انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 35 از 35:  « پیشین  1  2  3  ...  33  34  35

داستان های ضربدری


مرد

 
داستان "رفیق قدیمی"
نوشته شاهد بهرامی
سر میز شام دخترم حنانه با گوشه و کنایه به من و مادرش یادآوری کرد که سالگرد ازدواجمونِ ، من نگاه غمگینی به همسرم الهام انداختم و لبخند تلخش رو با لبخند جواب دادم و به این فکر می‌کردم که دقیقا از چه زمانی دیگه سالگردها و تولد‌هامون رو جشن نگرفته بودیم ؟ اصلا از کِی اینقدر در زندگی غرق شدیم و تا این حد به یکنواختی اون عادت کردیم ؟ زندگی جنسیمون هم از شور و شوق تهی شده بود و به زحمت آخرین باری که با هم سکس داشتیم رو یادم میومد .
اواسط اسفند بود و من در محل کارم که یک شرکت واردات لوازم صنعتی بود و من به عنوان کارشناس بازاریابی و فروش داخلی در اون کار می‌کردم در حال حسابرسی ها و جمع و جور کردن کارها بودم که یکدفعه گوشیم زنگ خورد ، شماره ناشناس بود و ابتدا جواب ندادم چند بار پشت هم زنگ خورد و به خاطر سماجتش گوشی رو برداشتم ، پشت خط عرفان رفیق قدیمی دوران دبیرستانم بود ، اون قدیمی ترین و بهترین دوستم بود و ما کل دوران نوجوانی و جوانی‌مون رو با هم سپری کرده بودیم ، پانزده سالی میشد که مهاجرت کرده بود کانادا و اونجا ازدواج کرد و دوتا بچه داشت ، از اون زمان فقط تلفنی با هم در ارتباط بودیم . بهم گفت که مرخصی چند هفته‌ای گرفته و به همراه همسرش المیرا به ایران اومده. از من و الهام دعوت کرد برای صرف شام ، آخر هفته بیرون بریم ، خیلی دو دل بودم از طرفی اون روزها سرم انقدر شلوغ بود که تا دیر وقت کار می‌کردم از طرف دیگه دلم برای دیدن عرفان انقدر تنگ شده بود و نمی‌خواستم این موقعیت رو از دست بدم ، بلاخره برای پنجشنبه شب قرار گذاشتیم و از هم خداحافظی کردیم.
شب جریان دعوت شام رو با الهام مطرح کردم حسابی عصبانی شد ، اصلا فکر نمی‌کردم با چنین واکنشی از سمت اون مواجه بشم ، از این ناراحت بود که چرا بدون مشورت با اون دعوت عرفان رو پذیرفتم و اینکه اونم این روزها توی شرکتی که به عنوان حسابدار کار می‌کنه حسابی مشغوله و انقدر خسته می‌شه که حوصله جایی رفتن رو نداره ، از طرفی هم الهام از عرفان خیلی خوشش نمیومد همیشه یه گاردی نسبت به اون داشت منم توی دعوا این موضوع رو به روش آوردم و گفتم چون عرفان دعوت کرده دنبال بهونه جویی هستش . دعوامون داشت بالا می‌گرفت که دخترمون حنانه اومد تو بحثمون ، رو کرد به مادرش و گفت : مامان با یه شب شام بیرون رفتن برات اتفاق خاصی نمیوفته اینجوری حداقل یه شب از پخت و پز معاف میشی و یه استراحتی هم می‌کنی ، بابا هم دوست قدیمیشو میبینه ، منم یه شب اعصابم از دست شماها راحته ، اصلا نمی‌گید ما دختر جوون تو خونه داریم یه شبم خونه رو خالی کنیم شاید این بدبخت هم خواست یه شیطونیایی بکنه ! اینا رو می‌گفت و خودش ریز ریز می‌خندید ، رو کرد به مادرش و گفت : مامان خواهش می‌کنم ازت ، قبوله ؟ الهام با اکراه پذیرفت و حنانه برگشت چشمکی به من زد و گفت : حق الحساب من فراموش نشه! و هر سه شروع به خندیدن کردیم ، حنانه با اینکه تازه رفته بود تو هفده سالگی ولی به لحاظ عقلی خیلی بیشتر از سن خودش رشد کرده بود ، از ابتدا من و مادرش تصمیم گرفته بودیم آزادی هایی که از ما در کودکی سلب شده بود رو به اون بدیم و حنانه هم به خوبی استفاده کرده بود ، دختر به‌روز و فهمیده‌ای بود و ما به داشتنش افتخار می‌کردیم.
پنجشنبه سعی کردم کارهام رو سریعتر جمع و جور کنم تا برم خونه و یه کم به سر و وضعم برسم تا برای شب خودم رو آماده کنم ، سر راه رفتم محل کار الهام دنبالش ، تا نشست تو ماشین دوباره شروع به غر زدن کرد که کاراش نصفه مونده اینجوری هفته بعد باید دو برابر کار کنه و از این جور حرفا ، منم تصمیم خودم رو گرفته بودم که باهاش جر و بحث نکنم بنابراین سعی می‌کردم حرفاشو نشنیده بگیرم . وقتی رسیدیم اول الهام رفت دوش بگیره و منم تا اون بیاد لباس‌هام رو اتو کردم ، داشتم میز اتو رو جمع و پیراهنم رو آویزون می‌کردم که الهام اومد تو اتاق و حوله رو درآورد و تا خودشو خشک کنه و لباس بپوشه در این حین لخت تو اتاق می‌چرخید ، اون قد کوتاهی داشت با سینه های بزرگی که تا روی شکم کمی برآمده‌اش می‌رسیدند ، کون تپل ، ران‌های چاق که بعد از زایمان تَرَک‌های عمودی زیادی خورده بودند ولی با این همه یک تناسب زیبایی داشتند که با چهره زیبای او همخوانی داشت ، در حمام از توی آینه به خودم نگاه می‌کردم ، این سا‌ل‌ها اضافه وزن پیدا کرده بودم ، شکمم کمی آویزان شده بود ، من سال‌ها پیش ورزش رو حرفه‌ای دنبال می‌کردم حتی چند مدال استانی رشته فیتنس داشتم ولی روزمرگی و مشغله باعث شده بود خیلی از اون روزها فاصله بگیرم . لباس‌هامون رو پوشیدیم و دم در از حنانه خدافظی کردیم و من با طعنه بهش گفتم : ما نیستیم شیطونی نکنیا ! اونم برگشت گفت : الان پسرا تو کوچه منتظرن پاتون رو از در بذارید بیرون ، بجنید برید چقدر حرف می‌زنید . الهام ازش نیشگونی گرفت و گفت: می‌دونم تو از این عرضه‌ها نداری من خیالم ازت راحته ، حنانه رو بغل و ازش خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم .
ترافیک خیلی سنگینی بود ، نم‌نم بارون هم میو‌مد ، حوصلم سر رفته بود و دلم می‌خواست با الهام صحبت کنم ولی از ترس اینکه نکنه مثل همیشه دعوامون بشه چیزی نگفتم ، این چند سالِ هر حرفی که با هم می‌زدیم تبدیل میشد به یه مشاجره ، نمی‌دونم چرا رابطمون به اینجا رسیده بود ، ما زندگیمون رو عاشقانه پیش برده بودیم، کجای کار اشتباه کرده بودیم رو نمی‌دونم ، البته زوج‌های دیگه‌ای که اطرافمون می‌دیدم هم کم و بیش شبیه ما بودند ، با خودم می‌گفتم شاید روال طبیعی همه زندگی‌ها‌ همین باشه و با این افکار خودم را تسلی می‌دادم .
بلاخره بعد از یک ساعت و نیم رانندگی رسیدیم محل قرارمون هتل اسپیناس ، ماشین رو پارکینگ هتل پارک کردیم و به سمت لابی رفتیم ، یکی از پرسنل مارو به سمت رستوران همراهی کرد . رستوران خیلی شلوغ نبود و با یه کم جستجو تونستیم میز عرفان و المیرا رو پیدا کنیم ، بعد از احوالپرسی و روبوسی ازشون به خاطر تاخیر عذرخواهی کردیم ، در ابتدا قهوه سفارش دادیم و شروع کردیم به گپ و گفت . عرفان تعریف می‌کرد اخیرا دچار بیماری شده و مدتی در بیمارستان بستری بوده ، پزشک توصیه کرده مدتی بدور از استرسِ زندگی و کار به استراحت بپردازه ، اونم این فرصت رو غنیمت شمرده و از رئیس استثمارگرش مرخصی می‌گیره ، عرفان چشمکی به ما زد و شروع به خندیدن کرد چرا که رئیسش پدرزنش هم میشد ، المیرا هم به نشانه اعتراض مشتی به بازوی عرفان زد و بد بیراهی نثارش کرد . عرفان ادامه داد که بچه هارو چند وقتی به خانواده همسرش سپردن تا سفر راحتتری داشته باشند ، المیرا می‌گفت برای تنوع و انجام تفریحات دونفرشون معمولا برای پسرها که یکی پنج ساله و دیگری هفت ساله بودند پرستار می‌گرفتند ولی اینبار به خاطر مدت سفرشون تصمیم گرفتند تا خانواده المیرا از اونا مراقبت کنند . غذا رو سفارش دادیم و تا آماده شدنش از خاطرات قدیممون گفتیم ، عرفان داشت از خاطره دختربازی‌‌های دوره نوجوونیمون می‌گفت ، از اینکه با چه مشقت و بدبختی نوبتی یکیمون می‌رفت میدون توپخونه از پشت شهرداری یه سی‌دی فیلم پورنی که نمی‌دونیم چی توش بود رو می‌خرید که گاهی وقتا هم بهمون شوی طنین و تپش جای اون قالب می‌کردن ولی اگه شانسمون میزد و طرف سرمون کلاه نمی‌ذاشت همون سی‌دی انقدر بین رفقا دست به دست می‌شد که از شدت خط و خش دیگه قابل دیدن نبود ، بعدش ادامه داد یادش میاد یه بار خونه ما خالی شده بود و چندتا از بچه‌ها جمع شده بودیم تا فیلم پورن جدیدی که تازه اومده و حسابی سر و صدا کرده بود به اسم فلش فایتر رو تماشا کنیم ، داستان چندتا مامور آتشنشانی بود که به طروق مختلف و در جاها و شرایط مختلف سکس می‌کردن ، من از شدت خجالت داشتم آب می‌شدم می‌رفتم تو زمین نمی‌دونم چرا عرفان یه دفعه این بحث رو پیش کشید و اصلا تا کجا می‌خواد پیش بره ، نگاهی به الهام کردم اونم مشخصا معضب شده بود و سعی می‌کرد تماس چشمی با عرفان برقرار نکنه اصلا به خاطر همین اخلاق‌های عرفان و دونستن اینکه ما با هم چه دورانی داشتیم زیاد ازش خوشش نمیومد . برخلاف الهام ، المیرا با اشتیاق به خاطرات گوش می‌داد و گاهی درباره جزئیاتش سوالاتی می‌پرسید عرفان هم بدون خجالت همه چیز رو تعریف می‌کرد مثلا پرسید : وقتی دور هم فیلم می‌دید کاری هم می‌کردید ، عرفان زد زیر خنده و گفت : نه اون کاری که تو فکر توئه! ما که گی نبودیم ته‌تهش از رو شلوار یه حالی به خودمون می‌دادیم تا برسیم خونه و یه دست جق مفصل تو حموم بزنیم ، یه دفعه یه چیزی یادش اومد با شوق برگشت رو به من و گفت سعید یادته اون روز دور هم جمع شده بودیم خونه احسان اینا فیلم فلش فایتر رو برای بار هزاروم ببینیم چی شد؟ من که می‌دونستم چی می‌خواد بگه ازش خواهش کردم ادامه نده ولی اون دست بردار نبود ، المیرا اصرار می‌کرد که بقیه‌اش رو تعریف کنه ، من صورتم رو از خجالت توی دست‌هام گرفته بودم و حرفاش رو می‌شنیدم ، ادامه داد : فیلم رسید به اونجا که دوتا آتش نشان ، زنی رو نجات داده بودند و اون هم برای تشکر ، دعوتشون کرد خونش و یکی از دوستاش ، اینجا عرفان رو به من می‌کنه و ادامه میده : کراش اونوقتای آقا سعید یعنی " ایژیا کارِرا " رو دعوت می‌کنه تا چهارتایی با هم سکس کنن ، اونا تو اوج کار بودن که من و احسان یه دفعه دیدیم اختیار از دست آقا سعید در رفت و شلوارش رو به کثافت کشوند ، من نمی‌دونم لعنتی چه کمری داشت که نصف شلوار خیس شد ، ما هم در به در از کمد احسان و باباش دنبال یه شلوار برای ایشون که بتونیم آبروشو بخریم تا مثل آب کمرش رو زمین نریزه . یه دفعه متوجه نگاه سنگین الهام شدم و برگشتم گفتم عرفان جان می‌شه تمومش کنی اینجوری که پته‌ها رو می‌ریزی رو آب من امشب باید تو کوچه بخوابم ، المیرا برگشت رو به ما و گفت : بچه‌ها ناراحت نشید هممون یه گذشته‌ای داشتیم و یه شیطنت‌هایی کردیم ، چرا باید به خاطرش خجالت بکشیم؟ الهام گفت : عزیزم این چه حرفیه چرا من از این کارا نکردم ؟ المیرا جواب داد چرا خوشگلمم همه شیطنت می‌کنن فقط بعضیامون به خاطر مسائل فرهنگی دوست نداریم دربارش حرف بزنیم. الهام از جواب المیرا یه کم دلگیر شد منم برای سبک تر شدن فضا شام رو سفارش دادم و در حین صرف غذا بحث رو بردم به سمت مسائل کاری و خانوادگی که از اون جو فاصله بگیریم کلی هم از الهام و توانمندی کاری و مدیریتش تو مسائل مختلف تعریف کردم و سعید هم با تایید این موضوع که تو این چند سال هربار با من صحبت می‌کرده چقدر از الهام و زندگیم تعریف شنیده سعی می‌کرد کمی دل الهام رو به دست بیاره ، بعد از اتمام شام از هم خداحافظی کردیم و عرفان و المیرا هدایایی که به عنوان سوغات آورده بودند رو به ما دادند و همدیگر رو در آغوش گرفتیم و از ما خواستند تا زمانی که ایران هستند بازهم همدیگرو ببینیم ، الهام هم که مشخصا حالش بهتر شده بود پذیرفت . با خداحافظی از اونها به سمت خونه حرکت کردیم ، کل مسیر بین ما سکوت برقرار بود ، به صورت الهام نگاه کردم و فهمیدم عصبانی نیست ، اون هم مثل من فرصت احتیاج داشت تا اتفاقات امشب رو توی ذهنش سبک و سنگین کنه ، با اینکه خانواده روشن فکری بودیم ولی هیچوقت با این صراحت نشده بود که درباره این مسائل در جمع خانوادگی یا دوستی صحبت کنیم .
چند روزی گذشت و به اواخر اسفند و فرا رسیدن نوروز نزدیکتر می‌شدیم حجم کارها طوری شده بود که صبح‌ها انقدر زود به سر کار و شب‌ها انقدر دیر به خونه می‌رفتم که تقریبا الهام و حنانه رو نمی‌دیدم حسابی خسته و کلافه بودم تا اینکه یک روز عرفان باهام تماس گرفت و از ما دعوت کرد تا برای تعطیلات نوروز به ویلای پدرزنش در رویان بریم منم که تجربه دعوت قبلی رو داشتم اجازه گرفتم تا با الهام مطرح کنم و بعد جواب بدم ، وقتی جریان دعوت رو به الهام گفتم بر خلاف تصورم بدون غر زدن و اصرار‌های من پذیرفت ، فکر کنم اونم دوست داشت به خاطر خستگی کار چند روزی از همه چیز فاصله بگیره ، حوصله مهمونی رفتن و مهمون اومدن عید رو هم نداشت ، حنانه هم با خاله و دخترخاله‌هاش قرار بود تعطیلات رو برن خونه دائیش در استانبول .
بلاخره تعطیلات رسید و روز اول و دوم به رسم هر سال یه سری به خونه پدر و پدر زنم رفتیم ولی به خودمون قول داده بودیم عید دیدنی ها به همین‌جا خلاصه بشه نه دیگه جایی بریم نه مهمون قبول کنیم . حنانه روز سوم بلیط پرواز داشت ساعت سه صبح رسوندیمش فرودگاه ، خیلی برای سفرش هیجان داشت با دختر خاله‌هاش کلی برای سفرشون برنامه ریزی کرده بودند . تا گیت ورودی بدرقشون کردیم ، موقع خداحافظی بغلمون کرد و به شوخی گفت : این دفعه من خونه رو براتون خالی کردم ببینم تا موقع برگشتم چه می‌کنید‌ها ، اصلا ببینم یه آبجی داداشی چیزی از توش در میاد یا نه ، ما از خنده مرده بودیم ، الهام لبش رو گاز گرفت و گفت : خاک تو سرت نکنن این چه حرفیه میزنی ؟ برو گمشو کارت پروازتو بگیر بچه‌ها تو سالن منتظرتن . با دخترمون خداحافظی کردیم و به خونه برگشتیم ، تو راه به شوخیِ دخترم فکر می‌کردم و با خودم می‌گفتم بی راهم نمی‌گه ، از آخرین سکسمون بیشتر از یک ماه می‌گذشت وقتی رسیدیم خونه داشت هوا روشن میشد تصمیم گرفتیم یه چند ساعتی استراحت کنیم تا وقتی بیدار شدیم وسائلمون رو جمع کنیم و به ویلای پدر زن عرفان بریم ، همونطور که روی تخت دراز کشیده بودیم از پشت الهام رو بغل کردم ، شروع کردم به مالیدن سینه‌هاش اونم مقاومتی نکرد معلوم بود اونم بدش نمیاد ، کم‌کم دستم رو بردم توی شرتش و شروع کردم مالیدن کونش ، رفتم پایین تر سراغ کسش که حسابی خیس شده بود ، به آرومی ناله می‌کرد ، با انگشت لای کسش رو باز کردم و از بالا تا پایینش رو نوازش می‌کردم کم کم انگشتم رو فرو کردم توش صدای ناله‌ش بلندتر شد اونم دستش رو کرد توی شرت منو کیرم رو ‌مالید ، کیرم حالا حسابی شق شده بود ازم خواست بذارم تو کسش من شلوار و شرتم رو درآوردم و چسبیدم بهش یه کم کیرم رو دور کسش مالیدم و به آرومی فرو کردم توش ، با هر بار رفت و برگشت کیرم تو کسش ، ناله ضعیفی می‌کرد ، همیشه موقع سکس ترس اینو داشتیم صدامون از اتاق بیرون نره ، یه وقع حنانه مارو نبینه یا صدایی نشنوه ، دیگه برامون عادت شده بود که بی صدا سکس کنیم ، هم زمان که کسش رو میگائیدم سینه‌های بزرگش رو هم میمالیدم ، دیگه داشت کم‌کم ارضا میشد ازم خواست سریعتر بکنمش منم سرعتم رو بردم بالا بهم گفت بذارم توش باشه و دیگه تکون نخورم و بعد از چند لحظه لرزشی به اندامش افتاد و کسش با فشار و ضربان زیاد کیرم رو پس زد و الهام روی تخت به شکم خوابید تا حالش جا بیاد حالا من مونده بودم با یه کیر شق مونده ، می‌دونستم که الهام دوست نداره بعد از ارضا شدن رابطه رو ادامه بده معمولا در این شرایط می‌رفتم حموم و به خودم کمک می‌کردم ارضا شم یا کلا بیخیالش می‌شدم ولی زمان‌هایی که من زود‌تر ارضا می‌شدم همیشه با انگشت هم شده سعی می‌کردم اونو ارضا کنم ، با اینکه اون هیچ وقت از من نمی‌خواست که ادامه بدم ولی یه جورایی وظیفه خودم می‌دونستم که این کار رو انجام بدم ولی متاسفانه الهام این وظیفه رو برای خودش قائل نبود. بعد از چند دقیقه بلند شدیم خودمون رو تمیز کردیم و دوشی گرفتیم و چند ساعتی خوابیدیم .
وقتی بیدار شدیم صبحونه خوردیم ، دوتا چمدون بستیم و راه افتادیم ، با اینکه جاده کمی شلوغ بود ولی ترافیک سنگینی نداشت ، توی مسیر با حنانه تماس گرفتیم و از رسیدنش مطلع شدیم . تقریبا پنج ساعتی تو راه بودیم تا به شهر رویان برسیم ، ویلاشون به سمت جنگل بود ، بیست دقیقه از جاده اصلی رانندگی کردیم تا به یه شهرک ویلایی رسیدیم ، جای ساکت ، دنج و با کلاسی بود ، پدر و مادر المیرا سالی شش ماه ایران بودند شش ماه کانادا و در این مدتی که اینجا ساکن بودند بیشتر وقتشون رو توی این ویلا میگذروندن . رسیدیم جلوی ویلا در رو برامون باز کردن و وارد شدیم ، ویلای بسیار مجلل و زیبایی بود حیاط سنگفرش شده بود ، از جای پارک ماشین ها تا درب ورودی چند باغچه مجزا کار شده بود که هر کدوم با گیاهان و درخت‌های مخصوص خودش زیبایی خاصی به اونجا داده بود ، عرفان اومد و کمکمون کرد وسائل و چمدون‌ها رو برداشتیم و از میان باغچه‌ها عبور کردیم و از پله‌ها رفتیم به سمت درب ورودی بالا رفتیم ، به محض ورود با استقبال گرم المیرا مواجه شدیم هر دومون رو به آغوش کشید و دعوتمون کرد داخل ، وارد سالن پذیرایی شدیم ، معماری ساده و شیکی داشت و با چند آپاژور و نورپردازی نقطه‌ای فضای آرامش بخشی ایجاد کرده بود ، عرفان با سینی چایی وارد شد و دور هم نشستیم و گپ و گفتی داشتیم و از مشقات روز‌های آخر سال گفتیم و خوشحالیمون رو از این فرصت بدست اومده برای استراحتی چند روزه رو ابراز و از دعوتشون تشکر کردیم. المیرا پیشنهاد داد یه کم استراحت کنیم و داخل جکوزی و سوناشون ریلکس کنیم بعد شام بخوریم ما هم استقبال کردیم و عرفان مارو به سمت اتاق خوابمون در طبقه بالا راهنمایی کرد . اتاق ما سوئیتی بود با حمام و سرویس بهداشتی مستقل که تختی بزرگ و تزئیناتی زیبایی داشت و پنجره اون به سمت کوه‌های زیبا و مه گرفته باز میشد ، عرفان رفت و ما هم دوش گرفتیم و تقریبا یک ساعتی چرت زدیم ، بلند شدیم لباس عوض کردیم و پایین رفتیم . دور هم نشستیم و عرفان از قفسه مشروب‌هاشون یک بطری شراب قرمز آورد و به سلامتی هم چند گیلاسی خوردیم ، شراب گیرایی خوبی داشت و حالمون رو حسابی خوب کرد ، المیرا از ما خواست که همه با هم بریم جکوزی و ادامه گپ و گفتمون رو اونجا انجام بدیم ولی الهام با بهانه اینکه لباس مناسب همراه نیاورده پیشنهادش رو رد کرد ، عرفان گفت اون‌ها همیشه مایو ، بیکینی و حوله مهمان دارند و رفت برامون آورد و با اصرار مارو به اتاق رختکن فرستادن ، الهام شروع کرد به کج خلقی و بد اخلاقی که جلوی اون‌ها خجالت میکشه بیکینی بپوشه و باهاشون تا این حد راحت نیست و از این جور حرفا ، من ولی حوصله شنیدنش رو نداشتم ، مایو رو پوشیدم و از مسیر درِ کوچکی که از سالن پذیرایی به سمت سالن استخر و جکوزی باز میشد رفتم . کف سالن چوب کار شده بود استخر کوچکی داشت با نورپردازی زیبا در زیر آب ، در کنارش حوض جکوزی دایره‌ای شکلی قرار داشت . المیرا و عرفان زودتر از ما داخل آب شده بودند و با ورود من حسابی خوشحال شدند ، بهم شراب تعارف کردند یکی دو گیلاسی نوشیدیم تا بلاخره الهام با حوله‌ای که دورش پیچیده بود وارد شد ، با خجالت حوله رو باز کرد بیکینی مشکی دو تیکه‌ای که بهش داده بودند توی تنش تنگ بود ولی اینجوری سینه‌ها و کونش بیشتر به چشم میومدند یه کم این پا و او پا کرد و بعد وارد آب شد ، المیرا و عرفان نگاه خریدارانه‌ای بهش کردند و ورودش رو با یه گیلاس شراب خوش آمد گفتند . المیرا حس کرده بود الهام یه کم معضبه و دلیلش رو پرسید اونم جواب داد این روزا یه کم چاق شده و خیلی از اندامش راضی نیست برای همین جلوی اونا خجالت میکشه ، المیرا شروع کرد به تعریف از زیبایی و جذابیت الهام اونم بیشتر خجالت کشید و گفت: ولی شکمم رو چی میگی اینو چکارش کنم ؟ عرفان هم یه چشمکی به من زد و گفت: یه کم شکم داشتن واسه خوش سکس بودن لازمه. همه‌مون زدیم زیر خنده ، المیرا می‌گفت : این تصویری که رسانه‌های اجتماعی از زیبایی و تناسب اندام ساختن تصویر اغراق شده‌ای هست که اهداف تجاری داره و واقعیتش هیچکس نباید از بدنی که داره شرمسار باشه البته که فعالیت جسمی و مراقبت های غذایی لازمه ولی مهم اینه که از همین بدنی که داریم بدون خجالت لذت ببریم ، مگه ما چقدر زنده‌ایم که همه زندگی به دنبال کار و فعالیت‌های روزمره باشیم ، همین عرفان رو ببینید قبلانا خیلی خودش رو درگیر کار می‌کرد ولی الان تازه رسیده به حرف من که وقت بیشتری برای خودش و لذت بردن از زندگی بذاره ، اصلا تا جوونیم باید با زندگیمون حال کنیم دیگه ، المیرا برمیگرده سمت عرفان و چشمکی بهش میزنه و ادامه میده: این مدت سکسمون هم خیلی کم شده بود ولی قول داده برگردیم به روال سابق ، المیرا در حین صحبت کردن دستش رو روی ران پای عرفان می‌کشید و با تموم شدن جمله‌اش یه نیشگون کوچیکی از کیرش گرفت عرفان هم از درد سریع واکنش نشون داد و دوباره خندیدیم ، عرفان گفت: با بالارفتن سن طبیعیه که میل جنسی کم بشه و تعداد دفعات رابطه پایین بیاد المیرا هم جواب داد: پس چرا من اینجوری نشدم ، عرفان گفت: تو طبیعی نیستی تو زندگیم زن به حشریت تو ندیدم بعد از ما پرسید شما چند بار در هفته رابطه دارید؟ من و الهام هم نگاهی به هم کردیم و گفتم: هفته ؟ اگر چی بشه ماهی ، دو ماهی یک بار . المیرا از تعجب داشت شاخ در میاورد و گفت: یعنی شده دو ماه سکس نداشته باشید ؟ منم جواب دادم: آره خوب بارها اتفاق افتاده و اون گفت: من که اگه چند هفته پشت سر هم سکس نداشته باشم می‌میرم . من و الهام مات هم رو نگاه می کردیم . عرفان آخرین گیلاس رو هم برامون ریخت و از ما خواست به سنای خشک بریم و بعد آماده بشیم برای شام . از آب بیرون اومدیم ، به خاطر مستی کمی سرم گیج میرفت به همراه هم به سمت اتاق سونا راه افتادیم جلو همه ما المیرا راه می‌رفت کون خوش فرم و زیبایی داشت البته من سعی می‌کردم زیاد نگاه نکنم ولی حسابی تو چشم بود ، پشت سرش عرفان بود و چشم از کون المیرا نمی‌تونست برداره بلاخره با شیطنت ضربه‌ای به اون زد و فحشی از المیرا خورد . وارد سونا شدیم اتاق کوچکی که کنار محوطه استخر تعبیه شده بود ، گرمای مطبوع و نور ملایمی داشت ، بوی اکالیپتوس اتاق رو پر کرده بود و ترکیبش با بوی چوب حسی از آرامش ایجاد می‌کرد ، من و الهام در انتهای نیمکت چوبی نزدیک پنجره مشرف به استخر نشستیم و اونها هم وسط نیمکت ، المیرا به عرفان گفت دلش می‌خواد یه کم ماساژ بگیره و عرفان هم موافقت کرد و رفت بیرون تا روغن ماساژ بیاره ، یکدفعه المیرا سینه بندش رو باز کرد و پستون‌هاش رو بیرون اندخت ، من و الهام از تعجب خشکمون زده بود ، من سریع ازش رو برگردوندم و به سمت استخر نگاه کردم ، عرفان برگشت و المیرا روی نیمکت به روی شکم دراز کشید جوری که پاهاش به طرف ما بود و از این زاویه کسش تپلش مشخص میشد ، عرفان از من پرسید: شما هم روغن برای ماساژ می‌خواهید؟ و با جواب منفی ما روبرو شد بعد کمی روغن ریخت روی دستش و شروع کرد به ماساژ المیرا ، از کتف‌ها شروع کرد و پایین رفت تا روی کونش ، حسابی که اونارو ماساژ داد دستش رو برد لای پا‌ها و رون‌هاش یه دفعه دستش رو گذاشت روی کسش که المیرا زد روی دستش و گفت: از زیر کار در نرو .عرفان هم خندید و گفت: چشم قربان و تا انگشت‌های پاهای کشیدش ادامه داد . کارشون که تموم شد رفتیم نوبتی کنار دوشی که کنار استخر بود خودمون رو شستیم و به اتاقامون رفتیم . ترکیب شراب ، جکوزی و سونا به همراه فضای اروتیک اون شب حسابی حالم رو خوب کرده بود همینطور که روی تخت دراز کشیده بودم و از این حال لذت می‌بردم صدای ناله‌هایِ از سر لذت المیرا از اتاقشون که کمی دور تر از ما بود بلند شد ، صدای برخورد بدن‌هاشون ، صدای جیغ های گاه و بیگاه المیرا و سپس صدای بلند ارضا شدن عرفان . من طوری رفتار کردم که انگار به خواب رفتم و الهام هم از شدت بی پروایی اون‌ها خشکش زده بود . بعد از تموم شدن کارشون عرفان اومد پشت اتاق ما و در زد و گفت بچه‌ها ده دقیقه دیگه بیاین پایین شام .
بلند شدیم لباس‌هامون رو عوض کردیم و جوری رفتار کردیم که انگار اتفاقی نیوفتاده و چیزی نشنیدیم ، پایین رفتیم میز شام چیده شده بود و دور هم نشستیم . عرفان از ما پرسید: خستگیتون در رفته؟ منم حسابی تشکر کردم و گفتم: همه چیز عالی بوده ولی هنوز یه کم خستم و احتیاج دارم کمی بخوابم ، المیرا با شیطنت گفت: البته که هیچی خستگی رو مثل یه سکس خوب برطرف نمی‌کنه اینجوری خواب بهتری هم خواهید داشت، عرفان خندید و گفت: اینو کارشناس امور جنسی بهتون گفت پس بهتره به توصیه خانم دکتر عمل کنید. همه خندیدیم، حس عجیبی داشتم هم از این میزان بی پروایی جنسی که بینمون بود معضب بودم هم از این جو لذت می‌بردم از طرفی هم نگران الهام بودم که نکنه یکدفعه از کوره در بره و از این شرایط ابراز ناخرسندی کنه و سفر رو به کاممون تلخ . شام رو خوردیم و جمع کردیم ، نیم ساعتی تو هوای خنک اوایل فروردین شمال تو تراس زیبای ویلاشون دور شومینه نشستیم و بعد از هم خداحافظی کردیم و به اتاقمون برگشتیم ، دوست داشتم درباره اتفاقات اون شب با الهام صحبت کنم ولی هر دوی ما بیش از حد خسته بودیم و من قدرت تجزیه و تحلیل اتفاقات پیش اومده رو نداشتم از طرفی هم حسابی حشری شده بودم دوست داشتم که الهام رو بکنم ولی قبل از افتادن این اتفاق دیدم اون به خواب سنگینی رفته چهره‌اش پر از آرامش بود منم این ترس که ممکنه اون از شرایط و جو ناراضی باشه و بخواد اوقات تلخی و آبروریزی کنه تو دلم کم شد . کنارش دراز کشیدم ، بغلش کردم و به خواب رفتم .
صبح روز بعد ساعت نه از خواب بیدار شدیم دوش گرفتیم ، لباس عوض کردیم و رفتیم پایین ، برامون میز صبحانه آماده کرده بودند و عذرخواهی کردند که چون نمی‌دونستند که ما کی از خواب بیدار می‌شیم خودشون زودتر خورده بودند ، بعد از صبحانه با هم رفتیم بازار رویان کمی خرید کردیم بعدش رفتیم تو شهر دوری زدیم و برگشتیم .
وقتی رسیدیم المیرا و الهام مشغول تدارک ناهار شدن عرفان هم از یخچال دوتا قوطی آبجو توبورگ برداشت و رفتیم تو تراس نشستیم ، به دور از چشم المیرا سیگار روشن کرد و به من هم تعارف کرد ، یکی گرفتم و دود کردم ، عرفان گفت: بعد از ماجرای بیماریش خانم دکتر المیرا سیگار رو برام قدغن کرده. منم پرسیدم: مگه ایشون فقط کارشناس مسائل جنسی نبودند؟ عرفان هم خنده بلندی کرد و گفت: ایشون در همه امور کارشناس هستند. عرفان درباره دیشب ازم پرسید و اینکه ما از شوخی‌ها و اتفاقات دیشب ناراحت شدیم یا نه ؟ منم بدون تعارف حس دوگانه‌ای که داشتم رو شرح دادم و عرفان جواب داد چیز خاصی نیست چند روزی اونجا باشیم هم برامون عادی میشه و هم لذت بیشتری میبری ، ازم پرسید دوست دارم تا آماده شدن ناهار تنی به آب بزنم و منم از خداخواسته قبول کردم ، به خانم‌ها گفتیم و به سمت استخر رفتیم ، ده دقیقه‌ای نگذشته بود که المیرا و الهام هم بیکینی پوشیده وارد استخر شدند و گفتند چرا همه تفریحات باید برای آقایون باشه؟ اونا هم دلشون می‌خواد یه کم شنا کنند و دست در دست هم تو آب پریدند ، مثل بچه‌ها شروع کردیم به هم آب پاشیدن و زیر پای هم رو کشیدن حس می‌کردم المیرا از قصد سعی می‌کنه خودش رو به من نزدیک کنه گاهی وقتا از پشت بهم می‌چسبید و پستوناشو به کمرم میمالید گاهی هم مثلا اتفاقی عقب عقب میومد و کونش رو میچسبوند به کیرم منم راست کرده بودم و از این وضعیت خجالت می‌کشیدم ، من و عرفان و المیرا بیشتر به هم نزدیک بودیم و بدن‌هامون به هم می‌خورد الهام عامدانه سعی می‌کرد کمی از ما فاصله بگیره المیرا که نقطه اتصال ما بود دست‌های الهام رو کشید به میون خودمون ، الهام بدنش خورد به عرفان و انگار که برق گرفته باشدش از جا پرید المیرا هم که می‌خواست خجالت اون رو از بین ببره بیشتر هلش میداد تو بغل عرفان ، این وسط المیرا برگشت سمت من و از روی مایو دستی به کیر من کشید و وقتی دید کیرم حسابی شق شده نگاه تعجب آمیز همراه با شیطنتی به من انداخت . عرفان پیشنهاد داد با هم والیبال بازی کنیم و رفت از کمد وسایل تور و توپ آورد و تور رو روی استخر نصب کرد و قرار شد برای هیجان انگیز کردن بازی من و المیرا با هم باشیم عرفان و الهام هم با هم . شوخی و خنده‌هامون هم حین بازی ادامه داشت با هر بار امتیاز گرفتن المیرا می‌پرد رو سر و گردنم ، منم بعضی وقتا از زیر آب دستی به کونش می‌زدم ولی زیر چشم عرفان رو می‌دیدم که یه وقت از ارتباط من با همسرش ناراضی نباشه اونم میدیدم عکس العمل خاصی نشون نمی‌داد ، اون‌ها موقع امتیاز گرفتن سعی می‌کردن شادی کنترل شده تری داشته باشند و زیاد به هم نزدیک نشن تا اینکه کار به کری خونی و امتیاز آخر رسید المیرا حسابی بازی و داغش کرده بود و رو اعصاب الهام راه می‌رفت . عرفان توپ آخر رو از سرویس من دریافت کرد و انداخت برای الهام اونم یه پاس روی تور تمیز داد و عرفان یه پرش بلند کرد و توپ رو خوابوند تو زمین ما ، الهام از خوشحالی دیوونه شده بود ، پرید تو بغل عرفان اونم با ترید دستش رو برد زیر کونش تا بتونه تو بغل نگهش داره ، الهام هنوز از خود بی خود بود و به ما می‌گفت: انقدر کری می‌خوندید چی شد پس همه زورتون همین‌قدر بود ؟ ما هم ادای آدم‌های شرمگین رو در میاوردیم و از استخر خارج شدیم . حسابی به همه‌مون خوش گذشته بود ، خیلی وقت بود انقدر حس و حال خوبی نداشتم مشخصا این حس تو چهره الهام هم دیده می‌شد .
به کمک هم وسائل ناهار رو آماده کردیم و بعد از این همه فعالیت بدنی حسابی گرسنه بودیم ، خانم‌ها زرشک پلو خوشمزه‌ای تدارک دیده بودند و چون غذای مورد علاقه من با دستور پخت ویژه الهام بود دلی از عزا در آوردم ، المیرا و عرفان هم از دستپخت فوق العاده الهام تعریف می‌کردند .
بعد از ناهار برای صرف چای رفتیم رو تراس با چشم انداز زیبای باغچه‌های خاصشون جایی که شده بود مورد علاقه ترین مکان ویلاشون برای من ، المیرا از گذشته‌ش برای ما گفت از اینکه پانزده سالگی به همراه خانواده‌اش مهاجرت کرده بودند کانادا ، پدرش مهندس راه سازی بود و اونجا هم تو یه شرکت کانادایی مدیر شده تا اینکه شرکت خودش رو تاسیس می‌کنه المیرا هم بعد از دانشگاه تو شرکت پدرش مشغول می‌شه و عرفان رو هم که کارمند پدرش بوده اونجا ملاقات می‌کنه و بعد از کلی سکس‌های یواشکی تو جا‌های مختلف شرکت عاشق هم شدن و با هم ازدواج کردند ، المیرا می‌گفت اون دوتا با هم اختلاف عقیده و سلیقه زیادی دارند ولی کشش جنسی و فهم مشترکشون از سکس این همه سال اونارو کنار هم نگه داشته و سعی می‌کنند برای محکم نگه داشتن ازدواجشون شعله هوس بینشون رو همیشه روشن و تازه نگه ‌دارند .
خیلی خسته بودیم و هر کدوم به اتاق‌های خودمون رفتیم و دوساعتی استراحت کردیم و عصر بیرون رفتیم تا پیاده قدمی در شهرک زیباشون بزنیم ، اکثر ویلا‌ها معماری مدرن و جذابی داشتند و در کنار طبیعت زیبا و جنگلی اونجا چشم‌انداز بی‌نظیری ایجاد کرده بودند.
بعد از یک ساعت پیاده‌روی به ویلا برگشتیم ، تو سالن اصلی ویلا نشسته بودیم که عرفان با یک شیشه ویسکی جک دنیلز وارد شد منم که عاشق ویسکی از خوشحالی داشتم پر در میاوردم ، المیرا هم بلند شد و یه سینی مزه از آجیل ، پاستیل ، چیپس و سایر مخلفات آماده کرد ، پیک اول و دوم رو زدیم تا یه کم کله‌مون گرم شد المیرا بلند شد چراغ‌های اصلی رو خاموش و چراغ‌های سقف با حالت رقص نور رو روشن کرد ، سیستم صوتی رو راه انداخت و موسیقی لایتی پخش کرد چند پیک دیگه به سلامتی هم زدیم تا عرفان پیشنهاد داد آهنگ شاد تری بذاره و کمی برقصیم ، ما هم که حسابی حالمون خوب بود از پیشنهادش استقبال کردیم ، موزیک شروع شد و دست‌های مارو گرفت و بلند کرد و شروع کردیم به رقصیدن هر چند دقیقه یکبار هم برای اینکه پایین نیایم یه پیک میزدیم تا تقریبا شیشه خالی شد انقدر حالمون خوب بود که بی وقفه بالا و پایین می‌پریدیم و می‌چرخیدیم اون وسط عرفان هم راست کرده بود و مدام المیرا رو میمالید اونم از خدا خواسته برگشت و شروع کرد از عرفان لب گرفتن در همین حال عرفان به شوخی المیرا رو هل داد سمت مبل اونم دست‌هاشو گذاشت روی اون ، کمر رو داد پایین و کونش رو بالا ، عرفان روی اون خم شد دستش رو دور کمر المیرا حلقه کرد و شروع کرد ادای کردن رو درآوردن ، من و الهام از خنده مرده بودیم و براشون دست می‌زدیم و تشویقش می‌کردیم محکم تر بکنه اونم جو گیر شد ضربه محکمی به المیرا زد و اون پرت شد روی مبل خودش هم رفت کنارش نشست ، من و الهام هم از خستگی کنارشون نشستیم ، من چشمام رو بسته بودم و با موزیک تو مستی حال می‌کردم که صدای ناله شنیدم چشمام رو باز کردم و با چشم‌های از تعجب گرد شده الهام مواجه شدم جهت نگاهش رو دنبال کردم و دیدم المیرا جلوی پای عرفان زانو زده و داره براش ساک می‌زنه ، خواستم نگاهم رو برگردونم ولی اینبار جسارت بیشتری به خرج دادم و تماشاشون کردم. المیرا درست مثل پورن استار‌ها کیر عرفان رو ساک می‌زد ، با ولع از بالا تا پایینش رو میلیسید بعد تا ته کرد توی حلقش انگار که می‌خواد قورتش بده انقدر تو حلقش نگه داشت که حالت عق زدن بهش دست داد کیرش رو بیرون آورد و کلی بزاق روی اون ترشح شده بود ، با اون حجم زیاد آب دهان محکم تر کیرشو بالا پایین می‌کرد عرفان هم تو حال خودش نبود اصلا انگار تو این دنیا نبود صدای ناله‌هاش علی‌رغم صدای بلند موزیک اتاق رو پر کرده بود. به طرف الهام برگشتم اونم از شدت شهوت چشماش خمار شده بود رفتم از پشت بغلش کردم تا هر دومون با هم از دیدن این صحنه‌ها لذت ببریم ، دست‌هام بردم زیر لباسش سوتینش رو درآوردم و سینه‌هاشو شروع کردم به مالیدن . عرفان المیرا رو خوابوند روی مبل و شورتش رو درآورد پاهاش رو از هم باز کرد و سرش رو برد بین اون‌ها مثل دیوونه‌ها کسش رو بو می‌کرد و میلیسید، کم‌کم دوتا انگشتش رو فرو کرد توی کسش المیرا جیغ بلندی زد و سر عرفان رو بیشتر فشار داد روی کسش بعد از چند دقیقه انگار که تازه متوجه ما شده باشند بلند شدن و اومدن کنار ما نشستن المیرا با خنده گفت شما چرا بیکار نشستین ؟ سعید خان پاشو یه خودی نشون بده منم از خانم دکتر اطاعت امر کردم و الهام رو به پشت روی مبل خوابوندم و لباس‌هاش رو درآوردم و اونم کمک کرد من تیشرت و شلوارم رو در بیارم ، حالا نوبت المیرا و عرفان بود که تماشاچی نمایش ما باشند ، الهام روی مبل نشست و من روبروش ایستادم اونم شروع کرد به ساک زدن کاری که خیلی در اون مهارت نداشت ولی مطابق اون چیزی که دیده بود سعی کرد اجرا کنه که البته تقلید ناشیانه‌ای از المیرا بود ولی با این حال برای من لذت داشت ، من دستم رو به کمرم گرفته بودم و سرم بالا بود اتاق دور سرم می‌چرخید یه حال خوبی از مستی و لذت جنسی داشتم بعد از اون نشستم و از الهام خواستم بیاد روی کیرم بشینه ، من ثابت بودم و اون روی کیرم بالا و پایین می‌رفت ، منم کمرش رو گرفتم و کمک کردم محکمتر روی کیرم فرود بیاد ، عرفان و المیرا هم اومدن روی مبل برای اینکه زوایه دیدشون به ما به هم نخوره عرفان به پشت المیرا رفت شروع کرد به گاییدن کسش از پشت ، المیرا فریاد میزد و التماس می‌کرد محکتر بکندش ما اون‌هارو می‌دیدم که با هر بار ضربه عرفان موجی به کون و پستون‌های المیرا می‌افتاد که منو بیشتر حشری می‌کرد ، یه دفعه متوجه شدم الهام رو کیرم سریعتر بالا و پایین میشه ، ناگهان لرزی به بدنش افتاد و روی مبل ولو شد . من کمی حس سرخوردگی کردم از اینکه هنوز ارضا نشدم و با شناختی که از الهام داشتم می‌دونستم کمکی به من نخواهد کرد ، المیرا متوجه حال من شد با اشاره دست از من خواست که نزدیک اونا برم من نگاه به عرفان کردم اون هم با شست اوکی داد و من رفتم جلوی اونها نشستم ، یک دفعه المیرا کیرم رو گرفت و با شور و هیجان شروع کرد به خوردن ، عرفان هم انگار که از دیدن این صحنه حشری تر شده بود با شدت بیشتری المیرا رو می‌کرد تا وقتی که آبش اومد با سرعت از تو کسش کشید بیرون و روی کمر المیرا خالی کرد و کنار رفت المیرا دیوونه شده بود چنان ساکی به کیر من میزد که هیچوقت تو عمرم تجربه نکرده بودم منم آبم داشت میومد خواستم از دهنش بکشم بیرون که اجازه نداد و آبم رو تو دهنش خالی کردم اونم بیشترش رو برگردوند روی کیرم و با همون شروع کرد به بالا و پایین کردنش داشتم از شدت لذت می‌مردم از روی کیرم بلند شد و باقی مونده آبم رو مزه کرد ، چشمکی بهم زد و رفت . از اوج خستگی هر کدوم طرفی افتاده بودیم که نفهمیدم کِی خوابم برد .
صبح با خماری و سر درد زیادی از خواب بیدار شدم دیدم همونجا روی مبل تا صبح خوابیدم ، یکی روم پتو کشیده بود اونو کنار زدم دیدم لختِ لختم ، دور و برم رو نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست با سرعت به طرف اتاق خودمون از پله‌ها بالا دویدم ، در رو باز کردم الهام پشت به من روی تخت دراز کشیده بود ، رفتم حموم و زیر دوش اتفاقات شب پیش رو مرور می‌کردم اگر صبح لخت روی مبل بیدار نمی‌شدم مطمئن بودم همه‌ اتفاقات یک رویا بوده ولی حقیقت داشت ما جلوی هم سکس داشتم ، از اون بدتر زن صمیمی‌ترین دوستم برام ساک زده بود نمی‌دونستم باید چه حسی داشته باشم ، ما مرز‌های سختی رو رد کرده بودیم حالا رابطه خودم با همسرم چی می‌شه ؟ حالا بی آبرویی سکس من و الهام جلوی اون‌ها به کنار با خیانتی که با زن دوستم به الهام کرده بودم چطور کنار بیایم ؟ از حموم بیرون اومدم اصلا دلم نمی‌خواست بیرون برم ولی جو سنگین اتاق رو هم که الهام با سکوتش ایجاد کرده بود نمی‌تونستم تحمل کنم ، از اتاق بیرون و با ترس از پله‌ها پایین رفتم دیدم عرفان تو آشپزخونه است با شرمندگی رفتم اونجا باید باهاش حرف می‌زدم باید ازش عذر‌خواهی می‌کردم به خاطر کاری که با همسرش کردم می‌خواستم بهش بگم این یه اتفاقی بوده که به خاطر مستی افتاده و من هیچ سوء نیتی و چشم بدی از قبل به المیرا نداشتم ، وارد آشپزخونه شدم و عرفان رو صدا کردم به طرفم برگشت و با لبخند بهم سلام کرد و حالم رو پرسید من توقع چنین برخورد آرومی از طرف او رو نداشتم رفت یه مسکن و یه لیوان آب برام آورد و گفت: می‌دونم سر دردِ بعد مستی داری اینو بخور تا نیم ساعت دیگه خوبِ خوب میشی. خودش مشغول تدارک میز صبحونه شد ، من زبونم بند اومده بود با لکنت گفتم: عرفان جان دیشب... عرفان کلامم رو برید و گفت: پسر دیشب معرکه بود ، حسابی چهار تامون ترکوندیم. از من پرسید که به منم خوش گذشته ؟ من نمی‌دونستم چی بگم فقط با سر تایید کردم . در تمام سناریوهایی که توی مغزم از این لحظه چیده بودم عرفان از سو استفاده‌ای که من از اعتمادش کرده بودم عصبانی بود و صحبتمون به جر و بحث و دعوا ختم میشد و حالا که انقدر برخورد راحتی و بی‌خیالی نسبت به اتفاقات داشت نمیدونستم باید چی بگم . در همین حال المیرا که برای دویدن و ورزش بیرون رفته بود وارد سالن شد و با خوشحالی به طرف ما اومد من و عرفان رو بوسید و گفت: بچه‌ها نمی‌دونید چه هوایی‌ایه شما هم بد نیست برای اینکه از کرختی در بیاد بعضی وقتا یه تکونی به خودتون بدید ! چشمکی زد و رفت تا دوش بگیره . عرفان از من پرسید که الهام چرا پایین نمیاد و من جواب دادم که از صبح باهاش صحبت نکردم ، پرسید: یعنی هنوز خوابه ؟ گفتم: نه بیداره ولی فکر می‌کنم به خاطر اتفاقات دیشب باشه و دوست نداره از اتاق بیرون بیاد. عرفان گفت: اشکالی نداره طبیعیه که یه کم گیج شده باشه ، به خانم دکتر میگم که باهاش صحبت کنه. با خنده دستی به بازوی من زد و گفت بهتره برم تو حیاط هوایی بخورم تا اون میز رو میچینه ، بسته سیگار و فندکش رو به من داد ، رفتم تو حیاط قدم زدم ، چند نخی کشیدم و به اتفاقات بینمون فکر می‌کردم و در تلاش بودم وارد ذهن عرفان بشم تا بفهمم چطور با این قضیه انقدر راحت برخورد می‌کنه . بعد از تقریبا نیم ساعت عرفان اومد رو تراس و صدام کرد ، رفتم داخل میز صبحانه آماده بود المیرا هم دست الهام رو گرفته بود و داشت از پله‌ها پایین میومد . همه سر میز نشستیم و در سکوت مشغول صبحانه خوردن شدیم ، عرفان گفت: چتونه بابا مگه کشتیاتون غرق شده حالا چیزی نشده که یه شب دور هم زدیم رقصیدیم حالا کنارش یه کم شیطونیم کردیم. المیرا هم گفت: بچه‌ها میدونم شما که قبلا تجربه همچین رابطه‌هایی رو نداشتید هضم کردنش ممکنه براتون سخت باشه ولی با حال نیست که ذهنمون رو برای تجربیات نو تو زندگی باز نگه داریم ؟ زندگی خیلی کوتاهه شور جنسی هم تا آخر عمر دووم نداره الان که جوونیم بهترین زمانه تا بدون محدودیت از سکس لذت ببریم ، هر چیزی یکبار تجربه‌اش ضرر نداره حداقل الان می‌دونید که دوستش داشتید یا نه. المیرا از من پرسید که شب خوبی نداشتم و بهم خوش نگذشته ؟ منم نگاه تردید آمیز و نگرانی به الهام انداختم و جواب مثبت دادم ، الهام با دلخوری برگشت گفت: اگه من دیشب با رفیقت سکس می‌کردم ناراحت نمی‌شدی؟ الان هم همینجوری تخت و تبارک میشستی و همین جواب رو می‌دادی ؟ نمی‌دونستم در جوابش چی بگم گیج شده بودم حتی تصورشم نمی‌تونستم بکنم همچین اتفاقی بیوفته . المیرا خندید گفت: خیلی خوبه ، حداقل الان داریم دربارش حرف میزنیم اینجوری یه گام پیش رفتیم ، الهام جان الان میدونیم که از لخت بودن و سکس کردن جلو ما با همسرت ناراحت نیستی ، الهام از چنین نتیجه گیری‌ای متحیر شد ، اون اصلا به این قضیه فکر هم نکرده بود المیرا دوباره ازش پرسید که از داشتن رابطه لذت برده یا نه ؟ الهام هم تحت فشار و با اکراه پاسخ مثبت داد ، المیرا گفت پس تنها از رابطه همسرش با یکی دیگه ناراحته ؟ الهام نمیدونست چی جواب بده و سکوت کرد . المیرا از من پرسید آیا از عشق و علاقم به همسرم کم شده ؟ تو اون شرایط حس خیانت کردن به همسرم رو داشتم ؟ من هم با کمی فکر کردن گفتم: الهام همه زندگی منِ و هرگز از قصد به اون خیانت نکردم ، دیشب یه اتفاق بود و هیچ نیتی از انجامش نداشتم فقط بعد از ارضا شدن الهام احتیاج داشتم منم کارم رو تموم کنم و وقتی با پیشنهاد شما برای ملحق شدن بهتون مواجه شدم از شدت شهوت نتونستم مقاومت کنم. المیرا گفت: خوب نتیجه خوبیه اینکه اولا باید به احتیاجات شریک جنسیمون احترام بذاریم ، بدنش رو بشناسیم بدونیم از چی و چطور بیشتر لذت ببریم ، مهارت‌های خودمون رو در رابطه بالا ببریم ثانیا باید بین شریک عاطفی و شریک جنسی بودن تفاوت قائل بشیم و شروع کرد به تعریف اینکه در کانادا گروهی از زوج‌های مختلف دارند که با هم یه سوئینر کلاب کوچیک راه انداختند و ماهی یکبار دور هم جمع می‌شوند و با هم معاشرت ، بازی و سکس می‌کنند ، دور هم بودنشون لزوما منجر به رابطه جنسی نمی‌شه خیلی وقتا فقط دربارش صحبت می‌کنند و از با هم بودن لذت می‌برند ، چند سالی هست که دور هم هستند و سکس گروهیشون باعث شده رابطه شخصیشون هم بهتر بشه ، چیزی به اسم خیانت بینشون وجود نداره و همه چیز با اطلاع هم انجام میشه ، البته بودند زوج‌هایی که از هم جدا بشن ولی هیچ وقت اختلافشون بخاطر این نوع از رابطه جنسیشون نبوده و ادامه داد این رابطه برای همه کار نمی‌کنه زوج‌هایی هم وارد گروه شدند و نتونستند ازش لذت ببرند و جمع مارو ترک کردند و فهمیدند این شکل از رابطه براشون کار نمی‌کنه ولی حداقلش یک تجربه تازه تو زندگیشون داشتن و هیچ وقت از امتحان کردنش پشیمون نشدند. رو به ما کرد و گفت: حالا شما هم اگر دوست داشتید وقتی اومدید کانادا مهمون ما شدید می‌تونید تجربش کنید . این حرفا خیلی برام عجیب و تازه بود نمی‌دونستم چی باید بگم فقط به الهام نگاه کردم که پر از تناقض بود . المیرا از من پرسید: حالا که با من رابطه داشتی از عشق و علاقت به همسرت کم شده ؟ من گفتم که دیوونه همسرم هستم و توی زندگی حتی نمی‌تونم تصور کنم یک روز هم بدون اون سر کنم . المیرا پرسید: اگر الهام با مرد دیگه‌ای سکس کنه و بدونی این تنها رابطه جسمی بینشون بوده و تعهد قلبی و احساسیش به تو از بین نرفته چه احساسی خواهی داشت؟ واقعا گیج شده بودم نمی‌دونم برای توجیه رفتار دیشبم بود یا واقعا چنین اعتقادی داشتم گفتم که هیچ چیز از میزان علاقه من به اون کم نخواهد کرد ، الهام با چشمای متعجب به من نگاه کرد و گفت: یعنی تو اگر دیشب موقعی که داشتی با المیرا خوش میگذروندی من با عرفان سکس می‌کردم هیچ مشکلی نداشتی؟ یه کم فکر کردم و سرم رو تکون دادم ، از سر لجبازی گفت: خیلی خوب پس منم می‌خوام جلوی تو امتحانش کنم ببینم چه حسی پیدا می‌کنی . تو حرفی که زده بودم گیر کردم از طرفی دلم نمی‌خواست که این اتفاق بیوفته از طرفی هم نمی‌خواستم کم بیارم . الهام که واکنشی از طرف من ندید از جاش بلند شد و رفت دست عرفان رو گرفت و از المیرا پرسید: پس شما هم مشکلی ندارید ؟ المیرا از لجبازی الهام خنده‌اش گرفته بود و گفت نه . الهام به زور عرفان رو به طرف مبلی که دیشب روش سکس داشتیم کشید و درست همون جا و همون شکلی که المیرا برای من ساک زد شلوارک و شورت اون رو پایین کشید و با عصبانیت شروع به خوردن کیرش کرد و زیر چشم به من نگاه می‌کرد ، عرفان گیج و متعجب بود ولی مقاومتی نمی‌کرد و صدای آه کشیدنش بلند و بلندتر می‌شد .
     
  
زن

 
اسپین آف داستان فوقالعاده (بهشت) از زبان پرستو 1️⃣

سلام اگه داستان اصلی رو نخواندین باید بگم که حتما قبل از خواندن این داستان از طریق لینک زیر برین این داستان فوقالعاده رو مطالعه کنین

قطعا منی که تا به حال نویسندگی نکردم طبیعیه که از هر نظر اشتباهاتی داشته باشم، اما شاید اشتباه بزرگم این باشه که همچین داستان سنگینی رو برای ادامه دادن انتخاب کردم.
و اما شروع داستان که اگه نظرات مثبت باشن تو سه الی چهار قسمت تمومش میکنم.
طرفای ساعت یک ظهر کم کم از خواب بیدار شدم دیدم امیرو فریبا لخت تو بغل هم هنوز خوابن، یه حس خیلی بدی داشتم مستی مشروب از سرم پریده بودو یاد حرفای محسن افتادم که میگفت یه مدت باید برن، یه حس قوی به دلم افتاده بود که تا مدت ها نمیبینمشون، آروم از اتاق اومدم بیرون داشتم میرفتم سمت توالت وقتی از کنار اتاق مهمان رد شدم یهو یه چیزی دیدم که سر جام میخکوبم کرد، فرهاد گوشیش رو افقی گرفته بودو دستش تو شرتش بودو به شدت مشغول خود ارضایی بود، آخه مگه میشه؟ مگه جز این بود که ما هممون دور هم جمع شده بودیم برای سکس، خوب مرد حسابی راحت میرفتی به منیر یا حتی به من میگفتی دلم میخواد، قطعا هیچکدوممون دلت رو نمیشکستیم، اینا و ده ها فکر دیگه تو دو ثانیه از ذهنم گذشت، همینطور بهش خیره شده بودمو اونم داشت جق میزدو به صفحه گوشی خیره شده بود که یه لحظه با من چش تو چش شد سریع با دسپاچگی دستشو از شورتش کشید بیرونو گوشیش رو هم قطع کرد، اما من از اون دسپاچه تر بودم دویدم سمت توالت، گاهی وقتا آدم اینجوری میشه، یه رازی رو از کسی میفهمی که به تو هیچ ربطی نداره اما دونستنش یه استرسی بهت وارد میکنه که نمیدونی از کجا میاد اما میاد. توی توالت سعی میکردم ذهنم رو به جای دیگه ای منحرف کنم که یادم بره.
همینطور که رو توالت فرنگی نشسته بودم همزمان داشتم مسواک میزدم تو آینه خودمو با اون مو های آشفته دیدم، دلم خیلی پر بود همینطور که به خودم خیره شده بودم بی اختیار اشکام سرازیر شد، آخه خیلی به محسن خان عادت کرده بودم حس یه دختر 14 15 ساله رو داشتم که بزور از عشقش جداش میکنن. خودمو دلداری میدادم که محسن خان خودش گفت فقط چند ماه میمونن اما ته دلم میدونستم دارم به خودم دروغ میگم. دستو صورتمو شستم اومدم بیرون یه تاپ بندی و شلوارک پوشیدم بدون شورتو سوتیین. چشمام پف کرده بود معلوم بود که گریه کردم، فرهاد اومده بود رو مبل نشسته بود یه شلوارک بلند با یه تیشرت تنش بود، سرش پایین بودو دستاش کمی میلرزید. با یه صدای آروم و گرفته از گریه گفتم صب بخیر یه چن ثانیه مکث کردو بعد قورت دادن تفش اونم جوابم رو داد، داشتم میرفتم سمت آشپزخونه برای گذاشتن چای گفتم خوب خوابیدید سرش رو بلند کرد گفت بببله، مثل لبو قرمز شده بود، مشغول کتری بودم حس کردم پشت سرم با فاصله ایستاده گفت میشه پیش بچه ها چیزی نگین، سرمو بلند نکردم جواب دادم درباره چی نگم. گفت چیزی که دیدین، گفتم من چیزی ندیدم آقا فرهاد. گفت دلم میخواد براتون توضیح بدم، برگشتم سمتش گفتم کمی فکرم درگیره میشه بعدا دربارش حرف بزنیم؟
چشمای قرمزم رو که دید فهمید گریه کردم تو چهرش صد تا سوال بود، نزاشتم حرف بزنه گفتم دلیلش ربطی بشما نداره خودم آشفتم. دیگه چیزی نگفتو مستقیم رفت رو یه مبل تکی نشست، منم رفتم نشستم رو یه مبل تکیه دیگه، یه سکوتی بینمون بود که شکستنش برا هردومون سخت بود، دلیلش اتفاقات صبح و با همدیگه دمخور نشدن دیشبمون بود، ولی هر جور شده با گفتن جمله تونستین کارتون رو تموم کنین سکوت رو شکستم. بازم قرمز شد ولی ایندفعه یه لبخند ملیح رو صورتش بود گفت راستش نه انگار آب یخ پاشیدن روم دیگه نشد ادامه بدم، گفتم وای بده که، خیلی ضرر داره واسه بدنتون. شونه هاشو انداخت بالا و تو چشام نگاه کرد. گفتم میخواین کمک کنم؟ حس کردم یه لرزی به بدنش افتاد گفت واقعا ممنون میشم، خواستم کمی روش رو باز کنم گفتم همینجا، گفت نههه نکنه بیدار شن بیان ببینن، تو دلم به سادگیش خندیدم، گفتم از چی خجالت میکشی محسن خان و امیر که جلو روت زنت رو از کسو کون کردن، تو ام مثل اونا.
گفت آخه یکم فرق داره. گفتم چه فرقی، هرچی اصرار میکردم نمیگفت منم گفتم پس بی خیال. آخرین تیرش رو با نا امیدی انداخت بلند شد با اکراه شلوارکو شورتش رو تا زانو پایین کشید، کیرش راست شده بود اما اندازش خیلی کوچیک بود، نمیدونم شایدم منی که بعد از کیر بزرگ امیر و کیر خیلی بزرگ محسن خان اون رو میدیدم بنظرم خیلی کوچیک اومد. اما به روی خودم نیاوردم، که خودش گفت بخاطر این نمیخوام اینجا انجامش بدیم، خودمو زدم به اون راه گفتم منظورتو نمیفهمم، گفت خوبم فهمیدی چی میگم.
واقعا کیرش به هیکلش نمی اومد، فرهاد قدش بلند بود حدود۱۸۸ ، معلوم بود بدنسازی کار کرده، بالا تنه و پاهاش پر و ماهیچه ای بودن، کمی هم پهلو داشت، برعکس امیر و محسن خان که ترکه ای و نسبتا لاغر بودن.
با همه اینا من از خواستم پا پس نکشیدمو تو عمل انجام شده انداختمش جلو پاش زانو زدم از اون پایین تو چشاش نگاه کردمو یه چشمک براش زدم یه دستی به رونای ماهیچه ایش کشیدمو صورتمو بردم زیر کیرش، توی تخماش یه نفس عمیق کشیدم، توی دم از بوی لای پاش فهمیدم با تف داشته جق میزده، نمیدونم چرا تو اون لحظه بدم نیومد، توی بازدم از گرمی نفسم روی تخماش رعشه به تن فرهاد افتاد، شرو کرم به خوردن کیرش اما خیلی بهم لذت نداد، چیز عجیبی هم نبود برای من که کیر محسن خان رو تو همه سوراخام چشیده بودم ، از همون اولشم برای لذت فرهاد این کار رو کردم، فرهاد حتی کار هاشم با شوهرمو محسن خان فرق میکرد، اونا وقتی براشون ساک میزدم دهنمو میگاییدن اما فرهاد کاری به کارم نداشت فک کنم بیشتر سعی میکرد تمرکز کنه که آبش نیاد.
خیلی راحت کیرنسبتا کوچیک فرهاد رو تا ته میخوردم بدون فشار، حتی با زبونم تخماش رو هم لیس میزدم. بلند شدم دستامو گذاشتم لبه مبل، کمی قمبل کردم گفتم نمیخوای لختم کنی، گفت چرا چرا اومد شلوارکمو کشید پایین، خودمم تاپمو در آوردم، بوسه‌ی فرهاد نشست رو لنبر کونم، زیر لب گفت بمیرم الهی، سرمو که برگذدوندم دیدم داره درست یه قسمت از کونمو میبوسه که محسن خان کبودش کرده بود، پشت سر هم میبوسیدش، کمی خودمو قمبل کردم لای باسنمو با دستام براش باز کردم منظورمو فهمید یه بوسه گذاشت رو سوراخ کوچیک کونم، کفت چقد کوچیک مونده ینی فریبا هم همینجوری میمونه جوابشو ندادم بجاش کونم بیشتر بردم سمت صورتش، نک زبونشو سفت کرده بودو قشنگ داشت برام میلیسید چشام خمار شده بود ، گاهی یه زبونم به کسمو چوچولم که حالا خیس خیس بودن میرسوند، گفتم فرهاد پاشو بکن، بلند شد پشتم جاگیر شد، بدون اینکه نظر منو بخواد کیرشو گذاشت در کسمو آروم فشار داد، بخاطر لنبرای گوشتیه کونمو کیر کوچیک فرهاد بیشتر از نصفش نرفت تو، راستش چیز خاصی حس نکردم اینو فرهاد هم از واکنش کم من فهمید، گفت اینجوری نمیشه، برم گردوند یه لب ازم گرفت بخاطر قد بلندش اومدم رو پنجه هام، که یهو دست انداخت زیر بغلمو بلندم کرد، منم بغلش کردم تازه فهمیدم فرهاد چقد هیکلی و سفته بدنش، ولی بخاطر سایز کیرش خیلی اعتماد بنفس نداشت مخصوصا پیش شوهرمو محسن خان که کیرای نسبتا بزرگی داشتن. دستاشو برد زیر رونام، منم خودمو به گردن کلفتش آویزون کرده بودم، با یکی از دستاش کیرشو گرفتو گذاشت در کسم یکم شل گرفتم کمی اومدم پایین، اونم یه فشاری دادو کیرش کامل رفت تو کسم، خیلی متفاوت بود با کیر محسن خان اما اینکه رو هوا داشتم بهش کس میدادم خیلی تحریکم میکرد، بدون اینکه فشاری بهش بیاد داشت منو بالا پایین میکرد، لبام رو لباش بود، چشامو بسته بودمو از زیر داشتم تلمبه میخوردم، چشامو که باز کردم محسن خان رو تو فاصله دو سه متری دیدم که با لبخند و انگشت رو لبش بهم فهموند چیزی نگم، ، سرمو گذاشتم رو شونه فرهاد چشمم بی اختیار رفت لای پای محسن خان که مثل ستون خیمه شورتش رو بلند کرده بود، حتی کش شورتش هم از شکمش کمی فاصله گرفته بود، فهمید به کیرش خیره شدم ، شورتشو کشید پایین کیر گندش مثل فنر پرید بیرون، یه رعشه تو تنم افتاد فرهاد حس کرد کسی پشت سرشه، وقتی محسن رو دید یهو دسپاچه شد منو گذاشت زمین ، گفت سلام داداش ، دیدم دستش رو گذاشته رو کیرش، جوری که تابلو نشه سعی داشت اونو قایم کنه، محسن گفت وا فرهاد جون چرا ادامه ندادی، من اگه جای تو بودم باید ارتش وارد عمل میشد تا منو از همچین لعبتی جدا کنه حالا هم زود باش تو همون پوزیشن ادامه بده، فرها گفت آخه که محسن گفت آخه نداره، فرهاد باز منو مثل یه پر بلند کرد اینبار خودم دستمو فرستادم وسطمون کیرشو تنظیم کردم رو کسمو فرود اومدم روش، دیدم محسن داره با تف کیر گندشو میماله و لیزش میکنه، گفت فرهاد جون یه لحظه نگهش میداری تکون نخور، فرهاد نمیدونست چه خبره یکم سورپرایز شد اما من قشنگ میدونستم چه اتفاقی قراره برام بیوفته، اومد پشتم وایساد سر کیر داغو گندش رو مالید به سوراخ کونم، لب زیریمو داشتم گاز میگرفتم، رفته بودم تو حس که یهو خودم سورپرایز شدم چشام از کاسه زد بیرون آخه محسن خان بجای کونم کیرشو گذاشته بود بغل کیر فرهادو با یه حرکت فرز نصفشو فرستاده بود اون تو، کیر فرهاد تا ته تو کسم بود، محسن خان هم تا نصف کرد تو اما بخاطر بلندیش سر کیرش درست کنار سر کیر فرهاد بود، نفسم یه لحظه نیومد بالا بعدش یه جیغ بلند زدمو گفتم آی محسن خان داری چیکار میکنی اشتباهی فرستادی، با تکون های بی اختیارم سعی داشتم از کیرشون پیاده شم محسن خان با یه چک محکم رو کونم و گفتن جنده انقد وول نخور بقیه کیرشو فرستاد تو حال تخماش چسبیده بود به تخمای فرهاد، همیشه تو خلوت خودمون بهم میگفت جنده خیلی تعجب کردم که جلو یکی دیگه هم اینو بهم گفته بود، فرهاد هم از شنیدنش تعجب کرده بودو تو چشام زل زده بودو منتظر واکنشم بود که از لرزی که به بدنم افتاد فهمید بدم نیومده اما از قرمزی صورتم فهمید که خجالت کشیدم، محسن خان سرشو نزدیک گوشم آورد گفت ها چیه جنده داریم دوتایی کستو جر میدیم، گفته بودم من تا این کسو کون رو گشاد نکنمو از حالت دختری درش نیارم آروم نمیگیرم، آره جنده از این بد ترشم برات دارم هر بار که میگفت جنده یه فشار محکم هم به کیرش میداد انگار حرص چیو سر من در میاره کار همیشش بود وقتی دوتایی خلوت میکردیم یه آدم دیگه میشد، حرفا و فشاراش ترشحات کسمو چند برابر کرده بود، دوتا کیر تو کسمو بودو فشار زیادی رو تحمل میکردم، زیر گوشم به فرهاد میگفت میدونستم اون امیر دیوس دلش نمیاد این کارو با پرستو انجام بدیم پس این بهترین فرصت بود، دوتایی شرو کردن به تلمبه زدن صدای منم بد جور رفته بود بالا که یهو منیر گفت چه خبرتونه دیدم امیرو فریبا هم پشت بندش اومدن بیرون، از جیغو داد من تعجب کرده بودن امیر گفت وا عشقم مگه دفه اولته با دو نفر، با آه و ناله و کلمات نصفه نیمه گفتم آخه تو که نمیدونی اون زیر چه خبره که یهو امیر خیز برداشت سمتمون خم شد ببینه چی میگم، اصطراب رو تو چشاش میدیدم اما کاری بود که شده بود، از تعجب امیر منیرو فریبا هم خودشون رو رسوندن ببینن چی شده، فرهاد خستگی نداشت دوتایی منو بالا پایین مینداختن، منیر ذوق کرد فریبا پاهاش سست شد نزدیکمون رو زمین نشست تکیه داد به مبل، منیر گفت جون پرستو میدونم چه حسی داری دردو لذتش وصف نشدنیه، امیر زبونش بند اومده بود اما کیرش داشت نبض میزدو میومد بالا، منیر دست فریبا رو کشید اومدن اون زیر، گفت فری جون تو تخمای محسنو بلیسو برا اون ساک بزن منم برا شوهر جونت رو میخورم که زود تر آبشون بیاد دست از سر پرستو بردارن، دوتایی شرو کردن به خوردن تخمای محسن خانو فرهاد ،محسن کیرشو کشید بیرون با حرص دو سه تا تلنبه زد تو دهن فریبا، لبای کوچیکو گوشتیه فریلا دور کیر محسن خان حلقه شده بودو کش اومده بود موهاش تو دستش بودو دهنش داشت گاییده میشد، دوباره از بغل کیر فرهاد کیرشو تپوند تو کسمو محکم شرو کرد به تلنبه زدن به گریه افتادم گفتم ترخدا محسن خان یواش اما گوشش بدهکار نبود، امیر حالا به وجد اومده بود، میگفت پرستو جون تو که دادی پس کمی آروم باش بزار کارشون رو انجام بدن راضیشون کن، محسن خیلی آروم جوری که فقط فرهاد میشنید گفت جنده ببین شوهرت چقد خوشش اومده دوتا مرد هم زمان زنشو از کس میکنن، بلند گفت فری جون تخمامو بلیس، بعدش تو چشای فرهاد زل زد آروم باز جوری که کسی نشنوه تو روش گفت نوبت کس کوچولوی زن جنده توام میرسه فرهاد خان، ایندفه من با تعجب منتظر واکنش فرهاد بودم که یهو یه گرمای عجیبی تو کسم حس کردم، از لرزشی که به تن فرهاد افتاد فهمیدم نتونسته جلو اون حرف محسن خودشو نگه داره و تو کس من ارضا شده، فرهاد کیرش رو از کسم کشیدو رو مبل ولو شد، بدن کاملا شیو شده و ورزشکاریه فرهاد از عرقی که کرده بود میدرخشید. محسن خان هم رو مبل نشستو به منیر گفت عزیزم میشه یه ساک برای امیر بزنی، میخوام خوب بسازیشو آمادش کنی، منیرم با گفتن یه چشم کش دار رفت سمت امیر، امیر جون چقد باتو بودن حشریم میکنه و بیقرارم میکنه، دیشبم فرصت نشد این کیر خوشمزت رو بچشم، میخوام اونجور که دوس داری دهنمو بگای، منیر با دهن باز جلو امیر زانو زدو امیرم نامردی نکرد اونجور که دوس داشت دهنش رو گایید یجوری که کمی مونده بود خفه شه، فریبا هم داشت کیر محسن خان رو میخورد، سعی میکرد همش رو جا بده اما بیشتر از یک سومش رو نمیتونست، محسن گفت همه جاشو لیس بزن فری جون، که فریبا اطاعت امر کردو آخرش هم یه بوسه صدا دار گذاشت رو کیر محسن، این کارش محسن رو به وجد آورد اما قشنگ دیدم امیر رو کمی پکر کرد، خلاصه بعد ساک منیرو فریبا محسن گفت پرستو جون عزیزم میری رو کیر امیر بشینی که بتونیم کار سکس از یه سوراخ رو باهات تموم کنیم، گفتم وای نه محسن خان فک کردم کارت تموم شده من دیگه نمیتونم، اونم با تو و امیر حتما پاره میشم، منیر پرید تو حرفم پرستو جون پاره نمیشی من چند بار اینو انجام دادم حتی با کیرای بزرگ تر از امیر خیلی هم حال داده، گفتم آخه...
گفت آخه نداره پاشو تو الان کست کاملا آمادگیه پزیرایی از این دوتا کیر خوشگل رو داره پاشو ناز نکن، به امیر نگاه کردم که با اشاره بهم فهموند که پاشو بیا بغلم، گفت عزیزم بیا بشین روش، دیگه چاره ای نداشتم رفتم رو کیرش نشستم ، وای چه راحت رفت توم امیرو بغل کردم تو گوشش گفتم میبینی چقد گشادم کردن دیگه ازین خراب تر نمیشم امیر، امیر تو گوشم گفت عزیزم خودشو جم میکنه نگران نباش بعد لمبرای کونمو از دو طرف گرفتو بازش کرد، بفرما محسن خان اینم از کس گشاد زنم ، یادته چقد حرص میخوردی که گشادش کنی حالا چی میگی، محسن خودشو پشتم جاگیر کردو سر کیرشو بزور از بغل کیر امیر فرستاد تو، اه از اعماق وجودم بلند شد، سینه هامو تو مشتاش گرفت گفت هنوز مونده یه زن کامل بشه، یکم فشار داد دید خودمو خیلی سفت گرفتم یه سیلی محکم زد در کونمو گفت شل کن خانمم، یهو کامل فرستاد تو جدا از جیغ خودم کسم هم یه ناله کرد، یه صدای گوز مانند که باعث به وجد اومدن فریبا شد، گفت وای، فرهاد اینا دیگه کی ان، فک میکردم همچین چیزایی فقط تو فیلماست روی مبل نشسته بودو داشت کسشو میمالید. محسنو امیر بی حرکت بودن تا جا باز کنم، نمیدونم به هم چه اشاره ای کرده بودن که همزمان باهم شرو کردن به تلمبه زدن، کسم کامل گشاد شده بود کم کم حس لذت داشت جای درد رو میگرفت، درد داشت اما لذتش تا مغز استخونام میرفت خودمو با ریتم تلمبه هاشون هماهنگ کردم، منیر به فریبا گفت این حجم از سفیدکای رو تخماشونو میبینی این لذتیه که پرستو داره میبینه، قشنگ معلوم بود داره مغز فریبا رو برای همچین سکسی در آینده آماده میکنه، منیر گفت فری جون توام پاشو تخماشون رو بلیسو بمک تا لذت این دوتا شاخ شمشاد کامل بشه، فریبا انگار منتظر یه همچین پیشنهادی بود سرشو برد اون پایینو شرو کرد نوبتی تخمای امیرو محسن رو خوردن، محسن خان تو گوشم نجوا میکرد میگفت دیدی آخرش کس کوچولوتو گشاد کردم، از فشار تلمبه های سنگینش مثل لبو قرمز شده بودم. کم کم انگار کنترلش رو از دست داده باشه حرفایی میزد که تا حالا پیش امیر نگفته بود، در حالی که با امیر چش تو چش بود به من میگفت تو چیه منی، هیچی نگفتم سرمو گذاشتم رو شونه امیر آهو نالم بلند تر شده بود، محسن خوان ولکن نبود بعد چند بار نگرفتن جواب از من یه سیلیه محکم زد در کونم گفت مگه با تو نیستم کونی خانم با این حرفش جلو امیر یه لرزی به بدنم افتاد گفتم ترخدا بسه محسن، امیر پرید تو حرفم گفت خوب بهش بگو چرا خجالت میکشی، جوری که دوس داره بهش لذت بده، گفتم آخه امیر حرف بدیه، محسن گفت بگو میخوام شوهرت بدونه چیه منی، گفتم جنده توام محسن خان، با این حرفم امیر اون زیر خودشو کشت با چنتا تلمبه محکم، محسن در ادامه گفت میبینی کسکش چه خوشش اومده؟ قشنگ حس کردم کیرش اون تو باد کرد, دوتایی بدجور داشتن کسمو میگاییدن، محسن به امیر گفت این هفته آخری که ایرانیم میخوام زنتو با خودم ببرم تو که حرفی نداری زن جنده، دیگه امیر نتونست مقاومت کنه در حالی که آبش می پاشید تو کسم و چشاشو بسته بود گفت اختیارش دست توعه محسن خان محسن هم با چن تا تلمبه کارشو تموم کردو آبشو ریخت تو کسم ، وقتی کشیدن بیرون از کسم شر شر آب کیر میریخت رو شکم امیر، فریبا که اون زیر بود با گفتن وای چقد زیاده با اشتیاق شرو کرد به خوردن آب منی های رو شکمو کیر امیر، منم بی حال ولو شدم ، انگار با تریلی از روم رد شده بودن...
محسن به امیر میگفت ازم که ناراحت نیستی برا لذت خودمون سه تا اینجوری حرف زدم وگرنه تو تاج سر منی امیر جان، امیر گفت میدونم و واقعا لذت بردم، واقعا به همچین حرفایی نیاز داشم تو اون لحظه، تو نیاز داشتی بگی من نیاز داشتم بشنوم. محسن گفت حال چی میگی این هفته پرستو رو ببرم، امیر گفت بزار ببینم فرهاد اجازه فریبا رو میده، همه به فرهاد نگاه کردیم که داشت خواب هفت پادشاه رو میدید، فریبا گفت من اجازمو گرفتم اما چند روز دیگه نه یه هفته، منیر گفت کاری میکنم یه ماه هم اینجا بمونی فرهاد چیزی نگه، من رو به محسن گفتم باشه میام اما از فردا شب، با این فشاری که بهم آوردین فقط دوس دارم بخوابم. محسن با یه خنده مغرورانه و یه حالت شوخی گفت مگه نشنیدی امیر گفت اختیارتو دارم پس حرف نباشه، معلوم بود نمیخواد این فرصتو از دست بده.
خلاصه بعد دوش و خوردن نهار که از بیرون سفارش دادیم هرکس با جفتش آماده رفتن شد، من برای یه هفته یه ساک رو پر کردم. منیر با فرهاد رفت از خونشون وسایلاشو جمع کنه، منم قبل راه افتادن به فریبا گفتم از وسایلای من استفاده کن انگار خود منی، نشنوم غریبی کرده باشی یه لب هم از هردوشون ینی امیرو فریبا گرفتم. با محسن راه افتادیم سمت خونشون، یه حس عجیبی داشتم تا حالا با یه مرد جز امیر تنها نرفته بودم جایی، قرار بود یه هفته پیشش باشم، انگار ماه عسل بود، انگار تازه شوهر کرده بودم، محسن گفت پرستو چقد منتظر همچین فرصتی بودم، چقد احساس خوشبختی میکنم و چقد دوست دارم، یاد رفتنشون افتادمو اشک تو چشام حلقه زد، امیر گفت زوده برا گریه عزیزم یه هفته خیلی خوب قراره داشته باشیم.
تو راه یه جا نگه داشت رفتیم تو لباس فروشی، محسن کلی ست لباس زیر و کاستوم های فانتزی برام خرید، زن فروشنده بد جور داشت به محسن نخ میداد ولی محسن خیلی حرفه ای و جنتلمنانه رفتار کردو توجهی بهش نمیکرد، واقعا از این رفتارش خوشم اومد. وقتی رفتیم تو ماشین گفت وایسا الان میام رفتو بعد ۱۰ دقیقه برگشت دو تا کیسه دستش بود که گفت اینارو نبین میخوام بعدا بازش کنی ب وقتش. وقتی رسیدیم منیرو فرهاد رفته بودن، دوس داشتم یه خبر از امیر بگیرم که محسن گفت خبر بی خبر این چند روز، ما مردا با هم به این نتیجه رسیدیم که تماس تلفنی در کار نباشه.
اون شب بعد از یه شام سبک و کمی بوسو بغلو دیدن فیلم خوابمون برد، صب وقتی بیدار شدم حس کردم یه چیز سفتی به کونم چسبیده محسن تو خواب بغلم کرده بودو کیر کلفتش که داشت شورتشو پاره میکرد چسبیده بود به چاک کونم، بعد توالت رفتم یه صبحانه مفصل محیا کردم محسن رو صدا زدم گفتم بیا صبحانه که گفت یه لحظه تو بیا، گفت اول چشماتو ببند، رفتم تو گفت باز نکن تا نگفتم، شرو کرد به حرف زدن، ببین پرستو نمیدونم از کجا شرو کنم واقعا سخته گفتنش برام، کم کم داشت دلم شور میزد ینی چی میخواد بگه، گفتم محسن هرچی تو دلته بگو عزیرم، یهو یه سیلی یکم محکم زد تو لپم، هاج و واج موندم که گفت محسن نه محسن خان، هنوز گیج بودم که گفت این یه هفته من صاحب توام تو ام کلفت منی، بعد یه مکث گفت میتونی؟ گفتم آخه دقیق نمیدونم چی میخوای، گفت کم کم میفهمی اما اگه نمیتونی همین الان بگو. با اینکه دلم شور میزد اما دلشو نشکوندمو گفتم چشم، گفت پس چشماتو باز کن، دیدم یه کاستوم خیلی سکسی با فانتزی کلفتی رو تخت پهن شده. گفت بجز شبا این باید تنت باشه، همه کارا با خودته، منو با کستوم تنها گذاشت رفت شروع کرد به خوردن صبحانه، یکم بهم برخورد که منتظر نموند با هم بخوریم ولی فهمیدم جز برنامشه. رو تخت نشسته بودمو فکرم اینجا نبود که یهو داد زد جنده زود باش کون گندتو تکون بده، کاستوم رو پوشیدمو رفتم جلو آینه، خیلی بهم میومد تن سفیدم توش میدرخشید، برجستگی هام قشنگ نمایان بود، خواستم آرایش کنمو عطر بزنم اما پشیمون شدم گفتم کلفتو چه به آرایش، از فکر خودم یه رعشه ای به تنم افتاد، انگار یه همچین فانتزی رو از قبل داشتم، رفتم آشپزخونه، بدون توجه زیادی به من گفت وقتی خوردی سفره رو جمع کن گفتم چشم، بعد خوردن مشغول کارای خونه بودم محسن هم جلو تلوزیون لم داده بودو سرش تو گوشی بود انگار داشت به کسی پیام میداد، سعی میکردم با قر دادن به کونم یا با حرف زدن توجهش رو جلب کنم اما بهم جوابای کوتاه میداد، طرفای ساعت یازده شب رفتم تو اتاق براش یه آرایش قشنگ کردم یه کاستوم توریه مشکی با گلدوزیه قرمز تنم کردمو کلی به خدم عطر زدم، میخواستم دیوونش کنم رو تخت دراز کشیدمو منتظرش بودم بیاد نیم ساعت بعد اومد وقتی منو دید با اون وضعیت یکم جا خورد ولی با حرفی که زد من بیشتر جا خوردم، گفت با اجازه کی رفتی رو تخت، چشام داشت از کاسه درمیومد گفتم محسن این... که گفت جاتو پایین تخت پهن کن. باورم نمیشد اومدم پایین همینجور هاج و واج نگاش میکردم رفت رو تخت پشتش رو بهم کرد، خیلی بهم بر خورده بود، همونجا کنار تخت نشستم پاهامو تو شکمم جم کردمو بی اختیار گریه میکردم جوری که صدام در نیاد، بعد نیم ساعت رفتم صورتمو شستم جامو پهن کردمو خوابم برد، طرفای هشت صب حس کردم محسن از پشت بغلم کرده خودمو زده بودم به خواب ازش خیلی ناراحت بودم چند بار صدام زد جوابشو ندادم، تصمیمم رو گرفته بودم که امروز برگردم پیش امیر، از پشت چسبونده بود بهم میگفت میدونم بیداری سینه هامو میمالوند، دست میکشید رو شکمم رونا و کون تپلو برجستم رو دسمالی میکرد،گردنمو میبوسید ازم کمی فاصله گرفت از پشت دستشو کرد تو شورتم، تو گوشم پچ پچ میکرد، انگشتش درست رو سوراخ کونمو میمالید ، میگفت جنده میخوام به این سوراخ کوچیکت یه حالی بدم یادت نره هیچوقت، کم کم با حرفا و دسمالی هاش داشتم تحریک میشدم، گفت پاشو جنده خانم خیلی دیره صبحانه بخور یه دوش بگیر که کلی کار داریم، بدون گفتن حرفی پاشدم رفتم حموم، نمیخواستم باهاش آشتی کنم و هنوز دو دل بودم برم خونمون یا نه، اما گفتم بزار یه فرصت دیگه بهش بدم ببینم چی میشه، تو حموم با ژیلت به جون بدنم افتادم جوریکه با ذره بین هم نمیتونستی یه مو پیدا کنی، کلن بدن کم مویی دارم، اومدم بیرون دیدم یه لباس حریر بلند که پهلو هاش و قسمتی از گردن تا بالای سینه هش توری بود گذاشته رو تخت رنگ لباس سفید بود بعضی جا هاش هم ملیله دوزی شده بود، یه جفت کفش پاشنه بیست سانتیه سفید هم کنارشون بود. گفت میخوام مثل دیشب آرایش کنی و این لباس رو تنت کنی، اون عطر خوبی که زده بودی یادت نره، گفتم محسن خان چخبره قراره بریم مهمونی؟ گفت نه اما مهمون داریم تا ساعت یک حاضر شو، حدود دو ساعت وقت داشتم، پس حسابی آرایش کردمو به خودم رسیدم، همش فکرم پیش مهمون بود، دوس داشتم زود تر ببینمش، وسایل پزیرایی رو چیدم قرار بود محسن از بیرون غذا سفارش بده، بهم گفت بیا بشین رو پام خانم خوشگلم، نه به بی توجهی دیروزش نه به امروز، رو پاهاش نشستم دستش رو به باسنم کشید، لباس انقد لطیف بو که خط شورت رو کامل حس کرد گفت پاشو وایسا، منو چرخوند کفت قوربونت برم جنده کون گنده من، زیر لب گفتم دیوونه، گفت پرستو گفتم جانم، گفت بنظرم بدون شورت قشنگ تر جلوه کنه، گفتم آخه محسن خان پارچش میره لای باسنم موعذب میشم، گفت پاشو درش بیار آخرش که همشونو در میاری، خودش دست انداخت اون زیرو شورتمو کشید پایین، خیسی شورتم قشنگ معلوم بود محسن شورتو بو کشیدو گذاشت کنارشو باز کون ژله ای و پهنمو وارسی کرد، گفت حالا بهتر شد، یه چن دقیقه بعد زنگ در رو زدن، کمی استرس گرفتم ، با محسن رفتیم جلو در برای خوش آمد گویی، که یهو خشکم زد، هر کس بود بجای من خشکش میزد، دوتا مرد حدود پنجاه‌و پنج تا شصت ساله، هردوشون خیلی رسمی یکیشون کتشلوار سرمه ای و دیگری یه تک کت کرمی تنشون بود هردو کراوات زده بودن، مرد اول که وارد شد دستش رو نگه داشته بود که باهاش دست بدم، اما من اصلا اونجا نبودم، محسن آروم زد به پهلوم به خودم اومدم سلام کردمو باهاش دست دادم، محسن گفت آقای مهندس محمود مدیر عامل شرکتمون هستن، یه مرد قد کوتاه تاس که بغلای موهاشم زده بود، یه پوست خیلی سفید داشت، در حالت عادی یکی دو سه سانت از من کوتاه تر بود ، با این کفشای من دیگه نگم براتون، مرد دوم هم اومد دست داد اون کمی بلند تر بود ولی با این کفشا از اون هم بلند تر بودم، یه مرد جوگندمی ، با اون هم دست دادم، محسن گفت ایشون هم فیروز رئیس حسابداری شرکت هستن، به هردوشون خوش آمد گفتم که محسن گفت پرستو جان هم که شما دورا دور میشناسین، با تعجب به محسن نگاه کردم که فیروز گفت تعریفتون رو خیلی شنیدیم و یه عکس هم ازتون دیده بودیم، محمود گفت اما شنیدن کی بود مانند دیدن، وقتی رسیدیم تو پزیرایی تو دلم گفتم ای وای خاک به سرم، محمود درست نشست جای محسن شورت منم همونجا رو مبل افتاده بود، هین نشستن دستشو رو نشیمن مبل تکیه داد، دستشو ناخواسته درست گذاشت رو شورتم که سریع دستش رو کشید، فک کنم بخاطر خیسی شورت ناخودآگاه این کارو کرده بود، اما انگار اتفاقی نیوفتاده دوباره دستش رو گذاشت روش و همونجا نگه داشت، مثل لبو قرمز شدم از خجالت، فک کنم بخاطر سنشون انقد ازشون خجالت میکشیدم، اخه من هنوز ۲۸ سالم نشده بودو اون حدود ۳۰ سال از من بزرگتر بودن.فیروز روبروی محمود نشست، محسن هم کنار محمود نشسته بود، رفتم چای بیارم وقتی تو آشپزخونه بودم اون مشغول صحبت بودن حس کردم محسن وسط حرفاشون رفت پیش فیروز و بعدش برگشت جای خودش، خم شدم چای رو تعارف کنم سمت محمود ، زل زده بود به لبام وقتی چای برمیداشت ، بعدش چشاش رفت سمت سینه هام لابلای قسمت توری لباس از خط سینم میگشت، تو این خم شدن حس کردم لای باسنم از هم وا شد ، تو آینه بوفه میدیدم فیروز با چهار تا چشم داره پهنای کونمو اندازه میگیره،همون لحظه یه چیزی دیدم که شاخ در آوردم شورتم دست فیروز بود، ینی محسن اونو براش برده بود؟ که گرفتش جلو دماغش، یه لرز کوچیک تو تنم افتاد قشنگ حس کردم کسم دوباره خیس شده، تو حالت دولا لنبرای کونم از هم وا شده بودن وقتی راست شدم قشنگ حس کردم پارچه لباس لای کونم گیر کرده، نوبت محمود بود که از دیدن کونم لذت ببره پس چرخیدمو رفتم سمت فیروز که چای به اونم تعارف کنم دیدم شورت رو گذاشته بغلش، چای رو برداشتو یه چشمکم بهم زد، به شورتم نگاه کردمو یه لبخند ریز زدم براش.
خیلی برام عجیب بود حین حرف زدن باهام منو دخترم خطاب میکردن، بعد از نهار و کلی گفتو گو طرفای ساعت۵ رفتم اتاق آرایشمو تمدید کردم، وقتی اومدم بیرون محمود گفت راستی محسن، چک رو از فلان مشتری گرفتی، محسن گفت نه، که فیروز گفت وای اون ساعت ۷ پرواز داره، محسن گفت همین الان میرم میگیرم ازش، بعد رو به من گفت پرستو جان ازشون خوب پزیرایی کن زود برمیگردم، نذاری حوصلشون سر بره ها، بعد به شوخی گفت پیرمردا زود حوصلشون سرمیره، که همه خندیدیم. وقتی رفت سر جام نشسته بودم کمی معذب بودم بخاطر نبود محسن که محمود بهم گفت دخترم چرا انقد دور نشستی بیا اینجا، گفتم چشم رفتم رو مبل دو نفره کمی در باره شرکتشون گفت و از تحصیلاتم پرسیدو گفت حالا که محسن میره ما یه جای خالی داریم کم کم کار میاد دستت، خیلی ذوق کردم از حرفش ولی گفتم باید ببینم شوهرم نظرش چیه، کمی خودشو بهم نزدیک کرد دستشو گذاشت روی رون پام گفت مطمعنم راضیش میکنی، چشمم به دستش بود که داشت میرفت سمت پهلوم، یه فشار کوچیک به پهلوی نرمم داد، دستش رو برد سمت بازوی لختو سفیدو تپلم بازومو فشار داد، سرم همینجور پایین بود که گفت فیروز دیدی حدسم درست بود واقعا نرمه، فیروز بلند شد اومد سمتمون وسط راه یهو برگشت شورت رو برداشت انگار نمیتونست ازش دل بکنه، محمود منو کشید سمت خودش تا جایی که سه نفری رو مبل دو نفره نشسته بودیم، فیروزم مثل محمود به رانو پهلوو بازو هام دست میکشید گفت آره واقعا نرمه چه بوی خوبی هم میده، انگار داشتن سر من معامله میکردنو قصد خریدمو داشتن، یه جورایی هم همین بود واقعا داشتن منو میخریدن. خیلی با من حرف نمیزدن مثلا فیروز میگفت محمود نگاش کن تو این لباس انگار عروسه، محمود میگفت آره یه عروسو دوتا داماد، با هم میخندیدنو به پهلو هامو رونام دست میکشیدن، منم فقط بهشون لبخند میزدم، محمود بهم گفت بلند شو دخترم، یه چرخ بزن، فیروز گفت دلا شو فک کن داری چای تعارف میکنی، کونم سمتشون بود وقتی دلا شدم فیروز دست گذاشت اول باسنم، کونمو داشت وجب میکرد گفت محمود دیدی گفتم وقتی خم میشه از سه وجب بیشتر کونش، نگا سه وجبو نیم کونشه وقتی راست شدم لباس باز رفت لای کونم که محمود گفت همینجوری وایسا، دوتایی دست میکشیدن به لنبرای کونم سیلی های آروم به کونم میزدن از قسمت توری لباس که رو پهلوم بود بدنمو میبوسیدن محمود گفت دخترم برو یه دونه قیچی بیار، گفتم میخوای چیکار محمود خان، گفت دوس دارم بهم بگی بابایی، دلت نمیخواد شوگر ددیت باشم، حالا برو بیار کار دارم، رفتم آووردم، گفتم بفرما محم... بابایی، آفرین دختر گلم، گفت فیروز کار خودته فیروز پاشد با دقت قسمتای توری لباسمو جدا کرد حالا دوتا دایره بزرگ از هر پهلوم لخت بود از بالا هم قسمت توری لباسو جدا کرد که قسمت زیادی از خط سینه هام افتاد بیرون. فیروز گفت حالا برو یه چیزی بیار بخوریم، وقتی برگشتم دیدم فیروز رفته سر جای اولش، از کارشون حسابی خندم گرفت، کلی باهم خندیدیمو دلا شدم سمت محمود چشم از خط سینم بر نمیداشت، عمدا جوری خم شدم کونم بزرگ تر دیده بشه، لای کونم قشنگ از هم وا شده بود، وقتی راست شدم سرمو چرخوندم سمت فیروز که داشت از رو لباس کیرش رو میمالید رفتم سمتش وسط راه ایستادمو یه نگاه به محمود کردم که با چشاش داشت لپای کونمو میخورد یه تکون به کونم دادم گفتم چطوره بابایی، یه دستی به سر تاسش کشیدو گفت محشره، رفتم سمت فیروز دلا شدم فیروز بجای برداشتن شیرموز دستشو برد یکی از سینه هامو گرفت گفت شیرشو کاش از اینا میدوشیدی، خندیدم ادامه داد موزشم ما میدیم بهت یه اشاره به لای پاش کرد.
یه زن خانه دار معمولی
     
  
صفحه  صفحه 35 از 35:  « پیشین  1  2  3  ...  33  34  35 
داستان سکسی ایرانی

داستان های ضربدری

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA