انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 13 از 18:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  18  پسین »

ضربدری یک طرفه


زن

 
ضربدری یک طرفه – قسمت پنجاه و یکم
فردا صبح هم برنامه این بود بریم قشم که با ماشین مهران رفتیم قشم و بازار و تا ظهر خانما گرم خرید بودن و سمین و نسترن هم دایما غر میزدن کی میریم دریا . بعد از ناهار سمین همینجور که داشت غر میزد که فرزانه بهش گفت : ارش جون خودت اینا رو ببر دریا تا ما هم بریم بازار .
اولش سمین یکم من من که با من نیاد که تهش قبول کرد و اونا رو رسوندم درگهان و من و سمین و نسترن رفتیم سمت یکی از روستاهای قشم که ساحل خلوت و خوبی داشت .
تو راه هم براشون تنقلات گرفته بودم و با اهنگ بلند و رقصیدن رسیدیم و چون وسط هفته بود هوا خوب ساحل خوب و اب تمیزی هم داره و جز ما سه نفر هم پرنده پر نمیزد البته یه قایق صیادی رو اب بود ولی فاصلشون با ما زیاد بود. بچه هام هم فورا پیاده شدن و دویدن تو اب و اب بازی کردن .اینم بگم ارتباط من و سمین از قبل هم خوب بود و زیاد همصحبت شده بودیم یا تو جمع شوخی میکردیم ولی تا اون روز تنهایی همصحبت نشده بودیم.
سمین یه بلوز و شلوارک نخی پاش بود و نسترن هم بلوز شلوار و منم شلوار ورزشی پوشیدم و با رکابی رفتم پیششون و اب بازی و ازشون جدا شدم رفتم جلوتر شنا میکردم که چند دقیقه ای گذشت نسترن صدام کرد که منم بیام پیشت؟
جایی که من رفته بودم عمق اب حدودا تا سینه ام بود که اومدم سمتش و گفتم میخوای بیایی باید بیایی بغلم که اومد بغلم و با هم رفتیم جلو و سمین هم داشت نگامون میکرد و البته سمین شنا بلد بود ولی به خاطر بادی که میومد و دریا موج داشت یکم میترسید من تا گردن تو اب جلو رفتم و نسترن هم نشوندم رو گردنم و کلی اب بازی کردیم و اوردمش پایین و تو بغلم یکم شنا کرد که خسته شد گفت بریم ساحل و اوردمش پیش سمین و گفتم: تو چرا نمیایی جلو شنا که بلدی
سمین: شنا بلدم ولی موج زیاده میترسم
من: خب بیا با خودم ببرمت جلو
یکم من من کرد که از ترس بود و اخرش با تکه ای که نسترن بهش انداخت گفت: حواست بهم هست؟
من: اره نترس
تا یه جایی که اب تا سینه اش بود اومد و موج اب گاهی تا بالای گردنش میومد و استرسی شده بود که دستشو گرفتم گفتم نترس چیزی نیست که و اروم با خودم بردمش جلو که اب تا زیر گردنش اومده بود و با هرموج رو اب شناور میشد و ترسیده بود و خیلی بهم نزدیک بود که با یه موج تا خواست بره زیر اب بغلش کردم و اوردمش بالا و گفتم لذت اب بازی به همین موج هاست من دارمت نترس
سمین: خیلی زیاده میرم زیر اب
من: مگه من میذارم
یکم همونجور دستم دور پهلوش بود و گرفته بودمش تا کم کم استرسش کمتر شد و خیالش راحت شده بود من گرفتمش و موج اب هم که دایما داشت تکونمون میداد دیگه دستم مستقیم رفته بود زیر بلوزش و دستم گاهی تا زیر بند سوتینش میرفت بالا که گفتم : چرا شنا نمیکنی؟
سمین: نمیشه شنا کرد که
سمین خیلی دختر پر انرژی بود و شناختی که من ازش داشتم بسیار شوخ طبع بود و تو خیلی از کارا که دیده بودم ازش نترس بود
من: از تو بعیده اخه تو نترس بودیا
سمین: تو استخر عالی ام ولی اینجا نمیشه خب
من: ولت کنم میتونی پای دوچرخه بزنی؟
سمین: ولم نکن فقط یکم ازاد تر بگیرم
یکم بدنش رو ازاد گرفتم که وزنشو خودش بگیره یکم زد که با یه موج نتونست و سرش رفت زیر اب و کلی اب خورد که اومد تو بغلم و منم دستمو بردم دورش و گرفتمش تو بغل و از ترس محکم خودشو چسبوند تو بغلم و هق میزد و منم بغلش کردم و با موج بعدی که هردومون تکون داد پاشم انداخت دور کمرم حلقه کرد و گفت ولم نکنییییی
من: دیوونه ایییییی تو بغلمیا ولت کنم؟
بی هوا جلو تر رفته بودیم و اب تا زیر گردن من اومده بود و با هر موج خودمو میکشیدم بالا که سمین هم ترسیده بود و محکم منو چسبیده بود . سینه هاش با اینکه چسبیده بود بهم ولی انگار تخت بود. پاهاشم دورم حلقه کرده بود دستمو بردم زیر کون سمین و رو دست بغلش کردم سمین دختر نسبتا لاغر اندامی بود ولی به خاطر ورزش بدنش مثل دخترای دیگه شل نبود کامل دیگه تو بغلم بود و دو تا دستام زیر کونش بود .
گفتم: معلومه بدن سفتی داری
سمین: ورزش میکنم ولی بدنم درشت نمیشه مثل بقیه دخترا
هردومون فهمیدیم که منظورش از بقیه دخترا باسنش بود
همونجور که تو بغلم بود الکی که مثلا منظور من همه بدنش بوده رون پاشو فشار دادم تو دستم و گفتم: نه اتفاقا بدنت عالیه قرار نیست که درشت باشی کاملا معلومه ورزشکاری و بدن ماهیچه ای داری باسن و رون پات که خوب سفته
سمین یکم از حرفم یجورایی خوشش اومد گفت: از این نظر که اره چربی خیلی کم دارم ولی نسبت به قدم وزنم کمه ولی شما هم خوب میتونی منو بغل کنیا
من: واسه من که سنگین نیستی . وزنت چقدر؟
سمین:پنجاه و نه تا شصت. شما شنا خوب بلدی نه؟
من: اره خب خیلی وقته شنا میکنم
سمین: میتونی تو دریا شنا کنی؟
من: دوره غواصی رفتم و تو دریا هم خیلی شنا کردم وقتی سر کار بودم اخه یه مدتی کارم تو دریا بود واسه تفریح زیاد میرفتیم
سمین: خیلی دوست دارم برم غواصی
من: میخوای دوتایی بریم؟
سمین : واقعاااا؟
من: اره
سمین: کجا؟
من:قشم هم داره چند باری رفتم ولی جزیره هرمز قشنگ تره اب زلال تری هم داره
سمین:مامانم بذاره بریم
من: مامانت با من . میایی؟
سمین : ارهههه
چند دقیقه ای حرف زدیم و موج ها داشت بیشتر میشد گفتم برگردیم؟
سمین : یکم بمونیم
من: باشه
توبغلم راحت نشسته بود و به خاطر اب وزنش هم اذیتم نمیکرد و منم دستام هی تکون میخورد و کون خوشتراش سمین تو دستم حرکت میکرد و بلوزش هم خیس شده بود سوتین مشکی کاملا معلوم بود و سینه هاش هم که حسم میگفت خیلی کوچیکه اخه حسشون نمیکردم . خیلی ریلکس بودیم یکم هیجان لازم داشتیم که
یکم اذیتش کردم و هی شل و سفت میگرفتمش و سمین هم هی میگفت وایی نکن غرق میشم و یکمی هم اب خورد و دوباره بغلش میکردم که محکم دستشو دور گردنم حلقه کرد و گفت حالا اگه میتونی بندازم منم به جلو خم میشدم و یکم میرفت زیر اب و با موج میاوردمش بالا که هم ترسیده بود و هم میدونست ولش نمیکنم خندش گرفته بود پاهاشو هی محکم دورم حلقه میکرد و دستاشم دور گردنم محکم گرفت گفت: جون خودت نکن نکن یکم دریا رو ببینم
من: چشم ببین و دستامو بردم زیر کونش و دستامو زیر کونش قفل کردم راحت وزنشو انداخت کف دستام تو بغلم نشست سرش کنار گوشم بود و من رو به نسترن و حواسم بهش بود و سمین هم داشت دریا رو نگاه میکرد گفت: کاش میشد از این صحنه ها عکس گرفت
من: از صحنه روبروت یا از اینکه محکم منو بغل کردی؟
سمین:ارشششش نهههه از این که نمیشه عکس گرفتتتت از روبرو
من: چرا نمیشه ؟ پایینش هم مینویسیم تفریح دونفره منو سمین در خلیج همیشه فارس
سمین: اره خوبه . من کاره نکرده دایما بابا و مامانم دعوام میکنن
من: مگه الان داری کاری میکنی؟
سمین: از نظر من نه ولی از نظر اونا همین که تو بغلت هستم اره کلی دعوا میکنن
من: میخوی بذارمت پایین؟
سمین: نهههههههههههه میخوای خفه شم
من: من که نمیذارم
سمین: میدونم وگرنه همرات نمیومدم تا اینجا اولین باره اینقدر تو دریا جلو اومدم
من: با بابات نمیایی؟شما که زیاد میایین بندر
سمین: بابام تو خونه منو تا حالا بغل نکرده بعد تا اینجا منو بیاره
من:افکار نسل ما که با شما جوونا نمیخونه
سمین: ولشون کن اتفاقا خوبه مامانم نیومد
من: چطور؟
سمین:دفعه قبلی که اومدیم بندر مامانم و بابام حالا مامانم بیشتر همش غر میزنه چرا لباست نازکه چرا سفید پوشیدی خیس میشه بدنت معلومه چرا موهات بیرونه اینو نپوش سوتینت معلومه
من:تقصیر ندارن جامعه نا امنه میترسن ولی الان راحت و ازادی نه
سمین: شما کاملا منو میشناسی دختری نیستم که لخت بگردم یا تیپ انچنانی بزنم ولی دوست هم ندارم اینجور جاهایی بهم گیر بدن خب اومدم دریا مایو که نمیتونم بپوشم با مانتو هم که نمیشه رفت تو اب حالا لباسم خیس میشه یکم بدنم معلوم میشه خب مگه چیه همه جای دنیا همه همو میبینن
من: سخت نگیر نسل ما تو دوره ای بزرگ شدیم که اینا بوده
سمین: ولی شما اینجوری نیستی من ندیدم به خاله فرشته گیر بدی
من: چرا باید گیر بدم هر ادمی ازاده و اختیار داره تصمیم بگیره چی بپوشه چکار کنه با کی بگرده با هر کسی چقدر صمیمی باشه .مگه بابات به مامانت گیر میده؟ خب یه چیزایی عوض شده و باید پذیرفت
سمین: اره به اون بدتر از من مخصوصا وقتایی که فرداش مامانم میخواد بره ماموریت بابام کلا تو خونه عصبیه و دایما غر میزنه
من:بعد از این به بعد دو نفره بیشتر بریم بیرون دوست داری؟
سمین: اونا هم میذارن ؟
من: رضایت اونا با من
سمین:اول کی بریم غواصی؟
من:دوست داری؟
سمین: خیلیییی ولی چون باید لباس تنگ بپوشم مامانم نمیذاره
من: خودم میبرمت . فردا صبح میریم
سمین از خوشحالی بال دراورده بود گفت:واقعاااااااا بریمممم
اروم اروم برگشتیم سمت ساحل و عمق اب کم شد از بغلم اومد پایین و جلوم داشت میرفت شورت مشکی تو شلوار نخی نارنجی که کاملا به بدنش چسبیده بود بدجور خودنمایی میکرد. داشتم کون سمین رو تو فاصله یک متری خودم به وضوح میدیدم با اینکه اندام درشتی نداشت ولی فرم پاهاش و گرردی کونش رو برجسته نشون میداد که تا حد زیادی به کون اذر شباهت داشت ولی خوشتراش تر و کوچولو تر و ورژن یکم سبزه تر البته نه مثل مریم که خیلی سبزه بود ولی خوش اندام بود و برعکس بقیه پارتنرهام بدن ورزیده ای داشت. رسیدیم پیش نسترن که داشت ماسه بازی میکرد که به نسترن گفتم بیا بریم لباستو عوض کنم سردت نشه باد میاد و بردمش پای ماشین و رو صندلی عقب کامل لباسشو دراوردم و خشکش کردم لباس تنش کردم و دوید سمت ماسه هاش و بازیش که سمین هم اومد سمت ماشین گفت: برام حوله میگیری و منم بین در جلو و عقب ماشین براش حوله اش گرفتم و از اونجایی که قدم بلند تر از سمین بود از بالای حوله میتونستم تا بالای سینه هاشو ببینم ولی خب حوله رو خیلی نزدیک بهش گرفته بودم دیدم خوب نبود به بدنش و سمین پشت حوله کامل لخت شد و شورت و سوتینش هم دراورد گذاشت تو کیسه و منم حوله رو پیچیدم دورش و دستاش از بالای حوله بیرون بود و خودشو خشک میکرد و همه پستی بلندی های بدنش رو داشتم میدیدم که پشتش به من بود و گفت حوله رو نگه میداری لباس بپوشم و منم حوله رو از دورش دراوردم و گرفتم ولی اینبار با یکم فاصله بیشتر که میتونستم از پشت تا زیر کونش رو ببینم . کون برجسته و گرد و ناز و کمر خوشکل و تراش خورده و با انبوهی از موهای ترد مشکی که موهای سرش به سمت گردن و کمر و به سمت کونش مثل یه خط باریک کشیده شده بود که بین شکاف کونش محو میشد و روی کونش هم یه لای نازک مو بود دستاشو اورد بالا بند سوتین ببنده دیدم زیر بغلش پر مو هست و سوتین رو بست و خم شد شورت سبز تیره با شکلک ایموجی پوشید اخخخخخخخ و میخواست شلوارشو بپوشه گفتم سمین کمرت جون میده واسه یه تاتوی خوشکل
سمین: واقعاااااا؟
من: اره
سمین: کجای کمرم خوبه واسه تاتو ؟
من: این کمر شیک و اسپرتی که من دارم میبینم همه جاش عالیه ولی به نظرمن دو جای کمرت خیلی قشنگ و ببخشید میگم البته خودتم میدونی که تاتوهای بعضی قسمت ها رو پارتنرت قراره ببینه
سمین خم شده بود و شلوار ورزشی پوشید که بلند شد و پرید تو حرفم گفت: کجاها؟
من: یکی جاهای خاصی رو کمر و یکی مثلا بین کشاله رون یکی مثلا نزدیک به هاله نوک سینه
سمین که حس کردم خیلی خوشش اومده از توجه من بهش گفت:تو به نظرت من کجا رو تاتو بزنم قشنگ تره؟
با بدنی که تو داری هر جاش رو انتخاب کنی عالیههه
سمین: کجای کمرم خوبه؟
لبه حوله رو گذاشتم بالای در ماشین و دستمو گذاشتم بالای سمت چپ کمرش رو شونه اش گفتم یکی اینجا
سمین: خب
و خیلی عادی دستمو بردم پایین و زیر کمرش و یکم شلوار ورزشی و شورتشو بردم پایین که از حرکتم یکم خجالت کشید و یکی دو سانت بالای شکاف باسنش رو انگشت گذاشتم و گفتم یکی هم اینجا یا عمودی یا افقی
سمین: اونجا خیلی ضایعه اگه مامانم ببینه دیگه تمومهههه
من: نگفتم که الان بزنی
سمین : خودمم دوست دارم تاتو داشته باشم ولی خب نمیشه
من: به وقتش
سمین: تاپم رو بپوشم ؟
من: منتظر من بودی ببخشید
سمین: داشتی میگفتی
من: چی میگفتم
سمین انگار دلش میخواست بیشتر حرف بزنه تاپ بندی پوشید و حوله رو برداشتم و نشست لبه صندلی جلو و صندلش رو میپوشید
من: یه سوال بپرسم؟
سمین: اره
من: گفتم پارتنرت اونجاها رو ببینه خیلی سریع گفتی کجاها . کسی هست؟
سمین یکم مکث کرد و دودل بود چی بگه که پیشدستی کردم گفتم: بین خودمون میمونه اگه کسی هست میتونی منو محرم بدونی البته تو اب که خیلی محرمت بودم الان نمیدونم
سمین که با حرف من انگار تو رودرواسی گفتن افتاد گفت: به کسی نمیگی؟
من: چرا باید بگم . تو داری بهم اعتماد میکنی حرفت پیش من بمونه و خوبه که هر دختری تو سن تو یه نفر رو داشته باشه که بتونه باهاش درمورد هرچیزی صحبت کنه و واسه تو کی بهتر از من که هم با مامان و بابات صمیمی هستم و حرفم پیششون خریدار داره هم میتونم کمک خوبی باشم برات و کنارت باشم
ادامه دارد....
     
  
زن

 
ضربدری یک طرفه – قسمت پنجاه و دوم
سمین: یکی بود ولی دیگه نیست خب مامانم فهمید
من: دیگه نیست؟
سمین: مامانم بهش زنگ زد و کلی دعوا و تهدیدش کرد اونم ترسید دیگه سمتم نیومد و الانم رفته با یه نفر دیگه هست
من: عجب ولی بدون اگه واقعا تو رو میخواست میموند. چقدر پیش رفته بودین؟
سمین:منم از همین خیلی ناراحت شدم . کلا سه ماه با هم رابطه داشتیم اونم خیلی نبود کلا دو بار تنها دیدمش بیشترش چت بود
من: حرفه کی هست؟
سمین: یه سال و نیم میشه
من: بعد از اون دیگه کسی نبوده
سمین: دیگه جراتش رو نکردم سر همون مامانم اونقدر منو با کمربند کتک زد و تهدیدم کرد که شک کنم بهت شوهرت میدم
من: واقعااااا
سمین: اره بابا نبینشون اینجور خودشونو نشون میدن
دیدم سمین خیلی بیشتر از اون چیزایی که فرزانه که خودش اون سابقه رو داشته بهم گفته دلش پره و حرف داره سیگارمو روشن کردم و نشستم لبه صندلی عقب و گفتم: خب دختری تو سن تو تازه بلوغ رو تجربه کرده و بعد از بلوغ یه چیزایی تو ذهن و جسم ادم عوض میشه و یجورایی چه پسر و چه دختر وارد یه دنیای جدید میشه نباید این قدر محدود کرد
سمین: خودشون تو جونیشون مطمینم همه کاری کردن به من که رسیده شدن پیغمبر
من: اینجوری نگو سمین نه اینکه نمیخوان تو رابطه باشی
سمین پرید تو حرفم و گفت: نمیخوان وگرنه اینهمه سخت گیری الکی . باورت میشه حق ندارم رو گوشیم قفل بذارم و مامانم گوشیمو دایما داره چک میکنه و تمام مخاطب هام باید با عکس باشه
من: تو زندان زندگی میکنی؟
سمین: یه چیزی بیشتر . چیزایی هست که اگه بگم باور نمیکنی
من: چی؟ بگو
سمین:میتونم ارش صدات کنم؟منظورمو میفهمی؟
من: اره اشکال نداره اما وقتی تنهاییم تو جمع نه
سمین: اره میدونم. اخه حرفایی که میخوام بگم خیلی خصوصیه وقتی عمو صدات میکنم نمیتونم بگم
من: میفهمم و حس میکنم خیلی حرف واسه گفتن داری و گوش برای شنیدنش و قضاوت نشدنت نداری ولی بدون به من هرچی بگی مطمین باش بین خودمون دوتا میمونه
سمین :ممنونم میدونی چیه قبلا هم با هم حرف میزدیم خیلی خوب باهام حرف میزنی و میتونم بهت اعتماد کنم.
یکم مکث کرد گفت:بعضی وقتا خب پیش میاد دیگه ولی مامانم بعد از اون اتفاق تاریخ پریودم رو کنترل میکنه چند بار پریودم دیر میشد بار اول چند روز دیر شد که مامانم بعد از کلی دعوا رفت بیبی چک گرفت مجبورم کرد جلوی خودش تست حاملگی بدم اونقدر گریه کردم و التماسش کردم حداقل برو بیرون ولی نرفت و یه کشیده بهم زد و مجبورم کرد جلوش انجامش بدم
من: واقعاااااااااااااا؟؟؟؟
سمین: تا یه هفته خجالت میکشیدم از اتاقم بیام بیرون بعدشم باز دوبار دیگه اینجوری شدم هربار مجبورم میکرد جلوی خودش تست رو انجام بدم و اخرش هم منو برد دکتر و معاینه .
من: خیلی شکاکه چرا اخهههه مگه چیزی ازت دیده
سمین: نه به جون خودم میگم که دیوونست. یه چیزی بگم
من: بگو
سمین: الانم نمیدونم چطوری اجازه داده با شما بیام ساحل و میدونم رفتم خونه سر همین کلی دعوا داریم
من: یعنی به هیچ مردی اعتماد نداره؟
سمین: که باهاش تنها باشم نه
من: نگران نباش به من اعتماد داره و میدونه کنار من که باشی خیالش راحته مطمین باش نمیذارم باهات دعوا کنه یا چیزی بگه
سمین: اگه تونستی اجازه منو واسه غواصی فردا ازش بگیری مطمین میشم
من: واسه چی؟
سمین: حالا
من: حالا بگو
سمین:راحت بگم بهت؟
من: فکر کنم امروز اونقدر با هم راحت بودیم
سمین: چیزی که میخوام بگم فرق میکنه
من: راحت بگو چون من باهات کاملا راحتم
سمین: خوبه که الان هستی و تونستم باهات حرف بزنم و دلم میخواد بازم بتونم
من: حالا که گفتی منم یه چیزی رو بهت بگم
سمین: بگو
من: بهت قول میدم تا قبل ازازدواجت یا تا هر وقت که خودت بخوای. یکم مکث کردم و ادامه دادم: و هرجور بخوای کنارت هستم
سمین: هرجور بخوای رو یجوری گفتی
من: یجوری گفتم چون میخوام ارش باشم کنارت
از این حرفم سمین منظورمو فهمید و خجالت کشید و دیگه چیزی نگفت و منم حرفی نزدم و چند دقیقه ساکت بودیم که نسترن با دو اومد سمتم و گفت: عمو عمو دسشویی دارممم.
بلند شدم و اطراف رو نگاه کردم دسشویی نبود که گفتم: برو پشت ماشین بشین
نسترن: زشتههه دسشویی بریم
من: خوشکل عمو اینجا که دسشویی نداره بیا بریم یه جایی پیدا کنیم و پشت ماشین بطری اب معدنی برداشتم که سمین گفت من میبرمش و دستشو گرفت و بردش نزدیک ساحل که یه دیوار سنگی بود و یه پستو داشت و یکم بعد اومدن و حرکت کردیم سمت بازار تو ماشین تازه یادمون افتاده بود تنقلاتمونو نخوردیم و تو ماشین میخوردیم و سمین و نسترن هم با اهنگ میرقصیدن و سمین خیلی سرحال تر از اومدن بود و یجورایی داشت واسه من میرقصید نزدیکای بازار سمین گفت: ارش فردا میریم؟
من: با مامانت حرف میزنم میریم
کلی ذوق کرد تا رسیدیم و تو بازار فرزانه کنارم قدم میزد و تو دلش دایما میخواست بدونه امروزم با سمین چطور گذشت که منم یه کلی گفتم که تنهاست و لازمه یه نفر باشه که باهاش حرف بزنه البته حرفای سمین رو که نه ولی با شنیدن همینا هم خوشحال شد که تونستم بهش نزدیک بشم و گفت خوبه که تو کنارش باشی و بتونه باهات حرف بزنه فقط ارش مراقبش باش بهم بگو تو این مورد بهت اطمینان کنم دخترمه ها؟
من: فقط که حرف نیست
فرزانه: باشه هم نمیخواد به من بگی چه بخوام چه نخوام میره تو رابطه ولی چه بهتر که با تو شروع کنه . بین خودمون بمونه نمیخوام بشه مثل کیانا دختر(سمانه خواهر بزرگترش که تقریبا هم سن سمین هست)
من: چطور مگه؟
فرزانه:کسی نمیدونه منم فقط به تو دارم میگم . سمانه و شهاب داغونن. دو ماه پیش کیانا شب میاد خونه اخر شب خونریزی میکنه میبرنش دکتر میفهمن رابطه داشته اونم از جلو اونا هم به خاطر ابروشون جرات نکردن حرفی بزنن پسره هم دو سال ازش بزرگتر بوده الانم فرار کرده رفته .
من: تو از کجا فهمیدی؟
فرزانه: دوستم پرستار بیمارستان هست بهم گفت
من: عجبببب
فرزانه: جامعه داغونه منم که میگم سمین با تو باشه نه اینکه فکر کنی دنبال دوست پسر براش میگردم اینجوری حداقل خیالم راحته که حداقل حرفاشو به تو بزنه و تو هم مراقبش باشی غلطی نکنه حالا ممکنه این وسط یه کارایی هم بکنین چون به تو اطمینان دارم میدونم از حد رد نمیشی
من: ممنون که بهم اعتماد داری
بعدشم به فرزانه در مورد فردا که میخوام با سمین برم غواصی گفتم و فرزانه که حرفی نداشت فقط گفت: فقط باید با فاطمه هماهنگ کنم و به کسی هم نگه
من: احمد چیزی نمیگه؟
که فرزانه یه چیزی گفت که باورش سخت بود. گفت :نه اون کاری نداره چون بهش گفتم یه مدت میخوام سمین با ارش همصحبت بشه و گاهی پیش ارش باشه شاید اون بتونه باهاش حرف بزنه.
حدودای یازده شب رسیدیم خونه فاطمه و همه هم خسته بودیم و خوابیدیم و فردا اول صبح بیدار شدم و رفتم یه دوش گرفتم و صورتمو اصلاح کردم و ریشمو مرتب کردم و حدودای هفت من و سمین رفتیم سمت هرمز و حدودای نه و نیم رسیدیم و رفتیم پلاژ و هزینه رو دادیم و واسه ساعت دو بهمون تایم داد به لیدرمون گفتم با نامزدم اومدم که سمین باز خجالت کشید و با سمین رفتیم جزیره و بگردیم و کلی حرف میزدیم که سمین گفت: چطوری اقای نامزد؟
ادامه دارد...
     
  
زن

 
ضربدری یک طرفه – قسمت پنجاه و سوم
من: عالیییی مگه میشه نامزد خوشکل و ناز اونم کوچولویی مثل تو داشته باشم عالی نباشم
سمین: چرا عالی نباشی نامزدت یه دختر 16 ساله باشه
دستشو گرفتم تو دست و گفتم: تو هم خوش سفر هستیا
سمین که یکم خجالت کشیده بود تو اون بحث دستشو گرفته بودم گفت: تو که بهتر از منی واسه مسافرت
سمین هم کیف میکرد و دیگه دستاش دایما تو دستای من بود و منم دستای ظریف و نرمش رو تو دستای خودم محکم گرفته بودم
که سمین گفت: ارش یه سوال بپرسم؟
من: اره عزیزم حتما
سمین خیلی از لفظ عزیزم خوشش اومد گفت: حس الانت بهم چیه؟
من: از چه نظر میپرسی
سمین: تا دیروز صبح برات دختر خاله زنت بودم الان برات چی هستم؟
من: فعلا که نامزدمی
سمین: ارش جدی میگم
من: جدی گفتم دقیقا همون حس نامزد رو بهت دارم دیروز هم بهت گفتم همیشه کنارت هستم تا وقتی خودت بخوای
سمین از این حرفم فکری شده بود و چند دقیقه ساکت مونده بود گفت: نمیخوام نامزدت باشم
من: چرا دوست نداری؟
سمین: چون اونجوری حسی که الان بهت دارم خراب میشه
من: پس میخوای چه حسی داشته باشم؟
سمین: نمیدونم ولی حس نامزد بودن راحت نیست حس میکنم با نامزدم نمیتونم اونجوری که دلم میخواد حرف بزنم
منظورش رو فهمیده بودم گفتم : پس از الان به بعد پارتنرت هستم
سمین که بگمونم انتظار اینهمه راحت گفتن رو نداشت یکم ساکت شد گفت: تو که متاهلی میشه؟
من: چرا نشه؟
سمین: پس خاله فرشته چی؟
من: بهش میگم که خیانت هم نباشه
یهو سمین شوک شد گفت: میگی بهشششش؟؟؟؟؟؟
من: اره الانم میدونه من با تو اومدم هرمز غواصی
سمین که خیلی تعجب کرده بود گفت: چیزی نگفت؟
منم پیام های چت دیشبم با فرشته رو بهش نشون دادم که بهش گفته بودم فردا صبح با سمین میریم هرمز غواصی و فرشته هم نوشه بود وایییی چه خوب خوش بگذره برام عکس بفرست و مراقبش باشی فرزانه سپردش دست تو و منم جوابش داده بودم خیالت راحت مثل خودت مراقبشم و یه چشمک فرستاده بودم که فرشته نوشته بود دیوونه اون هنوز دختره مثل من نمیتونی و یه زبونک انداخته بود برام.
سمین از خوندن پیام ها قرمز شد از خجالت و دیگه میدونست که رابطه من و خودش چیه و خاله فرشته اش هم تو جریانه
چند دقیقه کاملا ساکت و بی حرف بین ماسه های رنگی ساحل هرمز قدم زدیم و دستای سمین تو دستام بود که گفت: خاله منظورش چی بود من دخترم و نمیتونی مثل خودش ازم مراقبت کنی؟
حدس زدم این سوال سمین دوپهلو هست
من: اخری شوخی بود مهم نیست
سمین:خب همون شوخیه منظورش چی بوده؟
من: منظورش این بود که تو هنوز دختر هستی و نمیتونم باهات رابطه داشته باشم که تو رابطه مراقبت باشم
سمین خیلییی خجالت کشید و اروم دستشو از لای دستام کشید بیرون و یکم عقبتر از من میومد
که گفت:یه سوال بپرسم؟
من: حتما
سمین: یعنی اگه من و تو با هم رابطه داشته باشیم خاله چیزی نمیگه؟
من: نه
سمین: اگه اون رابطه داشته باشه چی؟
من: منم ناراحت نمیشم دیروز گفتم که ادم ازاده و اختیار داره
سمین دیگه حرفی نزد و میدونستم ذهنش بدجور درگیر شده
رفتیم ناهار هم خوردیم و سمین هم همچنان در سکوت بود و برگشتیم پلاژ و یه کلاس بیست دقیقه ای داشت و برامون توضیحات لازم رو دادن و منم که سابقه غواصی داشتم چیزایی که میدونستم و لازم بود درمورد کپسول اکسیژن و مدت زمان و وزنه کمربند غواصی و چجوری از پشت برگردیم تو اب و نوع نفس گیری واسه سمین توضیح داده بودم . شش تا زوج بودیم و لباس غواصی بهمون داد و اتاق تعویض لباس رو نشونمون داد رفتیم لباس بپوشیم من اول رفتم تو اتاق رختکن و لباس رو پوشیدم و اومدم بیرون و بعدش سمین رفت تو که گفت: لباس زیرهم باید در بیارم؟
من: اره دیگه. که دیدم طول کشید گفتم: پوشیدی ؟
سمین: فکر کنم برام تنگه زیپش بالا نمیاد خیلی سفته
من: تنگ نیست زیپ لباس غواصی سفت هست بیام کمکت؟
سمین: اره فکر کنم بالا نمیاد
در رو باز کردم رفتم تو سمین پشتش بهم بود و تو اون لباس کون خوشتراشی داشت جذب بود و کون گرد و برجسته سمین عالی بود ولی خب چون لباس به حساب اسلامی بود مثل دامن یه چند سانتی تا زیر باسن داشت. گفتم : برگرد. که برگشت زیپ رو تا ناف کشیده بود بالا و سینه های کوچولو و اناری خوشکلش تو لباسه چسبیده بود و اروم زیپ رو کشیدم بالا تا زیر گردن . گفت: چه تنگههههه ارش جمع شدم تو لباسه
من: اره دیگه باید کاملا جذب بدن بشه زیر اب اذیت نشی
اومدیم بیرون و لوازم رو برداشتم و رفتیم سمت قایق و غواصی رو انجام دادیم که بهترین حس بود. از همون موقعی که پریدیم تو اب سمین تو بغل من بود تا اومدیم بالا و رفتیم تو رختکن که دو تا گروه شش نفره تو رختکن منتظر کابین بودن به مربیه گفتم چرا زن و شوهرا با هم نمیرن که سریعتر بشه . مربیه گفت : هر کی زن و شوهره با هم بره من که حرفی ندارم و این حرف من به مزاق پسر دخترا خیلی خوش اومد و دو تا دو تا میرفتن تو کابین و میومدن بیرون که یکی خالی شد و منم دست سمین رو گرفتم گفتم بریم خالی شد سمین هم تو عمل انجام شده همرام اومد تو اتاق که یه قسمت خشک واسه لباس پوشیدن داشت و یه دوش هم واسه دوش گرفتن که من سریع زیپ لباسمو کشیدم پایین و به سمین هم گفتم بیا زیپ رو باز کنم و سرش پایین بود اومد جلوم و منم زیپ رو تا پایین که میشد زیر شکم کشیدم پایین و اروم بهش گفتم: میخوای من لباسمو عوض کنم برم بیرون راحت باشی؟
سمین: نه تو برو دوش بگیر
من: معذب نیستی؟
سمین: دیگه اومدیم
پشتمو کردم به سمین و لباسمو دراوردم و کامل لخت بودم کون خودمم درشت بود ولی پشمالو و کیرمم که اویزون لای پام ولی تو اون حمام کوچیک نمیتونست ببینه ولی کونمو میدونستم میبینه رفتم زیر دوش و پشتم به سمین بود و نمیدونستم داره چکار میکنه که دوش گرفتم و سرمو برگردوندم دیدم سمین پشت به من لخت حوله گرفته دورش منتظره منه که گفتم من تمومم تو برو و برگشتم برم تو رختکن که یه لحظه تو برگشت هردومون چشمش به کیر درشت و اویزون لای پام افتاد که زود رفت سمت دوش و منم رفتم تو رختکن و حوله رو پیچیدم دورم و پشتمو کردم بهش و سمین هم بدون هیچ حرفی حوله رو از دورش باز کرد گفت حولم رو میگیری خیس نشه که برگشتم حوله رو ازش بگیرم سمن کامل لخت پشت بهم ایستاده بود در حد یکی دو ثانیه دیدمش ولی اندام خیلی شیک و ناز و متناسبی داشت لاغر نبود ولی خیلی ظریف بود . البته اونم تو پشمالو بودن دست کمی از خودم نداشت حوله رو گذاشتم چوب لباسی و صدای دوش که اومد ارومی سرمو برگردوندم و نگاش کردم وایییییی پشتش بهم بود و داشت سرشو شامپو میزد. با اینکه هنوز حس جنسی بهش نداشتم ولی دیدنش برام جذاب بود. کمر کشیده و زیر بغل و پهلوهای ورزیده و عضلانی و کون کوچولو ولی تو همون حال هم برجسته خوشکل با شکاف عمیق لای کون و پاهای ماهیچه ای ورزیده ولی نه گوشتی و بدن حسابی پرمو که از وسطای کمرش با یه خط مو شروع میشد و رو کونش تا پشت زانو با یه لایه موی مشکی پوشیده بود و فقط ساق پاهاش مو نداشت. تا حمومش تموم شد پشتش بهم بود و داشتم نگاش میکردم و لباس هم پوشیدم که حمومش تموم شد گفتم بیا تو حوله و گرفتم بالا جلوی صورتم و اومد بین حوله و پیچید دورش . سرش پایین بود و داشت خودشو خشک میکرد . گفتم: عافیت باشه
خیلی اروم و با یه لحن دخترونه گفت: ممنونم
گفتم: من میرم بیرون منتظرتم
سمین: باشه
اومدم بیرون و با اینکه اینهمه بدن زنهای مختلف رو دیده بودم ولی مغزم درگیر اون لحظه دیدن بدن سمین بود واقعا حس عجیبی داشت دیدن بدن یه دختری که تازه بلوغ رو پشت سر گذاشته و هنوز دست مردی بهش نخورده . حس شهوت نداشتم ولی جالب بود همونجور تو تصورات خودم بودم که در باز شد و اومد و رفتیم بیرون گفتم: بریم؟
سمین: تا عصر بمونیم؟
دستش رو گرفتم تو دست و گفت: ارهههههه
سمین: قهوه میخوری؟
من:کلا دوستش ندارم ولی الان با تو بگمونم اره
رفتیم کافی شاپ پلاژ و نشستیم قهوه خوردن و حرف زدن و یه ساعتی گذشت و دیدم سمین کم حرفه و تو فکره گفتم: چیه؟ چرا اخر سفرمون ساکتی؟
سمین: چیزی نیست
من: مشخصه که ذهنت درگیره
سمین: نمیدونم ولی خب
من: خب چی؟ بگو
سمین: بریم بیرون؟
من: اره حتما
رفتیم بیرون و قدم میزدیم یکم گذشت و گفت: یه سوال بپرسم؟
من: حتما
سمین یکم مکث کرد و دو دل بود بگه یا نه منم که یجورایی حدس میزدم چی تو ذهنشه گفتم: بگو راحت باش
سمین: میخوام بگم و باید هم بگم ولی خب میدونی یکم سخته
من: گفتن حرف سخت مثل خوردن شربت تلخه که باید یهویی بخوری
سمین بازم با مکث یهو ایستاد و گفت:میدونی بعد از امروز فکر میکنم یه چیزایی بینمون عوض شده
من: چی مثلا؟
سمین:فکر کنم خودت هم فهمیدی یا شاید حسش کردی
من:امروز که با تو گذشته خب هم بهم خیلی خوش گذشته و هم خیلی بیشتر از قبل بهت نزدیک شدم به نظر خودت چی عوض شده؟
سمین:چجوری بگم شاید چون تا قبل از امروز با کسی اینجور حسی رو تجربه کردم
و سرشوانداخت پایین و ایستاده بود
من: یکمش رو توصیف میکنی؟
سمین یکم مکث کرد گفت: خیلی خوش گذشت همه چی عالی بود خودت میدونی کی ولی خب امادگیشو نداشتم اصلا فکرش رو نمیکردم پیش بیاد خیلی خجالت کشیدم
من: لباس عوض کردنت رو میگی؟
سمین: ارش یادم نیار
من:اشکالی نداره که کار اشتباهی انجام ندادیم حق داری خجالت کشیدی منم فکرش رو نمیکردم پیش بیاد تو موقعیتی قرار گرفتیم که پیش اومد . ناراحت شدی؟
سمین: نه ولی خب فکرشو نمیکردم تو منو تو اون وضع ببینی
میخواستم بحث رو از خجالتش ببرم تو یه مسیر دیگه که گفتم: تو که عالی بودی از چی خجالت کشیدی همه دخترا ارزوشونه اندامی مثل تو داشته باشن
سمین که تحت تاثیر این حرفم قرار گرفت گفت: اینجوری که تو میگی هم نبودم
دیدم خیلی خجالت کشید سعی کردم بذارم یکم با جریان کنار بیاد بعد حرف بزنم
یکم قدم زدیم که باز گفت: ممکنه بازم پیش بیاد؟
من: هر چیزی ممکنه
سمین: یه سوال میپرسم ولی نمیخواد جواب بدی فقط میپرسم
من: بپرس ولی اگه لازم بود جواب میدم که سوال نمونه
سمین: ممکنه رابطه ای بینمون باشه؟
من که از پرسیدنش تعجب کرده بودم گفتم :اگه امروز یا دیروزهم یه جاهایی از بدنت رو دیدم قصد رو بر شروع رابطه نگذار چون برای شروع هر رابطه باید به اون سطح از صمیمیت و یکی شدن برسی که امادگیش رو توخودت حس کنی و مطمین باش من قصدم رابطه باهات نیست
سمین خیلی نکته سنج بود گفت: چرا میگی برسی؟ یعنی تو تو اون سطح از امادگی هستی؟
من: قصد من الان همصحبتی و دوستی با تو هست و خیالت راحت هیچ وقت هم از طرف من پیشنهادی بهت نمیشه . جواب سوالت هم اره هست
سمین که از جواب رک من خجالت کشیده بود اروم گفت: پس خاله فرشته چرا اونجوری گفته بود؟
من: هنوز ذهنت درگیر اونه؟
سمین: اره
من: ببین بین زن و شوهرا این حرفا زیاد زده میشه و یجورایی عجیب نیست . هنوز مجردی یکم درکش برات سخته
سمین: یعنی زن و شوهرا واقعا این حرفا رو میزنن بهم ؟
من: زیاد . یه مثال برات میزنم که بتونی عمق این حرف ها رو بهتر درک کنی. مثلا خیلی از زن و شوهر ها تو رابطه ممکنه اسم زن دیگه یا مرد دیگه ای هم بیارن حتی ممکنه اون زن یا مرد فامیل خیلی نزدیکشون باشه یجور فانتزی هست
این مثال من خیلی واسه سمین که هنوز تو این جریانات وارد نشده بود سنگین بود و چشماش گرد شده بود و چند دقیقه ساکت شد و گفت: ارش یه قول بهم میدی؟
من: اره چرا که نه
سمین: بهم قول بده هرچیزی بینمون اتفاق افتاد چه حرفایی که میزنیم چه حتی اینکه امروزبا هم رفتیم تو اون اتاق به کسی چیزی نگی حتی خاله فرشته
من: نمیگفتی هم من قرار نیست ارتباطی که با تو دارم رو به هیچ کس دیگه ای بگم و یه چیز رو بدون که خیالت از بابت هر حرف و هر اتفاقی بینمون میفته راحت باشه. اخلاق من اینه نه حرفی ازمن بیرون میره و دستم بهت میخوره مگه اینکه خودت بخوای.
که خندید و گفت : الان بازوم رو گرفتیاااا
ولش کردم و گفتم اخ ببخشید و گفتم اجازه هست؟ که خندید و دوباره بازوش رو گرفتم تو دستم و اروم با هم قدم میزدیم
سمین: ارش خیلی حرف دارم بهت بزنم خیلی سوال تو ذهنمه ولی میدونی چیه یجورایی انگار امادگی ندارم بگم
من: هر وقت اماده بودی بگو و بپرس
سمین: به من باشه هیچ وقت امادگیشو ندارم
من: پس بدون امادگی الان بگو
سمین:راستش چیز زیادی از رابطه با پسر نمیدونم. قبلا یه نصفه رابطه داشتم بعد از اون فهمیدم هیچی نمیدونم و اونی هم که قبلا بود این مدت که بهش فکر میکنم اشتباه بوده . دیروز گفتی دخترا تو دوران بلوغ خیلی نیاز دارن منم تو اون دوره نمیدونستم چمه یا چرا ولی همش دوست داشتم منم مثل بقیه دوستام دوست پسر داشته باشم با اینکه هیچی از رابطه نمیدونستم
من:بینتون اتفاقی هم افتاد؟
سمین:بعدا بگم؟
من: هرجورخودت میخوای
سمین: ممنونم و دستمو گرفت تو دست و حس کردم خیالش راحت شده
تا حدودای پنج هرمز بودیم و برگشتیم بندر که باز گفت: نریم خونه
من: من که از با تو بودن و گشتن باهات خسته نمیشم تو بگو کجا بریم
سمین: واقعا؟من خیلی پرحرفم فکر کردم اذیت شدی
من:نه اتفاقا .دارم لذت میبرم تو چطور؟
سمین: با یه مرد تنها بودن اولین تجربه منه نمیدونم ولی خیلی خوبه که با تو هستم دلم نمیخواد برم خونه
من: میخوای شب هم هتل بگیریم
سمین خندش گرفت گفت :دیگه چیییی
من: تا صبح حرف بزنیم
سمین: فقط حرف بزنیم
من: لباس هم عوض میکنیم
سمین: لباس نداریم
من: پس فقط لباسامونو در میاریم
سمین: دیگه چییییی اقا ارش. کی گفت با خودت نخوای؟
من: فقط لباس در میاریم .بقیشو الان حضور ذهن ندارم همون موقع بهت میگم
سمین: اها حتما حضور ذهنت همون موقع که منم لباسمو در اوردم میاد
من: حالااااا
ادامه دارد...
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
مرد

 
با تشکر از نویسنده محترم

قسمت قبل؛ این قسمت و قسمت بعدی (با وجود جذابیت جتسی)
چون خودم دختر دارم، جزو علایقم نیست

ولی به ذائقه داستان نویس و همینطور خوانندگان احترام میزارم
و منتظر اپیزودهای جذاب جدید می مونم
in search of way to escape
     
  ویرایش شده توسط: AmirSalman   
مرد

 
AmirSalman
خب یعنی چی؟ اعلام کردن این موضوع چه ربطی داشت ؟ یعنی دیگران هم نخونن؟ من متوجه نشدم
     
  
زن

 
AmirSalman]
منظور ایشان رو متوجه شدم .
قسمت بعد از این موضوع خارج میشه.
     
  

 
sooskmar48
لطفا فاصله بین آپلود ها را حداقل دو روز یکبار باشه تا خط داستانی فراموش نشه
     
  
مرد

 
sooskmar48
اشتباه میکنی اگه روال داستان رو به نظر بقیه ربط میدید

کار خودتو بکن و برو جلو
     
  
مرد

 
هیجان داستانت تازه داره تو چند قسمت اخر بهتر میشه از سکس های تکراری و روشهای سکسی تکراری ب ادمهای تازه رسیدی
فضاهای جدید رو تجربه کن ـسکسهای یواشکی
جاهای خاص
ادمهای خیلی خاص و ممنوعه و و و

اگه فرمان رو بدی دست خوانندگان ریتم داستان نویسی از دستت خارج میشه و نمیتونی جمعش کنی
     
  
زن

 
jojeordak18
ممنون از نظر شما . تازگی داستان و هیجان داستان کم نخواهد شد و اتفاقات جدید هم در راه هست اما از شخصیت های اصلی داستان هم فاصله نمیگیریم.
     
  
صفحه  صفحه 13 از 18:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  18  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

ضربدری یک طرفه

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA