انجمن لوتی: عکس سکسی جدید، فیلم سکسی جدید، داستان سکسی
داستان سکسی ایرانی
  
صفحه  صفحه 170 از 170:  « پیشین  1  2  3  ...  168  169  170

Incest Sexy Story - داستان های سکسی با محارم


مرد

 
کمک جنسی مامان به پسرش (۱)

مرضیه با نگرانی به اتاق امید نگاه کرد. پسرش ۱۸ ساله بود، قدبلند و قوی، اما این روزها چشم‌هاش همیشه خسته و پر از فشار بود. کنکور فقط چند ماه دیگه مونده بود و سامیار شب‌ها تا دیروقت درس می‌خوند، خیلی عصبی بود ، ولی مادرش خوب می‌دونست مشکل اصلی فقط درس نیست.

چند بار دیده بود که پسرش وقتی فکر می‌کنه تنها هست، با عجله به گوشی‌ش دست می‌زنه یا زیر دوش زمان طولانی می‌مونه. مرضیه ۳۹ ساله، هنوز بدنی جذاب و سفت ، خودش هم نیازهایی داشت که سال‌ها سرکوب کرده بود، اما حالا اولویتش امید بود. نمی‌خواست پسرش به خاطر فشار جنسی زندگیش رو خراب کنه. هیچ زنی با دختری هم اطرافش نبود تا بتونه به پسرش کمک کنه.

یه شب بعد از شام، وقتی امید دوباره با حالتی بی‌قرار تو اتاقش بود، مرضیه در زد و داخل شد.

پسرم میتونم بیام تو ؟

امید سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. مرضیه نزدیک‌تر اومد و دستش رو روی شونه پسرش گذاشت. امید از شدت فشار جنسی که تو اون سن طبیعی بود داشت داغون میشد

«مامان می‌دونه چی تو سرته. تو جوونی، هورمون‌هات بالاست. اگه این فشار رو خالی نکنی، درسات بهم می‌ریزه. من... من نمی‌خوام ببينم آرزوهات نابود بشه.»

امید با تعجب نگاهش کرد.

فردا بعد از ظهر مرضیه سر کمد لباسش رفت ، مرضیه 39 ساله و نسبتا قد بلند بود

مرضیه دنبال چیزی می‌گشت که هم ساده به نظر برسد، هم حسابی تحریک‌کننده باشد و امید تا به حال مادرش را اون طور ندیده باشه یک تاپ قرمز کوتاه انتخاب کرد؛ پارچه‌اش نازک و کمی کشی بود، یقه گرد و آستین‌کوتاه، طوری که وقتی می‌پوشید دقیقاً تا بالای نافش می‌رسید و کمی از پوست سفید شکمش معلوم می‌شد. زیرش سینه‌بند نپوشید تا نوک سینه‌هایش از پشت پارچه مشخص باشد و با هر حرکت بدنش تکان بخورد.

برای پایین‌تنه، دامن ست همان رنگ قرمز را درآورد. دامن مجلسی تنگ و کوتاه بود و وقتی می‌پوشید دقیقاً تا بالای زانوهایش می‌رسید، جوراب یا چیزی نپوشید. فقط یک جفت پاپوش قرمز ساده و راحت انتخاب کرد که صدای خش‌خش ملایمی روی زمین می‌داد.

بعد رفت جلوی آینه سرویس. موهایش را شانه کرد و کمی به هم ریخت تا طبیعی و کمی نامرتب به نظر برسد، نه خیلی مرتب و رسمی. یک آرایش خیلی سبک زد: کمی رژ لب مات و طبیعی رنگ، کمی سرخ‌گونه روی گونه‌ها تا صورتش سرزنده‌تر شود، و یک خط چشم خیلی نازک که چشمانش را کمی درشت‌تر نشان دهد. عطر تند و سنگین نزد؛ فقط کمی از همان کرم مرطوب‌کننده‌ای که همیشه استفاده می‌کرد روی گردن و مچ دست‌هایش زد تا بوی پوست خودش بیشتر حس شود.

قبل از بیرون آمدن از اتاق خودش، یک‌بار دیگر جلوی آینه تمام‌قد ایستاد. تاپ را کمی پایین‌تر کشید تا نافش کامل معلوم شود، شلوارک را جابه‌جا کرد تا درست روی باسن بنشیند، و پاپوش‌ها را پوشید. نفس عمیقی کشید. می‌دانست امید هنوز در اتاقش روی تخت دراز کشیده و احتمالاً هنوز تحت تأثیر اتفاقات دیشبه ، بوی اتاق پسرش از شب قبل هنوز در ذهنش بود؛ بوی عرق و منی که وقتی در را باز کند مستقیم به مشامش می‌خورد.

در را آرام باز کرد و بدون اینکه صدای پایش زیاد بلند شه ، وارد راهروی کوتاه شد. وقتی به در اتاق امید رسید، یک لحظه مکث کرد، لبخند کوچکی زد و بعد در را هل داد و داخل رفت. امید روی تخت دراز کشیده بود و رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود. مرضیه مستقیم رفت لب تخت نشست، دستش را جلوی صورت پسرش تکان داد و با همان لحن آرام و کمی شیطنت‌آمیز گفت:

«الوووووکجایی؟ نترس نمردی منم حوری نیستم، اومدم یکم باهات حرف بزنم

.
واکنش امید وقتی مادرش را با آن لباس‌ها دید

امید هنوز روی تخت دراز کشیده بود. بدن‌اش سنگین و کرخت بود از شدت اتفاقات دیشب و خودارضایی‌های مکرر. چشمان‌اش نیمه‌باز بود و داشت به سقف خیره می‌شد که صدای باز شدن در اتاق، سکوت را شکست. سرش را کمی چرخاند.

اول فقط سایه‌ای دید که از چهارچوب در وارد می‌شود. بعد نور ملایم روز که از پنجره می‌آمد، جزئیات را روشن کرد.

تاپ قرمز کوتاه... دقیقاً تا بالای ناف. پوست سفید شکم مادرش معلوم بود. پارچه نازک سینه‌هایش را بدون سوتین مشخص کرده بود و نوک‌شان از پشت پارچه برجسته به نظر می‌رسید. دامن تنگ مامانش که تا بالای زانو می‌رسید و با هر قدم کوتاه، پاهاش پیدا میشد. پاپوش‌های قرمز و اوم آرایش سبک که لب‌ها و گونه‌هایش را متفاوت از همیشه نشان می‌داد.

امید برای چند ثانیه کامل خشک شد. چشماش رو زانوهای لخت مامانش قفل کرده بود

رنگ از صورتش پرید. مردمک چشمان‌اش گشاد شد. نفس‌اش در سینه‌اش حبس شد و انگار چیزی سنگین روی قفسه‌سینه‌اش نشسته باشد. قلب‌اش ناگهان تندتر زد؛ آن‌قدر تند که خودش صدای ضربان‌اش را داخل گوش‌هایش می‌شنید. دست‌هایش که روی شکم‌اش بود، بی‌اختیار مشت شد و ناخن‌هایش توی کف دست فرو رفت.

مغزش یک لحظه قفل کرد. این زن مقابل‌اش همان مامان همیشگی نبود که با لباس خانه و موهای جمع‌شده می‌آمد. این تصویر کاملاً جدید و ممنوع بود. بوی اتاق‌اش که هنوز بوی عرق و منی دیشب را می‌داد، با حضور مادرش قاطی شد و سرش را گیج‌تر کرد.

لب‌هایش کمی باز ماند اما هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. فقط چشم‌هایش از سر تا پای مادرش بالا و پایین می‌رفت: احساس کرد خون با سرعت عجیبی به پایین تنه‌اش هجوم می‌آورد. کیرش که از قبل نیمه‌سفت بود، ناگهان سفت و سنگین شد و زیر ملحفه خودش را نشان داد. این واکنش بدنی را نمی‌توانست کنترل کند و همین موضوع صورتش را داغ‌تر کرد.

وقتی مرضیه آمد لب تخت نشست و دستش را جلوی صورتش تکان داد و آن جمله را گفت، امید هنوز مثل مجسمه مانده بود. پلک هم نمی‌زد. فقط نفس‌هایش کوتاه و سطحی شده بود. انگار بدنش بین شوک، شرم، ترس و یک شهوت وحشی که از عمق وجودش بالا می‌آمد، گیر کرده بود.

دست‌هایش کمی لرزید. گلویش خشک شد. سعی کرد چیزی بگه اما فقط یک صدای نامفهوم از گلویش خارج شد. چشمان‌اش هنوز به تاپ قرمز و جایی که پارچه روی سینه‌های مادرش کشیده شده بود، قفل مانده بود. در همان چند ثانیه، تمام افکار متناقضش با هم برخورد کردند

ادامه دارد
     
  
مرد

 
کمک جنسی مامان به پسرش (۲)

فردای اون شب

ساعت حدود شش عصر بود. هوا داشت کم‌کم تاریک می‌شد. مرضیه از یه ساعت پیش تنها تو خونه بود و هی به ساعت نگاه می‌کرد. می‌دونست امید تا چند دقیقه دیگه از کلاس کنکور میاد. از صبح یه فکر افتاده بود تو سرش: امروز می‌خواست پسرش رو حسابی میخکوب کنه. میخواست حشر پسرش رو دربیاره

رفت تو اتاق‌خواب، در رو بست و جلوی کمد وایساد. شلوار راحتی‌شو کامل درآورد و انداخت کنار. فقط یه تیشرت کمی گشاد و یه شرت ساده مشکی تنش موند. پاهاش از بالای شرت تا نوک انگشتا کامل لخت بود. وقتی جلوی آینه چرخید، دید پاهای لخت و سفیدش که آب هر مردی رو میاره کاملا معلومن
چون میدونست آمید دوست داره یه لاک سفید هم به پاهاش زد

موهاشو باز کرد و یه کم به‌هم ریخت. یه آرایش خیلی سبک زد و بعد اومد بیرون. و رفت تو آشپزخونه خودش رو مشغول کار کرد

صدای کلید افتاد تو قفل در. قلب مرضیه یه لحظه محکم زد. صدای کفش‌های امید اومد تو راهرو.

امید کفش‌هاشو درآورد، کیفش رو انداخت کنار و سرشو بالا آورد. وقتی مامانشو دید، چند ثانیه کامل خشکش زد.

چشماشو اول برد رو صورت مرضیه، بعد اومد پایین. تیشرت، بعد شرت مشکی که فقط یه تیکه کوچیک از پایین‌تنه‌شو پوشونده بود، و از اونجا به پایین ران‌ها و ساق‌های کامل لخت. نگاهش چند بار رفت بالا و پایین. گلوش تکون خورد. زانو هاش شل شد ، ولی اصلاً حواسش نبود. فقط همون‌جوری وسط راهرو وایساده بود و به مامانش زل زده بود؛ کامل میخکوب.

مرضیه با همون حالت آروم و خودمونی، انگار هیچی نیست، یه قدم اومد جلو و گفت:

«خوش اومدی... خسته‌ای؟»

امید صداش در نیومد و من من میکرد

برای یه لحظه زمان ایستاد.

نگاهش مستقیم رفت پایین. اون پاهای سفید و توپُر و کشیده که از لبه شرت مشکی تا پایین کامل لخت بودن. تا حالا مامانش رو این‌جوری ندیده بود. نه تو خونه، نه هیچ جای دیگه. پوست صاف و بی‌عیب، گوشت نرم ران‌ها، و اون کشیدگی ساق‌ها که زیر نور آشپزخونه بیشتر به چشم می‌اومد. چشم‌هاش چند بار از بالای ران اومد پایین رو ساق و دوباره برگشت بالا
همزمان یه موج داغ و ناگهانی زد به پایین‌تنه‌ش. کیرش یه‌دفعه و محکم تو شلوارش سفت شد. پارچه شلوار کش اومد روش و برآمدگی واضح و سنگینی پیدا کرد. امید ناخودآگاه پاهاشو کمی جابه‌جا کرد، ولی نتونست چشم از اون صحنه برداره. انگار وزنش رو حس نمی‌کرد. فقط همون‌طور وسط در آشپزخونه وایساده بود و به مادرش زل زده بود؛ به اون پاهای لخت و سفید و پر که تا حالا این‌شکلی ندیده بود و الان داشت جلوی چشمش، بی‌خیال ظرف می‌شست.

مرضیه داشت زیر چشمی پسرش رو میدید که مات پاهاش شده
بهش گفت الو چته؟ خیلی خوشگلم؟
نمیتونست چشم از پاهای مادرش برداره

امید دیگه نتونست تحمل کنه. سریع دوید تو اتاقش و در رو پشت سرش بست. شلوار و شرتش را یک‌جا پایین کشید و کیر سفت و رگ‌دارش را بیرون آورد. نوک آن براق بود و کمی از پیشاب روی سرش نشسته بود. با یک حرکت سریع و تصور پاهای لخت مادرش همه آبش و شیره جونش بیرون اومد
دلش می‌خواست کیرش رو بزاره لای پای مرضیه و انقدر جلو و عقب کنه تا آبش بیاد
مرضیه موفق شده بود تونسته بود پسرش رو تحریک کنه و تا مرز جنون بکشونه
وقتی با پاهای کاملاً برهنه روی سرامیک آشپزخانه راه می‌رفت، حس سرما و گرما با هم قاطی شده بود. کف پاهایش سردی زمین را حس می‌کرد، اما بدن‌اش داغ بود. هر قدم که برمی‌داشت، پیراهن کمی بالا می‌رفت و هوا به پوست ران‌ها و باسن لختش می‌خورد. این احساس برهنگی کنترل‌شده، هم تحریک‌کننده بود و هم نوعی لذت تسلیم. انگار داشت عمداً خودش رو تبدیل به چیزی می‌کرد که پسرش نتونه نادیده بگیره وارد اتاق امید که شد و دید چطور چشمان پسرش گشاد شد و نگاه‌اش از پاهای لخت و سفیدش بالا رفت، یک حس عمیق رضایت و قدرت در سینه‌اش پیچید. می‌دید که امید چطور خشکش زده، چطور زیر ملحفه واکنش بدنی نشان می‌ده و این نگاه خیره و درمانده پسرش شهوت‌اش رو چند برابر می‌کرد. در همان لحظه یک فکر واضح از ذهنش گذشت: «داره مامانش رو این‌جوری می‌بینه... و نمی‌تونه کاریش بکنه
امید از شهوت دست زدن به پاهای مادرش داشت به خودش میپیچید

ادامه دارد
     
  
صفحه  صفحه 170 از 170:  « پیشین  1  2  3  ...  168  169  170 
داستان سکسی ایرانی

Incest Sexy Story - داستان های سکسی با محارم

رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?

برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2025 Looti.net. Looti Forums is not responsible for the content of external sites

RTA