انجمن لوتی
صفحه  صفحه 1 از 11:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »
داستان سکسی ایرانی

عصیان

 مرد
#1   Posted: 26 Aug 2021 14:26


 1 Star

ارسالها: 240
نام داستان :عصیان
نویسنده :داروک
داروک
 
     
  
 مرد
#2   Posted: 26 Aug 2021 16:15


 1 Star

ارسالها: 240
عصیان (قسمت یکم)

توی حفاظت اطلاعات، پشت دفتر ریاست نشستم، تا برگه ی اعزامم به عنوان تبعیدی امضاء بشه و بدند دستم.. حس آدمایی رو دارم که آواره شدند..
یه دست میخوره سر شونه م. سرم رو بلند میکنم. نادیا جلوم ایستاده! لبخند تلخی رو لباش.. همین وقت در اتاق ریاست باز میشه و آجودان از اتاق بیرون میاد و یه نگاهی به من میندازه و از لای پوشه یه نامه میده دستم و میگه:
شما تشریف ببرید روی آدرسی که برای معرفیتون نوشته شده و خودتونو معرفی کنید..
از جام بلند میشم و برگه رو میگیرم.. بعد رو به نادیا میپرسم:
-تو اینجا چیکار میکنی؟
اومدم ببینم تکلیفت چی میشه..
یه نگاه سطحی به نامه ی تو دستم میندازم و تاش میکنم و میذارم توی جیبم.. بعد به نادیا اشاره میکنم و به طرف خروجی راه میفتیم..
وقتی توی ماشین نادیا، کنار هم نشسته ایم.. هر دو برای چند دقیقه ساکتیم و اون داره رانندگی میکنه.. بلاخره اون که سکوت رو میشکنه..
بندر لنگه دیگه کدوم گوریه؟
-ههه، فکر کنم گور من..
خفه شو.. هر جای دنیا که باشی تنهات نمیذارم..
-تو احمقی.. آخه من چه سودی برا تو دارم؟ از روز اول آشناییمون فقط دردسر برات درست کردم..
میدونی تو چه ایرادی داری؟
-هه. ایراد؟! من هیچ ایرادی ندارم.. اونقدر عالی و بینظیرم که در عرض یه شب، میتونم هر چی ساختمو از دست بدم! فکرشو بکن.. پرتو.. اونکه همه ی عشق زندگیمه کوش؟! رفت.. میدونی چرا؟ چون من بی نظیرم.. چون من فقط میتونم با ماجرا جویی بچه مو بکشتن بدم و فقط من میتونم پرتوی نازنینمو از داشتن حس مادر شدن بی نصیب کنم.. نادی این کار هر کسی نمیتونه باشه.. فقط یکی که بی نظیره میتونه این کارو بکنه.. یکی که ادعای مردونگیش دنیا رو گرفته باشه.. اما حتی نتونه از زنو بچه ش مراقبت کنه.. من بی همتام نادی بی همتا!
ببین، همه میدونند که این ماجرا فقط یه اتفاق بود و اگه پرتو نتونسته هنوز بپذیره، شاید به خاطر این که بچه ش رو از دست داده..
یباره اونقدر عصبی میشم، که سر نادیا فریاد میکشم..
-اما اون بچه ی منم بود..
نادیا با تعجب بهم نگاه میکنه و میگه:
عصبی نشو عزیزم! چرا داد میزنی؟ آره اون بچه ی تو هم بود. اما با تموم حس قوی که داری، نمیتونی مادر بودن رو درک کنی.. راستش منم نمیتونم بفهمم. چون منم هنوز مادر نشدم.. ولی چون یه زنم، فکر کنم بهتر بتونم بفهمم.. اما بذار ایرادتو بگم..
با ریشخند نگاهش میکنم.. نادیا هم نیم نگاهی بهم میکنه و ادامه میده..
مشکلت این که فکر میکنی فقط تویی که احساسات قوی داری و فقط تویی که همه ی مسائلو خوب تجزیه وتحلیل میکنی.. نمیتونی ببینی دور و برت کسایی دیگه هم هستند، که ممکنه هم از نظر احساس از تو قویتر باشند و هم از نظر منطق.. ببین پسر جون. اگه بهت برنمیخوره، این یه نوع خود شیفتگی..
سعی دارم به حرفش فکر کنم.. من خودشیفتگی دارم؟! شاید زیادم بی ربط نمیگه! وقتی انتظار دارم با تموم اون اتفاقهای بدی که افتاده، بازم پرتو من رو ببخش و همه چی رو نادیده بگیره، این انتظار میتونه از روی خودشیفتگی باشه.. اه. نمیخوام بهش فکر کنم.. خسته م خسته..
آره حق با نادیاست.. این خود بینیم هم نیاز به عصیان داره.. نمیخوام خودشیفته باشم.. شاید این تبعید بتونه من رو توی خودم بشکنه.. من.. من.. اه که دیگه حالم از این کلمه بهم میخوره..
صدای نادیا بلند میشه.. چیه ناراحتت کردم؟
-نه.. برعکس باعث شدی عمیقتر به خودم نگاه کنم..
اما من منظورم این نیست که تو دچار بیماری روانی هستی.. ولی قبول کن که بعضی وقتا بیش از اندازه خودتو قبول داری.. اعتماد به نفس خوبه.. اما تا حدی که باعث برهم زدن آرامش دیگران نشه.. همیشه فکر میکنی عنان همه چی تو دستت. یادت میره که یه چیزی به نام سرنوشت هم هست.. بذار یه چیزی رو واضح بهت بگم.. کساییکه فکر میکنند تقدیرشونو کاملا خودشون رقم میزنند، افرادیند که به راحتی بازیچه ی تقدر و تفرد میشند.. خیلی راحت میشه بازیشون داد.. خیلی راحت میشه ازشون سوءاستفاده کرد..
دارم سعی میکنم حرفاش رو حلاجی کنم..
بینمون سکوت طولانی برقرار شده.. روی ساعت گوشیم نگاه میکنم.. حدود ده صبح.. آدرس شرکتی که برای خرید ماشین ثبت نام کرده بودم رو میدم به نادیا.. میخوام برم پولم رو پس بگیرم..
حدود ظهر از کار باز پس گیری پول فارغ میشم.. اون شرکت یه چک بهم میده برای سه روز بعد، که میدمش به نادیا و ازش خواهش میکنم چک رو وصول کنه و بریزه به حسابم..
نادیا میپرسه برنامه ایی که نداری؟
-نه.. چطور؟
میخوام با هم بریم باغ.. برات یه سورپرایز دارم..
کنجکاوانه نگاهش میکنم..
ههه.. چرا اینجوری نگاه میکنی؟! نترس قصد ندارم بهت تجاوز کنم..
-بچه پرو..
نادیا زنگ میزنه رستوران و سفارش غذا میده و حرکت میکنه طرف باغ...
وقتی وارد باغ میشیم اونقدر هوا گرم، که داره از سر و صورتم عرق میریزه! به نادیا میگم:
-حالا چی هست این سورپرایز؟
دستم رو میگیره و من رو میکشون به طرف آخر باغ پشت درختا!
میخندم و میگم: اگه میخوای تجاوز کنی، بهتره بریم توی ساختمون زیر کولر اونجا بهتره..
نادیا با چشمای گرد شده بهم نگاه میکنه و میگه:
انگار خودتم بدت نمیاد یه اتفاقی بینمون بیفته؟
-اوه ، چه زود جدی میگیره!
وقتی آخرین ردیف درختا رو هم رد میکنیم، یباره چیزی میبینم که جا میخورم.. وای خدای من اینا رو نیگا!
سگ دابرمنی که برای ماجرای پرتو خریده بودم، کنار پنج تا توله ی خوشگل ایستاده! با دیدن من شروع میکنه غرغر کردن.. که نادیا بهش دستور میده بنشینه.. اونم اطاعت میکنه و سر جاش مینشینه.. من متعجب میگم:
-نادی تو خیلی ماهی بخدا..
نادیا میخنده و میره دوتا از توله ها رو بغل میزنه و میاد کنار من.. بازم مادرشون از جاش بلند میشه و یکم غرغر میکنه.. اما با تشر نادیا بازم آروم میشه و مینشینه سر جاش..
واای خدا اینا چقدر خوشگلند!
یکیشون رو از نادیا میگیرم.. نادیا میگه:
وقتی تو رو دستگیر کردند، من رفتم سراغ سگها. دیدم کارشون تموم شده و بعد بلند بلند میخنده و ادامه میده: من سگ تو رو چون پوزش بسته شده بود، برداشتم و با خودم آوردم باغ و شروع کردم روش کار کردن و بعد یه مدت هم فهمیدم خانوم بار داره.. دیگه حسابی بهش رسیدم تا این فسقلیها رو به دنیا آورد.. دست نادی رو میگیرم و میبوسم.. بغض گلوم رو گرفته..
-چرا تو با اینهمه خوبی اینقدر تنهایی؟!
همیشه قلبای مهربون تنها میمونند..
یکم با توله ها بازی میکنیم و برمیگردیم طرف ساختمون، که همون وقت غذا هم میرسه.. میرم غذا رو میگیرم و میرم توی ساختمون.. نادیا با یه شلوارک کوتاه و یه تاپ که فقط قسمت کمی از سینه و شکمش رو پوشونده داره میز رو میچینه.. از دیدن اندام نیم برهنه ش توی دلم خالی میشه! سعی میکنم بهش توجه نکنم.. زیباست و من خیلی وقته که زن برهنه ندیدم.. برا همین باید روی خودم مسلط باشم.. دائم دارم با خودم ذکر میگم.. من باید روی خودم مسلط باشم.. من باید روی خودم مسلط باشم..
توی سکوت و هیجان غذا رو میخوریم.. نادیا خوب میدونه که چه آتیشی بپا کرده.. اما منم دارم تمام تلاشم رو برا کنترل خودم میکنم.. بعد نهار.. نادیا بالش میاره میندازه برام و خودشم دراز میکشه روی زمین و میگه:
یکم استراحت کنیم و بعد بریم استخر..
-هی دختره.. سعی نکن منو حشری کنی..
به پهلو میچرخه و دستش رو میذاره زیر سرش و مستقیم توی چشمام نگاه میکنه و میگه:
مگه هنریم داری؟
نیم یشتر اون سینه های پرش از تاپش بیرون زده و اون رنگ گندمی پوستش خیلی داره خود نمایی میکنه.. ناخودآگاه چشمام روی سینه هاش زوم میشه.. خودش رو میکشه به طرفم. لبخند شیطنت آمیزی رو لباش.. تنش بوی عرق میده که بدجور محرک.. حس میکنم دارم در برابرش کم میارم.. بدونه کلامی لباش رو میذاره روی لبام و من توی یه برزخ گیر میکنم.. حالا باید چیکار کنم؟ تکلیف من چیه؟ به خودم که میام میبینم دارم با نادیا همکاری میکنم و لب و دهن همدیگه رو میخوریم! بازم خودش رو بهم نزدیک میکنه.. دستش رو میذاره روی سینه م و مجبورم میکنه طاقباز بخوابم.. آروم تنش رو میکشه روی تنم و باز شروع میکنه به لب بازی..
دارم تسلیم میشم.. دارم خودم رو میبینم که آروم آروم توی خودم میشکنم! یه چیزی توی مغزم داره مثه مگس ویز ویز میکنه.. صداش کلافه م کرده.. ای داروک لعنتی.. خفه شو.. بذار خوش بگذرونم..
هه.. همه ی عشقت به پرتو همین بود؟! که اونو ناقص کنی و حالا خودت بیای عشق و حال؟! راستی که چه موجود پستی هستی شهروز خان..
-خفه شو داروکی.. محض خدا خفه شو..
من خفه بشم؟! تو خودتو جمع جور کن.. اینقدر پست نباش..
مزه ی لبای نادیا داره هوش از سرم میپرونه.. بوی تن نمناک از عرقش توی مشامم بیداد میکنه.. قلبم داره با چنان سرعتی میزنه، که فکر میکنم نادیا داره صداش رو میشنوه..
-داروک تو رو خدا برو.. بذار یکم آرامش داشته باشم..
باشه من میرم.. اما یادت باشه که بهت گفتم که غلط زیادی نکن.. اگه بعد غلطی که کردی حالت بد شد، من یکی که به حرفت گوش نمیدم.. عوضی حشری.. فکرکن همین حالا پرتو از این در بیاد تو. چی میخوای جوابشو بدی؟
یباره منفعل میشم.. دستم رو میذارم رو سینه ی نادیا و اون رو با یکم خشونت از خودم دور میکنم و فریاد میزنم باشه .. باشه.. فقط خفه شو..
بعد تو صورت نادیا که وحشت زده بهم زلزده نگاه میکنم.. یه نفس عمیق میکشم و میگم: منو ببخش نادی نمیتونم.. باور کن نمیتونم.. سریع از جام بلند میشم .. لباسام رو در میارم و میدوم بیرون ساختمان و میرم طرف استخر و شیرجه میزنم توش. زیر آب بغضی که از موقعه ی دیدن سگها تو گلوم نشسته میشکنه.. وقتی برای نفس گیری سرم رو از زیر آب میارم بیرون، نادیا رو میبینم که با یه بیکینی دو تیکه زرشکی، بالای استخر ایستاده و داره من رو نگاه میکنه.. زیباست و تن من پر تمنا..
چون صورتم خیس، متوجه نمیشه که دارم اشک میریزم.. بهم لبخند میزنه و میگه: بلاخره اون اتفاق میفته.. قول میدم و شیرجه میزنه توی استخر..

آخر شب وقتی میخوام سوار اتوبوس بشم، تا برم طرف شیراز و فردا ساعت یازده صبح از شیراز به طرف بندر لنگه پرواز کنم، مادرم، سیمین و نادیا حضور دارند. هر سه صورتهاشون از اشک خیس.. هر سه رو میبوسم و سوار اتوبوس میشم و دقایقی بعد از ازدحام شهر خارج میشم..

ادامه دارد..
داروک
 
     
  
 مرد
#3   Posted: 26 Aug 2021 16:35


 1 Star

ارسالها: 240
درود به همه.

خدمت همراهان عزیز عرض کنم که عصیان بخش سوم دست نوشته های بنده ست. جهت راهنمایی در مورد بخش بندی نوشته ها توضیح میدم.
۱_بازی
۲_دیوار
۳_عصیان

خاک راه ایران زمین
داروک
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
TakPorn
 مرد
#4   Posted: 26 Aug 2021 23:40

 1 Star

ارسالها: 280
با سلام
من خیلی وقت بود دوتا داستان رو خونده بودم البته بدون ویرایش هارو که عالی بود.
رویه داستان بازی، آشنایی با پرتو و بازی که سر داروک میاد عالی بود و تو دیوار هم داروک میبخشه پرتو رو در قبال اون همه بازی خطرناک ولی در آخر سر یک اشتباه پرتو این کارو نمیکنه البته سخت هم هست ولی امیدوارم تو این داستان که خیلی خوشحال شدم ادامه ش هست ولی دنبال میکنم و تا آخر ش هستم
و ی خواهش کوچیک دارم اگر میتونی شعر های که تو داستان داروک بود ادامه بدی عالی تر میشه
ممنون بازم
احترام و ادب و اخلاق
 
     
  
 مرد
#5   Posted: 27 Aug 2021 01:48


 1 Star

ارسالها: 240
hosenzad

درود برشما
از لطفتون سپاسگزارم.
منظورتون از ادامه دادن اشعار رو متوجه نشدم. عموما از ابیاتی در جاهایی که میتونه تمثیل باشه استفاده میشه و فکر میکنم تا اندازه رسوندن مفهوم همون لحظه نوشته شده. اما اگه من درست متوجه منظورتون نشدم مثالی بزنید تا روشن بشم. 🌹
داروک
 
     
  
 مرد
#6   Posted: 27 Aug 2021 12:05

 0 Star

ارسالها: 24
با سلام دست مریزاد به قلم قشنگتون وخودتون
﷼﷼
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#7   Posted: 27 Aug 2021 18:44


 1 Star

ارسالها: 240
عصیان (قسمت دوم) نوشته ی داروک..

حدود شش صبح میرسم شیراز. تمام طول شب رو توی چرت گذروندم. اما خواب درستی نرفتم. خیلی سال که شب ها نمیتونم راحت بخوابم. وقتی هم توی اتوبوس باشم که دیگه هیهات.. از ترمینال کار اندیش میام بیرون. دنبال یه مکان برا خوردن صبحونه میگردم و بلاخره پیدا میکنم. یه کله پاچه فروشی.. وارد میشم.. بعد از خوردن صبجونه بلافاصله یه تاکسی دربست میکنم و میگم: حافظیه
در وردی حافظیه بسته ست و نگهبان بهم میگه: که حدود ساعت ده صبح در رو باز میکنه..
دست میکنم توی جیبم و یه اسکناس پنج هزاری در نهایت احترام تقدیم خودش میکنم و بعد هم بلیط ورودی رو خریداری میکنم.. اونم با خوش رویی در رو برام باز میکنه و من تقریبا هجوم میبرم به طرف مزار حافظ..
بر سر تربیت من بی می و مطرب منشین..
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود..
دست میکنم توی کوله م و بطر کوچیک عرقی رو که به همین نیت با خودم آوردم رو بیرون میکشم. به حافظ سلامتی میدم و میرم بالا.. یه ضرب نیمه ی بطر سیصد سی سی رو خالی میکنم.. به سرعت الکل وارد رگهام میشه و کرختی باحالی توی تنم مینشینه.. چند تا دونه خیارشوری که صرفا برا این کار با خودم آوردم رو از کوله در میارم و یه دونه ش رو میچپونم تو دهنم، تا شاید یکم تندی عرق رو ببره..
اونقدر دلم گرفته، که حس میکنم سینه م سنگین.. چند دقیقه ساکت کنار قبر در حالی که تکیه دادم به ستون مینشینم و سعی میکنم غزلهایی که به سقف نوشته شده رو بخونم.. اکثرشون رو از حفظ دارم.. دوباره بطر عرق رو به دهنم نزدیک میکنم و یبار دیگه مقدار زیادیش رو به معده م هدایت میکنم و باز خیار شور و باز کرختی بیشتر و حزن بیشتر.. حلق و گلوم آتیش میگیره.. اما اونوقت صبح روی اونهمه کله پاچه، عرق خوردن یه حال خوبی داره، که دارم ازش لذت میبرم..
رو میکنم به حافظ و با طعنه میگم:
-حضرت حافظ من با می اومدم.. مطربش باتو..
هنوز جمله م تموم نشده، که یباره صدای ظریف سه تار به گوشم میرسه.. به دنبال صدا نگاه میکنم. میبینم اونطرف مقبره تو ردیف پایین پله ها، جوونی با ریش و موی بلند داره سازش رو کوک میکنه! قلبم فرو میریزه! کوله م رو برمیدارم و میرم طرفش.. وقتی دارم از کنار مقبره رد میشم، نگاهی به سنگش میندازم و باز به طعنه بهش لبخند میزنم و میگم: تو دیگه کی هستی!
جوون داره تو مقام شوشتری مضراب میزنه.. زیبا و رون.. پنجه ش کاملا پخته س.. به آرومی کنارش میشینم. به صورتم نگاه میکنه و لبخند میزنه.. چهره ش خیلی روحانی.. بطر عرقم رو میگیرم طرفش و بهش تعارف میکنم.. با اشاره ی ابرو تعارفم رو رد میکنه.. منم شونهام رو بالا میندازم و دوباره بطری رو میکنم تو حلقم و تو نتهایی که از صدای سازش در میاد غرق میشم.. ای الکل لاکردار! نمیدونم چرا انگار باعث میشه که آدم موسیقی رو بهتر بفهم! تنم یکم گرم شده و شوشتری توی وجودم رسوخ کرده.. بلاخره یه نیرویی باعث میشه صدام در بیاد و در جایی که نوازنده میخواد دیگه ننوازه، با اولین تحریرهایی که ناخودآگاه از حنجرم بیرون میغلته، بازم پنجه هاش جون میگیره و ادامه میده. به صورتم نگاه میکنه.. لبخندش عمیقترشده..

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل
که دید در ره خود تاب و پیچ دام نشد
بدان هوس که ببوسم آن لب لعل
چه خون در دلم افتاد همچو جام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
(حافظ)

یکی دیگه از خاصیتهای الکل این که آدم رو پر رو میکنه و از اونجاییکه این خودشیفتگی دیگه داره تو وجودم مضمن میشه، خودم لذت میبرم..
به خودم که میام، میبینم یکی دوتا از خادمهای حرم و همون جوون نوازنده دارند برام دست میزنند.. تازه متوجه میشم که چقدر بی جنبه م! بلافاصله اون پسر دستش رو دراز میکنه باهام دست میده و میگه: من سامان هستم..
-خوشوقتم.. اما من هنوز خودم نمیدونم کی هستم..
میخنده و میگه: اوه ، لهجه ت رو برم کاکو.. معلومه از اون اصفهانیهای تهشی..
به طرز مضحکی صورتم رو مچاله میکنم و با لحن اعتراض میگم: کدوم ته؟!
هر دو بلند میخندیم..
ظاهرا آواز رو خوب میدونی!
یه چشمک بهش میزنم و میگم: ای یه چیزایی میدونم..
با کدوم گروه کار میکنی؟
هههه.. بیخیال سامان جان.. من مال این حرفا نیستم و ته عرقم رو میرم بالا..
لامصب تو صبح اول صبح مشروب میخوری؟!
-نگران نباش، با کله پاچه خودمو خفه کردم.. اینم به قول عزیزم خمار شکن.
اومدی سیاحت و زیارت؟
نه بابا، از بد حادثه اینجا به پناه امده ایم..
معلومه با حافظ خیلی حال میکنی..
-چطور؟ مگه حافظ همجنسگرا بوده؟!
بلند میخنده و میگه: نمیشه یکم جدی باشی؟
-باور کن اونقدر جدی بودم، که روزگار دخلمو آورد..
برنامه ت چیه؟
-راستش تا ساعت نه آزادم و بعدش باید برم فرودگاه و پر بکشم به طرف بندر لنگه..
اونجا برا چی؟! از طرف جایی ماموریت داری؟
-ههه، آره، یه جورایی..
چطوری میتونم باهات تماس داشته باشم؟
-با ما منشین اگر نه بد نام شوی..
حداقل اسمت رو بگو؟
یکم با خودم فکر میکنم.. داروک.. میتونی منو داروک صدا کنی..
جالبه.. فامیلت داروک؟!
-نه، خود داروکم.. خود خود داروک..
بابا تو چرا اینجوری؟! آخه منظورت چیه؟ داروک که یعنی قورباقه ی درختی! اسم بهتری نمیتونستی رو خودت بذاری؟!
-خب منم به حقارت همون قورباغه م.. پس بهتره داروک صدام کنی..
اگه ازت بخوام بیای تو گروه ما..
میپرم وسط حرفش و میگم: اولا،
من که باشم که برآن خاطر عاطر گذرم؟
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم
دوما.. دارم میرم بندر لنگه.. تا یکسال اونجا هستم و بعدشم نمیدونم چی پیش میاد..
حداقل شمارتو بهم بده..
-باشه بزن توی گوشیت و شمارم رو بهش میدم. بعد نگاه میکنم روی ساعت گوشیم.. حدود هشت و نیم.. از جام بلند میشم.. یکم مستم و سرم گیج میره..
-خب سامان جان بهم اجازه میدی؟ خوشحال شدم داداش.. در ضمن خیلی خوب ساز میزنی.. اونم از جاش بلند میشه، با هم دست میدیم و اون دنبالم میاد تا کنار مقبره.. رو به روی مقبره می ایستم و یکم با خودم فکر میکنم و سپس میگم: یکی طلب من.. هم می آوردم و هم خودم شدم مغنی.. یادت باشه..
سامان میزنه زیر خنده و میگه: تو از اون آدمایی که فقط کارت خندوندن دیگران.. لبخند میزنم. با حرکت ماهیچه های صورتم سعی میکنم قیافم رو مضحک کنم و حرفش رو تایید کنم و بعد عقب عقب از مقبره فاصله میگیرم تا پشتم رو به حضرت نکنم و از پله ها سرازیر میشم و میرم طرف خروجی..
سامان با صدای بلند فریاد میزنه: دااااررررووک..
همونطور که دارم حرکت میکنم، برمیگردم نگاهش میکنم..
کی میرسد باران؟
بغض گلوم رو میگیره. با دستم براش وداع میدم و از در خارج میشم..
بلاخره بعد از یکساعت تاخیر، گیشه ی پرواز لنگه باز میشه.. کارت پروازم رو میگیرم و میرم طرف سالن ترانسپورت.. هواپیما یه جت توپولوف روسی که میدونم از نظر امنیت پروازی برا تموم مردم دنیا و به خصوص ایران چقدر شناخته شده ست.. برام جالب.. اونوقت که میخواستم بلیط رو بخرم، دفتر هواپیمایی بهم گفته بود، که پرواز با یه بوئینگ 737 . حالا چطور تبدیل شده بود به توپولوف؟! فکر کنم از امدادهای غیبی که همیشه حافظ این ملت بدبخت!
تعداد مسافرها زیاد نیست.. پرواز از تهران میاد و بخشی از مسافرها رو شیراز پیاده کرده . برای همین صندلی خالی زیاد.. منم با خیال راحت مینشینم کنار پنجره.. تا بتونم مرز پر گوهر رو از بالا خوب سیاحت کنم.. وقتی هواپیما میره روی باند و تیکاف میکنه.. یباره یه صدای ناهنجاری بلند میشه و هواپیما یه تکون شدید میخوره.. صدای نفسهای مسافران که از روی وحشت بلند میشه، به گوشم میرسه..
تو دلم میخندم و لحظاتی بعد بلاخره هواپیما از روی باند کنده شده و اوج میگیره.. وقتی با ارتفاع ثابت میرسه، صدای خلبان از بلندگو پخش میشه: مسافران عزیز جای نگرانی نیست و صدایی که شنیدید، به علت ترکیدن یکی از لاستیکهای هواپیما بود..
یاد اون جک قدیمی میافتم.. حالا کجا می ایسته پنچر گیری کنه؟
لپتاپم رو از کوله م بیرون میکشم و روشنش میکنم. قصد دارم ادامه ی بازی رو بعد از شش هفت ماه بنویسم..
سرگرم نوشتنم.. که مهماندارها نهار میارند.. نگاه میکنم به اونها.. اوه.. یکیشون خیلی خوشگل.. میبینه بهش زلزدم.. اخم میکنه.. خنده م میگیره..
وقتی میرسه به من، سعی میکنه جدی باشه و شروع میکنه سرویس من رو ارائه دادن.. منم به عمد چشم ازش برنمیدارم.. خوراک من رو سرو میکنه و چون آخرین نفریم که بهم سرویس میده، میره طرف انتهای هواپیما.. نمیدونم چرا ویرم میگیره.. یکم که میگذره.. شاستی بالای سرم، برا خبر کردن مهماندار رو میزنم.. امیدوارم که همون خوشگل بیادش.. اتفاقا همونم میاد طرفم.. از دور که داره میاد طرفم لباش رو با حرص میجوه.. میاد کنار صندلیم و سعی میکنه توی چشمام نگاه نکنه..
بفرمایید..
-ببخشید.. شما عرق سرو نمیکنید؟
با تعجب اخماش رو میکشه توی هم و میگه: چی؟
خونسرد بطر عرقم رو از کوله م بیرون میکشم درش رو باز میکنم و میگیرم جلوی دماغش..عرق خانوم محترم..
از بوی تند عرق، یباره سرش رو میکشه عقب و خنده ش میگیره.. منم میخندم و میگم: آهان حالا شد.. خوب نیست دختر اخم کنه..
اینبار با لوندی میگه: امرتون؟
-هیچی جوون شما.. فقط میخواستم بخندونمتون..
بازم لبخند میزنه و میگه: خیلی بیمزه ایی و میره..
چند دقیقه بعد میاد برای جمع آوری سرویسها.. به من که میرسه ناخودآگاه خنده ش میگیره..
-چی؟ نه به اونوقت که با یه نگاه اخمم کردی! نه به حالا که همه ش میخندی!
با خنده میگه: خیلی پر رویی!
بهش میگم: چرا وقتی راه میری سینه ت رو میدی جلو؟
اخماش رو میکشه تو هم و میگه: نره تو چشمت..
-بره تو حلقم.. چرا چشمم؟
اینبار دیگه بلند بلند میخنده و میگه چیکاره ای؟
-هیچی، کارم این که از این هواپیما به اون هواپیما سوار بشم، تا مهماندارها رو بخندونم..
همونظور که داره تند تند روی میز من رو جمع میکنه میگه: من نمیتونم بیشتر از این بمونم.. تا فردا صبح هم توی بندر لنگه م.. شمارتو بده بات تماس میگیرم..
منم شمارم رو میگم و اونم به سرعت خودکارش رو از جیبش بیرون میکشه و روی یه دستمال کاغذی یاداشت میکنه.. خب اسمتون چیه حضرت آقا..
-داروک.. شما داروک صدام کنید..
اخماش میره تو هم و با انزجار میگه: این دیگه چه اسمی؟! با تموم دهن گشادم بهش لبخند میزنم...
-راستی حالا که عرق ندارید.. حداقل برام یه چایی بیار..
باشه، حالا برا همه سرو میکنیم و از کنارم میره...
وقتی هواپیما روی زمین مینشینه شروع میکنه روی باند به چپ و راست کشیده شدن. و بلاخره خلبان کنترلش میکنه و نگه ش میداره..
هنگام خروج، زیبای آسمونی دم در ایستاده و بهم لبخند میزنه و من بعد از تشکر از مهماندارها از در خارج میشم.. اما تا خارج میشم چنان هرم گرما و شرجی میزنه تو صورتم، که یه لحظه پشیمون میشم و میخوام برگردم.. اما افسوس که راهی نیست.. اول شهریور ماه و شرجی جنوب بیداد میکنه..

ادامه دارد..
داروک
 
     
  
 مرد
#8   Posted: 28 Aug 2021 18:35


 1 Star

ارسالها: 240
عصیان (قسمت سوم) نوشته ی داروک..

ساعت حدود یک بعد از ظهر و حالم از شرجی و گرما چنان دگرگون شده که دارم زمین و زمون رو فحش میدم..
گوشیم شروع میکنه به زنگ خوردن.. نگاه میکنم رو صفحه ش.. شماره غریب! خط رو باز میکنم..
-بله؟
کجایید حضرت آقا؟
-شما؟
به همین زودی یادت رفت؟
-لطفا خودتونو معرفی کنید؟
بابا بیست دقیقه پیش بهم شماره دادی!
اوه، همون فرشته س که تو آسمون افتاد تو تورم..
-من شماره نداد. خودت گرفتی..
وا ! کی میره این همه راهو؟ حالا کجایی؟
-اومدم از فرودگاه بیرون.. باید برم منطقه ی انتظامی..
جدی؟! نکنه نظامی هستی؟
-خدا نکنه..
پس برا چی میری اونجا؟
-یکاری دارم باید برم انجام بدم..
اینجا کسی رو داری؟
-فقط خدا.. البته اگه اونم باشه..
دوستداری همو ببینیم؟
با خودم فکر میکنم.. یعنی چی تو سر این دختره میگذره؟
-آره بدم نمیاد تو این گرما با هم بریم یه تنی به آب بزنیم..
هاهاهاها.. آره تو بمیری.. یک ساعت سوار هواپیما بودی، فکر کردی رسیدی وارنا؟
-چی بگم؟ برا ما ندید بدیدها یک ساعت سوار هواپیما بودن این توهم رو ایجاد کنه، عجیب نیست..
نمیخوای اسممو بپرسی آقای داروک؟
-نه، هر چی آدم از یکی چیزای کمتری بدونه دردسرش کمتر..
کشتی منو با این لهجه ی بامزه ت.. اسم من شورانگیزه..
-اوه.. چی چی انگیز؟
هاهاها.. چقدر پر رویی تو!
-آخه اسمت تو دهن نمیگرده.. شورانگیز!
بهتر از اون اسم مسخره ی تو هست که معلوم نیست چی معنی میده!
خنده م میگیره.. اما توی دلم میخندم..
حالا واقعا اسمت چی؟
-ای بابا گیر دادیا! خب گفتم که داروک..
خواهش میکنم یکم جدی باش..
-ببین، من مغزم داره از این گرما میجوشه.. نمیتونم درست حرف بزنم.. بذار یه وقت دیگه با هم حرف میزنیم..
تو که میگی جایی نداری بری.. میخوای چیکار کنی؟
-برات مهمه؟
یکم سکوت میکنه و میگه: نمیشه مثه آدم جواب بدی؟ میخوام از این گرما نجاتت بدم..
-باشه، بذار برم منطقه انتظامی.. کارم که تموم شد باهات تماس میگیرم..
اوکی منتظرم.. فعلا بای..
وقتی ارتباط رو قطع میکنم، حس بدی دارم! با خودم فکر میکنم، چرا باید این دختره یباره اینقدر بخواد بهم نزدیک بشه؟ داروک میگه:
کرم از خودته.. آخه چیکار داشتی تو هواپیما بهش گیر بدی؟! اگه واقعا دنبال چیزی نیستی!
-واقعا چرا این کارو کردم؟!
دوباره داروک داره محاکمم میکنه.. حتما دنبال یه هدفی هستی.. چی؟ نکنه میخوای..
-خفه شو عوضی.. من اگه میخواستم خودمو دست کسی بدم کی بهتر از نادی؟
ههه، خب این هم جوونتر و هم خوشگلتر از نادیاست..
سعی میکنم دیگه بهش فکر نکنم و به داروکم گوش نکنم.. از نفوذ عرق پیشونیم، چشمام شروع میکنه به سوختن..
خروجی فرودگاه ایستادم و دارم به اطرافم نگاه میکنم. از روی آسفالتها چنان حرارتی بلند میشه، که تصویرهای نزدیک به زمین رو توی نگاهم میشکنه. و انقدر شرجی سنگین که به نظر میاد هوا غبارآلوده!
یه مرد سیاه چرده و چاق، که یه زیرپوش زرد رنگ تنشه و یه دستمال بزرگ که دائم داره باش عرق صورتش رو پاک میکنه، میاد جلو و با لهجه ی بندری میگه: کجا میخوای بری کاکا.. سعی میکنم بهش لبخند بزن.. تا لبام از هم باز میشه عرق صورتم به دهنم نشت میکنه و شوری اون رو میچشم.. یکم چندشم میشه..
-میخوام برم منطقه انتظامی..
راهنماییم میکنه طرف یه پژوی زرد قناری.. وقتی مینشینم روی صندلی جلو، حس میکنم ظرف همین چند دقیقه، لباسام خیس از عرق! اینجا کجاست دیگه؟! حرکت میکنه. کولر ماشین رو روشن میکنه.. یکم احساس بهتری پیدا میکنم.. طول مسیر تا چشمم کار میکنه، دریا و درختایی با خارهای درشت.. نمیدونم اسمشون چی.. یه جورایی توی تعجبم که این درختا چطور توی این گرما سبزند..
به خودم که میام، میبینم جلوی در ورودی منطقه ی انتظامیم. از ماشین پیاده میشم و کرایه رو حساب میکنم و میرم طرف دژبانی.
دژبانی کوله و گوشی موبایلم رو میگیره و چند لحظه بعد با یکی از دژبانها به طرف ستاد حفاطت اطلاعات حرکت میکنیم و اونجا دژبان من رو به منشی میسپاره و خودش برمیگرده.. منشی بهم تعارف میکنه که بنشینم روی صندلی و منتظر باشم..
با نامه ی معرفی من میره توی دفتر ریاست و بعد چند لحظه بیرون میاد و به من میگه: برید پیش جناب سرگرد.
وارد دفتر که میشم.. یه مرد حدود چهلو پنج سال رو میبینم، که پشت یه میز قهوه ایی بزرگ نشسته.. موهاش رو فرق یکطرف زده.. پیشونی کوتاهی داره و چشم ابرویی نزدیک به هم.. یه پیراهن سفید یقه آخوندی تنشه و تا بیخ گلوش رو بسته.. ته ریش داره و یکم تپل.. سلام میکنم و میایستم در برابرش.. چشماش رو از روی نامه ی من برمیداره. نگاهی به سرتاپام میندازه.. با یکم اکراه جواب سلامم رو میده و تکیه میده به پشتی صندلیش و باز من رو برانداز میکنه..
به فکرم میرسه که چقدر هوای این دفتر خنک.. یعنی میشه من اینجا بمونم تا هرم هوا بشکنه و بعد برم بیرون؟
سرگرد نفس عمیقی میکشه و یک دستش رو میاره بالا و پشت سرش رو میخارونه و با لبخند طعنه آمیزی میپرسه:
اسمت چیه پسر؟
به نظرم میاد لهجه ایی جنوبی داره و لحنش توهین آمیز..
میخوام بگم اسمم داروک.. اما داروک میگه: خفه شو احمق..
-شهروز.......
بچه ی کجایی؟
-فکر میکنم تو نامه باشه بچه ی کجام..
یکم جابجا میشه و با خشونت میپرسه: میخوام خودت حرف بزنی..
دوباره داروک میگه: شهروز دست از غد بازی بردار.. در حالی که سعی میکنم توی نگاه تیزش نگاه نکنم میگم: اصفهانیم..
چیکار کردی که تبعید شدی؟
دیگه نمیتونم تحمل کنم و میگم: آقای محترم بنده بازجویی شدم و حکمم صادر شده.. لطف کنید و شرایطمو اعلام کنید..
از جاش بلند میشه.. میاد لبه ی میزش مینشینه و میگه:
انگار نمیدونی کجا اومدی؟
-اتفاقا خوب میدونم.. نه مرتبه ی اولم که با این سازمان طرفم و نه بی تجربه ی رفتارتونم..
ببین پسر خوب.. از اون پیشونی لختو اون چشمای گستاخت پیداست، که خیلی دوستداری قهرمان بازی در بیاری.. اما نصیحت منو گوش کن و سعی کن این یکسالی که اینجایی رو به آرومی بگذرونی.. یکاری کن که با هم سرشاخ نشیم.. میدونم اهل دردسری.. اما باور کن که منم اهل دردسرم.. یعنی خوشم میاد شاخ بشکونم..
-ههه، یه جوری سرگرد میگی شاخ، که انگار با یه گاو طرفی..
اخماش میره تو هم سرش رو زیرمیندازه. یکم فکر میکنه و از لبه ی میز بلند میشه میره طرف نقشه اییکه روی دیوار.. چوبی که برای راهنمایی رو برمیداره و خطاب به من میگه:
بیا جلوتر تا بتونی بهتر ببینی..
میرم جلوتر. حدود یک متری نقشه و اون شروع میکنه توضیح دادن..
این جاده ی بندر لنگه به بندر عباس.. آخرین پاسگاه اینجا اسمش مهتابی، که تحت حوزه ی استحفاظی منطقه ی لنگه ست.. از این پاسگاه به بعد باید مجوز داشته باشی.. بعد نوک چوب رو به یه قسمت دیگه نقشه میذاره.. اینجا حوزه ی بستک.. فاصله ش با لنگه حدود صد و هشتاد کیلومتر.. از این منطقه به بعدم باید مجوز داشته باشی.. و باز سر چوب میره یه قسمت دیگه ی نقشه.. اینجا بندر گاوبندی.. از اینجا میره طرف بوشهر.. آخرین پاسگاهی که تو میتونی تا محدوده ش بری اسمش تبن.. بعد از اون باید مجوز داشته باشی.. بعد نوک چوبش میره روی خلیج فارس و یه جزیره رو نشونم میده.. خب اینجا جای باحالش.. کیش.. کیش هم جزو حوزه ی استحفاظی ماست.. آزادی میتونی بری.. البته بیشتر از هفتاد دوساعت نمیتونی اونجا بمونی. چون باید هر هفتاد دوساعت خودتو به ستاد معرفی کنی.. اما اگه پسرخوبی باشی و نخوای آرتیست بازی در بیاری، یه وقتایی خودم برات موقعیت رو بهتر میکنم..
توضیحاتش روی نقشه تموم شده.. برمیگرده و میره مینشینه روی صندلیش..
خب برنامه ت چی پسر؟
لحنش یکم بهتر شده.. انگار اون قضیه ی جلوی سگ که واق میزنه محکم به ایست، روی اینم اثر داره!
-برنامه ی خاصی ندارم.. باید برم یه خونه پیدا کنم و بعدش هم اگه بتونم یه کاری برا خودم دست و پا کنم.. البته اگه اجازه ی شاغل شدن دارم؟
آره.. آره..مشکلی نداره...
بازم داروکی صداش در اومده: آخه تو روز روزش کار نمیکنی! حالا اومدی تو این جهنم میخوای کار کنی؟!
خنده م میگیره.. سرگرد یکم تند نگاهم میکنه..
خودم رو جمع و جور میکنم..
خب، از امروز معرفیتو تاریخ میزنم.. اما از فردا ساعت معرفیت شروع میشه.. یعنی از فردا حساب کن تا هفتاد دوساعت بعدش باید بیای خودتو معرفی کنی..
با سرم تایید میکنم و میخوام برگردم، که از دفتر خارج بشم..
سرگرد دستش رو میاره جلو که با من دست بده.. یکم به دستش نگاه میکنم.. با طعنه لبخند میزنه و میگه: چی؟ تو شکی؟! تو چشماش نگاه میکنم و میگم: سرگرد من آدم رکی هستم.. یه چیزی میگم، هم شما خوشت نمیاد، هم برا خودم دردسر درست میکنم..
دستش رو میکشه عقب و میگه: بگو.. به جان بچه م هر چی بگی تحمل میکنم..
-هههه.. بعید میدونم بتونی تحمل کنی..
اما من جون بچه مو قسم خوردم..
من دستی که بابت خدمت به جمهوری اسلامی پول دریافت کنه رو قابل اعتماد نمیدونم..
میبینم که تا بنا گوش سرگرد سرخ میشه! عصبانیت رو میشه تو صورتش به وضوح دید.. سعی میکنه رو خشمش مسلط بشه.. برمیگرده باز میره مینشینه لبه ی میزش.. سکوت اتاق رو گرفته.. خودم سوکت رو میشکنم و میگم: میتونم برم؟
فقط یه سوالمو جواب بده و برو..
-فکر نمیکنم مجبور به جواب باشم..
بهت گفتم هر چی بگی تحمل میکنم.. برا همین میخوام خواهش کنم این سوالمو جواب بده..
-قولی نمیدم..
باز یکم مکث میکنه و میگه: من سوالمو میپرسم.. سعی کن جوابمو بدی..
ابروهام رو به نشونه ی بی تفاوتی میبرم بالا..
مسلمونی؟
-هه.. مسلمون زاده م..
ولی من پرسیدم مسلمونی؟
نگاه میکنم به دور تا دور اتاق. گوشه های سقف.. سرگرد میخنده و میگه:
خیلی تیزی! نگران نباش دوربینها خاموش.. من عادتم، وقتی وارد دفتر میشم دوربینها رو خاموش میکنم..
-سرگرد.. انتظار نداشته باش حرفت رو باور کنم.. چون میدونم توی اسلام یه روشی برای مبارزه وجود داره، حالا هر نوع مبارزه، که بهش میگند خدعه.. من نمیذارم قربونی خدعه ی شما بشم.. جنگ مردونه.. رو راست..
بلند بلند شروع میکنه خندیدن و میگه: چقدر سعی میکنی همه چیو ببری زیر سوال.. حالا نمیخوای جوابمو بدی؟
-من فکر کنم جوابتونو دادم..
یکم مکث میکنه و میگه: نشون بده که چقدر جسوری.. بگو ببینم چی تو مغزت میگذره؟
دیگه از این بحث مزخرف خسته شده ام و میخوام یباره راحتش کنم.. داروک داره فریاد میزنه.. مرتیکه ی کله خره عوضی.. خفه شو.. جوابشو نده.. اما بهش توجهی نمیکنم..
-من ایرانیم و مذهبم انسانیت و مخالف هر دیکتاتوری از هر نوع و به خصوص دیکتاتوری مذهبی..
چشمای سرگرد از تعجب گرد شده.. یباره با حالتی عصبانی و دلسوزانه میگه: خفه شو گوساله.. تو جدی جدی آدم احمقی هستی! میدونی کجا داری این حرفو میزنی؟
شونه هام رو بالا میندازم و میگم: اما شما جون بچه ت رو قسم خوردی که تحمل میکنی.. با اجازه و برمیگردم که از در دفتر بیام بیرون..
هی.. به من نگاه کن..
برمیگردم تا نگاهش کنم..
تو از حالا مردی.. اینو یادت باشه..
-هه.. یعنی فکر میکنی من فکر میکنم، که خونم از بچه های دیگه ی این خاک رنگینتره؟ متاسفم براتون و از اتاق خارج میشم..
به محض خروجم از منطقه ی انتظامی، گوشیم رو روشن میکنم.. بلافاصله زنگ میخوره.. نگاه میکنم رو صفحه ش.. نادیاست..
سلام نادی..
سلام .. چطوری؟ چرا گوشیت خاموش بود؟
-توی منطقه ی انتظامی بودم..
حالت خوبه؟ پروازت خوب بود؟
با یاد آوری پرواز خنده م میگیره..
-آره بد نبود.. به خیر گذشت..
من الان خونه ی شمام پیش مادرتم.. کاری نداری؟
میخوام بگم نه، که صدای مادرم میاد.. الو شهروز، چطوری مادر؟
-سلام مامانی.. خوبم.. خوبه خوب.. نگران نباش..
بعد یکم حال و احوال ارتباط رو قطع میکنم و بلافاصله بازم گوشیم زنگ میخوره..
اوه شماره ی شورانگیز! با خودم فکر میکنم.. چه گیری داده این دختره! و خط رو باز میکنم..
-سلام..
سلام.. پس کجایی پسر؟!
-یکم تو ستاد کارم طول کشید..
الان کجایی؟
-تازه اومدم بیرون..
یه تاکسی دربست کن بیا به این آدرس که میگم و شروع میکنه آدرس رو گفتن..
رو به روی مخابرات کوچه ی ...
سریع بیا که هم میخوام نهار بخورم و هم هوا گرم، گرما زده نشی..
ارتباط رو که قطع میکنم.. با خودم فکر میکنم.. عجب! دیگه چه ماجرایی میخواد پیش بیاد؟ اما اونقدر حس فضولی دارم که برای ارضا شدنش باید دنباله ی ماجرا رو بگیرم. از خیابون فرعی منطقه ی انتطامی خارج شدم.. عرق داره از تموم چاکهای تنم میریزه.. نگاه میکنم توی خیابون. هیچ جنبنده ایی اینوقت روز تکون نمیخور.. حتی نمیدونم به کدوم سمت باید حرکت کنم.. بلاخره یه وانت تویوتا از راه میرسه و برام بوق میزه.. خوشحال به طرفش هجوم میبرم و میگم: یا حضرت شورانگیز خودمو سپردم به تو و سوار میشم..

ادامه دارد..
داروک
 
     
  
 مرد
#9   Posted: 30 Aug 2021 17:51


 1 Star

ارسالها: 240
عصیان (قسمت چهارم) نوشته ی داروک..

پشت در مکانی که شورانگیز آدرس داده ایستادم.. یه در سفید آهنی خیلی بزرگ.. نگاه میکنم میبینم، دیوارهای امتداد اون، اونقدر طولانی، که به نظر میاد این در ورودی یه باغ بزرگ.. تمام لباسهام از عرق خیس و من کلافه، دائم زیر لب برای سلامتی تموم اهالی حکومت ذکر دعا گرفتم.. از اون بالا تا این مرتیکه ی حفاظتی..
زنگ میزنم به شورانگیز.. با لوندی جواب میده:
سلااااام داررروک خان.. کجایی؟
-پشت در خونه تون..
وااای. حالا میگم باز کنند و ارتباط رو قطع میکنه..
چند لحظه بعد میبینم در باز میشه و یه غول بیایبونی با دشداشه تو آستانه ش ظاهر میشه.. اونقدر مرد درشتی، که من با این اندام ظریف، کنارش احساس حقارت میکنم.. سیاه چهره با دماغی پهن و چشمایی که سفیدیش غیر معمول! با لهجه ایی ترکیب از عربی و بندری بهم تعارف میکنه که برم داخل..
داروک میگه: خاک توسرت.. هنوزم وقت داری برگردی.. ببین این بابا مثه گوریل انگوری.. میتونه تو رو یه لقمه چپت کنه..
راستش توی شک و دودلی افتادم.. شایدم یکم ترسیده م.. اما قبل از اینکه بخوام تصمیم برگشت بگیرم، خودم رو میبینم که از در رد شدم و اون غول بیابونی هم در رو پشت سرم بست..
برمیگردم بهش نگاه میکنم.. لبای بیش از اندازه درشتش رو به معنای لبخند از هم باز میکنه و دو ردیف دندون سفیدش که یه کم هم برآمده ست رو نشونم میده.. تو دلم خالی میشه..
-وای چرا این اینجوری میخنده؟! من کجا اومدم؟
باز صدای داروکی در میاد: آخه تو کی میخوای آدم بشی؟ بابا همه ی زندگیت رو به خاطر این جنگولک بازیها باختی.. آخه چرا اینقدر احمق و پر رویی؟
داروکی یکم خفه شو ببینم اینجا چه خبره؟
غول بیابونی راه میفته جلو و با دستش به من تعارف میکنه و منم عین یه بچه ی کوچیک دنبالش راه میفتم.. خونه ی خیلی بزرگی.. باغچه هاش سرشار ازگلهای قرمز کاغذی.. توی هر کدوم از باغچه ها چند تا نخل هم به صورت دایره وار کاشته شده و ارتفاعشون حدود ده متر.. دقیقا وسط این باغ بزرگ، ساختمانی وجود داره، که جنس روکش دیوارهاش از سیمان سفید.. ساختمان فقط دو طبقه ست و جلوی ایوونش یه استخره بزرگ.. اونقدر گرم که با خودم فکر میکنم، کاش میشد همین حالا شیرجه بزنم توی استخر.. اما اونقدر آفتاب تیز، که کی جرات داره زیر اون لخت بشه؟
بلاخره به ورودی ساختمون که میرسیم، شورانگیز میاد استقبالم.. با یه پیراهن نخی ساده و بلند.. بازوها و از زانو به پایینش برهنه ست. موهای نه چندان بلندش رو پشت سرش جمع کرده.. وقتی میرسم بهش، داره لبخند میزنه و میگه:
قیافشو ببین! درست شده عین بیابون زدها..
دستش رو جلو میاره و دست میدیم و راهنماییم میکنه داخل ساختمون و بعد رو به غول بیابونی میگه:
دستت درد نکنه موسی..
غول بیابونی هم برمیگرده و میره طرف یه ساختمان کوچیک که کنار باغ..
هوای داخل ساختمان خیلی خنک و این باعث میشه یکم تنفسم بهتر بشه..
-وااااای چه جهنمی اینجا!
هههه. تا حالا لنگه نیومده بودی؟
-نه..
وقتی کامل وارد پذیرایی میشم، چشمم میفته به چند تا دختر که همه با دیدن من از روی کاناپه هایی که لم داده اند بلند میشند.. همه نیمه برهنه و میانگین سنی بین هفده تا بیست دو سال.. شروع میکنم با صدای بلند به شمردنشون.. دو، سه، چهار، پنج،.
از این حرکتم همشون میزنند زیر خنده.. سرم رو تند به چپ و راست تکون میدم و خطاب به شورانگیز میگم:
ببخشید اینجا بهشت توی جهنم؟َ!
بازم همشون میخندند.. شورانگیز شروع میکنه به معرفی، سارا، نوشین، و، و، و، بعد خطاب به دخترا میگه:
ایشونم میگه اسمش داروک!
باز همه شون میخندند. فقط توی چشمای سارا یه علامت تعجب بزرگ وجود داره! وقتی با دخترا دست میدم.. میگم: من شهروزم..
شورانگیز میخند و میگه:
عجب بدجنسی هستی! چشمت به دخترا اقتاد تغییر اسم دادی؟
میخوام جواب شورانگیز رو بدم، که میبینم از یکی اتاقها یه مرد حدود پنجاه سال، با قد کمی بلندتر از خودم، موهای جو گندمی.. پوستی سفید و روشن، خوش چهره، لبخند به لب میاد بیرون.. شورانگیز میره طرفش و میگه:
عزیزم بیدارت کردیم؟
مرد دست میندازه دور کمرش و یکم به خودش فشارش میده و میگه:
نه مهم نیست..
باز شورانگیز رو میکنه به من و میگه:
همسرم فریدون خان.. ایشونم نمیدونم بلاخره آقای داروک یا شهروز..
فریدون با صدای بلند بهم سلام میده و دستش رو جلو میاره تا دست بده..
در حالی که دارم دستم رو جلو میبرم تا باش دست بدم، اولین چیزیکه توی ذهنم نقش میبنده، این که چقدر زن و شوهر با هم تفاوت سنی دارند! اگه اینها زن و شوهرند، پس این دخترا کی هستند؟! فکرم به جایی نمیرسه.. داروک داره میگه:
هه، چی؟ چه مرگته؟ منکه گفتم برگرد.. حالا ببین تو چه هچلی میفتی..
شورانگیز میگه:
شهروز جان میتونی بری توی اون اتاق، هم دوش بگیری و هم لباسهات رو عوض کنی و با دستش یکی از اتاقها رو نشونم میده..
توی اتاق چیز خاصی نمیبینم. سریع لباسهای عرق زدم رو در میارم و میرم طرف حمامی که گوشه ی اتاق.. با خودم فکر میکنم.. یعنی دیگه خریت بالاتر از اینم هست؟
بازم داروک شیر شده و میگه:
نه جدی خودت بگو؟ آخه کدوم آدم احمقی اینجور سرشو زیر میندازه میره خونه ی کسی که اصلا نمیدونه کی هست؟
-خب، اونها هم منو نمیشناسند. اما دعوتم کردند..
آخه مرتیکه ی بیشعور! تو به خودت مطمئنی.. به اونها هم مطمئنی؟! اصلا میدونی کی اند و چیکاره ند؟!
کلافه میشم و میگم: وای داروک خواهش میکنم خفه شو.. خودم به اندازه ی کافی دلم شور میزنه و پشیمونم..
شیر آب رو باز میکنم و لحظاتی بعد آب نه چندان خنکی از شیر سرازیر میشه و من خودم رو زیرش قرار میدم..
وقتی ازحمام و تعویض لباس فارغ میشم.. با اینکه در اتاق باز، اما چند ضربه به در میخوره و سارا وارد میشه..
دختر خوشگلی.. حدود نوزده یا نهایتا بیست سال داره.. با لبخند میگه:
عافیت باشه آقای دارررروک.. اونقدر با تاکید داروک رو ادا میکنه که، تعجب میکنم و جواب میدم.. ممنونم..
اومدم که با هم بریم پیش بچه ها.. گفتم شاید تنهایی کم رویی کنید..
آخرین بار خودم رو توی آینه نگاه میکنم.. دستی به موهام میکشم و با سارا هم گام میشم..
همه دور میز غذا خوری ایستادند و میخواند شروع به خوردن کنند.. شورانگیز بلند میگه:
خب، شهروز هم اومد.. بچه ها شروع کنید..
با اینکه هنگام پرواز غذا سرو شده بود، بازم احساس گرسنگی دارم.. اما چنان درونم خود درگیری هر لحظه داره قویتر میشه، که تمرکزم رو ازم گرفته..
آخه چرا این زن اینقدر راحت من رو به خونه ش دعوت کرد؟! و چطور همسرش با این قضیه هیچ مشکلی نداره؟! و به اضافه این دخترا کی هستند؟! سوالاهایی که دائم داره توی ذهنم دوره میشه..
فریدون من رو کنار خودش میخونه و خودش شروع میکنه ظرف من رو از غذا پر کردن..
بعد از غذا، بساط مشروب خوری راه میافته و وقتی دور هم نشستیم و فریدون داره از بطر ویسکی جانی واکر چاپ سیاهش برامون مشروب میریزه.. شورانگیز خطاب به من میگه:
اینم مشروب که تو هواپیما دنبالش میگشتی و بعد ادامه میده: میدونم حالا حتما خیلی تعجب کردی، که اینجا چه خبره، ما کی هستیم، این دخترا کی اند؟ و اصلا چرا اینقدر راحت تو رو دعوت کردم.. اما برا همه ی سوالات جواب هست، که کم کم بهشون میرسی.. فقط یه چیز رو بهت میگم و میذارم خودت به جواب سوالات برسی.. این دخترا دوستای منند.. از شهرستانها و همینطور از تهران میاند اینجا.. تقریبا با همشون توی پروازها آشنا شدم.. منو فریدون معتقد به زندگی آزادیم.. خیلی حد و مرزی برامون وجود نداره.. دخترا میاند اینجا و بعد با فریدون میرند کیش.. هم سیاحت و هم تجارت.. بعد نفس عمیقی میکشه و ادامه میده: امیدوارم تا حدودی جواب سوالات رو گرفته باشی...
دارم توی ذهنم حرفای اون رو حلاجی میکنم.. داروک میگه:
خاک برسرت شهروزی.. اومدی جنده خونه! شورانگیز و این یارو فریدون هم بکش این دخترا هستند.. خاک برسرت که کارت رسیده به اینجا..
با توجه به نفوذ الکل توی تنم، سعی میکنم مساله رو خیلی جدی نگیرم..
یکم که مجلس گرمتر میشه و دخترا هم کله هاشون داغ میشه، لوندیها و شوخیها جلوه ی بیشتری میگیره و منم که حالا تازه فهمیدم، که چه گهی خوردم، معذب نشستم و سعی میکنم که نگاهم زیاد با کسی تلاقی نداشته باشه.. کم کم موسیقی هم میاد توی کار و هنر نمایی اهالی بهشت در جهنم هم شروع میشه.. فریدون وسط دخترا داره بیداد میکنه و هر لحظه دستش تو کمر یکی یا توی لنگ پاچه ی اونها.. حال خوشی ندارم.. این حرکات برام چندش آور.. اما چاره ایی هم ندارم.. میخوام صبر کنم تا هرم هوا شکسته بشه و بعد بزنم بیرون.. باید یه چاره ی اساسی برا سکونتم پیدا کنم..
بلند میشم میرم سراغ کوله م. لپتاپم رو بیرون میکشم و برمیگردم یه گوشه از پذیرایی و راهش میندازم.. تنها چیزی که باعث میشه اون جمع رو تحمل کنم، همون الکلی که توی خونم..
وقتی سیستم بالا میاد.. مودمم رو وصل میکنم و وارد نت میشم.. اولین کار، میلم رو با آی دیم چک میکنم.. به امید دریافت پیامی از پرتو.. اما هیچ خبری نیست.. پس فیلتر شکن رو فعال میکنم و وارد همون سایتی میشم، که چند ماه پیش چند قسمت از بازی رو توش قرار داده بودم.. وقتی تاپیکم رو باز میکنم، میبینم کاربرها چندین صفحه اعتراض به خاطر ادامه ندادن ماجرا پر کردند و آخرین پستها، دیگه تقریبا به فحش و ناسزا تبدیل شده. که مرتیکه اگه نمیتونی بنویسی چرا شروع کردی؟ یکم حالم گرفته میشه.. اما شروع میکنم به نوشتن یه پست عذرخواهانه و سربسته، ماجرای گرفتاریم رو براشون توضیح میدم و قسمت جدید رو بعد از حدود هفت ماه آپ میکنم..
توی این بلبشو و سر و صدای دخترا، سارا میاد و خودش رو کنارم جا میده.. چشمش که به صفحه ی ال سی دی لپتاپ میافته، نیش خندی میزنه و میگه:
پس حدسم درست بود.. برمیگردم و به چشماش که برق پیروزمندانه ایی توشه، نگاه میکنم..
چه دنیای عجیبی! من چیزایی که مینویسی رو خونده م.. همیشه برام سوال بود، که این داروک کی میتونه باشه؟ هه، حالا میبینم اینجا کنارش نشستم! همیشه با خودم فکر میکردم، حتما ظاهرتم مثه نوشته هات عجیب و غریب..
-عجیب و غریب؟!
نمیدونم چطوری باید حسمو بگم.. فکر میکردم، مثلا یه آدم خیلی خوش تیپ، مثلا در حد همون آواتارت باید باشی و یا تصور میکردم که باید یه ظاهر کاملا هنری داشته باشی.. از این آدمها که مو و ریش بلندی دارند.. خلاصه که اصلا فکر نمیکردم ظاهرت اینجوری باشه..
-هههه، خب حالا منظورت این که، نه خوشتیپم و نه ظاهرم به هنرمند میخوره؟
ابروهاش رو بالا میبره و میگه:
خب.. چی بگم؟ خیلی معمولی هستید.. هر چی نگاهتون میکنم، چیز خاصی از نظر ظاهری نمیبینم.. به جز اون نگاه تیزتون.. که البته اونم جذابیتی نداره.. فقط آدمو معذب میکنه..
-وای تو چقدر منو تحویل گرفتی دختر جون.. امشب با اینهمه تعریفت حتما با لنگه کفش میخوابم..
ببخشید که رک حرفمو زدم..
-نه بابا من خودم میدونم کی و چی هستم.. همینم که هستم.. ببینم تو چرا زیاد با این جمع نمیجوشی؟
یکم فکر میکنه و میگه: راستش من.. من.. نمیدونم چطوری بگم..
-راحت باش حرفتو بزن..
باور کنید من هنوز مثه این جمع نشدم.. یعنی میخوام بگم که اومدم که بشم..
-اونوقت چرا میخوای تن فروشی کنی؟ میبینم از این حرفم چنان خجالت میکشه، که تا گوشهاش برافروخته میشه و روی پیشونیش عرق مینشینه.. از کنارم بلند میشه و میگه:
برم برات شربت بیارم..
میفهم که داره از زیر جواب دادن شونه خالی میکنه و این دقیقا چیزی که من رو تحریک میکنه، تا جوابم رو بگیرم.. بعد چند دقیقه با یه لیوان شربت برمیگرده و میشنه کنارم..
یه چیزی بگم؟
-بگو؟
یه حسن دیگه هم داری..
-واقعا؟
اووهوم...
-خب؟
آدم کنارت احساس امنیت میکنه.. نگاهتون خالی از هر چیز..
-مثلا چی؟
یعنی منظورمو نفهمیدی؟
-نه دقیقا..
هوم.. توی نگاهت حس مردونه نیست.. نمیدونم چطوری بگم.. نگاهتون خالی.. فضول اما خالی از هوس..
-شربتم رو به سلامتیش میرم بالا و بعد میگم:
حالا این یه نوع تعریف بود؟ یعنی باید خوشحال باشم؟
نه زیادم خوشحال نباش.. مرد باید نگاهش حریص باشه..
-برا اونکه باید حریص باشه، هست..
کی؟ شیرین یا پرتو؟
-هههه...
چرا میخندی؟!
بیخیال سارا جان..
نگاهی به جمع پرهیاهو و لاس زدنهای فریدون میکنم. متوجه میشم که شورانگیز من و سارا رو زیر نظر داره.. چشمم که بهش میافته، همونطور که لیوان مشروبش دستش، یه چشمک همراه با لبخند بهم تحویل میده و بعد انگشتاش رو به حالت اوکی میگیره جلوی صورتش..
-خب نگفتی؟ چرا میخوای وارد این حرفه بشی؟
اینبار سرش رو زیر میندازه..
-ببینم زیاده خواهی جنسی داری؟
به سرعت سرش رو بالا میاره مستقیم تو چشمام نگاه میکنه و میگه: نه نه.. به هیچ وجه..
-از فقر میخوای این کاره بشی؟
کلافه میشه، باز نفس عمیقی میکشه.. دستاش رو میکنه لای موهای بلوطی رنگش و میگه: میشه در موردش صحبت نکنیم؟ خواهش میکنم..
-باشه.. به شرط اینکه بری برام یه لیوان از اون ویسکی ها بیاری..
میخنده و از کنارم بلند میشه.. اما توی خنده ش چنان غمی موج میزنه، که دلم رو به درد میاره!
چند لحظه بعد با لیوان ویسکی برمیگرده.. میده دستم و میره طرف آشپزخونه..
با تنها شدن من، شورانگیز خودش رو به کنارم میرسونه.. مینشینه کنارم و میگه:
خوش میگذره؟
-آره.. خیلی..
چشمت این دختره رو گرفته؟
یکم مکث میکنم.. انتظار این سوال رو نداشتم.. سعی میکنم بهترین جواب رو بدم..
-راستش .. خیلی..
میدونیکه اینجا بحث بیزینس.. ما عموما اینجوری به کسی اعتماد نمیکنیم.. اما از رفتارت توی هواپیما فهمیدم که اهل عشق و حالی..
-تو خیلی باهوشی.. ببینم خودت چی؟ میشه؟
-هاها.. بچه پرو.. میبینی که شوهر دارم کثافت..
-آره دارم میبینم.. اونم چه شوهر متعهدی!
به هر حال من باید از اون اجازه داشته باشم..
-اوهوم.. درک میکنم.. بلاخره بحث بیزینس.. ههههه..
خیلی هرزه ایی..
-جدا؟! من فکر میکردم بچه ی امام جمعه م.. حالا میشه با خودت از کاری سر درآورد یا نه؟
حالا چرا بین اینهمه دختر خوشگل من؟!
-ای جان.. آخه تو خودت نمیدونی چه شقه کسی هستی..
میخنده و میگه: بی حیای کثافت..
اما به وضوح میشه توی رفتارش خوشحالی رو دید..
-راستی نگفتی چرا وقتی راه میری سینه هاتو میدی جلو؟!
چشمت در بیاد مرتیکه هیز.. احمق سینه مو نمیدم جلو، خودش اینجوری و یباره یقه ی پیراهنش که کش کامله رو میگیره و میکشه پایین.. میبینم سینه هاش پروتز..
-آهان حالا فهمیدم.. بحث بیزینس دیگه..
خیلی پستی !
-ببین من چشمم سارا و خودت رو گرفته.. اول اگه میشه این خوشگله رو برام جفت و جور کن امشب با من باشه.. بعدم اجازتو از شوهر با وفات بگیر، تا یه شبم منو تو با هم باشیم..
خیلی خوش اشتهایی.. آقا پسر سارا باکره ست.. باید بسرفی..
-اوکی.. مهم نیست.. چقدر میشه ؟
یکم فکر میکنه و میگه: باید با فری حرف بزنم.. بهت میگم..
-سعی میکنم لبخند رو توی صورتم بنشونم و میگم: منتظرم خانوم مهماندار.. میزنه پشت سرم و از کنارم بلند میشه و میگه:
بدجنس، با اون لحن پر از طعنه ت و ازم دور میشه میره طرف فریدون..
سارا از آشپزخونه میاد بیرون، مستقیم بهم نگاه میکنه و لبخند میزنه.. بهش اشاره میکنم و اون میاد کنارم..
سارا.. تو دلت میخواد با من باشی؟ یباره چشماش گرد میشه و به تته پته میفته..
-چیه؟ از من خوشت نمیاد؟
چی بگم؟ آخه.. آخه من اصلا هیچ تجربه ایی ندارم و درضمن باور نمیکنم که شما..
-من چی؟ باور نمیکنی که منم مثه باقیه مردا دلم سکس بخواد؟
نمیدونم.. نمیدونم.. اما در موردتون یه جور دیگه فکر میکردم.. فکر میکردم، که همون شخصیت داستانهاتون رو دارید..
-دست بردار سارا.. اونا داستان.. مثه هنرپیشه ی توی فیلمها.. مگه شخصیت واقعی هنر پیشه ها، همونه که تو فیلمها میینی؟
خب نه.. اما شما.. نمیدونم چی بگم.. واقعا نمیدونم..
-هیچی، فقط بگو دلت میخواد اولین تجربه ت با من باشه یا نه؟ میبینم از استرس داره میلرزه.. دست میبرم جلو و کمرش رو میگیرم و میکشمش سمت خودم و میچسبونمش به خودم.. با اینکار تقریبا بدنش کرخت میشه.. از شدت هیجان هیچ نیرویی تو تنش نمونده و من بغض گلوم رو پر کرده.. موهاش رو نوازش میکنم و اونقدر ادامه میدم، تا یکم آرومتر میشه..

ادامه دارد..
داروک
 
     
  
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 مرد
#10   Posted: 31 Aug 2021 16:33

 0 Star

ارسالها: 3
darvack
سلام وقت بخیر.
خسته نباشید.
حدودا سال ۹۳ یا ۹۴ داستان « روزان ابری» شما رو خوندم. خیلی دوستش دارم طوری که شاید باور نکنید ولی چند بار خوندمش. یجورایی هر وقت دلم براش تنگ بشه بازم میخونمش. بنظرم میشه با چند تغییر و اصلاح کوچیک یه فیلنامه خوب اجتماعی ازش در بیاد.
امسال هم « بازی» و « دیوار» و الان هم عصیان.
شما از زمان « روزان ابری» تا الان بیکار بودید و چیزی ننوشتید؟؟؟؟!!!!!
اگه داستان دیگه ای دارید ممنون میشم که راهنماییم کنید.
 
     
  
صفحه  صفحه 1 از 11:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
پاسخ شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که بازگفت کردید برگردید
رنگ ها List Insert YouTube video   

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

 

↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
↓ Advertisement ↓
 
DMCA/Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2021 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites

RTA