اش رو ريخته بود، يه بلوز چسبون سفيد هم پوشيده بود كه اگه نميپوشيد سنگين تر بود، همه چيش بيرون بود. از اون بلوزا كه بود ، اما انگار نبود، اينقدر تنگ بود كه سينه هاش ميخواست بپره بيرون، چاك سينه اش رو هم انداخته بود بيرون .... بيا و ببين .... ما كه حالمون بد بود، بدترم شد. موهاي بلندش رو هم خيلي ساده و قشنگ پشت سرش بسته بود، موهاش رو مش كرده بود؟ هاي لايت كرده بود؟ رنگ كرده بود؟ شينيون كرده بود؟ كوتاه كرده بود ؟ نكرده بود؟ نميدونم هر كاري كرده بود قشنگ شده بود. يه جورايي يكي در ميون طلايي و خرمايي بود. (خانم هاي محترم جمع ، اين حالت و بهش چي ميگن؟) خلاصه مراسم سلام و عليك و تعارفات معمول انجام شد. تا نشستم ، آرش رو ديدم كه با يه سيني بستني وارد سالن شد و با ورود اون ، خنده و شوخي هم اومد تو جمعمون. خيلي دوست داشتم يه دقيقه از اين محيط شوخي دور بشم و با نازي در مورد بلك بلك حرف بزنم ، اما مگه آرش ميزاشت؟ يهو دل و زدم به دريا و نازي رو مخاطب قرار دادم.
- راستي اون كاري كه خواهش كرده بودم انجام بدين، انجام دادين؟
يه ذره فكر كرد....
- آهان اون آي-دي كه گفته بودي؟
با سر تاييد كردم.
- راستش وقت نشد، اون موقع كه تماس گرفتي ، داشتم عرشيا رو ميبردم پيش باباش، بعدش هم كه اومدم اينجا، شرمنده، در اسرع وقت انجامش ميدم. حالا واسه چي اينقدر كنجكاو شدي ، چي ميخواهي ازش ؟
چشماي آرش و سوگند رو ميديدم كه پر از فضوليه و ميخوان ببينن جريان چي بوده و منتظرن من جواب بدم. منم اصلا از همچين مواقعي خوشم نمياد كه محور كنجكاوي چند نفر باشم ، سعي كردم خودم رو كنترل كنم و با حالتي كه نشون ميدادم كاملا خونسرد و بي تفاوتم گفتم:
- كنجكاو كه نشدم، آخه امروز اومده بود تو رووم ، ميخواست تبليغ وبلاگشو بزنه، نميتونست، داشت جيغ و داد ميكرد. فقط خواستم ببينم كيه و چيه (يه ذره سرم رو اينور و اونور كردم و خواستم بحث رو عوض كنم) سوگند مامان كجان؟ بيرونن؟
- آره ، رفتن خونه خاله اينا ، شب بابا مير دنبالش.
آرش معلوم بود هنوز قانع نشده اما چون اخلاق منو خيلي خوب ميشناخت و فهميده بود دارم از زير جواب دادن در ميرم ، از جاش بلند شد و گفت :
- بچه ها پاشين جمع و جور كنيم بريم ديگه ، پاشين كه به يه جايي برسيم .
منكه فكرم جاي ديگه بود و تنها ذوق و شوقم واسه ديدن اينها گرفتن خبري از بلك بود،‌از بين رفته بود ، با بي حوصلگي گفتم:
- كجا ميخواهين برين؟ چه خبره كوچه خيابون؟
- (آرش) چي چيو ميخواهين برين ؟؟ بگو ميخواهيم بريم . تو اصل كاري هستيا ، پاشو برو لباس درست حسابي بپوش ، اشكان اينا منتظرن.
تعجب كرده بودم (اشكان = پسر عموم، مجرد، 27 ساله ، خوش تيپ ، جذاب ، با معرفت (فقط واسه پسرا)، بكن در رو) با يه لحن سئوالي و كش دار گفتم
- اشكان اينااااااا؟؟؟؟ يعني چي؟ چه خبره مگه ؟
- (آرش با لحن شوخي و چشم و ابرو و ايما اشاره ) ديديم به سن بلوغ رسيدي ، گفتيم واست جشن بگيريم. ديگه خانومي شدي واسه خودت.
همينطوري كه داشت ميگفت و ميخنديد ، پاشدم افتادم دنبالش ، اونم پا گذاشت به فرار، سوگند و نازي هم با اينكه از ماجرا خبر نداشتن اما ميخنديدن. خلاصه نتونستم اين وروجك و بگيرم و از در حياط فرار كرد رفت تو كوچه ، منم تشنه ام شده بود ، برگشتم تو آشپزخونه و رفتم سراغ يخچال، سوگند و نازي هم داشتند ليوان ها و بستني خوري ها رو جمع ميكردند از رو ميز ، بلند گفتم:
- سوگند جان ، شما جايي ميخواهين برين، برين ، من امروز نميتونم بيام ، به اشكان اينا هم سلام برسون از طرف من.
نازي با يه سيني كه توش بستني خوري ها بود وارد آشپزخونه شد ، من پشتم بهش بود و داشتم از يخچال چيز ميز بر ميداشتم به من كه رسيد خيلي آرووم گفت
- قرار داري با كسي؟ كه نميخواهي بياي؟
خودم رو مشغول كارم نشون دادم و بدون اينكه برگردم پاكت آب ميوه رو از يخچال برداشتم ، دريخچال رو بستم و رو صندلي نشستم ، داشتم آب و عصاره ميوه رو با هم قاطي ميكردم كه شربت درست كنم، هنوز هم پشتم بهش بود.
- من ؟؟ نه بابا ، با كي مثلا؟ ( يه مكثي كردم و ادامه دادم) گذشت اون روزا كه ما هم قرار ميزاشتيم، ميرفتيم سر قرار، الان ديگه هيچكس واسه ما تره هم خورد نميكنه، چه برسه بخواهد بخاطرمن جايي بياد و منتظر باشه.
خيلي بهم نزديك شد ، درست پشتم وايساد و دولا شد، طوري كه وقتي حرف ميزد نفس هاش به پشت گردنم ميخورد. خيلي آرووم تر از دفعه قبل و با لحني كه همه بدنم رو لرزوند گفت:
- اما من بخاطر تو اينجام ، پس اذيتم نكن !!!!

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#5 | Posted: 2 Jan 2011 10:08
قسمت پنجم

همين و گفت و از آشپزخانه رفت بيرون.
وااااي تو اون لحظه قيافه ام ديدن داشت، قدرت حركت كردن ازم صلب شده بود، اصلا باورم نميشد نازي.... ،‌نازي بخواد همچين حرفي بهم بزنه . نازي و سوگند بيشتر از 10-12 سال بود كه با هم دوست بودند و توي اين 10-12 سال ، بجز يك سالي كه با شوهرش رفته بود آلمان ، بقيه اش خونه ما بود. نميگم برام مثل سوگند بود، نه ، اما خب هيچ وقت بهش به چشم دوست دختر يا همچين چيزايي نگاه نكرده بودم. سرجام نشسته بودم و حرفش رو 100 بار 1000 بار پيش خودم حلاجي كردم. نه نميتونست يه حرف زدن عادي باشه ، يه تعارف ، .... نه ... لحن صداش ، حركتش ، واااي ......... قيافه اش رو مجسم ميكردم، نازي خيلي زيبا بود اما ... نه واسه من .....
صداي آرش رو شنيدم كه سوگند رو مخاطب قرار داده بود و داشت خودشو لوس ميكرد.
- سوگندم ، اين فاميل پيرو هنوز اينجاست؟ بابا خسته شدم به خدااااا.. برو بگيرش من بيام تووو
- (من): آرش بيا تو، مسخره بازيم بذار كنار.
پاشدم از آشپزخانه اومدم بيرون و رفتم تو اتاقم .
- (سوگند) سامي ، زود بپوش كه دير شده هااااا، نميام و نميخوام و نميشه هم نداريم.
عين بچه هاي خوب و حرف گوش كن لباس هامو عوض كردم و اومدم پايين ، سوگند و آرش و نازي هم آماده بودند، نازي سرش رو انداخته بود پايين و داشت با گوشيش بازي ميكرد، اصلا هم به من نگاه نكرد.
- (آرش) خب حالا چطوري بريم؟ نميشه كه 3 تا ماشين قطار كنيم . من و سوگند با ماشين من ميريم ، تو هم نازي رو با خودت بيار. (برگشت سمت نازي و گفت) هان؟ خووب نيست؟
- (نازي) من شب ميخوام برم خونه خودم و ماشينمو فردا صبح زود لازم دارم ،‌ من با ماشين خودم ميام.
- (سوگند) خب يه كاري ميكنيم، ما كه ميخواهيم بريم دربند، تو با ماشين خودت بيا ،سامي هم با ماشين خودش مياد، سر راه برو ماشين رو بزار خونه، از همونجا هم با سامي بيا، شب هم سامي ميزارتت خونتون؟ ( همزمان من و نازي رو نگاه ميكرد كه بببينه نظرمون چيه؟) هان؟؟ بهتر نيست؟
- (آرش) آره اين بهترين راهه
همينو گفتن و مسئله رو با خودشون حل كردن ، من هم يك كلمه حرف نزدم ،‌يعني ميخواستم ببينم عكس العمل نازي چيه. نازي هم ، هيچي نگفت و مثل اينكه حرفشون رو قبول كرده بود، بريدن و دوختن و رفتن سمت حياط. من و نازي هم آرووم مثل بچه هاي خووب پشت سرشون حركت كرديم. همونطوري كه برنامه ريزي كرده بودن، نازي ماشينش رو گذاشت خونه شون و اومد سوار ماشين من شد، دل تو دلم نبود، ميخواستم حرف بزنه ، دوست داشتم ببينم چيزايي كه فكر كرده بودم درسته ، يا نه؟ اما اون يك كلمه هم حرف نميزد، ماشين ساكته ساكت بود ، همين نشون ميداد كه اشتباه فكر نكردم و تو كله نازي يه خبرهايي هست،آرش بهم زنگ زدومحل دقيق قرار رو بهم گفت و گفت كه با اشكان و الي (الميرا = دخترعموم ، شوخ ، با حال ، دانشجو، 21 ساله) هم هماهنگ كرده ، اونا هم نيم ساعت ديگه ميرسن.
سر قرار رسيديم ، اشكان و الي هم اومدن و طبق معمول بگو بخند و شوخي شروع شد، من و نازي هم همپاي بقيه شده بوديم ، اما توي اون 2-3 ساعت اصلا همديگرو مخاطب قرار نداديم و هر كدوممون سعي ميكرديم حضور اون يكي رو نديده بگيريم. ولي زيرچشمي همديگرو ميپاييديم. كاملا ميتونستم بفهمم وقتي كه الي بهم نزديك ميشه و طبق عادت هميشه اش از سر و كولم بالا ميره ، چهره نازي در هم ميشه ، يه جورايي خوشم ميومد ، سعي ميكردم بيشتر از قبل به الي نزديك بشم و عكس العمل هاي نازي رو ببينم ، از طرفي هم دوست نداشتم رابطه خاصي ، غير از دوستي خانوادگي با نازي داشته باشم، نازي بچه داشت ، از من بزرگتر بود، وااااي اگه سوگند ميفهميد ، چه فكري در مورد من ميكرد؟ با نازي چي كار ميكرد؟؟ تمام فكرم مشغول همين چيزا بود .
شاام تموم شد و رفتيم واسه قدم زدن و گشتن . آرووم آرووم بخاطر اينكه عرض جاده رو نگيريم، 2 تا 2 تا راه ميرفتيم، سوگند و آرش با هم ، الي و اشكان با هم ، من و نازي هم با هم................... بار هم نازي ساكت بود و هيچي نميگفت..........
موقع خداحافظي رسيد و اشكان و الي رفتن ، آرش و سوگند هم رفتن كه سوار ماشين بشن، به سوگند گفتم ، ممكنه بعد از اينكه نازي رو ميرسونم خونشون ، برم پيش يكي از بچه ها، آرش اومد سمتم و آروم گفت
- كدوم بچه ها ؟؟؟ ( با نيش باااازز و چشم و ابرو ) خانم بچه ها؟؟!
- زهر مااار، آره ، شايد. شايدم شب نيام، شايدم بيام، نميدونم . خودت يه جوري خونه رو راست و ريست كن.
خداحافظي كرديم و سوار ماشين شديم... وااااااااي، نازي چرا لال شده بود؟؟ هيچي نميگفت و همين بدجوري كلافه ام كرده بود. سكوت رو شكستم
- خوش گذشت
- (خيلي آرووم و بي تفاوت) اوهوم، بد نبود، مخصوصا حضور الميرا خانم فضا رو نوراني كرده بود.
هيچي نگفتم، دوباره سكوت تو ماشين حاكم شد، بازم داشت كلافه ا م ميكرد،‌ يه جورايي ميترسيدم از اينكه بخوام سر صحبت رو باز كنم، ميترسيدم ، چون اگه اعتراف ميكرد، ديگه نميتونستم روابط رو عادي كنم، اما از طرفي هم دوست داشتم اعتراف كنه، نميدونم چرا ؟ شايد غرورم ارضا ميشد.... بلاخره حس اينكه بدوني يكي دوستت داره ، اونم كسي مثل نازي ، به اين زيبايي ، به اين با شخصيتي ، كسي كه حتي با داشتن يه بچه ، كلي خواستگار داره و همه رو رد ميكنه ، خيلي باحاله ، اما نه واسه من. بايد حد و حدود رو رعايت ميكرديم. ... سعي كردم عادي باشم و نزارم رابطه به بيراهه كشيده بشه. رسيديم دم در خونشون كه خودش به حرف اومد:
- پيش كي ميخواهي بري؟
- هيچكس ، يعني نميدونم
- جدي؟
- اوهوم
- ( يه لحظه مكث كرد ، دستش رو برد سمت دستگيره در ماشين و حالت پياده شدن به خودش گرفت و خيلي مصمم و با لحن تحكم آميزي گفت ) پس ماشين و بزار تو پاركينگ
صبر نكرد كه جوابش رو بدم ، از ماشين پياده شد و رفت در پاركينگ رو باز كرد، جايي براي اعتراض نزاشته بود. منم به حرفش گوش كردم و ماشين رو گذاشتم تو پاركينگ و به همراهش رفتم بالا. (خونه اش طبقه 2 اون ساختمان بود) وارد آپارتمانش كه شديم، مانتو و روسريش رو در آورد و رفت سمت اتاق خوابش و گفت " راحت باش ، بشين الان ميام ،‌اگه چيزي هم ميخواهي برو از يخچال بردار"
هيچي نگفتم و رفتم رو مبل جلو تلويزيون نشستم، من تو خونه نازي ، ساعت 12 و نيم شب ، تنها ، چه غلطي ميكنم؟؟ تنها ........ وقتي كلمه " تنها " رو پيش خودم مرور كردم ، نا خود آگاه هيكل نازي اومد تو نظرم ، به عنوان يه زن ،‌محشر بود، بلافاصله عاليجناب راست شد..... لم دادم رو مبل و سعي كردم به هيچي جز نازي فكر نكنم .... اما مگه ميشد ؟ فكر سوگند اومد تو ذهنم ، خودم و جمع و جوور كردم .... سرم رو چرخوندم كه ببينم نازي اومد بيرون از اتاق يا نه كه چشمم افتاد به قاب عكس هاي رو شومينه ، كه نصفش عكس هاي تكي عرشيا بود، وااي عرشيا ..... من عرشيا رو خيلي دوست داشتم، اونم منو خيلي دوست داشت، به عرشيا كه فكركردم، پاشدم از رو مبل ، تصميمم رو گرفتم ، بايد از اونجا ميرفتم.. خواستم نازي رو صدا كنم و باهاش خداحافظي كنم كه خودش از اتاق اومد بيرون .......
..............................................................
فكر كنم حدس ميزنيد كه چه شكلي شده بود ................... يه شلوار جين كوتاه كه تا روي زانوش بود و يه تاپ مشكي نيم تنه، روي تاپ هم يه بلوز پوشيده بود كه مثل كت بود اما كاملا توري بود.... يعني راحت ميشد نافش و بازوهاش و حتي زير بغلش رو وقتي دستشو بالا ميبرد ديد. زير تاپش هم معلوم بود كه سوتين نبسته........ موهاش رو باز كرده بود و ريخته بود دورش و با لوندي خاصي حركت ميكردو به من نزديك ميشد ، همزمان با نزديك شدنش بوي عطرش پيچيد تو خونه ..... WooooooW!! مطمئنم هر كسي جاي من بود ، همونجا لختش ميكرد...
- (نازي با يه لبخند عشوه گرانه ) كجا ؟؟ چرا سرپايي؟
- (لال شده بودم ، اما سعي كردم خودمو جمع و جور كنم و قافيه رو همونجا نبازم) گفتم ديروقته، برم خونه ديگه ، تو هم استراحت كن ، گفتي فردا جايي كار داري.
حالا ديگه با من 2 قدم بيشتر فاصله نداشت و چشمهاش رو دوخته بود به چشمام ، باور كنيد اگه جاي من بوديد ، توان نگاه كردن تو چشمهاش رو نداشتيد، نفسم داشت بند ميومد ... طوري نگام ميكرد كه انگار ميخواهد از عمق چشمام بفهمه كه تو فكر و دلم چه خبره ،‌نميدونم به چه نتيجه اي رسيد كه از كنارم رد شد و رفت سمت آشپزخونه " ويسكي ؟ ودكا؟ آبجو ؟ جين ؟ "
آب دهنم رو قورت دادم ، نفس تازه كردم و برگشتم سمت آشپزخونه ، ميديدمش كه داره تو يخچال دنبال يه چيزي ميگرده ،گفتم " يعني چي ؟ "
در يخچالو بست و اومد سمت اپن آشپزخونه و خيلي آرووم گفت " يعني كدومشو الان بيارم برات ؟ يعني ميخوام باهمديگه بخوريم، (يهو لحن صداش تند شد و با حالت عصبي سرش و به چپ و راست چرخوند ) يعني اينقدر خنگ بازي در نيار ساميييييييي!"
هيچي نگفتم و رفتم سمت مبل ، صداش رو شنيدم " من آبجو ميخورم ، واسه تو هم آبجو ميارم " چند لحظه بعد با سيني آبجو و پسته اومد ، سيني رو گذاشت رو ميز و نشست رو كاناپه مشغول باز كردن آبجو ها شد و گفت " چيپس و ماست موسير تو يخچال هست، ميدونم با همه چي تو فقط چيپس ماست موسير ميخوري، ميخواهي الانم برات بيارم؟" از جام پاشدم و گفتم" خودم ميارم"
- نگران چي هستي ؟ من ساقي خوبيم ....
بازم هيچي نگفتم، حالا ديگه عاليجناب سيخه سيخ شده بود و ميدونست كه خبراييه ! ته دلم ناراضي بودم ، اما دست خودم هم نبود، تصميم گرفتم اختيارم و بدم دست نازي و ببينم اون منو كجا ميبره.
چيپس و ماست موسير و آوردم و نشستم كنارش ، بوي عطرش داشت ديوونم ميكرد، خودش ميدونست چه تيكه اييه و با ادا و ناز و عشوه هايي كه ميومد داشت ميكشت منو ....
- بريزم؟
- نيكي و پرسش؟
ليوان و برام تقريبا تا نصفه پر كرد و داد دستم " دوست ندارم همه اش رو برات يه جا بريزم ، (صداش رو آرووم تر كرد سرش رو آورد نزديك تر مثل همون موقع كه تو خونه ما بوديم، نفس هاش ميخورد زير گوشم) ميخوام دائما ازم بخواهيييي تا برات بريزم "
ليوان و ازش گرفتم و گفتم " پس واسه خودت كوش؟ "
- تو بخور ، بلاخره ته ليوانت يه چيزي واسه من ميمونه ، مگه نه؟
قلبم داشت از حلقم ميزد بيرون ، دو سه قلپ خوردم ، 2 تا پسته برداشت گذاشت تو دهنم ، انگشتش و اينقدر كرد تو دهنم كه وقتي خواست بياره بيرون خيس شده بود ، ليوان و دادم دستش ، ازم گرفت ، داشت تو چشام نگاه ميكرد، زبونش و آورد بيرون ، كشيد همونجايي كه من ازش خورده بودم .... ليوان و كج كرد ، يه ذره ازش خورد ، دوباره زبونش و ميكشيد به دهانه ليوان ، همينطوري داشت نگام ميكرد، نفسم بند اومده بود، اون يكي دستش و گذاشت رو روون پام ، فشار داد ، نا خود اگاه يه آه كشيدم ، ليوان و كج تر كرد ، كش دار و بلند بلند نفس ميكشيد، يه ذره آبجو از كنار لبش ريخت رو چونه اش ، ديگه طاقت نياوردم ، خيلي سريع، بغلش كردم و لباش و كردم تو دهنم ، آآآخخخخخخ ، لباش و ميخوردم ، زبونم و ميكردم تو دهنش ، جفتمون ديونه شده بوديم ، دست و پاهامون خيلي سريع حركت ميكرد، ليوان و ول كرد رو زمين و چسبيد بهم ، انگشتاشو ميكرد لاي موهام ، زبونشو ميكرد تو دهنم ، لب بالاشو گرفتم بين دندونام گازش ميگرفتم ، لباشو ول كردم ، چونه اش رو ليس ميزدم ، حالا ديگه نازي بود كه نفسش در نميومد
- آخخخخخخخ آررررههههه ، سااممميييي ، بخور گردنمو ، وااااااااااااااااييي ، كشتي منووووو
كارام دست خودم نبود، همه جاشو ليس ميزدم ، ميك ميزدم ، بلوز توريه كه تنش بودو پاره كردم ، وااااااااااااااي سينه هاشو ميخواستمممممممم ، خودش كمكم كرد تاپشم در آوردم ، از رو كاناپه اومديم پايين ، رو زمين دراز كشيد، با يه حركت تي شرتي كه تنم بود رو در آوردم و افتادم روش، دستاشو بالا سرش گرفته بودم و از زير بغلش ميليسيدم و ميك ميزدم و ميومدم سمت سينه اش ، اما نوك سينه اش رو نميخوردم ... همه دور تا دور سينه اش رو ميليسيدم ، اما نوكشو نه!! دوست داشتم زجرش بدم ، كش و قوص ميداد به بدنش تا نوك پستونش بره تو دهنم ، اما من نميخوردمش، نفساش به ناله تبديل شدو وقتي ديد نميخورمشون ناله اش به دااااد
- آااااااااااااخخخخخ ساممممممييي ، ديوونه ام نكنننن، لعنتييييي بخورررر پستونمووووو ، بخورششش ، واااااااااااااااي
سرشو بين دستهاش كه محكم بالا سرش گرفته بودم تكون ميداد ، واقعا داشت ديوونه ميشد، كيرم حسابي شق شده بود ، پاهاشو ميزاشت زمين و كمرشو مياورد بالا تا پستونش به دهنم نزديك شه ، منم داشتم نافش رو با حرص و ولع ميخوردم
- سامممممييييييييي ، تورو خداااا پستونمو بخووووررر ، كشتي منوووو لعنتيي ... آاااااااااااخخخ
اومدم بالا و يه دفعه نوك پستونشو كردم تو دهنم و شروع كردم به خوردن
- واااااااااااااااااااايي، آررررهههههه، بخورششش، گازش بگيرررررررررر،، آآآآخخخخخخخخ... ساامميي ، گازز بگير ، لعنتيييي..
هر كاري ميگفت ميكردم ، دستاشو ول كرده بودم و جفت پستوناش و گرفته بودم تو دستم ، از بغل چسبوندمشون به همديگه ، تند تند به نوبت ميكردمشون تو دهنم ، ميك ميزدم ،‌گاز ميگرفتم ، زبونمو ميكشيدم روشون . با دستاش كمرم و سفت بغل كرده بود و با ناخوناش ميكشيد رو پشتم... همزمان خودمم ميماليدم بهش ، كيرم بدجوري راست شده بود... 2 برابر هميشه شده بود.
- واااايي ساممميي ، كيرت چه سفت شده، بسهههه، بسسههه، پستونم ول كن‌، كيرتو ميخواممم ، در بيار شلوارتو ....
به حرفاش اعتنا نميكردم و پستوناشو ميخوردم
- سااااممميي كيييررر ميخوااااااااااام. پاشووو لعنتيي... آآآآآيييييييي
پاشدم ، شلوارم و در آوردم ، اونم شلوار خودشو در آورد ، سر كيرم از شورتم زده بود بيرون ، واااايي تا حالا اينطوري ديوونه نشده بودم، تا كيرم و ديد ، پاشد شورتمو كشيد پايين و كيرمو گرفت تو دستش
- واااايييي ، ساااممميييييي ، چه كيرييي دارييي
اينو گفت و كيرم و كرد تو دهنش ، وااااايي حالا من بودم كه بد جوري آمپر چسبونده بودم ، خيلي باحال كيرم و ميخورد ، محكم و تند ميك ميزد ، طوري كه آبم و از كمرم ميكشيد بيرون ، سرش و گرفتم تو دستم ، نميدونيد چه حالي ميكردم. كيرم و ول كرد ، به كمر خوابيد ، شورتشو در آورد و پاهاشو داد بالا
- ساممي بكن كوسمو ، ديگه طاقت ندارم ، بكن كه دارم ميميرم
- جووووون ، چه كوسسسييي
دولا شدم بخورمش ( معمولا اهل كوس ليسي نيستم ، اما اون لحظه بدجوري دااغ بودم) نذاشت بخورمش ، سرم و گرفت بالا و منو كشوند رو خودش
- نهههههه، سااامميي دارم ديونه ميشم ، فقط كييررر ميخوامم، كيرر بده به كوسمم
- جووووووووووووووون ، ميكنم كوس نازتووو
يه دست به كوس نازش كشيدم، Wow خيس خيس بود، تا بقل روونش هم خيس شده بود، كيرم و ميزون كردم لبه كوسش و با يه فشار همه كيرم رفت تووووووشش
آآآآآآآآآآآآآآخخخخخخ ، چي بوددددد،. دااااااغ ، مكنده ، وااااييييي، كيرم كه رفت توششش ، دااااد نازي بلند شد، آرووم شروع كردم تلنبه زدن ،
- وااااييي ماماااااااااننن، كوسم داره جررر ميخورههه ، ساااميي جرررم بدهههه ، تند تررررر
پاهاشو دور كمرم حلقه كرده بود و فشار مياورد بهم كه تند تر تلنبه بزنم. خيلي داشت بهم حال ميداد ، كوسش تنگ تنگ بود ، ‌اصلا قدرت فكر كردن نداشتم ، همه وجودم داشت لذت ميبرد، با حرفهاايي هم كه نازي ميزد، اين حال كردن و لذت بردن و 10 برابر ميكرد. نازي به خودش ميپيچيد و آه و ناله ميكرد، يهو صداي ناله هاش رفت بالا و محكم منو گرفت ، بريده بريده حرف ميزد
- ساااامي ، سااامي ، دارم آب ميدم ، آآآآآخخخ ، بكن ، بكن ،‌تند تر ، سامي ،..... سامي ، فشارررر ، فشارر بدهههه ..واي ، واي ، كوسم .....، كوسم آب ميدهههههه ، آخخخ ، آخخخ ، آاااااااهههههههههههههههههه .....
با همين آاااهه كشداري كه كشيد ، منو محكم گرفت تو بغلش طوري كه نميتونستم تكون بخورم، بدنش ميلرزيد ، كيرم تو كوسش بي حركت مونده بود، نبض كوسش رو دور كيرم احساس ميكردم . وااااااايي چه حاله باحالي بود. ( خدا نصيب همتون بكنه )
يه ذره آرووم شد، چشماشو باز كرد و لبامو بوسيد،
- وايييي ساامي مرسي ، خيلي وقت بود اينطوري حال نكرده بودم ، ميخواهي حالتمون رو عوض كنيم؟
- نووش جونت ، آره پاشو ، مدل سگي هم امتحان كنيم ببينيم كوست اونجا چطور جواب ميده ...
- (همونطور كه داشت بلند شد ، تا اسم كوس رو شنيد انگار دوباره حشري شد) آخخخخ ،‌جوووون ، يه حالي بهت بده كوسم كه هر شب بيايي بكنيشش.
برگشت و منم از پشت كيرمو ميزون كردم دم كوسش و فشار دادم تو
- آخخخخ ، سامي چه كيري دارييي، واااايي
همونطور كه تلنبه ميزدم پستوناش بالا پايين ميپريدند، دولا شدم پستوناشو گرفتم تو دستم و فشار ميدادم.... وااي چه حالي داشت، نازي هم با حرفهاش بيشتر تحريكم ميكرد
- كيرتو تا ته بكن تو كوسم ، آااااخخخخ ... سامي كوسم و پاره كن ،‌ آبتو ميخوااام،‌آبتو بريز تو كوسمممم
اينارو كه ميشنيدم با قدرت بيشتري تلنبه ميزدم ، زدم و زدم ، يهو احساس كردم همه جونم داره از كيرم ميزنه بيرون
- واي ،‌ناززززيي ، نازيي آبم داره ميادددد، كوست آبم و آورد ، آخخخ
- بريز توش ، سامي، تو كوسم بريزشششش ، بريززززززز
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ يييييييييييييييييييييييييييييييي، آخخخخخخ
آبم با فشاااار ريخت تو كوسش ... وااااااااااااي ، چه حالي كردم ..........................
برگشت ، دراز كشيد ، ‌منم بقلش دراز كشيدم ، سرشو گذاشت رو بازوم و داشت با موهاي سينه ام بازي ميكرد، هيچي نميگفتيم ، هنوز نفس نفس ميزدم ....
من چي كار كردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#6 | Posted: 2 Jan 2011 10:10
قسمت ششم

چشمامو باز كردم،‌ محيط برام نا آشنا بود... من كجام ؟؟ نيم خيز شدم ، يه ذره با دقت بيشتري دور و برم رو نگاه كردم ، عكس هاي عرشيا و سوگند و نازي رو ديدم ، يادم اومد ديشب خونه نازي بودم ... بلافاصله وقايع ديشب از ذهنم مثل فيلم گذشت... يه جورايي اعصابم به هم ريخت ، دوباره دراز كشيدم تو جام.. يادم اومد ديشب بعد از سكسي كه كرديم ، همونجا خوابمون برده بود، اينقدر خسته بودم كه نفهميده بودم كي نازي برام پتو و بالشت آورده بود. منتظر بودم تا نازي رو ببينم، اما نه تصوير،‌نه صدا ، هيچي ازش نداشتم. يعني تو اتاقش خوابيده بوده؟ بقل بالشت من يه بالشت ديگه هم بود، پس اونم شب پيش من خوابيده بوده، ا ما الان خبري ازش نبود.. بلاخره از جام پاشدم ، ساعت 10 صبح بود. رفتم سمت دستشويي، يه آبي به دست و صورتم زدم ، رفتم سمت آشپزخونه ، تو راه به جايي كه سكس كرده بوديم و خوابم برده بود نگاه كردم، يه لحظه صبر كردم ، يه برگه روي تلويزيون توجهم رو جلب كرد، رفتم جلو برش داشتم، دست خط نازي بود:
- سلام سامي جان ، صبحت بخير ، جايي كار داشتم حتما بايد ميرفتم ، براي صبحانه هرچي كه بخواهي تو يخچال هست، از خودت پذيرايي كن.
نامه رو روي ميز گذاشتم، پتو و بالشت ها رو برداشتم و بردم تو اتاق عرشيا ، انداختم رو تختش، رفتم سمت اتاق خواب نازي ،‌با اينكه اين همه تو اون خونه رفت و آمد داشتم اما تا به حال نشده بود كه تو اتاق خوابش برم . يه نگاهي به دورو برش انداختم كنار تخت 2 نفره اش قاب عكس هاي خودش بود ، يكيشون رو برداشتم و موشكافانه نگاهش كردم ، سعي ميكردم حرفهايي كه تو سكس زده بود و كارهايي كه كرده بود رو به خاطر بيارم ، چقدر داغ و حشري بود، يه آهي كه خودم هم نفهميدم از سر شهوت بود يا از پشيموني كشيدم و از اتاقش اومدم بيرون. دلم ميخواست برم دوش بگيرم ،‌اما نميشد.
رفتم سمت آشپزخونه ، يه ليوان شير موز درست كردم، خوردم . حاضر شدم ، از خونه اش اومدم بيرون و رفتم سمت خونه خودمون.
تو خونه غير از مامان كسي نبود، ميدونستم كه ميدونه ديشب سكس كردم، اين هم ميدونستم كه نميدونه كجا بودم ، اين رو هم ميدونستم كه اگه بفهمه ، خووني به پا ميكنه كه تا عمر دارم يادم نره (البته اگه بعدش عمري باقي مونده باشه)
خيلي سريع سلام و احوالپرسي كردم و دست پاچه از زير نگاه هاي مامان در رفتم ،‌اومدم تو اتاقم. نميدونم چرا اما احساس ميكردم مامان ميدونه كجا بودم. هميشه از وقتي بچه بودم اين حس رو داشتم، هروقت كه كار اشتباهي ميكردم ، فكر ميكردم مامانم ميدونه يا خيلي زود ميفهمه، بخاطر همين سعي ميكردم تا چند روز جلوش آفتابي نشم. دوش كه گرفتم ، آماده شدم برم سركار، اومدم پايين يه چيزي خوردم و راه افتادم به سمت شركت.
روزا مثل هم عادي و بي سروصدا ميگذشت، ديگه خبري از نازي نبود، اصلا خونه ما آفتابي نميشد، يا اگه ميومد، زماني بود كه من سركارم، منم هيچ علاقه اي نداشتم كه ببينمش و سعي ميكردم حدالامكان باهاش رو به رو نشم. شايد يه جورايي خجالت ميكشيدم، نميدونم.....
حتي يكي – دو بار هم كه رفته بودم چت رووم ، اونو نديده بودم، خبري از بلك هم نبود، اصلا يه جورايي فراموشش كرده بودم. تا اينكه يه روز ديدم يه E-mail از طرف نازي دارم. نميدونم چرا يهو ضربان قلبم رفت بالا .... روي ميلش كليك كردم و باز شد
" قول بده بعد از اينكه خونديش پاكش كني
ميدونم كه ميدوني منم مثل تو پشيمونم، ميدوني كه ميدونم كار اشتباهي كردم و همه اش تقصير من بوده ، ميدونم كه ميدوني بهترين شب عمرمو برام ساختي، اما به چه قيمتي ؟؟
فكر ميكردم بعدش همه چي عادي ميشه ، اما نشد، ازت خجالت ميكشم ، نميتونم راحت باشم ، از سوگند و مادرت خجالت ميكشم، از خودم خجالت ميكشم
سامي من خيلي فكر كردم، بيا اون شب و فراموش كنيم، دوباره همه چيز بشه مثل روز اول ، خواهش ميكنم، ديگه بهش فكر نكن و منو همون نازي قبل ببين. يه بار به خواهش روح و جسمم جواب دادي ، يه بار ديگه به خواهشم جواب بده، اينبار به خواهش عقلم جواب بده،
اگه بخواهي ،‌ ميتوني همه چيزو مثل روز اول كني ......
راستي از بلك بلك هم خبرايي دارم واست ، اگه همه چيز برات برگشته مثل قبل ، يه زنگ بهم بزن تا از بلك بلك بهت بگم. "
همه نوشته هاش يه طرف ، خط آخرش يه طرف . دوباره يادم افتاد ...... داريوش ، وبلاگ ، اون حرفها " را ه هاي بهتري واسه آشنايي بود، تو مزخرف ترينش رو انتخاب كردي" ... " اينهمه ميگفتن عليرضا ، عليرضا ،‌اين بود؟؟ متاسفم برات " دوباره يه حرصي افتاد به جونم ، هرطوري شده بايد دوباره با بلك حرف ميزدم
خوشحال بودم كه نازي هم ميخواهد همه چيزو فراموش كنه ، و وقتي به اين فكر ميكردم كه بلك بلك رو گير آورده خوشحاليم بيشترم ميشد. يه ذره صبر كردم، بعدش به نازي زنگ زدم،‌نميدونستم كارم درسته يا نه ؟ اما چيزي بود كه خودش خواسته بود و اين واسه جفتمون بهتر بود كه دوباره همه چيز مثل قبل بشه ....
گوشي رو برداشتم و شماره نازي رو گرفتم، بعد از 2-3 تا بووق گوشي رو برداشت، بازم اضطراب داشتم
- بله ؟
- (با ترديد ) سلام نازي جان ، چطوري؟
- به به ، حالتون چطوره ؟ چه خبرا؟ اين طرفا؟
- سلامتي ، شما خوبين؟ عرشيا چطوره؟ پيش شماست؟
- من و عرشيا هم خوبيم ، نه پيش پدرشه ، به احتمال زياد فردا مياد پيشم.
- به سلامتي ... چه خبرا ديگه ؟ خوش ميگذره؟
- اي ، ميگذره ، بد نيست.. شما چطوري؟ سوگند، مامان ، بابا ؟ همه خوبن؟
- همه خوبن سلام دارن خدمتتون
چند ثانيه اي سكوت برقرار شد، نميدونستم ديگه چي بايد بگم كه نازي سكوت رو شكست.
- مثل اينكه بدجوري واسه اصل مطلب دل دل ميكني نه ؟؟
- (يه لحظه صبر كردم، اصل مطلب؟؟؟ وااي اين مگه نگفت همه چيزو فراموش كنيم؟ كدوم مطلب؟ با ترديد گفتم) كدوم مطلب؟
- بلك بلك ديگه ، يعني ميخواهي بگي واسه اين زنگ نزده بودي؟
- (خيالم راحت شد ) آهاااان، چه خبر از اون؟ كجاست؟ چطوري پيداش كردي؟
- تو رووم (...) چت ميكنه ، چطور نميشناسيش؟ از بچه هاي قديميه چته.... حالا من 1 ساله چت ميكنم ، تو كه 4-5 ساله ميچتي كه بايد بشناسيش
- (يه ذره فكر كردم) نه ، نميشناسمش ،‌ حتما آي-ديش رو عوض كرده ..
- نميدونم والا ، خلاصه تو اين چت رووم چت ميكنه ، تو هلند هم زندگي ميكنه ، اينجور كه بچه ها ميگفتن مجرد هم هست.
- عجب ! يه جورايي مخشو ميزدي ، مياورديش رووم خودمون
- نميومد بابا
- مياورديش تو رووم خودمون مسترش ميكردي ، چه ميدونم ، از اين چيزايي كه بچه ها ميخوان بهش ميدادي
- مسترش ميكردم ؟ ههه ... آقا رو ، اين خانم تو اوون رووم ادمين اصليه ،‌رووم ماله خودشه ، بياد اينجا مستر شه؟؟
- .... اوه اوه ، اين روومه كه ميگي ، همون رووم اصليه نيست كه يوزر هاش 100 تا به بالاست؟
- بله آقا ، همونه ...
- اون رووم كه ماله سلطان بود، اشتباه نميكني؟
- نه ، 6-7 ماهي ميشه كه اين خريدتش ...
- (يه ذره مكث كردم، فكر كردم) اوكي ،‌مرسي نازي جان لطف كردي
- تحقيقم كامل و جامع بود؟
- (خنديدم) بعله ! چه جورم ، بازم مرسي ،‌خوش باشي
- خواهش ميكنم، تو هم همينطور، پس تا بعد
- اوكي تا بعد ، باي ....
گوشي رو كه قطع كردم، همه وجودم پر شده بود از كنجكاوي در مورد بلك ،‌ حرفهاي نازي رو داشتم تو ذهنم مرور ميكردم، بلك ادمين اصليه ، رووم ماله خودشه، تو هلند زندگي ميكنه، مجرده ، رووم رو از ماني خريده ، از بچه هاي قديميه ، اه .. چرا از نازي اسمشو نپرسيدم؟؟
همه اينا رو داشتم ميزاشتم كنار هم ، خيلي غير ارادي يه صفحه اكسپلورر باز كردم، آدرس چت رووم بلك رو توش زدم و اينتر كردم، سايتش فيلتر بود، با فيلتر شكن بازش كردم و Nickname رو همون آي- دي خودم رو كه تو رووم خودم داشتم زدم و رفتم تو رووم.....

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#7 | Posted: 2 Jan 2011 10:11
قسمت هفتم

روومش شلوغ بود، خيلي وقت بود كه غير از رووم خودم تو هيچ رووم ديگه اي نرفته بودم، قبل از اينكه خودم رووم بزنم ، يه رووم مستر بود كه اغلب ادمين ها و مسترهايي كه الان واسه خودشون رووم زدن از جمله خود بنده، اونجا چت ميكردن ،‌اون رووم كه بسته شد، همه بچه ها پراكنده شدن ، يكي – دوتا از بچه هاي قديمي رو هم تو اين رووم ديدم كه مستر بودند.‌ اسكرول ليست يوزرها رو آوردم پايين و داشتم دنبال اسم هاي آشنا ميگشتم ،‌ آي-دي بلك بلك هم تو ليست بود،.... خيلي تعجب كردم ، اون كه ادمين اين رووم بود، چرا اسمش تو ليست بود؟ صفحه اصلي رووم رو نگاه كردم ببينم تو رووم حرفي ميزنه يا نه ...
اووووو اااااااااه ! دقت كه كردم ديدم بعله ! خانم همزمان و يه تنه داره جواب يه لشگر پسر رو ميده (خدا حفظش كنه)، هر كي هم يه چيزي ميگفت و اين هم با هر كس مثل خودش حرف ميزد، يكي اسمش و ميپرسيد، يكي ميگفت چرا ديشب نيومده، اون يكي ميگفت آخرش خودمو برات ميكشم، يكي ديگه ميگفت يا GF من شو ، يا منو ادمين كن!!!!! خلاصه اينم كم نمياورد و جواب همه رو ميداد. يكي در ميون هم ميگفت BRB PM يعني داره ميره Pm و زود برميگرده ...
تا دختري هم ميومد تو روومش و سلام ميكرد، اين خيلي سريع بهش خوش آمد ميگفت و كلي با هم لوس بازي دخترونه در مياوردن (آيكن و بقل و ماچ و ملچ مولوچ و كجايي گلم و فدات شم عسلم و قند و شكرم و اين حرفااا ) ، اما با پسرا خيلي سنگين صحبت ميكرد...
خيلي برام جالب بود ... نيم ساعتي اونجا بودم و هيچي تايپ نميكردم، فقط و فقط داشتم صفحه اصلي رووم رو نگاه ميكردم و Text هايي كه ميفرستاد رو ميخوندم، ديدم بدجوري سرش شلوغه ، برگشتم رووم خودم. نميدونم چرا اينقدر عصبي بودم؟ شايد انتظار نداشتم اينقدر سرش شلوغ باشه... ، چرا منو نديد ؟ يعني منو يادش رفته ؟ خوب آره ديگه بايدم يادش بره ، چه چيز قابل توجهي ازم ديده بوده كه بايد يادش ميمونده؟ اين همه هم كه عاشق و كشته مرده داره ، ... خب داشته باشه ، يعني چي ؟ منكه عاشق و كشته مرده اش نبودم ،‌اون در مورد من اشتباه فكر كرده بود و بهم توهين كرده بود، بايد بهش ميفهموندم ، اون به من يه عذر خواهي بدهكار بود.... چرا بهش Pm ندادم كه حرفم رو بزنم؟ مگه نرفته بودم كه حرفهام و بهش بگم ؟ ... خب چي ميگفتم بهش؟ يه كاره ميرفتم ميگفتم خانم محترم شما در مورد من اشتباه فكر كردين ؟؟ ازم معذرت بخواه؟ چه مسخره !!! اونم ميومد ميگفت حق با شماست، ببخشيد .... اون اصلا منو نشناخت ، حتي به عنوان يه يوزر عادي بهم خوش آمد هم نگفت ، اااااه ...... اين فكرها داشت كلافه ام ميكرد. سعي كردم خودمو با بچه هاي رووم سرگرم كنم، هميشه بهترين راه حل مشكلات براي من ، فرار از اون مشكل و پاك كردن صورت مسئله بود.....
خودمو سپردم دست بچه هاي رووم، اونا هم از هر دري گفتن و گفتن ، منم هم پاشون شدم ،..... يواش يواش آرووم شده بودم كه ديدم آي-دي بلك بلك اومد تو رووم ...
واااااي .... دستام فلج شد، هيچي تايپ نميكردم. اما آخرين Text كه فرستاده بودم بعد از ورود بلك بود و اون ديد كه من تو روومم،.. بچه ها همچنان روي صحبتشون به من بود، اما من اصلا چيزي تايپ نميكردم، يه جورايي قدرت تايپ كردن ازم صلب شده بود، ميخواستم ببينم بلك چي مينويسه ؟ يعني چي ميخواست؟ يكي از مستر هاي رووم به بلك خوش آمد گفت ، اونم متقابلا سلام كرد و بعدش تو رووم زد :
- مردم ميان بازديد پس ميدن ، اما نه سلامي ، نه عليكي ، يه گوشه ميشينن و دختراي روومو ديد ميزنن.!!
منو ميگي ... تا اينو خوندم وااا رفتم . پس منو شناخته بود ، پس حواسشم بهم بوده و ديده كه هيچي تو رووم تايپ نكردم، ته دلم يه جورايي قيري ويري رفت ، خوشم اومد از اينكه فهميدم ، اونم حواسش به من بوده و فراموشم نكرده، اما چرا همونجا بهم Pm نداد ؟ تو همين فكرا بودم كه يكي از پسراي رووم كه شناخته بود بلك رو ، گفت : "كي اومده روومتون اذيت كرده؟ بگيد خودم اي – پيش رو ببندم"
- (بلك) ممنونم آقاي خوش غيرت ، خودم از پسش بر ميام.
نتونستم جلوي خودمو بگيرم ، بهش Pm دادم
- سلام
تو رووم زد
- بازم بي اجازه ؟؟؟
- (پشت سرش هم يه Text ديگه فرستاد ) چرا ادمين ها اينقدر خود خواهن؟ خودشون نامريي ميان تو رووم و به كسي اجازه نميدن بهشون Pm بده ، اما به خودشون اين اجازه رو ميدن كه به هر كسي كه دوست دارن، Pm بدن ..... اين درسته بچه ها ؟؟؟
وااااي اين چرا اينطوري ميكرد؟؟؟؟؟ انگار هيچ كاري جز حرص دادنه من نداشت ، اصلا آفريده شده بود كه منو حرص بده .... آبرومو داشت تو رووم ميبرد... يكي از دخترهايي كه بدجوري سيريش من ميشد و عكس و وب و ويس و تلفن و همه چيشو بهم داده بود و من محل سگم بهش نميزاشتم ، ازش پرسيد
- بلك كي به شما پي ام داده كه بهتون بر خورده ؟؟؟
قلبم داشت واي ميستاد ، اگه اين دختره ازم آتو ميگرفت ، ديگه نميتونستم جمعش كنم ، تو Pm واسه بلك زدم " اجازه هست؟"
صبر كردم ببينم چطوري جواب اين دختره رو ميده، كه ديدم يه Text فرستاد و اون دختره رو مخاطب قرار داده بود.
- من كلي عرض كردم خانم گل ، تا به حال اين اتفاق برات نيفتاده ؟
- (اون دختره در جواب ) چرا اتفاقا ،تو رووم هاي ديگه كه ميرم خيلي بهم Pm ميدن (دروغ كه كنتور نداره !!! اونجاي آدم دروغ گوو ) فكر كردم منظورتون ادمين اين روومه
- (بلك ) اين رووم كه فكر نميكنم اصلا ادمين داشته باشه ، داره ؟؟ اگر هم داشته باشه از اين بخارا نداره ، داره ؟؟
عجب !!! چه وقيحانه حرف ميزد ....
- (دختره) اوا ، چرا نداشته باشه ، يه ادمين داره ماه ! خيلي آقاست ، اسمش عليرضاست ، خيلي با حال و با مرامه (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) نديده و نشناخته اينطوري حرف نزنيد، هر كي ديدتش عاشقش شده، اما اون به ا ين راحتي ها به كسي پاا (!) نميده،
- (بلك) ئه ؟؟؟ خدا برات حفظش كنه (!!!!)
- (دختره) مرسي گلم.
واااااي داشتم شاخ در مياوردم .... دلم ميخواست دختر رو از رووم بن كنم ، ديگه ريختش و نبينم ... نميدونم چرا نميخواستم بلك فكر كنه كه من با كسي تو رووم رابطه خاصي دارم، هي خواستم فكرمو جمع كنم و يه جواب درست حسابي تو رووم بزنم ، نميشد، اصلا نميتونستم فكرم رو متمركز كنم.. تا خواستم چيزي بنويسم كه اين دختره منو ببينه و چرت و پرت نگه ، ديدم بلك Pm رو جواب داد
- واي واي واي ، خدا شانس بده ، GF ت ، خيلي آتيشيه! ترسيدم بهش بگم شما بهم Pm دادين، اگه ميفهميد ، حتما منو از پشت PC ميتركوند.
- (فكر ميكنم حدس ميزنيد چهره ام چه شكلي شده بود) Gf ام ؟؟؟ كدوم Gf ام ؟؟؟؟
- ئه ؟؟ مگه چند تا GF داري؟؟ حسابش از دستت در رفته آقاي پاا نده ؟؟ همين كه تو رووم بود ديگه . بيچاره با چه اطميناني ميگفت عليرضا به هيچكس پاا نميده !!
حالتم تو اوون موقع وصف ناپذيره ، حتي الانم كه دارم مينويسم ، يادم كه ميفته ، دلم ميخواد با مشت بكوبم تو ديوااار .
- خانم محترم من GF ندارم ، اين خانم هم يه يوزره مثل بقيه يوزرها
- جدا ؟؟؟ چه جالب! چه يوزر هاي آتيشي داري
- مسلما به گرد پاي يوزرها و كشته مرده هاي شما نميرسه
- اووو، جوابت دندان شكن بود، خوبه خوبه ، من تسليمم ، بگذريم... چي شد بعد از اين همه تحقيق و جستجو ، وقتي پيدام كردي و اومدي تو روومم، هيچي نگفتي و رفتي؟
20 بار اين جمله اش رو خوندم و 1000 بار اين كلمات رو براي خودم تكرار كردم " بعد از كلي پرس و جو ، پيدام كردي ، روومم ، پيدام كردي " واااي چه از خود راضيه !! ااااااه ،‌ گند دماغ !!!
- تحقيق و جستجو !! چه جالب ، .... ديدم سرتون خيلي شلوغه، داريد به درد دل ملت ميرسيد، نخواستم مزاحمتون بشم، در ضمن كار خاصي نداشتم.
- درد دل !! مزاحم !! چه جالب
داشت اداي منو در مياورد، خيلي خونسرد تايپ ميكرد، احساس ميكردم داره با پيروزي و غرور تايپ ميكنه و همين منو بيشتر عصبي ميكرد تو سطر بعدي حرفهاش رو ادامه داد
- پس با اين اوصاف ، هر وقت شما كاري با من داشته باشيد،‌ من بايد كل يوزرهاي رومم رو بن كنم ، تا به درد دل شما برسم ، درسته ؟؟
- درد دل ؟؟ ( ديگه نميدونستم چي بنويسم، تيكه اي كه تو 2 سطر بالا خودم بهش انداخته بودم رو 2 برابر كرد و بهم پس داد ، كاملا قافيه رو باخته بودم) عرض كردم ، كار مهمي نداشتم.
- باشه هر طور مايليد، فقط خواستم بگم ، اگه اينجام براي اينه كه ، بدون اون مزاحم ها حرفتون رو بزنيد، حتما كار مهمي داشتيد كه زحمت اومدن به رووم منو به خودتون داديد...
يه جورايي ته حرفهاش به دلم مينشست، " من اگه اينجام ، براي اينه كه بدون مزاحم ها حرفهاتون رو بزنيد" يعني حساب منو با همه يوزرهاش سوا كرده بود و من و مهمتر از بقيه قلمداد ميكرد، اونا مزاحم من و اون بودن ، واسه خاطر من اومده اينجا كه باهاش حرف بزنم ،... پس اينم يه جورايي ميخواهد كه با من هم صحبت بشه ... با انرژي و اعتماد به نفس بيشتري تايپ كردم
- خب ميدونيد ، شما در مورد من اشتباه فكر ميكنيد
- من ؟ در مورد شما ؟؟ ...... چرا فكر ميكنيد كه من به شما فكر ميكنم؟؟
واااااااااااااااااااي چه ضد حالي خوردم !!! اي خداااااااااااا،‌ منو بكش ... ،‌حالا چطوري جمعش كنم ؟ اين چرا اينطوريه ؟؟؟ بابا الان كه خوب بود؟ چرا همه چيزو ميپيچونه و اون چيزي كه ميخواهد ازش برداشت ميكنه ؟ اونم بدترين معنيش رو ؟؟ بعدش هم عين پتك ميكوبه تو كله آدم ؟؟ اين مشكل داره اصلا، اه اه ، وقتي ديد هيچي تايپ نكردم، برام زد:
- اگه كارتون واقعا همين بوده ، آقاي عليرضا ، بايد عرض كنم ، من اصلا به شما فكر نميكنم، يعني وقتشو ندارم ، پس خيالتون راحت باشه و به چت روومتون برسيد.
عين اين خنگ ها و احمق ها دستهام رو از رو كيبرد برداشته بودم ، يكيش و تكيه گاه كرده بودم واسه سرم و زير چونه ام گذاشته بودم اون يكي رو هم گذاشته بودم رو موس و داشتم صفحه مانيتور رو نگاه ميكردم ، چند دقيقه اي گذشت ، مثل شكست خورده ها با كلافگي تمام براش زدم
- بازم سوء تفاهم شده ، اما بهتره در موردش حرفي نزنيم، ممنونم كه زحمت كشيديد و از عشاقتون دل كنديد و وقت با ارزشتون رو به من داديد. خوش باشيد خانم.
با اين Text بهش فهموندم كه بد جوري عصبيم كرده و ميخوام كه بره ، در صورتيكه اصلا خواسته قلبيم اين نبود ، ميخواستم بمونه اما چطوري؟ همه اش جنگ اعصاب داشتيم ، ميدونستم اگه بره ، دوباره دلم ميخواهد برگرده ، اما به هيچ سراطي مستقيم نبود و غير از اعصاب خورد كني ، هيچي برام نداشت ، چند لحظه اي مكث كرد،‌ شايد انتظار همچين برخوردي رو نداشت، 2-3 دقيقه اي نه اون چيزي گفت ، نه من .... بي صبرانه منتظر بودم Text بفرسته ، تو اين چند دقيقه 10 بار حرفهايي كه بينمون رد و بدل شده بود رو خوندم، كاش يه چيزي ميزد كه دلم آرووم بگيره ، كاش خداحافظي نكنه ، كاش بمونه و باهام حرف بزنه ، كاش بفهمه كه اگه اينقدر دارم كوتاه ميام ، براي اينه كه ميخوام باهاش حرف بزنم ،كاش كاش كاش .....

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#8 | Posted: 2 Jan 2011 10:13

قسمت هشتم


- نميدونستم اينقدر وبلاگم بي محتوا و مزخرفه !!
- يعني چي ؟ متوجه منظورتون نميشم؟
- تا اونجايي كه يادم مياد قرار شد بخونيدش ،‌ اگه خوب و مفيد بود، تبليغش رو بزنيد تو سايت و چت روومتون. اينقدر بد بود كه اينكارو نكرديد؟
اوه اوه ،‌به كل يادم رفته بود كه وبلاگشو بخونم، بعد از اون روز حتي يكبار هم بازش نكرده بودم ...
- راستشو بگم ؟ (يه مكث ) اصلا وبلاگتون رو نخوندم
كاملا خودمو براي جواب هاي كوبنده اش آماده كرده بودم
- چرا؟ بخاطر آهنگش؟
- اره ، يعني نه ، نميدونم ....
- چرا اين آهنگ اينقدر اذيتت ميكنه؟
- اذيت نميكنه، ‌خاطره خوبي ازش ندارم
- چرا ؟ شكست عشقي خوردي؟ تو رو ياد عشقت ميندازه؟
- مهم نيست ، شايد بعدا يه روزي بهت گفتم ....
- باشه ، هر طور راحتي ، (تو سطر بعدي برام زد) ميخواهي آهنگش رو بردارم كه اذيت نشي؟
- نه نه ، دوست دارم اگه وبلاگتون رو ميخونم ، همونطوري باشه كه بوده، همونطوري كه شما دوست داريد.
- بازم هرطور تو راحتي
"هر طور تو راحتي " " تو " " آهنگشو بردارم كه اذيت نشي ؟" " كه اذيت نشي" WooooW چقدر اين دختر غير قابل پيش بيني بود ، بر خلاف اون چيزي كه فكر ميكردم ، خيلي آرووم شده بود، چقدر حس ميكردم بهم نزديك شده، بيشتر از 100 بار حرفهامون رو خوندم ، لحنش با گذشته خيلي فرق كرده بود ، چند دقيقه اي نه اون چيزي گفت ،‌نه من .... كاش خونده بودم وبلاگشو، اگه خونده بودم ، الان ميتونستم در مورد وبلاگش باهاش حرف بزنم و يه كمي بيشتر وقتمو باهاش بگذرونم ،... خواستم وبلاگش رو بخونم ، اما پيش خودم گفتم ، شب تو خونه بخونم بهتره ، الان كه خودش اينجاست ، شب وقتي تو اتاقم تنها بودم ميخونمش، موضوع خوبي رو پيش كشيده بود براي بيشتر موندن ، اما الان ديگه حرفي نمونده بود ، و هر لحظه ممكن بود خداحافظي كنه و بره ، بي حركت داشتم صفحه Pm اش رو نگاه ميكردم و حرفهامون رو ميخوندم " شايد بعدا يه روزي بهت گفتم " اينقدر اون لحظه خودمو بهش نزديك حس كردم كه خواسته يا نا خواسته بهش فهموندم بعدي هم در كار هست، يعني ميخوام كه باشه ، اونم مخالفتي نكرد، يعني از نظراون هم بعدي در كار بوده .... Text ش منو به خودم آورد
- دوست دخترته ؟
يه لحظه تعجب كردم، نميدونم چرا عصبي شدم ؟ فكر كردم همزمان با من داره با يكي ديگه هم ميچته و اين Text ماله اون يكي pm اشه
- ببخشيد؟
- (اسم دختري رو كه در بدو ورودش باهاش كل كل كرد رو آورد) ميگم اون دوست دخترته؟
يه لحظه خنده ام گرفت ، يه جورايي خوشحال شدم كه اشتباه فكر كرده بودم و جز من با كس ديگه اي چت نميكرده. از طرفي هم اون دختره رو به عنوان دوست دخترم تجسم كردم ، اول يه آيكن خنده براش فرستادم و بعد زدم
- نه بابا
- دوستش داري؟
- (دوباره همون آيكون) نه باباااااااااا
- ولي اون دوستت داره
- اين مشكل اونه ، به من ربطي نداره
- اين يكي رو چي؟ دوست داري؟
- (آيكون تعجب) كدومو؟
- همين كه داره باهاش تو رووم ميچته و يكي در ميون تو رو صدا ميكنه ..
صفحه اصلي رووم رو نگاه كردم ، نيكا رو ميگفت ، نيكا يكي از بهترين و باحالترين دختراي رووم بود كه من واقعا دوستش داشتم، اما نه اونطوري كه بلك فكر ميكرد، نيكا خيلي شوخ بود، 3 سالي بود كه ميشناختمش،‌ از بچه هاي همون رووم قديمي بود، اما تواون رووم با يه آي – دي ديگه ميومد، وقتي من سايت زدم و اومد تو رووم من ، آي-ديش رو عوض كرد و از منم قول گرفت كه به كسي در مورد اون چيزي نگم ، تو اين 3 سال هم بين من و نيكا ، جز شوخي و تفريح و بازي هاي نتي و البته احترام ، چيز ديگه اي نبود. ديدم كه نيكا داشت با بچه ها چت ميكرد و سر به سر همه ميذاشت و هي تو رووم ميزد " اين عليرضا كوش؟؟ نازي كوش؟ " نميدونم چرا يه جورايي خوشم ميومد از اينكه واسه بلك مهمه كه من كي و دوست دارم ، كي و دوست ندارم ، يا كي دوست دخترمه ،‌خواستم اذيتش كنم و يه جورايي عكس العملش رو ببينم ، زدم
- نيكا رو ميگي؟ آره دوستش دارم ، خيلي باحاله
- جدا ؟؟
- واقعا ، چطور؟
- اميدوارم با همديگه خوشبخت بشيد. بايد دختر فوق العاده اي باشه كه تو ازش خوشت مياد.
خيلي خيلي خوشحال بودم ، يه جورايي حس و حال اون 2 تا برادرا كه هواپيما رو اختراع كردن رو داشتم، تو پوست خودم نميگنجيدم ، حالا ديگه ميدونستم كه حسي كه بهش دارم،‌ يه طرفه نيست و تونسته بودم حس حسادتش رو تحريك كنم و اين يه پوئن مثبت بود برام ، اما ميدونستم اگه بيشتر از اين پيش برم ،‌ديگه نمي تونم جمعش كنم ، واسش زدم
- Stop Please, Stop.... اصلا اون طوري كه شما فكر ميكنيد نيست ، اون فقط برام يه دوسته ،‌همين ، ايني هم كه فرموديد فوق العاده است ، خب از نظر من ،‌همين كه بي جنبه نيست و حد و حدودش رو رعايت ميكنه،‌ بسه ، بقيه اش هم به خودش مربوطه ، نه من ...
- (بعد از چند لحظه ) اوكي ،‌اصلا به من چه .....
از جوابش ناراحت شدم ، اما به روي خودم نياوردم. دوباره برام زد
- خيلي خوب ، من برم ديگه ، ‌خوش باشي
از اينكه ميخواست بره خيلي ناراحت بودم ، اما كاريش نميشد كرد،‌ مخصوصا كه حس ميكردم ناراحته ، اما من براش توضيح دادم و ناراحتيش بي معني بود، چاره اي نداشتم ،‌باهاش خداحافظي كردم و رفت . بعد از اينكه رفت ، يه نگاهي به ساعتم انداختم ، نزديكاي 4 بود، ديگه حوصله چت كردن رو هم نداشتم، به نيكا هم توجهي نكردم و از رووم اومدم بيرون، سيستم و خاموش كردم ، رفتم اتاق پدرم ، مشغول كاراش بود، يه ذره باهاش حرف زدم و از شركت گفتيم و برنامه هايي كه بايد انجام ميداديم ، پدرم رو خيلي دوست داشتم ، خيلي ، اما بهش نزديك نبودم، يه جورايي برام يه رييس بود تا پدر، بيشتر صحبت هايي كه بين من و پدر رد و بدل ميشد مربوط به كار بود. تا زماني كه بچه بودم،‌ بابا همش مسافرت بود،‌ وقتي يه مقدار بزرگتر شدم، خودم واسه درس و دانشگاهم خارج از ايران بودم و پدر رو خيلي كم ميديدم، زماني هم كه مدركم رو گرفتم و برگشتم، تو شركت پدر مشغول كار شدم و برام شد يه رييس . خيلي براش احترام قائل بودم و هميشه برام يه پشت گرمي بود. بعد از اينكه يه مقداري در مورد كار حرف زديم ، پدر گفت
- برنامه ات براي شب چيه ؟
- برنامه اي ندارم پدر ،‌چطور؟
همونطور كه سعي داشت با آتش كبريت پيپش رو روشن كنه ، بهم گفت
- ميخواستم دوتايي بريم بيرون، شام بريم يه جاي دنج ، مثل دو تا مرد بشينيم گپ بزنيم
اولين بار بود پدر همچين چيزي ازم ميخواست، خيلي خوشحال بودم
- چشم پدر ، هرطور شما بخواهين، كجا بريم ؟
دستش رو به سرعت بالا پايين ميكرد كه آتش كبريت خاموش بشه و همزمان چند پك محكم به پيپش زد ، تا آتشي كه به توتون هاش افتاده بود جون بگيره، وقتي از اين كار فارغ شد رو به من كرد و گفت
- نميدونم از همونجا هاي دنجي كه اين دخترهاي ورپريده رو ميبري
از اين حرف پدر هم خندم گرفته بود،‌ هم خجالت كشيدم، تا به حال نشده بود كه پدر باهام اينطوري صحبت كنه. يه لحظه فكر كردم، باغي كه تو نياوران بود و وسطش رستوران بزرگي زده بودند،‌ اومد تو ذهنم و به پدر آدرسش رو دادم و گفتم بريم اونجا ؟ پدرم هم مخالفتي نكرد و همه چيز رو سپرد به من و دوباره حرف رو كشوند به كار و شركت و نمايندگي كه ميخواست در آلمان بزنه، نيم ساعت ديگه با همين حرفها گذشت ، خسته شده بودم و ميخواستم برم خونه ، از پدر اجازه گرفتم و قرار شد ساعت 8 من و بابا از خونه راه بيفتيم به سمت رستوراني كه من پيشنهاد كردم.
در طول راه همه فكرم اين بود كه پدر چي ميخواد بهم بگه؟ از طرفي هم تو فكر اين بودم كه كي ميتونم برم به وبلاگ بلك سر بزنم ، آرووم بودم، با اينكه بلك ناراحت رفته بود اما خيلي آرووم بودم و ميدونستم ناراحتيش هم به خاطر منه، يعني واسش مهم شده بودم، همونطوري كه اون واسم مهم شده بود، چراش رو نميدونستم ، اما برام مهم بود، ترافيك خيابون ها رو با همين افكار گذروندم و رسيدم خونه ، مامان و سوگند خونه بودند، طبق معمول مامان تو آشپزخونه بود و سوگند پاي ماهواره ، بعد سلام و خسته نباشيد و اين حرفها ، داشتم از راه پله هاي كنار آشپزخونه ميرفتم سمت اتاقم كه صداي سوگند رو شنيدم
- سامي مامان غذاي دلخواهتو درست كرده، نازي هم داره مياد اينجا ، بهش ميگم سالادي كه دوست داري درست كنه ، امشب حسابي حال كني
- دست همگي درد نكنه، اما من شام خونه نيستم
- (مامان با تعجب و اخم و داد) يعني چه ؟؟ هر شب هر شب بيروني... هر جا كه هستي واسه شام بر ميگردي خونه
با خنده از پله ها اومدم پايين و رفتم سمتش و هيكل توپوليشو تو بقلم گرفتم و صورت مثل فرشته اش رو بوسيدم
- الهي فدات شم من ، جذبه ، تحكم ، ديكتاتور، ... تقصير من نيست ، همسر جنابعالي دستور فرمودند، شام مثل دو تا مرد بريم يه جاي دنج و گپ بزنيم.
مامان همونطور كه داشت خودش رو از بقل من ميكشيد بيرون تا اينو شنيد ، گل از گلش شكفت و گفت
- ئه؟ بلاخره به زبون اومد؟ آره مادر ، پدرت راست ميگه ،‌به حرفهاش گوش كن
- مامان جان ، پدر كه هنوز چيزي نگفته كه بخوام به حرفهاش گوش كنم.
- (سوگند در حالي كه داشت ميومد سمت آشپزخونه ) اوه اوه سامي بدبخت شدي ،‌ زن و شوهر برات نقشه كشيدن ، خدا به دادت برسه
- (چهره خندون مامان جاي خودش رو به يه چهره عبوس داد) يعني چه ؟ به تو چه اصلا دختر، برو سر جات بشين.
سوگند كه انتظار همچين حرفي رو از مامان نداشت، ناراحت شد و برگشت سمت مبل ، مامان يه ذره لحنش رو مهربون تر كرد و ادامه داد
- هيچ پدر و مادري بد بچه هاشون رو نميخوان، همه زندگي من و پدرت هم شما دوتايين
بعد رو كرد به من و با لبخند ادامه داد
- برو پسرم ، برو يه دوش بگير، مادر به قربون قد و بالات بره ، برو دوش بگير خستگي از سرت بپره، بيا پايين يه چيزي بدم بخوري كه سر حال بيايي.
يه "چشم" گفتم و برگشتم سمت راه پله ها ، سوگند راست ميگفت، حتما خبرايي بوده كه مامان هم ازش خبر داشت ، اما چي بود ؟ خدا ميدونه !!!

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#9 | Posted: 2 Jan 2011 10:14
قسمت نهم

بعد از اينكه دوش گرفتم و لباسم رو پوشيدم ، يه نگاه به ساعت انداختم ، 6 و نيم بود. خواستم برم پايين ، ديدم حوصله ندارم ، سيستم و روشن كردم ،‌ رفتم تو رووم خودم، ديدم بلك اونجاست، حتما حدس ميزنيد كه چطوري نيشم تا بناگوشم باز شد. بلافاصله كه ديدمش بهش Pm دادم ، قلبم داشت به سرعت نوور ميزد
- سلام، اينجا چي كار ميكنيد؟
چند دقيقه اي طول كشيد، ‌اما جوابي نداد، دل تو دلم نبود،‌هي به خودم فحش ميدادم ، آخه پسر چرا بهش Pm دادي؟؟؟ آخه به تو چه كه اينجا چي كار ميكنه؟ چت روومه ،‌اومده چت كنه ، مگه تو فضولي؟ آخه اينم سئوال بود تو كردي ؟؟؟ جنبه نداشتي باهات 2 كلمه خوب حرف زد؟ راست ميگن ديگه ،‌ پسرا جنبه ندارن ،‌ حالا هرچي بگه حق داره، ‌اه اه سيريش ،‌ كنه ، حال به هم زن ،‌ به قول نيكا "عق !!!" (معمولا پسرايي كه سيريش نيكا ميشدند ، دقيقا مثل الان كه من سيريش بلك شدم ، نيكا با كلمه "عق" معرفيشون ميكرد) با بي تابي يه چشمم به Pm بود،‌يه چشمم به صفحه اصلي رووم، پيش خودم ميگفتم الانه كه تو رووم آبرومو ببره . تو اون چند دقيقه هزارتا دليل براي خودم آوردم، ‌گفتم اگه شروع كرد چرت و پرت گفتن،‌ ميگم خانم رفتم وبلاگتون رو خوندم ، خيلي خوشم اومد،‌ حاضرم تبليغش رو تو سايتم بزنم ، ‌ميخواستم بپرسم كجاي سايت تبليغش رو بزنم .... هان؟؟ خوبه ديگه همينو ميگم ... ولي آخه اگه پرسيد كجاش رو خوندي،‌ چي دستگيرت شد ؟ چي بگم؟؟؟ اگه گفت اين كه ديگه سئوال كردن نداره ، چي بگم ؟؟ اي خداااااا، تو همين فكرا بودم و خون خونمو داشت ميخورد كه جواب Pm رو داد
- سلام آقاا، چطوري؟ چقدر طول كشيد از سركار بياي خونه ،‌خونه اي ديگه؟
وااي چه باحال شده بود، انگار به خر تي تاپ داده باشي ، ‌چه حالي ميكنه.... منم همونقدر داشتم حال ميكردم .... چند ثانيه اي طول كشيد تا از اون همه فكرهاي منفي خودمو خلاص كنم و جوابش رو بدم ، ديدم يه Text ديگه فرستاد ...
- ببخشيد دير جواب دادم و منتظر شدي ، پاي Pc نبودم.
اينو كه خوندم ، عين خر از خوشحالي داشتم جفتك مينداختم ..
- خواهش ميكنم ، تا باشه از اين انتظارهاي كشنده ...
- كشنده ؟؟ چرااا؟
آخه احمق انتظار كشنده هم كلمه بود كه زدي؟؟؟ الاغ ... چيو ميخواستي بفهموني بهش ؟؟؟ اه ،‌حالا چي بگم ؟؟ وااااااي چرا همه كلمات از ذهنم خارج شدن ؟؟ انگار جاي كليد هاي كيبورد رو هم گم كردم ، كممممممك !! نميشد بيشتر از اين منتظر بزارمش ...
- (يك جواب كاملا تخمي (البته ببخشيد، كلمه مناسب تري پيدا نكردم) ) هيچي همينطوري گفتم ، بگذريم ، چه خبرا ؟
- سلامتي‌ ،‌نگفتي ،‌خونه اي؟
- آره ، شما چطور؟ خونه اين؟
- منم آره ، جايي رو جز خونه ندارم برم كه ...
- جدي؟ چرا ؟هلند كه اين همه جاهاي قشنگ داره
- به به ، پس ميدوني كه هلندم ، چه جالب ، ديگه چيا ازم ميدوني؟ مثل اينكه بدجوري دنبال سوابقم بودي ، نه؟؟
اوه اوه ... حالا چي بگم ؟ ميگم از يكي از بچه ها شنيدم،‌ "سوابق" ؟؟ مگه اداره آگاهيه ؟
- چيز خاصي نميدونم ،‌ خب شما ادمين يه رووم بزرگين، بلاخره تو چشمين ديگه ، خيلي اتفاقي از يكي از بچه ها شنيدم.
- اولا ادمين نيستم و مسترم ،‌ بعدش هم به صورت اتفاقي اون شخص كي بود و ديگه چيا از من گفت؟
- ادمين يا مستر فرقي نداره كه جفتش يه معني رو ميده، در مورد اون شخص هم الان كاملا به طور اتفاقي اسمش تو خاطرم نيست، در مورد اطلاعات ديگه هم، چيز خاصي نميدونم ، فقط ميدونم مجردين و هلند زندگي ميكنيد.
- خوبه ،‌و همين ها باعث شد از من خوشت بياد و بياي دنبالم ، درسته ؟
اين حرفش خيلي بهم بر خورد، يعني چي ؟ چون تو هلند زندگي ميكنه و صاحب يه روومه دليل نميشه كه ازش خوشم بياد، " ازم خوشت بياد و بياي دنبالم" مسخره، من كه از اون خوشم نميومد، فقط كنجكاو بودم ، همين.... اه ... ديگه بسه ، بد جوري داره ميره رو اعصابم،‌ مشكل داره اين دختره ،‌ گيريم كه اصلا ازش خوشم اومده، دليل نميشه اينقدر مسخره بازي راه بندازه ، بايد اساسي حالشو ميگرفتم ،‌اينطوري نميشد
- ازتون خوشم بياد؟؟ اومدم دنبالتون؟؟ چرا ؟؟ چون هلند زندگي ميكنيد؟ يا چون صاحب يه رووم هستيد؟ من كي اومدم دنبالتون؟؟ خانم محترم توهم زديد.... من خيلي اشتباه كردم كه يكي – دوبار ، خواسته يا ناخواسته بهتون Pm دادم، مثل اينكه اينجوريا هم كه ميگن ، فقط پسرا نيستند كه بي جنبه ان....
مثل اينكه اصلا انتظار همچين حرفي رو ازم نداشت، احساس ميكردم لبخند رو لباش ماسيده، حالا اون بود كه قدرت تايپ كردن نداشت و همين به من جرات داد كه بقيه حرفهام رو خيلي راحت بهش بگم
- خانم عزيز ، شما تو رووم من ، يه يوزريد ، مثل بقيه يوزر ها ، براي من اصلا فرقي نميكنه كه شما ساكن كدوم كشور يا كدوم منطقه هستيد. اگه اومدم تو روومتون ،‌فقط و فقط براي اين بود كه راجع به شما كنجكاو شده بودم، همش هم از همون " آقاي بلك " شروع شد، بعدش هم كه آهنگ وبلاگتون
- (وقتي ديدم هيچي تايپ نميكنه ، بازم براش زدم) حق با شما بود، اون آهنگ منو ياد عشق از دست رفته ام ميندازه، من خيلي شبهارو بخاطراون با اين آهنگ تا صبح بيدار بودم و زير پام يه تپه از ته سيگار درست ميكردم ....
حالا ديگه چه اون مينوشت چه نمينوشت ، چه ميخواست چه نميخواست ، من ديگه ول نميكردم و دوست داشتم همه چيو در مورد اون آهنگ و سارا و كنجكاويم بهش بگم ، نميدونم چرا ، خيلي وقت بود در مورد سارا با هيچكس حرف نزده بودم، دوباره رفتم تو همون حال و هوا ، ياد اون شبا افتادم ، عصبي شده بودم، دلم ميخواست سيگار بكشم اما نداشتم ، ادامه دادم
- 16 يا 17 سالم بود، ميخواستم براي ادامه تحصيل برم آمريكا يا كانادا، بايد زبان انگليسيم خوب ميشد، تو يه آموزشگاه زبان اسم نويسي كردم و اونجا بود كه باهاش آشنا شدم، خيلي ناز بود، خيلي ... يه جورايي معصوم بود چهره اش، اوايل اصلا حواسم بهش نبود، يعني انگار نميديدمش ، اون ته كلاس مينشست آرووم ميرفت ، آرووم ميومد،‌ هيچ سرو صدايي نداشت ، من و دوستام اول كلاس بوديم و زمين و زمان هم از دست ما آرامش نداشتند، با سكه هاي 25 تومني شروع شد. ميدوني ، اون موقع بين من و 2 تا از دوستام يه جور مسابقه افتاده بود، همه يه قلك گرفته بوديم و قرار گذاشتيم قلك هامون رو پر از 25 تومني بكنيم ، 2 ماه وقت داشتيم، سر اين 2 ماه ، هركي بيشتر از بقيه 25 تومني جمع كرده بود، 25 تومني هاي بقيه هم ماله اون ميشد، از هرجا كه فكرش رو بكني ، 25 تومني گير مياورديم، يه دوست دارم اسمش آرشه ، خيلي شره ، اون احمق ميرفت از تاكسي هاي خطي 6 تا 25 تومني ميگرفت به جاش بهشون 200 تومني ميداد، حاضر بود اينطوري پول خرج كنه ،‌ يعني يه 25 تومني براش 33، 34 تومن آب بخوره ولي از من و عليرضا ببره .
طلسم رو شكست و انگار يادش رفته بود چند لحظه پيش خيلي تند و بد باهاش حرف زده بودم ، برام زد
- عليرضا ؟ چه جالب اسم تو و دوستت جفتتون عليرضا ست !
اصلا حواسم نبود، بدجوري سوتي داده بودم، اما اشكال نداشت، حالا كه همه چيو دارم بهش ميگم، اسمم هم روش . نگاهي به عكس عليرضا كه بالاي تختم بود انداختم،‌ لبخندي بهش زدم
- اسم اصلي من عليرضا نيست، اسم من سامه ، Nickname ام رو به ياد بهترين و با معرفت ترين دوستم گذاشتم عليرضا
- چه جالب ، سام .... ( يه ذره مكث كرد) يه چيزي بگم ؟
- اوهوم ، بگو
- آخي نديده بودم پسرا بگن اوهوم ،
- بده؟
- نه جالبه
- خب حرفتو بگو
- سام ، يه ذره لوسه ، عليرضا مردونه تره ، وقتي ميگن سام ، آدم تو ذهنش يه پسر بچه توپول ناز و ماماني رو تجسم ميكنه ، اما وقتي ميگن عليرضا، آدم يه پسر با حال مياد تو ذهنش، يه لوتي ، درست مثل همين عليرضايي كه تو توي نت ساختي ، اشكال نداره من همون عليرضا صدات كنم ؟
- نه نه، منم مثل تو فكر ميكنم، خودمم عليرضا رو بيشتر دوست دارم ، ميدوني هميشه دوست دارم مثل عليرضا با معرفت باشم، اگه به روزي خدا بهم يه پسر بده حتما به ياد عليرضا اسمش رو ميزارم عليرضا و سعي ميكنم مثل عليرضا بارش بيارم، يه مرد!!
- چرا همش ميگي به ياد عليرضا ؟ مگه عليرضا الان كجاست؟
يه لحظه دستم لرزيد ، يه دردي تو دستم پيچيد و رسيد به قلبم ، ياد اون شب افتادم
----------
همه جا تاريكه ، شاخه درختي كه محكم گرفتمش ، داره از دستم ليز ميخوره ، نه ، خدايا كمكم كن ، دستم داره كشيده ميشه رو شاخه و دارم ليز ميخورم ، پوست كف دستم كامل از بين رفته و شاخه درخت همينطور كه داره از دستم در ميره و ليز ميخوره داره گوشت كف دستم رو هم ميكنه ، ديگه رسيده به استخوان هاي انگشتام ، خون از كف دستم جاري شده و تا زير بازو هام هم خوني شده، تا مرگ 1 قدم بيشتر فاصله ندارم ، صداي عليرضا رو ميشنوم كه داره خودشو به من ميرسونه و نفس نفس زنان و با اضطراب داره داد ميزنه
" سااامي ، خودتو نگه دار ،‌ الان ميام كمكت ، ‌سااااامي "
ديگه نميتونستم، ديگه تواان نداشتم،‌ زير پام رو نگاه ميكنم ، تو تاريكي هيچي ديده نميشه ،‌ فقط صداي آب بهم ميفهمونه كه اون زير يه رودخونه جريان داره
" سااامي ، پايين رو نگاه نكن ، دارم ميام ، رسيدم بهت ، ساامي منو ببين ، پشت سرتم ، اگه بتوني اون يكي دستتو بهم بدي ، ميتونم بكشونمت اينجا ، سااامي "
نميتونستم ، اگه كوچكترين تكوني به خودم ميدادم ، حتما ميفتادم " نميتونم علي ، نميشهههههه ، كمممممككككك"
عليرضا صداش رو آروومتر كرد" ساامي ، داداشم ، خواهش ميكنم ،‌يه تاب به بدنت بده ، دستت و برسون به دستم ،‌ ميگيرمت، ساامي تو ميتوني "
اي خدااااااا نميشد ،‌ خدايا كمكم كن ،‌ يه فرصت ديگه بهم بده ، خدااااا، سعي كردم كاري كه عليرضا ميگه رو بكنم ، يه تاب به خودم دادم،‌ چند سانت بيشتر شاخه از دستم بيرون اومد،‌ آخخ چه دردي پيچيد تو دستم ، دلم ريش ريش شد ، اشك از چشمام ميومد، نميدونم از ترس بود يا از دردي كه از دستم ميومد و تو همه تنم ميپيچيد ؟ تونستم عليرضا رو ببينم ، دستش رو دراز كرده بود سمتم ، لب يه پرتگاه ديگه وايساده بود ، چند سانتي بيشتر باهاش فاصله نداشتم ، خيلي به بدنش كش و قوص داده بود تا بهم نزديك شه ، طوري كه انگار خودشم داشت ميفتاد، ترسيدم
" علييي چي كار داري ميكني ؟؟؟؟؟ خودت داري ميفتي ، برو كنااااار"
فريادي كه عليرضا زد تو اون دره پيچيد " خفه شوو ديگه ، بهت ميگم دستتو بده منننننننن، به تو چه دارم چي كار ميكنم .....(صداش رو آرووم تر كرد) بيا ، يه يا علي بگو ، خوتو بنداز سمتم ،‌ به جون داداش ميگيرمت"
يه لحظه زمان برام وايساد ، اگه صبر ميكردم ،‌بلاخره شاخه از دستم در ميرفت و سقوط ميكردم،‌ بايد يه حركتي ميكردم، همون كاري كه عليرضا گفت رو انجام ميدم، اگه تونست منو بگيره كه زنده ميمونم ، اگه نتونست هم ، چيزي عوض نميشه ،‌ اين شاخه هر لحظه ممكنه بشكنه يا از دستم كامل در بره ، تصميمم رو گرفتم ، با همه قدرت خودمو پرت كردم سمت عليرضا " يااااا علييييييييييييييييييييييي "
پام بدجوري درد ميكرد ، با جفت زانوهام افتاده بودم رو سنگي كه عليرضا روش وايساده بود، به خودم اومدم، وااي خدايا زنده ام
" خدايا شكرت ، خدايا شكرت ، علي زنده ام ، عليرضا ،‌ علي "
ئه ، پس عليرضا كوش ؟؟؟ من دستاشو دور كمرم ، وقتي داشت پرتم ميكرد رو سنگ حس كردم ، حالا كوش ؟؟؟؟؟؟
" عليرضااااا، عليي ،‌عليرضاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر …
     
#10 | Posted: 1 May 2011 02:40
قسمت دهم
احساس كردم نفسم بند اومده ، نميتونستم نفس بكشم، حتي نميتونستم پلك بزنم، هميشه وقتي ياد اون شب ميوفتم ، همين حالت بهم دست ميده ، سعي كردم هرطوري هست از اون حال بيام بيرون ، همه توانم رو جمع كردم و با يه لزرش كلي كه تو بدنم افتاد ، تونستم نفس بكشم ...
آآآه ه ...
دستم يخ كرده بود، احساس ميكردم خون به نوك انگشتام نميرسه ،‌ انگار از مچ به پايين دستم خواب رفته بود، اشك چشمامو پوشونده بود، تمام صورتم خيس بود، عرق و اشك قاطي شده بودند، حتي موهام هم خيس شده بود و رو پيشونيم چسبيده بود، انگار همين الان از زير دوش اومده بودم بيرون،‌ سعي كردم دستم رو تكون بدم و كف دستهام رو به هم ماليدم تا خون تو دستام جريان پيدا كنه ، يه كم كه جون گرفت با كف دستم موهاي پيشونيم رو دادم عقب ، چشمام رو پاك كردم ، صفحه Pm رو نگاه كردم
- عليرضا ، كوشي ؟
- (وقتي ديد جواب نميدم ، دوباره ادامه داد ) اي بابا ، آقاي ساام (سطر بعدي) ميخواستين برين ، يه باي ميدادين.
هرطوري بود سعي كردم جوابش رو بدم
- ببخشيد، اينجام ، نرفتم كه باي بدم
- چه عجب ، Pm كسه ديگه اي بودين كه نتونستين جواب منو بدين؟
- نخير ، كاري پيش اومد مجبور شدم چند لحظه برم .... ( سطر بعدي ) سئوالتون چي بود؟
- آهان ،‌ حد اقل يه Brb ميدادين ، گفتم اين دوستتون ، آقاي عليرضا كجاست الان؟
- فوت كرده
- آخخخ، كي ؟ چطوري؟
- 5-4 سالي ميشه،‌ تصادف كرد.
نميخواستم بهش بگم كه بخاطر من خودش رو به كشتن داد ،‌ نميدونم ، شايد فكر كردم اگه الان بهش همچين حرفي رو بزنم باور نميكنه،‌ آخه تو چت ، معمولا واسه همه از اين اتفاقات خارق العاده زياد ميفته و اكثرا هم خالي بنديه ، نميخواستم فكر كنه منم دارم بهش دروغ ميگم ، از طرفي هم با گفتن اين حرف ، و شرح دادن ماجرا ،‌خودم رو بيشتر اذيت ميكردم.
- آخي، چه بد ، ‌خدا بيامرزتش
نه اون چيزي ميگفت ،‌نه من ، دست خودم نبود، اشكم همينطوري ميومد، چقدر دلم براي عليرضا تنگ شده ، ‌اونكه رفت ، همه دل خوشيم هم رفت. آرش بود، اما حال و روز اونم بهتر از من نبود، يه نگاهي به ساعت انداختم ،‌اوه اوه از 7 و نيم هم گذشته بود، بايد ميرفتم پايين،
- ببخشيد ، از اون موقع كه با هم آشنا شديم ، همش دارم تو رو ياد خاطرات تلخت ميندازم .
- نه مهم نيست،‌ ( تو سطر بعدي براش زدم) من بايد برم
- چرا ؟ كجا ؟
اين سئوالش برام جالب بود، يعني واسش مهم بود كه كجا ميرم. يا چرا ميرم . دوباره برام زد
- ببخشيد سئوال بي ربطي كردم.
- (لبخند نشست رو لبم ) نه بابا خواهش ميكنم ،‌ جايي قرار دارم، تا حاضر شم برم دير ميشه.
- ئه ؟ اوكي ،‌خوش باشيد، سلام برسون
- ممنون ،‌ به كي سلام برسونم؟
- به همون خانم خوشگله كه باهاش قرار داري
- (ايكن خنده) از كي تا به حال پدرم ، خانم خوشگل شده؟
- ئه ، با پدرت قرار داري؟ چه جالب ! فكر نميكردم ازدواج كرده باشي ..
از تعجب شاخ در آوردم ، ازدوااااج ؟؟؟ خانم خوشگله ؟؟؟؟ اين چرا جنبه منفي همه چيز رو ميگيره ؟؟؟
- ببخشيد،‌ اما ميتونم بپرسم از كجاي حرفي كه زدم ، فهميديد كه من متاهلم ؟
- خب آخه با پدرتون قرار داريد، اين يعني با هم يه جا زندگي نميكنيد، خب اصولا آقايون تنها زندگي نميكنن ديگه ، خب اينم نشون ميده كه متاهلين (:D)
واقعا خنده ام گرفته بود، چقدر سريع تجزيه تحليل كرده بود و چقدر مزخرف بود اين تجزيه ، تحليلش!!!
- عجب !!! خانم محترم ، خيلي اشتباه فكر كرديد، من مجردم، با پدر و مادرم هم يه جا زندگي ميكنم، اما پدرم صلاح ديدن امشب راجع به مسائل مهمي ، در تنهايي با پسرش صحبت كنه ، ايرادي داره از نظر شما؟
- ئه .. نه بابا ، چه ايرادي (:D ) خوش باشيد. (سطر بعدي) حالا چي كار دارند؟ ( ايكن سووت )
از فضوليش و آيكن هايي كه ميفرستاد خنده ام گرفته بود
- نميدونم والا
- خير باشه
- انشاءالله كه هست
- كي برميگردي؟
- چطور؟
- همينطوري ، آخه ميخوام ببينم آخر كي شرط 25 تومني ها رو برده؟ خيلي دوست دارم بدونم ربطش با اون خانم چي بوده.
- آها،‌ فكر نميكنم ديگه امشب وقت بشه راجع به 25 تومني ها حرف بزنيم . باشه يه وقت ديگه
- اوكي ،‌هر طور تو راحتي ، يه سئوال بپرسم؟
- اوهوم ، بپرس
- آخي ، بازم اوهوم ( سطر بعدي ) با همه يوزرهاي روومت اينطوري حرف ميزني؟
- چطوري؟
- اول سرشون داد ميزني ، بعد سير تا پياز زندگيتو بهشون ميگي ؟
به كل يادم رفته بود كه نيم ساعت پيش چقدر بد باهاش حرف زده بودم.
- نه
- پس نگو من با بقيه يوزرهات يكيم ...
- .....
- آي – دي ياهو مسنجرت رو بهم بده
لحن تحكم آميز و در عين حال دوستانه اش به دلم مينشست . واقعا اون برام با همه فرق داشت ، خودش هم ميدونست . آي- ديم رو بهش دادم و ازم خواست وقتي رسيدم،‌ يه سر به مسنجرم بزنم ، اگه ديدم هست ، باهاش بچتم . منم قبول كردم و خيلي سريع باهاش خداحافظي كردم ،‌يه آب به دست و صورتم زدم ، حالت موهام رو درست كردم و آماده شدم ، ساعت 10 مين به 8 بود،‌ راه افتادم سمت پايين، از بالا كه ديد زدم ، پدرم رو تو هال يا پذيرايي نديدم، فهميدم پدر تو اتاقشه و مطمئن بودم داره آماده ميشه ، اين رو هم مطمئن بودم در حال آماده شدن ، هي تند تند به مامان كه داره يه چيزهايي تو گوشش ميخونه ، ميگه چشم خانم ، چشم ! و مامان هم داره با سماجت خاص خودش كلمه به كلمه پدر رو شير فهم ميكنه كه چي به من بگه و چي نگه با ابن اوصاف ، حرفهاي مهم مردونه كه پدرم ميگفت، همچين مردونه ي مردونه نبوده ، سرمشق اصليش زنونه بوده .
از پله ها داشتم ميومدم پايين سوگند و نازي رو ديدم كه تو آشپزخونه دارن سالاد درست ميكنند، با ديدن نازي يه رعشه به بدنم افتاد ، ياد اون شب افتادم ، بلافاصله سرم رو به سمت سوگند برگردوندم تا چشم تو چشم با نازي نشم، اونها هم تا من رو ديدن از جاشون بلند شدن و سلام و احوالپرسي با نازي شروع شد، سعي ميكردم كاملا عادي برخورد كنم،‌ تا سوگند چيزي نفهمه ، نازي هم خيلي عادي و مثل هميشه بهم دست داد و خوش و بش كرديم. برام جالب بود، يه زن ،‌ وقتي ميخواد كاري رو انجام بده ، حتي اگه شده زمين و زمان رو به هم ميدوزه ، اما كارش رو انجام ميده و بعدش هم همه چيز رو مثل روز اول بر ميگردونه ، انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده.... و حالا به اين حرف استادم رسيدم كه مردها ملعبه دست خانم ها هستند. مردها آفريده شدن تا زنها رو به خواسته هاشون برسونن و پلي هستند براي رسيدن خانمها به اهدافشون.....
- (سوگند) ساامي قضيه جديه هاا
- خدا به خير بگزرونه
- (نازي در حال درست كردن سس سالاد) جريان چيه آقا سامي؟ خبراييه؟
- ( من در حال ناخونك زدن به كاهو هايي كه سوگند با نظم و ترتيب خاصي خيلي قشنگ رو هم چيده بود) نميدونم والله
- (سوگند با خشم ) اااه ، ساامي نكن ديگه ، به هم ريختي همه چيزو ، اصلا از آشپزخونه برو بيرون
سوگند با تهديد چاقو منو از آشپزخونه انداخت بيرون ، ساعت از 8 هم گذشته بود و بابا و مامان هنوز تو اتاق بودند، خنده كنان داد زدم
- پدر ، من حاضرم ، ميرم ماشين رو از پاركينگ در بيارم ،‌ تو كوچه منتظرتون ميمونم
منتظر جوابش نشدم و با نازي و سوگند خداحافظي كردم و از خونه زدم بيرون . ماشين رو از پاركينگ آوردم بيرون و تو كوچه ، دم در پارك كردم و منتظر پدر شدم، يه موزيك ملايم گذاشتم و رفتم تو فكر ، تمام فكرم Black بود ، خيلي دوست داشتم كار پدر با من زودتر تموم بشه و بتونم بيام خونه و با بلك چت كنم، يه جورايي اصلا برام مهم نبود كه پدر چي ميخواهد بهم بگه ، فقط ميخواستم زودتر حرفش رو بزنه و تموم شه .
بلاخره پدر اومد و سوار ماشين شد و به سمت رستوران حركت كرديم ، تو راه چند كلمه اي در ارتباط با كار حرف زديم ، دل تو دلم نبود كه پدر بره سر اصل مطلب و منو خلاص كنه .
وقتي رسيديم ، بعد از سفارش دادن شام و مخلفات ، پدر صحبت رو از كار كشوند به خانواده و يواش يواش رسيد به ازدواج و بچه دار شدن ، حالا ميفهميدم كه ماموريت سري پدر ، تشويق كردن من به سمت ازدواجه !!
- ببين پسرم ، تو الان ديگه مردي شدي واسه خودت،‌ وقتشه ديگه آستين بالا بزنيم برات و از اين الاخون والاخوني در بيايي. خدا رو شكر ، سوگند هم ازدواج كرده ، شوهرشم پسر خوبيه ، فكر من راحته كه سپردمش دست يه مرد. حالا تو موندي ، تو هم كه به اميد خدا همين روزها يه زن خووب برات پيدا ميكنيم و ميري سر زندگيت ، من و مادرت هيچ چيزي جز خوشبختيه شماها نميخواهيم .....
يه لحظه مغزم هنگ كرد، " همين روزا برات يه زن خووب ميگيريم ، ميري سر زندگيت " ؟؟؟؟ مگه شهر هرته ؟! ديدم اگه بخواهم كوتاه بيام ، اينا همين فردا ميرن يه زن برام ميگيرن ، دست يه بچه رو هم ميزارن تو دستم ميگن " پسرم بيا ، اين زنت ، ا ينم بچه ات ، بشين زندگي كن"
شام رو آوردن و پدرم مشغول خوردن شد
- پدر جان حق با شماست ،‌ اما من هنوز اون كسي كه دلم ميخواهد رو پيدا نكردم،‌ پيدا كنم ، چشم ...
- اي بابا ، اين همه دختر خوشگل و تر تميز و خانواده دار ، دور و برمون هست ، رو هر كدومشون هم دست بزاري ، نه نميگن . خدارو شكر از نظر مادي كه كم و كسر نداري ، اهل دود و دم نيستي ، تو خانواده بزرگ شدي ، خوش هيكل و خوش برو رويي ، تحصيلكرده هم هستي، همه از خداشونه دخترشون رو بدن به تو !! (با يه چشمك) تو بعله رو بگو ، بقيه اش رو بسپار دست من و مادرت!
- آخه پدر همه چي كه الكي نيست، من زنم رو بايد خودم انتخاب كنم، من ميخواهم باهاش زندگي كنم ، نه شما و مامان.
- اي باباااا،‌ يه طوري حرف ميزني انگار ما تو رو مجبور كرديم فلان دخترو بگيري ، ما كه حرفي نداريم پسرم ، مگه سوگند رو ما زور كرديم ؟ خودش خواست پسر رو ،‌ ما هم ديديم پسر خوبيه ، داديمش بهش ، در مورد تو هم همينه، تو بپسند، ما ديديم خوبه ، خونواده داره ، نجيبه ، ميگيم مباركه !
خيالم راحت شد و يه لقمه به راحتي خوردم و نفس تازه كردم ، ادامه دادم
- در ضمن اين كه ميگيد ، همين روزها برات زن ميگيريم ، نداريمااا ! وقت ميبره ، تا اون كسي كه خوشم مياد رو پيدا كنم
- باشه ، اما نه اونقدر كه وقتي بچه دار شدي ، بچه ات بهت بگه بابا بزرگ !! ( بعد از مكث كوتاهي ادامه داد) مادرت چند تا دختر برات در نظر گرفته ، بريم اونها رو ببين ، شايد پسنديدي
ميدونستم ، ميدونستم آخرش به اينجا كشيده ميشه
- پدر ، نه ه ه ه !!!! من خودم بايد انتخاب كنم
- اه ه ، خوب خودت انتخاب كن ، ما كانديدا ها رو بهت معرفي ميكنيم ، تو انتخاب كن ، (چشماش رو تنگ تر كرد ) ببينم ، نكنه كسي رو دوست داري ؟ هان ؟
- نه پدر
- اگه كسيو ميخواهي بگو ، بريم ببينيمش ، شايد خورند ما بودن و همونو برات گرفتيم.
- نه پدر، واقعا كسي رو نميخوام ، اما دوست دارم با عشق ازدواج كنم ، به عشق بعد از ازدواج هم اعتقاد ندارم
پدرم چند لحظه اي ساكت شد بعد با حالتي كه انگار به مسئله پيچيده اي رسيده باشه گفت
- يعني واقعا اين همه دختر كه دور و برت هستند، هيچكدوم رو نميخواهي؟
- كدوم همه دختر؟؟ يه چيزي ميگيناا .
- (معلوم بود كه حرفم رو باور نكرده ) حالا هرچي ، چه يه دونه ، چه 100 تا ، من و مادرت چند تا برات دختر در نظر گرفتيم ، بريم ، ببينشون ، اگه گفتي نه ، ميريم سراغ نفرات بعدي .... خوبه ؟
براي خاتمه دادن به اين بحث ،‌بايد قبول ميكردم‌، پدرم حرف منطقي ميزد، همه چيز رو هم سپرده بود به خودم ، اما نميدونم چرا ته دلم راضي نميشد هيچ دختري رو ببينم، ناخود آگاه وقتي حرف خواستگاري شد، ياد بلك افتادم ، بعدش هم تو دلم به خودم خنديدم ، چه مسخره !! اصلا نميدونم دختره چند سالشه، چه شكليه، ميخواستم بگيرمش!!
با پدر موافقت كردم و بهش گفتم اولين قرار خواستگاري رو حداقل براي 1 ماه ديگه بزارن و تاكيد كردم روي خوش به مامان نشون نده ، با شناختي كه از مامان داشتم،‌ اگه روي خوش از من ميديد،‌ از همين فردا ، نيم ساعت به نيم ساعت ، از دختر شاه پريون گرفته تا سوپور محله ، برام ميرفت خواستگاري .....
بقيه وقتمون با صحبت كردن در مورد فوايد ازدواج و اين حرفها گذشت، ساعت تقريبا 10 بود كه بلند شديم راه افتاديم سمت خونه ، تمام فكرم پيش بلك بود، خدا خدا ميكردم كه باشه ، دوست داشتم باهاش حرف بزنم ، از طرفي هم نميخواستم يه سره برم سراغش ، نميدونستم بهش چي بگم .... فكرم مشغول بود ، دلم واسه عليرضا تنگ شده بود، ميخواستم برم سر خاكش ، دلم هواي اون روزا رو كرده بود كه با آرش و عليرضا 3 تايي ، زمين و زمان رو به هم ميدوختيم و هيچ چيز نميتونست اين شادي و شيطنت رو ازمون بگيره.
پدر ازم خواست تا ببرمش بزارمش خونه عمو اينا، گفت اونجا كار داره و آخر شب خودش برميگرده خونه . وقتي پدر رو پياده كردم ، يه زنگ زدم به آرش كه ازش بخوام بياد پيشم
- جاانم ؟
- سلام ، چطوري آرش جان؟
- سلام ، خوبم تو چطوري؟
- خوب نيستم، ارش كارت دارم ، كجايي؟
- خونه ، چي شده ؟ تو كجايي ؟ تو ماشيني؟
- هيچي ميخواستم ببينمت ، آره تو ماشينم
- كجا داري ميري؟
- خونه
- خوب رسيدي خونه ، بيا پايين ، من استخرم
- خونه خودمون دارم ميرم ، وايسا ببينم ، خونه مايي؟؟
- (آرش با خنده) خوب آره ديگه ، گفتم كه خونه ام ..
- زهر ماار ،‌چه صاحب شده خونه رو ، اوكي پس ميبينمت
- خونه همسر عزيزمه ، بتركه چشم حسود
نزاشتم ديگه حرف بزنه و با يه "زهر ماارر " گوشي رو قطع كردم و رفتم سمت خونه
     
صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان زیبای چت-عشق-دروغ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites