انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین »

آهنگِ نگار


مرد

 
Minobar
واقعا نمی خواستم داستانو بخونمش چون از این سبک داستان ها خوشم نمیاد ولی عاشق داستان های هستم که این فاصله سنیو داره وداخلش زنه سن بالا داره ولی واقعا داستان عالی هستش و همه قسمت هارو یک روزه خوندم وعاشق داستان شدم. کاش یک همچین داستانه مادر پسری بنویسید که عالی میشه
     
  
زن

 
esijoonam:
پس چرا ادامه نمیدی ؟

ممنون از نظر لطفتون. ولی فکر می‌کنم سرعتم نسبت به بقیه دوستان خیلی بالاست. تقریبا هر ۲ تا ۳ روز یه بار، یه قسمت گذاشتم.

invisiblekid_22:
این کامنت تنها به معنای دلگرمی است

لطف دارید. واقعا هیچ راه دیگه‌ای وجود نداره که بفهمیم داستان تا چه حد مورد توجه واقع شده. گاهی این سوال برام پیش میاد که نکنه این داستان هیچ مخاطبی نداره و من دارم وقتم رو هدر میدم!!

smokeyman92:
داستان خوب و جذابیه

ممنون. لطف دارید. امیدوارم واقعا همینطور باشه.

Kamal2428:
👍👍👍❤️❤️

🍀🍀🍀

Akaaa:
همه قسمت هارو یک روزه خوندم

چه خوب. خوشحالم خوشتون اومده
     
  ویرایش شده توسط: Minobar   
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۱۹

بدیهیه که آدم هر چی سنش کمتره، میل و نیازش به تجربه و درک و لمس چیزهای جدید بیشتره. اما این تمایل و نیاز، تو نسلهای مختلف هم یکسان نیست. نگار از نسل بچه‌های جسور و مشتاق به زندگی بود. از هر چیزی لذت می‌برد. بدون اینکه لذت‌جویی، مانع این بشه که هویت و فلسفه‌ی وجودی و مسائل مهم زندگی‌ش، از اولویت خارج بشن. به عنوان یه دانشجو، درس‌خون بود. به عنوان یه دوست، رفیق‌باز بود. به عنوان یه پارتنر، متعهد و بامحبت بود و به عنوان دختر یه خانواده، مسئولیت پذیر بود. انگار که ذهنش بخش‌بندی شده و تو هر موقعیتی، بخش مرتبط با اون موقعیت تو ذهنش، با حداکثر کارایی و ‌توان فعال می‌شد. با اینکه خیلی کوچیکتر از من بود، ولی باید اعتراف کنم، چیزهای زیادی ازش یاد می‌گرفتم. منی که به عنوان یه آدم خلاق و خوش‌فکر شناخته می‌شدم، از خلاقیت و هوشش غافلگیر می‌شدم و لذت می‌بردم. یاد گرفته بودم که به خودش و ایده‌هاش بیشتر اعتماد کنم. معمولا هر دفعه یه چیزِ نو رو می‌کرد.
آخر هفته‌ای که تو دستشویی دانشکده سکس کردیم، سه روز قبل از تولدش می‌شد. تو تمام مدتی که رابطه داشتیم، روز تولد موضوع مهمی نبود برامون. فکر کنم فقط یه بار از هم پرسیدیم. و بعدش دیگه هیچ‌وقت درباره‌ش حرفی نزدیم. مخصوصا که نگار گفته بود که به اندازه‌ی بقیه، از جشن تولد و این چیزها لذت نمی‌بره. با این‌حال من خودم ذوق داشتم که براش تولد بگیرم و صرفا برای اینکه سورپرایزش کنم، از قبل گفته بودم که آخر هفته مامانم قراره بیاد دیدنم و نمی‌تونیم همدیگه رو ببینیم.
چهارشنبه عصر، همه‌ی وقتم رو صرف آشپزی و درست کردن کیک و دسر و تمیزکاری و ... کردم. نزدیک غروب زنگ زدم بهش و گفتم اومدن مامانم دقیقه‌‌ی نود کنسل شده و منم حالم خیلی گرفته‌ست. اگر می‌تونه وسایل و کتابهاش رو بیاره که آخر هفته تنها نمونم. می‌دونستم اوکی میده، چون دلش نمیاد من رو با حال‌گیریِ نیومدن مامانم تنها بذاره.
قرار گذاشتیم حدود ساعت هشت بیاد. من هم بعد از اصلاح و حموم و آرایش، با آرامش و ذوق منتظر شدم تا بیاد.
بعد از شام به بهونه‌ی دسر رفتم آشپزخونه. از همونجا بلند گفتم "نگار! برای دسر خیلی زحمت کشیدم. دیزاینش سورپرایزه. باید چشمات رو ببندی تا بیارم"
با ذوق گفت: "آخ جون. دسرررررررر. اصلا همه‌ی لطف مهمونی به دسره"
کادوش رو بردم و گذاشتم جلوش. از یخچال کیک رو هم برداشتم، شمع گذاشتم و روشن کردم. لامپها رو خاموش ‌کردم و همونطور که با کیک می‌رفتم سمتش گفتم: "خب حالااااااا ..... باز کن ................................................................ تولد مبارک عزیز دلم"


فقط چشمهاش رو نگاه می‌کردم. موفق شده بودم که کاملا غافلگیرش کنم. نگاهش رو کیک مونده بود. نور شمع تو چشمهای نازش بود. اشک تو چشمهاش جمع شد. خم شدم و دست گذاشتم رو صورتش. هنوز ننشسته بودم. بلند شد و سفت بغلم کرد؛ در حالی که بدون صدا اشکهاش دراومده بود. بوسیدمش و گذاشتم تو بغلم بمونه. ذوقش همراه با اشک، انقدر ناز و قشنگ بود که من هم نتونستم خودم رو کنترل کنم و باهاش اشکم دراومد. یه کم تو بغلم نگهش داشتم. "خب دیگه .... بسه دیگه ... دو تا دختر گریه‌ئو ... جمع کنیم خودمونو" هنوز هیچی نگفته بود.
بوسیدمش و‌ نشوندمش "خب دیگه فوت کن تا خونه زندگی‌م آتیش نگرفته دختر"
نگاهم کرد. اشکهاش رو‌ پاک کرد "خیلی خری مستانه ..... واقعا ممنون"


و بعد فوت شمع و بغل و بوسه و عکس. کادوش رو دادم. باز کرد. صدایی شبیه جیغ خفه، ازش گلوش دراومد: "اوه اوه ..... دیوونه رفتی لپ‌تاپ خریدی؟ این خیلی گرونه" قبلا بهم گفته بود که تازگیها لپ‌تاپ خواهرش داغون شده و تو فکره که اگر یه جورایی پول به‌دستش بیاد، یه لپ‌تاپ براش بخره
"قابلی نداره. همه‌ی پولش رو هم من ندادم. با اجازه‌ت یه بخشی از پولش رو از دستمزد خودت دادم. دستمزد همکاری تو پروژه‌ها"
"مگه قرار بود بابت پروژه پولی بدن. گفتی که پروژه‌ی اول حالت کارآموزی داره"
"کارت خوب بود خب. فقط پر رو نشی‌ها. بعضی پروژه‌ها پولش خوبه. بعضی هم نه. خیلی صابون به دلت نزن. همیشه از این خبرا نیست"


خوشم می‌اومد لااقل موضوع پروژه هست. تنها موضوعی که از موضع بالا و برتر باهاش حرف می‌زدم. خیلی بهم حال می‌داد.
"وای مرسی مستانه جون"
یه کادوی دیگه هم داری. و بسته‌ی کوچیکی که اندازه‌ی جعبه‌ی انگشتر بود، گذاشتم تو دستش. باز کرد.


"کلید خونه، برای اینکه مثل اون روز که بی‌خبر اومدی، پشت در نمونی"
"وای مستانه این برام خیلی ارزش داره. می‌دونی که تو غرب، وقتی کسی کلید خونه‌ش رو میده یعنی خیلی بهش اعتماد و علاقه داره"
"آره می‌دونم. اینجا خونه‌ی خودته. متوجهم که نمی‌تونی شادی رو تنها بذاری. ولی خب حالا می‌تونی یه سری وسایل شخصی‌ت رو بذاری اینجا که هر وقت اومدی راحت باشی. برات یه کشو و بخشی از کمد رو خالی کردم. یاد بگیر اینطوری کادو میدن. نه مثل تو که قلاده و شلاق و چشم‌بند کادو میدی"
از ذوق پرید تو بغلم: "عاشقتم مستان" تا حالا کسی مستان صدام نکرده بود. مثل خر کیف کردم. سفت بغلش کردم و بوسیدمش: "منم عاشقتم عزیزم ...... یه سورپرایز دیگه هم دارم. چشمات رو ببند" دستش رو گرفتم و بردم تو اتاق خوابم. "حالا باز کن" با دیدن تخت دو نفره‌ی جدیدمون باز جیغ زد "واقعا خری مستان"
"یعنی خاک تو سرت با این تشکر کردنت"
"چه عالی و خوشگله. بذار امتحان کنم ببینم چقدر نرمه"
داد زدم "نخیر. با لباسِ بیرون؟ عمرا بذارم. نمی‌دونی وسواسی‌ام؟"


در کمد رو باز کردم و همزمان که بسته‌ی کادو شده رو می‌دادم دستش گفتم "فقط با لباس خونه. من میرم بیرون. عوض کن بیا ببینمت" وقتی اومد بیرون آب از لب و لوچه‌م راه افتاده بود. یه ست پیرهن و شلوار تنگ سیاه با خالهای سفید. سکسی‌تر از این امکان نداشت. باز بغلش کردم.
"مستانه این چیه. عوضی همه‌ی برجستگیها و فرورفتگیهای بدنم معلومه"
"جووون. چه نگار سکسی‌ای"
"حالا حالی‌ت می‌کنم"
و نشستیم به کیک خوردن و گفتن و خندیدن.
"نگاااار! یه فیلم ببینیم؟"
" دیر نیست؟" تابلو بود دوست داره هرچی زودتر من رو ببره رو تخت جدیدمون.
"خب یه کم‌ش رو می‌بینیم. من برم فلش مموری رو بیارم بزنم به تی‌وی"
رفتم تو اتاق ست لباس خونگیِ جدیدم، جفتِ چیزی که تن نگار کرده بودم رو پوشیدم؛ منتهی با رنگ برعکس، سفید با خالهای سیاه. تو آینه خودم رو ‌نگاه کردم. ست تنگ بود. به قول نگار همه‌ی برجستگیها و فرورفتگیهای بدنم زده بود بیرون. می‌دونستم نگار تو این لباس ببیندم، تا صبح پاره‌م می‌کنه. فلش رو برداشتم و اومدم بیرون. سرش رو از رو گوشی بلند کرد "واااااو ........ مستانه‌ی تخم جن. این چیه پوشیدی؟ بیا تو بغلم ببینم"
"نمیام. فعلا قراره فیلم ببینیم"
و فلش رو وصل کردم.
"امشب پر رو شدی. می‌گم بیا اینجا مستانه"
"میام. فقط کنارت می‌شینم ها. چون الان باید فیلم ببینیم. اوکی؟ بذار یه شب هم، حرف من باشه"
یه کم مردد بود: "باشه"
کنارش نشستم و فیلم رو پلی کردم. فیلم صحنه‌ای از داخل خونه بود؛ از لحظه‌ای که نگار اومد داخل خونه تا صحنه‌ای که جلوش زانو زدم.
خشکش زد. فهمید چی رو داره تماشا می‌کنه.


هاج و واج مونده بود. با یه دست شروع کردم به مالیدن لای پاهام. دست دیگه‌م رو هم گذاشتم لای پاهای نگار. دهنش خشک شده بود. "وای این چیه مستانه؟ ..... از شلاق خوردنت فیلم گرفتی؟ ....."
"از تماشای بدن لخت من زیر شلاق لذت می‌بری، نه؟ .... فکر کنم تماشا کردنش خودم رو تحریک کنه. تا حالا ندیدمش. گفتم صبر کنم بیای با هم ببینیم چه حسی داره"
همزمان با دیدن فیلم، دستش رو‌ گذاشت رو دستم و شروع کرد مالیدن دستم و از لای انگشتام مالیدن کُسش. وقتی فیلم به لحظه‌ای رسید که لخت می‌شدم؛ هر دومون رو دیوونه کرده بود. نگار طاقت نیاورد. سرم رو گردوند طرف خودش و شروع کرد ازم لب گرفتن. ریموت رو برداشتم که پاز بزنم "نه مستانه بذار باشه" تند و تند نفس می‌زدیم تو صورت و دهن هم و همزمان لای پاهامون رو می‌مالیدیم. سریع‌ترین ارضامون اتفاق افتاد. اول نگار و‌ چند ثانیه بعدش من. پاز زدم. بی‌حال ولو بودیم کنار هم. دستش رو‌ نوازش می‌کردم ...
     
  
↓ Advertisement ↓
مرد

 
Minobar:
اینکه خیلی کوچیکتر از من بود، ولی باید اعتراف کنم، چیزهای زیادی ازش یاد می‌گرفتم. منی که به عنوان یه آدم خلاق و خوش‌فکر شناخته می‌شدم، از خلاقیت و هوشش غافلگیر می‌شدم و لذت می‌بردم. یاد گرفته بودم که به خودش و ایده‌هاش بیشتر اعتماد کنم. معمولا هر دفعه یه چیزِ نو رو می‌کرد.

مینو جان، جدا از توانایی ‌تون در نویسندگی، ذهنی که پشت این کلمات هست برام بسیار دوست‌داشتنی و محترم هستش و برای من در کنار دیگر دوستان اینجا و توییتر جز انسان‌هایی هستید که آرزو می‌کنم فردای آزادی کشورمون بتونم ببینمتون.
پی‌نوشت: این رو کوت کردم تا بگم این دقییییقا حس منه به دوستان خوبم که دودهه از من کوچیک‌ترند و چندین ساله که بهترین دوستانم هستن.
     
  
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۲۰

نفس عمیقی کشید "اووووووه ...... این چی بود مستانه. از صد تا فیلم صحنه‌دار هم هات‌تر بود ..... خلاق شدی واسه من؟ ......."
"استادم خوب بوده تو این مدت"
"عوضی چطوری به ذهنت رسید؟"
ماجرای اولین باری که شلاقم زد و بعدش فیلم گرفتن از خودم و خودارضایی کردنم رو براش گفتم.
"نگار! من از شلاق خوردن لذت نمی‌بردم. مخصوصا که تو وحشیانه و ‌محکم می‌زدی، ولی حس تضادی داشت که برام عجیب بود. انگار یه مستانه‌ی دیگه رو شلاق می‌زدی. نه من رو. به همین خاطر دوست داشتم اون صحنه رو تماشا کنم. نه اینکه فقط تصور کنم"
"خب حالا تونستی بفهمی که دقیقا از چی لذت می‌بری؟ اینکه، کسی که شلاق می‌خوره تویی، یا از تماشای شلاق خوردن یه نفر دیگه، حتی اگر اون یه نفر، خانم دکتر مستانه عقیلی باشه؟"
"اولی رو ‌مطمئن نیستم. ولی دومی رو مطمئنم، قطعا از تماشای شلاق خوردن یه خانم دیگه لذت می‌برم. تو از چی لذت می‌بری؟ تماشای اینکه یه خانم شلاق می‌خوره یا تماشای اینکه داری شلاق می‌زنی"
"منم از تماشای شلاق خوردن یه خانم دیگه لذت می‌برم. مخصوصا اگر اون خانم تو باشی"
"خیلی بدجنسی"
"البته الان که فیلم رو دیدم، از تماشای اینکه کسی که شلاق می‌زنه خودم هستم هم تحریک می‌شم ولی اصلش همون بود که گفتم. حالا واقعا لذت می‌بری که شلاق خوردن و تنبیه و تحقیر شدن یه خانم دیگه رو از نزدیک تماشا کنی؟"
"فکر می‌کنم آره"
"از تماشا شدن چی؟ یه خانم دیگه باشه و تماشات کنه وقتی داری شلاق می‌خوری و تنبیه می‌شی؟"
"فکر کنم بستگی داره به این که چه کسی باشه"
با خنده گفت "شاید لازم باشه برات یه جفتِ خوب پیدا کنم"
هر دو ساکت شدیم. روانکاوی کافی بود.
"نگااااار"
"جونم عزیزم"
"تو که نبودی من با لباست خودارضایی کردم" با تعجب و کمی خنده نگاهم کرد: "فکر کنم نفهمیدم چی گفتی. درست بگو"
"با شلوارت زدم. همونی که شبِ اولِ شلاق زدنم پوشیده بودی"
با همون خنده گفت: "خطرناک شدی! کارهای بد می‌کنی. باید ببرمت تنبیهت کنم"
قبل از اینکه بگم نه، دستم رو کشیده بود و برده بود و پرت کرده بود رو تخت دونفره‌‌مون و شلوار تنگم رو تا زانو کشیده بود پایین و پیرهن تنگم رو تا بالای سوتین داده بود بالا و داشت من رو می‌خورد و می‌لیسید و می‌مالید.
و من نفس نفس می‌زدم.
چند دقیقه بعد من کامل لخت بودم و کامل تحت سلطه‌‌ی نگار. من رو خوابوند. دو تا دستم رو با یه دست بالای سرم مهار کرد. روی سینه‌هام نشست. ".... امشب زیادی زبون درازی کردی. زبونت رو کامل دربیار ببینم این زبون، موقع لیسیدن هم همونقدر درازه یا نه" زبونم رو درآوردم تا ببینه. "خوبه. حالا باهاش لای پاهام رو بلیس ببینم" و نشست روی صورتم. زبونم رو روی شلوار تنگش گذاشتم و شروع کردم لیسیدن کُسش.‌ اینکه نگار بین این همه دختری که می‌شناخت و دور و برش بودن، من رو انتخاب کرده بود تا کُسش رو، ولو از روی شلوار، بذاره تو دهنم، حس خوبی داشتم. حس اینکه نگار مال منه. انگار یه جورایی لیسیدن کُس نگار فقط در انحصار خودمه. چشماش رو بسته بود. خودش رو جلو عقب می‌کرد و تند تند آه می‌کشید. یه کم که جلو عقب کرد، پاهاش خسته شد و با تمام وزن نشست رو صورتم. داشتم خفه می‌شدم. دستام رو با یه حرکت سریع آزاد کردم و رونهاش رو فشار دادم عقب، تا بتونم نفس بکشم.
"کی به تو اجازه داد دستهات رو از دستم دربیاری؟"
"خب داشتم خفه می‌شدم نگار"
از روم بلند شد "فایده نداره. باید دستهات رو ببندم. برو طنابهایی که برای شلاق خوردنت بود بیار"
"نگار غلط کردم. دیگه دستهام رو در نمیارم"
"بدو یاللا... زود باش.... دختر بد ....قلاده‌ت رو هم بیار. دیلدوها رو هم همینطور" ترجیح می‌دادم سراغ دیلدوها رو نگیره. با مالیدن و لیسیدن بیشتر حال می‌کردم تا دادن. ولی انگار تصمیم گرفته بود بکندم.
دیلدو رو که براش آوردم، روی شورت چرمی تنظیم کرد و پوشید، بهم قلاده زد و ازم خواست ساک بزنم. دو زانو رو زمین نشستم و شروع کردم ساک زدن، در حالی که دو تا دستم رو بالای سرم گرفته بود و داشت از مچ بهم می‌بست. بستن دستام که تموم شد، سرم رو با دو دستش گرفت و شروع کرد محکم و خشن تو دهنم تلمبه زدن. مدام عق می‌زدم و تف‌م می‌ریخت روی گردن و سینه و حتی رونهای لختم. تو اون فاصله‌هایی که، بهم برای نفس گرفتن مجال می‌داد، بهش التماس می‌کردم "نگار تو رو خدا یه کم آرومتر .... نگار تو رو جون مامانت آرومتر" بعد از اینکه حسابی من رو از دهن، کرد، گفت: "حالا می‌خوام کُست رو بگام عزیزم. برو روی تخت. قمبل کن. اگر لازمه کُست رو با تف‌ت آماده کن. به نفعته که عجله کنی. چون زیاد بهت فرصت نمی‌دم" حس کردم کُسم به اندازه‌ی کافی خیس نشده. دوست نداشتم خشک خشک بکندم. همونطور که با دست بسته می‌رفتم رو تخت تا قمبل کنم، با عجله تفم رو ریختم تو دستم و مالیدم رو کُسم و اطراف سوراخم. تف‌م کم بود. تفی که رو صورتم و پستونهام بود رو با دست جمع کردم و شروع کردم به مالیدن کُسم. نگار پشتم وایساد. سر کیرش رو چند بار روی شیار کُسم و چند بار روی چاک ‌کونم کشید. چند تا ضربه زد و سرش رو گذاشت رو سوراخم و فشار داد. "آییییییییییی ......... نگار. هنوز خشکه. تو رو خدا تف بزن"
"خب برگرد"
فکر کردم از داگی منصرف شده و می‌خواد طاقباز بکندم. برگشتم. "تف می‌خوای عزیزم؟ دهنت رو باز کن تا بهت بدم" صورتش رو‌آورد جلو.
"وای نه نگار" دهنم رو سریع بستم.
"وااااااا چته؟"
"می‌خوای تف‌ت رو بریزی تو دهنم؟ تو رو خدا نه حالم بد می‌شه؟"
"چی‌ی‌ی‌ی؟ این لوس بازیا چیه؟ باز کن تا تف‌م خشک نشده"
"نگار التماست می‌کنم. اصلا خودم تف می‌زنم"
"باز می‌کنی یا به زور باز کنم دهنت رو؟" جدی شده بود. انگار متعجب بود از این که انقدر بد دل هستم.
چشمام رو بستم و کمی دهنم رو باز کردم. "کامل باز کن..... بیشتر .... بیشتر ...... زبونت رو هم در بیار ..... آآآآ .... آهاااااا ...... آهااااا" تف‌ش رو تو دهنش جمع کرد و ریخت رو زبونم که سر خورد داخل دهنم. عق زدم. "نخوریش ها .... هنوز زوده ....." چند تا تف گنده‌ی دیگه هم انداخت تو دهنم. مدام عق می‌زدم. دهنم پر شده بود. نمی‌تونستم نگه دارم. وقتی دید تف‌هاش دهنم رو‌پر کرده و ممکنه بریزه بیرون گفت "دهنت رو ببند که نریزه بیرون ... این همه تف‌م رو هدر ندی" دهنم رو بستم. من رو از موهام و قلاده‌م گرفت و کشید برد جلوی آینه‌ی قدی. "خودت رو نگاه کن"


زل زدم به آینه. تو آینه، مستانه‌ی مستاصل و تحقیر شده، نگاهم می‌کرد، سرتا پا لخت، قلاده به گردن، با دستهای بسته، آرایش بهم ریخته، صورت و گلو و پستون خیس و لزج از تف، موها تو چنگ نگار. انگار براش سوال بود که چرا کاری کردم که به این حال و روز بیفته.
تف‌های تو دهنم با دیدن این صحنه برای چند لحظه فراموشم شد، تا اینکه با صدای نگار دوباره برگشتم: "دهنت رو باز کن و تو آینه، دهنت رو تماشا کن که پر از تفِ منه" سرم رو هل داد به سمت آینه. دهنم رو باز کردم. پر از تف بود. با دیدنش عق زدم. "حالا بخور" به التماس نگاهش کردم. "می‌گم بخورش" با بدبختی همه رو قورت دادم و عق زدم. و دویدم سمت حموم. بین عق زدن و سرفه کردن بودم که نگار از پشت رسید. موهام رو گرفت: "کجا فرار می‌کنی از دستم؟"
"نگار تو رو خدا ولم کن"
همونجور لخت، از موهام کشون کشون برد جلوی آینه و فشارم داد به سمت پایین "زانو بزن جلوم ............. دهن باز"
"نگار تو رو خدا. التماس می‌کنم"
"نمی‌خواستم تکرار کنم. ولی چون از دستم در رفتی باید دوباره دهنت رو پرِ تف کنم"
"نگار غلط کردم. ببخشید. دیگه نمی‌کنم"
"فایده نداره. زود باش. خودت رو هم تو آینه تماشا کن" و موهام رو کشید. از گوشه‌ی چشم، مستانه رو تو آینه می‌دیدم؛ مستانه‌ی درمونده، سرتا پا لخت، زانو زده بود جلوی نگار، سرش رو بالا گرفته بود، دهنش رو باز کرده بود، زبونش رو بیرون آورده بود و منتظر تف بود. نگار خم شد یه تف گنده رو ریخت روی زبون و دهن مستانه‌ی تو آینه. تف‌ش کش اومد. دستای بسته‌م رفت لای پاهام. دیدن تحقیر شدن و درموندگی مستانه، زیر سلطه و اسارت نگار، داغم کرد. مستانه‌ی توی آینه همونطور که دهنش پر از تفِ نگار بود، با تعجب نگاهم می‌کرد که چرا دیدنش تو اون وضعیت تحقیرآمیز، انقدر تحریکم کرده. تو چشمهاش زل زدم. شروع کردم تند تند مالیدن کُسم ........... تف‌های تو دهنم رو قورت دادم و جیغ زدم "نگااااااااااااااااااااااار"
مستانه‌ی تو آینه ارضا شدنِ من، و من درموندگی و تحقیر اون رو تماشا می‌کردیم.
هر دو تا مستانه، همزمان با ارضا شدن من و تف خوردنِ اون، ولو شدیم رو کف سرامیکی و خنک اتاق.
     
  
مرد

 
واقعا ممنون و سپاسگزارم از تمام نویسنده هاس سایت که این همه وقت میزارین بدونه هیچ چشم داشتی واقعا تالار داستان داره عالی میشه وهمه لذت می‌برند وامیدوارم مدیر سایت هم از شما نویسنده ها حمایت بیشتری انجام بده تا مثل گذشته تالار داستان خاک نخوره. تنها بخش سایت هستش که بدونه هیچ حاشیه ای داره جلو میره واگر حمایت ها بیشتر بشه بهتره میشه. وکسایی که داستان های سکسی میخونند باخیلی از آدم ها فرق دارند.
     
  
زن

 
invisiblekid_22
ممنون از شما دوست عزیز. واقعا امیدوارم خوشتون اومده باشه. لطف دارید.

Akaaa
در حال حاضر شخصا انتظار حمایت خاصی ندارم. ولی توقع حداقلی‌ای که وجود داره اینه که راهکاری ایجاد بشه برای تعامل بین نویسنده‌ها و خوانندگان تا اولا ما بدونیم که آیا اصلا داستان ما مخاطبی داره یا نه و تا چه میزان مورد توجه بازدیدکنندگان سایت بوده و ثانیا خواننده‌های جدید بتونن تشخیص بدن که کدوم داستان کیفیت بهتری داره و کدوم داستان فاقد کیفیته تا وقتشون هدر نره. مثلا یه تیم داوری به داستانها ستاره بدن یا مخاطبها بتونن با لایک و دیسلاک نظرشون رو نشون بدن.
در هر حال از شما بابت نظری که دادید ممنونم.
     
  
مرد

 
Minobar
واقعا حرفه درستی هستش که سال ها گفته میشه ولی کسی این کار ها رو انجام نمیده داخله سایت این همه داستان هستش که پایان ندارن نویسنده نوشته ولی احساس کرده که داستانش مخاطب نداره وادامه نداده.
داستان هایی که در سایت لوتی هست کیفیتش از همه ی سایت ها بالاتره
     
  
زن

 
آهنگِ نگار- قسمت ۲۱


نگاه نگار، ترکیبی از تعجب و لذت بود. "لعنت بهت دختر! عجب سگ-‌حشری هستی مستانه. اصلا و ابدا تصورش رو هم نمی‌کردم انقدر هات باشی. نه به اون جدی و محکم بودنت تو دانشگاه. نه به این حشری بودنت" انتظار نداشت همچین صحنه‌ای رو ببینه. خودمم انتظار نداشتم. نشست رو تخت و منتظر موند تا حال من جا بیاد. پخشِ زمین بودم. چیزی بیشتر از ارضا اتفاق افتاده بود. انگار ترکیده بودم. با دستهای بسته‌م موهام رو از روی صورتم کنار زدم و با یه لبخندِ وا رفته نگاهش کردم. همون‌طور که آروم نوک انگشتهاش رو لای پاش بازی می‌داد، با خنده‌ی هیزی بدنم رو برانداز می‌کرد. از خجالت دستهام رو گرفتم جلوی کُسم. نگاهش یه کم رفت بالاتر. حالا از توی آینه‌ی قدی داشت پشتم رو دید می‌زد. سرم رو برگردونم به سمت آینه. چاک باسن لختم کاملا تو دیدش بود. "خیلی هرزه و هول و کثافتی بچه"
قهقه زد "جووووون کونشو"
"مرض داری فقط اذیتم کنی"
"بسه دیگه. پاشو" و کیرش رو گرفت و تکون داد.
"می‌شه امشب ندم؟ خسته شدم"
" خودت چی فکر می‌کنی؟"
"نه نمی‌شه لابد" انصاف هم نبود. من به شدت تخلیه و ارضا شده بودم و نگار نه.
همونجور لخت، بلند شدم رفتم سمتش دو دستم بسته‌م رو گذاشتم دو طرف صورتش و شروع کردم بوسیدن.
"مستانه دهنت بوی تف می‌ده" و قاه قاه خندید.
"مرض! حشری‌ترین پسر هم انقدر مایعات وارد بدن پارتنرش نمی‌کنه که تو می‌کنی"
باز هم قاه قاه خندید. "کوفت نخند"
"آخه خیلی باحال گفتی" و بازم خندید.
ولو شد روی تخت. من هم کنارش ولو شدم. انگار سرد شده بودیم برای سکس. از جهتی خوب بود چون حس می‌کردم خیلی خسته‌م. ولی از جهتی دوست نداشتم که نگار ارضا نشده باشه. دستهای بسته‌م رو گذاشتم لای پاهاش تا بمالم. لبخند زد. "من اوکی‌م مستانه. مرسی"
"می‌خوام ارضا بشی"
"می‌دونی که ارضا شدن انقدر هم برام مهم نیست"
"آره قبلا گفته بودی که تو سکس رو مثل یه تئاتر یا کنسرت یا بازی می‌بینی. فقط چرا اون روز تو دانشکده مبجورم کردی حتما ارضا بشم؟"
" خب برای اینکه تو هم سکس رو همینجوری ببینی و تجربه کنی. وگرنه ارضا شدن مهم نبود. هیجانش مهم بود" و خندید.
"دستام رو باز می‌کنی؟"
"واسه چی؟"
"جیشم گرفته"
"الان به کی گفتی هرزه و هول و کثافت؟"
"غلط کردم. دستامو باز کن‌"
چسبید بهم و شروع کرد با نوک انگشتهاش قلقلک دادنِ من.
وسط انفجار خنده و جیغ به التماس افتادم "نگار نکن ...... تو رو خدا ..... هر چی بهت گفتم خودمم ....... غلط کردم. بخدا داره می‌ریزه‌ه‌ه‌ه‌ه"
با خنده‌ی پیروزمندانه بلند شد و بعد از اینکه دستهام رو باز کرد، زنجیر قلاده‌م رو گرفت و کشید دنبال خودش به سمت حموم: "حالا شدددد ...... بیا ببینم. ماده سگ خوبم"
"نگار جیشم داره می‌ریزه"
"خب دارم هاپوی خودم رو می‌برم جیش کنه"
"تو حموم آخه؟"
"چون اسم هاپویی برای خودت پیدا نکردی و قلاده‌ت هم بیشتر وقتها گردنت نبوده تنبیهت اینه که امشب جلوی چشمای من مثل سگ بشاشی. تو حموم راحت‌تری"
"نگار اذیت نکن تو رو خدا"
"میل خودته. یه هاپویی می‌شاشی یا اجازه‌ی شاشیدن نداری"
"نگار بخدا داره می‌ریزه"
جوابی نداد. چاره‌ای نبود. مثانه‌م داشت منفجر می‌شد.
وقتی سکوتم رو دید، من رو با قلاده‌م کشوند سمت حموم. "بلدی هاپویی بشاشی؟"
"سعی می‌کنم"
چار دست و پا من رو برد تو‌ حموم. خودش اومد سمت راستم وایساد. "پوزیشنت رو درست کن" پای راستم رو از زمین بلند کردم و تا جایی که می‌تونستم بردم بالا در حالی که کف دو تا دستهام و زانو و انگشتهای پای چپم رو زمین بود. "یه ذره تو همین حالت بمون ماده سگ قشنگم" موقعیت سختی بود. هم به پا و‌ کمرم فشار می‌اومد و هم فشار مثانه‌م اذیتم می‌کرد. خیلی زود با یه تیکه نایلون برگشت و راه آب کف‌شوی حموم رو مسدود کرد. یه کم دست به سینه وایساد و تماشام کرد. یهو یه بشکن زد "آها! پیدا کردم. اسمت از این به بعد شاینی‌ئه! پوست سفیدت وقتی لختی و عرق کردی یا تُفی‌ئه خیلی براق می‌شه. بدن نازت می‌درخشه. دوست داری اسمت رو شاینی؟" همونطور که خودم رو‌منقبض می‌کردم تا جیشم نریزه گفتم "بله مرسی. حالا لطفا اجازه بده جیش کنم. دیگه واقعا داره می‌ریزه" خم شد تا بهتر تماشا کنه. "خب شاینی. ماده سگ خوب من الان می‌تونی بشاشی. فقط من رو نگاه کن" با خجالت تمام، سرم رو برگردوندم به سمتش و همونطور که داشت با تمسخر تماشام می‌کرد، خودم رو رها کردم. دقیقا مثل یه سگ شروع کردم به شاشیدن. شاش زرد رنگم پاشید به دیوار و‌ روی کف حموم جاری شد. همینطور خودم رو خالی می‌کردم و هی ازم شاش می‌اومد بیرون. تموم که شد گفت: "حالا بخواب و مثل سگ، غلت بزن تو شاش خودت"
مستاصل و‌ ملتمسانه گفتم: "نگااااااار ......... نکن دیگه"
"تا خوب تو شاش خودت غلت نزدی و همه‌ی بدنت لختت، شاشی نشده نمی‌تونی از حموم بیای بیرون"
شکم و سینه‌هام رو آروم نزدیک کردم به زمین. خیس شد. بعد کامل بدنم رو گذاشتم رو شاش‌هام. و شروع کردم به چپ و راست غلتیدن. "سرت رو هم بذار زمین توله سسسسسگ"
کل بدنم با غلت زدن تو شاشم خیس شد. از موهام هم شاش می‌چکید.
بعد از چند دقیقه، پایانِ نمایش تحقیر آمیز رو اعلام کرد: "شاینی! دیدی الان که همه جات با شاشت خیس شده بدن نازت چه می‌درخشه؟ حالا شدی هاپوی ناز و خوشگل و مامانی خودم" و از حموم رفت ببرون و در رو بست.
قلاده‌م رو باز کردم و با این که حوصله نداشتم، ولی با وسواس و دقت همه جام رو شستم، تا شب اول روی تخت، تمیز بخوابیم.
بعد از حموم، کلی بوسه و آغوش محکم نگار منتظرم بود. و بعدش ولو شدیم روی تخت جدید دو نفره‌مون.


با اینکه شب اول نبود که بغل هم می‌خوابیدیم، ولی برای من انگار حس شب اول رو داشت. هر دو آروم بودیم. کنار هم دراز کشیده بودیم، بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنیم. حتی لزومی نمی‌دیدیم حتما به هم نگاه کنیم. فقط هر از گاهی انگشتهای همدیگه رو نوازش می‌کردیم. حدود یه ساعت تمام در سکوت، با تمام حواس و تمرکزمون، فقط از بودن کنار همدیگه لذت بردیم‌. یکی از بهترین یک ساعتهای رابطه‌مون.
     
  ویرایش شده توسط: Minobar   
مرد

 
Minobar:
ممنون از شما دوست عزیز. واقعا امیدوارم خوشتون اومده باشه. لطف دارید.

اختیار دارید مینو جان، دلم می‌خواد اصلا احساس ناامنی نکنید نسبت به توانایی قلمتون، فوق‌العاده هستید
واقعا لطفی در کار نیست، داستان شما و دهنی که پشت نویسنده‌ش هست که آدم رو به تحسین وا می‌داره.
     
  
صفحه  صفحه 4 از 5:  « پیشین  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان سکسی ایرانی

آهنگِ نگار

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA